فیدیبو نماینده قانونی کتاب سده و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سمفونی کفش‌ها

کتاب سمفونی کفش‌ها
خاطرات بنیان‌گذار شرکت نایکی

نسخه الکترونیک کتاب سمفونی کفش‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سمفونی کفش‌ها

در این کتاب خاطرات فیل نایت موسس و بنیانگذار شرکت نایکی (یکی از مشهورترین نام‌های تجاری صنعت کفش در جهان) را می‌خوانیم. او که پـانزدهمین ثروتمند دنیاست در این کـتـاب فـوق‌الـعـاده داستـان خلق برند نایکی را نوشته است: از زندگی در خانواده‌ای معمولی تا خلق برند میلیارددلاری نایکی، مسیرِ شگفت‌انگیزِ مؤسس یکی از بزرگ‌ترین شرکت‌های جهان و مسیر تسخیر مـوانع و عبور از مشکـلات و قـدم به قـدم جلـورفتن. این کـتـاب نه‌تنهـا راهـنمایی برای اهالی کسب‌وکـار و مدیریت است، بلکـه بـرای هر خواننده‌ای کـه به خود و آرزوهایش ایمان دارد خواندنی است؛ زندگی‌نامه‌ای که جنگیدن و دست‌نکشیدن را می‌آموزد. این کتاب با نام کفش باز نیز منتشر شده است.

ادامه...
  • ناشر کتاب سده
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.07 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۸۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سمفونی کفش‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



سپیده دم

زودتر از همه بیدار می شدم. پیش تر از پرندگان و قبل از خورشید. لیوان قهوه ام را می نوشیدم. با عجله تکه ی بزرگی نان تست می لمباندم. شلوارک و گرمکنم را می پوشیدم. بندهای کفش سبز دویدنم را می بستم و نرم و بی صدا از در پشتی می زدم بیرون.
حرکت های کششی پا، همسترینگ ها و کمر را انجام می دادم و با غرغر قدم های سنگین و کند آغازین را بر روی جاده ی خنک پوشیده در مه صبحگاهی برمی داشتم. راستی چرا همیشه شروع کردن این همه سخت است؟
نه ماشینی، نه کسی و نه هیچ نشانه ای از زندگی. من بودم و من و دنیایی که گویی تنها برای من بود. گرچه، به نظر می رسید درخت ها به طور غریبی متوجهم هستند. و باز، مثل همیشه، این اورگان بود. درخت ها می دانستند و همیشه هوایت را داشتند.
با خودم گفتم چه جای زیبایی برای متولد شدن. خوب نگاه کردم؛ آرام، سبز و تسلی بخش. به اینکه می توانستم اورگان را خانه ی خودم بدانم افتخار می کردم. به اینکه پورتلند کوچک زادگاهم بود می بالیدم. اما تیزی حسرتی را هم احساس می کردم. اورگان با همه ی زیبایی هایش در ذهن بعضی از مردم جایی است که گویی هیچ اتفاق بزرگی در جغرافیای آن روی نداده. اگر ما اورگانی ها به چیزی معروف بودیم، خط آهن قدیمی و تاریخی مان بود که می بایست مثل برق می ساختیمش تا به اینجا برسیم. بعد از آن، دیگر همه چیز اینجا آرام و رام بوده است.
بهترین معلم همه ی زندگی ام، یکی از بهترین مردانی که در تمام زندگی شناختم، همیشه در موردش حرف می زد. «آن خط آهن روشنای کارنامه ی ماست.» با جوش وخروش می گفت: «شخصیت ما، سرنوشت ما و دی ان ای ماست.» ورد زبانش بود که: «ترسوها هرگز شروعش نکردند، ضعیف ها هم در میانه ی کار درماندند. و تنها ما باقی ماندیم.»
ما. ما اورگانی ها. معتقد بود خیلی از روحیات مترقی و پیشرو در طول ساخت این راه آهن به دست آمده است. مثلاً، حسِ شدنی دانستن کارهای بزرگ و دست برداشتن از بدبینی ها و نمی توانیم گفتن ها. و این وظیفه ی ما اورگانی ها است که این خصیصه ها را زنده نگه داریم.
سرم را به نشانه ی احترام تکان می دادم. آن مرد را دوست داشتم، ولی بعضی وقت ها موقع خداحافظی با خودم فکر می کردم: «خدایا، اینکه فقط یک خط آهن زشت و بدترکیب است.»
آن صبح مه آلود، آن صبح سرنوشت ساز ۱۹۶۲. به تازگی و بعد از هفت سال دوری از خانه، راهم را پیدا کردم و روی خط آهن زندگی ام قدم گذاشتم. حضور دوباره در زادگاهم و خیس شدن دوباره زیر ضربات باران های هرروزه ی اورگان حس غریبی داشت، اما از آن غریب تر زندگی مجدد زیر سقف پدر و مادرم به همراه خواهرهای دوقلویم و خوابیدن در تختخواب کودکی ام بود. آخر شب ها، در حالی که طاق باز دراز کشیده بودم، به کتاب های دانشگاهی، جام های قهرمانی و مدال های دوره ی دبیرستانم خیره می شدم و با خودم می گفتم: «این منم؟ هنوز؟»
انتهای جاده سرعتم را بیشتر کردم. نفسم به شکل هاله ای گرد و یخی، چرخ زنان، داخل مه می شد. اولین فاز بیداری فیزیکی را مزمزه می کردم، آن لحظه ی درخشان خوشایندی را که هنوز ذهن کاملاً هوشیار نیست، وقتی اندام ها و مفاصل تازه در حال شل و روان شدن هستند و کالبد خشک رو به نرمی می گذارد؛ جامد به مایع.
با خودم گفتم روی کاغذ من یک آدم بالغ دانش آموخته ی دانشگاه خوبی مثل دانشگاه اورگان هستم. کارشناسی ارشدم را از استنفورد ــ یکی از بهترین مدرسه های اقتصاد ــ گرفته بودم. از یک سال تمام خدمت در ارتش آمریکا ــ پایگاه های فورت لوییس و فورت اوستیس ــ جان به در برده بودم. رزومه ام می گفت سربازی آموزش دیده و همه چیزتمام هستم. یک مرد بیست و چهار ساله ی کامل. ولی در تعجب بودم که چرا و چرا هنوز احساس بچگی می کردم.
از آن بدتر اینکه خودم را درست مثل همان بچه ی رنگ پریده ی خجالتی لاغرمردنی ای که همیشه بودم حس می کردم. شاید برای آنکه هنوز هیچ چیز زندگی را درست تجربه نکرده بودم. حتی چیزهای کم اهمیتی مثل وسوسه ها و هیجانات نوجوانی و جوانی. حتی یک سیگار دود نکرده بودم، هیچ وقت مواد نزده بودم. هیچ قانون جزئی و بی اهمیتی را نشکسته بودم، چه برسد به قوانین مهم و حیاتی. دهه ی شصت بود، عصر شورش و عصیان، و من گویی تنها آمریکایی ای بودم که حتی یک بار شورش نکرده بود. حتی یک مورد هم به خاطرم نمی رسید که بی خیال شده باشم و کاری غیرمنتظره انجام داده باشم.
در تمام این سال ها، با هیچ دختری نبودم.
اگر بنا بود به تمام چیزهایی که نبودم فکر کنم، کار ساده ای بود. آن چیزها برایم شناخته شده و حل شده بود. چیزی که فهمش برایم سخت می نمود این بود که چه چیزی یا چه کسی بودم، یا حتی اینکه می خواهم چه بشوم. مثل همه ی دوستانم، می خواستم موفق باشم و برخلاف آن ها، نمی دانستم موفق بودن برایم در چه چیزی معنی می شود. پول؟ شاید. تشکیل خانواده، پدر شدن، یا خرید خانه؟ حتماً. این ها را می خواستم اگر برای داشتنشان به اندازه ی کافی خوش شانس می بودم. همه ی این ها اهدافی بودند که برای انگیزه دادن به خودم بهشان فکر می کردم و بخشی از وجودم نیز به طور غریزی شیفته ی این چیزها بود. اما در اعماق وجودم در جست وجوی چیز دیگری بودم، چیزی فراتر و ارزشمندتر. این حس عذاب آور را داشتم که دوره ی ما کوتاه است، کوتاه تر از آنچه تصور می کنیم، و گذرا، مانند دویدن صبحگاهی. برای همین، می خواستم دوران من معنادار، هدفمند و همراه با خلاقیت باشد. مهم تر و بالاتر از همه ی این ها، می خواستم این دوران متفاوت و بدیع باشد.
می خواستم اثر و نشان ویژه ی خودم را در این جهان برجای گذارم.
می خواستم برنده باشم.
نه، البته این درست نیست که می خواستم همیشه برنده باشم. درستش این است که می خواستم هیچ وقت نبازم.
و این اتفاق افتاد. آن دمی که قلب جوان من شروع به تپیدن کرد و ریه های صورتی ام مانند بال های پرنده ای باز شدند.آن هنگام که درخت ها در نگاهم به لکه های محو متمایل به سبزی تبدیل شدند. به ناگاه همه ی آنچه در پی اش بودم پیش رویم جان گرفت. درست آن گونه که می خواستم زندگی ام باشد. بازی کردن.
با خودم گفتم خودش است. اسم رمز همین است. راز شادمانی همین است. همیشه در تردید بودم که جوهر زیبایی و راستی چیست یا به چه چیزی برای درک آن ها نیاز داریم. آن جوهره در لحظه ای است که توپ روی هواست، آن دمی که هر دو بوکسور لحظه ی رسیدن به زنگ پایان را حس می کنند، لحظه ای که دونده ها در آستانه ی گذر از خط پایان هستند و تماشاگران چون تنی واحد در کنار هم برپا ایستاده اند. وضوح غیر قابل بیانی در آن نیم ثانیه ی نفس گیر قبل از تصمیم گیری برای اعلام برنده یا بازنده موج می زند. هر چه بود، می خواستمش، می خواستم با زندگی ام آمیخته شود، با زندگی هرروزه ام.
بارها با خودم خیال پردازی کرده بودم که روزی نویسنده یا روزنامه نگار بزرگ یا سیاستمدار معروفی شوم. اما رویای بزرگ و خواسته ی نهایی ام این بود که ورزشکار درجه یکی شوم. شوربختانه، سرنوشت گرچه تاروپود مرا برای این کار خوب بافته بود، این کافی نبود. به هر روی، در بیست و چهار سالگی، به این حقیقت خدشه ناپذیر تن داده بودم و آن را پذیرفته بودم که ورزشکار بزرگی نخواهم شد. در مسابقات دوی اورگان شرکت می کردم و سه مسابقه از چهار مسابقه ی سالانه را هم برده بودم. ولی فقط همین بود و همین.
کیلومتر پشت کیلومتر را در دورهای سرعتی شش دقیقه ای می دویدم، در حالی که خورشید صبحگاهی در دل پایین ترین سوزن های کاج ها آتشی به پا کرده بود، با خودم می گفتم کاش می شد حس ورزشکاران حرفه ای را بدون اینکه ورزشکار درجه یکی باشی تجربه کنی. یا در عوض اینکه همیشه گرفتار کار باشی، تمام وقتت را صرف بازی کنی و یا اینکه به قدری از کار لذت ببری که همان حس بازی را برایت داشته باشد.
دنیا تا خرخره لبریز از جنگ و رنج و بدبختی بود و کار روزانه هم به شدت خسته کننده و در بیشتر موارد ناعادلانه. این ایده در ذهنم بود که شاید تنها پاسخ درست و راه فرار از این وضع یافتن آن رویای شگرف دورازدسترسی است که ارزشش را داشته باشد، که سرگرم کننده باشد، که با روحیاتم جور باشد. باید پیدایش می کردم و با پشتکار و اراده مثل یک دونده ی واقعی دنبالش می رفتم. خوشمان بیاید یا نیاید، زندگی چیزی بیشتر از یک بازی نیست. هر کس این حقیقت را درک نکند یا منفعلانه در گوشه ای بخزد و از داخل گود شدن بهراسد به کناره ها رانده خواهد شد، و من این را نمی خواستم. بالاتر و بزرگ تر از هر خواسته ی دیگری، آرزو داشتم که این گونه نباشم.
همین روحیه هم ــ مثل همیشه ــ مرا به ایده ی دیوانه وارم رساند. با خودم گفتم شاید لازم باشد یک بار دیگر ایده ی جنون آمیزم را برانداز کنم. چه بسا ایده ی عجیب وغریب من... شدنی باشد؛ کی می داند؟
نه. نه. آخر چطور؟ تندتر و تندتر دویدم، مثل وقتی که در تعقیب کسی هستی و هم زمان هم در حال فرار از کس دیگری. چرا نه، این کار جواب خواهد داد. و به خداوندی خدا کاری می کنم که جواب بدهد. اما و اگری در کار نیست.
لبخندی روی لبانم نشست، لبخندی که بیشتر به خنده شبیه بود. مثل همیشه که خیس عرق، بی زحمت و با ریتم مناسب جلو می رفتم، ایده ی شورانگیزم در برابرم درخشید. آن قدرها هم دیوانه وار به نظر نمی رسید. حتی ایده هم به نظر نمی آمد، بیشتر به مکانی شبیه بود، به کسی شبیه بود، به نیروی حیات بخشی که گویی دیرزمانی بیشتر و پیش تر از من زیسته است، نیرویی که بیرون از حلقه ی وجود من ولی بخشی از من بود. منتظر و چشم به راه آمدنم، هرچند پنهان از دیدگانم. شاید کمی اغراق آمیز یا غریب به نظر بیاید ولی آن روزها این طور حس می کردمش.
نمی دانم. شاید هم این طور نبود. شاید این حافظه ی من است که این لحظه ی «یافتم، یافتم»(۱) را بزرگ جلوه می دهد. یا تعدادی از لحظه های این چنینی را در هم می فشرَد و به صورت حسی بزرگ درمی آورَد. حتی اگر این لحظه ی بزرگ و حس غریبش را تجربه کرده باشم، شاید چیزی بیشتر از خلسه و خماری ناشی از دویدن نبوده باشد. نمی دانم. نمی شود چیزی گفت. ناگفته های بسیاری از آن روزهایی که به ماه ها و ماه هایی که به سال ها تبدیل شدند وجود دارد که همه محو شده و از خاطر رفته اند، درست مثل آن هاله ی گرد یخی نفسم موقع دویدن صبحگاهی، مثل چهره ها، عددها و تصمیم هایی که ضروری و برگشت ناپذیر به نظر می آمدند، و حالا همه و همه از بین رفته اند.
به هر روی، آنچه به جا مانده این اطمینان آرامش بخش و حقیقت استوار است که هرگز از دست نخواهد رفت. در بیست و چهار سالگی، ایده ای دیوانه وار داشتم و به هر ترتیب، به رغم گیجی توام با وحشت اگزیستانسیالیستی، به رغم ترس هایی که از آینده و تردیدهایی که درباره ی شخص خودم داشتم ــ مثل هر زن یا مرد جوان بیست و چند ساله ی دیگر ــ به این نتیجه رسیدم که جهان سراسر برساخته از ایده های دیوانه وار است، که تاریخ چیزی بیشتر از کتاب قانون ایده های جنون آمیز نیست. و ایده ی جنون آمیز من ساخته وپرداخته ی تمام چیزهایی بود که بیش از همه دوست می داشتم: کتاب، ورزش، دموکراسی و کسب وکار آزاد.
ایده های کمی مثل ایده ی دلخواه من ــ دویدن ــ دیوانه وار بودند. دویدن کار سختی است، دردناک و خطرناک است. پاداش و جایزه ی زیادی به همراه ندارد و همین پاداش ناچیز هم تضمین شده نیست. وقتی دور پیست بیضی شکل مسابقه یا در طول جاده ای خالی می دوی، هدف مشخصی در کار نیست. دست کم نه آن طور که به آن همه زحمتش بیرزد. درحقیقت، هدف و دستاورد اصلی عملِ دویدن است. خط پایان مشخصی وجود ندارد، این دونده است که آن را تعریف می کند و به آن هستی می بخشد. هر میزان لذت و سودی که از عمل دویدن به دست می آید باید در حال دویدن به دست آید. همه ی این ها بسته به این است که چگونه به آن شکل بدهی و به خودت بقبولانی اش.
هر دونده ای این را می داند. می دوی و می دوی، کیلومتر پشت کیلومتر، و هیچ وقت به درستی نمی فهمی چرا.
خیال می کنی برای هدف مشخصی می دوی، در جست وجوی سرعت و هیجان، ولی واقعیت این است که جایگزین دویدن ایستادن است و توقف، و این چون مرگ دهشتناک است.

در آن صبحگاه روزی از روزهای سال ۱۹۶۲، به خودم گفتم: «بگذار همه فکر کنند ایده ات جنون آمیز است... فقط ادامه بده و متوقف نشو. حتی به توقف فکر هم نکن تا به جایی که باید برسی. خودت را درگیر این نکن که هدفی که در ذهنت سوسو می زند چگونه است و کجاست. هر چه پیش آمد، فقط و فقط متوقف نشو.»
هنوز، بعد از نیم قرن، بر این باورم که این توصیه ی پیش هنگام و ضروری که به خودم کردم ــ بی آنکه به آن فکر کرده باشم یا از آینده خبر داشته باشم ــ بهترین ــ و شاید تنها ــ توصیه ای است که همه مان باید آویزه ی گوشمان کنیم.

برای نوه هایم، تا روزی دریابند
فیل نایت

بخش اول

حواست باشد، اگر با بیشترین سرعتت بدوی، همین جایی که هستی درجا می زنی. اگر می خواهی به جای دیگری برسی، دست کم باید دو برابر سریع تر از قبل بدوی.

لوییس کارول، از میان آینه

۱۹۶۲

وقتی شهامت کافی را در خودم دیدم و سر صحبت را با پدرم در مورد ایده ام باز کردم، حواسم جمع بود که حتماً سَرِشب باشد. خوش ترین اوقاتش همان زمان بود، زمانی که خوب استراحتش را کرده بود، غذایش را خورده بود و ول شده بود روی صندلی راحتی اش جلوی تلویزیون. هنوز هم می توانم چشم هایم را ببندم، به عقب برگردم و صدای هارهار خنده ی تماشاگران و آن آهنگ نقاره وار مخصوص برنامه های تلویزیونی محبوبش ــ واگن ترین(۲) و راوهاید(۳) ــ
را بشنوم.
سوگلی برنامه هایی که دوست داشت شوی تلویزیونی رد باتنز(۴) بود. هر قسمت برنامه با آواز رد شروع می شد: هوهو هی هی... عجب چیزااای عجیییبی داره پیش می آد.
صندلی پشت بلندی آوردم کنارش و با خنده ی نیم بندی منتظر نشستم تا آگهی بعدی سربرسد. در ذهنم خطابه ای را که برایش آماده کرده بودم پشت سرهم مرور می کردم، به ویژه بخش آغازینش را. پدر، آن ایده ی عجیب وغریبی را که تو استنفورد داشتم خاطرت هست؟
از آخرین کلاس هایی بود که در استنفورد داشتم. سمیناری درباره ی کارآفرینی بود. مقاله ی تحقیقی ای در مورد کفش ها نوشته بودم. مقاله ای که قرار بود یک تکلیف ساده ی ازسربازکنی باشد تبدیل شد به کاری جدی و تمام عیار که با وسواس انجامش می دادم. به عنوان یک دونده، چیزهایی درباره ی کفش های مخصوص دویدن بلد بودم و به عنوان یک خوره ی دنیای تجارت می دانستم دوربین های ساخت ژاپن بازاری را که پیش تر در انحصار شرکت های آلمانی بود با حربه ی قیمت های پایین قبضه کرده بودند. در مقاله ام استدلال کرده بودم که ممکن است همین اتفاق برای کفش های ساخت ژاپن هم بیفتد؛ ایده ای که ابتدا توجهم را جلب کرد و بعد الهام بخشم شد و درنهایت همه ی وجودم را درگیر خودش کرد، ایده ای که بیش از حد واضح، ساده، و دارای ظرفیت بزرگی بود.
هفته های متمادی روی آن مقاله وقت گذاشتم. به کتابخانه می رفتم و با اشتهایی سیری ناپذیر هر چیزی را که درباره ی واردات و صادرات می یافتم می خواندم. آخرسر، مقاله ام را در کلاس و پیش چشم هم کلاسی هایم ارائه کردم، هم کلاسی هایی که با بی حالی و کسالت، بی آنکه کل ارائه ی من حتی یک سوال در ذهنشان ایجاد کرده باشد، از کار من با آه های ملالت بار و کش دار و نگاه های پوچ و سرد استقبال کردند.
استادم که ایده ام را خوب ارزیابی کرده بود یک نمره ی الف بهم داد. همین و تمام. دست کم قرار بود همین باشد و همین جا کار آن مقاله تمام شود. اما من هرگز از فکر کردن به آن دست برنداشتم. در طول بقیه ی زمانی که در استنفورد بودم، در تمام آن دویدن های صبحگاهی تا آن لحظه ای که کنار پدرم روبه روی تلویزیون نشسته بودم، در خیال رفتن به ژاپن و پیدا کردن یک کارخانه ی تولید کفش بودم؛ به امید آنکه ایده ام را با آن ها مطرح کنم و آن ها هم شور و اشتیاقی بیشتر از هم قطارانم در استنفورد نشان بدهند، به این امید که بخواهند با این جوانک خجالتی لاغراندام رنگ پریده ی اهل اورگانِ دورافتاده شراکت کنند.
به جز هدف اصلی ام، دل مشغولی دیگری هم از این رفت و آمد به ژاپن داشتم. از خودم می پرسیدم چطور می توانم اثر و نشانم را بر جهان باقی بگذارم بدون اینکه ابتدا بیرون بروم و آن را خوب ببینم؟ قبل از دویدن در یک مسابقه ی بزرگ دو، همیشه می خواهی در طول پیست قدم بزنی و آن را برانداز کنی. سفری با کوله پشتی به دور دنیا شاید همین قدم زدن دور پیست باشد. آن دوران کسی از سیاهه ی کارهایی که قبل از مردن باید انجام داد حرفی نمی زد. اما تصور می کنم این فهرست با آنچه آن روزها در ذهن من می گذشت شباهت بسیاری داشت. می خواستم پیش از آنکه بمیرم و قبل از اینکه پیر و سال خورده شوم و جزئیات بی مقدار زندگی روزمره من را در خود غرق کنند پا در راه بگذارم و زیباترین و شگفت انگیزترین جاهای دنیا را ببینم. مقدس ترین مکان ها را ببینم و غذاهای متفاوت را تجربه کنم. زبان های مختلف را بشنوم و در دریای فرهنگ های هفتاد و دو ملت غوطه ور شوم. اما چیزی که ورای همه ی این ها حریصانه به دنبالش بودم اتصال به معنای واقعی کلمه بود. دنبال تجربه ی چیزی بودم که چینی ها به آن تائو(۵) می گویند، یونانی ها لوگوس(۶)، هندوها جنانا(۷)، بودائی ها دارما(۸) و مسیحی ها اسپیریت(۹).
پیش از اینکه عازم سفر مکاشفه وار شخصی ام شوم، با خودم گفتم بگذار اول آن سیر تحول نژاد بشر را درک کنی. بزرگ ترین معابد و کلیساها و اماکن مقدس را ببینی و رودها و قله های مقدس را تجربه کنی. اول باید حضورش را حس کنی... حضور خدا را.
بله، با خودم گفتم بله. وقتی کلمه ی دیگری حق مطلب را ادا نمی کند، خدا بهترین است.
اما قبل از همه ی این ها به رضایت پدرم نیاز داشتم و بیشتر از آن به پولش. پارسال حرف یک سفر بزرگ را زده بودم و مخالفتی نکرده بود. اما تردیدی نداشتم تا الان به کل از خاطرش رفته. البته که قرار بود به خاطرش بیاورم و داستان ایده ام و سفر متهورانه ام به ژاپن را هم بزنم تنگش. می خواهی بروی ژاپن کسب وکار راه بیندازی؟ خزعبل نگو.
بدون شک، به نظرش این سنگ برای زدن بیش از حد بزرگ می آمد. تازه آن هم سنگ به این گرانی. مبلغ مختصری از دوران ارتش و چند کار پاره وقت جورواجور تابستانه پس انداز کرده بودم. از همه مهم تر، بنا داشتم ماشینم را هم قربانی کنم، یک ام جی ۱۹۶۰ آلبالویی تیره با تایرهای اسپورت مسابقه ای و میل بادامک دوقلو (لنگه ی همان ماشینی که الویس پریسلی در فیلم هاواییِ آبی سوار می شد). همه ی این ها سرجمع ۱۵۰۰ دلار می شد که به این ترتیب مبلغ زیادی کسری داشتم.
به پدرم گفتم. سری تکان داد، هوم. نگاهش را از تلویزیون گرفت و نگاهی به من کرد و باز به سمت تلویزیون دوخت و من کل ماجرا را در همین حال برایش وِرووِر می گفتم. به خاطر دارید در موردش حرف زده بودیم؟ که گفته بودم می خواهم دنیا را ببینم؟ هیمالیا؟ اهرام؟ دریای مرده. پدر. دریای مرده؟ با خنده ادامه دادم. خوب، داشتم فکر می کردم توقفی هم در ژاپن داشته باشم. ایده ام را خاطرتان هست؟ آن کفش های دویدن ساخت ژاپن؟ یادتان هست؟ ممکن است کار بزرگی بشود. خیلی خیلی بزرگ.
داشتم مبالغه می کردم. داشتم نمک و فلفلش را زیاد می کردم. اصولاً این کار از من برنمی آمد، آن هم در مقابل پدر. واقعاً شانسی نداشتم. پدر همین اواخر بابت تحصیل من در دانشگاه اورگان صدها دلار پیاده شده بود، چند هزار دلار هم بابت استنفورد. ناشر بود، روزنامه ی اورگان را درمی آورد. کار نان وآب داری بود و کفاف خرج وبرج یک زندگی نسبتاً مرفه را می داد، ازجمله مخارج خانه ی بزرگ خیابان کلیبورنمان که در یکی از آرام ترین مناطق حومه ی پورتلند یعنی ایستمورلند قرار داشت. اما با همه ی این ها پدر مرغ تخم طلا نداشت!
از این گذشته، سال ۱۹۶۲ بود. کره ی زمین آن قدرها بزرگ نبود. درست است که آدم ها کم کم داشتند با سفینه دور زمین می چرخیدند، نود درصد آمریکایی ها هنوز پایشان به هواپیما نرسیده بود. میانگین مردم تا آن روز بیشتر از صد مایل از خانه هایشان دور نشده بودند. بنابراین، آوردن اسم هواپیما کافی بود که هر پدری را از کوره به در ببرد، از همه بیشتر پدر خودم را، که ناشر قبلی روزنامه شان در یک سانحه ی هوایی مرده بود.
گذشته از مسئله ی پول و امنیت سفرهای هوایی، نفس ایده ی من غیرعملی به نظر می رسید. می دانستم آن روزها از هر ۲۷ شرکت جدیدالتاسیس ۲۶ تایش ورشکسته می شود. پدرم هم این را می دانست. چنین ریسک بزرگی کاملاً مغایر اصول او بود. پدرم از طرف دارهای سنتی کلیسای اپیسکوپال بود و عمیقاً به عیسی مسیح اعتقاد داشت. اما پدر علاوه بر مسیح به یک چیز دیگر هم اعتقاد قلبی داشت: مورد احترام واقع شدن. خانه ای با معماری سبک دوران مستعمراتی، همسر خوشگل، بچه های سربه راه، این ها چیزهایی بود که پدر کیف می کرد از داشتنشان. اما آنچه بیشتر ازش لذت می برد این بود که دوستان و همسایه ها داشته هایش را می دیدند. پدر تحسین شدن را دوست داشت. هر روز در بخشی از رودخانه که جریان آب قوی تر است کرال پشت می رفت. با این اوصاف، سفر دور دنیا از سر هوس به نظرش منطقی نمی آمد. شدنی نبود. دست کم نه برای فرزندان مرد آبرومندی مثل پدر. این کار بچه های مردم بود، کار هیپی ها و بیت نیک ها(۱۰).
شاید مهم ترین دلیل تعلق خاطر پدر به مورد احترام بودن ترس او از آشوب درونی اش بود. از دل و جان این را احساس می کردم. هرازگاه آتش فشان درونش فوران می کرد. نیمه های شب، ناغافل، تلفن اتاق جلویی زنگ می خورد. وقتی جواب می دادم، همان صدای خشک همیشگی را می شنیدم: «بیایید پدرتان را بردارید ببرید.»
بارانی ام را روی دوشم می انداختم. نمی دانم چه سرّی است که آن شب ها همیشه باران شدیدی می آمد. به سمت باشگاه پدر در مرکز شهر می رفتم. باشگاه را خیلی خوب به خاطر دارم، درست همان طور که اتاق خوابم را به یاد دارم. ساختمانی صد ساله، با قفسه های کتاب چوب بلوط، از زمین تا سقف، و صندلی راحتی های دسته دار. درست مثل اتاق پذیرایی یک خانه ی ییلاقی انگلیسی. کاملاً آبرومند.
هر بار پدر را پشت همان میز پیدا می کردم، روی همان صندلی. هر بار کمکش می کردم از جا بلند شود. «حالت خوب است، پدر؟» «معلوم است که خوبم.» هر بار تا ماشین همراهی اش می کردم، و تمام راه تا خانه وانمود می کردیم اتفاقی نیفتاده. صاف و شاهانه روی صندلی می نشست، و در مورد ورزش حرف می زدیم، چون ورزش تنها موضوعی است که در لحظه های پراسترس ذهنم را منحرف می کند، آرامم می کند.
پدرم هم ورزش را دوست داشت. ورزش چیز آبرومندی بود.
به همین علت و به ده ها علت دیگر، انتظار داشتم پدر در حالی که جلوی تلویزیون نشسته از شنیدن ایده ام ترش کند و ابرو درهم بکشد و درجا توی حالم بزند. «هاها، عجب ایده ای. برو پی کارت، باک!» (اسم رسمی ام فیلیپ بود، اما پدر همیشه باک صدایم می کرد، حتی قبل از آنکه متولد شوم. مادرم می گوید پدر عادت داشته روی شکم او دست بکشد و بپرسد: «باک کوچولو امروز در چه حال است؟»). اما وقتی حرف هایم تمام شد، وقتی ایده ام را به زبان آوردم، روی صندلی اش به جلو خم شد و نگاه خنده داری به من انداخت. گفت همیشه از اینکه نتوانسته در جوانی بیشتر سفر کند افسوس خورده. گفت سفر شاید آخرین مرحله از دوران آموزش من باشد. چیزهای زیادی گفت، بیشتر تمرکزش روی سفر بود تا ایده ی دیوانه وار من، اما در آن لحظه ابداً قصد نداشتم روشنگری کنم. قصد نداشتم اعتراض کنم، چون به هر حال رضایتش را اعلام کرده بود. پدر موافق بود. یعنی مشکل پول هم حل شده بود.
«خیلی خب، باک، خیلی خب.»
از پدرم تشکر کردم و پیش از آنکه فرصت کند نظرش را تغییر دهد زدم به چاک. بعدها در عین احساس گناه به این باور رسیدم که کشش من به سفر دلیل ناگفته ی دیگری هم داشت، دلیلی مهم تر، و آن چیزی نبود جز اهل سفر نبودن پدر. این سفر، این ایده ی دیوانه وار، درحقیقت روش مطمئنی بود برای اینکه مثل پدر نباشم، برای اینکه آدم دیگری شوم، آدمی که به اندازه ی پدر محترم نیست.
شاید هم آنچه ازش فرار می کردم محترم بودن نبود، بلکه علاقه ی وسواس گونه ی پدر به ستایش شدن بود. در مورد باقی اعضای خانواده، باید بگویم چندان استقبالی از ایده ام نشد. مادربزرگم خبر سفر که به گوشش رسید از شنیدن یک کلمه به وحشت افتاد. جیغ زد: «ژاپن! آخر چرا، باک؟ یادت رفته همین چند سال پیش ژاپنی های ملعون چه بلایی داشتند به سرمان می آوردند؟ ماجرای پرل هاربر! همین ژاپنی ها بودند که می خواستند تمام دنیا را تصرف کنند! بعضی هایشان هنوز باورشان نشده جنگ را باخته اند! کمین کرده اند و هیچ بعید نیست بگیرند زندانی ات کنند و چشم هایت را از کاسه دربیاورند. به این کارها معروف اند... چشم هایت را از کاسه درمی آورند.»
عاشق مادربزرگ بودم، مادرِ مادرم. مامان هتفیلد(۱۱) صدایش می کردیم. ترسش را هم درک می کردم. ژاپن در نظرش دورترین جایی بود که می توانست از روزبرگ ــ شهر کوچکی که در آن متولد شده و تمام سال های عمرش را در آن سر کرده بود ــ تصور کند. تابستان های زیادی را در روزبرگ کنار او و بابا هتفیلد گذرانده بودم. تقریباً هر شب توی ایوان می نشستیم و به صدای قورقور قورباغه ها گوش می دادیم که انگار داشتند با رادیوی مبله رقابت می کردند، رادیویی که در سال های ابتدایی دهه ی ۱۹۴۰ یک نفس اخبار جنگ را اعلام می کرد.
اخباری که همیشه دردناک بود.
آن روزها، دائم توی گوشمان می خواندند ژاپنی ها دو هزار و ششصد سال است که در هیچ جنگی شکست نخورده اند، بنابراین، این جنگ را هم قصد ندارند ببازند. نبرد پشت نبرد، هر بار شکست می خوردیم. عاقبت یک شب در سال ۱۹۴۲ گابریل هیتر(۱۲) گزارش رادیویی شبانه اش را این طور آغاز کرد: «عصر به خیر، شنوندگان عزیز... امشب خبرهای خوشی در راه است!» بالاخره، آمریکایی ها توانسته بودند در یک نبرد سرنوشت ساز پیروز شوند. منتقدها هیتر را بابت عمل نکردن به اصل بی طرفی ژورنالیستی و ابراز شادمانی از پیروزی آمریکا به صلابه کشیدند، اما تنفر عامه ی مردم نسبت به ژاپنی ها به قدری شدید بود که هیتر به قهرمان مردمی تبدیل شد. بعدها تمام گزارش هایش را با همین جمله شروع می کرد: «خبرهای خوشی در راه است!»
این یکی از اولین خاطراتم است. مامان هتفیلد و بابا هتفیلد پهلوی من در ایوان نشسته بودند، بابا هتفیلد با چاقوی جیبی اش یک سیب گراون اشتاین(۱۳) را پوست می گرفت، یک تکه به من می داد، یک تکه می گذاشت توی دهان خودش، باز یک تکه به من می داد و به همین ترتیب، تا اینکه با حالتی نمایشی دست از سیب قاچ کردن می کشید. برنامه ی هیتر شروع می شد. هیس! ساکت باش! هنوز تصویر هر سه نفرمان پیش چشمم است، سیب گاز می زدیم و به آسمان شب نگاه می کردیم، به قدری مرعوب ژاپن بودیم که می ترسیدیم هر لحظه یکی از جنگنده های ژاپنی شعرای یمانی(۱۴) را از وسط نصف کند. جای تعجب نیست که در اولین سفرم با هواپیما، وقتی پنج ساله بودم، پرسیدم: «بابا، الان ژاپنی ها به ما شلیک می کنند؟»
گرچه مامان هتفیلد با حرف هایش ترس به جانم انداخته بود، بهش گفتم نگران نباشد، مشکلی برایم پیش نمی آید. حتی قول دادم برایش یک کیمونو سوغاتی بیاورم.
خواهرهای دوقلویم، جین و جوآن، که چهار سال جوان تر از من بودند چندان اهمیتی به اینکه من کجا می رفتم و چه کار می کردم نمی دادند.
و مادرم، تا جایی که یادم می آید، چیزی نگفت. آدم کم حرفی بود. اما این بار سکوتش حس متفاوتی داشت. حس رضایت، و حتی غرور.

نظرات کاربران درباره کتاب سمفونی کفش‌ها

خیلی خوشحالم ک این کتاب هم در ایران ترجمه شد. من این کتاب رو به زبان اصلی خوندم قبلا ..بشدت کتاب محبوبی هم شده در امریکا..حتما توصیه می کنم بخونید..خود فیل نایت ادم بسیار جالبیه و این کتاب توی زندگی تون هم بی تاثیر نخواهد بود . من با اینکه اصلی ش رو خوندم , ولی این کتاب رو هم گرفتم چون میخواستم به یکی از دوستانم هدیه بدم . ولی گفتم قبلش بخونمش بعد بهش بدم :)) دوس داشتم به فارسی هم بخونمش . الان ووسط های خوندنش هستم و همون ذوق قبلی رو هم حس می کنم . ترجمه روان هست. اصطلاحات تا جایی ک من حس کردم خوب دراورده شده . خوندتون ک حتما بخونید..واسه هدیه دادن هم بسیار خوبه..چون کتاب سازنده ایه .
در 2 سال پیش توسط mah...m73
نایک یکی از شرکت‌های موفق در زمینه کارآفرینی هست و خوندن این کتاب میتونه الهام بخش همه کسانی باشه که رویای داشتن کسب و کار خودشون رو دارن.
در 2 سال پیش توسط مصطفا بلند قامت
سلام لطفا این کتاب رو در طرح کتاب رایگان قرار بدین. تشکر
در 1 سال پیش توسط h.r...uzi
لطفا تو طرح رایگان بزارید
در 1 سال پیش توسط علی پاشایی
همان طور که عنوان کتاب به نظر بسیار جلوه گری میکند و تماما نمایانگر این بیان است که مترجم در شباهت سازی با عین حقیقی نوشتار نویسنده و القای حس درون عنوان کتاب نیز موفق بوده است .باشد تا روزی که شاهد چنین ترجمه های دقیق و هم کلام بیشتری باشیم . این کتاب جزء کتاب هایی بود که لزوما احتیاجی به مطالعه ی اصل یا زبان اصلی کتاب را در آن نمیبینیم و خواندن آن را در جایگاه یک خواننده پیشنهاد میکنم . با تشکر از اپلیکیشن فیدیبو برای در اختیار گذاشتم کتاب های خوبشون
در 2 سال پیش توسط par...art
سلام..من زیاد اهل کتاب های بیوگرافی مانند نیستم..ولی این رو یکی از دوستان گرفته بود. من هم خوندمش. بشدت عالیههه..ترجمه هم واقعا راضی بودم..خیلی خودمانی و عجین با حال و هوای متن اصلی بود. خود داستان هم تا اخر کشش داستانی ش رو حفظ می کنه ..شاید جلدش رو نگاه کنید بگید باز هم از اون کتابهای چیپ ادم معروف هاست..ولی بخونید نظرتون عوض میشه . من بخش های مربوط به ژاپن ش رو خیلی دوس داشتم. البته این شاید از علاقه من به فرهنگ ژاپنی باشه..ولی بی شک قلم نویسنده و خوش ذوقی مترجم ها هم بی تاثیر در انتقال این جذابیت نبوده. در کل نظرم واقعا مثبت بود و حتی یجورایی عاشق فیل نایت شدم.
در 2 سال پیش توسط art...zan
خیلی کتاب خوبیه واقعا ترجمه بسیار روانی داره و ادم رو به خودش جذب میکنه از اون کتاب هاست که تا تهشو نخونی بیخیالش نمیشی توصیه میکنم حتما بخونیدش
در 2 سال پیش توسط moh...ani
فوق العاده است
در 2 سال پیش توسط may...pir
این کتاب بینظیره یکی از بهترین کتابهایی که تا به حال خوندم ترجمه روان و ساده است پیشنهاد میکنم حتما بخونید
در 5 ماه پیش توسط shn...ajd
کتابی‌ست که زندگی خواننده را دگرگون می کند.
در 6 ماه پیش توسط سلمان بارانی