فیدیبو نماینده قانونی لب‌المیزان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب حقیقت نوری اهل البیت(ع)

کتاب حقیقت نوری اهل البیت(ع)

نسخه الکترونیک کتاب حقیقت نوری اهل البیت(ع) به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

درباره کتاب حقیقت نوری اهل البیت(ع)

کتاب پیش روی شما سلسله مباحثی است که در صدد است «جایگاه حقیقت نوری امام در هستی» را تبیین ‌کند، تا نظرها را متوجه حقیقت بزرگی بنماید که خداوند برای بشریت اراده کرده است. این کتاب به جایگاه قدسی امام نظر دارد، جایگاهی که امام از آن جایگاه، انسان‌ها و جامعه را مدیریت می‌کند، آن‌هم مدیریتی که تکوین و تشریع در آن هماهنگ است و اعتباریاتش ریشه در حقایق دارد. باید به‌خوبی روشن شود که «خداشناسی واقعی» وقتی محقق می‌شود که انسان‌ها بتوانند در آینه‌ی تمام‌نمای جمال انسان‌های کامل، با «الله» مأنوس شوند و این موضوع ابتدا در کتاب «مبانی نظری و عملی حبّ اهل‌ بیت(ع)» مورد بحث قرار گرفت و در این سلسله مباحث سعی شده با وسعت بیشتری مورد مداقّه قرار گیرد.

ادامه...
  • ناشر لب‌المیزان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.13 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۶۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب حقیقت نوری اهل البیت(ع)

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.



منابع

قرآن
نهج البلاغه
غرر الحکم
تفسیر المیزان، علامه طباطبایی«رحمه الله علیه»
اسفار اربعه، ملاصدرا«رحمه الله علیه»
بحارالانوار، محمدباقر مجلسی«رحمه الله علیه»
الکافی، ابی جعفر محمدبن یعقوب کلینی«رحمه الله علیه»
روح مجرد، آیت الله حسینی طهرانی«رحمه الله علیه»
مصباح الهدایه الی الخلافه و والولایه، امام خمینی«رحمه الله علیه»
سلسله مباحث امام شناسی، آیت الله حسینی تهرانی
الغدیر، علامه امینی
کشف الیقین فی فضائل امیرالمومنین(ع)، علامه حلّی
فتوحات، محی الدین بن عربی
امالی، شیخ صدوق
عیون اخبار الرضا(ع)
شرح فصوص قیصری، سیدجلال الدین آشتیانی
شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید
نهج الحق و کشف الصدق، علامه حلی
الاحتجاج علی اهل اللجاج، احمدبن علی طبرسی
ولایت کلیه، سیدحسن میرجهانی طباطبایی.
کیمیای وصال، آیت الله محمد شجاعی
ارشادالقلوب
چهل حدیث، امام خمینی«رضوان الله تعالی علیه»

حدیث مقام نورانیت اهل البیت(ع)

«اَقُولُ ذَکرَ وَالدِی رَحِمَهُ اللَّهُ اَنَّهُ رَاَی فِی کتابٍ عَتِیقٍ، جَمَعَهُ بَعْضُ مُحدِّثِی اَصحَابِنَا فِی فَضائِلِ اَمِیرِ الْمُوْمِنِینَ(ع) هَذَا الْخَبَرَ وَ وَجَدْتُهُ اَیضاً فِی کتَابٍ عَتِیقٍ مُشْتَمِلٍ عَلَی اَخْبَارٍ کثِیرَهٍ قَالَ: رُوِی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ صَدَقَهَ اَنَّهُ قَالَ سَاَلَ اَبُو ذَرٍّ الْغِفَارِی سَلْمَانَ الْفَارِسی«رَضِی اللَّهُ عَنْهُمَا» یا اَبَا عَبْدِاللَّهِ مَا مَعْرِفَهُ الْاِمامِ اَمِیرُ الْموْمِنِینَ(ع) بالنُّورَانِیهِ؟ قالَ: یا جُندَبُ فامْضِ بِنَا حتَّی نَساَلَهُ عَنْ ذَلِک قَالَ: فَاَتَینَاهُ فَلَمْ نَجدْهُ. قالَ: فَانْتَظَرْنَاهُ حتَّی جاءَ. قَالَ«صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیهِ»: مَا جاءَ بِکمَا؟ قالَا جِئْنَاک یا اَمِیرَالْمُوْمِنِینَ نَساَلُک عَنْ مَعْرِفَتِک بِالنُّورَانِیهِ. قَالَ«صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیهِ»: مَرْحَباً بِکمَا مِنْ وَلِیینِ مُتَعَاهِدَینِ لِدِینِهِ لَسْتُمَا بِمُقَصِّرَینِ لَعَمْرِی اِنَّ ذَلِک الْوَاجِبُ [وَاجِبٌ ] عَلَی کلِّ مُوْمِنٍ وَ مُوْمِنَهٍ.»
علامه مجلسی«رحمه الله علیه» در بحارالانوار می فرماید:(۲) مرحوم پدرم نقل کرد که در کتابی قدیمی که یکی از محدثین اصحاب جمع کرده بود این روایت را در فضائل امیرالمومنین(ع) دیده است من خود نیز همین روایت را در یک کتاب قدیمی که مشتمل بر اخبار زیادی بود دیدم.
محمّد بن صدقه نقل کرد: اباذر غفاری از سلمان فارسی پرسید معرفت امام امیرالمومنین(ع) به نورانیت چگونه است. سلمان گفت با هم برویم از خود مولا سوال کنیم، آمدیم خدمت امیرالمومنین(ع) ایشان را نیافتیم. مدتی منتظر شدیم تا آمد. سوال فرمود؛ برای چه آمده اید. گفتیم؛ آمده ایم بپرسیم شما را چگونه با نورانیت می توان شناخت؟ فرمود: مرحبا به شما دو دوست متعهد که در راه دین کوتاهی ندارید، به جان خود سوگند یاد می کنم که این مطلب بر هر مرد و زن مومنی واجب است.
«ثُمَّ قَالَ(ص) یا سَلْمانُ وَ یا جُندَبُ! قالَا: لَبَّیک یا اَمِیرَ الْمُوْمِنِینَ، قَالَ(ع): اِنَّهُ لا یستَکمِلُ اَحَدٌ الْاِیمَانَ حَتَّی یعْرِفَنِی کنْهَ مَعْرِفَتِی بِالنُّورَانِیهِ. فَاِذَا عَرَفَنِی بِهَذِهِ الْمَعْرِفَهِ فَقَدِ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْاِیمَانِ وَ شَرَحَ صدْرَهُ لِلْاِسلَامِ وَ صارَ عارِفاً مُسْتَبْصراً. وَ مَنْ قَصَّرَ عَنْ مَعْرِفَهِ ذَلِک فَهُوَ شَاک وَ مُرْتَابٌ.
یا سَلْمَانُ وَ یا جُندَبُ! قَالَا لَبَّیک یا اَمِیرَ الْمُوْمِنِینَ. قَالَ(ع): مَعْرِفَتِی بالنُّورَانِیهِ مَعْرِفَهُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ، وَ مَعْرِفَهُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَعْرِفَتِی بالنُّورَانِیهِ؛ وَ هُوَ الدِّینُ الْخَالِصُ الَّذِی قَالَ اللَّهُ تَعَالَی «وَ ما اُمِرُوا اِلَّا لِیعْبدُوا اللَّهَ مُخْلِصینَ لَهُ الدِّینَ حُنَفاءَ وَ یقِیموا الصَّلاهَ وَ یوْتوا الزَّکاهَ وَ ذلِک دِینُ الْقَیمَهِ».(۳) یقولُ مَا اُمِرُوا اِلَّا بِنُبوَّهِ مُحَمَّدٍ(ص) وَ هُوَ الدِّینُ الْحَنِیفِیهُ الْمُحَمَّدِیهُ السَّمْحَهُ وَ قوْلُهُ «یقِیمُونَ الصَّلاهَ»،(۴) فَمَنْ اَقامَ وَلَایتِی فَقَدْ اَقامَ الصَّلَاهَ، وَ اِقامَهُ وَلَایتِی صَعْبٌ مُسْتَصعَبٌ لَا یحْتَمِلُهُ اِلَّا مَلَک مُقَرَّبٌ اَوْ نَبِی مُرْسلٌ اَوْ عَبْدٌ موْمِنٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْاِیمانِ، فالْمَلَک اِذَا لَمْ یکنْ مُقَرَّباً لَمْ یحْتَمِلْهُ، وَ النَّبِی اِذَا لَمْ یکنْ مُرْسَلًا لَمْ یحْتَمِلْهُ، وَ الْمُوْمِنُ اِذَا لَمْ یکنْ مُمْتَحَناً لَمْ یحْتَمِلْهُ.»
آن گاه فرمود: سلمان و اباذر! گفتیم بفرمائید یا امیرالمومنین؛ فرمود: ایمان شخص کامل نمی شود مگر مرا به کنه معرفت با نورانیت بشناسد. وقتی به این صورت شناخت آنگاه دلش را خدا به ایمان آزمایش نموده و شرح صدر برای اسلام به او عنایت کرده و در این صورت است که عارف و بینا و مستبصر می شود. و هر که از این شناخت کوتاهی بنماید در حال شک و ارتیاب است.
ای سلمان و اباذر! شناخت من با نورانیت، شناخت خدا است و شناخت خدا، معرفت من است با نورانیت، این است همان دین خالص که خداوند می فرماید؛ «وَ ما اُمِرُوا اِلَّا لِیعْبدُوا اللَّهَ مُخْلِصینَ لَهُ الدِّینَ حُنَفاءَ وَ یقِیمُوا الصَّلاهَ وَ یوْتُوا الزَّکاهَ وَ ذلِک دِینُ الْقَیمَهِ»، دستور داده نشده به آن ها مگر این که ایمان به نبوت حضرت محمّد آورند که همان دین حنیف محمدی ساده و سمحه است. و این که در ادامه آیه می فرماید: «وَ یقِیمُوا الصَّلاهَ» پس هرکس ولایت مرا اقامه کرده باشد، نماز را به پای داشته است، به پاداشتن ولایت من دشوار و سنگین است و تاب آن را ندارد مگر فرشته مقرب، یا پیامبر مرسل یا بنده مومنی که خدا دلش را به ایمان آزمایش کرده باشد. فرشته اگر مقرّب نباشد تاب تحمل آن را ندارد و پیامبر نیز اگر مرسل نباشد تحمل آن را ندارد و مومن هم اگر مورد آزمایش و اعتماد نباشد تاب آن را ندارد.
«قُلْتُ یا اَمِیرَ الْمُوْمِنِینَ مَنِ الْمُوْمِنُ وَ مَا نِهَایتُهُ وَ مَا حَدُّهُ حَتَّی اَعْرِفَهُ؟ قَالَ(ع): یا اَبَا عَبْدِ اللَّهِ قُلْتُ لَبَّیک یا اَخَا رَسُولِ اللَّهِ! قَالَ: الْمُوْمِنُ الْمُمْتَحَنُ هُوَ الَّذِی لَا یرَدُّ مِنْ اَمْرِنَا اِلَیهِ شَی ءٌ اِلَّا شُرِحَ صدْرُهُ لِقَبُولِهِ وَ لَمْ یشک وَ لَمْ یرْتَبْ. اعْلَمْ یا اَبَا ذَرٍّ! اَنَا عَبْدُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ خَلِیفَتُهُ عَلَی عِبَادِهِ لَا تَجْعَلُونَا اَرْباباً وَ قُولُوا فِی فَضْلِنَا مَا شِئْتُمْ فَاِنَّکمْ لَا تَبْلُغُونَ کنْهَ مَا فِینَا وَ لَا نِهَایتَهُ فَاِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قَدْ اَعْطَانَا اَکبَرَ وَ اَعْظَمَ مِمَّا یصفُهُ وَ اَصفُکمْ اَوْ یخْطُرُ عَلَی قَلْبِ اَحَدِکمْ فَاِذَا عَرَفْتُمُونَا هَکذَا فَاَنْتُمُ الْمُوْمِنُونَ.»
گفتم یا امیرالمومنین مومن کیست و حدّ و نهایت ایمان چیست تا بتوان او را شناخت؟ فرمود: یا ابا عبداللَّه! عرض کردم آری ای برادر پیامبر، فرمود: مومنِ امتحان شده کسی است که هر چه از جانب ما به او برسد دلش برای پذیرش آن وسعت دارد و شک و تردید در آن ندارد. بدان اباذر که من بنده خدا و خلیفه بر بندگانم، ما را خدا قرار ندهید و در فضل ما هر چه می خواهید بگوئید، باز هم به کنه فضل ما نخواهید رسید و نهایت ندارد زیرا خداوند تبارک و تعالی به ما بیشتر و بزرگ تر از آنچه او وصف می کند و من برای شما وصف می کنم یا به قلب یکی از شما خطور نماید عنایت فرموده، وقتی ما را این طور شناختید آن وقت مومن هستید.
«قالَ سَلْمانُ قُلْتُ یا اَخَا رَسُولِ اللَّهِ وَ مَنْ اَقامَ الصَّلَاهَ اَقامَ وَلَایتَک؟ قالَ نَعَمْ یا سَلْمَانُ؛ تَصدِیقُ ذَلِک قَوْلُهُ تَعَالَی فِی الْکتَابِ الْعَزِیزِ «وَاسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاهِ وَ اِنَّها لَکبِیرَهٌ اِلَّا عَلَی الْخاشعِینَ»(۵) فَالصَّبْرُ رَسُولُ اللَّهِ(ص) وَ الصَّلَاهُ اِقامَهُ وَلَایتِی، فَمِنْهَا قَالَ اللَّهُ تَعَالَی وَ اِنَّها لَکبِیرَهٌ وَ لَمْ یقُلْ وَ اِنَّهُمَا لَکبِیرَهٌ لِاَنَّ الْوَلَایهَ کبِیرَهٌ حَمْلُهَا اِلَّا عَلَی الْخَاشعِینَ وَ الْخَاشعُونَ هُمُ الشّیعَهُ الْمُسْتَبْصرُونَ وَ ذَلِک لِاَنَّ اَهْلَ الْاَقاوِیلِ مِنَ الْمُرْجِئَهِ وَ الْقَدَرِیهِ وَ الْخَوَارِجِ وَ غَیرِهِمْ مِنَ النَّاصِبِیهِ یقِرُّونَ لِمُحَمَّدٍ(ص) لَیسَ بَینَهُمْ خِلَافٌ، وَ هُمْ مُخْتَلِفُونَ فِی وَلَایتِی مُنْکرُونَ لِذَلِک جَاحِدُونَ بِهَا اِلَّا الْقَلِیلُ وَ هُمُ الَّذِینَ وَصفَهُمُ اللَّهُ فِی کتابِهِ الْعَزِیزِ فَقَالَ اِنَّها لَکبِیرَهٌ اِلَّا عَلَی الْخاشعِینَ وَ قَالَ اللَّهُ تَعَالَی فِی مَوْضعٍ آخَرَ فِی کتَابِهِ الْعَزِیزِ فِی نُبُوَّهِ مُحَمَّدٍ(ص) وَ فِی وَلَایتِی فَقَالَ عَزَّ وَ جَلَّ؛ «وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَهٍ وَ قَصْرٍ مَشِیدٍ»(۶) فَالْقَصرُ مُحَمَّدٌ وَ الْبِئْرُ الْمُعَطَّلَهُ وَلَایتِی عَطَّلُوهَا وَ جَحدُوهَا وَ مَنْ لَمْ یقِرَّ بِوَلَایتِی لَمْ ینْفَعْهُ الْاِقْرَارُ بِنُبُوَّهِ مُحَمَّدٍ(ص) اِلَّا اَنَّهُمَا مَقْرُونَانِ وَ ذَلِک اَنَّ النَّبِی(ص) نَبِی مُرْسلٌ وَ هُوَ اِمامُ الْخَلْقِ وَ عَلِی مِنْ بَعدِهِ اِمامُ الْخَلْقِ وَ وَصی مُحَمَّدٍ(ص) کمَا قَالَ لَهُ النَّبِی(ص) اَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَهِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی اِلَّا اَنَّهُ لَا نَبِی بَعْدِی.»
سلمان گفت: عرض کردم ای برادرِ پیامبر آیا هرکسی نماز به پا دارد ولایت تو را به پا داشته؟ فرمود؛ آری دلیل این مطلب سخن خدا است در قرآن که فرمود: «وَ استَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاهِ وَ اِنَّها لَکبِیرَهٌ اِلَّا عَلَی الْخاشِعِینَ». کمک بگیر «از صبر و نماز»، و آن سنگین و دشوار است مگر برای خشوع کنندگان. صبر، پیامبر است و نماز، اقامه ولایت من است، به همین جهت خداوند می فرماید: «اِنَّها لَکبِیرَهٌ» آن سنگین است و نفرموده «انهما لکبیره» آن دو سنگین است، چون حمل ولایت سنگین است مگر برای خاشعین که آن ها شیعیان بینا و روشن اند. زیرا صاحب گروههایی مثل مُرجئه و قدریه و خوارج و دیگران از قبیل ناصبی ها اقرار به نبوت حضرت محمّد(ص) دارند و در این مورد اختلافی ندارند ولی هم ایشان در باره ولایت من اختلاف دارند و منکر آن هستند مگر تعداد کمی.آنهایند که خداوند در قرآن ایشان را توصیف نموده «اِنَّها لَکبِیرَهٌ اِلَّا عَلَی الْخاشِعِینَ».
خداوند در جای دیگر قرآن راجع به نبوت حضرت محمّد و ولایت من می فرماید «وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَهٍ وَ قَصْرٍ مَشِیدٍ». قصر؛ محمّد(ص) است و «بِئْرٍ مُعَطَّلَهٍ»، چاه واگذار شده، ولایت من است که آن را رها کرده اند و منکر شده اند. هر که اقرار به ولایت من نداشته باشد اقرار به نبوت پیامبر برای او سودی نخواهد داشت، این دو با هم قرین و همراهند، زیرا پیامبر اکرم نبیّ مرسل و امام مردم است، علی پس از او امام مردم و وصیّ محمّد است. چنانچه پیامبر اکرم(ص) فرمود: «اَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَهِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی اِلَّا اَنَّهُ لَا نَبِی بَعْدِی».
«وَ اَوَّلُنَا مُحَمَّدٌ وَ اَوْسطُنَا مُحَمَّدٌ وَ آخِرُنَا مُحَمَّدٌ فَمَنِ استَکمَلَ مَعْرِفتِی فَهُوَ عَلَی الدِّینِ الْقَیمِ کمَا قَالَ اللَّهُ تَعالَی وَ «ذلِک دِینُ الْقَیمَهِ»(۷) وَ سَاُبَینُ ذَلِک بِعَوْنِ اللَّهِ وَ تَوْفِیقِهِ یا سَلْمانُ وَ یا جُندَبُ! قالَا لَبَّیک یا اَمِیرَ الْمُوْمِنِینَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیک قالَ کنْتُ اَنَا وَ مُحَمَّدٌ نُوراً وَاحداً مِنْ نُورِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ فَاَمَرَ اللَّهُ تَبَارَک وَ تَعَالَی ذَلِک النُّورَ اَنْ یشَقَّ فَقَالَ لِلنِّصفِ کنْ مُحَمَّداً وَ قَالَ لِلنِّصفِ کنْ عَلِیاً فَمِنْهَا قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص): «عَلِی مِنِّی وَ اَنَا مِنْ عَلِی وَ لَا یوَدِّی عَنِّی اِلَّا عَلِی»».
اول ما محمّد و وسط ما محمّد و آخر ما محمّد نام دارد هرکس معرفت مرا کامل داشته باشد او بر دین قیم و استوار است چنانچه در این آیه می فرماید: «وَ ذلِک دِینُ الْقَیمَهِ» این مطلب را به کمک و توفیق خدا توضیح می دهم.
اینک می گویم سلمان و اباذر! من و محمّد یک نور از نور خداوند بودیم خداوند دستور داد به آن نور که دو قسمت شود به نیمی از آن فرمود محمّد باش و به نیم دیگر فرمود علی باش به همین جهت پیامبر اکرم(ص) فرموده است علی از من و من از علی هستم و کسی این کار را از طرف من ادا نمی کند مگر علی.
«وَ قَدْ وَجَّهَ اَبَا بَکرٍ ببَرَاءَهَ اِلَی مَکهَ فَنَزَلَ جبْرَئِیلُ(ع) فَقالَ یا مُحَمَّدُ! قالَ لبَّیک: قالَ اِنَّ اللَّهَ یاْمُرُک اَنْ تُوَدِّیهَا اَنْتَ اَوْ رَجُلٌ عَنْک، فَوَجَّهَنِی فِی اسْتِرْدَادِ اَبِی بَکرٍ فَرَدَدْتُهُ فَوَجَدَ فِی نَفْسِهِ وَ قَالَ یا رَسُولَ اللَّهِ اَ نَزَلَ فِی الْقُرْآنُ قَالَ لَا وَ لَکنْ لَا یوَدِّی اِلَّا اَنَا اَوْ عَلِی.
یا سَلْمَانُ وَ یا جُنْدَبُ! قَالَا لَبَّیک یا اَخَا رَسُولِ اللَّهِ. قَالَ(ع) مَنْ لَا یصْلُحُ لِحَمْلِ صَحِیفَهٍ یوَدِّیهَا عَنْ رَسُولِ اللَّهِ(ص) کیفَ یصْلُحُ لِلْاِمَامَهِ؟
یا سَلْمانُ وَ یا جُندَبُ! فَاَنَا وَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) کنَّا نُوراً وَاحداً صَارَ رَسُولَ اللَّهِ(ص) مُحَمَّدٌ الْمُصطَفَی وَ صِرْتُ اَنَا وَصیهُ الْمُرْتَضَی وَ صَارَ مُحَمَّدٌ النَّاطِقَ وَ صِرْتُ اَنَا الصَّامِتَ وَ اِنَّهُ لَا بُدَّ فِی کلِّ عَصْرٍ مِنَ الْاَعْصارِ اَنْ یکونَ فِیهِ نَاطِقٌ وَ صامِتٌ. یا سَلْمانُ صارَ مُحَمَّدٌ الْمُنذِرَ وَ صِرْتُ اَنَا الْهادِی وَ ذَلِک قوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ «اِنَّما اَنْتَ مُنذِرٌ وَ لِکلِّ قَوْمٍ هادٍ»،(۸) فَرَسُولُ اللَّهِ(ص) الْمُنذِرُ وَ اَنَا الْهَادِی، «اللَّهُ یعْلَمُ ما تَحْمِلُ کلُّ اُنثی وَ ما تَغِیضُ الْاَرْحامُ وَ ما تَزْدادُ وَ کلُّ شَی ءٍ عِندَهُ بِمِقدارٍ عالِمُ الْغَیبِ وَ الشَّهادَهِ الْکبِیرُ الْمُتَعالِ سواءٌ مِنْکمْ مَنْ اَسرَّ الْقوْلَ وَ مَنْ جَهَرَ بِهِ وَ مَنْ هُوَ مُسْتَخْفٍ بِاللَّیلِ وَ سارِبٌ بِالنَّهارِ لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَینِ یدَیهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ یحْفَظُونَهُ مِنْ اَمْرِ اللَّهِ»».(۹)
ابا بکر را با سوره برائت به مکه فرستاد، جبرئیل نازل شد گفت؛ ای محمّد! خداوند می فرماید باید این کار را تو انجام دهی یا مردی از خودت، آنگاه مرا فرستاد تا از ابا بکر بگیرم، از او گرفتم اما او ناراحت شد. از پیامبر اکرم پرسید آیا در این مورد آیه قرآن در باره من نازل شده فرمود نه ولی نباید این کار را انجام دهد مگر من یا علی. سلمان، اباذر! اینک فکر کنید کسی که صلاحیت نداشته باشد چند آیه را از جانب پیامبر به مردم برساند، چگونه صلاحیت برای امامت دارد؟ من و پیامبر یک نور بودیم او محمّد مصطفی گردید و من وصی او علیّ مرتضی شدم. محمّد ناطق شد و من ساکت، باید در هر زمان ناطق و صامتی باشد، سلمان! محمّد منذر است و من هادی. این است معنی آیه «اِنَّما اَنْتَ مُنذِرٌ وَ لِکلِّ قَوْمٍ هادٍ»، پیامبر اکرم منذر است و من هادی. «خدا می داند آنچه را که هر ماده ای [در رحم] بار می گیرد و [نیز] آنچه را که رحم ها می کاهند و آنچه را می افزایند و هر چیزی نزد او اندازه ای دارد * دانای نهان و آشکار [و] بزرگ بلندمرتبه است * [برای او] یکسان است کسی از شما سخن [خود] را نهان کند و کسی که آن را فاش گرداند و کسی که خویشتن را به شب پنهان دارد و در روز آشکارا حرکت کند * برای او فرشتگانی است که پی در پی او را به فرمان خدا از پیش رو و از پشت سرش پاسداری می کنند...».
«قَالَ فَضَرَبَ(ع) بِیدِهِ عَلَی اُخْرَی وَ قَالَ صَارَ مُحَمَّدٌ صَاحِبَ الْجَمْعِ وَ صِرْتُ اَنَا صَاحِبَ النَّشرِ، وَ صَارَ مُحَمَّدٌ صَاحِبَ الْجَنَّهِ وَ صِرْتُ اَنَا صَاحِبَ النَّارِ، اَقُولُ لَهَا خذِی هَذَا وَ ذَرِی هَذَا، وَ صَارَ مُحَمَّدٌ(ص) صَاحِبَ الرَّجْفَهِ وَ صِرْتُ اَنَا صَاحِبَ الْهدَّهِ وَ اَنَا صَاحِبُ اللَّوْحِ الْمَحْفُوظِ، اَلْهَمَنِی اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عِلْمَ مَا فِیهِ نَعَمْ.
یا سَلْمَانُ وَ یا جُنْدَبُ وَ صَارَ مُحَمَّدٌ «یس وَ الْقُرْآنِ الْحَکیمِ» وَ صَارَ مُحَمَّدٌ «ن وَ الْقَلَمِ» وَ صَارَ مُحَمَّدٌ «طه ما اَنْزَلْنا عَلَیک الْقُرْآنَ لِتَشْقی» وَ صَارَ مُحَمَّدٌ صاحِبَ الدَّلَالَاتِ وَ صِرْتُ اَنَا صاحِبَ الْمُعْجِزَاتِ وَ الْآیاتِ، وَ صارَ مُحَمَّدٌ خَاتَمَ النَّبِیینَ وَ صِرْتُ اَنَا خَاتَمَ الْوَصیینَ، وَ اَنَا «الصِّرَاطُ الْمُسْتَقِیمُ» وَ اَنَا «النَّبَاُ الْعَظِیمُ الَّذِی هُمْ فِیهِ مُخْتَلِفُونَ»، وَ لَا اَحَدٌ اخْتَلَفَ اِلَّا فِی وَلَایتِی، وَ صَارَ مُحَمَّدٌ صَاحِبَ الدَّعْوَهِ وَ صِرْتُ اَنَا صَاحِبَ السَّیفِ، وَ صَارَ مُحَمَّدٌ نَبِیاً مُرْسَلًا وَ صِرْتُ اَنَا صَاحِبَ اَمْرِ النَّبِی(ص) قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ «یلْقِی الرُّوحَ مِنْ اَمْرِهِ عَلی مَنْ یشاءُ مِنْ عِبادِهِ»(۱۰) وَ هُوَ رُوحُ اللَّهِ لَا یعْطِیهِ وَ لَا یلْقِی هَذَا الرُّوحَ اِلَّا عَلَی مَلَک مُقَرَّبٍ اَوْ نَبِی مُرْسَلٍ اَوْ وَصِی مُنْتَجَبٍ، فَمَنْ اَعْطَاهُ اللَّهُ هَذَا الرُّوحَ فَقَدْ اَبَانَهُ مِنَ النَّاسِ وَ فَوَّضَ اِلَیهِ الْقُدْرَهَ وَ اَحْیا الْمَوْتَی وَ عَلِمَ بِمَا کانَ وَ مَا یکونُ وَ سَارَ مِنَ الْمَشرِقِ اِلَی الْمَغْرِبِ وَ مِنَ الْمَغْرِبِ اِلَی الْمَشرِقِ فِی لَحْظَهِ عَینٍ وَ عَلِمَ مَا فِی الضَّمَائِرِ وَ الْقُلُوبِ وَ عَلِمَ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَ الْاَرْضِ».
در این موقع علی(ع) دست خود را بر دست دیگر زده گفت: محمّد(ص) صاحب جمع است و من صاحب نشر، محمّد صاحب بهشت است و من صاحب جهنم، به جنهم می گویم این را بگیر و این یک را واگذار. محمّد صاحب مکان و من صاحب ریزش و من صاحب لوح محفوظم که خدا به من الهام نموده آنچه در لوح است.
آری؛ ای سلمان و ای اباذر! محمّد «یس و قرآن حکیم» است، محمّد «ن و القلم» است و محمّد «طه، ما اَنْزَلْنا عَلَیک الْقُرْآنَ لِتَشقی»، محمّد صاحب دلالات است و من صاحب معجزات و آیات. محمّد خاتم النبیین، و من خاتم الوصیین و صراط مستقیم هستم و من «النَّبَاِ الْعَظِیمِ الَّذِی هُمْ فِیهِ مُخْتَلِفُونَ» هستم، هیچ کس اختلاف ندارد مگر در باره ولایت من. محمّد صاحب دعوت و من صاحب شمشیر محمّد پیامبر مرسل، و من صاحب امر پیامبرم، خداوند می فرماید: «یلْقِی الرُّوحَ مِنْ اَمْرِهِ عَلی مَنْ یشاءُ مِنْ عِبادِهِ» او روح الله است که عطا نمی کند و القا نمی نماید آن روح را مگر بر ملک مقرب یا پیامبر مرسل یا وصیّ برگزیده، به هرکس این روح را عنایت کند او را از مردم جدا نموده و به او قدرت تفویض کرده و مرده زنده می کند، اطلاع از گذشته و آینده دارد، از مشرق به مغرب و از مغرب به مشرق در یک چشم به هم زدن می رود، از دل ها و قلب ها خبر دارد و آنچه در آسمان ها و زمین است می داند.
«یا سَلْمانُ وَ یا جُندَبُ وَ صَارَ مُحَمَّدٌ الذِّکرَ الَّذِی قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ «قَدْ اَنْزَلَ اللَّهُ اِلَیکمْ ذِکراً رَسُولًا یتْلُوا عَلَیکمْ آیاتِ اللَّهِ»(۱۱) اِنِّی اُعْطِیتُ عِلْمَ الْمَنَایا وَ الْبَلَایا وَ فَصلَ الْخِطَابِ وَ استُودِعْتُ عِلْمَ الْقُرْآنِ وَ مَا هُوَ کائِنٌ اِلَی یوْمِ الْقِیامَهِ وَ مُحَمَّدٌ(ص) اَقامَ الْحُجَّهَ حُجَّهً لِلنَّاسِ وَ صِرْتُ اَنَا حُجَّهَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ جَعَلَ اللَّهُ لِی مَا لَمْ یجْعَلْ لِاَحَدٍ مِنَ الْاَوَّلِینَ وَ الْآخِرِینَ لَا لِنَبِی مُرْسَلٍ وَ لَا لِمَلَک مُقَرَّبٍ».
ای سلمان و ای اباذر! محمّد(ص) همان ذکری است که در قرآن فرموده؛ خداوند به سوی شما ذکری نازل کرد، همان پیامبری که برای شما آیات الهی را دنبال می کند. به من علم مرگ و میرها و بلاها و فصل الخطاب داده اند و به من علم قرآن و آنچه تا قیامت اتفاق خواهد افتاد واگذارده اند. محمّد(ص) حجت را تعیین نمود تا برای مردم حجت باشد و من حجه الله شدم. خداوند به من مقامی عنایت کرده که برای هیچ یک از گذشتگان و آیندگان چه پیامبر مرسل و چه فرشته مقرب قرار نداده.
«یا سَلْمَانُ وَ یا جُنْدَبُ! قَالَا لَبَّیک یا اَمِیرَ الْمُوْمِنِینَ؛ قَالَ(ع): اَنَا الَّذِی حَمَلْتُ نُوحاً فِی السَّفِینَهِ بِاَمْرِ رَبِّی، وَ اَنَا الَّذِی اَخْرَجْتُ یونُسَ مِنْ بَطْنِ الْحُوتِ باِذْنِ رَبِّی، وَ اَنَا الَّذِی جاوَزْتُ بِمُوسی بْنِ عِمْرَانَ الْبَحْرَ باَمْرِ رَبِّی، وَ اَنَا الَّذِی اَخْرَجْتُ اِبْرَاهِیمَ مِنَ النَّارِ بِاِذْنِ رَبِّی، وَ اَنَا الَّذِی اَجْرَیتُ اَنْهَارَهَا وَ فَجَّرْتُ عُیونَهَا وَ غَرَستُ اَشْجَارَهَا بِاِذْنِ رَبِّی، وَ اَنَا عَذَابُ یوْمِ الظُّلَّهِ، وَ اَنَا الْمُنَادِی مِنْ مَکانٍ قَرِیبٍ قَدْ سَمِعَهُ الثَّقَلَانِ الْجِنُّ وَ الْاِنْسُ وَ فَهِمَهُ قَوْمٌ اِنِّی لَاَسْمَعُ [لَاُسْمِعُ ] کلَّ قَوْمٍ الْجَبَّارِینَ وَ الْمُنَافِقِینَ بِلُغَاتِهِمْ، وَ اَنَا الْخَضِرُ عَالِمُ مُوسَی، وَ اَنَا مُعَلِّمُ سُلَیمَانَ بْنِ دَاوُدَ، وَ اَنَا ذُو الْقَرْنَینِ، وَ اَنَا قُدْرَهُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ.
یا سَلْمَانُ وَ یا جُنْدَبُ اَنَا مُحَمَّدٌ وَ مُحَمَّدٌ اَنَا وَ اَنَا مِنْ مُحَمَّدٍ وَ مُحَمَّدٌ مِنِّی قَالَ اللَّهُ تَعَالَی «مَرَجَ الْبَحْرَینِ یلْتَقِیانِ بَینَهُما بَرْزَخٌ لا یبْغِیانِ»».(۱۲)
ای سلمان و ای اباذر! منم آن کس که به دستور خدا نوح را در کشتی بردم، من یونس را به اجازه خدا از شکم نهنگ خارج کردم، من به اجازه خدا موسی را از دریا گذراندم، من ابراهیم را از آتش نجات دادم به اجازه خدا، من نهرها و چشمه هایش را جاری و درخت هایش را به اجازه خدایم کاشتم. من عذاب یوم الظله هستم، من فریاد می زنم از مکان نزدیکی که تمام جن و انس آن را می شنوند و گروهی می فهمند، من با هرگروهی چه ستمگران و چه منافقین به زبان خودشان صحبت می کنم، من آن خضرم که دانشمند همراه موسی بود، من معلم سلیمان بن داودم، و من ذوالقرنین و قدرت الله ام.
ای سلمان و ای اباذر! من محمّد و محمّد منم، من از محمّدم و محمّد از من است. خداوند در این آیه می فرمایدآمیخت دو دریای به هم رسیده را، بین آن ها فاصله ای است که مخلوط نگردد.
«یا سَلْمَانُ وَ یا جُنْدَبُ! قَالَا لَبَّیک یا اَمِیرَ الْمُوْمِنِینَ. قَالَ اِنَّ مَیتَنَا لَمْ یمُتْ وَ غَائِبَنَا لَمْ یغِبْ وَ اِنَّ قَتْلَانَا لَنْ یقْتَلُوا.
یا سَلْمَانُ وَ یا جُندَبُ! قَالَا لَبَّیک صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیک. قَالَ(ع) اَنَا اَمِیرُ کلِّ مُوْمِنٍ وَ مُوْمِنَهٍ مِمَّنْ مَضی وَ مِمَّنْ بَقِی وَ اُیدْتُ بِرُوحِ الْعَظَمَهِ وَ اِنَّمَا اَنَا عَبْدٌ مِنْ عَبِیدِ اللَّهِ لَا تُسَمُّونَا اَرْبَاباً وَ قُولُوا فِی فَضْلِنَا مَا شِئْتُمْ فَاِنَّکمْ لَنْ تَبْلُغُوا مِنْ فَضْلِنَا کنْهَ مَا جَعَلَهُ اللَّهُ لَنَا وَ لَا مِعْشَارَ الْعُشْرِ لِاَنَّا آیاتُ اللَّهِ وَ دَلَائِلُهُ وَ حُجَجُ اللَّهِ وَ خُلَفَاوُهُ وَ اُمَنَاوُهُ وَ اَئِمَّتُهُ وَ وَجْهُ اللَّهِ وَ عَینُ اللَّهِ وَ لِسَانُ اللَّهِ بِنَا یعذِّبُ اللَّهُ عِبَادَهُ وَ بِنَا یثِیبُ وَ مِنْ بَینِ خَلْقِهِ طَهَّرَنَا وَ اخْتَارَنَا وَ اصطَفَانَا وَ لَوْ قَالَ قَائِلٌ لِمَ وَ کیفَ وَ فِیمَ لَکفَرَ وَ اَشْرَک لِاَنَّهُ لَا یسْاَلُ عَمَّا یفْعَلُ وَ هُمْ یسْاَلُونَ».
ای سلمان و ای اباذر! مرده ما نمرده و غائب ما دور نشده و کشته های ما هرگز کشته نشده اند.
ای سلمان و ای اباذر! من امیر هر مرد و زن مومنم، چه گذشتگان و چه آیندگان. مرا با روح عظمت تائید کرده اند، من یکی از بندگان خدایم مبادا ما را خدا بنامید، در باره فضل ما هر چه مایلید بگوئید، به کنه فضل ما نخواهید رسید و حتّی مقداری از یک دهم آن را نمی توانید بیان کنید. چون ما آیات و دلائل خدائیم و حجت و خلیفه و امین و امام و وجه الله و عین الله و لسان الله هستیم. به وسیله ما بندگان خدا عذاب می شوند و به وسیله ما پاداش داده می شوند، ما را از میان بندگان خود پاک نموده و انتخاب کرده و برگزیده، اگر کسی بگوید به چه جهت و چگونه هستند و در کجایند که چنین شده اند، کافر و مشرک می شود.زیرا خداوند از آن چه می کند مورد باز جواست قرار نمی گیرد ولی مردم مورد باز خواست قرار می گیرند.
«یا سَلْمَانُ وَ یا جُنْدَبُ! قَالَا لَبَّیک یا اَمِیرَ الْمُوْمِنِینَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیک. قَالَ(ع): مَنْ آمَنَ بِمَا قُلْتُ وَ صَدَّقَ بِمَا بَینْتُ وَ فَسَّرْتُ وَ شَرَحْتُ وَ اَوْضَحْتُ وَ نَوَّرْتُ وَ بَرْهَنْتُ فَهُوَ مُوْمِنٌ مُمْتَحَنٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْاِیمانِ وَ شَرَحَ صدْرَهُ لِلْاِسلَامِ وَ هُوَ عارِفٌ مُسْتَبْصرٌ قَدِ انْتَهَی وَ بَلَغَ وَ کمَلَ وَ مَنْ شَک وَ عَنَدَ وَ جَحَدَ وَ وَقَفَ وَ تَحَیرَ وَ ارْتَابَ فَهُوَ مُقَصِّرٌ وَ نَاصِبٌ».
ای سلمان و ای اباذر! آنچه بیان کردم و تفسیر نمودم و شرح دادم و روشن کردم و استدلال نمودم نیابد آن را مگر مومنی که آزمایش شده قلبش برای ایمان، و سینه اش وسعت یافته برای اسلام، او عارف روشن بین است که به هدف رسیده و کامل شده و هرکس شک نماید و دشمنی ورزد و منکر شود و متحیر باشد و تردید نماید او مقصر و ناصبی است.
«یا سَلْمانُ وَ یا جُندَبُ! قَالَا لَبَّیک یا اَمِیرَ الْمُوْمِنِینَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیک قَالَ (ع) اَنَا اُحْیی وَ اُمِیتُ باِذْنِ رَبِّی وَ اَنَا اُنَبِّئُکمْ بِمَا تَاْکلُونَ وَ مَا تدَّخِرُونَ فِی بُیوتِکمْ باِذْنِ رَبِّی وَ اَنَا عالِمٌ بِضمَائِرِ قُلُوبِکمْ وَ الْاَئِمَّهُ مِنْ اَوْلَادِی(ع) یعْلَمونَ وَ یفْعَلونَ هذَا اِذَا اَحَبُّوا وَ اَرَادُوا لِاَنَّا کلَّنَا وَاحِدٌ اَوَّلُنَا مُحَمَّدٌ وَ آخِرُنَا مُحَمَّدٌ وَ اَوْسَطُنَا مُحَمَّدٌ وَ کلُّنَا مُحَمَّدٌ».
ای سلمان و ای اباذر! من به اجازه خدا زنده می کنم و می میرانم، من به اذن خدا به شما خبر می دهم چه می خورید و چه ذخیره در خانه های خود کرده اید، من از دل های شما مطلعم و ائمه از اولادم نیز همین کارها را می کنند و این نوع اطلاعات را دارند، هر وقت بخواهند و اراده کنند. چون ما همه یکی هستیم اول ما محمّد آخر ما محمّد و وسط ما محمّد است، همه ما محمّدیم.
«فَلَا تَفَرَّقُوا بَینَنَا وَ نَحْنُ اِذَا شِئْنَا شَاءَ اللَّهُ وَ اِذَا کرِهْنَا کرِهَ اللَّهُ الْوَیلُ کلُّ الْوَیلِ لِمَنْ اَنْکرَ فَضْلَنَا وَ خُصُوصیتَنَا وَ مَا اَعْطانَا اللَّهُ رَبُّنَا لِاَنَّ مَنْ اَنْکرَ شَیئاً مِمَّا اَعْطَانَا اللَّهُ فَقَدْ اَنْکرَ قُدْرَهَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ مَشِیتَهُ فِینَا».
بین ما جدائی نیاندازید، ما وقتی بخواهیم خدا می خواهد، وقتی نخواهیم خدا نمی خواهد، وای و صد وای بر کسی که منکر فضل و امتیازات و الطافی باشد که خدا به ما عنایت کرده. زیرا هرکسی منکر یکی از چیزهائی باشد که خدا به ما عنایت کرده منکر قدرت خدا و مشیت اوست در باره ما.
«یا سَلْمَانُ وَ یا جُنْدَبُ! قَالَا لَبَّیک یا اَمِیرَ الْمُوْمِنِینَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیک. قَالَ(ع): لَقَدْ اَعْطَانَا اللَّهُ رَبُّنَا مَا هُوَ اَجَلُّ وَ اَعْظَمُ وَ اَعْلَی وَ اَکبَرُ مِنْ هَذَا کلِّهِ قُلْنَا یا اَمِیرَ الْموْمِنِینَ مَا الَّذِی اَعْطاکمْ مَا هُوَ اَعْظَمُ وَ اَجَلُّ مِنْ هذَا کلِّهِ؟ قالَ: قَدْ اَعْطانَا رَبُّنَا عَزَّ وَ جَلَّ عِلْمَنَا لِلِاسْمِ الْاَعْظَمِ الَّذِی لَوْ شِئْنَا خَرَقَتِ السَّمَاوَاتُ وَ الْاَرْضُ وَ الْجَنَّهُ وَ النَّارُ وَ نَعْرُجُ بِهِ اِلَی السَّمَاءِ وَ نَهْبِطُ بِهِ الْاَرْضَ وَ نَغْرُبُ وَ نَشْرُقُ وَ نَنْتَهِی بِهِ اِلَی الْعَرْشِ فَنَجْلِسُ عَلَیهِ بَینَ یدَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ یطِیعُنَا کلُّ شَی ءٍ حَتَّی السَّماوَاتُ وَ الْاَرْضُ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ النُّجُومُ وَ الْجِبَالُ وَ الشَّجَرُ وَ الدَّوَابُّ وَ الْبِحَارُ وَ الْجَنَّهُ وَ النَّارُ اَعْطَانَا اللَّهُ ذَلِک کلَّهُ بِالِاسمِ الْاَعْظَمِ الَّذِی عَلَّمَنَا وَ خَصَّنَا بِهِ وَ مَعَ هَذَا کلِّهِ نَاْکلُ وَ نَشرَبُ وَ نَمْشی فِی الْاَسْوَاقِ وَ نَعْمَلُ هَذِهِ الْاَشْیاءَ بِاَمْرِ رَبِّنَا وَ نَحْنُ عِبَادُ اللَّهِ الْمُکرَمُونَ الَّذِینَ لا یسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِاَمْرِهِ یعْمَلُونَ».
ای سلمان و ای اباذر! خدا به ما چیزهائی داده که بزرگتر و عظیم تر و عالی تر از همه این ها است.پرسیدیم چه چیز به شما داده که بهتر از همه این ها است؟ فرمود: ما را مطلع از اسم اعظم نموده که اگر بخواهیم آسمان ها و زمین و بهشت و جهنم را از جای برکنیم به آسمان ببریم و به زمین بزنیم. به مغرب و مشرق می رویم و منتهی به عرش می شویم، در آنجا می نشینیم در مقابل خدا و همه چیز مطیع ما هستند، حتّی آسمان ها و زمین و شمس و قمر و ستارگان و کوه ها و درخت ها و جنبندگان و دریاها و بهشت و جهنم. این مقام را خداوند به واسطه اسم اعظم که عنایت نموده بخشیده. با تمام این امتیازات، ما غذا می خوریم و در بازارها راه می رویم و این کارها را به امر خدا انجام می دهیم ما بندگان گرامی خدا هستیم که اظهار نظر در مقابل او نداریم و به دستورش عمل می کنیم.
«وَ جَعَلَنَا مَعْصُومِینَ مُطَهَّرِینَ وَ فَضَّلَنَا عَلَی کثِیرٍ مِنْ عِبَادِهِ الْمُوْمِنِینَ فَنَحْنُ نَقُولُ «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی هَدانا لِهذا وَ ما کنَّا لِنَهْتَدِی لَوْ لا اَنْ هَدانَا اللَّهُ» وَ حَقَّتْ کلِمَهُ الْعَذابِ عَلَی الْکافِرِینَ اَعْنِی الْجَاحِدِینَ بِکلِّ مَا اَعْطَانَا اللَّهُ مِنَ الْفَضْلِ وَ الْاِحْسَانِ».
ما را معصوم و پاک قرار داده و برتری بخشیده بر بسیاری از بندگان مومنش ما می گوئیم؛ خدا را ستایش که ما را به این مقام هدایت نموده که اگر او راهنمای ما نبود راه به این مقام نمی یافتیم. و ثابت است عذاب بر کافران که منظور منکران الطاف خدا به ما هستند.
«یا سَلْمَانُ وَ یا جُنْدَبُ! فَهَذَا مَعْرِفَتِی بِالنُّورَانِیهِ فَتَمَسَّک بِهَا رَاشِداً فَاِنَّهُ لَا یبْلُغُ اَحَدٌ مِنْ شِیعَتِنَا حَدَّ الِاسْتِبْصَارِ حَتَّی یعْرِفَنِی بِالنُّورَانِیهِ فَاِذَا عَرَفَنِی بِهَا کانَ مُسْتَبْصِراً بَالِغاً کامِلًا قَدْ خَاضَ بَحْراً مِنَ الْعِلْمِ وَ ارْتَقَی دَرَجَهً مِنَ الْفَضْلِ وَ اطَّلَعَ عَلَی سِرٍّ مِنْ سِرِّ اللَّهِ وَ مَکنُونِ خَزَائِنِهِ».(۱۳) (۱۴)
ای سلمان و ای اباذر! این است معرفت به من به طریق نورانی، وقتی مرا با این مقام کسی شناخت بصیر و به هدف رسیده کامل است، در دریای علم فرو رفته و به مقام فضل رسیده و مطلع بر سرّی از اسرار و گنجینه علوم خدا شده است.

مقدمه

باسمه تعالی

۱- کتاب پیش روی شما سلسله مباحثی است که در صدد است «جایگاه حقیقت نوری امام در هستی» را تبیین کند، تا نظرها را متوجه حقیقت بزرگی بنماید که خداوند برای بشریت اراده کرده است. این کتاب به جایگاه قدسی امام نظر دارد، جایگاهی که امام از آن جایگاه، انسان ها و جامعه را مدیریت می کند، آن هم مدیریتی که تکوین و تشریع در آن هماهنگ است و اعتباریاتش ریشه در حقایق دارد.
۲- باید به خوبی روشن شود که «خداشناسی واقعی» وقتی محقق می شود که انسان ها بتوانند در آینه ی تمام نمای جمال انسان های کامل، با «الله» مانوس شوند و این موضوع ابتدا در کتاب «مبانی نظری و عملی حبّ اهل بیت(ع)» مورد بحث قرار گرفت و در این سلسله مباحث سعی شده با وسعت بیشتری مورد مداقّه قرار گیرد.
۳- روایت مربوط به حقیقت نوری اهل البیت(ع) طوری است که نمی توان با هر عقلی با آن روبه رو شد و لذا یا عده ای از کنار آن می گذرند و یا خیلی سطحی با آن برخورد می کنند و در نتیجه بشریت از معارف و رازهای بزرگی محروم می شود. در این سلسله مباحث سعی شده حداقل عظمت موضوع تبیین گردد و به معارف عالیه ای که توجه به این روایات در پی دارد توجه شود.
۴- مباحث در سه جلد تنظیم شده و بهتر است به ترتیبی که تنظیم شده، یعنی ابتدا کتاب «حقیقت نوری اهل البیت(ع)»، سپس کتاب «امام و مقام تعلیم به ملائکه» و پس از آن کتاب «امام و امامت در تکوین و تشریع» مطالعه گردد. در عین حال هرکدام می تواند جداگانه مورد مطالعه قرار گیرد زیرا هرکدام از مباحث به روایت یا روایات خاصی نظر دارد که وجهی از حقیقت آسمانی مقام امام را مطرح می کند و سعی شده تا با دقت بر روی روایات مورد بحث، نکات ظریفی از موضوع امامت در هستی تبیین گردد و در نتیجه ان شاءالله سوالات اساسی عزیزان در این موضوع جواب داده شود.
امید است خوانندگان محترم با توجه به نکته ی اخیر یعنی کسب معارف عالیه ای که قواعد عالم قدس را تبیین می کند، با کتاب ها مانوس گردند و بیش از پیش تصوری صحیح از تمدن اسلامی به معنای واقعی آن که مقدمه ی ظهور حاکمیت امام معصوم(ع) و اتحاد عالَم تکوین با عالَم تشریع است به دست آورند.

گروه فرهنگی المیزان

جلسه ی دوم: چگونگی رویت نور

بسم الله الرحمن الرحیم

بنا شد تا به مدد الهی در رابطه با احادیث مقام نورانیت اهل البیت(ع) بحث بشود. با ادامه ی بحث به خودی خود روشن می شود که جای این بحث در امور سلوکی کجاست و چرا در فرهنگ شیعه به خاطر فضایی که حاکمان جور درست کردند، علمای ما نتوانستند این نوع مباحث را آن طور که شایسته ی این روایات است در فرهنگ عمومی جامعه مطرح نمایند، ولی آن ها را حفظ کردند تا شرایط طرح آن فراهم شود و بتوان این نوع معارف را از سطح خواص به سطح عمومی تر اشاعه داد.
جلسه ی گذشته عرض شد روایات متکثر در شیعه و سنی داریم که اهل البیت(ع) به خصوص امیرالمومنین(ع) مقامی فوق مقام های عادی دارند و سایر امت در آن مقام نیستند. به همین جهت عرفای اهل سنت به امیرالمومنین(ع) ارادت خاصی می ورزند و پایه های ارادت آن ها به حضرت در روایاتی است که از نبی اکرم(ص) رسیده است.(۳۱)
با توجه به این که شرایط فکری امروز جهان آماده ی طرح روایاتی است که متذکر مقام نوری اهل البیت(ع) است، به بعضی از این روایات می پردازیم. این روایات به ما گوشزد می کند که ما چگونه باید عقایدمان را کامل و تصحیح کنیم. مرحوم مجلسی«رحمه الله علیه» با توجه به این که سعی داشته است از کتاب های دست اول مطالب خود را بگیرد، در مورد این روایت می گوید: «ذَکرَ وَالِدِی رَحِمَهُ اللَّهُ اَنَّهُ رَاَی فِی کتَابٍ عَتِیقٍ جَمَعَهُ بَعْضُ مُحَدِّثِی اَصْحَابِنَا فِی فَضَائِلِ اَمِیرِ الْمُوْمِنِینَ(ع) هَذَا الْخَبَرَ» پدرم گفت که من این روایت را در یک کتاب خیلی قدیمی دیدم که آن را بعضی از محدثین شیعه در فضائل امیرالمومنین(ص) جمع آوری کرده بودند. در ادامه می گوید: «وَ وَجَدْتُهُ اَیضاً فِی کتَابٍ عَتِیقٍ مُشْتَمِلٍ عَلَی اَخْبَارٍ کثِیرَهٍ» خود من هم این روایت را در یک کتاب قدیمی که شامل اخبار زیادی بود دیدم. که البته در جوامع روایی ما شبیه این روایت فراوان است به طوری که وقتی آن ها را کنار هم می گذاریم به همدیگر پوشش می دهند و متوجه می شویم یک فکر و فرهنگ است که به صورت های مختلف از رسول خدا(ص) و ائمه ی معصومین(ع) صادر شده است.
مرحوم مجلسی در ادامه می گویند: «رُوِی عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ صَدَفَهَ اَنَّهُ قَالَ سَاَلَ اَبُوذَرٍّ الْغِفَارِی سَلْمَانَ الْفَارِسِی«رَضِی اللَّهُ عَنْهُمَا» یا اَبَاعَبْدِاللَّهِ مَا مَعْرِفَهُ الْاِمَامِ اَمِیرُالْمُوْمِنِینَ(ع) بِالنُّورَانِیهِ؟» محمدبن صدفه روایت می کند که ابوذر غفاری از سلمان فارسی در رابطه با معرفت به مقام نورانی امیرالمومنین(ع) سوال می کند. آری بحث ولایت حضرت که در غدیر طرح شد یک چیز است اما مقام نورانیت حضرت که در اذهان خواص مطرح بوده چیز دیگری است و معلوم است که بین اصحاب خاص پیامبر(ص) و یاران امیرالمومنین(ع) این بحث مطرح بوده و نیاز داشتند که از آن اطلاعات کاملی داشته باشند. اباذر می دانسته باید سلمان چیزهایی در رابطه با مقام نورانیت امیرالمومنین(ع) بداند که به سراغ سلمان آمده، ولی سلمان می گوید: «یا جُنْدَبُ فَامْضِ بِنَا حَتَّی نَسْاَلَهُ عَنْ ذَلِک» ای جندب(۳۲) بیا با هم برویم از خود حضرت بپرسیم - این از هوشیاری و حکمت سلمان است که زمینه را آماده کرده تا از زبان شخص امیرالمومنین(ع) مطلب به طور کامل گفته شود- «قَالَ: فَاَتَینَاهُ فَلَمْ نَجِدْهُ. قَالَ: فَانْتَظَرْنَاهُ حتَّی جاءَ» سلمان می گوید: آمدیم سراغ امیرالمومنین(ع) ولی آن حضرت را پیدا نکردیم، پس منتظر ماندیم تا آمدند. «قَالَ«صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیهِ»: مَا جَاءَ بِکمَا؟» حضرت از آن دو پرسیدند: برای چه منظوری آمده اید؟ «قالَا جِئْنَاک یا اَمِیرَالْمُوْمِنِینَ نَسْاَلُک عَنْ مَعْرِفَتِک بِالنُّورَانِیهِ» گفتند: ما آمده ایم خدمت شما ای امیر مومنان تا در رابطه با معرفت به نورانیت شما از شما سوال کنیم.
معلوم است آن دو صحابه ی بزرگوار در مورد فضائل امیرالمومنین(ع) مطالب زیادی از رسول خدا(ص) شنیده اند که امروزه در کتب شیعه و سنی موجود است، ولی موضوع حقیقت نوری حضرت چیز دیگری است و ما هم باید با نگاه دیگری به این موضوع نگاه کنیم و آن را دنبال نماییم چون معارف خاصی در درون این موضوع نهفته است.
از این جا معلوم می شود که چیزهایی در مورد امیرالمومنین(ع) در عالم هستی موجود است که رسول خدا(ص) به حضرت علی(ع) می فرمایند: «اگر در باره ی تو گروهی از امت همان چیزهایی را که در مورد عیسی بن مریم گفتند، نمی گفتند، امروز در باره ی تو گفتاری می آوردم که بر هیچ جماعتی عبور نمی کردی «الاّ اخذوا التّراب مِن تحتِ قَدَمَیک...» مگر آن که خاک را از زیر دو قدمت بر می داشتند و زیادی آب وضویت را جهت شفا می گرفتند».(۳۳)
از این نوع روایات معلوم می شود که پیامبر(ص) دارند خبر می دهند یک خبرهایی در امیرالمومنین(ع) هست که بعضی از آن ها را فقط خواص می فهمند. در همین راستا مولوی می گوید:

از تو بر ما رفت چون داری نهان
می فشانی نور چون مَهْ بی زبان

تا آن جا که می گوید:

تو ترازوی احد خو بوده ای
بل زبانه ی هر ترازو بوده ای

کمال ایمان

آدم های دقیق - چه شیعه و چه سنی- متوجه اند فضائلی بیش از آنچه پیامبر(ص) برای عموم در مورد علی(ع) فرموده اند برای آن حضرت هست. حرف ما این است که آیا می شود با تدبّر در امثال این روایات به بعضی از آن فضائل آگاهی یافت؟ خود حضرت در جواب سلمان و ابوذر فرمودند: «مَرْحَباً بِکمَا مِنْ وَلِیینِ مُتَعَاهِدَینِ لِدِینِهِ لَستُمَا بِمُقَصرَینِ» آفرین به شما دو رفیقی که نسبت به دینشان متعهد هستند که آن را کامل کنند، «لَسْتُمَا بِمُقَصِّرَینِ» یعنی شما نمی خواهید در شناخت دین کوتاهی کرده باشید. «لَعَمْرِی اِنَّ ذَلِک وَاجِبٌ عَلَی کلِّ مُوْمِنٍ وَ مُوْمِنَهٍ» به جانم سوگند معرفت نسبت به حقیقت نوریه ی من و اهل البیت(ع) بر هر مرد و زن مسلمان واجب است. «ثُمَّ قَالَ(ص) یا سَلْمَانُ وَ یا جُنْدَبُ! قَالَا: لَبَّیک یا اَمِیرَ الْمُوْمِنِینَ، قَالَ(ع): اِنَّهُ لا یسْتَکمِلُ اَحَدٌ الْاِیمَانَ حَتَّی یعْرِفَنِی کنْهَ مَعْرِفَتِی بِالنُّورَانِیهِ» سپس فرمودند: ای سلمان و ای جندب، عرض کردند: بفرمایید ای امیر مومنان! فرمودند: مطمئناً ایمانِ احدی کامل نمی شود مگر این که من را به کنه معرفت، با نورانیت بشناسد.

چگونگی رویت نور

در رابطه با چگونگی رویت نور به این نکته توجه دارید که می گوئیم چون می توانیم این میز را ببینیم، پس نوری در این اطاق هست به این معنی که با دیدن میز، متوجه وجود نور می شویم، در حالی که نمی توانیم به «نور» اشاره کنیم -آن طور که به دیوار اشاره می کنیم- ولی می دانیم نوری در این اطاق هست که می توانیم اطراف خود را ببینیم. تازه وقتی نور می رود می فهمیم که نوری بوده و حالا چون نیست اطاق تاریک شده است. به همین جهت اگر خورشید هرگز غروب نمی کرد معلوم نبود که ما بپذیریم نور خورشیدی وجود دارد، چون از ظلماتِ بعد از غروب خورشید متوجه نور خورشید می شویم. به قول معروف:

ماهیان ندیده غیر از آب
پرس پرسان زهم که آب کجاست

برای این که ماهیان هیچ وقت خشکی را تجربه نکرده اند تا وجود آب را با خشکی مقایسه کنند لذا می گویند آب کو؟ در رابطه با نور هم ما واقعاً وجود نور را مثل وجود دیوار حس نمی کنیم. چراغ را که خاموش می کنیم چون با تاریکی روبه رو می شویم و دیگر اشیاءِ اطراف خود را نمی بینیم، می پذیریم الآن نوری بین من و شما هست. از نبودن نور و مقایسه ی آن با روشنایی اطراف می فهمیم نوری هست. این در رابطه با فهم وجود نور است از جهت «حسّ»، در حالی که نفس ناطقه ی ما بدون این مقایسه ها به نور نظر می کند و آن را می یابد. مشکل، رویت حسّی نور است که با مقایسه فهمیده می شود و از حسّ نکردن موجودات اطراف در تاریکی، می فهمد نوری باید باشد که اشیاء اطراف را می بیند.(۳۴) پس این نور بود و حالا رفت.
در مورد رویت نور معنوی موضوع از این هم دقیق تر است. حقیقت نوری امیرالمومنین(ع) چیزی غیر از شخص ظاهری آن حضرت و غیر از آن شجاعت ها و غیر از داماد پیامبر(ص)بودن است. انسان در رویت نوری آن حضرت می خواهد با مقامی از آن حضرت آشنا شود که غیر از شخصیت ظاهری حضرت است. رویت این نور آمادگی زیاد می خواهد، اصطلاحاً به آن نوع دیدن «ذات دیدن» می گویند. بنده نمی خواهم بحث را مشکل کنم اما بخواهید و نخواهید موضوعِ دقیق و عمیقی در میان است. برهان حرکت جوهری برای رویت ذات یا جوهر کمک می کند. در برهان حرکت جوهری عقل با ذاتی روبه رو می شود که عین حرکت است، همیشه ما می بینیم چیزی حرکت دارد، ولی ملاصدرا در برهان حرکت جوهری ثابت می کند خودِ حرکت هم یک چیز است. حرکت دست را آدم می فهمد ولی فهم خودِ جنبیدن یا حرکت، نیاز به دقت و کار بیشتری دارد. معنی حرکت جوهری عبارت از این است که خود حرکت، یک چیز است مثل «تری» که خودِ «تری» یک چیز است نه این که آب چیزی باشد که «تر» است.
در بحثِ معرفت بالنّورانیه، باید امیرالمومنین(ع) را ببینیم اما نه از آن جهت که می دانیم اولین مرد مسلمان است و نه از آن جهت که خداوند در غدیر او را وصی رسول خدا(ص) قرار داد، همه ی این ها ریشه در حقیقت و نورانیت حضرت علی(ع) دارد که باید آن را شناخت. اباذر سراغ جناب سلمان می رود تا از حقیقت نوری امیرالمومنین(ع) آگاه شود و وقتی بنا به پیشنهاد سلمان خدمت حضرت رسیدند حضرت هم از مسئله، ساده نگذشتند و فرمودند: «لا یستَکمِلُ اَحَدٌ الْاِیمَانَ حَتَّی یعْرِفَنِی کنْهَ مَعْرِفَتِی بِالنُّورَانِیهِ» هیچ کس ایمانش کامل نمی شود تا این که مرا به کُنْه معرفتم که همان نورانیت است بشناسد. حضرت تاکید می کنند که کُنْه معرفت مرا به نورانیت بشناسید تا نور خاصی از انوار این عالم را شناخته باشید.
باز باید موضوعِ ذات بینی را در میان بیاورید. شما خدا را چطور می بینید؟ یک وقت می گوئید چون مخلوقی هست خالقی هست. به تعبیر رسول خدا(ص) این نوع شناخت خوب است و می فرمایند: «عَلَیکُم بِدینِ الْعَجائِز»(۳۵) لااقل به اندازه ی پیرزن ها متوجه حضور خدا در این عالم باشید. حضرت از پیرزنی که کنار کوچه مشغول نخ ریسی بود پرسیدند خدا را به چه می شناسی؟ او چرخ نخ ریسی را که می گرداند، رها کرد و گفت ببینید دیگر نمی چرخد، پس این دنیا هم که دارد می چرخد بالاخره یک چرخاننده ای دارد. حضرت به اطرافیان خطاب کردند: «عَلَیکُم بِدینِ الْعَجائِز» لااقل به اندازه ی پیرزنان دیندار باشید.
به گفته ی نظامی گنجوی:

بلی در طبع هر داننده ای هست
که با گردنده گرداننده ای هست

از آن چرخه که گردانَد زن پیر
قیاس چرخ گردنده همان گیر

از آن طرف هم حضرت سجاد(ع) می فرمایند آخرالزمان گروهی می آیند که «قُلْ هُوَ اللَّهُ اَحَدٌ» و شش آیه ی اول سوره ی حدید که اوج توحید است، برای آن ها نازل شده است.(۳۶) درک سوره ی «قُلْ هُوَ اللَّهُ اَحَدٌ» کجا و این که می گوئیم چون مخلوقی هست خالقی هست، کجا.
در توجه به «احدیت» حضرت «الله» رازها نهفته است که با روش پی بردن از مخلوق به خالق، آن رازها ظاهر نمی شود. همان طور که درجه ی توحیدی آیات متفاوت است. یک جا خداوند می فرماید: «اُذْکرُواْ نِعْمتِی الَّتِی اَنْعَمْتُ عَلَیکمْ»(۳۷) یاد نعمت هایی باشید که به شما دادم. اما یک جا هم می فرماید: «فَاذْکرُونِی اَذْکرْکمْ»(۳۸) مرا یاد کنید تا من هم شما را یاد کنم. در این آیه ما را متوجه خودش می کند تا از خود او به او برسیم. ولی در آیه ی قبل ما را متوجه نعمت هایش می کند تا به واسطه ی نعمت ها به او برسیم. در «قُلْ هُوَ اللَّهُ اَحَدٌ» انسان ها ذات خدا را به یگانگی می یابند. به همین جهت حضرت امام خمینی«رضوان الله تعالی علیه » در کتاب چهل حدیث در رابطه با روایتی که می گوید: «لاتَتَفَکَّروا فی ذاتِ الله»(۳۹) در ذات خدا تفکر نکنید، می فرمایند: این توصیه ای است برای کسانی که توان تفکر در عمق توحید را ندارند وگرنه حضرت صادق(ع) می فرمایند: «اَفْضلُ الْعِبادَهِ اِدْمانُ التَّفَکُرِ فی اللّه وَ فی آلائِه»(۴۰) بالاترین عبادت، ادامه دادن تفکر در مورد خدا و در آیات و نشانه های اوست.(۴۱) آری! یک جایی باید به مردم بگویند نمی خواهد راجع به خدا فکر کنید، همین که می بینید اثری هست نشان می دهد موثری باید باشد. اما یک جا هم می گویند در مورد خدا فکر کن و خداوند را جدای از صفاتش بیاب. امیرالمومنین(ع) در خطبه ی اول نهج البلاغه می فرمایند: «کمالُ الاخلاصِ لَهُ نَفْی الصّفاتِ عَنْه» کمال اخلاص آن است که صفات را از او نفی کنی و خود ذات را عین صفات بدانی. زیرا «لِشَهادَهِ کلِّ صِفَهٍ اَنَّهَا غَیرُ الْمَوْصوفِ وَ شَهادَهِ کلِّ مَوْصوفٍ اَنَّهُ غَیرُ الصفَهِ»؛ هر صفتی شهادت می دهد که غیر موصوف است و هر موصوفی شهادت می دهد که غیر صفت است. با این مقدمات می خواهم ذهن عزیزان متوجه «ذات بینی» شود.
در معارف توحیدی گاهی انسان به جایی می رسد که خدا را می یابد. به تعبیر امام صادق(ع) می رسیم به این که «هو نورٌ لا ظُلْمهَ فیه، وَ حیاتٌ لا مَوْتَ فیه، وَ عِلمٌ لا جَهْلَ فیه»(۴۲) او نوری است که ظلمتی در او نیست، و حیاتی است که مرگی در او نیست، و علمی است که جهلی در او نیست.

ذات بینی

قصد بنده از این عرایض این است که ان شاءالله عزیزان در معرفت به جایی برسند که امیرالمومنین(ع) یک حقیقت نوری اند. شرط چنین معرفتی این است که ما بتوانیم «ذات بین» بشویم. یعنی به جای این که از اثر پی به موثر ببریم، بتوانیم با خود ذات مرتبط باشیم. ما چنین استعدادی را داریم و قلب هر انسانی می تواند با جنبه ی نوری حقایق مرتبط شود و فقط در حدّ فهم حقایق متوقف نشود. شما نور اطاق را می بینید ولی نه با چشمتان. این که رفیق شما می گوید نور کو؟ برای این است که او می خواهد باچشمش ببیند، لذا چیزی نمی بیند که به آن اشاره کند. ولی اگر متوجه شود که باید با نفس ناطقه ی خود آن را ببیند دیگر مشکل حل است. موضوع از این قرار است که عقل و حس کنار هم می آیند و به کمک آن دو، نفس ناطقه متوجه ی نور می شود، و این مهم ترین نکته ای است که باید در رویت نور مورد توجه قرار گیرد و اساس «ذات بینی» در همین نکته نهفته است. حسّ شما میز را می بیند، عقل شما می فهمد حالا که میز دیده می شود پس باید یک نوری در صحنه باشد، نفس ناطقه نظر می کند و متوجه نور می شود. آری نفس ناطقه متوجه آن می شود و نه این که فقط بفهمد بلکه با ذات روبه رو می شود. حال اگر این قدرت را که در نفس ناطقه است به کار بیندازیم و خود را از حجاب ها آزاد کنیم متوجه نور امیرالمومنین(ع) می شویم و با تلاش های حساب شده وارد وادی رویت حقیقت نوری امام می گردیم. حضرت می خواهند نفس ناطقه ی ما را متوجه آن نور بکنند تا با قلبی آزاد از حجاب ها نظر کنیم و ببینیم.
حضرت بعد از آن که فرمودند: ایمانِ احدی کامل نمی شود مگر آن که مرا به کنه معرفتم به نورانیت بشناسد، می فرمایند: «فَاِذَا عَرَفَنِی بِهَذِهِ الْمَعْرِفَهِ فَقَدِ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْاِیمانِ وَ شَرَحَ صدْرَهُ لِلْاِسلَامِ وَ صارَ عارِفاً مُسْتَبْصراً وَ مَنْ قَصَّرَ عَنْ مَعْرِفَهِ ذَلِک فَهُوَ شَاک وَ مُرْتَابٌ» پس اگر کسی به این صورت من را شناخت، خدا قلب او را برای تجلی ایمان امتحان کرده و سینه ی او را جهت نور اسلام گشاده است و او را به عارفی تبدیل کرده که بصیر شده است، و کسی که از این نوع معرفت کوتاهی کرد همواره در حال شک و تردید قرار دارد و آن طور که شایسته است با حقایق مرتبط نیست.
گاهی می گویید الحمدلله من دیگر مومن شدم و ایمان خوبی دارم چون با صد دلیل می توانم ثابت کنم این دنیا، خدا می خواهد، ولی چیزی نمی گذرد که می گویی نکند این دنیا اتفاقی درست شده است؟ چون در آن نوع عقیده چنین شکی خوابیده است. این که حضرت می فرمایند: با نرسیدن به حقیقت نوری، انسان در شک و تردید است به این معنی نیست که نمی تواند دلایلی بر اثبات خدا داشته باشد، بلکه به آن جهت است که جانش با حقیقت مرتبط نشده است. بنابراین راهی هست که اولاً: می توان نورانیت امیرالمومنین(ع) را یافت و بنا به ادامه ی روایت، خداوند به نور آن حضرت شناخته می شود. ثانیاً: این راه، راهِ رسیدن به ایمانی است که از طریق آن، شک از صحنه ی قلب انسان به کلی زدوده می شود و توفیق اُنس با حقایق به زندگی انسان وارد می گردد.
خداوند به نور امیرالمومنین(ع) ما را شایستگی قبول و پذیرش ایمانی کند که منجر به اُنس طولانی با خودش گردد.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

جلسه ی سوم: چگونگی رویت حقیقت نورانی علی(ع)

بسم الله الرحمن الرحیم

بحث ما در این رابطه بود که جناب سلمان و اباذر خدمت امیرالمومنین(ع) رسیدند که ای امیر مومنان! از شما می خواهیم چگونگی شناخت نورانیت خودتان را برای ما روشن بفرمایید. حضرت فرمودند: آفرین به شما دوستانی که نسبت به دین خود متعهد هستید. سپس فرمودند: «لَعَمْرِی اِنَّ ذَلِک الْوَاجِبُ عَلَی کلِّ مُوْمِنٍ وَ مُوْمِنَهٍ» به جان خودم سوگند بر هر زن و مرد مومنی این نوع شناخت واجب است که مقام نورانیت امام خود را بداند و ایمان هیچ کس کامل نمی شود مگر این که من را به کنه و عمق نورانیت بشناسد. معلوم است شناخت نورانیت اولیاء الهی کاری است بسیار دقیق، ولی اگر کسی بتواند وارد چنین معرفتی بشود وارد دنیایی از معارف شده که با هیچ معرفتی قابل مقایسه نیست. بعد فرمودند: اگر کسی من را از این بُعد بشناسد، «فَقَدِ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْاِیمَانِ وَ شَرَحَ صَدْرَهُ لِلْاِسلَامِ وَ صَارَ عَارِفاً مُسْتَبْصراً» خداوند قلب او را جهت منورشدن به نور ایمان آماده کرده و سینه ی او را برای درک اسلام گشاده نموده و او را عارفی بصیر و بینا به حقایق نموده است، چنین آدمی قلبش قلب الهی خواهد شد. نه تنها قلبش محل تجلی نور ایمان می شود، بلکه با شرح صدری که پیدا می کند راحت تر می تواند اسلام را در قلب خود نگه دارد و سینه اش برای درک اسلام باز خواهد شد و این نشان می دهد که می توان از طریق شناخت جنبه ی نورانیت امام به درک حقیقی اسلام نایل شد. هرچند یک راه دیگر هم آن است که از اسلام به امام برسیم ولی با راهی که حضرت مولی الموحدین(ع) گوشزد می کنند، مسیر صد ساله را یک شبه طی می کنید. یک وقت انسان از رودخانه می فهمد باید دریایی باشد که آب های رودخانه ها در آن بریزند و در آن جا جمع شوند، ولی یک وقت مستقیماً با دریا روبه رو می شود و از طریق دریا، دریا را می شناسد. درک اسلام از طریق شناخت نورانیت امام شبیه راه دوم است که با نظر به قرآن ناطق و اسلام مجسم با حقیقت اسلام روبه رو می شویم.
اسلام را از طریقه های مختلف می توان شناخت، اما این روش که آدم بتواند از طریق ارتباط با مقام نورانیت امام با اسلام آشنا بشود چیز دیگری است. در این صورت است که اسلام برایش عین نورانیت قلبی می شود و همین که به جنبه ی نورانیت امام می نگرد قلب او جهت فهم اسلام منور می گردد و ظرف تجلی اسلام می شود و نه تنها از نظر فهم به چنین قلب گشاده ای مفتخر می شود، بلکه چنین آدمی، آدم آگاه و بصیری است که حقایق را به خوبی می فهمد.
در ادامه می فرمایند: «وَ مَنْ قَصَّرَ عَنْ مَعْرِفَهِ ذَلِک فَهُوَ شَاک وَ مُرْتَابٌ» اگر کسی در این مسئله کوتاهی کند، در شناختِ حقیقت اسلام گرفتار شک و تردید می شود و همواره نسبت به حقانیت اسلام در تزلزل و توقف است. چون آن نوع معرفتی مطلوب است که دیگر هیچ شک و شبهه ای در قلب انسان نسبت به حق و حقیقت باقی نگذارد و در یقین کامل وارد شود. به وجود مقدس پیامبر(ص) گفتند که حضرت عیسی(ع) روی آب راه می رفته، حضرت فرمودند اگر یقینشان بیشتر بود در هوا راه می رفتند.(۴۳) معلوم است یقین - که همان آزادشدن از هرگونه شک و تردید است - کارها می کند و دارای شدت و ضعف است.
از معلول پی به علت بردن یک راه است و از نور خدا متوجه خدا شدن راه دیگری است. از نور حیات متوجه حضرت حی شدن، یک نوع ارتباطِ بدون واسطه با حی مطلق است. این فرق می کند با آن که از آثار حیات متوجه حیات شویم. در ارتباط بی واسطه با خدا، انسان با تجلیات نور اصلی روبه رو است و نه با چیز دیگر. در این حالت وارد رویت شده است، نه این که نسبت به نور خدا فکر کرده باشد. یک وقت دل باز می شود و حیات را احساس می کند ولی یک وقت از مظاهر حیات متوجه حیات می شود. مثل این که دست بنده را می بینید که حرکت می کند و می فهمید حیات دارد، ولی یک وقت از طریق قلبِ خود با حیاتی که دست بنده را حرکت می دهد ارتباط پیدا می کنید. همان طور که شما با چشم سرتان انگشت مرا می بینید، با قلب تان هم می توانید حیات مرا ببینید. همه ی ما با قلب خود حیات را می بینیم ولی چون عادت داریم دیدن را محدود به دیدن با چشم کنیم، وقتی هم که قلب، حیات را می یابد باور نداریم در حال رویت حیات هستیم، زیرا رویت را فقط محدود به رویت حسی کرده ایم وگرنه واقعاً با قلب خود دارید حیات بنده را می یابید.

تفاوت نگاه عقلی با نگاه قلبی

وقتی که حیات را می بینیم و متوجه حی می شویم، در این حالت وارد رویتِ نوری شده ایم، همان چیزی که جناب سلمان و اباذر می خواهند وارد آن شوند و از آن زاویه نور حضرت امیرالمومنین(ع) را نظاره کنند و از منظر نور آن حضرت به رویت نور خداوند نایل شوند. چون نور حضرت راهی است برای ارتباط با نور خدا.
در نگاه نوری، همان که اول است آخر می باشد و همان که ظاهر است باطن می باشد. آیه ی سوم سوره ی حدید می فرماید: «هُوَ الْاَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ» خداوند اول و آخر و ظاهر و باطن است. نه این که یا اول است و یا آخر و یا ظاهر است و یا باطن، همه ی اول و آخر و ظاهر و باطن او است. چنین نگاهی، نگاه ارزشمندی است و برای رسیدن به این نوع نگاه که نگاه نوری به حق است باید تلاش کرد. از ابی سعید خراز پرسیدند: «بِمَ عرفْتَ الله» به چه چیز خدا را شناختی؟ می گوید: «عرفتُ الله بجمعِهِ بَینَ الضّدَین» خدا را به جمع کردن او بین دو ضد شناختم، سپس آیه ی «هُوَ الْاَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ» را قرائت کرد.(۴۴)
هیچ وقت با عقل نمی توان به چنین رویتی رسید که او را در عین آن که اول است، آخر ببینید، چون عقل تا این جا می آید که اگر اول است، آخر نیست و اگر ظاهر است، باطن نیست. با عشق و رویت قلبی است که او را در همه ی مظاهر و در ظاهر و باطن، در منظر خود می یابید. به قول مولوی:

عقل گوید شش جهت حدّ است و دیگر راه نیست
عشق گوید راه هست و رفته ایم ما بارها

عقل می تواند برای هر پدیده ای شش جهت در نظر بگیرد، بالا و پایین و چپ و راست و جلو و عقب، ولی حقیقت چیزی نیست که در جهات شش گانه بگنجد که عقل بتواند آن را بیابد.
مشکلی که در نگاه نوری به حقایق پیش می آید از همین جا است که نتوانیم از نگاه عقلی به نگاه قلبی نایل شویم. شما با عقلتان می فهمید این عالم معلول است و علت می خواهد و علتِ آن باید واجب الوجود باشد، اما با عقل که نمی شود فهمید آن خدایی که واجب الوجود است، «هُوَ الْاَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ» است؛ این دیگر رویت قلبی را می طلبد که آن را باید در مباحث توحیدی دنبال کنید. این جا بنا نیست بحث توحیدی خدمت عزیزان داشته باشیم، می خواهیم با این مثال منتقل بشویم به این که چشمی که باید مقام نورانیت را رویت کند چشمی است که همه ی انسان ها در قلبشان دارند، باید قلب را به صحنه آورد و در منظر خود، مقام نورانیت امام را قرار داد تا رویت انجام گیرد. حضرت خودشان باب بحث را باز کردند تا ما را در این وادی وارد کنند.
حضرت فرمودند: «یا سَلْمانُ وَ یا جُندَبُ! قالَا لبَّیک یا اَمِیرَ الْموْمِنِینَ» آن دو عرض کردند: بفرمایید ای امیر مومنان. «قَالَ(ع): مَعْرِفَتِی بالنُّورَانِیهِ مَعْرِفَهُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ، وَ مَعْرِفَهُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَعْرِفتی بالنُّورَانِیهِ» معرفت من به نورانیت معرفت خدای عزّ و جل است، و معرفت خدای عزّ و جل، معرفت من است به نورانیت. در واقع حضرت ما را راهنمایی می کنند که اگر توانستید من را به نورانیت ببینید خدا را دیده اید، همان طور که اگر با همان رویت قلبی به خداوند معرفت پیدا کنید، تجسم عینی آن نور را در جمال علی(ع) می توانید مشاهده نمائید. این آن نوع رویتی است که پیامبر(ص) در باره اش فرمودند: «مَنْ رَانِی فَقَدْ رَای الْحَق»(۴۵) هرکس مرا ببیند حقیقتاً خدا را دیده است. مسلّم این رویت، رویت دست و صورت مبارک حضرت نیست، رویت جنبه ی نورانیت حضرت است. مثل رویت آدمی که عاشق باشد. آدم عاشق را که نگاه کنید نمی توانید بگوئید کجایش عاشق است. اما از همه ی حرکات و سکناتش عشق می بارد. به گفته ی مولوی:

عشق شِنگ بی قرار بی سکون
چون در آرد کل تن را در جنون؟

عشق شنگ چگونه آدم را به جنون می اندازد و شما با دیدن حرکات انسان عاشق چگونه به آن عشق منتقل می شوید؟ رویت نوری را هم باید از این زاویه انجام داد. جمال ائمه(ع) در حرکاتشان طوری ظهور دارد که نور عقلِ قدسی امام در جمال آن ها قابل رویت است. به همین جهت نباید نقاشان با تصورات خود شکل و صورت امام معصوم را نقاشی کنند، چون همان طور که آن نور، مخصوص امام معصوم است، در جسم و صورت مخصوص نیز ظاهر می شود و هیچ صورتی نمی تواند آن نور را بنمایاند. هر شکلی که نقاشی کنند حجابِ شکل اصلی می شود و اثرش هم منفی است و عملاً آن جنبه ی نورانیتی که در ظاهر آن ها بوده نمایان نمی گردد. هنرمند نقاش جسمی که کشیده جسمی است با تصور خودش که در آن جسم آن نور نیست. در جسم امام آن نور هست و هرکس فقط آن جسم را ببیند آن نور را می بیند. در روایت هم داریم که اگر کسی خواب ائمه(ع) را ببیند در صورتی که ائمه(ع) را قبلاً دیده باشد، حتماً آن رویا، رویای صادقه است. چون شیطان نمی تواند در جمال امام معصوم ظاهر شود، زیرا جسم امام محل تجلی نور امام است و اگر جسم امامِ معصوم را دیده باشید آن جسم دقیقاً حکایت از آن نور دارد. شیطان نمی تواند آن جسمی که حکایت از آن نور دارد را برای خود بسازد و در خواب برای افراد ظاهر کند.

جمال امام(ع)؛ مظهر وحدانیت حق

وقتی حضرت می فرمایند: معرفت من به نورانیت همان معرفت خدای عزّ و جل است، می خواهند نگاه ما را به جنبه ی نورانیت خود بیندازند. عمده آن است که بفهمیم این نگاه چه نوع نگاهی است و از چه جهت موجب رویت خداوند می شود. برای روشن شدن بحث به حرکات انسان های متقی نظر کنید؛ اگر یک آدم متقی که تقوا را بر تمام ابعاد قلبی و باطنی اش حاکم کرده ملاحظه نمایید، آن تقوا را در شخصیت او نیز می بینید. ملاحظه می کنید به مظاهر دنیا نگاه خریدارانه ندارد که با تمام وجود به آن ها نگاه کند. هیچ وقت نگاه نمی کند ببیند این نامحرم چه شکلی است، تقوایش به کلی بر چشمش حکومت دارد، هرگز با حرص و ولع غذا نمی خورد. وقتی این حرکات و سکناتش را می بینید، می گوئید تقوا دارد، نگاه می کنید به طرف و متوجه تقوای او می شوید. حال وقتی حضرت علی(ع) مقام نورانیت خود را در منظر ما قرار دادند و ما آماده ی نظر به مقام نورانیت حضرت شدیم - همان طور که تقوای طرف را می دیدیم- خدا را خواهیم دید. وقتی نور وحدانی حضرت حق بر جان انسانی حاکم شد، همه ی حرکاتش به یک نوع یگانگی خاص منوّر می شود و ما را به جمال احدی منتقل می کند.
با درک مقام نورانیتِ اهل البیت(ع) می توان جزو خواص اهل البیت(ع) شد و لذا ملاحظه می فرمایید همین وصفی که رسول خدا(ص) برای جناب سلمان دارند که فرمودند: «سلمانُ مِنّا اهل البیت»، برای اباذر هم دارند(۴۶). یعنی این دو صحابه ی بزرگوار فرهنگ اهل البیت(ع) را درک می کنند و می فهمند اهل البیت(ع) از چه پایگاهی سخن می گویند و در منظرشان مقام نوری آن ذوات مقدس قرار دارد.
اگر نور حضرت احدی بر قلب کسی تجلی کرد همه ی حرکات و سکناتش آینه ی نمایش نور حضرت احد است. «احد» یعنی حقیقتی که تضادی در ذاتش نیست، در عین آن که سمیع است، بصیر است و در عین آن که حی است، قیوم است، تمام وجودش عین یگانگی است. اگر به انسان های موحدی که نور احد بر قلبشان تجلی کرده بنگرید، شخصیت آن ها را نیز محل تجلی یگانگی حق می یابید. مگر برای دیدن خدا می خواهید به دنبال چه چیز باشید، خدا را باید کجا پیدا کرد؟ جز در جمال انسان موحد؟ او به اندازه ای که با حرکات و سکنات و گفتارش حکایت از یگانگی حق می کند، آینه ی نمایش حق است. جمال ائمه ی اطهار(ع) آینه ی تمام نمای حق است، که عمان سامانی در رابطه با حضرت علی(ع) می گوید:

به پرده بود جمال جمیل عزّ و جل
علی شد آیینه خیرالکلام قَلّ و دَلّ

وقتی با رویکرد نظر به مقام نورانیت امام، اعمال شرعی خود را انجام دهیم جلوه های نورانیت حضرت(ع) بر قلب ما طلوع می کند.
علامه طباطبائی«رحمه الله علیه» می فرمایند:

«وقتی از نجف به تبریز برگشتیم، می خواستیم خانه ی خود را تعمیر کنیم، عمله و بنّایی پیدا کردیم، دیدم عمله خیلی خوب کار می کند، هر وقت هم که استادِ بنّا دستور به او نمی داد خودش یک کاری پیدا می کرد و انجام می داد، ظهر هم که شد نماز خوبی خواند و غذایش را خورد و بلند شد برای کار. نزدیکی های عصر استاد بنّا گفت نردبان می خواهیم. به آن عمله گفتم در کوچه ی آن طرفی آشنایی هست بروید بگوئید نردبانتان را برای خانه ی فلانی بدهید. علامه می گویند: دیدیم برعکسِ صبح تا عصر که سریعاً کارها را انجام می داد در آوردن نردبان خیلی طول داد، بعداً که بنا بود مزدشان را بدهم و مرخص شوند به ایشان گفتیم که این سوال برای من مانده که کارهای صبح تا عصرتان با نردبان آوردنتان متفاوت بود. آن شخصِ عمله گفته بود؛ حقیقتش کوچه هایتان باریک بود و نردبان هم بلند، من خیلی مواظب بودم سر نردبان به کاه گل های دیوارهای مردم نخورد، به همین جهت آوردن نردبان طول کشید. علامه ی از نجف برگشته که مرحوم قاضی می گوید از ۲۰ سالگی دارای چشم برزخی است، درجا می پرسند اخیراً حضرت آقا صاحب الزمان را دیده اید؟ آن آقا هم می گوید بله.»

عرضم در این نکته است که چطور می شود کسی چشمش امام معصوم را زیارت کند؟ چشم قلب و چشم ظاهر که برای این ها فرق نمی کند. در جواب باید گفت چون این افراد قلب خود را توحیدی کرده اند با انسان های موحّد مرتبط می شوند و منجر به رویت می گردد. رعایت حلال و حرام هایی که به ما دستور می دهند مگر جز این است که جان ما را توحیدی می کند؟ به ما می گویند: حواست را جمع کن حرام نخور، حلال بخور، پرحرفی نکن، کینه ی مومنین را به دل راه مده، همه ی این دستورات را اگر بر جان خود حاکم کنیم قلب ما تحت تجلی نور حضرت اَحد قرار می گیرد و همان طور که حضرت فرمودند: معرفت خدا موجب معرفت نورانیت امام می شود و با تجلی نور اَحدی، امام در منظر انسان قرار می گیرند. این آدم وقتی حرکات و سکناتش توحیدی شد، توحید در جمال نور انسان موحد بر او تجلی می کند و اگر همان طور به کسی که تجلی کامل توحید است نگاه کند توحید می بیند.
این ها مقدمه بود تا بر روی سخن حضرت فکر کنیم که چرا می فرمایند: «مَعْرِفَتِی بِالنُّورَانِیهِ مَعْرِفَهُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ» اگر کسی با نظر به نورانیت من مرا بشناسد، خدای عزّ و جل را شناخته است. همان طور که عکسش را نیز فرمودند که اگر کسی خدا را درست بشناسد به معرفت نورانیت امام می رسد. چون قلب انسان در فطرت خود خدا را می شناسد، از طرفی فطرتِ بالفعل همان امام معصوم است، از آن جایی که با فطرت نظر به خدا می کند، در منظر خود «فطرت بالفعل» یعنی امام را می یابد که نمایش نور حضرت اَحد است. همین طور که غیر ممکن است کسی خدا را بشناسد و به جمال امیرالمومنین(ع) و سیره ی آن حضرت نگاه کند ولی به خدا منتقل نشود.
باید در شناخت امیرالمومنین(ع) درست شروع کنیم و درست شروع کردن با نظر به مقام نورانیت حضرت ممکن است. آن هایی که اهل این راه اند حرفشان این است که بیخود شما نشسته اید و می خواهید خدا را در دیگر مظاهر پیدا کنید، تا انسان موحد کاملی را نیابید و خدا را در سیره ی او نبینید، محال است خداوند خود را به شما نشان دهد. چون شما باید اولاً: چشم خدابین پیدا کنید. ثانیاً: اسماء الهی را در مظاهر کامله اش بیابید تا خدا را پیدا کرده باشید. در صورتی که انسان با اسماء الهی به صورت جامع - که در انسان کامل ظاهر است- مانوس نشود، قلبش به نشاط الهی نایل نمی گردد. وقتی عرض می شود در حرکات و سکنات انسان های موحد می توان با خدا مانوس شد، منظورم صرفاً ائمه(ع) نیستند، آن ها جای خود دارند، بیایید پائین تر و در بعضی از اولیاء الهی خدا را ببینید، البته در حدی که هستند. عمده آن است که این راه را پیدا کنید که چطور می توان با نظر به نور، به اولیاء الهی نظر کرد. حضرت در این حدیث باب این نوع نگاه را برای ما باز کردند.

ولایت امام یا اقامه ی صلاه

حضرت فرمودند: معرفت من به نورانیت، معرفت خدا است و معرفت خدای عزّ و جل معرفت من است به نورانیت. سپس می فرمایند: «وَ هُوَ الدِّینُ الْخَالِصُ الَّذِی قَالَ اللَّهُ تَعَالَی [وَ ما اُمِرُوا اِلَّا لِیعْبدُوا اللَّهَ مُخْلِصینَ لَهُ الدِّینَ حُنَفاءَ وَ یقِیمُوا الصَّلاهَ وَ یوْتُوا الزَّکاهَ وَ ذلِک دِینُ الْقَیمَهِ](۴۷)». این همان دین خالصی است که خداوند در قرآن توصیف کرده و فرموده؛ «و ما به انسان ها دستور ندادیم مگر آن که خدا را عبادت کنند و دین را خالصانه از خدا بدانند و به دنبال ادیان غیر الهی نروند، در حالی که راه بی تلفات همین راه است و دستور دادیم نماز را اقامه کنند و زکات بپردازند و این است دین پایدار». حضرت در تاویل آن قسمت از آیه ای که می فرماید: «وَ ما اُمِرُوا اِلَّا لِیعْبدُوا اللَّهَ مُخْلِصینَ لَهُ الدِّینَ حُنَفاءَ» می فرمایند: «یقُولُ مَا اُمِرُوا اِلَّا بِنُبُوَّهِ مُحَمَّدٍ(ص) وَ هُوَ الدِّینُ الْحَنِیفِیهُ الْمُحَمَّدِیهُ السَّمْحَهُ» امر نشده اند مگر به نبوت حضرت محمد(ص) که آن دین حنیف، دین پیغمبر است که آسان و سهل و بدون افراط و تفریط و بدون سخت گیری است. «وَ قَوْلُهُ «یقِیمُونَ الصَّلاهَ» فَمَنْ اَقَامَ وَلَایتِی فَقَدْ اَقَامَ الصَّلَاهَ» و این که در آن آیه فرمود: اقامه ی نماز کنید، هرکس ولایت مرا اقامه کند، نماز را اقامه کرده است. چون نفرمود نماز بخوانید، فرمود نماز را اقامه کنید. اگر منظور از اقامه ی نماز همین کاری است که ما با نمازخواندن می کنیم، نباید به آن اقامه ی نماز می گفتند، معلوم است چیزی در میان است که باید قیام بشود، به همین جهت حضرت می فرماید: این ولایت من است. همین طور که با اقامه ی نظام جمهوری اسلامی، اسلام اقامه شد، ولی رعایت حلال و حرام الهی را نمی گوییم اقامه ی حلال و حرام. در سوره ی انبیاء صریح آیه ی قرآن است که امامان فعلشان اقامه ی نماز است. می فرماید: «وَاَوْحَینَا اِلَیهِمْ فِعْلَ الْخَیرَاتِ وَاِقامَ الصَّلَاهِ»؛(۴۸) به امامان فعل خیر و اقامه ی نماز را وَحی کردیم. پس امام مقامی دارد که خداوند اقامه ی نماز را به او وَحی کرده تا بتواند حرکتی را در جامعه پایه گذاری کند.

شرایط حمل ولایت امام

حضرت در ادامه می فرمایند: «وَ اِقَامَهُ وَلَایتِی صَعْبٌ مُسْتَصعَبٌ» اقامه ی ولایت من کار پیچیده و سختی است، «لَا یحْتَمِلُهُ اِلَّا مَلَک مُقَرَّبٌ» نمی توانند آن را حمل کنند مگر ملک مقرب، «اَوْ نَبِی مُرْسَلٌ» یا پیامبری مرسل، «اَوْ عَبْدٌ مُوْمِنٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْاِیمانِ» یا بنده ی مومنی که قلبش را خداوند برای ایمان پرورانده است. این ها می توانند ولایت من را حمل کنند و بپذیرند. در ادامه می فرمایند: «فَالْمَلَک اِذَا لَمْ یکنْ مُقَرَّباً لَمْ یحْتَمِلْهُ» اگر ملک مقرب نباشد نمی تواند آن ولایت را حمل کند. ملک مُحیی یا ملک ممیت فقط احیاء و اماته را می توانند انجام دهند، چطور می توانند ولایت انسان کاملی را که قلبش جامع اسماء الهی است درک کنند یا تحمل نمایند؟ می دانید که ملائکه هم دارای مقام شدت و ضعف اند. هر ملکی در قربِ بیشتر باشد در جامعیت بیشتر است و لذا به مقام جامعیت اسماء که مقام انسان کامل است نزدیک تر خواهد بود. مثل نور بی رنگ است که نسبت به نورهای زرد و سبز و آبی در جامعیت است. ملک مقرب نسبت به سایر ملائکه در مقام جامعیت قرار دارد. مقام امام معصوم مقام «وَعَلَّمَ آدَمَ الاَسْمَاء کلَّهَا» است که حامل همه ی اسماء الهی است. ملائکه ای که چند اسم از اسماء الهی را می دانند و اقرار می کنند: «وَ ما منا الا له مقام معلوم»(۴۹) ما را نیست مگر مقامی محدود، نمی توانند مقام نورانیت انسان کامل را تحمل نمایند. ملائکه در جواب خداوند که می فرماید می خواهم در زمین خلیفه قرار دهم، عرض می کنند ما تسبیح و تحمید و تقدیس می کنیم. خداوند هم به آن ها فرمود: «اِنِّی اَعْلَمُ مَا لاَ تَعْلَمُونَ»(۵۰) درست است که شما تسبیح و تحمید و تقدیس می کنید و مسلّم کسی که خلیفه ی خدا است باید در چنین مقاماتی هم باشد، ولی من چیزهایی می دانم که شما نمی دانید. بعد تمام اسماء را به آدم یعنی حقیقت انسانیت که صورت بالفعل آن حقیقت نبی اکرم(ص) و اهل البیت(ع) اند، تعلیم داد. این مقام، فوق مقام زن و مرد بودن انسان است، به همین جهت شامل صدیقه ی طاهره(س) هم می شود و ملائکه هم که سجده کردند، به انسان کامل - که شامل حضرت زهرا(س) هم می شود - سجده کردند.
در هر صورت انسان کامل در مقام جامعیت اسماء الهی است و هر ملکی نمی تواند ولایت چنین انسانی را تحمل کند. به همین جهت حضرت می فرمایند: اقامه ی ولایت من را کسی می تواند تحمل کند که کمالات جامع داشته باشد. در بین ملائکه، ملائکه ی مقرب چنین جامعیتی را دارند و در بین انبیاء، نبی مرسل. پیغمبری که در حدّ خود با احکام الهی آشنا است غیر از آن پیامبری است که ماموریت دارد پیام خود را به بشریت برساند. آن که بناست پیام خداوند را به بشریت برساند می تواند حامل همه ی ابعاد غیب و معنا باشد. چون آدم ها از نظر فهم و احوال متکثرند و دارای ابعاد مختلفی هستند، باید آن پیامبر، نوری از حضرت رب العالمین با خود داشته باشد که جواب همه ی آن ها را بدهد به این معنی که باید نبی مرسل باشد. لذا امیرالمومنین(ع) فرمودند: «والنّبی اذا لَمْ یکُنْ مُرسلا لَمْ یحْتَمِلْهُ» از بین انبیاء اگر آن نبی مرسل نباشد نمی تواند آن ولایت را تحمل کند. (۵۱)
سپس حضرت ادامه دادند: «وَ الْمُوْمِنُ اِذَا لَمْ یکنْ مُمْتَحَناً لَمْ یحْتَمِلْهُ» و از بین مومنان اگر آن مومن، مومن مُمْتَحَن نباشد نمی تواند آن ولایت را حمل کند. جناب سلمان آدم با هوشی است می گوید؛ «قُلْتُ یا اَمِیرَ الْموْمِنِینَ مَنِ الْمُوْمِنُ وَ مَا نِهایتُهُ وَ مَا حدُّهُ حتَّی اَعْرِفَهُ؟» ای امیرالمومنین مومن مُمْتَحَن چه کسی است و حدّ و نهایت ایمان او چقدر است تا بتوان او را شناخت؟ بالاخره معلوم است هر مومنی نمی تواند این ولایت را درک کند. نهایت و حدود آن ایمانی که می تواند ولایت شما را درک کند چیست؟ که حضرت شروع می کنند خصوصیات آن مومن را مطرح می فرمایند حاکی از آن که آن مومن ممتحَن آنچنان وسعتی دارد که جانش هر آن چه از طرف ما گفته می شود تصدیق می کند و به درجه ای از درکِ حقیقت رسیده که نسبت به حقایقی که به ما می رسد بیگانه نیست و نگذاشته است غبار امور دنیوی آینه ی وجودش را تیره و تار کند. که ان شاءالله در جلسه ی آینده به آن می پردازیم.
خدایا به حقیقت نورانیت امیرالمومنین(ع) ما را به نور خودت وارد معرفت نورانیت اهل البیت(ع) بگردان.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

جلسه ی پنجم: اقامه ی صلاه؛ اقامه ی ولایت علی(ع)

بسم الله الرحمن الرحیم

قالَ سَلْمانُ قُلْتُ یا اَخَا رَسُولِ اللَّهِ وَ مَنْ اَقامَ الصَّلَاهَ اَقامَ وَلَایتَک؟ قالَ نَعَمْ یا سَلْمانُ؛ تَصدِیقُ ذَلِک قَوْلُهُ تَعالَی فِی الْکتابِ الْعَزِیزِ «وَاسْتَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاهِ وَ اِنَّها لَکبِیرَهٌ اِلَّا عَلَی الْخاشِعِینَ»(۶۵)
سلمان گفت: عرض کردم ای برادرِ پیامبر آیا هرکسی نماز به پا دارد ولایت تو را به پا داشته است؟ فرمود: آری دلیل این مطلب سخن خدا است در قرآن که فرمود: «وَ استَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاهِ وَ اِنَّها لَکبِیرَهٌ اِلَّا عَلَی الْخاشعِینَ». کمک بگیر «از صبر و نماز» و آن سنگین و دشوار است مگر برای خشوع کنندگان.
همان طور که مستحضرید بحث بر سر حقیقت نوری اهل البیت و به خصوص امیرالمومنین(ع) است. حضرت فرمودند که ایمان کامل نمی شود مگر این که به نورانیت ما معرفت پیدا کنید. و بعد هم فرمودند که علاوه بر ملک مقرب و نبی مرسل، مومنی که خداوند قلبش را امتحان کرده است و آن قلب را آماده ی نور حقیقی دیده می تواند به نورانیت ما معرفت پیدا کند. جناب سلمان«رحمه الله علیه» سوال کرد که ای امیرالمومنین آن مومنی که بتواند به این مقام دست پیدا کند چه خصوصیاتی دارد؟ حضرت فرمودند خداوند طوری قلب او را گشوده است که اگر مطلبی از طرف ما به او برسد راحت آن مطلب را تصدیق می کند «شُرِحَ صَدْرُهُ لِقَبُولِهِ» قلب او نسبت به آن مطالب گشوده شده. این نکته به خودی خود بابی از معرفت دینی است که چطور می شود یک قلب آماده شود تا حقیقتی را که از طرف اهل البیت(ع) به آن می رسد راحت تصدیق کند. بدیهیات را در امور نظری به عنوان مثال ذکر کردیم و عرض شد همین طور که در عقل نظری در بنیاد هر انسان نوری هست که امور بدیهی را به راحتی تصدیق می کند، مومنی هم که قلبش به نور الهی منور شده است در امور عملی و اعتقادی چنین خاصیتی دارد، همین که اهل البیت(ع) نکته ای بگویند قلب او کاملاً تصدیق می کند.

نسبت جان انسان ها با حقیقت

گاهی انسان ها خود را گم می کنند و نمی توانند حق را پیدا کنند، خداوند اهل البیت(ع) را قرار داد تا انسان ها از طریق آن ها انسانیت گم شده ی خود را بیابند و حتی اگر ائمه ی معصومین(ع) به آن ها سخت بگیرند با ائمه (ع) احساس آشنایی می کنند و از محبت آن ها دست برنمی دارند. در همین رابطه در روایت داریم که امیرالمومنین(ع) می فرمایند: «لَوْ ضَرَبْتُ خَیشُومَ الْمُوْمِنِ بِسیفِی هَذَا عَلَی اَنْ یبْغِضَنِی مَا اَبْغَضَنِی وَ لَوْ صَبَبْتُ الدُّنْیا بِجُمْلَتِهَا عَلَی الْمُنَافِقِ عَلَی اَنْ یحِبَّنِی مَا اَحَبَّنِی وَ ذَلِک اَنَّهُ قَضی فَانْقَضی عَلَی لِسانِ النَّبِی الْاُمِّی اَنَّهُ قالَ لَا یبْغِضک موْمِنٌ وَ لَا یحِبُّک مُنَافِق »(۶۶) «اگر بر بینی مومن با شمشیر خود ضربه زنم که مرا دشمن بدارد دشمن نخواهد داشت و اگر تمام نعمت دنیا را بر منافق بریزم که مرا دوست بدارد دوست نخواهد داشت و این، بدان جهت است که بر زبان پیامبر(ص) جاری شده و فرموده اند که مومن، تو را دشمن نخواهد داشت و منافق تو را دوست نخواهد گرفت» . چون خداوند ساختاری در روح انسان ها قرار داده است که می توانند حقانیت اهل البیت(ع) را کشف کنند. این که گاهی اگر یک فکرِ غلط به جانتان افتاد اذیت می شوید و سعی می کنید آن را بیرون کنید چون می دانید مطلوبی دارید که این فکرِ غلط شما را از آن باز می دارد. بعضی از جوانان که به مکه مشرف شده بودند، در مقابل شبهه های وهابیون، بدون آن که بخواهند بپذیرند، دلواپس بودند که چطور آن ظلمات را از ذهن خود بیرون کنند، متوجه بودند با آن حرف ها یک چیزی گم کرده اند- نه این که چیزی پیدا کرده اند- سعی داشتند گم شده ی خود را بیابند. ریشه ی این احساس همان نوری است که خداوند در قلب آن ها قرار داده است. نوری که عقل استدلالی نمی تواند به حقیقت آن دست یابد، با عقل قدسی و عشق می توان آن را درک کرد. به گفته ی مولوی:

عقل گوید شش جهت حدّ است و دیگر راه نیست
عشق گوید راه هست و رفته ایم ما بارها

وقتی متوجه شدیم جاهایی هست که باید با پای دل رفت، متوجه می شویم حضرت امیرالمومنین(ع) در این روایت دارند ما را در آن وادی می برند، به همین جهت این نوع روایات را نباید در محافل عمومی بحث کنیم که از ساحت عقل استدلالی بالاتر نمی آیند. گفت:

عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد
عشق دیده زان سوی بازارِ او، بازارها

عقل گوید پا منه کاندر فنا جز خار نیست
عشق گوید عقل راکاندر تو است آن خارها

عقلِ بازاری مقام فنا و نفی خود را نمی فهمد تا بتواند با این نوع روایات مانوس شود، دلی باید در صحنه باشد که هرچه بیشتر بلا دید، بیشتر به وَجد آید. گفت:

خُنُک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش
و نماند هیچش الاّ هوس قمار دیگر

انسان ها در عمق جان خود نسبتی با حقیقت دارند که آن نسبت را از طریق عقل استدلالی به دست نیاورده اند تا برای پذیرش حکم آن منتظر نظر آن باشند و چنانچه با آلوده شدن به کثرات و غفلت ها این رابطه را مدفون نکرده باشند، از طریق روبه رو شدن با سخنان اهل البیت(ع) که از همان حقیقت ریشه می گیرد با تمام وجود آن سخنان را می پذیرند. حضرت در توصیف چنین انسانی می فرمایند: «هُوَ الَّذِی لَا یرَدُّ مِنْ اَمْرِنَا اِلَیهِ شَی ءٌ اِلَّا شُرِحَ صَدْرُهُ لِقَبُولِهِ وَ لَمْ یشُک وَ لَمْ یرْتَبْ» مومنی که «امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْاِیمَانِ» طوری است که هیچ نکته ای از ما به او نمی رسد مگر این که قلب او جهت درک آن گشاده شده، بدون هیچ گونه شک و تردیدی. اگر انسان توانست امام معصوم را در منظر خود قرار دهد خودِ امام متذکر آن بُعدی می شوند که در عمق جان انسان نهفته است و از طریق اُنس با امام آن بُعد فعّال می شود و با تمام وجود مطالب امام را تصدیق می کند چون امام معصوم متذکر نسبت جان انسان ها با حقیقت می باشند.
پس از طرح چنین مقامی حضرت تاکید می کنند که من بنده ی خدای عزّ و جل و خلیفه ی او هستم و لذا ما اهل البیت را در عین این که ربّ به حساب نمی آورید؛ «قُولُوا فِی فَضْلِنَا مَا شِئْتُمْ» هر فضل و کمالی را که خواستید به ما نسبت دهید. و برای این که روشن کنند مقام انسان کامل آن قدر متعالی است که در تصور نمی آید، می فرمایند: «فاِنَّکمْ لَا تَبْلُغونَ کنْهَ مَا فِینَا» با این همه به کُنْه آن مقامی که ما در آن هستیم دست نمی یابید. با توجهی که امام نسبت به مقام خود می دهند ما شیعیان تلاش می کنیم در منظر جان خود چنین حقیقتی را پیدا کنیم و به حیرت برسیم. ولی یک وقت در محدوده ی عقل خود می مانیم، در حالی که بحث بالاتر از آن است که یک عقلِ متوسط بتواند درک کند. اگر فقط پای تصور خوبی های امام در میان باشد، معلوم است که تصور ما در حدّ خودِ ما است، ولی یک وقت با تصورات خود با امام برخورد نمی کنیم، بلکه تلاش می کنیم با نور امام، امام را بیابیم. این که امام می فرمایند: «فَاِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قَدْ اَعْطَانَا اَکبَرَ وَ اَعْظَمَ مِمَّا یصفُهُ وَ اَصفُکمْ اَوْ یخْطُر عَلَی قلب احَدِکُمْ» خدای تعالی چیزهایی به ما داده که بالاتر و عظیم تر است از آنچه او وصف کرده و یا برای شما وصف می کنم و یا به قلب شما خطور می کند. چون موضوع، موضوعی است فوق تصور. می فرماید: حتی موضوع بالاتر از آن است که خدا با الفاظ بشری برای شما وصف فرمود. مثلاً خداوند در قرآن در وصف اهل البیت(ع) فرموده: «اِنَّمَا یرِیدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنکمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیتِ»(۶۷) خداوند اراده کرده فقط شما اهل البیت را از هرگونه آلودگی پاک گرداند. با این که این وصف، وصف خیلی عظیم و بزرگی است، حضرت می فرمایند: این با زبان و الفاظ بشری است ولی حقیقت مسئله از این ها بالاتر است. یعنی گفتنی نیست و فکری هم نیست، یافتنی است.
من تعجب می کنم که بعضی ها می گویند عرفان ربطی به دین ندارد. مگر عرفان چه می گوید جز این است که یک عارف تلاش می کند تا قلب خود را در سیری قرار دهد که بتواند با حقایق قدسی مرتبط شود؟ و مگر حضرت امیرالمومنین(ع) در این روایت نمی فرمایند: مقام ولایت ما را کسی درک می کند که قلب خود را آماده کرده باشد؟ پس در واقع ما را به عرفان حقیقی دعوت می کنند.

علی(ع) مصداق ولایت الهی

در ادامه ی روایت هست که: «قَالَ سَلْمَانُ قُلْتُ یا اَخَا رَسُولِ اللَّهِ» سلمان گفت: گفتم؛ ای برادر رسول خدا! «وَ مَنْ اَقَامَ الصَّلَاهَ اَقَامَ وَلَایتَک؟» اگر کسی نماز را اقامه کند ولایت شما را اقامه کرده است؟ «قَالَ نَعَمْ یا سَلْمَانُ» حضرت فرمودند: آری ای سلمان «تَصدِیقُ ذَلِک قَوْلُهُ تَعَالَی فِی الْکتَابِ الْعَزِیزِ» تصدیق این مطلب سخن خدا است در کتاب عزیز که می فرماید: «وَاستَعِینُوا بالصَّبْرِ وَ الصَّلاهِ وَ اِنَّها لَکبِیرَهٌ اِلَّا عَلَی الْخاشِعِینَ»(۶۸) ای مومنین! از صبر و نماز استعانت بجوئید، و آن کار مشکلی است مگر برای آن ها که خاشع اند. حضرت می فرمایند: «صبر» رسول خدا(ص) و «صلاه» اقامه ی ولایت من است و خداوند از آن دو، یکی را فرمود سخت است و نفرمود آن دو سخت است، چون ولایت است که حمل آن سخت است مگر برای خاشعین و آن ها شیعیان بصیر و هوشیارند. چنانچه ملاحظه بفرمایید در آیه، بعد از توصیه به استعانت از صبر و صلاه فرمود: «اِنَّها لَکبِیرَهٌ اِلَّا عَلَی الْخاشعِینَ» ضمیر مفرد مونث «اِنَّها» اشاره به «صلاه» دارد، یعنی نماز سنگین و سخت است مگر برای خاشعین. حضرت امیرالمومنین(ع) به همین نکته اشاره می کنند و می فرمایند: نفرمود: آن دو تا سخت اند، فرمود: آن سخت است که همان صلاه باشد. می فرمایند: این همان اقامه ی ولایت من است. آیه می گوید: «وَاستَعِینُوا بِالصَّبْرِ وَ الصَّلاه» یعنی استعانت بجویید به سیره و نبوت محمدی(ص) که آن نماز مشهور هم در آن هست. سپس می فرماید: استعانت بجویید به نماز که اقامه ی ولایت علی(ع) است. فرمودند: «فَالصَّبْرُ رَسُولُ اللَّهِ(ص) وَ الصَّلَاهُ اِقَامَهُ وَلَایتِی» و از آن دو یکی را فرمود که سخت و سنگین است «لِاَنَّ الْوَلَایهَ کبِیرَهٌ حَمْلُهَا اِلَّا عَلَی الْخَاشِعِینَ» زیرا ولایت است که به جز برای خاشعین، سنگین است. این نمازی که فعلاً همه ی مسلمانان می خوانند سخت نیست که فقط یک عده ی خاصی بتوانند انجام دهند.
ولایت به آن معنی است که حکم خدا توسط امامی معصوم در تمام مناسبات زندگی حاکم شود و همه ی منیت ها کنار برود و خدا به صحنه بیاید. پیامبر(ص) ولی هم هستند و ولایت باطن نبوت است و به همین جهت در معراج که ظواهر کنار رفت و رسول خدا(ص) با جان و باطن خود روبه رو شدند، خداوند با صوت علی(ع) با پیامبر(ص) سخن گفت. به گفته ی بعضی از اهل علم چون پیامبر(ص) فوق العاده امیرالمومنین(ع) را دوست می داشتند خداوند در معراج رسولش با دوست داشتنی ترین الفاظ با او سخن گفت و رسول خدا(ص) هم در همین رابطه می فرمایند: «عَلِی نَفْسِی»؛ علی؛ جان و باطن من است. پس با این که پیامبر خدا(ص) ولی هم هستند با این همه مصداق خارجی این باطن، وجود مقدس امیرالمومنین(ع) اند. پیامبر(ص) همه ی مقاماتی را که ائمه(ع) دارند به اعتبار ولایتشان دارا هستند، ولی آنچه مامورند ظاهر کنند «نبوت» است. البته باطن همین نبوت، ولایت است و لذا وقتی شما نبی را به اعتبار نبی ببینید نظر به ظاهر دستورات دین دارید و اگر به باطن آن حضرت نظر کنید باطن دستورات دین در منظر جان شما قرار می گیرد، در آن صورت با باطن نماز مرتبط می شوید، مصداق خارجی آن باطن، ولایت امیرالمومنین است. زیرا مردمِ عادی همین که پیامبر(ص) در ذهنشان بیاید متوجه مقام نبوت آن حضرت می شوند و لذا حضرت برای آن که مردم را از ظاهر به باطنِ شریعت منتقل کنند ذهن ها را متوجه امیرالمومنین(ع) می کردند تا آن جا که در اعمال شب و روز مبعث زیارت امیرالمومنین(ع) وارد شده. علاقه ی شدیدی که پیامبر خدا(ص) به فاطمه ی زهرا(س) دارند به جهت نور باطنی آن حضرت بود که همان حقیقت دین است. پیغمبر خدا که به غیر از دینِ خدا چیز دیگری را دوست نمی داشتند، پیامبری که علاقه مند به اسلام است نمی تواند علاقه مند به فاطمه ی زهرا(س) نباشد چون فاطمه(س) نمایش انوار الهی است.

شرط پذیرش ولایت الهی

حضرت علی(ع) فرمودند حمل این ولایت برای همه ممکن نمی باشد و به این اعتبار استعانت به صلاه به معنی ولایت، کار همه نیست، باید افراد به خشوع برسند تا بتوانند آن را حمل کنند «والخاشِعونَ هُمُ الشّیعَهُ الْمُسْتَبْصِرونَ» و خاشعان فقط شیعیان بیداردل هستند. در ادامه می فرمایند: «وَ ذَلِک لِاَنَّ اَهْلَ الْاَقَاوِیلِ مِنَ الْمُرْجِئَهِ وَ الْقدَرِیهِ وَ الْخَوَارِجِ وَ غَیرِهِمْ مِنَ النَّاصِبِیهِ یقِرُّونَ لِمُحَمَّدٍ(ص)» زیرا گروه هایی مثل مرجئه و قدریه و خوارج و دیگران مثل ناصبی ها همه به نبوت محمد(ص) اقرار دارند. «لَیسَ بَینَهُمْ خِلَافٌ» بینشان هم خلاف نیست. «وَ هُمْ مُخْتَلِفُونَ فِی وَلَایتِی» اما در ولایت من اختلاف دارند، لذا آنچه برای همه ی آن ها سنگین بود که بپذیرند همین است که اکثراً نپذیرفتند، و با توجه به آیه ی مورد بحث که فرمود: اقامه ی صلاه برای همه سخت و سنگین است مگر برای خاشعین، پس اقامه ی صلاه همان ولایت من است. در واقع خداوند در آیه ی مورد بحث از قبل پیش بینی کرده و به مسلمانان خطاب فرموده: فردا که می خواهید دینداری کنید یک قسمت دینداری را انجام می دهید بدون آن که برایتان مشکلی باشد و از حالا بدانید یک وجهی از دینداری هست که باید به آن نیز استعانت بجویید ولی چون خود را در مقابل حکم خدا خاشع نکرده اید برایتان گران می آید و همه به آن تن نمی دهید و در انجام آن به اختلاف می افتید. لذا حضرت فرمودند: «وَ هُمْ مُخْتَلِفُونَ فِی وَلَایتِی مُنْکرُونَ لِذَلِک جَاحِدُونَ بِهَا اِلَّا الْقَلِیلُ وَ هُمُ الَّذِینَ وَصفَهُمُ اللَّهُ فِی کتَابِهِ الْعَزِیزِ فَقَالَ اِنَّها لَکبِیرَهٌ اِلَّا عَلَی الْخاشعِینَ» آن ها در مورد ولایت من اختلاف دارند و منکر آن هستند مگر عده ای قلیل، آن هایند که خداوند در قرآن ایشان را توصیف نمود «اِنَّها لَکبِیرَهٌ اِلَّا عَلَی الْخاشِعِینَ».
در مورد فضای عدم پذیرش ولایت امیرالمومنین(ع) در متون اهل سنت هست که «چون جریان غدیر همه جا و در همه ی بلاد منتشر شد، تا به گوش حارث بن نعمان فهری رسید، حارث بی درنگ شتر خود را سوار شد و شرفیاب حضور رسول الله(ص) گردید، وآن حضرت آن موقع در ابطح بودند، حارث از شتر خود فرود آمده و بند بر پای آن نهاد و نزدیک شد، آن گاه روی به آن جناب نموده و در حالی که آن حضرت در بین جمعی از اصحابش بود عرض کرد: یا محمد! تو از ناحیه ی پروردگارت به ما دستور دادی که به وحدانیت خداوند و رسالت تو شهادت دهیم، ما نیز پذیرفتیم، آن گاه به ما گفتی چه و چه (و همه احکام را ذکر کرد) و ما قبول کردیم، و این همه اطاعت از ما تو را کفایت نکرد تا دو بازوی پسر عمت را کشیده و او را بر همه ما سروری دادی، و گفتی: هر که من مولای اویم علی مولای او است، اینک آمده ام از تو بپرسم داستان سروری پسر عمت از ناحیه ی خودِ تو است یا از ناحیه ی خداست؟ رسول الله(ص) فرمود: سوگند به آن خدایی که جز او معبودی نیست آن نیز مانند همه ی دستوراتم از ناحیه ی خداست، حارث به سوی مرکب خود برگشت و در حالی که می گفت: بار الها اگر این مطلب حق است و از ناحیه تو است سنگی از آسمان بر ما بباران، و یا عذابی دردناک بر ما نازل کن، هنوز به شتر خود نرسیده بود که خدای تعالی او را هدف سنگ ریزه ای قرار داده به طوری که از فرق سرش فرو رفت و از پائین تنش بیرون آمده و هلاکش ساخت»(۶۹) این نشان می دهد که چه اندازه عده ای نسبت به ولایت امیرالمومنین(ع) مخالفت می کردند. اگر دل در مقابل حق خاشع نباشد نمی تواند ولایت امیرالمومنین(ع) را بپذیرد و تحت تاثیر جوّسازی های امثال امویان قرار می گیرد.
امروزه هم همین طور است، گاهی برای انسان های کاملاً متدین و متعهد جوّسازی می شود، ما باید در مقابلِ حق خاشع باشیم تا تحت تاثیر این جوّسازی ها قرار نگیریم. اگر کسی باشد که حرکات و سکناتش الهی است وظیفه ی شرعی این است که از او دفاع کنیم و نگذاریم آن هایی که به او حسادت می ورزند برایش جوّسازی کنند.در این جا بعضی ها توصیه می کنند احتیاط کنید. در حالی که احتیاط جایی است که هنوز مسئله برایمان مبهم است. فرض می کنیم چند درصد احتمال اشتباه هم در میان باشد، آیا حق داریم برای چنین احتمالی از او دفاع نکنیم؟ دین به ما دستور می دهد اگر اعمال و سخنان کسی را حق تشخیص دادید و روی هم رفته جهت گیری او سالم بود او را بپذیرید. با چنین نگاهی بود که عده ای کنار رسول خدا(ص) آمدند و آرام آرام به حقیقت کار آن حضرت پی بردند. اگر تحت تاثیر جوّسازی های ابوسفیان و ابوجهل قرار می گرفتند هرگز مفتخر به همراهی با رسول خدا(ص) نمی شدند. آن ها مزد خاشع بودن در مقابل حق را گرفتند. یک وقت است عقلمان را تعطیل می کنیم و احساسات عنانمان را در دست می گیرد، آن چیز دیگر است. ولی وقتی با حضور عقل در مقابل حق خشوع کنیم برکات فوق العاده ای دارد. عمده آن است که در مقابل حق خاشع باشیم. این جا جای احتیاط نیست، چون از نزدیکی به حق محروم می شویم. عده ای به خاطر احتیاط های بی جا و با باندبازی، حق را رها کردند و به حاشیه رفتند و یا در ظلمات خط بازی و حزب بازی در مقابل حق ایستادند. با جوّی که در رابطه با ولایت امیرالمومنین(ع) ساختند معلوم است هرکس بخواهد اهل احتیاط باشد و برای حزب و گروه خود حساب باز کند، کنار می کشد و به همان اندازه از راه سعادت محروم می شود. اگر دل در مقابل حق خاشع باشد به راحتی متوجه حقانیت امیرالمومنین(ع) می شود.
امید است بتوانیم در جلسه ی آینده مطلب را با دقت بیشتر دنبال کنیم. ان شاءالله.
خدایا به حقیقت امیرالمومنین(ع) ما را در مقابل خودت و همه ی حقایق خاشع بگردان.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

جلسه ی هفتم: تقسیم نور خدا به نبوت و ولایت

بسم الله الرحمن الرحیم

همان طور که مستحضرید بنای حضرت امیرالمومنین(ع) در این روایت آن است که ذهن ما را متوجه مقام نوری ولایت خود و اهل البیت(ع) بکنند. اشاره به آیه ی «وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَهٍ وَ قَصْرٍ مَشِیدٍ»(۷۹) کردند و فرمودند قصر پا بر جا یعنی نبوتِ نبی و چاه معطل و رها شده یعنی ولایت من که به مخالفت با آن پرداختند. در حالی که «وَ مَنْ لَمْ یقِرَّ بِوَلَایتِی لَمْ ینْفَعْهُ الْاِقْرَارُ بِنُبُوَّهِ مُحَمَّدٍ(ص)» اگر کسی به ولایت من اقرار نکند عملاً اقرار به نبوت حضرت محمد(ص) نفعی برای او ندارد. رسول خدا(ص) در واقعه ی غدیر از این نکته خبر دادند که عترت رسول خدا(ص) و کتاب الهی تفکیک ناپذیرند و مهجورماندن یکی، برابر است با مهجورماندن دیگری. با توجه به این مطلب، هم جایگاه خودمان را می توانیم بشناسیم که در کدام مرحله ی دینداری قرار داریم و هم می فهمیم ریشه ی مشکلات جهان اسلام کجا است، زیرا «امام الخلق» را رها کردند، همان امام الخلقی که رسول خدا(ص) در حدیث به مسلمانان معرفی کرد که ای علی(ع) منزلت تو نسبت به من مثل منزلت هارون(ع) است نسبت به موسی(ع). و اگر مسلمانان نیز با رحلت رسول خدا(ص) به علی(ع) پشت کردند، به همان صورت با خشم رسول خدا(ص) روبه رو می شوند که بنی اسرائیل پس از برگشت حضرت موسی(ع) از میقات با خشم حضرت موسی(ع) روبه رو شدند. ملتی که با خشم پیامبر خدا(ص) روبه رو شود گرفتار تِیه و سرگردانی می گردد(۸۰) و نمی تواند از مسلمانی خود بهره گیرد در حالی که می داند موقعیت علی(ع) در اسلام همان موقعیت هارون(ع) است در بنی اسرائیل و نه تنها موقعیت علی(ع) چنین است که موقعیت همه ی اهل البیت(ع) به عنوان یک حقیقت با جلوه های گوناگون، چنین است. لذا در ادامه ی روایت فرمودند: «اَوَّلُنَا مُحَمَّدٌ وَ اَوْسطُنَا مُحَمَّدٌ وَ آخِرُنَا مُحَمَّدٌ فَمَنِ اسْتَکمَلَ مَعْرِفَتِی فَهُوَ عَلَی الدِّینِ الْقَیمِ کمَا قالَ اللَّهُ تَعَالَی وَ «ذلِک دِینُ الْقَیمَهِ»(۸۱) پس هر کس نسبت به من معرفت خود را کامل گرداند بر دین «قَیمِ» و پایداری قرار دارد که خداوند به آن متذکر می شود و می فرماید: «ذلِک دِینُ الْقَیمَهِ» این است آن دین پایدار. «وَ سَاُبَینُ ذَلِک بِعَوْنِ اللَّهِ»؛ به زودی این مطلب را روشن خواهم کرد.

مقام باطنی امامت امت

حضرت می فرمایند: «یا سَلْمانُ وَ یا جُندَبُ! قَالَا لَبَّیک یا اَمِیرَ الْمُوْمِنِینَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیک» ای جناب سلمان و جناب اباذر آن ها هم با احترام تمام گفتند بفرمایید. حضرت فرمودند: «کنْتُ اَنَا وَ مُحَمَّدٌ نُوراً وَاحِداً مِنْ نُورِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ» من و وجود مقدس پیامبر(ص) یک نور واحد بودیم از انوار خدای(ع) «فَاَمَرَ اللَّهُ تَبَارَک وَ تَعَالَی ذَلِک النُّورَ اَنْ یشَقَّ فَقَالَ لِلنِّصْفِ کنْ مُحَمَّداً وَ قَالَ لِلنِّصْفِ کنْ عَلِیاً» پس خدای تبارک و تعالی به آن نور دستور داد دو قسمت شود، به نصف آن نور دستور داد محمد باش و به نصف دیگر دستور داد علی باش. فَمِنها قالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص): «عَلِی مِنِّی وَ اَنَا مِنْ عَلِی وَ لَا یوَدِّی عَنِّی اِلَّا عَلِی» از این رو، حضرت رسول(ص) فرمودند: علی از من است و من از علی و فقط علی می تواند از طرف من ادای تکلیف کند.
در روایات مجموعه ی مفصلی در مورد حقیقت نوری اهل البیت(ع) داریم که هرکدام رویکرد خاصی دارند و چون در این جا بحث نبوت و ولایت است. حضرت روایتی که از این زاویه موضوع را روشن می کند مطرح می فرمایند. طبق این روایت مقام نبوت و ولایت دو نورند و جایگاه تکوینی آن ها در هستی، منشا نقش تشریعی آن ها در زمین و عالم ارض است. بر همین اساس وقتی آیه ی برائت آمد که پیامبر(ص) در موسم حج اعلام کنند باید مشرکین تکلیفشان را تا چند ماه دیگر در جامعه ی اسلامی معلوم کنند و یا از جزیرهالعرب بروند یا مسلمان شوند - زیرا نمی شود در محیط پاکِ دیانت تحرکات کفر اینقدر زیاد باشد که مردم نتوانند نور ایمان را ببینند- خداوند از طریق جبرائیل به رسول خدا(ص) دستور داد ماموریت اعلام آیات برائت را باید مردی از خاندان خودت انجام دهد.(۸۲) رسول خدا(ص) علی(ع) را مامور این کار کردند به این معنی که جلوه ای از همان نوری که رسول خدا(ص) از آن ایجاد شده ماموریت اعلام آیات برائت را به عهده داشته باشد. حضرت علی(ع) در این رابطه می فرمایند:«وَ قَدْ وَجَّهَ اَبَا بَکرٍ ببَرَاءَهَ اِلَی مَکهَ فَنَزَلَ جَبْرَئِیلُ(ع) فَقَالَ یا مُحَمَّدُ! قَالَ لَبَّیک: قَالَ اِنَّ اللَّهَ یاْمُرُک اَنْ تُوَدِّیهَا اَنْتَ اَوْ رَجُلٌ عَنْک» آن وقتی که رسول خدا(ص)، ابابکر را برای اعلام برائت به طرف مکه فرستادند، جبرائیل نازل شد که ای محمّد! این آیات را بر آن قوم جز تو یا مردی از تو نمی تواند آن را ادا کند. حضرت امیرالمومنین(ع) می فرمایند در همان راستایی که من و حضرت محمد(ص) یک نور بودیم «فَوَجَّهَنِی فِی اسْتِرْدَادِ اَبِی بَکرٍ» پس من را فرستادند که ابی بکر را برگردانم. «فَرَدَدْتُهُ فَوَجَدَ فِی نَفْسهِ وَ قَالَ یا رَسُولَ اللَّهِ اَ نَزَلَ فِی الْقُرْآنُ» پس او را برگرداندم و او در نزد خود نگران شد و از رسول خدا(ص) پرسید آیا آیه ای در قرآن در مورد من نازل شده؟ «قالَ لَا وَ لَکنْ لَا یوَدِّی اِلَّا اَنَا اَوْ عَلِی» حضرت فرمودند: نه، ولی جز من یا علی، کسی ادا نمی کند. امیرالمومنین(ع) در رابطه با این حادثه ذهن ما را متوجه جایگاه تکوینی این حکم می نمایند که چون ریشه ی مقام نورانی رسول خدا(ص) و آن حضرت یکی است این دستور از طرف خدا آمد و فرمایش رسول خدا(ص) نیز که می فرمایند: «من از علی هستم و علی از من است» نیز روشن می شود که به کجاها اشاره دارد و چرا رسول خدا(ص) می فرمایند: من هم از او هستم. معلوم است مسئله عمیق تر از یک رابطه ی عادی است و نظر به جنبه ی نوری آن دو بزرگوار دارد. اگر نور دو نیم شد، این نور از آن نور است، آن نور هم از این نور است و در ذات یگانه هستند. از همین جا متوجه این نکته می شویم که تمام دستورات دین ریشه در یک حقیقت باطنی دارد و به آن بر می گردد.

مقام حقیقی اهل البیت(ع)

هرگز اتفاقی نیست که امامت از نسل حضرت فاطمه ی زهرا(س) است، زیرا ریشه ی آن چه در این عالم واقع شده در عالم غیب است. در آن جا خبرهایی بوده که در این جا چنین وقایعی اتفاق افتاده، به عنوان نمونه از امام حسین(ع) سوال کردند: پیامبر خدا(ص) دختران بسیاری داشته اند و آن ها بیشتر از فاطمه(س) با پیامبر(ص) به سربرده اند، ولی چرا این همه عظمت، مخصوص فاطمه(س) است؟ امام حسین(ع) می فرمایند: به جهت خلوص فاطمه(س). حضرت زهرا(س) تمام وجودشان محو حق بوده و چنین وجود مقدسی که مظهر حق و متذکر به حق است می تواند ما را حقّانی کند. در قسمتی از حدیثی که حضرت امام موسی بن جعفر از پدر بزرگوارشان«علیهماالسلام» درباره ی مکالمه ی رسول خدا(ص) در شب معراج نقل می کند، آمده است که حضرت حق سبحانه فرمود: «اِنّی خَلَقْتُک وَ خَلَقْتُ عَلِیاً وَ فاطِمَهَ وَ الْحَسنَ وَ الْحُسینَ مِنْ شَبَحِ نورٍ، ثُمَّ عَرَضتُ وِلایتَهُمْ عَلَی الْمَلائِکهِ وَ سائِرِ خَلْقی وَ هُمْ اَرْواحٌ، فَمَنْ قَبِلَها کانَ عِندی مِنَ الْمُقَرَّبین، وَ مَنْ جَحدَها کانَ عِنْدی مِنَ الْکافِرین»(۸۳) یعنی تحقیقاً من، تو و علی و فاطمه و حسن و حسین را از شبح و سایه ی نور، خلق کردم، سپس ولایت ایشان را بر ملائکه و سایر مخلوقاتم، در حالی که روح بودند، عرضه داشتم، پس هرکس ولایت ایشان را پذیرفت، نزد من از مقرّبین محسوب گردید، و هرکس انکارشان کرد از کافرین شد. چنانچه ملاحظه می فرمائید یگانگی اهل البیت(ع) در این دنیا به جهت یگانگی حقیقت آن ها در عالم معناست. یعنی حادثه های زمین برای انسان های قدسی ریشه در آسمان دارد و این با انسان های عادی فرق می کند. یک وقت است ما می خواهیم خانه ای بسازیم، خانه چیزی نیست که باطنی خاص بخواهد اما یک وقت می خواهیم کعبه بسازیم، کعبه باید در جای خاص ساخته شود که ما بازاء بیت المعمور باشد، تا با باطن خود منطبق گردد، همان طور ائمه(ع) جلوه ی حقایق قدسی انسانیت هستند و لذا در مسیری خاص متولد می شوند، این ها از کعبه کمتر نیستند و لذا جسم آن ها باید به باطنی خاص متصل باشد. روایاتی که به حقیقت نوری اهل البیت(ع) اشاره دارد می خواهد بگوید که مقام اهل البیت(ع) یک مقام اعتباری نیست، بلکه دارای مقام حقیقی هستند. اگر این نکته خوب حل شود ان شاءالله ما یک قدم به فرهنگ اسلام نزدیک شده ایم.
متاسفانه موضوع حقیقی بودن مقام اهل البیت(ع) چیزی است که هنوز در مجامع دینی شیعه آن طور که شایسته است مورد توجه قرار نگرفته، به طوری که وقتی حضرت آیت الله مشکینی«رحمه الله علیه» در مقابل آن عده از روشنفکران که گفتند: فقه یک علمِ بشری است، فرمودند این فقه، همان فقه خدا است. چون آنها مطلب را نفهمیدند مسخره کردند، در صورتی که حرف ایشان این بود که اصل فقه ریشه در احکام الهی دارد و احکامی که فقها براساس قرآن و روایات استخراج می کنند ریشه در باطنی غیبی دارد و صرفاً اعتباری نیست. فقیه در قرآن و روایاتی اجتهاد کرده که ریشه ی نفس الامری دارد و تفاوت در فتوا، اصل نورانیت آن فتوا را از بین نمی برد. مگر نمی شود شما یک آیه را دو شکل تفسیر کنید و هر دو تفسیر هم درست باشد و هر دو نگاه، نگاه به ملکوت آیه باشد با دو ظهور مختلف؟ وقتی فقها براساس مهارت و علم خاص به روایت و آیه رجوع کرده و دستور خدا را از آن ها استخراج می کنند، آن دستور نور است. اگر چند مفسر که قواعد تفسیر را بدانند و زبان قرآن را بشناسند و اصطلاحات آن را بدانند از یک آیه برداشت های متفاوت کردند به این معنی نیست که یکی از آن ها درست است و بقیه درست نیست. این قاعده مربوط به عالم ماده است که یک پدیده یا آب است یا سنگ، ولی قواعد عالم مجردات فرق می کند و به حکم «بَسیطُ الْحَقیقَهِ کُلُ الاشیاء»(۸۴) یک موجود مجرد ظرفیت حمل بسیاری از حقایق را دارد، همان طور که خداوند در عین سمیع بودن، علیم است و در عین حی بودن قادر است. می توان در شدت و ضعف فهم ها و اَدَقّ و دقیق بودن برداشت ها بحث کرد اما نه این که یک برداشت، نور باشد و سایر برداشت ها، ظلمت. همان طور که نور دارای شدت و ضعف است و هیچ کدام مراتب آن هم ظلمت نیست، همان طور هم انبیاء(ع) در عین آن که همه دارای عصمتند درجه ی توحیدی آن ها متفاوت است و به تعبیر قرآن «تِلْک الرُّسلُ فَضَّلْنا بَعْضَهُمْ عَلی بَعْضٍ»(۸۵) بعضی از رسولان را بر بعضی دیگر برتر دادیم.
حاصل کلام این که آنچه در مورد اهل البیت(ع) در زمین اتفاق افتاده ریشه ی باطنی و غیبی دارد و اگر رسول خدا(ص) می فرمایند: علی از من است و من از علی هستم، این یک تعریف عادی و یک قرارداد معمولی نیست، ریشه در نوری دارد که دو نصف شده و خداوند به نصف آن فرموده محمد(ص) باش و به نصف دیگر فرموده علی(ع) باش.

جایگاه خاص اهل البیت(ع) در هستی

از پیامبر اکرم(ص) نقل شده که فرمودند «لَمَّا خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ الْجَنَّهَ خَلَقَهَا مِنْ نُورِ عَرْشِهِ ثُمَّ اَخَذَ مِنْ ذَلِک النُّورِ َ فَقَذَفَه فَاَصَابَنِی ثُلُثُ النُّورِ وَ اَصَابَ فَاطِمَهَ(س) ثُلُثُ النُّورِ وَ اَصابَ عَلِیاً(ع) وَ اَهْلَ بَیتِهِ ثُلُثُ النُّور»(۸۶) هنگامی که خداوند بهشت را خلق نمود آن را از نور عرش خود آفریده سپس آن نور را گرفت و افکند، یک سوم آن نور به من خورد و یک سوم به فاطمه و یک سوم دیگر به علی و اهل بیت او خورد. این روایت خبر می دهد همان طور که در عالم بالا بهشت از نور این بزرگواران آفریده شده در دنیا هم اگر کسی دین را از رسول خدا(ص) و مسیری که فاطمه(س) بعد از رحلت رسول خدا(ص) روشن نمود و امامت ائمه(ع) بگیرد به نور بهشت دست می یابد و این یک اتفاق نیست که این بزرگواران در کنار هم قرار گرفته اند.
ملاحظه بفرمائید روایات نوری از چه اسرار عمیقی پرده برمی دارد. همان طور که کعبه هر جای دیگر ساخته بشود کعبه نیست یک مکعب است. و بیت الله فقط باید در جایی ساخته شود که با باطن مخصوص خود منطبق باشد، جایگاه اهل البیت(ع) نیز جایگاه خاصی است. در روایت داریم کعبه قبل از ابراهیم(ع) چندین بار خراب شد و توسط پیامبران قبلی مجدداً بنا گشت. حضرت ابراهیم نیامدند کعبه را بدون سابقه ی قبلی بنا کنند. در روایت داریم حضرت آدم هزار بار حج رفتند، ۷۰۰ بار عمره ۳۰۰ بار واجب. کعبه یک حقیقت است که در قسمتی خاص از زمین ظهور کرده تا آن حقیقت مظهر داشته باشد و انسان ها بتوانند از طریق آن مظهر به باطن عرشی آن منتقل شوند. ائمه(ع) نیز دارای حقایق باطنی و عرشی هستند. در روایت داریم که از حضرت امام صادق(ع) پرسیده شد: «لِمَ سُمِّی الْکعْبَهُ کعْبَهً قالَ لِاَنَّهَا مُرَبَّعَهٌ فَقِیلَ لَهُ وَ لِمَ صَارَتْ مُرَبَّعَهً قالَ لِاَنَّهَا بِحذَاءِ بَیتِ الْمَعْمُورِ وَ هُوَ مُرَبَّعٌ فَقِیلَ لَهُ وَ لِمَ صارَ الْبَیتُ الْمَعْمُورُ مُرَبَّعاً قالَ لِاَنَّهُ بِحذَاءِ الْعَرْشِ وَ هُوَ مُرَبَّعٌ فَقِیلَ لَهُ وَ لِمَ صَارَ الْعَرْشُ مُرَبَّعاً قَالَ لِاَنَّ الْکلِمَاتِ الَّتِی بُنِی عَلَیهَا الْاِسلَامُ اَرْبَعٌ سُبْحَانَ اللَّهِ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لَا اِلَهَ اِلَّا اللَّهُ وَ اللَّهُ اَکبَر» چرا کعبه را کعبه نامیدند؟ فرمود: چون چهار گوش است، گفته شد چرا چهار گوش شده؟ فرمود: چون برابر بیت المعمور است که چهار گوش است، و گفته شد: چرا بیت المعمور چهار گوش است؟ فرمود: چون در برابر عرش است که چهار گوش است، گفته شد؟ چرا عرش چهار گوش شده؟ فرمود: چون اسلام بر چهار پایه بنا شده؛ سبحان الله، و الحمد لله، و لا اله الاّ الله، و الله اکبر. این روایت جهت فهم رابطه ی عالم مادون با عالم ما فوق روایت فوق العاده ای است. همین قاعده در مورد ائمه(ع) هست.

تفاوت مقام نبوت با حقیقت نوری اهل البیت(ع)

اگر این نگاه را درست دنبال کنیم و مواظب باشیم سطح آن را پائین نیاوریم، معارف بسیار ارزشمندی در آن نهفته است و حضرت امیرالمومنین(ع) بر همین اساس می خواهند جمله ی «عَلِی مِنِّی وَ اَنَا مِنْ عَلِی» که رسول خدا(ص) فرمودند را به جنبه ی باطنی آن وصل کنند که من و محمد نور واحدی بودیم که خدا به آن نور امر کرد دو نصف شود. تا نظرها به جنبه ی نوری عالم معطوف شود. همین قاعده را در قضیه ی مباهله دنبال کنید که در آن جا پنج نفری که جهت مباهله آمدند همه انوار قدسی بودند که حقیقت آن ها در فوق عالم ماده موجود بود و به همین جهت اگر هر دعائی می کردند اجابت می شد. همین طور که این جا حضرت امیرالمومنین(ع) می فرمایند من و حضرت محمد(ص) یک نور بودیم که دو قسمت شدیم، در آن قضیه هم خداوند به رسول خدا(ص) می فرماید: بگو ما جان های خود را می آوریم و شما هم جان های خود را بیاورید. رسول خدا(ص) در ازاء جان های خود فقط علی(ع) را آوردند تا باز مطابق همان حقیقت نوری عالم بالا عمل شده باشد. قرآن در جریان مباهله به رسول خدا دستور فرمود: «تَعالَوْاْ نَدْعُ اَبْنَاءنَا وَاَبْنَاءکمْ وَنِساءنَا وَنِساءکمْ وَاَنفُسنَا واَنفُسکمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَهَ اللّهِ عَلَی الْکاذِبِینَ»(۸۷) بگو ما فرزندانمان را می آوریم شما هم فرزندانتان را بیاورید، ما زن هایمان را می آوریم، شما هم زنانتان را بیاورید ما جان هایمان را می آوریم شما هم جان هاتان را. ملاحظه می کنید که خداوند فرمود اولاً: جان هایتان را بیاورید ولی پیامبر(ص) یک نفر را بیشتر نیاوردند که همان حضرت امیرالمومنین(ع) بود. یعنی کس دیگری در زیر این آسمان نبوده که حکم جان پیامبر(ص) را داشته باشد. ثانیا: واژه ی جان را به کار می برد، خودِ خدا می داند چطور آدرس بدهد که ما درست جلو برویم و حضرت علی(ع) را جان پیامبر(ص) بدانیم و او حکم آینه برای پیامبر(ص) داشته باشد، پیامبر(ص) خود را در آینه ی امیرالمومنین(ع) ببینند و امیرالمومنین(ع) هم خود را در آینه ی جمال پیامبر(ص) مشاهده کنند. البته این موضوع نباید با موضوع نبوتِ رسول خدا(ص) اشتباه شود، این مقام ربطی به نبوت نبی ندارد. نبوت یک مقام دیگر و یک ماموریت خاص است مخصوص حضرت محمد(ص) و از آن جهت که ماموریت خاص است پیامبر(ص) و امیرالمومنین(ع) و همه ی مومنین به آن مقام که برنامه ی خدا است جهت سعادت بشر ایمان دارند در همین رابطه داریم: «آمَنَ الرَّسولُ بِمَا اُنزِلَ اِلَیهِ مِن رَّبِّهِ وَالْمُوْمِنُونَ کلٌّ آمَنَ بِاللّهِ...»(۸۸) رسول خدا به آنچه از طرف پروردگارش نازل شده ایمان دارد و مومنون نیز همه ایمان به خدا و ملائکه و کتاب ها و رسولان دارند. در این رابطه امیرالمومنین(ع) می فرمایند: «اِنَّمَا اَنَا عَبْدٌ مِنْ عبید محمد(ص)»(۸۹) من بنده ای هستم از بنده های محمد(ص). این جا بحث نبوت است و آن جا بحث حقیقت نوری، در حقیقت نوری است که می فرمایند ما یک نور بودیم دو نصف شدیم. با طرح مقام نوری شان می خواهند ما به جنبه های آسمانی آن ها نظر کنیم که نتایج آن را ان شاءالله خواهید یافت. یک نمونه اش را در رابطه با اعلام آیات برائت به مشرکان مطرح کردند تا روشن شود همه ی مسئولیت های اهل البیت(ع) از جمله موضوع غدیر از همین نمونه است، و عدول از آن، عدول از باطن عالم است و پشت کردن به حقایق تکوینی. مگر می شود دموکراسی را بهانه کرد و گفت چون مردم به ابابکر روی آوردند پس باید ابابکر بر مسلمین ولایت داشته باشد؟ فرض می گیریم واقعاً مردم به ابابکر رجوع کرده باشند، باید مردم را هدایت کرد تا راه زمین از آسمان غیب منقطع نشود. مَثَل امام کعبه است، مگر می شود یک خانه ی مکعبی در جای دیگر ساخت و آثار و برکات کعبه را از آن انتظار داشت؟ شما در منطقه ی حرم که کعبه در آن قرار دارد نمی توانید یک بوته از زمین بکنید، نمی توانید یک مورچه را بکشید. حرم سرزمین مقدسی است با قاعده های خاص خود. مثل محلی از بدن است که چشم در آن قرار دارد، روح در چشم طوری خود را ظهور می دهد که در کف دست آن طور خود را ظاهر نمی کند و آنقدر که شما با نظر به چشمِ طرف می توانید با روح او مرتبط شوید از طریق ارتباط با کف دست او نمی توانید با او روبه رو شوید. به اراده ی شما نیست که بروید در کوه های کرج یک کعبه بسازید و احرام بپوشید و به دورش بگردید! وقتی معارف رفت و کار از دست بزرگان دین خارج شد عده ای فکر می کنند دستورات دین اعتباری است. وقتی ما معارف الهی را درست نگفتیم و موضوعات را در سطح نگه داشتیم این مسائل پیش می آید.

جلسه ی دهم: علی(ع)؛ مقام تفصیل شریعت محمّدی(ص)

بسم الله الرحمن الرحیم

در رابطه با مقام حقیقت نوری اهل البیت(ع) و بالاخص مقام حضرت مولی الموحدین(ع) بحث به اینجا رسید که حضرت به جناب سلمان و اباذر فرمودند: «صَارَ مُحَمَّدٌ صَاحِبَ الْجَمْعِ وَ صِرْتُ اَنَا صَاحِبَ النَّشْرِ» محمد(ص) صاحب جمع گردید و من صاحب نشر گردیدم. چنانچه ملاحظه فرمودید: حضرت جایگاه آن دو نوری را که در عالَمِ معنا به یک حقیقت متصل بودند در این عالَم مشخص کردند تا با نظر به سیره و سنت پیامبر خدا(ص) و امیرالمومنین(ع) و سایر ائمه(ع) به حقیقت نوری آن ها نظر کنیم. با توجه به این دید است که ما آن ها را مظاهر غیبیه ای می یابیم که به دو صورت ظهور کرده اند. همان طور که نفس ناطقه به صورت قوای بینایی و شنوایی ظهور می کند، حقیقت نور حضرت محمد(ص) در مقام ظهور، در مقام جمع است و شریعت الهی از آن مقام به صورت اجمال ظاهر می شود و حقیقت نور حضرت علی(ع) در مقام نشر و تبیین، زوایای آن حقیقت را می نمایاند تا مردم بتوانند به حقیقت شریعت دست یابند و از دروازه ی علم و حکمت که علی(ع) باشد، به شهر علم و حکمت که شریعت محمدی(ص) است وارد شوند.
بنده فکر می کنم لازم است با توجه به این امر به فرهنگ خودمان توجه کنیم و بدانیم همیشه این قاعده در سایر امور نیز به همین شکل بوده که هر حقیقتی یک جنبه ی جمعی و اجمالی دارد و یک جنبه ی نشری و تفصیلی که در مورد حقیقت قرآنی، جنبه ی اجمالی اش را نبوتِ نبی به عهده می گیرد و جنبه ی تفصیلی آن را امامتِ ولی و از آن جایی که جنبه ی اجمالی و تفصیلی حقایق از هم جداشدنی نیست، ثقلین از هم جداشدنی نمی باشند. براساس همین قاعده وقتی حکمت متعالیه به عنوان یک حکمت اشراقی به صورت اجمال بر قلب و عقل ملاصدرا تجلی کرد باید عده ای آن را به صورت تفصیل بیان کنند تا در جمع بین اجمال و تفصیل مطلب به صورت کامل ارائه شود و سایرین بتوانند از آن بهره گیرند. نورانیت امثال ملاهادی سبزواری موجب تفصیل حکمت متعالیه شد و در راستای مقام جمعی حکمت متعالیه است که هنوز بعد از چهارصد سال هیچ فیلسوفی نیامده و ادعا کند یک کلمه به حرف ملاصدرا اضافه کرده است، تا آن جایی که علامه طباطبائی«رحمه الله علیه» می فرمایند: ما همه سر سفره ی مرحوم آخوند [ملاصدرا] نشسته ایم. طبق قاعده ی جمع و نشر باید همیشه منتظر باشیم که اجمالِ نبوتِ نبی به وسیله ی افرادی در طول تاریخ به نشر و تفصیل در آید، افرادی که به نحوی از نور نبی برخوردارند. یقیناً اگر امثال ملاهادی سبزواری و علامه طباطبائی کم تر از ملاصدرا اشراق داشتند هرگز نمی توانستند اشراقی را که بر ملاصدرا شد بفهمند و بر اسفار شرح بنویسند. ملاصدرا را نگاه می کنیم با آن سلوک ده ساله در دهکده ی کهک، می یابیم موضوعاتی که او دارد موضوعاتی اشراقی است و جامعیت دارد، از آن طرف جناب ملاهادی سبزواری و یا علامه طباطبائی با ریاضت های اساسی به شخصیتی رسیدند که جنبه ی تفصیلِ آن جمع بر آن ها اشراق شد و اگر ملاهادی سبزواری سلوکِ مسجد کرمان را نداشت و یا علامه طباطبائی زیر نظر مرحوم آیت الله قاضی طباطبائی آن زحمات را نکشیده بودند، هرگز نمی توانستد آن اجمال را درک کنند تا به تفصیل آن مبادرت نمایند. این جا است که وقتی حضرت مولی الموحدین(ع) می فرمایند یک نور بودیم که تقسیم شدیم، ما می فهمیم از چه قاعده ی مهمی خبر می دهند و متوجه می شویم غیر ممکن بود که جز این باشد وگرنه اجمال محمدی(ص) هرگز به تفصیل نمی رسید و عملاً غیر قابل استفاده بود. اگر بر روی این قاعده تامل بفرمائید سوالی برای عزیزان پیش می آید که با توجه به این که انقلاب اسلامی اشراقی بود اجمالی بر قلب حضرت امام خمینی«رضوان الله تعالی علیه»، از طریق چه کسانی آن اجمال به تفصیل می رسد؟ باید به کسانی امیدوار بود که علاوه بر جنبه های فقهی، از جنبه های روحانی امام«رضوان الله تعالی علیه» بهره کافی داشته باشند وگرنه همچون صدر اسلام که خلفا اسلام را به حجاب بردند، انقلاب اسلامی به حجاب می رود.
بعد از طرح مقام جمع و نشر حضرت مولی الموحدین(ع) می فرمایند: حضرت محمد(ص) صاحب جنت گشت و من صاحب نار. سپس خودشان روشن کردند که من به جهنم می گویم چه کسی را بگیرد و چه کسی را رها کند. چون در مقام تفصیل است که معلوم می شود چه کسی فقط به ظاهر مسلمان است و چه کسی حقیقتاً مسلمان است. و با طرح این که فرمودند محمد(ص) صاحب رجفه و تکان گشت و من صاحب هَدّه و انهدام شدم، می خواهند روشن کنند از طریق من است که به واقع معلوم می شود چه کسی در درون نظام اسلامی باید منهدم شود تا اسلام را آلوده ننماید. همان طور که حبوبات را غربال می کنند تا ناخالصی هایش را خارج کنند و در این راستا ابتدا تکان می دهند تا معلوم شود سبوس ها غیر دانه هاست و پس از رجفه و تکان دادن، سبوس ها را منهدم می کنند و از بین حبوبات خارج می نمایند. جایگاه نور علی(ع) در اسلام جایگاهی است که باید مقابل باطل بایستد تا مرزهای دینداری آلوده نگردد و جنگ های امیرالمومنین(ع) با ناکثین و مارقین و قاسطین، جنگ با کسانی بود که در داخل جماعت مسلمین قرار داشتند و خود را مسلمان می دانستند در حالی که رسول خدا(ص) فرمودند: «یا عَلِی اَنْتَ فَارِسُ الْعَرَبِ وَ قَاتِلُ النَّاکثِینَ وَ الْمَارِقِینَ وَ الْقَاسطِینَ»؛(۱۰۹) ای علی تو شجاع ترین مرد عرب و قاتل ناکثین - آن هایی که عهد خود را شکستند- و مارقین - آن هایی که در اسلام تندروی نمودند- و قاسطین -آن هایی که به عدالت پشت نمودند- هستی.
اگر کسی در مسلمانی خود متوقف شود نمی تواند بین معاویه و علی(ع) تفکیک کند و عملاً نمی تواند مسلمانی خود را آن طور که شایسته ی مسلمانی است ادامه دهد. همان طور که اگر حکمت متعالیه در دوران معاصر از طریق علامه طباطبائی«رحمه الله علیه» و امام خمینی«رضوان الله تعالی علیه» به تفصیل نمی آمد زمینه ی تمدن اسلامی که توسط حکمت صدرائی پایه ریزی شده است، ظهور نمی کرد. اگر کسی اسفار اربعه ی ملاصدرا را بخواند ولی از جنبه ی کاربردی آن در امور اجتماعی غفلت کند، آن را به تفصیل نکشانده تا در تقابل تفکر اسلامِ تمدن ساز با اسلام فردی توان انهدام و بیرون راندن اسلام فردی را پیدا کند. حضرت امام خمینی«رضوان الله تعالی علیه» با تفکر حکمت متعالیه طوری به صحنه آمدند که نه تنها منشا انقلاب اسلامی گشتند، بلکه عامل پایه ریزی تمدن اسلامی شدند، چیزی که استعمارگران آن را برنمی تابند. و در همین راستا باید آن هایی که سعی می کنند بین اسلام و فلسفه تقابل ایجاد کنند متوجه باشند به کجا می روند و از خود بپرسند چرا حضرت امام خمینی«رضوان الله تعالی علیه» می فرمایند: فیلسوفانی مثل شیخ الرئیس و ملاصدرا مبین سخن انبیاء هستند. حکمت متعالیه ی ملاصدرا اگر به خوبی شرح و تفصیل داده شود منشا تمدنی برای مکتب تشیع خواهد شد که به خوبی توان رویارویی با تمدن غربی را خواهد داشت و جهان غرب را با آن همه ظلمات از تاریخ بیرون می راند. فراموش نکنیم تا تمدنی که عقل ها و قلب ها را قانع نماید، ظهور نکند تمدن قلابی غرب در میدان خواهد ماند. به صرف احکام فقهی نمی توان تمدن اسلامی را که باید در همه ی ابعاد جوابگوی انسان ها باشد، ایجاد کرد، فقه با همه ی عظمتش یک وجه از تمدن اسلامی است، همین طور که فلسفه چنین است. اما چون تبیین یک تمدن پشتوانه فلسفی نیاز دارد خداوند حکمت متعالیه را به قلب صدرالمتالهین اشراق فرمود، اگر سید جمال الدین اسدآبادی می گوید ما برای نجات جهان اسلام باید فلسفه بخوانیم، منظورش این است. همان طور که تمدن غربی را فلسفه پدید آورد و نه علم تجربی و تکنولوژی. ما هم اگر بخواهیم تمدن اسلامی به وجود آوریم باید به پشتوانه ی فلسفی آن تمدن رجوع کنیم. به این صورت که ابتدا باید انسان در یک تفکر فلسفی تعریف شود سپس براساس معنی خاصی که براساس نظر اسلام به عالم و آدم انداخته می شود، تمدن مخصوص آن به وجود آید.
مطالب فوق را از این جهت عرض کردم که وقتی متوجه شدیم انقلاب اسلامی نوری است که به قلب حضرت امام خمینی«رضوان الله تعالی علیه» اجمالاً تجلی کرده است، باید مسیرِ به تفصیل رساندن آن را بیابیم تا انقلاب در مسیر صحیح قرار گیرد و منجر به تمدن اسلامی شود و در جریانی نیفتیم که گفت: «حَسْبُنَا کِتَاب اللّه» کتاب خدا ما را کافی است و با طرح این جمله بود که به علی(ع) - به عنوان تفصیل کتاب خدا - نظر نکردند. چیزی که امروز به صورت دیگری ظهور کرده و با حاصل تدبّر و تفکر دانشمندان اسلامی که به صورت فلسفه ی اسلامی در آمده، تحت عنوان این که ما را اسلام کافی است، مقابله می شود، راستی مگر می شود گفت اسلام منهای تفکرِ در اسلام، ما را کافی است؟
همان طور که قرآن به عنوان یک حقیقتِ جامع، دارای متشابهات و محکمات است و با تفصیلِ متشابهات، در مسیر محکمات است که متشابهات معنی خود را آشکار می کند، هر اشراقی دارای محکمات و متشابهات است، و هر کس حرف محکمی دارد حتماً در کنار محکمات خود متشابهاتی خواهد داشت، آن کس که روح آن فرد را بشناسد متوجه است اشارات او در متشابهات به کجا است و حیران نمی ماند. هر اندیشه ای هرچند هم که روشن و گویا باشد، از قرآن گویاتر نمی شود، و لذا حتماً مثل قرآن دارای محکم و متشابه است. متشابهات را کسی می تواند جهت بدهد که مبانی را بشناسد. کسانی به واقع در خط انقلاب اسلامی هستند که در تفصیل انقلاب با اهداف انقلاب هماهنگ باشند و یک لحظه از تحقق تمدن اسلامی که پشت کردن به تمدن ضد قدسی غرب است، غافل نمانند و همه ی حرکات و سکنات آن ها در راستای تحقق تمدن اسلامی باشد.
چنانچه موضوعِ اجمال و تفصیل در مکتب اسلام به عنوان یک قاعده ی منطقی و ضروری درست تبیین شود برای اندیشمندان اهل سنت این سوال پیش می آید که اگر هر مکتبی اجمال و تفصیل دارد و اگر تفصیل آن مکتب باید توسط کسی باشد که خودش حقیقت نوری آن مکتب را داشته باشد، تفصیل اسلام توسط چه کسی باید انجام می شد؟ حضرت امیرالمومنین(ع) می فرمایند توسط من چنین تفصیلی قابل انجام است، اگر نه، یکی از آن هایی که مدعی چنین تفصیل و نشری هستند بیایند و بگویند ما دارای آن نوری هستیم که پیامبر(ص) نیز حامل آن نور بودند. اگر ادعای حضرت امیرالمومنین(ع) مطابق واقع نباشد، پس باید در مقابل سوال هائی که از حقیقت قرآن و شریعت می شود ناتوان باشند، از طرفی کدام یک از صحابه، از سلمان و اباذر بگیر تا خلیفه ی اول و دوم، ادعا دارند با حقیقت نوری رسول خدا(ص) ارتباط داشته اند؟ از این طرف جناب امیرالمومنین(ع) چنین ادعایی دارند و در عمل هم صحت این ادعا را اثبات کرده اند و در محاجه هایی که افراد خارج از اسلام به خصوص یهودی ها، بعد از رحلت رسول خدا(ص) می آمدند و سوال می کردند، تنها و تنها علی(ع) از عهده ی آن سوالات برآمدند. علامه امینی«رحمه الله علیه» در کتاب شریف «الغدیر» بعضی از آن محاورات و محاجه ها را آورده اند که به عنوان نمونه یکی از آن محاوره ها را خدمتتان عرض می کنم.
وقتی عمر خلیفه شد، عده ای از علماء یهود نزد او آمدند و گفتند: ای عمر! تو و رفیق ات بعد از محمد(ص) ولی امری، ما می خواهیم از تو سوال کنیم که اگر به ما خبر دادی، می دانیم اسلام حق است و محمد(ص) پیامبر خدا است، و اگر خبر ندادی، معلوم می شود اسلام باطل و محمد(ص) هم پیامبر نبوده است. پس عمر گفت: بپرسید. گفتند:
۱- به ما خبر بده که قفل های آسمان ها چیست؟ ۲- به ما خبر بده کلید آسمان ها چیست؟ ۳- قبری که صاحبش را سیر داد چه بود؟ ۴- کسی که قومش را ترسانید و نه از جن بود، نه از آدمیان، چه کسی بود؟ ۵- پنج چیزی که روی زمین راه رفتند و در رحم و شکمی به وجود نیامدند، چه کسانی بودند؟ ۶- درّاج در صدایش چه می گوید؟ ۷- خروس در فریادش چه می گوید؟ ۸- اسب در شیهه اش چه می گوید؟ ۹- قورباغه در آوایش چه می گوید؟ ۱۰- الاغ در عرعرش چه می گوید؟ ۱۱- شانه به سر در سوت زدنش چه می گوید؟
پس عمر سرش را پایین انداخت و گفت: عیبی برای عمر نیست، وقتی از چیزی سوال می شود که نمی داند، بگوید نمی دانم.
یهودی ها از جا پریده و گفتند ما گواهی می دهیم که محمد(ص) پیامبر نبود و اسلام باطل است. پس سلمان از جا جست و به یهودی ها گفت: کمی صبر کنید. سپس به سوی علی(ع) رفت و گفت: ای اباالحسن به داد اسلام برس، و جریان را گفت. پس علی(ع) حرکت کرد در حالی که در لباس رسول خدا(ص) می خرامید تا وارد مسجد شد. چون عمر نگاهش به او افتاد از جا بلند شد و دست به گردن او انداخت و گفت: ای ابوالحسن؛ تو برای حلّ مشکلی دعوت می شوی.
پس آن حضرت رو به یهودی ها کرد و فرمود: هر چه می خواهید بپرسید که پیامبر(ص) مرا هزار باب علم آموخت که از هر بابی هزار باب دیگر منشعب و مفتوح شد. پس؛ از حضرت از آن مسائل سوال کردند. علی«کرّم الله وجهه» فرمود: مرا با شما شرطی است، وقتی به شما خبر دادم چنانچه در تورات شماست، شما مسلمان شوید. گفتند: بلی. فرمود: یکی یکی سوال کنید:
گفتند: قفل های آسمان ها چیست؟ فرمود: شرک به خدا، زیرا وقتی بنده و کنیز به خدا شرک بندد، عملشان بالا نمی رود.
گفتند: کلید این قفل های بسته ی آسمان چیست؟ فرمود: شهادت «لا اله الاّ الله و محمّد رسول الله». پس بعضی به یکدیگر نگاه کردند و گفتند: جوان راست می گوید.
گفتند: قبری که صاحبش را گردش داد چه بود؟ فرمود: آن ماهی بود که یونس بن متی را بلعید، پس در هفت دریا گردید.
گفتند: آن کس که قومش را انذار کرد، ولی نه از جنّ بود و نه از آدمی زاده، چه کسی بود؟ فرمود: مورچه ی سلیمان بن داود بود که گفت: «...یا اَیهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَسَاکنَکمْ لَا یحْطِمَنَّکمْ سُلَیمَانُ وَجُنُودُهُ وَهُمْ لا یشْعُرُونَ»(۱۱۰) ای مورچگان داخل منازلتان شوید که سلیمان و لشکرش نادانسته شما را لگد مال نکنند.
گفتند: پنج چیزی که بر زمین راه رفتند و در شکم ها به وجود نیامدند، کیانند؟ فرمود: آدم - حوّا- ناقه ی صالح- قوچ ابراهیم- عصای موسی.
گفتند: درّاج(۱۱۱) در آوازش چه می گوید؟ فرمود: می گوید: الرّحمن علی العرش اسْتوی.
گفتند: خروس در بانکش چه می گوید؟ فرمود: اُذْکروا اللهَ یا غافلین.
گفتند: اسب در شیهه زدنش چه می گوید؟ فرمود: وقتی مومنین به جنگ کفار می روند، می گوید خدایا مومنین را یاری کن.
گفتند: الاغ در عرعرش چه می گوید؟ فرمود: می گوید خدا لعنت کند مالیات گیران را و در چشم شیاطین عرعر می کند.
گفتند: قورباغه در آوایش چه می گوید؟ فرمودند: سبحان ربّی المعبود المسبّح فی لجج البحار.
پس حضرت همه را جواب دادند. دو نفر ایمان آوردند و یکی باز سوال داشت، به طور مفصّل از اصحاب کهف سوال کرد و حضرت همه را جواب دادند. پس علی(ع) پرسید: ای یهودی! من تو را به خدا قسم می دهم آیا این موافق با آنچه در تورات شماست، بود؟ گفت: آری؛ نه یک کلمه کم و نه یک کلمه زیاد، ای ابوالحسن! مرا یهودی نخوان که من شهادت به یگانگی خدا و پیامبری محمّد و این که تو اعلم این امّتی، می دهم.(۱۱۲)
حضرت علی(ع) در راستای تبیین مقام حقیقت نوری خود در ادامه می فرمایند: «وَ اَنَا صاحِبُ اللَّوْحِ الْمَحْفوظِ، اَلْهَمَنِی اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عِلْمَ مَا فِیهِ»؛ من صاحب لوح محفوظی هستم که خدای عزّوجلّ علم آنچه در آن لوح هست را به من الهام کرده است. واقعاً غیر از این نمی شود که اگر خداوند بخواهد بشریت را بعد از آوردن اجمالِ دین هدایت کند توسط کسی این هدایت انجام گیرد که همه ی حقیقتِ جهان مخلوقات به قلبش الهام شده باشد. این عقیده به خودی خود یک نورانیت به همراه می آورد. می دانید که علم به لوح محفوظ به این معنی است که آنچه در اراده ی خدا نسبت به مخلوقات هست در قلب مبارک حضرت علی(ع) ثبت شده است، همان چیزی که حضرت در باره ی آن می فرمایند: «علم بِمَا کانَ وَ مَا یکونُ»؛ علم به آنچه بوده و خواهد آمد. حتماً در جریان هستید که وقتی ابن ملجم مرادی در غدیر آمد تا با حضرت امیرالمومنین(ع) بیعت کند وقتی بیعت کرد و خواست برود حضرت در آن لحظه که می خواست برود فرمودند آقا بیعت کردی؟ گفت بله. نگاه حضرت حاکی از آن بود که باور نکردند او بیعت کرده، دوباره آمد و بیعت کرد. بار دیگر حضرت فرمودند: بیعت کردی؟ گفت بله و این کار سه بار تکرار شد و حضرت با ناباوری با بیعت او برخورد کردند و فرمودند: چرا روزی که شیعیان من با من بیعت کردند تو آنجا نبودی؟ این نشان می دهد که یک نوع حضوری ماوراء حضور این دنیایی در کار بوده و چون به آنچه در لوح محفوظ ثبت شده آگاهی دارند، براساس آن با این عالَم و افراد این عالَم ارتباط برقرار می کنند. همان طور که وقتی در گرماگرم جنگ صفین خبر آوردند معاویه کشته شد. حضرت فرمودند معاویه کشته نمی شود تا بر این امت سلطنت کند. عرض کردند پس چرا با او جنگ می کنید؟ فرمودند: این یک وظیفه است.

جلسه ی دوازدهم: علی(ع) مظهر ولایت حق و حضرت محمد(ص) مظهر ربوبیت حق

بسم الله الرحمن الرحیم

بحث در رابطه با حقیقت نوری ذوات مقدس اهل البیت(ع) و به خصوص ذات مقدس امیرالمومنین(ع) بود. عنایت فرمودید که حضرت ما را متوجه ی قطب نهایی ولایت علوی کردند که به نحوی همان مقام «اَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ» در جلوه ی ولایت است. چون در روایت داریم که حضرت پیامبر(ص) می فرمودند: «کُنْتُ نَبِیاً وَ آدَمُ بَینَ الْماءِ وَ الطّین»(۱۳۴) من پیامبر بودم در حالی که آدم بین آب و گل بود. چرا حضرت اینجا می فرمایند «کُنْتُ نَبِیاً» و به مقام نبوت خود اشاره می کنند. در حالی که در آن روایت که می فرمایند: «اَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ نوری»(۱۳۵) اولین چیزی که خداوند خلق کرد نور من بود، نظر به حقیقت محمدی(ص) دارند که فوق مقام نبوت است. اما چرا اینجا می فرمایند «کُنْتُ نَبِیاً»؛ من پیامبر بودم و هنوز آدم در آب و گل بود و خلق نشده بود. حضرت محمد(ص) از آن جهت که قطب انبیاء هستند مقدم بر همه ی انبیاء می باشند، چون جنبه ی بالفعل و غایی انبیاء بر آن ها مقدم است. همان طور که عرض شد جوانی برای کودک در عالمِ خارج به عنوان غایت به صورت بالفعل موجود است هرچند نسبت به این کودک فعلاً بالقوه است. با توجه به این که غایت هر چیز در عالم، مقدم بر آن چیز است و غایتِ مفقود محال است. آن کسی که غایت همه ی انبیاء است باید قبل از همه ی انبیاء موجود باشد تا همه ی انبیاء به سوی آن سیر کنند و لذا موضوع تقدم نبوت را در روایت اول مطرح کردند. براساس همین قاعده است که آنچه در عالم غیب، اول است در عالم عین، آخر ظاهر می شود. همین طور که وقتی می خواهید صندلی بسازید آنچه ابتدا در ذهن شما به صورت غیبی هست در خارج از ذهن، در آخر ظاهر می شود درحالی که در کارگاه جهت ساختن صندلی، اول چوب های صندلی را آماده می کنید و بالاخره صندلی را می سازید. آنچه در آخر ساختید، مطابق است با آنچه در ابتدا در ذهن خود تصور کردید، یعنی آنچه در عالَم غیبِ شما اول بود در عالم عین و خارج از ذهن در آخر ظاهر گشت.(۱۳۶) طبق این قاعده همین که پیامبر اسلام(ص) آخرین پیامبر است حتماً در عالم غیب اولین نبی است.
حضرت اینجا می فرمایند: «کُنْتُ نَبِیاً»؛ و موضوع نبوت خود را مقدم بر آدم مطرح می کنند، چون همین طور که یک نبی داریم که اول است یک ولی و وصی هم داریم که اول است و طبق همان قاعده، اولین وصی در عالم غیب، آخرین وصی در عالم عین خواهد بود و بر همین اساس حضرت امیرالمومنین(ع) می فرمایند: «کُنْتُ وَصیاً وَ آدَمُ بَینَ الْماءِ وَ الطّین».(۱۳۷) حضرت مولی الموحدین(ع) فرمودند ما دو نور بودیم که از نور خدای عزّوجلّ جلوه کردیم و حضرت نوح(ع) و یا سایر انبیاء به جلوه ی نبوی و با اتصال به نبوت اول یعنی نبوت محمدی(ص) شریعت خود را اعلام می کنند و به جلوه ی وِلایی و با اتصال به ولایت اوّلی یعنی ولایت و وصایت علوی، کشتی را حرکت می دهند. بر همین اساس است که حضرت امیرالمومنین(ع) در ادامه ی سخن خود می فرمایند: «اَنَا مُحَمَّدٌ وَ مُحَمَّدٌ اَنَا»؛ من محمّدم و محمّد من است تا متوجه یگانگی آن دو نور در حقیقت آن ها باشیم، هرچند هر کدام جلوه ی خاص خود را دارند. یک جلوه می شود جلوه ی نبوی و یک جلوه می شود جلوه ی علوی. عجیب است که محی الدین بن عربی که به ظاهر سنی مذهب است بهتر از بعضی شیعیان متوجه ی این مقام برای امیرالمومنین(ع) می باشد و می گوید: اگر علی(ع) قبل از پیامبر(ص) به دنیا آمده بود یعنی زمانی که پیامبر(ص) به دنیا آمدند، به جای پیامبر(ص) علی(ع) به دنیا آمده بود، حتماً علی(ع) پیغمبر می شد. چون این ها در دستگاه عرفانی خود از حوادث عالم عین، به سادگی ردّ نمی شوند. باطن عالم را بررسی می کنند و متوجه می شوند، ذات مقدس نبی و وصی یک حقیقت اند که هرکدام ظهور خود را دارند همان نکته ای که حضرت باقر(ع) به جابر فرمودند: «اِنَّ اللَّهَ اَوَّلَ مَا خَلَقَ، خَلَقَ مُحَمَّداً وَ عِتْرَتَهُ الْهدَاهَ الْمُهْتَدِین »(۱۳۸) اولین موجودی که خدا خلق کرد حقیقت محمدی(ص) و خاندان هدایتگر او است» و یا حضرت رضا(ع) به نقل از پدران خود می فرمایند: «اِنَّ اَوَّلَ مَا خَلَقَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ اَرْوَاحُنَا»(۱۳۹) اولین چیزی که خدای متعال خلق فرمود ارواح ما است. که حکایت از وجود یک حقیقت می کند با ظهورات مختلف.
حال با توجه به این که روشن شد چرا نور رسول خدا(ص) در عین این که به یک اعتبار «اَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ» است، اولین پیامبر نیز می باشد و چرا امیرالمومنین(ع) اولین وَصی است، سخن حضرت امیرالمومنین(ع) در حدیث مورد بحث را دنبال کنید که فرمود: «اَنَا الَّذِی حَمَلْتُ نُوحاً فِی السَّفِینَهِ بِاَمْرِ رَبِّی» من آن کسی هستم که به امر پروردگارم نوح را در کشتی حمل کردم، تا جایگاه مقام ولایی حضرت مولی الموحدین(ع) در عالم روشن شود و این که وصی رسول خدا(ص) در تمام طول تاریخ در کنار همه ی انبیاء بوده و آن ها به مدد ولایت کامله ی آن حضرت کارها را جلو می بردند، موضوعی که حضرت علی(ع) چنین روشن می کنند؛ «کنْتُ مَعَ الاَنْبِیاءِ سِرَّاً وَ مَعَ رَسُول اللّهِ جَهْراً»(۱۴۰) من با همه ی انبیاء به صورت سرّی و با رسول خدا(ص) به صورت آشکار بودم. و این نشان می دهد که حضرت نوح(ع) مظهر آن مقامی است که کشتی را حرکت می دهد و نه صاحب آن. هرچند بالاخره قلب وجود مقدس حضرت نوح(ع) است که با یک بسم الله کشتی را حرکت می دهد و با یک بسم الله متوقف می کند، با این همه یک حقیقت کلیه هست که حضرت نوح(ع) مظهر و تابع آن است. و این که حضرت مولی الموحدین(ع) فرمودند: من بودم آن کسی که به اذن پروردگارم یونس را از شکم ماهی خارج کردم، نظر به ولایت کلیه ای دارند که به توحید محض متصل است وگرنه نبوت حضرت یونس بنا به تعبیر قرآن یک نبوت محدودی است که جمعیت حدود صد هزار نفری را شامل می شد.(۱۴۱) اما آن نوری که حضرت یونس(ع) توانستند بگیرند و خود را از آن ظلمات نجات بدهند نوری است که از طریق صاحب ولایت کلیه باید افاضه شود و با نظر به آن ولایت برای حضرت یونس تجلی کرده است.
تفکیک بین جنبه ی نبوت و ولایت انبیاء موضوع بسیار مهمی است که سعی شد در کتاب «مقام لیلهالقدری حضرت فاطمه(س)» تبیین شود، آن جا که حضرت حق در حدیث قدسی می فرمایند: «یا اَحْمَد! لَوْلاک لَما خَلَقْتُ الْاَفْلاک، وَ لَوْلا عَلِی لَما خَلَقْتُک، وَ لَوْلا فاطِمَهُ لَما خَلَقْتُکما»؛(۱۴۲) ای احمد! اگر تو نبودی آسمان و زمین را نمی آفریدم، و اگر علی نبود، تو را نمی آفریدم و اگر فاطمه نبود، شما دونفر را نمی آفریدم. در این روایت خداوند به رسول خود می فرماید: اگر نظر به تو نبود عالم را خلق نمی کردم و اگر نظر به علی نبود تو را خلق نمی نمودم و اگر نظر به فاطمه نبود هیچ کدام از شما دو تن را خلق نمی کردم. اگر مقصد اصلی روایت روشن نشود ممکن است نتیجه ی غلط بگیریم و فکر کنیم وجود مقدس فاطمه زهرا(س) مهم تر از آن دو بزرگوارند در حالی که موضوع روایت چنین چیزی نیست. آری اگر پیامبر(ص) به اعتبار نبی نبود، ولایت که باطن نبوت است ظهوری نداشت و اگر بندگی و عبودیت که در فاطمه(س) ظهور کرده مطرح نبود، نبوت و ولایت معنی نداشت. درست است که پیامبر(ص) ولایت هم دارند اما ظهور آن ولایت به امیرالمومنین(ع) است. و این که این نبوت و ولایت مقدمه اند برای ظهور فاطمه ی زهرا(س)، به اعتبار بندگی آن حضرت است، چون اساساً جن و انس را برای بندگی خلق کردند. و همه در راستای تحقق بندگی ظهور کرده اند، به همین جهت فاطمه ی زهرا(س) مظهر عبودیت است. آری پیامبر(ص) هم مظهر عبودیت اند ولی عبودیت آن حضرت زیر پوشش نبوت ایشان مطرح است. همان طور که امیرالمومنین(ع) مجسمه ی عبودیت اند منتها عبودیت آن حضرت زیر پوشش ولایت ایشان ظهور خاص ندارد. در حالی که فاطمه ی زهرا(س) آن بندگی را بدون هیچ پوششی ظاهر می کنند و لذا روایت مذکور، آن حضرت را مقصد خلقت معرفی می کند، اما نه این که پیامبر(ص) و ائمه(ع) مقصد خلقت نیستند. ولی وقتی به اعتبار نبوت به حضرت محمد(ص) نظر شود، نبوت مقصد خلقت نیست، نبوت یک ماموریت است و وقتی به اعتبار ولی به امیرالمومنین(ع) نظر شود، ولایت مقصد خلقت نیست، یک ماموریت است.
این هنر ما است که جهت روایات را مشخص کنیم و در این گونه روایات موضوع نبوت را از ولایت تفکیک نمائیم و ببینیم حضرت مولی الموحدین(ع) به کدام جنبه ی حضرت یونس(ع) نظر دارند و سپس می فرمایند: آن نور یونسی که منجر به خروج او از شکم ماهی بود، نور ولایی من بود و اصل آن نور از من است. در همین راستا می فرمایند: «وَ اَنَا الَّذِی جَاوَزْتُ بِمُوسی بْنِ عِمْرَانَ الْبَحْرَ بِاَمْرِ رَبِّی» من هستم آن کسی که به امر پروردگارم موسی بن عمران را از دریای نیل عبور دادم. عنایت داشته باشید این توانایی ریشه ی تکوینی دارد و نه تشریعی، و مقام تکوین مربوط به جنبه ی ولایت حضرت موسی(ع) است، چون ولایت است که عامل تصرف می شود و حقیقت و اصل ولایت همه ی اولیاء الهی برگشت دارد به مقام ولایت کلّی ولی الله یعنی حضرت امیرالمومنین(ع). حضرت این کارها را به خودشان نسبت می دهند چون چنین کارهایی در جلوه ی ولایت الهیه که حضرت امیرالمومنین(ع) جلوه ی آن هستند انجام می گیرد، ولایتی که باطن نبوت است. رسول خدا(ص) در مورد آن فرمودند: «عَلِی نَفْسِی»؛ یعنی علی جان و باطن من است. در مقام باطن دو تا نیستند، ولی وقتی می خواهد ظهور کند نبوت به حضرت محمد(ص) ظهور می کند و ولایت به حضرت امیرالمومنین(ع). و نیز فراموش نشود که دو نور نیستند کنار هم، یک حقیقت است که وقتی جلوه می کند براساس شرایط به دو صورت جلوه می کند.
باز در رابطه با ظهور ولایت کلیه شان می فرمایند: «وَ اَنَا الَّذِی اَخْرَجْتُ اِبْرَاهِیمَ مِنَ النَّارِ بِاِذْنِ رَبِّی» و من هستم آن کسی که به اذن پروردگارم ابراهیم را از آتش خارج نمودم. بالاخره این نورِ ابراهیم(ع) است که آتش را خاموش می کند اما با جنبه ی ولایی، ولایتی که صاحب کلی دارد و در کنار حضرت ابراهیم(ع) حاضر است تا با اتصال به آن از آتش رها شود، تا آنجا که سخن را می برند به حضور کلیه ی ولایت در کل هستی و می فرمایند: «وَ اَنَا الَّذِی اَجْرَیتُ اَنْهَارَهَا وَ فَجَّرْتُ عُیونَهَا وَ غَرَستُ اَشْجَارَهَا بِاِذْنِ رَبِّی» من آن کسی هستم که به اذن پروردگارم نهرها را خارج و چشمه ها را جوشان و درختان را غرس کردم. در اولین زیارت از زیارات حضرت اباعبدالله(ع) در مفاتیح الجنان می خوانیم: «وَ بِکمْ تُنْبِتُ الْاَرْضُ اَشجَارَهَا وَ بِکمْ تُخْرِجُ الْاَرْضُ ثِمارَهَا وَ بِکمْ تُنْزِلُ السَّماءُ قَطْرَهَا»(۱۴۳) با نور شما و نظر به شما زمین درختان خود را می رویاند و به نور شما و با نظر به شما زمین میوه های خود را خارج می کند و به نور شما و با نظر به شما آسمان باران خود را نازل می کند. که با این قاعده که غایت همه ی عالم انسان کامل است و همه ی عالم به انسان کامل نظر دارند، متوجه این فراز از زیارت می شویم، ولی توجه بفرمائید چگونه باید متوجه نقش ولائی ائمه(ع) در به ثمررسیدن و جهت گیری تمام موجودات عالم بود؟ مگر نه این که تمام عالم محل ظهور کمالات حق اند و خداوند عالم را خلق کرد تا خود را بنمایاند و فرمود: «کُنْتُ کَنْزَاً مَخْفِیاً فاَحْبَبْتُ اَنْ اُعْرَفْ فَخَلَقْتُ الْخَلْق»(۱۴۴) گنجی مخفی بودم دوست داشتم شناخته شوم، یعنی خود را بنمایانم تا بشناسندم و در مسیر جذبه ی الهیه قرار گیرند «فَخَلَقْتُ الْخَلْق» پس خلق را خلق کردم تا بشناسندم؟ حال معلوم است که خداوند در جمال انسان کامل یعنی «وَلی الله» شناخته می شود و لذا با توجه به اوست که همه ی نهرها و چشمه ها و درختان خلق می شوند، آیا با توجه به این امر سخن همان نیست که امیرالمومنین(ع) فرمودند: منم آن کسی که به اذن پروردگارم نهرها را خارج و چشمه ها را جوشان و درختان را غرس کردم؟
نبوت دستورالعمل خدا است جهت اِعمال ولایت الهیه ی ولی الله، «ولی» اسم باطن حق است لذا در قرآن می خوانید؛ «اللّهُ وَلِی الَّذِینَ آمَنواْ» خداوند وَلی هر آن کسی است که به خدا ایمان آورد. هیچ وقت نمی شود گفت «اللّهُ نَبِی الَّذِینَ آمَنُواْ». نبوت جنبه ی ربوبیت حق است. درست است که حق رب هم هست. اما ربّ است برای تربیت ما و ولی است به اعتبار این که احاطه بر عالم و آدم دارد. «ولی الله» نیز تصرف ولایی دارد و از آنجایی که انسانِ کامل مظهر کمالات الهی است و انگیزه ی خلقت برای ظهور آن کمالات است، پس انگیزه ی خلقت عالم، ظهور آن کمالات است و انسان کامل عامل ظهور همه ی زیبایی هایی است که در عالم واقع می شود.
دوباره به بحث قبلی برگردید که عرض شد کودک برای این که جوان بشود نیاز به توانایی مخصوصی دارد که از طریق نور جوانی بر او متجلی می شود و او را به سوی جوانی می کشاند، هر چند آن جوانی در او به صورت کامل ظاهر نیست. همان طور که علی(ع) در کنار سایر انبیاء ظاهر نشدند اما همه به نور ولایت آن حضرت جلو رفتند. همان طور که امور اسلام به مدد علی(ع) که در کنار رسول خدا(ص) ظاهر بود جلو رفت و آن مربوط به نقش وِلایی آن حضرت بود و هر کس هم هر اندازه از ولایت الهی برخوردار است، ولایت حق را از صاحب ولایتِ کل می گیرد.
حضرت در ادامه می فرمایند: «وَ اَنَا عذَابُ یوْمِ الظُّلَّهِ» من همان عذاب روزی هستم که سایه بر افراد می اندازد. یکی از عذاب هایی که قرآن برای قوم حضرت شعیب(ع) مقرر کرده همین است که در مورد آن می فرماید: «فَکذَّبُوهُ فَاَخَذَهُمْ عَذَابُ یوْمِ الظُّلَّهِ»(۱۴۵) خدا را تکذیب کردند و به عذاب یوم الظُلّه گرفتارشان کردیم. چه چیزی بوده که سایه بر این ها انداخته بود؟ هر چه بوده با سایه انداختن بر آن ها همه نابود شده اند. اصل حرف این است که حضرت می فرمایند آن قهاریتِ حضرت حق که کفار را سر جایشان می نشاند و نابودشان می کند با ظهور من محقق می شود.
حضرت در ادامه می فرمایند: «وَ اَنَا الْمُنَادِی مِنْ مَکانٍ قَرِیبٍ قَدْ سَمِعَهُ الثَّقَلَانِ الْجِنُّ وَ الْاِنْسُ وَ فَهِمَهُ قوْمٌ» من آن منادی هستم که از مکان نزدیکی ندا می کند و جن و انس می شنوند و بعضی هایشان هم می فهمند. همه ی جن و انس آن ندا را می شنوند ولی بعضی از آن ها می فهمند. حضرت آن ندایی که جن و انس را به عالم برزخ منتقل می کند به نور خود منتسب می کنند که در واقع جهت اصلی حقیقت هر انسانی هستند. حال بعضی از جن و انس می فهمند حضرت صاحب این ندا می باشند، چون متوجه نور ولایت امیرالمومنین(ع) شده اند و جایگاه آن ولایت را می شناسند و بعضی نه. این روایت را با روایاتی که می فرمایند یا علی هیچ کس نمی تواند از صراط بگذرد مگر به اذن تو. یا این که می فرماید: کسی می تواند از صراط بگذرد که براتِ حبّ تو را داشته باشد منطبق کنید.دقت کنید تا روشن شود اولاً چرا می فرمایند: بعضی متوجه چنین جایگاهی هستند و ثانیاً می فرمایند: آن ندا از مکان نزدیکی به گوش ثقلین می رسد. چون رابطه ی حضرت به عنوان انسان کامل با نفس ناطقه ی جن و انس رابطه ی دو موجود مجرد است که فاصله و مکان در آن ها معنی ندارد.
حضرت در ادامه می فرمایند: «اِنِّی لَاَسمَعُ کلَّ قَوْمٍ الْجَبَّارِینَ وَ الْمُنَافِقِینَ بِلُغَاتِهِمْ» من سخن هر منافق و جباری را به لغت خودشان می شنوم و فرهنگ نفاق و جباریت را می شناسم. چون انسان کامل به هر کس از خود او به خودش نزدیک تر است و قبل از آن که او کاری را اراده کند اراده ی او را به آن کار می داند.حضرت مظهر خدایی است که اَنَّ اللّهَ یحُولُ بَینَ الْمَرْءِ وَقَلْبِهِ(۱۴۶) خداوند میان انسان و قلب او حایل می شود. کسانی مثل عمروعاص و معاویه چطور شناخته شدند؟ چه کسی است که نشان می دهد کدام فرد منافق است و کدام فرد جبّار است، اگر علی(ع) نبود بسیاری از جبّاران خود را به عنوان قدیسان به جهان اسلام تحمیل می کردند. در همین رابطه است که رسول خدا(ص) به حضرت علی(ع) می فرمایند: «لَوْ لَا اَنْتَ لَمْ یعْرَفِ الْمُوْمِنُونَ بَعْدِی»(۱۴۷) اگر تو نبودی آنچنان بعد از من جبهه ی ایمان و نفاق در هم می ریخت که مومنون واقعی شناخته نمی شدند و آنچه در ظاهر از طریق علی(ع) واقع شد ریشه در باطن و تکوین عالم دارد.
در ادامه حضرت مولی الموحدین(ع) می فرمایند: «وَ اَنَا الْخَضِرُ عَالِمُ مُوسَی»؛ من آن خضر هستم که موسی(ع) را تعلیم داد. معلوم است کسی یا کسانی در این دنیا هستند که حتی حضرت موسی(ع) به عنوان پیامبر اولوالعزم را در جای خاصی مدد می کنند که البته آن مددها و مقامات ربطی به شریعت موسوی ندارد. حضرت موسی(ع) چه جناب خضر را می دیدند چه نمی دیدند، پیامبر بودند آن هم پیامبر اولوالعزم ولی برای خودشان علومی را می طلبند که خداوند در این رابطه ایشان را به سوی حضرت خضر راهنمایی می کند تا از اسرار این عالم بهره مند شوند، و حضرت موسی به طرف حضرت خضر رفتند و امیرالمومنین(ع) طبق آن قاعده که هر مقامِ متوسط به مقام عالی خود نظر دارد می فرمایند حقیقت و مرتبه ی عالیه ی آن خضری که جناب موسی به او رجوع کرد من هستم. در همین رابطه به جملات بعدی حضرت فکر کنید که می فرمایند: «وَ اَنَا مُعَلِّمُ سُلَیمَانَ بْنِ دَاوُدَ، وَ اَنَا ذُو الْقَرْنَینِ، وَ اَنَا قدْرَهُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ»؛ و من معلم حضرت سلیمان هستم و من ذوالقرنین می باشم و من قدرت خدای عزّوجلّ هستم. یعنی ریشه ی آن نوری که موجب تعلیم حضرت سلیمان بود، حقیقت نور مولی الموحدین علی(ع) است تا مرتبه ی متوسط به مرتبه ی عالیه متصل باشد و موثر افتد زیرا قدرت حضرت سلیمان غیر از شریعت آن حضرت است. این همه تصرف در عالم و تسخیر جن و پرنده و سایر موجودات به جنبه ی ولایت حضرت سلیمان برمی گردد که ریشه در ولایت امیرالمومنین(ع) دارد. همان طور که جناب ذوالقرنین(ع) در اقصی نقاط عالم حضور می یابند و تصرفاتی در عالم دارند که نشان می دهد دارای قدرت ولایی هستند و حضرت ما را متوجه می کنند تمام این نوع تصرفات ریشه در قدرت ولایتِ ولی الله کامل دارد و در همین رابطه در فراز بعدی می فرمایند: «وَ اَنَا قُدْرَهُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ»؛ و من قدرت خدای عزوجل هستم و می فهمانند در چه جایگاهی در هستی قرار دارند. چطور خداوند در اسمائش ظهور می کند؟ می فرماید: ظهور کامل قدرت حضرت الله در شخصیت من محقق شده است، در شخصیت امیرالمومنینی که قبل از آدم در عالم هستی از نور خدای عزوجل ظاهر شده است. از مطالبی که باید مواظب بود با مردم عادی مطرح نکرد همین مطالب است چون مردم عادی فکر می کنند این آدمی که اینجا ایستاده است و دو دست و دو تا پا دارد، قدرت الله و معلم خضر است. مردم عادی توان نظر به مقام نوری ائمه(ع) را ندارند، به همین جهت از طرف خودِ ائمه(ع) توصیه می شود این مطلب برای غیر اهلش گفته نشود. عوام مردم فکر می کنند وقتی می گویند امامان واسطه ی رزق هستند همین جسم آن ها است که واسطه ی رزق است و طبیعی است که انکار کنند.
حضرت در جمع بندی نکاتِ فوق می فرمایند: «یا سَلْمَانُ وَ یا جُندَبُ اَنَا مُحَمَّدٌ وَ مُحَمَّدٌ اَنَا وَ اَنَا مِنْ مُحَمَّدٍ وَ مُحَمَّدٌ مِنِّی»؛ ای سلمان و ای جندب! من محمدم و محمد من است، من از محمدم و محمد از من است. این یک فرهنگ دقیقی است که حکایت از مقام نوری و رابطه ی نوری و وجودی آن ذوات مقدس دارد. مثل رابطه ای که نفس ناطقه ی شما به عنوان موجود مجرد با خودتان دارد، هم به علم حضوری متوجه هستید که خودتان خودتان هستید، و هم به علم حضوری می دانید که آن کسی که متوجه است خودش، خودش است کسی غیر از خودش نیست. مثل انعکاس تصویر شیئ ای که در بین دو آینه است که هر کدام از آینه ها، آینه ی آینه ی مقابل خود می شود به طوری که در عین نمایش خود، صورت آینه ی مقابل را نشان می دهد، حضرت آینه ی حضرت محمد(ص) می شوند و حضرت محمد(ص) آینه ی مولی الموحدین(ع). لذا می فرمایند: من از محمدم و از جهتی می نگرند که باطن نبوت ولایت است و نبوت به نور ولایت ظهور و تاثیر دارد، لذا می فرمایند: محمد از من است به این معنی که منعکس کننده نور یکدیگرند. یک حقیقت است که با نظر به خودش نور خود را به صورت نور ولایت علوی می یابد و با نظر به آینه ی جمال محمدی، همان نور را به صورت نور ولایت علوی می بیند. قاعده ی «اَلْمُوْمِنُ مِرَاتُ الْمُوْمِن»؛ در آن دو بزرگوار به معنی واقعی کلمه محقق شده است. امیرالمومنین(ع) به عنوان مومن واقعی در آینه ی جان خود جمال و کمال محمدی(ص) را به تماشا می نشیند و در آینه ی جمال حضرت محمد(ص) به عنوان مومن واقعی، جمال و کمال علوی را می نگرد و برای سخن خود شاهدی از قرآن می آورند که می فرماید: «مَرَجَ الْبَحْرَینِ یلْتَقِیانِ * بَینَهُمَا بَرْزَخٌ لَّا یبْغِیانِ»؛(۱۴۸) خداوند دو دریا را کنار هم قرار داد، بین آن ها حائلی قرار داد که به هم مخلوط نگردند. یعنی با این که از نظر حقیقتِ آب بودن یک چیز بیشتر نیست ولی به اراده ی الهی آن یک حقیقت با دو حالت و خاصیت در کنار همدیگر قرار دارند، یکی با آب گرم و یکی با آب خنک، هر دو آب اند با تمام خواصی که آب دارد ولی با دو نمود متفاوت. همان طور که نور واحد الهی به دو نور حضرت محمد(ص) و علی(ع) در کنار هم ظهور نمود و هر کدام کاری را در این عالم بر دوش دارند که با هم مخلوط نمی شود. پس این قاعده در عالم جاری است و حضرت می فرمایند یکی از مصداق های کامل این قاعده نزدیکی من و محمد(ص) است که در عین آن که هر کدام خودمان هستیم دارای یگانگی خاص می باشیم، دو بحر هستیم که در عین دو بودن در کنار هم قرار داریم مثل نزدیکی دو جریان آب در کنار همدیگر.
خداوند به نور خودِ امیرالمومنین(ع) حقایق این روایات را وسیله ی بصیرت و وسیله ی نورانیت قبر و قیامت ما قرار دهد.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

جلسه ی چهاردهم: مقام علی(ع) از آدم تا حضرت مهدی(عج)

بسم الله الرّحمن الرّحیم

آنچه در روایاتی مثل روایت حقیقت نوری اهل البیت(ع) مورد توجه است، معارفی است که به آن اشاره می شود. مشکل مردم دنیا این است که چنین حقایقی را باور ندارند. اگر انسان بتواند وارد این نگاه بشود آرام آرام بهره ی لازم را از انوار اهل البیت(ع) خواهد گرفت. بنده برای اطمینان هرچه بیشتر نسبت به جایگاه چنین روایات و معارفی، روایت مشهوری از رسول خدا(ص) را که در بین اهل سنت مطرح است خدمتتان عرض می کنم تا ملاحظه بفرمایید رسول خدا(ص) از چه مقاماتی در حضرت علی(ع) خبر داده اند. وجود مقدس پیامبر(ص) به امیرالمومنین(ع) خطاب می کنند: «یا عَلِی لَوْ لَا اَنَّنِی اُشفِقُ اَنْ تَقُولَ فِیک طَوَائِفُ مَا قَالَتِ النَّصَارَی فِی عِیسَی ابْنِ مَرْیمَ لَقُلْتُ فِیک الْیوْمَ مَقَالًا لَا تَمُرُّ بِمَلَاٍ مِنْهُمْ اِلَّا اَخَذُوا التُّرَابَ مِنْ تَحْتِ قدَمَیک یلْتَمِسُونَ بِذَلِک الْبَرَکه»(۱۵۸) ای علی اگر عده ای از امت من همان حرف ها را نمی گفتند که نصاری درباره عیسی بن مریم گفتند چیزهایی در رابطه با تو می گفتم که هیچ کس نمی شد از کنار تو عبور کند مگر این که خاک پای تو را می گرفت و از طریق آن برکت می جست. خطر این است که با نظر به مقام علی(ع) به نتایجی برسند که بگویند علی(ع) خداست و همین امر موجب شده تا رسول خدا(ص) از طرح مقامات آسمانی علی(ع) برای عموم مردم خودداری کنند. وظیفه ی ما است تا ماوراء نگاه عوامانه، این نگاه و فرهنگ را به لطف الهی در خودمان احیاء کنیم، و خود ائمه(ع) کمک می کنند تا آن ها را درست ببینیم.
عرض شد که اولین مخلوق که کامل ترین مخلوق است در تمام عالم حاضر است و عالی ترین مخلوق حتماً «انسان کامل» است و نمی تواند مَلَک باشد زیرا کامل ترین مخلوق باید بیشترین شباهت را به «الله» داشته باشد. از طرفی «حضرت الله» جامع همه ی کمالات و اسماء حسنا است. پس اولین مخلوق باید محل پذیرش همه ی اسماء الهی باشد و چنین مخلوقی نمی تواند مَلَک باشد چون ملک جامع اسماء نیست. ملائکه در قرآن در وصف خود می گویند: «وَمَا مِنَّا اِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَّعْلُومٌ»(۱۵۹) برای ما نیست مگر مقامی معلوم. به این معنی که به عنوان مثال؛ آن ملکی که ملک قبض روح است، ملک وَحی نیست. با توجه به این امر است که می توان گفت اولین مخلوق باید انسان باشد که ظرفیت پذیرش همه ی اسماء الهی را داشته باشد. از طرفی اولین مخلوق در تمام عالم حضور دارد، آن هم حضوری کامل و تمام.(۱۶۰) چون هر اندازه موجود مجردتر باشد در عالم حاضرتر است. از این جهت خداوند می فرماید: «وَنَحْنُ اَقْرَبُ اِلَیهِ مِنْ حَبْلِ الوَرِیدِ»؛(۱۶۱) ما از رگ گردن به او نزدیک تریم. در همین رابطه اولین مخلوق یعنی انسان کامل نیز در چنین موقعیتی است که می تواند بگوید: «وَنَحْنُ اَقْرَبُ اِلَیهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ»؛ منتها این نحوه حضور در عالم، برای انسان کامل، در عین مخلوقیت می باشد. با توجه به این امر وقتی به روایات بنگریم متوجه زبان فوق العاده ی روایات می شویم که به ما کمک می کند تا به نزدیک ترین حقیقت بعد از خدا یعنی انسان کامل نظر داشته باشیم و در همین رابطه است که شما از طریق انسان کامل می توانید به خدا برسید و آن هایی را که واسطه ی فیض الهی اند واسطه ی اُنس با خدا قرار دهید.
اگر بخواهید به خدا نزدیک شوید باید خود را نفی کنید، برای نفی خود، حضرت پروردگار نور خود را بر قلب انسان متجلی می کند تا چیزی بین انسان و خدا در میان نباشد، زیرا این مقام، مقام «قرب» است. وقتی می فرماید «اُوْلَئِک الْمُقَرَّبُونَ»؛(۱۶۲) نظر به افراد خاصی دارد که به تعبیر قرآن در امت آخرین یعنی امت محمد(ص) عده ی کمی در این مقام هستند، چون فرمود: «وَ قَلِیلٌ مِّنَ الْآخِرِینَ»؛(۱۶۳) پس هرکسی نمی تواند ادعا بکند من جزء مقرّبین هستم. حال اگر عده ی قلیلی در مقام مقرّبین هستند آن عده ی قلیل چه کسانی اند و چه خصوصیاتی دارند؟ آیا ائمه ی چهارگانه ی اهل سنت مثل شافعی و مالکی و ابوحنیفه و احمد حنبل حاضرند خود را جزء مقرّبین بدانند و در عرض اهل البیت(ع) قرار دهند؟ در تاریخ داریم که امام شافعی بالای منبر صحبت می کرد، یکی از پائین منبر گفت که جناب شافعی آنچه شما می گوئید با آنچه علی(ع) می گوید فرق می کند. گفت از منبر پائین می آیم پاهایت را بگذار بر صورتم و هر چه علی(ع) می گوید عمل کن. با توجه به این که مقرّبینِ این امت تعداد کمی از امت را تشکیل می دهند آیا جهت نزدیکی به مقربین این امت به غیر از اهل البیت(ع) می توان به کسان دیگری نظر کرد؟
با توجه به مطالب فوق نظر بفرمائید به ادامه ی روایت از مولی الموحدین(ع) که می فرمایند: «یا سَلْمانُ وَ یا جُندَبُ! قالَا لَبَّیک صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیک. قَالَ(ع) اَنَا اَمِیرُ کلِّ مُوْمِنٍ وَ مُوْمِنَهٍ مِمَّنْ مَضَی وَ مِمَّنْ بَقِی»؛ من امیر هر زن و مرد مومنی هستم که در گذشته بودند و در آینده خواهند بود. فرمودند: امیر مومن، نفرمودند امیر لشکر، یعنی هر مومنی که می خواهد سیر ایمانی داشته باشد از طریق من می تواند آن سیر را انجام دهد. یکی از ملاک های شیعه بودن افراد آن است که علی(ع) را امیرالمومنین بدانند و لذا اساتید می فرمودند همین که فلان عالم، علی(ع) را به عنوان امیرالمومنین خوانده دلیل بر شیعه بودن اوست، دیگر نباید به سایر سخنانش که در حال تقیه گفته توجه کرد. عقیده به امیرالمومنین بودنِ حضرت علی(ع) به تنهایی فارق بین شیعه و سنی است، در این رابطه می توان قبول کرد بسیاری از عرفا از قبیل مولوی و محی الدین و قونوی از نظر فقهی سنی اند ولی از جهت عقیدتی شیعه اند و حضرت علی(ع) را به عنوان امیرالمومنین قبول دارند. مگر می توان قبول کرد هرکس ریاست مملکت اسلامی را به عهده داشته امیرالمومنین می شود و در ایمان پیشتاز بقیه ی مومنین می گردد؟ وقتی حضرت می فرمایند: من امیر همه ی انسان های مومن در گذشته و آینده هستم، یعنی علی(ع)، امیرِ حضرت نوح(ع) هم هستند و حضرت نوح هم به حضرت علی(ع) نظر داشته اند و از نور وجود آن حضرت در رابطه با ماموریت خود، بهره و روزی می گرفتند. در همین رابطه داریم اولین کسی که برای امام حسین(ع) گریه کرد، حضرت آدم(ع) بود. ملاحظه کنید چنین موضوعاتی افق اندیشه ی ما را تا کجا می برد. بعضی ها چون متوجه جایگاه این نوع معارف نیستند بدون دلیل منکر این گونه روایت ها می باشند. در راستای چنین معارفی است که متوجه معنی آن روایت می شوید که حضرت موسی(ع) وقتی به محضر حضرت خضر(ع) رسیدند، اولین کاری که حضرت خضر(ع) کردند روضه ی حضرت اباعبدالله(ع) را خواندند و هر دو گریه کردند و سپس حرکت خود را شروع نمودند. این روایت می رساند که محال است کسی سیر و سلوک را به درستی شروع کند و در منظرش امیرالمومنین(ع) و خانواده ی پیامبر(ع) نباشد، دیگر فرق نمی کند به کدام یک از این ذوات مقدس نظر کند، آری گفت:

دیده آن باشد که باشد شه شناس
تا شناسد شاه را در هر لباس

در نبی آمد بیان راه کرد
در ولی از سرّ حق آگاه کرد

علی(ع)؛ مقام فعلیت ایمان

وقتی حضرت می فرمایند: «من امیر مومنین قبلی بودم» راز بزرگی را در مقابل ما می گشایند و ما را دعوت به تدبّر در این امر می کنند. هر اهل سلوکی به خوبی می فهمد که صورت تامه ی سلوکش هنوز در جانش محقق نشده است و نظر به مقام آرمانی خود دارد و با نظر به او جلو می رود و آن را امیر خود در راه ایمان قرار می دهد و حضرت می فرماید آن صورت آرمانی و امیر سیر ایمانی اهل سلوک من هستم. همین طور که وقتی شما تکبیر می گوئید بعد از مدتی احساس می کنید به لطف خداوند و به نور اهل البیت(ع) نور کبریایی حق بر قلب شما جلوه می کند و خوشحال می شوید ولی با این حال متوجه می شوید خیلی راه مانده است تا نور کامل کبریایی حق بر قلب شما جلوه کند و همه ی انانیت شما را بسوزاند. از طرفی هر جنبه ی بالقوه ای، حقیقت بالفعلی در عالم معنا دارد که موجود است و لذا حضرت نوح(ع) چون سالک واقعی هستند می دانند اوج سیر ایمانی شان یک جنبه ی بالفعلی دارد که به سوی آن در حرکتند. و او امیر این سیر ایمانی است و به کمک آن غایت می توانند جنبه های بالقوه ی ایمان خود را به صورت بالفعل در آورند و لذا به امیرالمومنین(ع) نظر دارند.
توجه به جنبه ی بالفعلِ مقامات تا آن حدّ است که وقتی صحبت مرحوم قاضی طباطبائی«رحمه الله علیه» می شود، حضرت امام خمینی«رحمه الله علیه» می فرمایند: قاضی کوه توحید است. بنده بین خود و خدا نمی توانم انسانی توحیدی تر از حضرت امام خمینی«رضوان الله تعالی علیه» تصور کنم که چگونه هیچ قدرتی جز حق را در منظر خود ندیدند، با این حال حضرت امام خمینی«رضوان الله تعالی علیه» هستند که در منظر خود می بینند مرحوم قاضی کوه توحید است. مرحوم آیت الله تهرانی«رحمه الله علیه» می فرمایند مرحوم قاضی گفته اند آن ذکری که وجود مقدس حضرت صاحب الزمان(عج) می گویند و ظهور می کنند را می دانم. مرحوم آیت الله بهاءالدینی«رحمه الله علیه» فرموده بودند: امروز سرمایه دارترین شخص زیر آسمان آیت الله بهجت است. این ها حکایت از کشف هایی می کند که منجر می شود تا چنین اشخاصی چنین سخنانی را بر زبان برانند. مرحوم هاشم حداد فرموده بود: عارفی به بزرگی مرحوم آیت الله قاضی نه آمده است و نه می آید. گوینده ی این سخن باید در تمام افقِ آینده و گذشته حاضر باشد تا چنین سخنی را بگوید. ملاحظه کنید امروزه هرکس به کمالی از کمالات معنوی دست یافته به جهت استفاده از سفره ای است که آن مرد بزرگ یعنی مرحوم قاضی«رحمه الله علیه» پهن کرد. علامه طباطبائی در بین استادهایشان اسم مرحوم قاضی را نمی برند، وقتی علت آن را از ایشان پرسیده بودند، فرموده بودند واقعاً من به خودم اجازه نمی دهم که بگویم شاگرد مرحوم قاضی هستم، لازمه ی شاگرد و استادی تشابه است و من آن تشابه را ندارم. این حرف را شخصی مثل علامه طباطبائی می زنند که عظمتشان گفتنی نیست. این نوع مطالب را از این جهت عرض می کنم که الفبای ارتباط با این روایات این است که در این وادی ها باشیم. اگر کسی هنوز در وادی علم حصولی و کتاب و درس و مدرسه است نسبت به فهم فرهنگ اهل البیت(ع) در زحمت خواهد بود و چه بسیار از کمالات آن ها را انکار کند و هرگز نمی فهمد چرا علی(ع) می فرمایند من امیر مومنان گذشته و آینده هستم. چون فرهنگ چنین سخنانی را نمی شناسد.

جایگاه روح عظمت

معرفت به مقام علی(ع) از آن جهت که امیر هر مومنی است که قبلاً بوده و فعلاً هست، مطالب ظریفی را به میان می آورد. چون هر کمالی صورت تامّ و کاملی دارد که همه ی مراتب دیگر به مدد آن از کمال برخوردارند، مثل این که هر موجود مرطوبی به آن موجودی که عین تری است مرتبط است، پس هر مومنی با ارتباط با عین مومن از ایمان بهره مند است و حضرت می فرمایند آن عین مومن، من هستم و هر کس در عالم به سیر ایمانی نایل شده از طریق ارتباط با من به آن نایل شده است.
حضرت در ادامه می فرمایند: «وَ اُیدْتُ بِرُوحِ الْعَظَمَهِ» و من به روح عظمت موید شدم. از حضرت صادق(ع) در رابطه با روح عظمت می پرسند حضرت می فرمایند: فوق میکائیل و جبرائیل است. حال تصور بفرمائید حضرت مولی الموحدین(ع) با طرح این که می فرمایند: من به کمک روح عظمت تایید شدم و قوت گرفتم، می خواهند ذهن را متوجه چه مقامی بکنند و اندیشه را تا چه قلّه ای صعود دهند. وقتی روشن شد اولین مخلوق حقیقت ائمه(ع) است، معلوم می شود روح عظمت از شئون الهی است و در مقامی فوق مقام ممکن الوجود قرار دارد و برای این که مرز آن حضرت با خداوند تفکیک شود در ادامه می فرمایند: «وَ اِنَّمَا اَنَا عَبْدٌ مِنْ عَبِیدِ اللَّهِ»؛ من بنده ای از بندگان خدا هستم. «لَا تُسَمُّونَا اَرْبَاباً وَ قُولُوا فِی فَضْلِنَا مَا شِئْتُمْ»؛ ما را پروردگار ندانید و در غیر این صورت هر کمالی را بخواهید و تصور کنید می توانید به ما نسبت دهید. وقتی می گوئیم همه ی تری ها به عین تری ختم می شود اگر تعقل کنیم می فهمیم هیچ تری نمی تواند از عین تری بالاتر باشد، زیرا اگر ذات یک چیز عین یک صفت شد دیگر نمی شود مرتبه ای بالاتر از آن ذات برای آن صفت تصور کرد. وقتی ما می گوئیم آب عین تری است اگر کسی بپرسد آیا نمی شود چیزی ترتر از آب باشد؟ معلوم است که او جایگاه ذات آب را نفهمیده است. وقتی حضرت می فرمایند مقام ما در این حدّ است که همه ی کمالات ممکنه، منهای ربوبیت را دارا هستیم یعنی در مقام انسان کامل هستند، همان مقامی که ملاصدرا در وصف آن می فرماید: «کلّ ما سِوَی الله» است یعنی مرتبه ای که همه ی کمالات موجود در هستی را داراست به جز کمال خدا را. مصداق کامل و تامّ آن حقیقت، امامان معصوم(ع) می باشند که شخص آن ها با آن مقام متحد ند. ولی برای تصدیق آن مقام باید به آن حقیقت نظر داشت نه به آن شخصی که از مادرش متولد شده است. یک مقام است تحت عنوان مقام انسان کامل که جامع همه ی کمالات الهی است در مرتبه ی مخلوقیت و به همین جهت حضرت می فرمایند: «لَا تُسمُّونَا اَرْبَاباً»؛ ما را پروردگار ننامید، من بنده ای از بندگان خدایم. ولی تاکید می فرمایند که بدانید همه ی کمالاتی را که برای غیر خدا تصور کنید ما داریم و اگر آن کمالات را به ما نسبت دهید اشتباه نکرده اید. با توجه به این مطلب پس در این مقام به دنبال یک شخص نباشید، به دنبال یک حقیقتِ جاری در هستی باشید که با رفع حجاب از خودتان و اُنس با آن حقیقت راه نزدیکی و اُنس با همه ی کمالات الهی را بر روی خود گشوده اید.
همین طور که اگر تری بخواهید باید به عین تری یعنی آب نزدیک شوید و نمی شود مستقیماً از خدا عین تری گرفت، آب را خداوند به عنوان عین تری خلق کرد تا هرکس تری بخواهد با ارتباط با آن به دست آورد. همین طور هر کس کمالات انسانی بخواهد باید به عین الانسان نزدیک شود تا در صفاتِ جامع و بعضاً متضاد انسانی به کمال خود برسد. ملاحظه کرده اید که غضب محمدی(ص) غضب انسان کامل است، نه غضب حیوانی. حضرت رسول خدا(ص) همه ی صفات انسانی از جمله غضب را دارند، اما غضبی که در خُلق محمدی(ص) مستغرق شده، این غضب خودش نور است. همین حالت در مورد اشک پیامبر(ص) و رکوع آن حضرت مطرح است، اگر اشک و رکوع انسانی می خواهید و نه رکوع ملکی، باید با انسان کامل مرتبط باشید و از کمالات انسانی او بهره مند شوید. مولوی رسول خدا(ص) را به زیباترین شکل در این مورد چنین وصف می کند که:

نی ملک بودی و نی خسته ز خاک
ای بشیر ما بشر بودی و پاک

برای فرار از زندگی خاکی و غضب و شهوت به گوشه ی خانقاه پناه نبردی و همچون فرشتگان نخواستی از تضادهای زندگی دنیایی فرار کنی بلکه در دل زندگی زمینی با همان غضب ها و شهوت ها و تضادها، بشر بودی و پاک. حال اگر شما می خواهید بشر باشید و پاک، باید به انسان کاملی که در همه ی هستی حاضر است رجوع کنید. علت آن که به ما نزدیک نیست چون ما خود را در منیت ها گرفتار کرده ایم، اگر ما مسیر بندگی خدا را اساس کار خود قرار دهیم، از آن جایی که ائمه(ع) بندگان محض خداوند هستند، رابطه ی ما با آن ها برقرار می شود و این به معنی پیدا کردن راه کمال است، نوری در زندگی ما می آید که سبب نجات ما می گردد، چون با پذیرفتن ولایت نوریه ی آن ها رابطه ی ما با آن ها رابطه ای خاص می شود. ما اکثراً مسلمانیم اما خیلی کم اند آن هایی که در وادی ولایت امامان معصوم(ع) وارد شده اند.
حضرت در ادامه می فرمایند: «فَاِنَّکمْ لَنْ تَبْلُغُوا مِنْ فَضْلِنَا کنْهَ مَا جَعَلَهُ اللَّهُ لَنَا»؛ شما نمی توانید کُنه آن چیزی را که خدا برای ما قرار داده است درک کنید. «وَ لَا مِعْشَارَ الْعُشْرِ»؛ حتی یک دهم آن را هم نمی توانید درک کنید. زیرا تا موسی(ع) خضر نشود درک خضری نخواهد داشت و به همین جهت حضرت خضر در همان ابتدا به حضرت موسی(ع) فرمود: «وَکیفَ تَصْبِرُ عَلَی مَا لَمْ تُحِطْ بِهِ خُبْرًا»؛(۱۶۴) چگونه در این مسیر می توانی نسبت به چیزی که از آن آگاهی نداری، صبر و تحمل داشته باشی؟ ولی حضرت موسی(ع) اصرار داشتند که حضرت خضر اجازه ی همراهی بدهند تا بالاخره در آخر معلوم شد چون حضرت موسی(ع) نمی خواستند ساحت خود را تغییر دهند و در ساحت حضرت خضر(ع) وارد شوند نتوانستند مطلب را بگیرند. اگر خواستیم با نور اهل البیت(ع) مرتبط شویم باید ساحت مان را عوض کنیم. حضرت موسی(ع) می خواستند هم موسی بمانند و هم از علوم حضرت خضر استفاده کنند، معلوم است که نخواهند توانست تبعیت کنند. بعضی از بزرگان می فرمایند حضرت موسی(ع) چون پیامبر خدا است و مامور است با شریعت خود زندگی کند طبق قاعده ی شریعتش باید به حضرت خضر اعتراض می کرد. آری، ولی حضرت خضر می خواستند بگویند اسراری در این عالم هست که آن ها نیز در مقام خود در این عالم جریان دارد، به همین جهت هم حضرت خضر در هنگام جدایی متذکر شدند که من از خودم این کارها را نکردم بلکه مامور خدا بودم تا در این سطح و ساحت کارهایی را انجام دهم.
این که حضرت مولی الموحدین(ع) می فرمایند: شما به یک دهم آنچه خداوند به ما داده است نمی رسید می خواهند بگویند این طور نیست که کسی بتواند آن مقام را درک کند بلکه می توانید با پذیرش ولایت ما از آن بهره گیرید، مثل آن که ما با رجوع به پزشک بدون آن که به علم پزشکی دست یابیم از نتایج علم او بهره می گیریم.

راه ارتباط با خدا

حضرت در ادامه می فرمایند: «لِاَنَّا آیاتُ اللَّهِ وَ دَلَائِلُهُ وَ حُجَجُ اللَّهِ وَ خُلَفَاوُهُ وَ اُمَنَاوُهُ وَ اَئِمَّتُهُ وَ وَجْهُ اللَّهِ وَ عَینُ اللَّهِ وَ لِسَانُ اللَّهِ»؛ زیرا ما آیات الهی و دلائل او و حجت های خدا و امینان او و امام او و وَجه خداوند و چشم و زبان او هستیم. در یک کلمه یعنی خداوند از طریق ائمه(ع) با بشریت مرتبط است. ائمه(ع)آیات و دلائل خدا هستند تا بشر راه به سوی خدا را گم نکند، حجت های خدایند تا بشر در زندگی زمینی حق و باطل را درست تشخیص دهد، امینان او هستند تا امانت الهی به طور کامل به دست بشر برسد و امام اویند تا بشر بداند به چه کسی اقتدا کند و وَجه خدایند تا انسان ها از طریق نظر به سیره ی ائمه(ع) با بهترین جلواتِ خداوند روبرو باشند و چشم خدا در زمین اند تا نظارت الهی به طور ملموس تر انجام گیرد، همچنان که زبان خدایند تا گوش ها بتواند پیام خداوند را بشنود. برهمین اساس به گفته ی مولوی وقتی در مقابل خداوند قرار می گیری از طرف خداوند خطاب می شوی با چه چیزی آمده ای، با قلب امام - که در حال حاضر آن قلب، قلب امام منتظَر است- آمده ای یا بدون امام؟ می فرماید:

صد جوال زر بیاری ای غنی
حق بگوید دل بیار ای منحنی

گر ز تو راضی است دل من راضی ام
ور ز تو مُعرِض بود اعراضی ام

ننگرم در تو در آن دل بنگرم
تحفه او آر ای جان بر درم

با تو او چون است؟ هستم من چنان
زیر پای مادران باشد جنان

مادر و بابا و اصل خلق اوست
ای خنک آن کس که داند دل زپوست

تو بگویی نک دل آوردم به تو
گویدت پُرّ است از این دل ها قتو(۱۶۵)

آن دلی آور که قطب عالم اوست
جانِ جانِ جانِ جانِ آدم اوست

از برای آن دل پر نور و بر
هست آن سلطان دل ها منتظَر

آری همه ی قلب ها باید به قلب امام معصوم(ع) وصل شود که آیت الهی و حجت خدا و چشم خداوند است، آن ها برای بشریت ملاک درست رفتن اند.
حضرت در ادامه می فرمایند: «بِنَا یعَذِّبُ اللَّهُ عِبادَهُ وَ بِنَا یثِیبُ وَ مِنْ بَینِ خَلْقِهِ طَهَّرَنَا وَ اخْتَارَنَا وَ اصطَفَانَا»؛ خداوند از طریق ما بندگانش را عذاب می کند و پاداش می دهد و در بین خلقش ما را طاهر کرد و اختیار نمود و برگزید. تا راه های پاکی را به بشریت بنمایاند و آن کس را که از مسیر ما فاصله گرفت عذاب کند و آن کس را که در مسیر ما ماند پاداش دهد. بعد می فرمایند: «وَ لَوْ قالَ قَائِلٌ لِمَ وَ کیفَ وَ فِیمَ»؛ اگر کسی بگوید چرا و چطوری و کجا چنین شد؟ «لَکفَرَ وَ اَشْرَک»؛ کافر و مشرک شد. «لِاَنَّهُ لَا یسْاَلُ عَمَّا یفْعَلُ وَ هُمْ یسْاَلُونَ» به خاطر این که خداوند - به عنوان ملاک حق و حقیقت- از آنچه می کند سوال نمی شود و اوست که از اعمال و رفتار و افکار بقیه سوال می کند.
حضرت در این فرازها ما را متوجه چنین مقامی در عالم و مصداق های آن مقام می کنند. تا ما در رابطه با آن مقام به تامل بپردازیم و افق اندیشه ی خود را با چنین حقایق متعالی آشنا نمائیم و اگر درست با موضوع برخورد کنید به طور بدیهی قلب شما چنین واقعیاتی را در یک نظام حکیمانه و اَحسن تصدیق می کند. اکثر روشنفکران ما که اهل نماز و دینداری بودند چون این نوع ولایت را نفهمیدند و نتوانستند وارد این فرهنگ بشوند، سر به سلامت نبردند و منوّر به نور اهل البیت(ع) نشدند. اگر کسی وارد این نوع نگاه نشد امکان آن که شیطان برای او برنامه ریزی کند وجود دارد و او را تا جهنم جلو می برد. خودتان در سال های اخیر تجربه کرده اید، اگر کسی با آن نگاه ولایی که حضرت امام خمینی«رضوان الله علیه» به عالم و آدم داشتند مسائل را تجزیه و تحلیل نکرد و با آن نگاه به انقلاب اسلامی نظر نکرد تا مسائل خود را حل کند، به راحتی طعمه ی نقشه های دشمن شد. البته عنایت دارید همان طور که دشمن اعتقاد به مهدویت را که عقیده ی بزرگ فوق تاریخ است، به یک عقیده ی ارتجاعی تبدیل کرد، موضوع ولایت ائمه(ع) را نیز بنا دارد به آن حالت بکشاند. وظیفه ی ما است که فرهنگ مهدویت و انتظار و ولایت امامان معصوم(ع) را درست مطرح کنیم تا خود و جامعه مان از برکات فوق العاده ی آن بهره مند شویم. ان شاءالله.
خدا به حقیقت اهل البیت(ع) ما را از معارف عالیه ی ولایتِ آن ذوات مقدس محروم مگرداند.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

جلسه ی پانزدهم: رابطه ی نفس امام با نور عظمت

بسم الله الرحمن الرحیم

همچنان که مستظهرید حضرت مولی الموحدین(ع) فرمودند: «اَنَا اَمِیرُ کلِّ موْمِنٍ»؛ من در همه ی تاریخ امیر هر مومنی هستم که بوده و یا خواهد بود. یعنی همین طور که حضرت جبرائیل(ع) به همه ی پیامبران وَحی می کنند، مقام نوری امیرالمومنین(ع) نیز همه ی مومنین را در سیر به سوی کمالِ ایمان کمک می نمایند. سپس فرمودند: «وَ اُیدْتُ بِرُوحِ الْعَظَمَهِ»؛ و من از طریق روح عظمت مدد می شوم. لازم است کمی روی این نکته تامل بفرمایید تا روشن شود این نوع تایید و مددکردن، مددکردن جنبه ی روحانی عالم است به نفس ناطقه ی حضرت. شبیه آن که جسم شما توسط نفس ناطقه تان مدد می شود و از آن طریق قوای نفس ناطقه می توانند اعصاب و ماهیچه ها را تحریک کنند تا بدن حرکت کند. نفس نیز به مدد الهی کمک می شود و الهاماتی به آن می رسد و به نشاط می آید و به یک معنی می توان گفت نفس حرکت و سیر کرده. به جهت مدد الهی است که نفس به نشاط می آید و به راحتی نماز می خواند و نماز شبش را اقامه می کند.

امامان و وسیع ترین حضور

ما یک جسم داریم و یک نفس، حقیقتی بالاتر از آن دو به صورت بالفعل نداریم، اما ائمه(ع) علاوه بر این دو، یک مقام دیگر هم دارند که همان نور عظمت است.(۱۶۶) ما خود را نفس ناطقه ی خود می دانیم و به اعتبار همین نفس ناطقه است که خود را خود می دانیم، چون باطن تن ما همان نفس ناطقه است، ولی باطن و حقیقت ائمه(ع) چیز عمیق تری است به نام نور عظمت. از آن جایی که حقیقت هر موجودی جنبه ی اصیل و باطنی آن است که همواره ثابت و پایدار می باشد، ملاحظه کنید امامان(ع) وقتی با حقیقت خود روبه رو می باشند با چه چیز روبه رو هستند. ما چیزی از آن مقام نمی فهمیم اما این را می فهمیم که امامان(ع) وقتی خود را احساس می کنند که با همه ی حقیقت که فوق جبرائیل و میکائیل است مرتبط باشند و در عالم نیز این چنین حضور دارند. حضوری وسیع تر از دنیا و مافیها و وسیع تر از غم ها و شادی ها. مومنان کسانی اند که «اِذَا مَرّوُا بِالْلَغْوَ مَرُّوا کِراماً»(۱۶۷) هنگامی که به امر پوچی برخورد کردند بزرگوارانه از آن می گذرند و خود را همسنگ آن امر نمی گردانند، چون به چیز بالاتری یعنی نور ایمان متصل اند. حال در نظر بگیرید با اتصال ائمه(ع) به نور عظمت، آن ها در چه افقی زندگی می کنند و به کجا نظر دارند و تا کجا می توانند بشریت را صعود دهند. یک الهام مختصر به قلب عارف می شود هفته ها در شور و شعف به سر می برد، این کجا و این که وجود مقدس امیرالمومنین(ع) و ائمه(ع) با آن حقیقتِ ثابت ارتباط دارند کجا!
در مورد ائمه(ع) سه مرتبه را می توان در نظر گرفت؛ یکی مرتبه ی تن مبارک آن ها و ارتباط با عالم ارض و یکی هم مرتبه ی نفس ناطقه شان و ارتباط با عالم غیب مضاف، که از این جهت با سایر انسان ها یکسان اند و یکی هم مرتبه ی نور عظمت که مخصوص خودشان است و لذا وقتی خود را حس می کنند، خود را تا عالی ترین مقام که مقام نور عظمت است احساس می کنند. مقامی که همه ی کمالات به صورت جامع در آن مقام هست، در حالی که اگر ملائکه ی مقرب باطن پیامبر(ص) و ائمه(ع) بودند، دیگر مقام باطنی ائمه(ع) یک حقیقت جامع نبود، چون هر مَلکی حامل حقیقتی از حقایق می باشد.

مقام فوق مرگ

جسم پیامبر و ائمه(ع) با غذا تغذیه و رشد می کند و نفس ناطقه ی آن ها، مثل نفس ناطقه ی ما از رَحِم مادر شروع می شود و نهایتاً توسط عزرائیل(ع) قبض می گردد ولی نور عظمت آن ها در مقامی فوق عزرائیل و جبرائیل مستقر است و به این معنی رسول خدا(ص) و ائمه(ع) هرگز مرگ ندارند، و در این مقام است که آن ها عین نمازند و قرآن در مورد آن ها فرمود: «وَجَعَلْنَاهُمْ اَئِمَّهً یهْدُونَ بِاَمْرِنَا وَاَوْحَینَا اِلَیهِمْ فِعْلَ الْخَیرَاتِ وَاِقَامَ الصَّلَاهِ»؛(۱۶۸) و آن ها را امام قرار دادیم و فعل خیر و اقامه ی نماز را به آن ها وَحی نمودیم. در حالی که از جهت نفس ناطقه همانند سایر مسلمانان نماز می خوانند و لابه و زاری می کنند. قرآن می فرماید به امامان فعلِ نماز وَحی می شود نه این که به آن ها وحی می شود که نماز بخوانند. این دو با هم فرق می کند و آن مقام که می گوید به آن ها اقامه ی نماز را وحی کردیم، اشاره به مقام نور عظمت دارد و از این جهت آن ها عین نمازند. اما آن جنبه که نصف شب بلند می شوند و نماز می خوانند و اشک می ریزند، جنبه ی مربوط به نفس ناطقه ی آن ها است و با این عبادات خود را به آن مقام غیبی متصل نگه می دارند. چون ممکن است سوال پیش آید که اگر امام عین نماز و عین زکات و عین فعل خیر است، چرا ائمه(ع) نماز می خوانند و سایر اعمال عبادی را انجام می دهند؟ در حالی که اگر عنایت فرمائید، امام به عنوان شخصِ شخیص امیرالمومنین(ع) که پسر فاطمه بنت اسد و جناب ابی طالب اند و از مادرشان متولد شده اند، در مقام نفس ناطقه اند، اختیار و اراده دارند و گریه می کنند و با عباداتشان اتصال با عالم غیب را برای خود حفظ می کنند و این غیر آن مقامی است که عین نماز است ولی وقتی شما با امیرالمومنین(ع) روبه رو هستید و در محضر حضرت می باشید با همه ی آن شخصیت روبه روئید، با جسمی روبه روئید که باطنش نفسی است که آن نفس به جهت عبادات طولانی با نور عظمت متحد است. درست است که دارای نفس ناطقه اند اما آن نفس ناطقه نسبت به ما محل تجلی کامل نور عظمت است، ولی نسبت به خودشان با عبادات و زحماتی که می کشند اتحاد با نور عظمت را حفظ می کنند. جناب عزرائیل(ع) نفس ناطقه ی آن ها را قبض می کند و به سوی بهشت سیر می دهد در حالی که مقام نور عظمتِ آن عزیزان فوق مرگ است. در زیارت آن ها، آن ها با ما سخن می گویند و جواب سلام ما را می دهند و ما را میهمان نور عظمت خود می کنند. آری همان بُعد از امام که از مادر متولد شده، توسط عزرائیل قبض می شود ولی مقام نور عظمت متولدشدنی نبود که قبض شدنی باشد. به گفته ی ملا صدرا: «اَلنَّفْسُ جِسمَانِیهُ الْحُدُوث وَ رُوحَانِیه الْبَقَاء»؛ نفس ناطقه در بستر عالمِ جسم، حادث می شود و پس از جدایی از جسم، باقی می ماند، ولی او که «اَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ»؛ است در مقام دیگری است، یا آن که فرمود: «کُنْتُ وَصِیاً وَ آدَمُ بَینَ الْمَاءِ وَ الطّّین»؛ در مقامی نیست که عزرائیل بخواهد او را قبض کند.
تاکید حضرت بر این که از طریق روح عظمت مدد می شوند برای آن است که ما را متوجه مقامی بگردانند که فوق عالم ملکوت و ملائکه است. ما از جهت شخصیت، همه از رحم مادر شروع شده ایم و قبلاً وجودی این چنین نداشته ایم مگر به صورت علمی و در علم خدا. امیرالمومنین(ع) هم به عنوان شخص خودشان همین طورند، اما دو نکته را نباید فراموش کرد؛ اولاً: این امیرالمومنین(ع) همین حالا منوّر و موید به نور عظمتند. ثانیاً: وقتی عزرائیل(ع) نفس حضرت را قبض می کند روح عظمت را قبض نمی کند و این موضوع نیز باید روشن شود که درست است عبادات ائمه(ع) برای آن ها کمالی بالاتر نمی آورد و آن ها در اوج کمالند ولی هنر آن ها آن است که با عبادات، خود را در آن کمال حفظ می کنند و پاداش آن ها در قیامت به جهت آن است که تمام عمر، خود را در اوج کمال حفظ نمودند، در حالی که مثل دیگران شهوت و غضب داشتند و خطر سقوط از آن کمال برای آن ها وجود داشت. ما عبادت می کنیم برای نزدیکی به وجود مقدس امامان معصوم(ع) که مقام تامه ی تمامه ی انسانیتند.

امام؛ آیتِ الله

امیدوارم روشن شده باشد که روح عظمت، اولاً: چه مقامی است، ثانیاً: امامان چگونه با آن مقام ارتباط دارند و وقتی در چنین ارتباطی هستند در چه سعه ای از هستی حاضرند. با توجه به چنین وسعتی برای آن که تصور خدایی برایشان نشود فرمودند: «وَ اِنَّمَا اَنَا عَبْدٌ مِنْ عبید اللَّهِ»(۱۶۹) حقیقت آن است که من بنده ای از بندگان خدا هستم. به قول حضرت آیت الله بهجت«رحمه الله علیه» می فرمایند: وای به حال کسی که مقام ائمه(ع) را در مرتبه ی عالیه اش نشناسد، و وای به حال کسی که این ها را در مقام عالیه، عبدی از عبید خدا نداند. می فرمایند آن کسی که نمی فهمد این ها در چه درجه و مقامی هستند که وای به حالش، آن هم که فکر می کند اگر این ها در چنین مقامی باشند بهره ای از خدایی خدا را دارند، وای به حالش. ما شیعیان در عین آن که متوجه چنین مقامی برای امامان هستیم، آن ها را مظهر حق می دانیم که هیچ چیزی از خود ندارند. در راستای عبودیت محض است که حضرت فرمودند: ما را ربّ ندانید، و پس از آن، هر کمالی را که تصور می کنید می توانید به ما نسبت دهید و بعد فرمودند: وقتی هم هر کمالی را به ما نسبت می دهید با این همه، هرگز به یک دهم آن چیزی که خدا به ما داده نمی رسید. چون هرکس به اندازه ی کمالی که در نزد خود دارد می تواند کمال را تصور کند همچنان که مورچه تصورش این است که خدا شاخک دارد، ما کمال انسان را در این می دانیم که حب دنیا نداشته باشد و اهل تواضع و محبت باشد. حضرت می فرمایند هر چه تو بفهمی در حد خودت می فهمی. «فَاِنَّکمْ لَنْ تَبْلُغُوا مِنْ فَضْلِنَا کنْهَ مَا جَعَلَهُ اللَّهُ لَنَا»؛ هرگز به آن چه که ما هستیم و خدا برای ما قرار داده نخواهید رسید. «لِاَنَّا آیاتُ اللَّهِ»؛ چون ما آیات حضرت «الله» هستیم. فرمودند آیت حضرت «الله» هستیم در حالی که درخت آیت حضرت «حی» است نه آیت حضرت «الله»، اسم حی یکی از اسماء حضرت «الله» است همان طور که رزمندگان جبهه ی اسلام که دشمن را شکست دادند آیت اسم قهار خداونداند. آیت «الله» یعنی نمایش تمام کمالات خداوند و عنایت داشته باشید که حضرت روی حساب این جمله را به کار برده اند.
حضرت امام خمینی«رحمه الله علیه» در کتاب «مصباح الهدایه الی الخلافه و الولایه» در مورد جمله ی مشهور حضرت امیرالمومنین(ع) که می فرمایند: «مَا رَاَیتُ شَیئاً اِلاّ وَ رَاَیتُ الله قَبْلَهُ وَ مَعَهُ وَ بَعدَهُ» ندیدم هیچ چیزی را مگر آن که قبل و بعد و همراه آن چیز «الله» را دیدم. می فرمایند: این مقام بزرگی است که انسان در هر موطن «الله» را ببیند. شما هر چیزی را که ببینید اسمی از اسماء الهی را می بینید، چون آن چیز مظهر آن اسم است، حال چه مقامی است که می تواند در هر منظری «الله» را ببیند؟ یعنی اگر رزمندگان را می بیند که تجلی اسم قهارند، همه ی کمالات الهی را در آن مظهر می بیند، این کسی است که در اول، آخر را می بیند و در آخر اول را، در ظاهر، باطن را می بیند، در باطن، ظاهر را. درست است که هر اسمی سایر اسم ها را پنهان می کند ولی نه برای کسی که «الله» را در مظاهر بنگرد. در حالی که برای سایر سالکان اگر خداوند به اسم حی تجلی کرد آن اسم بقیه ی اسم ها را می پوشاند. خداوند از آن جهت که غفار است اگر از طریق اسمی خود را می نمایاند، همان اسم موجب می شود سایر اسم ها پوشیده شود و از این طریق نه تنها آن اسم را می بیند، غفاریت حق را هم می بیند و عملاً با غفاریت او روبه رو می شود. ولی اگر کسی به جایی برسد که در هر منظری «الله» را ببیند در افق بسیار متعالی قرار دارد که هیچ اسمی برای او حجاب سایر اسماء نشده است. عرفای بزرگ معتقدند خدایی که کمال مطلق است، حضور مطلق است و در همه جا به همه ی اسماء جلوه می کند و این که ما حضور مطلق حق را در هر منظری نمی نگریم چون به خودمان نظر داریم و در نتیجه به اندازه ای که خود را نبینید در هر منظری حق را می بینید و این که حق را به اسمی خاص می نگرید به جهت حجاب هایی از انانیت است که مانع می شود تا حق به همه ی اسماء اش جلوه کند. آیا واقعاً خداوند از طریق این درخت با اسم حی جلوه کرده یا حق به تمامه در صحنه است و اگر چشم امیرالمومنین(ع) در صحنه بود از طریق نظر به اسم حی در درخت به اسم «الله» نظر می کرد؟
آری امیرالمومنین(ع) در درخت که مظهر اسم «حی» است «الله» را می نگرد، آن وقت آیا شایسته است شیعیان علی(ع) امامان را که آیات الله و دلائل حضرت الله هستند مظهر «الله» نبینند؟ و فکر نکنند چزا حضرت مولی الموحدین(ع) می فرمایند: «لِانّا آیاتُ الله». این است که عرض کردم اگر کسی نتواند اولیاء الهی را درست ببیند محال است بتواند خدا را ببیند و با خدا ارتباط پیدا کند. یک وقت آدم اجمالاً قبول دارد خدائی در دنیا هست اما اگر خواست حق را بیابد باید بتواند حق را در مناظر نمایش کامل حق ببیند تا حق را به درستی یافته باشد. هیچ منظری جز انسان کامل نمی تواند حق را درست نشان بدهد. اگر بخواهید خدا را پیدا کنید باید موجودی باشد که حرکات و سکناتش حق را نشان بدهد. اگر مسئله را ناممکن ندانید و ساده هم نگیرید با ساحتی روبه رو می شوید که حق خود را در منظر اولیاء اش به شما می نمایاند تا قلب شما بتواند با خدا مانوس شود و از خدای ذهنی به خدای قابل اُنس سیر کند. همان طور که در حرکات انسان عاشق، با عشق و در حرکات انسان عاقل، با عقل مانوس می شوید. به گفته ی مولوی:

عشق شِنگِ بی قرار بی سکون
چون در آرد کل تن را در جنون؟

لطف عقل خوش نهاد خوش نسب
چون همه تن را در آرد در ادب؟

در جمال انسان عاشق می توان عشق را دید و در جمال اولیاء الهی می توان با اسم «الله» مانوس شد. ملاحظه کرده اید که بعضی ها آنچنان تحت تاثیر عقل و حکمت هستند که اگر دست خود را هم تکان دهند معلوم است که عقل به ماهیچه ها فرمان می دهد، نمونه ی آن را در حرکات و سکنات امام خمینی«رضوان الله علیه» دیدید. همین طور اگر کسی به دنبال خدا بود وقتی با کسی روبه رو شد که محل نمایش حق است آن را آینه ی اُنسِ با حق می یابد. می گویند مرحوم کاشف الغطاء انسان عجیبی بوده اند به طوری که صفا و عشق به بندگی تمام ظاهر و باطن ایشان را اشغال کرده بود. یکی از روحانیون جلیل القدر که با رویت مرحوم کاشف الغطاء محو صفای باطنی ایشان می شود مانده است این همه خوبی چطور در یک انسان جمع شده، در مقابل ایشان از خود بیخود می شود، عمامه را از سر خود بر می دارد و شروع می کند کفش های آقا را پاک کردن و می گوید فدای شما بشوم چطور شده است شما اینقدر خوب شده اید؟
اگر مرحوم کاشف الغطاء بخواهد جواب آن مرد روحانی را بدهد خواهد گفت: ما یک ذره بندگی خدا را کردیم خداوند جان و جسم ما را محل نمایش جلوه ای از خود قرار داد. عرض بنده این است که آیا می شود بدون نگاه به امثال کاشف الغطاء ها خدا را ببینیم؟ وقتی به میدان بیایید می بینید که هیچ راه دیگری نیست. با این که ما نه مرحوم کاشف الغطاء را امام معصوم می دانیم و نه خود ایشان چنین ادعایی دارند ولی حرف بنده این است که راه دیدن انوار الهی یک راه خاص است، انتزاعی فکرکردن در مورد خدا و اسماء و صفات او غیر از روبه روشدن با اسماء او و اُنس با آن ها است. شیعه و سنی از حضرت رسول خدا(ص) نقل کرده اند که فرمودند: «مَنْ رَاَنِی فَقَدْ رَاَی اللّه»؛(۱۷۰) هر کس مرا ببیند خدا را دیده است. چگونه باید به این سخن حضرت فکر کرد که با دیدن رسول خدا(ص)، «الله» دیده می شود. این سخن در فرهنگ و ساحت خاصی زده شده است. آری می فرمایند: می توان حضرت «الله» را دید، نه این که به حضرت «الله» پی برد. حضرت می فرمایند اگر من را که نمایش اسماء و صفات الهی هستم بتوانید ببینید، خدا را نیز دیده اید. اگر منظور از رویت رسول خدا(ص) یک رویت عادی بود، که همه ی آدم ها حضرت(ص) را می دیدند، مسلّم این رویت، یک رویت خاص است و با چشم دل باید انجام گیرد تا خدا دیده شود. بی خود جای دیگر به سراغ رویت خدا نروید.
آقای جبران خلیل جبران در کتاب بسیار خوبش به نام «پیامبر» می گوید مردم آمدند از پیامبر پرسیدند چگونه ازدواج کنیم، آن ها را راهنمایی کرد، کشاورزان گفتند چگونه کشاورزی کنیم؟ آن ها را نیز راهنمایی نمود و خلاصه هر قشر و صنفی آمد و از او راهنمایی خواست و او آن ها را راهنمایی کرد تا آن که کشیش پیری آمد و پرسید ای پیامبر چگونه دینداری کنیم؟ آن پیامبر تعجب کرد که مگر در این مدت من چه چیزی می آموختم، مگر دینداری جز همین کارهایی است که گفتم؟ دینداری را که نباید در جای دیگر پیدا کرد. مشکل ما در مورد یافتن خدا همین است، معلوم نیست خدا را کجا باید پیدا کنیم. حضرت دارند می فرمایند: «آیت الهی و راه رسیدن به خدا مائیم» پیامبر خدا(ص) می فرمایند: «هرکس مرا بنگرد خدا را دیده است» ولی ما چون راه نگاه به آیات الهی را گم کرده ایم معنی سخن آن ها را نمی فهمیم و از خود نمی پرسیم این نوع نگاه که به ما توصیه می کنند چه نوع نگاهی است؟ آیا نباید برای به دست آوردن آن به اندازه ی آموزش اصول عقاید زحمت کشید، یا وقتی پای چنین نگاهی در میان است با تمام استکبارمنشی انتظار داریم بدون هیچ تلاشی ما هم چنین نگاهی داشته باشیم و فکر کنیم اگر نداریم پس چنین نگاهی حق نیست؟ به هر حال:

دیده آن باشد که باشد شه شناس
تا شناسد شاه را در هر لباس

وقتی دیده درست شد انسان شه شناس می شود و در هر جلوه و لباس «الله» را می بیند، به خصوص اگر آن جلوه مظهر کامل «الله» و آیت کبرای او باشد. حضرت امیرالمومنین(ع) نمی گویند ما اهل البیت، خدا هستیم. اما ما را متوجه حقیقتی می کنند که اگر حرکات و سکنات و گفتار آن ها را درست بنگریم متوجه نور الهی در شخصیت آن ها می شویم و همان سخن امام صادق(ع) در میان می آید که فرمودند: «نَحْنُ وَ اللَّهِ الْاَسْمَاءُ الْحُسْنَی»؛(۱۷۱) به خدا سوگند مائیم اسماء حسنای خداوند. یعنی آن ها شخصیت هایی هستند که نمایش اسماء الهی می باشند، همان چیزی که عمان سامانی در جمال علی(ع) دید و گفت:

به پرده بود جمال جمیل عزّوجلّ
علی شد آینه خیرالکلام قلّ و دَلّ

می گوید همان طور که کلام باید مختصر و روشن باشد، جمال علی(ع) نمایش مختصر و روشن جمال الهی است.
حضرت مولی الموحدین(ع) در ادامه فرمودند: «وَ حُجَجُ اللَّهِ»؛ و ما حجت های خداییم. یعنی ما وسیله ای هستیم تا راه خدا در میان بشریت گم نشود. اگر کسی می خواهد راه خدا را پیدا کند اشخاصی هستند که نه در تئوری، که در عمل آن راه را به نمایش گذارده اند. «وَ خُلَفَاوُهُ» و ما خلفای او هستیم. خلیفه کسی است که به جای مستخلف عنه می نشیند و کار او را انجام می دهد. پس خلیفه ی الهی کار خدا را در زمین انجام می دهد تا انسان مطمئن شود با ارتباط با خلیفه ی الهی با خدا مرتبط است «وَ اُمَنَاوُهُ وَ اَئِمَّتُهُ» اُمناء یعنی امینان، یعنی خدا ما را طوری آفریده که امین او خواهیم شد. اگر نکته ای را از خدا بگیریم با فکر و نظر خود مخلوط نمی کنیم. امین یعنی کسی که اگر چیزی را به اسم امانت گرفت همان را پس می دهد. عموم ما انسان ها ناخودآگاه حرف ها را با ذهنیت خود و با برداشت های خود مخلوط می کنیم و لذا نمی توانیم حرف خدا را درست به مردم برسانیم. کسی می تواند سخن خدا را کامل به مردم برساند که هیچ منیتی و وجودی در مقابل خدا در خود نداشته باشد چنین کسی می تواند امین الله باشد. گفت:

چوغلام آفتابم هم ازآفتاب گویم
نه شبم نه شب پرستم که حدیث خواب گویم

چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی
به نهان از او بپرسم به شما جواب گویم

این مقام، مقام پیامبر(ص) یعنی رسول آفتابِ حقیقت است. فرمود: «وَ اُمَنَاوُهُ وَ اَئِمَّتُهُ»؛ ما امینان و امامان خداوندیم، که عرض شد مقام امام عین نماز و وَحی فعل خیر و دادن زکات بود.
فرمودند: این که گفتم شما به یک دهم از فضل ما هم دسترسی نمی یابید به جهت آن است که ما «وَجْهُ اللَّهِ وَ عَینُ اللَّهِ» هستیم، تا با وجه الله بودن مان شما بتوانید خدا را به تماشا بنشینید و با عین الله بودن مان، حق را می بینید و غیر حق را تشخیص می دهید. انسان های معمولی وقتی چیزی را بنگرند نمی دانند جایش کجا باید باشد و حق آن کجا است؟ اما آن هایی که عین الله هستند عین آنچه را که حق است می دانند، وجود مقدس معصومین(ع) مظهر توجه حق اند به مخلوقات و این که روشن کنند جای حقیقی هر مخلوق در عالم کجا است. همچنان که «لِسانُ اللَّه» هستند و اگر شما می خواهید بدانید خداوند چه گفته باید به آن ها رجوع کنید، آن هایی که نشان دادند سراسر وجودشان نمایش حق است و هیچ خودیتی ندارند که نمایش دهند. همه ی ما جریان برخورد عَمْربن عبدُوَد را با امیرالمومنین(ع) شنیده ایم ولی همه به لوازم آن فکر نکرده ایم، راستی در قلب کسی که تا این حدّ خود را از منیت خالی کرده چه می گذرد؟
مولوی که خود اهل چنین رازهایی است با تمام وجود از علی(ع) با آن همه فاصله ی تاریخی می پرسد: ای علی تو چکار کرده ای که تا این حدّ عظیم شده ای؟ بعد جواب خودش را خودش از زبان علی(ع) می دهد:

رخت خود را من ز ره برداشتم
غیر حق را من عدم انگاشتم

سایه ام من که خدایم آفتاب
حاجبم من نیستم او را حجاب

جز به باد او نجنبد میل من
نیست جز عشق اَحد سر خیل من

وقتی تا این حدّ منیت ها کنار رفته باشد جز حق در حرکات و سکنات و گفتار حضرت به نمایش نمی آید.
خدایا! به حقیقت امامان معصوم ات ما را متوجه مقام آن ها بگردان و توفیق بهره مندی از انوار وجود قدسی آن ها را به ما عطا بفرما تا راه اُنس با تو را پیدا کرده باشیم.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

جلسه ی شانزدهم: تفاوت خدای شیعه با خدای وهابیت

بسم الله الرحمن الرحیم

در موضوع مقام حقیقت نور ی اهل البیت(ع) عرض شد که نگاه به آن مقام یک فرهنگ و ساحت است و اگر انسان بخواهد به خوبی وارد دین بشود متوجه می شود راز تاکیدات وجود مقدس پیامبر(ص) بر حبّ اهل البیت(ع) برای چه بوده است، تا آن جا که قُنْدوزی از علمای اهل سنت در رابطه با سخنان رسول خدا(ص) در مورد مودّت اهل البیت(ع) کتاب «ینابیع الموده» را می نویسد.
در راستای این که نظر به مقام نوری اهل البیت(ع) یک فرهنگ است امیرالمومنین(ع) فرمودند: «لَا تُسَمُّونَا اَرْبَاباً وَ قُولُوا فِی فَضْلِنَا مَا شِئْتُمْ» ما را رب العالمین به حساب نیاورید بعد از آن جا دارد هر کمالی را به ما نسبت بدهید. بعد هم فرمودند هر کمالی را تصور کنید و نظرتان این باشد که ما آن را داریم باز به کنه آنچه خداوند به ما داده دست نخواهید یافت: «لَنْ تَبْلُغُوا مِنْ فَضْلِنَا کنْهَ مَا جَعَلَهُ اللَّهُ لَنَا»؛ بعد فرمودند: «وَ لا مِعشارَ الْعُشْر» به یک دهم آن هم نخواهید رسید و علت را آن دانستند که آن ها آیات الهی و حجت های خداوند و وَجه الله هستند. و فرمودند: «بِنَا یعَذِّبُ اللَّهُ عِبَادَهُ» خدا از طریق ما بنده های خود را عذاب می کند. «وَ بِنَا یثِیبُ» و از طریق ما هرکس را که بخواهد پاداش می دهد. چون وقتی اهل البیت(ع) وَجه الله و حجت خدا باشند هر کس به نتیجه ای رسید از طریق آن ها به آن نتیجه رسیده و هرکس را هم که خداوند عذاب کرد به جهت آن بود که از طریق حجت الهی حجت را بر آن ها تمام نمود تا اگر به انحراف افتادند خود را ملامت کنند.

راه های رویت حق

شاید راز این که موضوعِ آدم را در ابتدای قرآن در سوره ی بقره آورده آن باشد که اگر کسی نتواند خدا را در مظاهرش بشناسد با شیطان همسنخ است. خداوند تمام اسماء الهی را به آدم تعلیم داد و فرمود: «وَعَلَّمَ آدَمَ الاَسْمَاء کلَّهَا»؛ بعد که آدم توانست آن ها را بنمایاند و مظهر اسماء الهی شد به ملائکه و به شیطان که در مقام ملائکه بود فرمود به آدم سجده کنید و شیطان به جهت خودبینی نتوانست خدا را در مظاهر الهی بنگرد و بهانه آورد که من فقط به خودت سجده می کنم. این چه سرّی است که بعضی از افراد، اولیاء الهی را مظهر خدا نمی بینند و با آن همه عبادات، همسنخ شیطان می شوند؟ اگر کسی نمی تواند امام معصوم را وَجه الله ببیند و عبادات او در این امر راه را به او نشان نداده است تا خدا را در وجه الله بنگرد بداند راه شیطان را در پیش گرفته است. در عین این که عبادت می کند، حج به جا می آورد، سجده می کند با شیطان محشور خواهد شد. وهابی ها که شاخ و دم نداشتند که کارشان به این جاها رسید که نه تنها مظاهر الهی را نفی می کنند حتی با آن ها دشمنی می ورزند. امروزه انحراف اندیشه ی وهابی گری از حق و حقیقت آنقدر روشن شده که در جنگ سی و سه روزه بین حزب الله و اسرائیل، طرف اسرائیل را می گیرند و به اسرائیل خبر می دهند اگر توانستید حزب الله را شکست بدهید تمام خرج جنگ را می دهیم. این نوع عمل کردن آثار یک نوع خداشناسی است که شیطان هم داشت، اما ولی شناسی در آن فراموش شده بود تا خدا را در مظاهر الهی ببیند. چون خدا را در مظهر کبرای الهی یعنی در وجود مقدس امیرالمومنین(ع) ندیدند در مرتبه ی نازله ی آن هم که عبارت باشد از جریان حزب الله نمی بینند. اگر کسی توانست شه شناس بشود آن را در هر منظر و مرآیی می بیند.
جریانی که در قرآن تحت عنوان سجده ی ملائکه و عدم سجده ی شیطان بر آدم مطرح است اُمُّ المعارف است. اگر خواستید عمق هر دینی را درست بفهمید باید جریان آدم و حوا و مقابله ی شیطان با آن ها را در آن دین مطالعه کنید. قرآن می گوید شیطان اینقدر مقامش بالا بود که وقتی خداوند به ملائکه فرمود سجده کنید شیطان هم مورد خطاب قرار گرفت، چون در حدّ ملائکه صعود کرده بود، با این که مستقیماً به شیطان نفرمود سجده کن ولی می فرماید: «وَاِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِکهِ اسجُدُواْ لآدَمَ فَسجَدُواْ اِلاَّ اِبْلِیسَ»؛(۱۷۲) آنگاه که به ملائکه گفتیم به آدم سجده کنید همه سجده کردند مگر شیطان. شیطان هم نگفت به من که خطاب نشد، بلکه در جواب گفت: «اَنَا خَیرٌ مِّنْهُ خَلَقْتَنِی مِن نَّارٍ وَخَلَقْتَهُ مِن طِینٍ»؛(۱۷۳) من بهتر از او هستم، من را از آتش خلق کردی و او را از گِل. اشکال شیطان این بود که آدم را مظهر اسماء الهی ندید، او را گِل دید. پس اولاً: معلوم است که اولیاء الهی مثل حضرت آدم و بقیه ی پیامبران و امامان مظاهر اسماء الهی هستند. وقتی در جمال آدم همه اسماء پیدا است در نظر بگیرید درخشش آن اسماء در جمال محمد(ص) و آل او چگونه خواهد بود. ثانیاً: این ها مظهر اسماء الهی به صورت جامعیت هستند و «الله» را می نمایانند. اگر ما الله را نشناسیم و او را عبادت نکنیم، مثل شیطان اسماء محدودی از خدا را عبادت می کنیم و در حدّ ملائکه صعود می نماییم ولی خودخواهی های ما در آن عبادات نفی نمی شود و نهایت مسیرمان به جهنم ختم می گردد، چون با پرستش «الله» است که همه ی منیت ها نفی می شود و حق در تمام ابعادِ وجود ما تجلی خواهد کرد. پس امکان دارد کسی به گمان خود خداپرست باشد ولی جمال خدا را در اولیاء الهی نبیند و جهنم برود، نمونه ی آن شیطان است.
باید از خود پرسید چگونه باید خدا را ببینیم که او را در جمال اولیاء الهی بنگریم و این اصلی ترین راز و رمز توحید است که او «در پرده عیان باشد و بی پرده نهان» وگرنه با خدای انتزاعی زندگی می کنیم، خدایی که بدون ظهورِ مظاهر فقط در ذهنیت ما خدا است، این دیگر خدای ملموس نیست که بتوان در مظاهر با آن مانوس بود. خداشناسی انتزاعی همین است که وهابی ها دارند، که به جای اُنس با اولیاء الهی و عشق به آن ها با دشمن خدا اُنس دارند و به آن ها عشق می ورزند. خارج از موضوعات سیاسی و شیعه و سنی بودن، در یک ملاک ساده ی دینی آیا شیعیان در ایران به سیره ی رسول خدا(ص) نزدیک ترند یا وَهابی ها؟ این مسئله بسیار روشن است که آن جریان فکری که نمی تواند اسلامیت را در ایران و در نظام اسلامی ببیند و ما را خارج از دین اسلام می داند باید اشکال خود را در خداشناسی اش جستجو کند تا روشن شود اُنس با اولیاء الهی یک فرهنگ بزرگِ برخاسته از توحید است و اگر اندیشه ها متوجه چنین فرهنگی نشود - چه شیعه و چه سنی- گرفتار همان حجابی می شود که وهابی ها گرفتار شدند.
حضرت امام خمینی«رضوان الله علیه» در شرح سوره ی حمد می فرمایند: بحث علت و معلول و واجب و ممکن در مورد خدا و مخلوقات نگاهی است غیر از نگاهی که در روایات هست. آیا خدا و رسول خدا(ص) نمی توانستند از این زاویه سخن بگویند یا زاویه ی دیگری را در رویارویی با خالق و مخلوق اصیل می دانستند؟ در واژه هایی مثل ممکن الوجود یا علت و معلول، حقیقت در حجاب می رود، با عقل دیگری باید به حقایق نظر کرد تا آن ها رخ بنمایانند. وقتی شما در دعا اظهار می داری «یا حَی و یا قَیوم» در واقع نظر به جنبه ی وجودی خدایی داری که با این اسماء جلوه کرده است و در خارج از ذهن شما حی و حاضر است. اما وقتی می گویید خداوند واجب الوجود است نظر به یک مفهوم دارید که مفهومِ خدای عینی است، از طریق آن مفهوم تا آخر عمر هم خدای عینی را نمی یابید مگر این که او را در مظاهر ببینید، و چون شیطان خدا را در مظاهر ندید نتوانست کبر خود را بشکند. در آینه ی آدم نتوانست خدا را ببیند تا در مقابل او سجده کند و از تکبر خود رها شود. اگر خداشناسی ما طوری باشد که حی و قیوم را نبینیم خود را می بینیم و خواهیم گفت: «اَنَا خَیرٌ مِنْه» من از خلیفه ی الهی بهترم.
شیطان بی خدا نبود اما خدای او مانند خدای حضرت اباعبدالله(ع) نبود که در زیر رگبار تیر و شمشیر، خدا را ببیند و آنچنان با او مانوس باشد که در هنگامی که سر مبارکشان روی خاک است و نمی توانند آن را بلند کنند اظهار می دارند: خدایا رضاً برضاک. آنچنان نور خدا بر آن قلب تجلی کرده که نه علی اکبر می بینند و نه زینب و نه اسارت زن و کودک را. «خدادانی» شیطان کجا و «خداداری» حضرت سیدالشهداء(ع) کجا. در فضای خدادانی شیطانی است که اگر دینداری هم بکنیم طلب کار می شویم ولی حضرت سجاد(ع) در اوج دینداری عرضه می دارد «اَنَا اَقَلُ الْاَقَلّین وَ اَذَلُُ الْاَذَلّین»(۱۷۴) شیطان خود را دید و خدا را در آدم ندید تا از منظر آدم به خدا سجده کند و آن کس هم که ائمه(ع) را آیات الهی و لسان الهی نبیند گرفتار نگاه شیطانی است و خود را می بیند. به گفته ی مولوی:

علتی بدتر ز پندار کمال
نیست اندر جان تو ای ذو دلال

مرضی بدتر از آن که انسان خود را بنگرد و برای خود کمالاتی در نظر بگیرد در جان انسان نیست. چون در آن صورت به انسان های کامل نظر نمی دوزد. اگر این نکته خوب روشن شود می فهمیم چرا حضرت می فرمایند: «بِنَا یعَذِّبُ اللَّهُ عِبَادَهُ وَ بِنَا یثِیبُ» خدا از طریق ما و با ملاک قراردادن ما بندگانش را عذاب می کند یا پاداش می دهد. چون از طریق آن ذوات مقدس راه رسیدن به خدا یا دوری از او روشن می شود. در خداشناسی عَلوی هر چه آدم جلو رود خود را نفی می کند تا آن جا که در مقابل خدا هیچ می شود و با محبت حقیقی به اهل البیت(ع) این کار عملی است، محبتی که با معرفت به مقام نور عظمت آن ها همراه باشد. محبت بدون معرفت راستین، محبت وَهمی است و منشا انوار الهی بر قلب مُحب نمی باشد و در شرایط لازم به کمک او نمی آید. وقتی موقع جنگ با دشمن و دفاع از جبهه ی اسلام می شود می ایستد ببیند با چه توجیهی جلو نرود، چون انتخاب های بزرگ با محبت حقیقی به اهل البیت(ع) انجام می گیرد و حدیث نورانیت برای به دست آوردن معرفت راستین به مقام اهل البیت(ع) است. مطمئن باشید ما با اعتقاد به مقام اهل البیت(ع) می توانیم انتخاب هایی انجام دهیم که به کمک آن قله های معرفت را در روی زمین فتح کنیم.
در جلسه ی قبل در مورد روح عظمت مطالبی عرض شد دوستان سوال کردند اگر برای امام معصوم سه مقام قائل باشیم به نام های تن و نفس ناطقه و روح عظمت، چگونه حضرت عزرائیل(ع) نفس ناطقه امام را قبض می کند ولی روح عظمت را نمی گیرد، مگر این مراتب با هم متحد نیستند؟
در جواب باید عرض شود: خدا یک حقیقت مطلق است و بنده ی ناب خدا در عین این که خدا نیست قلبش ظرف پذیرش همه ی اسماء الهی است و توانسته خود را آماده کند تا اسماء الهی بر قلبش تجلی نماید و یک خودِ متعالی شود. حال اگر حضرت عزرائیل خودِ متعالی انسان کامل را با همه ی آن اسماء الهی بگیرد و به برزخ و قیامت ببرد، خدا را که نبرده است. وقتی عزرائیل(ع) قلبی را که محل تجلی اسماء الهی است قبض کرد آیا می توان گفت خدا را قبض کرده است؟ نه. نور عظمت هم یک حقیقت غیبی بالفعل است که همیشه در عالم هستی در حال تجلی است و قلب ائمه(ع) محل پذیرش کامل آن نور است، حال اگر حضرت عزرائیل(ع) نفس ناطقه ی امامی را قبض کرد، نور عظمت در جای خود به تجلی ادامه می دهد و قلب امام بعدی آن نور را به طور کامل جذب می نماید. آری اگر شما در حال حاضر با وجود مقدس حضرت امیرالمومنین(ع) روبه رو شدید آن حضرت دارای جسمی هستند که نفسی دارد که آن نفس با نور عظمت متحد است و در واقع شما سه مقام نمی بینید، بلکه با یک حقیقت روبرو هستید. ولی اگر حضرت عزرائیل نفس حضرت امیرالمومنین(ع) را قبض کردند و به برزخ و قیامت بردند، نور عظمت را که نبردند. آن یک نور غیبی فوق عزرائیل و جبرائیل است. هرچند که وقتی ما با امیرالمومنین(ع) روبه روئیم با مظهر تامه ی نور عظمت روبه رو هستیم. و وقتی هم که رفتند در برزخ و قیامت حامل همان نور خواهند بود و عزرائیل(ع) فقط نفس ناطقه ی آن حضرت را قبض کرده و شما می گوئید حضرت از این دنیا رحلت کردند.
شما در زیارت ائمه(ع) امتحان کنید ببینید با چه مقامی روبه رو می شوید، بهترین شاهد بر این که ائمه(ع) هم اکنون در برزخ و قیامت هم صورت تامه ی حقیقت غیبی هستند برخوردی است که با زائر خود می کنند و انسان را با حقیقت نوری خود آشنا می نمایند. باید بفهمیم زیارت ائمه(ع) یعنی چه، تا بفهمیم آن ها از چه جهت در بین ما نیستند. مگر ائمه(ع) عین نماز نیستند؟ حال شما در حرم آن ها در ذیل وجود مقدس شان نماز بخوانید تا ببینید می شود به عین نماز متصل شد و عین نماز را زیارت کرد یا نه؟ در ذیل نور مقدس ائمه(ع) در زیارت آن ها در امور خود تصمیم بگیرید، ببینید چه تصمیم های بزرگ و روحانی خواهید گرفت. خودشان می فرمایند: چیزی فوق جبرائیل و میکائیل به نام نور عظمت با ما مرتبط است. آن نور عظمت را که عزرائیل قبض نکرده است که ما در زیارت ائمه(ع) از ارتباط با آن محروم شویم.
امیرالمومنین(ع) در ادامه می فرمایند: «وَ مِنْ بَینِ خَلْقِهِ طَهَّرَنَا وَ اخْتَارَنَا وَ اصْطَفَانَا»؛ و خداوند ما را در بین خلقش پاک نمود و انتخاب کرد و برگزید. «وَ لَوْ قالَ قائِلٌ لِمَ وَ کیفَ وَ فِیمَ لَکفَرَ وَ اَشرَک»؛ اگر کسی بگوید چرا و چگونه و در کجا به چنین مقامی رسیده اند، یقیناً کافر و مشرک شده است. «لِاَنَّهُ لَا یساَلُ عَمَّا یفْعَلُ وَ هُمْ یسْاَلُونَ»؛ زیرا خداوند که حقیقت مطلق است از آنچه می کند مورد سوال قرار نمی گیرد و بندگانند که در مقابل اعمالشان مورد سوال خواهند بود. عنایت داشته باشید این که انسان بداند چرا نمی شود از اعمال خدا سوال کرد به خودی خود بابی از معرفت است، نه توقف در اندیشه و معرفت.

نظر به ائمه(ع) از دو بُعد

یک نکته این است که می فرمایند: خداوند از بین خلق خود، ما را پاک کرد و انتخاب نمود و یک نکته آن است که می فرمایند: اگر سوال کنید چرا خداوند شما را انتخاب کرد، موجب کفر و شرک می شود. نکته ی دوم را ان شاءالله در جلسه ی آینده بحث می کنیم. ولی به واقع وقتی به سیره ی این خانواده می نگریم تصدیق می کنیم خداوند به حقّ، انسان های شایسته ای را جهت نمایش بندگی و عصمت انتخاب کرده به طوری که آن ها توانسته اند با عبادات طاقت فرسا عصمت خود را حفظ کنند. رسول خدا(ص) آنقدر در نماز روی پا ایستاده بودند که پاهایشان وَرم کرده بود، گفتند: ای رسول خدا؛ خداوند شما را برگزید و حکم فرمود که از گناه پاک هستید، این همه رنج برای چیست؟ فرمودند: آیا بنده ی شاکر خدا نباشم؟(۱۷۵) راوی می گوید: حضرت صادق(ع) «کانَ یتْلُو الْقُرْآنَ فِی صَلَاتِهِ- فَغُشی عَلَیهِ- فَلَمَّا اَفاقَ سُئِلَ مَا الَّذِی اَوْجَبَ مَا انْتَهَتْ حالُهُ اِلَیهِ- فَقالَ مَا مَعْنَاهُ مَا زِلْتُ اُکرِّرُ آیاتِ الْقُرْآنِ- حَتَّی بَلَغْتُ اِلَی حالٍ کاَنَّنِی سَمِعْتُهَا مُشَافَهَهً مِمَّنْ اَنْزَلَهَا»(۱۷۶) در نماز قرآن می خواندند ناگهان بیهوش شدند وقتی به هوش آمدند از ایشان سوال کردند چه شد که حال شما تغییر کرد. جوابی دادند -که مضمونش این بود- آیات قرآن را همچنان تکرار کردم تا جائی که گویا این آیات را از کسی که نازل کرده می شنوم. این نوع عبادت ها برای حفظ عصمت است. ائمه(ع) را باید از دو زاویه نگاه کنیم، یک زاویه نظر به بُعد بشری آن ها است که نمونه هایی از حقیقت بندگی هستند و تلاش می کنند خود را در اوج بندگی قرار دهند یک زاویه نظر به حقیقت نوری آن ها است که نمایش کمالات الهی هستند و از افقی ماوراء ملائکه با ما سخن می گویند و ما را هدایت می کنند. وجود مقدس امیرالمومنین(ع) چنین شخصیتی می باشند با چنین ابعادی. عبادت های حضرت امیرالمومنین(ع) زبانزد خاص و عام است، آنقدر سجده کرده بودند که در پیشانی حضرت آثار سجده چون پینه ی زانوی شتر شده بود. و سیره ی سایر ائمه(ع) از همین قرار بود زیرا آن ها مظهر عبودیت بودند و به کامل ترین شکل عبادت می کردند، از طرفی نیز مظهر جمال انوار الهی بودند و خداوند آن ها را به صحنه ی زندگی بشر برای هدایت بشر آورده بود.
خدایا! به نور اهل البیت(ع) توفیق رعایت بندگی ات را از طریق این ذوات مقدس به ما عطا بفرما.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

جلسه ی هفدهم: جایگاه امام معصوم در عقاب و ثواب بندگان

بسم الله الرحمن الرحیم

حضرت علی(ع) فرمودند: مائیم حُجج الهی و خلفا و امناء و ائمه ی او و وَجه الله و عین الله و لسان الله. و از طریق ما خانواده، خداوند بندگانش را عذاب و پاداش می دهد. در شرح این قسمت از فرمایش حضرت، به این نکته توجه دارید که هر انسانی جنبه ی کمالی مقام انسانی اش را در درون خود می شناسد و تلاش می کند به این مقام نزدیک شود و موانع آن را برطرف کند. اگر انسان جنبه ی عصمت و کمال بدون نقص هر چیزی را نشناسد نه می تواند به سوی آن حرکت کند و نه می تواند از جنبه ی نقص آن فاصله بگیرد. به عنوان نمونه شما می گوئید عصمت من به این است که خطا نکنم و دروغ نگویم و عقاید و اخلاق باطلی نداشته باشم. نمونه ی کامل چنین حالتی و مجسمه ی عینی آن خصوصیاتی که می خواهید به آن برسید امام معصوم می شود. بنابراین انسان امام معصوم را به عنوان نوع می شناسد و کسی به عذاب دچار می شود که از نمونه ی عصمت خود فاصله بگیرد و کسی به نتیجه و ثمر می رسد که به نمونه ی عصمت خود نزدیک بشود.
هرکس می تواند به طور فطری مقام عصمت یعنی مقام کمال انسانی را تصور کند که چگونه هست، مسیحی و یهودی هم ندارد. به هر کسی بگوئید کمال هر انسان به چه کسی است صفاتی را ترسیم می کند که مصداقش امیرالمومنین(ع) می شود. همه قبول دارند انسان آرمانی، انسانی است که راست بگوید و عالم و حکیم و شجاع باشد و در عین شجاعت تواضع کند. می گوئیم اگر دشمن برآبی که باید هر دو لشکر از آن استفاده کنند مسلط شد و مانع شد تا لشکر مقابل از آن استفاده کند و فرمانده ی لشکر مقابل، دشمن خود را از محل آب عقب راند ولی مانع استفاده ی آن ها از آب نشد، چطور آدمی است؟ گبر و مسلمان ندارد، از هرکس بپرسیم کدامیک از این دو شخصیت جنبه ی عصمت شما را تغذیه می کنند می گوید شخصیت دوم. این یعنی همه به دنبال امیرالمومنین(ع) هستند، چه اسم آن حضرت را بدانند چه ندانند، تمام قلب ها به دنبال امام معصوم اند. در روایت های ما هست هرکس بمیرد امیرالمومنین(ع) بالای سرش می آیند، تا افقی را که می توانست طی کند ببیند، اگر کافر باشد پس از آن جهنم جلوی او گشوده می شود و اگر مومن باشد بهشت. اگر جایگاه این روایت را نفهمیم می گوئیم بودایی ها که امیرالمومنین(ع) را نمی شناسند، در حالی که بحث در مورد حقیقت عصمت است که امیرالمومنین(ع) و سایر ائمه(ع) مصداق آن می باشند و هرکس به اندازه ای که از حقیقت عصمت دور باشد گرفتار عذاب الهی است. حضرت در این رابطه می فرمایند: «بِنَا یعَذِّبُ اللَّهُ عِبَادَهُ» خداوند از طریق ما افراد را عذاب می کند. ملاک نزدیکی و دوری از عذاب، دوری و نزدیکی به حقیقت عصمت انسان ها است و هرکس خوب می فهمد چه اندازه به حقیقت عصمت، دور یا نزدیک است.
در جلسه ی تجلیل از یکی از نویسندگان مصری(۱۷۷) سخنران جلسه اظهار می دارد قلم ایشان همچون قلم علی بن ابی طالب است. آن نویسنده از شنیدن این جمله ناراحت می شود، و پشت تریبون می رود و می گوید بنده در حدّ بند کفش علی بن ابی طالب هم نیستم. چون این نویسنده است که می فهمد حدّ نهایی سخن زیبا در چه حدّ است و خود را با آن حدّ نهایی مقایسه می کند و متوجه می شود خیلی کم تر از این ها است. همین طور که هر پیغمبری متوجه است خودش نهایت کمال پیامبری نیست - غیر از وجود مقدس پیغمبر اسلام(ص)-. فرض بگیرید در زمان حضرت نوح(ع) سمیناری برای تجلیل از آن حضرت می گذاشتند و کسی در تجلیل از آن حضرت می گفت: ایشان افق کمال انسانی اند. مطمئناً حضرت نوح(ع) به این سخن اعتراض می کردند، چون می دانند عصمت کل کس دیگر است و به گفته ی خداوند «تِلْک الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ»؛(۱۷۸) بعضی پیامبران را بر بعضی دیگر برتری دادیم. با این که همه ی آن ها در مقام عصمت هستند و معتقد به توحید می باشند. ولی توحید آن ها شدت و ضعف دارد. در همین رابطه وقتی می شنوید حضرت نوح(ع) به ائمه(ع) متوسل می شوند می فهمید یعنی به توحید شدیدتر نظر می کنند تا با نور آن توحید موانع را بهتر دفع کنند، چون جنس توحید نفی غیر حق است. حضرت نوح(ع) می فهمند در مقام کمال انسانی مرتبه ی کامل تری هست که مصداق آن امیرالمومنین(ع) می باشند یعنی متوجه اند در مسیر توحید وجوهی هست که هنوز می توانند به طرف آن وجوه سیر کنند. همین طور که شما می توانید تجربه کنید که یک تکبیر ناب در کنار خانه ی کعبه در آن حالت فوق العاده ی روحانی، نسبت به تکبیرهای عادی که می فرستیم، دارای جنبه ی نهایی و کامل تری است، با روبه روشدن با آن تکبیر متوجه می شوید ورود به آن نوع تکبیر، ورود به وادی گسترده و عظیمی است و انتهای تکبیر شما تکبیری است که در کنار خانه ی خدا اظهار نمودید.(۱۷۹)
در رابطه با نظر به جنبه ی نهایی اعمال است که حضرت می فرمایند: «وَ بِنَا یثِیبُ» خداوند از طریق ما به هرکس بخواهد پاداش می دهد. هرکس باید به افق و صورت نهایی اعمالش نظر داشته باشد تا هر عملی ارزش خود را در مقایسه با صورت نهایی آن باز یابد. وقتی افق انسان، عصمت کل باشد می فهمد اعمالش چه اندازه ارزش دارد و نسبت به کار خود مغرور نمی شود تا ارزش عملش از دستش نرود. چقدر به بشریت و به خصوص به مسلمانان ظلم شد که با به پا کردن سقیفه، افق شخصیت مسلمانان را از پیامبر و اهل البیت(ع) به کسان دیگری معطوف کردند و از نظر کمال شناسی جهت جامعه را به شدت فرو کاستند. زیرا کمال هر چیزی به این است که تمام استعدادهای نهفته اش بالفعل شود و این از طریق الگو قرار دادن انسانی معصوم ممکن می گردد. ولی اگر به عده ای بگوئیم جنبه ی بالفعل شما فلان قهرمان ورزش یا فلان هنرپیشه است. آیا در این صورت آن ها را از جنبه های کمالی شان غافل نکرده ایم و آن ها را در نقص نگه نداشته ایم؟ در حالی که اگر متوجه بودند آن نهایتی که می توانند به آن نزدیک شوند انسان های معصوم اند مسیر نجات از نقص ها را بر روی آن ها گشوده بودیم. آیا با انحراف انسان ها از افقی که معصوم در آن قرار دارد راه رسیدن به جهنم را در جلو آن ها نگشوده ایم؟ بی سبب نیست که حضرت بعد از آن که فرمودند: خداوند عذاب و پاداش را از طریق ما بندگانش می رساند، می فرمایند: «وَ مِنْ بَینِ خَلْقِهِ طَهَّرَنَا وَ اخْتَارَنَا وَ اصْطَفَانَا»؛ و در بین خلقش ما را پاک کرد و انتخاب نمود و برگزید. تا معلوم شود جایگاه اهل البیت(ع) به عنوان ملاک های شایستگی هرکس در کجای هستی قرار دارد و از این طریق کمال انسانیت از افق اجتماع بشری محو نگردد. زیرا ارادت به آن ها ارادت به نمونه ی کامل بشری است، کسانی که یک عمر خود را در آن کمال حفظ کردند و ارزش و کمال آن ها در حفظ چنین عصمت و کمالی است. چنین اعتقادی به ائمه(ع) موجب می شود که یک لحظه چشم از آن ها برنداریم.
در مباحث معرفت نفس مطرح است، که تا نفس ناطقه جنبه های بالقوه اش بالفعل نگردد بدن خود را ترک نمی کند. به عبارت دیگر لازمه ی مردن این است که نفس ناطقه دیگر بدن خود را نخواهد و به کمالی که از طریق به کار بردن بدن باید برسد، رسیده باشد. حال در مورد ائمه(ع) اشکال می کنند با توجه به این که ائمه(ع) به کمال رسیده اند چرا نفس ناطقه یا روحشان بدن را ترک نمی کند؟ باید عنایت داشته باشید ائمه(ع) هم به یک معنی در زندگی دنیایی به کمال می رسند ولی نه به آن معنی که از نقص به کمال برسند بلکه کمالشان به حفظ عصمت است. این که ائمه(ع) سی سال در عین داشتن شهوت و غضب خود را در مقام عصمت کنترل می کنند، کار بسیار بزرگی است و پاداش آن غیر قابل تصور است. حفظ عصمت، به این جهت کار مهمی است که باید در این مدّت اراده شان را متمرکز کنند که کوچک ترین لغزشی از آن ها سر نزند. عبادات طولانی همه برای حفظ اراده شان در مقام عصمت بود، و حفظ عصمت نماز شب می خواهد آن هم چه نماز شب هایی. درست است که خداوند آن ها را در بین خلق پاک و طاهر قرار داد ولی این به خاطر آن بود که از همّت بلند آن ها جهت حفظ عصمت خبر داشت و آن ها نیز می دانستند مقام عصمت را باید خوب حفظ کنند. ائمه(ع) با عبادات طاقت فرسا و اخلاق فاضله، نشان دادند که خداوند بهترین کسان را جهت هدایت بشر انتخاب کرده و به آن ها مقام عصمت را داده است. اگر چنین انسان هایی در مدّ نظر ما نبودند ما چگونه راه دینداری صحیح را می یافتیم و متوجه افقی می شدیم که در آن افق چنین انسان هایی قرار دارند تا قلب بتواند بر روی نمونه ی متدینین توحیدی ناب متمرکز شود؟
با توجه به ضرورت وجود چنین انسان هایی حضرت در ادامه می فرمایند: «وَ لَوْ قَالَ قَائِلٌ لِمَ وَ کیفَ وَ فِیمَ لَکفَرَ وَ اَشْرَک لِاَنَّهُ لَا یسْاَلُ عَمَّا یفْعَلُ وَ هُمْ یسْاَلُونَ»؛ اگر کسی بگوید چرا خداوند این ها را به این کمال رساند. چرا و برای چه و چطور؟ یک نحوه اعتراض در امر حکمت الهی است و موجب کفرو شرک می شود «لِاَنَّهُ لَا یسْاَلُ عَمَّا یفْعَلُ وَ هُمْ یسْاَلُونَ»؛ زیرا خداوند در مقامی است که از او در مورد عملش سوال نمی شود در حالی که از اعمال و افکار مردم بازخواست خواهد شد. معنی ندارد از خدایی که عین کمال و فیض و رحمت است، سوال شود چرا چنین کردی. مگر جز این است که از عین کمال فقط کمال صادر می شود و هرچه کرده سراسر لطف و حکمت است؟ حال چون و چرا در امر خدا به معنی نفی حکمت و علم خداوند است و بدیهی است که موجب کفر به خداوند خواهد شد. آیا بهتر از آنچه امام حسین(ع) انجام دادند قابل تصور بود؟ همین طور سایر ائمه(ع) با تدبّر در حرکات و گفتار ائمه(ع) به حکمت الهی می توان پی برد. در همه ی امور می توان با اعتماد به حکمت و لطف الهی اموری را که مربوط به خداوند است ارزیابی کرد.
یکی از ملاک هایی که همواره به ما کمک خواهد کرد تا مسائل را درست ارزیابی کنیم توجه به حضور حکیمانه ی پروردگار در عالم است. در مورد این که در مقابل خدا نباید چون و چرا کرد مولوی شعر زیبایی دارد که:

هان و هان ترک حسد کن با شهان
ور نه ابلیسی شوی اندر جهان

نگو چرا امیرالمومنین(ع) را به این مقام رساندی، بگو الهی شکر که چنین ذخیره ی گرانقدری را به ما ارزانی داشتی تا از اسرار عالم وجود بی بهره نباشیم.
خدایا به حقیقت امیرالمومنین(ع) راهی را که موجب نزدیکی به نور عصمت و طهارت می شود در مقابل جان ما بگشا.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

جلسه ی هیجدهم: مقام قلب ممتحن

بسم الله الرحمن الرحیم

همان طور که مستحضرید در روایت شریف حقیقت نوری اهل البیت(ع) پس از آن که حضرت مولی الموحدین علی(ع) فرمودند: خداوند ما را پاک و مطهر قرار داده و انتخاب کرده، فرمودند: «وَ لَوْ قالَ قَائِلٌ لِمَ وَ کیفَ وَ فِیمَ لَکفَرَ وَ اَشرَک لِاَنَّهُ لَا یسْاَلُ عَمَّا یفْعَلُ وَ هُمْ یسْاَلُونَ» و اگر کسی نتوانست جایگاه ربوبیت الهی را درک کند و سوال کرد چرا باید خداوند عده ای را ملاک حق و باطل قرار دهد و عذاب و پاداش بندگان براساس دوری و نزدیکی به آن ها باشد؟ این شخص کافر و مشرک است، زیرا خداوند به جهت حکمت و ربوبیتش در مقامی است که از آنچه می کند سوال نمی شود و مردم اند که از طرف پروردگارشان مورد سوال قرار می گیرند.
وقتی کسی نور حقیقت الهی را نبیند از آنچه خدا انجام می دهد سوال می کند در حالی که خداوند عین حقیقت است، چطور وقتی شما با آب که حقیقت تری است روبه رو می شوید نمی پرسید چرا تر است، چون می دانید آب چیزی جز تر بودن نیست، و آنچنان نیست که می توانسته تر باشد و می توانسته تر نباشد، تا بپرسید چرا تر است. از خداوند که حقیقت مطلق است جز حق صادر نمی شود، به گفته ی فیلسوفان «اَلذَّاتِی مَا لَا یعَلَّل»؛(۱۸۰) وقتی صفتی ذاتی چیزی شد دیگر معنی نمی دهد از علت آن صفت سوال شود. اگر کسی بپرسد چرا آب تر است؟ این فرد با سوالش نشان می دهد که در فکر او آب یک چیزی است که امکان داشته «تر» باشد و یا «تر» نباشد و حالا می گوید چرا تر شده است؟ حضرت می فرماید اگر کسی نتوانسته بفهمد در نظام هستی حقیقتی هست که عین کمال می باشد، گرفتار کفر و شرک است. نمی خواهند طرف را متهم به کفر و شرک کنند، می خواهند بگویند اگر به نظام الهی درست معرفت پیدا کند می فهمد انسان تا کجا ظرفیت فهم دارد و چه مقامی می تواند پیدا کند. به همین جهت در ادامه می فرمایند: «یا سَلْمانُ وَ یا جُندَبُ! مَنْ آمَنَ بِمَا قُلْتُ وَ صدَّقَ بِمَا بَینْتُ وَ فَسَّرْتُ وَ شَرَحْتُ وَ اَوْضحْتُ وَ نَوَّرْتُ وَ بَرْهَنْتُ فَهُوَ مُوْمِنٌ مُمْتَحَنٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْاِیمَانِ وَ شَرَحَ صَدْرَهُ لِلْاِسلَامِ وَ هُوَ عَارِفٌ مُسْتَبْصرٌ» ای سلمان و ای جندب! اگر کسی توانست آنچه را گفتم و تبیین و تفسیر و شرح و مبرهن کردم، تصدیق کند، این همان مومن ممتحَنی است که خداوند قلبش را امتحان کرده است و سینه ی او را جهت اسلام گشوده و او عارف بصیری است.
حضرت در اول روایت این باب را باز کردند که مقام اهل البیت(ع) را کسی نمی فهمد مگر آن که قلبش را خدا به ایمان امتحان کرده باشد. در این فراز بعد از مقدمات طولانی و طرح مقام نوری خود یادآوری می کنند قلب ممتحَن باید تمام آنچه را گفتم بتواند تصدیق کند. و عنایت داشته باشید قلبی که ممتحَن به نور ایمان است قلبی است که با حقیقت مرتبط است. روایت زیدبن حارثه را یادآوری می کنم تا معنی قلب ممتحن روشن شود که وجود مقدس پیامبر(ص) بعد از نماز صبح چشمشان به جوان لاغر اندام و نحیفی افتاد، از او پرسیدند، «کَیفَ اَصْبَحْتَ یا زَید؟» چگونه صبح کردی ای زید؟ می گوید: یا رسول الله؛ کَاَنَّ عرش خدا را می بینم و اهل بهشت و جهنم را مشاهده می نمایم. حضرت ادعای او را تصدیق کردند و فرمودند «هَذَا عَبْدٌ نَوَّرَ اللَّهُ قَلْبَهُ بِالْاِیمَان »(۱۸۱) این بنده ای است که خداوند قلب او را به نور ایمان منوّر کرده است. و می تواند حقیقت را در افق جان خود ببیند. چنانچه انسان بتواند حقایق را تا اینجاها تصدیق کند دارای قلبی است که خدا آن را به نور ایمان منور و امتحان کرده است، به این صورت که خداوند ایمان به حقیقت را به قلب چنین شخصی عرضه کرده و او آن را پذیرفته است، این مقام مقامی بالاتر از اسلام اولیه است. انسان با داشتن قلب ممتحَن می تواند گفته ی مولی الموحدین(ع) را تصدیق کند که می فرمایند: «بِنَا یعذِّبُ اللَّهُ عِبادَهُ وَ بِنَا یثِیبُ» خداوند بندگانش را از طریق ما عذاب می کند و پاداش می دهد و و نیز می تواند سخن حضرت را که می فرمایند: ما ذوات مقدسی بوده ایم که قبل از خلقتِ آدم دارای وجود نوری بودیم، تصدیق کند.
سپس می فرمایند: «وَ هُوَ عَارِفٌ مُسْتَبْصِرٌ» کسی که توانست چنین معارفی را درک و تصدیق کند عارفی است که به بصیرت رسیده و چشم دل او باز شده «قَدِ انْتَهَی وَ بَلَغَ وَ کمَلَ» عارفی که به هدف رسیده و بالغ و کامل شده است، چون مقامی بالاتر از آن نیست که قلب ما بتواند به مقام و حقیقت انسان های کامل ایمان بیاورد و آن ها را افق جان خود قرار دهد و با نظر به مقام آن ها زندگی را بگذراند. «وَ مَنْ شَک وَ عَنَدَ وَ جَحَدَ وَ وَقَفَ وَ تَحَیرَ وَ ارْتَابَ فَهُوَ مُقَصرٌ وَ نَاصبٌ» و اگر کسی به چنین مقامی در مورد ما شک کند و عناد ورزد و انکار نماید و حیران باشد، او مقصر است و در شناخت حقیقت کوتاهی کرده و دشمنی ورزیده است.

راه تصدیق حقایق

برای این که بتوانیم قلب را سالم نگهداریم تا در تصدیق حقیقت به زحمت نیفتد باید موانع و حجاب های قلب را بر طرف کنیم تا معرفتُ الله و معرفت به حقایق از خودِ قلب سر بر آورد. چون قلبِ هر انسانی به جهت تجرد و جامعیتی که دارد همواره با خدا و عوالم وجود مرتبط است موانعی مثل منیت و کبر نمی گذارد به آن عوالم توجه کند و از نور آن ها بهره مند شود. به همین جهت هم اگر خود را در امور محدودِ مادی متوقف کرد احساس می کند به مقصدی که باید می رسید نرسیده، ولی اگر به جنبه های الهی پرداخت، ابعاد عمیقِ درونی اش راضی می شود و اظهار می دارد که فطرت او راضی است. فطرت لایه ای عمیق تر از بُعد حیوانی هر انسانی است و به چیزی فوق ارضای غرایز نظر دارد. با توجه به این که نفس ناطقه یا قلب انسان از نظر ذات خود در تمام عوالم هستی حاضر است اگر گرفتار حجاب های ظلمانی شد خود را با حقایق عالم معنا روبه رو نمی یابد، در حالی که در ذات خود می تواند با ملائکه و با اسماء الهی روبه رو شود به شرطی که همه ی توجه خود را مشغول تن و امیال مربوط به آن ننماید، بقیه اش به خودی خود برای انسان پیش می آید. همین طور که هیچ وقت شما نمی توانید نور خورشید را به داخل اتاق بکشید، فقط کافی است پنجره ها را پاک کنید و پرده را عقب بزنید، نور خودش می آید. هرکس این را نداند که نور با تجلی خود هرجا زمینه ی حضور دید، حاضر است و فکر کند با تلاش خودش باید نور را به داخل اطاق بیاورد، مایوس می شود. در مورد ارتباط با عالم غیب هم قاعده همین است که چون نفس ناطقه ی شما مجرد است در تمام عوالم وجود، حاضر است و می تواند با حقایق آن عالم مرتبط باشد. از نفس ناطقه بالاتر، حضرت رب العالمین است که در تجرد مطلق و حضور مطلق است پس برای ارتباط نفس ناطقه با خداوند هیچ کاری نباید کرد مگر آن که نظر را از غیر حق برداریم و به حق بیندازیم، چون هم خدا به ما نزدیک است و هم ما به خدا، ولی ما از حقیقت خود غافل شده ایم و به همین جهت از ارتباط با او محروم هستیم.
ما برای پیداکردن خدا باید جانمان را از منیت ها آزاد کنیم و همین طور که برای پیداکردن خدا کافی است که انسان از محدودیت ها و حجاب ها منصرف بشود، برای پیداکردن انسان کامل عیناً باید همان طور عمل کند و اگر انسان در عمق جان خود وجود مقدس حضرت صاحب الامر(عج) را پیدا نکند و بخواهد در کتاب و درس و مدرسه او را بیابد، نه او را می یابد و نه جان او وجود آن حضرت را تصدیق می کند در حالی که قلب نیاز به عصمت دارد تا به شکوفایی لازم برسد و صورت کامله ی عصمت همان امام معصوم است. از آن طرف، مگر نه این که حضرت رب العالمین وقتی بخواهد به کامل ترین جلوه ظاهر شود، کامل ترین جلوه مقام جامعیت اسماء الهی یعنی انسان کامل است، پس معنی رسیدن به خدا، رسیدن به انسان کامل است. همین که قلب آزاد بشود و به سوی حقیقت سیر کند، امام معصوم را می یابد، چیزی که برای «ابن فارض» پیش آمد، ابن فارضی که نه شیعه است و نه شیعه شناس، چون در سیر و سلوکش به دنبال حقیقت بود به جایی رسید که می گوید: اگر به عترت پیامبر خدا(ع) نرسیده بودم همه ی عمرم ضایع می شد.(۱۸۲)

چگونگی امام شناسی

حضرت مولی الموحدین(ع) می فرمایند: اگر قلب انسان حقیقت را بخواهد و براساس حقیقت خواهی جلو برود حتماً ما را تصدیق می کند. عنایت داشته باشید که رسیدن به درجه ای که مقام نوری اهل البیت(ع) در آن درجه تصدیق شود غیر از روش های کلامی است که می خواهیم حقانیت ائمه(ع) را برای مخالفان خودمان ثابت کنیم. در قرآن و روایات شواهد خوبی هست تا مسلمانانِ غیر شیعه متوجه مقام متعالی اهل البیت(ع) بشوند ولی نظر کردن به حقیقت نوری آن ها و زدودن حجاب هایی که بین ما و آن ذوات مقدس هست و بهره مندی از انوار عالیه ی آن ها چیز دیگری است. وقتی فهمیدیم که آن ها یک حقیقت متعین در عالَم خارج اند و بتوانیم به آن ها نظر کنیم شرایط تجلی انوار آن ها به قلب ما شروع می شود. کشف راز این که انسان به راحتی می تواند به نور امامان معصوم و به عصمت آن ذوات مقدس نظر کند و متعادل شود بسیار مهم است.
باید متوجه بود همین طور که خدا به عنوان حقیقتِ کل در عالم وجود هست و به سوی او سیر قلبی داریم، همین طور می توان اهل البیت(ع) را پیدا کرد و به عنوان حقیقتِ انسان به سوی آن ها سیر قلبی داشت و از نور عصمت آن ها بهره مند گشت. و چون فطرت هر انسانی آمادگی رویت این مقام را دارد از طریق احیای فطرت - که عرفان اسلامی متکفل آن است- می توان آرام آرام به این مهم دست یافت و با پیروی از احکام شریعت الهی به یک نحوه عصمت در قلب و اعضاء رسید و دارای همسنخی با نور امام معصوم شد و در نتیجه نور ائمه ی معصومین(ع) را در منظر خود یافت.
نفس اماره تحریک می کند تا شما دروغ بگوئید و غیبت کنید، ولی شما به حکم شریعت خود را کنترل می کنید، نتیجه این می شود که نفس ناطقه به نحوه ای از عصمت دست می یابد تا آنجا که به مرور در عمق قلب یک نوع گرایش و توجه خاصی نسبت به وجود انسان های معصوم پیدا می شود، از این به بعد انسان تلاش می کند آن ها را مصداقاً پیدا کند. ابن فارض از این طریق رفت و ائمه(ع) را یافت.
جوانان عزیز سوال می کنند چطور عشق به امامان معصوم(ع) پیدا کنیم؟ علماء ما یک کلمه بیشتر جواب نمی دهند و آن این که احکام الهی را رعایت کنید. حال اگر بدانند این حرف پشتوانه ی تکوینی و تشریعی دارد و رعایت احکام شرعی موجب عصمت روح می شود با جدیتی کامل مطلب را دنبال می کنند و نتیجه می گیرند. اگر انسان به حکم شریعت الهی خود را از معصیت آزاد کند نه تنها وارد وادی معصومین می گردد، بلکه امامان معصوم که حقیقت عصمت اند را در منظر خود می یابد چون آن ها را خودِ متعالی خود احساس می کند، آن ها را انتهایی می یابد که باید به آن برسد و طبیعی است که هرکس به نقطه ی انتهایی و آرمانی خود عشق می ورزد. آری از این طریق عشق به امامان معصوم(ع) شروع می شود. همان طور که اگر فطرت را در صحنه بیاورید خودش آن جنبه ی نهایی را می شناسد و جذبه ی بین شما و تعین بالفعل فطرت که امام معصوم است ظهور می کند. از آن جایی که امام معصوم مصداق عینی فطرت است، فطرت، وجود انسان کامل را تصدیق می کند و آن را به عنوان غایت خود می داند مگر آن که گرد و غبارِ لج بازی ها مانع شود.
حضرت فرمودند: «وَ هُوَ عَارِفٌ مُسْتَبْصِرٌ قَدِ انْتَهَی وَ بَلَغَ وَ کمَلَ» اگر کسی وارد چنین نگاهی نسبت به مقام ما شد عارف بصیری است که به مقصد رسیده و کامل شده است. زیرا وقتی انسان توانست نهایت انسانیت را در منظر خود بیابد و تصدیق کند و رابطه ی نوری بین نفس ناطقه ی او و حقیقت نوری امامان(ع) برقرار شد، دیگر راه را به طور کامل پیدا کرده است. متاسفانه با بودن چنین مطالبی در متن روایات، عده ای اصلاً در این وادی ها هیچ گونه حضوری ندارند، تمام آداب مسلمانی را انجام می دهند اما نظری به این معارف نمی کنند. آن ها را مقایسه کنید با کسانی که سیر و جهت حرکت و عباداتشان در مسیر اُنس با حقیقت نوری ذوات مقدس اهل البیت(ع) است. عده ای از شیعیان این مقامات را انکار هم می کنند و مسلمانی را فقط همان می دانند که خود انجام می دهند، مَثَل این ها، مَثَل دریای خشکی است که فقط قالب دریا را دارد. امامان(ع) می فرمایند هرکس ولایت ما را نداشته باشد هیچ بهره ای از دین ندارد، یعنی در ذیل حقیقت نوری آن ها قرار نگرفته و از نور انسان کامل بهره نبرده ایم. چطور اگر کسی تجلی جمال نماز را نبیند و جهتش هم به سوی دیدن آن جمال نباشد نمازش محدود به یک قالب بی روح می شود که هیچ شور و شوقی در آن نیست، دینداری بدون رفع حجاب به کمک نظر به حقیقت نوری اهل البیت(ع) نیز همان اندازه بی روح است.

آفات سطحی نگری در ولایت

این که انسان افق انسانیت را بشناسد و در اُنس با آن باشد از همه ی بهشت ها بالاتر است. حتی آن هایی به خوبی وارد جنگ با دشمن اسلام و وفاداری به انقلاب اسلامی و حضرت امام خمینی«رضوان الله علیه» شدند که به جنبه های نوری دین آشنا بودند، برعکسِ مقدسان نادان که حکومت شاه را اسلامی می دانستند و انقلاب اسلامی را حکومت کمونیستی می خواندند. اگر انسان ها نور ولایت را نشناسند بر روی پل صراط زمانه که در حال حاضر انقلاب اسلامی است به سوی جهنم کفر جهانی می لغزند و به نظر بنده هرکس در صراط انقلاب اسلامی نیست گرفتار زبانه های جهنم است و از صراط ولایت که به بهشت ختم می شود محروم خواهد بود. اگر آن نور علوی نباشد نه انسان جایگاه الهی انقلاب اسلامی را می بیند نه می تواند از طریق آن به سوی اسماء الهی سیر کند، چون تجسم عالیه ی اسماء الهی را که اهل البیت(ع) هستند نمی بیند. حضرت در ابتدای این روایت فرمودند خیلی کم اند آن هایی که بتوانند ولایت من را بپذیرند و این جا می فرمایند: هرکس نسبت به وجود چنین مقامی برای ما در شک و انکار باشد مقصر و دشمن است. حتی اگر مسلمان و نمازخوان باشد. راستی چرا بعضی ها این نوری را که به قلب پاک حضرت امام خمینی«رضوان الله علیه» تابید نمی بینند؟ نوری که منجر شده انسان های زیادی از آتش انحراف نجات پیدا کنند. از زاویه ی دید ما یعنی معلمانِ تعلیم و تربیت، این انقلاب یک نور ولایی است که به کمک آن خیلی ها می توانند از آتش انکار و شک نسبت به حقیقت نجات یابند و وارد بهشتِ ارتباط با خدا شوند، وارد بهشتی که در منظر خود جمال امیرالمومنین(ع) را ببینند و عهد خود را با آن حضرت تازه کنند. چون انقلاب اسلامی ظهور غدیر در زمان غیبت امام عصر(عج)است.
در موضوع ولایت، بحث در رابطه با حقیقتی است که در عالم موجود است و باید شایستگی هایی در خود ایجاد کرد تا بتوان از نور آن حقیقت بهره مند شد. این موضوع بسیار بالاتر از آن است که به موضوعات سیاسی محدود شود یا به جریان هایی اطلاق شود که معنی ولایت را با یک نوع سطحی نگری در مسیر جنگِ بین شیعه و سنی تعریف می کنند. در حالی که متوجه هستید حضرت مولی الموحدین(ع) موضوع را در جایگاهی دیگر می نمایانند، حتی آنجایی که عدم شایستگی ابابکر را جهت امر خلافت طرح می کنند مطلب را به جهت آن می دانند که در امر خلافت مقامی در رابطه با حقیقت نوری باید در میان باشد که ابابکر فاقد آن است، نه این که رقابتی از جهت سیاسی در میان باشد. یکی از شخصیت هایی که می توان به عنوان یک شخصیت ولایی واقعی به او نظر کرد حضرت امام خمینی«رضوان الله علیه» است، ملاحظه فرمودید چگونه در مسیر ولایت اهل البیت(ع) خود را در همه ی ابعاد اسلامی به تعادل رساندند. دو گروه مخالف حضرت امام بودند، عده ای مثل انجمن حجتیه ای ها که با ظاهر طرفداری از ولایت ائمه(ع) دکان باز کرده بودند و هرکس جز خودشان را بی ولایت می دانستند، عده ای هم سیاسیون جدا از هر نگاه معنوی که سخنان امام«رضوان الله علیه» در مورد ولایت حضرت صاحب الامر(عج) را یک نقطه ضعف می دانستند و نور حضور اهل البیت(ع) را در مناسبات نظام اسلامی بر نمی تابیدند.
تاکید بنده آن است که راه صحیح ولایی چیزی نیست که بتوان نسبت به آن بی تفاوت بود و در عین حال به نتیجه ای مطلوب رسید، معرفت به مقام ولایت امامان(ع) آن طور که خودشان تعریف می کنند راهی بسیار زلال و باریک و عمیق است و بدون آن که معتقدین به این راه ادعایی در معارف داشته باشند عمیق ترین مطالب معرفتی را به بشریت ارائه می دهند. نمونه ی آن حضرت امام خمینی«رضوان الله علیه» است و کتاب «مصباح الهدایه» که یک مجموعه ی امام شناسی ناب و عمیق است. باید هوشیار باشیم که چگونه نور ولایت شیعیان را سالم نگه می دارد و سعی کنیم آن نور برایمان پیدا شود و تلاش کنیم که آن نور را در جامعه گسترش بدهیم. زیرا فقط از این طریق می شود جوامع اسلامی را از خطرات نجات داد، این سخنی است که حضرت صادق(ع) بر آن تاکید دارند و به آن دو دانشمند اهل سنت می فرمایند: «شَرِّقَا وَ غَرِّبَا لَنْ تَجِدَا عِلْماً صَحِیحاً اِلَّا شَیئاً یخْرُجُ مِنْ عِندِنَا اَهْلَ البَیت»(۱۸۳) به شرق بروید و به غرب بروید علم صحیحی نمی یابید مگر آنچه در نزد ما اهل البیت(ع) هست. آیا خانواده ی عصمت و طهارت مردم را به خودشان دعوت می کنند یا به حقیقتی که خداوند در نزد آن ها گذارده؟ آن ها معتقدند اگر اسلامیت مسلمانان به این نور ختم نشود بهره ای برایشان ندارد. این غیر از نگاه تنگ نظرانه ای است که عده ای برداشت های خود از اسلام را همه ی حق می دانند و بقیه را کافر به حساب می آورند. حکمت حکیمان اقتضا می کند که به برداشت طرف مقابل احترام بگذاریم ولی عجیب است که بعضی ها برداشت سطحی خود از ولایت را همه ی حقیقت می دانند و همان برداشت برایشان حجابی می شود که هیچ بهره ای از حقیقت ولایت نصیبشان نشود و از وسعت نظر لازم محروم بمانند. کسی که حقیقت را پیدا کرد به وسعت نظری می رسد که هر ذره از حقیقت را در هرکس دید، می شناسد و تصدیق می کند. ولی اگر کسی خود را دید، غیر خود را نفی می کند در حالی که بنا است حق را بپذیرند و نه شخص را. اگر من خود را دیدم و خود را حق بدانم غیر خود را کافر می دانم. رمز کار که حضرت می فرمایند این خط را پیدا کنید وگرنه کافرید، آن است که آن ها عین عصمت اند. و ما اگر آن نور را پیدا کنیم همه را دعوت به آن نور می کنیم نه به خودمان. و هرگز بقیه را به این راحتی تکفیر نمی نماییم، بلکه آن ها را به حقیقت دعوت می کنیم. نمونه ی چنین شخصیتی حضرت امام خمینی«رضوان الله علیه» بودند که به جای آن که ولایت را چماق تکفیر بقیه کنند از طریق نور ولایت، زمینه ی نجات بشریت را فراهم کردند، آیا سیره ی مولایمان علی(ع) غیر از این بود؟ به گفته ی حافظ:

با مدعی مگوئید اسرار عشق و مستی
تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی

خدایا! به حقیقت خودت قلبی به ما عطا فرما که به راحتی مقامات اهل البیت(ع) را تصدیق کنیم و از نور آن مقامات بهره مند شویم.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

جلسه ی بیستم: ائمه و مقام تبعیت خدا از اراده ی آن ها

بسم الله الرحمن الرحیم

حضرت مولی الموحدین(ع) بعد از آن که در روایت حقیقت نوری اهل البیت(ع) مقام وجایگاه اهل البیت(ع) را مطرح فرمودند، بر این نکته تاکید کردند که اگر آن ها اراده کنند و بخواهند تصرفاتی در عالم و آدم داشته باشند می توانند. شواهدی از قول آن بزرگواران مطرح شد که نمی خواهند از این توانایی در امور عادی خود استفاده کنند. و عرض شد هنر ما جمع این دو مقام است که یک جا در مقام ارائه ی اسماء الهی هستند که به تعبیر توقیع شریف حضرت صاحب الامر(عج) به خدا عرضه می دارید، «لَا فَرق بَینَهُمْ وَ بَینَک اِلاّ اَنَّهُمْ عِبادُک وَ خَلْقُک»(۱۸۹) فرقی بین آن ها و تو نیست مگر آن که آن ها بندگان و مخلوق تو می باشند. به این معنی که تمام کمالاتی که در حضرت «الله» هست در خلیفه ی الله نیز موجود است، چون قرآن در وصف خلیفه ی الهی دارد «وَعَلَّمَ آدَمَ الاَسْمَاء کلَّهَا»؛(۱۹۰) واژه ی «کلَّهَا» برای روشن شدن همین نکته است که خلیفه ی الهی همه ی اسماء الهی را دارا است. اسمائی مثل علیم و سمیع و بصیر و قادر و محیی و ممیت، همه ی این اسماء از خلیفه ی خدا ظاهر می شود، چون که مظهر آن ها است. و در یک جا به اعتبار بندگی که در خود احساس می کنند می فرمایند: «اَنَا اَقَلُّ الاَقَلِّین وَ اَذَلُ الاَذَلِّین»(۱۹۱) با این همه، همین امام می فرمایند: «ایها الناس! اَنَا بْنُ مکه و منی، اَنَا بْنُ زمزم و صفا،... اَنَا بْنُ مَنْ بلغ به الی سدره المنتهی، اَنَا بْنُ مَنْ دنی فَتدَلَّی فَکانَ قابَ قَوْسینِ اَوْ اَدْنی»(۱۹۲) ای مردم من فرزند مکه و منی و زمزم و صفا هستم، من فرزند کسی هستم که به سدره المنتهی راه یافت، من فرزند کسی هستم که در نزدیکی به خدا از نزدیکی دو سر کمان نزدیک تر راه یافت. امیرالمومنین(ع) (همان طور که ملاحظه شد) می فرمایند: خضر، معلم موسی و معلم سلیمان بن داود و ذوالقرنین و قدرت خدای عزوجل من هستم. بعداً روشن می شود که هر کس متوجه وجود چنین مقامی در عالم نباشد به خداوند و حکمت او ظلم کرده است و خودِ حضرت خواهند فرمود: اگر کسی منکر چنین مقامی بشود «فَقَدْ اَنْکرَ قُدْرَهَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ مَشیتَهُ فِینَا»؛ قدرت و مشیت خداوند عزوجل را در مورد ما منکر شده است. او حقیقت بزرگی را انکار کرده است.

نهایت عبودیت

وقتی متوجه دو مقام «حقیقت نوری» و «جنبه ی بندگی» اهل البیت(ع) بشویم جواب آن سوال هایی که می پرسند چرا امیرالمومنین(ع) که می دانستند ابن ملجم می خواهد ایشان را به قتل برسانند از علمشان استفاده نکردند؟ داده می شود و روشن خواهد شد به قول علامه طباطبائی«رحمه الله علیه» این علم، علم به سلسله ی علل است در تحقق قواعد عالَم، کاری به شخص خودشان ندارد، تا به عنوان شخص بخواهند از آن استفاده کنند. آنجا که مربوط به خودشان است می خواهند بنده باشند، آنجایی که باید مظهر علم الهی باشند، مدیریت الهی را اِعمال می کنند و از علم و قدرت خود بهره می گیرند. یک جا واسطه ی فیض هستند و مدیریت الهی را با مظاهر اسماء الهی اِعمال می کنند، یک جا هم نصف شب بلند می شوند و گریه و لابه می کنند، برای این که بنده ی خداوند اند. این یک قاعده است که هر چه خدا در قلب انسان بیشتر تجلی کند، ذُلِّ عبودیت بیشتر ظاهر می شود. و چون خداوند با همه ی اسمائش در قلب امامان(ع) تجلی کرده آن ها به نهایت عبودیت دست یافته اند. این موضوع را باید بشناسید که چطور می شود جمع این دو حالت را در یک لحظه در خود داشت. (امثال نویسنده ی کتاب شهید جاوید که به این جمع نرسیدند دچار گمراهی و بعضی توجیهات شدند).

ملاک های رضا و خشم خداوند

فرمودند: «فَلَا تَفَرَّقُوا بَینَنَا وَ نَحْنُ اِذَا شِئْنَا شَاءَ اللَّهُ وَ اِذَا کرِهْنَا کرِهَ اللَّهُ» بین ما فرق نگذارید، هر چه ما بخواهیم خدا نیز همان را می خواهد و از هر چه ما کراهت داشته باشیم خداوند نیز به آن کراهت دارد. این مقام عظیم ترین مقامی است که می توان تصور کرد، نمی خواهم بگویم مطلب در حدّ فهم ما است ولی لااقل بفهمیم یک خبرهایی هست. مسلم ما نمی توانیم چنین مقامی را احساس کنیم. یک وقت بنده ی خدا به جایی می رسد که اراده می کند هرچه را خدا می خواهد، همان را بخواهد و حکم خدا را بر اراده ی خودش حاکم می کند. در این مقام در واقع خودش در میان است و برای خود برنامه می ریزد، برنامه اش این است که هر چه را خدا می خواهد بر خود حاکم کند. این را مخلِص می گویند. یعنی کسی که اراده کرده است تا خود را از میل های خود خالی کند و فرمان خدا را جایگزین میل های خود بنماید. اما یک وقت بنده به جایی می رسد که محور خواستن خدا می شود و هر چه او بخواهد خداوند نیز همان را می خواهد. حدیث مشهوری شیعه و سنی از وجود مقدس پیامبر(ص) نقل کرده اند که می فرمایند: «عَلِی مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِی یدُورُ حَیثُمَا دَار»(۱۹۳) علی با حق است و حق با علی است، حق می گردد هر جا که علی بگردد. این حدیث، به مقامی فوق العاده متعالی نظر دارد. نمی فرمایند هر جا حق است امیرالمومنین(ع) دورش می گردد. این را می توان فهمید، ولی این که خدا به محوریت امیرالمومنین(ع) خود را نشان می دهد خبر از مقامی خاص دارد. در همین رابطه از ائمه(ع) داریم که می فرمایند: «لَنَا حَالَاتٌ مَعَ اللّهِ نَحْنُ هُوَ، وَ هُوَ نَحْنُ، وَ هُوَ هُوَ، وَ نَحْنُ نَحْنُ وَ مَعَ ذلک هُوَ هو وَ نَحنُ نَحنُ»(۱۹۴) برای ما حالاتی با خدا هست که در آن حالت ما با خدا هستیم و در آن حالت او مائیم. و ما اوئیم. با این حال او، اوست و ما، مائیم. نه ما خدائیم، نه خدا ما است. درک این مسائل مقدمات زیادی می خواهد ولی وظیفه ی ماست تا موضوع را ساده نگیریم و به چنین مقاماتی فکر کنیم و از خود بپرسیم چرا حضرت امیرالمومنین(ع) برای سلمان و ابوذر از وجود چنین مقامی در رابطه با اهل البیت(ع) سخن می گویند. این نوع روایات در جوامع روایی ما هست، یکی و دو تا هم نیست، این روایت آن دیگری را تایید می کند و آن دیگر بعدی را تایید می نماید تا بفهمیم یعنی چه که خبر دهند: «نَحْنُ اِذَا شِئْنَا شَاءَ اللَّهُ» ما در مقامی هستیم که هرچه ما بخواهیم خدا هم همان را می خواهد و از هر چه ما کراهت داشته باشیم خدا هم نسبت به همان کراهت دارد. به این معنی که این خانواده ملاک رضا و خشم خداوند در بین خلق هستند، همان مقامی که رسول خدا(ص) برای حضرت صدیقه ی طاهره(س) خبر دادند که: «وَ اِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یغْضبُ بِغَضبِ فاطِمَهَ وَ یرْضی لِرِضاهَا»(۱۹۵) خداوند عزوجل به سبب غضب فاطمه، غضب می کند و به جهت خوشنودی او خوشنود است.

آب کوزه چون در آب جو شود
محو در وی گردد و جو او شود

در آن شرایط دیگر محدودیت فرد در صحنه نیست، وسعت جوی در صحنه است. همین طور که عرض شد یک مرحله این است که اراده مان این باشد که اراده ی خدا را بر اراده ی خود حاکم کنیم، این مسیر ارزشمندی است ولی اگر بخواهیم همین اراده را هم فانی کنیم باید همه ی حجاب های بین عبد و مولی برطرف شود و اراده ی عبد از میان برداشته شده تا حق تماماً تقدیرات خود را توسط چنین عبدی اِعمال کند، در این حالت دیگر اراده ی عبد در میان نیست، هر چه عبد بخواهد همانی است که حق خواسته است و این جبر نیست. به تعبیر مولوی:

این معیت با حق است و جبر نیست
این تجلی مَه است، این ابر نیست

این نه جبر، این معنی جبّاری است
ذکر جباری برای زاری است

مولوی به آن هایی که می گویند این یک نوع جبر است متذکر می شود این که من حکم جبار را بر خودم حاکم می کنم جبر نیست، این طلب حکم جبار و حاکمِ قادرِ عالم است بر جان خود.
اراده ای داریم که براساس آن اراده، اراده می کنیم تا حکم خدا بر ما حاکم باشد، در این حالت اراده ی ما واسطه ی بین ما و خدا است، این یک مرتبه از کمال است که کسی توانسته اراده ی قدسی خود را بر امیال خود حاکم و نافذ گرداند. میلش می خواهد در ماه رمضان غذا بخورد، اراده اش را بر میلش نافذ می کند و با آن مقابله می نماید، این انسان تا این حدّ اراده ی خود را نافذ کرده و به کمال رسیده است، حال اگر توانست اراده اش را بیش از این نافذ کند، تمام خیالات خود را تحت حکم خدا می برد. یکی از طلبه ها خدمت یکی از اساتید رفته بود که من خیالات باطل دارم، فرموده بودند: مگر خلیفه ی خدا نیستی؟ یکی از صفات خدا محیی و ممیت است به این خیالات باطل بگو بمیرید، تا بمیرند، تا این حدّ انتظار داشتند که طرف می تواند اراده ی خود را در خیالات خود نافذ گرداند. اراده ی نافذ به راحتی میل های انسان را محکوم حکم خدا می گرداند. دو نفر که هر دو می خواهند چشم خود را نسبت به نگاه به نامحرم حفظ کنند، یکی خیلی راحت نگاه نمی کند و یکی هم جان می کَند تا نگاه نکند، آخرش هم نگاه می کند، چون برای خود اراده ای نافذ به وجود نیاورده است. این که شما در مقابل این همه میل مقاومت می کنید به این معنی است که به آن میل ها گفته اید، بمیرید، و آن ها هم بحمدالله در مقابل اراده ی شما مرده اند و توانی ندارند که از خود قدرتی نشان دهند، البته طوری مرده اند که اگر حاکمیت اراده بر آن ها ضعیف شود دوباره زنده می شوند. حال اگر یک مقدار از این مرحله جلوتر بیائیم همین طور که با حضور در مسجد به وَهمیه ای که می خواست ما را منصرف کند، گفتیم بمیر، اگر یک مقدار جلوتر بیائیم و خودمان را بالاتر نگه داریم اراده آنقدر نافذ می شود که به تمام مناسبات انسان که می خواهند مستقل از خدا باشند می گوید بمیرید. تا آنجایی که اراده ای در میان آید که این اراده را حذف کند و تماماً نفی خود نماید و حق به میان آید و انسان مستغرق فرمان الهی گردد تا حق نیز مستغرق حکم او شود و دیگر خدا برای او است. فرمودند: «عَبْدی اَطِعْنِی حَتَّی اَجْعَلَک مِثْلی فَاِنّی اَقُولُ کنْ فَیکون، فَاَنْتَ تَقُول کنْ فَیکون».(۱۹۶)
گاهی حافظ در غزلیات خود نظر به چنین مقامی دارد و به همین جهت می گویند حافظ جبری مسلک است ولی علامه طباطبائی«رحمه الله علیه» و امثال ایشان که زبان حافظ را می شناسند اذعان می کنند اتفاقاً مقام حافظ از همین جهت نسبت به بعضی عرفای دیگر بسیار بالا است و معتقدند دیوان حافظ برای سیر و سلوک یک دستورالعمل کامل است. هرچند هرکسی متوجه چنین مقامی نیست، چون حافظ به زبان خاص و برای اهلش سخن می گوید، همان طور که خداوند در مورد قرآن فرمود: «ذَلِک الْکتَابُ لاَ رَیبَ فِیهِ هدًی لِّلْمُتَّقِینَ»(۱۹۷) چون این قرآن از قلب پاک محمدی(ص) نازل شده، هر بی معرفتی که نمی تواند اشارات آن را بفهمد. البته قرآن کجا و دیوان حافظ کجا؟ هر چه که حافظ دارد از همین قرآن است. رویکرد عرفایی امثال حافظ به سوی مقامی است که در آن مقام اراده به کلی نفی شود. لذا می گوید:

مردی ز کَنَنده ی در خیبر پرس
اَسرار کرم ز خواجه ی قنبر پرس

گر طالب فیض حق به صدقی حافظ
سرچشمه ی آن ز ساقی کوثر پرس

خواجه ی قنبر یعنی امیرالمومنین(ع)، حضرت در مقامی هستند که در وجود ایشان فقط حق در صحنه است. نسبت خدا با چنین انسانی که اراده ی شخصیه اش را به کلی نفی کرده طوری است که هر چه او بخواهد همان است که خدا خواسته است. ابداً چنین مقامی برای امثال بنده قابل ادراک نیست ولی لااقل بفهمیم جملات حضرت چه افقی را در مقابل ما می گشاید در ضمن متذکر می شوند اگر کسی خواست در چنین مسیری قدم بگذارد باید دست به دامن چه کسانی شود. چون اگر کسی بخواهد اراده ی خود را نفی کند ولی دست به دامن صاحبان اصلی این مقام یعنی امامان معصوم(ع) نزند به جای این که قلبش محل تجلیات اسماء الهی بشود، محل القائات شیطان می گردد. راز این که می بینید بعضی از متصوفه سرشان به خطر است همین است. گاهی حرف هایی از آن ها صادر می شود که نزدیک به کفر است، آن هایی در این مسیر سر به سلامت بردند که مولای خود را به واقع امامان معصوم قرار دادند.
جمله ی حضرت که می فرمایند: «اگر ما بخواهیم، خدا می خواهد» خبر از آن می دهد که ائمه(ع) در مقامی هستند که حق در لب و دهان و الفاظ و حرکات و سکناتشان ظاهر می شود و خودی ندارند جز همان حقی که آن ها را مظهر اسماء و صفات خود گرفته، در حدّی که وقتی اراده کنند حق اراده کرده است. گفت:

گر چه آن وصلت بقا اندر بقاست
لیک ز اول آن بقا اندر فنا است

سایه هایی که بود جویای نور
نیست گردد چون کند نورش ظهور

هالک آید پیش وجهش هست و نیست
هستی اندر نیستی خود طرفه ای است

اندر این محضر خردها شد ز دست
چون قلم اینجا رسیده شد شکست

پس در واقع با وجود ائمه(ع) در عالم، حق از طریق آن ها صدای خود را می شنود. مثل وقتی در آینه نگاه می کنید، آن چشمی که در آینه است را می بینید که دارد شما را می بیند که دارید آن چشم را می بینید. و شما باز در چشم او خودتان را می بینید. به همان معنی که گفت:

آب کوزه چون در آب جو شود
محو در وی گردد و جو او شود

عمده آن است که معلوم شود خداوند نهایت انسان ها را چه اشخاصی قرار داده و با توجه به آن مقامات جایگاه مدعیان هدایت و مدیریت جامعه ی بشری را معلوم کند. به همین جهت حضرت در ادامه می فرمایند: «الْوَیلُ کلُّ الْوَیلِ لِمَنْ اَنْکرَ فَضْلَنَا وَ خُصُوصِیتَنَا وَ مَا اَعْطَانَا اللَّهُ رَبُّنَا» وای و صد وای بر آن کسی که فضل و خصوصیات ما را که پروردگارمان به ما عطا کرده منکر شود. چنین کسی کمالات یک نفر یا یک گروه را منکر نشده بلکه حقیقت بزرگی را که خداوند در مقابل بشر قرار داده است منکر شده و چشم خود را نسبت به آن بسته است. می فرمایند: «لِاَنَّ مَنْ اَنْکرَ شَیئاً مِمَّا اَعْطَانَا اللَّهُ فَقَدْ اَنْکرَ قدْرَهَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ مَشیتَهُ فِینَا» زیرا هرکس منکر چیزی از کمالاتی شود که خداوند به ما عطا کرده، قدرت و مشیت خداوند عزوجل را در مورد ما منکر شده است. در واقع چنین کسی متوجه نیست که خدا چنین حقایقی را در این عالم ایجاد کرده و عملاً چنین افرادی خدا را آن طور که هست نمی شناسند که چگونه در نظام ربوبی بندگانش را تا این حدّ جلو می برد. بندگانی که ما و منِ خود را در مقابل اراده ی پروردگارشان نفی کردند. به تعبیر مولوی:

جمله ما و من به پیش او نهید
مُلک، ملک اوست، ملک او را دهید

چون فقیر آیید اندر راه راست
شیر و صید شیر، خودْ آن شماست

اگر با صداقت، تمام بندگی خود را در مقابل حضرت حق به صحنه آوردیم، قصه ی ما و حق قصه ی آن شیری می شود که تمام آنچه را که صید کرده بود و خود را نیز در اختیار روباهی گذارد که هیچ حقی در مقابل شیر برای خود قائل نشد. حیف نیست بشر آنچنان در ظلمات قرار بگیرد که این قواعد را نشناسد و خود را در چاهی بی پایان بیندازد. حضرت می فرمایند: وای بر کسی که نمی داند چنین حقایقی در این عالم هست. زیرا قدرت الهی و مشیت خدا را منکر شده است و متوجه نیست حضرت رب العالمین تا کجا بشر را صعود می دهد.
بالاخره این سوال را از خود داشته باشید که اگر خدای رب العالمین بخواهد انسان ها را بپروراند آن پروراندن تا کجا است و این که ما می گوئیم امیرالمومنین(ع) و ائمه(ع) دارای مقامات عالی هستند، مقاماتشان تا کجا است؟ اهل سنت هم قبول دارند که فرزندان رسول خدا(ص) آدم های عالم و دانشمندی هستند، بحث در وسعت کمالی است که خداوند به این خانواده اختصاص داده و آن ها را ملاک ارزیابی هر کمالی قرار داده تا اهل سیر و سلوک نیز مشاهدات قلبی خود را با مشاهدات قلبی امامان معصوم(ع) ارزیابی کنند و به صحت و سقم آن پی ببرند. تا آن جا که علامه محمد تقی جعفری«رحمه الله علیه» با آن همه عظمتی که برای مولوی قائلند می فرمایند: من مولوی را نمی بخشم چون گاهی مثال ها و جملاتی گفته است که شانش نبوده و اگر از چشمه ی امامان معصوم بیشتر نوشیده بود بیشتر در فضای عصمت و ادب قرار می گرفت، در آن فضای بی قراری که سی و سه سال همین طور شعر می گوید و حکمت می پراکند، راستی چرا آن همه خوبی را در قالب مثال های رکیک در حجاب برده است، هرچند این مثال ها در آن زمان معمول بوده است ولی نه برای امثال مولوی. شان یک روحانی جلیل القدری مثل مولوی که این همه هیبت و عظمت حوزوی داشته است بیش از این ها باید می بود. می خواهم عرض کنم نمونه را ببینید. چون اولین قدم آن است که اراده ی سالک فانی می شود و آنچه بر قلب او تجلی می کند اظهار کند، حال اگر در اندک زمان تحت تاثیر نفس امّاره و القائات شیطان قرار گیرد به همان اندازه سخنان او همسنخ معصوم نیست. اینجا است که می گویند اولاً؛ باید ساختار فکری خود را از قبل تحت تاثیر عقل تنظیم کنید تا وقتی آن احوالات می آید از مسیر عقل جدا نشود. ثانیاً؛ شاهد و ملاک معصوم داشته باشید و دائماً اظهارات قلبی را که همین طور می آید در منظر شاهد معصوم ارزیابی کنید و با کشف معصوم منطبق نمائید، همان طور که استدلالتان را به بدیهیاتتان می رسانید. مثلاً بر مبنای آن که می دانید جزء هر چیز از کلش کوچک تر است فکر خود را تنظیم می کنید، حال اگر کسی بگوید ما یک مسجد داریم که محرابش شش برابر خودش است. می گویی آن محراب در کجای مسجد قرار دارد؟ مگر آن محراب در آن مسجد نیست؟ این ادعا را با یک اصلی که در درون خود به صورت بدیهی دارید که «جزء هر چیز از کلش کوچک تر است» رد می کنید. جایگاه امام معصوم در امور عملی مانند بدیهیات است در امور نظری. لذا هر کشفی که عارف دارد آن کشف را با کشف امام معصوم می سنجد تا گرفتار خطا نشود. چون اینجا فرصت خوبی بود این مثال را عرض کردم، شاید روایت متعرض این نکته ی اخیر نبود ولی خوب بود دوستانی که در این کارها وارد می شوند اولاً؛ بدانند در این امور باید قلب را به دست خدا بدهیم تا او آنچه صلاح می داند در آن متجلی سازد، و از خود بپرسیم تا کی ما خودمان در میان باشیم و ادعا کنیم کارها را من انجام می دهم، من نماز می خوانم، من نصف شب برای نماز بیدار می شوم. ثانیاً؛ دائماً در ارزیابی امور قلبی، ملاک صحت و سقم آن ها را حرکات و سخنان امام معصوم قرار دهیم. بزرگانِ مسیر دینداری یعنی ائمه ی دین(ع) عمر خود را دست خدا دادند و حالا خدا است که در جان آن ها تصرف می کند.
خداوند به حق خودش توفیق فهم مقامات اولیاء معصومش را به ما عنایت بفرماید و ما را تابع محض آن ها بگرداند.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

جلسه ی بیست و دوم: اسم اعظم و مقام اهل البیت(ع)

بسم الله الرحمن الرحیم

حضرت علی(ع) بعد از آن که جایگاه خود را در عالم هستی به جناب سلمان و اباذر متذکر شدند، فرمودند: آنچه که خدا به ما داده است از این ها بالاتر است و موضوع علمشان به اسم اعظم را پیش کشیدند و نقش اسم اعظم در عالم هستی را روشن نمودند که تمام زمین و آسمان و مغرب و مشرق و جهنم و بهشت و آسمان و قمر همه در قبضه ی صاحب اسم اعظم است.
امیدوارم بعد از انزوای طولانی معارف شیعه، مثل همین صاحب اسم اعظم بودن اهل البیت(ع)، بتوان با دقت در این سخنان، معارف گرانقدری را به بشریت عرضه کرد. از خود بپرسیم اسم اعظمی که این بزرگان می فرمایند چیست و در عالم چه جایگاهی دارد و چطور ما می توانیم به آن شناخت پیدا کنیم؟ البته علم به حقایق غیبی عالم، برای درست فکر کردن است و لازم نیست وقتی در مورد اسم اعظم سخن می گوئیم خودمان حامل اسم اعظم شویم. مگر وقتی ما می خواهیم خدا را بشناسیم می خواهیم خدا بشویم؟ با این که این همه در روایات داریم «اَفْضَلُ الْعِبَادَهِ اِدْمَانُ التَّفَکرِ فِی اللَّهِ وَ فِی قُدْرَتِه»؛(۲۰۵) بالاترین عبادت تفکر در باره ی خدا و قدرت او است. چون با شناخت خدا است که می توانیم مسائل را درست تجزیه و تحلیل کنیم. البته شناخت واقعی خدا شناختی است که انسان با جانش حضور خدا و جلوات اسماء او را حس کند. چون آن شناختی که دین ارائه می دهد غیر از شناختی است که کتاب و مدرسه از طریق استدلال در ابتدای کار به ما می آموزد. شناختی کارساز است که موجب یاد خدا شود و قلب همواره متذکر خدا باشد. همان طور که قرآن را «ذِکرٌ لِّلْعَالَمِینَ»؛(۲۰۶) می دانیم و می خواهیم از طریق قرآن غفلت های خود را بزدائیم. اگر کسی بتواند مطالب قرآن را بفهمد هنوز به مقصد اصلی که قرآن برای آن نازل شده دست نیافته است زیرا باید بتواند روح خود را آنچنان آماده کند که به لطف الهی، قرآن ذکر او گردد. با ورود به چنین حالتی است که انسان راه را پیدا کرده، حال هر قدر که جلو برود به مقصد می رسد. همه تلاش من و شما باید برای پیداکردن راه باشد، اگر راه پیدا بشود هر چقدر جلو برویم به مقصد نزدیک تر می شویم ولی تا راه پیدا نشده هر چه بیشتر تلاش کنیم بیشتر دور می شویم. به تعبیر حضرت صادق(ع): «الْعَامِلُ عَلَی غَیرِ بَصِیرَهٍ کالسَّائِرِ عَلَی غَیرِ الطَّرِیقِ وَ لَا یزِیدُهُ سُرْعَهُ السَّیرِ مِنَ الطَّرِیقِ اِلَّا بُعْداً»(۲۰۷) کسی که بدون بصیرت لازم قدم در راهی بگذارد مثل کسی است که در بیراهه قدم گذارده، هرچه بیشتر تلاش کند بیشتر دور می شود.
دانایی نسبت به قرآن خیلی خوب و لازم است تا راهِ توجه قلب به طرف حقایق را بشناسیم ولی متوقف شدن در دانایی بدون رسیدن به تذکر، مشغول شدن به آدرس است. علم به قرآن غیر از آن است که قرآن کتاب ذکر انسان بشود به همین جهت می فرماید: قرآن فقط با متقین حرف دارد و موجب هدایت آن ها می شود. یعنی اگر کسی دلش بنا نداشته باشد از قرآن به عنوان ذکر قلبی بهره ببرد قرآن با او حرف ندارد. همین طور که خداشناسی برای اهل تقوا موجب تجلی نور است و با رعایت تقوا موجب ادامه ی آن نور بر قلب انسان های متقی می شود. این غیر از آن خداشناسی است که با صد دلیل وجود خدا اثبات می شود. خداشناسی قلبی طوری است که اگر یک مقدار پرخوری کنیم آن خدا می رود و دیگر حضور خدا را در قلب خود احساس نمی کنیم، با شنیدن یک غیبت می یابیم که دیگر خدا نداریم. اگر با انجام گناهان ویران شدن خود را نمی بینیم به خاطر آن است که هنوز وارد جاده نشده ایم. یقیناً اگر با یک غیبت ویران شدید تازه معلوم است با خدایی که متذکر قلب است مرتبط بوده اید و حالا او با آن غیبت رخ خود را از قلب ما پوشانده است.
بزرگان دین می فرمایند اگر قلب کسی ذکر را نشناسد هر چه هم ذکر بگوید بهره ای نمی برد(۲۰۸) فقط مشغول کاری بوده است که گناه نکرده، اما به این فرد ذاکر نمی گویند که در حال سیر باشد. اول باید با به صحنه آوردن قلب، راه را پیدا کرد و اولین قدم، نظر به اسماء الهی است تا همه ی عالم را از منظر اسماء الهی بشناسیم. پس از آن، نوبت معرفت به حضور اسم اعظم می شود. البته ما هیچ وقت نمی خواهیم با بحث در مورد اسم اعظم که حضرت اینجا می فرمایند؛ به اسم اعظم دست یابیم این یک طمعِ خام است ولی خیلی فرق است که آدم بفهمد اسم اعظم یعنی چه و چرا حضرت می فرمایند علم به اسم اعظم نزد ما است با این که نسبت به چنین حضوری جاهل باشد. با فهم چگونگی اسم اعظم، جایگاه حضرات ائمه(ع) را خواهیم شناخت و توسل به آن ها جای خود را پیدا می کند و در همین راستا است که بعضی از اولیاء با یک توسل همه ی مسائلشان را حل می کنند چون می دانند با چه کسانی سخن می گویند و چگونه باید مرتبط شوند. یکی از بهترین نتایج بحث در مورد اسم اعظم این است که توفیق توسل به مقام عصمت و طهارت(ع) برای انسان پیدا می شود.
در جلسه ی قبل عرض شد که ابتدا باید متوجه باشیم «اسم» یعنی ذات حق در صفتی خاص، تا روشن شود این که شما خدا را با اسم «ارحم الراحمین» صدا می زنید به چه معنی است. وقتی فهمیدیم در این اسم، حق در جلوه ی رحمتش بر بنده، خود را می نمایاند، چشم باز می کنیم و او را می یابیم، دیگر به دنبال خدای ذهنی نیستیم و امیدوارانه به او می نگریم. همه ی ما اسماء الهی را می خوانیم و او براساس آن اسم با ما روبه رو می شود ولی چون به دنبال خدای دیگری هستیم او را نمی یابیم. مگر نه این است که حق همه جا هست و غیر حق در صحنه نیست. حال باید بدانیم که حق از طریق جلوات اسماء الهی در صحنه است، به صورت حی قیومِِ سمیعِ بصیرِ علیمِ محیی ممیت. اشکال آن است که انسان فکر می کند یک خدا داریم و یک رحمان. این فکر نمی گذارد با حق مرتبط شود. شخصی گفته بود رفتیم جنگل، از بس درخت بود جنگل را ندیدیم! فکر کرده جنگل، چیزی جدای از درختان است. روشن است که خداوند در جمال مخلوقاتش خود را می نمایاند، همان طور که در صورت کمک ها و الطافش خود را نمایانده است. خدا خالق موجودات است یعنی این مخلوقات را جلوه ی خود قرار داده است. در روایت داریم: «انَّ اللّهَ خَلَقَ آدَمَ عَلَی صُورَهِ الرَّحْمَن »(۲۰۹) خداوند آدم را به صورت رحمان خلق کرد. یعنی آدم چیزی نیست جز جلوه ی اسم رحمان. کل عالم جلوه ی اسم رحمان است. از طرفی حق به اسماء مختلف جلوه کرده تا عالم ایجاد شده است، پس کمالات حق در هرجا، با شکل خاصی ظاهر شده است، اگر حق بخواهد ما را سیراب کند با نور اسم ساقی سیراب می کند. جهت توجه به اسماء الهی، فقط درست نگاه کنید. شما اگر توجه کنید پیدا می کنید چون هر چه در این عالم بگردید جز اسم الهی نیست.
با توجه به امر فوق، در نظر بگیرید وقتی نورِ بی رنگ از منشور عبور کند و هفت نور ظاهر شود، این نور سبز نور محدودی است که شش نور از آن جدا شده است، یعنی سبز بودنش به جهت نقص ها و محدودیت هایی است که دارد. همین قاعده در مورد همه ی موجودات عالم هست که محدودیت های آن ها، آن ها را به صورت شیئ خاص در آورده است، محدودیت ها از نیستی اند، به گفته ی لَبید شاعر زمان جاهلیت:

اَلاَ کُلُّ شَیئٍ مَا خَلَا اللّه بَاطِل
وَ کُلُّ نَعِیمٍ لَا مَحَالَه زَائِلٌ(۲۱۰)

بدانید هر چیزی غیر خدا غیر واقعی و باطل است و ناگزیر هر نعمتی زایل شدنی است. پیغمبر(ص) می فرمایند تنها شعرِ صادق و راست عربِ جاهلی همین شعر است که لبید گفته است. وقتی روشن شد همان طور که سبزبودن نورِ بی رنگ به جهت محدودیت ها است و همان طور ماهیت اشیاء نیز به جهت محدودیتِ وجود است و اصالت ندارد، پس می توان گفت واقعیت عالم، ظهورات انوار و اسماء حضرت حق است و موجودی در مقابل حق نیست، ما هم در مقابل حق جز «بنده» نیستیم، یعنی با بند بودن و وصل بودن به خدا هستیم و حقانیت ائمه(ع) هم به جهت آن است که مظهر اسماء الهی هستند به همان معنی که حضرت صادق(ع) فرمودند: «نَحْنُ وَ اللَّهِ الْاَسْمَاءُ الْحُسْنَی»؛(۲۱۱) به خدا سوگند ما اسماء حسنای الهی هستیم. و ارتباط با آن ها همان ارتباط با خدا است. قرآن به پیامبر(ص) می فرماید: «قُلْ هَذِهِ سَبِیلِی اَدْعُو اِلَی اللّهِ»؛(۲۱۲) بگو این است راهی که من برای شما گشودم و آن راه این است که به سوی «الله» می خوانم.
به «اسم الله» خواندن، به معنی خواندن به سوی اسمی است که جامع همه ی کمالات الهی است، مثل نور بی رنگ است در مقابل سایر نورها. شما وقتی خدا را به اسم محیی می خوانید حق را به جلوه ی اسم خاص خوانده اید. همان طور که بر سر سفره ی غذا آثار خدای رزّاق را می یابید، ولی امیرالمومنین(ع) می فرمایند: «ما رَایتُ شَیئاً الّا و رَایتُ اللَّه فیهِ وَ مَعَه »؛(۲۱۳) هیچ چیزی را ندیدم مگر آن که در آن چیز و با آن چیز «الله» را دیدم. این یک مقام بسیار متعالی است. مثل این است که شما نور زرد و سبز هم که می بینید محدودیتشان را نبینید و همه ی آن ها را در نور بی رنگ بنگرید. حضرت مولی الموحدین، تمام عالم را مظهر اسم «الله» می یابند، چون حقیقت همه مربوط به «اسم الله» است و اسماء الهی همه پرتو وجود اوست. شما با رویت درخت، به «اسم حی» منتقل می شوید و به حق نظر می کنید منتها به نور اسم حی، اما این که این درخت صنوبر است یا چنار، این ها به خاطر شرایط ظاهری است و جزء اصالت های آن ها نیست.
وقتی مشخص شد که «اسم» یعنی حق به جلوه ای خاص، معلوم می شود «اسم اعظم» یعنی حق با جلوه ای فوق جلوات جزئیه ی اسماء، بدین معنی که حق در آن اسم در عین جامعیت در درجه ی کمال شدیدتری حضور دارد. پس اسم اعظم یعنی اسمی که تمام اسماء الهی در آن به شدت و کامل هست و همه ی اسماء در اسم اعظم فانی اند و باقی به اسم اعظم اند. آری اسم اعظم یعنی جلوه ی حق به جامع ترین شکل.
همه ی عالم را اسماء الهی پرکرده است مثل آن که عرض شد ارکان دست من و شما را حیات پر کرده و آن را به صورت دست در آورده است و اگر حیات را از دست بگیری نه انگشتی می ماند و نه گوشت و استخوان - همه تبدیل به خاک می شوند- هویت و حرکت دست به حیاتی است که در آن جاری است. در حالی که حیات جاری در دست، اسمی از اسماء الهی است ولی اسم اعظم خدا نیست، اسم اعظم همه ی حیاتی را که در مظاهر مختلف ظهور کرده به نحو اتمّ و اکمل دارا است و نه تنها اسم حی را به نحو اتم و اکمل دارد بلکه همه ی اسماء به همین نحوه در آن به صورت جامع حاضر است. در مباحث «معرفت نفس» قاعده ای هست که می گوید هر پدیده ای که مجردتر باشد دارای حضور بیشتری است. طبق این قاعده؛ کسی که حامل اسم اعظم است در همه ی عوالم از همه ی موجودات حاضرتر است، حتی در نزد خودِ موجودات از خود آن ها به آن ها نزدیک تر است. وقتی به حضرت عیسی(ع) اسم حیات را می دهند یعنی وجود حضرت همان اسم حی است. اگر به کسی اسم اعظم دادند به این معنی است که او در تمام هستی به نحو اتمّ و اکمل حاضر است.
با توجه به این که حضرت مولی الموحدین(ع) می فرمایند: خداوند به ما علم به اسم اعظم را داد، نتیجه این می شود که حتماً در این هستی ذواتی هستند با چنین مقامی که با همه ی مخلوقات عالم به نحو اتمّ هستند. حیات بنده و جنابعالی جلوه ای از اسم اعظم است لذا اسمی که حیات من و شما را دارا است، این حیات را با شدت بیشتر دارد. از آن طرف هر موجودی هر چه مجردتر باشد در هستی حاضرتر است پس قبل از این که حیات من برای من در صحنه باشد وجود مقدس امیرالمومنین(ع) به عنوان حامل اسم اعظم، با تمام اسماء و به نحو شدیدتر در صحنه ی شخصیت من حاضر است. عنایت کنید حضور ائمه(ع) در عالم - وقتی می فرمایند: علم به اسم اعظم را به ما دادند- چه حضوری خواهد بود. به این معنی که جان آن ها اسم اعظم است، اسم اعظمی که رکن شدیدترِ همه ی موجودات عالم می باشد. وقتی همه جا ظهور «اسماء» است و وجود مقدس ائمه(ع) به نحو اتمّ و اکمل با آن اسماءمتحدند و اراده ی آن ها عین آن اسماء است، حساب کنید عالم چگونه در قبضه ی آن ها قرار دارد و آن ها چگونه در عالم حاضرند، و چرا بعد از آن که فرمودند: خداوند علم به اسم اعظم را به ما داده، می فرمایند: «لَوْ شِئْنَا خَرَقَتِ السَّمَاوَاتُ وَ الْاَرْضُ وَ الْجَنَّهُ وَ النَّارُ»؛ اگر بخواهیم زمین و آسمان و بهشت و آتش را از جای بر می کنیم. فرمودند می توانیم با اسم اعظم در هستی سیر کنیم و به عرش برسیم چون عرش جلوه ای از اسم اعظم است. کسی که علم به اسم اعظم دارد و قلبش با آن اسم متحد است و وجودش عین چنین جامعیت و کمالی است چگونه در مقام اتحاد با عرش نباشد و با حضرت حق در اُنس واقع نشود؟ این که می فرمایند ما به عرش سیر می کنیم یعنی بی واسطه با حضرت رب العالمین در انس قرار می گیریم.

راز تصرف ائمه(ع) در عالم

می فرمایند: «وَ یطِیعُنَا کلُّ شَی ءٍ حَتَّی السَّماوَاتُ وَ الْاَرْضُ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ النُّجُومُ وَ الْجِبالُ وَ الشَّجَرُ وَ الدَّوَابُّ وَ الْبِحارُ وَ الْجَنَّهُ وَ النَّارُ» همه چیز حتی آسمان و زمین، ماه و ستارگان و کوه ها و درختان، چهارپایان و دریاها، بهشت و جهنم در اطاعت ما می باشند. حضرت این موضوع را طرح می کنند تا فکر کنیم مگر می شود آسمان جدای از امیرالمومنین(ع) باشد و حضرت بتوانند آن را در اطاعت خود بگیرند؟ الاّ این که وجود نوری حضرت آنچنان در صحنه عالم حاضر باشد که ارکان همه ی اشیاء را به نحو شدیدتر در قبضه داشته باشند. به عنوان مثال شما یک پرتقال در ذهنتان بیاورید و بعد بخواهید آن را از ذهن خود محو کنید. چون آن پرتقال از شما جدا نیست این کار برای شما به راحتی ممکن است. موقعی ما از جملات حضرت تعجب می کنیم و آن را بعید می دانیم که فکر کنیم یک آسمانی است و یک امیرالمومنین جدای از عالم و یا یک بهشتی است و یک امیرالمومنینی جدای از بهشت و قیامت. ولی وقتی معنی اتحاد با اسم اعظم را فهمیدیم و این که تمام عالم صورت اسماء الهی است اعظم اسماء با جان حضرت متحد است، کافی است حضرت اراده کنند، اراده ی ایشان عین عمل خواهد بود و هرچه اراده کنند واقع می شود. در همین رابطه حضرت امام صادق(ع) به حُمران بن اعین می فرمایند: «اِنِ الدُّنْیا عِنْدَ الْاِمَامِ وَ السَّمَاوَاتِ وَ الْاَرَضینَ اِلَّا هَکذَا - وَ اَشَارَ بِیدِهِ اِلَی رَاحَتِهِ - یعْرِفُ ظَاهِرَهَا وَ بَاطِنَهَا وَ دَاخِلَهَا وَ خَارِجَهَا وَ رَطْبَهَا وَ یابِسهَا»(۲۱۴) دنیا و آسمان ها و زمین ها در نزد امام مانند این است، اشاره به کف دست خود کردند حاکی از آن که ظاهر و باطن و داخل و خارج و تر و خشک دنیا را می دانند. مُفَضل از حضرت صادق(ع) می پرسد: «جُعِلْتُ فداک یتَناوَلُ الامامُ ما بِبَغداد بِیده؟» آیا امام می تواند چیزی را که در بغداد است با دست خود بردارد؟ حضرت می فرمایند: آری.(۲۱۵)
حضرت بعد از توجه دادن به نقش کسی که عالِم به اسم اعظم است می فرمایند: «وَ مَعَ هَذَا کلِّهِ نَاْکلُ وَ نَشرَبُ وَ نَمْشِی فِی الْاَسْوَاقِ» با همه ی این ها ما می خوریم و می نوشیم و مثل بقیه در کوچه و بازار قدم می زنیم «وَ نَعْمَلُ هَذِهِ الْاَشیاءَ بِاَمْرِ رَبِّنَا» و این تصرفات در عالم را به امر پروردگارمان انجام می دهیم «وَ نَحْنُ عِبَادُ اللَّهِ الْمُکرَمُونَ» و ما بندگانی هستیم که خداوند به ما کرامت کرده است «الَّذِینَ لا یسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِاَمْرِهِ یعْمَلُونَ» آن بند گانی که تماماً در اختیار خدا هستند و به امر او عمل می کنند. و چون خودی ندارند حق به جان آن ها تابیده است. قسمت آخر را فرمودند تا در موردشان غلوّ نشود و ما فکر نکنیم حال که تمام عالم را حضور ائمه(ع) فرا گرفته است پس همان ها خدا هستند.
خدا ان شاءالله به نور خودش ما را به معارف عالیه اهل البیت(ع) مفتخر بگرداند.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

مقدمه ی مولف

باسمه تعالی

۱ـ امامت، در اعتقاد شیعه رویکردی است به حقیقتی آسمانی که در صدد است تمدن زمینی را مطابق نظم آسمانی بسازد و امام شیعیان آن چنان حضوری در عالم هستی دارد که نه تنها چنین امری را ممکن می سازد بلکه آن را ضروری می داند، زیرا موجب شکوفایی سرمایه ی درونی افراد امت می شود تا جایی که شخصیت افراد انعکاسی از شخصیت امام خود می گردد.
۲ـ چشم برداشتن از نقش حضور تکوینی واسطه ی فیض عالم بر امور تشریعی بشری، فاجعه ی بزرگی است که هنوز بشر به آن فاجعه واقف نشده و به همین جهت راز شکست های خود را در جای دیگری جستجو می کند. در حالی که بعد از شکست مارکسیسیم و لیبرالیسم زمان آن فرا رسیده تا به کمک سخنانی که امامان شیعه در راستای امر امامت فرموده اند، بشریت متذکر راز شکست هایش بشود.
۳ـ بشریت در طول تاریخ نسبت به مدیریت صحیحِ جامعه ی خود ناکام مانده و علت آن ناکامی غفلتی است که از توانایی خدادادی انبیاء و امامان دارد و فکر کرده بدون آن ها می تواند امور جامعه را بگذراند. در حالی که باید بشر به این شعور برسد که «همان خدایی که برای او شریعت آورده مدیرانی نیز برای امور اجتماع پرورانده است تا مطابق شریعت الهی بشریت را جلو ببرند» و انسان ها به واقع در دو امر مهم نبوت و امامت به خود واگذاشته نشده اند.
۴ـ آن چه باید در روایات مربوط به امامت دنبال شود، توجه به جهت باطنی مقام اهل بیت(ع) است. بسیار فرق است که با این نوع روایات به طور سطحی برخورد شود یا این که سعی کنیم از همان سطح عالی که روایات مطرح شده به آن ها توجه شود. یعنی به جای آن که مطلب را آن قدر پایین بیاوریم که چیزی از آن نماند، دستمان را به آن بدهیم و بالا برویم تا حقیقت جدیدی از معارف الهی بر قلب ما منکشف شود و لازمه ی چنین برخوردی همت مضاعف است.
۵ ـ نظر به وسعتِ حضور امامان در هستی نه تنها عامل نمایش راه گسترده ای است که انسان ها می توانند طی کنند بلکه موجب می شود تا روشن شود امامان از چه افقی بشریت را هدایت می نمایند و چرا شیعه معتقد است مقام هدایت گری امامان فوق مرگ آن ها همواره فعّال است و در هیچ حالی از صحنه ی زندگی بشر خارج نیست.
۶ ـ خداشناسی واقعی وقتی محقق می شود که انسان ها بتوانند در آینه ی تمام نمای جمال انسان های کامل با «الله» مانوس شوند و راه یافتن به چنین نگاهی را با نظر به آیات تامّه ی الهی پیدا کنند وگرنه در بیراهه ها به دنبال خدا می گردیم و همچون وَهّابی ها با خدای ذهنی و انتزاعی زندگی می کنیم که هیچ گونه تجلی بر قلب ما نخواهد داشت.
۷ ـ شیطان نتوانست در جمال خلیفه الله، اسماء الهی را بنگرد و از آن طریق در تجلیات جامع اسماء، به خدا سجده کند، بهانه آورد که می خواهد فقط به خدا سجده نماید ولی از درگاه انس با خدا محروم شد. هرکس با نظر به خود نتواند وَجه الله را در جمال امامان معصوم(ع) بیابد، راه شیطان را طی خواهد کرد و حقیقتاً از انس با خدا محروم خواهد شد. آری؛ وقتی راز رجیم بودن شیطان معلوم شود، راه ارتباط با خلیفه ی الهی نمایان می گردد.
۸ ـ مدیریت جامعه بر اساس فرهنگ امامت موجب می شود تا ذهن افرادِ جامعه گرفتار انواع نظریه ها و سلیقه ها که عامل غفلت از یگانگی در مقصد و مقصود می باشد، نگردد.
۹ـ وقتی فهمیدیم امام، امینی رفیق و پدری شفیق و ناصحی مشفق است، می فهمیم خداوند برای سرپرستی بشریت هدیه ی بزرگی را تدارک دیده تا شرایط عالی ترین شکل زندگی در زمین فراهم گردد.
۱۰ـ در صورتی مدیران با جان انسان ها دم سازند که از غیر خدا مستغنی باشند و با انسِ کامل با خداوند خدمت به مردم را ادامه ی عشق بازی با خدا بدانند و در آن صورت اگر سنگ جفایی از طرف مردم به آن ها برسد از آن جایی که جهان را منور به دوست می بینند، می دانند باید از سر رحمت از بی وفایی ها بگذرند و دل خوش باشند به دولتی که راه آسمان را به سوی بشر گشوده است.
۱۱ـ مدیریت و هدایت جهان بشری با فرهنگ امامت، ریشه در نوری دارد که از خداوند جدا شده، قسمتی از آن، نور محمد(ص) گشت و قسمت دیگر آن، نور علی(ع) شد و هدایت گری همه ی انبیاء و اولیاء ریشه در این دو نور دارد و هر جا تاریخِ بشریت از این دو نور جدا شد، گرفتار ظلمات مدیران زمینی گشت. این است که نباید یک لحظه از مدیریت قدسی امام معصوم چشم برداشت که در آن صورت ظلمات را غلیظ تر کرده ایم و از سعادت خود دور خواهیم گشت و شب ظلمانی ما به صبح نمی انجامد.
۱۲ـ حضرت مولی الموحدین(ع) به ما از حقیقت نوری خود خبر می دهند و این که اگر کسی حقیقت خواه شد، حتماً نور آن حضرت را تصدیق می کند و از آن بهره مند می گردد. و این نوشتار خود را مسئول می داند تا در رابطه با آن مقام با خوانندگان سخن بگوید و باید متوجه بود که رسیدن به درجه ای که مقام نوری اهل بیت(ع) در آن تصدیق شود، غیر از معرفتی است که روش های کلامی در صدد ارائه ی آن هستند تا حقانیت ائمه(ع) را برای مخالفان ثابت کنند که در جای خود کار پسندیده ای است، ولی فراموش نکنیم امام شناسی راه دیگری است و مقصد دیگری را دنبال می کند.
۱۳ـ آن چه در این کتاب مورد توجه قرار می گیرد، تاکید بر این موضوع است که امامت یک حقیقت نفس الامری است در عالم وجود و نه یک حادثه ی تاریخی، و به جهت حقیقت نفس الامری آن است که زندگی یک ملت را معنی می بخشد و در راستای توجه به چنین جایگاهی برای امامت، گفته می شود «غفلت از سرمایه ی امامتِ آسمانی، غفلت از اسلام است».
۱۴- تاکید بر مقام غیبی رسول خدا(ص) و ائمه ی هدی(ع) که توسط رسول خدا(ص) و سایر ائمه(ع) صورت می گیرد به جهت آن است که اسرار بلند عالم غیب بر ما گشوده شود و متوجه جهان یگانه ای باشیم که در مدیریت آن، روح های بلندمرتبه ای نقش دارند و می توان به مدد آن ها عالی ترین شکل زندگی را برای خود رقم زد تا برکات زمین و آسمان به عالی ترین شکل آن بروز کنند.
۱۵- تاکید بر مقام نوری اهل البیت(ع) موجب می شود تا جامعه از سطحی نگری رهایی یابد و حیطه ی اندیشه ی خود را عالَم قدس و معنویت قرار دهد، عالمی که همسنخی کاملی با حقیقت انسان و یا نفس ناطقه ی او دارد و متذکر مراتب وجودی نفس ناطقه ی اوست، و موجب رفع حجاب بین انسان و عالم معنا می گردد.
۱۶- در کتاب به این موضوع پرداخته می شود که رسول خدا(ص) به علی(ع) می فرمایند: «اِنَّ الْمَلَائِکهَ لَخُدَّامُنَا وَ خُدَّامُ مُحِبِّینَا»(۱۵) ملائکه در خدمت ما و در خدمت محبین ما هستند. با این جمله راز بزرگی را آشکار می نمایند و قاعده ی مهمی از قواعد عالم معنا را می گشایند تا روشن شود تفاوت مظاهر اسماء جامع الهی - یعنی انسان هایی که نظر به انسان کامل دارند - با مظاهر بعضی از اسماء الهی - یعنی ملائکه - چه اندازه است و چرا ممکن است بعضی از افرادی که به ظاهر کرامت هایی دارند به شیطان نزدیک باشند.
۱۷- گفته شده مقام اهل البیت(ع) مرز بین امکان و وجوب است، تا از این طریق شئونات عالم الوهیت از یک طرف و شئونات انسان کامل از طرف دیگر تبیین شود و افقی که انسان می تواند به سوی آن سلوک نماید معلوم گردد و روشن شود چگونه ایمان به ولایت انسان های کامل، دنیایی از شور و شعفِ بندگی را به همراه دارد.
۱۸- نتیجه ی عدم آگاهی از ساختار سلسله مراتب طولی جهان هستی، همین زندگی است که بشر امروز با آن روبه روست، در حالی که آگاهی از سلسله مراتب طولی عالم هستی که انسان کامل به عنوان واسطه ی فیض در راس آن قرار دارد، ما را به دنیایی دیگر رهنمون می شود که به جای اهدافی کوتاه بینانه و سلطه بر عالم و آدم متوجه سلطه بر نفس امّاره می شویم و گرفتار اموری که ربطی به هدف حیاتمان ندارد، نخواهیم شد.
۱۹- در جامعه ای که نظرها به مدیریت امام معصوم یعنی واسطه ی فیض الهی معطوف شده و پای ارادت به او در میان است، رابطه ی نفس ناطقه ی انسان با نور امام معصوم، رابطه ی نوری خواهد بود و انسان تحت تاثیر آن نور برتر قرار می گیرد و مرتبه ی وجود ی اش شدیدتر می شود و این است معنی منورشدن به نور عصمت امام که برای طالبان ولایت ائمه(ع) محقق می گردد و در آن راستا قدم های نفس ناطقه در مسیر بالفعل شدن فطرت شروع می شود.
۲۰- در تفکیک بین مقام نبوت و امامت در پیامبران ابراهیمی(ع) ، متوجه می شویم امامت، با ختم نبوت به عنوان یک ضرورتِ تاریخی و مقامی که بر ملکوت اشیاء احاطه دارد، ادامه می یابد و در کنار تبیین و اجرای شریعت، تصرفات تکوینی مقام امامت همچنان نیاز بشریت است تا جهانِ بشری بدون روح نباشد.
امید است با دقت کامل در سلسله مباحثی که نظر به جایگاه نوری و اشراقی امام دارد بتوانید از برکات امامت که عهد الهی است با بندگانی خاص، بهره مند گردید و از نفس امّاره آزاد و به نفس مطمئنه که نمونه ی عینی آن امامان معصوم اند، نایل گردید که گفت:

ما کشته ی نفسیم و بسا وقت برآید
از ما به قیامت که چرا نفس نکشتیم

طاهرزاده

جلسه ی بیست و چهارم: برکات معرفت به حقیقت نورانی ائمه(ع)

بسم الله الرّحمن الرّحیم

همین طور که مستحضرید حضرت امیرالمومنین(ع) در حدیث مبارک نورانیت بعد از آن که مطالبی را در مورد مقام اسم اعظم فرمودند در آخر حدیث می فرمایند: «وَ جَعَلَنَا مَعْصُومِینَ مُطَهَّرِینَ وَ فَضَّلَنَا عَلَی کثِیرٍ مِنْ عِبَادِهِ الْمُوْمِنِینَ فَنَحْنُ نَقُولُ [الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی هَدانا لِهذا وَ ما کنَّا لِنَهْتَدِی لَوْ لا اَنْ هَدانَا اللَّهُ] وَ حَقَّتْ کلِمَهُ الْعَذابِ عَلَی الْکافِرِینَ اَعْنِی الْجَاحِدِینَ بِکلِّ مَا اَعْطَانَا اللَّهُ مِنَ الْفَضْلِ وَ الْاِحْسَانِ» خدا ما را معصوم و مطهَّر قرار داد و بر بسیاری از بندگان مومنش برتری داد و ما اظهار می داریم؛ «حمد خدایی را که ما را در این رابطه هدایت فرمود و اگر خداوند ما را هدایت نکرده بود ما هرگز به خودی خود هدایت نمی شدیم» و او کلمه و سنت عذاب را بر کافرین یعنی آن هایی که منکر عنایات الهی به ما هستند، قرار داد.

کمال ائمه(ع) و حفظ عصمت

از نکاتی که عزیزان در معارف دینی باید مستحضر باشند این مسئله است که مقام عصمت برای ائمه(ع) از طرف خدا شروع می شود و وظیفه ی آن ها این است که آن مقام را حفظ کنند. خداوند ائمه(ع) را معصوم قرار می دهد و آن ها باید در تمام عمر عصمت خود را حفظ کنند، در حالی که به بقیه ی افراد پیشنهاد می شود گناه نکنند تا آرام آرام به عصمتِ اکتسابی برسند. سخت ترین کار این است که کسی را از ابتدا در مقام عصمت و طهارت قرار دهند سپس بگویند آن عصمت را حفظ کن. خداوند می دانسته که ائمه(ع) چنین همّت و استعدادی دارند که عصمت خود را در عین زندگی مثل سایر انسان ها، حفظ کنند. به ما دستور می دهند دروغ نگوئید، با این که می پذیریم دروغ نگوییم ولی غفلت می کنیم و پس از مرتکب شدن، توبه می کنیم و دوباره غفلت می کنیم و دوباره توبه می کنیم تا آرام آرام بالاخره می رسیم به جایی که دیگر دروغ نمی گوئیم. حال به کسانی با حفظ اختیار و داشتن غضب و شهوت و سایر امور انسانی، دروغ نگفتن را بدهند و بگویند آن را حفظ کنید. اگر کمی فکر کنید تصدیق می فرمائید چه کار مشکلی است و نه تنها خداوند به آن ها می فرماید حالت دروغ نگفتن را حفظ کنید، بلکه اگر دروغ گفتند به کلی از آن مقام برای همیشه ساقط می شوند. ما اگر خطایی هم کردیم توبه می کنیم ولی انسان های معصوم با یک گناه به کلی از مقام عصمت خارج می شوند، به همین جهت تمام عمر در حالت حفظ آن مقام هستند و کمال آن ها حفظ مقام عصمت است در عین داشتن غضب و شهوت، همین موجب کمال آن ها می شود. مثل این که یک دانشجو در ابتدا در تمام دروس نمره ی بیست بگیرد، کمال او حفظ همان نمره هایی است که ابتدا آورده است. پس این که می پرسند آیا معصومین هم کمال دارند؟ جواب آن است که کمال آن ها حفظ عصمت است، آن ها باید تمام عمر، خود را در قلّه ی کمالی که قرار گرفته اند حفظ کنند و از آن جایی که وقتی نفسِ انسان به کمال لازم رسید عزرائیل(ع) آن را قبض می کند، در مورد ائمه(ع) نیز وقتی با حفظ عصمت، کمال لازم را اخذ کردند، نفس آن ها را قبض می نماید. کمال آن ها به کامل تر شدن نیست به حفظ عصمت است، عصمتی که امیرالمومنین(ع) در وصف آن فرمودند: «وَ جَعَلَنَا مَعْصُومِینَ مُطَهَّرِینَ»؛ و خداوند ما را معصوم و مطهّر قرار داد. «وَ فَضَّلَنَا عَلَی کثِیرٍ مِنْ عِبادِهِ الْمُوْمِنِینَ» و بر اکثر بنده های مومنش برتری داد. «فَنَحْنُ نَقُولُ «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی هَدانا لِهذا وَ ما کنَّا لِنَهْتَدِی لَوْ لا اَنْ هَدانَا اللَّهُ» و بدون آن که ما آن را از خود بدانیم می گوئیم: حمد خدا را که ما را به این مقام هدایت کرد و اگر هدایت خدا نبود به اینجاها نمی رسیدیم. در عین آن که خداوند عالم است که این افراد آن نعمت بزرگ را می توانند حمل کنند. به قول مولوی:

راند حق این آب را در جوی تو
آفرین بر دست و بر بازوی تو

در ادامه می فرمایند: «وَ حَقَّتْ کلِمَهُ الْعَذابِ عَلَی الْکافِرِینَ» و کلمه ی عذاب بر کافرین محقق شد. «اَعْنِی الْجَاحِدِینَ بِکلِّ مَا اَعْطَانَا اللَّهُ مِنَ الْفَضْلِ وَ الْاِحْسَانِ» کافرین یعنی آن هایی که منکر آن فضل و احسانی هستند که خداوند به ما داده است. پس اگر کسی باور نکند در نظام الهی چنین مقامی هست گرفتار کفر شده و کافر است.
ارزش فارابی آن است که اندیشه ی بشر را در نگاه فلسفی متوجه حقایقی کرده که قبلاً چنین معارفی مطرح نبوده و موضوع عقل فعّال و عقل بالمستفاد را به میان آورد. فارابی می خواهد با آن زبان وجود حقیقتی را در عالم گوشزد کند که امیرالمومنین(ع) در این روایت از آن خبر دادند. چون عموماً وقتی می گوئیم امام فوق عالم است، انسان های معمولی به جای مقام نوری یک شخص را تصور می کنند، در صورتی که در آن مقام، شخص مطرح نیست، و شخص امام در این دنیا مصداق عینی آن مقام است و باید از طریق توجه به حرکات و سکنات امام به مقام او نظر کنیم تا بتوانیم وجود آن مقام را تصدیق نمائیم و گرفتار انکار و کفر نگردیم. فارابی برای این که این مشکل پیش نیاید با زبان فلسفی موضوع را ارائه می دهد، هر چند بعد از آن که وجود آن مقامات ثابت شد، واژه هایی مثل «قلم اعلا» و «نفس کلیه» و «واسطه ی فیض» رساتر است، ولی تصور صحیح آن با طرح موضوع عقل فعّال و عقل بالمستفاد کارگشا است.
حاصل قضیه این که اولین شرط برای ورود به ایمان و تعالی یافتن در تفکر صحیح، توجه داشتن به مقام انسان های کامل است و این که حقایقی در این عالم هست که حامل اسم اعظم خداوند می باشند و ملاک ایمان و کفر افراد و بهشت و جهنم رفتن انسان ها چنین انسان هایی اند. مطمئن باشید اگر این موضوعات درست مطرح شود بشریت نه تنها انکار نمی کند بلکه استقبال می نماید و جلو می رود. وقتی در دروس فلسفه ی اسلامی بحث علم خدا پیش آمد در ابتدا باورمان نمی آمد با چنین معارف عمیق و دلپذیری روبه رو می شویم مبنی بر این که علم خداوند، علم اجمالی در عین کشف تفصیلی است، در آن جا پیش خود گفتم مگر می شود کسی با چنین معارفی روبه رو شود و انکار کند؟ در آن حال انسان ملاحظه می کند عجب دنیای زیبایی است و چقدر حضور خداوند در عالم دلپذیر است و ما از آن غافل بودیم. توجه به این نحوه حضور برای خداوند توسط ائمه(ع) گوشزد شده و فیلسوفان اسلامی آن ها را تئوریزه کرده اند، مثل کاری که فقها بر روی روایات فقهی انجام می دهند و آیات و روایات را به صورت فتوا در می آورند.
حضرت می فرمایند: کافر از آن جهت کافر است که نظام الهی را آن طور که هست نمی شناسد و متوجه چنین حقایق عالیه ای در عالم نیست. کفر اعتقادی غیر از کفر فقهی است. بعضی ها از نظر فقهی کافر نیستند و می توان دست تر به آن ها گذاشت. ولی اعتقادشان آن اعتقادی نیست که باید باشد. حتماً شنیده اید که رسول خدا(ص) در رابطه با فکری یا عملی می فرمایند: چنین افرادی مجوس امت من، یا یهود امت من هستند.(۲۱۸) این یعنی عقاید و اعمالشان مطابق امت من نیست. آن وقت عنایت داشته باشید وقتی خداوند می فرماید: «وَ اللَّهُ لا یهدِی الْقوْمَ الْکافِرینَ»(۲۱۹) خداوند کافران را هدایت نمی کند. پس اگر کسی متوجه چنین مقاماتی برای اهل البیت(ع) نشود، از هدایت الهی محروم خواهد شد و راه به جایی نمی برد و به اهداف عالیه ای که جانش باید برسد، نمی رسد. حضرت می فرمایند: کلمه ی عذاب بر کسانی محقق می شود که منکر آن کمالاتی باشند که خداوند به ما داده. متاسفانه بعضی از مواقع ارزش ها وارونه می شود، در یک نظام سالم، ایثار ارزش است ولی قبل از انقلاب اندیشه ی کمونیست ها طوری شده بود که اگر کسی به فقرا ایثار می کرد و مالی به آن ها می بخشید شدیداً به او انتقاد می کردند که با این کار روحیه ی مقابله ی مستضعفین با نظام شاهنشاهی را ضعیف می کنی و انقلاب عقب می افتد. در مورد نظر به مقام آسمانی ائمه(ع) هم به جای آن که متوجه چنین مقاماتی شوند و جهت خود را با توجه به نور آن ذوات مقدس، آسمانی کنند، شروع می کنند به اشکال گرفتن که آیا این یک نوع تبعیض نیست که خداوند چنین کمالاتی را به عده ای خاص داده؟ و از این طریق راهِ گشایش معارف عالی الهی را بر روی خود می بندند و راه کفر و تحقق عذاب الهی را می گشایند.

بصیرت حقیقی

بالاخره پس از طرح این نکات ظریف و معارف عالی حضرت می فرمایند: «یا سَلْمَانُ وَ یا جُندَبُ! فَهذَا مَعْرِفَتِی بِالنُّورَانِیهِ» ای سلمان و ای اباذر! این است معرفت به مقام نورانیتِ من که از آن سوال می کردید. «فَتَمَسَّک بِهَا رَاشداً فاِنَّهُ لَا یبْلُغُ اَحَدٌ مِنْ شِیعَتِنَا حَدَّ الِاستِبْصَارِ حتَّی یعْرِفَنِی بِالنُّورَانِیهِ» پس به آن تمسک جویید و آن را محکم بگیرید، آری «فَتَمَسَّک بِهَا رَاشِداً» با اندیشه ای که حکایت از رشد صاحب آن اندیشه دارد به آن تمسک جویید و از آن بهره مند شوید. با شعور و هوشیاری عالمانه با آن برخورد کنید. «فَاِنَّهُ لَا یبْلُغُ اَحَدٌ مِنْ شِیعَتِنَا حَتَّی یعْرِفَنِی بِالنُّورَانِیهِ» حقیقت این است که هیچ کدام از شیعیان ما به بصیرت واقعی نمی رسند مگر این که ما را به نورانیت بشناسند.
همه ی حرف بنده و تاکیدهایی که خدمت شما داشتم این بود که نگذاریم در توجه به مقام اهل البیت(ع)، مقام نورانیت آن ها از منظر ما مخفی بماند. بعضی ها امیرالمومنین(ع) را چون مرد عدالت است قبول دارند، به این افراد نمی گویند بصیر. چنانچه ملاحظه فرمودید بنا به سخن امیرالمومنین(ع) بصیرت آن است که متوجه مقام نورانیت حضرت بشویم و به جای آن که مقام حضرت را پائین بیاوریم تا برایمان قابل درک باشند، باید خود را بالا ببریم تا حضرت را در عالی ترین مقام درک کنیم. بصیرت واقعی آن است که شیعیان حضرت، حضرت را به نورانیت بشناسند تا نظرشان به حضرت، مانند نظر به افراد معمولی نباشد و فکر کنند می شود علی(ع) را با سایر خلفا مقایسه کرد منتها علی(ع) افضل از آن ها است، غافل از این که آن حضرت در مقامی هستند که اَحدی در آن مقام نیست و کمال سایر انسان ها در شناختن آن مقام و بهره بردن از نور آن حضرت است. تعداد کمی از یاران امیرالمومنین(ع) متوجه مقام اصلی حضرت شدند، به همین جهت روایت می فرماید: اکثر امت بعد از رحلت رسول خدا(ص) مرتد گشتند،(۲۲۰) یعنی جهت خود را از نظر به مقام نورانیت علی(ع) به سوی دیگری انداختند. وقتی آن طور که شایسته است متوجه مقام امام نشدند آنجایی که باید نهایت جانبداری را انجام دهند، نمی توانند تا آخر بمانند، چون نظر به حقیقت و ذات ولایت و جنبه ی آسمانی آن حضرت نداشتند. همین طور که در انقلاب اسلامی یک عده ای تا میانه ی راه آمدند، چون متوجه ذات انقلاب اسلامی و اتصال آن به غدیر نشدند. در صدر اسلام عده ای تلاش نکردند امیرالمومنین(ع) را پیدا کنند، بیشتر به دنبال آن بودند که افکار خود را به حضرت تحمیل نمایند، این ها به دنبال خود بودند و نه به دنبال آن امیرالمومنین(ع) که خداوند برای هدایت بشریت فرستاده بود و لازم بود در او ذوب شوند و این در صورتی عملی می شود که امام را در مقام نورانیت بشناسند، مقامی که عالم در قبضه ی آن است و به نحو کامل در کنار همه ی موجودات عالم حاضر است.
می فرمایند: «فاِذَا عَرَفَنِی بِهَا کانَ مُسْتَبْصراً بَالِغاً کامِلًا قَدْ خَاضَ بَحْراً مِنَ الْعِلْمِ وَ ارْتَقَی دَرَجَهً مِنَ الْفَضلِ وَ اطَّلَعَ عَلَی سِرٍّ مِنْ سِرِّ اللَّهِ وَ مَکنُونِ خَزَائِنِهِ»(۲۲۱) اگر کسی وارد این نگاه شد و ما را از این منظر شناخت دیگر بصیر شده و به رشد لازم رسیده، در دریایی از علم فرو رفته و به درجه ای بزرگ از فضل ارتقاء یافته و به سرّی از اسرار خداوند و خزائن پنهان الهی آگاه شده. این که رسول خدا(ص) می فرمایند: «ذکرُ عَلِی عِباده»(۲۲۲) یعنی متوجه مقام امیرالمومنین(ع) باشیم تا قلب ها و جان ها به سوی آن مقام سیر کند و از نور آن مقام بهره مند شود. عبادت یعنی رفع حجاب برای کشف حقیقت، با یادآوری مقام امیرالمومنین(ع) می توان با حقایق مانوس شد و بالاخره به ملاقات خدا رفت. شما در مسیر معرفت به آن حضرت به کمتر از معرفت خدای عزوجل راضی نباشید. ما نمی دانیم لقاءالله به چه معنی است و چگونه باید به آن دست یافت، نه این که خدا همواره در منظر انسان نیست. خدا همه جا هست و از جهت او حجابی بین ما نیست. مگر می شود «هُوَ الْاَوَّلُ وَالْآخِرُ»(۲۲۳) او اول و آخر باشد و از بندگانش محجوب باشد؟ شما به هنگام نظر انداختن به نور، همین که نگاه می کنید نور را مقابل خود دارید، هنر ما آن است که با نظر به مقام نوری حضرت مولی الموحدین(ع) یاد بگیریم چگونه با خدا روبه رو شویم. با نظر به حرکات و سکنات و سیره و گفتار حضرت(ع) به مقام نوری حضرت منتقل می شویم و با نظر به آن مقام، به نور خدا منتقل می گردیم، باید نگذاریم حجاب پیدا بشود. حجاب این است که بگوئیم خدا کو؟ به قول مولوی:

چون گهر در بحر گوید بحر کو
وآن خیالِ چون صدف دیوار او

گفتن آن کو، حجابش می شود
ابرِ تابِ آفتابش می شود

بندِ چشم اوست هم چشم بدش
عین رفع سدّ او گشته سدش

بندِ گوش او شده هم هوش او
هوش با حق دار، ای مدهوش او

وقتی می خواهید با اسماء الهی مانوس باشید اسماء الهی در جلواتش ظهور می کند و از طریق آن جلوات به اسماء منتقل می شوید و نظر به نور خدا می نمائید. به قول علامه طباطبائی«رحمه الله علیه» همین که خداوند گوش به من داده پس شنوایی را می شناسد. بنابراین همه ی گوش ها نمایش شنوایی حق است. همین که چشم را به من داده یعنی بینایی را می شناسد. پس همه ی چشم ها نمایش بصیرت حق است. این حداقل نگاهی است که می توان از طریق مظاهر، به نور الهی نظر نمود. روش المیزان این طور است که خیلی با ملاحظه خواننده خود را جلو می برد به طوری که اگر یک اروپایی منصف هم المیزان را بخواند راه پذیرش برایش باز باشد و بتواند از مظاهر الهی به سوی حقایق عالم منتقل شود. گفت:

صد هزار انگشت ایما گر برآید زآستین
در حقیقت جز جمال نیر یکتاش نیست

آیا می توان گفت به دنبال خدایی هستیم که در صحنه نیست، واقعاً خدا خود را در حجاب می برد؟ درست است که یکی از صفات خدا غفار است و با غفاریت خود، خود را نیز می پوشاند ولی در همان حال که خود را پوشاند، خود را با غفاریت می نمایاند، پس کجا در حجاب رفت؟ درست از همان جهت که در حجاب رفت، از همان جهت ظاهر گشت، چون «هُو... الظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ»؛(۲۲۴) است، همانی که ظاهر است، باطن است. درخت جلوه ی حیات خدا است ولی خداوند با همین درخت که مظهر حی است، حی بودن خود را می پوشاند و شما برگ های سبز را می بینید. برگ ها جلوه ی غفاریت خدا است که حیات خود را بپوشاند، در همین حال غفاریت خود را می نمایاند. طرف به رفیقش گفت:

ما نامه نوشتیم و جوابی ننوشتی
این هم که جوابی ننوشتی جواب است

می رسید به این که هر چه نگاه کنید و به هر چه نظر کنید حق است که خود را نمایانده و در جلوات کامله ی خود یعنی ائمه(ع) با همه ی اسماء خود را نمایانده تا ما از اُنس کامل با او محروم نگردیم. وقتی با این دید جلو برویم ملاحظه می کنید، نه تنها همه ی عالم می تواند مظهر کامل ظهور حق باشد، جمال ائمه ی معصومین(ع) مظاهر تامّه ی حق خواهند بود. این دستگاهی است که باید با نظر به اهل البیت(ع) پیدا شود. چیزی که حضرت باقر(ع) در دعای سحر ماه رمضان اظهار می داشتند که «اللَّهُمَّ اِنِّی اَسْاَلُک مِنْ عِزَّتِک» خدایا از مقام نورانی عزتت از تو تقاضا داریم، آن هم از آن جنبه از عزتی که «بِاَعَزِّهَا» بالاترین مرتبه از عزت است. یک مرتبه نظر می کنید به این حقیقت که همه ی مظاهر می تواند جلوه ی بالاترین عزت باشد، لذا عرض می کنید «وَ کلُّ عِزَّتِک عَزِیزَهٌ» و همه ی مظاهر عزت تو، مظهر عالی ترین عزت است. ما نباید در حجاب رویم و از رویارویی با عالی ترین عزت محروم شویم و در کنار هر چیز اسم اعظم یعنی حضور ائمه(ع) را ننگریم. چون خدا با هر اسمی که در صحنه باشد به تمام و کمال در صحنه است. تمام فرازهای دعای سحر یک نحوه رجوع به حق است آن هم رجوع به مرتبه ی عالیه ی حق که در همه ی مظاهر می توان با آن مرتبه ی عالیه مرتبط شد، منتها باید از ائمه(ع) که مظهر کامل اسماء الهی هستند شروع شود و به همان ها که حامل اسم اعظم می باشند ختم گردد، تا وقتی اظهار می دارید «اللَّهُمَّ اِنِّی اَسْاَلُک مِنْ بَهَائِک»؛ بتوانید نظر کنید به «بِاَبْهَاهُ» به آن عالی ترین صورت «بَهَاء» که مقام جامعیت اسماء و مرتبه ی عالیه ی آن ها است. دارید می گوئید من هرچه نگاه می کنم همان مرتبه ی عالیه را می بینم. چون در جلسات قبل عرض شد وقتی امام حامل اسم اعظم بود، نه تنها حامل همه ی اسماء است بلکه از هر اسمی جنبه ی اعظم و اَشدّ آن را دارا است و رسیدن به این نگاه، رسیدن به واقع بینانه ترین نگاه است، زیرا چیزی در این عالم نیست که مانع ظهور حضرت حق شود و حجاب او گردد، مشکل در خود ما است و حجاب هایی که با نظر به خود در خود پدید آورده ایم که گفت:

حجاب راه تویی حافظ از میان برخیز
که در میان تو و او به جز تو حائل نیست

امیدوارم از طریق توجه به این روایت عزیزالقدر توانسته باشیم دریچه های ارزشمندی از معارف الهی را در جلو خود باز کنیم.
خداوند به حقیقت خودش و به حقیقت وجود مقدس صاحب الامر(عج) و به حقیقت آن هایی که با امید فراوان به سوی اُنس با پروردگارشان قدم می زنند ما را مومن به مقام اولیاءاش بگرداند.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

امیرالمومنین (ع)می فرمایند: «لا یقاسُ بِآلِ مُحَمَّدٍ(ص) مِنْ هذِهِ الْاُمَّهِ اَحَدٌ وَ لَا یسوَّی بِهِمْ مَنْ جَرَتْ نِعْمَتُهُمْ عَلَیهِ اَبداً هُمْ اَسَاسُ الدِّینِ وَ عِمَادُ الْیقِینِ اِلَیهِمْ یفِی ءُ الْغَالِی وَ بِهِمْ یلْحَقُ التَّالِی وَ لَهُمْ خَصَائِصُ حَقِّ الْوِلَایهِ وَ فِیهِمُ الْوَصِیهُ وَ الْوِرَاثَهُ».(۱)
هیچ کس از این امت را نمی توان با آل محمّد (ص) قیاس نمود، و هرگز نمی توان پرورده نعمت این خاندان را در مرتبه آنان دانست، که آل محمّد اساس دین و پایگاه یقینند، تندروان و کندروان هر دو به سوی آن ها بر می گردند، امتیازات ولایت به ایشان اختصاص دارد و وراثت و وصایت مخصوص آن ها است.

جلسه ی چهارم: خصوصیات قلب ممتحن

بسم الله الرحمن الرحیم

همان طور که عزیزان مستحضرند بحث در رابطه با معرفت نورانیت اهل البیت(ع) به خصوص وجود مقدس امیرالمومنین(ع) بود. حضرت فرمودند: ایمانِ احدی کامل نمی شود مگر آن که مرا به کنه معرفت با نورانیت خاصی که مربوط به آن مقام است بشناسد. با این وصف باید تلاش کرد ان شاءالله حقیقت نوری حضرت را بشناسیم و روحمان را با نور حضرت مرتبط کنیم و موانعی که بین ما و آن نور وجود دارد مرتفع نماییم تا به لطف الهی با تجلیات آن نور، قلب ما به تعادل لازم در حرکات و سکنات و افکار و عقایدمان برسد. این اصل مطلبی است که هر انسانی باید روی آن برنامه ریزی کند.
وقتی متوجه شدیم که امیرالمومنین(ع) یک حقیقت نوری هستند و حرکات و گفتارشان تجلی آن نور است و شخصیت آن حضرت با آن نور متحد شده، با نظر به آن حضرت، نفس ناطقه ی انسان می تواند آن نور را بنگرد. حضرت فرمودند: اگر بتوانید برنامه ریزی کنید و چنین معرفتی به من پیدا نمایید علاوه بر این که قلب شما آماده ی تجلی ایمان می گردد و جهت فهم اسلام شرح صدر پیدا می کنید و عارف و بصیر می شوید، به معرفت الهی نیز، آن طور که شان معرفت خداوند است نایل می گردید. فرمودند: «مَعْرِفَتِی بِالنُّورَانِیهِ مَعْرِفَهُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَ، وَ مَعْرِفَهُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مَعْرِفَتِی بِالنُّورَانِیهِ» از نکته ی اخیر که یکی از محکمات روایت است نباید غفلت شود. چطور امیرالمومنین(ع) را ببینیم که خدا را دیده باشیم و چطور به خدا معرفت پیدا کنیم که منجر به معرفت به مقام نورانیت امیرالمومنین(ع) شود؟ خدا را کجا باید سراغ گرفت و چگونه باید به سراغ خدا رفت که در آن صورت با نور امیرالمومنین(ع) روبه رو شویم، همان طور که عمان سامانی با حضرت روبه رو شده و می گوید:

به پرده بود جمال جمیل عزّوجلّ
علی شد آینه خیر الکلام قلّ و دلّ

می گوید: همان طور که بهترین کلام آن است که مختصر و روشن باشد، امیرالمومنین(ع) همان خلاصه ی جمال جمیل خدای عزّ و جلّ است. ما در اصلِ قضیه که همان معرفت به نورانیت حضرت باشد باید تلاش کنیم. ممکن است که بفرمائید چون روایت چنین مطلبی را فرموده قبول می کنیم ولی بالاخره باید آدم چیزی را درست تصور کند تا درست تصدیق کند. قلب ما چه چیزی می بیند که می خواهد قبول کند؟ بدون تصور صحیح نمی شود چیزی را قبول کرد. چاره ای نیست جز این که رویتِ جنبه ی نوری حضرت در منظر نفس ناطقه ی ما قرار گیرد تا بتوانیم آن را تصدیق کنیم. چیزی که در جلسه ی قبل باب آن باز شد و نیاز است عزیزان در رابطه با آن تمرین کنند و نگاهی را به صحنه بیاورند که با آن نگاه بتوانند در جمال اولیاء الهی نور ببینند.
خداوند در رابطه با قرآن می فرماید: «قَدْ جاءَکمْ مِنَ اللَّهِ نُورٌ وَ کتابٌ مُبین »(۵۲) قرآن از طرف خدا برای شما به عنوان نور و کتابی روشنگر آمد. این بدین معنی است که نوری در کتاب خدا هست که می توان با آن مرتبط شد و راه دیدن حقایق عالم را برای خود هموار کرد، با همان دید حضرت مهدی(عج) را نور می بینیم و به آن حضرت عرض می کنیم: «السلامُ علیکَ یا نورَاللهِ الّذی یهْتَدی بِهِ المُهتَدون» سلام بر شما ای نور خدایی که هدایت شدگان به وسیله ی آن هدایت می شوند. این همه ادب و حضور و آرامش و صفا و نظم و یگانگی که در حرکات و سکنات و گفتار اولیاء الهی و علماء ربانی می نگریم حکایت از نوری می کند که در قلب آن ها تجلی کرده است و آثار یک حقیقتی است که ما با نظر به آن ها با آن آشنا می شویم، تجلی یک نحوه توحیدند. به همین جهت با نظر به اهل البیت(ع) و صلوات بر آن ها ما هم به توحید می رسیم.

نمایش توحید

حضرت امام رضا(ع) می فرمایند: «مَنْ لَمْ یقدِرْ عَلَی مَا یکفِّرُ بِهِ ذُنُوبَهُ فَلْیکثِرْ مِنَ الصَّلَوَاتِ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ»(۵۳) اگر کسی نمی تواند گناهانش را پاک کند مکرراً بر محمد و آل محمد(ص) صلوات بفرستد. در ادامه می فرمایند: «فَاِنَّهَا تَهْدِمُ الذُّنُوبَ هَدْماً» زیرا صلوات گناهان را منهدم می کند آن هم چه منهدم کردنی! مقابل گناه عدم گناه است. می فرمایند: اگر بتوانید با صلوات، به جمال این خانواده نظر بیندازید و دل را متوجه خانواده ی عصمت و طهارت نمایید همه ی گناهانتان پاک می شود. و در راستای توحیدی شدن جان می فرمایند: «الصَّلَاهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ تَعدِلُ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ التَّسبِیحَ وَ التَّهْلِیلَ وَ التَّکبِیر»(۵۴) صلوات بر محمد و آل محمد در نزد خدا معادل تسبیح و تهلیل و تکبیر است. یعنی از آن طریق قلب انسان به مقام تسبیح نایل می شود و نور سبحان اللهی پروردگار بر قلبش تجلی می کند و منور به «تهلیل» می شود و یگانگی خداوند بر قلبش تجلی می کند و با تجلی تکبیر الهی نور کبریایی حضرت حق جان او را منوّر می کند و این عالی ترین شکل توحید و معرفت الهی است. به عبارتی جهت قلب را به این خانواده انداختن، مساوی است با نظر به وحدانیت خدا.
در جلسه ی گذشته عرض شد چطور جلوه ی احدی را در شخصیت امام معصوم می توان دید، همان طور که عشق را در حرکات و سکنات یک انسان می بینید. اگر احدیت را بشناسیم و یگانگی حضرت «الله» را درک کنیم آن را در امامان معصوم می توان نظاره کرد، زیرا آن ها تجلی یگانگی حق اند و روایت فوق متذکر چنین نکته ای است. وقتی می فرماید: صلوات بر محمد و آل محمد نزد خدا معادل تکبیر است. یعنی سیره ی امام را که نگاه کنیم و نظر ارادتمندانه به آن ذوات مقدس بیندازیم، کبریایی حق بر قلب ما تجلی می کند. این طور نگاه کردن نیازمند یک نوع تربیت قلبی است که جان ما بیرون از حرکات و سکنات ائمه(ع)، در جستجوی نوری باشد که با نظر به سیره و سخن امام، نفس ناطقه بتواند آن نور را در منظر خود بنگرد. اگر انسان بنا داشته باشد آن نور را ببیند و موانع اخلاقی و عقیدتی را هم برطرف کرده باشد، می بیند.
مگر ما خدا را چگونه باید ببینیم که قرآن وعده داده است؛ «فَمَن کانَ یرْجُوا لِقَاء رَبِّهِ»؛(۵۵) اگر کسی می خواهد پروردگارش را ملاقات کند و به لقاء او نایل شود؛ «فَلْیعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا یشرِک بِعِبَادَهِ رَبِّهِ اَحدًا»(۵۶) باید به عمل صالح مبادرت ورزد و احدی را شریک خدا قرار ندهد. پس معلوم است می شود خدا را ملاقات کرد که خداوند راه کارِ آن ملاقات را گوشزد می فرماید، به طوری که حق به جلوات نورانی اسمائش بر قلب انسان جلوه می کند و انسان با آن انوار الهیه اُنس می گیرد، به همان معنایی که می فرمایند لقاء الهی واقع می شود. امیرالمومنین(ع) به «ذعلب» فرمودند: خدایی را که نبینم عبادت نمی کنم ولی «لَا تدْرِکهُ الْعُیونُ بِمُشَاهدَهِ الْعِیانِ وَ لَکنْ تُدْرِکهُ الْقُلُوبُ بِحَقَائِقِ الْاِیمَان »(۵۷) چشم ها او را با نگاه حسی نمی بینند ولکن قلب ها او را به کمک حقایق ایمان درک می کنند. با طرح این تذکرات ان شاءالله باب اولیه ی فهم این روایت باز می شود که نورانیت امیرالمومنین(ع)، یک نحوه نورانیتی است که می شود با نظر به آن متوجه خدا شد و نیز می شود با معرفت به خدا متوجه نورانیت امیرالمومنین(ع) گشت.
به یاد دارید که حضرت به سوره ی بینه استناد کردند که خداوند می فرماید: «وَمَا اُمِرُوا اِلَّا لِیعْبدُوا اللَّهَ مُخْلِصینَ لَهُ الدِّینَ حُنَفَاء»؛(۵۸) ما امر نکردیم به مردم مگر آن که خداوند را خالصانه عبادت کنند و بدون هیچ انحرافی دین را برای خدا بدانند و از او بگیرند، «وَیقِیمُوا الصَّلَاهَ وَیوْتُوا الزَّکاهَ وَذَلِک دِینُ الْقَیمَهِ» و اقامه ی صلاه کنند و زکات بپردازند و این است آن دین قیم و پایدار. حضرت فرمودند: «مَا اُمِرُوا اِلَّا بِنُبُوَّهِ مُحَمَّدٍ(ص)» مردم امر نشدند مگر به نبوت حضرت محمد(ص) چون مسیر بندگی خدا پذیرش نبوت نبی و پیروی از دستورات او است. عرفا می گویند مومن باید در قلب خود هم دو چشم داشته باشد و با آن دو چشم، خدا را ببیند به این صورت که با یک چشم، از خدا متوجه آثار و آیات او شود و با یک چشم، از آیات و آثار الهی متوجه خدا شود. خدایی که برای کودکِ به دنیا نیامده در سینه ی مادرش شیر آماده می کند تا رزاق بودنش را ببینید، و ببینید او سمیع و خبیر است و صدای طلب کودک به شیر را می شنود و می داند چه اندازه شیر نیاز دارد. انسان نباید در چنین صحنه هایی فقط شیر مادر را ببیند. این شیر را که هر چشمی می بیند کسی که چشم قلبش باز است از شیر منتقل می شود به رزاق و سمیع و خبیر، هم خدا را می بیند که رزاق است و هم از رزق او نظر به رزاقیت او دارد، او دارد در این صحنه ها خود را می نمایاند.
کسانی که خدا را قبول دارند ولی منکر لقاء الهی هستند وهّابی هستند و متوجه مظاهر الهی به عنوان آینه ی نمایش انوار الهی نیستند. خدایی را که انسان نتواند ببیند یک خدای ذهنی است و نه خدای واقعی. آن وقت این وهّابی ها به ما می گویند شما که می گوئید اهل البیت(ع) تجلی جمال حق اند مشرکید. حضرت صادق(ع) می فرمایند: «نَحْنُ وَ اللَّهِ الْاَسْمَاءُ الْحُسْنَی »(۵۹) به خدا سوگند ماییم اسماء حسنای الهی. این ها به جای آن که خدا را در مظاهرش ببینند تا بتوانند با او اُنس قلبی داشته باشند، منکر رویت خداوند می شوند و عملاً به خدای واقعی کافرند و یک خدای ذهنی دارند. خدایی که این ها قبول دارند واقعیت خارجی ندارد. این جاست که تاکید می شود باید طوری لقاء الهی را دنبال کرد که آدم بتواند او را در صحنه ببیند و با نظر به نبوت حضرت محمد(ص) آن خدا پرستیده می شود. حضرت می فرمایند: در واقع دین خالص چیزی نیست «اِلَّا بِنُبُوَّهِ مُحَمَّدٍ(ص) وَ هُوَ الدِّینُ الْحَنِیفِیهُ الْمُحَمَّدِیهُ السَّمْحَهُ» آن دینی که شما دنبالش هستید همین جمال و دستورات وجود مقدس پیامبر(ص) است که در شخصیت و حرکات و سکنات و گفتار آن حضرت پیدا است. سپس می فرمایند: مگر به دنبال آیه نفرمود؛ «یقِیمُوا الصَّلاهَ» این یعنی هرکس ولایت مرا اقامه کند حقیقتاً نماز را اقامه کرده است. یعنی ولایت من را بر جان خود اقامه کنید تا نماز را اقامه کرده باشید. ولی «وَ اِقَامَهُ وَلَایتِی صَعْبٌ مُسْتَصْعَبٌ» موضوع اقامه ی ولایت من کار ساده ای نیست که هرکس بتواند زیر بار آن برود. «مستصعب» اسبی را می گویند که به این راحتی ها رام نمی شود. فرمود: ولایت من را ملک مقرب و نبی مرسل، و مومنی که خداوند قلب او را جهت ایمان امتحان کرده می تواند حمل کند و بپذیرد و نه هرکسی.

خصوصیات مومن مُمْتَحَن

عرض شد این که فرمودند هر ملکی نمی تواند آن را حمل کند مگر ملک مقرب، به خاطر این است که هر اندازه ملک «نازل» بشود و از مقام قرب نزول کند جنبه ی کثرتش بیشتر می شود و از جنبه ی وحدت و جامعیتش کاسته می گردد و لذا نمی تواند ولایت انسان کامل را که مقامش مقام علم به همه ی اسماء الهی به جامعیت است حمل نماید. علاوه بر ملک مقرب و نبی مرسل فرمودند: «اَوْ عَبْدٌ مُوْمِنٌ امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ لِلْاِیمَانِ» بنده ی مومنی که خدا قلبش را امتحان کرده باشد نیز می تواند ولایت مرا تحمل کند و بپذیرد. بحث به این جا رسید که جناب سلمان پرسید؛ «یا اَمِیرَ الْموْمِنِینَ مَنِ الْموْمِنُ وَ مَا نِهایتُهُ وَ مَا حدُّهُ حتَّی اَعْرِفَهُ؟» ای امیرالمومنین جایگاه و اندازه ی مومنی که می تواند آن ولایت را بپذیرد کجاست تا ما او را بشناسیم؟ حضرت فرمودند: ای اباعبدالله! «قُلْتُ لَبَّیک یا اَخَا رَسُولِ اللَّهِ!» عرض کردم؛ بفرمایید ای برادر رسول خدا(ص) – اصرار دارد حضرت را به اسمی صدا بزند که رسول خدا(ص) برای امیرالمومنین(ع) گذاشتند - «قالَ: الْمُوْمِنُ الْمُمْتَحَنُ هُوَ الَّذِی لَا یرَدُّ مِنْ اَمْرِنَا اِلَیهِ شَی ءٌ اِلَّا شُرِحَ صدْرُهُ لِقَبولِهِ وَ لَمْ یشک وَ لَمْ یرْتَبْ» فرمودند: مومنِ ممتحَنْ آن مومنی است که قلبش هرچه از ما می رسد راحت می پذیرد و هیچ گونه انکاری در مقابل امر ما در جان او نیست مگر آن که سینه ی او جهت پذیرش آن امر گشوده شده و هیچ شک و تردیدی در حقانیت آن ندارد. مقداری بر روی نکته ی «اِلَّا شُرِحَ صَدْرُهُ»فکر کنید، می دانید که چند نوع آدم داریم؛ عده ای وقتی سخن امام معصوم را بشنوند سخت انکار می کنند چون اساساً در افق دیگری قرار دارند. به همین جهت وجود مقدس پیامبر(ص) نگران بودند که مقام ولایت حضرت امیرالمومنین(ع) را در غدیر طرح کنند تا آن جا که خدا فرمود: اگر این کار را نکنی رسالت خود را کامل نکرده ای. قلب بعضی ها اصلاً نمی تواند ولایت معصوم را تحمل کند، تا پذیرش نبوت - به عنوان امر و نهی الهی- مشکل ندارند ولی در ولایت مشکل پیدا می کنند. عده ای قلبشان تا این حدّ منحرف نیست، اگر یک مقدار برایش مطلب روشن شود حقانیت مطلب را تصدیق می کند ولی دائماً در مقابل هر حرکت و گفتار امام معصوم مسئله دار می شود و باید برایش روشن کرد. اما عده ای هم هستند که جانشان به دنبال آن حقایق است و خودشان را در سخنان اهل البیت(ع) پیدا می کنند.
حضرت می فرمایند آن کسی که می تواند ولایت ما را بپذیرد از نوع سوم است. به عنوان مثال شما از نظر عقلی یک امامِ عقلی درونی دارید که به آن بدیهیات می گویند. بدیهیات یک نوع شعوری است که در هر انسانی هست و پایه ی تفکر و تعقل انسان قرار می گیرد بدون آن که برای پذیرش بدیهیات نیاز به تفکر باشد. مثلاً من می گویم جزء هرچیز از آن چیز کوچک تر است. شما به طور بدیهی بدون هیچ مقاومتی آن را تصدیق می کنید، می گویید بدیهی است که جزء هر چیز از کُلّ آن کوچک تر است. بدیهی یعنی چیزی که من در درونم آن را قبول دارم و به درونم که رجوع می کنم می بینم روحی دارم که می گوید مطلب معلوم است. اگر کسی از شما بپرسد به چه دلیل جزء هر چیز از کل آن کوچک تر است؟ می گویید دلیل نمی خواهد، معلوم است، به قول معروف می گویند اگر تصور بکنیم، تصدیق می کنیم. این شعور را امام درونی می گویند. عقل نظری و تمام مسائل عقلی بر پایه ی همین بدیهیات بنا می شود. عین چنین امامی را جهت عقل عملی، در بیرون داریم که ملاک حق و باطل بودن اعمال است. همین طور که درست و غلط بودن افکار را می توانیم به کمک بدیهیات تصدیق کنیم، در بیرون هم امام معصومی هست که می توانیم به کمک او حق و باطل بودن اعمال را تصدیق کنیم، به شرطی که فطرت خود را که عامل شناسایی امام بیرونی است در حجاب نبرده باشیم. اگر کسی فطرتش آلوده به عقاید باطل و اغراض فاسد نباشد، همین که امام سخنی می گویند و یا عملی انجام می دهند درونش آن را تصدیق می کند. امیرالمومنین(ع) می فرمایند این است آن کسی که خداوند قلبش را محل تجلی نور ایمان قرار داده و می تواند ولایت ما را تحمل و درک کند. «هُوَ الَّذِی لَا یرَدُّ مِنْ اَمْرِنَا اِلَیهِ شَی ءٌ» اوست آن کسی که هیچ امری از طرف ما صادر نمی شود «اِلَّا شُرِحَ صَدْرُهُ لِقَبُولِهِ» مگر آن که قلبش برای پذیرش آن گشوده است. «وَ لَمْ یشک وَ لَمْ یرْتَبْ» اصلاً هیچ شکی در حقانیت آن حرکات و گفتار در درونش ظهور نمی کند تا بخواهد با سوال و شرح و تفصیل، قلب خود را قانع کند. چون این افراد نیامدند تا از طریق دیگر مطالب را بگیرند که جای شک باشد، بلکه با قلبشان توانستند با امام تماس بگیرند و با حقیقت نوریه ی امام مرتبط شوند.

مقام خلیفهاللهی ائمه (ع)

حضرت در ادامه می فرمایند. «اعْلَمْ یا اَبَا ذَرٍّ!» ای اباذر بدان! «اَنَا عَبْدُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ خَلِیفَتُهُ عَلَی عِبَادِهِ لَا تَجْعَلُونَا اَرْبَاباً وَ قُولُوا فِی فَضْلِنَا مَا شِئْتُمْ» من بنده ی خدایم و خلیفه ی او بر بندگانش می باشم، ما را پروردگار به حساب نیاورید و خارج از آن هر فضل و کمالی را که می خواهید و تصور می کنید، می توانید به ما نسبت دهید. این خلیفهالله طبق آیه ی قرآن است که فرمود: «وَاِذْ قالَ رَبُّک لِلْمَلاَئِکهِ اِنِّی جَاعِلٌ فِی الاَرْضِ خَلِیفَهً»(۶۰) پروردگارت به ملائکه فرمود می خواهد در زمین خلیفه قرار دهد و سپس آدم را به اعتبار این که همه ی اسماء را به او تعلیم داد، خلیفه قرار داد و به آدم فرمود: «یا آدَمُ اَنبِئْهُم بِاَسْمَآئِهِمْ» ای آدم! اسماء ملائکه را به آن ها خبر بده «فَلَمَّا اَنبَاَهُمْ بِاَسمَآئِهِمْ، قَالَ اَلَمْ اَقُل لَّکمْ اِنِّی اَعْلَمُ غَیبَ السَّماوَاتِ وَالاَرْضِ»(۶۱) همین که آدم توانست اسماء را نشان آن ها دهد، خداوند در جواب ملائکه که گفتند آیا می خواهی کسی را خلیفه ی خود در زمین قرار دهی که فساد می کند و خون می ریزد؟ فرمود: نگفتم به شما که من به غیب آسمان ها و زمین از همه عالم تر هستم و چیزی بالاتر از آنچه شما از آدم تصور می کردید می دانستم؟ این انسان کامل که اسماء را به تمامه بگیرد و بنمایاند، به اقرار بزرگان شیعه و سنی حضرت محمد(ص) است. از طرفی عایشه می گوید به کرّات پیامبر(ص) فرمود: «عَلِی نَفْسِی»؛(۶۲) علی جانِ من است و این به معنی آن است که جان پیامبر هم همان مقام «وَعَلَّمَ آدَمَ الاَسْمَاء کلَّهَا» را دارا است. لذا حضرت امیرالمومنین(ع) می فرمایند: من خلیفه ی الهی در زمین هستم و به همان معنی که خلیفه ی الهی اسماء همه ی موجودات را می داند من هم می دانم پس در عین این که مرا نباید پروردگار عالم بدانید، هر کمالی را که تصور می کنید، می توانید به من نسبت دهید. گله ای که به آقای دکتر شریعتی هست این است که از یک طرف درست می گویند که نباید علی(ع) را خدا کرد اما می گوید که «علی انسان برتر است نه برتر از انسان». این حرف بی اشکال نیست. طبق روایت مورد بحث و امثال آن ائمه(ع) از مقامی در رابطه با خود به ما خبر می دهند که نشان می دهد از همه ی موجودات بالاترند. حضرت صاحب الامر(عج) می فرمایند: «نزّلونا عن الرّبوبیه و قولوا فینا ما شئتم.»(۶۳) ما را از مقام رب بودن پائین بیاورید سپس نسبت به ما هر کمالی که خواستید می توانید بگویید.
خدا یعنی همه ی کمالات، خدا یعنی حی قیومِ سمیعِ بصیر و همه ی اسماء حسنای دیگر، در عین آن که واحد است و کثیر نیست، صفاتش عین ذاتش می باشد و او را از احدیت خارج نمی کند. مسلّم اولین مخلوقِ خدا که کامل ترین تجلی است، در عین مخلوقیت، همه ی آن کمالات را دارا است. بنابراین حتماً صادره ی اول باید یک انسان کامل باشد به همان معنایی که خلیفه ی خدا است. هیچ وقت نمی شود صادره ی اول و اولین مخلوق یک ملک باشد. چون ملائکه هرکدام وجهی از کمالات خدا را دارند. درست است ملائکه به یک اعتبار هر چه به قرب الهی نزدیک تر باشند کامل تر می شوند، ولی نه این که جامعیتشان در این حدّ باشد که تمام اسماء الهی را بتوانند بگیرند وگرنه دیگر معنی نمی داد که به آدم سجده کنند. عنایت داشته باشید که در عالم معنا هر سجده ای لازمه اش این است که مسجود در مرتبه ی بالاتری باشد تا مرتبه ی مادون در مقابلش خاضع گردد. مثل امور دنیایی نیست که خضوع ها اعتباری و قراردادی باشد، آن جا هر حرکتی ریشه ی تکوینی دارد.
عرض شد ملائکه ی مقرب آنقدر در کمالات جامع اند که می توانند ولایت امیرالمومنین(ع) را بفهمند. هر ملکی نمی تواند ولایت آن حضرت را بفهمد. اما بالاخره ملک اند و ظرفیت تعلیم همه ی اسماء را نداشتند، خودشان به خداوند عرض کردند: «نَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِک وَنُقَدِّسُ لَک» ما در عین تسبیح، حمد تو را می کنیم و تو را تقدیس می نماییم. نگفتند که ما عالم به اسماء جامع الهی هستیم، ملائکه راست می گویند. بنابراین حتماً آن ها صادره ی اول که باید جامع اسماء الهی باشند، نیستند. حضرت پیامبر(ص) می فرمایند: «اَوَّلُ مَا خَلَقَ اللّه نوری»(۶۴) اولین چیزی که خداوند خلق کرد نور من بود. علاوه بر روایت فوق؛ اهل برهان و عرفان رسیده اند به این که باید در عالم یک موجودی باشد که از ملک بالاتر است و مقامش مقام جامع اسماء الهی است و همه ی حقیقت پیش او است بدون آن که خدا باشد. امیرالمومنین(ع) می فرمایند: آن موجودی که جامع اسماء الهی است من هستم. هیچ یک از صحابه از جمله خلیفه ی اول و دوم و سوم هیچ وقت نگفتند مقام ما مقام «اول ما خلق الله» است، حال حضرت امیرالمومنین(ع) چنین ادعایی دارند، یا راست می گوید که باید دلیل بیاورند یا راست نمی گویند که از بقیه ی صحابه ی پیامبر(ص) هم پایین تر هستند چون ادعایی کرده اند که بقیه چنین ادعایی نکرده اند. تاریخ گواه است که همه ی حرکات و گفتار ائمه(ع) شاهد صدق چنین ادعایی است. خود آن ها معلوم می کنند که این دنیا کسانی را در خود دارد که مقامشان، مقام «اول ما خلق الله» است با جامعیت همه ی اسماء الهی. تفاوت ما با اهل سنت و با بعضی از شیعیانِ تحت تاثیر علمِ حسّی غرب این است که آن ها نتوانسته اند به چنین معرفتی دست یابند که چنین کسانی در این دنیا هستند. و لذا اگر به حضرت علی(ع) و یا سایر ائمه(ع) احترام هم می گذارند به جهت پذیرش چنین مقامی برای آن ها نیست. اگر این فرصت فراهم بشود که بتوان این موضوع را تبیین کرد، که خدای جامعِ همه ی کمالات، اولین تجلی اش غیر از انسان کامل نیست، راه برای سایر معارفی که شیعه بر آن تاکید دارد باز می شود، معارفی که شما در دعای ندبه با جمله ی «اَینَ السَّبَبُ الْمُتَّصِلُ بَینَ الْاَرْضِ وَ السَّمَاءِ»؛ متذکر آن می شوید.
حضرت به اباذر می فرمایند: «لَا تَجْعَلونَا اَرْبَاباًوَ قُولُوا فِی فَضلِنَا مَا شِئْتُمْ» ما را رب ندانید و در رابطه با فضل ما هر سخنی می خواهید بگوئید. هر کمالی که به ما نسبت دهید به اشتباه نیفتاده اید. محی الدین نیز حرفش همین است که صادره ی اول و اولین مخلوق، همه ی کمالات خدا را دارد مگر واجب الوجودبودن را. مقام انسان کامل «کُلِّ ما سِوَی الله» است و لذا دارای هر کمالی هست غیر از خدایی خدا.
سپس حضرت می فرمایند: «فَاِنَّکمْ لَا تَبْلُغُونَ کنْهَ مَا فِینَا وَ لَا نِهَایتَهُ فَاِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ قَدْ اَعْطَانَا اَکبَرَ وَ اَعْظَمَ مِمَّا یصفُهُ وَ اَصفُکمْ اَوْ یخْطُرُ عَلَی قَلْبِ اَحَدِکمْ فَاِذَا عَرَفْتُمُونَا هَکذَا فَاَنْتُمُ الْمُوْمِنُونَ» ولی در فضل ما با توجه به این که هر کمالی را می توانید به ما نسبت دهید، باز به کنه و نهایت فضل ما نخواهید رسید، زیرا خداوند عزّ و جل به ما بزرگ تر و عظیم تر از آن چه ما می گوییم و شما می گویید یا به قلب یکی از شما خطور کرده، داده است، وقتی ما را این طور شناختید، آن وقت مومن هستید. الفاظ و سینه ها ظرفیت ظهور و فهم آن مقام را ندارند و نمی توانند آن مقام را تصور کنند ولی همین که فهمیدند باید از این زاویه به مقام نورانیت امامان(ع) نگاه کنند و جنبه ی نورانی آن ها را ببینند که در عین این که خلیفه ی الهی هستند، رب نیستند ولی همه ی کمالات را به غیر ربوبیت دارند، اگر توانستند این مسائل را تصدیق کنند همان مومنی می باشند که «امْتَحَنَ اللَّهُ قَلْبَهُ» قلبش را خدا امتحان کرده و قدرت فهم آن نورانیت را به او داده است.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

جلسه ی ششم: عدم جدایی ولایت از نبوت

بسم الله الرحمن الرحیم

بحث در رابطه با حقیقت نوری وجود مقدس امیرالمومنین(ع) و سایر ائمه ی معصومین(ع) است. بعد از آن که حضرت فرمودند آن حقیقت را مومنینی می توانند درک کنند که خداوند قلب آن ها را جهت ایمان آماده کرده و خصوصیات چنین افرادی را مطرح کردند، فرمودند: معرفت من به نورانیت همان دین خالصی است که خداوند در موردش موضوع نبوت حضرت محمد(ص) و اقامه ی ولایت من را گوشزد فرموده است.
در شروع بحث عرض شد حقایقی در عالم هست ظریف تر از این که انسان بتواند در ابتدا متوجه آن ها شود و اکثر مردم همّت درک آن ها را ندارند. در همین راستاست که قرآن پس از طرح موضوعاتی در آخر آیات می فرماید: «اکثرهم لا یعلمون» اکثر آن ها این نکات را نمی دانند. «اکثرهم لا یعقلون» اکثر آن ها در رابطه با آن نکات تعقل نمی کنند. یعنی این مسائل موضوعاتی نیست که بشود با افراد عادی در میان گذاشت. از آن جایی که تشیع واقعی یک نگاه ظریف به باطن اسلام است، بزرگانی مثل سلمان و اباذر می توانند آن را درک کنند زیرا درک آن نیازمند حکمت و تدبّر خاصی است. در مورد جناب سلمان به اندازه ی کافی شنیده اید که شخصیت خاصی داشته، در مورد جناب اباذر نیز. امام صادق(ع) می فرمایند: «کانَ اَکثَرُ عِبَادَهِ اَبِی ذَرٍّ رَحْمَهُ اللَّه عَلَیهِ التَّفَکرَ وَ الِاعْتِبَار»(۷۰) اکثر عبادت اباذر تفکر و عبرت گیری بوده. که این نشان می دهد اباذر مرد عمیق و حکیمی بوده است، کسی بتواند با تفکر، آنچنان در عالم قرب سیر کند که امام در رابطه با او چنین توصیفی داشته باشند، انسان قابل توجهی است. خواستم بر این نکته تاکید کنم که این دو بزرگوار از بزرگ ترین عالمان جهان اسلام هستند و با توجه به چنین شخصیتی آمده اند تا ظرائف دین را که از چشم عموم مسلمانان پنهان است، به دست آورند.
اگر این روایت و امثال آن بازاری بشود و به دست نااهلش بیفتد، به جای این که جامعه به حقیقت این روایات پی ببرند سطحش را پایین می آورند و از حقیقت می اندازند. حضرت امام خمینی«رضوان الله تعالی علیه» در راستای همین سطحی نگری نسبت به ولایت می فرمایند: «ولایتی های دیروز که در سکوت و تحجر خود آبروی اسلام و مسلمین را ریخته اند و در عمل پشت پیامبر و اهل بیت عصمت و طهارت را شکسته اند و عنوان ولایت برایشان جز تکسب و تعیش نبوده».(۷۱) به هر حال باید حواسمان جمع باشد درک مقصد اصلی این گونه روایات که موضوع ولایت ائمه ی اطهار(ع) را مطرح می کند، احتیاج به فهم ظریفی دارد. ائمه(ع) در این نوع روایات می خواهند قسمت های عمیق قرآن را احیاء کنند و این غیر از آن حرف هایی است که یک عده صوفی می زنند و مطلب را از ابعاد عالی آن خارج می کنند. جالب این جاست که جوان مسلمانِ شیعه، مقایسه ای بین سخنان سطحی و بی باطنِ بعضی از ما و بین سخنان فلان فرقه ی صوفی انجام می دهد و در این مقایسه آن ها را ترجیح می دهد. در این رابطه ما مقصریم چون به جای این که این روایات را درست مطرح کنیم تا جوانانی که به دنبال حقایق باطنی دین هستند به سرچشمه ی دین منتقل شوند و راه را درست بروند، از موضوعاتی این چنین مهم به راحتی عبور می کنیم و از اسلام نابی که روایاتمان به ما گوشزد می کنند خود را محروم می نماییم یا خیلی سطحی با آن ها برخورد می کنیم و ولایت بازی در می آوریم. بیایید راهی پیدا کنیم که بتوانیم از این روایات درست استفاده نمائیم و فکر می کنم بدون آن که مطالب را سطحی کنیم، جامعه ی دینی آمادگی شنیدنش را دارد. در ابتدا یک مقدار کار مشکل است که بتوانیم جوانب مسئله را یکی بعد از دیگری طرح کنیم ولی شدنی است.

خشوع، عامل پذیرش ولایت

در راستای انتقال به ظرائف قرآن و توجه به این امر که ولایت امام معصوم از آن ظرایفی است که همه به عمق آن دست نمی یابند، حضرت به قرآن استناد کردند که می فرماید: «وَاستَعِینُواْ بالصَّبْرِ وَالصَّلاَهِ وَاِنَّهَا لَکبِیرَهٌ اِلاَّ عَلَی الْخَاشعِینَ»(۷۲) به صبر و صلاه استعانت جویید و آن سنگین است مگر برای خاشعین. و روشن نمودند قرآن، نماز را سنگین می داند و همه نمی توانند آن را درک کنند و فرمودند از این جهت اقامه ی صلاه، ولایت من است که همه نتوانستند آن را بپذیرند وگرنه نماز معمولی را که همه ی مسلمین انجام می دهند. پس هرکس به همان اندازه که در مقابل حکم خدا خاشع بود توانست ولایت حضرت را بپذیرد و با تمام وجود رسومات قومیت و قبیله گرایی را زیر پا گذاشت و امروز هم شیعه ی واقعی کسی است که ماوراء هر ذهنیت و خط و گروه، در مقابل حکم خدا خاشع باشد تا بتواند ولایت ائمه(ع) را بپذیرد و از لوازم آن بهره مند شود.
این که می شنوید فلانی راه جلویش باز شد و توانست حقایق را ببیند و راه درست را انتخاب کند، رمز و رازش در همین «خشوع» است، چون در مقابل حق خاشع بوده و چیز دیگری را برای خود عمده نکرده است. نمونه اش حضرت امام خمینی«رضوان الله تعالی علیه» بود. وقتی تشخیص دادند وظیفه این است که باید در مقابل انحرافات اعتراض کنند و نگذارند نظام شاهنشاهی احکام اسلام را زیر پا بگذارد، یک قدم هم کوتاه نیامدند. در عالَمِ خشوع در مقابل حق دیگر آدم دلواپس این نیست که بعداً چه می شود چون مدیریت را به عهده ی خدا می گذارد و او بهترین مدیر است.
گاهی تعلقی را از اول پذیرفته ایم و همین موجب می شود تا در مقابل حق خاشع نباشیم و در ظلمت قرار بگیریم و هرگز در ذیل ولایت امیرالمومنین(ع) وارد نشویم. وقتی رسیدیم به این که شرط پذیرش ولایت حضرت، خشوع در مقابل حکم خدا است سعی می کنیم موانع خشوع را برطرف کنیم تا از نور ولایت محروم نگردیم. ما هر بزرگی را دیدیم که به جایی رسید به جهت آن بود که از ابتدا قلب خود را در مقابل حق خاشع نمود. همیشه برای بنده مهم بوده که راز این همه توفیق فلان انسان بزرگ چیست، نه تلاش فوق العاده ای داشته و نه علم فوق العاده ای، ولی توفیقاتش فراوان است. بعد متوجه شده ام همین که حق را شناخته دیگر بدون هیچ سستی و توجیهی آن را پذیرفته است، دیگر این که «این آقا بدش می آید و آن دیگری خوشش می آید» و یا «چون ما جزء این گروه هستیم، شان ما نیست که این کار را بکنیم» این حرف ها را کنار گذاشته است. چون همین تعلقات است که انسان را از نور ولایت امیرالمومنین(ع) محروم می کند. ولایتی که امیرالمومنین(ع) می فرمایند: اگر کسی از آن خارج شود، «عَنِ الصّراطِ لَناکِبُون» از مسیر مستقیمِ به سوی خدا منحرف شده است.(۷۳) باید از خود پرسید؛ این چه ولایتی است که این قدر کارساز و جهت دهنده است؟

تناقضات

اهل سنت به واقع دنبال خوبی هایی هستند که اصالتاً مخصوص امیرالمومنین(ع) است. ولی معاویه برنامه ی گسترده ای ریخت تا همه ی فضائلی را که رسول خدا(ص) در مورد حضرت علی(ع) فرموده اند با حدیث سازی برای خلفا جعل کند و لذا امروز اهل سنت به اعتبار آن احادیث به خلفا ارادت می ورزند. واقعاً امروز یک جوان سنی جهت پیداکردن حق در زحمت است مگر این که بتواند تناقضاتی را که بین اعمال خلفا هست با آن فضائلی که به آن ها نسبت داده اند پیدا کند و مقایسه ای بین تناقضاتی که در کتاب های خودشان نسبت به خلفا هست انجام دهد تا مسئله برایش روشن شود. یعنی همان کاری را که علامه ی امینی«رحمه الله علیه» در کتاب شریف «الغدیر» انجام داد. اگر این جوان واقعاً خاشع و دقیق باشد می تواند به حقیقت برسد. مثلاً در بین اهل سنت یک روایت داریم که رسول خدا(ص) فرموده اند: جبرائیل بارها بر من نازل شد و گفت محمد(ص)؛ ابابکر را خلیفه ی خودت قرار بده. یک محقق خاشع، برایش سوال پیش می آید که اگر چنین روایتی در دست مسلمانان بوده چرا در سقیفه این قدر بحث شد که چه کسی خلیفه ی رسول خدا(ص) باشد؟ و چرا ابابکر در آخر عمر می گفت: «دوست می داشتم که از رسول خدا می پرسیدم که امر (خلافت) مال کیست تا کسی با او نزاع نمی کرد»؟(۷۴) این ها نشان می دهد که آن روایت و امثال آن را معاویه ساخته وآن وقت که سقیفه تشکیل شد مطرح نبوده است. کمی تحقیق و دقت و خشوع نیاز است. جالب است که بعضی از محققان اهل سنت، حتی امثال ابن تیمیه می گویند؛ کلیه ی روایاتی که معاویه در رابطه با فضیلت خلفاء ساخته است، دروغ است. حتی چنین آدمی هم می فهمد که کار خیلی خراب است. یک جوان اهل سنت می بیند در روایات خود دارند که بهشت با تمام حوری هایش منتظر عثمان است، همین جوان می بیند که عثمان صحابه های بسیار محترم پیامبر امثال عمار یاسر را آن قدر کتک زد که شکمش پاره شد. و یا اباذر را به ربذه تبعید کرد و او همان جا در بیابان رحلت کرد. آیا آن جوان به تناقض نمی افتد و آیا وظیفه ی آن جوان هست که تحقیق کند و ببیند کجای کار خراب است؟ اگر انسان در مقابل حق خاشع باشد و تعصب به خرج ندهد موضوع برایش روشن می شود و دریچه ی حقیقت جلوی او گشوده می گردد. مگر عثمان اباذر را تبعید نکرد؟ از آن طرف مگر در روایات خودشان ندارند که رسول خدا(ص) فرمودند: آسمان بر راستگوتر از اباذر سایه نیفکند؟ اگر انسان در مقابل حق خاشع شود مسئله برایش روشن می شود، وگرنه از ولایت امیرالمومنین(ع) محروم می شود.
با این که برای امثال مولوی و محی الدین بن عربی از آن جهت که خط فکریشان را از امیرالمومنین(ع) گرفته اند ارزش قائلیم، ولی از آن جهت که در روایاتی که به آن ها رسیده تحقیق لازم را نکرده اند و نتوانسته اند از خلفا عبور کنند، از کوتاهی آن ها نمی گذریم. به قول آیت الله جوادی«حفظه الله تعالی» فکر مولوی فکر شیعه است ولی ضعف های او در جای خودش قابل اغماض نیست و تحقیق کاملی در مورد خلفا نداشته و در این جا آن خشوع لازم را نکرده است. خشوع در مقابل حق این است که هرجا بی دلیل چیزی را پذیرفتیم، به ضعف خود اقرار کنیم. گاهی می گوئید چرا با این که زحمت می کشیم نتیجه ای نمی گیریم؟ اشکال را در آن جایی پیدا کنیم که خشوع را به تمام معنا انجام نمی دهیم، آن وقت به راهی که امیرالمومنین(ع) ولایت آن را به عهده دارند نمی رسیم. باید منیت وسط نباشد، گروه و طایفه وسط نباشد. واقعاً اگر در مقابل حق خاشع باشیم به امیرالمومنین (ع)خواهیم رسید. ما معتقدیم این که بعضی عزیزان آن طور که باید و شاید نتیجه نمی گیرند به جهت عدم خشوعی است که در مقابل حق دارند. نترسید، چشم خود را باز کنید و خودتان را درست وارد خشوع نمایید؛ اولین قدم در خشوع آن است که آن جایی که اشتباه کردید بگویید اشتباه کردم. انسان به همسر یا فرزندش بگوید اشتباه کردم، حق با تو بود، این گرایش به حق، انسان را نزد امیرالمومنین(ع) می کشاند. فرمودند: در جهان اسلام همه نبوت پیامبر(ص) را پذیرفته اند ولی به جهت عدم خشوع در مقابل حق، در ولایت به مشکل افتادند.
همین طور که در جلسه ی قبل عرض شد حضرت بنا دارند همچنان زاویه هایی را باز کنند تا مشخص بشود واقعاً ولایت امیرالمومنین(ع) به چه معنا است و چنین اعتقادی به کجا وصل است و این نورانیت چه نورانیتی است؟ در ادامه در جواب سوال حضرت سلمان و اباذر می فرمایند: «وَ قَالَ اللَّهُ تَعَالَی فِی مَوْضِعٍ آخَرَ فِی کتَابِهِ الْعَزِیزِ فِی نُبُوَّهِ مُحَمَّدٍ(ص) وَ فِی وَلَایتِی، فَقَالَ عَزَّ وَ جَلَّ؛ «وَ بِئْرٍ مُعَطَّلَهٍ وَ قَصْرٍ مَشِیدٍ»(۷۵) و خداوند در جای دیگر در کتاب عزیزش درباره ی نبوت محمد(ص) و ولایت من می گوید: و چاه ترک شده، و قصر برافراشته «فَالْقَصْرُ مُحَمَّدٌ(ص) وَ الْبِئْرُ الْمُعَطَّلَهُ وَلَایتِی عَطَّلُوهَا وَ جَحدُوهَا» پس قصر محمد(ص) است و چاه رهاشده، ولایت من است که آن را رها کردند و به مخالفت با آن برخاستند. در حالی که «وَ مَنْ لَمْ یقِرَّ بِوَلَایتِی لَمْ ینْفَعْهُ الْاِقْرَارُ بِنُبُوَّهِ مُحَمَّدٍ(ص) اِلَّا اَنَّهُمَا مَقْرُونَانِ» هرکس اقرار به ولایت من نداشته باشد، اقرار به نبوت پیامبر(ص) برای او سودی نخواهد داشت، زیرا این دو، قرین و همراهند. حضرت تاکید دارند اگر کسی بخواهد از نبوت نبی استفاده کند باید از ولایت من استفاده کند و بعد موضوع جدایی ناپذیری آن دو را متذکر می شوند که در حدیث ثقلین، رسول خدا(ص) به آن اشاره فرمودند که؛ «فَاِنَهُمَا لَنْ یفْتَرِقَا اَبَدَا» هرگز آن دو از هم جدا نمی شوند. پس اگر آن ها را از هم جدا کردید از هیچ کدام بهره مند نمی شوید. به این معنی که نه ولایتِ جدا شده از قرآن، ولایت است و نه قرآن جداشده از اهل البیت و عترت پیامبر(ع)، قرآن است. مثل جداشدن اکسیژن و هیدروژن موجود در آب است، اگر این دو عنصر در ملکول آب از هم جدا شدند دیگر هیچ کدام خاصیتی از آب را به همراه ندارند و دو عنصر آتش زا هستند.
حضرت پس از آن که به جدایی ناپذیری آن دو تاکید کردند می فرمایند: «وَ ذَلِک اَنَّ النَّبِی(ص) نَبِی مُرْسلٌ وَ هُوَ اِمامُ الْخَلْقِ» پیامبری که به طرف ما آمده است نمونه و الگویی است تا مردم به کمک او راه خود را پیدا کنند، او امام خلق است. «وَ عَلِی مِنْ بَعْدِهِ اِمَامُ الْخَلْقِ وَ وَصی محمّد(ص)» و علی(ع) بعد از او پیشوای مردم و وصی محمد(ص) است. همچنان که پیامبر(ص) فرمودند: «اَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَهِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی اِلَّا اَنَّهُ لَا نَبِی بَعْدِی» منزلت تو ای علی نسبت به من مثل منزلت هارون است نسبت به موسی، با این تفاوت که بعد از من پیامبری نیست.
حضرت در این فراز ذهن ها را متوجه نیاز انسان به نمونه ی عینی دینداری یعنی «امام الخلق» کرده و می فرمایند اگر رسول خدا(ص) از جهتی پیامبر مرسل اند، از جهت دیگر امام خلق اند و علی(ع) هم بعد از او جنبه ی «امام خلق»بودن را به عهده دارد و به این اعتبار وصی محمد(ص) است.
عنایت دارید که امیرالمومنین(ع) به سخنی از پیامبرخدا(ص) استناد می فرمایند که عموم علماء اهل سنت آن را معتبر می دانند و علامه ی امینی«رحمه الله علیه» تمام مستندات آن را در الغدیر نقل فرموده است. رسول خدا(ص) حدیث غدیر را در جمع مسلمانان که از حج برمی گشتند فرمودند تا در تاریخ بماند. حدیث منزلت را نیز در زمانی که مسلمانان آماده رفتن به جنگ تبوک بودند؛فرمودند. حضرت محمد(ص) بر خلاف همیشه که وقتی به جنگ و جهاد می رفتند و ابن امّ مکتوم را که نابینا بود جهت رتق و فتق امور در مدینه به جای خود می گذاشتند و همه ی نیروهای رزمی را با خود می بردند، در جریان جنگ تبوک، امیرالمومنین(ع) را به عنوان جانشین خود در مدینه گذاشتند. چون احتمال این که خودشان و عده ی زیادی از رزمندگان کشته شوند می رفت و لازم بود علی(ع) در مدینه به عنوان رهبر آینده ی جامعه ی اسلامی باقی بمانند. این کار از آن جهت برای همگان عجیب بود که می دانستند سردار بزرگی مثل امیرالمومنین علی(ع) را که به خوبی می توانستند در این جنگ مفید باشند با خود نبردند. مردم ضعیف الایمان و منافقان شروع به فتنه گری کردند و موضوع را وارونه نشان دادند که پیامبر(ص) طایفه بازی کرده و داماد خود را در مدینه نگه داشته و همه ی جوانان ما را برای کشتن با خود برده، یک جوّ بدی ساختند. امیرالمومنین(ع) که همواره طالب جهاد با کفار بودند و به احترام رسول خدا(ص) حاضر شدند در مدینه بمانند خود را به محلی که در بیرون مدینه، رزمندگان جهت حرکت اردو زده بودند رساندند، همین که رزمندگان دیدند امیرالمومنین(ع) از مدینه به اردوگاه خدمت رسول خدا(ص)، آمدند همه دور حضرت را گرفتند ببینند چه شده است. حضرت علی(ع) در حالی که اشک در چشمانشان بود از این که همراه رسول خدا(ص) در این جنگ نیستند، جریان داخل مدینه را گزارش دادند و تقاضا کردند اجازه دهند همراه پیامبر(ص) باشند و مسئولیت اداره ی مدینه را به کس دیگری بسپارند. این جاست که رسول خدا(ص) از راز مهمی پرده برداشتند که؛ «امّا تَرْضی اَن تکون مِنی بِمَنْزِلَهِ هَارُونَ مِنْ مُوسی اِلَّا اَنَّهُ لَا نَبِی بَعدِی»(۷۶) آیا راضی نیستی که منزلت تو نسبت به من همانند منزلت هارون نسبت به موسی باشد با این تفاوت که بعد از من پیامبری نیست. با توجه به این که در آن محل جمع بسیاری از مسلمانان حضور داشتند این حدیث با سندهای بسیار در متون اهل سنت باقی ماند. آن قدر نزدیکی جریان پیامبر(ص) به علی(ع) زیاد است که حضرت موسی(ع) وقتی به میقات رفتند، حضرت هارون(ع) را به جای خود گذاشتند که قرآن در این رابطه می فرماید: «وَقَالَ مُوسَی لاَخِیهِ هَارُونَ اخْلُفْنِی فِی قَوْمِی»؛(۷۷) و گفت موسی، برادرش هارون را که تو در بین قوم من جانشین من باش.
این که در آخر روایت هست «الاّ انّهُ لا نَبی بَعدی» مگر این که بعد از من پیامبری تمام می شود، نشان می دهد تنها تفاوت بین حضرت هارون(ع) و حضرت علی(ع) در همین است که بعد از حضرت رسول(ص) پیامبری نمی آید و تمام مقاماتی که برای حضرت هارون(ع) نسبت به حضرت موسی(ع) هست برای علی(ع) نسبت به پیامبر(ص) هست و اگر استثناء دیگری بود همان طور که آن موضوع را استثناء کردند، آن مقام را هم استثناء می کردند و لذا هر مقامی که در قرآن برای هارون(ع) ذکر شده باید برای حضرت علی(ع) قائل بود.
وقتی وجود مقدس امیرالمومنین(ع) می فرمایند: من «بئر معطله ام»؛ می خواهند روشن کنند براساس روایتی که رسول خدا(ص) جایگاه مرا جانشینی خود تعیین کردند، مَثَل من مَثَل چاهی است که رهایش کردند و از آب گوارای آن بهره نمی گیرند و از امامی که باید به جهت مقام نورانی اش، حیات دینی خود را تغذیه می کردند فاصله گرفتند. وقتی پیامبر(ص) جایگاه علی(ع) را در رابطه با خلافت خود تعیین می کنند در واقع دارند چشم ها و فکرها را متوجه ی ذاتی می کنند که می تواند با ارتباط با حقایق نوری، مردم را به چشمه های نور متصل کند.
در ادامه ی روایت برای این که توجه ها به یک فرد محدود نشود و معلوم شود نوری که در امیرالمومنین(ع) است حقیقتی است که در جمال همه ی ائمه ی معصومین(ع) موجود است. می فرمایند: «وَ اَوَّلُنَا مُحَمَّدٌ(ص) وَ اَوْسَطُنَا مُحَمَّدٌ(ص) وَ آخِرُنَا مُحَمَّدٌ(ص)»(۷۸) اول ما و اوسط ما و آخر ما محمد(ص) است. «فَمَنِ استَکمَلَ مَعْرِفَتِی فَهُوَ عَلَی الدِّینِ الْقَیمِ» پس هرکس معرفت مرا کامل داشته باشد او بر دین قیم قرار دارد، که اشاره است به آخر آیه ی ۵ سوره ی بینه که فرمود: «وَ ذلِک دِینُ الْقَیمَهِ» یعنی آن دین پایدار که تحت تاثیر وساوس شیطان، منحرف نمی شود و مومنِ به خود را تا سرچشمه ی سعادت جلو می برد و هر روز بر نور وجودی او می افزاید، این دین است با این خصوصیات و برای این که قلب ها را نسبت به آن محکم کنند شواهدی را از قرآن و سخن رسول خدا(ص) اظهار می دارند تا معلوم شود بر اساس کدام حقیقت نورانی باید ولایت علی(ع) را بپذیریم.
خدایا به حقیقت این خانواده ما را مفتخر به معرفتی بگردان که در آن معرفت قلب ما مفتخر به کشف نورانیت این خانواده بگردد.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

جایگاه تکوینی امامت مسلمین

حضرت امیرالمومنین(ع) پس از نقل قضیه برگشت دادن ابابکر، می فرمایند: «یا سَلْمَانُ وَ یا جُندَبُ! قَالَا لَبَّیک یا اَخَا رَسُولِ اللَّهِ. قَالَ(ع) مَنْ لَا یصْلُحُ لِحَمْلِ صَحِیفَهٍ یوَدِّیهَا عَنْ رَسُولِ اللَّهِ(ص) کیفَ یصْلُحُ لِلْاِمَامَهِ؟»؛ ای سلمان و ای اباذر! گفتند: بفرمائید ای برادر رسول خدا! حضرت(ع) فرمودند: حال فکر کنید کسی که صلاحیت آن را ندارد که چند آیه را از جانب پیامبر(ص) به مردم برساند، چگونه جهت امامت امت صلاحیت دارد؟
آنچه در جهان اسلام مورد غفلت قرار گرفته این است که گمان نمی کنند عده ای خاص به جهت نورانیت قدسی که دارند مامور کلی هدایت بشرند و این ماموریت آن چنان نیست که کسی خودش بتواند برای خودش به وجود آورد و یا خودش را ظِلّ الله بداند. غفلت از جنبه ی قدسی اهل البیت(ع) بود که عثمان بیت المال را به اقوام خود می بخشید و وقتی از او سوال کردند چرا این طور می کنی گفت مگر پیغمبر بیت المال را به اهل البیتش نمی داد؟ مگر آیه نیامده انفال را باید به «ذی القربی» داد، من می خواهم به جای ذی القربای پیامبر به ذی القربای خودم بدهم. فکر کرد هرکس می تواند حاکم جامعه ی اسلامی باشد و سهمی از غنائم از آنِ اهل البیت حاکم جامعه ی اسلامی است. آری وقتی امامِ معصوم حاکم باشد سهمی از غنائم برای کسانی است که عین اسلامند تا دستشان باز باشد و بتوانند جهان اسلام را تغذیه کنند. حالا شما فقط جای حاکمی را که دارای نورانیت قدسی است با حاکم معمولی عوض کنید و بخواهید آن احکام را اجراء نمائید، تماشا کنید چه فاجعه ای پیش می آید! مگر نداریم که اگر کسی با حاکم بیعت نکند حکمش قتل است؟ آری این در وقتی است که امام معصوم حاکم باشد، در صدر اسلام یک جابجایی کوچک انجام دادند و به جای علی(ع) ابابکر را حاکم کردند و گفتند حکم علی(ع) که می خواهد با خلیفه بیعت نکند طبق حکم اسلام قتل است. اگر زهرا(س) به میدان نیامده بودند علی(ع) را کشته بودند.
ما باید برسیم به این نکته که خداوند شرایطی در این عالم قرار داده تا حقایق نوری عالم قدس در جمال انسان های خاص ظاهر شود و مدیریت عالم و آدم را به دست گیرند. حضرت می فرمایند کسی که اینقدر به پیامبر(ص) از نظر نوری نزدیک نیست که چند آیه را از طرف او به مردم ابلاغ کند، چطور می تواند مدیریت جامعه را به عهده بگیرد؟ موضوع یگانه بودن حقیقت نوری اهل البیت(ع) با رسول خدا(ص) معارف ارزنده ای را در خود دارد، که ان شاءالله در جلسه ی آینده به آن می پردازیم.
خدایا به خود اهل البیت(ع) ما را از انوار هدایت خاصه ی باطنیه ی آن ها محروم مگردان.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

جلسه ی هشتم: ربط اعتبارات دین با حقایق

بسم الله الرحمن الرحیم

بحث در رابطه با حقیقت نوری اهل البیت(ع) و به خصوص امیرالمومنین(ع) بود، آنچه عزیزان باید در این نوع روایات دنبال کنند این است که متوجه جهت باطنی مقام اهل البیت(ع) شوند. خیلی فرق است بین این که با این نوع روایات در سطح عادی برخورد شود یا این که سعی کنیم در سطح خودش به آن ها بنگریم. به جای این که مطلب را آن قدر پائین بیاوریم که دیگر چیزی از آن نماند، دستمان را به آن ها بدهیم و بالا برویم تا حقیقت جدیدی از معارف الهی بر قلب ما منکشف بشود و این کار مشکلی است. چون همان طور که در متن روایت ملاحظه فرمودید حضرت امیرالمومنین(ع) خود را «بئر معطله» یعنی چاهی دانستند که ترک شده است، به این معنی که مقام حضرت در افقی است که فرهنگ عمومی نمی تواند آن را درک کند. مثل موضوع مهدویت که ظرفیت جهان اسلام هنوز در این حدّ نیست که مهدویتی را درک کند که متوجه امام زمانی حی و حاضر است. آن هایی هم که مثل شیعه مهدویت حی و حاضر را می فهمند آنقدر مطلب را پائین می آورند که با حقیقت خود بسیار فاصله پیدا می کند. وقتی در روز پانزده شعبان می نویسند «مهدی جان تولدت مبارک» معلوم است موضوع را چقدر کاهش داده اند و جامعه را از توجه به معارف بلندی که باید به دست آورد محروم کرده اند. با توجه به این امور است که نباید اصرار داشت همه در فهم مقام نوری آن ذوات مقدس تا آخر بیایند. خود اهل البیت(ع) هم سیره شان آن بود که اگر اصحاب خاص از آن مقام می پرسیدند، برایشان روشن می کردند تا وقتش برسد و موضوع عمومی تر شود. نمونه اش این که جناب سلمان و اباذر یعنی دو نفر که از اصحاب سرّ پیامبر(ص) هستند آمده اند و به وجود مقدس امیرالمومنین(ع) رجوع کردند تا حضرت موضوع حقیقت نوری خود را برای آن ها بیان فرمایند و حضرت هم چون آن ها را شایسته دیدند نکاتی را مطرح فرمودند. توجه داشته باشید اگر این روایت در دست عوام افتاد و کوچه و بازاری شد به همان سرنوشتی دچار می شود که فرهنگ متعالی مهدویت دچار شد. و عملاً طوری خواهد شد که بیشتر به جای این که مردم به آن نزدیک شوند از آن فرار می کنند و طوری آن را برداشت می کنند که غیر قابل قبول خواهد بود.
در دعاها و زیارت ها داریم که جنگل ها به وجود مقدس اهل البیت(ع) موجود است.(۹۰) حال اگر این سخن را با مردمی در میان گذاشتیم که معرفتشان از ائمه(ع) در حدّی است که آن ها را آدم های خوب می دانند که چون فرزند پیامبر(ص) می باشند قابل احترام اند، نه تنها چنین مقامی را برای آن ها نمی پذیرند حتی به عقل گوینده شک می کنند. البته به نظر بنده درست تشخیص داده اند که طرف عقل ندارد ولی نه به جهت این که این روایت غلط است بلکه به جهت آن که بدون روشن کردن مبانی موضوع، چنین موضوع مهمی را طرح کرده است. برای فهم این نوع روایات سلمان و ابوذر باید در میدان باشند که آمادگی فوق العاده دارند. به همین جهت با فرهنگ و ادب خاصی با حضرت امیرالمومنین(ع) برخورد می کنند که بیشتر به نوعی معاشقه شبیه است. یک کلمه حضرت می فرمایند؛ ای جندب! ای سلمان! در جواب آن حضرت اظهار می دارند: لبیک یا اَخَا رسول الله. این نشان می دهد رابطه ی آن ها با حضرت فوق رابطه ی معلم و شاگردی است، رابطه ی مرید و مرادی است به طوری که آن حضرت را حقیقت برتر خود می دانند.

یک حقیقت با دو ظهور

بعد از آن که حضرت ذهن ها را متوجه این امر نمودند که مقام اهل البیت(ع) هیچ گونه جدایی با حضرت محمد(ص) ندارد و سراسرِ وجود حضرت محمد(ص) است که در آن ها ظاهر شده و پس از آن که فرمودند: هرکس در شناخت و معرفت من کامل گردد بر دین قیم است، می فرماید: «کنْتُ اَنَا وَ مُحَمَّدٌ نُوراً وَاحِداً مِنْ نُورِ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ»؛ من و محمد یک نور واحد بودیم از نور خدای عزّ و جلّ. اگر کسی جرات کند و در این موضوع فکر نماید مسلّماً دریچه ای بزرگ از معارف برای او باز می شود. همان طور که وقتی شما در کودکی متوجه ی وجود خداوند شدید با دریچه ا ی از معرفت روبه رو شدید که همچنان حقایق بزرگی را برای شما باز می کند، خدایی را که اول قبول کردید خدای خالق بود، ولی چون وارد معرفت درستی شدید بحمدالله آمد و آمد و آمد تا به لطف الهی به جایی رسیدید که می توانید تصدیق کنید «کُلُ شَیئِ هَالِکٌ اِلاّ وَجْهُهُ»؛ هر چیزی در هلاکت است مگر وَجه خداوند، رسیده اید به این که جز وجه «الله» در عالم نیست. این به جهت آن است که درست شروع کردید و لذا هر چه جلو آمدید آن معرفت شکوفاتر شد و هر اندازه قلب شما آمادگی بیشتر پیدا کرد آن حقیقتِ متعالی بیشتر برای شما ظهور کرد. در مورد نظر به حقیقت نوری اهل البیت(ع) هم موضوع همان طور است که اگر باب بحث درست باز شود افق بسیار ارزشمندی را در جلو خود می یابیم که ذات اصلی حضرت مولی الموحدین(ع) و رسول خدا(ص) یک نور بودند و آن نور نیز از نور خداوند بود. پس باید از آن منظر به آن ها نگریست که تجلی نور خداوند اند و در حرکات و گفتار خود نور پروردگار عالم را به نمایش می گذارند و ما نیز باید ماوراء حرکات و گفتار آن ها با توجه دادن نفس ناطقه به آن نور، جان خود را با نور خداوند مرتبط کنیم.
سپس حضرت می فرمایند: «فاَمَرَ اللَّهُ تَبارَک وَ تَعالَی ذَلِک النُّورَ اَنْ یشَقَّ فَقالَ لِلنِّصفِ کنْ مُحَمَّداً وَ قالَ لِلنِّصفِ کنْ عَلِیاً فَمِنْهَا قالَ رَسولُ اللَّهِ(ص): «عَلِی مِنِّی وَ اَنَا مِنْ عَلِی وَ لَا یوَدِّی عَنِّی اِلَّا عَلِی» پس خداوند به نصف آن نور امر فرمود «محمد» باش و به نصف دیگر فرمود: «علی» باش پس براین اساس رسول خدا(ص) فرمود: «علی از من است و من از علی و ادا نمی کند امر مرا مگر علی». راستی چگونه باید با چنین موضوعی برخورد کنیم؟ آیا باید سرسری بگذریم یا در آن تدبّر نمائیم؟ همان طور که وقتی متوجه می شویم خداوند خالق عالم است باید در آن تدبّر کنیم که اگر خداوند خالق است جای مخلوق در هستی کجا است؟ چون اگر یک مخلوق داشته باشیم و یک خالق که خدا محدود می شود و اگر خداوند محدود باشد که دیگر خدا نیست. ملاحظه می کنید که اگر در موضوع تدبّر کنیم آرام آرام می رسیم به این که مخلوق بودن به معنی تجلی نور خالق است نه این که خالق و مخلوق دو موجود مستقل باشند و لذا اقرار می کنی «لَمْ یلِدْ وَلَمْ یولَدْ»؛ یعنی رابطه ی خدا با مخلوقاتش مثل رابطه ی مادر و فرزند نیست و همین طور با ادامه ی مطلب معارف شما زیاد و زیادتر می شود. وقتی در این فکر فرو رفتیم که حضرت می فرمایند یک نوری بوده اند که دو نصف شده اند، به چه نحوی دو نصف شده اند؟ به تجلی یا به حقیقت؟ به حقیقت که یکی هستند. اساساً در عالم مجردات دو موجود در کنار همدیگر معنی نمی دهد، پس معلوم است این دونصف شدن در ظهور است و یک حقیقت اند که در ظهور مختلف اند. همان طور که قبلاً فرمودند: «اَوَّلُنَا مُحَمَّدٌ وَ آخِرُنَا مُحَمَّدٌ وَ اَوْسطُنَا مُحَمَّدٌ» پس این نصف بودن طوری است که در عین ظهورات مختلف، هر چه در این نصف می بینی در آن دیگری نیز مشاهده می کنی. همان طور که ما معتقدیم چهار ملک مقرب داریم، مسلّم نمی شود آن چهار ملک در عَرْض یکدیگر باشند. حال وقتی در فکر فرو رفتیم که نمی شود این چهارتا پهلوی هم باشند، متوجه می شویم که آن ها یک حقیقت اند که براساس ظرفیتِ قابل، تجلیات متعدد دارند. اگر احوالات انسان آمادگی پذیرش نور جبرائیلی را داشت، جبرائیل(ع) بر او تجلی می کند، حال اگر احوالات میکائیلی داشت، نور میکائیل(ع) بر او تجلی می کند. توجه به این معارف همه در یک فکرکردن خوابیده است. شما می گویی من بینا و شنوا و گویا هستم. آیا به این معنا است که شما و این قوا در کنار همدیگر هستید؟ یا یک شخص واحد است که گویا و شنوا است، منتها گوش را آماده می بیند، قوه ی شنوایی اش تجلی می کند و شنوایی به صحنه می آید، این جا «مَن» است که در موطن شنوایی، شنوا و در موطن بینایی، بینا است. در همه ی این احوالات یک «من» است که دارای تجلیات مختلف است، نه این که قوای ما در کنار همدیگر قرار داشته باشند. شنوایی غیر از گوش است و مربوط به نفس ناطقه ی انسان است، و نفس ناطقه شنوا است به این معنا که چنین قوایی در ذات انسان هست منتها به صورت جامع. حال اگر گوش آماده ی پذیرش بود قوه ی شنوایی جلوه می کند و اگر چشم آماده ی پذیرش بود قوه ی بینایی تجلی می کند. پس حقیقت نفس ناطقه در موطن خودش یک حقیقت است که براساس شرایط ظهور، به صورت های مختلف در قوای شنوایی یا بینایی و غیره ظهور می یابد. در مورد ملائکه مقرب نیز قضیه از همین قرار است که آن ها در موطن ملکوت به صورت جامع هستند و نه به صورت مجموع و در کنار همدیگر، پس همین که زمینه ی ظهور جبرائیل فراهم بود، حضرت جبرائیل(ع) ظهور می کند.
وقتی حضرت می فرمایند: من و محمد نور واحدی بودیم، از حقیقت بزرگی خبر می دهند و موضوع جامعیت آن مقام را گوشزد می کنند. وقتی می فرمایند: خداوند به آن نور واحد فرمود که نصف شود، موضوعِ زمینه های تجلی را به میان می آورند که چگونه زمینه ی ظهور نور محمدی(ص) در عالم فراهم می شود و چگونه زمینه ی ظهور نور علوی(ع) فراهم می گردد. بیشتر عرضم در رابطه با این نکته است که ملاحظه بفرمائید چگونه با یک جمله دریچه های معارف عالیه ای را می گشایند، حال در نظر بگیرید حاکمان ظالم با مشغول کردن ملت به امور سطحی چه بلایی بر سر مردم آوردند.
ظلمی که با غفلت از مبادی فرهنگی به شیعه می شود غیر از ظلمی است که چنگیزخان به ما کرد. طرح موضوعات سطحی، موجب به حجاب بردن حقیقت می شود در حالی که حقیقت خیلی بالاتر از آن است که به راحتی بتوان به آن دست یافت. ائمه(ع) با طرح چنین روایاتی می خواهند ما را به جاهایی ببرند که برای تصدیق آن باید قلب خود را آماده کنیم و لذا مخاطب آن هر کسی نیست. حضرت صادق(ع) به عبدالله جندب فرمودند عذاب خدا برای کسی که اسرار ما را فاش کند. فکر می کنم یکی از معانی افشای اسرار همین است که این نوع روایات را طوری بگوئیم که مردم نتوانند درک کنند و انکار نمایند.

حقیقت اعتبارات دینی

اولین مخلوق نور واحدی است که جامع همه ی کمالات الهی است، منتها در مقام مخلوقیت و این همان مقام خلیفه الله بودن است که حامل همه ی اسماء الهی است. حال که مخلوق اول تجلی می کند بنا به ظرفی که در آن تجلی می کند، در جمال ائمه(ع) متکثر می شود. حضرت فرمودند: «فَمِنْهَا قَالَ رَسُولُ اللَّهِ(ص): «عَلِی مِنِّی وَ اَنَا مِنْ عَلِی وَ لَا یوَدِّی عَنِّی اِلَّا عَلِی» براساس یگانه بودن در مقام نوری بود که رسول خدا(ص) فرمودند: علی از من است و من هم از علی و اداء نمی کند امور مرا مگر علی. پس آنچه در تشریع ظهور می یابد ریشه در حقیقت تکوینی دارد و به واقع امیرالمومنین(ع) با طرح این نکته ی اخیر ما را متوجه می کنند که آداب اولیاء الهی یک آداب قراردادی نیست و همه ی حرکات آن ها ریشه در حقیقت دارد. حتی اگر بنا است با هجرت رسول خدا(ص) از مکه، علی(ع) قرض های رسول خدا(ص) را اداء کند، باید چنین ماموریتی ریشه در حقیقت علی(ع) داشته باشد. همان طور که در قرآن داریم که «وَکانَ عَرْشُهُ عَلَی الْمَاء»(۹۱) یعنی پایه های عرش بر آب بود، معلوم است آن آب، آبی بوده که فوق عرش است و باطن عرش می باشد، آن آب تجلی کرده و عرش شده، و عرش که همان مقام اسماء الهی است تجلی کرده، کرسی شده و کرسی تجلی کرده، ارض شده و یکی از اعضاء ارض، این آبی است که ما با آن ارتباط داریم، این آب صورت آن حقیقت است و حکایتی از آن دارد و همین طور که این آبِ زمینی بدون هیچ رنگ و شکلی فقط هست، آن آب آسمانی مقام جامعیت اسماء الهی است که در عرش ظاهر می شود. عرشی که مقام تجلی چهار اسمِ «سُبْحان َاللّه وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ لَا اِلهَ اِلاَّ اللّهُ وَ اللّهُ اَکبَر» است. نور بی رنگ وقتی از منشور عبور کند هفت نور می شود، اگر آن نور غیبی که آبِ قبل از عرش است تجلی کند می شود چهار اسم که در تسبیحات اربعه هست. معلوم است که در آبِ فوق عرش، اسماء عالی الهی مستتر است به بی رنگی و اسماء عرشی در آن مقام فانی اند به این معنی آن آب باطن همه ی حقایق عالم است بدون آن که حقایق در آن مقام به صورت مجموع باشند. آن آب سمیع به معنی خاص نیست، در عین این که سمیع است. بصیر به معنی خاص نیست، در عین این که بصیر است. مثل نور بی رنگ که نور سبز به معنی خاص نیست در عین این که نور سبز با جامعیت با سایر نورها همه در نور بی رنگ هست و چون شش رنگ از نور بی رنگ جدا شود نور سبز می شود. در فیزیک هم خوانده اید که مثلاً اگر به شیشه ی زرد نور بی رنگ بتابد آن شیشه، شش نور را می گیرد و نور زرد را عبور می دهد و در نتیجه شما نور عبور کرده از آن شیشه را زرد می بینید.
آبی که ما در زمین با آن روبه رو هستیم واقعاً صورت آن آب است و اگر با این آب وضو بگیری صورت جانت از سیاهی های غفلت پاک می شود و لذا در حین وضو اظهار می دارید: «اَللّهُمَّ بَیض وَجهی» خدایا صورتم را روشن گردان تا روسفید شوم. می فرمایند باید حتماً آب وضو مطلق باشد. مطلق یعنی آزاد از هر بو و شکل و رنگ، تا صورت آن آبی باشد که عرش بر آن قرار دارد. این نشان می دهد هر اعتباری که در دین مطرح است ریشه در حقیقت دارد و هر دستوری که دین می دهد باطن دارد تا آنجا که ماموریت علی(ع) برای ادای قرض رسول خدا(ص) نیز ریشه در باطن حقیقت نوری آن حضرت دارد و باید در انجام امور نبی، حقیقتی در میان باشد که هیچ گونه دوگانگی با جان رسول خدا(ص) نداشته باشد.
تاکید بنده آن است که عزیزان متوجه باشند تمام دستورات دین همین گونه است که ریشه ی باطنی دارند. به عنوان مثال صله ی رحم که این قدر روی آن تاکید شده به جهت یک مسئله ی باطنی است. رسول خدا (ص) می فرمایند: «اَلرَّحِمُ شِجْنَهٌ مِنَ الرَّحْمن فَمَنْ وَصَلَها وَصَلهُ اللَّه وَ مَنْ قَطَعَها قَطَعَهُ اللَّه»(۹۲) رَحِم رشته ای از طرف خداوند است، هر که آن را پیوند دهد خدا او را پیوند دهد و هرکه آن را قطع کند خداوند رابطه ی خود را با او قطع می کند. ما تصور کرده ایم همین طوری قوم و خویش شده ایم، دستور می دهند دختر و پسر برای شروع زندگی باید صیغه بخوانند چون این صیغه منجر می شود تا حقیقت رَحِم که در عرش است در بین آن ها تجلی کند و آن دو به همدیگر محرم شوند. این که می گویند صیغه به صورت انشاء خوانده شود چون باید اراده ای تکوینی در میان باشد تا رابطه ای با عالم غیب و معنویت برقرار شود و این ظاهر به باطنی خاص متصل گردد. همان طور که وقتی یک کافر مسلمان می شود جانش به خدا - به عنوان یک واقعیت غیبی- متصل می گردد.

جایگاه امامت مسلمین

با توضیحاتی که عرض شد ان شاءالله سرّ این قضیه روشن گشت که چرا رسول خدا(ص) می فرمایند: «عَلِی مِنِّی وَ اَنَا مِنْ عَلِی وَ لَا یوَدِّی عَنِّی اِلَّا عَلِی»؛ علی از من است و من از علی، اداء نمی کند چیزی از من را مگر علی. همان طور که در جلسه ی قبل عرض شد پس از این نکته ی ظریف حضرت مولی الموحدین(ع) قضیه ی ابابکر و آیه ی برائت را مطرح می کنند تا یک نمونه در رابطه با یگانه بودن حقیقت خود با حضرت محمد(ص) بیاورند. چون وقتی که سوره برائت یا همان سوره توبه نازل شد و رسول خدا(ص) مامور شدند پیام آن را به مشرکین جزیرهالعرب برسانند که چهار ماه وقت دارند تا مسلمان شوند یا جزیرهالعرب را ترک کنند. رسول خدا(ص) ابابکر را جهت ابلاغ آیات مربوطه به سوی مشرکین که در موسم حج در مکه جمع بودند فرستادند. جبرائیل(ع) نازل شد که این ابلاغ یک قضیه ی ساده نیست، باید نور تو در صحنه باشد تا تشریع با تکوین هماهنگ گردد. خداوند ابتدا به رسول خدا(ص) دستور داده بود که این پیام را به مشرکان برسان. بعد با نزول جبرائیل(ع) یک نکته ای به موضوع اضافه شد مبنی بر این که این جا باید آن کسی که پیام را می رساند باطناً هم با ارائه ی این آیات دفع کفر بکند و امیرالمومنین(ع) مامور ابلاغ آیات شدند که بحث آن گذشت. عمده نتیجه ای است که امام الموحدین(ع) از چنین واقعه ای می گیرند و می فرمایند: «مَنْ لَا یصلُحُ لِحَمْلِ صَحِیفَهٍ یوَدِّیهَا عَنْ رَسُولِ اللَّهِ(ص) کیفَ یصْلُحُ لِلْاِمَامَهِ؟» کسی که در جایگاهی نیست که یک صحیفه و نوشته را حمل کند و حق آن را اداء نماید چطور شایسته است که از طرف رسول خدا(ص) امامت امت را به عهده بگیرد؟ حضرت با طرح این موضوع ذهن ها را متوجه جریان های باطنی عالم می کنند که امام امتی که بخواهد اسلام را به امت ارائه دهد باید از جنس نور محمد(ص) باشد و جایگاه امامتِ امت باید ریشه در تکوین داشته باشد و یک موضوع قراردادی نیست که با رای افراد محقق شود.
مشکل این جا است که فکر می کنیم همین طور که نماینده ی کلاس را دانش آموزان می توانند انتخاب کنند انتخاب امامت جهان اسلام را که باید در رابطه با حقایق عالم انجام گیرد، می توان به عهده ی مردم گذاشت. یکی از حجاب های بزرگی که انسان های این دوران به آن گرفتارند این است که در امور خود از رجوع به حقیقت غافل اند و لذا در همه ی امور رای مردم را به جای حقیقت می نشانند. حتی رادیو و تلویزیون بعضاً در رابطه با حق یا باطل بودن برنامه ای از مردم نظرخواهی می کند، اگر نظر مردم نسبت به آن برنامه مثبت بود آن را حمل بر حق بودن آن برنامه می کنند. در حالی که جایگاه نظر مردم در تعیین حق و باطل امور نیست، حق و باطل امور را خدا تعیین می کند. هر کاری ابتدا باید از مسیر دین الهی جایگاهش مشخص شود، اگر کاری از نظر دین حرام بود با نظر مردم حلال نمی شود. مشکل این جا آن است که فکر می کنند همه چیز اعتباری است و ارزش آن به اعتبار معتبِر است، مثلا می گویند از مردم بپرسیم به نظر شما نماز بخوانیم یا نخوانیم، بعد نتیجه بگیریم چون اکثراً می گویند نماز بخوانیم پس می خوانیم. در حالی که بنا به نظر قرآن نظر مردم نسبت به حق در ابتدایی که دین برای آن ها می آید مثبت نیست، به تعبیر قرآن: «بَلْ جَاءهُم بِالْحَقِّ وَاَکثَرُهُمْ لِلْحَقِّ کارِهُونَ» (۹۳)یعنی رسول خدا(ص) با مطالب حقی به سوی مردم آمد ولی اکثر مردم در ابتدای امر نسبت به آن مطالب و راهنمایی ها کراهت داشتند. بله بعضی از امور را خودِ دین به مردم رخصت داده است که با ابتکارات خودشان انجام دهند.
حضرت با طرح موضوعِ پیام رسانی به مشرکین می خواهند این نکته را گوشزد کنند که در مورد امامتِ امتِ اسلامی این حرف ها معنی نمی دهد که اکثریت یا جمع عقلا باید او را انتخاب کنند، بلکه موضوع به باطن عالم پیوسته است. این اولِ بحث است و اگر واقعاً روی آن کار بشود متوجه وجود سنن عظیمی در عالم در رابطه با رهبری امت می شویم، اولاً: دیگر به این راحتی اعتباریات دنیای امروز را در رابطه با تعیین حق و باطل بودن امور نمی پذیریم و مثل بعضی از روشنفکرهای شیعه با اصالت دادن به رای مردم در امر امامت جامعه، نمی گوئیم چون سقیفه رای مردم نبود قبول نداریم. این ها ابتدا دموکراسی به معنی غربی آن را پذیرفته اند و بر آن اساس نظر می دهند در حالی که مگر می شود هدایت امت به سوی حقیقتِ اسلام توسط کسی انجام بشود که هیچ ارتباطی با نور محمّدی(ص) ندارد؟ در بستر چنین حاکمیتی است که جامعه به سوی حقیقت سیر می کند و دیندارن در بستر صحیحی قرار می گیرند و جلو می روند. خارج از این بستر شما هزار بار قرآن را بخوانید و تفسیرش را مطالعه کنید، به نور آن که جان امام معصوم است متصل نمی گردید، عالِم به آن می شوید ولی به نور آن منور نمی گردید. این که شما می بینید تفسیرهایی مثل المیزان در راستای هدایت افراد موثرند چون مولف آن ابتدا دستش را در دست اهل البیت(ع) گذاشته و براساس نوری که آن ها نمایانده اند آیات را می نگرد و تفسیر می کند. واقعا باید اسم تفسیر المیزان را نور الثقلین بگذاریم چون آمده تمام روایات اهل البیت(ع) را در مورد هر آیه ای دیده و در جمع بندی و تدبّر در آیات و روایات سخن خود را ارائه داده که در واقع آن سخن منوّر به نور قرآن و نور اهل البیت(ع) است.
بحث بر سر آن است که چه کسی می تواند قرآن را بفهمد و براساس آن جهان بشری را مدیریت کند؟ حضرت با طرح موضوع حقیقت نوری خودشان و نبی اکرم(ص) موضوع را متوجه جایگاهی بالاتر از نظر مردم کردند. برای همین وقتی امام معصوم یا فرهنگ امام معصوم بر جامعه حاکم بود ملائکه هم کمک می کنند و عالم غیب در کنار عالم شهود قرار می گیرد و کارها جلو می رود. بحران جهان امروز به جهت آن نیست که مردم در امور خود فکر نکردند یا کم کار کردند، ریشه ی بحران در آن است که به عالم غیب و امکانات آن عالم متصل نبودند. آیا می توان پذیرفت که ملائکه به کمک مدیریتی بیایند که به امام زمان(عج) و اهل البیت(ع) پشت کرده است؟ می گویند روز به روز بحران جهان زیاد می شود، این خبرها ذهن را می برد به آن جا که چون نوری نبوی و علوی در صحنه مدیریت جهان نیست این مشکلات هست. مگر با نادیده گرفتن موضوع، مشکل حل می شود؟ نور نبی الله(ص) شریعت را به میدان می آورد و نور ولایت امامان(ع) با شناخت نور شریعت، جهان را براساس نبوت نبی الله(ص) مدیریت می کند.
حضرت در ادامه می فرمایند: «یا سَلْمانُ وَ یا جُندَبُ! فَاَنَا وَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) کنَّا نُوراً وَاحداً صَارَ رَسُولَ اللَّهِ(ص) مُحَمَّدٌ الْمُصطَفَی وَ صِرْتُ اَنَا وَصیهُ الْمُرْتَضی وَ صارَ مُحَمَّدٌ النَّاطِقَ وَ صِرْتُ اَنَا الصَّامِتَ»؛ من و رسول خدا(ص) یک نور بودیم آن نور جلوه ای کرد، یک پرتو آن حضرت محمد مصطفی(ص) شد و یک پرتو آن من شدم، وصِی مورد رضایت او، محمد(ص) ناطق شد و من صامت. همیشه یک حقیقت است که بنا به محل ظهور، متفاوت ظهور خواهد کرد. یک جا بنا به ظرفیت محلّ ظهور موسی وار بر فرعون می شورد و یک جا هارون وار در مقابل انحراف امت سکوت می کند تا زمان تذکر فرا رسد، چون هر دو یک حقیقت اند در جلوات مختلف. حضرت همین نکته را می فرمایند که من و رسول خدا(ص) در باطن یک نور واحد بودیم. این نور واحد بالاخره باید جلوه کند و حقیقت خود را بنمایاند در یک جلوه می شود آن شریعتی که پیامبر(ص) آوردند و آن جا که باید سکوت بشود، نور علی(ع) می شود. محی الدین بن عربی با این که به ظاهر سنی مذهب است می گوید اگر امیرالمومنین زودتر به دنیا می آمد امیرالمومنین پیغمبر می شد، یعنی در آن زمان باید یک پیغمبر به صحنه بیاید. آن نوری که می توانسته ماموریت نبوت را بگیرد می توانسته امیرالمومنین(ع) هم باشد، نه این که بخواهد بگوید امیرالمومنین(ع) بالاترند، اصلاً بالاتر و پائین تر مطرح نیست، آن حقیقت در آن زمان آماده ی گرفتن شریعت است و هر دوی آن نور می توانستند شریعت را بگیرند و چون در ظهورِ جسمانی حضرت محمد(ص) مقدم بودند، آن حضرت محل ظهور شریعت شدند. اگر این مطلب را درست شرح ندهیم حرف وَهابی ها ثابت می شود که پشت سر ما گفته اند که شیعیان می گویند بنا بوده امیرالمومنین پیامبر بشود ولی جبرائیل - نعوذ بالله - خیانت کرده و نبوت را به حضرت محمد(ص) داده است. چه موقع ما این حرف ها را گفته ایم، این را هم که محی الدین می گوید چیز دیگری است و نظر به مقام نوری نبی الله(ص) و امیرالمومنین(ع) دارد. در هر حال به جمله ی حضرت فکر کنید که می فرمایند ما نور واحدی بودیم که آن نور از یک جهت رسول الله(ص) شد و از یک جهت من وصی رسول الله (ص) شدم، یکی محمد(ص) شد و ناطق، و یکی من شدم و صامت.
خدا ان شاءالله به نور اهل البیت(ع) ما را متوجه حقیقت انوار این خاندان بگرداند.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

جلسه ی نهم: مقام نطق محمدی(ص) و صمت علوی(ع)

بسم الله الرّحمن الرّحیم

روایاتی که حقیقت نوری ذوات مقدس اهل البیت(ع) را مطرح می کنند نسبت به سایر روایات رویکرد و نگاه عمیق تری به عالم و آدم دارند. حضرت مولی الموحدین(ع) برای امثال سلمان و اباذر باب این نوع نگاه و رویکرد را باز کردند.
در ادامه ی روایت صحبت به اینجا رسید که حضرت فرمودند «یا سَلْمَانُ وَ یا جُنْدَبُ! فَاَنَا وَ رَسُولُ اللَّهِ(ص) کنَّا نُوراً وَاحِداً صَارَ رَسُولَ اللَّهِ(ص) مُحَمَّدٌ الْمُصْطَفَی وَ صِرْتُ اَنَا وَصِیهُ الْمُرْتَضَی»؛ در این فراز می خواهند ما را متوجه چگونگی وجه نوری خودشان و وجود مقدس پیامبر(ص) بکنند و می فرمایند ما نور واحدی بودیم که تجلی کرد و یک وجه آن رسول خدا محمد مصطفی(ص) شد و وجه دیگر آن من شدم، وصی مورد رضایت او. تاکید شد که توجه به این امر توجه به معرفت بزرگی است و واقعاً بدون چنین معارفی چگونه می توانیم با نور اولیاء الهی(ع) ارتباط برقرار کنیم و از انوار عالی آن ها بهره مند گردیم؟
نسبت نفس ناطقه ی شما به تن، نسبت یک نور مجرد با جسم است، نفس ناطقه دارای وجود نوری است و این طور نیست که یک جا باشد و یک جا نباشد. میز در جایی هست و در جایی نیست و همه ی پدیده های مادی چنین اند که حدّ دارند و اگر یک طرفش جلوی بنده قرار گرفت، آن طرفش با من فاصله دارد، چون مکان مند است و محدود به مکان خاصی است، مثل نور نیست که تجلی داشته باشد، بر عکس نفس ناطقه که محدود به مکان خاصی نیست که مثلاً اگر در پای من باشد، در دست من نباشد، این به جهت آن است که دارای وجود نوری است. مثل همه ی ملائکه. قرآن مقام حقیقی خود را به عنوان وجودی نوری معرفی می کند و می فرماید: «وَاتَّبَعُواْ النُّورَ الَّذِی اُنزِلَ مَعَهُ»؛(۹۴) پیروی کردند از نوری که خداوند همراه رسول خدا(ص) نازل کرد. حقیقت قرآن غیر از حروف و الفاظ آن است. آن چیزی که اگر آدم نفهمد نمی تواند به امامان(ع) و عالم اعلی توسل پیدا کند، غفلت از معنای نوری عالم است. غفلت از معنی نور خداوند در هستی موجب می شود که عالم را در حدّ پدیده های متکثر بپنداریم، در حالی که خداوند می فرماید: «اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْاَرْضِ»؛(۹۵) خداوند نور آسمان ها و زمین است. چطور اگر در دست شما حیاتِ نفس ناطقه نباشد مرده است؟ نورِ دست شما از نفس ناطقه ی شما است، به همین معنا نور آسمان ها و زمین از خداوند است. دست شما در حال حاضر حیات و تحرک دارد چون نور نفس ناطقه در آن هست، نور خداوند در دل عالم متجلی است اگر یک لحظه نورِ حضرت رب العالمین از عالَم گرفته شود نابود می شود. گفت:

اگر یک ذره را برگیری از جای
خلل یابد همه عالم سر و پای

چون هر چیز با نور پروردگار در جای خودش است و معنی دارد و هر کاری که منجر به خروج نور پروردگار از عالم شود، آن عالم دیگر معنایی نخواهد داشت تا بقایی داشته باشد. در بهار و تابستان نور به شکل خاصی می آید که در پائیز و زمستان آن طور ظهور نمی کند ولی در هر حال دائماً عالم در سیطره ی نور حق است. همان طور که نفس ناطقه ی شما تمام تن شما را در سیطره ی خود دارد و نور تن به جهت نور نفس ناطقه می باشد ولی نه به این معنی که نفس ناطقه روی تن و یا در درون آن باشد، بلکه چون دارای وجود نوری است ماوراء مکان مندی است. پائین ترین درجه ی نور، همین نوری است که ما در این دنیا به آن نور می گوئیم که نسبت به انوار معنوی چیزی به حساب نمی آید ولی شباهت هایی با آن ها دارد در حالی که انوار معنوی سراسر، حیات و علم اند. نفس ناطقه ی خود را با این نور مادی مقایسه کنید تا فاصله ی این نور را با انوار معنوی بشناسید. نفس ناطقه ی شما در همه جای تن شما هست، مثل نور اطاق که در همه جای اطاق هست، منتها نور نفس ناطقه با صفات حیات و علم در همه جای تن شما حاضر است و حضوری کامل و تمام دارد، ولی نور اتاق یک قسمتش این طرف اتاق است و یک قسمتش آن طرف اتاق بدون آن که دارای حیات و علم به آن صورتی که در نفس ناطقه است، باشد.
ابتدا باید در منظر خود عالم معنا را نور ببینید. اگر آن عالم را نور دیدید آثار آن نور را در عالم ماده نیز می نگرید وگرنه هیچ چیزی از عالم ماده را ندیده اید و با وَهمیات خود زندگی می کنید، در آن صورت درخت و دشت را خاک و سنگ می بینیم. مثل این است که شما دست من را سلول ببینید در حالی که در واقعیتِ خارج از ذهن، دست من سلول نیست دست من یک عضو واحدی است که حیات و حرکت دارد، همین که نفس ناطقه از آن منصرف شد دیگر دست من نیست یک تکه گوشت است، گوشتی که خیلی سریع به اسید آمینه و کربن و اکسیژن و نیتروژن تبدیل می شود. شخصیت دست من به نفس ناطقه ی من است، همین طور در این عالم، دشت بودنِ دشت و درخت بودن درخت و بهار و تابستان بودن این عالم همه به حضور نور حق است.
این نکته که روشن شود معلوم می گردد حضرت امیرالمومنین(ع) می خواهند واقعیت مهمی را مطرح کنند که اهل آن به خوبی آن را می گیرند که چرا می فرمایند: من و وجود مقدس پیامبر(ص) یک نور بودیم و آن نور به دو صورت تجلی کرد. مثل تجلی نور نفس ناطقه به صورت قوه ی شنوایی و قوه ی بینایی در گوش و چشم به طوری که اگر در گوش شما تجلی کند شنوا می شوید و اگر در چشم شما تجلی کند بینا می شوید. آن نور واحد در موطن وجود مقدس پیامبر، محمد(ص) می شود و در موطن وجود مقدس علی(ع)، می شود وصی آن حضرت. فرق شان آن است که «صارَ مُحَمَّدٌ النَّاطِقَ وَ صِرْتُ اَنَا الصَّامِتَ» آن نور واحد اگر در موطن وجود مقدس پیامبر(ص) تجلی کند، همان نور است ولی ناطق می شود و همان نور اگر در موطن وجود مقدس امیرالمومنین(ع) تجلی کند، همان نور است ولی صامت می شود. روی این نکات تامل بفرمائید تا معلوم شود شیعه به لطف الهی تا کجاها می تواند سیر کند و چرا بین وجود مقدس امام حسین(ع) و حضرت امام حسن(ع) با آن همه تفاوت های ظاهری که در عمل داشتند فرق نمی گذارد؟ چون به جنبه ی نوری آن ذوات مقدس نظر دارد، به همین جهت به جنبه ی نوری در نهضت امام حسین(ع) نظر می اندازد و در حرکت وجود مقدس امام حسن مجتبی(ع) همان نور را به شکل دیگر می بیند. چنین اعتقادی بسیار ارزشمند است، چون بر یک معرفت فوق العاده عمیقی تکیه دارد. گفتند یا انسان باید خودش راه را بداند یا دستش را به دست کسی بدهد که راه را می شناسد، شیعه دستش را به دست کسانی داده که راه را خوب می شناسند و راه افتاده اند و رسیده اند.
ناطق بودن آن نور به معنی آوردن شریعت توسط حضرت محمد(ص) است و شریعت، ظهور آن حقیقت نوری است و وصایت آن حضرت در جمال علی مرتضی(ع) همان نور است ولی صامت و خاموش. با این که هر دو از یک نور بودند و هر کدام حقیقتی از آن نورِ واحد را جلوه گر می شدند ولی یکی صامت و خانه نشین شد و به همان اندازه راه ارتباط با آسمان معنویت در مقابل بشر مسدود گشت. وقتی رسول خدا(ص) بنا به روایت اهل سنت می فرمایند: «یا عَلی اِنَّ قَصْرَکَ فِی الْجَنَهِ فِی مقابلهِ قصری»(۹۶) ای علی قصر من و تو در بهشت روبه روی هم است. حکایت از آن دارد که یک نحوه همسانی در مقام آن دو بزرگوار در میان است که مربوط به حقیقت نوری آن ها است. آری نور خدا از منظر مبارک این ها تجلی کرده است و هر چه پیامبر(ص) می شناسند امیرالمومنین(ع) می توانند تبیین کنند. چون پیامبر خدا(ص) فرصت نداشتند آنچه را به قلب مبارکشان رسید شرح دهند، نقش امیرالمومنین(ع) همین تبیین بود. مگر در آن روایت مشهور پیامبر(ص) نفرمودند؛ ای علی نقش تو برای من، مثل نقش حضرت هارون است برای حضرت موسی، مگر این که بعد از من پیامبری نخواهد آمد؟ حضرت موسی(ع) تقاضایی از خدا کردند که خدایا! مطالب وَحی شده آن قدر جامع و عمیق است که نه تنها تقاضای شرح صدر می کنم تا بتوانم آن ها را به طور کامل اظهار نمایم، بلکه برادرم هارون را نیز به کمکم بفرست، به این صورت که اگر من به صورت اجمال وحی را اظهار می کنم او آن را تفصیل دهد و تبیین کند. تفصیل وَحی در توان حضرت هارون(ع) بود و حضرت موسی(ع) آن را می دانست و لذا به خدا عرض کرد: «وَاَخِی هَارُونُ هُوَ اَفْصحُ مِنِّی لِسَانًا فَاَرْسِلْهُ مَعِی»(۹۷) هارون را که بهتر از من مطالب را باز می کند همراه من بفرست. البته این به معنی آن نیست که درجه و کمال حضرت موسی(ع) پائین تر از حضرت هارون(ع) باشد ولی چون حضرت موسی(ع) در فوران آبشار شدید وَحی قرار داشتند نیاز بود کسی در کنار آن حضرت باشد که مطالب را یکی یکی باز کند. ما خودمان هم این را تجربه کرده ایم که بعضی مواقع اساتیدمان که منشا یک فکر بودند بحث را به صورت اجمال مطرح می کردند و شاگردان ایشان بهتر از ایشان بحث را تبیین می نمودند در حالی که همه ی آنچه شاگردان می گفتند در حرف استاد بود ولی نیاز به تفصیل داشت. بنده به دوستان عرض کردم با این که تقریباً اکثر مطالب تفسیری آیت الله جوادی«حفظه الله» را دنبال می کنم نتوانسته ام بعد از این ده، پانزده سال بگویم ایشان یک کلمه بیشتر از آنچه علامه طباطبائی«رحمه الله علیه» در المیزان گفته اند، گفته باشند. ولی اگر کسانی نبودند که سخنان و نظرات مُوجز علامه طباطبائی«رحمه الله علیه» را به تفصیل بیان کنند، حرف های ایشان عقیم می ماند. استادعلی اکبرغفاری از قول شهید مطهری«رحمه الله علیه» می فرمودند که من بعضاً یک نکته از مطالب علامه طباطبائی«رحمه الله علیه» را می گیرم و چندین جلسه بحث می کنم و اندیشه ی علامه طباطبائی«رحمه الله علیه» را شرح می دهم. پس علامه طباطبائی«رحمه الله علیه» می شوند ناطق و شهید مطهری«رحمه الله علیه» می شوند صامت، چون حرف جدیدی ارائه ندادند بلکه سخن استادشان را تبیین کردند.
حضرت امیرالمومنین(ع) در ادامه می فرمایند: «وَ اِنَّهُ لَا بُدَّ فِی کلِّ عَصْرٍ مِنَ الْاَعْصارِ اَنْ یکونَ فِیهِ نَاطِقٌ وَ صامِتٌ»؛ موضوع همیشه این طور بوده که در هر عصری ناطقی هست و صامتی. صامت یعنی کسی که آن حقایقِ مطرح شده توسط ناطق را شرح می کند ولی خودش مکتب جدیدی عرضه نمی نماید با این که با مخزن آن حقایق مرتبط است و اساساً اگر با منبع سخنان ناطق آشنا نباشد نمی تواند آن ها را شرح کند. در تاریخ شخصیت بزرگی به نام خواجه نصیرالدین طوسی داریم که در فلسفه و کلام انسان بزرگی است، در حدّ ابن سینا و سهروردی، با این همه از آن جایی که فخر رازی در مخالفت با فلاسفه به بهانه ی شرح کتاب اشارات ابن سینا آن را قدح می کند و سعی دارد فلاسفه را ضایع کند، به میدان می آید و شارح کتاب اشارات ابن سینا می شود. یا مرحوم آیت الله شعرانی با آن درجه ی علمی که آیت الله جوادی و آیت الله حسن زاده افتخار شاگردی او را دارند، کتاب «نَفَسُ الْمَهْمُوم» جناب شیخ عباس قمی را ترجمه می کند و خود را در موضوعِ شرح وقایع کربلا در مقام صامت قرار می دهند و جناب شیخ عباس قمی را در مقام ناطق با این که می توانست برعکس باشد.
قرآن مصداق صامت و ناطق را به زیباترین شکل در شخصیت جناب هارون(ع) و حضرت موسی(ع) ترسیم کرده با این که به صراحت قرآن، حضرت هارون(ع) پیامبر بوده اند و با حقایق عالم غیب مرتبط اند و نور شریعت در قلب آن حضرت متجلی است اما یکی شریعت می آورد و یکی با فصاحت خاصی که دارد بدون آن که دینی بیاورد، شارح دین حضرت موسی(ع) می گردد و در آوردن دین جدید صامت و خاموش می گردد. این موضوعی است که نباید به سرعت از آن عبور کرد، چون در نظام الهی یک فرهنگ است که گاهی قرار بر این است که از اولیاء الهی، یکی بنیان گذار شریعت شود و دیگری شارح آن مکتب گردد، با آن که هر دو از یک نور بوده اند. فراموش نفرمائید که در چنین مواردی شارح باید قلبش از همان جایی نور بگیرد که آن ناطق نور گرفته وگرنه نمی تواند شارح باشد چون مبادی سخن را نمی شناسد. کسی می تواند اسلام را شرح بدهد که قلبش از همان نوری برخوردار باشد که قلب وجود مقدس پیامبر(ص) از آن نور منور شده است. اینجاست که می توان گفت اگر دامن شارح قرآن را رها کنید از قرآن هیچ بهره ای نمی برید و معنی حدیث ثقلین و آن همه تاکید پیامبر(ص) که نباید قرآن و عترت از همدیگر جدا شوند، در این دیدگاه روشن می گردد.
حضرت امیرالمومنین(ع) می فرمایند: همیشه و در همه ی زمان ها چنین است که باید ناطقی و صامتی باشد و تاکید می کنند که چاره ای جز این نیست. طبق این قاعده باید مقام صامت ها را در عصر خود بشناسیم و بدانیم بدون ارتباط با صامت های انقلاب اسلامی و نهضت امام خمینی«رضوان الله تعالی علیه» نمی توانیم از انقلاب اسلامی بهره ی لازم را نصیب خود بنماییم و نقش صامت ها را در تبیین یک فکر کمتر از ناطق ها ندانیم. تجربه کرده اید که اگر مطالب فلان استاد را از آقایی که کنار اوست بگیرید بیشتر به عمق مطلب می رسید تا آن که بحث را از خود صاحب فکر اخذ کنید. نباید گفت مُبدِع اندیشه ، آن آقا است. متوجه باشید چه کسانی در کنار آن فکر بدون هیچ مقاومتِ قلبی مطلب را تصدیق می کنند، این نشان می دهد که خداوند آن نور را به قلب این افراد هم انداخته ولذا یکی ناطق شده است و آن ها در عین فصاحت، صامت و شارح شده اند. کسی می تواند شارح خوبی باشد که متن را به خوبی بشناسد. با توجه به این امر مواظب باشید اگر خواستید یک مطلب را خوب بگیرید شارحِ صامت را از دست ندهید؛ آن کسی که در رابطه با یک مکتبِ فکری پذیرفته است صامت باشد و رسالت و مسئولیت خود را در آن می بیند که صامتِ شارح باشد. خوشا به حال آن هایی که به چنین بصیرتی رسیده اند که در عین توانایی جهت ارائه ی یک اندیشه، پذیرفته اند اگر ذهن ها را متوجه ناطق زمانه کنند بیشتر به مردم خدمت کرده اند. در همین رابطه به دوستان عرض می کنم اگر امروزه عقل و قلب مردم این عصر را متوجه اندیشه ی امام خمینی و علامه طباطبائی«رضوان الله تعالی علیهما» بکنیم بیشتر به مردم خدمت کرده ایم تا آن که مردم را متوجه ی فکر و اندیشه ی خودمان بنمائیم با فرض این که مطالبی هم داشته باشیم که به نظر خودمان سخنان مفیدی باشد، ولی باید از خود پرسید روی هم رفته سعادت جامعه به کدام است؟ امیدوارم راز این سخن حضرت مولی الموحدین(ع) روشن شده باشد که می فرماید من و حضرت محمد(ص) یک نور بودیم، آن حضرت ناطق به نطق شریعت شدند و من صامت به مسئولیت تبیین.
بزرگ ترین لطفی که خداوند به پیامبر(ص) کرد وجود مقدس امیرالمومنین(ع) بود که در عالم تشریع، زبان رسول خدا(ص) را به خوبی می فهمیدند تا آنجایی که خداوند برای دلگرمی رسول خدا(ص) به مردم آن زمان می فرماید: «وَاِن تَظاهَرَا عَلَیهِ فَاِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلَاهُ وَجِبْرِیلُ وَصَالِحُ الْمُوْمِنِینَ وَالْمَلَائِکهُ بَعْدَ ذَلِک ظَهِیرٌ»؛(۹۸) اگر بر ضد پیامبر(ص) دست به دست هم دهید خداوند یاور اوست و جبرئیل و صالح ترین مومنان و ملائکه بعد از آنان، پیشتیبان او هستند. که مفسرین «صالح المومنین» را حضرت علی(ع) دانسته اند.(۹۹) این نشان می دهد امیرالمومنین(ع) در همان افقی که جبرائیل و ملائکه متوجه حقانیت وَحی رسول خدا(ص) هستند، در همان افق متوجه حقانیت وَحی اند و عملاً کار به عهده ی آن حضرت است که دین را تبیین کنند وگرنه مقصد اصلی دینِ خدا با انبوه برداشت هایی که خارج از حقیقتِ وَحی بود گم می شد. تاریخ گواه است اگر دین به وسیله ی نور امیرالمومنین(ع) تبیین نمی گشت و آن حضرت در مشکلاتِ خلفا مرجع سوالات نبودند امروزه نور اسلام از بین مسلمانان بیرون رفته بود.(۱۰۰)
حضرت امام امیرالمومنین(ع) در ادامه می فرمایند: «یا سَلْمَانُ صَارَ مُحَمَّدٌ الْمُنْذِرَ وَ صِرْتُ اَنَا الْهَادِی»؛ ای سلمان حضرت محمد منذر گشت - تا مردم را از خطر انحراف بترساند- و من هادی گشتم - تا خط حرکت به سوی مقصد حقیقی را نشان دهم- سپس از قرآن شاهد می آورند که «وَ ذَلِک قَوْلُهُ عَزَّ وَ جَلَّ «اِنَّما اَنْتَ مُنذِرٌ وَ لِکلِّ قَوْمٍ هادٍ»؛(۱۰۱) خداوند خطاب به پیامبر(ص) می فرماید: ای پیامبر! تو منذری و هر قومی یک هادی دارد. «فَرَسُولُ اللَّهِ(ص) الْمُنْذِرُ وَ اَنَا الْهَادِی»؛ پس رسول خدا(ص) همان منذر است و من هادی. معلوم است ماموریت رسول خدا(ص) بیشتر انذار بوده تا جامعه راه های انحراف را بشناسد ولی مسئولیت هدایت به سوی جنبه ی نهایی و کمال اصلی به عهده ی اهل البیت(ع) است و در همین رابطه قرآن اجر رسالت رسول خدا(ص) را «مودت فی القربی» قرار داد تا مردم جهت هدایت خود به آن ها رجوع کنند.(۱۰۲) پس از طرح این نکته در آیات مذکور، حضرت علی(ع) آیات سوره ی رعد را در ادامه ی سخن خود می آورند که: «اللَّهُ یعْلَمُ ما تَحْمِلُ کلُّ اُنْثی وَ ما تَغِیضُ الْاَرْحامُ وَ ما تَزْدادُ وَ کلُّ شَی ءٍ عِندَهُ بِمِقدارٍ عالِمُ الْغَیبِ وَ الشَّهادَهِ الْکبِیرُ الْمُتَعال سواءٌ مِنْکمْ مَنْ اَسرَّ الْقوْلَ وَ مَنْ جَهَرَ بِهِ وَ مَنْ هُوَ مُستَخْفٍ بِاللَّیلِ وَ سارِبٌ بِالنَّهارِ لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَینِ یدَیهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ یحْفَظُونَهُ مِنْ اَمْرِ اللَّهِ»(۱۰۳) فرمود: ای پیغمبر تو منذری و برای هر قومی یک هادی هست، خدا مشخص می کند چه کسی منذر است و چه کسی هادی است که همه ی جوانب عالم را می داند «اللَّهُ یعْلَمُ ما تَحْمِلُ کلُّ اُنْثی وَ ما تَغِیضُ الْاَرْحامُ وَ ما تَزْدادُ»؛ خدا است که می داند هر موجود ماده ای چه نوعی را حمل می کند و از رحم ها چه چیزی باید ریخته بشود و چه چیزی باید نگه داشته بشود و همه ی عالم نزد خدا اندازه هایش مشخص است، عالم به غیب و شهادت، بزرگ و بلند مرتبه است. شما پنهان باشید یا آشکار، در شب کاری بکنید یا در روز، خداوند همه ی جوانب زندگی شما را می داند، چه کسی آهسته سخن بگوید و چه کسی علنی و آشکار. «لَهُ مُعَقِّباتٌ مِنْ بَینِ یدَیهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ یحْفَظُونَهُ مِنْ اَمْرِ اللَّهِ»؛ برای انسان مامورانی است که پی در پی از پیش رو و پشتِ سر او را از فرمان خدا - «حوادث غیر حتمی»- حفظ می کنند. یعنی این طور نیست که وجود منذر و هادی در هر قومی برنامه ای ساده و اتفاقی باشد، این مکتبی است با حساب و برنامه ی خدایی که همه ی جوانب را در نظر گرفته است.
«قَالَ فَضَرَبَ(ع) بِیدِهِ عَلَی اُخْرَی وَ قَالَ صَارَ مُحَمَّدٌ صَاحِبَ الْجَمْعِ وَ صِرْتُ اَنَا صَاحِبَ النَّشرِ»؛ سلمان می گوید سپس حضرت دستشان را روی آن دستشان زدند و فرمودند: محمد(ص) صاحب جمع گشت و من صاحب نشر شدم. یعنی رسول خدا(ص) حقیقت وَحی را به صورت کلی و جمع گفته اند ولی من صاحب نشر شدم تا آن را باز کنم. چون جنس عالم طوری است که نمی شود شخصی هم در مقام اجمال باشد و هم در مقام تفصیل. زیرا آن کس که در مقام جمع است آنچنان مطالب را در نزد خود دارد که اگر بخواهد بازش کند مطالب از حقیقت جامعیت خارج می شود و انسجام خود را از دست می دهد. نمونه ی آن ملاصدرا و نظریه ی حکمت متعالیه است که با آن همه کتاب که نوشت مطالبش در مقام جمع ماند تا آن که دو داماد او یعنی فیض و فیاض آمدند و نظر استادشان را شرح دادند تا عالمان دیگر بتوانند از نظرات ملاصدرا بهره بگیرند. و در همین رابطه می گویند اگر شرح منظومه ی ملا هادی سبزواری نبود مکتب ملاصدرا دفن می شد. با این که ملا هادی سبزواری آدم کمی نیست و در اصلاح نفس خود قدم های بلندی برداشته و به بصیرت های شایانی رسیده، دانشمندی که در اصفهانِ آن زمان درس های لازم را بخواند سپس برود خدمتگذار و خادمی در یکی از مساجد کرمان بشود و بالاخره نبوغی پیدا کند که در اثر آن نبوغ تمام حکمت متعالیه را به صورت شعر در آورد و سال های سال بشریت را در آن مسیر مدد برساند آدم کمی نیست. در واقع ملا هادی سبزواری ناشر اندیشه ی ملاصدرا است و مفاهیم جامع آن مکتب را باز می کند.
از سخن حضرت علی(ع) که حضرت محمد(ص) را صاحب جمع و خود را صاحب نشر معرفی می کنند معارف فراوانی می توان به دست آورد و نشان می دهد چنین قاعده ای در این دنیا هست که یکی مکتب بیاورد و یکی ناشر و باز کننده ی آن مکتب بشود و براساس همین قاعده رسول خدا(ص) فرمودند: «اَنَا مدِینَهُ الْعِلْمِ وَ عَلِی بابُهَا فَمَنْ اَرَادَ الْعِلْمَ فَلْیاْتِهَا مِنْ بَابِهَا»؛(۱۰۴) من شهر علم هستم و علی دروازه ی آن است هرکس بخواهد وارد شهر شود باید از طریق دروازه ی آن وارد شود. چون پس از آن که به نور علی(ع) اسلام تبیین و روشن گشت درک قرآن به صورت جامع ممکن می گردد و جامعه می تواند از جامعیت قرآن بهره مند گردد و معلوم شود چه کسی به حق در مسیر مکتب قدم می زند و بهشتی می شود و چه کسی به ظاهرِ مکتب چسبیده و از حقیقت آن فاصله دارد و جهنمی است. لذا در ادامه می فرماید: «وَ صَارَ مُحَمَّدٌ صَاحِبَ الْجَنَّهِ وَ صِرْتُ اَنَا صَاحِبَ النَّارِ»؛ محمد صاحب بهشت گشت، و من صاحب جهنم، سپس خودِ حضرت شرح می دهند؛ «اَقُولُ لَهَا خُذِی هَذَا وَ ذَرِی هَذَا»؛ من در قیامت به آتش می گویم که چه کسی را بگیر و چه کسی را رها کن. اول فرمودند که پیامبر صاحب جنت است. یعنی راه بهشت را نشان می دهد. اما مردم باید از جهنّم دور بشوند. یعنی اگر نتوانند مسیر علی(ع) را بروند از جهنّم دور نمی شوند و دین داری آن ها به کارشان نمی آید. در روایت داریم: «عَلِی، صِراطٌ مستقیم»؛(۱۰۵) علی(ع) صراط مستقیم است. پس کسی که پیرو آن حضرت باشد در مسیری قرار می گیرد که آن مسیر به بهشت ختم می شود یا در مورد آیه ی: «وَمَن یاْمُرُ بِالْعَدْلِ وَهُوَ عَلَی صِرَاطٍ مُّستَقِیمٍ»؛(۱۰۶) و آن کس که به عدل امر می کند، و او بر صراط مستقیم است. از ابن عباس داریم که رسول خدا(ص) فرمودند؛ «اِنَّهُ عَلِی»(۱۰۷) آن کس که بر صراط مستقیم است، علی(ع) است. و نیز در روایت داریم: پیامبر اکرم(ص) فرمودند: «یا عَلِی اِذَا کانَ یوْمُ الْقِیامَهِ اَقْعُدُ اَنَا وَ اَنْتَ وَ جَبْرَئِیلُ عَلَی الصرَاطِ وَ لَمْ یجُزْ اَحَدٌ اِلَّا مَنْ کانَ مَعَهُ کتَابٌ فِیهِ بَرَاهٌ بِوَلَایتِک»؛(۱۰۸) یا علی روز قیامت من و تو و جبرئیل بر صراط می نشینیم، هیچ کس از آن عبور نخواهد کرد مگر نوشته ای داشته باشد که در آن برات ولایت تو باشد. بر اساس همین حقیقت است که مولی الموحدین(ع) می فرمایند: من در قیامت به آتش می گویم این را بگیر و این را رها کن.
حضرت در ادامه به جناب سلمان و ابوذر می فرمایند: «وَ صَارَ مُحَمَّدٌ(ص) صاحِبَ الرَّجْفَهِ وَ صِرْتُ اَنَا صَاحِبَ الْهدَّهِ»؛ و محمد(ص) صاحب تکان های شدید شد و من صاحب ویران کردن و منهدم نمودن شدم. ملاحظه کرده اید حبوبات که با کاه مخلوط است غربال می کنند تا ابتدا کاه و کلوخ ها یک طرف و دانه ها طرف دیگر جمع شود و با یک تکان کاه و کلوخ ها را برون می ریزند. حضرت می فرمایند مقام پیامبر(ص) مقام تکان دادن جامعه است تا بیدار شوند. اما من مرزها را مشخص می کنم تا معلوم شود چه کسی مومن است و چه کسی منافق. همان نکته ای که در دعای ندبه از قول پیامبر(ص) گوشزد می کند که «لَوْ لَا اَنْتَ یا عَلِی لَمْ یعْرَفِ الْمُوْمِنُونَ بَعدِی » ای علی! اگر تو نبودی مومنین پس از من شناخته نمی شدند.
خداوند به حقیقت این خاندان ما را در صراط مستقیمی قرار دهد که به ولایت علی(ع) ختم شود.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

صاحب معجزات و آیات

در ادامه می فرمایند: «یا سَلْمَانُ وَ یا جُنْدَبُ وَ صَارَ مُحَمَّدٌ «یس وَ الْقُرْآنِ الْحَکیمِ» وَ صَارَ مُحَمَّدٌ «ن وَ الْقَلَمِ» وَ صَارَ مُحَمَّدٌ «طه ما اَنْزَلْنا عَلَیک الْقُرْآنَ لِتَشْقی» وَ صَارَ مُحَمَّدٌ صَاحِبَ الدَّلَالَاتِ وَ صِرْتُ اَنَا صَاحِبَ الْمُعْجِزَاتِ وَ الْآیاتِ»؛ ای سلمان و ای اباذر! محمد «یس و قرآن حکیم» و «ن و القلم» و «طه» و صاحب دلالات و هدایت ها گردید و من صاحب معجزات و آیات و نشانه ها شدم. حضرت در عین توجه به مقام نبی الله(ص) ما را متوجه ی مقام خود می نمایند که صاحب معجزات و آیات اند چون معجزه وسیله ای است تا حقانیت نبوت نبی را اثبات کند و امیرالمومنین(ع) معجزه ی اصلی نبوت رسول خدا(ص) می باشند تا نشان دهند اسلام در تربیت انسان ها تا کجا توان دارد انسان را صعود دهد و در همین راستا فرمودند: من صاحب آیات هستم تا دین و دینداری را به نمایش بگذارم و راه رسیدن به مقصد را نشان دهم – کاری که هر نشانه ای انجام می دهد– در تبیین این موضوع در ادامه می فرمایند: «وَ صارَ مُحَمَّدٌ خاتَمَ النَّبِیینَ وَ صِرْتُ اَنَا خَاتَمَ الْوَصیینَ»؛ محمد(ص) خاتم نبیین و من خاتم وصیین شدم. در وجود مقدس حضرت محمد(ص) نبوت به کمال و انتهای خود رسید و در وجود من، وصایت دینِ به انتها رسیده است.
دین جهت تبیین، باید در شخصیتی محقق شود که از نظر مقام نوری در همان قله باشد و از آن منظر دین را بنگرد تا سفارشات پیامبر خدا(ص) را در عالم پیاده نماید و راه رسول خدا(ص) ادامه یابد. به همین جهت در ادامه می فرمایند: «وَ اَنَا «الصِّرَاطُ الْمُسْتَقِیمُ» و من همان راه مستقیم به سوی مقصد اصلی هستم. در قرآن هم سبیل داریم و هم صراط. سبیل یک راه محدودی است که ما را به یکی از اسماء الهی می رساند، سبیل های زیادی باید طی کنیم تا با نور رب العالمین مرتبط شویم، خداوند فرمود: «وَ الَّذینَ جاهَدُوا فینا لَنَهدِینَّهُمْ سُبُلَنا»؛(۱۱۳) کسانی را که در راه من تلاش کنند حتماً به سوی سبیل های خود راهنمایی می کنم. ولی صراطِ مستقیم یک مسیر جامع و کامل است که مستقیماً رونده ی خود را با پروردگار عالم مرتبط می کند. جهاد در راه خدا یک سبیل است و لذا می گوئید: جهاد فی سبیل الله، ولی جهاد فی صراط الله نداریم. جهاد سبیل است راهی است که به صراط ختم می شود، کمک به فقرا سبیل الله است. جامع همه ی سبیل ها صراط است که به حضرت «الله» ختم می شود. حضرت با توجه به این امر می فرمایند: «من صراط مستقیم هستم» تا متوجه جامعیت مقام حضرت باشیم. یعنی اگر نتوانید حرکات و سکنات خود را با شخصیت من تنظیم کنید ابوموسی اشعری می شوید که در عین مقدس مآبی راه را گم می کند و ناخواسته در مسیری قرار می گیرد که معاویه می خواست. کسانی ناخواسته به نفع معاویه در مقابل امیرالمومنین(ع) ایستادند که نماز شبشان ترک نمی شد، چون بعضی سبیل ها را چسبیدند و صراط مستقیم را رها کردند. این حرف هایی را که بعضی ها می زنند که «ما زمان طاغوت نماز می خواندیم حالا هم نماز می خوانیم پس همیشه در راه بوده ایم و تفاوتی برای ما ندارد چه کسی حاکم باشد» به جهت آن است که فرق سبیل الله و صراط الهی را نمی دانند و از این نکته ی مهم غافل اند که آن مسیری که به بهشت و لقاء پروردگار ختم می شود صراط است و نه سبیل و اگر سبیل الله به صراط ختم نشود رونده ی آن راه در عین اعمال دینی از راه می ماند.
در ادامه می فرمایند: «وَ اَنَا النَّبَاُ الْعَظِیمُ الَّذِی هُمْ فِیهِ مُخْتَلِفونَ» من همان نبا عظیمی هستم که مردم در آن اختلاف دارند که اشاره به آیات اول سوره ی نبا می کنند: حضرت باقر(ع) می فرمایند: «علی(ع) است که امت در او اختلاف کردند، در حالی که در رابطه با رسول خدا(ص) اختلاف نداشتند»(۱۱۴) همین طور اگر کسی معتقد باشد نبا عظیم یعنی صرفاً قیامت. از او سوال می شود جامعه ی اسلامی چه موقع در قیامت اختلاف کردند؟ پس معلوم است نبا عظیم موضوع دیگری را گوشزد می کند که امت در آن اختلاف کردند و لذا حضرت مولی الموحدین(ع) در ادامه می فرمایند: «وَ لَا اَحَدٌ اخْتَلَفَ اِلَّا فِی وَلَایتِی»؛ هیچ کس اختلاف نداشت مگر در ولایت من. و این موضوع آنقدر مهم بود که قرآن متذکر آن می شود که ولایت حضرت برای جامعه ی اسلامی آنقدر سنگین است که نمی توانند آن را به راحتی بپذیرند و تحمل کنند. از طرفی خداوند ولایت حضرت را به عنوان یک خبر عظیم معرفی می کند، چون از آن جهت عظیم است که نمی گذارد امت اسلامی گرفتار بیراهه شوند. باید ساده از موضوع ولایت حضرت نگذرید.
ولایت امیرالمومنین(ع) یک موضوع سیاسی تاریخی نیست، یک حقیقت آسمانی تکوینی است. باید متوجه بود که مردم جهان در ذیل نور امیرالمومنین(ع) می توانند حرکت کنند و از این جهت حضرت(ع) یک خبر بزرگ است ولی متاسفانه جهان اسلام - اعم از شیعه و سنی- آن طور که شایسته است به آن موضوع توجه نکردند. ای کاش فرصتی پیش می آمد و در متون اهل سنت به حرکاتی که امیرالمومنین(ع) در تاریخ انجام دادند، نظر می کردیم تا روشن شود چرا خداوند می فرماید آن حضرت خبر بزرگ اند. این که حضرت اصرار دارند بفرمایند من و پیامبر(ص) یک نور بودیم می خواهند روشن کنند در متن دین فقط نبوتِ نبی مطرح نیست، ولایت وَصی نیز به همان اندازه مطرح است. اگر این نگاه را به طور کامل تئوریزه کردیم آن وقت جایگاه زیارت جامعه ی کبیره و نگاهی که در آن زیارت بر ذوات مقدس اهل البیت(ع) می شود، روشن می گردد. در واقع زیارت جامعه ی کبیره یک اندیشه ی جامع و عمیق است برای این که با عقیده به حقیقت نوری آن ذوات مقدس به زیارت آن ها برویم و نور آن ها را زیارت کنیم و اسلامیت خود را جلو ببریم. اسلامِ زیارت جامعه ی کبیره می تواند مسلمان حقیقی تربیت کند و اسلام ولایی را به عنوان خبر بزرگ تاریخ بشری، وارد تاریخ نماید.
می فرمایند: «وَ صَارَ مُحَمَّدٌ صَاحِبَ الدَّعْوَهِ وَ صِرْتُ اَنَا صَاحِبَ السَّیفِ»؛ از آن حقیقت نوری، محمد(ص) صاحب دعوت شد و من صاحب شمشیر گشتم. محمد(ص) آن ها را به اسلام دعوت کرد و من با آن هایی که به دروغ این دعوت را پذیرفته بودند جنگ کردم. با این که رسول خدا(ص) و علی مرتضی(ع) هر دو یک نور بودند ولی ملاحظه کنید در مقام تجلی تا چه اندازه متفاوت ظهور می کنند تا آنجایی که علی(ع) با همان هایی جنگ می کنند که به ظاهر دعوت رسول خدا(ص) را پذیرفته بودند. هرچند اگر آن ها حقیقتاً آن دعوت را پذیرفته بودند هرگز با حضرت مولی الموحدین(ع) احساس دوگانگی و تضاد نمی کردند که کار به جنگ و کشتار بکشد، آن هم نه فقط جنگ با امویان و معاویه، جنگ با خوارجی که بسیاری از آن ها حافظ قرآن و اهل نماز شب بودند. رئیس خوارج شخصی است به نام ذوالخویصره، آدم عجیبی هم هست که داستانش مفصل است، حضرت وقتی جنگ با خوارج را شروع کردند فرمودند: نگران نباشید شما پیروز می شوید و از آن ها ده نفر بیشتر نمی ماند و از تعداد کشته های آن ها هم خبر می دهند. پس از جنگ کشته ها را می شمارند حضرت می فرمایند یکی کم است آن دست کوتاهی که در چاله افتاده است را بروید و بیاورید - ذوالخویصره یکی از دست هایش کوتاه بوده- جسدش در چاله ای افتاده بود و نیزه های شکسته روی آن را پوشانده بود. ملاحظه بفرمائید چه کسی باید در اسلام صاحب سیف باشد و مدعیان دروغین اسلام را از جامعه ی اسلام پاک کند؟
بنده نمی دانم چقدر وظیفه دارم که این فراز ها را شرح بدهم، معتقدم در یک بررسی کلی می توان به این نتیجه رسید که آنقدر مقام وصایت علی(ع) در اسلام دقیق و عمیق است که اصلاً در عالم هستی نمی شود بدون وجود ذوات مقدس اهل البیت(ع) دین اسلام تحقق خارجی پیدا کند. ممکن است بنده نتوانم طوری شرح دهم که حقانیت قضیه خوب روشن بشود ولی خودتان تامل بفرمائید تا حقایق گرانقدری که این روایت مطرح می کند از دست نرود.
در ادامه می فرمایند: «وَ صَارَ مُحَمَّدٌ نَبِیاً مُرْسلًا وَ صِرْتُ اَنَا صَاحِبَ اَمْرِ النَّبِی(ص)» محمد(ص) پیامبری مرسل شد و من همراه و صاحب امر پیامبر(ص) شدم. می فرمایند پیامبر(ص) رسولی بودند فرستاده شده از طرف خداوند و من صاحب امر نبوت آن حضرت، بودم و جهت تبیین آن امر شاهد قرآنی می آورند که «امر» همان امری است که قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ «یلْقِی الرُّوحَ مِنْ اَمْرِهِ عَلی مَنْ یشاءُ مِنْ عِبادِهِ»(۱۱۵) خداوند عزّوجلّ در موردش فرمود: القاء می کند روح را که از امر خداوند است بر هر کدام از بندگانش که خواست. همان روحی که خداوند در معرفی آن می فرماید: «قُلِ الرُّوحُ مِنْ اَمْرِ رَبِّی»(۱۱۶) بگو روح از «امر» پروردگار من است. امر خدا یعنی ایجاد و اراده ای فوق زمان و مکان. قرآن در تبیین آن می فرماید «اِنَّمَا اَمْرُهُ اِذَا اَرَادَ شَیئًا اَنْ یقُولَ لَهُ کنْ فَیکونُ»(۱۱۷) امر خدا این است که چون چیزی را اراده کرد بگوید بشو و بشود. امر خدا عملی تکوینی و دفعی است، تدریج در امر خدا نیست چون حقیقتی نوری و ملکوتی است. حضرت به آیه ی قرآن اشاره می کنند که می گوید: خداوند امرش را به هر کدام از بندگانش که بخواهد القاء می کند پس معلوم است «امر» اولاً: یک القاء الهی است. ثانیاً: به هر کس از بندگانش که شایسته است القاء می کند. که منظور از آن بنده، پیامبر خدا(ص) است. آن «امر» را خداوند به پیامبر(ص) القاء فرمود و صاحب و همراه آن امر را علی(ع) قرار داد. تا مقام تصرف تکوینی و دفعی پس از رسول خدا(ص) در وَصی آن حضرت بماند و آنچنان ظهور کند که بعضی ها حیرت کنند و به حضرت مولی الموحدین(ع) بگویند تو خدایی! طرف چیزهایی دید که نتوانست درست تحلیل کند و لذا صفت الوهیت به حضرت داد. حضرت هم دستور دادند او را آتش بزنند تا بقیه تصور چنین نسبت هایی هم به آن حضرت نکنند.
«امر» الهی آنچنان در حضرت امیرالمومنین(ع) ظهور کرد که موضوع «مُحبِّ غال» و «مُبغِض قال» در مورد حضرت پیش آمد. رسول خدا(ص) در مورد علی(ع) به حذیفه فرمودند: «سَیهْلِک فِیهِ اثْنَانِ وَ لَا ذَنْبَ لَهُ، مُحِبٌّ غَالٍ وَ مُقَصرٌ قَال (۱۱۸)»(۱۱۹) به زودی دو گروه در مورد علی(ع) هلاک شوند در حالی که او تقصیری ندارد، دوستدار افراطی و دشمن مقصر. همچنان که امیرالمومنین(ع) نیز می فرمایند: «هَلَکَ فِی رَجُلانِ مُحِبّ غال وَ مُبْغِض قال»(۱۲۰) دو کس در باره ی من هلاک شد، دوستدار افراطی و کینه ورزی که دشمنی می کند. از طرفی پیغمبر(ص) می فرمایند: «ای علی محال است مومن که دلش به نور ایمان نورانی است با تو دشمن شود حتی اگر تو بینی اش را با شمشیر بزنی و محال است منافق، اگر عسل در دهانش کنی، با تو دوست بشود»(۱۲۱) صاحب «امر» بودن امیرالمومنین(ع) و تصرفات ناشی از آن، از حضرت شخصیت عجیبی ساخته که افراد شیدای ایشان می شدند و با محبت آن حضرت زندگی خود را رونقی خاص می بخشیدند.
شهید مطهری«رحمه الله علیه» جریان ملاقات عدی بن حاتم را با معاویه در کتاب جاذبه و دافعه ی علی(ع) آورده اند. معاویه از عدی بن حاتم که از یاران علی(ع) است می خواهد که امیرالمومنین(ع) را توصیف کند و او آنچنان توصیف کرد که اشک معاویه را در آورد و معاویه با آستینش اشک هایش را پاک می کند و می گوید ای عدی! علی همین است که تو می گویی. آن وقت همین معاویه دشمنی علی(ع) را به اوج خود می رساند، گوسفندهای کوچک را می خرید و به کودکان می داد و می گفت بگویید معاویه داده است و پس از چند ماه که با آن گوسفند مانوس می شدند شبانه گوسفندها را پس می گرفت و به پدر و مادرشان می گفت به آن ها بگوئید علی آن را بُرد، تا کینه ی کودکان را نسبت به حضرت علی(ع) برانگیزاند.(۱۲۲) ملاحظه کنید دشمنی با مقام «امر» الهی تا کجا جلو می رود که معاویه مجبور می شود به چنین کارهایی دست بزند.
حضرت برای تعیین روح که از «امر» الهی است می فرمایند: «وَ هُوَ رُوحُ اللَّهِ لَا یعْطِیهِ وَ لَا یلْقِی هذَا الرُّوحَ اِلَّا عَلَی مَلَک مُقَرَّبٍ اَوْ نَبِی مُرْسَلٍ اَوْ وَصِی مُنْتَجَبٍ»؛آن روح، روح الهی است و خداوند آن را به کسی عطا و القاء نمی نماید مگر بر ملک مقرب و نبی مرسل و یا وصی برگزیده. «فَمَنْ اَعْطَاهُ اللَّهُ هَذَا الرُّوحَ فَقَدْ اَبَانَهُ مِنَ النَّاسِ»؛ اگر خداوند این روح را به کسی بدهد او از مردم جدا می شود و یک شخصیت خاص می گردد. «وَ فوَّضَ اِلَیهِ الْقدْرَهَ وَ اَحْیا الْمَوْتَی» و به او قدرتی خاص و نیز توان زنده کردن مردگان افاضه می شود. «وَ عَلِمَ بِمَا کانَ وَ مَا یکونُ» و به آنچه بوده و خواهد آمد عالم می گردد. «وَ سَارَ مِنَ الْمَشْرِقِ اِلَی الْمَغْرِبِ فِی لَحْظَهِ عَینٍ» و در یک لحظه به سوی مشرق و مغرب سیر می کند. «وَ عَلِمَ مَا فِی الضَّمائِرِ وَ الْقُلُوبِ وَ عَلِمَ مَا فِی السَّمَاوَاتِ وَ الْاَرْضِ»چنین کسی به آنچه در ضمائر افراد و در قلب آن ها است آگاه است و آنچه را در آسمان ها و زمین است می داند. اگر تاریخ را بررسی کنیم شواهد زیادی در اثبات چنین توانایی هایی در حضرت امیرالمومنین(ع) و سایر ائمه(ع) می یابیم و این ها حکایت از آن دارد که بالاخره باید نظری خاص به ذوات مقدس اهل البیت(ع) داشته باشیم و امام شناسی را از این زوایه دنبال نمائیم تا به جای محکوم کردن مخالفان امامت به روش کلامی، ابتدا قلب را متوجه حقیقت مقام امام بکنیم و از نور آن ها بهره مند گردیم.
با شرح مقام حقیقت نوری امامت است که هر انسان منصفی ضرورت وجود چنین اشخاصی را در عالم تصدیق می کند. آنقدر موضوع در جهان اسلام مهم است که حتی علماء اهل سنت بعضاً کتاب های مستقلی در مورد عظمت امیرالمومنین(ع) نوشته اند و این نشان می دهد بر هر مسلمانی لازم است که قضیه را جدّی نگاه کند و مرز جریان های نفاقی مثل امویان و وهابی ها که در اهل سنت نفوذ کرده اند را از جریان های صادق جدا کند و با بازخوانی مقام اهل البیت(ع) راه رسیدن به حقیقت را در مقابل جهان اسلام بگشاید.
خداوند ان شاءالله ما را متوجه اسرار مولایمان امیرالمومنین(ع) بگرداند و جزء ارادتمندان آن حضرت قلمداد بفرماید.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

جلسه ی یازدهم: معنی حمل نوح در کشتی توسط علی(ع)

بسم الله الرحمن الرحیم

محور بحث در رابطه با مقام حقیقت نوری اهل البیت(ع) و به خصوص مقام نوری وجود مقدس امیرالمومنین(ع) بود. سخنان حضرت مولی الموحدین(ع) با جناب سلمان و ابوذر پس از توجه دادن آن ها به علم خود به ضمائر و قلوب انسان ها و آنچه در آسمان ها و زمین هست، به این جا رسید که فرمودند: «یا سَلْمانُ وَ یا جُندَبُ وَ صارَ مُحَمَّدٌ الذِّکرَ الَّذِی قالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ «قَدْ اَنْزَلَ اللَّهُ اِلَیکمْ ذِکراً رَسولًا یتْلوا عَلَیکمْ آیاتِ اللَّهِ»(۱۲۳) ای سلمان و ای جندب: خداوند وجود مقدس پیامبر(ص) را همان ذکری قرار داد که قرآن در موردش می فرماید: ای مردم برای شما ذکری را نازل کردیم که آن ذکر رسولی است که آیات الهی را برای شما می خواند. «اِنِّی اُعْطِیتُ عِلْمَ الْمَنَایا وَ الْبَلَایا وَ فَصلَ الْخِطابِ وَ استُودِعْتُ عِلْمَ الْقُرْآنِ وَ مَا هُوَ کائِنٌ اِلَی یوْمِ الْقِیامَهِ» به من علم به مرگ و میرها و بلاها و فصل الخطاب را دادند و نیز علم قرآن و علم به آنچه تا قیامت اتفاق می افتد را عطا فرمودند.
نکات دقیقی در این فراز مورد توجه قرار می گیرد. اولاً: روشن می شود نور پیامبر(ص) یک حقیقت قدسی است که نزول کرده به طوری که علاوه بر این که حضرت یک شخص هستند، یک شخصیت یعنی حقیقت الانسان اند. حقیقت الانسانی که «اَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ» می باشند و از ملائکه بالاترند و از جنس نور و معنویت اند و نه از جنس گوشت و استخوان. همان طور که ملائکه دارای وجود نوری هستند، وجود مقدس پیامبر(ص) از آن مقوله اند و بالاتر و حضرت مولی الموحدین(ع) با اشاره به آیه ی مذکور روشن فرمودند حقیقت حضرت محمد(ص) همان قرآن است که نازل شده است، دیگر فرقی نمی کند آن نور در جسمی به نام جسم حضرت محمد(ص) نازل و ظاهر بشود یا در الفاظ قرآن. همان طور که الفاظ قرآن ظهور و کالبد و قالب معانی عالیه ای است که در کتاب مکنون موجود است و آن حقیقت با جان حضرت محمد(ص) متحد است. قرآنِ تدوینی همین الفاظی است که حضرت رب العالمین مطابق معانی موجود در عالم قدس نازل کردند و قرآن تکوینی وجود نوری قرآن است که مطابق است با وجود مقدس حضرت محمد(ص).
اگر از این دیدی که امیرالمومنین(ع) متذکر می شوند به قرآن و به مقام حضرت محمد(ص) نگاه کنیم با معارف ارزشمندی روبه رو می شویم. ضعف بعضی از عزیزان این است که یک وجه از معارف الهی را می گیرند و وجوه دیگر را رها می کنند و این موجب یک بُعدی شدن آن ها در معارف اسلامی می شود. ممکن است برای دوستان این سوال پیش بیاید که اگر حقیقت حضرت محمد(ص) در چنین مقامی است که عین ذکر یعنی قرآن است پس دیگر چه معنی می دهد که حضرت در چهل سالگی به رسالت مبعوث می شوند؟ عنایت داشته باشید که نور محمّدی(ص) که همان مقام «اَوَّلُ مَا خَلَقَ اللَّهُ» است برای ظهور در این عالم ظرفی می خواهد تا ظاهر بشود، این ظرف شخص حضرت محمد(ص) است که از مادر متولد شد و مظهر حقیقت محمدی گشت. در رابطه با تقدّم حقیقت ذوات مقدس ائمه ی معصومین(ع) از شخص آن ها، ابن عباس می گوید: ما در خدمت رسول خدا(ص) بودیم که علی بن ابیطالب وارد شد، همین که چشم پیامبر(ص) به او افتاد بر چهره ی علی تبسم کرد و فرمود: «مرحبا به کسی که خداوند او را چهل هزار سال قبل از آدم آفرید.» ابن عباس می گوید: عرض کردم یا رسول الله آیا ممکن است پسر قبل از پدر باشد؟ فرمودند: «آری، خداوند من و علی را قبل از آدم آفرید، به فاصله ی همین مدت نوری آفرید و آن را به دو قسمت تقسیم نمود، مرا از نیم آن و علی را از نیم دیگر آفرید، قبل از آفرینش تمام اشیاء.»(۱۲۴) چنانچه ملاحظه فرمودید در مورد حضرت محمد(ص) نیز موضوع از همین قرار است که شخصیت و حقیقت نوری آن حضرت قبل از شخص ایشان خلق شده و بدن مبارک حضرت ظرف ظهور آن حقیقت در چهل سالگی است.
اگر کسی بتواند بین حقیقت نور محمدی(ص) با مقام ظهور آن حقیقت تفکیک کند به معارف عمیقی دست می یابد، ولی اگر نتواند آن دو مقام را تفکیک کند می ماند که یعنی چه از یک طرف ذات حضرت محمد(ص) قرآن است و از طرفی در چهل سالگی مبعوث شده. تازه باید متوجه بود قلبی که در چهل سالگی ظرف قبول قرآن شده در دو مرحله قرآن را می پذیرد؛ یک مرحله همه ی قرآن را به صورت جامع در شب قدر، در حالت «انزال» و دفعی و یک مرحله به صورت تدریج و تنزیل و در طول بیست و سه سال. پس یک مقام برای رسول خدا(ص) هست که آن مقام فوق ملائکه است که همان مقام قرآن است و خداوند در وصف آن فرمود: «قَدْ اَنْزَلَ اللَّهُ اِلَیکمْ ذِکرا، رَسولاً یتْلُوا عَلَیکمْ آیاتِ اللَّهِ»(۱۲۵) برای شما ذکر را نازل کردیم، همان رسولی که برای شما آیات خدا را می خواند. قرآنی که از طرفی ذکر و قرآن است و از طرف دیگر رسول است و امیرالمومنین(ع) روی نکته ی اخیر دست گذاشتند که مقام ظهور آن حقیقت است در جمال شخص حضرت محمد(ص) و در چهل سالگی حضرت ظاهر شده است.
باز تاکید می کنم که نباید این دو مقام با همدیگر خلط شود وگرنه از فهم امثال روایات مورد بحث محروم می شویم و آن جایی که باید در رابطه با وجود مقدسی که مبعوث شده است یعنی فرزند جناب عبدالله و آمنه بحث شود یک دفعه موضوع با حقیقت نوری حضرت محمد(ص) خلط می گردد، در حالی که آن مقام نوری باید در عالم ارض ظرفی پیدا کند تا ظهور نماید. همان طور که ظهور امامت حضرت امام حسن(ع) بعد از شهادت حضرت امام علی(ع) واقع شد ولی حقیقت نوری آن حضرت قبل از خلقت عالم و آدم موجود است و در آن مقام همه یک حقیقت اند، ظهورات مختلف مربوط به این دنیاست. با توجه به چنین مقامی است که حضرت می فرمایند: «یا سَلْمَانُ وَ یا جُنْدَبُ اَنَا مُحَمَّدٌ وَ مُحَمَّدٌ اَنَا وَ اَنَا مِنْ مُحَمَّدٍ وَ مُحَمَّدٌ مِنِّی»؛ ای سلمان و ای جندب! من محمدم و محمد من می باشد، من از محمدم و محمد از من است. این نکته ی بسیار عمیقی است، عنایت داشته باشید که نمی فرمایند: من رسول خدایم و رسول خدا منم، می گویند من محمدم و محمد من است. چون اگر بفرمایند: من رسول خدایم، نظر به رسالت آن حضرت شده، در حالی که رسالت یک ماموریت الهی است که خداوند بر دوش حضرت محمد(ص) گذاشته اند ولی حقیقت نوری آن حضرت مربوط به خودِ حضرت است و رسالت و امامت عنایت خاصی است که خداوند به حضرت محمد(ص) و سایر ائمه ی معصومین(ع) به جهت شایستگی که داشتند داده است.
تا این جا موضوع از این قرار شد که حضرت امیرالمومنین(ع) فرمودند: خداوند حضرت محمد(ص) را «ذکر» قرار داد و اشاره کردند به آیه ی قرآن که می فرماید: «خداوند به سوی شما ذکر را نازل کرد، همان رسولی که آیات الهی را بر شما می خواند.» سپس فرمودند: به من علم مرگ ها و بلاها و فصل الخطاب داده شد و در جان من قرآن را قرار دادند و علم به آنچه تا روز قیامت واقع می شود.
علم به مرگ و میرها و بلاها موجب می شود تا در مدیریت جامعه حادثه های آینده را نیز در نظر بگیرند. علم به «فَصْلَ الْخِطَابِ» به این معنی است که می دانند هر چیزی نهایتش کجا است و به کجا منتهی می شود. به عنوان مثال می دانند نهایت کار امویان و معاویه تا کجا است و در این رابطه به مردم تذکر می دهند تا گرفتار هلاکتی نشوند که معاویه زمینه چینی کرده است. با علم به آنچه در قرآن آمده و علم به آنچه تا قیامت واقع می شود، عملاً بهترین شکلِ هدایت جامعه را در اختیار دارند و ملاحظه بفرمائید خداوند برای مدیریت جامعه ی اسلامی چه شخصیت هایی را آماده کرده و سقیفه چگونه بشریت را از این نوع مدیریت محروم کرد.
مدیریت های معنوی در این عالم باید چنین خصوصیاتی را داشته باشد، و لذا اگر کسی به عنوان نبی خدا آمد تا راه و رسم زندگی زمینی را به آن ها بنمایاند برای ادامه ی زندگی باید کسانی در صحنه ی مدیریت جامعه باشند که با نور همان نبی مرتبط باشند. درست است که آن نبی، ولی هم هست و مدیریت جامعه را نیز به عهده دارد، اما انسان ها او را بیشتر در جمال نبی خدا می نگرند و تصور نمی کنند خداوند علاوه بر پیامبری و نبوت، ولایت و رهبری را نیز برای بشریت اراده کرده و انسان های قدسی را در این رابطه پروریده است. با توجه به این امر جناب ولی الله حضرت امیرالمومنین(ع) می فرمایند: «وَ مُحَمَّدٌ(ص) اَقامَ الْحُجَّهَ، حُجَّهً لِلنَّاسِ وَ صِرْتُ اَنَا حُجَّهَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ» و محمد(ص) حجّت را اقامه کرد، حجّتی برای مردم و من حجّت خدای عزّوجلّ شدم. «حجّت» یعنی عامل نمایش حق و باطل و پیامبر(ص) در لباس نبوت، مامور نمایش و اقامه ی حجت خداوند برای مردم بود تا مردم بدانند چه باید بکنند و علی(ع) آن حجتی گشت که باید اقامه می شد و به نمایش در می آمد. لذا حضرت امیرالمومنین(ع) می فرمایند: «وَ صِرْتُ اَنَا حُجَّهَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ»؛ و من آن حجت الهی شدم که بنا بود از طریق شریعت به نمایش در آید و صورت عینی به خود بگیرد. مگر بنا نیست مردم در مسیر دینداری - به خصوص در موقعیت های حساس- یک نمونه ی روشن داشته باشند تا بفهمند حق کدام است و باطل چیست و روشن شود از کدام راه بروند و کدام راه را نروند؟ و این غیر از نبوت است که از جهت تئوریک و نظری مطالب را اظهار می دارد.(۱۲۶) با وجود حجت عینی که غیر از نبی الله است، خداوند حجت را تمام می کند و به همین جهت یک نور با دو ظهور به کمک بشریت آمده تا از همه ی جهات حجت تمام شود. یک انسان را که پیامبر هم نباشد می آورد و او را به عنوان نمونه ی کامل معرفی می کند، تا هرکس خواست صورت دینداری خود را به صورت کامل بیابد با او خود را تطبیق دهد و در این رابطه حضرت مولی الموحدین(ع) می فرمایند: «اَنَا حُجَّهُ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ» آن حجت الهی من هستم.
سپس می فرمایند «جَعَلَ اللَّهُ لِی مَا لَمْ یجْعَلْ لِاَحَدٍ مِنَ الْاَوَّلِینَ وَ الْآخِرِینَ لَا لِنَبِی مُرْسلٍ وَ لَا لِمَلَک مُقَرَّبٍ»؛ خداوند برای من چیزی را قرار داده که به احدی از اولین و آخرین نداده، نه به پیامبری مرسل و نه به ملکی مقرب. اگر موضوع را دقیقاً بشناسیم هرگز از این جمله تعجب نمی کنیم. زیرا مقام وصی آخرین پیامبر(ص) باید در حدّی باشد که تمام آخرین دین را که کامل ترین دین است درک کند و به عنوان حجت الهی در رابطه با آن دین، حق را بنمایاند. و اصرار علی(ع) در رابطه با دعوت مردم به سوی مسیری که آن حضرت می شناسند، دعوت به خود نیست، دعوت به حق است و اصرار آن حضرت جهت حاکمیت حقیقت بزرگی است که قلب مبارک حضرت حامل آن حقیقت است وگرنه علی(ع) کجا و حبّ مقام کجا. چه بی انصاف اند آن هایی که اصرار علی(ع) نسبت به حاکمیت بر جامعه را حبّ مقام تعبیر کرده اند و مقابله با معاویه را جنگ قدرت معرفی می کنند، به گفته ی مولوی:

آن که او تن را بدین سان پی کند
حرص میری و خلافت کی کند

زان به ظاهر کوشد اندر جاه و حکم
تا امیران را نماید راه و حکم

تا امیری را دهد جانی دگر
تا دهد نخل خلافت را ثَمَر

علی(ع) اصرار دارند راه صحیح و نورانی مدیریت و قضاوت و حکومت را به جهان بنمایاند و این اصرار از سر عشق به هدایت مردم است. تذکر می دهند بخواهید یا نخواهید چیزهایی نزد ما اهل البیت هست که نزد هیچ کسِ دیگر نیست تا بخواهید بروید از آن ها بگیرید. اگر انسان کامل در عالم نباشد، «الله» پرستیده نمی شود، ممکن است اسم رزّاق یا رحمن پرستیده شود ولی «الله» که جامع همه ی اسماء الهی است، پرستیده نمی شود. بعضی ها می گویند چه خدای خوبی که رزق ما را به ما می رساند، معبود این ها در واقع حضرت رزّاق است و نه حضرت «الله» که جامع همه ی کمالات است.(۱۲۷) عبدالله یعنی کسی که خدا را به جمیع اسماء می پرستد. حضرت مولی الموحدین(ع) می خواهند ما را متوجه کنند که نمی شود بدون ارتباط با حضرت کسی دینداری کند چون چیزهایی خداوند برای حضرت قرار داده که برای هیچ پیغمبر مرسلی و ملک مقربی قرار نداده است. حضرت ظهور دینداری جامع اند که بنا به فرمایش خودشان، نه پیامبر مرسل- به اعتبار پیامبری خود- در چنین مقامی می باشد و نه ملک مقرب - به اعتبار این که هر کدام از ملائکه اسم یا اسماء محدودی از خداوند را می نمایانند- در چنین مقامی هستند. با طرح این فراز حضرت دارند جهان اسلام را متذکر چنین حقیقتی می کنند تا راه دینداری گم نشود و بین انسان های عادی که مدعی رهبری جهان اسلام اند با آن حضرت فرق بگذارند. می فرمایند مگر نمی گوئید که من را قبول دارید، بدانید من به شما خبر می دهم در چنین مقامی هستم و اهل سنت هم در آن حدّ که مقام ملکوتی حضرت را بشناسند از رسول خدا(ص) روایت دارند. اگر نگاه ما به این نوع روایات درست شود و جایگاه معرفتی آن ها معلوم گردد آرام آرام فکرها و قلب ها با چنین نگاهی به سوی حضرت صاحب الامر(عج) می رود و اگر این نوع روایات را درست معنی نکنیم - با یک نگاه سطحی- در دست آدم های افراطی می افتد که متوجه جنبه های علمی و عمیق و منطقی آن روایات نیستند.
حضرت فرمودند: «یا سَلْمَانُ وَ یا جُنْدَبُ!» قالَا لَبَّیک یا اَمِیرَ الْمُوْمِنِینَ؛ قَالَ(ع): «اَنَا الَّذِی حَمَلْتُ نُوحاً فِی السَّفِینَهِ باَمْرِ رَبِّی» ای سلمان و ای جندب! ما عرض کردیم ای امیرالمومنین! بفرمائید. فرمودند منم آن کسی که به امر پروردگارم سفینه ی نوح(ع) را حمل کردم «وَ اَنَا الَّذِی اَخْرَجْتُ یونُسَ مِنْ بَطْنِ الْحُوتِ باِذْنِ رَبِّی» منم آن کسی که حضرت یونس(ع) را به اذن پروردگارم از شکم ماهی خارج کردم «وَ اَنَا الَّذِی جَاوَزْتُ بِمُوسَی بْنِ عِمْرَانَ الْبَحْرَ بِاَمْرِ رَبِّی» منم آن کسی که موسی(ع) را به امر پروردگارم از دریا عبور دادم. محتوای بقیه ی فرازها هم از همین مقوله است. اجازه دهید باب معرفتی آن باز گردد تا روشن شود حضرت می خواهند توجه ها را به کجا بیفکنند.
یکی از عمیق ترین قسمت های معرفتی همه ی ادیان توجه به حقیقت باطنی حوادث و اعمال اولیاء الهی است. قاعده ای در فلسفه هست که می گوید غایتِ مفقود، محال است و غایت هر شیئ در عالم موجود است و هرچیزی به سوی آن غایتِ موجود حرکت می کند. ارسطو مثال می زند که مردبودن در یک پسر بچه وقتی هنوز کودک است موجود نیست ولی او به سوی مردشدن که در عالم هست حرکت می کند و چون غایتِ مفقود محال است، پس باید مردبودن به عنوان یک حقیقت در عالم باشد. به تعبیر فلاسفه آنچه برای شما فعلاً بالقوه است در همه ی عوالم، بالقوه نیست بلکه نسبت به شما بالقوه است و برای شما غایت به حساب می آید، از آنجایی که غایتِ مفقود، محال است و ممکن نیست موجودی به سوی عدم حرکت کند، پس آن غایت در جای خود موجود است و موجود به سوی آن در حرکت است. همین طور که شما در شرایطی اراده می کنید که به طرف خانه ی خود حرکت کنید که خانه وجود داشته باشد. درست است که شما هنوز به صورت بالفعل به خانه نرسیده اید اما آن خانه در جای خود به صورت بالفعل موجود است و غایت حرکت شما به حساب می آید. در همین راستا خداوند موجود است و غایت الغایات است. اما موجود بودن خداوند به این معنی نیست که پهلوی من و شما قرار دارد. غایت یک موجود مسلماً در کنار آن موجود نیست ولی در جای خودش هست، هرچند در این موجود به صورت بالقوه موجود باشد، یعنی می تواند به آن غایت برسد. مولوی این موضوع را خیلی زیبا طرح می کند، می گوید: شما این درختی را که غرس می کنید از نظر ظاهر، اول شاخه ها ظاهر می شوند و بعد میوه ها، ولی باغبان در باطن خود، درخت را برای میوه ها کاشته و ابتدا میوه را تصور کرده است، او می گوید:

در زمان شاخ از ثمر سابق تر است
در هنر از شاخ او فایق تر است

از نظر زمانی شاخه ها ابتدا ظاهر می شوند و میوه ها بعداً، ولی در هنر و در مقام معنوی میوه از شاخه ها فایق تر است و در ایجاد انگیزه، قدرت بیشتری دارد و آن میوه است که باغبان را به سوی باغ کشید تا بیل بزند و آبیاری کند.

چون که مقصود از شجر آمد ثمر
پس ثمر اول بود و آخر شجر

و چون مقصود از کاشتن درخت، میوه و ثمر بوده پس در حقیقت میوه مقدم بر درخت است. با توجه به این مقدمه برگردید به سراغ سخن حضرت که می فرماید: «من بودم که کشتی نوح را به امر پروردگارم حمل کردم» آن کشتی که «بِسمِ اللّهِ مَجْرَاهَا وَمُرْسَاهَا»(۱۲۸) به اسم خداوند حرکت می کرد و به اسم خداوند می ایستاد. خداوند به حضرت نوح(ع) فرمود: حرکت و توقف خود را ماوراء اسباب ظاهری، به نور توحید الهی شکل دهد. از طرفی حضرت نوح(ع) برای تحقق چنین توحیدی به ائمه(ع) متوسل می شود تا به سلامت از طوفان بگذرد.(۱۲۹) یعنی غایت حرکت خود را توحید امیرالمومنین و اهل البیت(ع) قرار می دهد تا با حقیقتِ «بسم الله» حرکت کند و بایستد.
با دقت در آیه ای که می گوید به اسم الهی کشتی را حرکت بدهید و متوقف کنید، متوجه می شویم که باید در آن امر، نور توحید را به صحنه می آوردند. حال باید متوجه بود که توحید همیشه یک مقام و مرتبه ی تامّ و کامل دارد و بقیه ی مراتب در ذیل آن مرتبه موجوداند و اگر نظر به جنبه ی کمالی توحید در میان نباشد مراتب مادون نیز بی اثر خواهند بود. از آن طرف جنبه ی نهایی توحید و غایت آن، اسلام است که در مقام اهل البیت(ع) متجلی است. حتی تفاوت درجه ی پیامبران(ع) به تفاوت آن ها در توحید است. قرآن می فرماید: «تِلْک الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَی بَعْضٍ»(۱۳۰) بعضی از پیامبران را بر بعضی برتری دادیم. با این که همه ی پیامبران موحدند، تفاوت در درجه ی توحیدی آن ها است. عالی ترین توحید و غایت توحید در توحید قرآن است که در روایت داریم در هیچ دینی سوره ی «قُلْ هُوَ اللَّهُ اَحَدٌ» نیامده و آن مربوط به دین اسلام است که همان توحید صمدی است که همه ی عالم را جلوات حضرت اَحد می داند. حضرت سجاد(ع) می فرمایند: خداوند شش آیه ی اول سوره ی حدید و سوره ی «قُلْ هُوَ اللَّهُ اَحَدٌ» را برای متعمّقونِ آخرالزمان نازل فرمود.(۱۳۱)
وقتی متوجه شدیم توحید درجه دارد معلوم است برای این که درجه ی متوسط به نتیجه برسد باید به درجه ی نهایی متوسل شود. همین طور که شما در هر نمازی به صورت کامل و نهایی آن نظر دارید و به این امید هستید که آن نماز به نمازی ناب تبدیل بشود که آن نماز امیرالمومنین(ع) و نماز پیغمبر(ص) است. این نمازِ متوسطی که می خوانیم به اعتبار این که به آن نماز اصلی وصل است ارزش دارد و در آن صورت است که جلوه ای از نور نماز اصلی به زندگی ما می خورد و موجب نجات می شود. حضرت نوح(ع) با توحید حرکت کردند در حالی که توحید اصلی در نزد امیرالمومنین(ع) است و بر این اساس فرمودند: من بودم آن کسی که به امر پروردگارم نوح را در کشتی حمل کردم. و این که حضرت نوح به پنج تن متوسل می شدند نشان می دهد که خودشان می دانستند چیزی بالاتر هست که باید به آن متصل شد تا جلو بروند. اینجا است که می بینید هر کلمه ی این روایات می خواهد بابی از معرفت را بگشاید. برای روشنتر شدن موضوع باز به مثال نماز عنایت بفرمائید. نماز ما که خیلی هم مطلوب نیست برای زندگی ما کارساز است و بسیاری از وسوسه هایی را که اهل دنیا و بی نمازها را بی چاره کرده از ما زدوده است. بی نمازهایی که گرفتار رشوه و دزدی می شوند به جهت آن است که نور نماز به کمکشان نیامده است، حال همین نمازِ نیم بند که نماز اصلی نیست چون به اصل خود وصل است و نظر به صورت کمالیه ی خود دارد منشا نجات انسان از بسیاری از فحشاها و منکرها است، چون هر فرعی به اصل خود متصل است. حال اگر شما به ظاهر با این نمازِ نیم بند از وسوسه ها نجات پیدا کردید ولی نماز اصلی گفت من شما را نجات دادم، آیا درست گفته است یا نه؟ براساس همین قاعده که حمل نوح توسط سفینه به نور توحید بود و غایت و جنبه ی اصلی آن توحید امیرالمومنین(ع) هستند می فرمایند: من نوح را در کشتی به امر نور پروردگار - که حقیقت توحید است- حمل کردم.
«وَ اَنَا الَّذِی اَخْرَجْتُ یونُسَ مِنْ بَطْنِ الْحُوتِ بِاِذْنِ رَبِّی» و من بودم که یونس(ع) را به اذن پروردگارم از شکم ماهی خارج نمودم. ذکر حضرت یونس(ع) که موجب نجات آن حضرت شد، ذکر «لا اِلَهَ اِلَّا اَنتَ سُبْحَانَک اِنِّی کنتُ مِنَ الظَّالِمِینَ»(۱۳۲) بود به این معنی که حضرت یونس(ع) به یگانگی حق نظر نمودند و بر توحید تکیه کردند و طبق همان قاعده ای که هر فرعی به اصل خود برمی گردد و توحید مولی الموحدین(ع) اصل همه ی توحیدها است، پس توحید حضرت یونس(ع) ابتدا به توحید اصلی متصل شد سپس موجب نجات گشت. زیرا توحید حضرت یونس(ع) با توجه به این که خداوند به رسول خدا(ص) می فرمایند: «وَلَا تَکن کصَاحِبِ الْحُوتِ»(۱۳۳) همانند صاحب حوت یعنی حضرت یونس مباش، توحیدی است که باید به توحید اصلی متصل گردد. حضرت یونس(ع) هم مثل همه ی پیامبران معصو م اند. اما شدت و ضعف در توحید بحث دیگری است، مثل شدت و ضعف در نور بی رنگ است که در عین جامعیتِ هفت رنگ در آن و بی رنگ بودن، شدت و ضعف دارد. حضرت یونس(ع) را طبق ذکری که در شکم ماهی داشتند، توحید نجات داد ولی توحید امام الموحدین(ع) صورت کامله ی توحید است. این توحید را نبوت حضرت محمد(ص) به صحنه آورد و امیرالمومنین(ع) آن را حمل نمود. این که قبلاً فرمودند: «جَعَلَ اللَّهُ لِی مَا لَمْ یجْعَلْ لِاَحَدٍ مِنَ الْاَوَّلِینَ وَ الْآخِرِینَ لَا لِنَبِی مُرْسلٍ وَ لَا لِمَلَک مُقَرَّبٍ» خداوند چیزی را برای من قرار داد که برای اَحدی از اولین تا آخرین بشر قرار نداد، نه برای پیامبر مرسل و نه برای ملک مقرب. از آن چیز در این فرازها خبر می دهند که آن چه چیز است.
هگل به عنوان یکی از پیچیده ترین فیلسوفان غرب می گوید یک روحی هست که تاریخ را حرکت می دهد. ولی او در این موضوع مانده است و جایگاه آن را متوجه نیست، لذا تصور می کند آن روح در ناپلئون ظهور کرده است. یک چیزی فهمیده ولی در مصداقش به شدّت به خطا رفته است. چگونه می توان ناپلئون را با آن همه خطا و ضعف، تجلی روح تاریخ دانست؟ چیزی که ما در دعای ندبه متوجه می شویم که آن روحی که همه ی تاریخ را حرکت می دهد و در انتها به وجود پر جلال حضرت صاحب الامر(عج) منتهی می شود چه روحی است، آیا نمی توان گفت آن روح نور امیرالمومنین(ع) است در مظهر حضرت مهدی(عج)؟ حضرت در ادامه می فرمایند: «وَ اَنَا الَّذِی جاوَزْتُ بِمُوسی بْنِ عِمْرَانَ الْبَحْرَ بِاَمْرِ رَبِّی» من آن کسی هستم که به امر پروردگارم موسی را از دریا عبور دادم. تمام حرکت حضرت موسی(ع) یک چیز بود و آن این که خدایا! به تو که همه کاره ی عالم هستی ایمان دارم و لذا با توکل به خدا عصا را به دریا زد و دریا شکافت. توکل حضرت موسی(ع) به معنی پذیرفتن مدیریت حق در همه ی مناسبات عالم هستی است و این عالی ترین شکل توحید است که با اتصال به توحیدِ کامل یعنی توحید متجلی در قلب مولی الموحدین(ع) محقق می شود. ان شاءالله متوجه خواهید بود که نور امیرالمومنین(ع) که دریا را شکافت حتماً در تاریخ جلو می آید و پرده های ظلمات را می شکافد تا در نهایت تاریخ ظاهر شود.
اگر حضرت موسی(ع) امروز بودند نمی توانستند در جهان موجود نقشی را که در آن زمان داشتند داشته باشند توحیدشان همان قدر کارآیی داشت که آن زمان نیاز بود، در حالی که امروز مظهر تامّ و تمام توحید یعنی امیرالمومنین(ع) نیاز است. نور امیرالمومنین(ع) در منظر موسوی توانست بحر را بشکافد، در حالی که در آخرالزمان با نور امیرالمومنین(ع) در منظر خودِ حضرت تاریخ شکافته می شود و آن نور جلو می آید، همان نوری که موجب شد حزب الله مقابل اسرائیل بایستد. این جا دیگر نظرها به نور حضرت امیرالمومنین(ع) در منظر حضرت موسی(ع) نیست که به صحنه آمده، بلکه همه ی نظرها به شخص امیرالمومنین(ع) و شیعیان آن حضرت است که فانی در آن حضرت، به میدان آمده اند تا استکبار جهانی بخواهد یا نخواهد با نور توحیدی امیرالمومنین(ع) به کلی نفی می شود. اگر حزب الله هم در مقابل اسرائیل پیروز نشده بود ما با اطمینانی که به این روایت داریم می دانیم که ظلمات تاریخ با نور حضرت شکافته می شود. ظهور تاریخی آن نور این است که می گویند شیعیان توان مقابله با استکبار جهانی را دارند و مرعوب نمی شوند، ولی نور شیعیان مربوط به نور توحیدی حضرت مولی الموحدین(ع) است. حضرت در این چند فراز دارند خبر می دهند که در حادثه هایی که توحید نقش آفرین بوده موتور حرکت تمام تاریخ من بودم و وظیفه ی همه ی مسلمانان است که من را رها نکنند وگرنه جهت گیری توحیدی خود را در تاریخ از دست می دهند. راستی اهل سنت که علی(ع) را نگرفتند در حال حاضر در کجای تاریخ قرار دارند، آیا حاکم بر بلاد کفر هستند یا بلاد کفر بر آن ها حاکم اند؟ این نشان می دهد اسلام بدون امیرالمومنین(ع) امکان ادامه ی حیات ندارد.
خدایا به حقیقت امیرالمومنین(ع) ما را متوجه جنبه های نورانی آن حضرت بگردان و توفیق استفاده از نور توحیدی آن حضرت را به ما مرحمت بفرما.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

جلسه ی سیزدهم: حضور امامان در همه ی عوالم هستی

بسم الله الرحمن الرحیم

در رابطه با توجه دادن شیعیان به مقام نورانیت ائمه ی اطهار(ع) ادامه ی صحبت حضرت امیرالمومنین(ع) به اینجا رسید که می فرمایند: «اِنَّ مَیتَنَا لَمْ یمُتْ وَ غَائِبَنَا لَمْ یغِبْ وَ اِنَّ قَتْلَانَا لَنْ یقْتَلُوا»؛ ای سلمان و ای جندب! مرده ی ما نمرده و غائب ما غائب نیست و کشته ی ما هرگز کشته نشده است. آری از یک جهت که انسان ها بعد از دنیا به عالم برزخ می روند، هیچ کس نمی میرد. ولی منظور حضرت یک نحوه حیات و حضور دیگری است، می خواهند ما را متوجه مقام حقیقت اهل البیت(ع) بنمایند که وقتی هم مثل همه می میرند، آن طور نیست که مثل همه از صحنه ی این دنیا به عالم دیگر بروند و فقط در آن عالم حضور داشته باشند، بلکه در همین دنیا هم حاضرند و دارای نقش می باشند. زیرا ائمه(ع) جلوه های مختلف یک حقیقت نوری هستند که آن حقیقت فوق ملائکه ی مقرب، در عالم تاثیر می گذارد و لذا همان طور که آن حقیقت در جای خود فعّال است، جلوه های مختلف آن حقیقت در جمال امامان در عالم فعّال می باشند. در همین راستا امروز نیز حضرت ثامن الائمه(ع) بر جان شیعیان و زائران خود تاثیر فوق العاده دارند. باید با توجه به این امر باب بزرگی از معارف الهی در رابطه با نقش حقایق متعالی در عالم را در مقابل خود بگشایید. همان طور که اگر نحوه ی حضور خداوند را در این عالم نشناسیم نمی توانیم بسیاری از امور را درست تبیین کنیم و بسیاری از امور برای انسان مجهول می ماند و نمی تواند آن ها را به هم ربط دهد و ریشه یابی کند، در حالی که یک انسان موحد می فهمد «وَمَا تَسْقُطُ مِن وَرَقَهٍ اِلاَّ یعْلَمُهَا»؛(۱۴۹) اگر از درخت برگی فرو می افتد به اذن و مدیریت پروردگار عالم است و از این طریق همه ی حادثه ها را هماهنگ می بیند.
در موضوع علم و معرفت به جایگاه امام در هستی هم، موضوع از همین قرار است و به شدت نیاز داریم که نقش امام را در هستی بشناسیم. اگر مسائل را بدون توجه به نقش و حضور امام در هستی تجزیه و تحلیل کنیم هیچ نتیجه ای نمی گیریم. به همان اندازه که وقتی کسی جای خدا را در هستی نشناسد به تضاد فکری و خطای در تحلیل می افتد، اگر جای ولی الله را نشناسد به تضاد فکری و خطای در تحلیل دچار می شود. بر همین اساس حضرت مولی الموحدین(ع) سعی دارند شیعیان را متوجه این امر بنمایند که چنین جریانی در عالم هست و عده ای فوق زمین و زمان در عالم حاضرند و فوق مردن و غایب بودن و شهید شدن می توانند در عالم نقش داشته باشند.

اولین مخلوق

همه می دانید که مخلوقات از خدا صادر شده و می شوند، حال سوال این است که اولین مخلوق چه خصوصیاتی باید داشته باشد؟ مسلّم اولین مخلوق کامل ترین مخلوق است، چون نسبت به ذات احدی در نزدیک ترین منزلت و قرب قرار دارد و بر عکس؛ هر اندازه قربِ مخلوق از خالق کمتر و در رتبه ی پایین تری قرار داشته باشد به همان اندازه از کمال آن کاسته می شود. وقتی این موضوع روشن شد که اولین مخلوق کامل ترین مخلوق است پس آن مخلوق باید همه ی کمالات خداوند را به صورت جامع داشته باشد الاّ این که مخلوق است و واجب الوجود نیست. اگر به این موضوع خوب فکر کنیم متوجه می شویم اولین مخلوق تمام چیزهایی را که مخلوقات دارند به طور کامل دارا است در عین این که نقص سایر مخلوقات را ندارد. به عنوان مثال آب نسبت به اولین مخلوق نقص دارد چون در عین آن که تری دارد اما مزه ی گلابی و شیرینی شکر و شعور ملکوتیان را ندارد به این معنی که از جهتی کمالی را دارد ولی از جهات دیگر کمالاتی را ندارد، برعکسِ مخلوق اول که در عین مخلوق بودن همه ی کمالات را به صورت کامل دارد. خداوند همه ی کمالات را از خودش دارد و اولین مخلوق همه ی آن کمالات را به مخلوقیت خود از خدا دارد. همین طور که نور بالایی تمام نورانیت نور پائین را با شدت بیشتر دارد، اولین مخلوق نیز همه ی کمالاتِ سایر مخلوقات را به صورت جامع و با شدت بیشتر دارد. یکی از آن کمالات این است که شما در حال حاضر اینجا نشسته اید و در این جا موجودید، اولین مخلوق این کمال شما را نیز دارد در عین این که موجودیت سایر افراد و موجودات را که در سایر مکان ها هستند نیز دارا است، بر این اساس مولوی خطاب به حضرت صاحب الامر(عج) عرض می کند:

ای غائب از این محضر از مات سلام الله
ای از همه حاضرتر از مات سلام الله

هم اسعدومسعودی،هم مقصد و مقصودی
هم احمد و محمودی از مات سلام الله

عرفای ما با خوب فکرکردن و سیر به سوی حقایق معنوی، متوجه حضور همه جانبه ی قطب عالم امکان، حضرت بقیهالله(عج) می شوند و چنین اشعاری را می سرایند. این طور نیست که این حرف ها را با هزار دلیل اثبات کنند، دلیل آوردن کار فیلسوف است. ملاصدرا می گوید؛ تمام تلاشم این بود که حرف های محی الدین بن عربی را مستدل و مبرهن کنم. عموماً هم در گفتار خود از شهودات محی الدین، شاهد می آورد، چون برای شهودِ سالم اصالت بیشتری قائل است. همین طور که خودِ عرفا که اهل شهودند، شهود محمدی(ص) را اصل می دانند.
وقتی روشن شد اولین مخلوق، همه ی کمالاتِ سایر مخلوقات را به نحو کامل دارد، به این نکته توجه بفرمایید که نه تنها هر کمالی که هر مخلوقی دارد او دارد بلکه آن کمالات را در نزد خود و در حدّ مرتبه ی کمالی خود دارد و نه در حدّ درجه ی کمالی که سایر مخلوقات دارا هستند. با غفلت از این مسئله است که عده ای فکر می کنند وقتی بحث از حضور همه جانبه ی مقام واسطه ی فیض می شود، این آدمِ گوشتی که دو دست و دو پا دارد همه جا حاضر است و تمام کمالات مخلوقات را دارا است. ابتدا باید به مقام اصلی اولیاء خدا(ع) بصیرت پیدا کنیم تا وقتی می گوئیم «حقیقت امیرالمومنین(ع)، نور خداوند است که دو قسمت شده و یک قسمت آن حضرت علی(ع) می باشد»، متوجه باشیم به کجا باید نظر کنیم.
حضرت در ابتدای حدیثِ مورد بحث، موضوعِ نورانیت خود و حضرت محمد(ص) را مطرح کردند و حالا دارند مقام خود را از جهت همان جایگاه نوری، تبیین می کنند تا افراد از مقام اهل البیت(ع) ساده نگذرند، در واقع می فرمایند: اول ما را درست ببینید سپس وصفمان را نسبت به خودمان بشنوید. خیلی خطرناک است که ما جایگاه این ذوات مقدس را در هستی درست نبینیم و بخواهیم وصفشان را نسبت به خودشان بپذیریم. همان طور که عرض شد، هیچ نفعی به مخاطب خود نمی رسانیم اگر این اوصاف را در جلسه ای مطرح کنیم که افرادِ حاضر در جلسه نتوانند آن ذوات مقدس را در مقام نورانیتشان ببینند، آن ها با آن نوع برداشت که از امام دارند، چاره ای جز انکار ندارند. در راستای توجه به مقامی که همه ی کمالات موجودات را به نحو کامل دارا است حضرت می فرمایند: من در کنار همه ی عالم حاضرم، از سنگ و آب بگیر تا سایر موجودات، در کنار همه ی آن ها حاضرند.
عنایت داشته باشید مگر نه این که همه ی کمالات عالم در مقام نوری امیرالمومنین(ع) به عنوان انسان کامل و خلیفهالله به نحو جامعیت هست؟ حال هر کمالی که موجودات عالم دارند از پرتو کمال مخلوق اول دارند، همین طور که او از خدا دارد. وقتی اولین مخلوق یعنی انسان کامل کمال همه ی موجودات را به نحو کامل و جامع دارد و کمال همه ی موجودات پرتو کمال اوست، پس همه جا و در پیش همه ی موجودات حاضر است آن هم بیش از آن اندازه ای که موجودات در پیش خودشان حاضرند. همین طور که شما هر درجه ای از وجود را که داشته باشید پرتو وجود حضرت حق است، پس بیش از این که شما پیش خود باشید خدا پیش شما است آن هم به نحوی کامل تر از آن که شما در نزد خود حاضرید. مگر نه این است که چون حضرت حق در صحنه هست شما موجودید؟ پس موجودیت شما در واقع جلوه ی حق است و حق در صحنه است که شما موجودید و بیش از این که شما خودتان به عنوان یک واقعیت موجود باشید، حق در صحنه است و شما به حق در صحنه اید. لذا هر وقت که خواستید به خودتان نگاه کنید، بخواهید و نخواهید به حق نگاه می کنید و به حق که نگاه کردید خودتان را در آینه ی حق می بینید. همین طور که قبل از نظر به قوایتان ـ مثل بینایی یا شنوایی ـ به نفس خود نظر دارید و می گوئید من می بینم، چون بینایی شما جلوه ی نفس ناطقه ی شما است و نفس ناطقه قبل از بینایی موجود است. می گوئید من فکر کردم، در حالی که قبل از این که فکر در صحنه باشد منِ شما در صحنه بود. حضور خداوند به همین نحو قبل از حضور هر مخلوقی در صحنه است و در همین رابطه فرمود: «وَنَحْنُ اَقْرَبُ اِلَیهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ»؛(۱۵۰) ما از رگ گردن انسان به انسان نزدیک تر هستیم.
گُل که دارای کمالی مثل لطیف بودن است، جلوه ی لطیف بودن نور خداوند است و خدا لطیف است که این گل لطیف است و قبل از این که گل لطیف باشد خدا لطیف است و خدا به اعتبار لطیف بودن بالذات بیشتر گل است تا خودِ گل، پس خدا لطیف است منتها بدون محدودیت های گل، زیرا آن که منشا گل بودنِ گل است و محدودیت های گل را ندارد در گل بیشتر از خود گل حاضر است و ما ابتدا او که گل تر یعنی لطیف است را می بینیم و بعد گل و جلوه ی لطیف بودن آن لطیف را، هرچند متوجه نیستیم و جلوه و صاحب جلوه را یکی می پنداریم. گفت:

از صفای می و زلالی جام
در هم آمیخت عکس جام و مدام

همه جام است و نیست گویی می
یا مدام است و نیست گویی جام

شما قبل از این که من را ببینید نور را می بینید و چون نور را می بینید می توانید من را ببینید ولی متوجه نیستید. گویا همه جام است و نیست گویی می. در مورد رویت هم قضیه همین طور است که اول لطیف را می بینیم و بعد گل را به عنوان مظهر آن لطیف مشاهده می کنیم. همان طور که برادران یوسف(ع) گفتند: «اَاِنَّک لَاَنتَ یوسُفُ»؛(۱۵۱) آیا تو همان یوسفی؟ ابتدا نظر به شخص حاضر کردند و با نظر به او به یوسف نگریستند و نگفتند یوسف تویی، بلکه گفتند تو یوسفی؟ حضور خدا در عالم به اعتبار کمال مطلق و تجرد کامل، مقدم بر حضور همه چیز است و از همان نظر که خداوند به عنوان کمال مطلق کمالات همه ی موجودات را به نحو کامل و جامع دارد و در همه ی عالم حاضر است، انسان کامل کمالاتِ همه ی موجودات را به نحو جامع و کامل دارد منتها در مقام مخلوقیت، و نیز با همه ی مخلوقات هست و بیش از آن که وجود آن مخلوق در صحنه باشد حضرت انسان کامل در صحنه است، حتی همان جایی که آن مخلوقات در صحنه اند. از آن جایی که انسان کامل تمام موجودیتِ موجودات را به نحو کامل دارد در هنگام مرگ که انسان با موجودیت کامل خود روبه رو می شود با امیرالمومنین(ع) و نبی اکرم(ص) روبه رو می شود. مگر نه این که وجود مقدس پیامبر(ص) و امیرالمومنین(ع) از ما به ما نزدیک تر بودند، پس وقتی پرده عقب رفت آن حضور را می یابیم. وقتی جناب عزرائیل(ع) با افراد روبه رو می شوند و پرده ی تعلقات را عقب می زنند انسان ها با آن ذوات مقدس روبه رو می شوند، حضرت عزرائیل(ع) به کفار می گوید شما می توانستید به این ها نزدیک بشوید و بعد پرده عقب می رود و جهنم را می بینند. ولی آن دو بزرگوار بالای سر مومنین می آیند و نشاط عجیبی به مومنین دست می دهد.(۱۵۲)
وقتی قرآن می فرماید: «فَمَن کانَ یرْجُو لِقَاء رَبِّهِ فَلْیعْمَلْ عَمَلًا صَالِحًا وَلَا یشْرِک بِعِبَادَهِ رَبِّهِ اَحَدًا»؛(۱۵۳) هرکس می خواهد خدا را ببیند باید عمل صالح انجام دهد و در عبادت الهی به احدی شرک نورزد. پس معلوم است می شود خدا را دید، هر چند این رویت قواعد خود را دارد ولی به هر حال یک نحوه دیدن در میان است و نه چیز دیگر. اگر کسی نداند رویت خدا به چه معنا است هرگز نمی تواند به دنبال رویت خداوند باشد. شخصی سوال می کرد آن ها که می گویند خدا را می بینیم آیا چشم هایشان را به نحو خاصی قرار می دهند؟ از سوال او معلوم است که به کلی معنی رویتِ حقایق غیبی را نمی داند و غافل است از این که حقایق غیبی در ساحت دیگری هستند و با بُعد دیگری از ابعاد انسانی، یعنی با چشم قلب می توان آن حقایق را دید.(۱۵۴) وقتی رویت خدا معلوم شد به چه معنی است، راه برای آن رویت گشوده می شود. اما وقتی هنوز نمی داند کجا برود و با چه بُعدی از وجود خود با چه چیزی مرتبط شود، هر چه تندتر برود، دورتر می شود. آن هایی که چشمشان بصیر شده و رویت خدا را می فهمیدند جایگاه رویت نوری وجود مقدس ائمه(ع) را می شناسند و نه تنها می شناسند، بلکه تصدیق می کنند که برای اُنس بیشتر با اسماء الهی باید راه اُنس با حقیقت نوری اهل البیت(ع) را پیدا کرد. این رویت از جنس کشف است و باید دل بیدار شود به همین جهت از خدا می خواهید «وَ اَنِرْ اَبْصَارَ قُلُوبِنَا»(۱۵۵) چشم های دل ما را بگشا و نورانی گردان.
وقتی چشم دل جهت رویت نوری ذوات مقدس اهل البیت(ع) باز شد می بینید آن ها در کنار همه ی کمالاتی که هر موجودی دارد حاضرند و در ابتدا آن ها - به عنوان غایت آن کمال- دیده می شوند و بعد آن کمالات و چون آن ها کامل تر و لطیف ترند، حاضرترند، همان طور که اول لطیف مطلق در صحنه است و خود را نشان می دهد و بعد آن چیزی که مظهر لطیف است و معنی این که می گویند انسان های کامل در همه ی عالم حاضرند و غیبت برای آن ها معنی نمی دهد، این است. از سخن حضرت مولی الموحدین(ع) به سادگی نگذرید که می فرمایند: مرده ی ما نمرده و غائب ما غائب نیست و کشته ی ما کشته نشده است. کافی است متوجه باشیم که آن ها حقیقت انسانیت و ذات انسان اند و بقیه ی انسان ها از جهت انسانی هیچ اصالت مستقلی ندارند مگر با اتصال به ائمه (ع) ولی آن ذوات مقدس در انسانیت به خودشان هستند، مثل آب که در رطوبت به خودش هست نه به رطوبت موجودات دیگر. اگر این موضوع حل شود مطالب ارزشمندی را می یابیم، متوجه حضور وجود مقدس انسان های معصوم در همه ی صحنه های عالم خواهیم بود، بدون هیچ غیبتی و در هر صحنه ای می توان در ابتدا با آن ها مانوس شد و با چشم دل حقیقت نوری آن ها را رویت کرد و جایگاه حضرت سیدالشهداء(ع) را طوری در کربلا دید که نه تنها حضرت(ع) غافل گیر نشدند بلکه متوجه شدند بهترین شرایطی که بتوانند حقایق اسلام و اهل البیت(ع) را اظهار کنند پیش آمده و فرصت را غنیمت شمردند و آن صحنه ی بزرگ را به نمایش گذاردند.
بنا به نقل شیعه و سنی بعد از این که آیه ی تطهیر آمد پیامبر(ص) به مدت شصت روز می آمدند مقابل خانه ی فاطمه زهرا(س) می ایستادند و آن آیه را بلند می خواندند، برای این که می خواهند به شکلی به تاریخ بفهمانند آن اهل بیتی که قرآن خبر می دهد آن ها در نهایت طهارت و پاکی هستند، چه کسانی می باشند و اگر این کار را نمی کردند ما امروز به راحتی نمی توانستیم از تاریخ استفاده کنیم و ممکن بود مثل بعضی ها مصداق اهل بیت را زنان پیامبر(ص) بپنداریم و از ارتباط نوری با آن ذوات مقدس محروم شویم. وقتی متوجه طهارت خاص آن خانواده از هرگونه آلودگی و نقص شدیم در حرکت حضرت سیدالشهداء(ع) به جای آن که با چون و چرا و نقادانه بنگریم، سعی می کنیم به جنبه ی نوری حضرت منتقل شویم و دریایی از نور را مقابل خود احساس کنیم. نمونه ی این نگاه را در کتاب حماسه ی حسینی از شهید مطهری«رحمه الله علیه» می بینید و به نظر بنده مزد شهید مطهری«رحمه الله علیه» به ازای چنین زحمتی همین شهادت بود، چون این مرد الهی می خواست حرف هایی را که خداوند به نور خود به قلبش انداخته به جهان برساند، می خواست به نور امام حسین(ع) مردم را بیدار کند و خداوند مزدش را با شهادت داد. تقاضای شهید مطهری«رحمه الله علیه» این بوده که خدایا خودت این نور را به ما دادی، خودت آن را به قلب بقیه برسان و با شهادت ایشان و استقبال شدید مردم از کتاب هایشان آن تقاضا محقق شد.
حضرت امیرالمومنین(ع) دارند برای ما بهترین شرایطی را که بتوانیم به بهترین شکل حقایق نوری اهل البیت(ع) را بنگریم فراهم می سازند. به عنوان مثال وقتی متوجه حقیقت نوری امام حسین(ع) شدیم می فهمیم امام حسین(ع) غافل گیر نمی شوند، پس صحنه آرایی حضرت سیدالشهداء(ع) در کربلا برای بازکردن راه آسمان به سوی خلق است. با توجه به حقیقت نوری آن حضرت است که مقصد اصلی حرکت حضرت را متوجه می شویم. تمام ظرائف کربلا، چه آنجا که به حرّ می فرمایند اگر مردم کوفه از دعوتشان منصرف شده اند برمی گردم، و چه آنجایی که به عمر سعد در جلسات مختلف نصیحت می کنند، مدیریت انسان کامل است برای اتصال انسان زمینی به آسمان معنویت. امام حسین(ع) با نصیحت های مکررکه در روز عاشورا به لشکر عمر سعد کردند و با مدارایی که با حرّ نمودند و حتی اسب های تشنه ی لشکر حرّ را در اولین برخورد سیراب کردند، کربلا را کربلا کردند. شب عاشورا به یاران خود می فرمایند: از تاریکی شب استفاده کنید و بروید، تا با آزادگذاردن آن ها زیباترین و عالی ترین انتخاب را بنمایانند و بهترین تاثیر را در قلب ها ایجاد کنند. اما اگر کسی اینقدر خواب باشد که نفهمد ائمه(ع) از چه مقامی دارند مدیریت می کنند، می گوید امام حسین(ع) در کربلا غافل گیر شد. بعد هم برای اثبات نظر خود به اسناد حاکمان اموی استناد می کند. آیا درست است که شما در تاریخِ معاصر جریان هسته ای ما را براساس نوشته های روزنامه های آمریکا و اروپا ارزیابی کنید و موضوع را از منظر آن ها تحلیل نمائید؟ در نظر بگیرید یک کسی دویست سال دیگر بخواهد تحقیقی در رابطه با جریان انرژی هسته ای ایران انجام دهد و برود روزنامه های غربی امروز را که پر از تهمت است پیدا کند و به آن ها استناد نماید، آیا او درست ارزیابی کرده است؟ بعد هم بگوید من خیلی زحمت کشیدم و هزاران مرجع را برای تحقیق خود مطرح کند، غافل از این که هزاران دروغ را دیده. در موضوع نظر به کربلا بعضی ها غافل از حقیقت نوری اهل البیت(ع) خواسته اند کربلا را از منظر راویانی بنگرند که اصلاً متوجه مقام نوری حضرت سیدالشهداء(ع) نبوده اند.
باید عمیقاً روی این موضوع که حضرت امیرالمومنین(ع) می فرمایند: «میت ما مرده نیست»، فکر کرد. اولاً: معلوم است که می خواهند بفرمایند آن ها مثل ما نمی میرند که بروند برزخ و مشغول اعمال خود باشند، بلکه همیشه در صحنه ی عالم حاضرند. ثانیاً: وقتی می فرمایند: «غائب ما غائب نیست» روشن می کنند آن ها با هر موجودی همراهند و لذا در همه ی صحنه های عالم حاضرند و در موقعی هم که از نظر ما در این جا نیستند و غایبند در واقع غایب نیستند، چون تمام کمالات همه ی این عالم پرتو وجود مقدس آن ها است، از طرفی پرتو آن ها در نزد خودشان است، مثل قوای نفس ما که در نزد خودِ ما است، پس تمام عالم پیش خودشان است و لذا همین که علم به خود دارند به همه ی عالم علم دارند.پس برای این که بدانند این جا چه خبر است، لازم نیست مکاناً این جا حاضر شوند، چون همه ی عالم پرتو مخلوق اول یا انسان کامل است و مخلوق اول به خودش علم دارد، آن هم علم حضوری، پس به همه ی پرتوهای خود علم دارد و همه ی عالم نزد اوست. به عبارت دیگر در نزد همه ی عالم حاضر است و همه ی حرکات و سکنات مخلوقات را که پرتو اوست در نزد خود دارد، یعنی همین که علم به خود دارد به همه ی عالم علم دارد و در همه ی عالم حاضر است.
نکته ای که نباید از آن غفلت کرد تفاوت در نحوه ی حضور ائمه(ع) در عالم است با نحوه ی حضور حضرت صاحب الامر، که درست است سایر ائمه(ع) به جهت حقیقت نوری که دارند مرگ ندارند و می توان هر لحظه از آن ها مدد گرفت و بهره مند شد، اما مدیریت خاص عالم امروز به عهده ی حضرت صاحب الزمان(عج) است. بر این اساس حضور حضرت یک نحوه حضور خاص است. در صورتی از انوار سایر ائمه(ع) می توان بهره مند شد که متوجه حضور خاص حضرت صاحب الامر(عج) باشیم. در همین راستا رسول خدا(ص) می فرمایند: «مَنْ مَاتَ وَ لَمْ یعْرِفْ اِمامَ زَمَانِهِ مَاتَ مِیتَهً جَاهِلِیه»(۱۵۶) هرکس بمیرد و امام زمان خود را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است. اگر کسی با نشناختن امام زمانِ خود در جاهلیت باشد بهره ای از دین ندارد که بتواند به سایر ائمه(ع) رجوع کند و بهره بگیرد.(۱۵۷)
با توجه به این که امیرالمومنین(ع) می فرمایند: میت ما اهل البیت، نمرده و غائب ما غائب نیست، و کشته ی ما کشته نشده است. آیا در زیارت ائمه(ع) چنین حضوری را احساس نمی کنید؟
خدایا به نور خود اهل البیت(ع) ما را متوجه ی حقایق این خانواده بگردان و از انوار آن ها بهره مند کن.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

جلسه ی نوزدهم: تفاوت مقام عبودیت و مقام نوری اهل البیت(ع)

بسم الله الرّحمن الرّحیم

همین طور که مستحضرید حضرت مولی الموحدین(ع) در صددند تا مقام خود و اهل بیت(ع) را ترسیم و تبیین کنند تا قلب های ممتحن با متذکر شدن نسبت به وجود چنین مقام هایی اوج بگیرند و به عالی ترین درجه ی ممکن صعود کنند. آری بسیار باید تلاش کرد تا به عقیده ای پاک و نورانی دست یافت، از آن به بعد است که می توان با حالتی معنوی قلب را زنده نگه داشت و جلو برد. گفت:

اول قدم آن است که او را یابی
آخر قدم آن است که با او باشی

باید برسیم به این که چنین مقاماتی در این عالم هست و مصداقش هم اهل البیت(ع) هستند. در تکمیل سخن خود به جناب سلمان و ابوذر فرمودند: «اَنَا اُحْیی وَ اُمِیتُ باِذْنِ رَبِّی»؛ من به اذن پروردگارم زنده می گردانم و می میرانم. تاکید بر «بِاِذْنِ رَبِّی»؛ تعارف نیست. یعنی این سیر، سیری است که به پروردگاری حضرت حق ختم می شود و در راستای ربوبیت پروردگار چنین کاری عملی است و امام فقط مظهر اسماء الهی هستند و در منظر خودشان هیچ چیزی از خود نمی بینند. چون هر اندازه اولیاء الهی به قرب الهی نزدیک تر شوند وحدت حق بیشتر بر جان آن ها تجلی می کند و به همان اندازه کثرت، بیشتر نفی می شود و در نتیجه انسان بیشتر از دیدن خود آزاد می گردد و بیش از پیش خداوند را در همه ی امور منشا اثر می یابد. براساس همین قاعده است که می توان فهمید طرف به واقع عارف است یا مدعی است. اگر کسی به سوی توحید سیر کرد ناخودآگاه وحدت بر کثرت تجلی می کند و دیگر نمی تواند خود را ببیند. البته سیر توحیدی درجه دارد و به همان اندازه هم نفی خود درجه دارد. اولین درجه اش مقدم داشتن منافع برادران ایمانی بر منافع خود است وگرنه انسان هنوز گرفتار کثرت است. مقدم داشتن منافع برادران بر منافع خود تا آن جایی جلو می رود که دیگر انسان خودی نمی بیند تا به منافع خود فکر کند، در آن حال حضور حضرت رب العالمین را در همه ی مناسبات و امورات خود می یابد.

علم امام به عالم هستی

نشانه ی اولین تجلی رحمت حضرت اَحد و نزدیک شدن به آن بارگاه آن است که انسان بین خود و بقیه فرق نمی گذارد، همچنان زمینه ی ظهور و تجلی نور توحید به مرور فراهم می شود که نه تنها بقیه ی مومنین را بر خود مقدم می دارد بلکه در همه ی امور حضرت الله را موثر می داند و در توحید به جایی می رسد که خودش منشا اراده ی الهی می شود و به اسم حی زنده می گرداند و به اسم مُمیت می میراند و آنچنان که حضرت می فرمایند: «اَنَا اُحْیی وَ اُمِیتُ»؛ من می میرانم و زنده می کنم «وَ اَنَا اُنَبِّئُکمْ بِمَا تاْکلُونَ وَ مَا تدَّخِرُونَ فِی بُیوتِکمْ باِذْنِ رَبِّی»؛ و من به اذن پروردگارم خبر می دهم به شما از آنچه در خانه هایتان خورده اید و یا ذخیره نموده اید.
عزیزان عنایت دارند وقتی که صادره ی اول در محل قرب کاملِ حق است، پس هرچه در عالم مادون هست جزء وجود اوست و به همان شکلی که به خود عالِم است، به همه ی مراتب عالَمِ مادونِ خود نیز علم دارد. همان طور که شما در قوه ی بینایی خود حاضرید و می گوئید: «من می بینم». این قاعده را می خواهند به ما یاد بدهند که رابطه ی مراتب عالی وجود با مراتب پائین چگونه است. می فرمایند ما را در مقامی بدانید که هرجا شما هستید چه آن جایی که غذا می خورید و چه آن جایی که مایحتاج خود را انبار می کنید، ما آن جا حاضریم. نتیجه ی این کلمات آن است که ما را وارد معرفتی می کنند که نحوه ی حضور حقایق غیبی در این عالم چگونه است. امروز مشکل دنیا نداشتن چنین معارفی نسبت به اولیاء الهی است. یقین بدانید اگر نسل جوان ما نسبت به این معارف آگاهی لازم را داشتند لامحاله رویکرد آن ها نسبت به زندگی عوض می شد و به غیر از اهل البیت(ع) جهت مدیریت امور فردی و اجتماعی نظر نمی کردند. مشکل امروز مردم دنیا این است که قبول ندارند چنین حقایقی در عالم هست. حقیقت نوریه ای که در کنار همه ی موجودات عالم حاضر است و می توان به نور آن ها امور خود را به بهترین نحو طی کرد. وقتی ان شاءالله چنین معارفی برای جوانان روشن شد و مصداق آن را نیز شناختند دیگر جایی برای مدعیان نمی ماند. آری:

چو بیشه تهی ماند از نرّه شیر
شغال اندر آن بیشه آید دلیر

اگر مقام ذوات مقدس اهل البیت(ع) روشن بشود مطمئن باشید دیگر اختلاف بین شیعه و سنی نخواهیم داشت. مشکل آن است که اهل سنت منکر وجود چنین مقاماتی هستند وگرنه یک سنی نیست که ادعا کند خلیفه ی اول و دوم و سوم این مقام ها را دارند، همین طور که جهان مدرن منکر چنین مقامی برای انسان می باشد. اگر بتوانیم ثابت کنیم محال است مخلوق اول خداوند، غیر از انسان کامل باشد، در تطبیق آن مقام با امیرالمومنین(ع) و ائمه(ع) کار مشکلی نخواهد بود. چون هیچ کس در طول تاریخ مدّعی چنین مقامی جز اهل البیت(ع) نبوده اند و در عمل و گفتار هم ثابت کرده اند که در ادعای خود صادق اند.
در راستای توجه دادن به مقام مخلوقِ اول و انسان کامل می فرمایند: «وَ اَنَا عَالِمٌ بِضمَائِرِ قُلُوبِکمْ وَ الْاَئِمَّهُ مِنْ اَوْلَادِی یعْلَمُونَ وَ یفْعَلُونَ هذَا اِذَا اَحَبُّوا وَ اَرَادُوا» من به ابعاد پنهانی قلب های شما آگاهم و نیز امامان از اولاد من کسانی هستند که هر وقت اراده کنند و بخواهند، همین اطلاعات را دارند و همین کارها را می کنند. به جمله ی «اِذَا اَحَبُّوا وَ اَرَادُوا» دقت بفرمائید که حضرت می فرمایند: ائمه اگر بخواهند و مایل باشند همه ی آنچه من می دانم و انجام می دهم آن ها نیز می توانند چنین کنند.
امامان(ع) مایل بودند در امور فردی مثل بقیه زندگی کنند لذا توانایی های خود را فقط در مواردی که نیاز بود تا دین تبلیغ شود و مردم هدایت شوند به کار می بردند. کلینی در اصول کافی در «کتاب الحجه» آورده که سُدیر گفت: «من و ابوبصیر و یحیی بزّاز و... در مجلس حضرت صادق(ع)بودیم، ناگهان آن حضرت با حال غضب در مجلس وارد شدند و چون در جای خود قرار گرفتند، گفتند: «یا عَجَباً لِاَقْوَامٍ یزْعُمُونَ اَنَّا نَعْلَمُ الْغَیبَ مَا یعْلَمُ الْغَیبَ اِلَّا اللَّهُ عَزَّ وَ جَل» عجیب است از گروهی که گمان می کنند ما علم غیب داریم، جز خدا کسی عالم به غیب نیست، من قصد داشتم که کنیز خود را ادب کنم از دست من فرار کرد و من ندانستم در کدام یک از اطاق های خانه مخفی شده است! سدیر می گوید: چون حضرت برخاستند و به طرف منزل رفتند من و ابوبصیر و میسّر به منزل آن حضرت رفتیم و عرض کردیم: فدایت شوم ما امروز در باره آن کنیز از شما شنیدیم که چنین و چنان فرمودید و ما نمی خواهیم به شما نسبت علم غیب دهیم، ولیکن ما می دانیم که حقاً شما علوم بسیار فراوانی دارید! حضرت فرمودند: ای سدیر آیا قرآن می خوانی؟ عرض کردم بلی. فرمودند: هیچ این آیه را خوانده ای که می فرماید: «قال الَّذی عِنْدَهُ علمٌ مِنَ الْکتاب اَنا اتیک بِه قَبْلَ اَنْ یرْتَدَّ اِلَیک طَرْفک» عرض کردم آری (که حضرت سلیمان به اطرافیان فرمودند کدام یک از شما قصر بلقیس را برای من می آورد؟ «قالَ عِفْریتٌ مِنَ الْجِنّ اَنَا آتیک بِه قَبْلَ اَنْ تَقُومَ مِنْ مَقامِک وَ اِنّی علیه لِقَوی اَمینٌ» عفریتی که از طایفه جن بود گفت: قبل از این که از جایت بلند شوی می آورم، «قالَ الَّذی عِندَهُ علمٌ مِنَ الْکتاب اَنا آتیک بِه قَبْلَ اَنْ یرْتَدَّ اِلَیک طَرْفُک»(۱۸۴) و آن کسی که مقداری از علم کتاب نزد او بود گفت: من قبل از آن که نگاهت برگردد آن تخت را می آورم. و آن آصف بن برخیا بود از مبادی دیگری غیر از آن مبادی که عفریت جن عمل می کرد، عمل می نمود). حضرت فرمودند: آیا دانستی که او چقدر به کتاب الهی علم دارد؟ عرض کردم شما برای من بیان بفرمایید. حضرت فرمودند: به اندازه ی یک قطره نسبت به اقیانوس، به این مقدار آصف بن برخیا از کتاب الهی علم داشت... ای سدیر آیا در کتاب خدا این آیه را یافته ای که می فرماید: «وَ یقُولُ الَّذینَ کفَرُوا لَسْتَ مُرْسَلاً قُلْ کفی بِاللَّهِ شَهیداً بَینی وَ بَینَکمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْکتابِ»(۱۸۵) ای پیامبر! آن ها که کافر شدند می گویند: «تو پیامبر نیستی!» بگو: کافی است خداوند و کسی که علم کتاب نزد اوست، میان من و شما گواه باشند. سدیر گفت: بلی این آیه را هم خوانده ام. حضرت فرمودند: آیا کسی که تمام کتاب را می داند با فهم تر است یا کسی که بعضی از آن را می داند؟ عرض کردم؛ بلکه کسی که تمام علم کتاب را می داند. آنگاه حضرت با دست خود اشاره به سینه شان نمودند و فرمودند: به خدا سوگند «علم کتاب» نزد ماست، به خدا سوگند «علم کتاب» نزد ماست (۱۸۶) امام از طریق این آیه ما را متوجه مقام خود نمودند.
پس معلوم است از آن جهت که امام اند و واسطه ی فیض، مقام شان فوق جبرائیل و میکائیل است، و از آن جهت که می خواهند به صورت عادی زندگی کنند علمی را از خدا طلب نمی کنند و مسئله ی پنهان بودن محل کنیز برای آن حضرت مطرح خواهد بود. عمده آن است که متوجه شویم امام(ع) چه علمی را می خواهند از خود نفی کنند و آن عبارت است از علم ذاتی. لذا است که آن را مربوط به خدا می دانند ولی این بدین معنی نیست که هر علمی را امام بخواهد خداوند به ایشان ارزانی ننماید.
امام صادق(ع) در جایی دیگر می فرمایند: فرشته ای که با ما ارتباط دارد فوق جبرائیل و میکائیل است. اینجا شما می مانید که از یک طرف می فرمایند کنیزم گم شده نمی دانم در کدام اتاق ها است، از این طرف ما را متوجه مقامی از خود می کنند که از مقام آصف بن برخیا بالاتر است. حال به این جمله توجه فرمائید که امیرالمومنین(ع) در مورد اهل البیت(ع) می فرمایند: «اِذَا اَحَبُّوا وَ اَرَادُوا»؛ اگر بخواهند و اراده کنند آنچه من می دانم و انجام می دهم آن ها نیز آن را خواهند دانست و انجام می دهند. در خبر داریم که شتر پیامبر(ص) گم شد حضرت به اصحاب فرمودند که آن را پیدا کنند. اصحاب جستجو کردند و آن را پیدا نکردند. در همین حین منافقین شروع کردند نجواکردن که پیغمبری که نمی داند شترش کجا است چگونه پیغمبری است؟ حضرت نظری کردند و فرمودند: در فلان دره افسارش به خار گیر کرده است بروید افسارش را آزاد کنید و آن را بیاورید. این است معنی این که عرض کردم اصولاً اولیاء الهی نمی خواهند از علوم غیبی خود در امور شخصی استفاده کنند مگر آنجایی که مصلحت اسلام در میان باشد. در ابتدای امر پیغمبر(ص) می خواستند شترشان را به طور طبیعی پیدا کنند. اما وقتی منافقین فضاسازی می کنند و پیغمبری حضرت زیر سوال می رود، اگر به صورت عادی اصحاب بروند و شتر را هم پیدا کنند دیگر فایده ندارد. باید حضرت با نور نبوت آن را پیدا کنند. آری از آن نور و آن علم فقط آن جایی که واقعاً احساس وظیفه کنند استفاده می کنند. روحشان به آن ها اجازه نمی دهد تا از توانایی های خود در جاهایی که باید زندگی ساده و عادی داشته باشند استفاده کنند. آن علم برای امور عادی نیست.
محی الدین بن عربی می گوید. از استادمان پرسیدیم چرا شاگردهای شما بیشتر از شما کرامت دارند با این که همه را از شما آموخته اند؟ در جواب گفت: من می خواهم عَبْد باشم و آن ها می خواهند رَب باشند - چون کرامت، از قدرت و ربوبیت است، ولی تبعیت از خدا از ذلت و عبودیت است - به همین جهت ائمه(ع) دوست نمی دارند از خود کرامت بنمایانند مگر آنجایی که خاص است و به حکم بندگی برای حفظ اسلام نیاز است که قدرت امامت خود را نشان دهند. به گفته ی محی الدین اصل انسان عبودیت است و انسان دوست دارد بر اصل خود باقی باشد. چرا پیغمبر(ص) در جنگ با دشمنان اسلام روی سرشان عمامه می گذارند و روی عمامه کلاهخود قرار می دهند و زره می پوشند؟ چون می خواهند همچون یک سربازِ اسلام بجنگند، اما آنجایی که اسلام به خطر است، در جنگ بدر یک مشت خاک بر می دارند و به طرف لشکر کفر می پاشند. بعداً که مشرکان مسلمان شدند گفتند ما نمی دانیم این مشت خاک چه کار کرد ولی هرچه کرد آن یک مشت خاک کرد، چون آنجا دیگر بحث حفظ اسلام است. ولی با این همه از زره و کلاهخود استفاده می کنند چون دوست دارند بنده باشند و در همین راستا از علم موهبی الهی هر وقت بخواهند استفاده می کنند و «اگر بخواهند می دانند» و چون می خواهند کنیزشان را خودشان پیدا کنند اصلاً نظر نمی کنند به منبع علم موهبی الهی.
اگر کسی از بنده بپرسد حضرت به نور علم موهبی الهی می دانند کنیزشان کجا پنهان شده، جواب به این سوال برای من بسیار مشکل است. اگر گفته شود نه، دروغ است و اگر گفته شود آری، معلوم نیست درست باشد، چون بحث از دو مقام است، اگر گفته شود نه، به معنای این که در این مرتبه می خواهند بنده باشند و نمی خواهند بدانند، درست است ولی این به این معنی نیست که در مقام امامت و حقیقت نوری خود از این موضوعات غافل باشند، در حالی که با ذره ذره ی عالم همراهند. تصور داشتن دو مقام در یک لحظه، برای افرادی مثل ما که دارای چنین مقاماتی نیستیم مشکل است چون از آن طرف می بینیم امامان خیلی عادی زندگی می کنند، از آن طرف پرده از رازهایی برمی دارند که تا قیام قیامت کاربرد دارد. نمونه ی روشن آن را در کربلا ملاحظه می کنید، که از یک طرف حضرت سیدالشهداء(ع) مثل یک جنگ آور می جنگند، می کشند و کشته می شوند، از آن طرف آینده ی نهضت خود را به بهترین نحو پیش بینی می کنند و متوجه اند بزرگ ترین حادثه ی معنوی تاریخ دارد تحقق می یابد.(۱۸۷)
دائماً اتفاق می افتاد که طرف خدمت یکی از ائمه می آمد و خبری می داد، امام به یکی از اطرافیان می فرمودند در مورد صحت این خبر تحقیق کنید. یکی بگوید قربان جدتان بروم خودتان که نور امامت دارید به کمک آن نور موضوع را روشن بفرمائید. در حالی که با توجه به عرایضی که شد معلوم است چرا می خواهند موضوعات از مسیر عادی خود جلو برود. به همین جهت حضرت مولی الموحدین(ع) می فرمایند: اهل البیت(ع) «یعْلَمُونَ وَ یفْعَلُونَ هَذَا اِذَا اَحَبُّوا وَ اَرَادُوا» چنین توانایی هایی را دارند ولی اگر دوست داشته باشند و اراده کنند. راز مسئله در دو کلمه ی آخر است، و معلوم می کند همیشه نمی خواهند و همیشه اراده نمی کنند که زنده کنند و یا بمیرانند و از ضمائر افراد خبر دهند. عمده ی آن چیزی که باید در مورد ائمه(ع) هرگز مورد غفلت قرار نگیرد همین نکته است و اگر متوجه این امر نشویم در مورد اعمال آن ذوات مقدس حیران می مانیم، مثلاً می فرمایند این مسئله را بروید از پزشک بپرسید. شما تعجب می کنید، یعنی ائمه نمی دانند یا می خواهند امور در مسیر عادی خود جلو برود؟ ولی فراموش نفرمائید وقتی هم می خواهند یک انسان عادی باشند، یک انسان عادی فوق العاده بزرگ اند، خیلی بالاتر از یک عارف بزرگ که قلبش حقایق را می فهمد. بالاخره آن عبادات و تزکیه ها و مراقبت ها برای شخص عادی چقدر کمالات به همراه می آورد، امامان در بین مردمِ روزگار خود سرآمد عبادت کردن و مراقبه اند و در نتیجه از شعور و فهم بالایی برخوردارند و این غیر از علم امامتِ موهبی است که خداوند جهت هدایت مردم به آن ها داد. چطور یک عارف بزرگ با زحمات و تلاش هایش به یک شعور بالایی می رسد، همان شعوری که امثال ملاصدرا«رحمه الله علیه» و امام خمینی«رضوان الله علیه» به آن رسیدند؟ ائمه(ع) در این امور به عنوان یک انسان عادی، عبادت ها داشتند و ملاحظه کردید که راوی گفت: حضرت از سر شب همین طور یک آیه را خواندند و تکرار کردند تا بیهوش شدند، می گوید پرسیدم یابن رسول الله چطور شد؟ فرمودند این قدر تکرار کردم تا آیه را گویا از کسی که نازل کرده شنیدم.(۱۸۸) شما هم اگر این کار را بکنید و خود را در این راستا ساخته باشید به آن نتیجه می رسید.
پس عنایت داشته باشید آن وقتی هم که ائمه(ع) از حقیقت نوری خود استفاده نمی کنند انسان های بسیار بزرگ اند، چون به بهترین مراقبه ها و عبادات مشغول اند در حالی که زندگی عادی آن ها جدا از نور عظمتشان نیست، هر وقت اراده کنند وصل اند. وقتی شما با امام روبرئید، با امامی روبه رو هستید که به سُدیر فرمودند: علمی داریم که علم برادرم آصف بن برخیا نسبت به آن قطره ای از آن اقیانوس است. پس این طور نیست که بگوئیم امام در حالت عادی که هستند از نور عظمتشان جدا می باشند، همیشه نفس ناطقه ی آن ها به آن حقیقت وصل است منتها نظر نمی کنند، همین که نظر کنند می یابند چون همیشه با آن حقیقت متحدند. این هنر شماست که ظرائف این معارف را بشناسید و هر کدام را در جای خود بگذارید.
بعد از توجه دادن به مقام اهل البیت(ع) می فرمایند: «اگر بخواهند و اراده کنند چنین توانایی هایی دارند. چون همه ی ما یک حقیقت واحد هستیم، اول ما محمد(ص) است و آخر ما محمد(ص) است و وسط ما محمد(ص) است و همه ی ما محمدیم». این جمله برای قسمت بعدی مقدمه باشد که دیگر خیلی عجیب است. می فرمایند «فَلَا تَفَرَّقوا بَینَنَا وَ نَحْنُ اِذَا شِئْنَا شَاءَ اللَّهُ» بین ما هیچ تفاوت نگذارید و هر چه ما بخواهیم خدا می خواهد. یک مرحله آن بود که هر چه خدا بخواهد ما می خواهیم، حالا می فرمایند: هر چه ما بخواهیم خدا می خواهد «وَ اِذَا کرِهْنَا کرِهَ اللَّهُ» و هرچه ما دوست نداشته باشیم خدا هم همان را دوست ندارد. این یک مقام دیگر است که حکایت از فنای عبد در رب و ظهور رب به عبد دارد.
خداوند به لطف و کرم خود ما را به شعوری برساند که قلبمان این حقایق عالی را بفهمد و تصدیق کند.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

جلسه ی بیست و یکم: نحوه ی وجود اسم اعظم

بسم الله الرحمن الرحیم

حضرت فرمودند مقام ما طوری است که آنچه ما بخواهیم خدا می خواهد. عرض شد این اوج مقامی است که بنده در مقام فنای خود بدان نایل می شود. شبیه این مقام را در قرآن برای حضرت ابراهیم(ع) داریم که بعد از جریان حضرت عُزَیر می آورد. حضرت عُزَیر در مسیر خود به قریه ای برخورد کردند که مردم آن قریه همه مرده بودند و استخوان های آن ها بر روی زمین پراکنده شده بود، با توجه به این که حضرت عزیر معتقد به قیامت و زنده شدن مردگان بودند، سوال خاصی کردند حاکی از آن که می خواستند آن زنده شدن را احساس کنند، گفتند: «اَنَّیَ یحْیی هَذِهِ اللّهُ بَعْدَ مَوْتِهَا»(۱۹۸) چگونه خدا این ها را بعد از مردن زنده می کند؟ از نوع برخوردی که خدا با حضرت عزیر کرده می فهمیم می خواسته اند این موضوع را بچشند که مردن و زنده شدن چطوری است. خدا هم صد سال ایشان را میراند و سپس زنده کرد و از این طریق یقین حضرت را نسبت به قیامت به کمال خود رساند. قرآن بعد از این ماجرا موضوع حضرت ابراهیم(ع) را مطرح می کند که مقام دیگری است. حضرت ابراهیم(ع) نمی خواستند که نسبت به مرگ به یقین برسند، بلکه مقام برتری را می خواستند. لذا پرسیدند: «کیفَ تُحْیی الْمَوْتَی»؛(۱۹۹) خدایا تو چطور زنده می کنی؟ یعنی حضرت می خواستند خدایی خدا را در امر زنده کردن بچشند. در ازاء چنین تقاضایی خداوند قدرت خود را به او داد. فرمود: چهار پرنده را بگیر و گوشت آن ها را مخلوط کن و بر سر چند کوه قرار ده و سپس آن ها را بخوان تا با شتاب به طرف تو بیایند. ملاحظه می کنید که خداوند قدرت خود را به حضرت داد تا او مانند خدا آن پرندگان را بخواند و آن ها زنده شده به سوی حضرت آمدند و از این طریق حضرت ابراهیم(ع) قدرت میراندن و زنده کردن را حس کردند و دقیقاً وجودشان وجود زنده کردن شد.
از آن جاکه حضرت مولی الموحدین(ع) در مقامی هستند از همان نوعی که قرآن در مورد حضرت ابراهیم(ع) خبر داد و رسول خدا(ص) در همین راستا فرمودند: «عَلِی مَعَ الْحَقِّ وَ الْحَقُّ مَعَ عَلِی یدُورُ مَعَهُ حَیثُمَا دَار»(۲۰۰) علی با حق است و حق با علی است، خداوند هر طور که علی بخواهد عمل می کند. راز اصلی این روایت در این است که می فرمایند: «یدُورُ مَعَهُ حَیثُمَا دَار» همان طور که علی بخواهد خدا می خواهد. در آنجا که می فرمایند: «نَحْنُ اِذَا شِئْنَا شَاءَ اللَّهُ» وقتی ما بخواهیم خدا می خواهد. با آن که موضوعِ بسیار عمیقی است و فهم آن کار هرکسی نیست، حضرت در ادامه می فرمایند: «مَنْ اَنْکرَ شَیئاً مِمَّا اَعْطَانَا اللَّهُ فَقَدْ اَنْکرَ قُدْرَهَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ مَشیتَهُ فِینَا» هرکس چیزی از آنچه را خدا به ما عطا کرده است انکار کند، قدرت و مشیت خدای عزوجل در مورد ما را انکار کرده است. بدین معنی که چنین کمالاتی را خداوند در ما گذارده و با انکار آن کمالات در ما قدرت الهی و مشیت او در این عالم انکار شده است. باید متوجه باشیم خدایی که کرم مطلق و قدرت مطلق و فیض مطلق و حکمت مطلق است حتماً نهایی ترین کمالات ممکن را در مقام انسانیت محقق می کند و لذا مصداق آن کمالات را باید بشناسیم نه این که نسبت به وجود آن کمالات راه انکار را پیشه کنیم. اگر از این زاویه و با چنین برهانی جلو برویم با حقایق بزرگی روبه رو می شویم.
بنده سال ها فکر می کردم چطور می توان برای دانشجویان نکاتی را که در روایات شیعه در مورد مقام عصمت پیامبر و ائمه(ع) هست روشن کرد. کسانی که وجود چنین مقاماتی را به کلی منکرند نیاز به برهانی در این مورد ندارند، ولی شیعه چگونه چنین عقیده ای را به صورت استدلالی قانع کننده در آورَد که علاوه بر نقل، عقل هم منوّر به حقیقت آن روایات بشود؟ فکر می کنم با نور توحید و توجه به ربوبیت الهی می توان چنین استدلال کرد که: خداوند با توجه به مقام کمال مطلق، چون رحمت مطلق است، حتماً بیشترین کرم را به مخلوق خود می کند. حال اگر بخواهد به انسان ها کمک بکند پیغمبر برای آن ها می فرستد، تا انسان بتواند قواعد هستی را بفهمد و مطابق آن عمل کند، و اگر بخواهد به بهترین شکل پیامبر را برای انسان ها بفرستد مسلم پیامبری می فرستد که در طول عمر خود در نهایت پاکی زندگی کرده باشد تا لکه ی سیاهی در شخصیت او نباشد و بهانه ای شود که ما هم تا قبل از چهل سالگی کارهای خلاف می کنیم و سپس مومن می شویم. اهل سنت تا این جا با ما اختلاف ندارند که پیامبر از چهل سالگی به بعد در آوردن وَحی معصوم است ولی آیا این کافی است برای این که انسان ها بدون دغدغه ی درونی نجات پیدا کنند؟ خدایی که می خواهد انسان ها را به زیباترین شکل نجات بدهد جز این است که پیغمبری به آن ها می دهد که هرچه به او بنگرند سراسر پاکی بیابند؟ و هرچه آن پیامبر به بقیه توصیه می کنند خودشان عامل به آن بوده باشند؟ در نظر بگیرید پیامبر(ص) به یک جوان بیست ساله بگویند: اختلاط با نامحرم گناه است ولی خود حضرت در بیست سالگی این کار را کرده باشند. مسلّم وجود چنین پیامبری آن کمک نهایی به مردم نیست، آری می توانیم توجیه کنیم که آن روز پیغمبر خودشان پیامبر نبودند حالا که پیغمبر شدند برای همه ی شما پیغمبرند، برای بیست ساله ها هم حالا پیغمبرند و لذا دستوری که امروز به این جوان بیست ساله می دهند باید عمل کند، همه ی این ها درست، اما دل را چه کار کنیم؟ باید نهایت لطف را به انسان ها کرد تا با تمام وجود حرف پیامبر را بپذیرند. بر همین اساس باید اذعان کرد که واقعیت را ائمه معصومین(ع) می گویند که پیامبران و امامان از بدو تولد معصوم اند. خداوند از اول آن ها را به جهت شایستگی که داشتند جهت امر نبوت و امامت انتخاب کرد و در آن مسیر جهت تحقق مسئولیتی که به عهده ی آن ها خواهد گذاشت پرورششان داد، تا در انجام آن مسئولیت به زیباترین شکل عمل شده باشد وگرنه ممکن است بعضی کارها برای شخص پیامبر ضرری نداشته باشد ولی شان پیامبری پیامبر چنان عملی نباشد و خداوند پیامبر خود را از آن امور نیز حفظ می کند تا با رحمت واسعه ی خود بهترین شرایط را برای مردم در امر پذیرش نبوت فراهم کرده باشد. امیرالمومنین(ع) در همین رابطه می فرمایند: «وَ لَقَدْ قَرَنَ اللهُ بِهِ (ص) مِنْ لدُنْ اَنْ کانَ فَطیماً اَعْظَمَ مَلَک مِنْ مَلائِکتِهِ یسلُک بِهِ طَریقَ الْمَکارِم و مَحاسنَ اخلاقِ العالَمِ، لَیلَهُ وَ نَهارَهُ»(۲۰۱) از همان لحظه ای که پیامبر (ص) را از شیر گرفتند، خداوندْ بزرگ ترین فرشته ی خود را مامور تربیت آن حضرت کرد تا شب و روز، او را به راه های بزرگواری و اخلاق نیکو راهنمایی کند. امام صادق(ع) می فرمایند: «اِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ لَمْ یکلْنَا اِلَی اَنْفُسِنَا وَ لَوْ وَکلَنَا اِلَی اَنْفُسنَا لَکنَّا کبَعْضِ النَّاسِ وَ لَکنْ نَحْنُ الَّذِینَ قَالَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ ادْعُونِی اَستَجِبْ لَکم »(۲۰۲) خداوند ما را به خودمان وانگذاشته اگر ما را به خود وامی گذاشت مانند سایر مردم بودیم ولی ما کسانی هستیم که خداوند در باره ی آن ها فرموده: «ادْعُونِی اَسْتَجِبْ لَکمْ» مرا بخوانید دعای شما را مستجاب می کنم .
پس خداوند به ما لطف کرده که پیغمبر خود را قبل از بعثت، مجسمه ی کامل عصمت قرار داده است. همه ی این ها در راستای این برهان است که خدای دارای رحمت مطلق، نهایت رحمت را می کند و در راستای نهایت رحمت باید از امامان و پیامبر انتظار داشت که چگونه باید باشند. نهایت رحمت و نهایت قدرت و نهایت حکمتِ خداوند اقتضا می کند تا عالی ترین مخلوق را بیافریند. عالی ترین مخلوق خصوصیتی دارد که اگر منکر آن خصوصیات شدیم در واقع منکر قدرت و حکمت و رحمت خدا به بندگان شده ایم. تحقق حکمت و فیض و رحمت الهی به این است که انسانی با تمام کمالات الهی به صحنه بیاورد. حالا حضرت می فرمایند مصداق آن انسان مائیم. اینجا است که یک بار دیگر تاکید می کنم اگر ما بتوانیم ثابت کنیم چنین مقامی در این عالم هست، یقیناً همه می پذیرند که صاحب آن جز اهل البیت(ع) نمی تواند باشد. مشکل ما در اثبات وجود چنین مقامی است.
آقای جبران خلیل جبرانِ مسیحی می گوید: یقیناً علی با روح کلی مرتبط بوده است، چون آن آقای مسیحی می داند یک روح کلی در عالم هست، وقتی این را فهمید مصداق آن را به خوبی تشخیص می دهد که علاوه بر پیامبران، علی(ع) نیز با آن روح کلی مرتبط است. جهان امروز آنچنان حسی شده که از قواعد و سنن عالم غیب غافل گشته. وقتی تا این حدّ در غفلت قرار گرفت وجود افرادی را که چنین مشیت هایی در مورد آن ها جاری شده باشد منکر می شود. اگر بشر برسد به این که انسان هایی متعالی در این عالم هستند که ثواب و عقاب و جهنم و بهشتِ همه، در زیر قبضه ی شخصیت آن ها است، می رویم از همه ی بزرگان دنیا می پرسیم آیا شما مصداق چنین مقامی هستید؟ اگر به واقع انسان های بزرگی باشند در کمال تواضع جواب می دهند نه. فقط عده ای آمده اند که اولاً: خبر از چنین مقامی می دهند، ثانیاً: خود را مصداق آن مقام می دانند. انسان های وارسته ای که هیچ گونه شکی در صداقت آن ها نیست و انسان های شایسته ای مثل سلمان و اباذر آن ها را تصدیق می کنند. اگر به سلمان بگوئیم شما ملاک حق و باطل و ثواب و عقاب بندگان هستید؟ خودتان پیش بینی کنید چه جوابی می دهد، می گوید من خاک پای آن هایی که این مقام را دارند هم نیستم. به سراغ انسان های فاسد هم که اصلاً نمی رویم. هیچ وقت سراغ عمروعاص می روید بگوئید شما ملاک حق و باطلید؟ پس می رویم سراغ بزرگان و آن ها هم چنین مقامی را برای خود منکر می شوند. می رویم سراغ امیرالمومنین(ع) می گویند آری ما دارای چنین مقامی هستیم. تنها ائمه(ع) متذکر چنین مقامی هستند و خود را نیز مصداق آن مقام می دانند و حرکات و سکنات و الفاظ و گفتارشان شاهد بر راست بودن ادعایشان می باشد. پس باید به فکر فرو رویم که این چه مقامی است که اظهار می دارد: «نَحْنُ اِذَا شِئْنَا شَاءَ اللَّهُ» هر چه ما بخواهیم خدا می خواهد.
سپس حضرت فرمودند: «یا سَلْمَانُ وَ یا جُنْدَبُ! قَالَا لَبَّیک یا اَمِیرَ الْمُوْمِنِینَ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیک. قَالَ(ع): لَقَدْ اَعْطَانَا اللَّهُ رَبُّنَا مَا هُوَ اَجَلُّ وَ اَعْظَمُ وَ اَعْلَی وَ اَکبَرُ مِنْ هذَا کلِّهِ» ای سلمان و ای اباذر! پروردگار ما مقامی به ما اهل البیت داده که از آنچه گفتیم بالاتر و برتر است. «قُلْنَا یا اَمِیرَ الْمُوْمِنِینَ مَا الَّذِی اَعْطاکمْ مَا هُوَ اَعْظَمُ وَ اَجَلُّ مِنْ هذَا کلِّهِ؟» سلمان می گوید عرض کردیم ای امیرالمومنین! چه چیزی است آنچه که از همه ی آنچه فرمودید بالاتر است؟ «قَالَ: قَدْ اَعْطَانَا رَبُّنَا عَزَّ وَ جَلَّ عِلْمَنَا لِلِاسمِ الْاَعْظَمِ الَّذِی لَوْ شِئْنَا خَرَقَتِ السَّمَاوَاتُ وَ الْاَرْضُ وَ الْجَنَّهُ وَ النَّارُ وَ نَعْرُجُ بِهِ اِلَی السَّمَاءِ وَ نَهْبِطُ بِهِ الْاَرْضَ وَ نَغْرُبُ وَ نَشرُقُ وَ نَنْتَهِی بِهِ اِلَی الْعَرْشِ فَنَجْلِسُ عَلَیهِ بَینَ یدَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ یطِیعُنَا کلُّ شَی ءٍ حَتَّی السَّمَاوَاتُ وَالْاَرْضُ وَ الشَّمْسُ وَ الْقَمَرُ وَ النُّجومُ وَ الْجِبالُ وَ الشَّجَرُ وَ الدَّوَابُّ وَ الْبِحارُ وَ الْجَنَّهُ وَ النَّارُ اَعْطانَا اللَّهُ ذَلِک کلَّهُ بِالِاسمِ الْاَعْظَمِ الَّذِی عَلَّمَنَا وَ خَصَّنَا بِهِ وَ مَعَ هَذَا کلِّهِ نَاْکلُ وَ نَشْرَبُ وَ نَمْشِی فِی الْاَسْوَاقِ وَ نَعْمَلُ هَذِهِ الْاَشْیاءَ بِاَمْرِ رَبِّنَا وَ نَحْنُ عِبَادُ اللَّهِ الْمُکرَمُونَ الَّذِینَ لایسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِاَمْرِهِ یعْمَلُونَ» فرمودند: پروردگار ما، ما را از اسم اعظم مطلع فرموده که اگر بخواهیم به وسیله ی آن آسمان ها و زمین و بهشت و جهنم را از جای بر می کنیم و به آسمان می بریم و به زمین می زنیم. و به مشرق و مغرب می رویم و به عرش منتهی می شویم، در آن جا می نشینیم در مقابل خدا و همه مطیع ما هستند، حتی آسمان ها و زمین و شمس و قمر و ستارگان و کوه ها و درختان و جنبندگان و دریاها و بهشت و آتش. این مقام را خداوند به واسطه ی اسم اعظم به ما عنایت نموده و بخشیده است. با تمام این امتیازات ما می خوریم و می آشامیم و در بازار قدم می زنیم و این کارها را به امر خدا انجام می دهیم، ما بندگانی هستیم مورد کرامت خدا که هیچ اظهار نظری در مقابل او نداریم و صرفاً به دستور او عمل می کنیم.

نحوه ی حضور اسماء الهی در عالم

موضوع اسم اعظم موضوع بسیار عمیق و بلند مرتبه ای است که متاسفانه با اظهار نظرهای جاهلانه توجه به حقیقتِ آن در حجاب رفته و افراد معمولی فکر می کنند که اگر اسم اعظم را بدانند می توانند در هر چیزی تصرف کنند، غافل از این که اسم اعظم یک حقیقت است برای مقامی خاص. این که در دعای کمیل اظهار می دارید «وَ بِاَسْمَائِک الَّتِی مَلَاَتْ اَرْکانَ کلِّ شَی ءٍ» و خدا را به اسمائی قسم می دهید که پایه های هر چیز را پر کرده نشان می دهد که پایه های تمام اشیاء عالم را اسماء الهی پر کرده است. چطور تمام حرکات و سکنات دست من را حیات پر کرده و حیات است که دست من را حرکت می دهد، در حالی که حقیقتی است فوق گوشت و استخوان و عصب؟ با این همه هر حرکتی که هر سلولی دارد به جهت احاطه ی حیات است در بدن و به همین جهت اگر حیات از دست من رفت دیگر هیچ حرکت و فعل و انفعالی در بدن باقی نمی ماند، پس حیات رکن حرکت و حواس بدن انسان است. با توجه به این مثال عنایت داشته باشید معنی این که گفته می شود تمام عالم در قبضه ی اسماء الهی است به چه معنی است تا معنای این که اسماء الهی مافوق پدیده های مادی، عالم را در قبضه دارند و مدیریت می کنند، روشن شود. اگر نتوانیم از منظر توجه به حضور اسماء الهی، عالم را نگاه کنیم برای تحلیل فعل و انفعالات عالم، گرفتار نگاه به الکترون و پروتون و نوترون و ابر الکترون می شویم. مثل این است که شما در حرکت دست من تمام انگشت های من را ببینید ولی متوجه حیات من نشوید، در آن صورت در مورد حرکت دست من واقعیت را ندیده اید. غافل از این که استخوان ها و ماهیچه ها نقش خود را در قبضه ی حیات دست من انجام می دهند، به همین جهت هم اگر حیات رفت نه انگشت می ماند و نه دست، همه می گندند و از بین می روند. رکن شخصیتِ دست و انگشت به حیاتی است که در آن ها جاری است، اگر حیات برود شخصیتی برای سلول ها نمی ماند و خارج از شخصیت دست، هویتشان از بین می رود، وقتی تبدیل به اسید آمینه و کلسیوم و هیدروژن و نیتروژن شدند دیگر دست و انگشت نیستند. شخصیت تمام پدیده ها به اسمایی است که ارکان پدیده ها را تشکیل داده اند و اگر کسی با ارکان عالم ارتباط نداشته باشد و هویت عالم را بر مبنای اسماء الهی ننگرد هیچ درک درستی از عالم نخواهد داشت. فقط با تصورات و خیالات وَهمی خود به سر می برد. به همین جهت علماء بزرگ و عرفای صاحب بصیرت نگاه های غیر الهی به عالم را به چیزی نمی گیرند.
وقتی ابتدا روشن شود به چه معنی امیرالمومنین(ع) می فرمایند: اسماء الهی ارکان همه ی اشیاء را احاطه کرده اند، در مرحله ی بعد معنی اسم اعظم روشن خواهد شد. عرفا در معنای اسم گفته اند: «اسم» یعنی حضور ذاتِ حق به صفت خاص. مثلاً «اسم حی» همان نور حق است با صفت حیات. این که دست من حیات دارد به جهت جلوه ی حق است با صفت حیات. پس حیات من یک چیزی نیست که خداوند خلق کرده، بلکه خداوند است که به صحنه آمده با صفت خاص. به همین جهت شما هر روز در نمازتان می گوئید «لَمْ یلِدْ وَلَمْ یولَدْ» یعنی خداوند نه می زاید و تولید می کند و نه زائیده و تولید شده است. استاد بنّا این ساختمان را تولید کرده در حالی که حیات دست من تجلی حیات خدا است و نه تولید شده توسط خدا. در تعریف تولید گفته اند: «صُدُور الشّیئ عَنِ الشَّیئ» صدور پدیده ای از پدیده ای دیگر، در حالی که در حیاتِ دست من خدا به حیات خود جلوه کرده و ارکان تمام حیات ها اوست و حیات تمام عالم، ظهور «اسم حی» است، این طور نیست که حیات به عنوان یک مخلوق آمده باشد در دست من بلکه خداوند به نور اسم حی در عالم جلوه کرده و هرجا زمینه ی ظهور داشته آن حیات را پذیرفته است. اسماء الهی تقسیم شدنی نیست، جلوه است. ظهور و حضور همه ی اسماء همین طور است. علیم مطلق در همه ی عالم جلوه کرده به شما هم رسیده و شما می گوئید علم من. در «اسم علیم» هم حضرت حق در صحنه است. اسماء مثل آب لیوان نیست که قابل تقسیم باشد. ما با مسامحه حیاتِ دست را به خود نسبت می دهیم در حالی که اوست که حی است و عالم، ظهور حیات اوست در مظاهر مختلف. اوست که خودش را ظاهر می کند به صورت های مختلف. وقتی معنی و جایگاه اسماء روشن شد، معنی اسم اعظم ان شاءالله مشخص می شود، ابتدا باید متوجه شویم این که گفته می شود مقامی در این عالم است که حامل اسم اعظم می باشد، به چه معنی است. حال این که کسی بخواهد خودش حامل اسم اعظم باشد پیش کش.

نسبت اسم اعظم به سایر اسماء الهی

جهت توجه به معنی و جایگاه «اسماء الهی» نسبت به اسم اعظم، به عنوان مثال وجود نور بی رنگ نسبت به نورهای سبز و زرد و آبی را در نظر بگیرید که نور زرد شکل خاصی از نور است که شش نور دیگر را با خود ندارد و لذا حالا هم که اشیاءِ اطراف ما را نشان می دهد به رنگ واقعی شان نشان نمی دهد. در حالی که نور بی رنگ؛ اولاً: حامل همه ی هفت نور است، ثانیاً: اشیاء را به رنگ خاص خودشان نشان می دهد. حال اگر کسی نور بی رنگ را در صحنه بیاورد به واقع علاوه بر آن که اشیاء را می بیند و از تاریکی رها شده، اشیاء را به رنگ واقعی خود می بیند. اسماء الهی حقایق فعّال و با شعور عالم اند و تمام این عالم جلواتی از اسماء الهیه اند، مثل نور زرد و آبی و قرمز. هر اسمی از اسماء الهی صفتی از حق را به صورت نازله می نمایاند. حال اگر اسم اعظم در صحنه باشد و کسی با نور اسم اعظم عالم را بنگرد اولاً: حقیقت همه ی عالم را به صورت کامل با خود دارد، ثانیاً: آن حقایق به صورت جامع در نزد اوست. این که حضرت می فرمایند: اسم اعظم نزد ما است، یعنی تمام حقیقت عالم به نحو کامل و جامع نزد حضرت است. وقتی چنین شد حیاتِ دست من به نحو کامل و در نهایت شدت در قبضه ی حضرت می باشد و قبل از آن که دست من در قبضه ی من باشد در قبضه ی حضرت است و نه تنها حیات عالَم به نحو شدید در قبضه ی حضرت است، بلکه تمام اسماء به همان شکل در قبضه ی ایشان می باشد. وقتی می گوییم حضرت اسماء را به صورت جامع در قبضه دارند، مثل آن است که نور بی رنگ به صورت جامع همه ی نورها را در خود دارد و هر نوری در نور بی رنگ مستغرق است و به نور بی رنگ موجود است و نه به نور خود.
در مورد تفکر نسبت به اسم اعظم، اولاً: باید بدانیم «اسم» یعنی چه؟ ثانیاً: این که گفته می شود ارکان عالم را اسماء الهی پُر کرده به چه معنی است، تا معنی اسم اعظم و جایگاه حاملان اسم اعظم روشن شود. این که امیرالمومنین(ع) می فرمایند: «لَوْ اَحَبَّنِی جَبَلٌ لَتَهافَت»(۲۰۳) اگر محبت من در دل کوه افتد متلاشی می شود. به جهت آن است که شناخت جایگاه حضرت در هستی به عنوان محل تجلی اسم اعظم موجب آنچنان شیدایی می شود که انسان نمی تواند وجود خود را تحمل کند، تماماً خود را در مقابل حضرت نفی می کند و بدون آن که خودی برای خود قائل باشد، همه ی حضور را برای حضرت می یابد. حضرت به رمیله می فرمایند: «یا رُمَیلَهُ مَا مِنْ مُوْمِنٍ وَ لَا مُوْمِنَهٍ یمْرَضُ اِلَّا مَرِضْنَا لِمَرَضِهِ وَ لَا حَزِنَ اِلَّا حَزِنَّا لِحَزَنِهِ وَ لَا دَعَا اِلَّا اَمَنَّا لدُعَائِهِ وَ لَا سَکتَ اِلَّا دَعَوْنَا لَهُ وَ لَا مُوْمِنٌ وَ لَا مُوْمِنَهٌ فِی الْمَشَارِقِ وَ الْمَغَارِبِ اِلَّا وَ نَحْنُ مَعَه» (۲۰۴) ای رمیله هیچ مومنی بیمار نمی شود، مگر این که ما هم به خاطر او بیمار می شویم و اندوهی به او نمی رسد، جز این که ما هم اندوهگین می شویم و هیچ دعایی نمی کند، مگر این که برایش آمین می گوییم و هرگاه ساکت باشد، برایش دعا می کنیم. - رمیله عرض کرد: این مساله نسبت به کسانی است که در این شهر با شما ساکن هستند، ولی کسانی که در مکان های دور، سکونت دارند، چطور؟ فرمود: - هیچ مومنی در شرق و غرب عالم از نظر ما پنهان نیست، مگر این که ما با اوییم. ملاحظه کنید اتحاد با اسم اعظم چه نوع حضوری برای امامان(ع) به وجود می آورد. ان شاءالله نسبت به این نحوه حضور بعداً بحث خواهد شد.
با نظر به مقام حقیقی اهل البیت(ع) می توان اولاً: مسیرِ سیر حقیقی خود را یافت. ثانیاً: همّت سیر به سوی مقصد را به نور اهل البیت(ع) پیدا کرد و راه افتاد. حضرت با طرح این نکات دارند اسرار عالم را آشکار می کنند که اسم اعظم چیزی است که «لَوْ شِئْنَا خَرَقَتِ السَّماوَاتُ وَ الْاَرْضُ» اگر ما بخواهیم می توانیم آسمان و زمین را پاره پاره کنیم «وَ نَنْتَهِی بِهِ اِلَی الْعَرْشِ» به وسیله ی اسم اعظم به عرش منتهی شویم. «فَنَجْلِسُ عَلَیهِ بَینَ یدَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ» و در محضر خدای عزوجل که حقیقت اسم اعظم است قرار گیریم، به طوری که در آن مقام، حق در آینه ی خود به جمال علی(ع) اسم اعظم را می بیند و علی(ع) در منظر خود به اسماء عالیه ی الهیه حق را می بیند. در ادامه می فرمایند: «وَ یطِیعُنَا کلُّ شَی ءٍ» در مقام حمل اسم اعظم همه عالم از ما اطاعت می کنند. امیدوارم با مقدماتی که عرض شد به راحتی بتوانید چنین مطلبی را تصدیق کنید. به گفته ی حافظ در تصدیق مقام اسم اعظم برای سروِ خانه ی بندگی یعنی مولی الموحدین(ع):

مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش
فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم

گرم صدلشکر از خوبان به قصددل کمین سازند
بحمد الله و المنه بتی لشکرشکن دارم

سزد کز خاتم لعلش زنم لاف سلیمانی
چواسم اعظمم باشدچه باک از اهرمن دارم

خدایا به حقیقت انوار عالی این ذوات مقدس، قلب ما را متوجه حضور عالم گیر اهل البیت(ع) بگردان.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

جلسه ی بیست و سوم: جایگاه توسل به اهل البیت(ع) در هستی

بسم الله الرحمن الرحیم

حضرت مولی الموحدین(ع) فرمودند: مقامی فوق مقام تصرف بهشت و دوزخ به ما دادند و آن عبارت است از: «عِلْمَنَا لِلِاسْمِ الْاَعْظَمِ» علم ما به اسم اعظم. سعی شد حتی الامکان تصورمان را نسبت به اسم اعظم تصحیح کنیم و متوجه باشیم اولاً: اسم اعظم مقام جامعیت همه ی اسماء الهی است، نه مجموعیت اسماء و ثانیاً: مقام تامّ و تمام اسماء است.
عزیزان عنایت داشته باشند که باید از دو جهت به اسم اعظم نگاه کرد. یکی این که اسم اعظم به نحو اتمّ جامع همه ی مخلوقات هستی است و همه مخلوقات مظهر اسم الله هستند، پس اسم اعظم مقام جامعیت و تمامیت همان اسمی است که تمام عالم مظهر آن اسم است، یعنی اسم الله، چون تمام عالم مظهر اسم الله است و بقیه ی عنوان ها مثل دیوار و ستون و خیابان اعتباریات اند و حقیقت ندارند. آنچه که حقیقت دارد و اعتباری نیست «اسماء الهی» و مظاهر آن ها است. حال کسی که حامل اسم اعظم است حامل حقیقت تامّه همه ی عالم است. اولاً: حامل اسمِ اعظم است یعنی حامل حقیقت تمام موجودات عالم به جامعیت است. ثانیاً: علم به اسماء الهی، علم قلبی و حضوری و وجودی است. پس کسی که حامل اسم اعظم است جانش عین تمام حقایق عالم است به نحو اعظم آن. اسم اعظم حقیقت تامه ی همه ی مخلوقات عالم به جامعیت است. در نتیجه جانِ حامل اسم اعظم حامل همه ی حقیقت عالم است. و هرجا کسی که حامل اسم اعظم است حاضر باشد، حامل حقیقت همه ی مخلوقات حاضر است.
هر مخلوقی مثل درخت یا دریا یا ملائکه اولاً مظهر اسمی از اسماء الهی است و نه مظهر همه ی اسماء. ثانیاً: آن اسم به نازله در این موجودات هست. مثلاً درخت که مظهر اسم حی است، اسم حی در آن به نازله موجود است. در صورتی که جان مبارک صاحب اسم اعظم اولاً: با همه ی اسماء متحد است. ثانیاً: آن اسماء به صورت کامل در ایشان هست و نه به صورت نازله، به این صورت که مثلاً در مورد اسم حی، تمام حقیقت حیات نزد او است. حال با توجه به این امر عنایت بفرمائید ائمه(ع) چه حضوری در عالم دارند، بیش از آن اندازه که انسان با جان خود متحد است و در نزد خود حاضر است، آن ها نه تنها در عالم حاضرند، بلکه قدرت تصرف در همه ی عالم را دارند. علم من به خودم علمی است حضوری و به همین جهت هیچ گونه دوگانگی بین من و علم من به خودم وجود ندارد، نفس ناطقه ی من با قوایم متحد است، همین که اراده ای کنم چشمم را ببندم، چشم من بدون هیچ مقاومتی بسته می شود، چون رابطه ی قوه ی بینائی من با نفس ناطقه ام حضوری و وجودی است، هر چند ممکن است چشم من به عنوان عضوی از بدنم در اختیار من نباشد اما قوه ی بینایی ام در اختیار من است. حال همین طور که شما با قوایتان متحدید، وجود مقدس اهل البیت(ع) با تمام حقایق عالم متحدند و عالم در تصرف آن ها است. کافی است ما متوجه جایگاه مخلوق اوّل در عالم باشیم، تمام این معارف لامحاله در آن مقام موجود است، بدون آن که غلوّی در کار باشد این معارف لازمه ی منطقی توجه به جایگاه مخلوق اول است. اعتقاد به حقیقت مخلوق اول در عالم، لازمه ی اعتقاد به خداوند است، چون همین که «الله» باشد، تجلی «اسم الله» که جامع همه ی کمالات است در صحنه است. مخلوق اول، مخلوقی است که جامع همه ی کمالات و حامل همه ی اسماء الهی به نحو جامع و کامل است.
عظمت تشیع این است که بعد از این که منور به چنین معرفتی شد مصادیق آن را هم پیدا کرد. بنده مطمئنم اگر دنیا از غفلت بیرون آید و امکان گفتگو و فکرکردن در جهان فراهم شود به خوبی می توان چنین معارفی را به میان آورد و اندیشه ها را متوجه آن نمود. پس از توجه به حقانیت چنین معارفی تطبیق آن مقامات با اهل البیت(ع) کار مشکلی نیست. محال است غیر از اهل البیت(ع) کسان دیگری را مصداق چنین مقاماتی گرفت. چون تفاوت انسان معصوم و غیر معصوم بسیار زیاد است. ملاحظه فرمودید با این که بزرگان اهل دل برای حضرت امام خمینی«رضوان الله علیه» ارزش زیادی قائل بودند و می گفتند این مرد از دوره ی جوانی تا حال یک مکروه هم انجام نداده است، ولی ایشان خود را خاک پای امام معصوم هم حساب نمی کردند. اگر روشن شود در مقام انسانیت چنین حقیقتی در این عالم هست، هرگز انسان های بزرگ ادعا ندارند مصداق آن هستند مگر خود معصومین. آقای جرج جرداقِ مسیحی می گوید: ای علی آیا می شود دوباره بر منبر مسجد کوفه بالا روی و با سخنان حکیمانه ات تمام حکیمان از سرتا سر عالم را پای منبر خود جمع کنی؟ هر جای دنیا بروید اگر آن ها پذیرفتند که چنین مقامِ نوری در عالم هست، مصداق آن را یقیناً امیرالمومنین(ع) و سایر ائمه(ع) می دانند. از آن طرف هرگز کسی پیدا نمی شود که امیرالمومنین(ع) را درست بشناسد و در مقابل حضرت به تمامه تواضع نکند، پس ما با دنیا مشکلِ مصداق نداریم. مشکل، عدم طرح چنین معارفی است و این که دنیا هنوز برای فهم چنین معارفی آماده نشده است.

امام و جنبه ی کمالی اعمال

عرض شد به همان شکل که انسان با جان خود متحد است و در قوای خود می تواند تصرف کند، اهل البیت(ع) در عالم می توانند تصرف عالی داشته باشند.
وقتی متوجه حضور کامل و تمام حقیقت اهل البیت(ع) در عالم شدیم و این که در هر جا اصل و حقیقت هر چیز در قبضه ی آن ها است، معنی توسل مشخص می شود به این معنی که شما نظر خود را می اندازید به نور ذوات مقدسی که حامل همه ی اسماء عالم اند و از پرتو نوری آن ها و تصرفات آن ها در عالم بهره مند می شوید، و از آن ها کمک می گیرید تا شما را با جنبه ی کمالی عالم مرتبط کنند، تا به جنبه ی کمالی خود نزدیک گردید و به تعادل از دست رفته نسبت به خود و عالم برگردید. آیا لازمه ی آن معرفت چنین توسلی نیست، آیا این توسلات به جهت یک شعور برتر و متعالی نمی باشد؟ درست است که ما آن طور که حق مطلب است وظیفه ی خود را اداء نمی کنیم، ولی بالاخره جهت گیری شیعه درست است، به این معنی که دستمان را می دهیم به دست یک چشم دار تا بیراهه نرویم. شما معنی و جایگاه حضور انسان های معصوم را در هستی بشناسید و حضور آن ها را احساس کنید آن وقت می بینید در آنجایی که باید حاضر باشند به خوبی حاضرند و گذشته و آینده و مرده و زنده هم ندارند، به خوبی در عالم تصرف می کنند و موجودات را در اختیار می گیرند. جابر بن عبدالله می گوید سه روز راه از مدینه از حضرت صادق(ع) دور شده بودم، یک مرتبه دیدم یک آدمی بلند قد با چهره ای زرد، نامه ای از حضرت به دستم داد، نگاه کردم دیدم مُهر نامه هنوز خشک نشده است. تعجب کردم گفتم این همه راه را چطوری آمدی؟ گفت من از جنیان هستم.(۲۱۶) این نمونه ای از نحوه ی تصرف ائمه(ع) در عالم است.
عمده آن است که متوجه باشیم اگر به ذوات مقدس اهل البیت(ع) متوسل شویم به حقیقتِ کامله ی هر موجودی متوسل شده ایم تا جنبه ی نقص ما را نسبت به خود و نسبت به عالم، به جنبه ی کامله ی خود و عالم سوق دهند. شما به آن ها متوسل می شوید که فلان مشکل را برای ما حل کنید. مگر حضرت به عنوان مقام حامل اسم اعظم به صورت تامّ و تمام در تمام آن چیزی که شما از ایشان می خواهید حاضر نیستند؟ پس اگر صلاح باشد به راحتی مشکل را حل می کنند.
اساتید سلوک توصیه شان این است که عبادات را از منظر ائمه ی معصومین(ع) یا از منظر وجود مقدس حضرت صاحب الامر(عج) انجام بدهید تا عبادات شما با کمالی که آن ها در عبادات دارند به صحنه ی قلب شما بیاید. مثلاً زیارت خانه ی خدا در مکه را از منظر امام زمان(عج) انجام دهید تا زیارت شما به زیارت آن حضرت که کامل ترین زیارت است متصل گردد و شما نیز منور به کامل ترین زیارت شوید. اگر دو رکعت نماز با نور امیرالمومنین(ع) بخوانید تمام نمازهای عالم هستی را خوانده اید، زیرا نماز امام صورت تامه ی نماز است و با نور آن حضرت ان شاءالله راه ورود نماز کامل به قلبتان باز می شود. یکی از دستورالعمل های مرحوم آقای ملکی تبریزی همین است که شما از منظر امام معصوم اعمال خود را انجام بدهید. امام معصوم دارای وجود وسیعی هستند به طوری که نسبت به هر کس از خودش به خودش نزدیک ترند. پس دستور آقایان در مورد این که می فرمایند: از منظر امام اعمال خود را انجام دهید، کاملاً روی حساب است و می خواهند ما با مرتبه ی برتر وجود خود، که همان امام است، به ناب ترین و کامل ترین شکل ممکن اعمال و زیارات خود را انجام دهیم. آن بزرگانی که وارد این وادی شدند هر روز بیشتر از روز قبل به جنبه ی کمالی اعمالشان نزدیک می شوند و اگر ما هم شروع کنیم راه گشوده می شود، چون امام نزدیک ترین حقیقت به ما است ولی از آن جایی که در ابتدا برایمان چنین نزدیکی ملموس نیست فرموده اند ابتدا از منظر استادتان شروع کنید. مثلاً استادِ سلوکی تان را به یک نحو کامل تر از خودتان در اعمال ببینید و از منظر او اعمال عبادی را انجام دهید، متوجه می شوید نمازتان دارد سر و سامان می گیرد. این راه خوبی است ولی مقصد در این امور خودِ امام است که در مقام قرب الهی است و راه قربِ ما به سوی خدا را می گشاید. باید بدانید جایگاه توسل به ائمه(ع) و این که به ما می گویند از منظر امام معصوم سیر خود را انجام دهید، به چه معنی است.
توسل بر این مبنا است که متوجه ی حضور انسان های کاملی هستیم که هیچ مانعی بین آن ها و جنبه ی کمالی موجودات نیست و آن ها می توانند هرکس را به جنبه ی کمالی اش متصل گردانند. به امامان متوسل می شویم که ما را از موانع کمالمان آزاد کنند و از حجاب ها نجات دهند تا حقیقت برایمان روشن شود، چون به خودی خود و با تکیه بر خود هرگز نمی توانیم از نقص ها و حجاب های خود رها شویم مگر به نور انسان های کامل. قدم اول آن است که متوجه نقص های خود و حقیقت عبودیت مان بشویم، به همین جهت تا به ذُلّ عبودیت نرسیم راهِ توسل گشوده نمی شود تا بتوانیم دامن اهل البیت(ع) را بگیریم. تا زمانی که به خود و قوای خود نظر داریم گرفتار حجاب هستیم و خود را محتاج عنایات حق نمی دانیم در حالی که:

بی عنایات حق و الطاف حق
گر ملک باشد سیه باشد ورق

این که بعضی متوجه نمی شوند بدون واسطه ی فیضی که صورت تامه ی اسماء الهی است محال است کسی جلو برود، چون هنوز کار را شروع نکرده اند تا متوجه نقص خود بشوند. وقتی شروع کردیم متوجه می شویم چقدر نیاز به دست گیری داریم و باید چشم خود را از مددهای انسان های کاملی که عالِم به اسم اعظم هستند برنداشت، در عین این که اسم اعظم، اعظمِ اسماء الهی است.
حضرت در ادامه می فرمایند: «وَ مَعَ هَذَا کلِّهِ نَاْکلُ وَ نَشرَبُ وَ نَمْشِی فِی الْاَسْوَاقِ» با آن که عالم به اسم اعظم هستیم در جایگاه خود یک انسانیم با همه ی نیازهای انسانی مثل خوردن و نوشیدن و برای رفع حوائج زندگی به بازاررفتن «وَ نَعْمَلُ هذِهِ الْاَشیاءَ بِاَمْرِ رَبِّنَا»؛ و همه ی این کارهایی را که به نور اسم اعظم انجام می دهیم، به امر پروردگارمان است.
چنانچه ملاحظه می فرمائید، خداوند همه ی امور را در اختیار انسان کامل قرار داده تا ما نگوئیم خودمان تصمیم می گیریم و در نتیجه در کلافه ی ناتوانی فرو رویم و بعد برای خود تحلیل کنیم چون آن کار را نکردم نتیجه نگرفتم، غافل از این که اگر صدها حساب هم با خود کرده بودیم هیچ نتیجه ای نمی گرفتیم چون بدون توجه به انسان کامل و واسطه ی فیض الهی می خواستیم جلو برویم و به نتیجه ی کامل هم برسیم. همین طور که شاه بعد از آن که سقوط کرد فکر می کرد اگر در سال ۴۲ حضرت امام خمینی«رضوان الله علیه» را اعدام کرده بود رژیمش سقوط نمی کرد! فکر می کرد دنیا دست اوست. نمی فهمید با ظلم هایی که کرد خداوند سقوط را بر پیشانی آن رژیم حک نمود. همه ی انسان های فاسد وقتی با شکست خود روبه رو می شوند، همین طور فکر می کنند، با این تصور که می توانسته اند کاری در مقابل سنت های الهی انجام دهند و انجام نداده اند. قرآن می فرماید: «لِیقْضِی اللّهُ اَمْراً کانَ مَفْعُولاً»؛(۲۱۷) خداوند قضایی می راند تا آن کاری که باید بشود انجام شود، حتی به دستِ خودِ فاسدان.
آری تا نظر به خود داریم در کلافه ها گرفتار می شویم و راه سقوط و ناکامی خود را نمی بینیم. اولین قدمی که مقام حساب می شود، این است که همه ی همت ما در جهت نفی میل نفس امّاره باشد و نظر را به حق بیندازیم تا حق با جلوه ی اسماء حسنایش، در جمال ائمه ی معصومین(ع) به کمکمان آید و از ما دستگیری کند. راز همه ی موفقیت ها را باید در انصراف از خود و نظر به حق جستجو کرد، در این صورت حجاب ها پاره می شود و حق نمایان و رابطه برقرار می گردد. گفت:

با خودی تو لیک مجنون بی خود است
در طریق عشق هوشیاری بد است

محبوب جان هر انسانی وقتی ظهور می کند و جذبه های خود را شروع می نماید که نظر را از خود برداریم و به او بیندازیم و تمام نجات در نظر به حق نهفته است. و در همین راستا حضرت راز این که خداوند آن ها را شایسته ی چنین مقامی دانست روشن می کنند که: «وَ نَحْنُ عِبَادُ اللَّهِ الْمُکرَمُونَ الَّذِینَ لا یسبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِاَمْرِهِ یعْمَلُونَ»؛ ما بنده های مورد کرامتی بودیم که از اراده و سخن خداوند پیشی نگرفتیم و به امر او عمل می کردیم. وقتی منیت آن ها وسط نیست حق در میدان است و تمام حرکات و سکناتِ وجود مقدسشان فعل الله می شود. مقامشان مقام ظهور اسم جامع الهی یعنی اسم اعظم است. و چون مقام اسم اعظم، حضور در کل هستی است آن ها دارای چنین حضوری می شوند و دست همه را می گیرند تا به مقصد برسانند و خودشان را هم جز بنده ی خدا نمی دانند.
از خداوند باری تعالی با تمام وجود تقاضامندیم که ما را اولاً: متوجه ی مقام این ذوات مقدس بگرداند. ثانیاً: توفیق توسلات عالی نسبت به آن مقام به ما عطا بفرماید.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

جلسه ی اول: اهل البیت(ع)؛ اساس دین و عماد یقین

بسم الله الرحمن الرحیم

به لطف الهی بناست که در رابطه با حقیقت نور ی اهل البیت(ع) بحثی داشته باشیم. بحث به خودی خود آرام آرام ما را به اهمیت موضوع آگاه می کند. محور بحث همان روایت مشهور «حقیقت نوریه» است که جناب سلمان و اباذر در مورد آن از حضرت امیرالمومنین(ع) سوال کرده اند و حضرت به طور مبسوط جواب می دهند که از آن طریق یادگار گرانقدری در راستای شناخت مقام اهل البیت(ع) برای ما مانده است. قبل از طرح روایت، فرمایش حضرت امیرالمومنین(ع) در خطبه ی دوم نهج البلاغه را عرض می کنم تا ما را متوجه جایگاه اهل البیت(ع) بنمایند و سپس در جلسات آینده به روایت مذکور می پردازیم.
حضرت در این خطبه می خواهند به ما نشان بدهند آل پیامبر(ع)چه کسانی هستند که احدی را نباید با آن ها مقایسه کرد. خانواده ای که خودشان را در مقابل خدا «اَقَلُّ الاقَلّین و اَذَلُّ الاذَلّین» می دانند و معتقد به هیچ امتیازی برای خود نیستند، دارای چه خصوصیاتی اند که حضرت امیرالمومنین(ع) می فرمایند: احدی را نمی شود با آن ها مقایسه کرد.

ائمه (ع) و شرافت حقیقی

یک وقت است ما می گوئیم آب تر است ولی دست من تر نیست. این یک قرارداد نیست و نخواسته ایم به این شیئ امتیازی بدهیم، بلکه حقیقت آن است که آب تر است. هرکس هم تری بخواهد باید به آب رجوع کند. ولی یک وقت شخصی به عنوان نماینده ی کلاس تعیین می شود، نماینده ی کلاس بودن این شخص منجر نمی شود که چیز اضافه ای به او داده شود بلکه قرار گذاشته ایم که او نماینده ی کلاس باشد این یک امتیاز اعتباری است و نه حقیقی. آنچه که ضرر بزرگی به ما می زند این است که فکر کنیم کمالات ائمه(ع) هم مانند نماینده ی کلاس بودن، قراردادی و اعتباری است و چون فرزندان پیغمبر هستند ما به آن ها احترام می گذاریم. اگر نسبت به ائمه(ع) این طور فکر کنیم هرگز نمی توان با آن ذوات مقدس ارتباط برقرار کرد. شاید هم این نوع فکر، ریشه در نظام شاهنشاهی داشته باشد که به مردم القاء کرده بودند به صرف آن که شخصی فرزند پادشاه بود شایسته ی پادشاهی است. در حالی که باز تاکید می شود اگر فکر کنیم برتری ائمه(ع) یک برتری قراردادی و اعتباری است هیچ معرفتی به آن ها پیدا نمی کنیم و هیچ نتیجه ای هم از ارادت به آن ها به دست نمی آوریم. باید روشن شود ابداً این حرف ها نیست و با معرفت لازم باید این نوع نگاه را از ذهن ها بیرون کنیم. حضرت در عین این که هیچ شرافتی به معنی شرافت های اعتباری که در دنیا مطرح است، برای این خانواده منظور نیست، می خواهند مردم را متوجه حقیقتی بکنند که منجر به هدایت آن ها می شود.
حضرت می فرمایند: «لَا یقَاسُ بِآلِ مُحَمَّدٍ(ص) مِنْ هَذِهِ الْاُمَّهِ اَحَدٌ» احدی از افراد این امت را نباید با آل پیامبر(ع) مقایسه کرد. «وَ لَا یسَوَّی بِهِمْ مَنْ جَرَتْ نِعْمَتُهُمْ عَلَیهِ اَبَداً» حتی آن هایی که از نعمت های وجودی اهل البیت(ع) برخوردار شدند مثل سلمان و اباذر، آن ها را هم هرگز نباید با اهل البیت(ع) مساوی دانست. «هُمْ اَسَاسُ الدِّینِ وَ عِمَادُ الْیقِینِ» آن ها اساس دین و ستون های یقین می باشند. «اِلَیهِمْ یفِی ءُ الْغَالِی وَ بِهِمْ یلْحَقُ التَّالِی» تندروان و عقب افتاده ها هر دو باید به سوی آن ها برگردند. پس هرکسی تند برود و از آن ها جلو بزند باید برگردد وگرنه منحرف می شود. و آن کسی هم که از آن ها عقب افتاده باید تلاش کند به آن ها برسد تا موفق بشود. «وَ لَهُمْ خَصَائِصُ حَقِّ الْوِلَایهِ» حق ولایت و اعمال نظر در هر موردی مربوط به آن ها است. یعنی اگر بنا است کسی زیر این آسمان به ما دستوری بدهد آن کس این ها هستند. «وَ فِیهِمُ الْوَصِیهُ و الوِراثَهُ» وصایت و وراثت و ادامه ی راه پیامبر(ص) در این خانواده قرار داده شده و باید در این خانواده دنبال گردد.
پس افق بحث روشن است که یک متن بسیار محکم و قابل اعتماد یعنی خطبه ی دوم نهج البلاغه تاکید می کند که چشمتان را باید به شخصیت هایی بیندازید که آن ها نهایت سلوک الی الله اند و می توانند هرکسی را به مقصد قرب الی الله برسانند.
در تاریخ شخصی است به نام «ابن فارض»، او سنی مذهب و از عرفای بزرگ جهان اسلام در قرن هفتم است که در مقام حبّ فی الله سرآمدِ عارفان تاریخ به شمار می آید. می گویند چهل سال در عالَمِ خلسه به سر می برده است. شعرهای مشهوری دارد که وقتی محی الدین بن عربی به او می گوید شعرهایت را شرح بده، می گوید شرح شعرهای من فتوحات مکّیه ی شما است. ابن فارض در سلوک خودش همین طور که جلو می رود احساس می کند یک چیزی کم دارد که آن حقیقت سلوک است، تا این که به مقام اهل البیت(ع) می رسد. در این رابطه می گوید:

ذَهَبَ الْعُمْرُ ضِیاعاً وَانْقَضی
باطِلاً اِذْلَمْ اَفُزْ مِنْکمْ بِشَیء

غَیرُ مَا اُولِیتُ مِنْ عَقْدی وَ لاَ
عِتْرَهِ الْمَبْعُوثِ حَقّاً مِنْ قُصَی

یعنی عمر من ضایع و باطل گشت، زیرا به آن حقیقتی که باید برسم نرسیدم و کامیاب نشدم. مگر با عقد و گره ی ولایت عترتِ برانگیخته شده ی به حق از اولاد قُصَی (عترت و خاندان محمدبن عبدالله... ابن قُصَی) که آن به من رسیده است.
یعنی نتیجه ی یک عمر سیر و سلوک الی الله، وصول به ولایت عترت طاهره است که به صورت بخشش به من عطا شده و من از آن کامیاب و به آن فائز گردیده ام.(۱۶)
این نشان می دهد که اگر سیر و سلوک و حبّ فی الله از حبّ اهل البیت(ع) هم شروع نشود - چنانچه عمل خالص باشد- بالاخره به حبّ آن ذوات مقدس می انجامد تا سالک بتواند نتیجه ی کار خود را بیابد. حتی ابن فارضی که نه شیعه است و نه چیزی از شیعه می داند در مسیر سلوک خودش می رسد به این که باید انسان هایی باشند عین عصمت و عین نور.
می خواهیم این باب را باز کنیم که اگر کسی خواست در سیر خودسازی خودش موفق باشد، هیچ راهی جز این ندارد که اهل البیت(ع) را پیدا کند. پیداکردن اهل البیت(ع) قلبی و سلوکی است و نه تاریخی، یعنی تا انسان تقوی را نشناسد، حقیقت تقوا را نمی شناسد، همچنان که تا کسی صدق را نشناسد، حقیقت صدق را نمی شناسد. نمونه اش را در روایت داریم که پیامبران(ع) در امور خود به پنج تن متوسل می شدند.(۱۷) چون حضرت نوح(ع) که خود اهل تقوی است می فهمند باید کسانی باشند که دارای تقوای مطلق اند. پیامبران می فهمند که باید کسی باشد که در مقام نبوت کامل و تمام باشد. برای همین هم در روایت داریم بدون استثناء تمام پیامبران به محمّد و آل محمّد(ص) متوسل می شدند. اگر این نکته برای عزیزان خوب حل بشود، متوجه می شوند باید بگردند و صاحبان سلوک را پیدا کنند و در صورتی انسان اهل البیت(ع) را پیدا می کند که سلوک الی الله را بشناسد. وقتی به این نتیجه رسیدیم که باید شخصیت هایی به عنوان مظاهر «اوَّلُ ما خَلَق الله» در این عالم باشند به راحتی متوجه می شویم که مصداق آن مقام جز اهل البیت(ع) نمی توانند باشند.
عموماً مشکل فرهنگ عیر شیعه در وجود چنین مقام هایی در عالم است. ما می گوییم حتماً باید چنین مقام هایی در عالم باشد، ولی آن ها اصل موضوع را قبول ندارند. اگر ما بتوانیم ثابت کنیم که مقام «اوّل ما خلق الله» در این عالم به عنوان حجت خدا موجود است، یقیناً هیچ کدام از مسلمانان، خلفا را مصداق آن مقام نمی دانند، چون آن ها مقام عصمت را که یکی از شئونات مقام «اولُ ما خلق الله» است، برای خلفا قائل نیستند.
پس اگر ما بتوانیم مقام نوری ائمه(ع) را همان طور که آیات و روایات اشاره دارند و پیامبر خدا(ص) نیز اصرار می کردند، ثابت کنیم و روشن شود علاوه بر پیامبر(ص)، کسان دیگری نیز هستند که با حقایق عالم و باطن وَحی مرتبطند، یقیناً سنی و مسیحی و یهودی اگر نسبت به دیانت خود صادق باشند، از ما قبول می کنند و می پذیرند حجت الهی در زمین چه کسانی باید باشند. مشکل آن ها این است که باور ندارند چنین انسان هایی در عالم بوده و هست. آقای جبران خلیل جبران مسیحی لبنانی به جهت آن که مقداری از معارف الهی را می شناسد و تا حدّی با حضرت علی(ع) نیز آشناست است، می گوید: «من معتقدم فرزند ابی طالب با روح کلی در ارتباط بود و لبانش نغمه ی روح کلی را در گوش مردم طنین انداز نمود».(۱۸) یعنی می فهمد که حضرت مولی الموحدین(ع)، آدمی نیست که با کتاب و درس و مدرسه و فکر به این جاها رسیده باشد.

چگونگی کشف مقام حقیقت انسانیت

آنچه می خواهیم روی آن تاکید کنیم این است که چطور مقام اهل البیت(ع) را پیدا کنیم. طبق قاعده ای عقلی، همان طور که هر تری به عین تری ختم می شود، هر جنبه ی انسانیتی که در هرکس هست، باید به عین انسان ختم شود.(۱۹) اگر انسانیت را درست نشناسیم، نمی فهمیم یعنی چه که انسانیت باید به عین انسان ختم بشود. در حالی که انسان موجودی است که مثل گرگ خشم دارد اما گرگ نیست. مثل خوک شهوت دارد اما خوک نیست. مثل ملائکه ابعاد معنوی و قدسی دارد، اما ملک نیست. یک شخصیت جامعی است از همه ی عوالم به نام «انسان». شهوت انسانی غیر از شهوت خوک است، خوک فقط شهوت است، اما همان شهوت را اگر در شخصیتِ یک انسان کامل ارزیابی کنید، یک شهوت سالم است. اگر انسان، انسانیت خود را حفظ کند، همان روحیه ی خشم در زندگی گرگ، در انسان چیز دیگری است. وجود مقدس ائمه(ع) خشم دارند اما خشم انسانی. شهوت دارند، اما شهوت انسانی. وقتی نماینده ی پاپ خدمت امام خمینی«رضوان الله تعالی علیه» آمد، ایشان فرمودند این توهین به حضرت عیسی(ع) است که می گوئید حضرت عیسی(ع) میل به جنس مخالف نداشتند. شهوت نداشتن یعنی نقص. حضرت عیسی(ع) مثل بقیه ی معصومین شهوت انسانی داشتند. بنابراین انسان به چه کسی می گویند؟ به موجودی که خودش یک شخصیت است. خوک نیست، گرگ نیست، ملک نیست، یک شخصیت است. همین طور که آب یک حقیقت است و همه ی تری ها به آن ختم می شود، انسانیتی که انسان ها کم و زیاد از آن برخوردارند به حقیقت انسانیت ختم می شود. فرق حضرت امام خمینی«رضوان الله تعالی علیه» با صدام، در عدم انسانیت صدام بود. انسان های غیر الهی شهوت دارند، غضب دارند اما آن چیزی که غضب و شهوتشان را انسانی می کند ندارند. به همین جهت می بینید بعضی ها مثل گرگ یا مثل خوک اند. به آن چیزی که آن شهوت و غضب را انسانی می کند می گوئیم انسانیت.
در این رابطه باز عنایت فرمایید؛ همین طور که آب از جهت تربودن یک حقیقت است و همه ی تری ها به آن ختم می شود، انسانیت هم یک حقیقت است که هرکس به اندازه ای که از آن بهره مند است انسان است وگرنه یا خوک است و یا گرگ. حتی فرشته یا ملک به جهت عدم جامعیت، در مقام انسانیت نیستند. یکی ملکِ مُحیی است و یکی مُمیت. هر ملکی یک بُعد دارد، مثل آب است، آب فقط می تواند تر کند. ملک محیی، ملکی است که می تواند حیات بدهد. قرآن از زبان ملائکه می گوید: «وَمَا مِنَّا اِلَّا لَهُ مَقَامٌ مَّعْلُومٌ»(۲۰) یعنی ما ملائکه هر کداممان یک مقام معلومی داریم. ولی انسانیت این طور نیست، انسان در مقام جامعیت اسماء الهی است و همه ی کمالات را داراست. برای همین، ملائکه به انسان سجده کردند. زیرا همه ی کمالاتی را که تک تک ملائک داشتند، انسان یک جا و به صورت جامع داشت و نه به صورت مجموع.(۲۱) قرآن می فرماید: «وَعَلَّمَ آدَمَ الاَسْمَاء کلَّهَا»؛(۲۲) خداوند همه ی اسماء را به آدم تعلیم داد و بعد که آن ها را به ملائکه عرضه کرد و فرمود از این اسماء به من خبر دهید و ملائکه اظهار ناتوانی کردند، فرمود: «یا آدَمُ اَنبِئْهُم بِاَسْمَآئِهِمْ»؛(۲۳) ای آدم اسماء آن ها را به آن ها خبر بده و پس از آن به ملائکه دستور داد به آدم سجده کنند و همه سجده کردند مگر شیطان. علت این که به ملائکه فرمود به آدم سجده کنید چون آدم حامل همه ی اسماء الهی بود و آن اسماء را به صورت جامع داشت.(۲۴) به همین جهت عرض می شود آدمیت یا انسانیت موجود عجیبی است زیرا هم یک چیز است، همین طور که آب یک چیز است و هم همه چیز است و اصل و اساس همه چیز را دارا است.
وقتی فهمیدیم که انسانیت یک حقیقت بسیار با ارزش است که منجر به سجده ی ملائکه بر آدم می شود، عرض می کنم صدام در عین این که به ظاهر انسان است از آن حقیقت بی بهره است و حضرت امام خمینی«رضوان الله تعالی علیه» از آن حقیقت بهره ی فراوان دارند و نتیجه می گیریم هرکس به اندازه ای که انسانیت دارد کامل است.
همان طور که هر تری به عین تری ختم می شود، هر انسانیتی به عین الانسان که همان اهل البیت(ع) باشند، ختم می شود و این است معنی سخن حضرت که در مورد اهل البیت(ع) می فرمایند: «هُمْ اَسَاسُ الدِّینِ»؛ آن ها اساس دین اند، یعنی عین بندگی و عین دین داری اند.

مقام امام و فعل خیر

قرآن در مورد «امام» تعبیری دارد که نشان می دهد جایگاه انسان کامل کجاست. می فرماید: «وَجَعَلْنَاهُمْ اَئِمَّهً یهْدُونَ بِاَمْرِنَا وَاَوْحَینَا اِلَیهِمْ فِعْلَ الْخَیرَاتِ وَاِقَامَ الصَّلَاهِ وَاِیتَاء الزَّکاهِ وَکانُوا لَنَا عَابِدِینَ»(۲۵) و آن ها را - فرزندان ابراهیم را- امامانی قرار دادیم که به امر ما هدایت می کنند و فعل خیرات و اقامه ی صلوه و دادن زکات را به آن ها وَحی نمودیم و آن ها برای ما عبادت گر بودند. می فرماید: به آن ها «فعل خیر» را وحی کردیم، نگفتیم نماز بخوانند، فعلِ نمازخواندن را به آن ها دادیم. به این جمله که می فرماید: «به آن ها اقامه ی نماز را وحی کردیم» دقت بفرمایید؛ یک وقت است خداوند به شما می گوید: «اَقِمِ الصَّلاَهَ» نماز بخوان، این را نمی گویند «فعلِ نمازخواندن را به شما دادند» بلکه دستور می دهند نماز بخوانید. در قرآن می گوید به امامان فعل نماز خواندن را وحی کردیم. مثل زنبورِ عسل که به آن وَحی کرد برو در کوهستان ها عسل بساز(۲۶) وَحی کردن به زنبور عسل، یعنی عین وجودش را تحت تاثیر آن فرمان قرار داد. مثل دستورات تشریعی نیست که به ما می گویند این کار را بکنیم، حالا یا ما می کنیم یا نمی کنیم. وقتی می فرماید: به امام اقامه ی نماز را وَحی کردیم؛ یعنی امام عین اقامه ی نماز و عین بندگی است. بله یک وجه آن ها مثل سایر انسان ها وجه اختیاری آن ها است، ولی یک وجه دیگری هم دارند که همان حقیقت امام است، و فرقشان با ما در همین است. ما یک جسم داریم و یک نفس، ولی به تعبیر امام صادق(ع)؛ ائمه(ع) علاوه بر جسم و نفس، وجهی دارند به نام نور عظمت که حضرت در آن رابطه می فرمایند: «اِنَّ اللَّهَ تَبَارَک وَ تَعَالَی خَلَقَنَا مِنْ نُورِ عَظَمَتِه »(۲۷) خداوند ما را از نور عظمتش آفرید. این نور عظمت از میکائیل و جبرائیل بالاتر است و شان واسطه ی فیض بودن جز این نمی تواند باشد. پس با جسمشان که مثل جسم ما است، غذا می خورند و می خوابند، نفسشان هم مثل نفس ما است، از مادر متولد می شوند، پیر می شوند و عزرائیل(ع) روح آن ها را قبض می کند، اما فرقشان با ما در این است که آن ها حقیقتی به نام نور عظمت دارند. قصد ما آن است که در جلسات آینده در مورد حقیقت نوری آن ها بحث کنیم به امید آن که آن بُعد از امامان مان برایمان شناخته شود. آن بُعد است که حقیقت انسانیت است و هرکس به اندازه ای که با آن مرتبط شد از انسانیت بهره مند می شود و در افق انسانی زندگی می کند.
وقتی آرام آرام وارد این بحث شدیم که هر انسانی به اندازه ای که به انسانیتِ مطلق وصل است انسان است، این سوال پیش می آید که آن انسانیت مطلق چه خصوصیاتی دارد و جایگاهش در هستی کجاست؟ حضرت امیر المومنین(ع) با توجه به چنین جایگاهی است که می فرمایند: احدی را نباید با آل محمد(ع) مقایسه کرد. مثل این است که شما تری پارچه ای را که توسط آب خیس شده است با آب مقایسه کنید. این پارچه هراندازه هم که «تر» باشد، «تری» آن قابل مقایسه با آب نیست، چون رطوبت پارچه چیز مستقلی نیست تا دو نوع «تری» داشته باشیم و بخواهیم با هم مقایسه کنیم. یک چیز که تری آن در ذات آن است بیشتر نداریم، هرچیز دیگر هم تر است از آبی است که تری اش از خودش است. حقیقت یک چیز را با پرتو آن حقیقت نمی توان مقایسه کرد. بر این اساس هرکس، هر کمالی از جهت انسانیت دارد مربوط به کمال انسان هایی است که عین کمالند و اهل البیت(ع) تلاش دارند ما را متوجه مقام انسانیت بکنند تا بتوانیم سیر و سلوک درستی به سوی انسانیت داشته باشیم و لذا می فرمایند: «لَا یقَاسُ بِآلِ مُحَمَّدٍ(ع) مِنْ هَذِهِ الْاُمَّهِ اَحَدٌ»؛ هیچ کس را نباید با آل محمد(ع) مقایسه کرد وگرنه از مسیر رسیدن به انسانیت بیرون می افتیم.
فرض بگیریم ما شیعه نیستیم و اهل البیت(ع) را هم نمی شناسیم ولی عقل که داریم، حال از خود می پرسیم این عقل انسانی که در بعضی ها بیشتر است و در بعضی ها کم تر، ریشه اش کجا است؟ ما قبل از این که شیعه باشیم باید به این مطلب معرفت پیدا کرده باشیم که انسانیت در بعضی ها کم و در بعضی ها زیادتر است و این نشان می دهد که حقیقتی به نام انسانیت هست که پرتوش به بعضی ها به جهت زمینه هایی که دارند بیشتر رسیده است و به بعضی ها کم تر. حال آیا می توان حقیقت انسانیت را با سایر انسان ها که از این حقیقت بهره مند شده اند مقایسه کرد؟ مگر صاحب حقیقت انسانیت با بقیه که پرتوی از آن حقیقت را گرفته اند از یک سنخ اند که قابل مقایسه باشند؟ و لذا حضرت در ادامه می فرمایند: «وَ لَا یسَوَّی بِهِمْ مَنْ جَرَتْ نِعْمَتُهُمْ عَلَیهِ اَبَداً»؛ کمال اهل البیت(ع) با کمال آن هایی که نعمت ها از طریق اهل البیت(ع) به سویشان جاری شده، مساوی نیست. فهم این نکته دریچه ی مهمی از معارف را در قلب ها می گشاید که ما جایگاه خود را بشناسیم و بدانیم جهت رسیدن به کمال انسانی به کجا باید چشم بدوزیم. حضرت آیت الله بروجردی«رحمه الله علیه» در زمان خودشان دارای هیبت و عظمتی چشم گیر بودند و جهان تشیع در اقصی نقاط دنیا به ایشان نظر داشتند. مثل امروز نبود که چند مرجع تقلید در یک زمان با هم باشند. تمام جهان تشیع به ایشان نظر داشتند، از هند و پاکستان بگیر تا شمال و جنوب آفریقا و اروپا و آمریکا. ایشان هم معتقد بودند احترامی که به ایشان می گذارند احترام به شخص ایشان نیست، به مرجعیت است. لذا بر خود واجب می دانستند آن هیبت و عظمت را حفظ کنند تا آن جایی که وقتی شاه به ملاقاتشان رفته بود و عصایشان افتاد ایستادند تا شاه عصا را بردارد و به ایشان بدهد، و شاه هم همین کار را کرد، عصا را برداشت و بوسید و به ایشان داد. چون معتقد بودند حفظ این مقام حفظ شخص نیست، با این توصیف یک روزی که جمع کثیری از مردم در صحن خانه ی ایشان جهت دیدار جمع بودند یک بنده ی خدایی با صدای بلند می گوید برای سلامتی آیت الله بروجردی و امام زمان، صلوات! یک مرتبه آقا طوری عصبانی می شوند و عکس العمل نشان می دهند که همه ی جمعیت متوجه می شوند، چون آقا متوجه اند کسی حق ندارد نام کسی را در کنار نام مقدس حضرت ولی عصر(عج) بیاورد. این است آن شعوری که انسان را جلو می برد.

تجسم عینی دینداری

امیرالمومنین(ع) می فرمایند: «هُمْ اَسَاسُ الدِّینِ»؛ اهل البیت اساس دین اند و هرکس به هر اندازه بخواهد دیندار بماند باید با ارتباط با آن ها به مقصد خود برسد. مگر دینداری برای رسیدن به خدا نیست تا بتوانیم او را تسبیح کنیم و نظر به یگانگی او بیندازیم و کبریایی او را در قلب خود رشد دهیم؟ از طریق اهل البیت(ع) می توان به چنین نتیجه ای رسید و لذا حضرت رضا(ع) می فرمایند: «الصَّلَاهُ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ تَعْدِلُ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ التَّسْبِیحَ وَ التَّهْلِیلَ وَ التَّکبِیر»(۲۸) صلوات بر محمد و آل او برابر «تسبیح» و «تهلیل» و «تکبیر» است. حضرت امام رضا(ع) با این روایت چشم ما را می اندازند به همان حقیقتی که علی(ع) در مورد اهل البیت(ع) فرمودند که: «هُمْ اَسَاسُ الدِّینِ» آن ها اساس دین اند، زیرا وقتی متوجه شدیم در دینداری نیاز به نمونه هایی داریم که تجسم عینی دین باشند، آن ها اهل البیت(ع) اند و هیچ کس دیگر، چنین ادعایی ندارد که خود را اساس دین بداند.(۲۹) از طرفی وقتی متوجه شدیم نیاز به نمونه هایی داریم که تجسم عینی دین باشند و خداوند هم چنین نیازی را بی جواب نمی گذارد، باید بگردیم و آن ها را پیدا کنیم.
حضرت در ادامه در وصف اهل البیت(ع) می فرمایند: «وَ عِمَادُ الْیقِینِ» و آن ها ستون های یقین هستند. یقین یعنی مقامی که قلب انسان بی واسطه با حق مرتبط باشد. می فرماید: آن هایی که بی واسطه بتوانند حق را بنگرند و از نور او بهره مند شوند و سایرین را به آن نور متصل کنند، اهل البیت(ع) هستند. «اِلَیهِمْ یفِی ءُ الْغَالِی» هرکس تندروی کند باید به سوی آن ها برگردد تا از فروافتادن در دره ی افراط نجات یابد. غالی یعنی انسان افراطی. اگر کسی نخواست به افراط بیفتد و در تعادل بماند باید به سوی اهل البیت(ع) نظر کند. «وَ بِهِمْ یلْحَقُ التَّالِی» و هرکس هم سستی کند باید به آن ها ملحق گردد وگرنه از رسیدن به حقیقت باز می ماند. «وَ لَهُمْ خَصَائِصُ حَقِّ الْوِلَایهِ» و امتیاز ولایت به آن ها اختصاص دارد و زیر این آسمان تنها آن ها هستند که می توانند به بشر دستور دهند و او را به سوی حق راهنمایی کنند. چون همان طور که عرض شد آن ها مصداق عین الانسان اند، و می توانند انسان ها را به نور انسانیت نزدیک کنند، تا بتوانند خشم و غضب و شهوت خود را با نور انسانیت کنترل کنند و در معنویتِ متعادل قرار گیرند. به همین جهت فرمود: امتیاز ولایت بر بشریت اختصاص به این خانواده دارد تا نه تنها صفات انسانی انسان ها به تعادل برسد، بلکه امور اجتماعی جامعه نیز با ولایت آن ها به سر و سامان برسد. باید در همه ی امور نظر به معصوم داشت تا از افراط و تفریط نجات یافت. «وَ فِیهِمُ الْوَصِیهُ وَ الْوِرَاثَهُ»؛ وراثت و وصایت در نزد آن ها است. سرمایه ی وصی رسول خدا(ص)بودن و وارث علم پیامبری، در این خانواده است و اگر خداوند راه سعادت بشر را از طریق پیامبر(ص) به بشر نمایاند، آن راه در بین این خانواده است، باید همه ی نظرها به آن ها دوخته شود. اگر راه سعادت گشوده است و معلوم است به کجا باید رجوع کرد و کوتاهی کردیم، چه کسی را باید ملامت کنیم؟ زیرا در متون اهل سنت و در کتاب های معتبرشان چنین تذکری از رسول خدا(ص) دارند که حضرت می فرمایند: «نَحْنُ اَهْلُ بَیتٍ لَا یقَاسُ بِنَا اَحَدٌ مِنْ عِبَادِ اللَّه »(۳۰)مائیم آن خاندانی که هیچ کس از بندگان خدا با ما قابل مقایسه نیست.
خدایا به حقیقت اهل البیت(ع) ما را به معرفتی نایل کن که بتوانیم این خانواده را بشناسیم و از نور آن ها بهره مند شویم.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»