فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب خورشید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اعترافات یک جوان سرخورده امروزی

کتاب اعترافات یک جوان سرخورده امروزی

نسخه الکترونیک کتاب اعترافات یک جوان سرخورده امروزی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب اعترافات یک جوان سرخورده امروزی

کاملاً آگاه بودم که هیچ کاری بلد نیستم و به همین علت، هر پیشنهاد کاری را از گرفتن فتوکپی‌‌، فرستادن فکس، پاسخ به پست الکترونیکی، به‌روز‌رسانی اطلاعات، باز‌کردن نامه‌ها‌، مرتب‌کردن کتابخانه، تا کمک به رئیس اداره در زمان اسباب‌کشی، می‌پذیرفتم. انتظارش را نداشتم‌، ولی در هر صورت سعی می‌کردم به بهترین نحو انجام دهم. صادقانه بگویم‌ فکر می‌کردم با گذشت زمان‌، شاید کارهای بهتری به من محول شود، ولی نه تنها این اتفاق نیفتاد‌، بلکه... این رمان با موضوعی اجتماعی و ساختاری گزارش‌گونه، همراه با طنری خاص به پدیده کار داوطلبانه یا کاآموزی مجانی می‌پردازد.

ادامه...

بخشی از کتاب اعترافات یک جوان سرخورده امروزی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

من فرانچسکو بیانکی(۲) هستم، سی ساله و فارغ التحصیل دانشگاه. به سه زبان در حدّی که منظورم را برسانم، آشنا هستم. نه، اشتباه نکنید این شروع بیان سوابق شغلی نیست، بلکه آغاز یک اعتراف است.
با خانواده ام در شهرستان زندگی می کنم. هرگز در زندگی ام کمبودی احساس نکرده ام. تقریباً به تمامی تجربیات هم سن های خودم دست یافته ام و هیچ ضربه روحی یا فاجعه ای را نیز به یاد نمی آورم. هیجاناتی را هم تجربه کرده ام، ولی نه در حدّی که زندگی ام را دگرگون کند. سعی کردم نواختن یک ساز موسیقی را نیز بیاموزم ، ولی خیلی زود به دلایلی آن را کنار گذاشتم. هرگز دانش آموزی ممتاز نبودم، البته جزو بدترین ها هم نبودم. از آن دسته دانش آموزانی بودم که به پدرانشان گفته می شد: «فرزند شما می تواند بهتر از این بشود، فقط کافی است کمی پشتکار داشته باشد.»
از آن دانش آموزانی بودم که با نشستن روی نیمکت جلو یا عقب، تغییری در نتیجه کارشان دیده نمی شد؛ از آنهایی که درهرصورت از نظر معلم خوشایند بودند، چون نقاط ضعفش را پنهان نمی کرد و نقاط قوت خود را نیز به رخ نمی کشید.
پنج سال است که فارغ التحصیل شده ام و حقوق کار آموزی تنها یارانه دوران طولانی بیکاری ام است. در آستانه سی سالگی ، هیچ قرارداد کاری ندارم ، خانه یا چیز دیگری هم در تملک ندارم . در اداره کاریابی هم ثبت نام نکرده ام و عملاً وجود خارجی ندارم! خلاصه اگر بخواهم خودم را تعریف کنم، یکی شبیه دیگر افراد نسل خودم هستم. و مشکل درست همین جاست ! «نسل من» که به اشکال مختلف تعریف شده است: «متزلزل»، «مخاطره آمیز»، «ایکس»، «اپسیلون» و « هزار یورو». در فرانسه «سربار خانواده»(۳)، در انگلستان «بالغ»(۴)، در اسپانیا «نسل سوسول»(۵)، در لهستان «دست در جیب پدر و مادر»(۶)، در آلمان «بچه ننه»(۷) نامیده می شویم.
به نظر می رسد نسل من فقط به سخره و نقد گرفته می شود: مرا «گنده بیگ»(۸) می خوانند ، یعنی یکی از پنج و نیم میلیون جوانی که بین ۱۸ تا ۳۴ سال دارد و در این کشور هنوز نزد والدین خود زندگی می کند. من، از نظر نسل پدربزرگم، پسری هستم که نه کاری بلد است و نه علاقه ای به کار کردن دارد، در آشیانه خانواده اش جا خوش کرده تا با مشکلات زندگی مواجه نشود.
من کم کاری های خود و نسل خودم را انکار نمی کنم، ولی با گذشت زمان متوجه شدم که این نسل ورشکسته ما (آن طور که با ما رفتار می شود )، به نظر من به یک «قربانی» تبدیل شده است. قربانی کسانی که خودشان نیز مقصرند، ولی جرئت اعتراف ندارند. در این مدت زمانی که در دنیای بزرگسالان به سر برده ام ، فقط با افرادی برخورد کردم که حتّی قبل از آنکه از من عملی سر بزند، فقط خواسته اند اشتباهات مرا به رخم بکشانند.
من کاملاً آگاهم که در جامعه ای کور، کر، افلیج، روان پریش و به تمام معنا بیمار زندگی می کنم. در جامعه امروزی با وجود بیانیه های مختلف به نفع جوانان ، برای کسی مهم نیست چه بلایی سر من و هم سن های من می آید ، زیرا کسی که در جستجوی کار است به فراموشی سپرده می شود. و درست همین رکود است که روح مرا می آزارد و به جای خون، نفرت و انزجار از آن بیرون می زند! به نظر می آید که همه در حال سرعت بخشیدن به مرگ این نسل رو به احتضار هستند و هیچ کس انتقام آن را نخواهد گرفت ، زیرا این درد و مشقت شاهدی ندارد. من، هم شاهدم و هم قربانی. متوجه شدم که در این مجازات غیرمنصفانه جوانان زیادی مثل من به دنبال جایگاه خودشان در این جامعه می گردند. در جریان جستجوی کار، با جوانان بسیاری مثل خودم برخورد کردم. در گفتگو با آنها، انگار داشتم با خودم درددل می کردم. جوانانی لایق، توانمند ، سالم و شجاع را دیدم که هر روز مبارزه می کردند، فقط برای اینکه احساس مفیدبودن کنند.
تجربه تمام آن درهایی که به رویم بسته شدند ، تمام آن دروغ ها، تمام آن بی اعتنایی ها یا پارتی بازی ها مرا مسموم کرده اند، «دارند مرا می کشند»، مثل بیماری که به آخر خط رسیده ، دیگر هیچ رویا و تخیل و هیجانی ندارم. مانند بیماری که دیگر امید زنده ماندن ندارد، برای فردای خود چشم اندازی ندارم و برایم مهم هم نیست. دیگر حتّی درد و رنجی هم نسبت به تداوم این شکست هایی که تجربه کرده ام ، احساس نمی کنم.
قبل از آنکه به طور کامل امید خود را از دست بدهم ، خواستم تا آخرین نَفَسم را بکِشم. این کتاب را می نویسم، هرچند نثر آن روزنامه نگارانه نیست چون «عیب» من این است که دروغ نمی گویم. پرفروش(۹) هم نخواهد بود، زیرا من نویسنده نیستم. دفتر خاطرات هم نیست ، چون جوانی مبتلا به بیماری روانی - جنسی هم نیستم تا بخواهم آنها را شرح دهم. حتّی از جنس تخیلی(۱۰) هم نیست چون در مورد دریاچه های سحر آمیز ، جادوگرها، اژدها ، وایکینگ ها، آواره ها، ساحره ها، سنگ ها، فرمانروایان و ثروتمندان صحبت نمی کند. این کتاب علمی هم نیست ، چون تحقیقات علمی جدی در این کشور صورت نمی گیرد. و بالاخره اینکه کتاب مذهبی و عرفانی هم نیست ، زیرا هرگز دوست نداشتم سخنوری کنم. از همه مهم تر اینکه این کتاب یک منبع درآمد اقتصادی هم برای من نخواهد بود، زیرا به فروش هم نخواهد رفت ! پس؟ هیچ ! شاید فقط یک اعتراف است برای کسانی که هنوز وقت گوش دادن دارند ، برای افراد کنجکاوی که می خواهند این داستان را هم مثل بقیه داستان های دیگر بفهمند، داستان رویاهای دست نیافتنی، خلف وعده ها، امیدهای از دست رفته ، درس های فراگرفته شده. عمداً کتاب به جای فصل از چندین «درس» تشکیل شده است. کسی فکر نکند که می خواهم درس بدهم یا خود را شایسته تدریس می دانم، من فقط جوانی هستم که هنوز حرفی برای گفتن دارد و می خواهد احساس کند که زنده است و هنوز به زندگی اش دلبستگی دارد.
تا حدّ ممکن از نام بردن اسامی و اماکن خودداری کرده و فقط از کلمه «آنها» استفاده کرده ام، اگرچه به قدر کافی نامعین است، ولی نشان می دهد که افراد و اماکن مسبب نبوده اند، بلکه جامعه مسئول است، جامعه ای که نه فقط متضاد، بلکه به طور مزوّرانه ای فریبنده هم هست.
اینکه به افکار خوش بینانه و به کلمات دلنشین اشاره ای نکرده ام و یا از موارد مثبت حرف نزده ام، برای این نیست که خواسته باشم همه چیز و یا همه کس از جمله افراد صادق، حقایق زیبای زندگی و لحظه های امید را یکسان قضاوت کنم، بلکه در جامعه ای که همه چیز بی اهمیت شده، اعمال خلاف قانون و شرارت هم «نادیده» گرفته می شوند ، من دیگر نمی خواهم فراموش کنم.
من گریستم ، تحمل کردم ، زجر کشیدم، بردگی کردم ، مهاجرت کردم و غریبه شدم. همه وجود خودم را ارائه دادم، حتّی حاضر شدم شان و توانمندی خودم را پایین آورم، توانایی ها و امتیازات خودم را مخفی کنم، کاستی های خودم را بروز دهم تا به هر قیمتی شده کاری به دست آورم، ولی هیچ یک موثر واقع نشد.
حال دیگر نمی خواهم بیش از این خودم را در معرض بحث و بررسی بگذارم، مورد پسند واقع شدن بس است ، رعایت احترام بس است. دیگر تظاهر کردن به اینکه کسی که مشکل دارد ، من هستم ، بس است. حالا خشم مرا گوش فرا دهید!

درباره نویسنده

دانیل ماریانی(۱) متخصص جوان ارتباطات است که در اوقات فراغتش از نوشتن لذت می برد.
وی کارشناس ارشد ارتباطات، کارشناس ارشد ارتباطات عمومی و دارای دیپلم نوآوری های اجتماعی است.
وی در سازمان های اروپایی ، و در بخش خصوصی با سمت مدیریت ارشد ارتباطات ، در بروکسل مشغول به کار بوده و هم اکنون نیز در حوزه روابط بین الملل در دانشگاه پروجای کشور ایتالیا مشغول به فعالیت است.
او علاقه زیادی به موضوع همکاری های بین المللی دارد. به همین علت، بعد از کار داوطلبانه در کشورهایی مانند آرژانتین، مکزیک، سوئد، هند، فیلیپین، ژاپن، استرالیا و نیوزیلند تصمیم گرفت یک انجمن غیرانتفاعی به نام IACACT و با پیام «کار داوطلبانه» تاسیس کند.
دانیل ماریانی رئیس انجمن غیرانتفاعی ورزش در شهر پروجاست که دارای بیش از ۷۰ ورزشکار و پنج تیم ثبت شده در مسابقات قهرمانی منطقه ای در ورزش هایی مانند فوتبال و والیبال است.
ماموریت این انجمن برگزاری رویدادهای ورزشی برای حمایت از «کار داوطلبانه» است.
دانیل ماریانی نویسنده دو کتاب با موضوع گفتمان بین فرهنگی و بین مذاهب است.



نظرات کاربران درباره کتاب اعترافات یک جوان سرخورده امروزی

جالب بود، با اینکه ساختارش یجورایی شبیه دفتر خاطراته بیشتر تا رمان، ولی خیلی باهاش همذات پنداری کردم، حداقل اینکه مشابه این حرف ها رو تا حالا جایی نخونده بودم. یک آدم سرخورده، یکی که جامعه تمام ارزش هاشو نابود کرده... تصویر دوری نیست از زندگیامون.
در 2 سال پیش توسط نازنین بنایی