فیدیبو نماینده قانونی لب‌المیزان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کربلا مبارزه با پوچی‌ها

کتاب کربلا مبارزه با پوچی‌ها

نسخه الکترونیک کتاب کربلا مبارزه با پوچی‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

درباره کتاب کربلا مبارزه با پوچی‌ها

کربلا واقعه‌ای است که پس از توجه به متن تاریخی آن، باید به بررسی ریشه‌ها و نتایج آن پرداخت. زیرا تحلیل هر حادثه‌ای نتیجه حقیقی آن‌را به ما ارائه می‌دهد. لذا کتاب حاضر صِرفاً به نقل حادثه کربلا نپرداخته، بلکه سعی بر نگرش تحلیلی به واقعه دارد. در کتاب سعی شده به بسیاری از سؤالاتی که ممکن است نسبت به حادثه کربلا پیش آید، جواب داده شود. مثل این‌که؛ آیا امام(ع) می‌دانستند شهید می‌شوند یا نه؟ یا این‌که اگر امام(ع) برای احیاء دینِ جدّشان پا به عرصه امر به معروف و نهی از منکر گذاشتند، چرا در رویارویی با حرّ فرمودند: اگر مردم کوفه نمی‌خواهند، برمی‌گردم؟ و چراهایی از این قبیل.

ادامه...
  • ناشر لب‌المیزان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.84 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۳۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب کربلا مبارزه با پوچی‌ها

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.



عهد حسینی، عهدی پایدار
غربزدگی امروز می خواهد ما را از عهد حسینی جدا کند. امروز نیز دو عهد و دو جبهه در کار است: یکی عهد و جبهه حسینی که حیات انسانی را معنی دار می کند، و دیگری عهد و جبهه ترس و پوچی که همه زندگی را تباه می کند. حسین(ع) کهنه شدنی نیست، اما عامل کهنه شدن جامعه اسلامی، نزدیک شدن به فرهنگ معاویه است- و نه در اثر مرور زمان - برای کسانی که به عهد نبوی وصل هستند حسین(ع) همیشه زنده و جاوید است و فقط عهد نبوی است که تازه است و تازه می ماند و فهمیدن این مطلب تنها از طریق حکمت و نهضت حسینی ممکن است و لاغیر.

وقتی فرهنگ اموی همه روابط را اشغال کرد و زندگی بر اساس ذوق اموی، عادت جامعه شد؛ برای انسان، تنها و تنها، انتخاب یکی از راه های ناحق باقی می ماند، مگر این که حسین وار بر اصل فرهنگ اموی شورشی صورت بگیرد و راه جداگانه ای مطرح شود.
در فرهنگ معاویه ای فکر و اخلاق و تربیت و ادب همه رُمی شد و هیچ کس نفهمید که حقیقت اسلام در حال از بین رفتن است و حتی کسی متوجّه نشد آن نمازی که در فرهنگ معاویه خوانده می شود، نماز نیست، چنان که حجّش نیز حج نیست. در اردوگاه حسین (ع) و با ملاکی که حسین می دهد، فرهنگ رُمی همه چیزش باطل و شیطانی است. بهداشت فرهنگ «رُمی معاویه ای»؛ یعنی فاصله گرفتن از ملکوت و مقصد را «تن» انگاشتن و بیشتر بر جنبه حیوانیت خود پرداختن. ولی همان بهداشت در فرهنگ حسینی«مِنَ الاْیمان» است. راستی چه ساده اند آنهایی که می خواهند با آشتی با فرهنگ غرب، حقّی و حقانیتی را برای انقلاب اسلامی حفظ کنند و از این طریق به اسلام و انقلاب اسلامی آبرو بدهند. ارزش های جهت دهنده و واقعی از درون فرهنگ کفر صادر نمی شود، بلکه از درون فرهنگی برمی خیزد که تسلیم زندگی پوچ دنیازده اموی نشده است.
انسانی که پوچی خود را نمی خواهد، ولی شرایط پوچ گرایی فرهنگ اموی را پذیرفته، راه جدیدی پیشنهاد نمی کند و از انحرافی به انحرافی دیگر پابه پا می شود و حسین(ع) مقابل فرهنگ اموی می ایستد و عالَم دیگری را پیشنهاد می کند که سراسر، غیر فرهنگ اموی است، نه این که با چند انتقاد جزیی بخواهد با آن فرهنگ روبه رو شود. اصلاً عالَم حسین(ع)، عالم دیگری است و برعکس؛ فرهنگ غیرالهی، سراسرش پابه پا شدن از خطایی به خطایی دیگر است. و تا زیر سقف چنین فرهنگی هستید از ستونی به ستون دیگر پناه برده اید، ولی از این فرهنگ آزاد نشده اید چون عالَمتان عالَم فرهنگ رُمی است. باید عالَمتان عالَم حسینی شود تا نجات پیدا کنید. این جاست که شما می بینید در جامعه غرب زده، همواره کارشناسی می آید بقیه کارشناسان را تحقیر می کند و خودش به گمان خود حرفی صحیح می آورد و بعد کارشناس دیگری می آید و قبلی را تحقیر می کند، چراکه فرهنگی که به معصوم وصل نباشد، کارش از خطایی به خطایی دیگر پناه بردن است.
فرهنگی که انسان را قربانی می کند
حسین(ع) این را خوب فهمید که در نزدیکی به فرهنگ رُم، انسانیت قربانی می شود و نه تنها در آن جوّ غالب مایوس نشد و مقابله کرد، بلکه راه نجات را به ما نشان داد. آنقدر قلّه فرهنگِ اومانیستی انسان کشِ غرب بلند است که انسان فکر می کند هرگز نمی توان بر آن غلبه کرد، به طوری که یاسی عمیق سراسر قلب او را فرا می گیرد و تنها راه را تسلیم و تملق و چاپلوسی می داند. بسیاری از کسانی که مبلّغ فرهنگ غرب هستند، تملّق و تبلیغ آنها به جهت یاسی است که سراسر وجودشان را پر کرده و باور نمی کنند راه نجاتی هست لذا ناخواسته خود را تسلیم آن کرده و به تملّق آن تن داده اند. و این حسین(ع) بود که از قلّه فرهنگ رُمی معاویه فراتر رفت و راه نجات را به ما نمایاند که باید انسانیت خود را جز به خدا به هیچ چیز دیگر نفروشید و در این راه جان را به عشق الهی گرم نگهدارید و برای حفظ تن - که تنها راه نفوذ فرهنگ اومانیستی است - خیلی ارزش قائل نشوید، در آن حال همه ابهّت های آنها زیرپای شماست.

در فرهنگ کاخ سبز معاویه همه انسانیت قربانی می شود، دیگر نه دین می ماند و نه اخلاق، آنگاه انواع رخوت ها و شک ها و انزواها ظاهر می شود، و حسین(ع) راه درمان را مقابله با ریشه این تفکر دانست، حال چه شهید شود و چه بماند. مهم این است که راهِ برون رفت، نشان داده شده است حتّی به قیمت خون، چراکه خون توان زیادی دارد و پیامی که با خون همراه است، هم بیشتر می ماند و هم روشن تر و عمیق تر است.
آری؛ در نهضت کربلا، راه برون رفت، نشان داده شده تا انسانیت قربانی نشود و این راه به خون نزدیک شد تا روشن تر و پایدارتر بماند، وگرنه اصل مَشْی و حکمت حسینی، مشی و حکمت مقابله با رخوت و شک و انزوا و پوچی و اضمحلال است که فرهنگِ رُمی معاویه آن را تبلیغ می کند.

وقتی بشر در سیطره قوانین حاکمیت غیردینی از اختیار و انتخاب زندگی، آن طور که می خواهد زندگی کند، باز بماند دیگر معنا ندارد با فرهنگ حاکم کنار نیاید، و در این حالت هر چیزی رعایت شود، رعایت حاکمیت جور است و تصدیق سیطره باطل و اثبات صورت حیوانی انسان. لذا مقابله و سرباز زدن در مقابل کل حاکمیت جور، تنها راه است، و حکمت حسینی جز یک نوع ژرفانگری، و پشت کردن به کل چنین فرهنگی نبود. درست برعکس عدّه ای مقدّس مآب و به اصطلاح روشنفکر آن دوران که ریشه را رها کرده و به شاخه ها پریده بودند و در واقع با این امنیت و مشروعیتی برای ریشه انحراف ایجاد شده بود.(۱۱)
اشک و تمدید امید
اشک بر حسین(ع)، یعنی این که ما هنوز چون حسین(ع) و اصحاب او، در مسیر انتخابِ آزاد هستیم و جزء آن قافله و اردوگاه مانده ایم، و عزاداری برای او یعنی تمدید امید، و یک دل شدن با کسی که دل در هوای خدا داشت، و اسیر فرهنگ زمانه اموی رُمی نشد. به همین جهت فرهنگ دشمن شدیداً ما را تهدید می کند و چشم طمع خود را به بریدن ما از اردوگاه حسینی دوخته است. و برعکس، اتّصال به فرهنگ و حکمت حسینی از طریق اشک و عزاداری، به طمع دشمن اجازه قوت گرفتن نمی دهد. عزاداری و اشک بر حسین(ع) تمدید امید به فرهنگ و حکمتی است که ناممکن های مقابله با فرهنگ اموی را که یاسِ ما را برای تغییر سرنوشت مان می طلبید، ممکن کرد و می کند. تمام حیله و توان دشمن به کار گرفته شد تا ما زندگی و حیاتی را که می خواهیم، انتخاب نکنیم. همیشه با خیالات وَهمی و سایه ای و... ما را در چنگال انتخاب نکردن قرار دادند. و سلام و صلوات خدا بر حسین(ع) که از این چنگال ها آزاد شد و آزاد شدن را پایه گذاری کرد، در جایی که اِبْن عباس ها هم اسیر انتخاب شرایطی شدند که خودشان انتخاب نکرده بودند، و آنچه معاویه می خواست فکر کنند، فکر می کردند، و در نتیجه آنچه معاویه خواست انتخاب کنند، انتخاب کردند. امام حسین(ع) آزاد از حیله معاویه، آنچه را خواست با زیبایی تمام انتخاب کرد و چنین راهی را تا انتهای تاریخ گشود.
اگر ما هنوز زنده ایم چون از دَم حسینی نوشیده ایم و لذا می توانیم انتخاب آزاد بکنیم، و امام خمینی(رحمهالله علیه) در قرن بیستم، قهرمان چنین انتخاب آزادی است. بحمدالله ما زنده و پایدار قهرمان راهی هستیم که رهروان آن، با این همه مانع تراشی ها و حیله های جهان غرب، در مقابل مقصدی که انتخاب کرده اند، هیچ یاسی را نمی شناسند.
صراط های مستقیم، حیله ای در مقابل صراط مستقیم
وقتی صراط مستقیم خانه نشین شود، برترین ارزش ها -یعنی امام معصوم- بی ارزش می شود و فرهنگ باطل خود را حق جا می زند. ارزش های دروغین آبرو می گیرد، و مذاهب بی شمار جانشین مذهب حق می شود، و هر گروهی قداست می یابد، زیرا عده ای آمده اند و می گویند هیچ چیز مقدّس نیست، و در این راستا، صراط های مستقیم به وجود می آید، چون صراط مستقیم خانه نشین شده است، و حکمت حسینی شوریدن برهمه این حیله هاست. و لذا آنها را در کاخ های روشنفکری خود رها می کند تا جدا از مردم در تنهایی ذهن خود، بریده از روح معنوی صراط مستقیمِ دین، فرمایش بفرمایند که: «دین قبض و بسط دارد» و نتیجه بگیرند، چون همه آنچه از مفهوم دین داریم بشری است، و بشر هم که قداست ندارد، پس همه آنچه از دین تتبّع شده است غیر مقدّس است، و آخر الامر می خواهند هیچ چیز غیر از خودشان مقدّس نباشد، و این قصه ای جدید نیست. قصّه قداست زدایی در دین پیشینه ای دیرینه دارد، و دشمن گاهی علنی حمله می کند و گاهی هم به زبان دوست. عمده نظر دشمن این است که به نتیجه ای که می خواهد برسد و آن نفی هرگونه قداست از جامعه اسلامی است. و مسلّم در این حال، دشمن اسلام آن که را و آنچه را می خواهد قداست می بخشد.

معاویه؛ فرزند فرهنگی است که کینه و عصبیت جاهلی عرب را با فرهنگ بَزَک کرده نیهیلیستی اومانیستی رُمی ترکیب نموده و اساسی ترین و مبنایی ترین دشمنی را با اسلام نموده و دقیقاً به مقابله با تمام اسلام آمده است، و حسین(ع) با چنین معاویه ای مبارزه خود را شروع کرد. امروز هم راه مقابله با غرب و حیله های قداست زدای آنها جز از راه حسین (ع)، یعنی عشق به حق و پاک بازی در راه دین نیست، و این راهی است که جان ها را آفت ناپذیر، و حیات را پرنشاط، و دشمن را مایوس می کند. عمده آن است که نهضت و حکمت امام حسین(ع) را درست بشناسیم تا به راحتی بتوانیم به آن دلبستگی پیدا کنیم. در این جا نمی خواهیم به نهضت حضرت سیدالشهداء به صورتی گسترده و جزء جزء، نظر کنیم. فرض آن است که عموماً شیعه می داند امام(ع) چه کرد؟ بحث بر سر آن است که آنچه را حضرت انجام دادند بفهمیم و معنی آن را بیشتر متوجّه شویم، به همین جهت می گوییم معنی آن نهضت را برای نجات امروزمان می توانیم درک کنیم، و همین امروز از پوچی ها وآفات فکر معاویه ای دوران مدرن، نجات یابیم.
جوانان و پوچی!
آیا شما برای این جوانان که در آتش پوچی دارند خاکستر می شوند نگران نیستید؟ آیا درمان این پوچی را جز باید از راه محتوا دادن به زندگی پیدا کرد؟ بهترین درمان ها برای نفله نشدن، راه حسین(ع) است. یعنی عشق حسینی برای نجات دین از خطراتی که دین را تهدید می کند، راه نجات از پوچی هاست؛ چراکه معنی دادن به زندگی در مکتب حسین (ع) به نحوی کمال یافته به صحنه زندگی بشر آمده است.
این ماییم که با اشتغالات رنگارنگ، پوچی های خود را پنهان می کنیم، ولی بسیاری از جوانان ما به جهت روح آزادی که دارند نمی توانند بی جهت خود را به چیزی مشغول کنند که ما خود را به آن مشغول کرده ایم، بلکه پوچی های رو در روی خود را می شناسند و به واقع راهی می خواهند که بدون پنهان کردن پوچی ها، واقعاً از پوچی ها رها شوند، و آن راه، راه حسین و عشق حسین (ع) و خود را به اسلام سپردن از طریق حسین(ع) است و این یعنی احیاء شدن؛ یعنی حضور و ظهور و شور و شعور حسینی در خود و در جامعه، ان شاءالله.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

جلسه اوّل: انتخابی فوق رسم زمانه

بسم الله الرحمن الرحیم

﴿ اَلسَّلامُ عَلَی الْحُسَین وَ عَلی عَلی بْنِ الْحسَینِ وَ عَلی اَوْلادِ الْحُسْینِ ﴾
﴿ وَ اَعْظَمَ اللَّه اُجُورَنا بِمُصابِنا بِالْحُسَینِ(ع)
﴿ وَجَعَلَنا واِیاکمْ مِنَ الطّالبین بِثارِه مَعَ الاِمامِ الْمَهْدی مِن آل مُحمّدٍ(ع)
از خداوند می خواهیم ما را به فرازی از شعور وحکمت حسینی برساند تا هم معنی آن نهضت و حکمت بزرگ را بفهمیم، و هم عزاداری های خود را به اوج برسانیم و در راه اتّحاد بیشتر با مقام والای اباعبدالله(ع) به حیات نوینی دست یابیم.
قصد داریم به لطف خدا در چند جلسه ای که در پیش داریم نگاهی به نهضت اباعبدالله(ع) از زاویه شرایط اجتماعی و فرهنگی آن زمان بیندازیم؛ می خواهیم به شرایطی بنگریم که بسیار پیچیده است و احتیاج به تامل زیادی دارد.
اصلاً از خود بپرسیم: فرهنگ اموی معاویه از کجا ریشه گرفته است؟! و چه می خواهد بگوید؟! و چرا بسیاری از صحابه و تابعین مانده اند که چگونه با آن مبارزه کنند؟! اگر چه حرف همه آنها این بود که: «فرهنگ معاویه پسندیدنی نیست»، امّا حرف دیگرشان هم این بود که: «چاره ای هم جز پذیرفتن آن نیست». این چه فرهنگی بوده که این چنین نخبگان جامعه را مرعوب ومنکوب خود کرده و طوری خود را نمایانده که گویا مقابله با آن غیرممکن است وتنها اباعبدالله(ع) بود که آن زمان در خود توان مقابله با آن فرهنگ پیچیده را دید و موفق هم شد. گفتنی است که امام(ع) همه جوانب را می شناسند؛ به همین جهت تحلیل امام غیر از تحلیل سیاست مداران آن زمان است(۴) و برای شناخت آن فضا، باید معاویه شناسی کرد تا بیشتر به عمق نهضت حضرت سیدالشهداء(ع) در کربلا پی برد.
قبل از اسلام؛ جنگِ فرهنگ جاهلیت اموی در مکه با بنی هاشم بود و این دو به عنوان دو رقیب در صحنه های سیاسی و اقتصادی رو در روی هم بودند. ولی با ظهور اسلام و نهضت اسلامی آن مقابله و رقابت به ظاهر بی رنگ شد، امّا همین فرهنگ جاهلیت اموی، وقتی به شام می آید و با فرهنگ جدیدی به نام فرهنگ رُمی، ترکیب پیدا می کند، دیگر آن فرهنگ جاهلیت ابوسفیانی بی رنگ شده نیست، بلکه تبدیل به فرهنگ «اموی رومی» معاویه ای می شود.(۵)
شام محل تفکر رومیان است و روم فرهنگ خاصی دارد، فرهنگی که حتّی وقتی پس از چهار قرن مسیحیت را پذیرفت، بیش از آنکه رنگ مسیحیت را به خود بگیرد، رنگ خود را به مسیحیت زد. و در نهایت هم همین فرهنگ رومی حتّی بعد از ۹ قرن حضور مسیحیت در آن اروپا، مسیحیت را حذف کرد و فرهنگ رنسانس را با برگشت به اومانیسم تاسیس نمود. اصلاً اومانیسم، که محور فرهنگ امروز اروپا است یعنی «آداب رومی»، یعنی آدمیتِ رُمی. آدمیتی که به جای خدا، انسان محور عالم است.
اولین برخورد اساسی با اسلام
اوّلین برخورد اساسی با اسلام، برخورد فرهنگی است که توسط امویانِ مجهّز به فرهنگ غربی شروع شد. معاویه فرزند فرهنگی است که کینه جاهلیت عرب را با فرهنگ نیهیلیستی اومانیستی رومی ترکیب کرده و به مقابله مبنایی با تمام اسلام آمده است و اگر می بینید ضربه های مبنایی به اسلام خورده و می خورد، از همین فرهنگ است و هنوز هم این مقابله با همان هویت خاص خود ادامه دارد.
اجازه دهید متنی را که یادداشت کرده ام، بیان کنم و آن را مختصراً شرح دهم تا بهتر بتوان بحث را جمع بندی کرد، عرضم این است که:
انحراف از اینجا شروع شد که امویانِ مجهز به فرهنگ غربی رُمی، به جنگ اسلام آمدند، مسیحیتی هم که فرهنگ رُم بر آن غلبه داشت، به جنگ اسلام آمد؛ معاویه فرزند فرهنگی است که جاهلیت عرب را با فرهنگ رُمی(۶) ترکیب کرده و خود را در رویارویی با اساس اسلام قرار داده است.
در زمان حضرت علی(ع) مردم متوجّه عمق فاجعه ای که معاویه ایجاد کرده بود، نشدند و به همین جهت فکر می کردند حساسیت حضرت، یک حساسیت افراطی است(۷)، و در زمان امام حسن(ع) هم مردم نتوانستند عمق فاجعه را بفهمند و لذا امام را تنها گذاشتند. و همین فرهنگ «اموی رُمی» است که امام حسین(ع) را شهید می کند.
این چه فرهنگی است که ظاهراً می تواند علی(ع) و دو فرزندش را شکست دهد؟ فرهنگ ابوسفیانی تا وقتی دست در دست فرهنگ رُمی ندارد شکست می خورد، حتّی قلدری بنی امیه و یورش آنها به اسلام در زمان عثمان نتیجه نداد و کار به قتل عثمان کشیده وکلّ مملکت اسلامی متوجّه انحراف عثمان شد و با آن مقابله کرد و زمانه، زشتی حاکمیت اموی در زمان عثمان را شناخت. ولی همین امویان وقتی که از طریق معاویه که ترکیب جاهلیت اموی و فرهنگ رُمی است به صحنه سیاسی می آیند، تعدادی از همان صحابه ای که با عثمان مقابله می کنند با معاویه از درسازش در می آیند (که البته نحوه سازش آنها هم ان شاء الله مورد بحث قرار می گیرد).
پس عنایت داشته باشید که وقتی معاویه در شام آمد نه تنها با فکر غربی رُمی مقابله نکرد بلکه نسبت به آن حساس هم نبود، او همان روش قیصرها را پیشه کرد. «ابن منصور سرجون»، مشاور معاویه فردی است مسیحی ولی با فرهنگ غربی(۸) و این نمونه ای است از این که چگونه فرهنگ معاویه با فرهنگ رُمی ترکیب می شود.
قصه کربلا، قصه فرهنگ مقابله اسلام است با دشمن اصلی خودش در همه تاریخ، و این دشمنی، همان دشمنی فرهنگ غربِ حسّ زده(۹) با اسلام است و امام معصوم است که می فهمد چگونه با آن فرهنگ مقابله کند. امروز هم در مقابله با یورش فرهنگی غرب هیچ راهی جز استفاده از حکمت و روش حسینی(ع) نداریم، و هر راه دیگری که برای مقابله با دشمن انتخاب کنیم، نشناختن غرب و نشناختن حسین(ع) و حکمت حسینی است و غافل شدن از دشمنی که مانع اصلی به ثمر رسیدن تمدّن تشیع است. عمده آن است که اولاً: دشمن را و توانایی های آن را درست بشناسیم. ثانیاً: توان مقابله با آن را با آن همه چهره های متفاوتش، فقط و فقط در حکمت حسینی جستجو نماییم.
در نهضت مشروطه هم چنانچه ملاحظه بفرمایید، غرب گرایان مجلس را در دست گرفتند و شیخ فضل الله نوری (رحمهالله علیه) را به شهادت رساندند و رضاخان را آوردند تا با کلّ دین مقابله کنند، این است که می بینید رضاخان با همه ریاکاری هایی که داشت و خود را عزادار امام حسین(ع) جا می زند، آخرالامر با عزاداری امام حسین(ع) مقابله می کند، چون خوب فهمیده بود چگونه از طریق توانایی های حکمت حسینی با او مقابله می شود.
می خواهیم عرض کنیم توجّه به امام حسین(ع) یعنی نفی خطرناک ترین حوزه فرهنگی امروز که آن پوچ انگاری غرب است. اگر حقیقت نیهیلیسم یا پوچ انگاری فرهنگ غرب به خوبی روشن شود، آن وقت عظمت و توانایی حکمت حسینی در رویارویی با چنین فرهنگی به خوبی روشن می گردد. در آن حالت است که هم عمق خطر فهمیده می شود و هم امکان دفع آن درست ارزیابی می شود. عرض ما در این تحلیل این است که تمام حیات شما - به عنوان ملت اسلام- به امام حسین(ع) است و تمام دشمنی دشمن شما در مقابله با امام حسین(ع) پیدا می شود. انقلاب اسلامی با فرهنگ کربلا پیروز شد و ماه محرّم بود که کار را یک سره کرد. «سولیوان» سفیر آمریکا در ایران (سال ۵۷) می گوید: «در ملاقاتی که قبل از محرم آن سال با شاه داشتم، او گفت: اگر از محرّم امسال سالم بگذریم پیروز می شویم»؛ چون شاه خودش را از کربلا ضربه پذیر می دید.
انتخابی فوق رسم زمانه
نهضت و حکمت امام حسین(ع) یک انتخاب واقعی مافوق رسم زمانه است؛ چراکه علم، مبنای انتخابِ عالِم است یعنی عالِم هر آنچه را انتخاب می کند، عالمانه انتخاب می کند و این چنین انتخابی، انتخابی است آزادانه، چون بر محور علم و آگاهی انجام گرفته است. و بر عکس؛ ترس، مبنای حرکت انسانِ جامعه زده و مرعوب است. و چنین انسانی انتخاب آزاد ندارد. انتخابی که بر اساس کشش های غریزه و یا ترس باشد، آزادانه نیست. معاویه می داند که عدّه ای تحت تاثیر جوّ جامعه، انتخاب و زندگی می کنند و در حقیقت انتخاب ندارند و لذا معاویه نقشه و حیله خود را از همین جا شروع می کند و همان افراد را طعمه سیاست های خود قرار می دهد، و چنین انسان هایی کم نیستند. معاویه حکومت زورمدارانه ای را برپا می کند که انسانِ دارای اقتدارِ روحی، آن شرایط را نمی تواند تحمّل کند، ولی انسان های بی محتوا، به راحتی طعمه پوچی زمانه ای می شوند که ترس بر آن حکومت می کند و آلت دست قرار می گیرند.
در زمان سه خلیفه اول، افراد جامعه، به جهت مشغولیت های بی ثمر و غفلت از معارف دینی و پشت کردن به اهل البیت پیامبر(ص)، به نهایت پوچی رسیدند، حدود سی سال مردم مشغول همه چیز شدند به جز مشغول معارف دینی؛ و لذا بعداً به راحتی آلت دست جوّ ترس قرار گرفتند.
انسان ها در شرایط ترس، فقط به زیستن می اندیشند
در شرایط ترس، وقتی انسان بی محتوا شد دیگر اراده نمی کند تا هر طور که خودش خواست زندگی کند. انسان بی محتوا فقط به زیستن فکر می کند و نه به چگونه زیستن، و به صِرف ماندن می اندیشد، ماندن را زندگی می پندارد. و صِرف ضرورتِ زیستن، او را در برابر واقعیت، تسلیم و خاضع می کند و معاویه چنین حالت روانی را که جامعه را فرا گرفته می شناسد و نه تنها درصدد درمان آن نیست بلکه تلاش می کند پایه حکومت خود را بر چنین روان اجتماعی بنا کند. او آرزویی بهتر از این ندارد که مردم در همین شرایط فکری بمانند.
معاویه؛ کسی نبود که همه او را بپذیرند ولی کاری کرده بود که این نپذیرفتن، برای او مشکلی به وجود نیاورد و همه تسلیم او شوند، به این معنی که باور کنند در برابر او نمی توان کاری کرد. و لذا بسیاری از صحابه و تابعان به امام حسین(ع) می گفتند: کاری نمی توان کرد. و حسین(ع) آمد که کاری بکند و شعار «کاری نمی توان کرد» را که امنیت فرهنگ معاویه در آن نهفته است، بشکند. و حالا همین فرهنگ بعد از مرگ معاویه هم ادامه داشت.

وقتی تفکر و علم و دین، مدار و محور زندگی انسان و جامعه نباشد، چنین انسان و جامعه ای خیلی زود با ترس به خضوع می آید و حتی برای فرار از حیطه وحشت، به تملّق می افتد و چاپلوسی و محبّت به شخص ستمگر را پیشه می کند. و خودکامگان در این شرایط بدون هیچ مقاومتی، ابتکار عمل را در دست دارند و به قیمت ترسی که ایجاد کرده اند در امنیت زندگی می کنند. و حسین(ع) در چنین شرایطی زندگی خود را بر اساس توکل و علم و ایمان، انتخاب می کند و جوّ زمانه، او را از خود باز نمی ستاند و به وضع موجود صحّه نمی گذارد.

رمز به کار نشستن حیله های معاویه از آنجاست که مسلمانان پس از جنگ و کشورگشایی های طولانی در زمان خلیفه دوم، از کمالات معنوی خالی شدند و معاویه به کمک چنین افراد عمل زده ای با فرهنگ علوی روبه رو شد، مردمی که بیش از ده سال فقط جنگیده اند، آن هم چه جنگی! جنگی که خلیفه دوم دستور داده است «حَی عَلی خَیرِ الْعَمَل» را از اذان حذف کرده اند تا نماز بهترین عمل قلمداد نشود و جنگ و کشورگشایی مقصد اصلی مردم بماند.
در زمان خلیفه دوم عمل زدگی حاکم شد و همین عمل زدگی زمینه ای گشت که زمانه معاویه را رونق داد و معاویه توانست در چنان بستری نقشه های خود را عملی کند. یک ملّت بی محتوا که نه فکر دارد، نه دین و نه علم، در مقابل ترس، هم به راحتی خضوع می کند و هم چاپلوس و تملّق گوی کسی می شود که از او می ترسد. در واقع آن جنگ ها فتوحات اسلامی نبود، بلکه فتوحاتی بود برای معاویه، تا قلب مردم مسلمان را با رعب خود تسخیر کند و از فداکاری برای اسلامِ معنوی باز دارد.
ترس، منشا انتخاب
در زمان معاویه همه چیز برمبنای ترس تنظیم شده است. معاویه بر اساس ترس بیعت می گیرد، ترس، حافظ نظم زمانه شده است و ترسوهای چاپلوس میدان داران چنین نظامی هستند، حتی معاویه خوب می داند که در زمان خلافت علی(ع) می تواند با ترسی که در حوزه حکومت آن حضرت ایجاد می کند مقاومت مردم را از بین ببرد و عملاً از طریق غارت های بُسْربن ارطات ها، در حوزه حکومت حضرت اختلال ایجاد می کند.(۱۰)
وحشت از عدم رفاه، عامل سکوت و سکون همه افراد شده است. مردمی که اکنون دهها سال است به تن آسایی و پرخوری خو کرده اند، ترس جدا شدن از آن تن پروری، آنها را به هر کاری می کشاند و به هر تسلیمی تن درمی دهند.

اکثر صحابه در اثر فتوحات و جنگ های طولانی زمان خلیفه دوم دارای مال و کنیز و باغ های بسیاری شده بودند و معاویه می داند که اینها دلبسته اموالشان هستند و لذا با حسین(ع) کنار نمی آیند و حتّی آن چنان مشغول زندگی اند که نمی توانند به راه دیگری فکر کنند. و آگاه نیستند راه گریزی از این نوع زندگی هست یا نه؟ در چنین شرایطی آنچه مطرح نیست فکر کردن و نسبت به روند جامعه آگاهی داشتن است. مشغول زندگی شدن و زندگی را به عنوان یک گرفتاری پذیرفتن و خود را در چنگال آن افکندن، خودآگاهی را از افراد می گیرد و دیگر نمی توانند خود را در ماوراء روزمرّگی ها تحلیل کنند، و این جا دیگر نصیحت و وعظ هم کارساز نیست.
حسین(ع)، مذکر خودآگاهی
امام حسین(ع) برای همیشه عاملی شد که معنی خودآگاهی را در هر عصری به انسان ها آموزش دهد تا متوجّه شوند از راه دین، و به روش حسین(ع) می توان در هر زمانی خودآگاهانه زندگی کرد و همواره اتّصال عهد خود را با حقیقت و با نبوّت محفوظ داشت و متوجّه بود سایه سیاه تبلیغات اموی نباید ما را از عهد نبوی غافل کند و به پوسیدگی در زندگی بکشاند. امویان، مردم را از آن عالَم باطنی که پیامبراکرم(ص) پیام آور آن بود غافل می کردند و حسین(ع) تجدید کننده آن عهد و آن باطن بود و این جبهه هنوز گشوده است.
هر انسانی تا آگاهی به زمان خود نداشته باشد و راه رهایی از طلسم زمانه را نشناسد نمی تواند درست زندگی کند. و عظمت نهضت امام حسین(ع) در این است که خودآگاهی لازم را برای شناخت و تحلیل همان عهدی که در آن زندگی می کنیم به ما می دهد. مَشی و روش دشمنان ما، مَشی و روش ترس و رعب و پوچ کردن زندگی و گرم کردن بازار سازش و چاپلوسی بوده است، و تنها راه مقابله با آن، راه اباعبدالله(ع) است، تا بتوانیم حیله های دشمنِ اموی رُمی را با خودآگاهی به شرایط تاریخی خود، درست تحلیل کنیم و طعمه نقشه های او قرار نگیریم، چراکه او واقعاً پیچیده تر از آن است که بتوان با عقل خود و بدون نور حسین(ع) از آن حیله ها گذشت.
اباعبدالله(ع) با روش خود، ما را به آن چنان خودآگاهی می رساند که هیچ وقت تلاش و تحرک مطابق با آن روش، به شکست منتهی نمی شود. و دشمن امروز بشریت، همان دشمن حسین(ع) است در کربلا. و حسین(ع) به عنوان معصومی آمده تا ریزه کاری های فرهنگ دشمن را با تمام ابعادش به ما نشان دهد و نیز راه مقابله همه جانبه با آن را به ما بنمایاند. و بقیه ائمه(ع) نیز حافظ رسالت کربلا بوده اند؛ کربلایی که می تواند ماوراء ترسی که دشمن ایجاد می کند، به انسان قدرت انتخاب صحیح بدهد.

جلسه دوم: کربلا، عامل بازگشت به عهد محمدی(ص)

بسم الله الرحمن الرحیم

﴿ اَلسَّلامُ عَلَیک یا اباعبدالله وَعَلَی الْاَرْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِنائِک ﴾
﴿ عَلَیک مِنّی سَلامُ اللّهِ اَبَدًا ما بَقیتُ وَ بَقِی اللَّیلُ وَ النَّهارُ ﴾
﴿ وَلاجَعَلَهُ اللّهُ اخِرَ الْعَهْدِ مِنّی لِزِیارَتِکمْ ﴾
قبلاً مطرح شد که امام حسین(ع) در شرایطی زندگی دینی را به ما نشان دادند که همه باورها به این نتیجه رسیده بود که امکان برگشت به سیره پیامبر(ص) وجود ندارد.
راز حقارت حاکمان
در مقام بصیرت عظمای حضرت اباعبدالله(ع) دو شاخصه وجود دارد: یکی این که در چشم امام خدا بسیار بزرگ است، و دیگر این که معاویه و یزید بسیار کوچک اند. از کوچکی آنها همین بس که به کاخ ها می پردازند و لذا هرچه کاخ بیشتری بسازند حقارت خودشان را بیشتر می نمایانند. اینجاست که جایی برای هیبت یزید در چشم امام نمی ماند، و امام با تمام امیدواری و راحت تر از هرکاری، مبارزه با یزید را برای خود وظیفه مبارکی می دانند و آن مقابله را عین زندگی می شناسند.

اگر خواستید بفهمید امام حسین(ع) برای مقابله با چه فرهنگی به صحنه آمده است، باید معاویه را بشناسید. گفتیم که معاویه در شام با فرهنگ رُم باستانی، هم اندیشه شده و با مبانی آن اندیشه به جنگ اسلام آمده است. در شام، مسیحیت متعصب خالی از محتوی که تحت لوای اسلام نیامد، همراه با فرهنگ رُمیانِ مشرک و عصبیت اموی، به سرکردگی معاویه همه وهمه درهم آمیخت و به جنگ فرهنگ نبوی و علوی آمد و در بحث گذشته تا حدّی روشن شد که تنها راه مقابله با چنین دشمنی آن هم با این خصوصیات، پیروی از راه و حکمت عالیه حسینی است، و امیدواریم که شما عزیزان از سر تحقیق به مسئله بنگرید و نه از سر احساسات دینی و متوجّه این دیدگاه حسینی بشوید که خدا در چشمش بزرگ و فرهنگ غربزده معاویه ای در چشمش حقیر است و این رمز پیروزی بود و هست.
رمز زیر دستی ضعفا
وقتی بشر وضع جبّارانه و اسارت در چنگال روزگار را پذیرفت دیگر حُسن ظنّ به خدا و توکل و نشاط دینی به پریشان فکری و پوچ انگاری تبدیل می شود، و حسین(ع) در چنین شرایطی حکم زمانه را محکوم و حکم خدا را حاکم دانست و سران جامعه اسلامی را به نپذیرفتن حکم زمانه دعوت کرد.
حضرت در مکه در سرزمین منا در خطبه خود به عدّه ای از صحابه - به اصطلاح بزرگان دین- فرمودند: خداوند به شما احترامی داده است که نگذارید حکم زمانه برحکم عهد محمدی (ص) حاکم شود. مگر نمی بینید عهد پیامبر (ص) را منسوخ می کنند! از چه نشسته اید، مال هایتان را گرفته اید و به احترامی که در جامعه به شما می گذارند دل خوش کرده اید و ساکت شده اید در حالی که دین پیامبر را بی رنگ کرده اند؟ مگر نه اینکه بزرگان دین با امربه معروف و نهی از منکر دین را نگه می دارند؟ چرا بر حکم زمانه ای که می خواهد زمانه غیر دینی را حاکم کند اعتراض نمی کنید؟ پیمان های خدا شکسته شده، و شما هراسی نمی کنید؟... به مداهنه و سازش با ظالمان، خود را آسوده کرده اید. همه اینها منکراتی است که خداوند امر کرد که از آن جلوگیری کنید و شما از آن غافلید... شما ظالمان را در مقام خود جای دادید، و امور خدا را به آنها واگذاشتید... آنها را بر این مقام مسلط کرده اید، و فرار شما از مرگ و علاقه مندی تان به زندگی ای که از شما جدا خواهد شد، ضعفا را زیردست آنها کرده است.

و حضرت حسین(ع) بزرگان و خواص آن زمان را متوجّه وظیفه خود نمودند و علّت مشکلات جامعه را برای آنها باز کردند تا گرفتار تحلیل های زبونانه معاویه پسند نگردند و مسائل و مشکلاتی را که باید نخبگان جامعه حل کنند، به سرنوشت مردم حواله ندهند.
مقابله کاخ سبز با ارزش های دینی
معاویه با ساختن کاخ سبز، فرهنگ ارزشی جامعه را تغییر داد، یعنی از آن به بعد دیگر«بزرگی» به داشتن ساختمان های باشکوه است، نه به ایمان ژرف و عمیق. و حسین(ع) بنا دارد این نظام ارزشی را تغییر دهد تا انسان در نظام ارزشی دروغین معاویه اسیر زمین و سنگ و گچ بُری نگردد و از آسمان و ملکوت و خدا باز بماند، و در پوچی زندگی دست و پا زند، و در آن حال نه می تواند زندگی پیشنهادی معاویه را بپذیرد، و از عهد محمدی(ص) که خاطره اش هنوز در ذهن ها به جا مانده است، کاملاً فاصله بگیرد، و نه می تواند در چنان شرایطی که نظام ارزشی معاویه در جامعه به وجود آورده، به عهد دینی برگردد.

امام در موقعیتی نسل موجود را درک کردند که معاویه شرایطی ساخته بود تا آن نسل نه جرات و همّت زیرپا گذاشتن نظام دروغین معاویه را داشته باشد و نه همّت برگشتن همه جانبه به عهد دین محمّدی را؛ نه بر اساس اطلاعاتی که از گذشته داشتند می توانستند دل از عهد دینی برکنند و نه می توانستند به خودی خود به آن عهد بازگردند و لذا لازم بود به آن نسل در آن شرایط کمک شود تا همّت برگشت به عهد محمدی برایشان ممکن گردد وگرنه در چنگال ارزش های اموی-رُمی متوقّف و پوچ می شدند، حسین(ع) راه برگشت را به آن ها نشان داد و آنان را به آن عهد دعوت کرد.
حتّی اگر مسئله به شهادت ختم شود باز تنها راه نجات، همان راه حسینی یعنی بازگشت به عهد دینی است، و جرات شهید شدن در این راه خدمت بزرگی است به ملّتی که می خواهد انتخاب بزرگ داشته باشد، چراکه اسیر پوچ انگاری معاویه ای شدن، نه چاره درد است و نه امکان تحمّل آن در ذات و فطرت انسان موجود می باشد. این جاست که اگر احیاء خود را می خواهی باید خیلی از چیزها را فدا کنی. این حیله و القای معاویه بود که هم می توان دیندار بود و هم بر عهد معاویه ای پابرجا؛ این خود غفلت از ریشه ای ترین ابعاد روحانی انسان است و حسین (ع) نشان داد که عهد دینی با عهد معاویه ای سازگار نمی باشد و جمع بین این دو ممکن نیست. انسان در عهد معاویه ای از خانه امن بقاء در بندگی بیرون خواهد ماند، وگرنه حسین(ع) هم بدون معارضه با معاویه به عهد دینی خود مشغول می گشت.
کربلا؛ عامل نجات بشر از سرگردانی
یکی بشر را دعوت به پوچی و سرگرمی می کند، و یکی تمام اینها را زیرپا می گذارد تا قلب انسان را با خدا آشنا کند، و حسین(ع) راهی را نشان داد تا بشر هیچ وقت سرگردان نماند و محکوم نظام ارزشی دروغین زمانه نگردد، آنگاه که آن نظام، انسان ها را به غیرعهد فطری و الهی می خواند.

چراکه بشر همواره در طلب خانه امن روحانی و معنوی برای ابدیت خود بوده و خواسته است تا در زیر سایه دین خدا، خانه امنش را بنا کند و حیات ابدی خود را در همین دنیا، خارج از زمین و زمانِ خاص پایه گذاری نماید و به همین جهت از پوچی می هراسد، چراکه پوچی یعنی ماندن و بودنی در اسارت زمان و مکان و محرومیت و جدایی از خانه امنی که فوق زمان و مکان است.
دینِ تقلیل یافته، انسانِ به صفر رسیده
زمانه خودمان را بنگریم که امروزه علم، به «فن اندازه گیری» تقلیل یافته و از ساحت قدسی علم که مقام کشف حقیقت است، سراسر غفلت می شود و لذا به حسین(ع) نیازمندیم تا ما را به قدس برگرداند. همچنان که دیروز تقوا به اندازه ریش و نزدیکی به معاویه بود و از اتّصال انسان به عالم غیب، سراسر غفلت شده بود. و حسین(ع) می خواهد پایه این دو معادله یعنی «علم تقلیل یافته» و «دین تقلیل یافته» را برهم زند و بشر را متوجّه رازهایی کند که در فضای رُمی-معاویه ای دیروز و امروز همه به فراموشی رفته است و دیگر نه رازهای غیبی مدنظر مانده، و نه حیرت دینی عامل شورآفرینی زندگی هاست، و نه محبّت به دین رسول الله (ص) رسم زمانه است.

و حسین(ع) راه را نشان داد که باید عالَم، عالَمی دیگر شود و راه برگشت به شور دینی و محبّت به خدا و رسولش را نشان داد و عمق فاجعه ای را که با جداشدن انسان از عالَم قدس در نظام اجتماعی رخ می دهد آشکار ساخت و روشن کرد روح زمانه در مقابل وارستگی های حسین (ع)، که حامل سنّت رسول الله(ص) است، حرفی جز کشتن او ندارد.
راز ویرانی ساختارهای معاویه
جهان معاویه یک جهان کاهش یافته محدود است، و تا صفر شدن انسانیت انسان ادامه می یابد. تندرستی و زندگی دنیایی و احترام به جسم و تن، تمام مقصد انسانی می شود که در فرهنگ معاویه زندگی می کند، و توقف در ظواهر، میدان تلاش و اصل حیات انسان خواهد بود. و علوّ انسانی و آزادی از وَهم ها و خیال ها، آرمان و کابوسی باورنکردنی می شود. و اینجاست که حیاتی ماورای تن را انتخاب کردن، ویران نمودن تمام ساختارهای جهان معاویه ای است.

و حسین(ع) به چنین ویرانی دست زد تا انسان را از پوچی و سردرگمی برهاند و مبنای نوع انتخاب انسان تغییر کند.
در نظام معاویه ای تاکید بر سلامتی جسم است، هرچند تقوا و معنویت به قتلگاه کشیده شود.
وقتی بیش از اندازه به بدن و نیروی بدنی و غذاهای بدنی توجّه شد، جایی برای معنویت در صحنه نمی ماند و بیماری حقیقی که سرگشتگی روح است به راحتی پنهان می شود و حسین(ع) جامعه را متوجّه این بیماری نامحسوس نمود. در حکمت حسینی، تن، بی مقدارترین چیزی است که باید در این راه خرج شود، حتّی تن خود امام، تا عمق انحراف پیدا گردد.
امام اگر تن خود را بگیرد، رازِ نهایی انسان همچنان پنهان می ماند و انسان ها در عرصه غفلتِ از گوهر خود، تندرستی را مقصد خود می گیرند و ایمان داری، فرع و آرام آرام فراموش می شود.
فرهنگِ سرعت، برای گریز از مرگ
امروز با خلق سرعت های بیش از حدّ می خواهند از مرگ بگریزند چراکه مرگ را تلخ می دانند. و در فرهنگ معاویه هر نوع فکری که دنیا را اصیل نگیرد و انسان را برای ابدیت آماده نماید، و دلبستگی به دنیا را در کام اهل دنیا تلخ کند، باید شهید شود تا یادآور تلخی دنیا و وجود مرگ نباشد. لذا متّقیان که به آینده دور می نگرند، در آن فرهنگ مطرود می شوند و دلقکان که انسان را فقط در اکنون مشغول کنند، آبرومندند و این فرهنگ فقط با حکمت حسینی رسوا می شود.

انسان هایی که با باطن عالم بی ارتباط می شوند و برای خود باطنی به وجود نیاورده اند به «حالی خوش باش و عمر بر باد مده» گرفتار می شوند، حال با چنین فرهنگی چه باید کرد؟ نهضت حسین(ع) جواب این سوال است.
چرخش هستی بر عهد محمّدی(ص)
این نکته را ساده نگیرید که:
فرهنگ معاویه ای می خواهد بگوید به عهد محمدی(ص) برگشتن و بر آن عهد ماندن و با آن زندگی کردن، محال است، و همه راه ها به این برگشتِ به محال، ختم می شود. حسین(ع) می خواهد بگوید هیچ وقت زندگی بر عهد محمدی (ص) محال نیست حتی اگر یک راه مانده باشد و آن راه شهادت باشد و وقتی از مرزهای دروغین معاویه ای گذشتی، می فهمی که بودنِ خود را از پوچی ها رهانیده ای. برعکسِ پیش بینی فرهنگ معاویه ای، حسین(ع) حیات و زندگی پیشنهادی معاویه ای را انتخاب نکرد.

امام حسین(ع) و نهضت حضرت این چنین غذای جان بشر شد تا او محال های دروغین را در اطراف خود نپذیرد، آری؛ محال آن است که به غیر عهد دینی، روی زمین بتوانیم زندگی واقعی بکنیم و نتیجه بگیریم، و معاویه و فرهنگ رُمی تلاش دارد بگوید زمانه عوض شده و زندگی دینی محال است. و حسین(ع) آمد که زمانه را عوض کند که زمانه، زمانه محمدی (ص) شود چراکه کل هستی بر اساس حضور عهد محمّدی (ص) خلق شده است. چنان که فرمود: ای محمد! «لَوْلاک لَماخَلَقْتُ الْاَفْلاک» پس کلّ هستی بر اساس عهد محمدی (ص) تحقّق حقیقی دارد، حال مگر می شود عهد او بگذرد و عهد غربی اصالت پیدا کند؟
هر کس از عهد امام فاصله گرفت از حقیقت خود و حقیقت زمانه فاصله گرفته است. حقیقت زمانه یعنی پایداری بر عهد قلب محمدی (ص) و آن یعنی اسلام؛ عهد، عهد اسلام است و جز به عهد اسلامی پای بند بودن، به عهد و زمانه پشت کردن است، و گرفتار ناکجاآباد شدن. و حسین(ع) ثابت کرد فکر یزیدی، فرهنگ زندگی نیست، بلکه تفاله زندگی است و این حسین(ع) و حیات حسینی است که ماندگار است. راه نجات از فرهنگ یزیدی و تفاله نشدن در زندگی و جزغاله روزمرّگی ها نشدن، برگشت به سیره و سنّت حسین(ع) است که امروز در فرهنگ روحانیت شیعه تجلّی دارد، و نه در دل بستن به سوی کسانی که به دین و روحانیت می تازند، که آنها پوچی خود را محکم تر می کنند و نسل ما را به پوچی دعوت می نمایند.
امّا یزید نماند
یزید می خواست معنویت و عبودیت نماند، ولی خودش نماند. ما نیز با هر فرهنگی که معنویت ستیزی می کند، برخورد حسینی داریم و این برخورد تا قیام قیامت پای برجاست و ماندن در چنین جبهه ای با چنین رویارویی، زندگی همیشگی ماست، چراکه زندگی یعنی اقتدا کردن به حسین (ع).

ما در این دنیا کاری جز بندگی نداریم، بودنِ ما یعنی معنویت و عبودیت. غرب، رضاخان را بر سر کار آورد و او همان کاری را کرد که معاویه انجام داد. اوّلین کار رضاخان تعطیل کردن جلسات عزاداری اباعبدالله(ع) است. غرب می داند که این جلسات یک عشق و حضوری دربردارد که این عشق و حضور، پوچی غرب را می شناسد و در نتیجه به آن فرهنگ دل نمی بندد. غرب در حکمت حسینی خوار می شود و این است که هر اندازه به حسین(ع) نزدیک شویم از حیله های معاویه ای مدرن آزاد می شویم، حال چه فلان روزنامه تازه از راه رسیده امروز در تهران تبلیغ غرب گرایی بکند، و چه رضاخان در ایران و چه معاویه در شام، در حقیقت همه در یک جبهه هستند. و همه می خواهند ما را از عهد محمّدی(ص) و عالَم دینی خارج کنند و به سرگشتگی و بی عالَمی خودشان گرفتار سازند. اگر امروز کار ما نیز به پوچی کامل، در جهانی که همه چیز به پوچی رسیده، نرسیده است. مدیون حسین(ع) و منبر و وعظ و حکمت حسینی هستیم و این ها راز ماندگاری ما و راز نابودی یزید است.
نگرانی ما این است که چرا در دهه اوّل محرم که شورحسینی بیشتر است، مردم از منبر و وعظ و تعلیم حکمت حسینی(ع) فاصله دارند و بازار منبر و وعظ تقریباً تعطیل شده، ولی بازار آهن و زنجیر و دیگ و طعام، گرم شده؛ این یک خطر است.
کربلا و ذوق حضور
تنها از طریق حسین(ع) و عزاداری برای اوست که می توان به آن چنان ذوق و حضوری رسید که به راحتی خود را از دیوارهای سرد پوچی رهانید.
آیا این سوال برای شما پیش آمده است که زندگی را چطور طی کنیم که پوچ نباشیم؟ اصلاً این احساس پوچی را در خودتان یافته اید، تا به فکر درمان آن باشید؟ ساختن خانه های کاخ مانند و گرفتن مدرک عالی معنی ما نیست، معنی ما معنی شور حسینی است، و شور و نشاط، راهی جز راه حسین(ع) نیست. آنهایی که راه حسینی را نرفتند چه دارند؟ مدرک و باغ و ماشین دارند، اما خودِ معنی دار برای خود ندارند و خود را یک حقیقت با معنی حس نمی کنند. خودِ معنی دار در اسلام است و در حکمت حسینی ظهور کرد، به همین جهت پیامبر اکرم(ص) فرمودند: «حُسَینٌ مِنّی وَ اَنَا مِنْ حُسین». آری؛ پیامبر(ص) پایه مکتب را بنا کرد و حسین(ع) شور آن را آفرید.

قدرت تشخیصِ جهت
و تنها از طریق حسین(ع) و عزاداری برای اوست که قدرت تشخیص جهت را می توان پیدا نمود و از عهد فطری ازلی غافل نشد. همان عهدی که قرآن در رابطه با آن می فرماید: «وَ اِذْ اَخَذَ ربُّک مِنْ بَنی ادَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرّیتَهُمْ وَ اَشْهَدَهُم عَلی اَنْفُسِهِم اَلَسْتُ بِرَبِّکم قالُوا بَلی شَهِدْنا اَنْ تَقُولُوا یوْمَ الْقِیامَهِ اِنَّا کنَّا عَنْ هذا غافِلینَ»(۱۲) ما همه عهدی ازلی داشته ایم، در آن عهد خدا را یافتیم. با خدا معامله کردیم او فرمود: اَلَستُ بِرَبِّکم؛ آیا من پروردگار شما نیستم؟ و ما با تمام مستی عهد الست گفتیم: بَلی شَهدْنا. آری می بینیم که هستی. و از طریق عهد حسینی است که می توان از عهد ازلی غافل نشد. اصولاً ما باید نهضت حسین (ع) را یک پیام کلّی ببینیم که مجموعه اش یک پیشنهاد برای ما دارد، و آن این که چگونه خود را از پوچی زندگی زمینی برهانیم؟ به چه چیز بیندیشیم که نفله نشویم؟ با چه بسر ببریم که سرد و افسرده و دل مرده نباشیم؟
عهد لاهوتی خود را در زمین از طریق حسین(ع) می شود دائم زنده نگهداشت، چراکه زمانه، زمانه فراموشی آن عهد است و اگر راهی برای یادآوری و توجّه به آن عهد نیابیم، خودبه خود فراموش می شود.

اگر حسین(ع) از زندگی انسان ها برود، در زمانه ای که زمانه فراموشی عهد فطری است، دیگر انسان نمی تواند زندگی کند و بدون شک متوقّف و بی محتوا می شود. جوانی که بی محتوا شد برای پرکردن این بی محتوایی به هر کار بی محتوایی دست می زند و بر بی محتوایی خود می افزاید.

کس به زیردُمّ خرخاری نهد
خر نداند دفع آن بر می جهد

بر جهد آن خار محکم تر شود
عاقلی باید که آن را بر کند(۱۳)

اگر از راه حسین(ع) جدا شویم هر چه جلوتر رویم خارِ پوچی، بیشتر بر جان ما فرو رفته است و هر راه دیگری هم برای دفع آن انتخاب کنیم، باز آن خار را محکم تر کرده ایم، چراکه به عهد محمّدی(ص) از طریق شور حسینی نزدیک نشده ایم.
فهم نهضت حسینی به واقع مشکل است به خصوص که هنوز ما به عمق درد در آخرالزمان پی نبرده ایم، و به واقع این کلماتی که بشر با آن صحبت می کند، برای تفسیر نهضت امام حسین(ع) خلق نشده است، حال چگونه می توان در دل این کلمات و به وسیله آنها نهضتی را تفسیر کرد که از آسمان ها بلندتر است؟
خطر از کجا آغاز شد؟
عصر معاویه از روی گرداندن از عرش و ملکوت و روی آوردن به زمین و به کاخ سبز معاویه آغاز شد، و می رفت که زمانه را فرا گیرد و ارتباط با عرش که جهت و سوی عهد محمّدی(صلوه الله علیه وآله) بود تماماً فراموش شود.

هر وقت دیدید نگاه ها از آسمان به زمین افتاد، بدانید شروع خطرناکی برای انسان خواهد بود.

حکمت حسینی یعنی برگرداندن جهت ها از کاخ سبز معاویه به عرش معنوی محمّدی(صلوت الله علیه وآله)،و آفریدن هنگامه ای در تاریخ از انسان هایی که بر سر و رو می زنند تا از عهد محمدی(صلوت الله علیه وآله)،باز نمانند، تا با حسین(ع) هم تاریخ شوند.

قصه عزاداری برای اباعبدالله، قصّه وصل شدن به عهد دینی است، و هیچ اتّصالی این چنین طبیعی و حقیقی نیست که در اتّصال از طریق عزاداری هست، و این نکته خود عرض عریضی می خواهد، بگذارید از آن بگذریم، باید با خود حسین(ع) و به کمک او در خودمان کشف کنیم تا بفهمیم معنی عزاداری برای حسین(ع) و یگانگی با او، یعنی چه. بگذار آن که عزاداری برای حسین(ع) را نمی فهمد، به آن ایراد بگیرد، محرومیت خود را عمیق تر می کند «که صاحب دل بفهمد آن چه حال است» یک تاریخ عبرت؛ یک قیامت بصیرت در اشک برای «قَتیلُ الْعَبَرات»(۱۴) در صحنه است.
روانکاوی کوفیان
کوفیانِ زمانِ حسین(ع) آدم های عجیبی هستند نه می توانند مثل شامیان دل از دین بکنند - شامیان دلشان را به معاویه سپردند وخدا و دین و پیغمبرشان را معاویه قرار دادند - آری؛ کوفیان نه می توانند دل از پیامبر و امیرالمومنین (ع) بردارند و نه می توانند از دنیا دل بکنند، نه ترس را می توانند زیر پا بگذارند و نه دینشان را. این است که دائم مذبذب هستند و لذا در صحنه های امتحان همواره مشکل دار شده اند، و کوفیانی نجات یافتند که کار را یک سره کردند، مثل مسلم بن عوسجه و حبیب بْن مظاهر.
نسلی که در فرهنگ رُمی معاویه ای زندگی کند، همین گرفتاری را دارد، معاویه همواره در تلاش است تا مردم دل به عرش نبندند و آن قدر هم خود معاویه جذاب نیست که بتوان دل را به او سپرد. و حسین(ع) در چنین شرایطی کوفیان را بیدار کرد که ریشه مشکل کجاست و عدّه ای را نیز نجات داد، هرچند کوفیان حسین(ع) را یاری نکردند.

کوفیان انعکاس مردمی هستند که یاد عهد اسلامی را رها نکرده اند، ولی در و دیوارهای فرهنگ معاویه ای گرفتارشان کرده است، و یک جرات نیاز دارند تا آنها را به خراب کردن آن دیوار بکشاند و به آنها شجاعت بخشد. و حسین(ع) مظهر این شجاعت بخشیدن بود. و لذا به دست همین کوفیان است که پس از حسین(ع)، فرهنگ یزیدی زیر و رو شد، تا ننگی را که بر دامن خود نشانده بودند، بشویند.

کوفیان بعد از شهادت امام حسین(ع) غوغا کردند. می آمدند بالای سر قبر امام و آن قدر به سر و روی خود می زدند که می مردند، و یا با شمشیر به جان خود و بقیه می افتادند، هر چند به نتیجه نرسیدند، چون حسین(ع) را یاری نکردند. اما حسین(ع) به نتیجه ای که می خواست رسید. کوفیان چون حسین(ع) را دعوت نمودند و سپس عهدشکنی کردند، آن چنان سرشکسته و پشیمان شدند که برای جبران آن در نابودی قاتلان کربلا نقش اوّل را داشتند. شیعیانی که تمام محبّت خود را به امامشان نداده اند، می توانند در آینه کوفه، آینده خود را بنگرند. کوفیان در دل خود برای دنیا و قبیله خود، جایی باز کرده اند؛ کوفه نمایش آینده چنین شیعیانی است. باز باید ازکوفه سخن گفت، کوفه و حسین(ع) یک تاریخ حرف دارند، بگذار تا وقت آن برسد.
در کربلا به کجا نگاه می کنید؟
در کربلا کجا را نگاه می کنید؟ ما اکثر وقت ها در بحث کربلا به صحنه عاشورا نگاه می کنیم ولی به فرهنگی که در پشت و پهلوی این فرهنگ موجود است نگاه نمی کنیم. حضرت زینب(س) در کربلا به سقیفه نگاه می کند، یعنی به پنجاه سال پیش(۱۵) نگاه می کند، ما باید در کربلا نگاه مان را باز کنیم و فرهنگ آن زمان را ببینیم وبعد برای امروز خودمان از آن درس، بلکه درس ها بگیریم.

نسلی در صحنه است که در بین عهد الهی صدر اسلام، با آن همه سادگی و بندگی و حیرت، با آسمان و غیب همراه بود و بین عهد پرتجمّل و تزویر معاویه، سرگردان مانده است، نه می تواند دل از آن برکند و نه می تواند از این به در آید، و حسین(ع) پیام بلند نجات آن عصر شد، تا راه دل سپردن به عهد پیامبر(صلوت الله علیه و آله) را به بشریت بیاموزاند.

جوان امروز ما از طرفی به یاد فرهنگ بسیجیان و امام و شهداء است و دل در هوای آنان دارد، و از طرفی بعضی از مسوولانِ پرتجمّل و کسانی را می بیند که به اسم انقلاب، ثروت های بادآورده دولتی دست و پا کرده اند، و در این میان سرگردان می شود و اگر از این نسل، حسین(ع) را نگیریم، به یزید وغرب نزدیک نمی شود و نه تنها سرگردان نمی ماند، بلکه صدای بلند اعتراضی می شود بر آنهایی که دارند جامعه را از عهد امام و بسیجیان جدا می کنند و از همین طریق است که جامعه اصلاح می شود و زندگی این جوانان معنای واقعی به خود می گیرد. عمده آن است که بدانیم باید توجّه خود را به فرهنگی جلب کنیم که بتواند امروز ما را درست تحلیل نماید، تا بدانیم چه تفکری است که می خواهد عهد الهی جامعه را به غفلت بکشاند. در سقیفه گفتند مردم را به خود واگذارید ولی سیاسیون غیرِالهی عنان را به دست گرفتند و در این راستا، امامت حذف شد و جامعه به غفلت و سرگردانی دچار گشت. بیایید کاری بکنید که آن تجربه تلخ کشته شدن امام معصوم(ع)؛ یعنی شهادت تجسم معنویت، دوباره تکرار نشود. حسین(ع) در سقیفه کشته شد، هر انسان معنوی که پس از رحلت پیامبر(ص) کشته شد، ریشه در سقیفه دارد؛ چه علی(ع) در محراب و چه شهیدان جنگ هشت ساله و چه شهدای حج؛ و هر حاکم ظالمی که بر بشریت تحمیل گشت نیز ریشه در سقیفه دارد، چه معاویه باشد و چه رضاخان و ما فعلاً به معاویه می نگریم تا همه انحراف هایی را که با جدایی از عهد محمدی(ص) به وجود آمد نگریسته باشیم. در آن وقت است که به من اعتراض نمی کنی چه ربطی بین سقیفه است با شهدای مظلوم جنگ هشت ساله.
این آخرین فراز صحبت در این جلسه است؛ التفات بفرمایید:

با جوّ سازی می گفتند: مردم را به حال و اراده خودشان واگذارید، شما را با مردم چه کار؟ و اگر خوب دقت می کردی، متوجّه می شدی این یعنی مردم را آشکارا به نیستی کشاندن و بردگی آنها را در نظام اموی جاودانه کردن، چون کلمه حقّی را در فضایی باطل، شعار می دادند و حسین(ع) دیواره های این بردگی جاودانه را ویران کرد و وسوسه ها و تهمت های بی تفاوتی نسبت به مردم را به چیزی نگرفت و فرهنگ غم خوارگی برای مردم را قوّت بخشید، تا مردم فقط در زمین نمانند و از آسمان محروم گردند.

فضای بی تفاوتی را چه کسانی شایع می کنند؟ حسین بن علی(ع) اگر می خواست بی تفاوت باشد، حکومت معاویه و یزید با همان فرهنگ خاصّ خودش تداوم پیدا می کرد. بی تفاوتی در جامعه دینی، یعنی اجازه دهیم که فرهنگ غیر دینی در جامعه خانه کند. هنر این است که حسین گونه، آری؛ حسین گونه، و نه به گونه ای دیگر، با چنین فرهنگی مقابله کنیم و چنین مقابله ای حکمت حسینی را با همه عمق و سوز و شور و حکمتش می طلبد و روح نهضتِ خدمت رسانی به مردم با نیت نزدیکی به حسین(ع)، همه حیله های دشمن را خنثی می کند. ان شاءالله.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

جلسه سوم: ترس از مرگ، مانع آزادی انتخاب

بسم الله الرحمن الرحیم

﴿ اَلسَّلامُ عَلَیک یا اباعبدالله وَعَلَی الْاَرْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِنائِک ﴾
﴿ عَلَیک مِنّی سَلامُ اللّهِ اَبَدًا ما بَقیتُ وَ بَقِی اللَّیلُ وَ النَّهارُ ﴾
﴿ وَلاجَعَلَهُ اللّهُ اخِرَ الْعَهْدِ مِنّی لِزِیارَتِکمْ ﴾
سلام و صلوات بر سیدالشهداء و اولاد و اصحاب آن حضرت که معنی دیندار ماندن را در همه زمان ها به ما آموختند.
کربلا و نجات از گم شدگی
کربلا برای ما به اندازه هوشیاری مان پیام دارد، همچنان که هر کس به اندازه ای که از خود خواهی آزاد شده باشد و در طلب درجه ای برتر از وجود است، از قرآن بهره بیشتری می گیرد، کربلا و نهضت امام حسین(ع) نیز همین طوراست، چراکه کربلا همچون قرآن بطن ها دارد. هر کس رسیده باشد به این که نباید به زندگی سرد و محدود و غریزی این دنیا دل ببندد و این سوال برای او وجود داشته باشد که «ماورای این زندگی غریزی چه چیزی را باید انتخاب کنم تا زندگیم به پوچی و فرسودگی نیفتد؟ حتماً امام(ع) را به عنوان کسی که زندگی او را در تمام دوران حیاتش معنی می کند، خواهد شناخت و نمی تواند از امام روی برتابد.
زوایای نگاه به نهضت امام حسین(ع) به اندازه زوایای مقامات روحی و معنوی انسان است. به قول یکی از اندیشمندان: «راستی شمردن موهای تن آدمی آسان تر است یا شمردن احساس ها و میل ها و آرزوهای او؟»(۱۶) و زوایای کربلا، زوایای نمایش احوالات انسان کامل است. هر کس باید گمشده خودش را در کربلا بیابد، تا خودش را از گمشدگی نجات دهد. اینجاست که ما نیز از یکی از زوایای کربلا به کربلا می نگریم و آن نگاه به کربلا از زاویه توجّه به فرهنگ اموی و مقابله امام با این فرهنگ است. تا ان شاءالله از این طریق به برکت هایی که لازم است دست یابیم.
در زیارت عاشورا لعنت را اوّل بر کسانی می فرستید که اوّلین ظلم ها را به فرهنگ اهل البیت کردند. یعنی شناخت فرهنگ امویان برای شناختن نهضت حضرت و شناخت خودمان از دشمن، لازم است. نگاه به شرایطی که امام در آن شرایط نهضتشان را شروع کردند، نگاه به شرایطی است که می خواهد انسانیت هر انسانی را در هر زمانی بدزدد. اگر امروز ما گاهی خود را سرد و بی محتوا و سرخورده و افسرده می یابیم، ریشه اش را باید در فرهنگی بدانیم که در آن فرهنگ نشاط روحی فروکش کرده است، و اگر ریشه این سردی و بی ثمری را در حیاتمان بشناسیم، دعوت حسینی و نهضت حسینی و شور حسینی بهترین غذای جان ما خواهد شد.
کربلا؛ اثبات بودنِ خود
آنچه معاویه بر باور مردم نشانده بود، قدرت برتری است که مردم از او تصوّر کرده بودند. اژدهای قدرت از طریق دولت غول آسای اموی - رومی، سراسر سرزمین اسلامی را زیر حاکمیت خود دارد. توان مقابله و سرکوبی با هر کس و هر جا توسط حاکمیت، چیزی است که معاویه می خواست در ذهن مردم نشسته باشد، و نشسته بود. در این حال هر چیز بر اساس و در حول محور ترس از حکومت، دَوَران دارد، و درخشش سلاح هاست که افکار را جهت می دهد و راه های زندگی کردن را تعیین می کند و هیچ انتخابِ آزادی برای انسان ها باقی نمی گذارد. در چنین شرایطی، درگیرشدن با چنین اژدهای قدرتی که سایه او همه جا گسترده شده و مرعوب قدرت نمایی این اژدها نشدن، جامع ترین کاری است که هر کس بتواند به آن دست بزند عملاً بودن خود را اثبات کرده است. چراکه هر کس به اندازه انتخاب هایی که خود انجام می دهد، وجود دارد و نفسِ نپذیرفتنِ این سایه ترس، زندگی و مقصد و هدف حیات است؛ چراکه زندگی یعنی رسیدن به این حقیقت که: «لا حَوْلَ وَ لا قُوَّهَ اِلاَّ بِاللَّهِ الْعَلِی الْعَظیمِ» و به چنین مقامی نمی رسی، مگر با مقابله با قدرت های دروغینی که به ظاهر جای قدرت خدا را گرفته اند.

و معاویه این را نمی خواست؛ و حسین(ع) همین را حاکم کرد، چراکه وقتی فضای ترس حاکم شد، همه مرعوب می شوند و دیگر هیچ کس نمی تواند انتخاب آزاد داشته باشد، مگر این که حکمت حسینی را به مدد بگیرد.
انتخاب آزاد
در حاکمیت فرهنگ اموی - رومی معاویه، همه به قدری مرعوب شده اند که به مدیحه سرایی آن روباه مکار افتاده اند، و تنها کسی می تواند نترسد که تشویش درون را با توکل به حقّ فرونشانده وجان را با حقّ پر کرده باشد و بتواند با بزرگ دیدن خدا و حاکمیت سنّت های الهی، شکست ناپذیر بودن معاویه را دروغی آشکار ببیند و به رسوا کردن آن نیرنگ بزرگ دست زند. و حسین(ع) در چنین شرایطی راه را نشان داد تا برق اسلحه ها ما را به انتخاب آنچه نمی خواهیم وادار نکند و خود انتخاب کنیم، آن چنان که حسین(ع) خود انتخاب کرد.
محال است کسی که نور حق در دل ندارد بتواند انتخابی آزاد بکند و حسین(ع)، به نور حق انتخابی آزاد کرد و ما را به حق دعوت نمود تا آزادانه زندگی را خود انتخاب کنیم.

اگر به حسین(ع) اقتداء نکنیم، ادای انتخاب کردن داریم؛ ولی در حقیقت اسیر غوغا و جوّ زمانه ایم و آنچه را که دشمن می خواهد و تبلیغ می کند، به دست خودمان انتخاب می کنیم. کسانی که به حسین(ع) اقتدا نکرده اند، هیچ گاه خودشان انتخاب کننده نبوده اند، همیشه اسلحه ها، قدرت ها، تجمّلات، تبلیغات جهانی و هوس ها برای آنها انتخاب کرده اند، در حالی که تصوّرشان این است که خود انتخابگر بوده اند. می گویند: در آمریکا در صندوق آراء مردم تقلبی صورت نمی گیرد زیرا به کمک تبلیغات، افکار مردم را به گونه ای جهت می دهند که آنچه حاکمان می خواهند از دست مردم به صندوق ها ریخته می شود، و این همان فرهنگ اُموی - رومی معاویه ای است که این گونه تو را در قبضه خودش می گیرد و نهضت حسین(ع)؛ یعنی با همین فرهنگ مقابله کردن و به واقع کار مشکلی است، مگر این که امام معصوم، چون حسین(ع) را در زندگی، امام خود قرار دهی.
ارعاب معاویه ای
معاویه از ابزار شیطان، یعنی وَهْم کمک می گیرد، تا ترس را در درون هر سینه ای جای دهد و از طریق ترسِ درون سینه هاست که حقانیت دروغین فرهنگ اموی جای خود را در اندیشه هرانسانی باز می کند و لذا از این به بعد، انتخابْ آن است که معاویه خواسته باشد، حق، آن است که پای معاویه در آن باز باشد و در آن شرایط هر باطلی، رنگ حق به خود می گیرد و هیچ حقّی در صحنه زندگی بشر پای نمی گیرد و موش ها به مدیحه سرایی گربه ها می آغازند و در مدح قاتل خود از همدیگر سبقت می گیرند و همواره لقمه گربه شدن را حقّ گربه می شمارند. همه موفّقیت معاویه در آن بود که از ابزار شیطان، یعنی ترس استفاده می کرد و همه را ترسانده بود،(۱۷) آری؛ همه را. و در این شرایط، همه کار، آن است که جامعه را در زمان مناسب، از این ترس درونی آزاد کنی و این هم از طریق قلبی مالامال از ایمان و عشق به خدا، ممکن است که فرد بتواند با بصیرتی الهی حادثه ها را تفسیر کند تا به سایه ترس تسلیم نشود و حسین(ع) طلسم ترس را به راحتی شکست، گویا اصلاً معاویه ای نبود و ترسی حاکم نکرده بود. و حسین(ع) راه را نشان داد که این ترس، ترسی دروغین است. چراکه قبل از کربلا هر تصمیمی زیر سایه ترس از معاویه، به نفع معاویه بود و پس از کربلا حتّی چاپلوسان دیروز ادای شجاعت به خود می گرفتند چه رسد به مومنان. گویا فرهنگ زمانه عوض شده است.
معنی زندگی
در جایی که پهلوانان عرب، جرات نفس کشیدن را از دست می دادند، فرهنگ حسین(ع) - در زبان زینب (س) - است که در بازار شام و در دربار یزید نهیب می زند. پس از کربلا سینه های لبریز از شهامت و شجاعت، قاطعانه در برابر یزید و عبیدالله می غرّند و رسوا می کنند و به حقارت می کشانند.
و این معنی واقعی زندگی است، که: «لا حَوْلَ وَ لا قُوَّهَ اِلاَّ بِاللهِ الْعَلِی الْعَظیمِ»
آری؛ حضرت زینب (س) انعکاس کربلاست، و نمایش فرهنگ و حکمت حسینی است که حسین (ع) خطاب به حضرت زینب (س) فرمود:

با تو هستم جان خواهر هم سفر
تو، به پا این راه کوبی من، به سر

تا کنیم این راه را مستانه طی
هر دو از یک جام خوردستیم مِی

عمده آن است تا ما از کربلا این پیام اساسی را بگیریم که چه شد سایه سیاه ترس معاویه ای حاکم شد؟ و چگونه و با چه روشی حسین(ع) توانست این پرده و سایه سیاه را بدراند؟ اگر حسین(ع) نمی دانست، این سایه سیاهِ ترس چگونه حاکم شد، هرگز نمی توانست آن را بدراند. و ما امروز با چه امید و توانی می توانیم امیدوار باشیم که در مقابل فرهنگ استکباری و نظامی گری و رعب انگیز غرب، به راحتی قادر به زندگی هستیم؟ باید متوجّه بود که همیشه در طول تاریخ، غرب از طریق رعب و ترس با ما برخورد کرده و همیشه رونق حیات غرب، در ایجاد رعب در ما و حقیر کردن ما بوده است و همیشه ما با دست زدن به دامان ابا عبد الله(ع) از این رعب و حقارت آزاد شده ایم.
حتّی چنگیزخان را غرب توسط مارکوپولوی پدر و پسر به ظاهر تاجر، تحریک کرد که بیایند و ما را بکوبند. مارکوپولو نماینده پاپ است به طرف خان مغول که خان مغول را تشویق کند تا ما را زیر لگد اسب های خودشان خرد کنند تا غرب در آن زمان به کمک پاپ بتواند در نبود ما زنده بماند.(۱۸) همیشه غرب با قدرت می خواسته است ما را بشکند. رم به معاویه برنامه داد تا با قدرت ما را بشکند، و رضاخان نیز به پسرش نوشت که: «پسرم باید کاری کنی که مردم از تو بترسند و به تو علاقه مند نباشند و خارجی ها تو را بپسندند».(۱۹) رضاخان؛ یعنی نماینده تحمیل رعب غرب بر ما، را، حسین(ع) نابود کرد، چراکه حکمت و شور حسین(ع) همیشه در روحانیت ظهور پیدا کرده است. همیشه ما از طریق روحانیت توانسته ایم با غرب بجنگیم و پیروز شویم، چون روحانیت یعنی وعظ و منبر، و وعظ و منبر بدون مصیبت حسین(ع) امکان ندارد. و هرگاه به روحانیت پشت کردیم دشمن تا صندوق خانه ما آمد. وقتی مصدّق در سال ۱۳۳۰ با شاه در مورد کابینه اش به توافق نرسید و قهر کرد، آیت الله کاشانی (رحمه الله علیه) به شاه نوشتند باید مصدّق برگردد. شاه توجّه نکرد و قوام السلطنه آن روباه مکارِ(۲۰) قدرتمند را نخست وزیر کرد. آیت الله کاشانی(رحمه الله علیه) به مردم فرمودند: کفن بپوشید و به خیابان ها بریزید و شهادت را در فرهنگ حسین(ع) تمرین کنید و شاه مجبور شد مصدّق را برگرداند. ولی وقتی مصدّق سرکار آمد، به آیت الله کاشانی(رحمه الله علیه) پشت کرد و در نتیجه پشتیبانی روحانیت را که فرهنگ حسین(ع) را با خود دارد از دست داد لذا یک سال بعد آن چنان مصدّق حقیر و بیچاره شد که در کودتای سال ۱۳۳۱ چاقوکشانِ اشرف پهلوی، او را با لباس خواب از خانه بیرون کشیدند. یعنی مصدّق تا با آیت الله کاشانی(رحمه الله علیه) بود عزّت داشت و وقتی به ایشان پشت کرد این طور ذلیل شد. و روحانیت هم هر چه دارد از حسین(ع) دارد و ما نیز اگر حسین(ع) را داشته باشیم مرعوب دشمن نمی شویم.
حسین(ع)، به تنهایی قدرتی است بی نهایت
حکم زمانه چنان شده بود که آزاد شدن از ارزش های اموی- رومی معاویه و سرباز زدن از آن ها به اندازه ای ترسناک بود که مقابله با سلاح ها چنان ترسناک نبود. و حسین(ع) چنین حکمی را شکست، تا برای همیشه مردم بدانند راه بسته نیست.

غربی ها همیشه به گونه ای جوّ می سازند که آدم جرات نمی کند آن گونه که می خواهد زندگی کند و شما به خودی خود و با تحلیل های خود هرگز نمی توانید از این جوّ ضد ارزشی غربی رومی معاویه ای اموی سر باز بزنید. به عنوان مثال، اجازه نمی دهد سادگی و قناعت را در غذا و لباس و خانه انتخاب کنید، او این مسئله را تحقیر می کند و ما هم جرات خود را در انتخاب قناعت از دست می دهیم و در مقابلِ همه ارزش های الهی، چنین فضایی را ایجاد می کنند تا اساساً زندگی معنوی بی مقدار جلوه کند، دیده اید و دیده ایم که حتی بعضی از آنهایی که از اسلحه ها نترسیدند، در چنین فضایی از ترس مترقّی نبودن، عقب نشینی کردند و به چه تجمّلاتی که گرفتار نشدند.

در آن زمان به مردم باورانده بودند که هیچ سرزمینی نیست که از فرهنگ اموی خالی باشد. امّا حافظان آن فرهنگ نمی دانستند که سرزمین هایی هست که اژدهای قدرت به آن جا راه نیافته و نمی تواند به آن جا دست یابد؛ و آن سرزمین، سرزمین نترسیدن از مرگ و نترسیدن از آبرو است. چراکه انسانی که از مرگ نترسد و آبرویش را به خدا واگذارد، به تنهایی قدرتی است بی نهایت، برتر از بزرگ ترین قدرت های زمانه و این سنّتی نیست که هر اندیشه معمولی از آن سر در آورد، و حسین(ع) این سرزمین ها را می شناخت.
ترس از مرگ، عامل خشکاندن شور حیات
امویان دائم ترس را منتشر می کردند و نگران آن بودند که مردم از دام ترسِ از مرگ رها شوند و از آن بیرون روند. رها شدن مردم از دام ترس، پایان سلطه قدرتمندان است، چراکه همه نظام ارزشی آنها در ترس از مرگ رونق و بقاء دارد. و حسین(ع) به همه فهماند ترس از مرگ، کشتن یک حکمت و یک فرهنگ متعالی است؛ و لذا یکی از شعارهای کربلا این است که: «اِنّی لا اَرَی الْمَوتَ اِلاَّ سَعادَهً وَ لا اْلحَیاهَ مَعَ الظَّالِمینَ اِلاّ بَرَما» یعنی من مرگ را در چنین شرایطی جز سعادت نمی بینم و زندگی با ستمکاران را جز ملالت و هلاکت نمی نگرم. همچنان که وقتی در برخورد اوّل، حُرّ با امام حسین(ع) روبه رو شد، به حضرت گفت: فکر می کنم اگر مقاومت کنید، کشته می شوید. امام حسین(ع) در جواب او فرمودند: «اَفَبِالْمَوْتِ تُخَوِّفُنی؟» آیا مرا از مرگ می ترسانی؟ اصلاً مگر مرگ چیزی است که در فرهنگ حسین(ع) جایی داشته باشد تا بتواند تصمیمات او را تغییر دهد؟ ترس ازمرگ، بزرگ ترین ضعف بشراست و اژدهای قدرت، حاکمیت خویش را بر ضعف های بشر بنا نهاده و از همه بیشتر بر «ترس از مرگ»؛ و قدرتمندان همیشه بر اساس «ترس بشر از مرگ» در امنیت هستند. این است که حکمت حسینی حکمت فرو ریختن همه قدرت های غیرالهی است در همه عصرها، و برای همه نسل ها. و تا به حسین(ع) نزدیک نشده ای، ترس از قدرت های غیرالهی شور حیات را در وجود تو می خشکاند و در تصمیمات تو بدون آنکه بخواهی نفوذ می کند.(۲۱)

مارکسیست ها و توده ای ها در قبل از انقلاب اسلامی ادعای مبارزه با شاه را داشتند و او را بسیار بد می دانستند و نسبت به او کینه می ورزیدند، ولی وقتی پای مرگ پیش می آمد تمام حرفهایشان را پس می گرفتند، نظام شاه آنها را به روزی انداخت که سخن گوی شاه شدند و سخن به مداحی او گشودند؛ حال اگر به جوانان مسلمان مثل فدائیان اسلام و یا گروه موتلفه اسلامی نگاه کنید، هرچه به مرگ نزدیک تر می شدند، بیشتر به نشاط می آمدند. به عنوان نمونه؛ افسری که می خواست عدّه ای از فدائیان اسلام را بکشد، گفته بود: «این ها را وقتی به پای چوبه های اعدام آوردیم، همدیگر را بغل کردند و به هم التماس دعا گفتند و وقتی می خواستیم چشم هایشان را ببندیم گفتند: چرا می خواهید چشم ما را ببندید؛ ما که جای بدی نمی رویم؟» ملاحظه کنید وقتی انسان ها از مرگ نهراسند، چگونه به مرگ به عنوان حیاتی با شور برتر می نگرند! محال است در تاریخ بتوان چنین صحنه هایی را بدون مددگرفتن از کربلا درست کرد.
کربلا؛ بشر را از حقارت، یعنی «ترسِ از مرگ» نجات می دهد. آیا امروز این همه ذلّت انسانیت را در فرهنگ غرب حس می کنید؟ - فرهنگ غرب یعنی فرهنگ ذلّت انسانیت- ما در چنین شرایطی برای نجات خود و نسل جوان یک امید بیشتر نداریم و آن فقط امید به کربلاست. روشنفکران غرب زده تصور نکنند این کشور شیعه به سرنوشت غرب دچار می شود و گمان نکنند همان طور که کلیسا مغلوب دنیاداران شد، اینجا هم این آقایان می توانند روحانیت را مغلوب خود کنند؛ اینها جایگاه حسین(ع) و کربلا را نمی فهمند.
مگر انقلاب اسلامی، درست وقتی که اروپا به زعم خود همه دین را پشت سرگذاشته بود و رابطه خودش را با دین تمام کرده می دانست؛ در این کشور شیعه، اوج نگرفت و در یک انفجار دینی صحنه جهانی را متاثّر نکرد؟ پس این تحلیل های غرب زدگانی که به تبعیت از مسیر کلیسا در غرب، مسیر انقلاب دینی را می خواهند به انحراف از دین بکشانند، یک امید غیر واقع بینانه است. پس عزیزان؛ اوّلاً: به هیچ وجه جای ناامیدی نیست. ثانیاً: یک امید هم بیشتر نیست و آن فرهنگِ نترسیدن از مرگ است که فقط در کربلا یافت می شود.

چه باید کرد؟
هم «محبّت به حق» و هم «نترسیدن از مرگ» دو عنصری است که انسان را از همه سایه های دروغین اژدهای بزرگ قدرت در هر زمانی می رهاند. در نترسیدن از مرگ، انسان خود را رها می کند؛ در عشق و محبّت به حق، پیله نظر به خود و منیت خود را می شکافد و رو به عالمی فوق عالم ترس می کند؛ و این هر دو یعنی «محبّت به حق و نترسیدن از مرگ» در ایمان به خدا جمع است و حسین(ع) نمایش همین ایمان است و نهضت او یعنی محبّت به حق و نترسیدن ازمرگ. و راه رهاشدن انسان از دست همه قدرت های دروغین، چه قدرت دیروز اُموی و چه قدرت پوچ گرای امروز غربی را او نشان می دهد، تا با نشاط آزادی از ترس، روزگار را در ذوقِ حضورِ با حق بگذرانی.

گاهی احساس می کنید از همه چیز آزادید و تمام دریچه های غیب به سوی شما باز شده است و در یک حالت آزادی از گذشته و آینده، در یک حالت حضور با حق و در یک حالت شور و نشاطِ ارتباط با حق، زندگی خود را می یابید و زندگی یعنی این. اگر می بینید در چنین نشاطِ حضورِ با حق نیستید جای پای آن را در ترس از مرگ پیدا کنید، ترس از مرگ نمی گذارد که ما با حق باشیم و کربلا یعنی نترسیدن از مرگ و دل سپردن به حق.(۲۲)
باز برگردیم به شرح حال زمان معاویه:

آرام آرام، مقاومت ها از بین رفته و زهر فرهنگ اموی رومی معاویه، در تمام رگ و پی جامعه نفوذ کرده بود و هیچ کس باور نمی کرد جز تسلیم به وضع موجود کار دیگری ممکن است و آنچه به علاقه مندان به ارزش های معنوی القاء می شد و در گوش ها دائم زمزمه داشت، این بود که دیگر کاری نمی شود کرد.

حالا در جامعه سه گروه وجود دارد: یک گروه دل به غرب سپرده و زندگی خودشان را در بَزَک کردن بیشتر دنیا، پوچ کرده اند و می خواهند بقیه را هم به این پوچی بکشانند. گروه دوم دلشان با امام و انقلاب است اما می گویند: فایده ندارد و کاری نمی شود کرد. اینها قبول دارند حق با امام است ولی می گویند: همه جا را دشمن گرفته است. گروه سوم کسانی هستند که دلشان با حق و ارزش ها است و مثل حسین(ع) امیدوارند، چراکه فرهنگ حسین(ع) یعنی فرهنگ امیدواری.
فرهنگ معاویه امثال گروه دوم را سرجای خودشان میخکوب کرد و امام حسین(ع) با شهادت خود این گروه دوم را نیز تکان دادند و آنها را به گروه سوم پیوند زدند، تا امیدواری برای همیشه تاریخ، راه و روش جبهه حق باشد، آنگاه که به حسین(ع) اقتدا شود.
یاس چرا؟
همه چیز در دست فرهنگ اموی بود و حسین(ع) در مقابل آن همه آهنگِ تبلیغ یاس، نشان داد که؛ می شودکاری کرد، و آن کار جز تلاش برای حاکمیت دین نیست و نفسِ این تلاش، کار است و تحرّک و فعالیت، چه با ماندن و چه با شهید شدن. آن کس که در این راه تلاش نمود، آن کاری را کرده که باید بکند و حتماً به آن نتیجه ای که می خواهد برسد، می رسد. یعنی در حکمت حسینی آنچه بر باد رفته است حیله های معاویه است نه خون حسین (ع). پس نباید هیچ گاه در هیچ شرایطی حکمت حسینی را از نظرگاه ها دور داشت وگرنه آهنگ اموی رُمی نشاط قلب ها را منجمد می کند، و پوچی را به زندگی ها می کشاند؛ چون می خواهد همه را به کاری نکردن دعوت کند.

آری گفتیم:
آن هایی که حکمت حسینی را نمی شناسند آدم های سرد و دل مرده و مایوس و گرفتار لگد روزمرّگی های زندگی و مرده مرده مرده هستند. زنده باد بیرق اباعبدالله(ع) که حقاً نشاط آفرین است و مرده باد کاخ سبز معاویه که انسان را منجمد می کند. حال خودتان جای خود را پیدا کنید. تلاش کنید ببینید امام حسین(ع) در چه شرایطی بوده است؟ این خیلی مهم است. فقط به خواندن جملات «فَرَزدق و حاکم مدینه و جعفر بن ابیطالب» بسنده نکنید،(۲۳) بکوشید آن شرایط را بشناسید و ببینید امام حسین(ع) در آن شرایط چه کار کردند؟ مقداری از عظمت امام و حکمت عالیه آن حضرت در راستای شناخت شرایطی آشکار می شود، که حضرت در آن شرایط، حرکت خود را شروع کردند و آن وقت است که تکلیف ما به خوبی روشن می گردد.
بازگشت به عهد محمّدی (ص)
در زمان نهضت حضرت سیدالشهداء(ع) اکثر پیرانِ جامعه، عهد پیامبر(ص) را درک کرده بودند. ممکن است خود پیامبر(ص) را ندیده بودند ولی عهد و جوّ آن زمان را لمس کرده بودند، چه شد که اینها سکوت کردند؟ اینها خوب می دانستند که معاویه فاسق است پس چرا سکوت کردند و این سکوت چه زیان هایی داشت؟ و چه کسانی باید این سکوت را بشناسند؟

وقتی پیران اکثراً محافظه کار می شوند و جسارت برگشت به ارزش های معنوی را از دست می دهند، و جوانان میان عهد دینی گذشته و عهد جدید اموی رُمی، سرگردان می شوند، اگر صدایی بلند و بلیغ، آنها را به عهد دینی متذکر نشود، سایه سیاه فرهنگ اموی رُمی، برای همیشه جوانان را به رنگ کفر و پوچی می کشاند و حسین(ع) در آن شرایط، آن نسل سرگشته را به عهد دینی محمّدی(ص) متذکر شد و از پوچی و یاس رهانید. اینجاست که به واقع می توان پذیرفت که حسین(ع) اسلام و مسلمین را نجات داد - البته شیعه از نهضت امامش بیشتر بهره برده - آری! نسل جدید سرگردان بود و امام تذکری به همه آن زمان گشت.

صدای نهضت کربلا؛ مثل بمب در جامعه آن روز صدا کرد و در طول تاریخ حیات اسلام نیز جریان پیدا کرد. مولوی در قرن هفتم هجری، که ادعای شیعه بودن هم ندارد می گوید: شخصی به شهر حلب رسید، دید شلوغ است، سوال کرد چه خبر است؟ گفتند: عاشوراست. مولوی به او می تازد که ای نادان نمی دانی چه خبر است؟ جای تعجب است، جان انسانی از قفسِ تن پریده و تو نمی دانی چه خبر است؟ از عجایب است که تو نمی دانی عاشورا چه خبر است.

روز عاشورا نمی دانی که هست
ماتم جانی که از قرنی به است

پیش مومن کی بود این قصّه خوار
قدر عشق گوش، عشق گوشوار(۲۴)

یعنی با نهضت و حکمت امام حسین(ع) در جهان اسلام معنای زندگی عوض شد.
زشتی تن آسایی
تن آسایی آن چنان شیرین است که در آن حال، فرو ریختن ارزش های معنوی چندان به چشم نمی آید و اگر امام(ع) تمام زندگی خود را به خطر نیندازد، تن آسایی همه زندگی انسان ها را تا آخر اشغال می کند و انسان ها از همه کمالات باز می مانند و امام حسین(ع) با حکمت خود، هم زشتی تن آسایی را نمایاند و هم زیبایی فداکاری در راه دین را نشانمان داد تا از تلخ کامی برهیم.

یکی از بیماری هایی که همیشه جامعه را از حق گرایی محروم می کند تن آسایی و رفاه است و در اینجاست که اباعبدالله(ع) تمام زندگی و حتّی تن خود را به صحنه آورد تا زشتی تن آسایی را بنمایاند، و شیرینی دینداری را نیز.
اگر معاویه با رُم، یعنی با غرب ارتباط نداشت یک ابوسفیانِ مرده بود، به همین جهت ما علاوه بر ابوسفیان، آل ابوسفیان و خود معاویه را هم لعنت می کنیم. معاویه چه کرد که بسیاری از صحابه ساکت شدند؟ شخصی مثل عبدالله بن عمر که به ظاهر، یک زاهدِ مقدّس است در مکه قبل از حرکت به سوی کربلا خدمت اباعبدالله(ع) آمد و گفت:

یا اباعبدالله، اِتَّقِ اللّه، چون همه مردم با این مرد (یزید) بیعت کرده اند و دینارها هم در دست اوست قهراً به او روی می آورند.... می ترسم در صورت مخالفت با وی کشته شوی... من از رسول خدا(ص) شنیدم که فرمود حسین کشته خواهد شد و اگر مردم دست از یاری او بردارند، به ذلت وخواری مبتلا می شوند. پیشنهاد من این است که مانند مردم راه بیعت و صلح پیش گیری و از ریختن خون مسلمانان بترسی.
حضرت به او فرمودند: از پستی دنیا همین بس که سر یحیی بن زکریا را به زن زناکاری هدیه کردند. آیا می دانی که بنی اسرائیل در بین طلوع فجر و طلوع آفتاب هفتاد پیامبر را کشتند و سپس آمدند در بازار و به خرید و فروش مشغول شدند و انگار که هیچ نشده؟ و خدا هم به آنها مهلت داد و در عذاب آنها عجله نکرد و بعداً آنها را به عذابی شدید گرفت؟ پس تقوا پیشه کن و مرا رها نکن.(۲۵)

وقتی عبدالله بن عمر از پیشنهاد خود به امام حسین(ع) نتیجه نگرفت، تقاضا کرد که امام اجازه دهد زیر سینه آن حضرت را که جای بوسه رسول خدا است ببوسد، سه بار بوسه زد و گریه کرد و خداحافظی نمود و به مدینه رفت و اعلام بیعت با یزید نمود. همین عبدالله بن عمر در مورد بیعت با حضرت علی(ع) گفت: «هروقت همه مسلمانان بیعت کردند، من بیعت می کنم» و حضرت علی(ع) فرمودند: «من کسی را مجبور به بیعت نمی کنم». ولی پس ازشهادت امام علی(ع) بامعاویه بیعت کرد و مخالفت اوّلیه اش هم بایزید به قول خود معاویه ضرری ندارد و ملاحظه می کنید که حتّی امام حسین(ع) را دعوت به بیعت می کند. و نیز در شورش مدینه پس از قتل امام حسین(ع) به قبیله خود گفت: «هریک از شما که دست از بیعت یزید بردارید، رابطه من با او قطع است.» و هم او پس از مرگ یزید و روی کار آمدن عبدالملک مروان و گسیل حَجاج بن یوسف ثقفی به مکه جهت سرکوبی عبدالله بن زبیر، وقتی حَجّاج وارد مدینه شد، شبانه برای بیعت به سوی او شتافت و گفت: «می ترسم مرگم فرا رسد و در اثر نداشتن امام به مرگ جاهلیت بمیرم» و حَجّاج که خوابیده بود پایش را از لحاف بیرون کرد و گفت: «با پایم بیعت کن» و او با پای حجاج بیعت کرد.(۲۶) ملاحظه می کنید که این ها به جهت یاری نکردن امام به چه ذلّتی گرفتار شدند، و نیز شرایط نهضت امام را در نظر بگیرید که مقدّسین و به اصطلاح روشنفکران آن زمان در آن شرایط چه افکار و اعمالی داشتند.
سودجویی؛ حجاب معنویت
امام در شرایط مناسب که مصادف با مرگ معاویه بود، توانست پیام خود را به مردم برساند. علّت این که امام به طرف کوفه رفت این بود که کوفیان به جهت ظلم های معاویه بر آنها آمادگی بیشتری جهت یاری حسین(ع) داشتند. هر چند توفیق یک دل بودن را از خود سلب کردند، ولی امام مسیر پیام رسانی خود را به خوبی طی کردند، (به همین جهت امام پس از شنیدن خبر شهادت مسلم بن عقیل باز همان راه را ادامه دادند)، و همچنان تا امروز این پیام مسیر خود را می رود. آنهایی که درد دین دارند تا قیام قیامت در این پیام رسانی شریک اند تا نگذارند حجاب سودجویی و سیاست بازی، نور معنویت و شریعت را خاموش کند و شور حیات دینی که از سرچشمه حسین(ع) جاری است، بخشکد، و خودشان با جداشدن از اسلام و کربلا در ظلمت سرد زندگی دنیا بپوسند.

ای کاش! نگاهی به زندگی انسان ها در پانصد سال اخیر می کردیم تاببینیم معنی پوسیدن درظلمت سرد دنیا و معنی با شور ماندن و با شور مردن، چقدر در رابطه با دوری و نزدیکی به کربلا، روشن و غیر قابل انکار است. ای کاش! به اطرافیان خود نگاه می کردیم تا این رابطه باز خود را روشن تر اثبات کند. عدّه ای جدا شده از حسین(ع) و سرد و بی روح و دنیا زده، و عدّه ای متوسل به حسین(ع) و سرشار از امید و صبر و آرامش.
ای خدا! به حق حسین(ع) ما را از حسین(ع) جدا نکن تا از هیچ جبهه حقّی، جدا نکرده باشی.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

جلسه چهارم: عدم انحلال در فرهنگ کفر

بسم الله الرحمن الرحیم

﴿ اَلسَّلامُ عَلَیک یا اباعبدالله وَعَلَی الْاَرْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِنائِک ﴾
﴿ عَلَیک مِنّی سَلامُ اللّهِ اَبَدًا ما بَقیتُ وَ بَقِی اللَّیلُ وَ النَّهارُ ﴾
﴿ وَلاجَعَلَهُ اللّهُ اخِرَ الْعَهْدِ مِنّی لِزِیارَتِکمْ ﴾
سلام برهمه آن سرورانی که راه زندگی کردن را در سخت ترین مراحل، به ما آموختند، تا ما هیچ توجیهی برای رهاکردن زندگی دینی در شرایط سخت نداشته باشیم!
نهضتی فراتاریخی
درجلسات گذشته تاکید شد که باید شرایطِ فرهنگی- اجتماعی زمان حضرت اباعبدالله (ع) روشن شود، تا اوّلاً: بفهمیم این نهضت در چه شرایطی شروع شد و شکل گرفت، ثانیاً: این مسئله به خوبی روشن شود که نهضت اباعبدالله(ع) یک نهضت فراتاریخی است، به طوری که همه تاریخ را فرا گرفته، و قصه دشمنان اباعبدالله(ع) هم قصه دشمنان بشریت است. لذا این جبهه، همیشه گشوده است وثالثاً: باید متوجّه بود که هرکس نتواند دشمن خود رابشناسد، از خود شکست خورده است. و نیز اگر کسی دشمن خود را شناخت و راهی جز راه اباعبدالله(ع) برای مقابله با آن برگزید، بداند که حتماً چروکیده و مایوس خواهد گشت و در راستای شکست از خود، از دشمن خود نیز شکست خواهد خورد.
در جلسات قبل عرض شد: امویان با یک چهره خاصی مقابله با امام حسین(ع) را شروع کردند. امویان به نمایندگی معاویه در شام ترکیبی شدند از فکر مشرکانه و ظاهرپرست رُمی ها، و روح تعصب جاهلی اموی. وقتی این دو طرز فکر ترکیب شوند، فکر معاویه ای ساخته می شود.
اگربتوانیم فکر معاویه ای را - با آن همه پیچیدگی و دقت- بشناسیم عظمت نهضت امام حسین(ع) رامی شناسیم، وگرنه فقط یک ادعا داریم که حسین(ع) اسلام را نجات داد، اما چگونگی آن را در نمی یابیم.(۲۷)
تاکید ما این است که اگر روح و فرهنگ معاویه را بشناسید - که ترکیبی از جاهلیت عرب و شرک رُمی است- آن وقت می فهمید جبهه حسینی هنوز گشوده است و دشمنِ امروزِ شما همان دشمن دیروز اباعبدالله(ع) است که امروز هم با چهره فرهنگی غربِ بعد از رنسانس به میدان آمده است به همین جهت عرض کردیم: رضاخان را غربی ها به سر کار آوردند و اوّلین کار او مبارزه با جلسات عزاداری اباعبدالله(ع) است، این یک اتفاق نیست بلکه غرب خوب می فهمد که نابودی اش به نهضت حسین(ع) بستگی دارد. وقتی عشق الهی عامل حرکت انسان در زندگی باشد، هم بی محتوایی فرهنگ غربی به کمک حکمت حسینی خوب روشن می شود و هم ناتوانی فرهنگ غرب در مقابل روش حسینی به خوبی روشن می گردد. حسین(ع) چهره ای از دشمن را می شناخت که اسلام تا ابد از طریق این چهره تهدید می شود و لذا نهضت حسینی است که می تواند تا قیام قیامت دشمن اسلام را شکست دهد.
انقلاب اسلامی هم ادامه همان نهضت و دشمن آن هم همان اروپای بعد از رنسانس است. اگر نهضت حسین(ع) شناخته شد، دشمن، و راه مبارزه با دشمن را درست می شناسیم. هر کس به اندازه توان خودش از نهضت اباعبدالله(ع) معنی زندگی کردن خود را می یابد. باید هرسال بیشتر تلاش کرد تا این نهضت را فهمید، چراکه نهضت اباعبدالله(ع) مثل قرآن هفتصد بطن دارد. یعنی این نهضت، تمام بشریت را در طول حیاتش تغذیه می کند. عمده آن است که مکر معاویه در قرن بیست ویکم ما را نفریبد، چراکه معاویه یک شخص نیست بلکه یک فرهنگ است. فرهنگ معاویه بعد از مردن معاویه هم می خواهد اجازه ندهد نهضت اباعبدالله (ع) درست فهمیده شود. فرهنگ معاویه ای تلاش می کند نهضت امام را منفی جلوه دهد، و اگر نتوانست، لااقل آن را سطحی جلوه می دهد، یعنی از محتوا می اندازد. شما بدانید سطحی جلوه دادنِ یک نهضت، به همان اندازه یا بیشتر از منفی جلوه دادنش، خطرناک است.
روح آزاده چه باید بکند؟
فرهنگ اموی غربی، نوع خاصی از زندگی را به انسان ها پیشنهاد می کند که تنفس در آن فضا همراه با ذلّت و خواری است، و انسان بودن و آزاده بودن در چنان شرایطی بسیار مشکل است و انسان های آزاده حیات خود را در هر لحظه در چنان فرهنگی در خطر می بینند.

هر لحظه می بینید معنی حیات دینی و الهی زیر سوال می رود و حیات پوچ و بی محتوای انسان های لاابالی مورد ستایش قرار می گیرد.

اسیر زمین شدن و از آسمان باز ماندن و روزمرّگی را زندگی پنداشتن و در دنیاداری مسابقه گذاشتن، زندان متعفّنی است که روح های آزاده نمی توانند آن را بپذیرند، و سرباز زدن از چنین رسومی را در هر زمانه ای زندگی می شمارند.

اصولاً زندگی حقیقی این است که نگذاریم عمرمان از آسمان و غیب و ملکوت بریده شود. یعنی انسان های بزرگ معنی زندگی خودشان را مقاومت در برابر فرهنگی می دانند که می خواهد معنی حیات آسمانی را از بین ببرد، و این است که شعار اصلی حسین(ع) فریاد«هَیهات مِنَّاالذِّلَّه» بود. یعنی چنین بودنی که فرهنگ معاویه پیشنهاد و مطرح می کند، حیاتی ذلیلانه است و این شعار یعنی آزادی از هر ذلتی که ما را از آسمان غیب جدا کند و اسیر زمینِ تاریک افسرده بنماید.
در بحث علائم مادّی شدن دین از نظر علّامه طباطبائی(رحمه الله علیه) عرض کردیم که اهل البیت(ع) ؛ یعنی معنویت مجسم در درون حوزه فرهنگی اسلام، وگرنه هر حاکمی که سرکار می آمد یک تعداد نخلستان درست می کرد و به سر و وضع شهر می رسید. ولی اهل البیت(ع) یک روح معنوی در کالبد جامعه اند، و حکومت اموی کالبد بی روح اسلام است. نهضت حسینی یعنی بقایی همراه با ملکوت، و فعالیت معاویه یعنی بقایی همراه باحیات زمینی صِرف.
آفت زندگی دینی در کنار حاکمیت یزید
در واقع پیشنهاد یزید این بود که امام حسین(ع)، حیاتِ دینی در کنار حاکمیت فرهنگ یزیدی را بپذیرند، تا زنده باشند ولی سوال این است که این چه روحیه ای است که همراه با یزید بودن برایش زندگی محسوب نمی شود؟ این یک فرهنگ است که با فرهنگ یزیدی سازگار نیست و باید این فرهنگ در همه ابعادش برای ما روشن شود که چرا این فرهنگ با فرهنگ یزید و معاویه سازگار نیست؟ و از همه مهم تر این که حسین(ع) چگونگی این عدم سازگاری رانشان داد و این دومی خیلی دقیق و حساس است که ما آن را حکمت حسینی نام نهاده ایم و در این سلسله بحث می خواهیم همین را روشن کنیم. ان شاء الله.
امام حسین(ع) فرمودند:

فَاِن نَهزِم فَهَزّامون قِدماً
واِن نُهزَم فَغَیرُمُهَزَّ مینا

یعنی؛ با این نیروی کم در مقابل دشمن قوی می جنگیم، اگر پیروز شدیم تازگی ندارد و اگر کشته شویم دنیا می داند که ما مغلوب نشده ایم.

چون معنی حیات انسان در مقابل فرهنگ مادی معاویه آن است که هضم آن فرهنگ نشود. حیات حقیقی آن است که در آن معنویت اسلامی اش حفظ شود، حال چه بمانیم و چه کشته شویم. و لذا است که امر به معروف و نهی از منکر مانع این هضم شدن می شود. حال اگر در این جنگ وجدال مغلوب نشدیم، بر یزیدیان حاکم می شویم که این چیز جدیدی نیست. یعنی حضرت غلبه بر یزید را چیزی نمی گیرد، همچنان که تکه تکه شدن زیر سُم اسب ها را چیزی نمی شمارد و اگرکشته شدیم بدن های ما زیر سم اسب ها پاره پاره می شود چون می خواهیم انسان بمانیم و آزادگی خود را از دست ندهیم.

قبلاً عرض شد که حضرت وقتی با حرّ روبه رو می شوند، حرّ به حضرت می گوید: ای پسر فاطمه فکر می کنم اگر مقاومت نکنید بهتر باشد زیرا شما را می کشند. حضرت می فرمایند: «اَفَبِالْمَوْتِ تُخَوِّفُنی؟»؛ «آیا مرا از مرگ می ترسانی؟» اصلاً مگر مرگ چیزی است که تو مرا از آن می ترسانی؟ تاکید من بر این جمله به جهت آن است که باید این را در ذهنتان حل کنید که در فرهنگ کربلا، عنصری به نام خطر مرگ وجود ندارد و اصلاً مرگ چیزی نیست که تصمیم گیری اصحاب کربلا را تحت تاثیر خود قرار دهد و تصمیم آنها را تغییر دهد. حرف این است که«اِنّی لا اَرَی الْمَوْتَ اِلاَّالسَّعَادَه»؛ «ما مرگ را جز سعادت نمی بینیم»؛ پس، از مرگ با ما حرف نزنید، از انجام وظیفه باید سخن گفت.
یکی از شاعران در مورد اصحاب کربلا می فرماید:

قَدْغَیرَالطَّعْنُ مِنْهُمْ کلَّ جارِحَهٍ
اِلاَّالْمَکارِمُ فی اَمْنٍ مِنَ الْغِیرِ»(۲۸)

«نیزه های دشمن همه اعضایشان را تکه تکه کرد مگر همّت بلند و مکارم اخلاقشان را که هیچ نیزه ای نمی توانست تغییر دهد».
باید به کربلا از زوایای مختلف نگاه شود تا فرهنگ کربلا برای ما روشن شود. یکی از نکاتی که باید بررسی شود این است که: چرا امام حسین(ع) از یک طرف وقتی خبر شهادت مسلم بن عقیل رامی شنوند بدون آن که خودشان تغییر مسیر دهند به همراهانشان می گویند: برگردید، چون راه ما، راه کشته شدن است و لذا در آن زمان عدّه ای از افراد برگشتند. از طرف دیگر امام حسین(ع) سایه به سایه زهیر بن قین می روند و او را به همراهی خود دعوت می کنند. و یا پیشنهاد حبیب بن مظاهر را در مورد دعوت طایفه بنی اسد جهت پیوستن آنها به قافله اباعبدالله می پذیرند.
جرات آزاد شدن
دعوت امام از حرّ و زهیربن قین و امثال اینها، نه برای آن است که شمشیرزنانی بیشتر به جمع لشکر افزوده شود، بلکه نهضتِ سر باز زدن از سایه سیاه فرهنگ دنیاگرایی اموی - رومی حرکتی است که حضور چنین افرادی جرات آزادشدن همه مردم را از این فرهنگ درآینده می افزاید، تا انسانیت گمان نبرد راه آزادشدن از «فرهنگ پوچ گرایی» وجود ندارد و از حیات شیرین معنا افزای علوی به بهانه های واهی دور شود، و سیاه روزگار و سیاه روی بماند.

گاهی دوستان می گویند: همه این عیب هایی که شما می گویید، غربیان دارند، درست است، ولی کاری نمی توان کرد. بله؛ تا حسین(ع) نداریم، هیچ کاری نمی توانیم بکنیم. اباعبدالله(ع)، همین سایه یاس و جوّ سیاه را بر سر جامعه می دید: قبول داریم معاویه بد است، ولی کاری نمی توان کرد. بسیاری از صحابه آمدند و این جمله را به امام حسین(ع) گفتند: «آقا؛کاری از پیش نمی برید». ولی امام نشان دادند که می توان کاری کرد. فرهنگ عصیان و سر باز زدن از سایه شوم اموی کاری است که اباعبدالله(ع) به همه تاریخ بشریت، هدیه کرد. فرهنگِ اموی - رومی تبلیغ کرده بود که کاری نمی شود کرد، و معاویه همیشه در اثرِ تبلیغ همین جمله زنده بود. شما اگر باور کنید این فرهنگ دروغ است، خودش فرو می ریزد. این ترس ما از مرگ است که حکومت دیکتاتوران را حفظ می کند، نه اسلحه ها و لشکرهای آنها.
مشکل رو در روی نسل سوم انقلاب
سال ۶۱ هجری هنگامه ای است که در آن سال افراد پنجاه ساله پیامبر(ص) راندیده اند، و شصت و هفتاد ساله هایی هم که پیامبر(ص) را دیده بودند در سرازیری حیات، آماده بستن بار سفر آخرتند و اکثریت قریب به اتفاق مردم آنچه به یاد دارند راه و رسمی است جدای از راه و رسم پیامبر(ص). حال چگونه امام حسین(ع) باید آنها را متوجّه سیره پیامبر(ص) بکند و رسالت خود را که عبارت است از «اِنَّماخَرَجْتُ لِطَلَبِ الْاِصْلاحِ فی اُمَّهِ جَدّی(ص)»(۲۹) به انتها رساند؟ و حسین(ع) چنین کاری کرد. چگونه؟ آن طور که کرد. در شرایطی که هیچ راهی جز یاس نمانده بود امام حسین(ع) مایوس نشد و قیام حسین(ع) یعنی همین کاری که در چنین شرایطی انجام داد، با آن منطق و روشی که انجام شد.
حاکمانی چون مغیره بن شعبه، سعدبن عاص، ولید، عمربن سعد و دیگر اشراف زاده های قریش، حاکمان فاسق و ستمکار و تجمل دوست و مال اندوزی بودند که طی پنجاه سال، تمام افق تجزیه و تحلیل فکری نسل موجود را پرکرده بودند و گویا به باور مردم چنین القاء شده بود که حاکمیت و ثروت، میراث همیشگی این باند است و ثروت همه مردم باید در اینها خلاصه شود. (کسانی که حسینی فکر نمی کنند از این که فلان باند، روند جامعه را به دست گرفته زود مایوس می شوند. شماببینید پنجاه سال همه ثروت و پست های کشور دست یک گروه اموی می چرخید، در این مدّت نسلی هم در جامعه هست که اصلاً پیامبر(ص) را ندیده و با سیره آن حضرت آشنا نشده است)، حال در چنین جوّی حسین بن علی(ع) اصلاً مایوس نیست و بنای تغییر دارد.
جوّی حاکم بود که در آن جوّ اصلاح معنا ندارد و یاس عین حکمت پنداشته می شود. (به عنوان مثال؛ ابن عباس که بعد از معصوم از سیاستمداران عرب است به امام حسین(ع) می گوید: فایده ندارد و به نتیجه ای نمی رسی و کشته می شوی؛ یعنی در آن روز، یاس، حکیمانه ترین کار حساب می شد). و حسین(ع) در چنین شرایطی تمام این باورهای اختاپوسی را ویران کرد و اراده کرد که همه چیز را تغییر دهد، و همه چیز را تغییر داد. ما شیعه ها بیش از هزارسال است که به نور حسینی زندگی می کنیم و به راحتی بدون آن که تلاش مضاعف کرده باشیم، امیدمان زنده است و هرگز به یاس فکر نمی کنیم و متوجّه نیستیم این همه نور و شور و شعور از کجاست. در این صدساله ای که بعد از مشروطه، روح عشق حسینی به جهت حضورِ فرهنگ غربی در این کشور ضعیف شد و تحت تاثیر پوچی های غرب قرارگرفتیم، تا حدّی از آن حیات پر امید دور شده ایم، ولی بحمد اللّه این روحیه در حال بازگشتن است و راستی به غیر از حکمت حسینی هر کاری بی نتیجه بود، همچنان که حکمت حسینی هیچ وقت بی نتیجه نخواهد بود؛ ان شاءالله در یک فرصتی باید روی این مطلب کارکرد که در شور حسینی بی نتیجه ماندنِ حیات اصلاً معنی نمی دهد. امام خمینی (رحمه الله علیه) با همین روحیه حسینی، نهضتشان را شروع کردند و لذا پیروزی نصیب نهضت شد. این روحیه اصلاً مرگ پذیر نیست. یعنی وقتی همه جوّ زمانه، ما را به غیرممکن بودن کارها محکوم می کند، حکمت حسینی است که غیر ممکن ها را ممکن می داند و در این حکمت اصلاً یاس جایگاهی ندارد.

مشکل دشمن همین است که نمی تواند فرهنگ شیعه را به یاس بکشاند و خودش را بدون هیچ مقاومتی در تمام ابعاد زندگی مسلمانان جای گیر کند. شما ببینید در کشور ما چه کسانی مرعوب آمریکا هستند؟ مرعوب آمریکا شدن شکست است وگرنه آمریکا هیچ کاری نمی تواند بکند. نداشتن روحیه حسینی است که رعب از آمریکا را در دل یک عدّه انداخته است. الآن در این کشور کسانی که حسینی فکر می کنند، مرعوب آمریکا نیستند. بعضی از مسئولین و بسیاری از سیاست زدگان روشنفکر آن چنان مرعوب آمریکا هستند که می گویند شما را قسم می دهم به خدا یک طوری با آمریکا کنار بیایید تا یک وقت بلایی سر ما نیاورد. باید به این ها گفت همین ترسی که شما دارید، بدترین بلایی است که بر سرتان آمده است. شما با وَهم های ساخته آمریکا به سر می برید و نه با شور و شعور حسینی. حکمت حسینی انسان را در مقابل هیچ چیز مرعوب نمی کند. فرهنگ حسین(ع) فرهنگی است که دشمن نمی تواند اسلحه رعبش را به رخ آن بکشد و لذا برای دشمن دیگر اسلحه ای نمی ماند. وقتی که انسان ترس از مرگ را کشت همه قدرت دشمن را کشته است و کربلا یعنی همین. اگر آیت الله مدرس (رحمه الله علیه) در مقابل اولتیماتوم روسیه به نمایندگان مجلس فرمود: «قبل از مرگ، از ترسِ مرگ نمی میریم»، چون او شاگرد کربلاست. کسانی که شاگرد کربلا نبودند از رضاخان ترسیدند.
آرامش، زیر سایه معاویه و حذف دین!
آن وقتی که معاویه به همه فهمانده بود آرامش را پذیرا باشند و در سایه این آرامش اگر اصل اسلام و رهبری اسلام هم حذف شد چه باک، و همه آرام آرام به این مسئله عادت کرده بودند و ثروت های بادآورده زمان عمر غنایمی بود ذخیره دوران پیری شان (خلیفه دوم، ده سال جنگید و نگذاشت مردم فکر کنند، و حالا که وضع مالی همه خوب شده بود دیگر کسی در چنین وضعی حالش را ندارد که با بودن انبوه طلاهایش و زیر سایه درختانش، وضع موجود را به هم بزند، از نظر چنین افرادی اسلام هم رفت، که رفت، اسلام را برای این می خواستیم که درختان باغمان سبز باشد و ما زیر سایه اش باشیم)، حسین(ع) همین دیوار فریبِ معاویه را شکافت که می خواست همه آرامش معاویه ای را حفظ کند و نگذاشت این فریبِ مزوّرانه، دین مردم شود و دین از دست برود. (معاویه با تبلیغ آرامش، به مردم باورانده بود که نمی خواهد کاری بکنید. در حالی که آرامش در زیر سایه حکومتی که دین را خاموش می کند، مرگ است، و برعکس؛ آرامش در زیر سایه حکومتی که دین را تبلیغ می کند، حیات است و فرصت تعمّق در دین). و شما این قاعده تاریخی را بدانید، همین که عدّه ای فریبی را رسوا کردند دیگر برای همیشه آن فریب، فریب می ماند و نه حقیقت. و از این به بعد فریب خوردگانند که باید در زندگی خود تجدید نظرکنند. با کشته شدن فرزند رسول الله (ص) زندگی آرام دیروز، دیگر آرامش نخواهد بود، و حسین(ع) چنین آرامش های دروغین را از دست آرامش دارها که با ثروت های بادآورده به آن دست یافته بودند، گرفت. شاید التماس بعضی از اینان به حسین(ع) که از حرکت باز ایستد، برای حفظ همین آرامشی بود که برای خود ذخیره کرده بودند. اینان دیروز چون زیر سایه عدالت علی(ع) بقاء ثروت های متورّمشان تهدید می شد، حکومت علی(ع) را نمی خواستند، لذا به راحتی از پشتیبانی آن حضرت کنار کشیدند. ولی امروز با خون حسین(ع) چه کنند، که شرافتشان را به خطر می اندازد، شرافتی که زیر سایه اسلام به دست آورده اند و بر همه وانمود کرده بودند که اسلام زیر سایه شمشیر این ها به جایی رسیده و بر این ادّعا می بالیدند.

وقتی فرهنگ فریب رسوا می شود
اگر در سیره حسین(ع) دقّت بفرمایید، دیگر نمی گویید: چه فایده که عدّه ای بفهمند فرهنگ معاویه، فرهنگ فریب دادن انسانیت است. شما بدانید اگر معلوم شود یک فکر و فرهنگ فریب و دروغ است و حتّی اگر همه هم به آن عمل کنند، غیر از این است که آن فرهنگِ فریب را حق بپندارند و زندگی شان را بر اساس آن بنا کنند.
نگو که درگوشه ای از زمین ۷۲ نفر را کشتند و تمام شد، نه با این کار، فرهنگ فریب رسوا شد. عمق فاجعه جدا شدن از اهل البیت(ع) روشن شد، شیعه معنی پیدا کرد و به عنوان فرهنگ اصیل اسلامی مشخص گشت. همین که آمریکا از شیعه می ترسد و در کنفرانس «وِنیز» (قبل از شروع دفاع مقدّس هشت ساله) کارتر و تاچر وژیس گاردستن جمع شدند که ما با انقلاب اسلامی که تمام حیات غرب راتهدید می کند چه کنیم؟ و به این نتیجه رسیدند که به زعم خودشان به کمک جنگ باید آن را متوقف یا نابود کرد، این نشانه عظمت انقلاب اسلامی است که با فرهنگ شیعی به صحنه آمد. مگر انقلاب اسلامی با چه اسلحه ای می جنگید؟ با نور حسینی می جنگید. پس فقط ۷۲ نفر در کربلا نیستند، بلکه فرهنگی است که همه فرهنگ فریب را تا قیام قیامت تهدید می کند و به واقع بعد از حسین(ع) آنهایی که معلوم شد فریب خورده اند، باید در روش و فکر خود تجدیدنظر کنند و این یعنی ایجاد کردن تحوّل در عالَم انسانی.
بازگشت جامعه به سیره نبی(ص)
هر اندازه مسلمانان از عصر پیامبر (صلواه الله علیه وآله) دور می شدند خوی و خصلت های مسلمانی را بیشتر فراموش می کردند و سیرت های طاغوتی و گروه سازی ها و فخرفروشی ها بیشتر سر برمی کشید، و کدام سیرت بود جز حکمت خونین حسین(ع) که هشدار باش و برگشتی باشد به سوی ودیعه الهی، یعنی بازگشت به اسلامی که در جامعه بی رنگ شده بود.

بعد از کربلا، سراسر نظام جامعه اسلامی مسئله دار شد و نتوانست به همان شکل به زندگی خود ادامه دهد. به عنوان نمونه: شما می بینید که تمام قاتلان حضرت، هم پشیمان و هم کشته شدند. پس یعنی تمام مکر دشمن وارونه شد و به خودش برگشت. نمونه دیگر این که؛ یزید گفت: «خدا عبیدالله رابکشد، ما به او نگفته بودیم که حسین را بکشد». این یک جمله نیست که یزید از سر صدق گفته باشد، این ویران شدن تمام هویت نظام سیاسی دشمن است، ولی در طرف مقابل، فرهنگ حسین(ع) و پیروان این مکتب هیچ گاه شکست پذیر نشدند.
در سال ۱۳۴۰ شاه می خواست لایحه «انجمن های ایالتی و ولایتی» را تصویب کند تا بر اساس این لایحه نمایندگان مجلس به جای قسم به قرآن به کتاب مقدّسی که اعتقاد دارند قسم بخورند و در این راستا بود که هر غیر مسلمانی هم می توانست به عنوان نماینده ملت مسلمان وارد مجلس شود، از این جا بود که امام خمینی (رحمه الله علیه) نهضت و اعتراض خودشان را شروع کردند و چند ماه بعد شاه مجبور شد این لایحه را پس بگیرد. بعد در سال ۱۳۴۳ کاپیتولاسیون را شاه به مجلس برد و تصویب شد، امام اعتراض کردند و به دنبال آن امام را تبعید کردند ولی مدتی نگذشت که آنها لایحه را پس گرفتند. بعد درسال ۵۷ در روزنامه اطلاعات، مقاله رشیدی مطلق را نوشتند، تا به گمان خودشان امام را بی آبرو کنند، ولی ملّت بر اساس فرهنگ حسینی مقابله کرد. بعد شاه به عنوان عذرخواهی گفت: «صدای انقلابتان را شنیدم». همه این حادثه ها این نکته را به ما می گوید که مگر می شود کسی به روش حسینی با دشمن بجنگد و شکست بخورد؟ امام خمینی (رحمه الله علیه) زندان رفتند، تبعید شدند، ولی شکست نخوردند. شما شکست دشمن را به اندازه متوقّف شدن و برآورده نشدن طمع دشمن ببینید. اگر دشمن به اهدافش نرسید، این را می گویند شکست. مردن که امری طبیعی است.
امام حسین(ع) نگذاشتند اشرافیتی که داشت اسلام را می بلعید، با چهره ای شرافت مندانه بماند. بی شرافت ترین افراد کسانی شدند که فرهنگ معاویه را تحمل کردند. نمونه اش ذلّت عبدالله بن عمر بود که دیدید با حجّاج چگونه بیعت کرد. کجا رفت آن شرافت های دروغین؟ بعد از حسین(ع) همه آنها فروریخت و شرافت حکمت حسینی و اسرای کربلا نمایان شد.
آثار جدایی از امام
پس از شهادت امام حسین(ع) همه از بودن خود ننگ داشتند، یا بر سر قبر اباعبدالله می آمدند و شمشیر بر فرق خود می زدند و یا شمشیرها را در هر شهر و ایالتی بر هم فرو می آوردند و عجیب این که همه آنچه را که می خواستند با یاری نکردن حسین(ع) برای خود حفظ کنند، از دست دادند و از آن طرف آنچه را هم که با یاری کردن امام حسین(ع) می توانستند به دست آورند، به دست نیاوردند. و عبرتی بزرگ آموختند که رها کردن دین خدا و امام مسلمین یعنی محروم شدن از همه چیز.

نمونه شاخص آن را در عُمرسعد می بینید. اصلاً نظام فرهنگی زمان ویران شد. یعنی تمام آنچه را که می خواستند از دست دادند، کلّ حیاتشان مسئله دار شد، هم در کوفه و هم در بصره، هم در شام و هم در مدینه. حتی نهضت کربلا، شام را هم که تا آن زمان، از آن معاویه بود، از دست او گرفت و بعد از کربلا شور معاویه دوستی از شام رخت بربست، تا آنجایی که آرامگاه زینب(س) را در خود جای می دهد و به آن می بالد و به این ترتیب نهضت امام حسین(ع) فرهنگ نجات اسلام گردید، با روحیه ای که در آن یاس راه ندارد.
دین تشریفاتی
دین صورت تشریفاتی به خود گرفته بود و از پرهیزکاری و عدالت خبری نبود. همه به دین به عنوان یک ابزار نگاه می کردند و نه یک حقیقت. و دینداران واقعی، ساده باورانی شمرده می شدند که زیر و بم زمانه را نمی شناسند. و حسین(ع) در چنین جوّی، بی دینی زمانه را معنی کرد و دینداری را به درستی نمایاند، تا دینداران با طاقتی هر چه بیشتر از دینداری خود خسته نشوند و بفهمند انتهای بی دینی، و دین تشریفاتی به چه انحرافی در انسانیت انسان ها و در اجتماع مسلمین کشیده خواهد شد. و عاشورا در هر سال پیامی برای دینداران دارد که دین خود را به تشریفات نکشانند و از حقیقت دین باز نمانند و مرعوب سیاست بازانی که دین را وسیله رونق بازار دنیا کرده اند نشوند، هر چند به ساده باوری متّهم گردند.

آری؛ با نهضت امام حسین(ع) عمق فاجعه انحراف در دین پیدا شد، راستی چقدر فاصله بود بین دین حسین(ع) و دین عمرسعد و معاویه؟ و این سوال که چرا دین به کار جامعه نمی آید؟ و دین نمی تواند جامعه را سر و سامان دهد، با نهضت امام حسین(ع) جواب داده شد. حضرت به خوبی نشان دادند که دینِ نجات دهنده کدام دین است و دینِ هلاک کننده کدام.
شاید یکی از سوالات شما این باشد که در دورانی که همه چیز وارونه شده است، چه کار کنیم؟ همیشه این گونه بوده که پس از مدتّی که شرایط وارونه می شده است، انسان های معمولی، ولی حقیقت طلب، حیران می گشتند، آری؛ حیران گشته و با ناباوری نمی دانستند که چه باید بکنند و با نهضت حسینی بود که این وارونه شدگان وارونگی شان آشکار می شد. هیچ وقت در کشور شیعه و با فرهنگ شهادت مایوس نشوید، چراکه چنین کشوری با حسین(ع) نجات پیدا می کند.
نهضت کربلا ودینداران عافیت طلب
نهضت حسین(ع) نه تنها مهر رسوایی را به پیشانی حاکمان اموی زد، بلکه یک کار بزرگ دیگر هم کرد و آن این که مدعیان دینداری را که در شرایط سخت، امامشان را یاری نمی کنند شناساند؛ تا برای همیشه دینداران عافیت طلب نتوانند مزوّرانه در جبهه حسینی قرار گیرند و دین خود را به رخ مسلمانان بکشند. گاهی می گویند: فلانی چون زندان رفته است خوب است. ولی آیا با این همه زندانی که رفته است، در خط ولایت هست یا نه؟ اگربیشتر عمرش در زندان بوده و از جهاد اسلامی زخم ها به تن دارد، اکنون که از خط ولایت جدا شده، تمام زحماتش را به هدر داده است. زبیر در اوایل اسلام در دفاع از پیامبر(ص) بدنش ۲۵ زخم برداشت، ولی شیعه است که می فهمد او از زحماتش نتیجه نگرفت، چون پس از ۳۰ سال در جنگ جمل رو در روی ولایت، یعنی علی(ع) ایستاد. پیام کربلا این است که: ای مسلمانان! با این دیندارانی که در شرایط برخورد سخت دشمن سر خود را می گیرند و همه ادعایشان را نادیده می شمارند، دست مسلمانی ندهید و به آن ها اعتماد نکنید و فریب سابقه شان را نخورید، که امروز، اسلامِ مجسم را یاری کردن شرط مسلمانی است. جمله ای که سلیمان بن صرد خزایی قبل از دعوت از امام به کوفیان گفت، چه با معنی بود که: «مردم، اگر مرد کار نیستید و بر جان خود می ترسید، بیهوده این مرد را نفریبید.»

در کربلا همین روحیه بود که رسوا شد. امروز هم اگر شما کربلایی شدید، چنین روحیه ای را رسوا می بینید نه سیاستمدار و زرنگ. اگر در جریانات سیاسی گیج و بی تحلیل شده اید، علّتش آن است که فرهنگ حسین(ع) را درست نمی شناسید و الفبای دشمن شناسی توسط نهضت کربلا از ذهن و روح شما رفته است وگرنه شیعه ای که حسین(ع) دارد و کربلا را می شناسد، هیچ وقت در هیچ حادثه ای لرزان و بی تحلیل نیست.
اگر کربلا را از زاویه ای که مطرح شد، نگاه کنید، هم شکست ناپذیری نهضت امام حسین(ع) را می بینید، هم حیله های دشمن شما را نمی رباید. امام حسین(ع) شهید شد تا حکمتی بسیار بزرگ به بشریت بدهد. پس مواظب باشید خودتان و جامعه تان را نسبت به نهضت کربلا سطحی نگه ندارند.
قبلاً عرض شد و باز هم قابل دقت است که علّت پیروزی معاویه به جهت ده سال جنگ عمر بود که جامعه را سطحی و عمل زده کرد. اگر جامعه سطحی شد و حکمت حسین(ع) از میان رفت حتماً شکست خورده اید. در عزاداری امام حسین(ع) نباید وقتمان را صرف آهن ها و دُهُل ها و دیگ ها بکنیم. این ها فهم ما را از این نهضت سطحی می کند. کنار سینه زدن و اشک ریختن برای اباعبدالله(ع) باید حکمت حسینی را حفظ نمود. مسلّم این حکمت بدون اشک و شیدایی و عزاداری نمی شود، ولی آن حکمت و این عزاداری اگر هر دو با هم باشند ما را با حسین(ع) متّحد می کنند. ان شاءالله
خدایا! به حقّ امام حسین (ع)، روح ما و جامعه ما را بیش از پیش به حسین(ع) و کربلا نزدیک بفرما.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

جلسه پنجم: کربلا، خالص ترین جبهه

بسم الله الرحمن الرحیم

﴿ اَعْظَم اللّهُ اُجُورَنا بِمُصابِنَا الْحُسَین(ع)
﴿ وَجَعَلَنا وایاکمْ مِنَ الطالِبین بِثارِه مَعَ اِمامِ المَهدی مِنْ آل مُحمّد(صلواه الله علیه وعلی آبائه)
وسعت کربلا
کربلا به وسعت همه انسانیت است برای تک تک انسان ها، در تمام طول حیاتشان؛ تا هر کس خودِ گمشده اش را در هر عرصه ای از عرصه های ابتلاء و امتحان، آن گونه که باید حسینی بشود، بیابد.
امام حسین(ع) معنی حیات دینی صحیح را در ظلمت زمین که همواره ظالمان بر ظلمت آن می افزایند، به ما آموخت، تا ما سرگردان نمانیم. امام حسین(ع) معاویه و یزید را به عنوان موانعی برای زندگی دینی در مقابل خود دارد تا همه انسان ها بدانند جهان هرگز بی معاویه و یزید نمی شود و بنا نیست وقتی ظلمت معاویه ای، خود می نمایاند حسین(ع) خانه نشینی پیشه کند و درخشندگی خود را به صحنه نیاورد.
هر سالی که با کربلا روبه رو می شویم، گویا هنوز این صحنه زنده است و به اندازه ای که ما عوض شده و آمادگی بیشتر یافته ایم حسین(ع) با ما بیشتر سخن دارد.
در این سلسله مباحث بنا داریم شرایط اجتماعی سیاسی زمان حضرت اباعبدالله(ع) را ارزیابی کنیم تا روشن شود همیشه و در هر شرایطی حسین(ع) است که دستگیر ماست و تا هیچ زمان و زمانه ای را بهانه ای برای فرونشاندن انگیزه های متعالی خود و حیات دینی خود نکنیم.
پذیرش های ناخواسته
مردم، معاویه را پذیرفته بودند هر چند نپسندیده بودند. معاویه به مردم باورانده بود که چاره ای جز پذیرفتنِ رسم زمانه نیست و آن هم زمانه ای که معاویه تعیین کرده بود و تشخیص مروان بن حکم هم بی جا نبود که باید قبل از منتشر شدن خبر مرگ معاویه از حسین بن علی(علیهما السلام) و عبدالله بن زبیر برای یزید بیعت گرفت. و همیشه در سایه این پذیرش است که دین بی رنگ و کفر حاکم می شود. چراکه هرگز نمی شود به بهانه نپسندیدن حاکمیت جور، از انتقاد و اظهارنظر و امر به معروف کوتاه آمد.

معاویه مرده است؛ ولی فرهنگ او این مسئله را بر ذهن انسان ها حاکم کرده بود که چه بپسندی و چه نپسندی، باید معاویه را بپذیری. و حسین(ع) آمد تا این فرهنگِ روسیاه معاویه ای، برای همیشه بر ذهن جامعه اسلامی و انسان ها حاکم نشود.

فرهنگ اموی آن چنان مردم را پوچ و بی جهت کرده بود که بعضی از مردم کوفه، هم برای حسین(ع) نامه نوشتند که بیاید، و هم برای یزید نامه نوشتند که اگر می خواهی کوفه را حفظ کنی، حاکمی تواناتر و قدرتمندتر از نعمان بن بشیر بفرست، و حسین(ع) در چنین فضای روانی باید نهضتی بیافریند که این چنین انسان های پوچ نتوانند آن نهضت را بخشکانند و خودِ آنها نیز از این پوچی به در آیند.

حسین(ع) در چنین زمانه ای بناست رسالت خود را به صحنه بیاورد که هم این انسان ها هدایت شوند، و هم این نهضت اسلامی و این نور الهی خشک نگردد. باید فهمید حسین(ع) در چه زمانه ای است، تا جوانب نهضت آن حضرت روشن شود. حسین(ع) بنا دارد از همین انسان های پوچ شده، و همین انسان هایی که هم دل در گرو حسین(ع) دارند و هم تملّق گوی یزیداند، انسان هایی دین دار بسازد و با همین انسان ها اسلام پایدار بماند.

فرهنگ اموی، اسلام را به ابزاری در دست سیاست بازان تبدیل کرده بود تا هم مردم را بفریبد و هم خود را. مردم را از نظر فکری در شرایطی قرار داده بود که به یک اسلام بی رنگ و بی فایده راضی شوند، و حسین(ع) اسلام ناب را، و در دل آن اسلام، خدا را می خواست، و یک روح پاک معتقد به رسم اسلام و یک پایگاه پاک اعتقادی روشنی را برای مسلمانان طلب می کرد. و اساساً وجود ائمه همیشه وسیله جدایی این دو اسلام از هم است و این تضادّی بود نهفته در جامعه ای که همه به ظاهر مسلمان بودند، ولی با نهضت حسین(ع) این تضادّ آشکار شد، تا جوانان سرگشته در این شرایط بتوانند دین را درست انتخاب کنند و آشفته و پریشان نمانند، چراکه سیاست بازان کاری کرده بودند که جوانان حق طلب، دین را با آن درخشندگی واقعی که هر قلب سالمی را جذب می کند، نمی دیدند، چه رسد به این که آن را انتخاب کنند.
آدمیت باید به درخشش درآید
گاهی سوال می شود: چه نتیجه ای از حادثه کربلا حاصل شد؟ عرض بنده این است که اگر معنی زندگی روی زمین را بشناسیم، آن وقت معنی کربلا بسیار خوب روشن می شود. یعنی:

با مرگ معاویه، شرایط برای درخشیدن گوهر ایمانِ امام فراهم شده است، همچنان که با مرگ عثمان شرایط برای درخشاندن و درخشیدن گوهر ایمان امیرالمومنین(ع) آماده شد، و مقصد حیات زمینی همین درخشیدن است. حال یکی در محراب کوفه شهید می شود، و یکی در قتلگاه کربلا، ولی هر دو درخشیدند، و درخشیدن گوهر ایمان در صحنه های امتحان همه کار بود و هست. اصلاً بنای حیات زمینی، درخشاندن و درخشیدن گوهر ایمان انسان است.

یک پیام در ابتدای خلقت به همه انسان ها رسید که:
«یا آدَمُ اَنْبِئْهُمْ بِاَسْمائِهِم»(۳۰) ای آدم و آدمیت؛ حقایق و اسماء الهی را که در جان شما نهفته است و سرّ همه اشیاء است، بنمایان، تا انسانیت شما با این نمایش کمالات، به فعلیت برسد و حسین(ع) در کربلا، انسانیت را نمایاند، همچنان که آدم در صدر آدمیت نیز چنین کرد. و کار حسین(ع) جلوه تمام آن نمایش بود، و این بود که پس از آن نمایش، خداوند به ملائکه فرمود: «اَلَمْ اَقُلْ لَکمْ اِنّی اَعْلَمُ غَیبَ السَّمواتِ وَ الْاَرْضِ وَ اَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما کنْتُمْ تَکتُمُونَ»(۳۱) ای همه ملائکه آیا نگفتم سرّی و رازی و کمالاتی در انسانیت نهفته است؟ و آیا در صحنه کربلا دیدید که انسانیت چگونه درخشید؟ آیا نگفتم چیزی از انسان می دانم که شما نمی دانید. کربلا قصه همه انسانیت است تا ما از درخشیدن باز نمانیم، و حسین(ع) درخشیدن الهی انسانی را به انتهای کمال رساند.
غمخواری امّت
غمخوار امّت بودن، شرط مسلمانی است و پشت کردن بر مردم و تماماً به خود مشغول شدن و مردم را در خدمت خود خواستن، فرهنگ اموی است. و لذا دعوت مردم کوفه را امام نمی تواند بی اجابت بگذارد، هر چند در این راه، سنّت غمخوارگی امام ماند و خود امام نماند.

وهمین معنی اصلی حیات است. رِندی سودجویانه، مشی و روش امام نیست. سیره و سنّت انسانی که غمخوار امّت باید باشد همان رسم و روش امام است. به همین جهت وقتی کوفیان نقض عهد کردند، مسیر امام تغییر نکرد چون امام دنبال شرایطی بود که درخشیدن ایمانی را به بشریت نشان دهد و آن شرایط فراهم بود.

حسین(ع) از این قیام، درخشیدن دین را می طلبید و سیاست بازان برای بررسی و تحلیل کربلا در لابه لای اوراق تاریخِ کربلا به دنبال انگیزه های صرفاً سیاسی و حکومتی امام هستند و اساساً این ها همیشه هر قیام دینی را در دیواره های تنگ سیاسی کاری و حاکمیت طلبی صِرف جستجو می کنند. این است که همواره حکمت حسینی در زیر سایه تنگ تحلیل های سیاسی کاران درست تحلیل نمی شود. همچنان که انگیزه دین خواهی یاران او در همیشه تاریخ و حتی امروز با سنگ تهمت قدرت طلبی هدف قرار گرفته و می گیرد و اگر کسی تلاش کند دین در جامعه حاکم شود به تهمت قدرت طلب و تمامیت خواه، رجم می گردد.

هر وقت عدّه ای از جوانان شیعه بلند شدند که به حسین(ع) اقتدا کنند، سیاست بازان دنبال آنند که ببینند انگیزه حکومتی و قدرت طلبی این ها چیست. به همین جهت هر وقت دین خواهان و دینداران در طول تاریخ خواستند به حسین(ع) اقتدا کنند، تیر تهمت قدرت طلبی، اتهامی است که بر قامت بلند حسینیان زده می شود و این کار نوظهوری نیست. امروز رادیوهای بیگانه احساس مسئولیت جوانان بسیجی و متدین ما را نسبت به دفاع از ارزش ها، یک نوع قدرت طلبی تفسیر می کنند همچنان که دیروز مولایشان حسین(ع) را در نهضت امر به معروف و نهی ازمنکر و طلبِ اصلاحِ امّتِ اسلام متّهم می کردند که قصد شورش دارد.

وقتی جنگ های نهروان و صفین و کربلا را کشورگشایی بنامند، دیگر دین خواهی حسین(ع) دیده نخواهد شد و دیگر امید حیاتِ دینی بی معنی خواهد گشت و این ذبح کردن قیام کربلاست به دست کسانی که در لشکر یزید نبودند ولی با بینش یزیدی به حکمت حسینی می نگرند و تحلیل می کنند، چون ظهور عشق در ساحت حق برای این کوران، بی معنی است، همچنان که کربلا برای انسان هایی که معنی بودن زمینی را گم کرده اند معنایی نمی دهد.(۳۲)
تنها، امّا مسئول
نه پیامبر(ص) در کار خود از تنهایی اش هراسید و نه علی(ع) از تنها گذاشته شدنش به وسیله طلحه و زبیر، ترسی به خود راه داد و نه حسین(ع) برای احیای دین و دینداری، تنهایی خود را بهانه کرد و از مسئولیت باز ایستاد و نه من می توانم چنین کنم و نه تو!

پیام کربلا این است که حقّانیت دین به خود دین است، نه به تعداد طرفدارانش و دفاع از دین به جهت حقانیت خود دین است. حالا اگر یک نفر حقّانیت دین حق را بشناسد، حق همان است که از آن دفاع کند، و تنها کار حق در آن شرایط همان دفاع آن یک نفر است از دین حق، و اساس هم همین است که آن کاری را انتخاب کنیم که حق باشد. کارِ حق چه توسط یک نفر انجام گیرد و چه توسط میلیاردها نفر، اعتبار آن به حق بودن آن است و نه به کم و زیادبودن افراد آن.

خطرهای بزرگ، برای دین بزرگ
همیشه دین بزرگ را خطرهای بزرگ تهدید می کند، لذا آن هایی که برای دین بزرگ، ارزشی بیشتر از خطرهای بزرگ قائلند، بزرگی خطر را می شناسند ولی بزرگی خطر، آنها را از مواجهه با خطر بزرگ نمی رماند. نه آن که خطر بزرگ آنها را خانه نشین کند تا خطر بزرگ، بزرگ تر نمایان شود و دینداران به حقارت بیفتند. که خداوند برای دینداران حقارت را نخواسته و فرموده است: «وَلِلَّهِ الْعِزَّهُ وَ لِرَسُولِه وَ لِلْمُِومِنینَ و لکنَّ الْمُنافِقینَ لا یفْقَهون»؛(۳۳) (عزّت از آن خدا و رسول و مومنین است ولی منافقان این را نمی فهمند).
حیله معاویه بزرگ ترین خطر تاریخی تا قیام قیامت بود که بر دامن اسلام افتاد. آتشی بود که بنا داشت دامن اسلام را به کلّی بسوزاند، ولی بزرگی دین از چشم حسین(ع) و حکمت حسینی بالاتر از آن است که این خطر بزرگ، بزرگی دین را بی رنگ کند و دین خاموش بماند، و حکمت حسینی همین است که بزرگی خطر، ما را از صحنه دفاع از دینی بزرگ تر منصرف نکند. حال که این نکته روشن شد، بنگرید آیا خطری هست که از عظمت حسین(ع) بزرگ تر باشد، و بزرگی حسین(ع) آن را کوچک و خوار نکند؟
نقش زن در کربلا
در فرهنگ اموی، زن ابزاری در خدمت امیال حاکمان است، و هرکس قدرتش بیشتر است ارزشش بیشتر و بدینسان پوچی نه تنها نصیب مردان می شود، بلکه به سراغ زنان هم خواهد آمد. در فرهنگ کربلا اگر مردان میدان دارند، زنان نیز صحنه پردازند و اگر مردان با نثار خون خود می درخشند و به زندگی خود معنی می دهند، زنان با دلی قوی تر از شیر، صبورانه و پرمقاومت حادثه را تحمل می کنند و از آن دفاع می نمایند و باران کلمات دفاع از حقّانیت کربلا را بر یزید می افشانند و نمی گذارند، درخشش حقیقت فراموش شود، و بدینسان از پوچی می رهند. آری؛ برادر و خواهر هر دو بدینسان از پوچی می رهند.

در این جلسه یک نکته بیشتر نداریم و آن این که همه شما از نفله شدن و پوچ شدن و هیچ شدن کلّ زندگی تان باید بترسید، چون همیشه زمینِ پر ظلمت، ما را از یک پوچی به پوچی دیگری دعوت می کند و همیشه ما باید تلاش کنیم از این پوچی و بی محتوایی رها شویم. و فقط در فرهنگ کربلا که جلوه کامل فرهنگ اسلام است انسان از پوچی می رهد. این شما و این تاریخ و این صحنه های همه دوران ها در همه زمین. هر کس اسلام ندارد و اسلامش به حسین(ع) ختم نشود، همچون آبی است که در شنزار کویر دنیا فرو می رود و هیچ نحوه زندگی با نشاطی نصیبش نمی شود. حکمت حسین(ع) برای نجات انسان های ساکن شده در پوچی است. شما هر کاری که در این دنیا می کنید اگر آن کار را موشکافی کنید، می بینید که می خواهید از پوچی فرار کنید، ولی اگر به فرهنگ کربلا نزدیک نشوید پوچی را پنهان می کنید، از دست یک پوچی به پوچی دیگر پناه می برید و خود را در سایه سیاه آن پوچی جدید پنهان می کنید. بدون حسین(ع) محال است کسی شور و نشاط معنی دار پیدا کند. هیچ عارف و سالکی بی حسین(ع) نتوانسته به جایی برسد. در کتاب «زیارت عاشورا، اتّحاد روحانی با حسین(ع)» عرض شد که زیارت عاشورا یک سیر و سلوک کامل است برای انسانی که می خواهد به آسمان وصل شود و از زمین دور گردد. لذا در ابتدا باید زیارت عاشورا دلپذیرتان شود و قلب، مقامات آن را تصدیق کند و اگر چنین شد تمام سلوک در تمام عمر همین زیارت عاشورا است.

آری؛ اگر در کربلا مردان میدان دارند، زنان نیز صحنه پردازند و بدینسان کربلا به زن و مرد معنی می دهد و انسان را از پوچی می رهاند، چراکه کربلا جنگ بین زندگی برای پوچی ها، با زندگی برای نجات از پوچی هاست. در یک زندگی همه چیز بی معنی و سطحی و بیهوده است و در دیگری همه چیز عمیق و پرمعنی و با هدف. یکی نمی میرد تا به خیال خود هیچ و پوچ نشود و دیگری حتی مرگ را! آری مرگ را! اوج معنی دارترشدن خود می بیند. این جاست که در فرهنگ جهت دار دینی، نه تنها نثار خون، برای انسان اوج عبودیت را به همراه دارد، بلکه نفس کشیدن او هم عبادت می شود.
تن دادن به وضع موجود
کسانی که به اباعبدالله (ع) نصیحت می کردند که به کوفه نروید چون کشته می شوید، دروغ نمی گفتند. آنها که می گفتند حاکمان خبیث اموی به شما اجازه حیات نمی دهند، دروغ نگفتند. پس اینها چه چیزی را نمی دیدند که امام حسین(ع) می دید؟

آنچه را ناصحان امام می دیدند و بر آن نام شکست و کشته شدن می نهادند، چیزی نبود که حسین(ع) با آن تیزبینی خود نبیند، بلکه آنچه حسین(ع) می دید و می خواست توجّه بقیه را به آن جلب کند، فرهنگ رهایی بود. تمام تلاش فرهنگ اموی همین است که به ما بقبولاند، کار سخت تر از آن است که نتیجه بگیرید، پس دست از پا خطا نکنید، و بدینسان فرهنگ اموی در امنیت خود پایدار می ماند. و تمام کربلا آن است که حکمت حسینی سختی نمی شناسد و در هر شرایطی راه رهایی باز است. و آن هایی که زانوی یاس را بغل کرده اند، کربلا و حسین(ع) را نمی شناسند و به امامی غیر از حسین(ع) اقتداء کرده اند.

آن هایی که این روزها از آرمان های بلند دینی دست برداشته اند، به خود و به حسین(ع) پشت کرده اند. امروز نیز جهان نیهیلیسم و پوچ گرای غرب همین هدف را دارد که به ذهن های حق جو بفهماند دست از آرمان های خود بردارید و به وضع موجود تن دهید و خود را با زمانه هماهنگ کنید. یعنی این ها حقّانیت را برای وضع موجود تبلیغ می کنند، چراکه وقتی به وضع موجود تن دهند، تنها ناله ای از اعتراض بلند می کنند و دیگر هیچ. لذا عملاً توانایی ماندن را برای وضع ظالمانه اموی تایید کرده اند، و یک نوع حقِ ماندن برای آن فرهنگ قائل شده اند.
شیعه به رهایی می اندیشد و نه به تسلیم
در فرهنگ اموی رضاخانی، یک عقیده بود که دائم تبلیغ می شد و آن این که اگر جانتان را می خواهید حفظ کنید دم نزنید. ولی شیعه ای که حسین(ع) داشت در آن سایه شوم به رهایی فکر می کرد و نه به تسلیم. و اگر در شبیخون فرهنگی موجود بخواهند باورها را به آن جا بکشانند که دیگر فرهنگ غارتگرانِ سرمایه های معنوی، همه جا را گرفته اند و چنین القاء کنند که تسلیم شدن، آبرومندانه ترین کاری است که می توان انجام داد، بدانید که ما را از حسین(ع) جدا کرده اند. و اینها شیطان هایی هستند که آواز یاس می خوانند تا ما را تسلیم پَلَشتی و ماده گرایی کنند و از درخشندگی همچون مولایمان حسین(ع) محروممان سازند. پایبندی به ارزش ها راه و طریق حسین(ع) است و وسیله نجات ما در تمام تاریخ بشر، در هر اجتماعی که باشد.
هیچ وقت، هیچ چیز عوض نمی شود در حدّی که ما مجبور شویم به اسلام پشت کنیم.
هیچ وقت، هیچ چیز عوض نمی شود در حدّی که ما مجبور شویم از حسین(ع) جدا شویم.
هیچ وقت، هیچ چیز عوض نمی شود در حدّی که ما مجبور شویم از انقلاب و امام عزیز و ولایت فقیه که ادامه راه امامان است جدا شویم.
هیچ وقت، هیچ چیز عوض نمی شود در حدّی که ما مجبور شویم از ارزش های الهی انقلاب جدا شویم.
وگرنه به خودمان پشت کرده ایم و در زیر لگد هوس و روزمرّگی له می شویم. «زمانه عوض شده است» یعنی چه؟ «خواست مردم تغییر کرده است» یعنی چه؟ حق همیشه حق است و حسین(ع) حیات همیشه بشریت است، و تغییرپذیر نیست و محال است خواست بنیادین مردم، یعنی اصیل ترین و عمیق ترین خواسته مردم، دینداری و محبّت به حسین(ع) نباشد. اتفاقاً اسلام و کربلا پاسخگوی عمیق ترین خواسته مردم است.

در انقلاب اسلامی هم عدّه ای غرب زده و تازه به دوران رسیده با امید واهی می خواهند در تغییر فرهنگ ایران اسلامی همان کاری را بکنند که رضاخان با تمام قدرت و امید شروع کرد. ای کاش این ها می دانستند که شیعه به رهایی فکر می کند نه به تسلیم. شیعه همیشه به حق فکر می کند، نه به تسلیم شدن به وضع موجود. بنابراین این ها باید بدانند که نتیجه نمی گیرند و در این حالت است که آیه «اِنَّ کیدَ الشَّیطانِ کانَ ضَعیفاً»(۳۴) معنی خود را می نمایاند.
در یاری از امام باید پاکباز بود
صحنه هر دو زمین یعنی کربلا و کوفه را یاران حسین(ع) پر کرده اند. هجده هزار نفر بیعت کنندگان با مسلم بن عقیل(رحمه الله علیه)، همه یاران حسین(ع) هستند و این۷۲ تن که بدن های آنها تکه تکه و خون آلود شده است هم از یاران حسین(ع) هستند. و در مقایسه این دو صحنه، فقط یک پیام به گوش می رسد، و آن این که در یاری از اسلام و امام مسلمین باید «پاکباز» بود و باید در جان خود مسئله را یک سره حل کرده باشیم که به هر قیمتی و در هر جایی، از اسلام و از امام دست برنمی داریم. وگرنه در صحنه های سختِ آزمایش، همه ادعاها فرو می ریزد و ماندنی ظلمانی مانند ماندن کوفیان، همه زندگی مان را در دنیا و آخرت متعفّن می کند، و تمام روانمان را تعفّن و تنفّر از خود فرا می گیرد و چقدر این عبرت گیری بلند است.
چرا بدترین انتخاب؟
کربلا، به ما یاد داد آن هایی که مولای خود را رها کردند و مولایی غیر از آن که خدا برایشان خواسته بود خواستند و در بین بی نهایت انتخاب ها، وقتی بهترین انتخاب را فرو گذاشتند، به ناچار بدترین انتخاب را برمی گزینند و بین خشم افراطی و پشیمانی شدید - که این دو صفت کوفیان است - سرگردان می مانند. کوفیان با تمام وجود، سعی کردند با فرمانبرداری از عبیدالله بن زیاد او را راضی کنند، و پس از آن متوجّه شدند برای رضای تبه کارترین مرد روی زمین، خیرخواه ترین انسان نسبت به خودشان را کشته اند. کوفیان متوجّه شدند حسین(ع)نه به دست شامیان - که یاران معاویه و دشمن اهل البیت بودند - بلکه به دست خودشان که همواره از معاویه متنفّر و به علی(ع) علاقه مند بودند، کشته شد و بار دیگر در حالی که معاویه زیر خاک است در دام او افتادند. این است که دیگر نتوانستند خود را تحمّل کنند و هیچ چیز را نمی توانستند تحمّل کنند. شعله های آتش انتقام زبانه کشید و نه تنها این آتش، قاتلان شهدای کربلا را در برگرفت بلکه کوفیان، خودشان را می کشتند و هیچ کس به کسی رحم نمی کرد.

و این سرنوشت هر امّتی است که ادعای دینداری دارد ولی در دینداری پاکباز نیست. بگذارید حرف را در همین جا ختم کنیم که هر نکته دیگری بگوییم از این آخرین نکته غفلت خواهد شد که:

سرنوشت کوفیان، سرنوشت هر امتی است که ادعای دینداری دارد، ولی در دینداری «پاکباز» نیست و ریشه این بدترین انتخاب را در عدم پاکبازی در راه دین باید جستجو کرد.

خدایا: به حق حسین(ع) که در راه تو به واقع پاکباز بود، بر ما منّت بگذار و ما را در دینداری پاکباز بگردان.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

جلسه ششم: کربلا، سرّ اولیاء

بسم الله الرحمن الرحیم

﴿ اَلسَّلامُ عَلَیک یا اباعبدالله وَعَلَی الْاَرْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِنائِک ﴾
﴿ عَلَیک مِنّی سَلامُ اللّهِ اَبَدًا ما بَقیتُ وَ بَقِی اللَّیلُ وَ النَّهارُ ﴾
﴿ وَلاجَعَلَهُ اللّهُ اخِرَ الْعَهْدِ مِنّی لِزِیارَتِکمْ ﴾
سلام بر سلسله مقدّسی که راه زندگی دینی را در سخت ترین شرایط به ما آموختند، تا نه در دنیا نفله شویم و نه از بهره حیات و ابدیت خود محروم بمانیم.
در این سلسله مباحث نگاهی به شرایط اجتماعی سیاسی فرهنگی دوران امام حسین(ع) می کنیم تا بیشتر بتوانیم عظمت نهضت اباعبدالله(ع) را بشناسیم و با شناختن عظمت این نهضت است که علاقه و توجّه و حیرت و شیدایی ما به آن حضرت بیشتر می شود و در نتیجه دلمان سالم می گردد. چراکه قلب سلیم، قلبی است که محبّت معصوم در آن باشد و این محبّت در قلبی است که نسبت به معصوم عقیده ضعیف و غلط نداشته باشد.
هر چه بتوانیم نهضت حضرت را از زوایای مختلف بررسی کنیم، معرفتمان به عظمت امام(ع) بیشتر می شود. و این معرفت باعث اتّصال و اتّحاد با مقام امام می گردد. نهضت امام دریای عظیمی است که به راحتی نمی توان به عمق آن رسید. در روایت داریم که حضرت خضر(ع) اوّلین سرّی را که برای حضرت موسی (ع) طرح می کند، جریان کربلاست و بعد هر دو به شدّت گریستند.(۳۵) همین قدر از این روایت بدانید که قضیه کربلا یک قضیه موسوی(ع) نیست، بلکه یک قضیه خضری(ع) است؛ یعنی اهل طریقت و حقیقت، بیشتر می توانند کربلا را بیابند. خداوند به حضرت موسی(ع) می فرماید: «برو پیش عبد صالحی که اسراری را به او آموخته ایم»؛ «علَّمْناهُ مِنْ لَدُنّا عِلْماً»(۳۶) و شاگردی او را بکن، و اوّلین سرّی که مطرح می شود، قضیه کربلاست.
کربلا خیلی عجیب است. کربلا را از این زاویه نگاه کنید که اصحاب کربلا آدم های خیلی پاک و خوبی بودند. به عنوان مثال؛ مسلم بن عقیل(رحمه الله علیه) جوان ۲۸ ساله پاک دامنی است، که هیچ انگیزه ای جز تبعیت از حکم خدا در او نیست. یکی از بزرگان کوفه به نام «شریک»، مریض شد و عبیدالله خواست که به عیادت او برود. به مسلم بن عقیل خبر دادند که تا به منزل شریک برود و پشت پرده کمین کند و عبیدالله را بکشد. مسلم هم به خانه شریک آمد و با شریک قرار گذاشتند، وقتی شریک تقاضای آب کرد، مسلم به عبیدالله حمله ور شود. وقتی عبیدالله به خانه او آمد و او در فرصت مناسب برای چند بار علامت داد و درخواست آب کرد، مسلم حمله نکرد، تا جایی که عبیدالله مشکوک شد و رفت. بعد به مسلم گفتند: چرا حمله نکردی؟ گفت: یادم آمد که پیامبر(ص) ترور را حرام می دانند و فرمودند: «اَلْاِیمانُ قَیدُ الْفَتِک»(۳۷) ایمان، مانع ترور و حمله غافلگیرانه است.
نمونه دیگر این که؛ وقتی مسلم بن عقیل(رحمه الله علیه) را پس از دستگیری زخمی کردند و خون از بدنش می رفت، تشنه شد و درخواست آب کرد. وقتی خواست آب بخورد، خونِ دهانش با آب مخلوط شد و آب را نخورد. آب را عوض کردند خواست بخورد، باز آب خونی شد، لذا آب را نخورد، چرا؟ چون شرع اجازه نمی دهد انسان آب نجس را بخورد. عمده این است که ببینیم کربلا را چه کسانی به وجود آورده اند و اساساً تا کسی به نهایت درجه تقوا نرسد، خداوند به او شایستگی شرکت در نهضت حسینی نمی دهد. مسلم بن عقیل(رحمه الله علیه) در هنگام وصیت فرمود: «من دو وصیت دارم؛ یکی این که به حسین(ع) خبر بدهید که به کوفه نیاید، و دیگر این که من هفتصد دینار به این مردم مقروض شده ام، زره و شمشیرم را بفروشید و بدهی مرا بدهید». یعنی کسانی که تمام ابعاد اسلام را پذیرفته اند مفتخر به شهادت در راه حسین(ع) خواهند شد.
نهضت پاکدامنان
نهضت حسین(ع) با پاکدامنی و پرهیزکاری پیوندی اساسی دارد، و آنچه در آن اصل است، عبارت است از رعایت اصول و فروع دین. اگر مسلم بن عقیل(رحمه الله علیه) آن مرد ۲۸ ساله پرهیزکارِ شجاع، عبیدالله بن زیاد را در خانه شریک غافلگیرانه ترور نکرد، چون پیامبر(ص) ترور را نفی فرموده اند، پس پیروزی حقیقی را باید در تحقّق فرامین خدا و پیامبرش(ص) دانست و این است که کربلا پیروزترین صحنه تاریخ خواهد بود و دشمنانش شکست خورده ترین انسان ها. و مسلم بن عقیل(رحمه الله علیه) قطعاً یکی از قهرمانان پیروز کربلاست، هر چند او را از بالای دارالعماره کوفه به پایین بیندازند و استخوان هایش تماماً خرد شود. مسلم را با استخوان چه کار؟ او به عهد محمّدی(ص) پای بند است و استخوان بندی جان خود را در تبعیت و پیروی از آیین خدا جستجو می کند. حفظ حریم دین خدا، همه همّت و استخوان بندی یک مسلمان است.

شما هر وقت توانستید حکم خدا را بر خودتان حاکم کنید، این یک پیروزی است، و اگر توانستید بر خانواده و شهرتان آن را حاکم کنید، این پیروزی بعدی است، پیروزی فقط در حاکمیت حکم خداست، آن هم اوّل بر خودمان، بعد بر جامعه. نهضت کربلا پیروزی را در حاکمیت حکم خدا می داند و لذا توسط معتقدترین انسان ها این نهضت به وجود آمد.
ما معتقدیم از زمان حضرت آدم و حتّی قبل از آن، تا آخرالزمان، عهد، عهد محمدی (ص) است. پیامبر(ص) فرمود: «اوّل ما خَلَقَ اللّهُ نُوری»(۳۸) یعنی؛ «اوّلین مخلوقی که خدا خلق فرمود، نور من بود». و از آن طرف آخرین پیامبر هم حضرت محمد (ص) است، و تمام پیامبران هم به پیامبر اسلام متوسل می شده اند. پس هر روز، و هر روزگار، عهد و روز محمّدی(ص) است. مسلم بن عقیل(رحمه الله علیه) مرد روز است، چون به عهد پیامبراکرم(ص) پیوند دارد. پس هر کس، هرگاه از عهد پیامبراکرم(ص) فاصله گرفت از روزگار فاصله گرفته است و دیگر تمام فکرش خرافه است و کهنه. و هرگاه کسی به حریم دین خدا تجاوز کرد به حریم مسلمانان تجاوز کرده است، و وقتی که به حریم اسلام توهین شود، به مسلمانان توهین شده است و این یک سنّت و قاعده است و نه یک حادثه گذرا و موسمی.
امام حسین(ع) فوق کوفه و کوفیان
گاهی سوال می شود که آیا امام می دانست شهید می شود، یا نمی دانست، و آیا امام برای حکومت رفتند یا نه؟ وقتی که به عمق حرکت امام توجه کنیم می بینیم موضوع نهضت امام بالاتر از این هاست و باید مسئله را وسیع تر از این ها نگریست. لذا می گوییم:

اگر مردم کوفه خوش استقبال و بد بدرقه هستند، حسین(ع) نیز در بند کوفیان نیست. امام باید بالاخره در آن فضای اموی – رومی، درخشندگی را از جایی آغاز کند، تا چشم های هدایت طلب، در راه پوچی ها نفله نشوند و کوفه و دعوت کوفیان بهانه و نقطه شروع مناسبی بود.

اصلاً تمام حرف ما در این سلسله بحث ها همین نکته است که امام می خواهد انسان ها را از پوچی ها، در هر زمانی از زمانه های تاریخ بشر نجات دهد. نهضت امام به عنوان پاره ای از اسلام،(۳۹) به وسعت بشریت است و تک تک انسان ها در این نهضت احساس وجود می کنند. مثل امام خمینی (رحمه الله علیه) که همه مردم ایران خودِ گمشده شان را در او می دیدند، چون ایشان به عنوان حامل نور حسینی، وسعتی به وسعت انسان ها داشت، همه خطوط سیاسی در خط امام هم ایشان را امام خود احساس می کردند، هر خطی می تواند دلایلی بیاورد و بگوید به این دلایل امام در خط ماست، و این ها در ادعایشان صادق بودند، ولی امام(رحمه الله علیه) فقط همه آنچه این خط می گوید نیست، امام بیشتر و وسیع تر از این هاست این مثال را به این جهت زدم که شما امام حسین(ع) را در کوفه خلاصه نکنید و یا منحصر به حکومت ننمایید.

اسرار عالم غیب در کربلا نهفته است، نهضت حضرت باید قبل از حضرت آدم بررسی شود.(۴۰) امام دنبال شرایطی است که درخشندگی خود را بنمایاند تا بشر در زندگی نفله نشود.
لذاست که امام در مدینه، آری در مدینه، آن وقتی که نه کوفه ای مطرح است و نه دعوت کوفیان و نه نامه مسلم بن عقیل از کوفه به دست ایشان رسیده، می فرمایند:
«اِنّی لَمْ اَخْرُجْ اَشِراً وَ لا بَطِراً وَ لا مُفْسِداً وَ لا ظالِماً، وَ اِنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ اِلاْصْلاحِ فی اُمَّهِ جَدّی (صلواه الله علیه و آله) اُریدُ اَنْ آمُرَ بِالْمَعرُوفِ وَ اَنْهی عَنِ الْمُنْکرِ وَ اَسیرَ بِسیرَهِ جَدّی واَبی عَلّی بْنِ اَبیطالِبٍ، فَمَنْ قَبِلَنی بِقَبُولِ الْحَقَّ فَاللّه اولی بِالْحَقِّ وَ مَنْ رَدَّ عَلَی هذا اَصْبِرُ حَتَّی یقْضِی اللّه بَینی وَبَینَ الْقَوم، وَ هُوَ خَیرُالْحاکمین»(۴۱)
یعنی؛ من برای طغیان و تکبّر و شلوغ کردن خارج نشدم. من می خواهم امّت جدّم را اصلاح کنم و امر به معروف و نهی از منکر کنم، و حق را نشان دهم و باطل را رسوا کنم. هرکس مرا به عنوان حق قبول کرد پس خداوند سزاوارتر است به حق، و هرکس هم مرا نپذیرفت صبر می کنم تا ببینم خدا چه حکمی می کند.

پس موضوع مشخص است که یک حرکت حساب شده در کار است و امام می داند به کجا می رود و بناست از فرصت پیش آمده برای رساندن پیام، بهترین استفاده را ببرد. پس در یک کلمه نهضت حسین(ع) فوق کوفه و کوفیان است.
عوامل رشد روحیه کوفی گری
مگر نه این که وقتی غوغا فراهم آید عقل و دین هر دو فرو می افتند؟ و مگر نه این که کوفیان مجسمه غوغا بودند؟ حال به من بگو: چون اهل غوغا بودند خوب نمی اندیشیدند و مقید به تعهدات دینی نبودند؟ و یا چون تدبّر در دین نداشتند اهل غوغا شدند و نتوانستند از فرستاده امام، خوب نگهداری کنند و مرعوب تهدید عبیدالله شدند؟ هر دو جواب یکسان است، عمده آن است که تدبّر و تعقّل و دینداری را فرو ننهی و به غوغا دامن نزنی، وگرنه از حکمت حسینی دور می افتی هر چند دل در هوای حسین(ع) داشته باشی.
مردمی که غیرت قبیلگی، آنها را به حرکت درآورد و دین را در زیر سایه علماء دین ندیده باشند، و اگر هم پای منبری می نشینند، بیشتر با انگیزه ای غیر از تعلیم و تربیت و وعظ، دلشان در شور گروه و قبیله شان می تپد، به راحتی جمع می شوند و به تعداد ۱۸۰۰۰ نفر با فرستاده امام بیعت می کنند، و با یک تحلیل سیاسی یکی از خان زاده های کوفه پراکنده می شوند.(۴۲) چراکه نه به جهت وظیفه دینی بیعت کردند و نه بر اساس تکلیف دینی مسلم بن عقیل را ترک نمودند. این مردم نهضت حسین(ع) را متوقّف نکردند ولی خودشان عبرت روزگار شدند، تا ما در عمل زدگی همه عمر را به شنزار سیاست زدگی و حبّ جاه و مقام و گروه، فرو نبریم و از خود باز نمانیم و بیشتر در تربیت معنوی خود بکوشیم.

اهل مکه چون وضع مالی شان خوب بود، حال مبارزه نداشتند، و لذا سکون را برگزیدند، و اهل مدینه هم به سکوت موضوع را از سر گذراندند، و کوفیان هم دیوانگان غوغاسالار تاریخ اند (نهج البلاغه در خطبه های ۲۹، ۳۴، ۳۹، ۶۹، ۱۶۶ روانِ کوفیان را بررسی می کند). ما در روان غوغاگر کوفیان و سکوت اهل مدینه و سکون اهل مکه، سقوط شرافت اسلامی را می بینیم. حال می پرسیم چرا؟ راستی مگر نه این که در روان هر انسانی که به خود نپرداخته است، خصلتی هست، آن چنان که در مردم این شهرها رخنه کرده و جای گرفته بود و در مقابلِ هر حقّی یا هم چون کوفیان موضع می گیریم و یا به سکوت می گذرانیم و دیواره های توجیه را گرداگرد خود برافراشته می داریم تا در صحنه های حقِّ زمانه خود وارد نشویم؟ و اگر بخواهیم غیر از این باشیم باید مجدّانه به اصلاح خود بپردازیم، و تلاش کنیم «حق» در دل ما خانه کند که فرمود: «القَلْبُ حَرَمُ اللّه،وَ لاتُسْکنْ فی حَرَمِ اللّه غیراللّه» (قلب، حرم خداوند است، در حرم خدا جز خدا را جای مده). مَشْی و روش ما یا کوفی است، یا مدنی، یا مکی، یا بصری. شهرهای سیاست زده بیشتر کوفی صفت اند. اگر خودمان را نسازیم گرفتار یکی از این خصلت ها هستیم. لذا اگر قلبمان را حرم خدا نکنیم در شرایط امتحان به نحوی شانه خالی خواهیم کرد. گاهی افراد به خاطر آبرو، یا باندشان حرف حقّی را که باید بزنند، نمی زنند. این قلب، تمرین نکرده است که حق در آن جای بگیرد و شیطان را در خود جای داده، چنانچه حضرت علی(ع) فرمودند: «اَلسّاکتُ عَنِ الْحَقِّ شَیطانُ اَخْرَس» هرکس در گفتن حق سکوت اختیار کند، شیطان گنگی است. البته؛ وقتی حق در قلب انسان جای گرفت، تازه در روش بیان و اظهار حق هم نیازمند حکمت حسینی است تا موضع حکیمانه بگیرد. فهمیدن حق یک مقام است، و درست ارائه دادن حق، مقام ها دارد و همه این ها در حکمت حسینی به خوبی و به طرز فوق العاده ای نمایان است. ان شاءالله در جلسات آینده در حدّی روشن خواهد شد.

خوشا پاکبازی
حضور یزید در مسند حکومت بر مسلمین، خود منکری آشکار بود و بر هر مسلمانی نهی کردن او واجب بود تا نهی ازمنکر کرده باشد و حسین(ع) اصل کار خود را بر آن گذاشت. اگر مردم کوفه به امام می پیوستند در نهی ازمنکر شرکت کرده بودند، اما مرعوب حیله های هراسناک عبیدالله شدند و به امام نپیوستند، همچنان که عدّه ای از بزرگان بصره، آن قدر درنگ کردند که در نهی ازمنکر امام نتوانستند شرکت کنند و محروم ماندند. خوشا به حال پاکبازان بی درنگ که در همه جبهه های دفاع از حق، در صف اوّل ایستاده اند. من و شما هم اگر در کار حق، درنگ کردیم، عقب می افتیم.
امام، تنها در بین ناصحان
راستی چه سخت است که انسان در میان دوستان و اقوام خود غریب باشد و او را نفهمند. امام نگران اسلام است و عبدالله بن جعفرطیار عموزاده حسین (ع) و شوهر زینب(س) نگران جان حسین(ع) است. حسین(ع) می خواهد مسلیمن و فرهنگ اسلامی در امان باشد و عبدالله جعفر از حاکم مکه برای حسین(ع) امان نامه می گیرد.(۴۳) ای حسین! چه صبری داشتی که توانستی به امان نامه حاکم مکه گوش دهی و از خود بیخود نشوی و برآن نخروشی! نگاه کن امام به کجا نظر می کند و عبدالله بن جعفرِ دلسوز امام، به کجا، امام در این میان چه حالی پیدا می کند؟ خدا می داند! زمانه را بنگر و عمق حکمت حسینی را، آشنایان را و امان نامه شان را، صحابه را و نصایحشان را که: «ای فرزند رسول خدا خود را به کشتن مده»، و دعوت کنندگان را بنگر که دلشان با امام بود و شمشیرهایشان با بنی امیه، و امام(ع)در چنین شرایطی قرار دارد. آنچه چون آبی زلال در حال تبخیر شدن و فراموش شدن بود، اسلام بود، و حسین(ع) در چنین شرایطی باید پاسدار و حافظ محبوب ترین هدیه خدا، یعنی اسلام باشد، و نگذارد در چنین زمانه سیاهی، اسلام عزیز فراموش شود. من نمی دانم ای فرزند فاطمه چه کردی؟ ولی خوب از عهده برآمدی ای امام معصوم، که امروز اسلامیت ما وامدار توست. پس «اللّهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَ آلِ مُحَمَّد» آری؛ سلام خدا بر همه ائمه، که همه آنها وقتی یزیدی در صحنه باشد حسین اند، و خدایا درود تو بر همه این خاندان باد که هر چه داریم از این مجاری فیض تو داریم.(۴۴)
خالص ترین نهضت، پایدارترین حرکت
امام پس از رسیدن خبر شهادت مسلم بن عقیل(رحمه الله علیه) خواستند نهضت خود را از هر انگیزه غیر الهی پاک کنند. امام نگفتند من به طرف کوفه نمی روم، بلکه به اصحاب گفتند: شما برگردید. اگر مسئله صِرف حاکمیت کوفه بود که بهتر بود این اصحاب هم با امام بیایند. امام در موقعی که از مکه بیرون آمدند فرمودند: «مَنْ کانَ فینا باذِلاً مُهْجَتَهُ مُوَطِّنًا عَلی لِقاءِ اللَّهِ نَفْسَهُ فَلْیرْحَلْ مَعَنا»(۴۵) (کسی که می خواهد خون قلبش را بذل کند، با ما بیاید). تا هرکسی در جبهه حسین(ع) می ماند، شهادت را تماماً خود انتخاب کند نه این که انگیزه دنیایابی او را به این مسیر کشانده باشد، و حال شرم برگشتن داشته باشد، و نه یک تعهد عصبی آغشته به غیرت جاهلی انگیزه این همراهی باشد. چراکه این نهضت باید خالص ترین نهضت بماند، چون با ناخالص ترین جبهه ها که آلوده به ریا و نفاق است روبه رو هستند. و خلوص و تقوا، شرط پیروزی بر نفاق و ریا است و جبهه حسین(ع) با چنین خلوص و تقوایی تا قیام قیامت عامل پیروزی بر ریا و نفاق شد، زیرا که هر چیز به اندازه ای که خلوص در آن حاکم است، خدایی است، و هر چیزِ خدایی، چون خدا باقی و پایدار است.
اگر می خواهید قلبتان با امام متحد شود، باید مطمئن شوید که ناخالص ترین جبهه ممکن، جبهه یزید است، و خالص ترین جبهه ممکن، جبهه امام حسین(ع) است، در این باره روایت داریم که همه ائمه در جبهه حق و دشمنانشان در جبهه باطل هستند، هر راه حقّی هست، در جبهه حسین(ع) است و فقط با روش حسینی می توان با دشمن مقابله کرد. بنده فکر می کنم امام خمینی(رحمه الله علیه)؛ بسیار شبیه امام حسین(ع) عمل کردند و لذا در هیچ جبهه ای شکست نخوردند. به عنوان مثال: در بحث انجمن های ایالتی و ولایتی و بحث کاپیتولاسیون و...، امام پیروز شدند. این که هنوز نهضت اسلامی ما دشمن برانداز است به جهت حاکمیت روح حسینی در این نهضت است. زندان رفتن و تبعید شدن امام(رحمه الله علیه) را شکست مپندارید، چراکه ملاک پیروزی به اندازه عقب نشینی دشمن از طمع خود است، نه به اندازه زخم برداشتن بدن ما. ببینید آیا توانستید سنّت الهی را حاکم کنید یا نه؟
امام حسین(ع) به دنبال گمشده خودش
از جمله مقامات عرفانی در عرفان، مقام «اِنّ» و مقام «کاَنَّ» است. امام حسین(ع) می دانند که در کربلا شهید می شوند. اما وقت آن چه موقعی است؟ گاهی کلیات قضیه به صورت اجمال برای امام روشن است، یعنی مقام «کاَنَّ». و هر چه به حادثه نزدیکتر می شوند تطبیق آسمانی حادثه، با وقوع زمینی آن بیشتر می شود، و تفصیل آن بر اجمالش غلبه می کند، یعنی به مقام «اِنَّ» می رسند. امام گاهی سوال می کنند و خواب اصحاب را می پرسند، چون دنبال گمشده ای می گردند، یعنی بدین وسیله می خواهند جریان را تطبیق دهند. بعد شما می بینید از وسط راه است که امام می فرمایند: آن گمشده ای که به ما خبر داده اند در همین مسیر است.(۴۶) امام کاملاً مطلع شدند که هیچ زمینه استقراری در کوفه نمانده است، ولی راه را ادامه دادند، گویا گمشده ای را می یافتند که در همین مسیر باید به دنبالش بگردند. ولی آن گمشده فقط یک قطعه زمین نبود، یک مقامی بود که باید آن مقام بر اساس درخشندگی های امام، در زمینی به نام کربلا و در قطعه ای از تاریخ، برای بشر ظاهر شود و امام شدیداً به دنبال آن احوال و کمالاتی بودند که در شرایط تحقّق چنین حادثه ای آن کمالات از قله وجودشان سرازیر شود.
شما خود پیامبر(ص) را که در نظر بگیرید، می بینید ایشان تلاش می کردند دستورات خدا را عمل کنند و تمام شرایط را آماده کنند تا از طریق قلب مبارک ایشان یک دین برای بشر بیاید و دین اسلام از این طریق محقّق شود، چراکه اسلام یک حادثه نیست، بلکه یک حقیقت است. پیامبر اسلام(ص) شرایط ظهور آن حقیقت بودند و سعی کردند بهترین شرایط ظهور باشند.
اگر حرکات اباعبدالله(ع) را به دقّت بنگرید متوجّه می شوید که حضرت در واقع دارند یک بُعد از دین را پایه ریزی می کنند. «حُسَینٌ مِنّی وَ اَنَا مِنْ حُسَینِ»(۴۷) که پیامبر(ص) فرمودند. یعنی پیامبر(ص) می فرمایند: «من و حسین می توانیم جمعاً یک دین را کامل کنیم.» شریعت از آنِ پیامبر(ص) است و جلوه کامل ملکوتی در آن حالت خاص را اباعبدالله (ع) ظاهر می کنند. در روایت هم داریم که دین در زمینه شهادت حضرت امام حسین(ع) یک نمود خاص پیدا می کند و شیعیان امام حسین(ع) هستند که به مکه فخر می فروشند.(۴۸) بدون مکه کسی کربلایی نمی شود ولی بعد از مکه می توان با کربلا اوج گرفت. مثل امام و نبی. درست است که مقام امام بالاتر از مقام نبی است ولی پیامبر اکرم (ص) هم نبی اند و هم امام. یا مثل حضرت ابراهیم(ع) که اوّل پیامبراند و بعد به مقام امامت می رسند و خداوند به حضرت ابراهیم(ع) در وقتی که پیامبر هستند، پس از گذراندن آن امتحان های سخت می فرماید: «اِنّی جاعِلُک لِلنّاسِ اِماماً» یعنی؛ من تو را برای مردم امام قرار دادم. در هر صورت مقامی که کربلا در آن واقع شده است به جهت تلاشی است که امام برای نشان دادن و محقّق کردن آن مقام انجام دادند. لذا باید جبهه ای از خالص ترین انسان ها با سالم ترین انگیزه ها و با رهبری کسی که عالی ترین انسان آن عصر است تشکیل شود. امام مامورند همه گوهرهای نهان امامت را در صحنه عمل بنمایانند، و لذا امام این همه زحمت می کشد تا آنچه حقیقت امامت است در این شرایط ظاهر شود و تا انگیزه حقّی برای دشمن نماند و حجّت بر او تمام شود، و هیچ انگیزه باطلی هم در جبهه امام نماند و همه مطهَّر باشند.
دشمن باید انگیزه حقّی نداشته باشد
امام(ع) تلاش می کند تا دشمن در متن هستی و در تمام تاریخ، هیچ انگیزه و دست آویزِ حقّی نداشته باشد. اگر این چنین شد، آن وقت نهضت حسین(ع)، مطلق صحّت و خلوص می شود. و امام(ع) در مقابل حُرّ که با یک لشکر خسته و تشنه به تعداد هزار نفر راه را بر امام می بندد، چه مسالمت آمیز روی می نمایاند. در حالی که پیروزی بر چنین لشکر خسته ای چنان که زهیربن قین پیشنهاد کرد، کار چندان مشکلی نبود، ولی به دستور امام به اسب های لشکر حرّ آب دادند، و از افرادشان با آب و غذا پذیرایی کردند. اگر امام حسین(ع) حرّ را کشته بودند، حالا کوفیان به انگیزه گرفتن انتقام خون حرّ با امام جنگ می کردند، آن وقت دیگر نهضت کربلا با آن همه عظمت به پا نمی شد. لذا تمام تلاش امام این است که هیچ دست آویز حقّی برای دشمن باقی نماند. حکمت حسینی بسیار مشکل است. حسین بن علی(ع) یک شور آفرین حکیم است، و حکیمی است که تمام حکمت خدا در مقام ظهور، در مظهر حسینی جمع شده است.
گاهی برای ما این سوال ایجاد می شود که چرا امام، هم خودشان این همه به لشکریان عمرسعد نصحیت می کنند و هم بعضی از یاران خود مثل زُهیر و بُریر را برای نصیحت آنها می فرستند. این نصیحت ها چه نتیجه ای دارد؟ این نصایح باعث می شود که این جبهه در نیت و عمل، خلوص محض، و جبهه مقابل، خباثت محض شود، تا دین حسین(ع) آن طور که خدا می پسندد ایجاد شود. عمّان سامانی(رحمه الله علیه) چه زیبا می گوید:

هست از هر مذهبی آگاهیم
الله الله من حسین اللهیم

بنده کس نیستم تا زنده ام
او خدای من، من اورا بنده ام

نی شناسای نبی ام، نی ولی
من حسینی می شناسم بن علی

یعنی کربلا، یک دین و آیین است و نه یک حادثه.
کربلا، تجسم زندگی آرمانی
نظر به کربلا برای شیعه، نظر به سرزمینی نیست که مزار حسین(ع) را در بر دارد. مگر نه این که زندگی یعنی تلاش و تحرک برای تقرب به خدا؟ و مگر نه این که کربلا سرزمین ظهور حق است در مقابل باطل؟ و مگر نه این که زندگی صحیح با مردم، یعنی تحقّق عدالت در رابطه با مردم؟ و مگر نه این که کربلا سرزمین نبرد عدالت با ستم است؟! پس نظر به کربلا نظر به آمال و آرزوهایی است که انسان ایمانی برای آن زندگی می کند و برای آن جان می دهد.

پدران ما قهرمان حکمت بودند، چون که با عشق به کربلا، به عنوان یک آرمان مطلق، زنده بودند، و با عشق به کربلا می مردند. یعنی با عشق به اوج آرمانی حیاتِ صحیحِ انسانی، زنده بودند، و با عشق به اوج حیات صحیح انسانی یعنی عشق به همه کربلا، می مُردند. هوشیارترین انسان ها مسلّم انسان هایی هستند که به ظهور رسیدن همه آرمان های خود را در کربلا می یابند. یعنی ماندن در جبهه حق در همه زندگی، و مردن در دفاع از حق با تمام وجود. خوشا به حال آنها که کربلا را تمام آرمان خود قرار دادند.
اَللَّهُمَّ ارْزُقْنی شَفاعَهَ الْحُسَینِ(ع) یوْمَ الْوُرُودِ وَ ثَبِّتْ لی قَدَمَ صِدْقٍ عِنْدَک مَعَ الْحُسَین وَ اَصْحاب الْحُسَین، اَلَّذینَ بَذَلُوا مُهْجَهُمْ دُوْنَ الْحُسَین (ع).(۴۹)
چقدر خوب زندگی را شناختند و چقدر خوب به انتها رساندند.
پروردگارا! به ظرافت و حکمتی که به حسین(ع) لطف کردی قسم؛ و به حقیقت حسینی که مجلای کامل حکمت تو شد، معرفت و محبّت خاندان پیامبر(صلواه الله علیهم) را در قلب ما شعله ور بگردان، و ما را با آنها هم سرنوشت ساز.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

جلسه هفتم: کربلا، خالص ترین و پایدارترین جبهه حق

بسم الله الرحمن الرحیم

﴿ اَلسَّلامُ عَلَیک یا اباعبدالله وَعَلَی الْاَرْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِنائِک ﴾
﴿ عَلَیک مِنّی سَلامُ اللّهِ اَبَدًا ما بَقیتُ وَ بَقِی اللَّیلُ وَ النَّهارُ ﴾
﴿ وَلاجَعَلَهُ اللّهُ اخِرَ الْعَهْدِ مِنّی لِزِیارَتِکمْ ﴾
سلام بر حسین(ع) و روح های پاکی که درآستانه مقام آن حضرت فرود آمدند و سر بر آن آستان ساییدند و ما با اعلام وفاداری - از طریق سلامی که می دهیم - خود را زنده نگه می داریم و این وفاداری نسبت به ایجاد کنندگان کربلا، تا آخر، غذای جان ما خواهد بود. لذاست که از خداوند عاجزانه تقاضا می کنیم «لاجَعَلَهُ اللّهُ اخِرَ الْعَهْدِ مِنّی لِزِیارَتِکمْ»؛ خداوند این ارتباط ما با شما را همواره مستدام بدارد، تا دینداری ما مستدام باشد.
شور حسینی عامل مقابله با ظلمت آخرالزمان
آنچه در این جلسه لازم است به آن توجّه شود این که دین یک ظهوری دارد و در هر عرصه از تاریخ چهره ای از خود را می نمایاند و چون اسلام دین آخرالزمان است ظلمت آخرالزمانی که سخت ترین ظلمت است، به این دین حمله می کند و برای این که این دینی که حیات انسان ها در آخرالزمان است نیز بتواند انسان ها را به معنویت و محتوای نهایی برساند و این معنویت و محتوا نیز همواره برای دینداران بماند - پس از تحقّق اصل دین- شور حسینی نیاز است. این جاست که پیامبر اکرم (ص) می فرماید: «حُسَینٌ مِنّی وَ اَنَا مِنْ حُسَین» یعنی این دو وجود مقدّس، از هم جدا نیستند. نبوّت محمّدی (ص) و حکمت حسینی (ع)، دینداری را پر شور و شعف و پایدار می کنند. به همین جهت در جلسات قبل گذشت که حضرت اباعبدالله(ع) تمام تلاش خود را کردند تا ماموریتی را که به عهده شان بود، خوب انجام دهند. یعنی هنر، آن است که در زمان ظلمت طاغوت، راه دینداری را برای خود، و راه پیروزی دین را در مقابل حیله دشمن بنمایاند و حضرت اباعبدالله(ع) چنین هنری داشتند و دین آخرالزمان بدون شور حسینی در مقابل ظلمت آخرالزمان تاب و تحمّل پایداری ندارد.
این روشن است که هیچ وقت انسان نباید در راه دینداری در یک زمان و مرحله متوقف شود و فکر کند دینداری بس است، اما این که چگونه در زمان ها و مراحل مختلف باید دین داری کرد مسئله بسیار مهمّی است.
دین؛ معنی انسان
شما اگر به روان انسان های این نسل با دقت نگاه کنید - به خصوص در ۵۰۰ ساله اخیر- می بینید همیشه این سوال مطرح بوده که آیا دین را بپذیریم یا نپذیریم؟ و اگر دین را پذیرفتیم، چقدر از آن را بپذیریم؟ و اگر بناست همه دین پذیرفته شود، چگونه همه آن را بپذیریم؟ علّت این سوال ها افکاری است که در مقابل این نسل به صحنه آمده و می گوید دوره دینداری گذشته است. این جمله فقط یک جمله عادی و سطحی نیست، بلکه فرهنگی است که همه جوانب روحی این نسل را اشغال کرده است. اگر بسیاری از سوال ها و حرکات و افکار را ریشه یابی کنید، می بینید بشریتی به وجود آمده که می خواهد دیندار شود، ولی در دینداری مسئله دار شده است. این جاست که راه مقابله با طاغوت در زمان حاضر به گونه ای است که انسان، هم باید بتواند به خود ترس راه ندهد، هم دینداری را طوری بشناسد، که آن را معنی خود بداند. یعنی متوجّه باشد؛ اگر از دین دست برداشت از ماندنِ با معنی، دست برداشته و اصل ماندن خود را بی معنی کرده است. چراکه قرن، قرن تهدید معنای انسانیت است، زندگی مادّی انسان مورد تهدید نیست، رفاه او مورد تهدید نیست، بلکه محتوا و معنی او در تهدید است.
حال ببینید چرا امام حسین(ع) با آن حساسیت تلاش دارند یک صحنه ای با خلوص محض - به وسعت همه خلوص - در کربلا بیارایند. اگر در این صحنه ذرّه ای عدم خلوص راه داشت، کربلا واقع نمی شد. خودتان می دانید که در بحرانی ترین شرایط خطر، یاران حضرت در ایثار خون خود از یکدیگر سبقت می گرفتند. البته؛ در جلسه اوّل عرض کردیم که نمی خواهیم حوادث کربلا را در این سلسله بحث ها نقل کنیم. فرض ما این است که شما وقایع کربلا را خوب می دانید، و حالا می خواهیم به مدد خود حضرت اباعبدالله(ع) حادثه کربلا را بیشتر بفهمیم.
کربلا؛ نه ترس، نه بی باکی
مسلّم است که کربلا نه تنها خالص ترین جبهه تاریخ، بلکه خلوص محض است. هیچ جبهه ای از نظر خلوص نه در صحنه جنگ بدر، نه در جنگ احد، نه در طول تاریخ، به خلوص جبهه عاشورا نمی رسد و روایات ما نیز براین مطلب تاکید دارد. تمام احتیاط های اباعبدالله(ع) برای آن بود که صحنه ای به وسعت تاریخ و به عمق انسانیت برای همه انسان ها بنا کنند تا هر کس به اندازه همّت خود از آن بهره بگیرد، و هر انسانی وقتی به کربلا نظر می کند، بی بهره نباشد، و هر کس مطلوب و گمشده حقیقی خود را در آن جا بیابد.
وقتی دقّت کنید می بینید در آن صحنه نه آن چنان بی احتیاطی به معنای بی باکی است و نه ترس به معنای تغییر مواضع؛ اگر کربلا را تلاش و مبارزه یک عدّه آدم نترس جسور و بی باک که از هیچ چیز نمی ترسند و دشمن شان را لجن مال می کنند و هیچ احتیاط و قیدی هم ندارند، معنا کردید، این کربلا نیست. اگر کربلا را کار یک عدّه آدم هایی که نگران عطش و اسارت بچه هایشان - که نگران خطر برای خودشان - هستند معنی کردید این هم کربلا نیست، پس کربلا کدام است؟ کربلا نه ترس است و نه بی باکی و فهمیدن چنین کربلایی بسیار سخت و دشوار است.
وقتی حضرت امام حسین(ع) با حُرّ و لشکرش روبه رو شدند، زهیر به حضرت عرض کرد: «آنها تشنه و گرسنه و خسته اند، اجازه دهید همین حالا با آنها درگیر شویم و آنها را بکشیم». حضرت به جای چنین کاری آب و غذایشان هم دادند. بعد خطاب به حرّ فرمودند: «مرا مردم کوفه خواسته اند، آمده ام تا به کمک آنها جلوی بدعت ها را بگیریم». حرّ می گوید: «من ماموریت دارم که شما را این جا نگه دارم». حضرت می فرمایند: «اگر می خواهید، من برمی گردم». حال سوال این جاست که معنای این برگشتن چیست؟ آیا حضرت می خواهند بفرمایند از تمام حرف و مقصدم برمی گردم؟ یا این یک نوع برگشتن خاص است؟ کسی که فرهنگ نهضت کربلا را بشناسد معنای این برگشتن و این جملات را درست می فهمد.
چرا برگشت؟
امام به حرّ فرمودند: «این مردم مرا به سرزمین خود خوانده اند تا با یاری آنها، بدعت هایی را که در دین خدا پدید آمده است بزداییم، این هم نامه های آنهاست، حالا اگر پشیمانند برمی گردم. راستی امام به کجا برمی گشتند؟ آیا از شعار «اِنَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْاِصْلاحِ فی اُمَّهِ جَدّی (ص)؛ می خواهم انحرافاتی که در دین جدّم پیامبر(ص) پدید آمده را اصلاح کنم»، منصرف شده بودند و از امر به معروف ونهی از منکری که به عهده گرفته بودند، دست برمی داشتند؟ - در حالی که این جملات مربوط به قبل از دعوت کوفه و کوفیان بود - یا این که با روبه رو شدن با حرّ، شهادت را پیش بینی کردند و درصدد رهایی از مهلکه شهید شدن بودند؟ در حالی که قبل از شهادت مسلم بن عقیل، درست آن وقتی که مسلم نامه نوشت که هجده هزار نیروی رزمنده با او بیعت کرده اند، یعنی حضرت قبل از خروج از مکه فرمودند: «اَلا وَ مَنْ کانَ فینا باذِلاً مُهْجَتَهُ مُوَطِّنًا عَلی لِقاءِ اللَّهِ نَفْسَهُ فَلْیرْحَلْ مَعَنا فَاِنّی راحِلٌ مُصْبِحاً اِنْ شاءَ اللهُ» ای مردم هرکس که در راه ما آماده بذل خون خود است و می تواند از خون خود بگذرد و مهیای لقاء خداوند است، با ما بیاید که ما فردا عازم رفتن هستیم.

پس راستی امام حسین(ع) در مقابل حرّ می خواستند به کجا برگردند؟ آیا پیشنهاد امام به حرّ پیشنهادی نبود تا انگیزه دفاع از کوفه و کوفیان در مقابل امام حسین(ع) بهانه ای برای دشمن نشود و دشمن حتی به خیال خام خود با انگیزه ای به ظاهر حق، جنگ با حسین(ع) را حق خود نپندارد؟ امام می خواهند انگیزه واقعاً حقّی، برای دشمن نماند وگرنه، نه جبهه دشمن، باطلِ باطل خواهد بود، و نه جبهه امام، حقِّ حق. پس همه تلاش حضرت برای این است که حجّت را بر دشمن تمام کنند، یعنی حقّی برای دشمن نماند. وگرنه امام حسین(ع) به عنوان یک عصیان گری که می خواهد به کوفه حمله کند معرفی می شد، و تبلیغات دستگاه یزید در ظاهر این طور مطرح می کرد که کوفیان آمده اند از خود دفاع کنند، و عملاً امام شخصیتی معرفی می شود که می خواهد کوفه را به هم بریزد. امام می فرمایند: خود کوفیان از من دعوت کردند، اگر نمی خواهند من برمی گردم.(۵۰)
باید هیچ عصبیتی تحریک نشود
بالاخره امام به کجا می خواستند برگردند؟ از شهادت که هراسی نداشتند، از هیچ یک از مواضعشان هم دست برنداشتند، نه از موضع اصلاح امّت جدّشان، نه از امر به معروف و نهی از منکر. بلکه حکمت حسینی چنان است که هیچ عصبیتی تحریک نشود، و هیچ انگیزه ای برای دشمن باقی نماند مگر خباثت و بی ایمانی. آن وقت فاصله جبهه حق از باطل خوب روشن می شود.
جبهه ای که می خواهد تاریخ را تغذیه کند باید به اندازه همه بشریت، حق باشد و جبهه ای که مقابل آن است باید به اندازه همه خباثت های وَرَم کرده نفس امّاره، باطل باشد.
آن کس که می خواهد جبهه حقّی به وسعت تاریخ بگشاید تا همیشه همه انسان ها بتوانند با شرکت در آن جبهه و به کمک آن جبهه، با دشمن خود روبه رو شوند، می داند که در این جبهه باید هیچ بهانه ای برای دشمن نماند تا آن بهانه را دست آویزی برای حقانیت راهش کند، که در آن صورت به همان اندازه، جبهه حق از حقیقت کاهش یافته است، و دیگر آن جبهه، جبهه حسین(ع) نیست، و آن رویارویی مطابق حکمت حسینی نخواهد بود. چراکه نهضت حسینی، جنگ بین حقّ محض و باطل محض است و در چنین جبهه ای است که دشمن هیچ انگیزه حقّی برایش نمانده و در باطل محض است. و رویارویی با باطل محض در هر مکان و هر زمانی متّصل به جبهه حسین(ع) است و حظّی چون حظّ حسین(ع) را نصیب رزمنده آن می کند.
شما تا وارد جبهه حسینی نشوید، اصلاً نمی توانید با دشمنِ باطل مبارزه کنید و به جای مبارزه با دشمن، با دوست می جنگید. تمام بزرگی هایی که نصیب اباعبدالله(ع) شد، به جهت دقّت حکمت حسینی است که جبهه ای به وجود آورد که حقّ محض بود. هر قدمی و هر حرکتی که در جبهه حسین(ع) می بینید، برای تغذیه کردن همه بشریت در همه جبهه های حق شکل گرفته و اگر کسی در این جبهه وارد شد، همیشه بر دشمن پیروز است.
هدایت گمراهان
همه زیبایی را باید در شفقت برای هدایت گمراهان پیدا کرد که سراسر نهضت حسین(ع) زدودن گمراهی ها و نجات گمراهان است. خطبه های صبح عاشورا سندی است پُرپیام در این راستا. حضرت چندین مرتبه خودشان و بعضی از یارانشان در صبح عاشورا صحبت می کنند، چراکه حضرت آمده است تا زشتی تخم گمراهی را بنمایاند و آن را بخشکاند. رسالت امام بیدارکردن وجدان های خفته همه انسان هایی است که فعلاً در سپاه عمرسعد جمع شده اند، در حالی که امام نه از مرگ می ترسد و نه زمان، زمانی است که دیگر رهایی از مرگ ممکن باشد. ولی امام می خواهد اگر شده حتّی یک نفر را هم که هست از بین شعله های فتنه و گمراهی، نجات دهد تا معنی هدایت گری، در سنّت ایمانی پایدار بماند، چون شعور حسینی، سیر سنّت هدایت الهی است در کلّ حیات بشری؛ قصّه، قصّه هدایتِ یکی دو نفر نیست که در جبهه عمرسعد است، بلکه قصّه، قصّه سنّت هدایت حسینی است، و حکمت حسینی یعنی همین؛ اصل هدایت گری، از ظلمت به سوی نور مطرح است. اصلاً برآوردها و محاسبه های معنوی به تعدادها نیست، به تحقّق سنّت هاست.
امام در صبح عاشورا می فرمایند:
«مردم شتاب مکنید! سخن مرا بشنوید! من خیر شما را می خواهم! من می خواهم بگویم برای چه به سرزمین شما آمده ام! اگر سخن مرا شنیدید و انصاف دادید و دیدید من درست می گویم، این جنگ که هر لحظه ممکن است درگیرد، از میان برخواهد خواست. اگر به سخن من گوش ندهید، اگر به راه انصاف نروید زیان آن دامنگیرتان خواهد شد. مردم می دانید من کیستم؟ می دانید پدر من کیست؟ آیا کشتن من بر شما رواست؟ آیا رواست حرمت مرا در هم شکنید؟ مگر من پسر دختر پیامبر شما نیستم؟ مگر پدر من وصی پیامبر و پسر عموی او و از نخستین مسلمانان نیست؟ آیا این حدیث را شنیده اید که پیامبر درباره من و برادرم فرمود: این دو فرزند من، دو سید جوانان اهل بهشت اند؟... «هَلْ یحِلُّ لَکمْ قَتْلی؟!»؛ «آیا کشتن من، برای شما حلال خواهد بود؟!» به چه مجوّز شرعی می خواهید خون مرا بریزید؟»(۵۱)
دقّت کنید؛ چگونه زلال ترین و خالص ترین جبهه دینداری در کربلا به نمایش آمد، تا هرکس، هر وقت خواست دینداری کند، به کربلا بنگرد و نیز هر وقت، هر کس خواست در مقابل جبهه باطلی بایستد، به حکمت حسینی اقتدا کند، تا دینداری کرده باشد.

نمی دانم این جملات را شعر و شاعری و بروز احساسات می دانید؟ یا قبول دارید که کار انجام شده، فوق گفتار است و باید سعی شود نهایت استفاده را از الفاظ کرد تا بلکه پرتوی ضعیف از آن کار بزرگ تبیین گردد. اگر به هر وسیله ای سینه و جان شما به اباعبدالله وصل شود، همه زندگی تان حسینی می شود، نه این که بحث فقط در حدّ جنگ با یزید باشد. این خطایی است که اجازه نمی دهد ذهن ها آزاد شود. حرف ما از اوّل تا حالا اصلاً حرف جنگ با یزید نیست، جنگ با یزید یک نمود جزیی از یک دینداری کلّی است. برداشت ما از کربلا نباید محدود به جنگ با یزید باشد. بلکه ما تمام دینداری در عصر ظلماتِ طاغوتی آخرالزمان را به روش حسینی ممکن می دانیم. اصلاً با نگاه حسینی در هر عصر ظلمانی، می توان زندگی نورانی و پرشور توحیدی داشت، چه به شهادت ختم شود و چه ختم نشود.
پیوستگی پایدار
شیفتگی شیعیان به کربلا از اوّلین روزهای شهادت امامشان، نشانه آن است که شیعه هیچ نقصی در این نهضت ندیده، چراکه اخلاق شیعه این گونه است که اگر کسی ذرّه ای اشکال داشت، به همان اندازه با او ناسازگاری دارد، همین مسئله را هم شیعه از امام حسین(ع) آموخته است. یعنی شیعه تمام وجود خود را در اختیار کسی که ذرّه ای نقص در شخصیت او وجود داشته باشد، قرار نمی دهد. شیعه می گوید: رهبر باید معصوم باشد. اهل سنّت می گوید: فقط عدالت برای رهبر کافی است. شیعه کار را برای خود سخت کرده چون می خواهد زلال بماند و حکومت سیاسی و زندگی زمینی برایش اصل نیست. شیعه می خواهد به امیرالمومنین(ع) وصل شود تا از ولایت عالیه عالَم قدس محروم نماند، و به همین جهت در مقابل خلیفه منصوب سقیفه کوتاه نیامد و خلفاء را نپذیرفت - شیعه بودن، چیز ارزانی نیست - پس در واقع شیعه تمام حقانیت را که اتّصال به آن، حیات اسلامی اش را زنده نگه می دارد، در حرکت امام حسین(ع) یافته و این بی نقصی و اتّصال به حیات اسلامی در نهضت حسینی است که باید در حادثه کربلا، پایه و اساس هر تحلیلی قرار گیرد و هر خبری و روایتی باید در چنین حوزه ای معنی خود را پیدا کند وگرنه نسبت به کربلا به بیراهه رفته ایم.

یعنی؛ شیعه متوجّه است امام معصوم صحنه ای بی نقص به وجودآورده و لذا با همین دید به کربلا می نگرد و با همین اعتقاد از چشمه زلالِ آن حقیقت می نوشد و جان می گیرد، و در حقانیت کربلا چون و چرا ندارد، بلکه با خود چون و چرا دارد که چرا تماماً کربلایی نمی شود؟

صحنه ای فوق زمان و مکان
سال ها پس از واقعه کربلا، از مردی که در سپاه عمرسعد بود، پرسیدند: «این چه ننگی بود که بر خود خریدید؟ چرا پسر پیغمبر و یاران او را آن چنان ناجوانمردانه به خاک و خون کشیدید؟» او در جواب گفته بود: «گروهی رو در روی ما ایستادند که دست ها بر قبضه شمشیر و گام های استوار داشتند، نه امان می پذیرفتند، نه فریفته مال می گشتند». یعنی دشمن هم می دانست صحنه پردازان کربلا در یک جبهه معمولی وارد نشده اند که بر اساس انگیزه زمانه بجنگند، بلکه فوق زمان و زمانه می جنگیدند، مثل اسلام، که فوق رسم روزگار پیامبر(ص) بود. به همین دلیل حرّ و چند نفری که در شب و روز عاشورا به امام پیوستند، معنی جبهه حسین(ع) را خوب فهمیدند و خواستند از این جبهه محروم نمانند.
به این نکته خیلی دقّت کنید: عدّه ای از همراهان امام در بین راه رفتند، ولی عدّه خاصی در شب عاشورا ماندند و همه این هایی که در شب عاشورا با امام ماندند، می دانستند که فردا شهید می شوند، امام به این ها هم اصرار کردند که بروید. حتّی نافع بن هلال می گوید: «شب عاشورا امام دست مرا گرفتند و درّه ای را به من نشان دادند و فرمودند: از این درّه برو و خود را نجات بده و زن و فرزند من را هم با خود ببر».(۵۲) اگر همین یک کلمه در تاریخ بود، ما می گفتیم که شاید این ها باید می رفتند؛ منتهی امام قبل از واقعه کربلا می فرمایند: «می بینم که گرگ ها بدن هایمان را در صحرا تکه تکه می کنند».(۵۳) کربلا هم مثل قرآن است که صرفاً با خواندن آیه ای نمی توان مقام جامعیت آن را فهمید.
بصیرت اصحاب حسین(ع)
این نکته برای بنده خیلی ارزشمند است که چرا در شب و روز عاشورا عدّه ای از سپاه عمرسعد به امام حسین(ع) می پیوندند؟ این جریان خیلی عجیب است. چراکه این ها می دانستند شمر آمده است با این پیام که: ای عمرسعد! به دستور عبیدالله باید کار این ها را یک سره کنی و تنها راه هم کشتن این هاست، چراکه تسلیمِ بیعت نمی شوند؛ یعنی همه لشکر عمرسعد مطّلع اند که شمر دستور کشتن حسین(ع) را آورده است. حالا در چنین شرایطی این عدّه اندک می آیند و جبهه امام حسین(ع) را انتخاب می کنند. این ها می توانستند صد هزار دلیل برای نیامدن به جبهه حسین(ع) داشته باشند. مثلاً این که بعداً مبارزه می کنیم، کارهای چریکی می کنیم، عمرسعد و عبیدالله را می کشیم، و حالا که فردا حتماً کشته شدن در کار است چرا برویم کشته شویم، می مانیم و بعداً با این ها مبارزه می کنیم، و هزاران دلیل دیگر. ولی چرا این ها این دلایل را کنار گذاشتند و جبهه امام حسین(ع) را انتخاب کردند؟ این از عجیب ترین نکاتی است که جبهه حسین(ع) در فرهنگ بشری ایجاد کرده است. در واقع این ها معنی جبهه حسین(ع) را فهمیدند و خواستند از این جبهه محروم نمانند، وگرنه برای هیچ کس اگر روشن نبود، برای آن چند نفر به خوبی روشن بود که حضور در جبهه حسین(ع) کشته شدنی است حتمی. چراکه دیدند، نه امانی پذیرفته شد، و نه میانجیگری حاصل گشت، و عصر تاسوعا هم شمر آمد که یا عمرسعد کار را تمام کند و یا خودش کار را به انتها برساند. ولی این را هم فهمیدند که کشته شدن در جبهه حسین(ع) یک کشته شدن معمولی نیست و نباید از چنین کشته شدن بزرگی که همه زندگی را به معنی می رساند محروم گشت. عرض ما همین است که این ها از کربلا چه فهمیدند که نخواستند نمیرند؟ آنها مثل بقیه یاران امام حسین(ع) فهمیدند معنی کربلا یعنی چه؟ و به یاران حسین(ع) پیوستند. و هر کس کربلا را بفهمد در زمره یاران حسین(ع) قرار خواهد گرفت. مهم فهمیدن حکمت حسینی است که شاید از فهمیدن سایر ابعاد اسلام مشکل تر باشد.
در زیارت عاشورا شما نه تنها به خود حضرت ابا عبدالله(ع) سلام می دهید، بلکه به اصحاب امام حسین(ع) هم سلام می دهید در حالی که این زیارت عاشورا را ائمه هم می خواندند، یعنی آنها هم به اصحاب امام سلام می دادند. این نشانه عظمت اصحاب حضرت است و این که این اصحاب، مرگ حسینی را شناختند که چه نوع مرگی است. «اَلَّذینَ بَذَلُوا مُهَجَهُم دُوَن الْحُسَین» یعنی این ها کنار اباعبدالله(ع) خونشان را بذل کردند. ما امام خمینی (رحمه الله علیه) را نمایش فهم جبهه حسینی می دیدیم. امام (رحمهالله علیه) را خوب ببینید از خودتان بیهوده تفسیر نکنید، آن جا که کوتاه می آمدند، آن جا که کوتاه نمی آمدند، آن جا که محبّت می کردند، آن جا که خشم نشان می دادند، همه نشان دهنده این است که امام (رحمه الله علیه) یک جبهه حسینی تشکیل دادند چون به حسین(ع) اقتداء کرده بودند و لذا می بینید که شکست ناپذیر شدند. و باور کنید اگر حرکت های امام خمینی (رحمه الله علیه) را بررسی کنید می بینید در جبهه امام (رحمه الله علیه) اصلاً شکست نبوده و نیست و شهیدان انقلاب اسلامی هم مسلم جایگاهی بس رفیع خواهد داشت چون فهمیدند شهیدشدن برای این انقلاب، یک نوع مردن خاصی است هماهنگ مردن اصحاب حسین(ع).
عبرتی عظیم
در نهضت عاشورا فرماندهان هر دو جبهه برای ما پیام ها دارند. یک طرف فرزند رسول خدا(ص) است، فرزند پیامبری که دین اسلام را برای مردم آورد و حالا آمده تا دین جدّش را احیاء کند، و آن طرف هم فرزند «سَعْدبْنِ اَبی وَقّاص» است، سعد آن جنگاور دلاوری که به ظاهر به زهد مشهور بود. ولی هنوز نیم قرن نگذشته است که پسر او آمده تا ریشه فرزندان پیامبر را قلع و قمع کند. یعنی در طی نیم قرن سطح اجتماع به آن حدّ از درجه سقوط می رسد که چنین کارهایی دیگر زشت نیست - و می توان حتی حسین(ع) را کشت- یعنی جامعه آن چنان در این مدّت مشغول خود بوده و از تربیت معنوی فاصله گرفته که نسل جدید، درست در جهت مخالف نسل گذشته قدم برمی دارد و تصمیم می گیرد. و این نیز نکته ای است پرعبرت که پسر یکی از صحابه پیامبر، امام معصومی را که فرزند پیامبر است می کشد. راستی درآینده انقلاب ما باید منتظر چه چیز باشیم؟ آیا نمی شود به کمک حسین(ع) آینده ای بهتر از این که ما را تهدید می کند، برای خود رقم بزنیم؟

به این نکته بیشتر توجّه کنید وگرنه شیطان فریبتان می دهد و می گوید: اگر همه افراد جامعه بد شدند دیگر کاری نمی توان کرد و اگر همه با آخرین سرعت به طرف بدی رفتند، شما نباید عقب بیفتید. حرف ما این است که اگر معنویت لگدمال شد، آیا ۷۲ نفر نمی خواهیم که جبهه حسین(ع) را راه بیندازند؟ چرا ما از این افراد نباشیم؟ در این فتنه ها کسانی نجات پیدا کردند که روح حسینی داشتند وگرنه همه رفتند. چگونه؟ یا مثل مکی ها رفتند، یا مثل مردم مدینه، یا مثل کوفی ها، یا مثل بصری ها. خدای ناکرده اگر عدّه ای به بهانه توسعه و تجدّد مردم را مشغول دنیا و مادّیات کردند، آیا ما دیگر می توانیم کاری بکنیم؟ یا مثل حسین(ع) باید دائماً با اعتراض و امربه معروف و با تحلیل و نقد، نگذاریم خط امام و شعارهای انقلاب به فراموشی سپرده شود. اگر خداوند خواست دنیاطلبان را تنبیه بکند آیا ما باید با آنها هماهنگ شویم؟ در جبهه حسین(ع) بودن؛ یعنی همیشه از چنگال معاویه سیاه روی رومی، آزاد زندگی کردن. اگر همیشه در جبهه حسین(ع) بودید امیدوار باشید که پیروزید. ولی پیروزی را بفهمید چون امام حسین(ع) بهتر از همه می فهمید پیروزی یعنی چه، و از همه بیشتر می خواست که نفله نشود. و آنهایی که پیروزی را نفهمیدند در زیر نیرنگ یزید و معاویه نفله شدند، چون به جای این که مرگ را در شکست فرهنگ ها ببینند، در کشته شدن تن ها دیدند.
پیروز، ولی شکست خورده!
کربلا، فرهنگی است که شکست را در قلب و روان فرماندهان ظالم و به ظاهر فاتح جاری می سازد و وجدان های خفته را بیدار می کند و سستی را در دست و زبان سرمستان دیروز جاری می کند. این ها دیگر دستشان به هیچ کاری نمی رود، چون دلشان از همه چیز سرخورده است، دیگر نه خودشان، خود را می پذیرند و نه همسر و فرزندانشان آنها را می پذیرند. در حالی که زندگی با بزرگواری، شهادت با بزرگواری و اسارت با بزرگواری، معنی کربلاست؛ دشمنِ چنین فرهنگی حتماً زبون است و از خود شکست خورده، چه رسد به شکست در مقابل دیگران، فقط باید فهمید پیروزی یعنی چه، و شکست یعنی چه، تا قبل از هر کاری، پیروزی خود را و شکست دشمن را بشناسیم.

تاریخ گواه است که خود یزید گفت: «خدا عبیدالله را بکشد، من نمی خواستم حسین را بکشم!» در جای دیگر می گوید: «حاضر بودم یکی از فرزندان من کشته شود، ولی حسین کشته نشود».
شما از این جملات چه می فهمید؟ اصلاً جنس نهضت حسین(ع) این است که قاتل را در خود می شکند، مهم نیست که یزید در گفتن این کلمات دروغ می گوید، مهم این است که با گفتن این جملات به خود پشت کرده است.
اسارت و هیبت!
اسیران کربلا، مانند شهدای کربلا، اسیران عادی نبودند که پس از رویارویی با مرگ عزیزانشان، گوشه خلوت را بگزینند و مرعوب چنگال های مرگِ تدریجی شوند. بلکه برعکس؛ زندگی را در چهره ای دیگر ادامه دادند. و هیبت زندگی دینی را در اسارت به اثبات رساندند، تا همه بدانند همیشه و همیشه «اَلْعِزَّهُ لِلّهِ وَلِرَسُولِهِ وَ لِلْمُومِنینَ». تا همه بدانند حکمت حسینی، بهترین نحوه زندگی است در همه زمان ها و در هر شرایطی. قافله ای به اسارت درآمده از زنان و کودکانی که همه مردانشان را کشته اند، با هیبتی تمام همچون فاتحان - ولی نه همچون قلدران- وارد کوفه شدند. یعنی پیروزمندانه ترین نوع زندگی. در میان قافله اسیران، زینب - یا امّ کلثوم- در میان مردمِ اشک ریزان کوفه، با دست اشاره کرد که همه خاموش باشید. و درست در لحظاتی که فقط صدای آهسته نفس ها شنیده می شد، زنی اسیر، که همه جوان هایش را از دست داده و به ظاهر خرد شده، ببین چه می گوید:
فرمود: «مردم کوفه! مردم خیانت کار! هرگز دیده هایتان از اشک تهی مباد! هرگز ناله هایتان از سینه بریده نگردد! شما آن زن را می مانید که آنچه داشت می ریسید و به یک باره همه رشته های خود را پاره کرد. نه پیمان شما را ارجی است و نه سوگند شما را اعتباری. جز لاف و جز خودستایی و جز در عیان مانند کنیزکان تملّق گفتن و در نهان با دشمنان ساختن چه دارید؟!»
اهمیت گفته هایش یک طرف، توان و جرات حرف زدنش هم یک طرف؛ می بینید که مکتب حسینی اصلاً شکست ندارد.
سپس ادامه داد: «شما گیاه سبز و تر و تازه ای را می مانید که بر توده سرگین رسته باشد، و مانند گچی هستید که گوری را بدان اندوده باشند. چه بد توشه ای را برای آن جهان آماده کرده اید! خشم خدا و عذاب دوزخ را! گریه می کنید؟! آری؛ به خدا، گریه کنید که سزاوار گریستنید. بیشتر بگریید و کمتر بخندید! با چنین ننگی که برای خود خریدید چرا نگریید؟! ننگی که با هیچ آبی شسته نخواهد شد. چه ننگی بدتر از کشتن پسر پیغمبر و سید جوانان اهل بهشت؟! مردی که چراغ راه شما و یاور روز تیره شما بود. بمیرید! سر خجالت را فرو بیفکنید! به یک باره گذشته خود را بر باد دادید و برای آینده هیچ چیز به دست نیاوردید! از این پس باید با خواری و سرشکستگی زندگی کنید، چه شما خشم خدا را بر خود خریدید! کاری کردید که نزدیک است آسمان بر زمین افتد و زمین بشکافد و کوه ها در هم بریزد. می دانید چه خونی را ریختید؟! می دانید این زنان و دختران که بی پرده در کوچه و بازار آورده اند چه کسانی هستند؟! می دانید جگر پیغمبر خدا را پاره پاره کرده اید؟! چه کار زشت و احمقانه ای. کاری که زشتی آن سراسر جهان را پر کرده است. تعجب می کنید که از آسمان قطره های خون بر زمین می چکد؟ امّا بدانید که خواری عذاب آخرت، سخت تر خواهد بود. اگر خدا هم اکنون شما را به گناهی که کردید نمی گیرد، آسوده نباشید، خدا کیفر گناه را فوری نمی دهد، امّا خون مظلومان را هم بی کیفر نمی گذارد، خدا حساب همه چیز را دارد.

این سخنان با عباراتی چنان شیوا از دل سوخته ای برمی آید که دریایی از ایمان و عزّت در پشت قلبش موج می زند. انسانی که قلبش به مقام الهیت وصل شود، کلامش دارای نظم می گردد. و بدین سان همه را دگرگون کرد. ریشِ مردان کوفه از گریه خیس شده بود، حال ببین بر زنان چه گذشت!
گویا کربلا حماسه های خود را بعد از عاشورا شروع کرده است
دقّت کنید و سرسری نگذرید، این وقایع را چون به راحتی برای ما گفته اند ما ساده گرفته ایم. شما ببینید حضرت زینب (س) چه می گوید و چگونه بی باکانه حمله می کند، آن هم نه از سر عصبانیت، بلکه در یک تعادل و حکمت. متن عربی فرمایشات حضرت زینب (س) را ملاحظه کنید که چقدر زیبا و مسجّع سخن می گوید، انگار در قلّه آرامش نشسته است و گوهرهایی منظّم از کلمات را در یک اعتدال و حکمت و فرهیختگی به بشر عرضه می کند.
آری؛ گویا کربلا حماسه های خود را بعد از عاشورا شروع کرده است و گویا ماندن را اسیران کربلا معنی می کردند، چراکه انسان ها در شکست ها عموماً معنی خود را از دست می دهند، و یاس آن ها را فرا می گیرد و همه هستی و قامت آن ها را فرو می ریزد، و در کربلا بعد از کشته شدن، معنای ماندن، تازه سر برمی آورد، تا هیچ کس در هیچ شرایطی توجیهی برای بد ماندن نداشته باشد و بی دلیل ماندن خود را به دشمن تقدیم نکند. مبادا در نیستی خود زیر سایه دشمن دست و پا زند و به جای آن که به شعله ور شدن خود بیندیشد، به خاکستر بودن خود فکر کند. هیهات، هیهات، که رسم حکمت حسینی هرگز چنین نیست و حسینیان را چنین زندگی نشاید، چه زن و چه مرد، چه دیروز و چه امروز.
سلام ما بر خانواده ای که در تیررس مصائب، نه تنها فرو نریختند، بلکه شعله ورتر شدند و گوهر انسانی خود را با صیقلی افزون تر به بشریت عرضه کردند، تا شیعه هیچ گاه در راه متوقّف نشود. آیا از خاندان هدایت چیزی جز این انتظار بود؟
السلام علیکم یا اهل بیت النّبوه و معدن الرساله...که چقدر بزرگید! خدای را سپاس که چنین خاندانی را به بشریت عرضه کرد تا چشم بشریت به عمیق ترین نحو، وسعت انسانیت را به تماشا بنشیند و چه ابعاد ندیده و ناشناخته ای را در آن ها ببیند و بشناسد.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

جلسه هشتم: کشته شدگانی که فرمان می رانند

بسم الله الرحمن الرحیم

﴿ اَلسَّلامُ عَلَیک یا اباعبدالله وَعَلَی الْاَرْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِنائِک ﴾
﴿ عَلَیک مِنّی سَلامُ اللّهِ اَبَدًا ما بَقیتُ وَ بَقِی اللَّیلُ وَ النَّهارُ ﴾
﴿ وَلاجَعَلَهُ اللّهُ اخِرَ الْعَهْدِ مِنّی لِزِیارَتِکمْ ﴾
سلام بر تو ای اباعبدالله! ای پدر همه بندگان خدا، و سلام بر همه آن روح های بزرگی که بر ساحت تو فرود آمدند! سلام الهی از طرف من تا قیام قیامت بر تو باد! و خدا نکند این زیارت و ملاقات با مقام منیع شما برای من آخرین تجدید عهد و زیارت باشد که ما تا آخر بر عهد با شما پایداریم و بدان نیازمندیم.
جمع عزیزی در کربلا دست به دست هم دادند تا صحنه ای بیافرینند که انسانیت تا قیام قیامت از آن، شربت زندگی و حیات طیب بنوشد و برای خود معنویت ذخیره کند و معنی خودش را در همه عرصه های زندگی، چه در جنگ و چه در صلح، از دست ندهد.
جبهه ای به پایداری همه زمان ها
گفتیم که حضرت اباعبدالله(ع) همه تلاششان این است تا جبهه حقّی را به تمام معنا به صحنه بیاورند که تا قیامت بقاء و نفوذ داشته باشد. چون حق، همیشه حق است و ماندنی. حق، یعنی حَقَّقَ؛ یعنی عدم نابودی. حق؛ یعنی نفوذ مطلقی که عرصه حادثه ها و تاریخ را می شکافد و جلو می رود. حق؛ یعنی بقاء. حق؛ یعنی کمال مطلق، چون عدمْ نقص است و وجودْ کمالِ مطلق است و حق یا وجود مطلق؛ کمال مطلق و عین بقاء و عین وجود است. بنابراین هر چیزی به اندازه حق بودنش باقی و نافذ است و حضرت اباعبدالله(ع) تمام آن دقّت ها و تلاش ها را کردند تا یک جبهه حقِّ محض به وجود بیاورند، چون در متن جبهه ای که حقّ محض هست، کمال، بقاء، نفوذ، هدایت و رحمت نهفته است. چنین جبهه ای را در هیچ جا غیر از کربلا نمی بینید. بقیه جبهه ها به اندازه ای که به کربلا نزدیک اند، حق اند.(۵۴)
در صحنه های تاریخی در کجا سراغ دارید جبهه ای را به گونه ای ترتیب دهند که هیچ انگیزه حقّی برای دشمن نباشد، و هیچ ناخالصی در آن جبهه نماند، حتّی جبهه هایی که در صدر اسلام بوده است؟(۵۵) آنها هم به اندازه ای که به کربلا نزدیک هستند، حقّ هستند. در این جا معنی و مفهوم آن روایاتی که می گوید: «اگر بین رفتن به کربلا و حج (غیر واجب) مخیرید و فقط یکی ازآن دو را می توانید بروید، به کربلا بروید» روشن می شود.
کربلا؛ حیات همه تاریخ
باز کربلا به جریان افتاده است. دیگر نباید اسم زمین دور افتاده ای را کربلا بنامیم، بلکه حیات تمام تاریخ به کربلاست و حیات همه انسانیت به کربلاست، ای کاش این جمله به عنوان یک اعتقاد در جان ها می نشست! نه به عنوان یک شعار و یک احساس.
کربلا می کشد و زنده می کند. چهره بشّاش ستمگر را در اوج پیروزی به خمودگی می کشاند، تا هیچ ستمگری در ستم خود سرمست نماند. کاروان اسیران را به کاخ عبیداللّه بن زیاد آوردند تا قدرت نمایی قاتل به نهایت خود برسد. پسرزیاد به خیال خود راه پیروزی را تا آخرین نقطه پیموده بود. حسین را کشته و زنان و دختران او را دست بسته پیش روی خود آورده و همه چیز از نظر او تمام شده است. به ظاهر حالا او غالب و محمّد(ص) مغلوب است و جنگ بین بنی امیه و بنی هاشم به نفع بنی امیه تمام شد و برای همیشه رنگ اسلام از ذهن ها پاک می شود.

به واژه هایی که دشمنان امام به کار می برند دقت کنید. این ها بسیار تلاش دارند که صحنه کربلا را جنگ بین دو قبیله بنی هاشم و بنی امیه معرفی کنند. عبیدالله بن زیاد در اذهان عمومی برادر معاویه محسوب می شود. چون معاویه جلسه ای ترتیب داد و شاهد آورد که ابوسفیان با مادر زیاد همبستر شده و نتیجه آن همین زیاد پدر عبیدالله شد. و لذا عرب، تحت تاثیر تبلیغات معاویه، زیاد را که پدر عبیدالله باشد از طایفه امیه و پسر ابوسفیان می داند. هر چند شیعه این حیله را نپذیرفت و او را ابن مرجانه معرفی کرد. به هرحال ملاحظه کنید که در تبلیغات دشمن بحثِ دعوای بنی امیه و بنی هاشم بیشتر به میان است تا اسلام و غیر اسلام و بنی هاشم را به عنوان یک قبیله مطرح کردند نه به عنوان اهل بیت نبوّت، تا بر اساس جوّی که ساخته اند بگویند اسلامی مطرح نیست، بلکه دعوای دو قبیله است و لذا بر این باور بودند که اگر بتوانیم بر بنی هاشم پیروز شویم، دیگر اسلام که شعار پیروزی بنی هاشم بر قبیله بنی امیه بود نیز از بین خواهد رفت.
نه تحریک عصبیت، نه قبول زبونی
عبیداللّه خطاب به حضرت زینب (س) گفت: «خدا را شکرکه شما را رسوا کرد و نشان داد که آنچه می گفتید دروغی بیش نبود - یعنی کلّ نبوّت شما یک حیله بود-».(۵۶) برای ستمکاران، که جز زور پشتوانه ای ندارند، هیچ چیز خردکننده تر و دردناک تر از آن نیست که قدرتشان ناچیز انگاشته شود. در این هنگام پیام رسان کربلا به سخن آمد. تو گوئی تا کنون هیچ اتفاقی نیفتاده است نه مردان آنان که بهترین انسان ها بودند، کشته شده اند و نه او را به اسیری گرفته اند و نه این مردی که این زن می خواهد پاسخش را بدهد به یک اشاره می تواند او و همه کسانی را که با او هستند، نابود سازد. حضرت زینب (س) گفت: سپاس سزاوار خدایی است که ما را به محمّد(ص) گرامی داشت - یعنی نگاه به نبوّت، اصل است - و ادامه داد، جز فاسق دروغ نمی گوید، جز بدکاره رسوا نمی شود و آن، ما نیستیم، دیگرانند.(۵۷)

همه اصرار ما در این سلسله مباحث، این است که شناخت حکمت حسینی بسیار مشکل است. امام حسین(ع) نه انگیزه تحریک عصبیت را به دشمن می دهد، و نه زبونی را برای خود می گذارد. این کار بسیار دقیق و سختی است. ما بعضی وقت ها چند فحش و ناسزا به دشمن می گوییم تا از این طریق، عزّت خود را حفظ کنیم. در حالی که چنین چیزی در روش کربلا و امام سجاد(ع) و حضرت زینب(س) و امّ کلثوم و بقیه اصحاب کربلا نیست. من نمی دانم چی هست ولی خودتان دقّت کنید تا ببینید. همین جا دقّت کنید حضرت زینب (س) در این جواب ها؛ نه زبون اند و نه چاپلوس، و نه التماس می کنند که دیگر ما را نکشید. هم عزّتشان را حفظ می کنند، هم مثل گروه های آنارشیست، بی باکی بی جا از خود نشان نمی دهند و نه قلدری می کنند که روح تعادل و حکمت را از نهضت حسینی بگیرند. و این است که هرکس به روش اباعبدالله(ع) حرکت کرد حتماً پیروز است چون اصولاً روش حضرت، روش خاصی است. روشی که جنگ بین حق است و باطل نه جنگ بین ما و دشمن؛ ما هیچ کاره ایم. امام حسین(ع) با دشمن به نحوی برخورد نمی کنند که جنگ بین ما و دشمن باشد، در چنین روشی اصلاً شکست معنی نمی دهد.
حضرت زینب (س) اصلاً احساس شکست نمی کنند. نه این که به اصطلاح صورتشان را با سیلی سرخ نگه داشته باشند، بلکه در حکمت حسینی و روش حسینی شکست معنی نمی دهد و همواره پیروزی است حتّی در کسوت اسارت و در بین دشمنانشان. ما تا قلب حسینی پیدا نکنیم، نمی توانیم این گونه زندگی کنیم که شکست در زندگیمان معنی ندهد. امام خمینی (رحمه الله علیه) که خدا با فاطمه زهرا (س) محشورشان کند، به امام حسین(ع) اقتداء کرده بودند و لذا می بینیم که هرگز احساس شکست در ایشان وجود نداشت.

پسر زیاد که نه حکمت حسینی را می شناسد و نه اسلام را می فهمد تا تربیت شدگان اسلام را بشناسد، دید گردنی را که می خواست خم کند، راست تر ایستاد. برای بار دوم خواست زینب را با شکستی که قابل لمس باشد روبه رو سازد، تا همه قافله اُسرا را شکسته باشد، گفت:«دیدی که خدا با برادرت چه کرد؟» حضرت زینب (س) فرمود: «ما رَاَیتُ اِلاَّ جَمیلاً» از خدا جز خوبی ندیدم. برادرم و یاران او به راهی رفتند که خدا می خواست. آنان شهادتِ با افتخار را برگزیدند و بدین نعمت رسیدند. اما تو ای پسر زیاد! خود را برای پاسخ به آنچه کردی آماده کن! (یعنی جنگ بین ما و شما نیست، جنگ بین تو و خداست).

ببینید حضرت زینب (س) چگونه جبهه را تغییر می دهند؛ اگر آنها حق نبودند، نمی توانستند این گونه به صحنه بیایند، و حالا که حقّ اند، پس خودشان کاره ای نیستند.
به نوع نگاه حضرت دقّت کنید. نگاهی است که ابداً شکست نمی بیند چراکه در روش حسینی فرد در صحنه نیست تا شکست مطرح باشد، خدا مطرح است و دشمنان خدا؛ و در جبهه ای که خدایی است، شکست وجود ندارد و لذا شما هیچ احساس ضعف و شکستی در اسیران کربلا نمی بینید. حالا اگر شما در جبهه ای وارد شدید که احساس شکست در آن وجود دارد، بدانید که چنین جبهه ای حسینی نیست و در حقیقت جبهه اسلام نیست. عمده آن است که ما بدانیم در چه صورتی همیشه شکست می خوریم. دشمن با روش های خود، شکست را اوّل در جان ما به ما می چشاند، آن وقت ظهور بیرونی اش این است که می گوییم اشتباه کردیم و از دشمن تقاضای عفو و گذشت می کنیم.
دشمن در جبهه کربلا می خواهد حسینیان در درون خودشان احساس شکست کنند ولی می بینید این جبهه آن چنان به حق آراسته شده است که باطلی و در نتیجه شکستی در او راه ندارد. حضرت زینب (س) فرمودند: ای پسر زیاد! خودت را برای پاسخ به آنچه کردی آماده کن. یعنی خودت باید مسئله ات را با خدا حل کنی واما این که من هنوز می توانم بگویم که مسئله ات را با خدا حل کن، نشانه این است که من هنوز زنده ام و تو مرده ای.
عبید الله؛ به دنبال راه نجات
پسر زیاد، از طریق این گفته اش، آنچه می خواست به دست نیاورد و خود را شکسته تر و کوفته تر یافت. همه باید بدانید که آخرین سلاح نادان، دشنام است. و لذا او گفت:«با کشته شدن برادر سرکش نافرمان تو، خدا دل مرا شفا داد.» پسر زیاد خواست که از این طریق قلب زینب را بشکافد و توان مقاومت و سخن گفتن را از او بگیرد، تا شاید از این صحنه پیروز بیرون بیاید.

اگر شما روانکاوی کنید، می بینید گاهی دشمنِ نهضت حسینی می خواهد خودش را نجات دهد و مسئله خودش را حل کند. یعنی با خود مسئله دار شده است.
ولی فرهنگ کربلا، فرهنگ عجیبی است. گاهی خباثت و حماقت دشمن را برملا می کند و اسلام و اسلامیون را به کرسی عزّت می نشاند و گاهی شقاوت دشمن را می نمایاند و او را در خودش فرو می نشاند و خودش را در خودش می شکند.

و زینب (س) فرمود: مِهتر ما را کشتی، نهال ما را شکستی، دل های ما را خستی، اگر درمان تو این است، آری چنین کردی.

یعنی راست می گویی، تو شقی شده ای، مِهتر ما را کشتی تا دلت خنک شود؛ پس تو شقی هستی. این نوع برخورد را شما فقط در فرهنگ حسینی می توانید پیدا کنید نه جای دیگر. فرهنگ های دیگر می گویند باید طرف را لجن مال کرد، راست و دروغ را سرهم کرد تا کوچک و سبک نشویم، تا یک طوری زنده بمانیم. در حالی که فرهنگ حسینی زشتی و خباثت دشمن را به او نشان می دهد. ما باید این ملاک را از فرهنگ کربلا بگیریم و الگوی خود قرار دهیم.

ابن زیاد که زیر بار شقاوت خود، به دست وپا افتاده است راهی را می طلبد که با کمترین حقارت، از این صحنه بگریزد هیچ چیزی برای گفتن ندارد. می گوید:«زینب سخن به سجع(۵۸) می گوید، به جان خودم پدرش هم سخن به سجع می گفت»(۵۹) و زینب (س) این مقدار هم نمی خواهد به او امتیاز بدهد چراکه هیچ حقّانیتی برای عبیدالله نمانده. می فرماید: «پسر زیاد! مرا با سجع چه کار؟ و حالا چه وقت سجع گفتن من است؟»

دقّت کنید ببینید چرا ابن زیاد مجبور است در جواب حضرت زینب (س) بگوید سخن مسجّع می گویی؟ مگر حضرت زینب با او چه کرده است که به جای این که به حضرت بگوید دیگر صحبت نکن، چیزی برای گفتن ندارد، لذا از این طریق می خواهد از صحنه حقارت بگریزد.
کسی که قلبش برخوردار از انکشافات غیبی شد چون مقام غیب، مقام وحدت و نظم است، بدون این که اراده کند، سخنش منظّم می شود و حضرت زینب هم این مقام را دارد، ولی حضرت زینب (س) بنای سجع گفتن ندارند. پسر زیاد با کشتن امام و یارانش و اسیر کردن زن و فرزندان امام و آوردن آنها به مجلس خود و گفتن جملاتی همچون خدا با شما چه کرد و شما دروغگویید، می خواهد نهایت رذالت خود را نشان بدهد. ولی بعد از سخنان حضرت زینب (س) ببینید چگونه می خواهد از صحنه بگریزد.

در کجا رسم اسارت این بوده که اسیران، این چنین بی پروا دشمن را تحقیر کنند؟ راستی کدام یک اسیرند، و اسیرداران کدامند؟ چه کسی در این صحنه اسیر است؟ و چه کسی آزاد؟ تازیانه های آتشین حقارت بر پشت کدامشان فرود می آید؟ و عزّت و وقار بر کدامینشان فرو می ریزد؟
قاتلانی اسیر
رسم کربلا، رسمی است که قاتلان در اسارتند و شهیدان و شهیددادگان سرور و عزیزند و نه شکست خورده و ضعیف. و خدا رسم کربلا را این چنین بنا نهاده و تا آخر هم، این رسم، شهادت دارد ولی ذلّت ندارد، کشته شدن دارد ولی شکست ندارد.

اینان پروای حقّ داشتند لذا جایی برای پروای از دشمن در قلبشان نمانده بود، البته بی پروایی اینان در برابر دشمن غیر از هتاک و دریده بودن و بی حیا بودن است. هرگاه رسم ما، رسم کربلا شود، اضطراب و یاس در زندگی ما، تبدیل به آرامش و عبادت می شود. رسمی که دشمن را به جایی می کشاند که می گوید: «من خودم نیستم من شمایم» و در واقع قاتلان بر همدیگر نفرین می فرستند،(۶۰) و در حکم دفاع از مقتولان درمی آیند. این را هنر اسلام می گویند، شما چنین چیزی را کجا سراغ دارید؟
تحقّق خواست حسین(ع)
یزید خواست حسین(ع) نباشد تا هیچ اراده ای در مقابل اراده او در تمام مملکت حکومت نکند، و حسین(ع) خواست در چنین فرصتی اسلام را که می رفت تا فراموش شود و سراسر جامعه را ارزش های گروه بازی و قبیله گرایی پر کند، مجدداً احیاء نماید. و وقتی که این جنگ به پایان رسید، نه تنها مدینه و مکه و بصره و کوفه که تا گردن در غفلت جدایی از اسلام فرورفته بودند، بیدار شدند، بلکه شام هم، آری؛ شام هم که اسلام را به معاویه می شناختند و از همه چیز اسلام بی بهره بودند بیدار شدند و فهمیدند که سال هاست معاویه به آنها دروغ گفته است.

جنگ بنی هاشم با بنی امیه یا جنگ اسلام با کفر؟!
یزید خواست جنگی را که جنگ حق و باطل بود به جنگ قبیلگی تبدیل کند، و اساساً اسلام را شعار حزب مخالف بنی امیه یعنی شعار بنی هاشم نشان دهد، و نه یک دین بزرگی که پیامبر اسلام (ص) از طرف خدا آورده است. او با عصا به دندان های حسین(ع) می زد و این شعر را می خواند که: «کاش بزرگان من که در جنگ بدر حاضر شدند و گزند تیرهای قبیله خزرج را دیدند امروز در چنین مجلسی حاضر بودند و شادمانی می کردند و می گفتند یزید دستت درد نکند، به آل علی پاداش روز بدر را دادیم و انتقام خود را از آنها گرفتیم».(۶۱) گویا اصلاً اسلامی و پیامبری و قرآنی در میان نبوده است.
کربلا؛ چیزی بالاتر از قدرت
امّا فرهنگ کربلا، همه چیز را زیر و رو کرد، همان طور که پدران یزید، اسلام را سحر می پنداشتند و به کمک اسلام رسوا شدند، کربلا هم فرهنگ نمایش اسلام است، آنگاه که در قلب انسان هایی مخلص، جای می گیرد. راستی چه توانی به انسان می دهد! و چه روحیه ای به مسلمانان می بخشد! و چه زیبا چشم مسلمانان را به حقارت دشمنان اسلام می اندازد! - دشمنانی که با نفی اسلام، امید به احیاء ارزش های دوران جاهلیت دارند- و چه با اطمینان، پیروزی را تضمین می کند. نمونه آن حضرت زینب (س) است، آری؛ حضرت زینب (س) نمایش قدرت اسلام است که چگونه یک زن داغدیده، قهرمانی را با همه ابعاد قهرمانی به ظهور می رساند، کربلا نشان داد چیزی برتر از قدرت هست و آن ایمان است و بنی امیه هرگز این را نفهمید، همچنان که دشمنان شیعه هرگز این را نمی فهمند.

انسان در فرهنگ کربلا و در فرهنگ شهادت به روش امام حسین(ع) هرگز مرعوب دشمن نمی شود. شما در برخورد حضرت زینب(س) با یزید در آن خطبه مشهور این روحیه را ملاحظه خواهید کرد. بزرگان شیعه امروز هم اصلاً مرعوب آمریکا نیستند، ولی روشنفکران بی حسین(ع) مرعوب آمریکا هستند.
حال با دقت تمام به خطبه حضرت زینب (س) در برابر یزید توجّه کنید:

«اَلْحَمْدُللّهِ رَبِّ الْعالَمینَ وَ صَلَّی اللّهُ عَلی رَسُولِهِ وَ آلِهِ اَجْمَعینَ وَ صَدَقَ اللّهُ سُبْحانَهُ کذلِک یقُولُ: ثُمَّ کانَ عاقِبَهُ الَّذینَ اَساوُا السُّوای اِنْ کذَّبُوا بِایاتِ اللّهِ وَ کانُوا بِها یسْتَهْزِوُنَ»
«آتش، پایان کار آنان بود که کردار بد کردند، آنها برای ارضاء نفس خود آیت های خدا را دروغ خواندند و آن را مسخره نمودند و با بی اعتنایی نسبت به آن ها، از آن ها گذشتند».

سپس فرمودند:
یزید! چنین می پنداری که چون اطراف زمین و آسمان را بر ما تنگ گرفتی و ما را مانند اسیران از این شهر به آن شهر بردی، ما خوار شدیم و تو عزیز گشتی؟ گمان می کنی با این کار قدر تو بیشتر شده است که این چنین به خود می بالی و بر این و آن تکبّر می کنی؟ وقتی می بینی اسباب قدرتت آماده و کار پادشاهی منظم است از شادی در پوستت نمی گنجی. نمی دانی این فرصتی که به توداده اند برای این است که نهاد خود را چنان که هست آشکار کنی؟ مگر گفته خدا را فراموش کرده ای که فرمود: «وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ کفَرُوا اَنَّما نُمْلی لَهُمْ خَیرٌ لِاَنْفُسِهِمْ اِنَّما نُمْلی لَهُمْ لِیزْدادُوا اِثْمًا وَ لَهُمْ عَذابٌ مُهینٌ». (کافران مپندارند این مهلتی که به آنها داده ایم برای آنان خوب است. ما آنها را مهلت می دهیم تا بار گناه خود را سنگین تر کنند، آنگاه به عذابی می رسند که خواری و رسوایی است.)

دقت کنید ببینید برخورد حضرت زینب (س) برخوردی است الهی و تذکری عزّتمند. دلیلش هم این است که در پایان سخنرانی آن حضرت یزید به چه ذلتی افتاد. حالا اگر زینب (س) از اوّل می فرمود: ای مردک فاسد، خدا تو را لعنت کند وچنین جملاتی را به کار می برد، در پایان جلسه چه کسی ذلیلانه بیرون می رفت؟ این که انسان به گونه ای حرف بزند که عزّت خودش و حقارت دشمن در صحنه بماند، کار بسیار سختی است که آن را در حکمت اباعبدالله (ع) می بینیم و زینب (س) یکی از ارکان این حکمت است. در فرهنگ مارکسیستی که از سال ها پیش به کشور ما آمده و هنوز هم هست اگر برخورد من با دشمن برخورد زینب گونه باشد آن فرهنگ می گوید تو از سر ضعف و ترس این چنین حرف می زنی. یعنی فرهنگ مبارزه مارکسیستی فرهنگ مبارزه بین دو قدرت است. شعارهای این فرهنگ، غضب زده و بی تعادل و بی حکمت است. در حالی که در فرهنگ کربلا حکمت وتعادل تمام آن جبهه را فرا گرفته است و در عین این که هتّاکی در کار نیست، ولی ذلّتی هم در کار نیست، سراسر عزّت است و حقّ، هر چند فهم و شناخت این برخورد مشکل است.
وقتی ما نوار صحبت های امام خمینی (رحمه الله علیه) را که در سال های ۴۲ شاه را نصیحت می کردند گوش می دادیم، ناراحت می شدیم، می گفتیم مگر شاه نصیحت کردنی است که امام او را نصیحت می کنند؟ علت ناراحتی ما این بود که فرهنگ کربلا را نمی شناختیم و حرکات و حرف های امام خمینی (رحمه الله علیه) را با فرهنگ مارکسیستی یا بگو روشنفکری مارکسیست زده، که در سال های ۵۳ و ۵۴ ذهن نیروهای سیاسی را متاثر کرده بود، ارزیابی می کردیم. تا این که امام خمینی (رحمه الله علیه) آمدند و از طریق انقلاب به لطف خدا فکرها را تصحیح کردند. هر چند ما هنوز در جامعه گرفتار آن بینش مارکسیستی هستیم. البته این که با صفا و وارستگی دشمن را حقیر کنیم و عزّت خودمان را هم حفظ نماییم کار سنگین و مشکلی است و هنوز در زندگی ما جا نیفتاده است.
حضرت زینب (س) در خطاب به یزید «یابْنَ الطُّلَقاء» می گویند که منظور از طُلَقاء کسانی هستند که وقتی پیامبر اکرم (ص) مکه را فتح کردند به عده ای مثل ابوسفیان گفتند: شما خیلی بدی کرده اید و من هم شما را بخشیدم، ولی بروید که جلوی چشم ما نیایید تا با حضور خود یادآور آن خباثت ها نباشید. لذا جمله ای که حضرت زینب (س) می گویند، یادآوری آن حادثه است و این به اصطلاح فحش نیست، اگرچه یزید از این طریق تحقیر می شود. زینب(س) ادامه می دهد:

یابْنَ الطُّلَقاء! این عدالت است که زنان و دختران و کنیزکان تو در پس پرده عزّت بنشینند و تو دختران پیامبر را اسیر کنی، پرده حرمت آنان را بدری، صدای آنان را در گلو خفه کنی و مردان بیگانه آنان را بر پشت شتران از این شهر به آن شهر بگردانند؟ نه کسی آنان را پناه دهد، نه کسی مواظب حالشان باشد، نه سرپرستی همراهی شان کند و مردم از این سو و آن سو برای نظاره آنان فراهم شوند. اما راستی از کسی که سینه اش از بغض ما آکنده است جز این چه توقّعی می توان داشت؟ می گویی کاش پدرانم که در جنگ بدر کشته شدند این جا بودند و هنگام گفتن این جمله با چوب به دندان پسر پیغمبر می زنی؟ ابداً به خیالت نمی رسد که گناهی کرده ای و منکری زشت مرتکب شده ای. چرا نکنی؟ تو با ریختن خون فرزندان پیغمبر و خانواده عبدالمطلب که ستارگان زمین بودند دشمنی دو خاندان را تجدید کردی. شادی مکن، چه، به زودی در پیشگاه خدا حاضر خواهی شد، آنوقت است که آرزو می کنی کاش کور بودی و این روز را نمی دیدی. کاش نمی گفتی پدرانم اگر دراین مجلس بودند از خوشی در پوست نمی گنجیدند. خدایا: خودت حق ما را بگیر و کینه ما را از آن که بر ما ستم کرده بستان.

دقّت کنید حضرت زینب (س) باز مسئله را به خدا برمی گرداند، یعنی تو خودت را با خدا به جنگ انداختی - من نیستم و تو- خداست و تو. این یک موضع بسیار مهمّی است که همه تلاش حضرت این است که این صحنه از بین نرود. نگاه حسینی حیات انسان را تا ابدیت می کشاند و سپس موضع گیری می کند.
به خدا؛ پوست خود را دریدی و گوشت خود را کندی
نمی گوید پوستت را می درم، بلکه کار را قیامتی می کند و او را با خدا رو در رو می بیند.

روزی که رسول خدا و خاندان او و پاره های تن او در سایه رحمت خدا آرمیده باشند، تو با خواری هر چه بیشتر پیش او خواهی ایستاد. آن روز، روزی است که خدا وعده خود را انجام خواهد داد و این ستمدیدگان را که هریک در گوشه ای به خون خود خفته اند گردهم خواهد آورد، او خود می گوید:«وَ لا تَحْسَبَنَّ الَّذینَ قُتِلُوا فی سَبیلِ اللَّهِ اَمْواتاً بَلْ اَحْیاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یرْزَقُونَ». اما پدرت معاویه که تو را این چنین به ناحق بر گردن مسلمانان سوار کرد؛ آن روز که دادخواه محمّد(ص) و دادگر خدا و دست و پای تو در آن دادگاه گواه می باشد، خواهد دانست کدام یک از شما بدبخت تر و بی پناه تر خواهند بود.

حضرت زینب (س) این مقدمات را چیدند و سپس با قاطعیت مطالبی را بیان می کنند. قاطعیت پیامبران، یعنی ظهور حق. به همین دلیل، حق اگر پایدار شود قاطعیت پایدار می شود. اما ظهور غضب، غضب منهای کنترل حق، معلوم نیست که سقوط دشمن را به دنبال داشته باشد. به عنوان نمونه در نهضت امام خمینی (رحمه الله علیه) شما این را می دیدید که امام خمینی (رحمه الله علیه) هر قدمی برمی داشت شاه به سقوط نزدیک تر می شد. شاید یادتان باشد که شاه آمد و گفت: صدای انقلابتان را شنیدم. این جمله یعنی قبول کردیم که شما انقلاب کردید و ما هم موظفیم کوتاه بیاییم و امام با قاطعیت گفتند: شاه باید برود. البته به نحوی می گفتند که ادب اسلامی و صفای برخورد، از بین نرود.

حضرت زینب (س) در ادامه فرمودند: «یزید ای دشمن خدا! به خدا تو در دیده من ارزش آن را نداری که سرزنشت کنم یا تحقیرت نمایم. امّا چه کنم اشک در دیدگان حلقه زده و آه در سینه زبانه می کشد. پس از آن که حسین(ع) کشته شد و لشکر شیطان ما را از کوفه به بارگاه گروه بی خردان آورد، تا با شکستن حرمت خاندان پیغمبر پاداش خود را از بیت المال مسلمانان که حاصل دست رنج زحمت کشان و ستمدیدگان است بگیرد، پس از آن که دست این دژخیمان به خون ما رنگین و دهانشان از پاره گوشت های ما آکنده است، پس از آن که گرگ های درنده بر کنار آن بدن های پاکیزه جولان می زدند، توبیخ و سرزنش تو چه دردی را درمان می کند؟ اگر گمان می کنی با کشتن و اسیر کردن ما سودی به دست آورده ای به زودی خواهی دید، آنچه سود می پنداشتی جز زیان نیست. آن روز جز آنچه کرده ای حاصلی نخواهی داشت.
نه انزوا، نه چاپلوسی
عموماً اگر در جنگی دشمن، ما را شکست بدهد، ما یا صوفی گری و انزوا پیشه می کنیم، و یا چاپلوسی دشمن را شروع می نماییم. ولی در کربلا هیچ کدام از این ها نیست، نه آن چنان شکستی است که دیگر حرف نزنند و نه آن چنان خوردشدنی که التماس کنند، این ها از معجزات کربلاست. یک زن در برابر یزید در حال اسارت ایستاده است و می گوید: ای یزید! در واقع تو شکست خوردی، با این قدرت سخن گفتن پشتوانه ای به همراه دارد که خبر از یک حکمت خاص و یک شعور عمیق می دهد.

تو پسر زیاد را به کمک خود می خوانی و او از تو یاری می خواهد و تو و پیروانت در کنار میزان عدل خدا جمع می شوید، آن روز خواهی دانست بهترین توشه سفر که معاویه برای تو آماده کرده است این بود که فرزند رسول خدا را کشتی. به خدا من جز از خدا نمی ترسم و جز به او شکایت نمی کنم. هر کاری می خواهی بکن، هر نیرنگی که داری به کار ببر! هر دشمنی که داری نشان بده! به خدا این لکه ننگ که بردامن تو نشسته است هرگز سترده نخواهد شد.
سپاس خدا را که کار سادات و سرور جوانان بهشت را به سعادت پایان داد، بهشت را برای آنان واجب ساخت. از خدا می خواهم مقام آنان را فراتر ببرد و رحمت خود را بر آنان بیشتر گرداند چه، او کاردانی تواناست. (پایان خطبه حضرت زینب (س))

چنین گفتاری از جگری داغدار و سرشار از ایمان و تقوی سرازیر می شود. معلوم است که سخت ترین دل ها فرو می شکند و همه تصمیماتی که کار را به این جا کشانده است، متزلزل می شود. حتّی اگر آن تصمیم گیرنده مرد فاجر و سنگ دلی مانند یزید باشد. چراکه کربلا فرهنگی نیست که برای رقیب خود قدرتی باقی بگذارد. یزید در مقابل این همه تزلزلی که پیدا کرد گفت: «خدا بکشد پسرمرجانه را، من راضی به کشتن حسین نبودم».
تو با این همه هیبت که در اسیران کربلا می بینی، به قدرت حکمت حسینی آگاه شو، که حرکتی است بی شکست. چراکه در این حکمت و نهضت کشته شدگانند که فرمان می رانند و قاتلانند که در زیر بار کارهای ننگین خود قد خم کرده اند، و در واقع این ها در روح و روان اسیران کربلا اسیر و گرفتار افتاده اند. این جا یزید است که اسیر دست زینب است و نه تنها شهر شام برای حضور او تنگ شده، که کاخ او دیگر تحمل او را ندارد، حتی او از خود بیزار است. معلوم نیست به حیله یا به واقع، ولی بالاخره گفت: «حاضر بودم یکی از فرزندانم کشته شود و حسین کشته نشود»، مهم نیست به حیله بگوید و یا به غیر حیله، مهم این است که بفهمی این جمله یعنی شکست یزید و یعنی شکست ناپذیری نهضت کربلا. و هرکس به اندازه ای که به نهضت و حکمت حسین(ع) نزدیک شود از پوچی ها می رهد و در همه جبهه ها، بی شکست خواهد بود.
سلام بر حسین(ع) و بر یاران او که خوب فهمیدند چه کاری را به عهده گرفته اند و راستی چه کار پربرکتی بود، کار حسین و یارانش؛ چه آن ها که با او کشته شدند و چه آن ها که در قافله اسیران، ادامه دهنده کار عاشورائیان بودند، چقدر عجیب است کار حسین(ع) در کاخ یزید به زبان زینب؛ خدا می داند اگر چنین چیزی اتفاق نیفتاده بود، ما باور نمی کردیم که واقع شدنی است. دوباره به جملات زینبِ به ظاهر شکست خورده در مقابل یزیدِ به ظاهر پیروز شده، فکر کن و به من بگو کاری بزرگ تر از این در تنگنای زمین ممکن است؟ یک زن و نَه مرد، داغ فرزندان و عزیزان دیده، و نه یک زن در شرایط عادی، اسیر در چنگال بی رحم ترین قاتلان، و نه در بین دوستان و نه بر اریکه قدرت، حال در چنین شرایطی و این همه سخن بزرگ گفتن که وسعت آن به وسعت همه تاریخ است، راستی معنی حکمت حسینی چقدر ژرف و عمیق است؟ بگذار تو را در ساحل این اقیانوس بیکرانه که یک موج آن سخنان زینب است، تنها بگذاریم تا شاید تو توان نگاه کردن پیدا کنی، من که فقط می توانم به این افق غیرقابل دسترس نظاره کنم.
خدایا! چشم ما را از کربلا باز مگیر! و خدایا! قدرت نگاه کردن درست به این کار بزرگ را به ما عطا کن. یا رب العالمین

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

جلسه نهم: حسین(ع) دریچه کشف اسرار

بسم الله الرحمن الرحیم

﴿ اَلسَّلامُ عَلی الْحُسَین وَ عَلی عَلِی بْنِ الْحُسَینِ وَعَلی اولادِ الْحُسَینِ ﴾
﴿ وَ عَلی اَصْحابِ الْحُسَین ﴾
﴿ الَّذینَ بَذَلُوا مُهَجَهُمْ دُونَ الْحُسَین(ع)
امام و اصحابش؛ عزیزانی هستند که به ما نشان دادند در هر شرایطی و هر زمانی حرکت دینی و حیات دینی بهترین راه و سعادت بخش ترین مسیر است و در هر حال هیچ بهانه ای برای ترک کردن زندگی دینی نمی ماند، حتّی اگر حیله های معاویه با آن همه پیچیدگی حاکم باشد و زشتی های یزید به صحنه بیاید.
در جلسات گذشته عرض شد که حکمت و فرهنگ حسینی(ع) حکمت و فرهنگی است که دشمنانش را اسقاط می کند و در این فرهنگ کوتاه آمدن نسبت به فرهنگ زشت دشمن هرگز وجود ندارد، هر چند قوّه غضبیه در این فرهنگ میدان دار نیست بلکه تعادل حسینی اساس این نهضت است، چه در حادثه کربلا و چه در روز عاشورا و چه در کاروان اسراء و چه در دربار یزید و مقابله حضرت زینب (س) با او، در هیچ یک از مراحلِ این نهضت غضب میدان دار نیست. عمده آن است که فرهنگ حسینی خوب شناخته شود تا شکست ناپذیری آن روشن گردد. البته؛ شناختن این فرهنگ بسیار سخت است. اگر حضرت نوح(ع) چشم پیامبری دارد - که دارد - و حقایق تاریخ را می بیند، متوجّه می شویم گریه حضرت نوح (ع) برای امام حسین(ع) پیام بزرگی به همراه دارد، و آن این که باید پرده های ظاهر را کنار زد تا مقام حسینی را یافت.(۶۲) همچنان که قبلاً اشاره شد، اگر خداوند به حضرت موسی(ع) می فرماید: باید نزد بنده صالحی به نام خضر(ع) بروی و از علومی که ما به او داده ایم بیاموزی و حضرت موسی(ع) چنین می کنند و اوّلین چیزی که بین این دو انسان بزرگ مراوده می شود قصّه امام حسین(ع) است و اشک هر دو برای امام حسین(ع) جاری می شود؛ این مسئله برای ما پیام دارد، یعنی برای درک مقام و حکمت حسینی باید در معبد اولیاء الله وارد شد تا بتوان از این حقایق درک و فهمی صحیح به دست آورد.
راه اتّصال به عالَم اسرار
این روشن است که همواره گوهرهای گرانمایه را به راحتی نمی توان به دست آورد، خضرِ اَسراردان می خواهد تا حتّی موسی را به اسرار کربلا آشنا کند. لذا در خبر داریم اوّلین چیزی که بین حضرت خضر و حضرت موسی مذاکره شد، آن بود که معلّمِ راه، یعنی خضرِ پیامبر، برای حضرت موسی از کربلا گفت و هر دو سخت گریستند که؛ مقام اتّصال به عالم اسرار با گریستن بر حسین(ع) امکان پذیر است. یعنی فهم حکمت حسینی پیر راه می خواهد و کربلا اسراری است نهفته در دل اولیاء که باید همّت کرد تا از آن بی بهره نباشیم.

نمی خواهیم باب بحث را در این جا مفصّل باز کنیم، شما حتماً دقّت کرده اید که در روز و شب قَدر و ایام الله، چه در روز عرفه، و چه در شب قدر، به عنوان یکی از آداب عبادت، زیارت امام حسین(ع) مطرح است. یعنی در چنین روزهایی که راه های آسمان گشوده است، رفتن به سوی اَسرار عالم غیب به مدد روح حسینی ممکن است و حسین(ع) دریچه کشف اسرار الهی است.(۶۳)
نتیجه بصیرت دینی
این است که باز می گوییم اسلام در کربلا خود را به نمایش گذارده است تا معلوم شود انسان مسلمان چه توانی به وسیله اسلام به دست می آورد و تا معلوم شود چقدر زیبا حقارت دشمن به چشم می آید و از خود بیگانگی تماماً از مسلمانان بیگانه می شود و انسان مسلمان در مسیر حکمت حسینی به قدرتی باورنکردنی دست می یابد.

خودتان یک سیر تاریخی بکنید، ببینید در طول تاریخ، مسلمانان وقتی مشکل داشته اند که دشمن دین خود را حقیر ندیده اند و این حکمت حسینی است که به ما بصیرتی می دهد تا عظمت و عزّت مومنین، و حقارت و ذلّت دشمن را درست ببینیم و قدرت خود را در مسیر زندگی اسلامی بیازماییم. هرگاه ما این چشم و حکمت را از دست بدهیم ارزش های کاذب دشمن را برای خودمان ارزش می کنیم و مرعوب دشمن می شویم و حیات اسلامی مان را از دست می دهیم و این جا اول سقوط است. اگر می بینید پدران و مادران ما با حکمت حسینی همواره در نشاط دینی ماندند، به این جهت بود که حکمت حسینی، دشمن را حقیر می کرد و قدرتی فوق العاده در آن ها پدید می آورد، و اگر امروز عدّه ای مرعوب دشمن اسلامند، به دلیل فاصله گرفتن از حسین(ع) و حکمت حسینی است.
حکمت حسین (ع)، یا قدرت یزید؟
حسین(ع) در آینه روزگار چه دیده بود که به اهل خیام خود گفت: نگران نباشید، بعد از من چیزی نمی گذرد که شما را با احترام به موطن هایتان می رسانند و خود آنها ذلیل می شوند. آری؛ چه دیده بود که یزید دستور داد با احترام با ذُریه پیامبر(ص) برخورد کنید.(۶۴) چراکه سراسر وجود او را شکست فرا گرفته است، و هیچ راهی برای فرار از این شکست نمی یابد. این است که باید حسینی عمل نمایی تا یزید را در چنگال خود این چنین خوار و ذلیل کنی، و باید حسینی فکر کرد تا دشمن را حقیر ببینی و نه قدرتمند، و باید بیشتر از آن که حسرت یزید بودن داشته باشی، حسرت حسین شدن در تو شعله ور باشد. هرچند با روانی کوفی صفتانه، آرزوی عزّت حسینی داشتن نیز یک آرزوی واهی است و هرگز محقّق نمی شود!
دل به عزّت یزیدی سپردن نه چاره راه است و نه رسیدن به مقصد. یعنی نمی شود برای پیروز شدن و به مقصد رسیدن، گفت ای کاش من قدرت یزید را داشتم؛ بلکه باید بخواهی حکمت حسین(ع) را داشته باشی تا در همه صحنه ها پیروز بمانی.

پی بردن به این نکته که قدرت یزیدی اصلاً قدرت نیست و نمی تواند دارنده آن را به مقصد برساند و این حکمت حسینی است که همه چیز را به مقصد و به ثمر می رساند، نیاز به بحث و بصیرت زیادی دارد. در حکمت حسینی قدرت اسلحه ها نقش محدودی دارد. حضرت ابا عبدالله(ع) بی اسلحه نبودند، بی جنگ هم نبودند، گردنشان را هم به شمشیرها نسپردند، نمی خواستند هم بی قدرت باشند، اما در شرایطی از اندیشه و ایمان به سر می بردند که قدرت اسلحه های یزیدی چیزی نبود. لطف امام حسین(ع) باید شامل حالمان شود تا در حسرت قدرت یزیدی به سر نبریم و طالب حکمت حسینی باشیم. در حکمت حسینی اسلحه ها نقش اصلی را ندارند و همه امید به قدرت اسلحه ها بسته نشده است تا اگر قدرت نظامی مان کافی نبود از تحرّک باز بمانیم و از ادامه حیات دینی مایوس گردیم و در نتیجه مقهور دشمن شویم. نگوییم ای کاش ما قدرت یزید را داشتیم تا به خدمت حسین(ع) می رفتیم، بگوییم ای کاش ما حسینی می اندیشیدیم تا یزید در چشم ما حقیر باشد. البته حاکمیت اسلامی بر جامعه برای اباعبدالله(ع) چیز مطلوبی بود اما نه یک حاکمیت تسلیحاتی و نظامی صِرف مثل یزید.
اسلام؛ یک دین یا یک حکومت؟
یکی از نکاتی که باید به آن توجه داشت، این است که معاویه چه کرد؟ معاویه کار بسیار عجیبی انجام داد. او اسلام را به عنوان یک حکومت نشان داد نه به عنوان یک دین. البته توجّه دارید که اسلام به عنوان یک دین کامل دارای حکومت هم هست، اما اسلام فقط حکومت نیست. این مسئله آن قدر ظریف است که بسیاری از مردم نفهمیدند معاویه دارد چه کار می کند. اهل البیت بودند که خطر این فکر و کار معاویه را فهمیدند. همیشه این خطر بوده است و عشق به کربلا و امیرالمومنین(ع) است که ما را از این خطر نجات می دهد. چراکه در آینه کربلا آن چه اصل است دین است و یکی از ابعاد دین، حاکمیت آن است در اجتماع، نه این که دین فقط حاکمیت باشد.

شامیان - با حیله معاویه- اسلام را به عنوان یک حکومت می شناختند و نه به عنوان یک دین.(۶۵) و شاید بگوییم این بزرگ ترین ظلمی بود که بر اسلام در شام و بر مردم شام رفته بود و اصلاً گمانشان این بود که اسلام در مدینه و سایر بلاد اسلامی همان اسلامِ در شام است و لذا روزِ ورود اسیران به شام را جشن گرفتند چون حکومتشان بر دشمنان خود پیروز شده بود. و فکر می کردند نزاع و درگیری بین دو حکومت است، یک طرف پسر پیامبر(ص) به عنوان مخالف و یک طرف پسر یزید به عنوان یک حاکم. اما راستی چه شد که از طریق حکمت حسینی، شام نیز به حوزه اسلامی پیوست و آن چنان بیدار شد که پذیرای روزهای آخر عمر زینب (س) گشت. و دیگر این یزید نیست که در شام حکومت می کند، بلکه حسین(ع) است که در قلب ها جای گرفته است.

امروز بسیاری از مردم شامِ معاویه (یعنی کشور سوریه امروزی) ادعای شیعه بودن دارند و حداقل در ادعا حسینی شده اند و حتّی «حافظ اسد» خود را شیعه می داند و قبر معاویه هم بی نام و نشان گشته و کسی به آن عنایتی ندارد، در حالی که حرم حضرت زینب(س) مورد توجّه و زیارت آن ها قرار گرفته است. قلب ها همیشه دنبال حق است، قلبِ کلِّ بشرِ امروز هم به معاویه نظر ندارد، ولی اباعبدالله(ع) اگر در دنیای کفر هم بود به عنوان این که قلب ها در هوای حق می تپد، برای آن ها یکی از قدّیسان به شمار می آمد.
گفتیم که معاویه دین را به حکومت تبدیل کرد و کربلا به صحنه آمد که بگوید دین اصل است و حکومت یکی از شئون دین است و معاویه می خواهد با عمده کردن حکومت، دین را ذبح کند که گویا بشر بیش از آن که نیاز به دین دارد و باید نسبت به دین خدا حساس باشد، به حکومت توجّه کند و این حیله فوق العاده خطرناک است، چراکه؛

وقتی دین به معنی حکومت شد، دیگر از حاکمان انتظاری جز حکومت نمی ماند و این جاست که هم مردم از حکومت دینی محروم می شوند، و هم حاکمانِ غیردینی در امنیت خواهند بود، و انتظارهایی که از یک والی اسلامی هست دیگر از حاکم غیر دینی نخواهد بود.
حکومت؛ وجه جدایی ناپذیر دین
شما ببینید چرا ملکه انگلستان و درباریان آن ها در حالی که زشت ترین کارها را می کنند کسی به آن ها اعتراض نمی کند. چون با ملاک دین است که در مقابل هر زشتی می توان اعتراض کرد. ولی وقتی جای حقیقت و دین را حکومت تعیین می کند، دیگر دینی نمانده است که بتوان بر اساس آن به انحراف هایی از دین اعتراض کرد که چرا ملکه و پسر و شوهرش تن به چنین هرز گی هایی می دهند؟ بنابراین حکومت را حق، و حق را همان حکومت می دانند. لذا باید بیدار بود و دید که معاویه چه کار کرد و فرهنگ غرب امروز چه کار می کند و برخورد اباعبدالله(ع) با معاویه چگونه بود؟ تا روشن شود برخورد ما با فرهنگ غرب که حیات جامعه جهانی را تهدید می کند، چگونه باید باشد.

شیعه چنین نیست که دین را در حدّ یک حکومت بشناسد و بر آن اساس دین را بپذیرد، چون شیعه علی(ع) آن انسان معصوم را به عنوان والی و حاکم پذیرفته است، و دینی را می شناسد که حکومت وجهی و بُعدی از آن دین است، و لذا حکومتی را جز حکومت دینی نمی پذیرد، می گوید: دین باید در جامعه و روابط بین انسان ها حاکم باشد، نه این که حکومت یک چیز مستقلّ و جدای از دین قلمداد شود. و اگر در کشور شیعه حاکمیتی غیر از حاکمیت دینی پیشنهاد شود، به زودی آن حکومت با اعتراض مردمِ خود روبه رو می گردد. و این آرزویی است واهی که بخواهیم مردم را به حکومت غیردینی وارد کنیم - چه رسد به حکومت ضدّ دینی- و دینداری را امری فردی و شخصی بپنداریم و نه اجتماعی.

عدّه ای می گویند باید حکومت غیر دینی حاکم باشد چون معتقد به پلورالیسم دینی یعنی کثرت گرایی دینی هستند. در کثرت گرایی دینی برای هرکس دین خودش حق است و چون دین هرکس برای او حق است، هیچ دینی نباید حاکم باشد و لذا بی دینی باید حاکم باشد، ولی در اسلام واقعی، یعنی اسلام شیعی باید حکومت دینی حاکم باشد تا مردم آداب زندگی زمینی شان را با آسمان حقایق هماهنگ کنند و از زندگی زمینی بهره لازم را ببرند و پیام حسین(ع) و کربلا همین است و بس و حیله معاویه هم بریدن حکومت است از عالم قدس.
پیامبراکرم (ص) اوّلین جایی که پایشان محکم شد - یعنی در مدینه - حکومت تشکیل دادند. این ها می گویند اگر دموکراسی حق است، دموکراسی دینی هم، حق است و دموکراسی، یعنی هرکسی حقّی دارد، پس دموکراسی دینی هم یعنی هر کس با هر دینی حق است؛ پس در نظام دموکراسی دینی نباید هیچ دینی حاکم باشد. نتیجه چنین اندیشه ای بی رنگ شدن دین، و حاکمیت لیبرال دموکراسی به جای دین است، آن چنان که در اروپا به وجود آمد. این ها متوجّه نیستند که اسلام و شیعه غیر از مسیحیت و کلیساست. شیعه راه ارتباط حکومت را با عالم قدس به کمک ائمه معصومین(ع) آموخته است و لذا جایی برای مایوس شدن از حکومت قدسی در پیش ندارد، پس جا ندارد که شیعه را با مسیحیت یکی بدانیم و فکر کنیم آنچه بر اروپای مسیحی رفت، حتماً بر ما نیز خواهد رفت.

یک مقایسه غیر منطقی
مگر واقعه قرن ۱۸ و پیروزی سکولاریسم اروپا، در ایران انجام شدنی است؟ مگر بقیه حوادث ایران با روند دین زدایی اروپا تطبیق دارد؟ مگر انقلاب اسلامی در همان راستایی به پیروزی رسید که امور اروپا در آن راستا جلو رفته و می رود؟ و یا برعکس؛ انقلاب اسلامی نشان داد که آن روند در کشور شیعه محقّق شدنی نیست. رضاخان و آتاتورک را بنگرید، رضاخان در ایران منفور و مضمحل است و با این که غربیان بسیار تلاش کردند و خود او هم بیست سال جان کند و با دین مبارزه کرد تا خود را پایدار کند، امّا ملّت شیعه او را مثل آب دهان از کشور بیرون انداختند. ولی آتاتورک در کشوری که حسین(ع) ندارد - ترکیه- هنوز به عنوان ارزش مطرح است. ما از نظر فرهنگ دینی با ترکیه که مسلمان هم هست، منطبق نیستیم چه رسد با اروپا، که روشنفکران ما می خواهند ولایت فقیه را با کلیسا مقایسه کنند و همان روند اروپا و حذف کلیسا را با حذف ولایت فقیه برای این جا بجویند. برعکس؛ ولایت فقیه آن روند را هم که در اروپا حاکم است، برمی گرداند. یعنی باید اروپا هم به زندگی دینی برگردد، ولی نه به کلیسا و مسیحیت، بلکه به اسلام و قرآن، آن هم اسلامی که ولایت فقیه در آن نقش اساسی داشته باشد و نه نقش نظارتی و تشریفاتی و ان شاءاللّه حکومت جهانی اسلام دارد پایه ریزی می شود و در این راستا تلاش های سکولاریست ها پوسیده و پوچ می گردد.

پس همان طور که معاویه با نقشه های - به زعم خود بسیار حساب شده- خواست حکومت را از دین جدا کند و کاری کند که ارزش های دینی در حکومت بر مردم نقشی نداشته باشد ولی با فرهنگ حسین(ع) همه چیز خنثی شد، باز با حسین(ع) معادلات جهانی به نفع حکومت اسلامی و حاکمیت حکم خدا به هم می خورد و در آینده سکولاریسم نه به عنوان یک راه و رسم حکومت، بلکه به عنوان یک حیله برای ملّت ها مطرح می گردد.
باز نگاهی به کوفه
بعد از واقعه کربلا حضرت زینب و امّ کلثوم (سلام الله علیهما) از مسئله کوفیان به سادگی عبور نمی کنند. لذا اشاره دیگری به کوفیان می کنیم تا کوفیان را به عنوان آینه ای عبرت آموز در پیش روی خود قرار دهیم و حیات خودمان را بررسی کنیم و ببینیم حیاتمان چقدر در آینه کوفیان منعکس است و چقدر در آینه امام حسین (ع)؛ چراکه کوفیان هدف ارزش مندی را دنبال می کردند، ولی خود را برای آن مقصد مجهّز ننمودند.

اگر انگشت اشاره ذُریه پیامبر(ص) متوجّه کوفیان نبود، و اگر آن عزیزان از کوفیان گذشته بودند، ما هم انگشت را از معاویه و یزید و عبیداللّه به جای دیگر نشانه نمی رفتیم و مطلب را با حقارت یزید به پایان می بردیم و همواره تاکید می کردیم که فرهنگ اموی-شامی معاویه را بشناسید تا به کمک حکمت حسینی با آن درگیر شوید و خود را سعادتمند و آن فرهنگ را رسوا کنید. اما هنوز نیم نگاهی به کوفه داریم و بعد از این نگاه حرفمان را تمام می کنیم که در این مرحله، دیگر تماشاگری بس است، باید بازیگری را شروع کنیم. گیرم که تا حالا به این مطلب رسیدی که باید با حکمت حسینی زندگی را ادامه داد، ولی نمی دانم خود را برای چنین کاری آماده کرده ای، آیا می دانی اگر تمنای خود را تصحیح کنی ولی شخصیت خود را برای تحقّق آن تمنّا نپرورانی چه خطر بزرگی در پیش رو داری؟
کوفیان، حسین(ع) را نزد خود خواندند و به او وعده یاری دادند و بعد که با عبیدالله روبه رو شدند، وعده های خود را فراموش کردند. راستی؛ آیا ارعاب عبیدالله آن چنان بود که حجتی برای کوفیان باشد تا به یاری حسین(ع) نیایند و آن یاری را غیرممکن بپندارند؟ تاریخ گواه است که چنین حجّتی نداشتند، آری؛ به هیچ وجه چنین حجّتی نداشتند و حتّی پشتیبانی شام از عبیداللّه هم به گونه ای نبود که آن ها از ترس شام، بهانه ای برای یاری نکردن حسین(ع) داشته باشند (معادلات آن زمان، چنین تحلیلی را اجازه نمی داد، زیرا آن ها می توانستند عبیدالله را با ۱۳ نفر همراهش بکشند و حاکمیت کوفه را به دست بگیرند، از طرفی معاویه هم مرده بود. تازه از نظر مسافت، شام کجا و کوفه کجا؛ و از نظر کیفیت و جلب آرای مردم، عبیداللّه کجا و حسین(ع) کجا!) این جاست که نمی توان از کوفیان گذشت و نمی توان معنی کوفیگری را به عنوان یک فرهنگ منحط در جامعه شیعه نشناخته رها کرد و چنین آفتی را بر درخت تناور تشیع نادیده گرفت. با مسلم بن عقیل، با آن همه شور بیعت کردند، بعد به دشمن امام پیوستند و برای خشنودی دشمن، امام را کشتند و یا درهای خانه را به روی خود بستند تا خبر کشته شدن امام را نشنوند. (عجب؟!!) حال بر خود نمی لرزی اگر تمنّای حاکمیت امام معصوم را داشته باشی ولی خود را مطابق آن تمنّا نیاراسته باشی چه می شود؟ از سرنوشت کوفیان باید عبرت گرفت.
مدینه را بگو که یک سال بعد، جزای یاری نکردن امام را دید، آنگاه که سربازان شام در شهر ریختند و غارت کردند و به زن هایشان تجاوز نمودند و قتل عام کردند و رفتند. امّا قصه کوفه، قصّه دیگری است. با مرگ معاویه به امام نامه نوشتند، ولی یاریش نکردند و با مرگ یزید، آتش انتقام در بین آنها سر به آسمان برداشت، اما دیگر شرمنده تر از آن بودند که باز به امام سجّاد(ع) نامه بنویسند و از او دعوت کنند.
شمشیرها را بی پروا از غلاف بیرون آوردند و به هر شکلی کشتند، هم آن را که باید بکشند و هم آن را که باید نکشند، هم آن طور که باید بکشند و هم آن طور که باید نکشند، هم آن طور که باید کشته شوند و هم آن طور که باید کشته نشوند. این است سرنوشت شیعیانی که از حکمت دینی فاصله می گیرند و به عمل زدگی و قبیله گرایی و باندبازی می افتند. کوفه یک خبر و عبرت بزرگ برای ما دارد. عبرت ازکوفه؛ یعنی اگر می توانی این گونه آدم ها (شیعه باندباز بی حکمت) را اصلاح کن، و اگر نمی توانی از آن ها فاصله بگیر و مواظب باش اگر می خواهی راه سعادت را که راه حکمت حسینی است، پیشه کنی؛ باید از اوّل چون اصحاب کربلا در راه حسین(ع) پاکباز باشی، آری؛ علاقه مندی به حسین(ع) کافی نیست، باید در راه حسین(ع) پاکباز بود، مطمئن باش سنّت جاری امتحان الهی جای تو را به تو نشان می دهد. اگر صادقانه اسلام را پذیرا نشوی، یک مرتبه خود را در کنار عمرسعد خواهی دید و اگر صادقانه علاقه به حسین(ع) را پیشه نکنی، یک مرتبه خود را در کنار کوفیان می یابی و اگر صادقانه به دنبال حق باشی و راه را گم کرده باشی یک مرتبه حرّگونه خود را کنار امام حسین(ع) خواهی یافت و اگر از اوّل سعی کنی امام خود را بشناسی و برای او پاکبازانه جان دهی، همواره در کنار حسین(ع) خواهی بود، گمان مبر در گردونه امتحان از صحنه خارج خواهی ماند؛ پس، از کربلا و از سرنوشت کوفیان، عبرت بگیر.
عبرت را!
عبرت را، عبرت را! سر حسین(ع) را نزد عبیداللّه آوردند، سر عبیداللّه را نزد مختار، سرِ مختار را نزد مصعب، سرِ مصعب را پیش روی عبدالملک نهادند و ده سال چنین گذشت، و این گوشه ای بود از آنچه حسین(ع) درباره کوفیان خبر داد. امنیت از کوفه و بصره، بلکه از سراسر عراق رخت بربست، هیچ کس از هیچ کس راضی نبود؛ همه، دشمن هم بودند، هم مردم نسبت به مردم، و هم حاکمان نسبت به مردم، و هم مردم نسبت به حاکمان، و در این حال کار مشکل تر هم شد. «حجّاج بن یوسف ثقفی» بر کوفه گمارده شد، تفتیش عقاید، جاسوسی، اتّهام، دستگیری، زندان، شکنجه، قتل و اختناق بر کوفه سایه افکند. او کوفیان را مجبور به جنگ با مردم بصره کرد و عدّه زیادی از مردم کوفه در این جنگ کشته شدند. بیست سال، آری بیست سال در زیر سایه حجاج بر کوفیان چه گذشت، مگر گفتنی است؟
وقتی حجاج مرد، به نقل از مسعودی در مروج الذهب به جز کسانی که در جنگ ها کشته شده بودند، صدوبیست هزار نفر به دست او کشته شدند، و تعداد پنجاه هزار مرد و سی هزار زن در زندان های او زندانی بودند، که شانزده هزار نفر از این زنان برهنه بودند. مسعودی می گوید: حجاج زن و مرد را در یک محل زندانی می کرد و زندان های وی سقف نداشت تا آفتاب و سرما و باد و باران بر آنها ببارد(۶۶). غذای زندانیان مخلوطی از آرد جو و خاکستر و نمک بود که زندانیان به سبب این غذا و به سبب تابش آفتاب به صورت یک سیاه پوست درمی آمدند.(۶۷)
راستی؛ کوفیان به یاری امام نیامدند تا چه چیزی را حفظ کنند؟ آیا توانستند؟ و اگر به یاری امام آمده بودند چه چیزی را از دست می دادند که بعد از دست ندادند؟ معنی و نتیجه جداشدن از امام و پاکباز نبودن در راه اسلام، چه چیز خواهد بود، جز آنچه واقع شد.
برادران و خواهران! توجّه داشته باشید که اگر در خدمت اسلام و انقلاب اسلامی پاکباز نباشید، چیزی را که می خواهید به دست نمی آورید و آنچه را که دارید از دست می دهید.
و بالاخره هم نسل کوفیان تماماً برچیده شد. هم حجاج مرد و هم کوفیان. اما روح کربلا نمرد، همچنان که فرهنگ کوفیان نمرد، و همچنان که فرهنگ یزیدی و فرهنگ امثال حجّاج بن یوسف ثقفی نمرد.
باز کربلا، و باز حسین(ع) و درخشندگی گوهر ایمان، و باز یزید و حقارت، و باز حجّاج...
و باز کربلا، و باز حسین(ع) و درخشندگی گوهر ایمان... و حجّاج و...
و باز درخشندگی گوهر ایمان و باز بسیجیان.
و باز درخشندگی گوهر ایمان، و باز کربلا، باز حسین، باز باقی بودن بر عهد امام خمینی (رحمه الله علیه)، باز بسیجیان.
کربلا حادثه ای نیست که فقط در سال ۶۱ هجری تحقّق پیدا کرده باشد. کربلا هر سال هست و همواره باید به کربلا نظر داشت وگرنه زندگی دینی مان را از دست می دهیم. هر کس به اندازه ای که در دین عمیق شود کربلا برای او عمیق و شکوفا می شود. به همین دلیل پیشنهاد ما این است که این سلسله بحث ها را به طور عمیق بخوانید تا ان شاءاللّه دریچه ای برای معرفت به امام حسین(ع) شود. و امام حسین شناسی یعنی در زیر این آسمان، ایمانی زندگی کردن و از پوچی ها آزاد شدن. و کربلا یعنی:
مبارزه با پوچی ها
آن وقت مگر کربلا یک بار اتفاق افتاده است که این نوشتار را می خواهی یک بار بخوانی؟ باز بخوان و سال دیگر نیز دوباره، که حکمت حسینی دیر دسترس است. ان شاءالله پس از آن که مطالب آن را به قلب خود بنشانی و عزمت، عزمی حسینی شد، به جلد دوم رجوع بفرمایید که ان شاء الله راز و رمزهایی در کار است.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

سلسله مباحث «کربلا مبارزه با پوچی ها» را در جلد دوم به لطف الهی ادامه خواهیم داد، ولی قبل از آن، به یک نمونه ای از این که کربلا شکست بردار نیست، و نمی توان از آن گذشت، می پردازیم.
از اوّل کتاب تا حال از زوایای مختلف این نکته را گوشزد کرده ایم که در حکمت حسینی، شکست معنی ندارد و پایداری و بقاء، جزء اصلی این حکمت است و در دل مباحث روشن شد که حتّی در دربار یزید، آثار زنده ماندن کربلا نمایان شد. حال در تاریخ با نمونه ای بسیار متعالی و روشن و پر رمز و راز؛ یعنی اربعین شهدای کربلا روبه رو هستیم.
انسان به واقع از حیرت نزدیک است قالب تهی کند، که هنوز چهل روز از آن قلع وقمع ها نگذشته است، و هنوز صدای شادی پیروزی بر حسین(ع) از در و دیوار کوفه و شام به گوش می رسد که اربعین شهدای کربلا به پا می گردد و بانگ بلند حسین(ع) در روز عاشورا پس از چهل روز در آسمان تمام شهرهای اسلامی گوش ها را پر می کند.
داستان آمدن «جابر بن عبدالله انصاری» و «عطیه» به کربلا یک حادثه نیست، یک فرهنگی است که تاریخ، قصه این دو بزرگوار را به عنوان نمونه ذکر کرده است.
آری؛ ما باز به «کربلا مبارزه با پوچی ها» می پردازیم، ولی قبل از ادامه آن مباحث در جلد دوم، نگاهی به زیارت اربعین می کنیم. این زیارت چه از نظر محتوا و چه از نظر موقعیت تاریخی، حجّت قاطعی است بر این که تنها راه مقابله با پیچیده ترین و مخوف ترین توطئه ها علیه اسلامِ عزیز، راه حسین(ع) است، تا هم خودمان نفله نشویم و هم اسلام عزیز بماند.
شما را از طریق «زیارت اربعین» با حسین(ع) تنها می گذاریم تا روشن شود آیا پس از مباحثی که گذشت، می توانید با حسین(ع) سخن بگویید؟

آنگاه که بزرگ نمایی ستم، نقش بر آب می شود
خدایا من شهادت می دهم و بر سر این شهادت پایدارم و جوّ زمانه نمی تواند مرا عوض کند. خدایا ما شهادت امام (ع) را هدیه و اکرام تو می دانیم. یزیدیان بی خود تصور می کنند که قدرت نمایی کرده اند، یزیدیان را خداوند از این طریق رسوا کرد. کسانی که حسینی نیستند عموماً مرعوب تبلیغات دشمن می شوند. مثلاً با این که حق را قبول دارند یک دفعه می گویند ممکن است پیروز نشویم. یعنی می رسند به این حرف شیطانی که چون با پایداری در مسیر حقّ، پیروز نمی شویم؛ پس باطل را می پذیریم. در صورتی که بینش حسینی این است که هر کس با روش حق، مقابل ستم بایستد، پیروز است. کسی که می ترسد در پیروی از بینش حسینی و فرهنگ شهادت و مبارزه با ستم ضرر کند او در حقیقت نه ضرر را می شناسد و نه نفع را، و اصلاً تمام وجودش ضرر است. کربلا؛ یعنی حساب سودانگارانه نکردن. نمونه اش این که شما در این زیارت می گویید: خدایا! تو امام را اکرام کردی که به مقام شهادت رساندی. حالا این بینش را مقایسه کنید با بینش کسی که می گوید اگر در مقابل آمریکا ایستادگی کنیم، ضرر می کنیم و دنیا برای ما ارزش قائل نمی شود.
بزرگ نمایی قدرت آمریکا برای کسی است که حسین ندارد. ولی کسی که دل به حسین داده است آمریکا و دنیاداران در نظرش سبک و هیچ هستند. از این جا روشن می شود که چرا امام حسن عسکری (ع) فرمودند زیارت اربعین نشانه مومن است. معلوم می شود که هر دلی به صرف ادّعای ایمان، نمی تواند در فرهنگ تبلیغاتی کفر وفادار به اباعبدالله (ع) بماند. چه کسی می تواند بگوید که خدایا امام حسین (ع) با کرامتی که به او دادی، به نتیجه و ثمر رسید و او را با شهادت گرامی داشتی و به سعادت خاص رساندی؟ آن که فرهنگ حسین (ع) را شناخته باشد، و زیارت اربعین یعنی فرهنگ حسین (ع) را به قلب خود القا کردن.
کسی که در کربلا در زیر سم اسب ها، کرامت حسین (ع) و اصحاب او را توسط خدایی که عالم در قبضه اوست، می بیند، چقدر خوب می بیند، برعکس؛ سربازان عمرسعد که این کرامت را ندیدند و نفهمیدند، و اگر زینب و خیام حسین (ع) این کرامت را نمی دیدند، مسلّم از فرط مصیبت، قالب تهی می کردند و اگر مدد روحی و تصرف ملکوتی امام سجّاد (ع) در جان مصیبت زد گان نبود، مگر می شود تحمل کرد؛ اصلاً مگر می شود بدون نظر امام زمان (ع) کارهایی همچون کربلا را به وجود آورد و آن را ادامه داد؛ مگر جنگ هشت ساله منهای نظر مبارک حضرت بقیه الله الاعظم(ارواحنافداه) عملی بود؟!
﴿ وَاجْتَبَیتَهُ بِطیبِ الْولادَهِ وَجَعَلْتَهُ سَیداً مِنَ السَّادَهِ وَ قائِداً مِنَ الْقادَهِ وَ ذائِداً مِنَ الذَّادَهِ وَ اَعْطَیتَهُ مَواریثَ الاَنْبیاء﴾ِ
خدایا! او را به پاکی نسل و پاکیزگی طینت برگزیدی و او را بزرگی از بزرگان عالم و پیشوایی از پیشوایان الهی قرار دادی، و مدافعی از مدافعان دین مقرّر داشتی و مواریث همه پیامبران را به او عطا کردی.
خدایا تمام خوبی ها را برای ائمه(ع) قرار دادی و این ها را گلچین کردی.
در صحنه اربعین در چنین حال و مقامی هستیم، صحنه ای که چهل روز از عاشورا گذشته است یعنی تکه تکه شدن بدن ها را دیده ایم، جشن و غوغای حکومت یزیدی را دیده ایم، رعب و وحشتی را که به صحنه آوردند دیده ایم، تهمت ها را شنیده ایم، با این همه بعد از چهل روز هنوز حق را از باطل تشخیص می دهیم و هنوز به جبهه حق و امام حسین (ع) وفادار هستیم و هنوز امام (ع) را پیشرو و رئیس و سرور و راهنمای خود می دانیم و اعتقادمان این است که خدایا تو ارث انبیاء را به امام دادی و ما با وجود این همه تبلیغات و رعب و وحشت، از حسین (ع) دل نمی کنیم و جرات دفاع از او را در جان خود داریم، اصلاً کربلا مکتب ادامه چنین جرات و شجاعت است.
هر چه یزیدیان می خواهند بگویند، و هرکاری می خواهند بکنند ما فهمیده ایم چه کسی را بپذیریم و به دنبال چه کسی برویم. انسانی که پیش از آن که ظاهر کاخ ها خیره اش کرده باشد، به درون معنوی خود خیره شده و راه به عالم ماورا برایش باز شده است، چگونه می تواند به امام معصوم (ع) نظر ندوزد و تبلیغات دنیاگرا، دل او را از جایگاه اصیل خود برکند؟ امام در تمام ابعادش، چه با بودنش و چه با شهید شدنش، انگشت اشاره به عالم لایتناهی دارد، و می تواند عالم درون خودت را به تو بنمایاند و درآن صورت خود را به واقع یافته ای، خودی بسیار متعالی.
با ارتباط با امام است که انسان می فهمد آن بُعدی از ما که جدای از امام، راه خود را طی می کند، ناخود ماست و لذا در فراز دیگر زیارت می گوییم:

﴿ وَجَعَلْتَهُ حُجَّهً عَلی خَلْقِک مِنَ الْاَصْفیاءِ﴾
خدایا تو آن امام را از جانشینان پیغمبر و حجّت خودت بر خلقت قرار دادی.

خدایا هنوز هم امام حسین (ع) را حق می دانیم، و می گوییم: ای امام، تو با دعوتی که کردی، حجّت را برای بشریت تمام نمودی.
هنوز که هنوز است امام حسین (ع) حجّت خدا در هستی است و یزید و یزیدیان شکست خورده تاریخ هستند، این همان پیروزی حقیقی و اصیل است. تحلیل های غیر شیعی و غیر اربعینی است که امام حسین و حضرت علی (ع) را شکست خورده می بیند و می گوید اگر حضرت علی (ع) حق است، چرا بر معاویه پیروز نشد و اگر حسین حق بود، چرا یزید او را شکست داد. نوع نگاهتان را به حوادث باید دقیق و درست کنید. امیرالمومنین (ع) با آن همه عصمت و فوق آلودگی زمانه بودن و بر فراز متعالی ترین ارزش ها، انسانیت را به نمایش گذاردند. و معاویه با آن همه نکبت و سیاه رویی خود را به نمایش گذاشت؛ آن هایی که پیروزی علی(ع) بر معاویه و پیروزی حسین بر یزید را نمی بینند، معلوم نیست کجا زندگی می کنند و چه می بینند! معلوم نیست مرز حیات خود را تا کجا تعیین کرده اند!

﴿ فَاَعْذَرَ فِی الدُّعاءِ وَ مَنَحَ النُّصْح وَ بَذَلَ مُهْجَتَهُ فیک لِیسْتَنْقِذَ عِبادَک مِنَ الْجَهالَهِ وَ حَیرَهِ الضَّلالَهِ﴾
پس ای خداوند! امام در دعوت خود قطع عذر کرد، و حجّت را تمام نمود و در خیرخواهی دریغ نکرد و جانش را در راه تو بذل نمود تا بنده های تو را از جهالت و گمراهی و سرگردانی برهاند.

در واقع می گوییم: ای امام! تو با نصیحت هایت به بشریت بخشش ها کردی و راه زندگی را به آن ها نشان دادی. ای اباعبدالله! آیا ما چیزی با برکت تر و بلندتر از این کشته شدن و شهید شدن به دست می آوریم که تصور کنیم دشمن شما پیروز شده است؟ شما خون جانت را بذل کردی تا راه نجات را به بشریت یاد دهی و او را از سرگردانی و گمراهی و جهالت نجات دادی و بشریت تا ابد فهمید که چگونه زندگی کند و چگونه بمیرد و هرگز سرگردان و حیران نماند؟ آیا باز ما دشمن تو را پیروز بدانیم، یا او شکست خورده ترین مغلوبان تاریخ است؟
یکی از بحث های مطرح در دنیا این است که چرا بعضی از آدم های مذهبی که حتی کتاب های مذهبی هم می نوشتند، یک مرتبه حق را کنار می گذارند و به اصطلاح، نان به نرخ روز می خورند. بنده فکر می کنم چون جوّ زمانه این ها را فرا می گیرد و پیرو جوّ زمانه می شوند و لذا دینشان را کنار می گذارند و پس از مدّتی این نان به نرخ روز خوردن، آن ها را بیچاره می کند. شما در جریان انقلاب اسلامی، چنین افرادی را دیده اید که چند روزی طرفدار انقلاب بودند و پس از مدتّی انقلاب را رها کردند. این ها در واقع آن روزی هم که طرفدار انقلاب بودند به جهت حق بودن انقلاب نبود، بلکه به دلیل این که جوّ آن روز بیشتر جوّ انقلابی بود، این ها طرفدار انقلاب بودند و به تعبیر دیگر این ها طرفدار جوّ غالب زمانه بودند. چنین افرادی نمی توانند نجات پیدا کنند چون حسینی نیستند. امام حسین (ع) می خواستند به ما یاد بدهند همیشه حقّ، حق است و شما باید به حق وفادار باشید حتی وقتی که جوّ یزیدی تمام جامعه را فرا می گیرد، حتی اگر بناست کشته شوی، باز هم به حق وفادار باش. وفاداری به حق است که تو را نجات می دهد.
ما اگر قبول داشته باشیم ایده آل های معنوی واقعی ترین و حقیقی ترین ابعاد زندگی انسان ها به شمار می آیند، هیچ وقت از حسین (ع) و حکمت او به چیز دیگری دل نمی بندیم، چون می دانیم اگر چنین کنیم به غیر حقایق و واقعیات دل بسته ایم.
البته؛ در وفاداری به حق، خیلی هم نگران نباشید که برای من و شما شرایطی مثل شرایط امام حسین (ع) به وجود آید. چنین شرایطی خیلی مرد می خواهد و آن هم فقط امام حسین (ع) بود و تعداد قلیلی از خانواده و اصحاب او. این که تصوّر کنید اگر بر سر حق پایدار ماندید یک مرتبه صحنه کربلا برایتان پیش آید و شما تک و تنها بمانید و یک جهان کفر، مقابل شما و حالا ندانید چه کار کنید، نترسید برای ما و شما این خبرها نیست. عارفی به مریدش گفته بود نعمت گرسنگی را به یاران حضرت محمّد(ص) دادند، و چنین نعمت هایی نصیب من و تو نمی شود. ما می ترسیم شرایط آن قدر سخت شود که با یک عدد خرما بخواهیم زندگی کنیم، تازه یک نفر خرما را بمکد و بعد به دیگری بدهد. البته نگران نباشید چنین افتخاری به این زودی ها نصیب ما نمی شود، این افتخاری بود که در صدر اسلام نصیب عده خاصی شد. پس حداقل بیایید به حق وفادار باشیم. مگر می شود جهان انسان های معمولی تماماً بر ضدّ یک اندیشه قد برآورد؟! اگر چنین شد این اندیشه باید خیلی بزرگ باشد. می خواهم عرض کنم اگر امام حسین (ع) را درست بشناسید در همین زندگی معمولی و شرایط عادی تان نجات پیدا می کنید. اکثر مردم، روی زمین صاف به زمین می خورند، چه رسد که بخواهند روی بند و طناب راه بروند. اگر به امام حسین (ع) نظر کنید و زندگی را آن گونه که ایشان یاد می دهند، فرا بگیرید از همه گمراهی ها نجات پیدا می کنید.
گم شدنی بالاتر از این نیست که معنی زندگی از دست برود، وقتی ما به حکمت حسینی وفادار ماندیم فوق روزمرّگی ها خواهیم شد و آن وقت در واقع به خود واقعی دست یافته ایم و این کار رسیدن به دروازه هدایت است.
﴿ وَ قَدْ تَوازَرَ عَلَیهِ مَنْ غَرَّتْهُ الدُّنْیا وَ باعَ حَظَّهُ بِاَرْذَلِ الْاَدْنی وَ شَری آخِرَتَهُ بِالثَّمَنِ الْاَوْکسِ﴾
در حالی که در مقابل آن هدایت گری امام (ع) کسانی که دنیا فریبشان داده بود، پشت به پشت هم داده بودند و بهره آخرت خود را به کمترین قیمت و با بهره ناچیز فروختند.
شما با این جملات توجّه تان را به دشمنان امام می اندازید که چه کسانی بودند و چه خصوصیاتی داشتند. کسانی که دنیا آن ها را فریب داده بود و بهره زندگی دنیایی خود را به پست ترین چیزها فروختند و به کمترین قیمت آخرتشان را باختند و آمدند در مقابل اباعبدالله (ع) ایستادند. بهره واقعی زندگی دنیایی معاشقه با حق و یاری کردن امام حق است ولی این ها نتوانستند از این زندگی دنیایی بهره واقعی ببرند، دشمنان امام گوهر انسانی خود را از دست داده بودند که نتوانستند الهی زندگی کنند، فراخنای وجود امام را نفهمیدند، چون شخصیت آن ها با تنگی و تنگ نظری وجود یزید مناسبت یافته بود. معنی زندگی روی زمین را که همان بندگی است گم کردند و در مقابل بنده محضِ حق ایستادند. انسانی که به گوهر خود دست نیابد، خود را فدای دنیا می کند و به پست ترین بهره ها خود را از دست می دهد.

﴿ وَ تَغْطَرَسَ وَ تَرَدّی فی هَواهُ وَ اَسْخَطَک وَ اَسْخَطَ نَبِیک وَ اَطاعَ مِنْ عِبادِک اَهْلَ الشِّقاقِ وَ النِّفاقِ وَ حَمَلَهَ الْاَوْزارِ الْمُسْتَوْجِبینَ النَّارَ﴾
ستم کردند، و در پیروی هوای نفس هلاک شدند و تو را و پیغمبرت را به خشم آوردند، و از کسانی پیروی کردند که اهل ظلم و نفاق بودند، در حالی که آن ها حامل بار سنگین گناه و مستوجب آتش اند.

در این قسمت از زیارت می گویید جبهه مقابل اباعبدالله (ع) در عین این که انسان های هوس بازی بودند، جبهه ای است که خشم تو را ای خدا و خشم پیامبرت(ص) را بر خود روا داشتند.
کسانی مقابل امام ایستادند که کارشان شقّه کردن و شکاف دادن بین بندگان خدا و پروردگارشان بود، کسانی از اهل نفاق که چهره کفر را زیر ظاهر ایمانی پنهان کرده بودند، جبهه ای با همه خباثت ها، رودرروی امام (ع) بود، و با توجّه به این جملات است که شیعه به ارزیابی نهضت اباعبدالله (ع) می نشیند - نه با ارزیابی یزید و یزیدیان- از طریق این جملات است که انسان جبهه خودی را از جبهه غیر خودی در جامعه از هم جدا می کند تا یزیدیان تبلیغ نکنند که ما خودی و غیر خودی نداریم. در این جمله ندای آسمانی «اِنَّ اَکرَمَکمْ عِنْدَاللهِ اَتْقَیکم» زیر پا گذارده می شود و آیه «لا یسْتَوی اَصْحابُ النّارِ وَ اَصْحابُ الْجَنَّه، اَصْحابُ الْجَنَّهِ هُمُ الْفائِزوُن»(۷۱) که می فرماید: اهل آتش و اصحاب بهشت مساوی نیستند، اصحاب بهشت از رستگارانند، نادیده گرفته می شود.

﴿ فَجاهَدَهُمْ فیک صابِراً مُحْتَسِباً حَتَّی سُفِک فی طاعَتِک دَمُهَ وَاسْتُبیحَ حَریمُهُ﴾
پس سخت مبارزه کرد در راه تو، با صبر و حسابگری کامل، تا آن که خونش را در مسیر طاعت تو ریختند و هتک حریم مطهّرش را مباح شمردند.

امام حسین(ع) با صبر و حوصله بسیار و با محاسبه دقیق، در حدّی که خونش هم ریخت به صحنه آمد. و ما یک چنین ارادتی به امام داریم. کسانی خون امام را حلال شمرده و آن حضرت را به قتل رساندند. حضرت هم در راه خدا با آن ها جهاد کرد و از این خون دادن نهراسید تا برای همیشه معنی زندگی را بفهماند. و بشریت بفهمند در منطق سفّاکان «بی گناهی کم گناهی نیست» ولی آن هایی که پایداری بر پاکی را پیشه کرده اند، حاضرند برای حفظ حریم آن پاکی، از خون خویش مایه بگذارند.
راستی وقتی انسان متوجّه حیات بی مرز خود شد، چگونه مرگ سیاه می تواند او را در جای خود بنشاند و خود را در حیات حیوانی خلاصه کند، و امام در این بی مرزی حیاتِ خود، همه بشریت را پاره تن خود می یابد و نمی تواند سیاه روزی و گمراهی آن ها را که به دست فرهنگ یزیدی پایه ریزی می شود تحمل کند و لذا در قلّه عبودیت و طاعت می فهمد که در راه خدا مجاهده کردن و خون خود را نثار کردن چه برکاتی به همراه خواهد داشت و ما به چنین سیر و مسیری وفاداریم.

﴿ اَللّهُمَّ فَالْعَنْهُمْ لَعْناً وَبیلاً وَ عَذِّبْهُمْ عَذاباً اَلیماً﴾
خدایا! لعنشان کن، لعنی شدید با محرومیتی بزرگ، و عذابشان کن، عذابی الیم و عمیق.

خدایا! من هیچ ارادتی به فرهنگ اموی و زندگی به رسم و روش آن ها ندارم بلکه نسبت به آن ها تنفّر محض دارم.
این لعنت ها دل ما را زنده و بیدار نگه می دارد و جهت می دهد و آن را از علاقه مندی های پوچ می رهاند. در شرح زیارت عاشورا(۷۲) به لطف خدا عرض شد که چرا «صد لعن» را قبل از «صد سلام» باید گفت. و عرض شد؛ دلی که تماماً از کفر تنفّر پیدا نکرده و هنوز ذرّه ای محبّت نسبت به کفر دارد نمی تواند نجات پیدا کند و بصیرتی را که لازمه سعادت اوست نمی تواند به دست آورد. چراکه شیطان از دریچه همین محبّت به کفر در دل انسان نفوذ می کند. لذا باید «لعنت» را قبل از «سلام» گفت. امروز هم اگر لعنت به فرهنگ و روش جهانی یعنی آمریکا نداشته باشید، نجات پیدا نمی کنید. بعضی ها می گویند مرگ بر آمریکا گفتن فایده ای ندارد، این ها اگر دقت کنند می فهمند که اولین فایده آن بیرون کردن توجه به کفر، از دل خودشان است و آن تنفّر تنظیم گرایشات آن ها را به همراه دارد. مگر ملّت هایی که در دام تبلیغات آمریکا گرفتار شدند، گرفتاری آن ها از کجا شروع شد؟ از فراموشی دشمنی دشمن بود. لعن و مرگ موجب توجّه انسان به دشمنی دشمن است و لذا در مورد لغزش آدم هم مفسران می فرمایند:(۷۳) علت این که آدم توسط شیطان اغفال شد، فراموشی دشمنی دشمن - یعنی دشمنی شیطان - بود، چراکه دشمن هم مثل دوست حرف می زند، و حرف هایی هم می زند که می داند ما با آن حرف ها نرم می شویم و اگر ما دشمنی او را فراموش کنیم حرف های او را می پذیریم و از طریق همان حرف هایش دشمنی اش را بر ما تحمیل می کند، لذا باید هرگز دشمنی دشمن فراموش نشود تا فریب حرف ها و تبلیغاتش را نخوریم. در این راستا، این لعن ها و مرگ ها در تصحیح مسیر، خیلی مفید است.

﴿ اَلسَّلامُ عَلَیک یابْنَ رَسُولِ الله اَلسَّلامُ عَلَیک یابْنَ سَیدِ الْاَوْصِیاءِ﴾
سلام بر شما ای فرزند رسول خدا! سلام بر شما ای فرزند سرور جانشینان پیامبر! یعنی فرزند امیرالمومنین (ع).

بعد از آن لعنت به کافران، اظهار ارادت نسبت به اباعبدالله (ع) را شروع می کنید. این ارادت ها بعد از آن لعن و تنفّر خیلی موثر است. قلبی که بتواند به اباعبدالله (ع) دل ببندد نجات پیدا می کند. شما قلبتان را بررسی کنید ببینید آیا واقعاً می توانید به اباعبدالله (ع) دل ببندید؟ آدمی که از کار حرام به تمام معنا متنفّر نباشد آیا می تواند به اباعبدالله (ع) علاقه قلبی داشته باشد؟ کسی که تصوّر می کند می توان به اباعبدالله (ع) دل بست و مثلاً رباخواری کرد، اصلاً دل بستن به اباعبدالله(ع) را نمی فهمد. در هر صورت دل سالم دلی است که قطب داشته باشد، تا با توجه قلبی به آن قطبِ معصوم خود را همواره سرپا و زنده نگهدارد، ارادت به امام معصومِ شهیدِ مظلومِ آزاده ای چون امام حسین(ع) در سراسر وجود ما یک بعثت و انگیزش به سوی خوبی ها ایجاد می کند و افق روح را به سوی عالی ترین انگیزه حیات متوجّه می کند، و در این حال است که تمام ابعاد انسانی ما سرحال می شوند و به بهترین تصمیمات می توان دست یافت، و اراده هایی فوق زمان و برتر از شکم و شهوت و غریزه را می توان به بدن و به کلّ زندگی حمل نمود.

﴿ اَشْهَدُ اَنَّک اَمینُ الله وَابْنُ اَمینِهِ عِشْتَ سَعیداً وَ مَضَیتَ حَمیداً وَ مُتَّ فَقیداً مَظْلُوماً شَهیداً﴾
گواهی می دهم که تو امین خدا و فرزند امین حق بودی، همه عمر نیکو و سعید زندگی کردی، و در حمد الهی و ثنای پروردگار، در حالتی بی مانند درگذشتی و در راه حق، مظلوم و شهید گشتی.

جوّ زمانه این بود و این طور تبلیغ شده بود که دوره امام (ع) گذشته است و حرف هایشان تمام شده است و دوره، دوره یزید است. اما شما امروز در این زیارت می گویید ای اباعبدالله (ع)! شما امین خدایید، آنچه حق است پیش شماست و شما حق را برای ما آوردید. و سپس به سه نکته اشاره می کنید که اولاً؛ شما خوب زندگی کردید و نمونه خوب زندگی کردن بودید. ثانیاً؛ مرگتان یک مرگ خیلی حمید و پسندیده بود. چراکه حکمت حسینی از بحث های بسیار عمیق است، امام حسین (ع) نهضت شان را خیلی حکیمانه سیر دادند و این کار بسیار سخت و زیبا بود ولی حضرت انجام دادند. ثالثاً؛ مردن شما مردن عجیبی بود. در مرگ شما یک چیزِ عادی از دست نرفت، یا اباعبدالله (ع)! شما چیز کمی نبودید. رفتن شما روح ما را نسبت به شما ارادتمند کرده و همیشه نسبت به این ارادتمندی پایدار هستیم و شهادت می دهیم که شما مظلومانه شهید شدید، هرچند جوّی که یزیدیان ساخته اند، این است که یک خارجی کشته شده است.

﴿ وَاَشْهَدُ اَنَّ اللهَ مُنْجِرٌ ما وَعَدَک وَمُهْلِک مَنْ خَذَلَک وَمُعَذِّبٌ مَنْ قَتَلَک﴾
و باز گواهی می دهم که خدای تعالی به وعده خود نسبت به شما وفا خواهد کرد ودر دنیا وآخرت شما را سرفراز می دارد وآن هایی که شما را یاری نکردند خوار خواهد کرد و قاتلانت را نیز عذاب خواهد نمود.

من مثل روز می بینم که آنچه خدا به تو وعده داده است عمل می کند چون شهادت می دهم، یعنی شاهدم و دارم می بینم و لذا این مطلب عین روز برای من روشن است. به عنوان مثال از ۱۵خرداد سال ۱۳۴۲ تلاش کردند نهضت امام خمینی(رحمه الله علیه) را پنهان کنند و جوّساز ی کنند که چیز مهمّی نبود ودیگر تمام شد در چنین شرایطی چه کسانی را جوّ نگرفت؟ کسانی که زیارت اربعین را می شناختند ومعتقد بودند مگر می شود راه حسین (ع)، راهی کهنه شدنی باشد وخدا اجر رهروان آن را ندهد و با دشمنانش مقابله نکند. ما از زیارت عاشورا آموخته ایم ودر زیارت اربعین اقرار می کنیم که ای حسین (ع)! کاملاً برایمان روشن است که شما به همه آن نتایجی که می خواستید برسید، می رسید. و دشمنان تو از همه آنچه می خواستند محروم شدند و با همه آنچه از آن حذر می کردند، روبه رو خواهند شد. خداوند در قرآن می فرماید: «وَ نُرِی فِرْعَونَ وَ هامانَ وَ جُنُودَهُما مِنْهُمْ ما کانُوا یحْذَرون»(۷۴) یعنی؛ ما نشان دادیم به فرعون و هامان و لشکریانشان آنچه را که می خواستند نبینند و با آن روبه رو نشوند.
یزیدیان فکر کردند وقتی بدن مطهّر تو از منظر انسان ها گم شد، دیگر همه چیز گم می شود، و نفهمیدند تو در صحنه کربلا نمایش حق بودی، و حق هیچ وقت گم نمی شود، و هر کس عمل حقی انجام داد، همچون حق می ماند و برعکس آنهایی که در مقابله با حق پایه های خود را محکم می کردند به باطل تکیه زده بودند و باطل هم رفتنی است و«اِنَّ الْباطِلَ کانَ ذَهُوقًا»

﴿ اَشْهَدُ اَنَّک وَفَیتَ بِعَهْدِالله﴾
شهادت می دهم تو ای امام عزیز به عهد الهی خود وفا کردی.

ای امام! من شهادت می دهم که شما به عهد الهی که همان عهد رسول الله(ص) است وفا کردی، هرچند جوّ زمانه به عهد الهی وفادار نبود. کربلا یعنی وفاداری به عهد محمدی (ص). یزید کاری کرده بود که حتی صحابه پیامبر(ص) به امام حسین (ع) نصیحت می کردند که دوره و عهد پیامبر(ص) گذشته است و دیگر نمی توان کاری کرد. ولی آن ها که اربعین شناس هستند می گویند: دوره و عهد الهی هیچ وقت نمی گذرد و نمونه اش همین جلسه ما، که جلسه اظهار ارادت و وفای به امام حسین (ع) است، نه یزید.
یزید و یزیدیان امروز هم از یزیدی بودنشان خجالت می کشند. بنابراین دوره حق، هیچ وقت نمی گذرد. ملاک بررسی این قضیه، قلب انسان ها است نه گوشت و پوست و استخوان. الآن در قلب بشریت که یک حقیقت غیبی است امام حسین (ع) زنده است و یزید مرده. قلب من و شما یک بُعد غیبی عالم است، امام حسین (ع) همان طور که در قلب ما حاضر است در عالم غیب - که قلب عالم ماده است - هم حاضر است. حالا ببینید چگونه امام در عالم هستی حی و حاضرند. روایت داریم که: «تا آخرالزمان، دو هزار ملک همواره بر امام گریه می کنند». در روایت دیگری می فرماید: «ملائکه در شب جمعه برای امام گریه می کنند»؛ یعنی برای عالم غیب و عالم عبودیت محض، عزاداری اباعبدالله (ع) همواره زنده است. عزاداری اباعبدالله (ع) برای کسی که خودش زنده و بنده خدا نیست، زنده نیست. چراکه ملائکه زنده و بنده محض خدایند و هر کس چون ملائکه جانش زنده و بنده است، حسین (ع) برایش زنده است و عزاداری برای آن حضرت را ترک نمی کند.

﴿وَجاهَدْتَ فی سَبیلِهِ حَتَّی اَتیک الْیقینَ فَلَعَنَ الله مَنْ قَتَلَک وَ لَعَنَ الله مَنْ ظَلَمَک وَ لَعَنَ الله اُمَّهً سَمِعَتْ بِذلِک فَرَضِیتْ بِهِ﴾
در وفای به عهد الهی از هیچ مجاهده و مبارزه ای در راه خدا از پای ننشستی حتّی تا انتهای عمر و تا آن مرحله که با مرگ روبه رو شدی، پس لعنت خدا برآن هایی که چنین تویی را کشتند، و لعنت خدا برآن هایی که به تو ظلم کردند، و لعنت خدا برآن هایی که شنیدند با تو چه کردند و نسبت به آن راضی بودند.

تجربه نشان داده است این ارادت ها و این اظهار انزجارهای طولانی چقدر نجات بخش بوده است. نفرت به دشمنان اباعبدالله (ع) همیشه باید در قلب ما زنده باشد. هرکسی همین که بشنود حسین و حسینیان کشته می شوند ولی نگران نشود و به این امر راضی باشد، او از رحمت خدا به دور است. دلی که حق و باطل برای او مساوی شد این دل، دل حسینی، یعنی دل سالم و قلب سلیم نیست. قلبی که نسبت به بدان و خوبان مساوی است قلب یزیدی است. نهضت اباعبدالله (ع) مردم را نسبت به حق و باطل حسّاس می کند. حساسیت نسبت به حق و باطل یک امر بسیار مهمی است. گاهی ما می شنویم کسی را که امر به معروف می کند به اصطلاح کوچک و سبک می کنند، اگر قلب ما از این امر نگران و آشفته نشود، این قلب، قلب الهی نیست. چون نهضت اباعبدالله (ع)، نهضت امربه معروف و نهی از منکر و نهضت مرزبندی بین حق و باطل است. شما دقّت کنید در تاریخ، هر وقت استعمار خواست خود را بر ملتی تحمیل کند، اول القاء می کند که افراد جامعه باید با همه خوب باشند، تا آرام آرام روح جدایی حق و باطل را در جامعه از بین ببرد و ملت را در مقابله با دشمنانش خنثی و بی تفاوت کند، و بعد که آمد و سوار برکار شد نهایت دشمنی و ظلم را به ملّت می کند، این است که ما از طریق ارادت به حق و تنفّر از باطل، در تربیتی واقع می شویم که از حیله دشمن مصون می مانیم.

﴿ اَللّهُمَّ اُشْهِدُک اَنّی وَلِی لِمَنْ وَالاهُ وَ عَدُوٌّ لِمَنْ عاداهُ بِاَبی اَنْتَ وَ اُمّی یابْنَ رَسُولِ الله اَشْهَدُ اَنَّک کنْتَ نُوراً فِی الْاَصْلابِ الشَّامِخَهِ وَ الْاَرْحامِ الْمُطَهَّرَهِ لَمْ تُنَجِّسْک الْجاهِلیهُ بِاَنْجاسِها وَ لَمْ تُلْبِسْک الْمُدْلَهِمَّاتُ مِنْ ثِیابِها﴾
خدایا من تو را شاهد می گیرم که دوستدار کسی هستم که دوستدار حسین (ع) است، و دشمن دشمنان حسین (ع) هستم، پدر و مادرم فدای شما باد ای فرزند رسول خدا. من شهادت می دهم که شما پایه و اساس عصمت هستید در همه حیات بشریت. شروع حیات و نطفه وجود شما از ازل به صورت نوری معنوی در عالی ترین بواطن عالم و در پرمنزلت ترین صُلْب ها، و در مطهّرترین رحم ها پایه گذاری شده و شما مظاهر آن انوار معنوی هستید و هرگز حیات جاهلی غیر توحیدی ساحت مطهّر شما را به آلودگی اش، آلوده نکرده است و ظواهر ظلمانی دوران جاهلیت، ظواهر شما را نپوشاند.

در روایت آمده است که اوّلین کسانی که خداوند خلق کرد قبل از این که آدم و عالم را خلق کند، پنج تن آل عبا هستند؛ یعنی این ها پایه های غیب اند و بعداً در دنیا ظهورکردند. این ها هیچ خطا وانحرافی ندارند یعنی هر روز و هر مرحله از تاریخ دُور، دُور اهل بیت است چون این ها صحّت محض اند وکسی که صحّت محض است دُور، دورِ اوست پس همیشه دور، دورِ محمّدوآل محمّد است. کسی که خطا دارد دوره او می گذرد مثلاً می گوییم دوره رضاخان گذشت. یعنی خطاهای او معلوم شد ولی عصمت به همراه بقاء است حتّی در زندگی فردی خودمان هم، اگر خطایی کردیم از آن برمی گردیم و خودمان را در شرایط بی خطا قرار می دهیم، ولی وقتی کار درستی انجام دادیم از آن برنمی گردیم، لذا در این فرازها متوجّه مقام غیبی و متعالی و مطهّر اهل البیت پیامبر(ص) می شویم، و توجّه به این مقام، یعنی توجّه به مقام بقاء آن ها، یعنی روزگار به خطای خود مغرور نمی ماند و بالاخره ازآن خطا پشیمان می شود و لذا توجّه به شما خانواده یعنی ویران نکردن زندگی و از طریق افق نورانی شما، زندگی را از خطاها مصون داشتن، چقدر افتخار بزرگی است که انسان بتواند قلّه های انسانی را بشناسد و به آن ها دل ببندد و از آن ها بهره بگیرد. این زیباترین آشنایی، بعد از آشنایی با خداست. آشنایی با اسرار انسانیت در مظهری انسانی.

﴿ وَ اَشْهَدُ اَنَّک مِنْ دَعائِمِ الدّینِ وَ اَرْکانِ الْمُسْلِمینَ وَ مَعْقَلِ الْمُوْمِنینَ ﴾
شما پایه های دین و ارکان اسلام هستید. شما معقل مومنین هستید یعنی از طریق نور شما مومنین می توانند جمع شوند و عقال پیدا کنند و برنامه داشته باشند و پراکنده نشوند. اگر مومنین کنار اهل البیت نباشند نمی توانند حیات صحیح ایمانی خود را ادامه دهند.

راستی اگر مومنین پایه های دین خدا و اساس دین و نگهبانان ایمان خود را گم کنند، چگونه در اردوگاه دینداری می توانند استوار باشند؟
راستی اگر انسان به وسعت امامش دست نیابد، مگر می تواند در این عالم درست زندگی کند و همه جوانب انسانی خود را بارور سازد؟ این گونه اظهارات در زیارت امام، یعنی توجه به افقی که باید هر مومن در پیش روی خود بیابد و از آن روی برنتابد.

﴿ وَ اَشْهَدُ اَنَّک الاِمامُ الْبَرُّ التَّقی الرَّضِی الزَّکی الْهادی الْمَهدِی ﴾
می بینم و شهادت می دهم که تو پیشوای نیک، با تقوا، پسندیدنی، دارای صفات پاک و ذات پاکیزه و هدایت کننده خلق و هدایت یافته به حق هستی.

ای امام! تو همه خوبی هایی وفاداری ما به تو، ابدی است، دیگر هر کس هر چه می خواهد بگوید.
بسیار خوشحال شدم وقتی شنیدم امسال در روز چهارده خرداد مردم در مرقد امام خمینی (قدس سره) بیشتر از سال قبل به طور محسوسی حاضر بودند. یعنی مردم حرفشان این است که هر کس هر چه می خواهد بگوید و هر شلوغی که می خواهد بکند، بکند، وفاداری ما به تو ای امام خمینی (قدس سره) ابدی است. چون تو همه خوبی عصر ما بودی. این مردم شاگرد کربلا هستند، وگرنه به هرکسی که وفادار نیستند. مثلاً اگر اندکی فشار را از مردم مسلمان ترکیه بردارند نه تنها به آتاتورک فحش می دهند بلکه قبر او را آتش می زنند. یعنی قلب مردم مسلمان نمی تواند به غیر مومنین وفادار باشد این ها فکر می کنند فشارها و تبلیغاتشان تاثیر ابدی دارد. روح انسان اگر معنوی شد از جوّسازی روزنامه ها و رادیوهای بیگانه متاثر نمی شود و از حق فاصله نمی گیرد و در این فراز زیارت، شیعه دارد بر فراز آن همه تبلیغات که ضد اسلام و ائمه شده می گوید: تو ای امام معصومِ شهیدِ مظلوم، همه خوبی هایی که می شود در کسی سراغ داشت در تو به طور کامل هست و اظهار چنین کلماتی عین وفاداری است.

﴿ اَشْهَدُ اَنَّ الْاَئِمَّهَ مِنْ وُلْدِک کلِمَهُ التَّقْوی وَ اَعْلامُ الْهُدی وَ الْعُرْوَهُالْوُثْقی وَالْحُجَّهُ عَلی اَهْلِ الدُّنْیا ﴾
گواهی می دهم که امامانِ بعد از تو، این استوانه های عصمت، همه فرزندان تو هستند، همان کلمه های تقوا وشاخصه های هدایت ورشته های محکمِ ایمانِ خلق وحجّت خدا بر تمام اهل دنیا.

زیارت اربعین اثبات وفاداری ماست به امام، لذا شروع می کنید خصلت های حبیب خودتان را مرتباً می گویید تا قلبتان بیدار بماند. باید برای قلبمان معنی داشته باشد که چرا این وفاداری کهنگی پذیر نیست. چون با چنین امامی که کعبه و قبله هر قلب بیداری است، روبه رو است.

﴿ وَ اَشْهَدُ اَنّی بِکمْ مُوْمِنٌ وِ بِاِیابِکمْ مُوقِنٌ بِشَرایعِ دینی وَ خَواتیمِ عَمَلی﴾
شهادت می دهم که من به امامت و حقانیت شما ایمان، و به رجعت و برگشت شما یقین دارم، این عقیده ای است که به شرایع و راه های دینم و انتهای عملم بر آن استوارم.

با این کلمات قلب زائر به جایی می رسد که امام را راحت می پذیرد. ما باید به قلبمان رجوع کنیم. اگر تسلیم امام نیستیم باید این قلب را اصلاح کنیم. شما اگر با کسی بی جهت قهر باشید می روید با او آشتی می کنید هر چند کمی فشار به شما می آید. اما بالاخره باید قلب را نسبت به خارج شدن از آن کینه، تربیت و اصلاح کرد. مثلاً شما اگر دیدید در قلبتان حسادت وجود دارد ریشه آن را پیدا می کنید و آن را آرام آرام از قلبتان خارج می کنید. یک وقت است که این قلب هنوز امام را تمام حقیقت نمی داند باید رجوع کند به مباحث امام شناسی و قرآن و روایت و تاریخ تا این قلب آرام شود و باور کند که ائمه روی این زمین حجّت الهی هستند، اگر این چنین قلبتان امام را پذیرفت، این قلب را می گویند قلب سِلْم.
شما در این زیارت عرض می کنید که به شما ایمان دارم و قلبم تسلیم شماست؛ یعنی تمام معارف و دستورات شما برای من مورد پذیرش است. به تعبیر دقیق، سخن و سنّت و عمل شما مبادی فکر و میل من شده است، مثل این که بدیهیات مبادی تفکر انسان قرار می گیرد.

﴿ وَ قَلْبی لِقَلْبِکمْ سِلْمٌ وَ اَمْری لِاَمْرِکمْ مُتّبِعٌ وَ نُصْرَتی لَکمْ مُعِدَّهٌ حَتَّی یاْذَنَ الله لَکمْ فَمَعَکمْ مَعَکمْ لا مَعَ عَدُوِّکمْ صَلَواتُ الله عَلَیکمْ وَ عَلی اَرواحِکمْ وَ اَجْسادِکمْ وَ شاهِدِکمْ وَ غائِبِکمْ وَ ظاهِرِکمْ وَ باطِنِکمْ آمینَ رَبَّ الْعالَمینَ ﴾
قلبم تسلیم قلب پاک شما، و همه کارم پیرو امر شماست، یاریم برای شما آماده است و منتظر اذن خدا هستم، پس البته با شما هستم نه با دشمنان شما، درود و صلوات خدا بر شما و بر جسم و جان پاک شما باد، صلوات الهی بر حاضر و غایب و ظاهر و باطن شما. ای پروردگار عالمیان این تقاضا را مستجاب بفرما. ما شما خانواده را و شما گروهی که فرهنگ و صحنه کربلا را به بار آوردید با تمام وجود قبول داریم و صلوات خدا را بر شما می فرستیم.

باز همان نکته می ماند که یک وفاداری کامل نیاز است برای اثبات زندگی دینی خودمان، چراکه همیشه از این غوغاها در جهان بوده و همیشه جوّی پیش می آمده که مومنان امتحان بدهند، اکثر مردم هم از این امتحان ها موفق بیرون نمی آمدند. هم تاریخ بیانگر این مطلب است هم قرآن و روایت. قرآن می فرماید که ما اول یک سختی به مردم می دهیم بعد این ها دست به دامن دین می شوند ما پیامبر می فرستیم، نهایتاً قرآن می فرماید هیچ وقت نشد که ما پیامبری بفرستیم و بعد از مدّتی این ها حرف پیامبر را رها نکنند. یعنی جوّسازی می کنند تا پیامبر و حرف هایش فراموش شود. بعد می فرماید ما یک فشاری به این ها می آوریم. ﴿لَعَلَّهُمْ یضَّرَّعُونَ﴾ بلکه به تضرّع بیفتند و به سوی خدا برگردند. ولی اکثراً بعد از این فشار دوباره یادشان به هوس دنیا می افتد. سپس ما آن ها را به عذاب خود می گیریم: ﴿فَاَخَذْناهُمْ بَغْتَهً وَ هُمْ لا یشْعُرُونَ﴾.(۷۵) یعنی آن ها را چنان می گیریم و زمین می زنیم که اصلاً نمی فهمند از کجا ضربه خوردند.
امام حسین (ع) همین را می خواستند به ما یاد بدهند که وفاداران به عهد دینی اندک اند؛ ولی فقط همین ها نجات یافتگانند. امام حسین (ع) این گونه ما را نجات می دهد.
زیارت اربعین؛ زیارت وفاداری به اهل البیت (ع) است، در جوّی که آن جوّ می گوید دوره معنویت و دینداری و دوره اهل البیت (ع) گذشته است و همین پایداری بر عهد دینی است که ما را حفظ می کند، چراکه حقیقت کهنه نمی شود، و هرکس به اندازه باقی ماندن بر روی حقیقت، فرسودگی و افسردگی به زندگی اش سرایت نمی نماید، و بر عهد حسینی ماندن، یعنی همواره رو به سوی حقیقت داشتن؛ و زیارت عظیم و عزیز اربعین یعنی همین. زیارت را تکرار کن، باز تکرار کن، تا خود را تکرار کرده باشی. تا روزمرّگی و فرسودگی و افسردگی به سراغ تو نیاید، تا با عهد حسینی، بر عهد محمدی(ص) پایدار باشی، تا همواره دُور، دُور تو باشد، چون تا قیام قیامت، دُور، دُور محمّد و آل محمّد(ص) است، همه کهنه می شوند، الاّ هم او که «اَوَّلُ ما خَلَقَ الله» است و مقصد خلقت است.
خدایا به پایداری محمّدوآل محمّد(ع)، ما را از گم شدن و ناپایداری نجات بخش!

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

جلسه یازدهم: کربلا؛ تابلوی امیدواری در خطرناکترین شرایط

بسم الله الرحمن الرحیم

﴿ اَلسَّلامُ عَلَیک یا اباعبدالله وَعَلَی الْاَرْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِنائِک ﴾
﴿ عَلَیک مِنّی سَلامُ اللّهِ اَبَدًا ما بَقیتُ وَ بَقِی اللَّیلُ وَ النَّهارُ ﴾
﴿ وَلاجَعَلَهُ اللّهُ اخِرَ الْعَهْدِ مِنّی لِزِیارَتِکمْ ﴾
سلام بر حسین(ع) که مظهر احیای همه فضیلت ها است و مسلّم اگر جامعه ای بی حسین شد، در مرگ انسانیت فرو خواهد رفت و در واقع پوچی خودش را زندگی می پندارد و از زنده بودن هیچ بهره ای نمی برد.
اهمیت تحلیل حادثه کربلا
همه عزیزانی که ما در خدمتشان هستیم - یعنی شیعه های مکتب اهل بیت(ع)- کم و بیش حادثه کربلا را می شناسند. ائمه(ع) از ما خواسته اند که در باره کربلا فکر کنیم، به ما دستور داده اند که حتی اگر دو نفر کنار هم می نشینید از فرهنگ اهل بیت صحبت کنید. به فرموده علماء دین آنچه که در توجه به واقعه کربلا ما را نجات می دهد، تحلیل حادثه کربلاست. همان روزی که واقعه کربلا به وقوع پیوست، عبیدالله بن زیاد کربلا را تحلیل کرد و گفت: «خدا می خواست که ما پیروز شویم»، و این هم نوعی تحلیل است! یعنی دشمن نمی گذارد که ما تحلیل مناسب کربلا را به راحتی به دست آوریم؛ همه می دانند در کربلا چه گذشت، اکثر اخباری که از کربلا به دست ما رسیده است، شیعه و سنی قبول دارند و در متون تاریخی فریقین مطرح است. اشکال کار در تحلیلِ غلط کربلاست. اگر می خواهید به این نسل و خودتان خدمت کنید، روی سه نکته باید حساس باشید؛ یکی این که از خودِ حادثه کربلا به خوبی شناخت و تحلیل صحیحی داشته باشیم تا با تحلیل های غلط، چیزی را حذف یا اضافه نکنیم، بلکه تماماً با خود کربلا روبه رو باشیم. دیگر این که باید به این نکته توجه کرد که کربلا را چه کسی به وجود آورده است؟ آیا صرفاً یک آدم خوب آن نهضت را به وجود آورده، یا امام معصومی که تمام حرکات و سکناتش باید برای ما ملاک باشد و به ما الگو بدهد در آن نهضت نقش اصلی را داشته؟
گاندی می گوید: «من به حسین(ع) اقتدا می کنم».آری این نکته قابل تقدیری است ولی آیا شیعه هم مثل گاندی امام حسین(ع) را قبول دارد؟ شیعه می گوید: «حسین حق است» و گاندی می گوید: «حسین خوب است». در نظر گاندی کار حسین(ع) خوب است، اما آیا حق هم است؟ اگر می خواهید از کربلا محروم نشوید، باید متوجّه باشید که کربلا را چه کسی به وجود آورد؟ کربلا را یک امام بر حق به وجود آورد و نه یک انسان خوب، خوب بودن کافی نیست، اگر امام را فقط خوب دانستید، حق امام اداء نشده است.
کربلا را نمی توان از چشم مورّخین تحلیل کرد. به عنوان مثال؛ «طبری» امام(ع) را آدم خوبی می دانسته و از این زاویه وقایع کربلا را ذکر نموده است، اما «طبری» کربلاشناس نیست، او یک شافعی است. پس؛ از این نکته غفلت نکنید که کربلا توسط یک امام حقّ ، ساخته و پرداخته شده است.
نکته سوم این که؛ کربلایی که یک امام معصوم آن را به وجود آورده است، چرا به وجود آمده؟ چه پیامی دارد؟ بنیاد آن چیست؟ بعد از آن چه شد؟ می بینید که هزاران نکته در این جا نهفته است.
مسئله حائز اهمیت این که کربلا، جهان انسانی را از پوچی نجات داد و به همین جهت هم برای این سلسله بحث نام «کربلا، مبارزه با پوچی ها» برگزیده شد. در نگرش به حادثه کربلا، بنده روی شخص یزید تاکید ندارم، روی معاویه تاکید دارم.(۷۶) معاویه؛ فرهنگی است که حادثه کربلا را به وجود آورد و یزید فرزند نادانی بود که نفهمید پدرش چه کار خائنانه ای کرد.
جبهه ای که آسمانی است
اصل پوچی از آن جا است که بشر ریسمانی را که او را به آسمان غیب وصل می کند، پاره نماید، از این رو در کل تاریخ بشر دو جبهه بیشتر نیست، یکی جبهه انبیاء که با اتصال انسان به عالَم غیب و عالَم معنا، بشر را از بی معنایی و پوچی می رهاند و یکی هم جبهه های مقابل سنّت انبیاء که هرچه باشد جز پوچی و نیستی بشر چیزی به همراه ندارد، در کربلا این دو رویارویی به عنوان صفحه نمایش همه تاریخ در ابعاد بسیار جامع خود ظهور کرده است، در یک طرف جبهه ای که با تن دادن به شهادت می خواهد با پوچی مبارزه کند و در طرف دیگر جبهه ای که ناخودآگاه پوچی خود را استحکام می بخشد و کربلا با چنین جامعیتی می تواند تاریخ را تغذیه کند و این به شرطی است که دقیق به آن بنگریم و این چیزی است که سعی شده است در اصل تحلیل کربلا همواره مدّ نظر باشد.

هر حرکتی که آسمان مقصد اصلی آن نباشد، حرکتی شیطانی است، حال ممکن است کسی شش هزار سال عبادت کند اما به خود سجده کند، او شیطان می شود، و ممکن است کسی همچون حضرت قاسم بن حسن، هنوز به سن تکلیف نرسیده ولی آن قدر عشق به حقایق قلبش را پُر کرده باشدکه وقتی حضرت اباعبدالله(ع) از ایشان می پرسند، مرگ را چگونه می بینی؟ می گوید: «اَحْلی مِنَ الْعَسَل» از عسل شیرین تر. در انسان ها دو دیدگاه وجود دارد: یک دیدگاه همه حقیقت را در ارتباط با عالم غیب می جوید و دیدگاه دیگر چشمش به دنیاست، اگر چه نماز می خواند ولی به خودش سجده می کند. یکی چشمش به آسمان است و دیگری چشمش به زمین.
شیعه خیلی بیدار است و لذا ظرایفی را می بیند که دیدن و پذیرش آن برای دیگران غیر ممکن است، شیعه می گوید: ابابکر یار غار پیامبر(ص) یک جبهه است، علی(ع) هم یک جبهه، می گوید همین که حضرت علی(ع) را حذف نمودند در حقیقت، حق را حذف نمودند، و شما متوجّه می شوید که شیعیان چه فهمیده اند. گاهی متوجّه نمی شویم که در فرهنگ شیعه چه چیزهایی داریم و چگونه توانسته ایم جریان حقی راکه به حمدالله در بین مسلمانان صدر اسلام مطرح بود، بشناسیم و لذا نادانسته می گوییم که علی(ع) خوب است، خلیفه اول هم که بد نیست، پس هر دو خوبند. ولی شیعه متوجّه است که علی(ع) حق است و چنین تشخیصی فوق العاده کارساز است.
شما به افق فرهنگ انسان ها نگاه کنید، مردم سوئد شاید در طول سال یک دروغ نگویند! تا بتوانند زیبا زندگی کنند. زندگی کنند که خوب بخورند و خوب لذت ببرند و.... آن وقت یک آدم نادان هم می گوید: عجب مردم خوبی! یک دروغ هم نمی گویند. آخر شما افق فرهنگی این مردم را ببینید کجاست. یک فرهنگ چشمش به آسمان است و یکی چشمش به زمین و تماماً از حقیقت جداست، یعنی همان حرکت های مقابله با سنّت انبیاء. این فرهنگ هر چه باشد و به هر شکل و با همه نظمش، جز پوچی و نیستی چیزی به همراه ندارد.
مگر کسانی که با امام حسین(ع)جنگیدند، نماز نمی خواندند؟ بله می خواندند، در این فکر باشید که امروز فریب نخورید، کربلا متعلق به امروز ماست، و حسین(ع) در همه دوران های تاریخ، غذای حیات دینی همه بشریت است. امروز هم باید توجه کنید، صحبت های من، شما را به کجا دعوت می کند؟ به آسمان یا به زمین؟ تلاش کنید فرهنگ اهل بیت را در کربلا به دست آورید. حضرت امام(رحمه الله علیه) در نجف اشرف در جمع عده ای از علماء گفتند: اسلام این نیست که ما فهمیدیم، یعنی اسلام افق خیلی بلندی است، سعی کنید چشم خود را به افق های بلند اسلام بیندازید. شما از من بپرسید که مرا به کجا دعوت می کنی؟ به آسمان و عالم معنا، یا به زمین و عالم سر گردانی؟
حضور همه تاریخ در کربلا
همه تاریخ در کربلا جمع شده، همه خوبی ها در وارث همه انبیاء یعنی حسین(ع) و همه بدی ها در وارث شیطان، یعنی یزید. همه زندگی بشر در همه خوبی ها یعنی زهیر و بُریر و.... و همه بدی ها در خولی، شمر و.... تمرین می شود. دوباره به این جمله با دقت بنگرید: «در کربلا این دو رویارویی به عنوان صفحه نمایش همه تاریخ، در ابعاد بسیار جامع خود ظهور کرده است»، در یک طرف جبهه ای است که با تن دادن به شهادت می خواهد با پوچی مبارزه کند، و در طرف دیگر جبهه ای است که با ماندن، پوچی خود را ادامه می دهد. عجب! آدم عموماً این طور فکر می کند که باید نمیرد تا بماند ولی کربلا می گوید: بمیر تا بمانی! این موضوع را شنیده اید که طرز فکر بعضی از آدم ها این است که آن چه برای من نباشد بیخود و بیهوده است، ولی کربلا می گوید: این منِ مادون هم مال من نباشد، تا من باشم. «در دو چشم من نشین، ای آن که از من، من تری». این کدام «من» است که «من»تر است که باید این «من مادون» نماند تا آن «من» بماند؟ شما تماشا کنید که در کربلا، آدم زن و فرزند و آبرویش را به مهلکه می آورد، برای این که پوچ نشود، گفتند حسین بن علی فرد خارجی و ضد دین است، نظام فرهنگی آن زمان هم تا حدی این حرف را پذیرفت، ولی قبول دارید که تمام مردم در آن زمان با همه چیزشان پوچ بودند. پسر سعد می خواست برای این که پوچ نباشد، مُلک ری را داشته باشد و حسین(ع) ثابت نمود که این ها با داشتن همه چیز پوچِ پوچ هستند.
ماندند و نماندند
آری! در یک طرف جبهه ای است که با تن دادن به شهادت، می خواهد با پوچی مبارزه کند و در طرف دیگر، جبهه ای که ناخود آگاه پوچی خود را استحکام می بخشد و هر چه بیشتر خود را ادامه داد بدتر شد، چه یزید، چه عمرسعد و چه بقیه.
کوفیانی که با حضرت می جنگیدند برای این که بمانند و از شمشیر عبیدالله بن زیاد در امان باشند، ماندند و نماندند. آیا پوچی از این بدتر، برای کسانی که ماندند و نمردند ولی تمام وجودشان بیهوده شده بود، سراغ دارید؟ شما به خودتان توجه کنید، مگر وقتی که به آسمان وصل نیستید، احساس نمی کنید که از خودتان راضی نیستید و خودتان هم خودتان را نمی خواهید؟ یعنی در واقع خود آدم برای خودش هم پذیرفتنی نیست. علّتش این است که ناخودآگاه از فرهنگ کربلا، فرهنگی که انسان را به آسمان معنا و معنویت وصل می کند دور شده ایم.
کربلا با جامعیتی که دارد می تواند تاریخ را تغذیه کند و این به شرطی است که به آن دقیق بنگریم و این همان دلیلی است که باید بگوییم: «کربلا مبارزه با پوچی هاست».
شما جبهه کربلا را خیلی وسیع کنید، در زیارت وارث می گویید: ای حسین (ع) تو وارث همه پیامبران هستی، مگر تمام پیامبران نیامده اند که ما را به عالم معنا وصل کنند، عالم معنا یعنی عالم غیب، عالم معنا، آدم را با معنا می کند و برعکس آن، هر کس از فرهنگ انبیاء جدا شد بی معناست، آن فرهنگ هرچه می خواهد باشد فرق نمی کند؛ در رژیم شاه، فرهنگ، فرهنگ بی معنایی بود و مردم ما تا آمدند در فرهنگ ایثار و شهادت، مفهوم معنادار بودن را احساس کنند، هشت سال جنگ هم تمام شد و بعد از جنگ هم که دوباره فرهنگ با نشاط معنوی مان را گم کردیم.

امام معصوم در تمام افق های حیات بشری حاضر و ناظر است و با این نگاه است که تلاش می شود از حرکت امام(ع) غذایی برای جان خود برگیریم و لذا باید سخت در فلسفه حرکت امام فرو رویم تا از کمک اماممان و هدایت حضرت محروم نمانیم.

شما با یک احساس روحانی و در حالت حضور، ناخودآگاه از خود می پرسید که آیا امام حسین(ع) راضی هستند که ما این جا بنشینیم و سینه بزنیم؟ آیا امام زمان(ع) راضی هستند که ما این غذا را بخوریم؟ این ها یعنی چه؟ یعنی این که شما متوجّه اید که امام در صحنه های حیات شما حاضر و ناظر است و خودتان را بر اساس وجود حضوری امام(ع) ارزیابی می کنید و با این نگاه است که در شیعه تلاش می شود تا از حرکت امام روحمان را تغذیه کنیم و لذا باید سخت در فلسفه حرکت امام فرو رویم که از اماممان و هدایت او محروم نشویم.
حرکت حسین(ع) ماوراء تحلیل ها
یکی از ظلم هایی که به خود می کنیم غفلت از این است که متوجّه نشویم امام معصوم در کربلا چه می دیدند. ابن عباس قبل از حرکت امام به سمت کربلا می گفت که شما کشته می شوید و زن و فرزندتان اسیر می شوند، همه حرف های ابن عباس هم درست درآمد،(۷۷) امّا ای حسین! تو چه دیدی که فوق فکر عبدالله بن عباس ها با این که می دانستی شهید می شوی و زن و فرزندت اسیر می شوند، این حرکت را ادامه دادی؟
اگر شما بایک فکر روشنفکری صرفاً مادی و با تحلیل سیاسی، تاریخی و اجتماعی نگاه کنید، می گویید کوفی ها امام حسین(ع) را فریب دادند. در حالی که بچه های دبستان سیاست هم می دانستند که حرکت به سوی عراق وکوفه مساوی با کشته شدن است، روی حساب دو دو تا چهارتا، شکست قطعی است، یا باید بگویی عجب کوفی های نامردی! یا در فلسفه حرکت امام بیشتر دقت کنی و بگویی عجب حسینی که همه را به نمایش کشید، حتی فکر کوفی گری را! عجب صحنه ای در کربلا به نمایش درآمد! نمایش آدمیت! شیطان شش هزار سال عبادت کرد ولی قرآن می گوید «کانَ مِنَ الْکافِرینَ»(۷۸) او از اول کافر بود ولی کفرش پیدا نبود. چه کسی کفر شیطان را آشکار کرد؟ آدم اسماء الهی را نشان داد و شیطان سجده نکرد و کفرش پیدا شد. حسین (ع) حقیقت آدمیت است، او آدمِ آدم است. حسین(ع) کوفی ها را نشان داد، یزید را نشان داد، مقدّسان دور از اهل بیت را نشان داد و اهل بیت را نیز نشان داد. پیامبر اکرم(ص) فرصتِ نشان دادن همه عظمت اسلام را نداشتند، هر چند بنیاد آن را نهادند، از این رو فرمودند: «حُسَینُ مِنّی وَ اَنَا مِنْ حُسَین» یعنی حسین(ع) پاره ای از من است، یعنی او پاره ای از شریعت من است. پس در یک کلمه باید سخت در فلسفه حرکت امام فرو رویم تا از کمک اماممان و هدایت او محروم نمانیم و حرکت امام، غذایی تازه برای هر روز ما باشد.

امیدوارترین انسان ها
چنانچه با ملاک های دینی و باورهای قلبی در تاریخ اسلام سیر کنیم، می بینیم که در ارتباط با اهل بیت پیامبر(ع) با یک عالَم حضور و بقاء روبه رو می شویم و امید، همه جانمان را فرا می گیرد، حتی اگر در وسط میدان کربلا باشیم و دشمن از همه طرف احاطه مان کرده باشد. ولی با ارتباط با معاویه، انسان از همه چیز محروم می شود، و این مسئله را اهل بیت از همه بهتر می دانستند، ایشان می دانستند که بشر با حاکمیت منهای دیانت، به چه برهوت بی معنایی هبوط خواهد کرد و چه اندک بودند آن هایی که این محرومیت را می فهمیدند. هر چند گاهی عدّه ای که سوسوی این حالت بر قلبشان خورده بود دل در گروِ حاکمیت اهل بیت می بستند - از جمله کوفیان- ولی چون با عمق جان مسئله را دریافت نکرده بودند حالت طلب، پایدار نمی ماند و با اندک سایه ترسی فراموش می شد. اما خود اهل بیت (ع) بیش از همه متوجّه این محرومیت بزرگ برای بشر بودند و لذا در هر شرایطی سعی در نمایاندن این رحمت الهی داشتند که بشر از معنی اصلی زندگی محروم نماند تا کورمال کورمال بخواهد راه را طی کند.

ما سه نوع انسان داریم، یک نوع آدم بد که هر جا بنشیند در فکر این است که چگونه جیب یک نفر را خالی کند، اگر در جلسه عزاداری امام حسین (ع) هم دعوتش کنید می گوید چقدر پول می دهید. یعنی همه چیزش دنیاست، نوع دوم، آدم هایی که خوبند یا این که می خواهند خوب باشند اما در عالم غیب به سر نمی برند و جان می کنند تا در عالم غیب بروند، به یاد غیب هستند ولی حکم دنیا بر آن ها جاری است، خطورات ذهنی و کینه ها و رقابت ها، آن ها را اسیر کرده است. نوع سوم، خود اهل بیت هستند، که دائم در عالم غیب به سر می برند و با عالم حضور و بقاء در تماسند. مقام اهل بیت(ع) مقام حضور در محضر حق است، تمام وجودشان در محضر حق است و حق در جمال آن ها جلوه گر است، و ان شاءالله ما در کربلا همه این ها را با دلیل نشان خواهیم داد. ما از طریق ارتباط داشتن با اهل بیت با یک عالم حضور و بقاء روبه رو می شویم و در این حال، امیدْ همه جان انسان را فرا می گیرد، حتی اگر در وسط میدان کربلا باشیم و اطراف ما را دشمن احاطه کرده باشد، باز هم احساس می کنیم که تنها نیستیم. برعکس، در جبهه مقابل، تجربه کرده ایم وقتی یک مشکل در زندگی مان به وجود آید می گوییم «نکند بدبخت شویم». و اگر کوچک ترین عضو دنیای ما خراب شود، می گوییم دیگر کارمان تمام است. روانکاوی چنین جبهه ای در قرآن مجید به چشم می خورد، آنجایی که می فرماید: اگر ضرر کوچکی به آن ها برسد زود خود را می بازند، «ثُمَّ نَزَعْناها مِنْهُ اِنَّهُ لَیوُسٌ کفُورٌ»(۷۹) یعنی؛ چون آن رحمت را از او بگیریم حالت یاس و ناسپاسی به او دست می دهد، و کربلا آمد تا انسان را از چنین روحیاتی آزاد کند.
شمر می گوید وقتی وارد قتلگاه شدم حسین (ع) می خندید. شمر می خواهد کار امام حسین (ع) را تمام کند، وقتی وارد قتلگاه می شود که دیگر چیزی از امام حسین (ع) نمانده است، تیر در سینه حضرت فرو رفته، حضرت می خواهند آن را در بیاورند، نمی توانند، تیر را از پشت در آوردند، گلوی شان شمشیر خورده است ولی در این حال تبسم بر لب دارند. راوی می گوید «هر چه به ظهر عاشورا نزدیک می شدیم، چهره حسین(ع) بشّاش تر می شد» در فرهنگ انسان های عادی این ها عجیب است، ولی در فرهنگ حسین(ع)، عجیب این است که تو می گویی «این ها عجیب است». وقتی که حضرت، همه جوان هایشان را از دست دادند، به خیمه آمدند و لباس بلندی که اهل یمن به پیامبر(ص) هدیه داده بودند پوشیدند، یکی از لشکریان ابن سعد وقتی حضرت را با این لباس می بیند، می گوید «حسین! به دامادی می روی؟» به راستی امام حسین(ع) کجا دارد زندگی می کند؟ همه تاکید بنده این است که این چه انسانی است؟ این چه فرهنگی است که فرمانده آن تنهای تنها، همه یاران را از دست داده ولی امیدوارترین انسان است. راویان حادثه کربلا همه می گویند: در ظهر عاشورا امید، تمام وجود حسین(ع) را گرفته بود. امام حسین(ع) در حالی که تشنگی و بی خوابی را تحمل می کردند و در آن حال در تمام روز جسد هر کدام از شهداء را تا پشت خیمه گاه می آوردند، وقتی که حضرت به لشکر عمربن سعد حمله کردند، این لشکر سی هزار نفری را عقب راندند و همه فرار کردند، در این حال عمر بن سعد فریاد زد: چرا ایستاده اید؟ این پسر قاتل عرب است، همه حمله کنید! همه حمله کردند، شمشیر و سنگ زدند، امام حسین (ع) روی پایشان نمی توانستند بلند شوند، کمی بلند می شدند و می افتادند، دوباره بلند می شدند، دشمن حمله می کرد، حضرت با همان حالت خون آلود و زخم خورده یک نهیب می زدند و تمام لشکر عُمر سَعد عقب نشینی می کرد. آنها در چهره حسین(ع) چه می دیدند؟ فرهنگ امام حسین(ع) فرهنگی است که امید و قدرت و نپوسیدن، تمام شخصیت این فرهنگ است، حتی در ظاهر حسین(ع)، در عصر عاشورا، این نمایان است، اگر کربلا به وجود نیامده بود هیچ کس در ذهنش هم نمی توانست تصور کند که چنین آدمی با این همه کشته که داده است، این قدر امیدوار و بشّاش باشد.
جبهه جهل
چنانچه با ملاک های دینی و باورهای قلبی در تاریخ اسلام سیر کنیم، می بینیم که از طریق ارتباط با اهل بیت پیامبر(ص) با یک عالم حضور و بقاء روبه رو می شویم، و امید، همه جان ما را فرا می گیرد. این امید، آن امیدی نیست که در روانشناسی مطرح است، امیدی است که وجود انسان را به عالم بقاء متصل می کند و این فقط در یک فرهنگ الهی نهفته است و آن فرهنگ، فرهنگ اهل بیت(ع) است، چنین امیدی را فقط فرهنگ کربلا می تواند در جامعه محقّق و نهادینه نماید تا در نهایت، زندگی بشر مرعوب زورداران نباشد. اما در طرف مقابل، ارتباط با معاویه، انسان را از همه چیز محروم می کند و این مسئله را اهل بیت از همه بهتر می دانستند و غُصّه می خوردند که چطور مردم به این خانواده غیبی و معنوی متصل نمی شوند و در نتیجه بدبخت می شوند. یعنی می دانستند که بشر با حاکمیت منهای دیانت به برهوت بی معنایی و بی هویتّی هبوط خواهد کرد و چه اندک بودند آن هایی که این محرومیت را فهمیدند.(۸۰) هر چند عده ای که سوسوی این حالت بر قلبشان خورده بود، دل در گرو حاکمیت اهل بیت می بستند - از جمله کوفیان - ولی چون با عمق جان مسئله را دریافت نکرده بودند، این حالت و این طلب پایدار نمی ماند و با اندک سایه ترس، فراموش می شد، اما خود اهل بیت بیش از همه متوجّه این محرومیت بزرگ برای بشر بودند. کدام محرومیت؟ محرومیتی که اگر اهل بیت بر جامعه حکومت نکنند آن جامعه پوچ است و لذا در هر شرایطی سعی در نمایاندن این رحمت الهی داشتند که بشر از معنی اصلی زندگی محروم نماند و بخواهد کورمال کورمال راه را طی کند.
در فرهنگ معاویه ای آدم ها ابزار بودند، در کتاب تاریخ مروج الذهب مسعودی آمده است که در زمان امیرالمومنین(ع) شخصی در شام ناقه اش(شتر ماده) را گم کرده بود، کسی هم از کوفه با جمل(شتر نر) به شام آمده بود آن شخص یقه این فرد را گرفت که این شتر تو ناقه من است و باید به من برگردانی، دعوای این دو فرد به معاویه کشیده شد آن فرد شامی پنجاه مرد را به عنوان شاهد آورد و همگی گواهی دادند که این ناقه متعلق به مرد شامی است و معاویه هم علیه مرد کوفی حکم کرد و دستور داد شتر را به مرد شامی بدهند، مرد کوفی گفت اَصْلَحَک الله، ای معاویه! این شتر من جَمَل است و اصلاً ناقه نیست - شترِ نراست، نه شتر ماده- چگونه این پنجاه نفر شاهد، گواهی بر ناقه بودن این شتر دادند ولی تو خلاف این ها حکم کردی؟ معاویه گفت: ای مرد، این حکمی است که صادر شده است و قابل برگشت نیست. معاویه بعد از این قضیه مخفیانه آن مرد کوفی را طلبید و گفت قیمت این جمل تو چقدر بود؟ گفت ۱۰۰ دینار. معاویه گفت این ۲۰۰ دینار را بگیر و برو. این شخص بیشتر تعجب کرد که آیا معاویه هم نمی فهمد که این جمل است و ناقه نیست؟! معاویه به صاحب جمل گفت برو به علی بگو با این افرادی که بین جمل و ناقه فرق نمی گذارند به جنگ تو می آیم. یعنی این ها، آدم هایی هستند که عقل ندارند و من هم نمی گذارم عقلشان رشد پیدا کند. یعنی ای علی تو می خواهی مردم را در حدّی بیاوری که حق را از باطل بتوانند تفکیک کنند ولی من، فرهنگ و گروهی را به صحنه می آورم که نتوانند برنامه های تو را درک کنند و فرهنگی را حاکم می کنم که حرف تو در فضای آن فرهنگ، معنا و مفهومی نداشته باشد و اصلاً تو حرفی برای گفتن نداشته باشی - البته این نکته دیگری است که آیا خداوند اجازه داد که معاویه به آرزویش برسد یا نه- آنچه مهم است این است که بدانیم، ملتی که زیر حاکمیت غیر اهل بیت است، نمی تواند شعور پیدا کند و حقّ را بشناسد و خلاصه در حاکمیت غیر الهی زندگی چیزی جز تمام شدن فرصت حیات در جهالت نیست.
فرهنگ حسین(ع) و اهل بیت یک فرهنگ جامع است که خودش یک عالَم دارد، باید تلاش کنیم تا با ارادت به حسین(ع) وارد عالَم حسینی شویم. بیش از این از ما نخواسته اند! حالا فکر می کنید اگر من و شما در صحنه کربلا بودیم آیا رنگمان نمی پرید و تا آخر می ماندیم؟ البته امیدوار هستیم ولی بنده تصور ماندنش را برای خود نمی توانم بکنم، آری! امیدوار هستم، چون اعتقاد من این است که امام حسین(ع) در کربلا با تصرّفی که انجام دادند، به اصحابشان یک لطف خاص کردند و یک توانایی تکوینی به قلب این انسان های شایسته دادند تا این اصحاب توانستند در کربلا ظهور و تجلّی کنند وگرنه امکان نداشت. از ما خواسته اند کربلا و فرهنگ کربلا را بفهمیم و بتوانیم بگوییم: «اِنّی سِلْمٌ لِمَنْ سالَمَکمْ» تا وارد دنیایی دیگر شویم. این ذوات مقدّسه و انوار مطهّره برای نگاه ما به عالم اعلی و برای پوشش ما از معنویت خاص، هدایت خودشان را شروع نمودند. ما باید با دقت هر چه بیشتر آن ها را بفهمیم، آری باید تلاش کنیم تا آن ها را بفهمیم.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

جلسه دوازدهم: محبّت اهل بیت عامل تحرّک اصحاب کربلا

بسم الله الرحمن الرحیم

﴿ اَلسَّلامُ عَلَیک یا اباعبدالله وَعَلَی الْاَرْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِنائِک ﴾
﴿ عَلَیک مِنّی سَلامُ اللّهِ اَبَدًا ما بَقیتُ وَ بَقِی اللَّیلُ وَ النَّهارُ ﴾
﴿ وَلاجَعَلَهُ اللّهُ اخِرَ الْعَهْدِ مِنّی لِزِیارَتِکمْ ﴾
سلام خدا بر حسین و اصحابش، و لعنت خدا و لعنت همه لعنت کنندگان راستین بر آن هایی باد که با خودخواهی و دنیا دوستی خود، حق واقعی مردم را که داشتن حاکمانی معصوم بود، ضایع کردند.
تصوّر معنویت همراه با حسین(ع)
«اگر کهکشان در آسمان، راه کعبه را نشان می دهد، حسین(ع) و اصحاب او در آسمانِ انسانیت کهکشانی هستند که راه قبله را می نمایانند».(۸۱) واقعه عاشورا دروازه ای از نور است تا مردم به ظلم آباد زندگی دل نبندند و اگر حسین (ع) و اشاره های او در زندگی ما نباشد، خورشیدِ گرما بخش ایمان می میرد و وای اگر ایمان بمیرد.
شما مقایسه کنید بین کسانی که واقعاً نور حسین(ع) را دارند، با کسانی که به هر دلیلی از این نور محرومند. آیا کسانی که بدون محبّت حسین(ع) به سر می برند، می توانند در عالَم معنا وارد شوند؟ با مختصر اطلاعاتی که دارم، به نظر می رسد که حتی در بین هزار نفر از اهل سنّت، یک نفر هم نمی تواند «عالَم معنا» را درست حس کند و شاید از هر ده هزار نفر مردم غیر مسلمان هم یک نفر نتواند «عالَم معنا» را درست حس کند، البته حس کردن غیر از فهمیدن است، و معتقدیم در شیعه، مسئله حس کردن «عالَم معنا» به این کمی ها نیست. البته این طور نیست که همه شیعیان «عالَم معنا» را حس می کنند، چراکه ورود به دبستان معارف اهل بیت (ع) خیلی تلاش و کوشش می خواهد. آنچه که سعی داریم عزیزان به خوبی متوجّه شوند این است که «احساس معنا» یک عالَم و فرهنگی است با حال و هوای خاصی که در رابطه با خانواده پیامبر گرامی اسلام به دست می آید.
شما نظری به عرفای اسلامی بیندازید، حتی عرفای اهل سنّت معترف هستند که هر چه از این راه به دست آورده اند مدیون سلسله ای هستند که به امیرالمومنین علی(ع) ختم می شود. عارف یعنی کسی که معنا را حس می کند، ما با عارفان دروغین کاری نداریم، حرف ما این است که اگر یک عارف واقعی در اهل سنّت باشد - به ادعای خودشان- این احساس معنا را با سر ساییدن مکرر و ممتد در خانواده پیامبر گرامی اسلام و اهل بیت او به دست آورده است و بحمداللّه شیعه بسیاری از موانع دست یابی به عالمِ معنا را پشت سر گذاشته و وارد این دبستان شده است، حال باید درس بخواند. بسیاری از ما شیعیان قیمت و ارزش حضور در محضر اهل بیت (ع) را نمی شناسیم، شما گفتار برخی از این عرفا را مطالعه کنید، می گوید متوجّه شدم که اسلام خیلی عزیز است و به همین جهت وارد اسلام شدم ولی تا به اهل بیت نزدیک نشدم، به مطلوبم نرسیدم و این نزدیک شدن به فرهنگ اهل بیت(ع) خود بحث مفصلی دارد که از این مقال بیرون است،(۸۲) عمده این است که توحید را بفهمیم آن وقت نور حق خودش را نشان می دهد، آن که نور حق را شناخت می بیند آن نور کجا هست و کجا نیست.

دیده آن باشد که باشد شه شناس
تا شناسد شاه را در هر لباس

یعنی عالم معنا در یک فرهنگ به نام فرهنگ اهل بیت(ع) جای حقیقی خود را پیدا کرده و اهل بیت صاحب اصلی این مقام اند. شیعه برای این که بفهمد چرا شیعه است باید بفهمد که در این خانواده چه چیزی وجود دارد؟ اگر کسی بگوید «هر کس به کسی نازد، ما هم به علی نازیم» و خدای ناکرده در ورای این حرف یک شعور معنوی نباشد - بلکه احساس گروهی باشد - این فایده ندارد! جانم به قربان این جمله! اما آیا قلبت می فهمد که «ما هم به علی نازیم» یعنی چه؟ آیا تو احساس عالم معنا را در این خانواده یافته ای و آن را بر قلبت جاری کرده ای؟ اصلاً حس معنوی را می شناسی و آن را داری؟ دارایی غیر از دانایی است. شما اگر شیعه نباشید و قرآن بخوانید می توانید از آن استفاده کنید ولی این که قلب شما محل حُکم قرآن شود چیز دیگری است. اعتقاد به این که قیامت هست، سخت نیست، شیطان هم به خدا گفت: «اَنْظِرْنی اِلی یوْمِ یبْعَثُونَ»(۸۳) یعنی خدایا تا قیامت به من فرصت بده، پس شیطان هم می فهمد قیامت هست. ولی فهمیدن این که قیامت هست، دینداری نیست بلکه دین دانی است. این که بدانیم قیامت هست کربلا به وجود نمی آورد، احدی هم غیر از اهل بیت نمی تواند کربلا را درست کند، برای این که این ها در مستی شوق حضرت حق هستند و این مستی غیر از آن چیزی است که ما بدانیم مثلاً قیامتی هست. امیرالمومنین(ع) می فرمایند: «لَوْ کشِفَ الْغِطاءُ مَا ازْدَدْتُ یقِیناً» یعنی اگر پرده ها کنار رود چیزی به یقین من اضافه نمی شود. ابن ابی الحدید معتزلی می گوید که این حرف ها، منحصر به علی(ع) است. منظور او از منحصر کردن به حضرت علی بن ابی طالب (ع) شخص خود ایشان نیست، بلکه منحصر به مکتب امامان شیعه است، شیعه یک فرهنگ و مکتب است. این چه نگاهی است که می تواند بگوید اگر پرده ها عقب رود چیز جدیدی نمی بینم. شما از طریق مکتب شیعه و اهل بیت می توانید به آن طرف میدان دنیا قدم نهید، این مشکل بزرگی است که گاهی شیعیان به دنبال آن گوهر تشیع نیستند. قرآن می فرماید مودّت اهل بیت اجر رسالت پیامبر(ص) است. قرآن نفرمود احترام به اهل بیت مزد رسالت است. به عنوان مثال شما اگر بخواهید به بنده احترام بگذارید جلوی پای بنده بلند می شوید اما اگر بخواهید من را دوست داشته باشید از یک طرف من باید دوست داشتنی باشم، از طرف دیگر دل شما باید حرکت کند تا من را بپذیرید و به من وصل شود و این هم کار مشکلی است، قرآن فرمود باید به اهل بیت مودّت ورزید. یعنی؛ اگر می خواهی وارد میدان حقیقی دین اسلام شوی باید از خود درآیی و به اهل بیت وصل شوی و این اتصال و یگانگی با محبّت ممکن می شود و داستان محبّت خود سرّ دیگری است!(۸۴) شنیده اید که شیعه مکتب عشق است. ولی در این میان این که این عشق را خودمان تجربه کنیم چیز دیگری است.
کربلا را مکتب محبّت به وجود آورد
با کمی دقت در حرکات و حالات یاران امام حسین(ع) متوجّه می شویم که محال است کربلا جز با مکتب محبّت به وجود آید. ای شیعیان! اگر سوسوی ضعیفی از محبّت خاندان رسول الله (ص) به قلبتان رسیده باشد، از شادی این که راه درستی را می روید، فریاد بزنید. مکتب محبّت و مودّت، مکتبی است که اگر کسی آن را نفهمد، نه کربلا و نه اسلام را می فهمد، و وای به حال کسی که کربلا را نفهمد، دیگر هیچ چیزی ندارد.

در نیابد حال پخته، هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام

این که ائمه به ما می فرمایند بیایید در محضر این مکتب سر بسایید و زحمت بکشید، به خاطر آن است که به دنیای محبّت اهل بیت (ع) وارد شویم، ابتدا باید از خود درآییم تا آن ها راهمان بدهند.

گفت که شیخی و سری، راهرو و راهبری
شیخ نِی ام پیش نی ام، امر تو را بنده شدم

گفت که با بال و پری، من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم

گفت که توشمع شدی، قبله این جمع شدی
شمع نی ام، جمع نی ام، دود پراکنده شدم

یعنی باید به مرحله ای برسی که هیچ خودی از تو در میان نباشد تا نور محبّت خانواده عصمت و طهارت در جان تو تجلی کند.
ما نمی دانیم که آیا واقعاً وارد دنیای اهل بیت شده ایم یا نه؟ اصلاً نمی دانیم که در این جاده هستیم یا خیر! حالا اولش باشیم باز خوب است، آخرش بماند، اما این را می دانم که اگر شهدای کربلا به مقامی رسیدند که امام معصوم در زیارات به آن ها سلام می کند، از محبّت به اهل بیت بود. شما در آخر زیارت عاشورا سلام می فرستید «اَلَّذین بَذَلوُا مُهَجَهُمْ دوُنَ الْحُسَینِ عَلَیهِ السَّلام» به کسانی که خونشان را کنار امام حسین(ع) ریختند: آن وقت این زیارت را امام معصوم بیان می کند و گریه می کند، امام معصوم نظر می کند به کسانی که کربلا را درست کرده اند. عزیزان من کربلا فقط در مکتب اهل بیت ممکن است و مکتب اهل بیت، مکتبی است که شما را آرام آرام در مرحله اول به این حقیقت می رساند که امامی معصوم در عالم هست. یعنی باید معرفت خود را به کار اندازید و به این نکته برسید که زیر این آسمان همیشه یک انسان مطلق هست که مغز انسانیت است و خلیفه مطلق خدا و جامع همه کمالات است و قرآن در وصفش فرموده «عَلَّمَ آدَمَ الْاَسْماءَ کلَّها» و آن امام است و در مرحله دوم جایگاه امام را در هستی بفهمیم، بفهمیم که امام چه مقامی دارد؟ بفهمیم که واسطه فیض یعنی چه؟(۸۵) وسعت مطلق انسانیت و انسان کامل یعنی چه؟ و در مرحله سوم، تمرین محبّت به امام را در خودمان ایجاد کنیم، این کار بسیار مشکلی است ولی خداوند دل ما را طوری ساخته است که محبّت به امام در آن حک شده است. دل نداریم اگر محبّت به امام نداریم.
ان شاء الله به لطف خداوند و منّتی که خدا بر سر ما می گذارد، در جاده محبّت جامع این خانواده قرار می گیریم آن وقت به حسین (ع) قسم که معنی زندگی را خواهیم فهمید وگرنه هیچ نمی فهمیم:

ما چو کورانه عصاها می زنیم
لا جرم، قندیل ها را بشکنیم

یعنی زیبایی عالَم به وجود امام معصومی است که اولاً: ملاک حق و باطل است. ثانیاً: عامل جهت دهی محبّت انسان هاست، تا انسان ها به چیزهای دروغین دل نسپارند. لذا است که می گوید:

صدهزاران گوشها گر صف زنند
جمله مشتاقان چشم روشنند

یعنی جهان بشری احتیاج به انسان کاملی دارد که عامل اصلی هدایت و جهت دهی زندگی انسان ها است.
مکتب اهل بیت، مقام دیگری است که انسان وقتی وارد آن شد، وارد مکتب محبّت شده است، آن وقت است که اولِ شور زندگی است و تازه متولد می شوید، گفت:

مُرده بدم زنده شدم، گریه بدم خنده شدم
دولت عشق آمدو من دولت پاینده شدم

چیزهایی را می بینید که قبلاً نمی دیدید. بعضی از چیزها را که دیدنی می پنداشتید و ارزش نظرکردن نداشت، دیگر نمی بینید.
با این مقدمه، اکنون روی کربلا فکر کنید، شما مثل اصحاب کربلا چقدر سراغ دارید؟ این همه تیر به سوی آن ها پرتاب می شود ولی اصلاً نگران نیستند و محکم و استوار به عنوان سپری که تیرها به حضرت نخورد، جلوی اباعبداللّه(ع) می ایستند. آقای عمّان سامانی در کتاب خوب خود یعنی «گنجینه الاسرار» شب عاشورا را این گونه ترسیم می کند که حضرت خیمه ها را به هم راه دادند و یارانشان را در آن جا جمع کردند، «خلوت از اغیار شد پیراسته» بعد از صحبت هایی که حضرت داشتند در انتها به اصحاب می فرمایند:

رهرو ما را، هوای خانه نیست
هرکه جست ازسوختن، پروانه نیست

نیست در این راه غیر از تیر و تیغ
گو میا هر کس ز جان دارد دریغ

آیا حضرت(ع) در شب عاشورا نفرمودند که ما همه کشته می شویم، پس بروید؟ بحمداللّه قبلاً این نکته را اشاره کردیم که آری حضرت فرمودند ولی هیچ کس هم نرفت، چون فهمیدند که این مردن، یک مردن خاص است که نباید از دست داد، ببینید آن صحابه آن قدر تیر خورده است که پس از اتمام نماز حضرت، بر زمین می افتد و وقتی حضرت سر ایشان را بر زانوی خود می گذارند او می گوید «اَوَفَّیتُ یا اَبا عَبْدِاللَّهِ» آیا من به شما وفا کردم؟

خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش
و نماند هیچش الاّ، هوس قمار دیگر

آری کسی که وارد مکتب محبّت شد:

نی خدا را امتحانی می کند
نی دَرِ سود و زیانی می زند

یک مقدار روی این ها فکر کنید، لااقل کربلا را طوری ببینیم که برای ما ابهام نداشته باشد که این چه مکتبی است که آدم می ایستد جلوی رهبرش تا رهبرش کشته نشود و بعد هم خود را بدهکار بداند و بگوید ای اباعبدالله آیا وفا کردم؟!! مگر تو دنبال چه بودی؟می گوید دنبال این بودم که خودم را به اباعبدالله ببازم! حالا می خواهم ببینم که باختم یا خیر؟.... چرا این گونه است؟ مگر این بزرگان، اصحاب کربلا - روُحی فداهُمْ - چه چیزی به دست آورده اند که این گونه عمل می کنند؟ و این گونه در مرگ سبقت می گیرند؟ هر کدام از اصحاب که بلند مرتبه ترند، عاشق پیشه ترند. نمونه آن حضرت اباالفضل(ع) که برای ما بسیار بزرگ و با ارزش است به طوری که آن جا که دست حضرت بر زمین افتاده است برای ما یک مقام است، یعنی شما از طریق ارادت به این دست، درِ غیب به قلبتان باز می شود، خوب کربلا این طوری است که هر قدر انسان بزرگ تر باشد در آن صحنه عاشق پیشه تر است، چون جای عشق ورزیدن است. من ابداً نمی خواهم بگویم که من و شما می توانیم کربلا بسازیم، از خدا بخواهید بتوانیم به کربلا ارادت بورزیم تا ان شاءالله وارد مکتب محبّت شویم، مکتب محبّت، مکتب جامعیت است یعنی:

عقل گویدشش جهت حدّ است ودیگر راه نیست
عشق گوید راه هست و رفته ایم ما بارها

شما تا در مقام عقل قرار گرفته اید می گویید که شش جهت بیشتر نداریم. حق هم دارید و درست هم می گویید، چون در ساحت عقل، جهت هفتمی در عالم وجود ندارد. حالا از شما می پرسم که محبّت چند جهتی است؟ اصلاً محبّت جهت دارد؟ محبّت، تو را از جهت ها خارج می کند. نگاه به مکتب محبّت، نگاه ورود به جامعیت است. از خداوند این محبّت را بخواهید، ممکن است که این محبّت را نفهمیم ولی باید از خدا بخواهیم چراکه خداوند در قرآن عزیزش این راه را در برابر ما قرار داده است که اگر خواستی مزد رسالت پیامبر من را بدهی باید اهل بیت او را دوست داشته باشی، فرمود: «قُلْ لا اَسْئَلُکمْ عَلَیه اَجْرَاً اِلاَّ الْمَوَدَّهَ فِی الْقُربی»(۸۶) پس تو حق داری که این دوست داشتن را طلب کنی، با ورود به این مکتب از تمام معصیت ها و ضعف ها و نگرانی ها و یاس ها و خطوراتِ ذهنی مزاحم و سرگردانی ها، آزاد می شویم. داشتن این مصیبت ها و در آن غوطه ورشدن به این دلیل است که ما هنوز بیرون دبستان محبّت اهل بیت ایستاده ایم. شما نگاه کنید به افرادی که وارد دنیای محبّت اهل بیت شده اند، آیا مسائل زندگی گرفتارشان کرده است؟ این آدم ها هم مثل ما زندگی می کنند اما گرفتار زندگی نیستند گرفتار محبّت به این خاندان با کرامت هستند و زندگی هم می کنند. عکس این موضوع بد است که آدم هیچ محبّتی به این خانواده نداشته باشد و عجیب هم گرفتار زندگی می شود، این گرفتاری است، این بی رمقی است. در روایت داریم که «اِنَّ لِلْحُسَینِ مَحَبَّهٌ مَکنُونَهٌ فی قُلُوبِ الْمُومِنینَ»، یعنی؛ در قلب های مومنین نسبت به حسین(ع) محبّتی عمیق و ریشه دار وجود دارد.

کلماتی ماوراء حروف و الفاظ
برای درک حرکات و سکنات ائمه(ع) باید با زبانی دیگر آشنا شویم، چراکه ائمه با زبان عادی حرف نزده اند، یعنی حروف کربلا، حروفی نیست که فقط در کتاب ها نوشته شود، حروفش خود آدم ها و اعمال آن هاست. حروف کربلا؛ حرکات، سکنات و گفتار اصحاب کربلاست. به عنوان مثال ببینید که انسان چگونه نماز می خواند، کمی می ایستد، پس از آن به رکوع، بعد سجده می رود، می بینید که در نماز حرکات، فوق الفاظ معنی می دهد. به حادثه غدیر خم توجه بفرمایید، در آن هوای گرم؛ پیامبر(ص) دستور دادند جهاز شترها را بر روی هم سوار کنند، پس از آن خودشان به همراه علی(ع) بالای جهازها می روند و دست علی(ع) را به قدری بالا می برند که به نقل تاریخ، سفیدی زیر بغل هر دوی آن ها پیدا می شود، این کارها برای چیست؟ مگر نمی توانستند بدون این حرکات، حرف خود را بزنند و بگویند علی(ع) نایب بعد از من است؟ سوال این است که چرا این حرکات را انجام دادند. آیا به صورت نقل کلمات نمی شد؟ نه، چون در سیره پیامبر و ائمه(ع) فقط حرف نیست، یک سلسله حرکاتِ با معنائی، کنار آن حرف ها هم مشاهده می شود. نمونه عجیب تر آن مراسم حجّ است، اگر یک نفر بیرون از دایره مسلمین به حج نگاه کند، می گوید آخر چرا مسلمانان این کارها را انجام می دهند؟ به این سه ستون، سنگ می زنند و می گویند شیطان است!! عقلشان کجا رفته است! این ها که شیطان نیست، سنگ است، بعد هم از این طرفِ صفا به آن طرفِ مروه حرکت می کنند و قسمتی را به صورت هروله می دوند، این ها یعنی چه؟ بعد هم دور یک خانه خالی می گردند! یعنی اگر از بیرونِ عالَم دین به این حرکات نگاه کنید هیچ چیز نمی فهمید، شما چون در فرهنگ دین هستید این ها را می فهمید و پیام آنها را احساس می کنید. یکی از دانشمندان می گوید: «اگر با مومنان نباشی، هرگز بیرون از دایره ایمان، هیچ چیزی از حیات ایمانی را نخواهی فهمید».(۸۷)
چرا برای شما این قدر مهم است که به مکه مکرمه بروید و دور این خانه خالی بگردید و به اوج انسانی برسید؟ برای این که فقط گفتن، دینداری نیست. شما به حجّ دقّت کنید؛ ظاهرش که مشخص است، یعنی آیا می شود به قول کاراته کارها در حالت «ذِن» بروی و ذهنت را متمرکز کنی و فرض کنی شیطانی در جلویت ایستاده است و بعد به آن سنگ بزنی؟! آیا انسان با این کار به جایی می رسد؟ مسلّم نه، باید در یک سلسله اعمال، سنگی با اندازه خاص پیدا کنی و بعد به ستونی که نماد شیطانی است بزنی تا به آن نتایج عالیه دست پیدا کنی. چون در دل نظام انسانی علاوه بر معانی و گفتار، حرکاتی وجود دارد که انسان را در یک عالم متعالی وارد می کند.

وقتی متوجّه باشیم حقایقی در هستی وجود دارد که چون به صورت لفظ و کلمه در آیند، دیگر آن حقایق نیستند و کلمات ظرف مناسبی برای ارائه آنها نخواهند بود، آنگاه متوجّه می شویم که در کربلا چه گذشته است و چرا کربلا ذخیره ای نیروبخش برای حیات بشری است. چراکه در حرکات و سکنات امام (ع) و اصحاب بزرگوارشان حقایقی ناگفتنی ولی عمل کردنی هست که به اندازه قامت همه انسانیت بلند است و انسان هوشمند باید تمام اندیشه خود را به کار گیرد تا از آن حقایق سر در آورد و این جاست که ما اصرار داریم باید از همان ابتدا، نوع نگاهمان را به کربلا مشخص کنیم؛ آیا کربلا حادثه ای است که اتفاقی پیش آمده یا صحنه آرایی انسانی متعالی است تا ناگفتنی ها را با عمل بگوید و بشریت را به چیزی فراتر از محتوای کلمات بکشاند؟

شما در نماز، سجده نکن و بگو «سُبْحانَ رَبِّی الاَعْلی وَ بِحَمْدِه» آیا این ذکر بدون صورت سجده، به تمام معنا انجام شدنی است؟ یا تا به سجده نروی و این لفظ را نگویی، واقعیت «اَعلی» بودن حضرت حق به قلبت جاری نمی شود؟ چون بدون عمل سجده، خاک نشده ای تا اَعْلی بودن حق، تماماً معنی پیدا کند. این جا لفظ به تنهایی نمی تواند پیامش را برساند، وقتی این موضوع را متوجّه شدیم که تنها الفاظ در مقام معنا کافی نیستند متوجّه خواهیم شد که در کربلا چه گذشته است و چرا کربلا ذخیره ای نیرو بخش برای حیات بشریت است؛ الفبای کربلا، فوق کتاب دائرهالمعارف است، کربلا قرآن مجسم است. شنیده اید درروز عاشورا حضرت یک سر به خیمه ها می آمدند و پس از آن به طرف میدان می رفتند بعد که همه اصحاب و بنی هاشم کشته شدند حضرت فریاد زدند: «هَلْ مِنْ ناصِرٍ ینْصُرُنی»؟ آیا حضرت نمی داند که کسی باقی نمانده است تا به کمک او بیاید؟ او چه می خواهد بگوید ؟ منظورش چیست؟ عزیزان باید دقت داشته باشند که زبان امام، زبان ارائه حقایقی است فوق الفاظ و باید تمام کربلا واقع بشود تا آن حقایق ظهور پیدا کند. پس این را بدانید که در هر کلامی و حرکتی حتی در کوچکترین حرکات کربلا معانی تو در تویی وجود دارد که نباید از آن ساده گذشت.
کشف اسرار کربلا در گرو شناخت آن
بنده در آن بحث «نگرشی به کربلا با چشم عقل و عاطفه» تلاشم این بود که بگویم، امام حسین(ع) مامور ساختن این صحنه است و این جا می گویم که این صحنه پیام دارد، به این صحنه با دقت نگاه کنید، آن قدر نگاه کنید تا به ناگفتنی ها یعنی به سِرّالله برسید، اگر می خواهید به سرّالله برسید حداقل طلب و آمادگی شما این باشد، تا در کربلا از حرکات و سکنات امام(ع) به سرّالله برسید، آن وقت خواهید رسید. در کلام مبارک خود اهل بیت (ع) است که «اَمْرُنا سِرُّ فِی سِرّ»(۸۸) شما سرّالله بخواهید، آن ها هم به شما خواهند داد، این جاست که یک قدم از فکر و اندیشه پا را باید بالاتر بگذارید و وارد میدان محبّت شوید و مطمئن باشید برای این که به این میدان وارد شوید خودشان شما را به اشک می رسانند، تا این راه را درست تر و آسان تر طی کنید و ناگفتنی ها را در اعمال بیابید.ان شاءالله

صحنه کربلا صحنه ظهور حکمت حسینی است، نهضت حسینی، حکمت حسینی است حکمتی که می خواهد انسان را از پوچی و بی خودی و سردی و سرگردانی نجات دهد.

خواهش من این است به این نکته دقت کنید که نعوذبالله امام حسین (ع) یک آدم عصبانی نیست که می خواهد یزید را بکشد، حسین(ع) حکیمی است که می خواهد انسان را نجات دهد و در این شرایط برای نجات انسان بهترین کار را انجام داده است و راه محبّت و عشق را که مغز اسلام است به شور و غلیان آورد. شما این را بدانید که بدتر از حکومت یزید وجود نخواهد داشت و آنگاه است که هر کس به جبهه مقابل آن نظر بیندازد می تواند به سرّالله برسد، خودش باشد و کربلا. تلاش کنید و تصمیم بگیرید که به کربلا نگاه کنید تا آرام آرام ان شاءالله به آن مقامی که باید و شایسته است برسید. مقامی که قابل توصیف نیست، ولی قلب انسان آن را درک می کند. برای این که منظورم روشن شود مثالی می زنم. شما به این نوری که در این اطاق هست نگاه کنید، چه می بینید؟هیچ چیز نمی بینید، اما آیا نور هست یا نیست؟ شما نور را نمی بینید اما واقعیت این است که نور هست، در خصوص دین نیز موضوع همین طور است.
از آیت الله مطهری(رحمه الله علیه) نقل شده که ایشان گفته اند خدمت جناب آقای هاشم حدّاد - از عرفای بزرگ و شاگردِآیت الله قاضی طباطبایی- رسیدم، آقای حداد به من فرمود که: شیخ مرتضی چگونه نماز می خوانی؟ گفتم: آقا! روی معانی الفاظ تمرکز می کنم و حواسم را جمع می کنم، آقا فرمودند: پس کی نماز می خوانی؟ تو که معنا می خوانی؟ شهید مطهری به آیت الله حسینی تهرانی فرموده بودند، بعد که از محضر آقا بیرون آمدم، فکر کردم، دیدم که ایشان راست می گویند، راستی پس من کی نماز می خوانم؟ من و شما کی نماز می خوانیم؟ اگر تصمیم بگیریم و با فکر نماز بخوانیم، آیا نماز می خوانیم؟ من اگر گفتم «الله اکبر»، اگر فکر کنم می دانم که گفته ام «الله اکبر»، ولی از این طریق که با ذات کبریایی الله ارتباط برقرار نمی شود، چراکه تصمیم گرفتم تا بگویم «الله اکبر»، پس چکار کنم؟ هیچ، فقط نماز بخوانم، شما از اول جلسه تا حالا در حال گوش دادن به من بودید، آیا دائماً تصمیم می گرفتید گوش بدهید یا همین طور گوش می دادید؟ کربلا خودش، خودش را برای شما روشن می کند، شما فقط بگردید کربلا را پیدا کنید، شما بروید رو به سوی خدا بایستید و نماز بخوانید. این کلمات انگشت اشاره است، نه مقصد، شما وقتی در نماز می گویید «الله اکبر» دیگر خود را در حضور حس می کنید، نه این که در الفاظ مانده باشید. باید برسید به آن مقامی که وقتی می گویید «الله اکبر»، آماده عروج در نماز باشید.
درباره حالات یکی از عرفا داریم که می گویند آن قدر پیر شده بود که اصلاً نمی توانست روی پای خودش بایستد، فقط وقت نماز که فرا می رسید، بلند می شد و نماز خود را می خواند و پس از آن دوباره روی زمین می افتاد، در روز قیامت هم همین طور است. یعنی می بینیم که آن نمازهای واقعی که خوانده ایم ما را به جلو می برد و آن حرف های بیهوده ای که کنار هم نشسته ایم و زده ایم به ما فشار می آورد، اطرافمان را تاریک می کند و باز نماز است که به سراغمان می آید و دستمان را می گیرد؛ شما ان شاءالله در نماز به لطف خدا به جلو می روید، در کربلا موضوع همین گونه است، کربلا خودش یک حقیقت بزرگ است. مگر این موضوع را در روایات نشنیده اید که قبل از این که واقعه کربلا به وجود آید، وقتی جبرائیل به یاد کربلا می افتاد بغض گلویش را می گرفت و گریه می کرد؟ یا این که ملائکه این ذوات مقدّس غیبی از روزی که کربلا واقع شد تا قیامت گریه می کنند؟ این ها یعنی توجّه همه مقامات غیبی متعالی به سوی کربلاست. هر دل زنده ای در صحنه کربلا در حال توجّه و اشک و محبّت و شور است و ادامه یک سیر متعالی، و برای همین هم معتقدم زیارت عاشورا یک سیر متعالی است.
پس تاکید ما این است که کربلا یک حقیقت است و اگر آن را درست بشناسیم و به آن توجه کنیم، اسراری به ما خواهد داد، آن وقت است که امام خمینی(رحمه الله علیه) - بنیان گذار جمهوری اسلامی- را به خوبی می فهمیم چون او شاگرد کربلاست، عظمت این انقلاب هم به کربلایی بودنش است نه به ساخت پارک و میدان! باید تلاش کنید تا کربلایی ها را خوب بشناسید در غیر این صورت رهرو کسانی می شوید که پشت به قبله مسلمین کتاب و مقاله می نویسند. آری با پشت کردن به قبله مسلمین می نویسند. فرهنگ کربلا چشم آدم را به یک دنیای دیگری می گشاید و انسان قدرت فهمیدن حق و باطل را به دست می آورد، کربلا حقیقتی شکست ناپذیر است، امام خمینی(رحمه الله علیه) چه موقع شکست خورد؟ آیا اصلاً شکست برای امام خمینی(رحمه الله علیه) معنی می دهد؟ چرا شکست برای فرهنگ های غیر حسینی معنا می دهد ولی برای امام خمینی(رحمه الله علیه) معنا نمی دهد؟ هر بلایی که می خواستند سر امام (رحمه الله علیه) آوردند، زندان و تبعید شان کردند، حتی راضی نشدند که امام در نجف بمانند، با همه این احوال کسی که کربلایی شد شکست نخواهد خورد. در بحث «کربلا مبارزه با پوچی ها» همه حرف این است که در فرهنگ کربلا که ظهور حکمت حسینی است، شکست مطلقاً وجود ندارد، چون فرهنگ کربلا، فرهنگ ارتباط با سرّالله است هر چند که عُبیدالله بن زیادِ بدبخت خودش را پیروز می داند و حسین را شکست خورده می پندارد، اصلاً در حکمت حسینی شکست وجود ندارد و امید دارم همه ما وارد آن حکمت شویم و به اسرار آن دست پیدا کنیم.
آری! صحنه کربلا، صحنه ظهور حکمت حسینی است حکمتی که می خواهد انسان را از پوچی و سرگردانی نجات دهد، حسین(ع) نیامده است تا صرفاً یزید را بکشد، حسین(ع) حکیمی است که می خواهد انسان را نجات دهد و برای نجات انسان بهترین کاری را که ممکن بود، انجام داد.
سلام ما بر حسین(ع) و یارانش.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

جلسه سیزدهم: راه تحقق حاکمیت دینی در آینده تاریخ

بسم الله الرحمن الرحیم

﴿ اَلسَّلامُ عَلَیک یا اباعبدالله وَعَلَی الْاَرْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِنائِک ﴾
﴿ عَلَیک مِنّی سَلامُ اللّهِ اَبَدًا ما بَقیتُ وَ بَقِی اللَّیلُ وَ النَّهارُ ﴾
﴿ وَلاجَعَلَهُ اللّهُ اخِرَ الْعَهْدِ مِنّی لِزِیارَتِکمْ ﴾
کربلا، هفتصد بطن دارد
مقام امام همچون قرآن دارای ظاهر و باطن است و به فرمایش پیامبرخدا(ص) قرآن دارای هفتصد بطن است و هر کس از ظاهر به سوی باطن قرآن سیر کرد، در هر مرحله ای از این سیر، بابطنی از قرآن روبه رو خواهد شد به طوری که نه ظاهر را حذف می کند و نه به ظاهر بسنده می کند، و از آن جایی که هر مرحله از ظاهر قرآن حکایت از باطنی دارد و این سیر به سوی باطن همچنان ادامه دارد، هر چه با ظاهر آن بیشتر انس داشته باشیم ولی در ظاهر آن متوقف نشویم، به حقایق عالیه باطنی می رسیم. حال اگر یقین داشته باشیم که قلب امام، مقام قرآن است و همان است که خود قرآن در باره اش فرمود: با مقام غیبی قرآن تماس ندارند مگر مطهّرون «لایمَسُّهُ اِلاَّ الْمُطَهَّروُنَ»(۸۹) متوجّه خواهیم شد که قلب امام هم ظاهری دارد و باطنی، و حرکات امام ظاهرِ آن باطن است، وظیفه ماست که نه ظاهر را به اسم باطن رها کنیم و نه ظاهر را بگیریم و از هفتصد بطن مقام امام محروم شویم، در این حال است که یقین پیدا می کنیم به کربلا باید با یک آمادگی عمیقی، توجه و نظر کرد.
مهم آن است که بدانیم کربلا چه درجاتی دارد، آنگاه هرکس به اندازه ای که آمادگی رسیدن به عمق این سرّالله را داشته باشد، از طریق نظر به کربلا، با اسراری از عالَم وجود آشنا می شود. این که می بینید کربلا برای هرکس به یک اندازه پیام ندارد برای این است که کربلا یک پدیده محدود اعتباری نیست، جنگ «چالدران» نیست، اصلاً جنگ نیست، یک ماموریت است برای این که حضرت حق «جَلّ جلاله» از طریق حسین(ع) دین خود را در همه ابعاد به بشریت نشان دهد. اگر در قرآن فرموده است که بدون ولایت، دین "تمام" است ولی "کامل" نیست، فرمود: «اَتْمَمْتُ عَلَیکمْ نِعمَتی»(۹۰) یعنی؛ نعمت خودم را که عبارت باشد از قرآن، به انتها رساندم و آن را تمام کردم. ولی بدون ولایت صحبت از «اَکمَلْتُ» نیست. ولایت، در کربلا یک ظهور متعالی دارد که پیامبراکرم(ص) از قبل خبر آن را داده بودند، آن جا که فرمودند: «حُسَینٌ مِنّی وَ اَنَا مِنْ حُسَین»، یعنی من به عنوان رسول خدا و کسی که دارای رسالت است با حسین معنا می شوم و حسین و کربلا هم با من معنا می شوند، یعنی کربلا در کنار رسالت و رسالت در کنار کربلا یک جامعیت متعالی است تا انسان به آن نوری که باید وصل شود، وصل گردد.
کربلای بی تحلیل مثل قرآن بی تفسیر
وقتی به این نکته پی بردیم که کربلا سِرّاللّه است و خودمان را به طرف آن باطنی کشیدیم که ظاهر حرکات امام(ع) از آن حکایت دارد، آرام آرام به لطف خدا هر زمان چهره ای و بطنی از آن برای ما روشن می شود؛ به همین دلیل است که کربلای بدون تحلیل فقط یک جنگ است، کربلای بدون تحلیل مثل قرآن بدون تفسیر است و قرآن بدون تفسیر فقط لفظ است، کسی که خودش را به اسرار کربلا نکشاند مثل کسی است که قرآن را بدون تفسیر می خواند و خودتان قبول دارید ظاهر الفاظ قرآن چیزی به انسان نمی دهد. یک فردی که سواد عربی دارد ولی بنای سلوک و تزکیه ندارد و طالب سیر غیبی نیست، هر چند که آیات قرآن را بخواند، هدایت و رحمت و برکت به دست نخواهد آورد. کسی که طالب سیر غیبی است از قرآن هدایت می گیرد و آرام آرام هم باطن آن برایش روشن می شود، کربلا هم برای طالب اسرار آن، آرام آرام حقیقتش را می نمایاند، قرآن تفسیر می خواهد و پس از آن تاویل می خواهد و بعد هم یک دل، و دگر هیچ، دقیقاً کربلا هم همین طور است، کربلای بی تحلیل کربلا نیست.
حضرت اباعبدالله(ع) و ائمه هدی(ع) همه اصرار و تاکید شان براین است که ما از کربلا اسراری بیابیم تا برای ابد هدایت شویم، بنابراین همه عزیزان باید برای سیر در کربلا و کشف سِرّ آن، آماده شوند و غیر ممکن است کربلا در حد وسعت وجود ما، اسرارش را برای ما نگشاید. در خصوص کربلا ذکر دو نکته ضروری است: اولاً: کربلا سِرّ و بطن طولی دارد، یعنی هر کس به اندازه رشد و تعالی اش با یک مرتبه از کربلا روبه رو می شود و ثانیاً: کربلا کمالات عَرْضی دارد، یعنی شما را در یک موضع، یک شکل تغذیه می کند و در موضع دیگر، به شکل دیگر. اگر می خواهی جامعه را اصلاح کنی، فقط با کربلا و با توجه به برکات حاکمیت امام معصوم می توانی، اگر می خواهی قلبت را تغذیه کنی، فقط با کربلا می توانی، اگر می خواهی تعلیم و تربیت یاد بگیری، فقط با کربلا می توانی، یعنی کربلا عرض عریضی دارد که در هر مرتبه ای در همه استعدادها و زمینه های طلب کمال و حقایق با تو روبه رو می شود و نیز یک طولی دارد که از این رهگذر «جان چو دیگر شد، جهان دیگر شود» و هر چه متعالی شدید و عظمت اباعبدالله(ع) برای شما روشن شد. آنگاه به وادی حیرت قدم خواهید نهاد. ان شاءالله.
رهایی از قدرت عنان گسیخته
بحثی را که می خواهیم در این جلسه مطرح نماییم اشاره به این موضوع دارد که بشر با چه فکر و فرهنگی می تواند از قدرت عنان گسیخته حاکمان رهایی پیدا کند. اصولاً همه شما قبول دارید که جامعه حاکم می خواهد و حاکم هم قدرت می خواهد، نه می شود جامعه را بی حاکم گذاشت و نه از ترس این که اگر حاکم قدرت پیدا کرد دیکتاتور می شود، می توانیم بگوییم که حاکم قدرت نداشته باشد، که در این صورت در واقع جامعه را بی حاکم گذاشته ایم؛ پس قدرت، لازمه هر حاکمیتی است و اجتماع هم حتماً نیاز به حاکمیت دارد. مشکل جوامع از اول تاکنون قدرت عنان گسیخته حاکمان بوده است، یعنی ابتداء حاکمی بر سر کار می آمده است که نسبت به مردم خیلی متواضع بوده، ولی وقتی پایه های قدرتش محکم می شده عنان گسیخته می گشته است. این بلایی است که عموماً بر سر جوامع انسانی آمده، امّا راه نجات چیست؟ اگر در جواب بگوییم که هیچ وقت حاکمیت نمی خواهیم، در این صورت همه عنان گسیخته می شوند و قانون جنگل حاکم می شود، یا ممکن است بگوییم هیچ راه درمانی وجود ندارد. یعنی حالا که از داشتن حاکم گریزی نیست، و حاکم هم قدرت عنان گسیخته دارد، پس ما هم ذلیلانه محکوم به سرنوشت اضمحلال در مقابل قدرت های حاکم هستیم. ولی دین الهی راه دیگری را به ما معرفی می کند. کربلا که متمّم و مکمّل دین است. برای این به وجود آمده است که هر چیزی را در جای خود قرار دهد، کربلا به ما آموزش می دهد که اگر مردم از مرزها و دیواره های مرگ بگذرند، پوچی حاکمان، در عنان گسیختگی شان روشن می شود و لذا حاکمیت برای ملتی که از مرزهای ترس بگذرند، حاکمیت عنان گسیخته نیست، ولی حاکمیت هست و دیگر آن حاکمیت، یک حاکمیت دنیوی صِرف نیست، چون وقتی قدرت ها و حکومت ها از ارتباط با آسمان خالی شدند خودشان خدایی خواهند کرد و حسین(ع) آمد تا چنین فاجعه ای را گوشزد کند و حاکمیت بر بندگان خدا را در راستای هرچه بیشتر بندگی حاکمان، شکل دهد. عاشورا اعتراض به همه حکومت هایی است که برخلاف برنامه الهی بر مردم حکومت می کنند و در سایه امن سکولاریسم ادامه حیات می دهند، در حالی که حق حاکمیت از آن خداست و حکومت از آن جهت که یک نحوه تصرف در امور مردم است، حق الهی است جهت سعادت مردم. حکومت با سرنوشت مردم سروکار دارد و خداوند در این مورد بی تفاوت نبوده تا هر حاکمی فکر کند حق حکومت دارد.
این که می گویند شیعه، حکومت نهایی زمین را به عهده می گیرد، شما از همین الان می توانید تلالوهایش را مشاهده کنید، چه ما باشیم و چه نباشیم تئوری آینده جهان تئوری حذف قدرت های عنان گسیخته است. هم اکنون به دموکراسی حاکم بر جهان نظری بیندازید، هنوز پانصدسال از عمر لیبرال دموکراسی نگذشته است ولی می بینید که چگونه در مهد دموکراسی، یاس از دموکراسی خودِ جهان غرب را فرا گرفته است. امروزه دانشمندان غرب به دموکراسی، بی وفا و بی اعتماد شده اند. می گویند دموکراسی را با تمام وجود ایجاد کردیم و تمام ساز و برگ های آن را در نظام اجتماعی مان محقق نمودیم و تمام عوامل اجرای دموکراسی را فراهم کردیم و مردم را به رای دادن تشویق نمودیم، اما نتیجه عکس آن چیزی شد که ما به دنبال آن بودیم.(۹۱) حرفشان این است که؛ ما گفتیم حالا که شاهان عنان گسیخته، هوس خودشان را حاکم می کنند، ما رای مردم را اصل می گیریم تا مقابل دیکتاتوری حاکمان بایستیم! اما امروز حرفشان چیست؟ می گویند ما امروز به اسم دموکراسی با هوس های سرگردانی که در اختیار اربابان تبلیغات و تراست های رسانه ای است روبه رو شده ایم! و راستی مگر دموکراسی امروز جهان غیر این است؟
بحث بر سر این نیست که مردم حقوقی دارند و باید به آن حقوق وفادار بود، بلکه بحث این است که آنچه در مهد دموکراسی واقع شد و حقوق بشر را مقابل حقوق الهی قرار دادند، نتیجه عکس داد چون قدرت سیاسی را نباید از اخلاق و شریعت تفکیک کرد. پس متوجّه باشید که آینده جهان، آینده حفظ این دموکراسی برای زمینیان نیست. به طور کلی آیا این آرمان در دموکراسی بود که اگر مردمِ عاقلِ فهمیده، رای بدهند، رای این ها بهترین نظر است؟ این طرح در مجموع و به ظاهر حرف قابل قبولی است، ولی از خودشان نپرسیدند نفس امّاره را چگونه در این طرح کنترل کرده اند و راستی اگر رای مردمِ عاقلِ فهمیده مطرح است که این همان اریستوکراسی اصلی است که قبلاً بود ولی توسط اَشراف، خراب شد. قبلاً اساس حکومت ها این بود که می گفتند متفکران جامعه گرد هم جمع شوند و تکلیف جامعه را تعیین کنند، این روش خوبی بود ولی در نهایت چگونه شد؟ اشراف و سرمایه دارها جای متفکرین نشستند و اریستوکراسی یعنی اشرافی گری به وجود آمد، بعد گفتند حالا که این طرح جواب نداد، پس تحت عنوان دموکراسی همه مردم برای تعیین نظام حکومتی و تصمیمات کشور رای بدهند و می بینید که نتیجه چه شد.
آری الهی بودن حکومت با مقوله نظارت مردم بر حکومت دینی و پاسخ گو بودن حکومت و حق سوال از حکومت دینی هیچ مغایرتی ندارد، اتفاقاً کربلا ثابت کرد حکومتی که هیچ مشروعیت الهی ندارد نمی تواند صادقانه خادم مردم باشد و ملزم به رعایت عدالت و حقوق مردم نیست. اساساً حق انتقاد به حاکمان، یک حق دینی است و نه یک حق سکولار، این همان امر به معروف و نهی از منکر است. ولی تئوری دموکراسی مدعی رعایت حقوق مردم هست ولی در عمل پیرو نفس امّاره می باشد. یکی از آقایان تحقیق کرده بود که ریگان رئیس جمهور امریکا چهار میلیون دلار به فیلم بردار صحنه مناظره بین خود و رقیبش داد و در نتیجه بر رقیبش پیروز شد، به این صورت که در فیلم به کمک نور و زاویه تصویر برداری، ریگانی که چندین سال از رقیبش پیرتر و واخورده تر بود، جوان تر و با نشاط تر نشان داده شد. امروز در دنیا مبنای رای مردم همین طور است و شاید شما در کشور خودمان آن جایی که ملاک های دینی ضعیف شود، نمونه هایی از این نوع رای دادن های سرگردان را سراغ داشته باشید.
دموکراسی در تئوری به ظاهر بد نیست، اما در عمل وقتی انسان در تربیت دینی قرار نگیرد و نفس امّاره کنترل نشود، همین است که می بینید، برای مردم اندیشه می سازند تا بر اساس نظر ارباب تبلیغات رای بدهند، چون مردم در وَهْم اند و از مرز ترس از مرگ نگذشته اند؛ تاکید ما این است که جامعه باید به جایی برسد که از مرزهای ترس از مرگ بگذرد تا سرنوشتش به دست خودش باشد. نظام بشری حکومت می خواهد ولی اگر حکومت عنان گسیخته باشد، مردم پوچ و بی خود می شوند. مگر امروز مردم دنیا گرفتار «پوچی» نیستند؟ بشریت از پوچی بدش می آید ولی حاکمیت عنان گسیخته به گونه ای است که پوچی می آورد، اگر حاکمیت هم نباشد، همه عنان گسیخته می شوند، بنابراین ما در آینده حاکمیتی می خواهیم که عنان گسیخته نباشد و مسلم آینده جهان متعلق به حسین(ع) است، چون بقیه طرح ها با همه ظاهر فریبی اش امتحان شده است.
پناه به دشمن از ترس دشمن
اگر پذیرفته باشید که بشریت همواره از «قدرت عنان گسیخته» در زحمت بوده و هست و جهت انسانیت را حاکمان مغرور همواره به خطر انداخته اند و از طرفی هم این قدرتمداری چیزی نیست که بتوان آن را به راحتی از صحنه حیات انسان ها محو نمود، باید پرسید بشر با چه فکر و فرهنگی می تواند از این معضل نجات یابد؟ در فرهنگ عاشورا، فرهنگ پوچ انگاشتن چنین قدرتی - با عبور از دیوارهای مرگ - روشن می شود تا انسان ها به جای آن که نسبت به رهایی از چنگال چنین قدرتی مایوس شوند، راه منحل کردن آن را بشناسند و از ترس دشمن به خود دشمن پناه نبرند.

به حکومت های دنیا نظری بیندازید، حاکمان ظالم شما را از این نکته که بتوانید حاکمیت آن ها را زیر پا بگذارید مایوس می کنند و ناخودآگاه وقتی از نابودی حاکم ظالم مایوس شدید به حاکم ظالم پناه می برید و به ثناگویی او می نشینید؛ جنس بشرِ بدون حسین(ع) همین است، ولی با حسینی شدن از این مسائل نجات پیدا می کنیم.

پوچ شدن، علاج پذیر است؟
نکته بعدی بحث این است که چرا کربلا آینده فرهنگ بشر است؟ ابتدا این سوال را مطرح می کنم که آیا پوچ شدنی که حاصل حاکمیت قدرتمداران به جای حق مداران است، علاج پذیر است؟ این سوالی است که امروزه جواب آن در دنیا منفی است، جوابشان این است که امروزه تقریباً بعد از سه دوره حاکمیت جهانی (دوره آتن، دوره روم و دوره قرون وسطی) بشریت به این نتیجه رسیده است که بیش از این سه دوره نمی توانیم داشته باشیم. ابتدا دوره آتن بود که حکیمان و فیلسوفان حکومت می کردند یعنی دوره حاکمیت فکرِ منقطع از وحی، و دیدند که چه مشکلاتی به وجود آمد. افلاطون می گوید: زشت است که حاکمان، زنِ اختصاصی داشته باشند، فرماندهان و فرماندارن و سربازان نباید زن اختصاصی و پول اختصاصی داشته باشند، باید تعدادی از زن ها، زن همه آنان باشند، بچه ها نباید پدر و مادرشان را بشناسند، بنابراین باید تحویل شیرخوارگاه شوند.(۹۲) در بعضی از برهه های تاریخ، حاکمان بر اساس تئوری فیلسوف آتنی حکومت کردند، بعد دیدند که عجب نکبت کده ای به وجود آمد. دوره دیگر یعنی دوره رومی ها آمد، دوره عیاشی؛ این فیلم های گلادیاتوری که ملاحظه کرده اید، این ها یک فکر بود، این قدر عیاشی کردند که دیگر از هیچ چیز راضی نمی شدند مگراین که ناظر باشند که برده ها همدیگر را بکشند و این ها لذت می بردند؛ بعد دیدند که این دوره هم جواب نداد. دوره قرون وسطی و دین آمد. اروپایی ها در قرن چهارم طلب مسیحیت کردند ولی بعد در مسیحیت هم گرفتار شدند چون به جای این که غربی ها مسیحی شوند، مسیحیت را به رنگ فرهنگ غرب در آوردند یعنی محور دین را که بندگی بود به قدرت تبدیل کردند، حالا با مسیحیت و به اسم مسیحیت اِعمال قدرت کردند و به جهت همین برخورد غلط با دین مسیحیت، گرفتار شدند. حالا دنیای غرب به این نتیجه رسیده است که با این سه دوره حاکمیت جهانی یعنی دوره های «آتن» و «روم» و «دین»که نتوانستیم نتیجه بگیریم، پس حاکمیت برای پوچ نشدن انسان ها محال است!! این نتیجه ای است که امروزه دنیای غرب به آن رسیده است و به همه مردم جهان آن را القاء می کند و بر همین اساس است که عده ای تن به بدی و پلشتی می دهند و می گویند حالا که نمی شود از پوچی نجات یافت پس «حالی خوش باش و عمر بر باد مده!!» دوباره به سوال نظر می اندازیم:

آیا پوچ شدنِ زندگی که حاصل حاکمیت قدرت مداران به جای حق مداران می باشد علاج پذیر است؟ آیا راه هایی که جهت علاج آن پیشنهاد شده است نتیجه بخش بوده است؟ مدّعای ما این است که آری آن پوچی، درمان پذیر است و تنها درمانی که در همه ابعاد نتیجه می دهد درمانی است که امام حسین(ع) در نهضت خود پیشنهاد فرمود. عمده آن است که متوجّه باشیم همچنان که انسانِ بی خدا در واقع زندگی دروغین دارد، در همین راستا انسانی هم که خود را در کنار امام حسین(ع) جهت رهایی از این پوچ شدن احساس نکند و یک وحدت شخصیتی با آن حضرت به دست نیاورد، از خدای رهاننده انسان از بی معنا شدن زندگی، یعنی از خدایی که اساس همه معانی است، بهره لازم را نمی برد.

سخن ما این است که آری آن پوچی، درمان پذیر است و تنها درمانی که در همه ابعاد نتیجه می دهد درمانی است که حسین(ع) در نهضت پر شکوه خود پیشنهاد فرمود. شاید بگویید این هم که امتحان نشده است، ولی این طرح چه در مسیحیت و چه در اسلام هر وقت حتی به طور محدود هم که به صحنه آمده، جواب داده است. شما به دین مسیحیت، نظر بیندازید. این دین، پیامبر خدا یعنی یحیی را دارد که شهید این دین است و به اصطلاح حسینِ دین مسیحیت، حضرت یحیی است و متذکر جدّیت عالم معنی است. و مردم به اصطلاح مسیحی موقعی ضرر کردند که مسیحیت تحریفی دنیازده، گرفتارشان کرد و ما در اسلام حسین(ع) را داریم و به همین جهت می گوییم اسلامِ حسین نجات دهنده است نه اسلام اهل سنّت. جوان های اهل سنّت همان قدر برای نجات از پوچی مایوس هستند که اروپایی ها مایوس هستند و برای همین است که می بینید عربستان سعودی این قدر که می تواند به آمریکایی ها نزدیک شود نمی تواند به ما به عنوان کشور مسلمان شیعه، نزدیک شود، چون با ما هم زبانی ندارد.(۹۳)
دین آمده است که ما را با معنا کند، دین حاکمیت آورده است و حاکمیت دینی با «معنا کردن» ما همسنخ است. حالا اگر حاکمیت باشد ولی دینی نباشد، این حاکمیت، پوچی برای مردم و عنان گسیختگی برای خودش به بار می آورد و اگر بخواهید پوچ نباشید و حاکمیت داشته باشید باید بتوانید در این حاکمیت «حسینی» باشید. شما دولت مرحوم شهید رجایی را در خاطر دارید که همراه با بسیجی ها،در وحدت با حسین بن علی (ع) زندگی می کردند و در این حاکمیت بود که هیچ کس احساس نمی کرد کارش بیهوده است، همه اعم از معلم و کارگر و کارمند احساس می کردند که با معنا هستند. شما همین روزها را که الحمداللّه هنوز بدنه های معانی در کشور ما هست با آن روزها مقایسه کنید، اکثراً در مقایسه با آن روز، احساس رضایت مندی نسبت به حیات خود ندارند و آن نشاط اول انقلاب در روحشان از بین رفته است، آن روزها همه احساس می کردند که در شُرُف تعالی هستند، و این را به عنوان یکی از اسرار کربلا بدانید که؛ شهید رجایی بدون کربلا، همان بنی صدر است. جوانان بسیجی منهای حسین(ع) همان لشکر شاه هستند. بسیجی لشکر شمشیر به دستی است که حسین (ع) در زندگانیش نقش دارد، ما باید در ارتباط با کربلا، یک نوع وحدت شخصیت با حسین(ع) پیدا کنیم و این هم چیزی نیست که بشود از آن گذشت. اگر مهاتما گاندی می گوید: من به حسین(ع) اقتدا می کنم، به همان اندازه که به حسین (ع) اقتدا کرد، موفق بود و به همان اندازه هم که اقتدا نکرد، فرهنگ مهاتماگاندی پوچ شد و دیدید که فرزند و نوه اش چگونه در صحنه حاضر شدند، و نتوانستند آن نشاط و امیدی را که مهاتماگاندی به مردم هند داد نگه دارند و ادامه بدهند.
پس انسان به اندازه ای که با «وحدت با حسین» در صحنه باشد از خطر پوچی رها می شود و حاکمیت ایجاد کننده معنا به وجود می آید و در آن حال همه احساس معنا داری می کنند.
کربلا و نجات از اکنون زدگی
ما گاهی به چیزهایی که هیچ پایه ای ندارد خوش بین می شویم، این به جهت نشناختن کربلا است، همچون عُبیدالله بن زیاد که می گفت: خدا ما را بر شما پیروز کرد، به این روحیه اصطلاحاً «اکنون زدگی» می گویند، فقط حالا را دیدن صفت کودکان است. روح جدا شده از حسین(ع) روح اکنون زده و خوش بین به حالِ زود گذر است. روح حسینی، عمیق نگاه کردن به حادثه هاست، این حسین(ع) است که می بیند در متن این شهادت، همه ابعاد حیات نهفته است، لذا به خواهر گرانقدرش می فرمایدکه زمانی نمی گذرد که شما با احترام به وطنتان بر می گردید، و دیدیم که همین طور شد. مگر یزید نگفت که خدا عبیدالله را بکشد من کی گفتم حسین (ع) را بکشد، اگر پسر خودم کشته شده بود بهتر از این بود که حسین(ع) کشته شود؟ البته دروغ می گفت. ولی نهضت حسین(ع) آن چنان است که یزید را به «غلط کردن» می اندازد، یعنی به پوچ شدن، چون این نهضت فوق اکنون زدگی است. حالا ممکن است انسان ساده ای همچون عبدالله بن عمر پیدا شود و بگوید که این ها خوب هستند، یزید که کاری نمی خواست انجام دهد و عدّه ای بدبخت تر هم گفتند خوب حالا دیگر یزید توبه کرده است. مگر ندیدید وزیر امور خارجه آمریکا در رابطه با برخورد آمریکا در کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۱ به «غلط کردن» افتاده است و مدعی اند ما اشتباه کردیم که دولت قانونی مصدق را سرنگون کردیم، هر چند دروغ می گوید، مثل یزید که دروغ می گفت. ولی شما این عزّت را از بسیجی هایتان دارید که در مکتب حسین(ع) پروریده شده اند، نه از آن روشنفکرانی که به آمریکا سجده می کنند. شما هم قدرت نهضت حسین(ع) را ببینید که می تواند یزید را به «غلط کردن» وادار کند، هم بصیرت زینب(س) را بنگرید که می فهمد این ها بازیچه هوس هستند و اساس و هیبتی برای آنها قائل نیست.
خوش بینی بی جا و یاسِ پایدار
خوش بینی به روش و نهضت حسین(ع) یک واقع شناسی عمیق است که همواره جواب می دهد ولی امیدِ به نتیجه رسیدن حاکمیت معاویه ای و یزید، یک خوش بینی کودکانه «اکنون زده» است و حکمت حسینی توان ارائه چنین نکته ای را دارد تا ما با یک خوش بینی بی جا ناگهان با یک یاس پایدار روبه رو نشویم.

چرا انقلاب اسلامی ایران نتیجه داد؟ مگر شاه فکر نکرد حرکت امام خمینی(رحمه الله علیه) در سال ۴۱ با جوّی که ضد امام ساختند تمام است؟ ولی اشتباه کرد، بعد که دید حرکت امام تمام نشد شروع به سرکوب کردن نمود. و به دنبال آن جریان ۱۵ خرداد ۴۲ به وجود آمد، و پس از آن در سال ۴۳ امام را تبعید کرد و فکر کرد انقلاب تمام است، پس از آن یک مرتبه در سال ۵۶ در مقابله با تجلیل مردم از رحلت حاج آقامصطفی مقاله «رشیدی مطلق» را در توهین به امام نوشت. وآن چنان مردم به جهت توهین به امام با رژیم مقابله کردند که شاه شوکه شد. شاه قبلاً فکر می کرد انقلاب تمام شده است ولی متوجّه شد که ملت به امام خمینی (رحمه الله علیه) وفا دارند و یک مرتبه کشور منفجر شد، دستور داد که مردم را بکشید لذا خودش نابود شد. آیا می شود که نهضت حسین(ع) موفق نشود؟ اگر کسی معنی نهضت و روش حسین(ع) را فهمید، محال است به نتیجه نرسد، البته بصیرت حسینی لازم است تا موفقیت روش حسینی را ببینیم وگرنه ممکن است یک آدم ساده بگوید امام را که تبعید کردند، پس کار تمام شد ولی مسئله چیز دیگری است. بنابراین از این جمله به آسانی نگذرید، که خوش بینی به روش و نهضت حسین(ع) یک واقع شناسی عمیق است که همواره نتیجه می دهد ولی امید به نتیجه رسیدن حاکمیت معاویه ای و یزیدی یک خوش بینی کودکانه «اکنون زده» است. کسانی مثل رضاخان و پسرش و حسن البکر و صدام را دیدید که با خوش بینی کودکانه گفتند ما موفق شدیم. حکمت حسینی توان ارائه چنین بصیرتی را دارد تا در چنین شرایطی فریفته نشویم و با یک خوش بینی بی جا ناگهان با یک یاس پایدار روبه رو نگردیم.
نکته ای که شایسته است عزیزان روی آن دقت کنند این است که متوجّه باشند شاید نود درصد مردم دنیا، امروز در یاس زندگی می کنند و شاید اگر خود شما در جان خودتان خوب دقت کنید می بینید گاهی در یاس به سر می برید و تحرّک زندگی همراه با یک نشاط، برای رسیدن به نتایج متعالی در شما وجود ندارد. نهضت حسینی می گوید: اگر من را بشناسی، با یاس پایدار روبه رو نخواهی شد. چقدر بصیر هستند کسانی که خوش بین نیستند به آن چه باید خوش بین نباشند، و امیدوارند به آن چه باید امیدوار باشند. دو نکته را در نظر داشته باشید: اول این که؛ چقدر عاقلانه است آدم متوجّه باشد راه غیر حسین(ع) هیچ وقت و به هیچ وجه نتیجه نمی دهد و دوم این که راهی که بتوان از آن نتیجه گرفت، وجود دارد. این نکته ای است که دنیا در فهم آن مشکل دارد، شما به کتاب های «علوم اجتماعی دنیا» نگاهی بیندازید، همه دم از ناامیدی می زنند به این جمله دقت کنید که می گوید: «حالا که هیچ راه دیگری وجود ندارد، پس باید همین را که هست بپذیریم» این خیلی بد است مثل این است که بگوییم حالا که هیچ غذایی وجود ندارد باید این غذای گندیده را بخورم!! آقاجان مریض می شوی، مسموم می شوی، می گوید: راه دیگری نیست. شما هم اگر به حسین(ع) متصل نبودید همین طور بودید، حکمت حسینی می گوید: راه دیگری هم هست.
افزایش قدرت کفر و درخشندگی عمیق تر ایمان
بدبینی به حاکمیت پوچی ها و روزمرّگی ها، و در چنین شرایطی، خود را فریب ندادن نسبت به حادثه ای که در شرف تکوین است، عین واقع بینی است و اما در این حال خود را نباختن و به فکر چاره بودن، هنر حکمت حسینی است، چراکه روشنی، آنگاه می درخشد که تاریکی یکسره بر آسمان چیره شده باشد، و افزایش قدرت کفر، شدت یافتن تاریکی است، تا روشنایی، عمیق تر بدرخشد و چشم ها تا عمق روشنایی سیر کنند، این معنی حرارتی است که حسین(ع) در نهضت خویش همواره با خود دارد و آن را به ارادتمندان خود منتقل می کند، او می فهمد و می فهماند که بزرگی را در حوزه های جدید نیز می توان یافت و نباید در غم خاکستر شدن آنچه در گذشته بود، حال و آینده را نیز به خاکستر مبدّل کرد.

از وقتی که ما از روح بسیجی جدا شدیم، حسین(ع) دیگر به ما حرارت و شور نمی دهد، و می خواهیم با امید به غرب و بورس لندن و بانک جهانی و به نتیجه رسیدن برنامه سوم، چهارم و پنجم و....حرارت پیدا کنیم، در حالی که این یک خوش بینی کودکانه است، شیطان تا این جا با شما راه می آید، برای شما تئوریسین می شود، دلیل می آورد که ببین برنامه ها نتیجه نداد، ولی راه حلی که پیشنهاد می دهد مرگ و یاس و ناامیدی است. اما در این حال خود را نباختن و به فکر چاره بودن، هنر حکمت حسینی است. معاویه کارش این بود که ما را نسبت به زندگی دینی به یاس بکشاند تا امید تعالی را از فرهنگ بشر بگیرد و حسین (ع) در چنین شرایطی بسیار قهرمانانه عمل کرد، چراکه در اوج یاس معاویه ای، می گوید خیر، راه نجات وجود دارد. چند نفر در زیر این آسمان، باورشان می آمد که بعد از معاویه راهی برای نجات جهان اسلام هست؟ اگر تاریخ را مطالعه کنید به غیر از شیعیان، بسیاری دیگر فهمیده بودند که معاویه اسلام را نابود کرد، ولی مشکل شان این بود که می گفتند راه دیگری نیست. یکی از مسئولین امور مذهبی اهل پاکستان گفته بود که بیایید بپذیریم که حسین (ع) اسلام را زنده کرد نه شیعه را. این جمله را یکی از اهل سنّت می گوید و انصافاً هم همین طور است، امروز همه جهان اسلام قبول دارند، بن بست هایی که معاویه از طریق مایوس کردن مردم از حیات دینی در جامعه به وجود آورده بود، حسین (ع) از بین برد. کربلا چیزی نیست که ما همین طور از آن بگذریم و بگوییم دیگر کاری از آن نمی آید، کربلا غذای امروز شماست و از همه غذاها مقوّی تر و نتیجه بخش تر است.
من غصه می خورم از این که کسانی برای حسین(ع) گریه می کنند ولی به هنر حکمت حسینی توجه نمی کنند، آن وقت از حرف های یک روزنامه یا کسی که به مبانی این انقلاب حمله می کند، زود مایوس می شوند. به نظر شما مگر این هجوم فرهنگی برای پاشیدن بذرهای یاس در جان مردم و جامعه ما نیست؟ و مگر کسی که حکمت حسینی را می شناسد مایوس می شود؟ این دشمن است که باید مایوس شود. چراکه در حکمت حسینی یاس وجود ندارد.
«روشنی آنگاه می درخشد که تاریکی یکسره بر آسمان چیره شده باشد» آیا تاریک تر از این داریم که عبیدالله بن زیاد و از آن بدتر یزید رئیس مملکت اسلامی باشد؟ و یزید و عبیدالله با آن همه صفات زشتشان که فکر می کنم بدی همه بدان عالم با همه خصوصیاتشان در آنها جمع شده بود، حاکم شده بودند. متاسفانه بعضی از ما در این شرایط مایوس می شویم، در اوائل انقلاب که بنی صدر رئیس جمهور بود، با بعضی از دوستان دور هم می نشستیم، می گفتیم که ای عجب! انقلاب از دست رفت ولی حالا به گفته خودمان می خندیم که چیزی از دست نرفت. شما آن چه در کربلا می بینید این است که سیاه تر و ظلمانی تر از زمان یزید نیست، ولی درخشان ترین زمان هم برای نشان دادن اسلام همان زمان است و درخشش حسین(ع) همه را برای حاکمیت حق امیدوار می کند. هیچ وقت نگوییم که قصه تمام شد. رضاخان قلدر که بر سر کار آمد عدّه زیادی گفتند، تمام شد، دیگر ریشه دین برای همیشه از این کشور کنده شد. مگر زمان رضاخان غیر از این بود؟ ولی باید دین را در یک حوزه دیگر نیز تمرین کرد، یک عدّه هم ایستادگی کردند و گفتند، رضاخان که تا حالا نیامده بود، حالا حسین (ع) یک بار دیگر قدرت نمایی می کند. رضاخان خانه هایی که در آن به صورت مخفیانه عزاداری می کردند، از بین می برد، ولی این را بدانید اگر آن جلسات سوگواری پنهانی زمان رضاخان قبل از اذان صبح برای اباعبدالله (ع) نبود ما امروز نمی توانستیم به حسین (ع) در این فضای معنوی دست پیدا کنیم، حسین (ع) بود که رضاخان را در هم شکست.

حسین(ع) می فهمد و می فهماند که بزرگی را در حوزه های جدید نیز می توان یافت و نباید در غم خاکستر شدن آنچه بود، حال و آینده را نیز به خاکستر مبدّل کرد.

آیا این موضوع را حسین(ع) به ما یاد داده است که معاویه و یزید نباید آن چنان غمِ وجودشان را به دل ما بیندازند که ما حال و آینده مان را خاکستر کنیم. شما این روایت ها را مطالعه کنید، ببینید آیا اباعبدالله (ع) تا قیام قیامت را می دید؟ امام حسین(ع) کربلا را به گونه ای به وجود نیاورده که سر و ته آن یک روز تمام شود، این طور فکر کردن چشم بستن به واقعیت کربلا است، حال آیا انصاف است که شما حسینی ها، کربلایی نگاه نکنید و امیدوار به حیات دینی در روی زمین نباشید؟ چراکه ما حسین(ع) و قرآن داریم و هر روز اسرارشان بیش از پیش روشن می شود، آیا این واقعیت هایی که حالا از کربلا روشن شده است، ۵۰ سال پیش هم بود؟ خیر نبود، هر چه به جلو برویم کربلا بیشتر می درخشد، چراکه ما قبلاً امام خمینی(رحمه الله علیه) را نداشتیم و حالا داریم و دیدیم که چگونه حسین وار عمل کرد و پیروز شد. چون او از حسین (ع) آموخت که بزرگی را در حوزه های جدید نیز می توان تمرین کرد.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

جلسه چهاردهم: وقتی شمشیرها دیگر نمی توانند بترسانند

بسم الله الرحمن الرحیم

﴿ اَلسَّلامُ عَلَیک یا اباعبدالله وَعَلَی الْاَرْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِنائِک ﴾
﴿ عَلَیک مِنّی سَلامُ اللّهِ اَبَدًا ما بَقیتُ وَ بَقِی اللَّیلُ وَ النَّهارُ ﴾
﴿ وَلاجَعَلَهُ اللّهُ اخِرَ الْعَهْدِ مِنّی لِزِیارَتِکمْ ﴾
قبل از هر چیز برای خودم و عزیزان از حضرت اباعبدلله(ع) که مقام ظهور رحمت حق است، این تقاضا را دارم که اولاً: به ما کمک کنند که وقتی قلبمان به زیارت آن حضرت می رود، زائرانه این زیارت را انجام دهد و واقعاً قصد زیارت آن حضرت را بنماییم، ثانیاً: «وَلاجَعَلَهُ اللّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّی لِزیارَتِک» و همواره در عهد و زیارت حسینی باشیم.
کربلا سرّ الله اکبر
قبلاً نیز عرض شد که کربلا از طریق یک امام معصوم تدوین شده است. و بنده تقاضا دارم که از این نکته غفلت نکنید، همچنان که قرآن کریم از طریق خدای حکیم - مِنْ لَدُنْ حَکیم- ظاهر شده است، کربلا هم از طریق یک امام معصوم -که قلبش قرآن است- ظاهر شده است. پس همچنان که قرآن ظاهر و باطنی دارد تا هفتصد بطن، عیناً کربلا و سیره ائمه(ع) هم، بطن هایی دارد و همچنان که اگر فقط به ظاهر قرآن بسنده کنید،کم ترین ثواب و نتیجه نصیبتان می شود، در مورد کربلا نیز همین موضوع صدق می کند. درست است که قرآن این قدر برکت دارد که نگاه به خطوطش هم ثواب دارد، ولی این قرآن نیامده که فقط به خطوطش نگاه کنیم، کربلا هم، بطن و اَبْطَن و بُطونِ بعد از بطون دارد. اگر روی این قضیه التفات دارید حالا این مهم پیش می آید که نگاهمان به کربلا - مثل نگاهمان به قرآن - نگاهی باشد که طلب ارتباط با بطن های پنهانی و نهانیش را داشته باشد.
پس با این مقدمه تقاضا دارم از تاکید بنده بر این نکته غفلت نکنید که کربلا سِرُّاللّه است. حتماً با این دید به آن نگاه کنید تا آهسته آهسته به لطف الهی اسرار آن برای شما پیدا شود. سرّ؛ چیزی نیست که قلب بتواند در یک کلمه، در یک روز و بالای یک منبر، بگیرد. این ها که ما می گوییم همه اش اشاره است تا بلکه انسان خودش بتواند آن سرّ را به دست آورد. اگر به کسی بگویید از کربلا چیزی بگوید، ممکن است بگوید چیزی برای گفتن ندارم. ولی اگر بگویی: چقدر به آن باور داری؟ می گوید که شدیداً باور دارم. اصلاً سرّ یعنی همین، شما اگر بخواهید تفسیر قرآن بگویید، آنچه که می گویید نسبت به آنچه که قلب می گیرد خیلی کم است، با توجه به این نکات است که من هم در حدّ توان، اصرار به نظرکردن عمیق به کربلا دارم ولی ابداً امید ندارم که با چند کلمه بتوانم حق مطلب را ادا کنم، شاید کلمات من تنها اشاره ای باشد به این که بفهمیم کربلا تدوین صحنه همه حیات بشر است که توسط وارث آدم تا خاتم، صورت پذیرفته. چرا مستحب است شما زیارت وارث بخوانید؟ برای این که شما در زیارت وارث متوجّه هستید که همه پیامبران سرّالله هستند و کربلا وارث و حاصل تمام اسرار پیامبران است، روی این مطلب باید وقت و دقت قلبی گذاشت تا به خوبی بتوانیم کربلا را درک کنیم و مواظب باشیم این فهم قلبی از دست نرود.
شما نگاه یک انسان عمیق دقیق و لطیف القلب را به وجود امام زمان(ع) ببینید، اگر کسی این نگاه عمیق لطیف را نداشته باشد به راحتی وجود امام را منکر می شود. اگر کسی، قلبش شدیداً سقوط کرد، نه تنها چیزی از وجود امام زمان(ع) را نمی شناسد، بلکه آن هایی هم که یک معنویت و ارتباط خاصی با حضرت دارند، از منظر این فرد، آدم های جاهلی جلوه می کنند. در موردکربلا نیز همین طور است، خطر این که ما کربلا را نفهمیم خیلی زیاد است، هر قدر آدم حسی شود، از کربلا چیز کمتری خواهد گرفت و نتیجه اش این است که آهسته آهسته ارادتش کم می شود. اگر ارادت کسی به کربلا کم شد، پاره ای از رسالت را نمی تواند بفهمد، چون «حُسَینُ مِنّی» را متوجّه نمی شود و نمی فهمد که «مِنّی» یعنی او قسمتی از رسالت رسول الله(ص) است. بنابراین عزیزان به دنبال این باشید تا بفهمید این «سرّالله بودن کربلا» چیست؟ و چرا ملائکه تا قیام قیامت برای کربلای حسین (ع) می گریند؟ و این تازه، یک بُعد ماجراست. چرا همه ائمه و پیامبران به کربلا نظر دارند؟ من ابداً نمی خواهم بگویم که این مطالب را بدون دلیل بپذیرید، آنچه که از ما خواسته اند معرفت مناسب با آن واقعیت است، ولی وقتی واقعیت بزرگ است و دارای اسرار غیبی است نباید آن سرسری گرفته شود.
وقتی انسان خود را به دشمن می سپارد
ناامیدی از خویشتن بدترین بلایی است که اگر به جان انسان بیفتد همه وجود او را در هم می پیچد. در این حال گمان می کنیم شرارتِ دشمن است که ما را می رباید و به وحشت می اندازد و می پنداریم دست های قدرت دشمن است که ما را به زوال می کشاند، درحالی که چون ما از خدای عالَم و آدم، غافل شده ایم خود را به دامن شراره های دشمن می سپاریم و نهضت حسینی از آن ناگفتنی هایی است که این مسئله را به ما آموخت و راهی بود تا انسان در این بلا گرفتار نشود، و نه تنها عناصر کوچک وحشت، که بزرگترین حیله های خشونت بی تاثیر گردد.

اگر انسان امید رسیدن به هدفی را که می طلبد، نداشته باشد به تضاد می افتد، چراکه از طرفی این هدف را می خواهد و از طرف دیگر نمی تواند آن را به دست آورد. و این حالت خیلی کشنده است چون انسان می پندارد این شرارت دشمن است که او را می رباید و وی را به وحشت می اندازد. این یک پندار بسیار خطرناک است. اولین سوالی که باید برای شما پیش بیاید این است که آیا آنچه ما را در حوادث می شکند، پیچیدگی حادثه است یا از دست دادن امید ایستادگی در مقابل پیچیدگی حادثه؟ آیا فکر کرده اید که امام حسین(ع) در خود چه دید که این همه توصیه برای نرفتن به کوفه و پیش بینی های به ظاهر صحیحی که اتفاقاً همان طور که آن نصیحت کنندگان به امام می گفتند واقع شد - به معنای شکست خوردن- را به چیزی نمی گیرد و حرکت خود را آغاز می کند؟ این سرّ عجیبی است که امید داریم به حق حسین (ع) برای ما روشن شود. اگر تاریخ را خوب مطالعه کرده باشید می بینید که همه متفکران مذهبی زمان، مثل ابن عباس و عبدالله بن جعفر و ابن حنفیه به امام حسین(ع) گفتند: «حسین! اگر به کوفه بروی کشته می شوی» «حسین! اگر می روی لااقل به طرف عراق نرو»، «حسین! اگر می روی، لااقل زن و فرزندانت را نبر». حسین(ع) چه چیزی در خودش می بیند و چقدر به پشتیبانی حق در مسیری که برای احیاء دینِ حق انتخاب کرده، اطمینان دارد که همه این پیشنهادها را به چیزی نمی گیرد؟ حضرت در پاسخ می فرمایند: «شما ناصح خوبی برای ما بودید» نفرمودند: «شما دروغ می گویید» آنها هم دروغ نگفتند، مگر به حضرت نگفتند که خودت را می کشند و زن و فرزندت را اسیر می کنند و مگر این طور نشد؟ چه چیزی فوق حادثه هاست که حسین(ع) چنین توانی را در خودش می شناسد که فوق حادثه ها و تحلیل ها زندگی کند؟ کسی که به الفبای کربلا نزدیک شده به این نکته توجه دارد که این دشمن نیست که شرارت هایش، انسان را می رباید، بلکه این انسان است که طعمه شرارت دشمن می شود و چون از خدای عالم و آدم غافل شد، خود را به دامن شراره های آتش دشمن می سپارد.
کمی فکر کنید ببینید، طبیعی ترین موضع گیری در حادثه کربلا این بود که اباعبدالله(ع) در آن جا بگوید که ما تسلیم شدیم و موضوع تمام می شد. او چه چیزی می بیند که می گوید اولاً: تسلیم نمی شویم و ثانیاً: تا آخرین نفس می جنگیم؟ تا آخرین نفس جنگیدن اباعبدالله(ع)، غیر از تا آخرین نفس جنگیدن رزمندگان ما در جبهه هاست! رزمندگان ما جلوی خودشان، تمام یاران راکشته نمی دیدند و همه قدرت را در دشمن نمی دیدند هرچند مطمئناً جبهه های ما از یک زاویه ظهور «کلُّ یوْمٍ عاشُورا» است، ولی ما در متونمان داریم «لا یومَ کیوْمِک یا اَباعَبْداللّه». ای حسین هیچ روزی مثل روز تو نیست.
کربلا، فوق تحلیل های عافیت طلبانه
کربلا وسعت دیگری را می خواهد نشان دهد، دشمن می خواست به باور حضرت این مطلب را بنشاند که تحرک شما هیچ فایده ای ندارد ولی حضرت امام سجاد(ع) که حرکت امام حسین(ع) را خوب می شناسد فرمودند: ما رفتیم کربلا و با پیروزی برگشتیم. این دیدگاه را نگاه کنید! دیدگاهی است که عرف سیاسی و معادلات بشری آن را نمی فهمد و نمی پذیرد و حسین(ع) هم می داند که این فرهنگ، فرهنگی فوق معادلات سیاسی است. نوع نگاه امام حسین(ع) مثل نگاه مختار ثقفی نبود. مختار وقتی که دید محاصره دارالعماره سه ماه به طول انجامید به افراد لشکرش گفت اگر درب دارالعماره را باز کنند ما را می کشند، پس بیایید حمله کنید تا کشته شویم، ۱۴ نفر از افراد پشت به پشت هم دادند، کشتند تا کشته شدند. این دیدگاهی است که می گوید حالا که ما را می کشند پس ما هم می کشیم تاکشته شویم، در حالی که در دیدگاه اباعبدالله(ع) تمام حرکت، حیات فرهنگی است، اباعبدالله(ع) می آیند روی بلندی می ایستند و فریاد می زنند: «هَلْ مِنْ ناصِرٍ ینْصُرُنی»، آیا حضرت نمی دانست کسی نیست که به او یاری برساند و اگر کسی می آمد مگر چند نفر می آمدند؟ بله او می دانست، ولی فرهنگی را پایه گذاری می کنند تا انسان را فوق تحلیل های سیاسی عافیت طلبانه، و فوق تحلیل همه جبهه های غیردینی و جبهه های دینی غیرحسینی، بکشاند.
شما می بینید در کربلا بزرگترین حیله ها واقع شد و نهضت حسینی و حکمت حسینی مقابله با این حیله هاست. قوی ترین، منظم ترین، کلاسیک ترین و مستمرترین حیله توسط عُبیدُاللّه بْنِ زیاد سیاستمدار جهان آن روز در کربلا پیاده شده است. عبیدالله، پسر زیاداست، زیاد، متفکر عرب است، سعی دارد ظاهرش را مذهبی و قرآن خوان نشان دهد. او حتی در برخورد با اسراء اهل بیت به آیه قرآن تمسک می جوید. سعدابن ابی وقاص صحابه پیامبر و پسرش، عمربن سعد که از تابعین به حساب می آید، امام جماعت شهر هستند و در ظاهر آدم های مقدّس به تمام معنایند. شما فکر نکنید که حسین(ع) بایک عدّه آدم بی تربیت و نفهم روبه روست و چنین افرادی حادثه کربلا را به وجود آوردند. این ها همه اش مظلومیت کربلاست که دشمنانش به زبان و آداب دین سعی می کنند ظاهر شوند ولی موفق نمی شوند تا نقشه خود را کامل پیاده کنند.
شما در تحلیل حرکت امام حسین(ع) مواظب باشید آنارشیست گری را با نهضت حکیمانه حسینی یک شکل ندانید، «آنارشیست» در اصطلاح سیاسی به کسی گفته می شود که حق یا باطل، همین که انسانی را ظالم دانست سریعاً او را می کشد. در حرکت آنارشیستی حکمت و همه جانبه نگری نیست، یعنی تئوری شخصِ آنارشیست این است که ما باید قوی شویم وکسی را که به نظرمان ظالم رسید بکشیم. شما افراد انقلابی را که در مقابله با دشمنشان حکمت و همه جانبه نگری ندارند ملاحظه کرده اید. در تاریخ نظر کنید، ببینید هر کس شعور و حکمت مبارزه با ستم را در دستگاه دینی -که تجلی آن حسین(ع) است- نداشته باشد، با انگیزه مقابله با ستم، ثناگوی ستمگر می شود!! با امید شکستِ ستمگر، به پای ستمگر سجده می کند!! نمونه بارز آن، کشورهای شوروی سابق است، این ها امروز در اروپایی شدن از همدیگر سبقت می گیرند. بسیاری از شخصیت های زمان شاه که نظام شاه را اداره می کردند اول مارکسیست بودند، این ها جزء مخالفین شاه بودند ولی پس از مدتی ثناگوی شاه می شدند. برخی از روشنفکرهای زمان ما که حسینی نیستند، چون قدرت را در آمریکا می بینند - علی رغم عقیده شان- قبله گاه شان آمریکا شده است. در حکمت حسینی است که شمشیر بُرّان نه تنها، انسان حسینی شده را ساقط نمی کند، بلکه می پروراند. و انسان های ضد ظلمی که معنی به کار بردن حکمت را در کنار طلب عدالت نمی شناختند، خودشان طعمه آن ظلم شدند و در دستگاه ظالم قرار گرفتند. (قبل از انقلاب یک کاریکاتور سیاسی پر پیامی بود؛ موشی را نشان می داد که تراکتی به دست گرفته بود و بر روی آن عکسِ گربه ای را کشیده بود. یعنی نظام شاه، کاری کرده که قربانیانِ نظام او ثناگوی نظام و فرهنگ شاهی شده اند). و من می خواهم بگویم غیر از حکمت حسینی، همیشه همین طور است.
چگونه حسین(ع) دشمنانش را به زانو درآورد
خود کامگان، به هنگام ناامیدی ما، از خویش شدت عمل نشان می دهند و حسین(ع) ماورای خود کامگی دشمن، او را بررسی و وارسی می کند تا به زانویش در آورد. اما هشدار! و صد هشدار که نهضت حسینی حکمتی است بسیار دقیق. مواظب باش خود را فریب ندهی و هر حرکت ضد ظلمی را شبیه نهضت حسینی ندانی که «حکمت حسینی» لازمه «نهضت حسینی» است و کسی که آن حکمت را نیاموخته چگونه می تواند با انگیزه مقابله با ظلم، دشمن را به زانو در آورد و خود در مقابل او به زانو در نیاید. همواره دیده ای و باز هم خواهی دید که در حرکت های تند و شتاب زده و عاری از حکمت حسینی، انسان ها بیش از آن که دشمن را به زانو در آورند خود در مقابل دشمن به زانو در می آیند. پس هشدار! و هرگز غفلت نکن که نهضت حسینی با حکمت حسینی همراه است.

نظر ما این است که حضرت اباعبدالله(ع) عبیدالله و یزید را به زانو در می آورد، چون نقشه هایشان را از بین برد، آنها قدرت خویش را در نومیدی حسین(ع) از قدرت خویش جستجو می کردند و اشتباه فهمیده بودند. در تاریخ خوانده اید که عبیدالله به جایی رسید که گفت خدا شمر را لعنت کند، او مرا تحریک کرد، بعد هم از عمرسعد، تنفر خود را اعلام کرد. همچنان که قبلاً هم عرض شد؛ از همه چیز عجیب تر، وقتی قافله کربلا به شام رسید جمله یزید این بود که خدا عبیدالله را بکشد، اگر پسری از من مرده بود بهتر از این بود که حسین کشته شود. این کار و فرهنگ حسین(ع) است که دشمنانش را به زانو در آورد و آن ها را از نظر فرهنگی بی هویت کند. من و شما ابداً با کشته شدنِ عادی نمی توانیم این کار را بکنیم اما با حکمت و روش حسینی می توانیم. او می داند که باید دشمن را بررسی کرد که چگونه به زانو در می آید و چه چهره ای پشت این اسلحه ها پنهان کرده و چه ضعفی را پوشانده است.
اهل دل می دانند و اعتقاد خود من هم این است که اسم نهضت حسینی را باید «فَصُّ حِکمَهٍرَحیمِیهٍفی کلِمَهٍحُسَینِیهٍ» گذاشت. یعنی باید از جان و دل تلاش کنیم تا بفهمیم این حکمت بلورین، در دل این حرکات، چگونه است. شما دیده اید که یک لباس حریر هرچه نازک تر، ظریف تر و غیر مرئی تر است، قیمتی تر است. گوهر بلورین حکمت حسینی هم چنین است که دارای حقیقتی است نامرئی و متعالی که در دل حرکات و گفتار حسین (ع) پنهان است. حکمت حسینی را دیدن، حتماً نتیجه می دهد به شرطی که حسینی عمل کنیم. ولی هر حرکت ضد ظلمی، حکمت حسینی نیست چراکه حکمت حسینی لازمه نهضت ضد ظلم حسینی است.

آیینه را شکستند
کسی که حکمت حسینی را نیاموخته، چگونه با انگیزه مقابله با ظلم می تواند دشمن را به زانو در آورد و خود در مقابل دشمن به زانو در نیاید؟ اصلاً متعجب نشوید که بسیاری از دشمن ستیزان، پس از مدتی مدیحه گویان دشمنشان می شوند، در کربلا آن شخص گوشواره فرزند امام حسین(ع) رامی کند، و گریه می کند، فرزند امام به او می گوید چرا گریه می کنی؟ می گوید: برای مظلومیت شما، دوباره می گوید: پس چرا گوشواره را می کنی؟ می گوید: اگر من گوشواره را نکنم، یک نفر دیگر این کار را می کند!! یعنی حیطه شخصیت غیر حکیمانه چنین است که هم می خواهد رئیس خود را راضی کند - با کشتن حسین(ع) - و هم می داند این کارش خلاف آن باوری است که دارد.
«تضاد بین عقیده و عمل» یکی از مسائل مهم تاریخ است که در کربلا اتفاق افتاده است. عقیده اش این است که حسین بن علی«علیهماالسلام» فرزند پیغمبر(ص) است و این ها فرزندان رسول خدا هستند، مظلوم هستند، حقّ می گویند و حقّ حکومت با آن هاست، ولی عملش این است که آن ها را بکشد. چرا بکشد؟ برای این که از دست خودش راحت شود. این چه حسینی است که نمایش دهنده خباثت کسی است که تضاد بین عقیده و عمل پیدا کرده و به این مرحله رسیده است که حسین (ع) را بکشد، تا آیینه را بشکند، یعنی حال که خود را نمی تواند حسینی کند، لااقل آیینه نمایش خباثت وجودی خود را که ضد عقیده اش می باشد بشکند. شما باید خیلی دقت کنید، این قصه همیشه و همه وقت اتفاق افتاده است، وقتی کسی حسینی نباشد ضد عقل خودش عمل می کند. همین امروز هم؛ آن هایی که قبله شان آمریکا است خبیث بودن آمریکا را می دانند، ولی چاره ای جز مدیحه سرایی ندارند و اگر میدان عمل پیدا کنند چنان مدیحه سرایی برای آمریکا می کنند که برای امام زمان(ع) نخواهند کرد. این مسئله را شما باید در کربلا ببینید، حسینی باشید و حکمت حسینی را بشناسید تا نجات پیدا کنید و بدانید که فقط روح ضد ظلم داشتن برای نجات از چنگال ظالم کافی نیست.
اسلحه ها برای کشتن یا ترساندن؟
نکته دیگر این که؛ فکر می کنید اسلحه برای کشتن است یا برای ترساندن؟ اصلاً معنی اسلحه ها در چیست؟ - مقدمه بحث را دقت داشته باشید- اسلحه ای که بکشد بی آبروست، اسلحه ای که بترساند آبرومند است. همیشه جبّاران دوست داشتند که اسلحه هایشان بترسانند و حیات همه حکومت های غیر انسانی، چه حکومت های مدرنیته امروز، چه حکومت های فئودالیته و چه حکومت های دیکتاتوری، حیات همه حکومت های ظالم، ترساندن به وسیله اسلحه است. حیات امروز دنیا به برق اسلحه هاست نه به اِعمال قدرت آن ها. حالا به کربلا نگاه کنید؛ در کربلا درست عکس این بود. کربلا، اسلحه ها را مجبور کرد که به کار بیفتند. شمشیری که از دور برق بزند، انسان را می ترساند و سرِ جای خود می نشاند ولی کربلا شمشیرها را مجبور به بریدن کرد. یکی از شعارهای حضرت این بود: «فَیاسُیوفُ خُذینی»، ای شمشیرها فرود آیید و مرا بگیرید! در نهضت حسینی دیگر اسلحه های دشمن قدرت ندارند. مگر عبید الله بن زیاد چند نفر از مردم کوفه را کشت که همه را برای جنگ با حضرت حسین(ع) روانه کربلا کرد؟ وقتی که در کوفه اعلام کردند که همه باید به جنگ حسین (ع) بروند شخصی به کوفه آمده بود تا قرضش را بگیرد و برگردد. به او گفتند: چه کار داری، گفت: آمده ام قرضم را بگیرم، دیدند که اگر او را بکشند، هیچ دردسری به وجود نمی آید. چون کوفه مثل بیشتر شهرهای آن زمان، قبیله ای بود هر کس را می کشتند با قبیله او درگیر می شدند و این شخص نه قبیله ای داشت و نه پشتیبانی، لذا او را کشتند و جسدش را به دیوار شهر کوفه آویزان کردند و گفتند؛ هرکس به جنگ با حسین(ع) نرود چنین سرنوشتی دارد. دقت کنید این ها یک نفر را کشتند ولی همه ترسیدند. یعنی اسلحه ها بیش از آن که بکشد، ترس را به دل کوفیان می اندازد و در حکمت حسینی این مسئله خوب روشن شده است که قدرت و آبروی اسلحه ها تا حدّ ترساندن است، ولی وقتی بریدند معلوم می شود قدرتی ندارند.
تا حکمت حسینی در صحنه حیات بشر نیاید، آینده از آن شما نیست و آینده حتماً از آن شیعیان واقعی است که به حسین(ع) اقتدا کرده اند، چراکه در فرهنگ شیعه، اسلحه ها کاره ای نیستند. یزید نفهمید که پدرش - معاویه- چگونه این همه مدت حکومت کرد، معاویه با برق اسلحه ها حکومت کرد، ولی یزید اسلحه ها را به کار انداخت و کار خود را خراب کرد و یا بگو حسین(ع) شرایط را مساعد دید و یزید را از تعادل خارج کرد و لذا او را مجبور کرد تا اسلحه هایش را به کار اندازد.
کربلا و بی رمقی اسلحه ها
در نهضت حسینی، دیگر اسلحه های دشمن، قدرت حکومت ندارند، چون دشمنِ حسین(ع) نمی تواند آن ها را از دور نشان دهد و رعب ایجاد کند، بلکه این تن اصحاب کربلاست که خود را به اسلحه ها می زنند تا روشن شود آن وقت که انسان خود را به خدا باخته باشد، چقدر اسلحه ها بی رمقند! آری وقتی انسان از بی معنایی خود نگران شد، دیگر برق اسلحه های از دور به نمایش در آمده، نمی توانند او را در سایه بی معنای ترس، پوچ و بی معنا کنند، بلکه فریاد بر می آورد «فَیاسُیوفُ خُذینی» ای شمشیرها مرا بگیرید.

بعد از واقعه عاشورا از یکی از لشکریان عُمر سَعد پرسیدند که شما چطور فرزندان رسول خدا را کشتید؟ در جواب می گوید: ما با کسانی روبه رو بودیم که زیر بار هیچ تعهدی با یزید نمی رفتند و به شدت ایستاده بودند تا کشته شوند، عمرسعد با تعجب می پرسد: چرا می گویید که ما این ها را کشتیم؟ این ها خودشان را به اسلحه های ما زدند...
من و شما از چه چیزی می ترسیم؟ ممکن است کسی از این بترسد که امشب غذا به دست نیاورد، یا حقوقش زیاد نشود، یا بترسد که از اداره بیرونش کنند، یا همه مردم شهر بگویند او آدم بدی است، و یا او را بکشند! چنین کسی اصلاً شیعه نیست. شیعه کسی است که می فهمد بی معنی شدن حیات یعنی چه؟ و تمام نگرانی و تلاش او آن است که حیاتش بی معنی و پوچ نباشد، که کل مباحث «کربلا مبارزه با پوچی ها» هم روی این محور است.
انسان ها اگر در فرهنگ اسلام نمانند، بی معنا خواهند شد. دیده اید که بعضی ها چقدر بدبختند، می بینید که طرف چقدر خوشحال است از این که وقتی دیروز از اداره به خانه می آمد رئیس اداره خنده ای کرد، که یعنی من از تو راضی ام! آیا این فرد می تواند معنی زندگی را بفهمد تا از بی معنی بودن بترسد؟ این ها نمی توانند کربلا را بفهمند. اول باید متوجّه باشیم که بی معنی بودن، همه خطر یک زندگی است. دیده اید که درس می خوانید، کار می کنید، خانه داری می کنید، اداره می روید، کتاب می خوانید، ولی آن معنا و حرارتی که تو را در انسانیت قائم نگه دارد، وجود ندارد، آیا از خودتان سوال نمی کنید که چرا زندگی و عمل ما، حرارت صعود انسانی را ندارد؟ باید برسیم به آن جایی که بدانیم برای همه مان خطر بی معناشدن وجود دارد. چه چیزی به ما اجازه نمی دهد که بلند شده و اراده ای آهنین در پیش گیریم؟ می ترسیم.... به عنوان مثال: اگر کسی بگوید می خواهم دقیقاً اسلام را رعایت کنم تا حدّی که اگر در جلسه ای نشستم و دیدم غیبت می کنند، بلند شوم، آبرویم هم که برود، اشکالی ندارد. حالا وقتی در چنین شرایطی قرار گرفت چرا جرات نمی کند؟ برای این که جوّ او را می گیرد، سایه ترس از این که به او بگویند اُمُّل است، اجازه نمی دهد تا او یک انتخاب انسانی بکند. حالا شما حساب کنید برق اسلحه ها نمی گذارد که انسان انتخابی بکند مناسب آنچه باید بکند. بنابراین فقط کسی که از بی معنا شدن می ترسد می تواند کاری بکند که از سایه سیاه اسلحه ها نترسد. یادتان باشد که سایه اسلحه ها در هر زمان یک معنا می دهد. امروز؛ اراده انسانی جهان زیر سایه ترساننده اسلحه ها سقوط کرده است و حسین(ع) است که می تواند جهان را نجات بخشد. اگر کسی از مرز ترسِ از قدرت ها فراتر نرود، مدیحه سرای قدرت هاست. اوایل انقلاب همه افراد، یک معنای عالی از حیات داشتند، بعضی از عزیزان می گفتند که ما در زمان شاه خیلی فعالیت دینی کردیم ولی در این زمان کار برایمان خیلی معنا دارد و معنی خودمان را در کار برای این انقلاب احساس می کنیم، همه همین طور بودند. وقتی انسان شجاعت حسینی پیدا کرد، نفس کشیدنش هم معنادار خواهد بود. حالا برعکسش کنید، اگر کسی ترسید، دیگر چه تعبیری برای او می شود به کار برد و چه معنایی برای خود می شناسد؟ ترس از سایه ها را ترس وَهْمی گویند و چقدر زندگی بی معناست وقتی ترس هایش وَهمی و بی معنا شد.
آفت روشنفکری جدای از حسین(ع)
آری، وقتی انسان از بی معنایی خود نگران شد، دیگر برق اسلحه های از دور به نمایش در آمده، نمی توانند او را در سایه بی معنای ترس، پوچ و بی معنا کنند، بلکه فریاد بر می آورد که «فَیاسُیوفُ خُذینی»، ای شمشیرها مرا در بر گیرید. حسین(ع) در کربلا می گوید: ای عبدالله بن عباس، درست می گویی که اگر من به کربلا بروم کشته می شوم ولی ای متفکرِ مذهبی غیرحسینی، تو در مکه، یعنی محل اجتماع سیاستمداران مذهبی آن زمان، چه می کنی که اگر من هم کار تو را بکنم بهتر از آن کاری که در پیش دارم به حساب آید؟ همه آن ها هم قبول داشتند که یزید و معاویه فاسق اند ولی حالا چکار می کنند؟ هیچ. ای عبدالله بن زبیر، مصعب، عبدالله بن جعفر، عبدالله بن عمر، عبدالله بن عباس، شما این جا در مکه چه کار می کنید؟ حالا که یزید بد است، ما هم دور هم زیر سایه کوه بنشینیم و بگوییم یزید فاسق است، همین و بس! بلای روشنفکری از حسین(ع) جدا مانده، خود خوردن است و چون شمع زیر سایه افکار خود هیچ و پوچ شدن. اکثر مذهبی های انقلابی در زمان شاه به پاریس رفته بودند، چون در ایران آن ها را می کشتند، امام خمینی(رحمه الله علیه) هم به پاریس رفتند، امّا امام به ایران آمدند و بسیاری از روشنفکران برنگشتند. به نظرمن در دوران تاریخ جدید یکی از نکته هایی که امام فرمود این بود که ای روشنفکران، اگر از مرگ بترسید، دائم سیاست ها و تئوری های خودتان را بلغور می کنید و در زیر این جملاتِ نظری ضد رژیم خفه می شوید. امام(رحمه الله علیه) تعداد زیادی از روشنفکران ما را نجات داد، شما نگاه کنید، الان در کشور ما، عده ای روشنفکر هستند، ولی حسینی نیستند، جوانان عزیز ما بدانند که یکی از خطرات بزرگی که در کنار ما خوابیده، این است که ما روشنفکر بشویم ولی حسینی نشویم. عبدالله ابن عباس را که متفکرترین شخصیت آن زمان است در نظر بگیرید، او از جبهه حسین بیرون است. شما حرف هایش را در تاریخ مطالعه کنید، همه حرف هایش درست از کار در آمد ولی در زندگی روشنفکری خود بدون هیچ کار اساسی مُرد. جناب آقای ابن عباس! توچه کردی؟ یزید فاسق است که چی؟ ایستادی و گفتی یزید فاسق است و دور هم نشستید و از سایه ها هم ترسیدید و مردید، هیچ کاری هم برای بشریت نکردید. امام حسین(ع) گفت: یزید فاسق است، اما به بشریت راه نجات را نشان داد، روشنفکری که حسینی نیست در همان پوچی که یزید مرد، می میرد.
خدایا! به حق حسین(ع) اسرار کربلا را از ما مپوشان و نور حسین(ع) را در زندگی ما بیفشان تا با حکمت حسینی نهضتی برای نجات بشر برپا کنیم و شرایط را برای ظهور نور چشممان آماده نماییم.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

جلسه پانزدهم: مکتب حسین (ع)، فرهنگ نجات از حقیقت کشی

بسم الله الرحمن الرحیم

﴿ اَلسَّلامُ عَلَیک یا اباعبدالله وَعَلَی الْاَرْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِنائِک ﴾
﴿ عَلَیک مِنّی سَلامُ اللّهِ اَبَدًا ما بَقیتُ وَ بَقِی اللَّیلُ وَ النَّهارُ ﴾
﴿ وَلاجَعَلَهُ اللّهُ اخِرَ الْعَهْدِ مِنّی لِزِیارَتِکمْ ﴾
مطلب عمده ای که در خصوص کربلا همواره باید متوجّه باشیم و در هر جلسه متذکر آن شویم، این است که کربلا اسرار و عمقی دارد که نباید آن اسرار را نادیده گرفت. همین طور که قرآن باطنی دارد و حیف است که فقط در حدّ ظاهرِ قرآن از قرآن استفاده کنیم، کربلا هم باطنی دارد و نوری است برای حیات کلی انسان و حیف است که شرایطی فراهم نشود تا به باطن این واقعه بزرگ الهی نزدیک شویم، و اساساً هر قدر جامعه سطحی شد، به سطح واقعه کربلا مشغول می شود و اگر خیلی به سطح واقعه کربلا نزدیک شد این دُرّ گرانمایه را آهسته آهسته زمین می گذارد و لذا از بهترین درجه هدایت محروم می شود. کربلا سرُّالله است، باید آماده شد تا خداوند سرّ الهی را آرام آرام به قلب ما برساند. اگر سرّ در کلام آمد، سرّ نیست و اگر سرّ است دیده سرّبین باید آهسته آهسته گشوده شود.
ترس از اسلحه، مانع انتخاب آزاد
در نهضت حسینی، حکمت و بصیرت نهفته است و در این نهضت یک تن، یک فرهنگ است و همه چیز، و در طرف مقابل این نهضت سی هزار تن، هیچ اند هیچ، و همین بینش است که توان رویارویی را به ملت ها خواهد داد، چون آن که بیشتر اسلحه دارد زودتر از طریق انبوه اسلحه هایش به سوی مرگ می رود. پس در حکمت حسینی یک جان نیست در مقابل جان ها، تا ترس، جایگزین هر انتخاب منطقی شود، یک حکمت است که از زمین و زمان و گوشت و خون گذشته است تا ماوراء همه این ها، انسان را از پوچی برهاند و در این حال «ترس» دیگر محو می شود و برق اسلحه های از دور به نمایش درآمده دیگر نمی توانند حکومت کنند، بلکه مجبورند نزدیک شوند و تن ها را بشکافند و سرها را ببُرَند تا معلوم شود از آن ها کاری برنمی آید و ایجاد ترس که همه قدرت اسلحه ها است جایی پیدا نخواهد کرد. آری اسلحه ها را برای ترساندن ساختند و نه برای بریدن و حالا در کربلا اسلحه ها؛ بریدند و شکافتند ولی نترساندند و کربلا یعنی ماوراء ترسِ دروغینِ اسلحه ها، آنچه باید اراده شود، اراده می شود.
جرات انتخاب، همه انتخاب
در کربلا دو جبهه روبه روی هم هستند؛ یکی جبهه حکیم ترین انسان ها و دیگری جبهه انبوه آدم های بی حکمت. جبهه حکیمانه ای که از جسم و پوست و گوشت و استخوان و زمین و زمان می گذرد و برق اسلحه ها متوقفش نمی کند و در نتیجه وقتی اسلحه ها نتوانست انسان را در این جبهه متوقف کند، انسان می تواند آنچه را که باید اراده کند اراده کند. شما به این نکته از حیات و سلیقه و خوی بشری توجه کنید که بسیاری وقت ها بشر آنچه را که باید انتخاب کند و می داند که باید انتخاب کند، انتخاب نمی کند. به عنوان مثال فرض کنید شما می پذیرید که نماز شب خواندن شان شماست. وقتی به شما پیشنهاد می شود نماز شب بخوان، اراده می کنید، ولی خوابتان می برد. امّا در حالتی دیگر ممکن است وقتی به شما خواندن نماز شب پیشنهاد شود اصلاً نپذیرید و بگویید: ما از صبح تا شب کار می کنیم، دیگر نمی توانیم برای نماز شب بیدار شویم!! شما در این حالت جرات انتخاب ندارید که نمی پذیرید، کسی که بنا ندارد در جرگه نماز شب خوان ها در آید، او آنچه را باید انتخاب کند، انتخاب نمی کند، ولی آن که خوابش برد جزء نماز شب خوان هاست. این فردی که به شما اعتراض می کند که چرا مرا به افق نماز شب خواندن دعوت می کنی؟ این آدم خستگی روز را بهانه می کند، چون نمی خواهد انتخاب کند.
کربلا و گذر از برق اسلحه ها
در مسئله کربلا هم صحبت از این جا شروع می شود: «انسانی که از برق اسلحه ها نگذرد سایه سیاه ترس، او را درشرایطی قرار می دهد که نمی تواند انتخاب کند»، نه این که انتخاب می کند ولی انتخابش عملی نمی شود. کربلا قدرت گذر از سایه ترس را به انسان می دهد، وقتی که مقتدای شما، امام حسین (ع) شد، یعنی وقتی به این مقام رسیدید که نظر به او کنید و بگویید «وَ لا جَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَالْعَهْدِ مِنّی لِزِیارَتِکمْ» یعنی من به ملاقات وجود شما آمده ام و طلب تماس با مقام شما را دارم، خدا من را از ادامه تماس با مقام معنوی شما محروم ننماید، در این حال حضرت را به عنوان امام خود انتخاب کرده اید. آنگاه تحقق عهد انسان با امامش، به معنی وارد شدن در دنیای گذر از ترس است.
اگر ما در صحنه کربلا بودیم چه می کردیم؟ وقتی روی این سوال عمیق شویم ممکن است از خود بپرسیم آیا ما تاب ماندن در کنار امام را داشتیم؟ آیا صرف این که می خواستیم در کنار امام باشیم کافی بود که مثل بقیه اصحاب امام عمل کنیم؟ می خواهم بگویم: آری؛ وقتی شما جرات انتخاب در کنار امام را در آن شرایط به دست آوردید، دیگر بقیه راه را خودِ تصرفات امام حل می کند.
در نهضت حسینی حکمت و بصیرت نهفته است و یک تن یک فرهنگ است و همه چیز، و در طرف مقابل سی هزار تن هیچ اند، هیچ. این قصّه همه تاریخ است و همین بینش است که توان رویارویی را به ملت ها خواهد داد، به عنوان مثال شما دیدید که امام خمینی(رحمه الله علیه) توانست در این دنیا درست بماند. شما یک رهبر غیر حسینی در طول تاریخ به من نشان بدهید که توانسته باشد درست بماند، همه را جوّ رعب اسلحه های مدرنیته به رکوع و سجود در مقابل قدرت دنیا کشانده است. از آن طرف هم در این مسئله غفلت نکنیم، آن کشوری که اسلحه بیشتری دارد زودتر از طریق انبوه اسلحه هایش به سوی مرگ می رود - که این خود بحث مفصلی است - به قول یک دانشمند سوئدی «از روزی که اسلحه های مخوف ساختیم، امنیت خودمان را از دست دادیم، و بعد اسلحه های بیشتر ساختیم تا قدرت اسلحه های مخوف را خنثی کنیم و خودمان قربانی اسلحه ها شدیم» و در نگاهی عمیق به کربلا این قاعده را می توانی ببینی که چه کسی قربانی اسلحه هایش شد.
در حکمت حسینی یک جان در مقابل جان ها نیست تا «ترس» جایگزین هر انتخاب منطقی شود. آیا می شود شما یک نفر باشید و سی هزار نفر شما را تهدید به مرگ کنند و بتوانید انتخاب برین را عملی کنید؟ مگر در طول تاریخ چنین چیزی به غیر از مکتب حسینی عملی شده است؟ شما قهرمان سازی های دروغین تاریخ را واقعیت ندانید، اگر سایه های اسلحه ها با حکمت حسینی بی مقدار نشوند، اسلحه ها حکومت می کنند و قهرمانان قلابی به فرهنگ بشر تحمیل می گردند. در حکمت حسینی یک جان نیست در مقابل جان ها، تا «ترس» جایگزین هر انتخاب منطقی شود، بلکه هر انسانی خودش را ادامه سلسله حکمت حسینی می بیند و لذا می تواند انتخاب منطقی بکند. تعبیر من همیشه این بوده است که امام خمینی(رحمه الله علیه) و مقام معظم رهبری هدیه خدا هستند، چراکه توانسته اند با حکمت حسینی سایه ترس اسلحه ها را به هیچ بگیرند. حکمت حسینی است که توانسته است از زمین و زمان و گوشت و استخوان بگذرد تا ماورای همه این ها، انسان را از پوچی برهاند و در این حال، «ترس» محو می شود و برق اسلحه های از دور به نمایش در آمده دیگر نمی تواند حکومت بکند، بلکه مجبورند نزدیک بشوند، در حالی که تا دور بودند رعب ایجاد می کردند و در کربلا نتوانستند از دور رعب ایجاد کنند و حسین (ع) را به زانو در آورند.
شمشیر یزید در اسارت حسین (ع)
علت این که بعضی ها در تحلیل واقعه کربلا مانده اند و یک بُعدی به آن می نگرند، که بالاخره امام حسین(ع) می خواست کشته شود و یا می خواست حکومت کند، به این دلیل است که متوجّه نیستند حسین(ع) نمی خواهد خود را به کشتن بدهد ولی طوری عمل می کند که اسلحه ها مجبورند به حسین(ع) نزدیک شوند. مثل دو نفر قلدر نیست که به جنگ همدیگر رفته باشند تا آن که زورش بیشتر است تسلیم کسی شود که زورش کمتر است. چراکه فرهنگ زور، با زور کنار می آید و شما در تاریخ دیده اید که یزید از عبدالله بن زبیر نترسید چون عبدالله بن زبیر خود یزیدی است ضد یزید. همان طور که آمریکا از قدرت هایی که با او هم افق اند، نمی ترسد، آنها خودشان یک آمریکای ضد آمریکا هستند و عموماً مرعوب آن قدرتی می شوند که قدرتش از آن ها بیشتر است و به آن پناه می برند. ولی امام خمینی(رحمه الله علیه) این گونه نیست و دفاع هشت ساله نشان داد که شیعه مرعوب اسلحه ها نمی شود و در مقابل آن ها به سجده نمی افتد. این جاست که اسلحه ها مجبورند نزدیک شوند و تن ها را بشکافند و سرها را ببُرند، تامعلوم شود که از آن ها کاری بر نمی آید و ایجاد ترس - که همه قدرت اسلحه هاست - جایی در حکمت حسینی پیدا نخواهد کرد. خوب دقت کنید؛ حسین(ع) خودش را فقط یک تن یا یک بدن در برابر چهل بدن یا چهل هزار بدن نمی بیند، بلکه حسین (ع) یک حکمت است و تمام تقاضای حسین(ع) در شب و روز عاشورا در آن همه نیایش این است که خدایا موفقم کن که آنچه را باید بکنم، بتوانم انجام دهم. خیلی سخت بود کاری که حسین(ع) انجام داد. جبهه نبرد حضرت را مجسّم کنید؛ حضرت یک بار حمله می کنند و لشکر دشمن را می شکافند و تا شریعه فرات جلو می روند. در همان حمله اول است که یک تیر به دهان مبارکشان می خورد و تیر دیگری زیرگلوی شان، ولی این ها برای حسین(ع) چیزی نیست، حضرت بر می گردند با خیامشان صحبت می کنند، دوباره به میدان می روند. در همین موقع یک دعای طولانی می خواند گویا امیر مومنان است که دعای طولانی کمیل را زمزمه می کند. اسمای حسنای الهی را می خواند، او چه می خواهد؟ امام حسین(ع) می خواهد که بتواند حکمت خودش را محقق بکند، کاری که در عصر عاشورا می خواهد انجام بدهد بسیار بزرگ است و خود امام می فهمد که چه می خواهد انجام بدهد. بدن مبارکشان مورد اصابت ۳۳ تیر قرار گرفته و ۳۴ زخم شمشیر را بر بدن دارند. یکی از تیرها به سینه مبارک حضرت خورد، حضرت دیدند از جلو نمی شود بیرون کشید، ناچار از پشت تیر را بیرون کشیدند. پس از آن سنگ بزرگی به پیشانی مبارک حضرت برخورد کرد که خون از آن پیشانی قدسی جاری گردید، پیراهنشان را به طرف بالا کشیدند تا خون ها را پاک کنند در این هنگام تیری به زیر نافشان اصابت می کند، ولی می بینید که این قدر قدرت و تحرک دارند که وقتی رفتند با حرم خداحافظی کنند، عُمر سَعد به لشکریانش می گوید: اگر برگردد، میمنه و میسره تان - یعنی تمام لشکرتان - را در هم می پیچد، پس همگی به او حمله کنید. امام در این حالت از خداوند تقاضا دارد که بتواند آن کاری را که باید انجام دهد، انجام دهد. برای همین هم اصلاً اسلحه ها در برابر امام حسین(ع) چیزی نیست. آری اسلحه ها را برای ترساندن ساخته اند، نه برای بریدن، و حالا در صحنه کربلا بریدند و شکافتند ولی نترساندند و کربلا یعنی: «ماورای ترس دروغین اسلحه ها آنچه باید اراده شود، اراده شود» این کار بسیار مشکلی است. ما کسی را نمی شناسیم که در کارهای بزرگ، بدون مکتب حسینی آنچه را که می خواهد انتخاب کند، انتخاب کند. بلکه همیشه انسان بر اساس شرایطی که دشمنان ایجاد می کنند انتخاب می کند، و این مسئله حتی آن وقتی هم که پیروز می شود وجود دارد.
در شرح حال لنین داریم که هنرش این بود که دائم انتخاب خود را عوض می کرد، اصلاً در ابتدا او بنا نداشت حکومت مارکسیستی ایجاد کند، ولی او در همان اوایل نهضت بلشویک ها حساب کرد که باید تغییر نظر بدهد و نظر به حکومت مارکسیستی کرد. این صفت همه است، فقط مخصوص لنین نبود. فقط کسی که می خواهد فوق قصه های زمانه زندگی کند، این گونه عمل نمی کند. اسلحه ها مال بدن ها هستند و حسین(ع) بدن ها را مقابل خودش نمی بیند. این یک ماموریت الهی است که ما به اندازه نزدیک شدن به حسین (ع) در آن ماموریت الهی با او شریک هستیم، ان شاءالله.
در جلسه قبل عرض کردم که با حسین(ع)، وحدت شخصیت پیدا کردن، قصه کربلاست و راه نجات هم همین است. در بحث های عرفانی، بحث خوبی به نام «انتخاب آزاد» داریم ما معتقدیم که غیر از معصوم کسی نمی تواند انتخاب آزاد بکند و بقیه به اندازه ای که به معصومین نزدیک شوند، می توانند انتخاب آزاد بنمایند. یک نمونه ساده آن وقتی است که آمریکا کشور ما را محاصره اقتصادی کرد، دیدیم که چگونه راحت روی پایمان ایستادیم، چون امام خمینی(رحمه الله علیه) فرمودند: «ما به حسین(ع) اقتدا می کنیم» و عرض کردیم که ما شیعیان، ناخود آگاه در عالَم اتحاد با امام حسین(ع) نفس می کشیم و متوجّه این نکته نیستیم.

کربلا، رسوایی خشم بی هدف
ترس از حال و آینده، انسان های معمولی را مجبور می کند تا حقیقت را زیرپا بگذارند و همین ترس، همچنان جان آن ها را از حقیقت خالی می کند و به هیچ و پوچ تبدیل شان می کند و عجب این که در آخر از همین حقیقت کشی خود ناراضی خواهند بود. و نهضت و حکمت حسینی، رمز و راز رهیدن از این پوچی و پوسیدگی و بی حقیقتی است. چه انبوه انسان هایی که در چنگال ترس، زندگی می کنند و جرات زندگی برتر را به خود نمی دهند؛ یا پلنگ وار با خشمی بی هدف بر همه چیز می شورند و نمی دانند با چه کسی باید جنگید و یا چون سگ به لیسیدن کفش ارباب، دل خوش می کنند و یا با ناامیدی و بدون اطمینان به راهی که در آن قدم گذاشته اند با دشمن خود می جنگند، تا شاید چیزی بشود، و نهضت حسینی هیچ کدام از این ها نیست.

«ترس» به طور طبیعی با آدم کاری می کند که حقیقت را زیر پا می گذارد. شما می دانید وقتی که امام حسین(ع) در گودال قتلگاه افتادند، دوگروه از کشتن امام حسین(ع) امتناع می کردند، یک گروه که می دانستند او مردی الهی، مقدّس و باطن دار است و اگر او را بکشند دنیا و آخرتشان خراب می شود! گروه دیگر هم چون جرات نمی کردند، به امام نزدیک نمی شدند. در اخبار اهل تسنن از سوی مورّخینی که با قاتلان امام حسین (ع) صحبت کرده اند، نقل شده که عده ای می گفتند: ما نرفتیم امام حسین(ع) را بکشیم، چراکه او پسر رسول الله(ص) و باطن دار است. ولی به هر جهت آن کسانی که ترسیده بودند بالاخره بعد از مدتی که دیدند اباعبدالله (ع) نمی توانند روی پای خودشان بایستند، جلو رفتند و وی را به شهادت رساندند، تنها شمر هم نبود، چند نفر با هم شرکت نمودند. این قاعده بُعد حیوانی بشر است، نه قاعده بُعد انسان متعالی آرمانی. بُعد حیوانی بشر اولاً: زیر سایه ترس، حقیقت را زیر پا می گذارد، ثانیاً: با زیر پا گذاردن حقیقت، خودش پوچ می شود و ثالثا:ً از این که پوچ می شود ناراضی می شود. حالا کربلا آمده است تا این قاعده حیوانی انسان ها را رسوا کند.
به راستی چرا حکومت معاویه توانست در فرهنگ پوچی بماند؟ من و شما هم اگر به خود نیاییم و حسین(ع) را از دست بدهیم به راحتی گرفتار همان بلایی می شویم که کوفیان شدند. شما به وقایع مختلف دنیا نگاه کنید. همیشه وقتی عوامل استکباری می آمدند و در جایی ترس را حاکم می کردند، کسانی که در ظاهر ادعای انقلابی بودن و اسلامی بودن داشتند تملق گوی نظام حاکم می شدند. در زمان رضا خان در شرایط ترس رضاخانی، دو نوع روحانی را می بینید، یکی «مدرس» که چون حسینی فکر می کند اصلاً رضاخان را به چیزی نمی گیرد و یکی هم امثال «تدّین» و «تقی زاده» که هر دو تملق گو و هماهنگ کننده برنامه های رضاخان هستند. چرا شهید مدرس و امثال او تا لحظات آخر در برابر رضاخان قلدر می ایستند، ولی بقیه نه تنها نمی ایستند، بلکه متملّق هم می شوند! آقای «محمدعلی فروغی» یک دانشمند ادبیات و فلسفه است، ولی وقتی به گفتارش در مراسم تاجگذاری رضاخان توجه کنید، می بینید که چقدر تملق گفته است! شما به وزیر دربار رضاخان - یعنی «تیمور تاش» - نظر بیندازید. او یک نبوغ عجیبی دارد، یک زبان شناس ایده آل است، آبروی او در بین دربارهای دولت های خارجی از رضاخان بیشتر بود ولی یک متملّق بود. این یک قاعده کلی است، من و شما بدون حسین(ع)، از فروغی و تیمورتاش بالاتر نیستیم. دوباره به این قاعده التفات بفرمایید! که جبّاران وقتی دیدند تفکر ما عادی شد و نه متعالی، اول ما را می ترسانند، بعد که ترسیدیم، همان چیزی را که بدان معتقدیم زیر پا می گذاریم و پس از آن، احساس پوچی و نارضایتی می کنیم، و حسین آمده است تا بشریت را از این قاعده بُعد حیوانی انسان ها - که جباران از آن استفاده می کنند و انسان ها را مجبور به حقیقت کشی می کنند- نجات بخشد وگرنه همیشه گرفتار این قاعده پست حیوانی هستیم.
اگر می خواهید که در آینده گرفتار و مرعوبِ قدرت نمایی و بمب اتم نمایی حاکمان مدرنیته نشوید، باید معنی حسینی ماندن را برای خود حل کنید. در خاطرات «سولیوان» - سفیر امور خارجه آمریکا در ایران- می خوانیم که می گوید: در سال ۱۳۵۷ به دربار محمدرضاشاه رفتم، او گفت: اگر ما از این ماه محرّم بگذریم، سرمان از خطر گذشته است، و دیدید که نتوانستند بگذرند. شاه هم این را می فهمد که با وجود کربلا است که می شود شاه و قدرت اسلحه هایش را ندید. آن سرهنگی که در جزیره هاوایی نگهبان شاه بود، می گفت من اصلاً باورم نمی آید او چطور این مدت در ایران حکومت کرده است، چراکه او از یک کودک ترسوتر است و دیدیم که ملت به خوبی نشان داد که هویت شاه چیست و این به کمک کربلا عملی شد. ابتدا به خود شاه نشان دادند که ما مرعوب قدرت اسلحه هایت نیستیم و این چیزی نبود جز بصیرتی که نهضت حسین(ع) به ما داد.
ترس از مرگ و حقیقت کشی
ترس از حال و آینده، انسان های معمولی را مجبور به زیر پا گذاشتن حقیقت می کند و همین «ترس»، پیوسته جان آن ها را از حقیقت خالی و به هیچ و پوچ تبدیل می کند، به طوری که دست به کشتن حقیقت می زنند، و عجب این که در آخر، از همین حقیقت کشی خود ناراضی خواهند بود. تا این جا همه آدم ها همین طور هستند و نهضت و حکمت حسینی، رمز و راز رهیدن از این پوچی و پوسیدگی و حقیقت کشی است. چه انبوه انسان هایی که در چنگال ترس، زندگی می کنند و چون از حسین(ع) دورند جرات زندگی برتر را به خود نمی دهند؛ حالا به سه صورت در دوری از حسین(ع) خود را مضمحل می کنند، یا پلنگ وار با خشمی بی هدف برهمه چیز می شورند و نمی دانند با چه کسی باید بجنگند، (اگر ما هم از نهضت حسینی جدا شویم ممکن است احمقانه و خشمگینانه و پلنگ وار به جان هم بیفتیم و بی هدف بر همه چیز بشوریم) یا چون سگ به لیسیدن کفش ارباب، دل خوش می کنند و یا با ناامیدی و بدون اطمینان به راهی که در مقابله با دشمن در آن قدم گذاشته اند، می جنگند بلکه به جایی برسند. این حالت سوم بسیار خطرناک است، چراکه ما گاهی با ابهام مبارزه را شروع می کنیم.
متاسفانه عده ای با سطحی شدنشان اجازه نمی دهند جلسه هایی برای فهم اباعبدالله (ع) تشکیل گردد. آیت الله جوادی آملی«حفظه الله» فرمودند: «مراسم و جلسه عزاداری فقط شیپور و طبل و آهن شده است، باید آهن را به آه تبدیل کنیم» به کمک آه است که آدمی می فهمد ای وای چقدر از حکمت متعالیه حسینی دور شده است و حجاب ها از جلوی چشمش کنار می رود. یکی از نکاتی که باید حواسمان را نسبت به آن جمع کنیم این است که ما غرایز و افکار سطحی خودمان را به نحوی به جامعه می کشانیم ، اما جهت حسینی به آن ها نمی دهیم و یا فعالیت هایی در جهت عزاداری برای امام حسین(ع) می کنیم، اما این فعالیت ها را در مسیر حکمت حسینی قرار نمی دهیم و در نتیجه، آن نتایجی که بسیار هم می تواند برزگ باشد از عزاداری هایمان نمی گیریم.
این جا بحث عمیقی نیاز است تا برسیم به این که حضرت حسین(ع) ذخیره حیات دائمی ملت های مسلمان است تا پوچی و تملق، وسیله حاکمیت حاکمان ظالم بر کشورهای اسلامی نگردد. ما معتقدیم آینده از آن فرهنگ شیعه و حسین(ع) است ولی به شرطی که فرهنگ حسین(ع) را بشناسیم. یقین پیدا کنید که اگر شما فرهنگ حسین(ع) را شناختید، دیگر رضاخان ها، صدام ها و.... کاری از دستشان بر نمی آید. شما به دو برهه تاریخ نگاه کنید، انقلاب مشروطه و نتایج آن را با قلدری رضاخان از دست مردم گرفتند و انقلاب سال های ۱۳۲۰ تا ۱۳۳۰ با رهبری آیت الله کاشانی را با قدرت نمایی ژنرال زاهدی گرفتند ولی به جهت روح تشیع ملت ایران، نتوانستند حکومت کودتای محمدرضاشاه را نگه دارند. تا شما روحیه حسینی و حکمت حسینی داشته باشید، نمی توانند انقلاب اسلامی را از شما بگیرند، چون هم حسین (ع) را دارید و هم تجربه های تاریخی گذشته را. رمزِ گذر از این همه توطئه که برای انقلاب اسلامی چیدند، که بعضی از آن ها پشت انسان را می لرزاند، همه و همه به جهت نهضت و حکمت حسین(ع) است.
حسین(ع) مقاومتی به اندازه همه موحّدان تاریخ
ملت هایی که در تن پیشوایان خود می شکنند، به جهت آن است که به رهبرانی توخالی دل سپرده اند و در نهضت حسین، این دشمن است که درهم می شکند و به بی تعادلی کشیده می شود.
در آخرین ساعات روز عاشورا، حسین (ع) - عصاره همه یارانش- به عنوان آخرین نفر، تنهای تنها، بالاترین معنای مقاومت را می نمایاند تا همه برای همیشه بفهمند در جبهه حسین (ع) بودن یعنی چه؟ و بفهمند در این جبهه هرگز پیشوایان در هیچ شرایطی درهم نخواهند شکست، حتی وقتی که فقط و فقط خود باشند و انبوه دشمن. راستی در چه نهضتی است که پیروان آن هرگز به پوچی گرفتار نخواهند شد، حتی اگر همه کشته شوند؟

امام حسین(ع) عصاره یاران خود در کربلا بود. اگر حضرت وقتی که تنهای تنها شدند کوتاه می آمدند در حدی که حضرت را اسیر کنند و به دارالعماره ببرند، دیگر کربلا تمام بود و خون آن ۷۲ تن هم ضایع شده و دیگر چیزی به نام کربلا و نهضت حسین(ع) به عنوان هدیه خدا - که ادامه نبوت نبی اکرم است- نداشتیم. نگاه من در این جا به مبانی تکوینی قضیه کربلا نیست، به تشریع و انتخاب حسین(ع) است. حسین(ع) فرماندهی است که یاران حسین در حسین شکست نخوردند، یعنی فرماندهی است که در تنهایی از همه یارانش بیشتر شجاعت نشان داده است. خیلی علاقه مند هستم شما وقایع بعد از ظهر عاشورا را از زبان غیر دوست بخوانید، از زبان کسانی که می خواهند کربلا در اوج خود به نمایش تاریخ نرسد. شنیدن این سخنان از زبان غیر دوست برایمان غرور آفرین است، آن ها می گویند ما ندیدیم و نمی توانستیم تصور کنیم که یک انسانی بعد از این همه خستگی و تشنگی این همه قدرت نشان بدهد. عُمر سَعد می گوید: اگر به حسین مهلت بدهید میمنه و میسره لشکر را به هم می پیچاند. گویا حسین(ع) بعد از کشته شدن یاران و برادران و خاندانش، یک تنه بنا دارد با نیرویی برابر نیروی همه انبیاء و اولیاء در طول تاریخ بر همه شرک حمله کند و لقب «وارث آدم تا خاتم» را یک جا به نمایش بگذارد. انگیزه مقابله با کفر را که در همه موحدان طول تاریخ بود، یک جا در خود جمع کرده و امیدی را که در پیروزی خود تا آخر تاریخ به دست می آورد، به دست آورده و با همه انگیزه توحیدی ممکن و همه امید ممکن، بر سر دشمن، یعنی همه شرک با پنهان ترین چهره اش، می تازد که به واقع اگر در کلّ آفرینش فقط همین صحنه آفریده شده بود ارزش آفریدن انسان را توسط خدای حکیم داشت. خوشا به حال اصحاب حسین(ع) که به پیشوایی دل سپردند که در او نشکستند، بلکه پروریدند، به پروریدن همه موحّدان تاریخ.
خدا می داند تنها و تنها قاعده این است که اگر می خواهید نجات پیدا کنید، فقط با رهبران حسینی می توان نجات پیدا کرد. ملت هایی که در تن پیشوایان خود می شکنند به جهت آن است که به رهبران تو خالی دل سپرده اند، اگر کمی دقیق تر تاریخ را نگاه کنیم همه ملت ها از این واقعه نگرانند که نکند آرمان هایشان توسط رهبرانشان لگد مال شود و همیشه هم لگدمال شده است. در تاریخ برای این مورد، نمونه های بسیاری هست، «لنین» را ببینید، «استالین» را باآن پنجه های آهنین و اراده آهنی مارکسیست ها در نظر بیاورید. «استالین» رهبر دولت کارگری که باید چون کارگران زندگی کند وقتی بعد از جنگ جهانی با «چرچیل» و «روزولت»، با هواپیمای اختصاصی اش به ایران آمد، گاو مخصوصش را آورد تا در ایران از شیر غیر گاو مخصوصش نخورد، در حالی که همیشه می گفت: ما طرفدار خلقِ زحمت کشیم! این یک موضوع بسیار روشن است، همیشه همین طور بوده است که آرمان ملت ها توسط فرماندهانشان لگدمال می شود. به نظر شما تبعات این حرکات چیست؟ ملتی که نسبت به رهبران خود نگران باشد به نشاط نمی آید. همیشه همین طور بوده که رهبران می نشستند با همدیگر گپ سیاسی می زدند و اهداف ملت ها را زیر پا می گذاشتند. شیعیان چون عموماً با رهبران معنوی روبه رو بوده اند تاکنون خیلی کارد به استخوانشان نخورده است. ولی حکومتی که ما در آینده می خواهیم تشکیل بدهیم اگر حسینی نباشد، با حیله دشمن از بین می رود. فکر می کنید چرا دشمن به شهید رجائی امید ندارد ولی به بنی صدر امید دارد؟ برای این که شهید رجائی در مکتب حسین (ع) پروریده شده است، از این رو دشمن به او هیچ امیدی ندارد. اما هر کس به غیر حسین(ع) نزدیک شود، دشمن می تواند روی او برنامه ریزی کند و واقعاً به او امیدوار می شود. چرا دشمن عموماً به روحانیت شیعه امیدوار نیست؟ چون این ها در مکتب حسین(ع) پروریده شده اند.
ملت هایی که در تن پیشوای خود می شکنند
ملت هایی که در تن پیشوایان خود می شکنند به جهت آن است که به رهبران تو خالی دل سپرده اند و در نهضت حسین(ع) دشمن است که در هم می شکند و به بی تعادلی کشیده می شود و در آخرین ساعات روز عاشورا، حسین(ع) - عصاره همه یارانش- به عنوان آخرین نفر، تنهای تنها، بالاترین معنای مقاومت را می نمایاند، تا همه برای همیشه بفهمند در جبهه حسین بودن یعنی چه و بفهمند در این جبهه هرگز پیشوایان در هیچ شرایطی در هم نخواهند شکست. خوب دقت کنید، حضرت با تمام قدرتشان به صحنه می آیند تا آن چیزی را که برایش می جنگند، تحقق دهند. جملات حضرت در این باره خیلی دقیق است به راستی حضرت، این یک شب مهلت را برای چه می خواهد؟ مگر قرآن به پیامبر(ص) نگفت که بیدار شدن در شب، تو را نیرو می دهد؟«اِنَّ ناشِئهَ اللَّیلِ هِی اَشَدُّ وَطْئاً وَ اَقْوَمُ قیلاً»(۹۴) من فکر می کنم حضرت اباعبدالله(ع) که بنا دارند عالی ترین برنامه را به عالی ترین شکل ایجاد کنند، آن شب را نیاز دارند تا دعا و تضرع کنند، چراکه می دانستند کار بزرگی بر عهده شان است. حضرت تنهای تنها باید عصاره و برآیند همه اصحاب باشند. حالا به اصحاب حضرت بنگرید، به بُریر این پیرمرد موی سپید کربلا بنگرید که در اولین صحنه جنگ دو نفر از قدرتمندان سپاه دشمن را می کشد، به بقیه اصحاب نگاه کنید، همه پر امید، در برابر دشمن جسور، حالا حسین عصاره بُریر، حبیب، مسلم و...، عصاره همه اصحاب شدن و عصاره همه موحدان تاریخ شدن، شب بیداری می خواهد، دعا و التماس به درگاه حق را می طلبد، تازه عصاره نیایش کسانی شدن که آنها هم در شب بیکار نبوده و برای هرچه بیشتر موفق شدن، به عبادت مشغول بودند. اصحاب کربلا هرچه در روز دارند از شب دارند و حسین(ع) نیز.
در این جبهه هرگز پیشوایان در هیچ شرایطی در هم نخواهند شکست، نمونه آن امام(رحمه الله علیه) بنیانگذار انقلاب، که از جنگ ۸ ساله حادثه ای سخت تر نبود، ولی او نشکست، چون حسین(ع) داشت. و عکس این قضیه را خودتان بهتر می دانید، چه بسیار کسانی که ادعای انقلابی بودن داشتند و با یک سیلی که به صورتشان خورد برای همیشه عقب نشینی کردند. راستی در چه نهضتی است که پیروان آن هرگز به پوچی گرفتار نخواهند شد، حتی اگر همه کشته شوند؟ آیا شما نمی ترسید از پوچ شدن؟ آیا نمی ترسید از نفله شدن؟ آیا نمی ترسید از بیخود شدن؟ آیا نمی ترسید از شکسته شدن خود با شکسته شدن رهبران خود؟ نجات از این پوچی ها با مکتب کربلا ممکن است.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

جلسه شانزدهم: امام؛ حافظ قداست ها

بسم الله الرحمن الرحیم

﴿ اَلسَّلامُ عَلَیک یا اباعبدالله وَعَلَی الْاَرْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِنائِک ﴾
﴿ عَلَیک مِنّی سَلامُ اللّهِ اَبَدًا ما بَقیتُ وَ بَقِی اللَّیلُ وَ النَّهارُ ﴾
﴿ وَلاجَعَلَهُ اللّهُ اخِرَ الْعَهْدِ مِنّی لِزِیارَتِکمْ ﴾
یکی از شیوه های سلوک که شریعت محمدی(ص) را برای ما قابل فهم و قابل عمل می کند، شیوه سلوکی امام حسین(ع) است. از این قاعده غافل نباشید که اجرای دین باید یک تجسم و تعین خارجی داشته باشد که اصطلاحاً به آن سبک و شیوه سلوک در آن دین می گویند. مشرب بسیاری از عُرفا به قنبر، غلام حضرت علی(ع) ختم می شود، یعنی قنبر به کمک مولایش امیرالمومنین (ع) روشی را در پیش گرفته که این روش به قدری مفید است و قدرت رساندن دارد که عرفا به کمک آن به مقصود خود می رسند. متاسفانه گاهی از این نکته غافل می شویم که روش خودِ اباعبدالله(ع) در رساندن ما به مقصدمان خیلی مهم است، و بر همه ما واجب است تا با تدبّر در حرکات حضرت اباعبدالله(ع) و تحلیل نهضت کربلا راه نجات را پیدا کنیم.
نفی مقدّسات، عامل شهادت حسین(ع)
یکی از مواردی که باید روی آن دقت کنیم این موضوع است که از زوایای متعدد متوجّه روحیه های مختلفی که به جنگ امام حسین(ع) آمده اند باشیم و این که این ها دارای چه خصوصیات عمده ای بوده اند؟ همیشه ما بر اساس مبانی خاصی، تصمیم گیری می نماییم، اگر ملاحظه کنید مبنای روحیه ای که در مقابل امام حسین (ع) قرار می گیرد، روحیه نفی مقدّسات است. یعنی بعضی ها با وجودی که نماز می خوانند و روزه می گیرند، ولی چیزی را که نه تنها نمی فهمند بلکه بر نفی اش تلاش دارند، مقدّسات است. نمونه بسیار روشن آن را هم اکنون شما در روحیه وهابی ها می بینید. آن ها نمی گویند که نماز نخوانید، روزه نگیرید، ولی می بینید که مقدّسات را به چیزی نمی گیرند و چیزی را مقدّس نمی شمرند. آنچه را که شیعیان واقعی در قبور ائمه بقیع(ع) می بینند، آن ها نه تنها نمی بینند، بلکه شیعه را به خاطر مقدّس شمردن قبور آن بزرگواران نفی می کنند. ممکن است بگویید وهابی ها که خدا و قیامت را قبول دارند، پس چرا نفی مقدّسات می کنند؟ مگر قیامت و خدا همان مقدّسات نیستند؟ در جواب می گوییم شما عکس این موضوع را در نظر بگیرید تا مطلب روشن شود، اگر کسی قیامت را قبول دارد از آنجایی که قیامت یک حقیقت مقدّس است پس هر کس که به قیامت نزدیک تر می شود، مقدّس تر است و اگر پیامبر وائمه(ع)، به قیامت نزدیک ترند پس مقدّس ترند. حالا فکر وهّابی نه تنها شما را مسخره می کند، بلکه نفی می کند، می گوید: استغفرالله، پیامبر مُرد و تمام شد و در قیامت دوباره زنده می شود، اصلاً از نظر آن ها حقیقت پیامبر منتفی است.
شما از این موضوع ساده نگذرید، فکری در دل اسلام ظاهر گردید که این فکر از آداب و ظواهر دین جدا نشد ولی مقدّسات برایش چیزی نبود. اگر این جریان فکری، روشن شود، می فهمید چرا حسین کشی برای کل جهان اسلام - به خصوص در همان سال ۶۱ هجری قمری- به جز برای شیعه، چیز مهمی نیست - نه این که این ها بگویند کشتن حسین(ع) کار خوبی بود حتی یزید هم گفت: خدا عبیدالله را بکشد چرا حسین را کشت؟ - در دیدگاه آنان اتفاقی نیفتاده است، فقط یک آدم خوب کشته شده است. حالا از دیدگاه این ها چرا امام حسین(ع) آدم خوبی است؟ برای این که راست می گوید، نماز می خواند و مثل آدم های خوب اهل سنّت است. باید دقت کنیم که به طور کلی «خوب» در دیدگاه شیعه غیر از «خوب» در دیدگاه غیر شیعه است. «خوب» از نظر اهل سنّت، خوبی است که قالب شریعت را دارد، ولی «خوب» واقعی از نظر شیعه کسی است که شدّت وجود دارد و دارای مقام قُرب بیشتری است. ملاصدرا(رحمه الله علیه) می گوید: شما از دو منظر می توانید پیامبران را ببینید، یکی این که مثل سنگی که آن را طلا می گیرند، یعنی پیامبر آداب دین را دقیقاً رعایت می کند، نماز را سر وقت می خواند، تمام الفاظ نماز را با دقت می خواند، معنی اش را هم می فهمد. دیگر این که، سنگی است که طلا می شود. این جا دیگر قلب پیامبر(ص) نماز است، نه این که پیامبر(ص) یک آدمی است مثل بقیه آدم ها که فقط ظاهرش به آداب دین آراسته شده است. در فرهنگ اهل سنّت و عوام مسلمانان کسی که آداب دین را رعایت می کند تا در روز قیامت نجات پیدا کند و کسی که آداب دین را رعایت نمی کند، این ها ذاتاً دو نوع آدم نیستند که یکی مقدّس و آسمانی باشد و دیگری غیر مقدّس و زمینی، بلکه ذاتاً تفاوتی ندارند فقط در رعایت و عدم رعایت آداب دین تفاوت دارند. یعنی تفاوت در ظاهر است و نه در ذات.
از دیدگاه شیعه واقعی، انسان متدین می خواهد از طریق رعایت آداب دین، باطن خود را همین حالا به قیامت وصل کند و با غیب برین ارتباط پیدا کند، لذا چنین انسانی، ذاتاً با انسان غیر متدین تفاوت دارد. پیامبراکرم(ص) فرمودند: «اَلانَ قیامَتی قائم» یعنی قیامت من همین حالا برپاست. یعنی قلب و جان پیامبر تماماً قیامتی و قیامت است.
متاسفانه ما گاهی تصور می کنیم که انسان متدین و انسان غیر متدین هر دو آدم هستند، با این تفاوت که انسان متدین آدم خوبی است، آداب دین را به خوبی انجام می دهد تا بعداً در قیامت خوش باشد، این فکر مقدّس کش است و نفی مقدّسات می کند. از این جا مبانی فرهنگ شیعه و اهل سنّت با هم فرق می کند که فرهنگ اهل سنّت آدم خوب و آدم بد، هر دو را، دو تا آدم عادی می داند که قالبشان با هم فرق می کند و نه قلبشان. شما در فرهنگ اهل سنّت دقت کنید، دغدغه هایی که در شیعه می بینید مثل آنچه در سخنان حضرت امام سجاد(ع) به ابو حمزه ثمالی داریم که می فرمایند: اگر کسی حضور قلب نداشته باشد عبادت ندارد. در فرهنگ اهل سنّت به این شکل، چیزی نداریم، فرهنگی است که در آن تزکیه و تغییر انسان برای متعالی شدن به عنوان جزئی از دین وجود ندارد، و از همین جا است که متوجّه می شوید چرا فرهنگ اهل سنّت می تواند عمر را تحمّل کند و علی بن ابی طالب (ع) را کنار بگذارد. شما اگر آن فرهنگ را بشناسید و خود را در آن عالَم قرار بدهید، متوجّه خواهید شد که عمر به راحتی قابل تحمّل است، چراکه از دیدگاه آنان علی بن ابی طالب (ع) دارای یک وجود عالی متعالی نمی باشد که عمر از آن محروم باشد، از نظر آن ها، حضرت علی(ع) و عمر هر دو آدمند که فقط این یکی، نمازش هم بهتر است اما به هر جهت دو تا آدم هستند که هر دو صحابه پیامبرند و حتی چون ابوسفیان هم صحابه پیامبر است شما حقّ ندارید در زیارت عاشورا او را لعن کنید و لذا اگر او را لعن کردید حکم شما قتل است و می بینیدکه به خوبی خلفاء را تحمّل می کنند. در آن فرهنگ اگر خلیفه اموی و عباسی شراب بخورد، مسئله ای نیست، این یک آدم مسلمان است که آدابش بد است، امام حسین (ع) هم یک آدم مسلمان است که آدابش خوب است. ولی در فرهنگی دیگر، امام حسین (ع) یک انسان مقدّس است، یک حقیقت عالی و متعالی است که تمام وجودش معناست و آن فرهنگی که سیلی به صورت فاطمه زهرا(س) می زند، به این دلیل است که او را یک زن خوب می داند که حالا بدی کرده است، نه یک حوراء انسیه که حضور آسمانی اش بسیار بیشتر از حضور زمینی اش است.
انسانِ کاهش یافته
در جهان همیشه مشکلی بوده و هست و آن فرهنگی است که انسانِ کاهش یافته را به عنوان انسان کامل می پذیرد، این فرهنگ، حسین کش است. یعنی انسانی که خیلی متّقی نیست، تقوا و کمالِ قلب و نورانیت دل برایش مهم نیست، همین که یک آدم است، حقّ آدم بودن دارد و این حقّ را باید رعایت کرد!! بهترین انسان، انسان است، بدترین انسان هم انسان است، هر کدام حقّ بشری دارند و این حق بشری هم در انسان ها فرقی نمی کند. در این فرهنگ انسان های متعالی و حتی پیامبران با آدم های عادی به یک اندازه ارزش دارند و آداب شریعت هم حکم قوانین را دارد که انسان خوب آن است که آن را رعایت کند، مثل رعایت قوانین رانندگی و این گونه یک فرهنگ، مقدّس کش می شود.
برای شناخت زمان معاویه و یزید، باید خیلی وقت صرف کنیم تا فضای حاکم آن زمان را بشناسیم. حرف ما این است در آن زمان، فضای حاکم فضای نفی مقدّسات است، یعنی می گوید حسین (ع) متعالی تر از یزید نیست و هر چند خود یزید هم شک ندارد که حسین(ع) به عنوان انسان مقید به آداب دین بهتر از او است. ولی می گوید ما دو نفر انسان هستیم و متصل بودن به پیامبر و یا معصوم بودن ارزشی نیست که حسین(ع) را مهم تر کند. به راستی در این فرهنگ چه چیزی را به جای مقدّسات گذاشتند که توانستند مقدّسات را به چیزی نگیرند؟ این یک سوال مهم است. از این جا به بعد فرهنگ های مختلف موجود در دنیا در جایگزین کردن با هم تفاوت دارند، یک فرهنگ پول را جایگزین مقدّسات می کند و فرهنگ دیگر زمین را. عمده مطلب این است که متوجّه باشیم برای حذف امور مقدّس حتماً چیزی را جایگزین می کنند تا به وسیله آن بتوانند مقدّسات را نفی کنند و از این رو است که حسین کشی قابل تحمل می شود.
شما این موضوع را به وضوح می توانید حس کنید که گاهی زمانه به گونه ای می شود که تدّین و تقوا دیگر ارزشی ندارد، منظور ما این نیست که به هر کس تقوای بیشتری دارد، حقوق بیشتری بدهیم، خیر، اتفاقاً این بدترین برخورد با تقواست و می بینیم که حتی امام الموحدین حضرت علی(ع) ما را به همین نکته متذکر می شوند که هرکس تقوای بیشتر دارد نباید از بیت المال بیشتر ببرد. آن ها می خواهند شما را آلوده به بی تقوایی کنند، آن هم با بهانه متقی بودن، یعنی این که چون این آقا با تقواتر است بیشتر حقوقش بدهید تا برود دنبال کارش و مثل اهل دنیا بشود تا از دست اهل تقوا راحت شوند. این تقواکشی است، ارزش تقوا این ها نیست، این است که انسان واقعاً در قلبش بپذیرد که انسان متقی، فهم و ارزش وجودیش بیشتر است، یعنی پیامبر(ص) یک سخن ندارد و یک آدم معمولی هم یک سخن، یعنی ابوسفیان و پسرش در عرض امیرالمومنین(ص) و پسرش نیستند، این مشکلی است که در هر زمانه ای ظهور کرد، قداست کشی شروع می شود. آری یک وقت حقّ، حقّ فرد است، مثلاً ابوسفیان حقّ دارد هر فرشی که می خواهد بخرد، امیرالمومنین(ع) هم حقّ دارد که هر فرشی می خواهد بخرد، ولی یک وقت است که می گویند: کدام می توانند یک حرف حقّ بزنند، کدام یک ارزششان در نظام هستی بیشتر است، این جاست که اگر این حقّ گم شود، نظامی به وجود می آید که مقدّسات در آن نفی و حتی مسخره می شود، این یک روحیه ای است که روبه روی حسین(ع) ایستاده است.
مشخصه جبهه مقابل امام حسین (ع) نفی مقدّسات است، و در کنار اباعبدالله (ع) روحیه و فرهنگی است که با فرهنگ یزیدی و معاویه ای مقابله می کند تا مقدّسات را حفظ کند. باید روی این مطلب هم فکر کنیم که به راستی امام حسین (ع) می خواست چه کار بکند؟ گاهی ما چون نمی دانیم حضرت می خواستند چه کار بکنند، هر یک از کارهای حضرت را یک کار جدا می گیریم. باید به این نکته برسیم که چه شد دشمن به این نتیجه رسید باید حسین(ع) را بکشد؟ هم چنین متوجّه شویم امام حسین(ع) نیامده تا دشمن را بکشد. او آمده است که بشر را نجات بدهد آن هم از طریق نشان دادن عمق انحرافِ روحیه ای که مقدّسات را نفی می کند، حتی اگر لازم باشد در این راستا نشان بدهد که ببینید من را دارند می کشند! یعنی با نمایش شهادت خود و هفتاد و دو تن چنین انحرافی را گوشزد می کند.
وقتی کربلا گُم می شود
این نکته را در نظر داشته باشید و با برخی از این برداشت های کاهش یافته از کربلا، مقایسه کنید، ببینید چقدر عظمت کربلا را پایین می آورند در حدّی که با شهید مطهری (رحمه الله علیه) مقابله می کنند و به آن شهید متفکر ایراد می گیرند که چرا می گویید حسین(ع) برای کشته شدن خودش هم برنامه داشت. نویسنده کتاب شهید جاوید خیلی تلاش می کند تا این فضای حفظ قداست توسط حسین (ع) و نفی قداست توسط دشمنان حسین (ع) را نبیند، یا اصلاً نفی بکند. خیلی حیف است که آدم در کربلا گم بشود، که این آغاز بدبختی است. به نظر من بدون کربلا بشریت بدبخت است، در کربلای کاهش یافته - در کربلایی که رسالت حسین(ع) گم شود- انسان نمی تواند نجات پیدا کند. خدا شهید مطهری را رحمت کند به قول خودش مسئله کربلا چیز بسیار دقیق و پیچیده ای است به طوری که با یک نگاه سطحی نمی توانیم مسائل آن را دریابیم. ان شاءالله بحثی را که در کتاب «زیارت عاشورا اتحادی روحانی با امام حسین(ع)» آمده است مطالعه نمایید، که به لطف خدا اشارات خوبی در آن جا به عنوان توجه به مقام قدسی برنامه ریزان کربلا مطرح شده است. امام باقر(ع) در این زیارت از آن طرف روحیه ای را که مقابل حسین(ع) ایستاد به خوبی ترسیم کرده است «الِعصابَهَ الّتَی جَاهَدَتِ الْحُسَینَ» امام می گوید: ای انسان ها اگر می خواهید رسالت حسین(ع) را بفهمید، یادتان باشد که چه فرهنگی در مقابل امام حسین(ع) ایستاده است، حسین(ع) می خواهد بفهماند که خطر حسین کشی چیست؟ روی این نکته تامل کنید، برای حضرت امام حسین(ع) فرقی نمی کند که عمرسعد بمیرد یا نمیرد، یزید بمیرد یا نمیرد، چراکه او امام است و در افقی بالاتر از این حرف ها به انسان می نگرد.
ان شاءالله ما به لطف خدا به جایی برسیم که برایمان فرقی نکند که فلانی بمیرد یا نمیرد، مهم این است که آن بیماری خطرناکی را که این ها به آن دچار شده اند بشناسیم، و امید من این است که همه عزیزان فکر و ذکر و ذهن خودشان را صرف بررسی کربلا کنند و کتاب ابی مخنف که اخیراً از دل تاریخ طبری در آورده اند و کتاب قیام حسین از آقای شهیدی، و کتاب ارشاد شیخ مفید و امثال این ها را مطالعه نمایند. مهم این است که حادثه ها را ببینیم و زود نگذریم، یعنی چه که امام حسین(ع) با حُرّ این گونه مدارا می کنند، چرا امام در روز عاشورا لشکر عُمر سَعد را این قدر نصیحت می کنند؟ چرا به سادگی از این حرکات می گذرید. فهمیدن این مسائل به اندازه فهم عمق شریعت، کار می خواهد که آدم بفهمد چرا امام حسین(ع) این کار را می کند. بله با یک تحلیل ساده می توان از آن گذر کرد و خود را راحت نمود به همان نحوی که حرکات آدم های عادی را تحلیل می کنیم. در این صورت نجات ما به وسیله حسین(ع) چه می شود؟ «حُسَینٌ مِنّی وَ اَنَا مِنْ حُسَین» چه می شود؟
حسین(ع) و اثبات قداست خود
حسین(ع) می خواهد نشان دهد که وقتی فکر مقدّس کشی و قداست زدائی در صحنه بیاید، همه بشریت هلاک می شود چون بشر گرفتار زمین می شود. او می خواهد نشان دهد روحیه ای که در سقیفه شروع شد، کارش به این جا رسید که یک انسان مقدّس و متعالی را کشت. پس حسین(ع) باید دو کار انجام دهد اول این که ثابت کند که او یک انسان مقدّس و متعالی است، دوم این که به جامعه بگوید شما آن چنان شده اید که من را می کشید. آیا صحبت های حضرت را در ظهر عاشورا خطاب به لشکر عُمر سَعد دیده اید، می فرماید آیا زیر این آسمان غیر از من، پسر پیغمبری وجود دارد؟ بعد شروع می کند به نام بردن بعضی از افراد لشکر عمرسعد و سوال کردن، که آیا شما نشنیده اید که پیامبر(ص) فرمودند: حسن و حسین دو سید شباب اهل جنت اند؟ و بدین وسیله می خواهد ثابت کند که من مقدّس ترین آدم زیر این آسمان هستم. اگر خوب فکر کنید به این نتیجه می رسید که امام معصوم که مامور هدایت جامعه است می خواهد بگوید ای مردم! خطری شما را تهدید می کند که کارتان به جایی می رسد که قداست کشی می کنید. ما امروز هم باید بسیار هوشیار باشیم، اگر دیدید که در جامعه، انسان های مقدّس واقعی با بقیه افراد برای شما ارزششان مساوی است، باید بدانید نطفه حسین کشی در این جامعه شروع شده است به همین علت است که امام خمینی(رحمه الله علیه) می فرمودند: نگذارید رزمندگان، در ادارات مورد بی مهری قرار گیرند. این هشدار دادن به همان خطر است، روحیه و فرهنگی که مقابل فرهنگ یزیدی می ایستد، آمده است تا مقدّسات حفظ شود حتی اگر کار به جایی کشیده شود که خودش باید در صحنه نمایش کشتن مقدّسات، بازیگر اصلی گردد، همه بشریت حیران هستند که چگونه می شود عده ای، این آدم ها را با این خصوصیات بکشند، این ها چه کار کردند؟
دکتر ادریس حسینی، استاد تاریخ (اهل تونس) در کتاب «راه دشوار هدایت» می گوید: من در زمانی که سُنی بودم در حین خواندن تاریخ کربلا یک دفعه متوجّه شدم که راستی چرا این ها را کشتند؟ یعنی امام حسین(ع) کاری کرده است که حتی یک انگیزه ضعیف برای کشتن خودش در دشمن باقی نگذارد، تا آن جا که در سخنانش به لشکر عمرسعد می فرماید: «اگر می خواهید بر می گردم». نه این که من از حسین بودنم بر می گردم، ولی من نیامده ام جنگ کنم، شما مرا دعوت کردید، آمده ام، اگر می خواهید بر می گردم نه یعنی از این که یزید بد است و من آمر به معروف و ناهی از منکرم، بر می گردم، خیر، حسین (ع) طوری عمل می کند که دشمن نتواند بگوید چون حسین و یارانش می خواستند به شهر ما حمله کنند مقابل شان می ایستیم. یعنی امام حسین(ع) می خواهد به تمام معنا، دشمن را خلع سلاح کند از این که انگیزه مقدّسی در آن ها بماند، حتی به اندازه ای که بگویند که چون حسین می خواست به شهر ما حمله کند ما جلویش را گرفتیم. جبهه مقابل اباعبدالله (ع) به کمک نور حسینی(ع) به ذلّتی رسید که ظلمت محض شد. یا بگو ظلمت محض بودنش نمایان شد تا بشریت در تحلیل های خود از خود بپرسند: چگونه می شود که یک جامعه تا این حدّ از سقوط پیش رود؟
دکتر ادریس حسینی می گوید: پس از این که این سوال برایم پیش آمد یک مرتبه تکان خوردم و جدّم حسین مرا شیعه کرد. کربلا مرا شیعه کرد. چطور می شود حسین(ع) کاری بکند که هزار و اندی سال بعد، یک تونسی به این مرحله برسد؟

آفات ادامه هبوط بر زمین
در زندگی صحیح زمینی اصل در ارزش نهادن به مقدّسات است و این که نگذاریم چیزهایی که به واقع مقدّس اند از جایگاه اصلی خود کاهش یابند وگرنه آنچه فوق زمین است در زندگی زمینی مورد غفلت قرار می گیرد. هرکس با مقدّسات، عمیقاً دلبری نکند، هبوط خود را ادامه داده است. مگر این نیز قصه ما نیست که «قُلْنا اْهِبطُوا مِنْها جَمیعاً»(۹۵) یعنی گفتیم؛ همه شما از بهشت به سوی زمین هبوط کنید، پس ای آدم ها، همه شما زمینی شدید، و به سوی آن هبوط کردید، حالا اگر در زمین به آسمان فکر نکنیم هبوطمان را ادامه داده ایم. ما را روی زمین آورده اند که ثابت کنیم زمینی نیستیم، و آسمانی هستیم و زمین، منزلگاه ابدی ما نیست. اگر منزلگاه ابدی ما زمین است که نامش هبوط نیست، هبوط یعنی پایین آمدن از جایگاه اصلی. پس اگر انسان به مقدّسات فکر نکند، معنی و فلسفه زمینی بودنش را در مدتی معین از دست داده است. پس هر انسانی که به امور مقدّس دل نسپارد، بی راهه می رود وکربلا خصوصاً در نشان دادن این واقعیت، بسیار موفق بوده است. کربلا روشن کرد؛ وقتی جامعه ای مقدّسات را از دست داد، به بی دلیل ترین انسان ها تبدیل می شود و پست ترین کارها از او سر می زند. به این نکته فکر کنید که آیا می شود روی زمین باشیم و فقط به زمین فکر کنیم؟ این که هبوط است، زمین که خودش در معرض نگاه ما هست، در زمین بودن و به غیبِ برین فکر کردن، معنی زمینی بودن ماست. یعنی ما آمده ایم روی زمین برای همین، وگرنه ما گرفتار زمین شده ایم. پس باید در زمین، برای ما مقدّسات اصل باشد. ما از قرآن این نکته را می فهمیم، اگر انسان به مقدّسات فکر نکند و مقدّسات را نشناسد و مقدّسین را به خاطر قداستشان محترم نشمارد، بی معنا زندگی کرده است. نتیجه این که، کار ما باید این باشد که مقدّسان را بشناسیم و شدیداً حرمت آن ها را نگه داریم و نگذاریم که مورد غفلت و بی حرمتی قرار بگیرند.
به عنوان مثال: همه شما می دانید که قرآن مقدّس است ولی اگر قرآن را طوری بفهمید که آن فهم یک فهم پایین و سطحی باشد، این جاست که حسین کشی یعنی مقدّس کشی شروع می شود. قرآن کتاب مثنوی مولوی که نیست - تازه ارزش مثنوی هم به قرآن است- اگر کسی قرآن را که یک حقیقت مقدّس است طوری تفسیر کند که عظمت آن فرو نشیند، او مقدّس کشی می کند. یک موقع است که او می گوید: من همین قدر می فهمم، ولی قرآن بالاتر از فهم من است، علماء حقیقی این گونه بوده اند و تلاش می کرده اند که از این حقیقت مقدّس متعالی چیزی بگیرند، این اسمش قرائت نیست که نفی قرائتی دیگر را بکند. ولی شما می بینید که گاهی در جامعه تلاش می شود که برداشتی از قرآن ارائه دهند که به شدت این حقیقت مقدّس فروکاسته شود، حدّ قرآن را همین عالم محسوس گرفتن، پایه همان مقدّس کشی است. من و شما باید شاگرد علامه طباطبایی«رحمهالله علیه» باشیم که تمام تلاشش این است که پرتویی از عظمت متعالی قرآن را نشان بدهد و بعد هم اشاره کند که عظمت قرآن از این که گفتم خیلی بالاتر است، این همان شناخت مقدّسات و حفظ حریم آن هاست. اگر کسی کربلا را طوری معنا کرد که به شدت فرو کاسته شد، این همان مقدّس کشی است.
امام حسین(ع) امام است و امام یعنی حقیقت عالیه ای که با حقایق عالم قدس ارتباط دارد. تعبیرات متعددی در فرمایش خود ائمه و قرآن در این خصوص داریم، قرآن می گوید مقام امامت ابراهیم(ع) پس از طی منازل مختلف به او رسید و در رابطه با مقام امام می فرماید: «وَ جَعلْناهُم اَئِمَّهً یهْدُونَ بِاَمْرِنا»(۹۶) آنها را امام قرار دادیم و آن ها از موضع و مقام «امر» ما -که مقام «کنْ فَیکون» است- انسان ها را هدایت می کنند و هم چنین می فرماید مقام امامان طوری است که فعلشان، فعل خداست. آری یا چنین مقامی را برای ائمه قبول دارید، یا این که نه فقط قبول دارید که ائمه آدم های خوبی هستند. اگر گفتید حسین آدم خوبی است، بدانید که پایه فرهنگی را گذاشتید که نهایتش به حسین کشی ختم می شود. حرمت مقدّسان باید به شدت حفظ شود، البته فرق مقدّسان و مقدّسات با خرافات این است که خرافات مبانی استدلالی و عقلی ندارد و تقدسشان دروغین است، در صورتی که مقدّسان واقعی، مبانی استدلالی و عقلی دارند، بحث ما روی مقدّسان واقعی است، نه مقدّسان غیر واقعی. البته چون انسان فطرتاً برای مقدّسان حرمت قائل است، ممکن است مصداق های واقعی را گم کند و خرافی بشود، ولی چون به انسان ها عقل داده اند، باید تلاش کند تا به کمک عقل این مسئله را برای خود روشن کند و از این خطر خود را نجات دهد.
ضرورت تحقق حکومت دینی
وقتی که زمینه کاهش انسانیت فراهم شد، باید بیشتر به انسانیت فکر کرد؛ و آماده شدن حسین (ع) برای به دست گرفتن حکومت دینی، یکی از عواملی است که جلوی این کاهش را می بندد، هر چند حکومت مقصد اصلی نیست بلکه تعالی انسان مقصود است.

آری از روزی که انسان به مقام خلیفهالهی خود پشت کرد، به هر کار سبکی دست زد، حتی به نابودی خودش. روی این نکته فکر کنید که انسان چگونه خودش را به راحتی به رذالت می کشاند با این که می داند آن کار، رذالت است. فرهنگ امروز دنیا مثل فرهنگ امویان، انسان را به شدت کاهش داده است. شما اگر خواستید که جامعه به بسیاری از رذالت ها راضی نشود و حتی به بسیاری از سیاست مداران موجود دنیا راضی نشود، باید انسان را از فروکاستن یا به اصطلاح از Reductionism نجات بدهید. چرا جوامع امروزه دنیا حاکمان غیر الهی را تحمل می کنند؟ چون امروز مردم دنیا برای خودشان هم یک افق متعالی و مقدّسی قائل نیستند و لذا به راحتی می توانند این نوع از حاکمان را تحمل کنند. به فرهنگ شیعه دقت داشته باشید. شیعه خودش را نازله امام خودش می داند و لذا از آن جایی که امام شیعه یک انسان معصوم است، شیعه خودش را سبک و سطحی نگاه نمی کند. فرهنگی که امامش یک انسان معصوم است، نمی تواند سیاست مدار غیر الهی را تحمل کند و حاکمان غیر معصوم هم باید بر اساس فرهنگ معصوم حکومت کنند. این است که شما می بینید برای این که بخواهند مزدورهای خودشان را به ما تحمیل کنند و ما را از انگیزه های متعالی خارج کنند، اول تلاش می کنند انسانیت ما را کاهش دهند. ملتی که مشغول تبلیغات تلویزیون و تماشای کارتون و...شد، آرمان هایش غیر الهی می شود و لذا به راحتی امثال شاه را تحمل می کند، این ملت مرحوم شهیدرجائی را برای چه می خواهد؟ و اگر ملت ایران شاه را تحمل نکرد، چون روح تشیع در صحنه بود. شیعه اگر شیعه ماند، نمی تواند حاکمان دنیا را تحمل کند، چون خودش فروکاسته نشده است، چراکه امام او، یک انسان معصوم است، یعنی تا وقتی که به امام معصوم نظر دارد فروکاسته نمی شود.
حالا اگر بخواهید جامعه ای را که انسانیتش فروکاسته شده و تقلیل یافته است، نجات دهید، باید حتماً امام معصوم بیاید و حکومت را به دست بگیرد، با موعظه و نصیحت نمی توان چنین جامعه ای را نجات داد، این است که می گوییم: امام آمده است تا حکومت را به دست بگیرد - برای این که الگوهای مردم، ناخودآگاه، حاکمان مردم هستند- حالا اگر حاکمان، انسان های فرومایه ای باشند انسان ها نیز فرومایه می شوند، انسانی که فرومایه شد، دیگر نمی تواند آسمانی بشود، دیگر دین را نمی فهمد، مقدّسات را نمی شناسد و فرو می رود در همین دنیا، و هبوط کامل می کند، آن وقت خداوند هدایتش را از این انسان می گیرد. حالا اگر امام حکومت را در دست گرفت، برای او حکومت مقصد نیست بلکه تعالی انسان مقصد است. شما در دوران انقلاب اسلامی دقت کنید، آن زمانی که بحران ها خیلی کم بود با این که این همه دشمن داشتیم به این جهت بود که انقلاب اسلامی انسان ها را متوجّه بزرگی هایشان کرد و به همین جهت زمین خواهی و دنیاطلبی برای آن ها ارزش نشد و راحت توانستیم زندگانی زمینی خود را سیر دهیم و از آن مشکلات انبوه بدون آن که دچار بحران شویم، بگذریم، ولی وقتی از تعالی انسانی غفلت کردیم، بحران ها و حرص ها به وجود آمد. شما می دانید که ان شاءالله با حضور امام عصر(ع) در آخرالزمان، همه بحران ها از بین می رود. چون امامِ حی معصوم، - عصاره همه پیغمبران و امامان - به صحنه می آید و اصلاً خواسته بشر را عوض می کند، بشری که خواسته اش عوض شد، بشری نیست که دیگر بحران های مدرنیته را داشته باشد، اصلاً میل و طلبش این ها نیست. الان طلب های غیر الهی ما، بسیاری از این مشکلات را به وجود آورده است. وقتی طلب شما متعالی شد، بسیاری از این مشکلات و نیازها، مسخره می شود و انسان می رسد به جایی که باید برسد.
موضوعی که بحث آن به جلسه بعدی می کشد و لازم است اکنون باب آن را باز کنم این است که در صدر اسلام سه گروه در صحنه هستند، برای گروه اول فقط حکومت مهم است ولو با انجام دادن هر جنایتی، که دیدید حکومت را هم گرفتند. نپرسید که چرا امیرالمومنین(ع) یا امام حسین(ع) جلوی این ها را نگرفتند؟ چراکه نمی توان با کسی که این قدر پست باشد که فقط حکومت برایش مطرح است، هم عرض شد. حکومت باید به قیمت ادامه تعالی انسان به دست گرفته شود، نه به قیمت هم عرض شدن با بنی امیه و مردم را با انگیزه های فاسد به میدان آوردن و بعد هم به آن ها خیانت کردن آن طور که بنی امیه عمل کرد. اما دو گروه دیگر هم در دل یاران پیامبر(ص) در صحنه داریم. گروهی مثل عباس عموی پیامبر(ص) و فرزندانش که خیلی تلاش می کردند حکومت را به دست بگیرند و یک گروه هم مثل امیرالمومنین (ع) که او هم می خواست حکومت را به دست بگیرد.
وقتی پیامبر(ص) را غسل و کفن می نمودند سه گروه بودند. یک گروه در سقیفه بنی ساعده که به تمام معنا حکومت را می خواستند، یکی هم عباس و یکی هم امیرالمومنین(ع) و این دو ایستاده بودند و غسل و کفن پیامبر(ص) را انجام می دادند، عباس دلش در سقیفه بود، ولی ادبش حکم می کرد در کنار جسد پیامبر(ص) بماند. امیرالمومنین(ع) هم صرفاً دلش در انجام وظیفه بود. در تاریخ داریم که عباس چند بار خطاب به حضرت علی(ع) گفت آقا! حق شما را دارند می برند. و انتظار داشت که علی (ع) غسل و کفن پیامبر(ص) را رها کند و به حکومت خود بیندیشد. بعداً همین روحیه عباس در فرزندانش سرایت کرد و بنی عباس حاکم شدند، این ها حکومت را برای حکومت می خواستند. هر چند اول ادب دینی داشتند و در سقیفه نرفتند، ولی دلشان، دل حکومت خواهی است و در به دست گیری حکومت روسیاه شدند.
ائمه شیعه، حکومت را برای تعالی انسان می خواهند. بعد از سقوط بنی امیه زمینه حاکمیت اولاد امیرالمومنین(ع) به صورت احساسی آماده بود ولی امام می بیند که اصلاً این زمینه، زمینه ای نیست که این ها می خواهند، یعنی افرادی که آمده اند با فرزند امیرالمومنین یعنی امام صادق«علیهماالسلام» بیعت کنند، حکومت را برای حکومت می خواهند، و لذا امام آن صحنه را مناسب حضور خود ندیدند و آینده خوبی برای آن پیش بینی نمی کردند، این جاست که می بینیم کربلا برای به دست گرفتن حکومت هست ولی تعالی انسان محور اصلی است، حالا اگر نشد حکومت را دست بگیرند تعالی انسان را که نباید تعطیل کرد. دیدید که امام حسین(ع) محور اصلی را رها نکردند و به همین دلیل حضرت موفق است، یعنی امام در تمامی صحنه ها آنچه را که مقصدش بود به انجام رسانید و همه صحنه ها را به نفع خودش تغییر داد. در تنگنای ظهر عاشورا همه صحنه ها به نفع حسین(ع) رقم می خورد به معنای این که انسان متوجّه شد وقتی انسانیت فرو کاسته شود، پسر پیغمبر هم کشته می شود و این پیام بسیار بزرگی است که باید بشر خوب بشنود، تا امروزش غیر این شود که هست و دغل کاران او را هلاک نکنند.
همین امسال یکی از علمای اهل سنّت پاکستانی در مصاحبه خود گفت که نهضت اباعبدالله (ع) اسلام را نجات داد. یعنی اسلام در اهل سنّت هم تا آن جا که جا داشت از انحراف اولیه نجات پیدا کرد، برای همین هم اهل سنّت آن روحیه بی تفاوتی نسبت به قداست ها را تا حدی رها کردند و عنصر عرفان در آن ها رشد کرد، برای همین وهابیون مطرود اکثر اهل سنّت هم هستند. استاد عزیزی می فرمود: اهل سنّت بیشتر از ما شیعیان، وهابیون را قبول ندارند. چون نهضت کربلا در کل جامعه اسلامی فرهنگ ارادت به مقدّسین شد، و شعاع آن، همه اسلام را روشن کرد.شما نگاهی به تونس، مصر و دمشق بیندازید، آقای حافظ اسد رئیس جمهور سابق سوریه مدعی بود که من شیعه ام، یعنی تقریبا همه جهان اسلام قداست اهل بیت(ع) را به عنوان یک اصل پذیرفته است. البته منظورم این نیست که به مقصد رسیده اند، ان شاالله خون حسین(ع) این ها را به مقصد برساند. خلاصه بحث این که: اولاً مشخص شود این دو جبهه چه خصوصیاتی دارند؟ مطمئن باشید اگر ما شیعیان به درستی جبهه حسین(ع) را بشناسیم و عمل کنیم حتما امام حسین(ع) امروز جهان را نجات می دهد. به عبارتی هنوز خود شیعه ها بر سر عقل و درایت کامل نیامده اند تا نتایج کامل به دست آید. ثانیاً: متوجّه شویم؛ گرایش عباسیان چه فرقی با گرایش اهل البیت(ع) داشت و چه تشابهی به امویان داشت و امام آمده است تا در بستر حاکمیت دین، انسان فروکاسته شده را نجات دهد تا از مقدّسات عالم غافل نگردد.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

رمز شکست ناپذیری امام حسین(ع)
پوچی در قلمرو اولیای خدا نیست، همچنانی که شان خلیفه خدا نیز نمی باشد و شناختن پوچی و رهایی از آن نیز در حدّ دقت اولیاء خدا و شان خلیفه الهی آنها است و آن کس که کسوت خلیفه الهی را از قامت خود بیرون کند بصیرتِ پوچی یابی خود را نیز فروبسته است و دیگر نمی تواند به علاج پوچی بیندیشد تا به کربلا و حکمت حسینی دل ببندد، او به اکنون می اندیشد و لذا از سرمایه عظیم اسمای الهی که در جان او دمیده شده به کلی بی خبر است و نه تنها از پوچی فرار نمی کند و به علاج آن نمی اندیشد بلکه پوچی را زندگی می داند، چراکه زندگی ادامه خویشتن خویش است و ادامه انسانی کسی که از خلیفه الهی خود به درآمده و به پوچی دل سپرده است، ادامه همان پوچی است و ارزش نهادن به بی ارزش ترین چیز ها.

آن چیزی که نمی گذارد حسین(ع) شکست بخورد، این است که او هم پوچی را می شناسد و هم شرایط پوچ نشدن را. معاویه به فرزند خود وصیت می کند که حسین(ع) را نکش، چراکه معاویه خوب می داند که حسین(ع) پوچی را می شناسد و لذا به هیچ وجه کشته نمی شود چون خوب می داند که چه موقع بمیرد. حسین (ع) می داند وقتی باید بمیرد که بزرگترین ثمره را برای حیات بشریت به ارمغان بیاورد. کسی که پوچی را می شناسد می تواند درست زندگی کند و درست بمیرد. شما در ابتدای انقلاب اسلامی به خوبی دیدید که مردم به اندازه ای که به شهادت نزدیک شدند، پوچی هایشان کمتر شد. جنگ تحمیلی ۸ ساله، مسلماً یک جنگ حسینی بود، زندگی همه مردم در آن فضا با برکت شده بود، از معلّم گرفته تا بقال، همه دارای یک زندگی معنی دارِ مفید شده بودند، آیا الان هم همین طور است؟ در جنگ چون حسینی تر بودیم، یک پیرزن احساس می کرد زندگی اش معنی دارد، یک کشاورز هم حس می کرد زندگی اش معنی دارد، همه حس می کردند که در یک زندگی با معنی قرار گرفته اند. آیا الان به اندازه زمان جنگ معنی داریم؟ ولی هر چه بود ۸ سال جنگ ما بوی حسین(ع) می داد و به همان اندازه نیز، ۸ سال جنگ بوی بی ثمری نمی داد، بوی ثمردهی می داد. در و دیوار این کشور به «وجود» فکر می کرد نه به «عدم»، چراکه جنگ ما جنگ حسینی بود و حسین(ع) پوچی را می شناسد، چیزی که معاویه فکر می کند می تواند با آن مردم را غافل کند، حسین(ع) آن فرهنگ را رسوا می کند. فکر می کنید معاویه چکار می کند؟ در نهایت امر می آید به من و شما پول می دهد، اگر من و شما پوچی را بشناسیم، می گوییم پول را چه کار کنیم؟ اگر پول من و شما زیاد باشد چه می کنیم؟ اتاقمان را رنگ می زنیم، لباس نو می خریم و... این ها اگر هدف شد که همه اش پوچی است. اگر کسی پوچی را شناخت تشخیص این امور برایش ساده است، بسیاری از این جوان ها را بیدار می بینیم چراکه می فهمند هم چون استخوان در دهان سگِ پوچی در حال خرد شدن هستند، دارند دست و پای می زنند تا از این ورطه هلاکت خود را برهانند و تلاش می کنند خود را از این پوچی نجات دهند.
وقتی انسان؛ «نیست» را «هستْ» و «پوچی» را «واقعیت» می پندارد
راه نجات از پوچ شدن انسان فقط از طریق محبّت حسین (ع) و معرفت حسین (ع) و آن انسان معصوم را، امام خود دانستن و یک نوع اتحّاد با او برقرار کردن ممکن می باشد، من راه دومی به جز این راه در این قرن سراغ ندارم. نمی دانم آیا تاکنون توانسته اید پوچی را به خوبی حس کنید؟ اگر شما نگاه کنید به زندگی مردمی که خلیفه الهی خودشان را فراموش کرده و به پلشتی و پوچی افتاده اند و اگر آن پوچی را خوب بشناسید و درست تحلیل کنید و بترسید که خودتان گرفتار این پوچی شوید و بدانید که تنها راه نجات شما از پوچی، راه حسین(ع) است، شاید نهضت کربلا فهمیده شود. فرهنگ معاویه، فرهنگ پوچ کردن انسان هاست، فرهنگ ترس و رشوه و شهوت، فرهنگ نابود کردن انسان است و حسین(ع) این را خوب می فهمد و می خواهد به همه بشریت بفهماند که پوچی به حریم اولیای خدا راه ندارد، چون که آن ها خدا دارند.
نگاهی به زندگی ها بیندازید، سفرهای بیهوده، ارتباط های نامقدّس، مطالعه برای اطلاعات بی ارزش، غم و شادی های دروغین، همه اش بی معنی است، اولیاء خدا این پوچی ها را می شناسند این که می گویند با علما ارتباط برقرار کنید به این دلیل است که با برقراری ارتباط، متوجّه می شوید بسیاری از چیز هایی که پیش از این برای شما مهم بوده است، ذاتاً بی ارزش است.

«ناصرالدّین شاه در سفر خود به سبزوار، به قصد این که خودنمایی کند و بگوید ما با فیلسوفان و عرفا ارتباط داریم به خدمت حاج ملاّ هادی سبزواری رفته بود، دید که عجب! اتاق مرحوم ملاهادی سبزواری، خشتی است و حتی کاه گل هم روی خشت ها کشیده نشده است. ناصرالدّین شاه روی تختی می خوابید که قطعات الماس و برلیان و زمرّد فراوانی در آن به کار برده شده بود. ملاهادی هم روی یک نمد می خوابید، ملاهادی هنگام ناهار با صدای بلند گفت: غذای من و میهمان را بیاورید. کاسه دوغ را به همراه دو قاشق چوبی و دو نان آوردند، ناصرالدّین شاه یکی، دو لقمه غذا خورد، دیگر نتوانست بخورد، گفت: من میل ندارم. آقای ناصرالدّین شاه! مطمئن باش بیش از این زندگی در دنیا بی خود است و تو خود بیخود شده ای که به بی خودها دل بسته ای.»

الان که ما این جا هستیم در نظام برتر عالم - یعنی در برزخ و در سینه مومنین - چه کسی پوچ است؟ ناصرالدّین شاه یا ملاّهادی سبزواری؟ تازه، آنچه که ملاّهادی سبزواری در سینه داشت، خیلی بیش از آن بود که در کتاب ها نوشت و رفت، طلبه ای می گفت:

در پشت بام مسجد مروی تهران مشغول کیمیاگری بودم، همشهری هایم از شهر فسا آمدند و گفتند بیا با هم به مشهد برویم، با همدیگر حرکت کردیم، به سبزوار رسیدیم، گفتند یک عرض ارادتی هم خدمت ملاّهادی سبزواری بکنیم، خدمت حضرت آقا رفتیم، نه من او را تا کنون دیده بودم و نه او مرا، پس از این که همه خواستیم خداحافظی کنیم و برگردیم، به من گفت، بایست، من ایستادم، به من گفت: ای مرد خدا، کیمیاگری در پشت بام مسجد مروی تو را به جایی نمی رساند، برو درست را بخوان.»

یعنی:
آنچه در آئینه جوان بیند
پیر در خشت، بیش از آن بیند

منظور این است که انسان ها می توانند به جایی برسند که «هست» را از «نیست» و «واقعیت» را از «پوچی» تشخیص دهند.
حسین(ع) آمده است که نگذارد ما هیچ و پوچ شویم آیا «آن کس که کسوت خلیفه الهی را از قامت خود بیرون کند به جز پوچی، چه چیزی در انتظارش هست؟» به عنوان مثال؛ وقتی حدّ انسان یک «ماشین سواری» می شود، این دیگر نمی تواند «خلیفه اللّه» باشد، این به راحتی فریب هر شیطانی را می خورد و به راحتی تحت تاثیر تبلیغات آمریکا قرار می گیرد. به برخی از این دانش آموزانی که در المپیادهای مختلف قبول می شوند، گفته اند اگر می خواهید انسان مهمّی باشید باید در ریاضیات اوّل شوید، نه این که خلیفه خدا شوید تا مهمّ و با ارزش شوید. و لذا آمریکا و برخی دیگر کشورها برای قبول شدگان المپیادها پیغام فرستادند که شما که می خواهید مهم شوید بیایید این جا، ما به شما همه امکانات را خواهیم داد، و تعدادی از آنان با خانواده هایشان رفتند. آری کسی که بگوید من به جهت دنیا مهم هستم، معاویه او را می دزدد. کسی که پوچی را نشناسد، حکومت های پوچ، او را و زندگی اش را می بلعند. حسین(ع) آمده است تا ما پوچ نباشیم، پوچ نبودن به این است که حسینی زندگی کنیم، یعنی نگذاریم فرهنگ معاویه ما را بدزدد.
انسان اکنون زده؛ طعمه حیله معاویه
انسان حسینی، انسانی است که به وسعت روح مجردش، فکر کند و برای خود برنامه ریزی نماید، در این دنیا به ابدیت و به بودِ مقدّس خودش که فردا برایش پیدا می شود، فکر می کند، به مقام اشرفیت انسانی می اندیشد، ما هم باید تلاش کنیم و بفهمیم در صحنه کربلا پیام اصلی چیست و چه چیز باعث شد که عُمر سَعد خودش را باخت و خودش و بقیه را نیز از بین برد؟ اگر می بینیم در کربلا کمتر از صد نفر می توانند آن چنان ایستادگی کنند، باید به عمق این حادثه بیشتر دقّت کنیم، متاسفانه چیزهایی در دل ما خانه کرده است که اگر در صدد علاج آن ها برنیاییم به وسیله فرهنگ معاویه ای قرن بیستم از دست خواهیم رفت. گاهی توجه می کنم ای عجب! ما به همین که «حالا خوشیم» راضی هستیم و به حقیقت طولانی، وسیع و ابدی خود فکر نمی کنیم، من فردای خودم را چگونه امروز پایه گذاری کنم؟ من «خودِ فردایم» را چگونه باید ببینم و بشناسم و محکمش کنم؟ من خودم را چگونه بسازم که فردا از آن متنفّر نباشم و از آن فرار نکنم؟ کربلا در صحنه عمل به وسیله امام معصوم (ع) به تو نشان داد که خودت را قربانی هوس نکن، یک خود مقدّس برای خودت بساز تا در پرتو آن، زشتی فرهنگ معاویه را بشناسی و بفهمی که برای ساختن چنین خودی، حسین(ع) چقدر کمک می کند و فرهنگ معاویه چگونه تو را «اکنون زده» کرده است.
اکنون زده ها
باید با خود جدّی بود؛ «اکنون زده»(۱۰۲) نشوید. شما به ذهن و روان خودتان دقّت کنید، گاهی «اکنون زده» شده اید، یعنی همین که حالا هیچ نیستیم، خوشیم، این خیلی خطرناک است، جریان مسلم بن عقیل را در کوفه به یاد آورید، گروهی گفتند: «حالا که زمان، زمان مسلم بن عقیل و حسین(ع) است، اسم ما را هم در ردیف یاران آن ها بنویسید» و تعداد زیادی اسم نوشتند، چون فعلاً با مسلم بن عقیل بودن خوش است ولی وقتی اوضاع سخت شد، گفتند: «اسم ما را خط بزنید» و تسلیم عبیدالله شدند، این ها انسان های «اکنون زده» هستند، بنابراین شما اگر با خودتان جّدی شدید، حسینی می شوید و می توانید با پوچی معاویه بجنگید. «اکنون زدگی» مشی جدایی از حسین(ع) است، واقعاً امام حسین(ع) می تواند ما را از «اکنون زدگی» نجات دهد. با خود جدّی نبودن یعنی از حسین (ع) فاصله گرفتن و بیهودگی و بی ثمری را به رسمیت شناختن. شما نگاهی به برخی از اطرافیانتان بیندازید، افرادی که از حسین(ع) فاصله گرفته و به بیخودی کشیده شده اند از شما به عنوان انسانی که برای کمال خود برنامه دارد بدشان می آید، چرا؟ چون متوجّه اند شما یاد آور زندگی جدّی شان هستید و زندگی جدّی برای آن ها سخت شده است، لذا ارتباطشان را با شما قطع می کنند و می گویند این ها مال دوران جنگ و جهاد و ایثار هستند، حوصله ما را سر می برند. آری انسان هایی که از جدّی بودن با خودشان فاصله گرفته اند، از هر سخن جدّی بدشان می آید، اسلام جدّی است، روحانیت جدّی است، معلم دینی جدّی است، اسلام یعنی جدّیت با خود. زندگی عبارت است از ادامه تفسیری که از حیات خویش دارید. اگر در تفسیر زندگی خودتان جدّی نباشید خودتان را به بازی گرفته اید و حسین(ع) نمی خواهد شما، خود را به بازی بگیرید. گاهی شما تصمیم می گیرید که از امروز جدّی شوید و در جلسات دینی عمیق، با اراده قوی شرکت کنید و دیگر دروغ نگویید، غیبت نکنید و...، امّا باید بدانید کسی می تواند این تصمیم ها را انجام دهد که علاوه بر این که می داند نماز و... خوب است، زندگی را جدّی بداند و امام معصوم (ع) را به عنوان یک خوب بزرگ، الگوی خود بشناسد و به او اقتدا کند وگرنه تصمیمش را نمی تواند ادامه دهد، فقط ادای خوب بودن در می آورد و هیچ وقت نمی تواند با خودش جدّی باشد، برای این که به وضع موجود راضی است و فرهنگ معاویه ای هم همین را می خواهد. معاویه یک وضع موجود درست کرد و مردم را دعوت نمود و گفت به همین راضی باشید، حسین (ع) گفت به آن چه حق است راضی باشیم. اگر وضع موجود حق است، راضی هستیم ولی اگر حق نیست به وضع موجود راضی نیستیم. انسانی که حسین (ع) برای او امام است، انسانی است که به افق های بلند انسانی فکر می کند، در برابر وضع موجودی که دعوت به سقوط ارزش ها می کند، مقاومت می کند و اگرنتوانی مقاومت کنی و خدای نکرده رنگ وضع موجودِ غیر حق را به خود بگیری مطمئن باش حسینی نیستی.
برکات نمونه های معنوی
افول ارزش ها، به جهت ناتوانی در به وجودآوردن نمونه های معنوی است و ناتوانی از اندیشیدن نسبت به آن الگویی که باید باشد و نیست. در این حالت است که یاس جای خود را باز می کند و انسان به "اکنون" آری فقط به "اکنون" دل می بندد و نظاره گر تخریب همه بناهای معنوی می شود. آرام آرام به بیهوده بودن خود راضی می گردد و اگر صاعقه ای از عالَمِ معنی بر او نتابد به تدریج بر این باور می نشیند که جهانِ دیگر را بیهوده می گیرد و آنچه را می گذرد و به همان شکل که می گذرد، حقیقت و پذیرفتنی می شمارد، یعنی در واقع فلسفه تن دادن به روزمرّگی را در خود تدوین می کند، و این جاست که می توان فهمید چرا نهضت و حکمت حسینی به عنوان نمونه ای عملی و اعلا، عامل نجات از این همه بیهودگی است که رنگ فلسفی به خود گرفته، از این همه بیهودگی که تا عمق اندیشه فرو می رود.

آیا ما نمونه های معنوی داریم؟ آری ما حسین (ع) داریم، پس نباید بگذاریم حسین (ع) از دست برود، در خانه و محلّه و همه جا نگذاریم حسین (ع) از دست برود، مدیحه سرای بدی ها نشویم، اگر رفتید در خانه یک طاغوتی، نگویید که آن ها پیشرفت کرده اند و ما عقب افتاده ایم، قصّه ما قصّه آن فرد نشود که گفت:

از دست بوس، میل به پابوس کرده ام
خاکم به سر، ترقّی معکوس کرده ام

ترقّی و پیشرفت کردن حقیقی، یعنی به حسین (ع) نزدیک شدن. مواظب باشید شیعه بودنتان را از دست ندهید، به چهار نفر که گرفتار دنیا شده اند، نظر نیندازید، به حسین(ع) اقتدا کنید. اگرنتوانیم نمونه های معنوی را حفظ کنیم حالت یاس جای خود را در تحلیل های ما باز می کند، نمی دانم گاهی با این اشرافی زده ها برخورد کرده اید، همه آن ها پذیرفته اند که بدجوری دارند نابود می شوند، ولی به بیهودگی خود راضی شده اند، اکنون زدگی و پذیرفتن پوچی، خاصیتش این است، این خطرات برای بشر وجود دارد، حسین (ع) آدم ها را نجات می دهد، حسین(ع) شیعه را نجات داد، اگر به حسین (ع) نزدیک شویم از تمام این مشکلات و انحراف ها و بیهودگی ها در امان می مانیم، حسین (ع) کشتی نجاتی است که نمی گذارد انسانها به روزمرگی تن بدهند، و همه دیدید که در کربلا، حسین(ع) تسلیم چیزی که انسانیت متعالی اش را خوار کند، نمی شود، پس حسین(ع) دوای دردهای ماست، به شرطی که برای فهمیدن پیام او وقت بگذاریم و ان شاءاللّه، ارادتمان به این نور مقدّس خداوند بیشتر شود.
حسین(ع) نشان داده است که ای انسان ها! تسلیم هرچیزی نشوید، خودتان را صرف هر میل سبک و پستی نکنید، نگویید که چون جامعه امروز در میل منفی افتاده است، پس من کاری نمی توانم بکنم، در کربلا یک نفر قیام کرد و نشان داد که ای بشریت می توان در مقابل انبوه انحراف ها قیام نمود، می توان در هر شرایطی انسان بود و در هر شرایطی یک انسان معنوی مقدّس و متعالی باقی ماند. آری نمی شود حسین (ع) شد ولی می توان حسینی بود.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

جلسه هجدهم: انسانِ هیچ کاره

بسم الله الرحمن الرحیم

﴿ اَلسَّلامُ عَلَیک یا اباعبدالله وَعَلَی الْاَرْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِنائِک ﴾
﴿ عَلَیک مِنّی سَلامُ اللّهِ اَبَدًا ما بَقیتُ وَ بَقِی اللَّیلُ وَ النَّهارُ ﴾
﴿ وَلاجَعَلَهُ اللّهُ اخِرَ الْعَهْدِ مِنّی لِزِیارَتِکمْ ﴾
اگر به این نتیجه رسیدیم که بودن و نبودن شریعت برای سعادت انسان یکسان نیست و انسان نمی تواند بدون شریعت از پوچی ها رها شود، و هر کس که آخرین شریعت را ندارد معنی روی زمین بودنش لغو و پوچ است.
و اگر متوجّه شدیم که اباعبدالله(ع) واقعاً برای نجات بشریت، پا به عرصه مسئولیت بزرگ خویش گذاشتند، چراکه پیام «حُسَینُ مِنّی وَ اَنَا مِنْ حُسَین» پیام رسول شریعت است، یعنی همان رسولی که مبعوث شده تا کلّ زمینیان را از خطراتی که زندگانی شان را بی ثمر می کند نجات بخشد، حسین(ع) را سخت به خود گره می زند و می گوید: نهضت حسین(ع) جزء رسالت من است و رسالت من جزء نهضت حسین(ع) است و از طریق این دو عنصر انفکاک ناپذیر ثمردهی انسان ممکن می گردد.
و اگر بر اساس پیام رسول خدا متوجّه شدیم بدون حسین(ع) شریعت کامل نیست و «حُسَینُ مِنّی وَ اَنَا مِنْ حُسَین» بدان معناست که این شریعت و امامت از هم جدا نیستند.
این سوال پیش می آید که حسین (ع) را چگونه باید ببینیم که از روزمرّگی ها که بلای زندگی زمینی است نجات پیدا کنیم؟ یعنی اگر حسین (ع) کلید نجات انسان است - که هست - چگونه او را تحلیل کنیم که او برای ما کلید نجات باشد؟ ما نمی خواهیم بیهوده شعار بدهیم و به جایی هم نرسیم، به تعبیر حضرت امام خمینی(رحمه الله علیه)(۱۰۳) بعضی از کتاب های اخلاقی نسخه هستند نه دارو، طبیب روحانی باید کلامش حکم دارو را داشته باشد نه حکم نسخه. اگر بگوییم «حسین کلید نجات بشریت است» کاری از پیش نبرده ایم، بحث این است که چگونه باید به این نهضت نگاه کنیم تا از این همه روزمرّگی و پوچی نجات پیدا کنیم؟ به راستی نجات دهندگی حسین(ع) از چه زاویه ای است که اگر بی حسین (ع) شدیم، از دست رفته ایم؟
اسلام اموی و بلای بی خود شدن
اگر کسی فکر کند اسلام فقط همین است که راست بگوید، دزدی نکند و دروغ هم نگوید، وقتی به یک کشور غربی سفر کرد و دید که آن ها هم، همین موارد را رعایت می کنند، می گوید که غربی ها هم مسلمان هستند! اگر به راستی اسلام همین است! آن ها هم مسلمان هستند، ولی اگر اسلام حقیقت بزرگی باشد که در کنارش دزدی نکردن و دروغ نگفتن هم هست، آن وقت صِرف دروغ نگفتن و... اسلام نیست. به عنوان مثال، یک وقت است که می گویند، گندم کاشتن، برای کاه داشتن است ولی یک وقت، کاه داشتن کنار گندم داشتن است، ما اگر گندم بکاریم و گندم بخواهیم مسلّماً، کاه هم در کنارش به دست می آید.
باید خیلی دقت کرد بعضی از اشخاص نوع نگاه و دیدگاهشان نسبت به دین با بی دینی فرق نمی کند!! و لذا برای دینشان قیمت و ارزش قائل نیستند و از دین به خوبی استفاده نمی کنند. اگر من از شدت تشنگی در حال مرگ باشم و فقط هم یک لیوان آب داشته باشم، آن را آن چنان می گیرم که هرگز از دست نرود، چراکه نجات خودم را به آن می بینم. ولی اگر تشنه نباشم و نجات خودم را به آن آب احساس نکنم، آن را رها می کنم و یا جدیت لازم را در حفظ آن ندارم. چه وقت است که دین به شدت برای ما عزیز است؟ وقتی که بفهمیم چه مشکلی داریم و این دین چگونه این مشکل را حل می کند.
در مورد کربلا هم، همین طور است، باید دغدغه این را داشته باشید که کربلا را بفهمید. ما باید بفهمیم که چه مشکلی داریم و چه خطراتی دیانت ما را تهدید می کند. اسلام اموی که به درد نمی خورد! اسلام ابن عباس، اسلام عبدالله بن عمر و اسلام مسلمانانی که امام حسین (ع) را قربهالی الله کشتند، به درد نمی خورد. این چه اسلامی است که خطر اسلام بنی عباس و اسلام کوفیان را ندارد و می تواند انحراف آن ها را هم بشناسد؟ باید این مسئله روشن شود و برای روشن شدن آن، باید دو چیز را فهمید، اول این که اسلام بناست با ما چه کند؟ و دوم این که کاری که اسلام می خواهد انجام دهد، آیا بدون اباعبدالله (ع) می شود انجام داد؟ با فهمیدن این دو نکته است که روشن می شود امام حسین(ع) ما را چگونه نجات می دهد؟
تاکید بنده این است که تا همه عزیزان به این نکته نرسیم که در زندگی و حیات خود خطر «بی خود» شدن داریم آن هم به شکل های متفاوت، هر چند که نتیجه همه آن ها یکی است، نمی توانیم از اسلام و امام حسین (ع) استفاده کنیم، باید با مبارزه با «بی خود» شدن، مسئله مان را حل کنیم. کسانی که از «بی خود» شدن نمی ترسند، از عاشورا فقط طبل زدن را می فهمند، این یعنی «بی خود» شدن، بعضی ها فقط خود را مشغول زدن و زنجیر می نمایند، به فرموده آیت الله جوادی آملی«حفظه الله»، «در عزاداری برای شهیدان کربلا باید آه داشت، نه آهن». کسی که از «بی خود» شدن نمی ترسد در جایی که برای امام حسین (ع) عزاداری می کند، او هم یک کاری می کند، ولی تلاش نمی کند که به کمک حسین (ع) «بی خود بودنش» را از بین ببرد. کسی که «بی خود» شدن را نفهمد دشمن معاویه نمی شود. معاویه می گوید: ای مردم، من برای شما شهری درست می کنم که در آن امنیت و رفاه باشد و به شما خوش بگذرد. در نظر مردم شام که از قبله بلندی به نام قبله محمدی (ص) آگاهی نداشتند، معاویه بهترین فردی بود که به عنوان حاکم دیده بودند. به راستی اگر بناست مردم فقط خوب بخورند و در آسایش و آرامش دنیایی باشند. معاویه حاکم بدی نیست!! این مردم مدینه بودند که با توجه به اهدافی که پیامبر(ص) در منظرشان قرار داده بودند تا حدّی نمی توانستند معاویه را تحمل کنند، و این اهل البیت(ع) بودند که غیر حقّ و حقیقت را تحمّل نمی کردند، چراکه بندگی خدا را به طور کامل و تّام می شناختند.
نشناختن پوچی، پوچی می آورد
باید دید تن دادن به روزمرّگی چگونه در انسان های یک جامعه نفوذ می کند، واقعاً برسید به این که چگونه یک جامعه به پوچی تن می دهد و پوچ می شود. شما گاهی متوجّه می شوید در حال پوچ شدن هستید، باید از این پوچی بترسید و تا حسین(ع) نداشته باشید نمی ترسید. جامعه ای که حسین(ع) ندارد اصلاً نمی فهمد که در حال پوچ شدن است، بعد از ۲۰ سال می گویند که عجب چرا جوانان ما پوچ می شوند؟ شما که ۲۰ سال پیش پوچی را نشناختید، برنامه هایتان هم که پوچی و روزمرّگی را به بار می آورد حس نکردید، حالا هم با جوانانی روبه رو می شوید که میل متعالی شدن ندارند. فردا، فردای ماست و نشناختن پوچی، روبه روشدن با یک زندگی پوچِ پوچِ غیر قابل تحمّل است. امروز بزرگترین مشکل تمدن جدید، پوچی و یا به عبارتی نیهیلیسم است و در جمع شیعیان هم، همین مشکل خانه کرده ولی فقط یک امید وجود دارد، که اگر آن امید نبود، در این رابطه نمی توانستیم صحبت کنیم، و آن امید، چیزی نیست جز نور اباعبدالله الحسین(ع)، و امید است به کمک این نور از این مشکلِ جهان گیر، رهایی یابیم. ما نباید مثل بسیاری که فکر می کنند دیگر برای بشریت نمی شود کاری کرد، باشیم. ما خوب می دانیم که پوچی و روزمرّگی آرام آرام مثل مرگِ سرد، تمام رگ ها و شریان های جهان را پرکرده است و در جامعه ما هم خانه کرده و دارد رشد می کند و به جهت امید به حسین(ع) است که به راحتی تسلیم این مرگ نیستیم. اگر پوچی را به خوبی بشناسیم و حسین(ع) را که ضد پوچی است بشناسیم امید رهایی از این هلاکت بزرگ هست و الاّ نه.
وقتی زندگی قانع کننده نیست
به خودتان نگاه کنید، ببینید آیا ترس از پوچ شدن، بدنتان را نمی لرزاند؟ حالا خوشحال هستیم که بِحَمدِللّه راحت هستیم، صبح سر کار می رویم، نیازهای زندگی مان را تامین می کنیم، راحت پول به دست می آوریم، راحت زندگی می کنیم، فرزندانمان را سر و سامان می دهیم، تابستان به گردش می رویم، ماشین هم که داریم، خوب می خوریم، خوب می پوشیم، بعداً هم پیر می شویم!...و بعدش چی؟.... آیا به خود نمی لرزید؟ آیا در زمان های قبل، این کارها انجام نمی شد؟ ولی یک چیزی قبلاً بود که حالا نیست و آن عبارت بود از امید و ارتباط مردم به یک حقیقت پنهان. یعنی زندگی مردمِ توحیدی، ماوراءِ گشت و گذار و خوش گذرانی ها بود، این چیزی است که الآن گم شده است. امروز بشریت آن چنان تنزّل کرده و از وسعت و تعالی افتاده است که خودش را به «هیچ» می گیرد و این «هیچ» را به رسمیت می شناسد. باید «هیچ» را خوب بشناسید. اگر می بینید در جامعه ما آن فرد، روستا را رها می کند و به شهر می آید و سیگار می فروشد، ولی حاضر نیست گندم در روستا بکارد، و این که می بینید راحتْ خودش را به هروئین می فروشد، آیا جز این است که انسان جز پول در آوردن و خرج کردن و سیگار کشیدن و دنبال خوشی رفتن چیز دیگری از خودش سراغ ندارد؟ حالا شما بیایید طرح بدهید که برای این آدم شغل ایجاد کنید. اگر مسئله اصلی اش که درست معنی کردن خودش است حل نشود، مشکل او حل نمی شود، من نمی خواهم بگویم به او شغل ندهید! عرض من این است که باید مشکل اصلی او را حل کرد. آیا فعلاً کسانی که شغل دارند مسئله اصلی حیاتشان حل شده است؟ هر چند که ایجاد شغل و امکانات زندگی، همه یک مقدمه و ایجاد شرایط است، امّا آنچه بشر را نجات می دهد این ها نیست. خطری همچون آتش، در خرمن وجودمان افتاده است که خود را نمی نمایاند. شما گل مصنوعی را دیده اید؟ درحالی که گُل نیست، اما ادای گُل در می آورد، شما خوشحالید که این گُل مصنوعی، عین گل طبیعی است، آن را در اتاق خود می گذارید، چند روزی هم با دیدنش لذّت می برید ولی بعد از مدتی با دیدن آن دیگر به نشاط نمی آیید. چون یک گُلِ دروغی است. شما گل مصنوعی را به عشق گل طبیعی خریدید، امّا بعد از چند روز می بینید که با دیدن این گل دیگر نشاطی ندارید و لذّت نمی برید، حالا به زندگی تان نگاه کنید، اطرافتان را گُل های مرده فرا گرفته است و لذا آن حیاتِ نشاط بخش را نمی یابید تا با آن به سر ببرید. زندگی منهای شور حسین(ع)، دکور و ادای زندگی است و لذا قانع کننده نیست.
حکومت معاویه به خاطر رومی زدگی اش یک حیات پوچ را به اسلام تحمیل کرد و هنوز هم آن مشکل ادامه دارد بعضی از ما مسلمانان که به غرب نزدیک می شویم متوجّه نیستیم، چه چیزی را از دست می دهیم و چه چیزی را به دست می آوریم، غربی که پانصدسال است گرفتار نیهیلیسم و پوچی شده است همه چیز را به شکل مصنوعی در می آورد. به عنوان مثال شما به حکم عاطفه و فطرت؛ «مادر» را تاج سرتان محسوب می کردید و بدون آن که روز مادر مطرح باشد، پدر و مادر های پیر هر طایفه، مورد احترام بودند. غرب آمد و گفت می خواهیم مادر را تجلیل کنیم. روزی را به نام «روز مادر» نهادند، ولی چون در این کار، فرهنگ پوچ گرایی غربی حاکم بود نتیجه این شد که در تجلیل از مادر، آن ها را به آسایشگاه سالمندان کشاندند. این جنس فرهنگ غرب است، ادای مادر دوستی در زشت ترین بی حرمتی ها به مادر شکل گرفت و ما هم گریزی از آن نداریم مگر آن که متوجّه پوچی فرهنگ غرب شویم و تکلیف مان را با آن یکسره کنیم.
حال نگاهی به فرهنگ اصیل دینی خودمان در گرامی داشت مقام مادر بیندازید که احترامات بر مبنای فرهنگ دیگری است و رعایت «وَ وَصَّینَاالانْسانَ بِوالِدَیهِ حُسْنًا»(۱۰۴) در صحنه بود که متاسفانه کم کم به فراموشی سپرده می شود. حالا در فرهنگ غرب زده که ترس از پوچ شدن مرده است خود را به بی خودی ها می بندیم تا بی خود نشویم آن وقت یک گُل می برد و می گوید: «مادر سلام، روز مادر را به شما تبریک می گویم» خنده های دروغین، محبّت های مصنوعی، دوستی های احساساتی همه در فرهنگ نیهیلیسم است. این آتش از طریق معاویه در خرمن اسلام افتاد. همان طور که در بحث های قبلی به آن اشاره شد، رومی ها مشاور معاویه بودند و معاویه از طریق آن فکر و فرهنگ با ظاهر جذّابی که آن فرهنگ داشت، پوچی مخصوص غرب را وارد اسلام کرد. قبلاً، مرشدی می آمد - که عموماً مرشدها انسان های وارسته و حکیم و دلسوخته ای بودند- و از مصیبت های اباعبدالله (ع) روضه ای می خواند و ما را در عالَمی می برد که با اباعبدالله(ع) معاشقه می نمودیم و از این طریق خط پوچ انگاری را از خود می زدودیم و خیزش مقابله با ستم را متذکر می شدیم ولی وقتی به غرب بیشتر نزدیک شدیم و از اباعبدالله (ع) دور شدیم، گروه تار و سنّتورشان می آیند و آواز می خوانند و می گویند که ما با همدیگر اورکستر اجرا می کنیم و پوچی را عمیق تر می کنند. قبلاً در دشت و بیابان ها به تماشای طبیعت زنده و حیوانات می رفتیم، حالا حیواناتی را که در دل طبیعت زنده هستند، در باغی جمع کرده و می آییم نگاه می کنیم و متوجّه نیستیم که این، آن نیست. این باغِ پرندگان و این باغ وحش ها، نقش همان گل مصنوعی را دارند. در فرهنگ غرب همه چیز دروغین است بدون این که معلوم باشد و فرهنگ غرب همه چیز را تبدیل به «هیچ» و «پوچ» کرده است، آیا شما حس نمی کنید که دارید «هیچ» می شوید؟

ظهور پوچی در آخر
وقتی بفهمیم تن دادن به پوچی و روز مرّگی چقدر ناگوار است، می فهمیم که چرا حسین(ع) نجات بخش است و آن وقت می توانیم با اصل نهضت اباعبدالله(ع) تماس پیدا کنیم. گاهی این جوان ها را می بینیم که حس می کنند چیز دیگری از این زندگی می خواهند و لذا نمی توانند به زندگی دل بدهند ولی نمی دانند دلیل آن چیست؟ یعنی دلِ زنده جوانِ هوشیار، می فهمد که تمام آنچه را که فرهنگ پوچی ها به او پیشنهاد می کند اگر به دست آورد تازه مثل «صادق هدایت» می شود. صادق هدایت به عنوان یک شاهزاده قاجار به قدری پول داشت که توانست هر کاری را که می خواهد در ایران انجام دهد، بعداً هم به پاریس رفت. شهر پاریس در آن زمان قبله روشنفکران و مرکز فساد جهان بود، آن جا هم هر کاری که می خواست انجام داد، باز دید که نمی تواند این زندگی سراسر پوچ و غرب زده را تحمل کند، در نتیجه در همان جا خودکشی کرد و جوان امروز می خواهد این طور نباشد. فرهنگ معاویه و غرب یعنی همین پوچی، حالا یک عدّه تا انتهای این فرهنگ را نمی بینند و در پوچی دست و پا می زنند و یک عدّه انتهای این نوع زندگی را می بینند و نمی توانند به آن دل ببندند. صادق هدایت که در افق زندگی خود، حسین(ع) ندارد و انتهای زندگی غربی را دید ، خودکشی را انتخاب کرد .
شما دائماً یادتان باشد که حسین(ع) در چه شرایطی بود و چه ارزش هایی در آن فضا حاکم بود و متوجّه باشید در شرایطی که فرهنگ معاویه ای حکومت می کند و مردم به «هیچ» خوش هستند و به همین که زنده اند راضی اند، همین روحیه باعث می شود که بعضی ها نبودنِ کمال بزرگ انسانی را توجیه کنند و خود را نفله نمایند. این روحیه که «هیچ» را به عنوان زندگی بپذیریم جامعه را در یاسِ از کمال مطلوب می میراند. شما الان به خودتان نظری بیندازید، می خواهید یک چیزی باشید....تا این جا خوب است، یعنی این که متوجّه اید آنچه باید بشوید، نیستید، ولی اگر در افق خود برنامه و الگویی برای نجات از پوچ شدن پیدا نکنید و دل به آن نسپارید، یا با فقر، به امید رفع فقر زندگی می کنید و یا اگر اشرافی شدید، کم کم پوچی ظهور می کند. آن هایی که زودتر از شما اشرافی شده اند، می بینید که یک ناامیدی و نگرانی نسبت به نشدن آنچه باید بشوند دارند، و کسانی که فقیرند می گویند: حالا یک خانه بسازیم و برویم در آن خود را از گرما و سرما حفظ کنیم، ولی هنوز این نگرانی و دلواپسی را ندارند، پس این نشدنی که فقیران دارند، اشرافیان شدنش را دارند، حالا اشرافیان یک نشدن می شناسند که نمی توانند بشوند و این جاست که پوچی چهره اش را می نمایاند و عموماً هم وقتی چهره خود را می نمایاند که آن ها به آخر خط رسیده اند.
جوانان مسلمانی که حسین(ع) دارند اگر بخواهند می توانند آن نشدنی که می خواهند بشوند را با داشتن حسین(ع) به دست آورند. امام حسین (ع) در زندگی ما و برای ما آن نشدنی است که می شود بشویم یعنی این که انسان بتواند در شرایط حاکمیت فرهنگ روزمرّگی و پوچی، یک انسان بزرگ شود و به همه شرایط جزغاله کردن انسان، نه! بگوید. این، حسینی شدن می خواهد.
باید بفهمیم چه آتشی در خرمن ما افتاده است، ما در فضای نامناسب و انسان کش و حق برانداز و شاهنشاهی، خوب می دیدیم که انسان ها چگونه پوچ و هیچ می شوند و بعد هم نور انقلاب اسلامی را دیدیم که نور حسینی بود که به ملت خورد و دیدیم که ملت چگونه معنادار شد و چه معجزه ای بود این معناداری ملت، در آن حال و مقام، و اکنون بعد از دوران جنگ تحمیلی، بوی آن پوچ شدن را دوباره داریم حس می کنیم. ترس ما این است که جوانان ما دوباره به پوچی روزمرّگی زمان شاه دچار شوند ولی خودشان متوجّه نشوند، چون روح انسان وقتی کرخ و بی حس شد ندای حسینی و دعوت انقلاب اسلامی را نمی شنود و لذا غصه و ناله و فریاد ما هم برای جوانان اینطور می شود که :

من گنگ خواب دیده و عالم تمام کر
من ناتوان ز گفتن و خلق از شنیدنش
انواع خودکشی
انسان به آن دلیل خود را می کشد که دیگر دوام ضربان قلب و گردش خون و تنفس ریه ها برایش معنی نمی دهد و آن کس هم که تنها برای زیستن می ماند در واقع خود را کشته است و همانند اولی جز بی معنایی از زندگی چیز دیگری نمی شناسد و فرقشان این است که اولی این بی معنایی را تحمّل نکرد و دومی این بی معنایی را تحمّل می کند و به آن سر و سامان می دهد. و این بی معنایی زندگی، که مساوی کشتن انسان است وقتی واقع می شود که آرمان های بزرگ از دست بروند و نهضت و حکمت حسینی همان توجّه به آرمان های بزرگ است تا جلو هیچ کاره شدن انسان در عرصه زندگی را ببندد و در همین راستاست که وفاداران به نهضت حسین(ع) به دستور حزب یا دستگاه دولتی به معرکه و مانوری که رئیس فرموده نمی آیند تا باز هیچ کاره باشند، بلکه تماماً تحت تاثیر جاذبه ای روحانی به عزاداری عاشورائیان وارد می شوند تا خود باشند و هیچ کاره نباشند و از این طریق در صدد گریختن از بی معنی شدن هستند.

کسانی را می بینیم که دیگر ادامه ضربان قلب و گردش خون و تنفس ریه ها برای آن ها معنایی ندارد و لذا کاری بهتر از خودکشی نمی شناسند و به این کار دست می زنند. افرادی دیگر هستند که زندگی را همان بی معنایی و پوچی می دانند و صرفاً برای زیستن ادامه حیات می دهند - ولی در واقع خود را کشته اند- و این بی معنایی را تحمل می کنند و سعی می کنند به آن سر و سامان دهند. به عنوان مثال دکور خانه را عوض می کنیم بلکه معنی انسانیت گمشده خود را پیدا کنیم. گاهی فقط برای این که نمی دانید چکار باید بکنید به بی خودی خود سر و سامان می دهید. این بی معنایی زندگی که مساوی کشتن انسان است وقتی واقع می شود که فرهنگی در جامعه رخنه کند که در اثر آن آرمان های بزرگ از دست برود و نهضت و حکمت حسینی همان توجه به آرمان های بزرگ است. مگر قبل از اباعبدالله(ع) اسلام نبود؟ اسلام بود، ولی قدرت و امید رسیدن به اهداف بزرگ انسانی و اسلامی در ملت معاویه زده نبود، نمی توانستند بگویند ما هنوز هم می توانیم در قله انسانیت بر خلاف فرهنگ معاویه زندگی کنیم، امروز هم دنیا در همین راستا دقیقاً به حسین(ع) نیاز دارد.
امروز دنیا آرمان بزرگ را در انسانی بزرگ نمی تواند تجربه کند. چون چنین انسانی را نمی شناسد و ندارد. حکمت حسینی همان توجه به آرمان های بزرگ است تا جلوی هیچ و پوچ شدن انسان در عرصه زندگی را ببندد و در همین راستاست که وفاداران به نهضت حسینی (ع) در کربلا به دستور حزب یا دستگاه دولتی به معرکه مانور نیامدند. امروزه تمام کارهای دنیا از بی کارگی بشر است، الآن شما توجه بفرمایید که در غرب تورهای مسافرتی تشکیل داده اند که بازنشسته های آمریکا را برای گردش به کشورهای آسیایی و آفریقایی می برد. مردم غرب الان یک مشکل دارند که نمی دانند چه کار باید بکنند، آن وقت بازنشسته هایشان در وضعیتی بدتر به سر می برند. چون وقتی بازنشسته نبودند، لااقل در اداره هایشان - مثل اداره های کشور خود ما- ادای کار کردن را در می آوردند و سرشان گرم بود، ولی الان در موقع بازنشستگی نمی دانند که باید چه بکنند. شما به کارهای اداری نظری داشته باشید، اکثراً به دلیل بی کاری و سردرگمی این کارها را به وجود آورده اند. بازنشسته های غربی حقوق دارند و هیچ کاری هم ندارند، بعد یک تعداد شرکت توریستی یهودی این ها را شناسایی می کنند و به نام برگشت به عهد کهن معنوی به اسرائیل می برند برای دیدن آثار باستانی و در نتیجه پول زیادی از آن ها دریافت می کنند تا پوچی شان را برای آن ها پنهان کنند.
پنهان کردن پوچی
قصه آثار باستانی، خود حکایتی دیگر است، شما به راستی فکر می کنید گلدان قدیمی مادر بزرگ خیلی قیمتی است؟ یا حیله صهیونیست ها این است که آدم ها کار حسابی نکنند؟ آمدند گلدان قدیمی را به عنوان عتیقه خریدند و برای من و شما آن را مهم کردند. آن ها می خواستند ما را مشغول کنند تا کار حسابی نکنیم. آقای دکتر شریعتی به عنوان جامعه شناس در کتاب «میعاد با ابراهیم» نوشته است که بزرگترین مشکل جهان غرب، تنهایی زن و مردهایی است که کم کم از اداره بازنشست شده اند، و برای نشان دادن این تنهایی داستان هایی را مطرح می کند. امروزه هیچ کاره شدن بلایی است که جامعه را بیشتر از قبل فراگرفته است، آن قدر که آدم حاضر است پول هایش را به یک شرکت صهیونیستی بدهد و برود یک دور در اسرائیل بزند، تا شاید هیچ کاره بودنِ خود را چند روز دیرتر ببیند. درمان این مسئله خیلی مشکل است. اما آنچه که بیشتر مشکل است درد نشناسی این قضیه است. حداقل این تنهایی و این هیچ کارگی را بشناسید. اگر کسی توانست حسین(ع) را بشناسد، دیگر با تبلیغات پوچ گرا به این طرف و آن طرف کشیده نمی شود. آیا از خود سئوال کرده اید چرا در زمان جنگ تحمیلی، یک تابلوی تبلیغی در اطراف شهر نبود؟ به دلیل این که مردم و بسیجیان به جاذبه های روحانی دل داده بودند و عوامل معنی دارشدن انسان را می شناختند در نتیجه، جاذبه های دورغ را نمی پذیرفتند. اول ملت را باید از «معنا» ساقط کرد تا بعد بتوان جاذبه های دروغ به آن ها تحمیل نمود. ملتی که می خواهد به هر نحوی خوش باشد جاذبه های دروغ را می پذیرد. اگر بنده نتوانستم با جاذبه های روحانی خوش باشم به سمت پوچی ها کشیده می شوم و می خواهم به صورتی غیر از این صورتی که هستم باشم. این که انسان پذیرفته است ادای دیگران را در آورد و تقلید کند، زمینه است تا با تبلیغات بتوانند او را تحت تاثیر قرار دهند. این جاست که جاذبه های روحانی - یعنی جواب نه! گفتن به دروغ ها و پوچی ها- را از او می گیرند.
این نکته را مطمئن باشید که فرهنگ معاویه ای می تواند با تبلیغات ملتی را که ساقط شده و از اهداف معنوی غفلت کرده است به بازی بگیرد، و ما هر چه بیشتر حسین(ع) داشته باشیم یعنی روحیه ای که فضای تبلیغاتی معاویه ای را به هیچ گرفت و به چیزی بلندتر از همه این ها فکر می کرد، بیشتر از فریب آن ها در امان خواهیم بود و از طریق اراده حسینی می توان به جاذبه روحانی حضرت حق وصل شد و این است معنی این که می گوییم امروز بیشتر از دیروز حسین(ع) نجات دهنده است چون خودش شده است آن هدف بلند انسانیت. آری امروز به حسین (ع) نیاز داریم، یعنی به قامت بلند معنویت که تا اعماق قیامت قد برافراشته و شهادت را میانه راه خود می داند.
نظم های پوچ
برای بیشتر روشن شدن معنی پوچی در فرهنگ غربی و جایگزینی های غلط به مثال آخر این بحث توجه کنید. «دیل کارنگی» یک روانشناس آمریکایی است که در کتاب «آئین زندگی» می گوید اگر می خواهید خیلی منظم و با نشاط باشید صبح زود از خواب بیدار شوید، حمام بروید، موهایتان را شانه کنید، معطر شوید، لباس مرتب و اتو کشیده بپوشید، جلوی آیینه بایستید و ده بار این جمله را بگویید «لحظه به لحظه، آن به آن، از همه حیث و هر جهت، بهتر و بهتر می شوم»، درصد زیادی از مردم آمریکا به این دستور، عمل کردند، چرا عمل نکنند وقتی هیچ کاری ندارند بکنند؟ این یک نوع نظم است ولی پوچ. و حسین(ع) نظم ارتباط بشر با غیب را می خواهد پیشنهاد دهد که تمام معنا و معنویت در آن است و معاویه نظم سرد و خشکی جهت رفاه دنیایی انسان به وجود می آورد که منظم کار کنند، بخرند، بخورند، بگردند و این نظم عجیبی است ولی برای هدفی پست. اول تمام انگیزه های متعالی تو را از تو می گیرد و بعد یک نظم ماشینی را به روح و روان تو تحمیل می کند، می بینی به حوائج دنیایی خود می رسی ولی روحت احساس گرسنگی می کند، نظم های عالی ولی در جهت هدفی پوچ. و چنین نظم معاویه ای رومی، که خیلی از متدینین آن زمان را جذب کرد و به آن راضی شدند، حسین(ع) را فریفته خود نکرد، نظمی که سیگارهای یک کارتن دارند، به طوری که وزن آن ها یک گرم متفاوت نیست، نظم عجیبی است ولی برای کدام هدف؟ حسین(ع) آمده است تا نظم حقیقی را به دست آوری، یعنی بشر به وسیله ارتباط با عالم غیب می تواند زندگیش را معنادار کند و معنادارکردن زندگی، نظم حقیقی است، و حسین(ع) این معنا را به ما یاد می دهد. نظم معاویه ای، نظمی نیست که شما را نجات دهد، شما اولیاء خدا را ببینید، به عنوان منظم ترین انسان ها، قبل از خوابیدن دعایی، ذکری و نیمه شب هم بلند می شوند، کاری می کنند که باید بکنند. در این نظم یک غفلت بی هدف حاکم نیست، بلکه برعکس، نظم را در خدمت هدفی بزرگ - یعنی رهایی از پوچی- به کار گرفته اند. پس گفتیم هم باید پوچی زندگی معاویه زده را شناخت و هم راه رهایی از آن را از حسین(ع) دریافت کرد، تا در قرنی که پوچی تا مغز استخوان انسان نفوذ کرده ما پیام نجات بشر را از طریق حسین (ع) بگیریم و به کار بندیم. در جلسه های آینده باید در شناخت بیشتر پوچی و شناخت راه حل ارائه شده توسط امام حسین(ع) متمرکز شد.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

جلسه نوزدهم: نظم معاویه ای و نظم حسینی

بسم الله الرحمن الرحیم

﴿ اَلسَّلامُ عَلَیک یا اباعبدالله وَعَلَی الْاَرْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِنائِک ﴾
﴿ عَلَیک مِنّی سَلامُ اللّهِ اَبَدًا ما بَقیتُ وَ بَقِی اللَّیلُ وَ النَّهارُ ﴾
﴿ وَلاجَعَلَهُ اللّهُ اخِرَ الْعَهْدِ مِنّی لِزِیارَتِکمْ ﴾
از این نکته هرگز نباید غافل بود که ائمه اطهار(ع) فرموده اند؛ امور ما بطن ها دارد. یعنی سخنان و حرکات آن ها معناها دارد که ما به اندازه تدبّرمان با معنای عمیق تری از آن حرکات و سخنان روبه رو می شویم که عقل آن را می فهمد. وقتی بیشتر تدبر کردیم به معنایی می رسیم که دیگر عقل مان توان فهم آن را ندارد بلکه قلبمان می فهمد و وقتی جلوتر رفتیم معنایی هست که آن را سرّ وجودمان می فهمد نه عقل و قلبمان، یعنی همان طور که حسّ ما اصلاً معنا را نمی فهمد عقلمان هم آنچه را قلب ادراک می کند نمی یابد، سرّمان نیز چیزی را درک می کند که در حد عقل و قلب نیست بنابراین ما نباید خود را از مراحل عمیق تر و عالی تر سخنان و حرکات ائمه(ع) محروم کنیم.
کربلا؛ عامل ایجاد حضور
اگر کسی کربلا را فقط در حدّ یک حادثه بشناسد، همچون کسی است که فقط الفاظ قرآن کریم را فهمیده است، اگر کسی بالاتر آید، سرّ می فهمد، اگر بالاتر آمد حقّی از حقایق آن را می فهمد، اگر بالاتر آمد حقّی بالاتر از آن را می فهمد. آیا به این موضوع التفات دارید که آنچه را امام صادق(ع) از کربلا می فهمد نمی شود در اختیار ما بگذارند مگر حدّی محدود از آن را؟ و آنچه امام حسین(ع) از حرکت خود فهمیدند کسی غیر از حضرت زینب(س) و حضرت سجاد(ع) در آن زمان نفهمید؟ مسلم بن عوسجه و حبیب ابن مظاهر و سایر اصحاب کربلا، از کربلا چیزها و حقایقی را فهمیدند که دیدند کمترین کار، برای ارتباط با آن حقیقت، دادن جان است. شما در تاریخ دارید که اصحاب کربلا، در شب عاشورا به شدت در نشاط بودند. می گویند بُریر بن حصین همدانی شخصیتی بوده که در طول عمرش یک بار هم شوخی نکرده بود! یک آدم متین، حکیم و وارسته بود ولی در شب عاشورا شوخی می کرد.(۱۰۵) ولی مسلماً و با این همه، آنچه را که حسین(ع) از نهضت خود می فهمد، بُریر نمی فهمد. مهمان حقیقت نهضت حسین(ع) در آن مرحله فقط حسین(ع) است و زینب(س) و سجاد(ع)، ما را هم دعوت کرده اند به این که:

سخن رنج مگو، جز سخن گنج مگو
صفت راه مگوی و ز سرانجام بگو

آه زندانی این دام بسی بشنیدیم
حالِ مرغی که رهیده است از این دام بگو

شرح آن بحرکه واگشته همه جانها اوست
که برون است ز اعوان و ز ایام بگو

و گر از عام بترسی که سخن فاش کنی
سخن خاص نهان در سخن عام بگو

ور از آن نیز بترسی هِله چون مرغ چمن
دمبدم زمزمه بی الف و لام بگو

یک چیزهایی است که بی الف و لام و بی نقطه و ادغام - خارج از الفاظ- هستند که باید آن ها را در کربلا دید، آیا تا کنون در قرآن دقت داشته اید که وقتی چیزی فهمیدید، تعجب می کنید که اصلاً چگونه این الفاظ، آن نتایج را می دهد؟ یعنی پشت پرده های الفاظ، سخن بی نقطه و ادغام هست، یا به عبارتی فوق الفاظ یک حقیقت است، و فوق حرکات کربلا هم یک اسراری وجود دارد.
ائمه گفته اند امور ما بطن دارد، بطن آن هم بطن دارد، یعنی باید خیلی تلاش کنید تا آرام آرام به سرّ کربلا نزدیک شوید. متاسفانه حدود صد سال است که ملت ما از سرّ کربلا بسیار فاصله گرفته است، قبلاً این گونه نبود. ملت شیعه در حال حضور و شهود بوده اند، ولی متاسفانه کم کم با کمّیت گرایی، دنیاگرایی و مدرن گرایی، چشم دل ملت ما هم مثل چشم دل بقیه دنیا، بسته شده است، البته نه به اندازه آن ها، و تنها امید برای این که چشم دل شیعه دوباره باز شود، فقط حسین(ع) است وگرنه هیچ نقطه امید دیگری زیر آسمان برای این که بشر به حالت حضور و شهود با حقّ برسد، بنده سراغ ندارم. شیعه عموماً در حضور و شهود بوده و با حسین(ع) زندگی می کرده، حدود صد سالی است که خیلی از چیزها، از دست رفته و جهان، جهانی شده که الان بحث می شود آیا فقه مهم است یا عرفان؟ قبلاً این بحث ها نبود، فقیه که می گفتید، یعنی نگاه به آداب دینی با دید عرفان و با دید قرآن و در یک کلمه همه و همه یعنی عبودیت. امروز است که یک نفر می گوید: «من مقلّد عارفانم، نه فقیهان». ۱۵۰ سال پیش اگر کسی این حرف را می زد، مسخره اش می کردند، هر کس به اندازه ای که مسلمان بود، عارف و فقیه و مفسر هم بود. امیدوارم که خدا به ما کمک کند تا نسبت به اسرار موجود در کربلا فکر کنیم و از حرکات و الفاظ جلوتر آمده و بفهمیم وَرای این حرکات و الفاظِ اباعبدالله(ع) و اهل بیت(ع) چه اسراری وجود دارد. درست است که کربلای بی اشک و عاطفه کربلا نیست، یک دروغ است، مثل آتشی که انسان در مقابلش ایستاده باشد و بگوید سرد است!! ولی ان شاءاللّه اگر دقت کنیم کربلا عامل بازشدن دریچه های غیب است لذا امید به باز شدن و کشف این دریچه ها داریم، تا گریه و اشک آن، گریه و اشک عارفانه باشد و درس شهادت به همراه آورد.
نظم های خواب آور
ممکن است معاویه نظم و امنیتی گسترده در سرتاسر مملکت به وجود آورده باشد و ممکن است آن هایی که به ماورای زندگی زمینی نظر ندارند، از این نظم و امنیت بتوانند به آرمان های خود برسند و معاویه برای این مردم باشد و این مردم هم برای معاویه، ولی آن کس که انسان را در گستره غیب می خواهد، در این نظم و امنیت سرد و خواب آور، آرام نخواهد گرفت، هر چند نظام معاویه ای او را آشوب گر می شناسد ولی او به نظمی برتر می اندیشد که در آن نظم، زمین به آسمان و انسان به خدا وصل شود و با این نگاه است که معلوم می شود نظم و امنیت معاویه پوچی را تا مغز استخوان انسان ها نفوذ می دهد و اگر انسان به آسمان غیب نیندیشد بدون آن که بخواهد طعمه این پوچی خواهد شد و سرد و غم زده خواهد مرد.

جنگ امام حسین(ع) در حقیقت با چهل سال حکومت معاویه است، یزید مطرح نیست او تفاله ای از معاویه است، معاویه در قلمرو حکومت خویش نظمی به وجود آورده بود که هر کسی بخواهد دنیا داشته باشد، می تواند و هر کس هم که بخواهد به اصطلاح کبوتر مسجد باشد و در گوشه مسجد مشغول عبادت شود، می تواند. معاویه شرایط هر دو کار را فراهم کرده بود، او کاری کرده بود که هر کس می خواهد زمینی باشد و زمینیان را به خود جلب کند بتواند و به خاطر همین موضوع است که بسیاری از افراد معاویه را می خواهند. اگر تاریخ را بررسی کنید خواهید دید که حتی کوفیان نیز به خاطر لجاجت و رقابت با شامیان، امام حسین(ع) را می خواستند، کوفیان برنامه ریزی کردند با دعوت حسین(ع) و به دست گرفتن حکومت، پایتخت را از شام به کوفه منتقل کنند. البته روح حاکم بر فرهنگ کوفیان را مورد نظر داریم نه این که بزرگانی که یار واقعی امام بودند در آن صحنه حضور نداشتند. می خواهیم روح و معرفت و شعوری را که حسین(ع) به بشریت - در مقابل روح معاویه- می دهد بشناسیم، مگر روح معاویه چگونه روحی است که حسین(ع) در این روح، روحیه ای شورشی معرفی می شود؟ چرا معاویه می تواند اتهام شورشی بودن را به امام حسین(ع) بچسباند، مگر چه فضایی بر جامعه غالب شده است؟
عرض کردیم روح حاکم بر آن جامعه روح مردمی است که به غیب نظر واقعی ندارند و در قلمرو حکومت امن معاویه زندگی می کنند و معاویه را می خواهند و معاویه نیز آن ها را می خواهد. عده کمی از جامعه با معاویه کنار نیامده اند وگرنه کل جامعه با معاویه کنار آمده است. صوفیان کنار آمدند، فقها - به معنای غیر اهل بیت در اهل سنّت- کنار آمدند، بعضی از صوفی ها بودند که درکناری می نشستند ذکر می گفتند و تکه نانی می خوردند و شاکر وضع موجود بودند، صوفی گری، کاری به معاویه ندارد، معاویه هم با آن ها کاری ندارد. فقیه هم می گوید مواظب باش بین رکعت های نمازت شک نکنی، که این موضوع ایرادی به حکومت معاویه نمی گیرد، معاویه هم کاری به این گونه فقها ندارد، در جامعه امن معاویه، امنیتی وجود دارد که همه مردمِ بریده از غیب بتوانند زندگی نمایند و این مردم با معاویه کنار آمده بودند، اما کسی که انسان را در گستره غیب می خواهد و بگوید: «بودنِ» من به وصل بودن من به آسمان است و این نمی شود مگر به وصل بودن آسمان به زمین، نمی تواند با معاویه کنار بیاید، چرا؟ چون کسی که می خواهد به وسیله ارتباط با غیب تغذیه شود، ارتباط با غیب به این معناست که حکم خدا بر زمین نازل شود و این یعنی بر کل جامعه حکم خدا جاری باشد و حکم خدا برای الهی شدن مردم است، نه این که حکم خدا قالبی باشد برای خواب نمودن مردم، و این جاست که این روح نمی تواند با فرهنگ معاویه کنار بیاید بلکه یک روح شورشی در مقابل روح معاویه به حساب می آید. بنابراین آن کس که انسان را در گستره غیب می خواهد، در چنین نظم و امنیتِ سرد و خواب آوری آرام نخواهد گرفت.
آنچه که آرزو دارم همه عزیزان با تمام وجود درک نمایند، احساس فرهنگ حسین (ع) در مقابل فرهنگ معاویه و یزید است، اگر خوب به جملات اباعبدالله(ع) دقت کنیم و تدبر داشته باشیم، به این نتیجه خواهیم رسید که اصل قضیه چیز دیگری است! حضرت اباعبدالله(ع) چیزی دیگر می بیند که آن اساس نهضت اوست! نظم سرد و مرده معاویه نمی تواند حسین (ع) را آرام کند، هر چند نظام معاویه ای او را آشوبگر می شناسد، ولی حسین به نظامی برتر می اندیشد؟ نظم حسینی چیست؟ نظمی است که در آن زمین به آسمان و انسان به خدا وصل می شود، شاید بگویید، صوفی ها هم همین را می خواهند! این دروغ است - صوفیانِ مقابلِ امام را عرض می کنم- وگرنه عارف باللّه همان کسی است که ذوب در اباعبدالله(ع) است، ما مُسْلم بن عوسجه را عارف باللّه می دانیم.
نظم حسینی، نظام معاویه ای
به نظم حسینی دقت کنید، نظم حسینی یعنی نظمی که زمین را، آسمان تدبیر می کند و انسان منظم کسی است که با خدا زندگی کند و از خدا بگیرد و به خدا ارائه دهد. این نظمِ همه جانبه حسینی است. اهل تفکر می دانند که نظم حقیقی در وجود حضرت حقّ است که البته در عالم ماده به چیزی که همه ابعادش با همدیگر هماهنگی داشته باشد منظم می گویند. به عنوان مثال: وقتی می گویید این ماشین منظم است یعنی وقتی دنده را عوض می کنیم همه اجزای ماشین، هماهنگ می شود و ماشین حرکت می کند، این یک نظم مادی است. در عالم مجردات، نظم بیشتری حاکم است، چون همه ابعادش یکجاست، شما در ذهن اراده می کنید ماشین برود، می رود، شما اراده کنید یک پرتقال در ذهن شما بیاید خیلی راحت تر می آید، و این یعنی «منِ» شما از «تنِ» شما منظم تر است، چون مجرد است و حضرت حقّ که عین تجرد است، عین نظم است،یعنی اتحاد مطلقِ همه خوبی ها، و این یعنی نظم مطلق. پس نظم مطلق از خداست و لذا می گویند: ذات و صفات حق اتحاد دارند و هرچه از خدا دور شوید، اَدای نظم است، یک انضباط سرد زمینی است. در شرح حال اولیاء خدا داریم که بسیار منظم هستند، عبا فروش بازار نجف گفته بود من از روی حرکت امام خمینی(رحمه الله علیه)، ساعتم را تنظیم می کنم، چون او سر ساعت خاصی از جلوی مغازه ام عبور می کند. کسی که آسمانی شود، آن نظم محیرالعقول را کشف می کند و در پرتو نظم آسمانی، در زمین هم منظم می شود.
حال نظری به نظم معاویه ای بیندازید، همان نظم ماکیاولی است که همچون چنگ های آهنینی آدم ها را می گیرد تا بی نظمی نکنند از نظر ماکیاول، انسان ها پست و پست فطرت هستند، باید آن ها را در فشار نگه داشت، حاکمان باید گرگ و روباه باشند و این گونه بر آدم ها تسلط داشته باشند. فرهنگ موجود در نظم مدرن بنا را بر آن گذاشته که آدم ها متخلّف هستند و به همدیگر اهمیتی نمی دهند، هرکس به طرفی که دوست دارد می خواهد برود پس قوانین را برای سلطه بر آدم ها به عنوان این که همه شان متخلف هستند، طراحی می کنند، در حالی که وقتی به مردم القاء شود شما نامنظم هستید، زندگی شان را بر اساس نامنظمی، تنظیم می کنند - که خود این مطلب یک کالبد شکافی دقیقی می طلبد- ولی در هر حال نظم معاویه ای نظمی است برای امنیت انسانی که می خواهد در زمین بماند و نظم حسینی نظمی است برای انسانی که می خواهد به آسمان وصل شود.
نظم مدرن
در نظم مدرن، شما در دیکتاتوری نظم، تنفّس می کنید، یعنی یک نظم آهنینی است که شما را در چنگال خودش محکم نگه داشته است تا بی نظمی نکنید! در حالی که نظم حسینی، شما را در بستر وظیفه می پروراند. می گوید: وظیفه توست که سروقت حاضر شوی، سروقت کار ارباب رجوع را حل نمایی. در نظم معاویه ای دوربین ها در هر اتاقی نصب است تا تو تخلف ننمایی، در حالی که اگر از ترس دوربین کار کنی، چروکیده و جزغاله می شوی! و اگر برای خدا کار کنی، به نشاط می آیی و پروریده می شوی. شما به نظام اداری نگاه کنید، انسان تا ساعت ۲ بعد ازظهر با فشار روحی در اداره است، همین که عقربه های ساعت از ۲ رد شد سریع از اداره بیرون می آید، همچون مرغی که از قفس آزاد شده باشد احساس می کند از اسارت آزاد شده و تازه می خواهد زندگی را شروع کند یعنی این نظم برای او یک زندگی و حیات نبوده است. این نظم غیر از نظمی است که روحِ انجام وظیفه آن را به وجود آورده است و بنا هم بر این نیست که نظم حسینی همین اداره را بگرداند، آن نظم چیز دیگری است که بحث آن در این جا نیست. پس حسین(ع) به نظم دیگری می اندیشد، نظمی که انسان را به خدا و زمین را به آسمان وصل کند و با این نگاه است که متوجّه می شویم «نظم وامنیت معاویه ای پوچی را تا مغز استخوان نفوذ می دهد» یعنی در سایه نظم معاویه ای هیچ کس به درد نمی خورد، انسان هیچ کاره می شود! در نظم معاویه ای همه به کار هستند، اما معلوم نیست چه کاره اند؟ و در حقیقت هیچ کاره اند، چراکه هیچ کس برای حیات برین نمی تواند کار کند. این را هم بدانید که حیات برین منهای اجتماع نمی تواند وجود داشته باشد.

آنگاه که همه احساس حیات کنند
اوایل انقلاب و جنگ تحمیلی را به یاد دارید، از گوشه دهات خراسان، پیرزنی به عشق جنگ با صدام، تخم مرغ هایش را به جبهه هدیه می کرد، من خودم، پیرزنی را دیدم که با دمپایی بسیار فرسوده ای که ته آن از بین رفته بود، پتوی نویی را که با فروش آن می توانست شاید ۲۰ جفت دمپایی بخرد آورده بود تا به جبهه کمک کند. این فرد احساس حیات می کند، این آدم در نظامی که وصل به آسمان است، بی خود نیست و احساس نمی کند از نظام سیاسی جامعه اش بیرون است. اما انسانی را ببینید که جامعه اش به آسمان وصل نشده باشد مثلاً شعار می دهند «ایران آباد» آن هم آبادی که منظورشان مثل آبادانی آمریکاست، نه آبادانی که آسمان به زمین وصل است، در این شعار از هرکه بپرسید آیا احساس حیات و نتیجه می کنید؟ می گوید نه. من نمی گویم از آن پیرزن فقیر بپرسید، از آن برج ساز که پول پارو می کند بپرسید، می بینید او از همه بیشتر احساس بی فایدگی می کند.
حسین(ع) برای انسانیت غصه می خورد و با این نگاه حسینی است که معلوم می شود نظم و امنیت معاویه ای، پوچی را تا مغز استخوان انسانیت نفوذ می دهد و هیچ کس هم نمی داند چه دردی دارد؟ همه حس می کنند که بی خود هستند! زن و شوهر به هم بد می گویند! آن یکی می گوید از وقتی با تو ازدواج کردم دیگر نشاط ندارم! دیگری می گوید تو مرا بدبخت کردی! همه در بدبختی اند، ولی نمی دانند چون بی حسین(ع) هستند در این حالت گرفتارند، نمی دانند که زمین از آسمان منقطع شده است. وقتی که در روزنامه ها بنویسند: دین یک امر شخصی است، هر کس بخواهد می تواند خودش - مثل صوفی های زمان معاویه - دیندار باشد، همه احساس بی فایدگی می کنند. این نظریه غیر از آن عقیده ای است که می گوید زمین باید بر اساس ریزش وحی آسمان، سیراب گردد و به یک معنا حکم خدا باید در نظام سیاسی آن جاری شود. شما جریان ولیدبن عقبه (مشروب خوار مشهور در محراب کوفه) را خوانده اید، حضرت علی(ع) به عثمان گفتند: به او باید حدّ بزنید ولی عثمان حدّ نمی زند، حضرت علی(ع) او را گرفتند و حدّ زدند،(۱۰۶) حدّ یعنی چه؟ یعنی باید حکم خدا برای مشروب خوار در زمین جاری شود، حالا چرا حضرت نگران اجرا نشدن حدّ برای ولید هستند؟ علی(ع) می فرماید: اگر حکم خدا اجرا نشود، برکات آسمان قطع می شود، یعنی انسان دیگر نمی تواند با آسمان ارتباط برقرار کند، یعنی دریچه ارتباط انسان با عالم معنا قطع می شود، یعنی انسان پوچ، بی خود و بی ثمر و بی حاصل می گردد.
شریعت برای این نازل شده است که وقتی من نماز می خوانم رابطه فردی من با آسمان قطع نشود و با اجرای احکام الهی در جامعه رابطه روح جمع و اجتماع با آسمان قطع نشود، و این جاست که اگر معاویه حاکم شود، با کفش هایش، بالای منبر کوفه می رود و می گوید: ای مردم، من جنگ نکرده ام که شما مسلمان باشید، می خواهید باشید، می خواهید نباشید، من آمده ام بر شما حکومت کنم. و به همین دلیل است که عمروعاص، پس از شهادت حضرت علی(ع) و حذف امام حسن (ع) از صحنه حکومت، وقتی وارد کاخ معاویه شد گفت اَلسَّلامُ عَلَیک اَیهَا السلْطان، سلطان یعنی کسی که بر جامعه تسلط دارد و هدفش نیز همین است. در حالی که بر اساس شریعت محمدی(ص) حاکم یعنی کسی که واسطه اجرای حکم خدا بر زمین است. عمر و عاص خیلی خوب فهمیده بود که معاویه برای چه آمده است.
تلاش نمایید پوچی حکومت غیر حسینی را بشناسید و پوک نمودن مغز استخوان بشریت را در آن بنگرید، تا به این نکته برسید که این پوچی و پوکی فقط با حسین(ع) قابل اصلاح است. اگر می بینید که کارمند ما، بازاری ما، حس می کند در حال خلاص شدن است، بدانید که فقط با حسین(ع) می شود نجات پیدا کرد و بنده در بیان این موضوع احساساتی نیستم. در جلسات قبل اشاره شد که باید روی فرهنگ معاویه خیلی شناخت پیدا کنیم تا بتوانیم شرایط زمان خود را درک کنیم، زمان ما، غرب زده است و معاویه نیز غرب زده است، او در شامی زندگی می کند که متعلق به رم است و مشاوران رُمی او برنامه ای طراحی نمودند تا اسلام را در قالب رُمی و یونانی استحاله کنند و فقط حسین(ع) است که برای نجات دادن اسلام، این فرهنگ را می شناسد و در صدد مقابله با آن بر می آید، امروز ما با همان فرهنگ رمی معاویه ای درگیر هستیم و با همان فرهنگ و نهضت و روش حسین(ع) می توانیم در برابر آن بایستیم.
نظم زمینی و غفلت از نظم آسمانی
اگر انسان به آسمان غیب نیندیشد بدون آن که بخواهد، طعمه این پوچی خواهد شد و سرد و غم زده خواهد مرد. مطالعه ای داشتم در خصوص خانواده های معروفی که در این ۵۰ سال اخیر در عین این که کمال معنوی داشتند به شدت از بین رفته اند. به عنوان مثال اولین گوینده زن رادیو ایران از خانواده یکی از علماست و یا پسر حضرت آیت الله حائری یزدی یعنی دکتر مهدی حائری که در لندن کتابی تحت عنوان «حکمت و حکومت» در سال دهم انقلاب اسلامی به چاپ می رساند که یک جمله آن این است که جمهوری اسلامی یک رژیم فاسد غیر اسلامی و غیر انسانی است.(۱۰۷) این جمله در زمانی گفته شده است که امام خمینی(رحمه الله علیه) زنده بود و در حال جنگ بودیم. در جمله ای از کتاب می گوید: «با یک رفراندوم عامیانه و جاهلانه این حکومت را بر مردم تحمیل کردند.» یعنی اصلاً این ملت شعور نداشت و نفهمید که به چه چیزی رای داد؟! من می خواهم بگویم چطور شد این ها در این خانواده ها به پوچی رسیدند، تا حدّی که این نظام مقدّس را پوچ بدانند و باید بیدار باشیم که سر ما نیز به خطر است.
شما به بعضی از جوانان حزب اللهی دیروز نگاه کنید، طرف تا دیروز دانشجوی خط امام بود و امروز می رود با آن آمریکایی که در کشور ایران لانه جاسوسی درست کرده و به عنوان گروگان دستگیر شده، دست می دهد و می گوید ما عذر می خواهیم که به جاسوس خانه شما حمله کردیم و شما را دستگیر نمودیم. چرا این ها به این بدبختی و بی هویتی رسیدند؟ اگر انسان به آسمان غیب نیندیشد، توسعه، پیشرفت و مدرن شدن برایش مسئله مهم می شود و بدون آن که بخواهد طعمه این پوچی می شود و ناخودآگاه و سرد و غم زده خواهد مرد و رمز این که امثال آقای دکترمهدی حائری به این مواضع می افتند را، در قالبی دانستنِ دین و انقطاع از آسمانِ معنی باید جستجو کرد. بعضی از این اشرافیت زده ها که ابتدا آتش عشق به نظم معاویه ای تارو پود وجودشان را گرفته، وقتی از اروپا می آیند با چه ولعی می گویند اگر نظم می خواهید نظم آن جا است. در حالی که آن جا چه نظمی است؟ نظم زمینی، من و شما هیچ کدام مخالف نظم نیستیم، اما نظمی که مرا از آسمان قطع کند، غیر از نظمی است که مرا به آسمان وصل کند. در روزنامه ای خواندم که اروپایی ها آنقدر منظم هستند که مثلاً فلان کارمند، امسال می داند که ۵ سال دیگر در فلان روز ساعت ۲ بعداز ظهر حکم بازنشستگی را خواهد گرفت و از همین حالا برای جشن باز نشستگی خود در جزیره سیسیل در فلان هتل نوبت می گیرد، عجیب در زمین منظم هستند! و نظم زمینی، انسان هایی را که آسمان را نمی شناسند، می رباید.
آرامش نفس امّاره
همه بی حیثیت ها در حکومت معاویه ای بدون آن که ذرّه ای در خود و در آداب خود تغییر دهند با حیثیت خواهند شد و در چنین شرایطی به خود می بالند و مشغول زندگی به اصطلاح متمدن خودند و دیگر حرارت ایمان، جایی در زندگی شان ندارد و در آن شرایط، سنگدلی جای قلب ایمانی را می گیرد، در این حال هرکس این آرامشِ مطلوبِ نفس امّاره را به هم بزند شورشی و هرج و مرج طلب معرفی می شود و لذا اراده ملی را ضد او تجهیز می کنند، مگر این که با حکمت حسینی نهضتی بر پا شود که در عین اتهام به هرج و مرج طلب، لقمه این تهمت ها نگردد و به واقع بتواند معنویت رفته را برگرداند و پوچی مربوط به آرامش نفس اماره را که دردی پنهان بود، بنمایاند، راستی چقدر کار مشکلی بود کاری که حسین(ع) انجام داد!

در فرهنگ معاویه، کسی را دعوت نمی کنند به این که خوب شود! هرکس همین طور که هست کافی است، در آن فضا «اِنَّ اَکرَمَکم عِندَاللّه اَتقیکم» حاکم نمی باشد، هر شخصی همین که به ظاهر انسان است و انسان هم که محترم است، کافی است. دیگر حسین(ع) و معاویه فرقی ندارند، هر دو محترم اند. در این فرهنگ، هر فکر و عقیده ای آزاد است، هر کس هر چه خواست بگوید، محترم است - نه تنها آزادی بیان محترم است، هر حرف پوچ و بی ربطی نیز محترم است - ولی در فرهنگ و نظام حسینی(ع) هر کسی که باتقوا است محترم است، یعنی سخن دین و سخن غیر دین، هم ارزش نیستند. نظام معاویه ای نمی گوید سخن دین بی ارزش است، بلکه می گوید سخن دین، سخن تو و سخن بی دینی سخن او، هر دو محترم هستند و انسان های بی حیثیت بدون این که مشی خود را تغییر دهند با حیثیت خواهند بود و در چنین شرایطی به خود می بالند و مشغول زندگی به اصطلاح متمدن خود خواهند شد. اصلاً می گویند حسین یعنی چه؟! حتی صریحاً امام را قسم دادند که کشور را به هم نریز! چون ما داریم زندگی خودمان را می کنیم، زندگی مان هم خوب است، پول هم داریم. یعنی حرارت ایمان جایی در زندگی شان ندارد و گم شدن ایمان را نمی فهمند و در آن شرایط سنگ دلی جای قلب ایمانی را می گیرد. اصلاً احساس ایمانی وجود ندارد، ایمان و اشک بی معنا می شود، جنگ و جهاد و تقوا و بسیجی نامفهوم می شود. در این حال هرکس این آرامش مطلوب نفس امّاره را به هم بزند شورشی و هرج و مرج طلب معرفی می شود و لذا اراده ملی را ضد او تجهیز می کنند. حسین (ع) هم این موضوع را خوب می داند، آمدن به کوفه برای حسین(ع) بهانه است، چون وقتی کوفیان از عهد و پیمان خود گذشتند، حسین(ع) از آمدن منصرف نشد، حسین (ع) حاضر بود شرایط جبهه را عوض کند، اما مگر وقتی که از مدینه بیرون آمد، گفت که من کوفه می روم؟ خیر؛ گفت من برای احیای سنّت جدّ و پدرم می روم، می روم تا به سیره جدّ و پدرم زندگی را به مردم معرفی کنم، هنوز هم نه نامی از کوفی ها مطرح بود و نه جریان مسلم بن عقیل پیش آمده بود، پس حسین(ع) در شرایط جدید -که کوفه نقض عهد کرده- باز هم حسین(ع) است و باید آنچه می تواند انجام دهد.
وقتی معاویه مرد و یزید هم هنوز نتوانسته بود کارها را درست به دست بگیرد امام حسین(ع) باید چه بکند؟ از یک طرف به او می گویند هرج و مرج طلب و فرهنگ عمومی هم بدش می آید که کسی خواب آن ها را بر هم بزند و از طرف دیگر هم حسین (ع) آمده است تا آن فرهنگ را بر هم زند. از یک طرف نباید هرج و مرج طلب باشد و خواب مردم را آشفته نکند و از آن طرف این تهمت را نباید بپذیرد، و امّا حسین(ع) باید شرایط را دگرگون کند یعنی شرایطی را که یزید در آن اَمن است باید به هم بزند و شرایطی به وجود آورد تا مردم در آن ساده زندگی کنند، تا آرام آرام متعالی شوند. این جاست که حرکات و گفتار و دلسوزی و نصیحت های امام (ع) برای شما معنا دار می شود، حُرّ به امام می گوید چرا به سمت کوفه آمدی؟ امام نامه های کوفیان را جلوی او می آورد و می گوید اگر می خواهید من برمی گردم. البته در جلسات قبل عرض کردم که برگشتن امام به این معنا نبود که از نهضت حسینی برگردد، بلکه به این معنا بود که تهمت شورشگر و هرج و مرج طلب به او بی رنگ شود، تا بتواند جامعه را هدایت کند.
در جنگ های عرب رسم بر این است که اگر فردی زره بپوشد و با اسب وارد میدان شود، یعنی قصد جنگ دارد ولی اگر عمامه داشته باشد و با قبا بیاید، یعنی نمی خواهد جنگ کند. در صبح روز عاشورا حضرت اباعبدالله (ع) عمامه بر سر دارند و قبا پوشیده اند، سوار بر شتر می شوند و دشمن را نصیحت می کنند یعنی من با شما جنگ ندارم، برای یزید و عبیدالله بن زیاد این حالت خیلی سخت است، چون نمی دانند با امام حسین(ع) چه کار کنند؟ دلشان می خواست امام حسین (ع) بدون این حرکات و جدای از فرهنگ حسینی با آن ها بجنگد و آن ها هم با حسین جنگ کنند تا این جنگ یک مبارزه نظامی و سیاسی تلقی شود، ولی در حقیقت این جنگ یک جبهه و یک مبارزه بین حق و باطل شد و امام حسین(ع) با حکمت حسینی نهضتی بر پا کرد که در عین اتهام هرج و مرج طلب، لقمه این تهمت ها نگردد و فرهنگ معاویه ای نتواند این تهمت را به امام و فرهنگ حسینی بچسباند.
صحبت این است که اگر شما امروز حرف حقی بزنید، آیا فرهنگ مدرنیته نمی تواند شما را متهم به خشونت طلبی کند؟ حتماً می تواند، فرهنگ معاویه ای دیروز و غرب امروز به گونه ای است که هرکس حرف حقی بزند حتی به زیبایی حرکت امام حسین (ع)، او را به خشونت طلبی متهم می کند، ولی اگر حسینی عمل کنید این اتهام بر جای نمی ماند.
فرهنگ معاویه ای، امنیتی به مردم خودش داده است که خیلی از افراد را صرف این که هماهنگ آن فرهنگ نباشد، دیوانه و شورشی حساب می کند، شما حتماً تاریخ ساختن دیوانه خانه ها را می دانید. حدود۱۵۰ سال پیش از این چیزی به عنوان دیوانه خانه نداشتیم. «میشل فوکو» درباره تاریخِ به وجودآمدن دیوانه خانه می گوید: تمدن غرب؛ کسی را که حرکاتش مخالف این تمدن بود، دیوانه حساب کرد و بر این اساس دیوانه خانه ها را ساخت.
خدا رحمت کند شهید محمدمنتظری را، او متوجّه شده بود که مهندس بازرگان از طریق دولت موقت، فرهنگ غرب را به کشور ما می آورد، او و امثال او فهمیده بودند چیزی به کشور ما وارد می شود که انسانیت را می گیرد. جمله بازرگان این بود که ما ایران آباد می خواهیم. شهید محمد منتظری که در رژیم شاه زندان رفت و شکنجه دید، تا یک ایران الهی به وجود آید، جملات و حرکات بازرگان را نمی توانست طاقت بیاورد و اعتراض می کرد به همین دلیل بازرگان به او تهمت دیوانه بودن می زند چون او با آن چه دولت موقت در سر داشت هماهنگ نبود. فرهنگ معاویه نیز چنین جوّی به وجود آورده بود تا در اذهان عمومی حضرت حسین(ع) را به عنوان یک فرد شورشی و ناراضی و غیر قابل تحمل معرفی کند. این جاست که می بینید: حسین(ع) شرایطی را به وجود آورد که نتوانند به او تهمت شورشی بزنند، به نصیحت های حضرت اگر دقت کنید، می بینید که نه نظام حاکم را تایید می کرد، نه بهانه جنگ کردن با خود را به آن ها می داد و این برای یزید و عبیدالله بن زیاد پدیده مشکلی بود.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

جلسه بیستم: ملاک شناخت حقّ و باطل، موجب رهایی از پوچی

بسم الله الرحمن الرحیم

﴿ اَلسَّلامُ عَلَیک یا اباعبدالله وَعَلَی الْاَرْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِنائِک ﴾
﴿ عَلَیک مِنّی سَلامُ اللّهِ اَبَدًا ما بَقیتُ وَ بَقِی اللَّیلُ وَ النَّهارُ ﴾
﴿ وَلاجَعَلَهُ اللّهُ اخِرَ الْعَهْدِ مِنّی لِزِیارَتِکمْ ﴾
کربلا؛ بزرگترین سبقت های اخلاقی
این حقیقت را می دانیم که نهضت اباعبدالله(ع)، دارای گوهرهای ارزشمندی است که باید تلاش کنیم، آرام آرام، آن ها را به دست آوریم و این معنای همان مطلب قبلی است که نهضت ابا عبدالله(ع) بطن ها و بطونی دارد، و یاران اباعبدالله(ع) هم متوجّه این موضوع بودند، و همین کشف و شهودی که یاران اباعبدالله (ع) نسبت به نهضت حضرت داشتند کمک کرد تا نهضت حسینی به خوبی و درستی محقق شود. آنچه مقدمتاً خدمت عزیزان عرض می کنم و تاکید هم دارم این است که بالاخره باید تلاش کرد تا به وسع خودمان به گوهرها و بطون کربلا دست پیدا کنیم و این کار شدنی است. البته نیاز به نوری دارد مثل نوری که شما به عنوان مثال در سخنان شهید مطهری(رحمه الله علیه) می بینید، نگاه شهید مطهری(رحمه الله علیه) به نهضت کربلا با نگاه بعضی ها به این نهضت خیلی متفاوت است.
اصحاب کربلاخودشان نورانیتی نسبت به کربلا دارند که به خوبی می فهمند کربلا یک حادثه استثنایی است، و این جاست که باید از فهم های عادی گذشت تا کربلا فهمیده شود. به قول بزرگان ما، کربلا نمایش بزرگترین سبقت های اخلاقی است. نباید از این موضوع به سادگی گذشت، مگر می شود این ها را نادیده گرفت؟ اصحاب کربلا فهمیده بودند که یک حادثه استثنایی به دست اینها در حال واقع شدن است، و این هم به خاطر نور حسین(ع) و ولایت حسین(ع) است که می دانستند با مدد حسین(ع) این کار را می شود به انجام رساند. و این را هم می دانیم که مشکلات حل ناشدنی به مدد و کمک یک انسان معصوم و با توسل به این ذوات مقدّس، حل می شود و به انجام می رسد و تقریباً همه شما در طول زندگی تان این موضوع را تجربه کرده اید که گاهی در مورد حلّ یک مشکل، با یک حالت ناامیدی نسبت به امکانات خودتان روبه رو می شوید ولی با توسل به ائمه اطهار آن مشکل حل شده است. حضرت اباعبدالله (ع) چیزی را در رابطه با نهضت خود متوجّه است که بقیه به راحتی نمی توانند آن را متوجّه شوند. اصحاب آن حضرت هم آن را در حدّ خودشان می فهمند که در چه کار بزرگی وارد شده اند و تاثیر آن تاثیری در گستره هستی است.
همان چیزی که امروز من و شما تلاش می کنیم تا ذره ای از آنچه را که اباعبدالله(ع) برای ما گذاشته است بفهمیم، و تلاش امیدوار کننده ای هم انجام می دهیم، چراکه خبری هست و باید آن خبر را دریافت کرد. آن هم نه خبری که با حواس و اندیشه عادی دریافت شده باشد، نه! باید ابعاد عمیق تر ادراک و شعور خود را به صحنه بیاوریم و این کار همت عالی می طلبد، یعنی: اَلصَّلا، ای باده خواران، اَلصَّلا.(۱۰۸) آیا دقت کرده اید، بعضی از افراد چیزهایی از حقیقت به دست آورده اند که به جهت آن حقایق با یک الفبای دیگری زندگی می کنند، به خصوص من این را در فاطمه زهراء(س) حسّ می کنم، یک چیزی در دنیای حضرت فاطمه(س) وجود دارد که خاصیت های خاص خود را دارد و خود ائمه(ع) آن را کشف کرده بودند. یک چیزهایی هم به همان معنا در مقام اباعبدالله(ع) وجود دارد که دریافت آن با خواندن کتاب و درس و مدرسه میسّر نیست، یک تلاش روحانی می خواهد.
نجات از پوچی، گوهری از گوهرهای کربلا
در این جلسات متعددی که گذراندیم، خواستیم یکی از گوهرهای نهضت اباعبدالله(ع) را تحت عنوان «کربلا مبارزه با پوچی ها» بفهمیم و به همین جهت باب آن را گشودیم. ما معتقدیم یکی از گوهرهایی که در نهضت کربلا وجود دارد این است که اباعبدالله(ع) می خواهد، انسانی را که در حال پوچ شدن است نجات دهد، ممکن است شما بپرسید مگر این مقصود و هدف کلّ دین نیست؟ آری هدف کلّ دین همین است ولی شما توجه داشته باشید، ببینید مگر در جنگ بدر، پدر همین معاویه و یا به عبارتی پدر بزرگ همین یزید نبود که به جنگ پیامبر(ص) آمده بود؟ ولی آنچه که در کربلا واقع شد در جنگ بدر واقع نشد، یعنی این زمینه و شرایطی که برای اصحاب کربلا فراهم بود که تا آن مرحله پیش بروند برای اصحاب بدر فراهم نبود، و از این جاست که می گوییم نمود نهایی دین در کربلا ظاهر گردید. جنگ بدر در تاریخ اسلام جنگ بزرگی است، چون تعیین کننده بود، یک طرف نور عجیب و طرف دیگر ظلمت عجیب و لذا به تعبیری کربلا جبهه رشد یافته جنگ بدر است که به لطف خدا به دست یاوران اباعبدالله الحسین(ع) به وجود آمد و به همین دلیل نقطه های عطف و نهایت هایی در آن هست که مخصوص به خود آن است و جا دارد که بگوییم، نهایتِ نجات پوچی انسان به رهبری حسین(ع) در مقابل نهایتِ فرهنگ جاهلیت به رهبری معاویه غرب زده (آن گونه که بحث شد) در کربلا واقع شده است. اگر به این نکته رسیدیم که گوهری از گوهرهای نهضت اباعبدالله (ع) فرار از پوچی و به عبارتی دیگر نجات از پوچی هاست، به اندازه ای که از این زاویه به کربلا نگاه کنیم، به همان اندازه از پوچی و بی ثمری نجات پیدا می کنیم.
کشتن بی تهدید
فرهنگ معاویه ای تمام اصول جامعه دینی را در هم می ریزد و می خشکاند و در عین حال کار خود را در ظاهری از انسان دوستی می آراید در حالی که انسانیت را متلاشی می کند. بدون این که آب از آب تکان بخورد نظم های اصیل انسانی را از بین می برد، بدون این که کسی متوجّه شود چه بر سرش آمده، مگر آن کس که می تواند بین حق و باطل تمییز دهد و دغدغه حق بودن کارها را دارد و چنین کسی از همه مخالفان فرهنگ معاویه ای خطرناک تر است بدون آن که انسان شروری باشد و بخواهد تخریب مادی به بار آورد و به همین جهت در چنین فرهنگی همه جانیان پذیرفته می شوند تا به زندگی پوچ خود ادامه دهند، مگرانسانی که بین حق وباطل تمییز می دهد و باطل و پوچی را می شناسد.

در زمان معاویه تقریباً کسی از مسلمانان نفهمید که معاویه دارد دینش را از او می گیرد، می گفتند معاویه، حُجْرِبْنِ عَدی را می کشد، اشکالی ندارد چراکه حُجْر کمی تند و خشن است. آن ها نیامدند بررسی کنند که با این کارهای معاویه چه بلایی بر سر مردم می آید. می گفتند معاویه می خواهد کشور را اداره کند و اجازه هم می دهد ما مسلمانی کنیم، حال اگر حُجْر را هم کشت، چیز خاصی به وجود نیامده است و با کشتن یک انسان که خطر بزرگی به وجود نمی آید. خدا کند ما این موضوع را خوب متوجّه شویم که فرهنگ معاویه ای، فرهنگ ضد اسلام ولی در اسلام و برای مقابله با اسلامِ جهانی و ابدی بوده است. در دل اسلامی که بناست بشر را تا آخرالزّمان تغذیه کند فرهنگ معاویه ای آن چنان جا پیدا کرده است که اسلام از دست می رود، بدون این که افراد بفهمند، چراکه فهمیدن آن یک شعور و دقت بیشتری نسبت به شعور عمومی می خواهد. اول باید روشن شود عمق فاجعه از کجاست و چرا در متن اسلام چنین رخنه ای ایجاد می شود؟
به عنوان مثال به تاریخ دوره معاصر نگاه کنیم، رضاخان برای ما، واقعاً خطری نداشت، فقط ملت ما را کوبید و کشت ولی معاویه که رضاخان نیست، رضاخان از روزی که بر سر کار آمده بود، همه می دانستند که او یک وابسته انگلیسی و یک قلدر مزدور است. دیدید که نتیجه هم نگرفت، و به قول یکی از دانشمندان علت این که در آن فضای غرب زده زنان ایرانی بیشتر با چادر به سرکردن مانوس شدند این بود که رضاخان - مامورِ دشمن - آمده بود تا چادر را بردارد و مردم ایران فهمیدند که چادر به سرکردن اصالتی دارد که دشمن نمی خواهد برایشان باقی بماند. عمق فاجعه در فرهنگ معاویه ای این جاست که معاویه نمی گذارد خود خواهی تو تهدید بشود تا خطر را حسّ کنی و به مقابله برخیزی - یعنی تا انسان خود خواهی اش از بین نرود و جای آن را حق خواهی نگیرد، معاویه را به عنوان خطر نمی شناسد چون فرهنگ معاویه با امنیت دادن به خود خواهی های انسان ها جای خود را باز می کند و جز امام معصوم (ع) چه کسی خودخواه نیست؟
نظم های خطرناک
فرهنگ معاویه ای نظم های اصیل انسانی را از بین می برد بدون این که کسی متوجّه شود چه چیزی بر سرش آمده است.

در جلسه گذشته راجع به این موضوع صحبت نمودیم، ولی معنی کردن نظم حسینی و نظم معاویه ای نیاز به دقت و تلاش بیشتری دارد. تعبیر جلسه قبل این بود که نظم حسینی، نظمی است که مقصدش ارتباط انسان با خدا و غیب است، نه امنیت دادن به نفس اماره، و نظم معاویه ای، نظم انضباط زمین و فربه نمودن نفس امّاره است. برای این که به بحث نزدیک شویم مثالی می زنیم. شما حتماً در دستورات علماء شنیده اید که انسان باید به مرحله «مراقبه» برسد، حالا یک فرد «جنتلمن» و انسان منظم در فرهنگ مدرنیته را با سالکی که در حال مراقبه است در نظر بگیرید، اولی آدمی است که خیلی در کارهایش نظم و پرستیژ دارد، گره کراواتش منظم است، کت و شلوار اتو کرده می پوشد، موهایش منظم است، راه رفتنش منظم است، سخن گفتن و همه کارهایش منظم و سر وقت است، پشت چراغ قرمز هم توقف می کند، خلاصه در این گونه نظم و انضباط غوغاست. دومی که در حال مراقبه است، مواظب است یک غیبت نکند، فکر بدی به قلبش خطور نکند، پشت چراغ قرمز هم می ایستد چراکه انضباط زمینی، کار همه انسان هایی است که در زمین مقیم اند. امام خمینی(رحمه الله علیه) هم به عنوان یک آدم منظم، در نوفل لوشاتو وقتی گوسفندی را در باغ پشت ساختمان اقامت ایشان بر خلاف قانون فرانسه ذبح کردند و برای امام آبگوشت تهیه کردند، امام پرسیدند آیا ذبح گوسفند در داخل باغ مطابق با قانون فرانسه هست؟ گفتند: نه، دولت فرانسه چنین اجازه ای را نمی دهد. امام از خوردن آبگوشت امتناع کردند. همراهان امام می گفتند: ما می دانستیم که امام آبگوشت دوست دارند اما آن آبگوشت را نخوردند چون نظم زمینی باید رعایت شود. اما نظم زمینی، تنها نظمی نیست که امام حسین(ع) آمده است تا آن را ایجاد کند. نظم اهل مراقبه را ببینید، آن چنان مواظب است که کوچکترین خطور قلبی، یک گناه، یک غفلت، در تمام شخصیتش حاصل نشود، یعنی انسانی که در مراقبه می رود، در نظمی زندگی می کند که زمین را به آسمان پیوند زده است و چنین نظمی است که فرهنگ معاویه ای را ویران می کند.
فرهنگ رومی معاویه، نظم های اصیل انسانی را از بین می برد، گاهی انسان دیگر نمی تواند در فضای نظم معاویه ای تنفس کند، هر کاری می کند و هر برنامه ریزی که می کند می بیند به آنچه می خواهد نمی رسد، این نظام معاویه ای است که نظم های اصیل را از بین می برد و این نظم حسینی است که با حکمت الهی به بشر و جهان نگاه می کند و آن را اداره می کند.

نظم های اصیل انسانی را معاویه از بین می برد، بدون این که کسی متوجّه شود چه بر سرش آمده، مگر کسی که می تواند حق و باطل را تمییز دهد.
بودن حسین(ع) یعنی باطل بودن یزید
روی این موضوع فکر کنید که چرا حکومت یزید اصرار دارد که حسین (ع) بیعت کند؟ همان طور که می دانید خیلی از افراد بیعت نکردند، عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر و امثال این ها هم بیعت نکردند و در مکه هم آزادانه زندگی می کردند، هیچ نامه ای هم از یزید برای امیر مکه نیامد که عبدالله بن عمر یا عبدالله بن زبیر یا هرکس دیگر که بیعت ننموده، بکشید، فقط دستور آمد که حسین(ع) را بکشید. مامورانی که بنا بود امام حسین(ع) را بکشند روز هفتم ماه ذی الحجه وارد مکه شدند و احرام بستند و روز هشتم بود که امام حسین(ع) از مکه خارج شدند و قرار بود که در موقع رسمی شدن مراسم حج توسط شمشیرهایی که زیر احرام خود بسته بودند امام حسین(ع) را بکشند. بحث این است که چرا حسین(ع) باید کشته شود؟ چرا کسانی چون عبدالله بن زبیر و یا عبدالله بن عمر که مخالفت هم می کردند نباید کشته شوند؟ بودنِ حسین(ع) آن نوع بودنی است که معنای حق و باطل را می فهمد و می فهماند. بودنی مثل بودن عبدالله بن عمر آن چنان بودی نیست که مردم به وسیله او معنی حق و باطل را بفهمند چراکه خودش یک یزید دیگر است، منتها در ظاهری مقدّس.
شما تاریخ را مطالعه کنید؛ عبدالله بن عمر به حضرت علی(ع) می گوید: ای علی! من شک دارم که تو جانشین پیامبر هستی، بنابراین نه با تو درگیر می شوم و نه با تو بیعت می کنم. این روحیه عبدالله بن عمر است، آنگاه همین آقا وقتی حَجّاج بن یوسف ثقفی آن جلاّد خون ریز حاکم می شود شبانه و بدون فوت وقت خود را به دارالخلافه می رساند، می گوید آمده ام تا با حَجّاج بیعت کنم، می گویند حَجاج خواب است، می گوید به او بگویید اگر من با امام زمانم بیعت نکنم، گناه کرده ام و تا بیعت نکنم نمی روم و حَجاج در حالی که در رختخواب دراز کشیده می گوید، بیاید با پایم بیعت کند و عبدالله بن عمر می رود با پای حجاج بیعت می کند، نکند که از عهد امام زمانش روی گردان شده باشد!!(۱۰۹) به همین دلیل است که امثال عبدالله بن عمر برای یزید خطر ندارند و هیچ وقت هم دستور کشتنشان صادر نمی شود. آنچه مهم است این است که بدانید حسین(ع) بودنش چنان است که از طریق او معنی باطل بودن یزید کاملاً روشن می شود. ولی بودن عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبیر بودنی نیست که به معنای باطل بودن یزید باشد. چرا؟ چون نه خودشان حقّ اند و نه حقّ شناس اند.
این جاست که می خواهیم اشاره ای گذرا به این موضوع داشته باشیم که چرا شیعه در جهان این قدر در فشار واقع می شود؟ این ها نمی خواهند شیعه در دنیا مطرح شود، فلان عارف، فلان فرمانده طالبان در دنیا مطرح می شود ولی اگر دقت کرده باشید می بینید که در این چند ساله به شدّت رهبری انقلاب را در بایکوت خبری قرار داده اند و به شدّت تلاش دارند که یک کلمه از حرف های ایشان به گوش جهانیان نرسد. این را در نظر داشته باشید که شیعه حق را می شناسد، اگر مطرح شود، جهانِ باطل، باطل بودنش روشن می شود. بر این اساس است که باید شیعه مطرح نشود. بیشتر کتاب های دنیا در مورد اسلام را مطالعه کنید، پُر است از حرف های اهل سنّت، ولی در مورد شیعه نهایت پنهان کاری را اعمال می کنند، بعد هم که آن را مطرح می کنند می گویند فرقه ای است از فرق اسلامی. به عنوان مثال در کنار فرقه ای مانند مرجئه یا خوارج مطرح می کنند، یعنی شیعه به اندازه وهّابیت هم در جهان تبلیغات غرب مطرح نیست! چرا؟ چون شیعه مکتبی است که حق را می تواند مطرح کند. شما نگران نباشید از این که در فرهنگ روزنامه ای جهان، شیعه مطرح نیست، جهان به اندازه ای که حق گراست شیعه گراست، و به اندازه زیادی که باطل گراست، غیر شیعه گراست. شما هر وقت دیدید در جامعه باطل گرا، نمره بیست آورده اید، بترسید. شما دغدغه مطرح شدن نداشته باشید، دغدغه حق بودن داشته باشید، وگرنه با وجود این انقلاب هم نمی توانید خود را نجات دهید.
بنده حقیقتاً تنها امیدم این است که بحمدالله مسولان اصلی نظام اسلامی یک چنین سیر و سلوکی دارند، این ها پایه های حرکات خود را بر روی چیزهایی گذاشته اند که حقّ گم نشود. گاهی فرهنگی می آید، تحت عنوان گفتگو با جوانان که باید دل جوان ها را به دست آورد، سوت و کف می زند و دست های دختران هم از حجاب بیرون می شود، ولی یک مرتبه مسولان اصلی نظام فرهنگی را مطرح می کنند که ببینید می توان با جوان ها به گونه ای دیگر حرف زد، یعنی به عبارتی دائماً فرهنگ حقّ توسط ایشان جلوه گر می شود. وقتی حقّ جلوه گر شد، خیلی ها متوجّه می شوند و بدان عمل می کنند، لازم نیست به جوان بگوییم چرا به صورت غیر سالم سوت زدی، با ارائه روش های خوب آن ها متوجّه بطلان کارشان می شوند. شما صحبت های حضرت ابا عبدالله(ع) در روز عاشورا را مطالعه کنید، این همه دلسوزی با لشکر عمرسعد چه معنایی می دهد؟ این همه دلسوزی انسان را مبهوت می کند! عمل امام (ع) یعنی ما آمده ایم تا صلح کل شویم و در دل این همه حرف ها، می بینید که مبارزه هم می کند. تاریخ می گوید که وقتی حضرت اباعبدالله (ع) شمشیر کشید هیبت حضرت لشکر سی هزار نفری را به عقب راند. این مطلب را کسانی می گویند که سعی داشتند حضرت اباعبدالله(ع) را ضعیف جلوه دهند. عُمر سَعد فریاد می زند و می گوید این پسر قاتل عرب است، همه به حضرت نیزه پرانی می کنند. روحیه خیلی عجیبی است که بعد از آن همه دلسوزی، وقتی صلح کل باید با بدی بجنگد دیگر کوتاه نمی آید، تردید ندارد و مردانه می جنگد.

روش های مقابله با حق
روش اول؛ روشی است که معاویه عمل کرد، معاویه می دانست حسینی که حقّ را می شناسد، نباید مطرحش نمود، برای همین هم حضرت اباعبدالله(ع) قبل از شروع نهضت یعنی قبل از این که یزید بر سر کار بیاید به معاویه به شدّت در نامه هایشان حمله می کنند، نامه ای دارند که حضرت می فرمایند: من تو را بزرگترین بلای جامعه اسلامی می دانم، و خود حضرت هم می فرمایند بحث جنگ بین من و تو نیست - چون حضرت به صلح برادرشان در مقابل معاویه پای بندند- معاویه هم این قدر می فهمد که نباید با حسین(ع) رو به رو شود، چون حسین(ع) مطرح می شود. و ظاهراً در وصیتی که به یزید دارد می گوید حسین را نکش.
روش دوم؛ همان روش یزید است که باید حسین را بکشیم و کار را تمام کنیم. البته نظر معاویه و یزید هر دو در این است که حسین(ع) نباشد، و مسلّم است که حضرت اباعبدالله(ع) منتظرند تا در شرایط جدید، حمله جدید بکنند، و کاری به این موضوع ندارند که یزید می خواهد حضرت را بکشد یا نکشد. یزید هم تلاش می کند تا شرایط را به نفع خودش تمام کند و اتفاقاً به نفع اباعبدالله(ع) تمام شد. چون حکمت حسینی حکمتی است که در مقابل روش پرفشار و خفقان هم می تواند خودش را ثابت بکند.
روش سوم؛ که ترکیبی از روش اول و دوم است، روشی است که هنوز به کار می برند و بیشتر شبیه روش معاویه ای است، یعنی نمی خواهند شیعه خیلی مطرح شود. آمریکایی ها چون نمی فهمند چه کار کنند، یزیدی عمل می کنند، و اروپایی ها به روش معاویه ای عمل می کنند، پس این جنگی که ما امروز بین شیعه و دنیا داریم، ترکیبی از روش معاویه و یزید را در مقابل خود داریم، برای همین هم باید هوشیارانه عمل کنیم، تا بتوانیم در این نهضت به آن نهایتی که می خواهیم، برسیم.
حسین(ع) برای جهان کفرخطرناک هست، ولی شرور نیست
برای نظام کفرِ یزیدی و معاویه ای، خطر شیعه و به خصوص خطر اباعبدالله (ع) در چیست؟ در این است که حسین(ع) حقّ و باطل را می شناسد و دغدغه حقّ بودن کارها را دارد. امام حسین(ع) روی مطلبی دست می گذارد و می گوید که حق است یا نه. و چنین فردی بدون این که انسان شروری باشد از همه مخالفان فرهنگ معاویه ای برای فرهنگ معاویه ای خطرناکتر است. عبدالله بن زبیر، انسان قلدر و شروری است، جنگ به راه می اندازد و می کشد، چند سال بعد از حادثه کربلا هم مکه را گرفت، در حالی که امام حسین(ع) برای حکومت معاویه خطرناک است، ولی شرور نیست. ببینید که برای یزید چقدر سخت است که با این امام بجنگد. خدا امام خمینی را رحمت کند که در قرن حاضر، پایه گذار این روش بود، که ثابت کند ما شرور نیستیم ولی با همه جهان باطل در می افتیم. وقایع زمان جنگ را مرور کنید، شیعیان حزب الله لبنان - که خدا قوتشان بدهد- در تنگه سوئز مین کار گذاشتند، امام با شنیدن این موضوع به شدت با آن ها دعوا کردند که چرا امنیت جهانی را به هم می زنید؟ ما آمدیم که انسان شروری نباشیم ولی حق باشیم و اگر جوانان حزب الله نجات پیدا کردند به همین جهت نجات پیدا کردند که همچون مولایشان حسین(ع) شرور نبودند ولی از حقّ هم کوتاه نیامدند و این گونه زندگی کردن خیلی سخت است، گاهی مسلمانانی را می بینیم که می خواهند جلوی انحرافات نظام غربی را بگیرند اما نمی توانند شرور نباشند لذا از تلاش خود نتیجه نمی گیرند.
حسین(ع) خیلی قهرمان است چراکه او خطرناک ترین عنصر برای نظام اموی است بدون آن که انسان شروری باشد و بخواهد تخریب مادی به بار آورد، جملات حضرت را در شب و روز عاشورا بنگرید او تماماً به عنوان یک مصلح بزرگ در صحنه است، نه یک انسان تخریب کننده، و به همین جهت در فرهنگ معاویه ای همه جانیان پذیرفته می شوند تا به زندگی پوچ خود ادامه دهند، مگر انسانی که بین حق و باطل تمییز می دهد و باطل و پوچی را می شناساند. اما حسین(ع) این قدر به مکتب و نهضت خودش اطمینان دارد که در جهانی که بر اساس برنامه «..... ما خَلَقَ اللهُ السَّمواتِ وَ الاْرْضَ وَ ما بَینَهُما اِلاّ بِاْلحَقِّ.....»(۱۱۰) آفریده شده است می تواند خودش را با روش های حقّ ثابت کند. این چنین انسانی ترس ندارد از این که حالا عمرسعد با سی هزار نفر از لشکریانش به مقابله او آید. یعنی شما اگر می ترسید و می لرزید و گاهی خشونت را از حد تعادل دینی اش خارج می کنید به این علت است که نمی دانید در نظامی که خدا ساخته است می شود حق را تثبیت کرد و حسین(ع) توانست خودش را تثبیت کند، نمونه اش همین است که امروز من و شما دغدغه فهم حسین (ع) را داریم و می دانیم که باید به حسین(ع) نزدیک شویم تا نجات یابیم و برنامه های مان به ثمر برسد.

وقتی فرهنگ معاویه ای ریشه های خود را محکم کرد، دیگر انتخاب بین حق و باطل گم می شود و انتخاب میان ناحق ها باقی می ماند، زشتی شرّ گم می شود و باطل از باطل بودن می افتد، در این حال هر انتخابی پوچ و بی معنی گشته و خشم ها و غم ها و شادی ها همه سر و ته یک کرباس اند و این مسئله از دید بسیاری پنهان می ماند مگر آن کس که ملاک انتخابش هنوز بر محور حق و باطل دور می زند و نه هیچ چیز دیگر، چنین انسانی را شعار ترقی و توسعه و رفاه و وسعتِ فتوحات نمی فریبند و فقط به حق یا باطل بودن موضوع می اندیشد و نهضت اباعبدالله(ع) در موقعی که همه چیز مطرح بود مگر حق و باطل بودن امور، جهت ها را به سوی تمییز حق از باطل کشاند تا آنچه پوچ و بی معنی شده است از چشم ها پنهان نماند.
فرهنگ غفلت از حقّ و باطل
همه تلاش معاویه برای این است که کاری بکند که بحث حقّ و باطل در میان نباشد، شما این جمله را در بین اهل سنّت زیاد شنیده اید که اختلاف صحابه رسول خدا(ص) در اجتهادشان است، یعنی امیرالمومنین (ع) یک اجتهاد داشتند و مخالفان شان هم اجتهاد مخصوص خودشان را داشتند. خوب دقت کنید این فرهنگ می خواهد بگوید حقّ و باطلی در میان نیست، این حرف معاویه و رومی ها است که قرائت های مختلف از دین، همه حقّ اند. معاویه می خواهد بگوید علی(ع) و ضد علی(ع) هر دو اجتهاد دارند، یعنی فرهنگ معاویه فرهنگ گم کردن حقّ و باطل است! و در چنین فرهنگی بدترین آدم ها هم خوب هستند. حتی عمروعاص هم خوب است. آری وقتی در فرهنگ حقّ قدم زدیم اجتهادهای حق داریم یعنی گاهی نور حق به افراد به طور متفاوت می رسد و ما برای همین هم معتقدیم که در مکتب شیعه که محور آن حق است همه مجتهدین، به حق اجتهاد می کنند هر چند که در فهم دین متفاوت هستند، مثل این که لامپی نور دارد و لامپی دیگر نور بیشتری دارد. ولی این غیر از آن اجتهادی است که معاویه و امثال او به صحنه آوردند.
شما می دانید که اگر الان در کشور سعودی کسی بگوید «اللهم العن اباسفیان» گردنش را می زنند، چون می گویند ابوسفیان صحابه پیامبر(ص) است و همه صحابه خوب هستند پس هر کس بگوید «اللهم العن اباسفیان» به صحابه پیامبر(ص) توهین کرده است و باید گردنش را زد! این فرهنگ از کجا پیدا شد؟ یعنی ابوسفیان در دل فرهنگی آبرومند و با ارزش است که دیگر باطل در آنجا معنی ندارد، چون حقّ معنی ندارد و در این جا متوجّه می شویم امام حسین(ع) چه کار بزرگی کردند، نگذاشتند که باطل بودنِ «باطل» گم و نهادینه شود. امروز ارزیابی های جهان اسلام به این صورت که در سعودی واقع شده نیست، الحمدلله در بقیه دنیا روز به روز این فضا در حال رشد است، روح نقّادی پدید آمده است هر چند رگه های این نقّادی در قرون اولیه هم به چشم می خورد ولی امروزه با التفات بیشتری می توان امید پیگیری مسئله را داشت. از جمله شخصیت های قرن اول هجری که در عین اهل سنّت بودن نقادانه به مسئله می نگرد ابن قتیبه دینوری است. او در کتاب الامامه و السیاسه مطرح می کند شما که می گویید تمام صحابه حقّ اند و باید همه را پذیرفت، اگر بین صحابه اختلافی پیش آمد و یکی مسئله ای را حقّ دانست و دیگری باطل، چه می شود؟ در حالی که به گواهی تاریخ خود صحابه هم اختلاف دارند! به عنوان مثال مطرح می کند که عایشه می گوید: این کفتار یعنی «عثمان» را بکشید. عایشه به اعتبار این که با پیامبر(ع) بوده است یکی از صحابه است، عثمان هم یکی از صحابه است، حال که این ها با همدیگر اختلاف دارند، فرهنگ معاویه ای می گوید، هر دو اجتهاد داشته اند، هر چند اجتهادشان متفاوت بوده است ولی هر دو حقّ هستند، و حالا فرهنگ حسین(ع)، فرهنگی است که می خواهد این فضا را بشکند، کدام فضا را؟ جوّی که می گوید همه حقّ هستند و باطلی وجود ندارد، امروز هم دقیقاً برای نفی حقّانیت شیعه از همین زاویه به ما حمله می کنند تحت عنوان قرائت های مختلف از دین.
معاویه و مرگِ حیاتِ هدف دار
در فرهنگ معاویه، باطل از باطل بودن می افتد و در این حال هر انتخابی پوچ و بی معنی گشته یعنی شما می توانید بگویید می خواهم مثل ابوسفیان زندگی کنم، چون او باطل نیست و یا می توانید بگویید که می خواهیم مثل ائمه معصومین زندگی کنیم، اما نه چون این حق است، بلکه هر دو، دو نوع زندگی است یعنی در این فضا، دیگر هیچ حقی وجود ندارد که شما به طرف آن بروید و به نشاط آیید و این زندگی در حقیقت، مرگ حیات هدفدار است، مرگ انسان حق طلب است، همه چیز، پوچ می شود. اگر باطل در زندگی گم شد و همه حق شدند، همه پوچ می شوند.
فرهنگ معاویه ای فرهنگی نیست که در آن حق یک طرف باشد و باطل در طرفی دیگر. در آن فرهنگ هر کس، هر کاری کند درست است، به عبارتی دیگر همه خطوط مستقیم می شوند، آن وقت کدام صراط حقّ است، هیچ کدام، کدام صراط باطل است؟ هیچ کدام. پس وظیفه ما چیست؟ هر کاری می خواهی بکن، این همان پلورالیسم دینی است، یعنی همه دین ها حقّ هستند. دیگر این نکته مطرح نیست که کدام دین حقّ است و کدام دین باطل است. هر جور که عمل کنی حقّ است. حال اگر همه دین ها حقّ شدند، اگر ضد همدیگر هم باشند، باز هر دو قابل پذیرش هستند و این یعنی به پوچی رسیدن. دین اسلام می گوید فقط دین اسلام بر حقّ است و بقیه ادیان باطل هستند پس شما که مسلمان هستید نمی توانید بگویید همه ادیان حق هستند. چراکه اسلام می گوید بقیه باطل هستند. نظریه «پلورالیسمِ دینی» می گوید همه ادیان بر حقّ هستند، حالا اگر کسی این نظریه را بپذیرد به هیچ دینی نمی تواند معتقد باشد، چون هیچ دینی نمی گوید همه ادیان حقّ هستند، دین اسلام می گوید فقط من بر حقّ هستم، دین مسیحیت و یهود هم همین را می گویند، پس اگر گفتی همه ادیان در حال حاضر حق اند، مجبور هستی که بی دین باشی، و اگر بی دین باشی کدام حقّ را داری؟ هیچ حقّی را نداری، و فرهنگ معاویه ای یعنی همین، تمام فرهنگ معاویه از فرهنگ غرب است و فرهنگ غرب نیهیلیسم است، و نیهیلیسم فرهنگ نابود کردن حیاتِ با نشاط انسان است. شما نظری به غرب داشته باشید، همه کارهایشان با پُز است، با دکور و آرایش است، تا آدمی که از زندگی اش ثمره متعالی نمی خواهد با همین پستی ها و آرایش ها زندگی کند.
غرب در ابتدا بی ثمر شد و بعد این زندگی دروغین را برای خودش مقصد کرد. وقتی باطل از باطل بودن افتاد هر انتخابی پوچ و بی معنا گشته و خشم ها و غم ها و شادی ها همه سر و ته یک کرباس می شوند.

غم ها و شادی های زیبا
من نمی دانم آیا در دنیا غیر از اشک بر امام حسین(ع) چیزی زیباتر داریم؟ اشکی که فقط برای حسین(ع) فرو ریزد نه این که یاد کسی بیفتیم و دل بسوزانیم و به اسم امام حسین(ع) اشک بریزیم، اگر یک مقدار وقت صرف کنیم و حجاب ها را کم کم کنار بزنیم، برای حسین(ع) می توان گریه کرد. آیا خوشحالی بالاتر از خوشحالی حاکمیت فرهنگ حسین(ع) در جامعه داریم؟ اصلاً در فرهنگ حسین (ع) غم ها و شادی ها خیلی نشاط آفرین و زنده هستند. حال نظری به اهل دنیا بیندازید، غصه های بیخود، شادی های بیخود، برای چه غصه می خورند؟ برای این که او را کمتر تحویل گرفته اند. برای چه شاد هستند؟ برای این که ماشین خودشان را عوض کرده اند، و مدل این ماشین بالاتر است! آن وقت چرا مدل بالاتر، بهتر است؟ می گویند: نمی دانیم دیگر با این سوالات سر به سر ما نگذارید. چرا با تو و در مقابل سوال تو این گونه برخورد می کنند؟ برای این که شما شادی های بیخود آن ها را نگیرید. و این مسئله از دید بسیاری پنهان می ماند، مگر آن کسی که ملاک انتخابش هنوز بر محور حق و باطل دور زند.
گاهی ما گرفتار یک سلسله چیزهای بیخود می شویم، مثلاً، آقا این دولت خوب است. چرا؟ برای این که دیگر برق نمی رود و... مگر حالا که برق نمی رود خوب است؟ یا این که خلیفه دوم خوب است برای این که اسلام را تا پشت فلات تبت توسعه داد و...خوب حالا چرا خوب است؟ حالا مگر این مسلمان ها که توسط کشورگشایی های خلیفه دوم مسلمان شدند، به صرف نام مسلمانی خوب اند؟ انسان در این افکار و واژه های مبهم می میرد و پوسیده می شود بدون این که حقیقت آن ها را بفهمد، خوب دقت کنید، این واژه ها هیچ کدام بد نیست، جنگ کردن نه خوب است نه بد، رفاه نه خوب است نه بد، عمده آن است که بدانید اگر معیاری برای ارزیابی حق و باطل نداشته باشید در واژه هایی می افتید که نه خوب هستند و نه بد، و گرفتار پوچی می شوید. حالا اگر به این واژه ها و موضوعات از دید حق یا باطل بودن نگاه کنید، اتفاقاً ممکن است رفاه حق باشد، آن جایی که برای مسلمانان رفاه فراهم کنید تا بهتر دینداری کنند، نه این که صرفاً رفاه برایشان فراهم کنید. در آن نگاه می بینید که ناخودآگاه در طول عمرتان گرفتار چیزی شده اید که حق نیست، و نتیجه این می شود که ناگهان می بینید با معاویه کنار آمده اید! اگر بگویید من این فردی را که به کار نادرست من ایراد می گیرد دیگر دوست ندارم، کم کم می بینی که خودی و ناخودی را جابجا گرفته ای و با دشمنانتان دوستید و با دوستانتان دشمن هستید.
این که می بینید فرهنگ عمومی جامعه با امام حسین(ع) همکاری نمی کند به این جهت است که جامعه حق و باطل را گم کرده است و الاّ همه جهان اسلام بی شک در آن روز حسین (ع) را از یزید بیشتر دوست می داشتند ولی قضیه چیز دیگری بود. در این جامعه به جای حق طلبیدن، رفاه طلبیدن حاکم شده بود، مثلاً اگر شما یک چیزی به من بدهید تا من راحت تر زندگی کنم، بدم نمی آید، ولی قبل از آن باید سوال کنم که آیا حق است یا باطل؟ اگر می خواهی به من رشوه بدهی باطل است، پس نمی خواهم، یعنی در جامعه ای که عنصر رفاه مطلوب اصلی شود و عنصر حق گم شود، معاویه با کیسه های سکه رشد خواهد کرد و یزید بر سر کار می آید. البته عنصر رفاه در فضای حق و باطل جایگاه خود را دارد. یعنی دولتمردان نظام اسلامی از آن جهت که تلاش می کنند تا برای امت اسلامی فضای آرام و رفاه نسبی فراهم کنند، خاک پایشان را سرمه چشم خواهیم کرد، ولی همواره فرهنگ حق و باطل باید مطرح باشد و از آن غفلت نشود وگرنه در دل این رفاه، باطل جای خود را باز می کند و حق گم می شود.
انسان هایی که از افق حق چشم بر ندارند چنین انسان هایی را شعار ترقی و توسعه و رفاه و وسعت فتوحات، نمی فریبد چون به حق و باطل بودن امور می اندیشند و نهضت اباعبدالله(ع) در موقعی که همه چیز مطرح بود مگر حق و باطل بودن امور، جهت ها را به سوی تمییز حق و باطل کشاند تا آنچه پوچ و بی معنی است از چشم ها پنهان نماند.
توجه به حق و باطلِ امور، راه نجات
برای این که نهضت اباعبدالله(ع) را کمی احساس کنیم، لازم است تا حس عمیقی نسبت به فضای جامعه مان داشته باشیم تا ببینیم آیا حساسیت بر حق و باطل در جامعه نمود دارد یا خیر. مثلاً اگر به اکثر کسانی که رشوه می گیرند و کار را راه می اندازند، بگویی این رشوه را بگیر و کار مرا انجام بده، واقعاً از دست شما عصبانی می شوند و می گویند مگر ما رشوه می گیریم؟ ولی اگر بیایی و کاری بکنی که او حسّ نکند این پول رشوه است و به او بدهی، پول را می گیرد و کار را انجام می دهد. پس باید کاری کنی تا این حسّ انسان را از این که حق و باطلی هست از بین ببری، اگر توانستی این توجه و حس را از بین ببری می توانی به دست این آدم همه جنایت ها را انجام دهی.
گاهی دوستان می گویند این بحث ها چه فایده ای دارد؟ کشور ما با این که مدعی تشیع است خودش نسبت به حق کم توجه شده و گفتن این حرف ها هم نتیجه ای ندارد. در جواب عرض می کنم که این طور نیست، ائمه معصومین(ع) به ما راه را نشان داده اند و اگر تلاش کنیم، زود نتیجه خواهیم گرفت. این که شما می بینید مردم خیلی خوب به امام خمینی(رحمه الله علیه) رجوع کردند به این دلیل بود که ایشان حس توجه به حق و باطل را در مردم زنده کرد. دوران ستم شاهی را در نظر بگیرید، شاه کاری کرده بود که این حس در درون مردم و ادارات ما مرده بود و در نتیجه جامعه به مصیبت افتاده بود و سعی امام خمینی(رحمه الله علیه) این بود که جبهه حق و باطل را به وجود آورد و آن هایی هم که می خواهند راه امام را از بین ببرند، تلاش می کنند این حساسیت روی حق و باطل را از مردم بگیرند.
آن چیزی که بزرگان ما به ما یاد داده اند این است که امام حسین(ع) به این جهت که توانست جبهه حق و باطل درست کند، قهرمان پیروز و شکست ناپذیر تاریخ است، شما اگر به کتاب های تاریخ واقعه کربلا حتی کتب اهل سنّت مراجعه کنید ملاحظه می کنید که با نهضت حسین (ع) مسئله حق و باطل دوباره در جامعه اسلامی مطرح شد و هر چه جلوتر برویم بیشتر از آن نهضت تغذیه خواهیم کرد. در جنگ بدر هم دو جبهه حق و باطل مطرح شد ولی می بینید که مطالب آن نمی تواند تاریخ را تغذیه کند، هر چند که جنگ بدر هم، جنگ حق و باطل بود و کار بدری ها بسیار بزرگ و مهم بود ولی ملاک هایش، ملاک هایی بود که به مرور زمان تا قله بلند تاریخ کشیده نمی شد. جنگ بدر کاری که کرد این بود که تاریخ اسلام را تا کربلا پیش آورد، و تمام امید کنونی ما به کربلاست، برای این که می دانیم از کربلا چه کاری بر می آید.
در کربلا حق و باطل به نهایت، ظهور نمودند و مقابل هم ایستادند، و امروز اگر می خواهید نجات پیدا کنید باید به کربلا و فرهنگ کربلا پیوند بخورید. موفقیت کربلا صرفاً به این نیست که مختار آمد و عبیدالله و بقیه را دستگیر کرد و کشت، موفقیت کربلا به آن است که جبهه حق و باطل در طول تاریخ هویت پیدا کرد و هویت هر کدام معلوم شد و ما باید این فرصت را از دست ندهیم که در کشور خودمان و در جهان، جبهه حق و باطل را با حسین(ع) روشن کنیم. شناخت حق و باطل و اصرار بر حق بودن، مهمترین چیزی است که می توان از کربلا نتیجه گرفت. بیایید از هم اکنون، معیارها را بر اساس حق و باطل تنظیم کنیم، از داخل خانه شروع کنیم و به فرزندان بیاموزیم که این حق است و آن باطل است اگر حق است انجام دهیم و اگر باطل است انجام ندهیم، این جاست که واژه های نفوذی منفی ضد دین نمی توانند جا باز کنند و دوام بیاورند.
دو چیز ما را نجات می بخشد، یکی دائم روی حق و باطل بودن هر امری دقت کنیم و دیگری بحث عبودیت و بندگی است که ان شاءالله در فرصتی مناسب روی قسمت دوم بحث خواهیم نمود که بندگی چه چیزی را اقتضاء می کند. من مثالی عرض می کنم، فرض کنید دخترتان از شمامی پرسد که چرا من باید چادر بر سر کنم؟ شما همین دو ملاکی که عرض کردم را در نظر بگیرید و آن ها را تقویت کنید، به او بگویید، به نظر تو، خود را بی حجاب برای نامحرم مطرح کردن حق است یا باطل؟ می گوید، باطل، به او بگویید آیا بنده خدا بودن خوب است یا بد؟مسلم خواهد گفت خوب است. حالا به او بفهمانید چون این کار حق است و ما هم باید بنده خدا باشیم، این کار را انجام می دهیم. البته این ها به سادگی مورد قبول واقع نمی شود، باید حوصله به خرج داد. شما ببینید فرهنگ معاویه ای برای این که خودش را تثبیت کند چقدر حرف زده است، چقدر تبلیغ کرده است. شما هم باید به اندازه همان هنرمند باشید تا بتوانید زیبایی فرهنگ حق و بندگی را جلوه گر نمایید، و این تلاش می خواهد و البته هم نجات دهنده است، هنر این است که نشان دهیم بندگی خدا، چقدر برای عمق جان زیبا و شیرین است.
ما بحثی در فقه داریم تحت این عنوان که «اجتهاد مقابل نص حرام است» یعنی به عنوان مثال اگر صریحِ آیه قرآن حکمی را بیان کرد نباید دلیل تراشی بکنیم و آن را کنار بگذاریم، حکم همان است که در آیه شریفه آمده است. خلفای سه گانه بعد از ارتحال پیامبر(ص) اجتهاد مقابل نص کردند که نمونه های آن در تاریخ زیاد است، علمای اهل سنّت هم چیزی نگفتند، بعد از واقعه کربلا، علماء اهل سنّت بیدار شدند و آن ها هم همچون علمای شیعه، اجتهاد در مقابل نص را حرام دانستند، و قبول دارند که آن اساس منفی، کار را به فاجعه کربلا رساند. کربلا ثابت کرد که اگر شما بحث حق وباطل را کنار بگذارید کار را به کشتن فرزند پیامبر(ص) خواهد کشاند، ابابکر را در نظر بگیرید، یک کلمه گفته بود و آن این که به نظر من صلاح نیست خالدبن ولید را حدّ بزنید - می دانیدکه خالد، زنای محصنه انجام داده بود و حکمش سنگسار بود - صحبت امیر المومنین(ع) این بود که حق است یا باطل؟ صحبت ابابکر این بود که صلاح هست یا صلاح نیست، و نتیجه این بود که روزگاری نه چندان دور کربلا به وجود آمد و فرزند رسول خدا(ص) را شهید کردند. کربلا از آن جایی ریشه گرفت که بحث حق و باطل در جامعه گم شد. و این را بدانید همین که شما بحث حق و باطل کردید، اول خودتان مثل حسین(ع) خطرناک می شوید، بحث های شما با احتیاط مطرح می شود ولی سرانجام خود و جامعه تان را نجات می دهید، در نظام شاهنشاهی حاضر بودند خیلی ها مطرح شوند ولی امام خمینی(رحمه الله علیه) مطرح نشود، چرا؟... برای این که امام(رحمه الله علیه) عنصری بود که مبحث حق و باطل را به میان آورده بود و او خطری برای جبهه باطل بود. وقتی مسئله حق و باطل بودن امور مطرح شود، همه چیز معنی حقیقی خود را پیدا می کند و شما گرفتار حجاب های وَهمی و غیر واقعی نمی شوید.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

جلسه بیست و یکم: چگونه فرهنگ معاویه ای می میرد

بسم الله الرحمن الرحیم

﴿ اَلسَّلامُ عَلَیک یا اباعبدالله وَعَلَی الْاَرْواحِ الَّتی حَلَّتْ بِفِنائِک ﴾
﴿ عَلَیک مِنّی سَلامُ اللّهِ اَبَدًا ما بَقیتُ وَ بَقِی اللَّیلُ وَ النَّهارُ ﴾
﴿ وَلاجَعَلَهُ اللّهُ اخِرَ الْعَهْدِ مِنّی لِزِیارَتِکمْ ﴾
شهادتِ «تابلوی تمام نمای ایثار» را آنگاه که اسلام برای بقاء خود جز با خونی که باید ایثار شود، نمی ماند به همه عزیزان تبریک و تعزیت عرض می نمایم.
بحمدالله همه شما از حادثه کربلا و وقایع تاریخی مسئله آگاه هستید، خوب است که من و شما روی این موضوع که «چرا کربلا به این شکل واقع شد؟» دقت و فکر کنیم حادثه کربلا این ارزش را دارد که وقت بگذاریم و بفهمیم حضرت اباعبدالله(ع) در تلاش خود چه چیزی را برای ما گذاشت، تا ما از این به بعد بتوانیم از آن خوب استفاده کنیم.
فرهنگی که در مقابل فرهنگ حسین (ع) ایستاد فرهنگ بسیار پیچیده ای است. اگر خواستید امام حسین(ع) را بشناسید. باید فرهنگ پیچیده ای را که روبه روی امام حسین (ع) است بشناسید تا بفهمید که حسین(ع) در مقابل این فرهنگ چگونه قهرمانی کرده است، اگر میان دو نفر درگیری به وجود آید و یکی، دیگری را بزند، می گوییم آن یکی خیلی پهلوان است که دیگری را با قدرت بدنی اش مغلوب خود کرده است. حالا به فرهنگ معاویه ای و چهل سال حکومت معاویه نظری بیندازید، قهرمانی حسین(ع) را هنگامی متوجّه می شوید که بفهمید معاویه چه کار کرده است.
ان شاءالله نور حسین(ع) آن بصیرتی را که ما شدیداً به آن نیازمندیم به ما عنایت کند تا همواره حسینی باقی بمانیم، نه یزیدی، نه عبدالله بن زبیری و نه عبدالله بن عمری. انسان مقدّس مآبی همچون عبدالله بن عمر خطرناک است، انقلابی نادانی همچون عبدالله بن زبیر نیز خطرناک است و آدم لا اُبالی هم مثل یزید خطرناک است. آری همیشه و در هر شرایطی که روح اسلام از میان جامعه برود سه گروه فکری به صحنه می آید، به تعبیر حضرت امام خمینی(رحمه الله علیه)، «مقدّسان احمق» و «سیاسیون خود فروخته» و «لا اُبالی های فاسد» با انواع تئوری ها، باقی می مانند و حالا خود شما قضاوت خواهید کرد که در این شرایط، حسینی ماندن چقدر سخت است.
اما هنوز امید هست
در نظامی که معاویه بناست بدرخشد دیگر «حق» درخشش خود را از دست می دهد و انسانیت محو خواهد شد و عنوان های واهی و بی محتوا نمایان می گردد و درنتیجه برترین ارزش ها بی ارزش می شود، مثلاً به جای «خدا» واژه «نیک» را به کار می برند تا آرام آرام خدا محو شود، در این حال هر کس می تواند خود را نمونه انسانیت بداند بدون این که به نمونه های اعلای معنوی نظری بشود. در این حال مهم نیست که مذاهب زیادی به بار می آید مهم این است که دیگر مذهبِ اصلی اصیل در صحنه نباشد. از ذخایر معنوی بشر غفلت می شود، هر چند آداب مذهبی در جامعه جاری است ولی تماماً ظاهری و بی محتوا و بی دل و دماغ است، و نهضت حسینی در چنین شرایطی که همه امیدها برای برگشت به معنویت، گمشده و از دست رفته می نماید، پیام می دهد که: امّا هنوز امید هست و هنوز فرهنگی که پاسدار غایات معنوی باشد در میدان است.

یک وقت شما کار خوبی را انجام می دهید و می گویید چون خدا خواسته است انجام داده ام. این یک معرفت دینی است و خوب است، اما گاهی می گویید که چون این کار نیک است آن را انجام داده ام. می خواهیم عرض کنیم، زیرِ سایه همین شعار است که حسین(ع) کشته می شود! شما به فرهنگ معاویه دقت کنید، فرهنگ پیچیده ای است، او نیامد بگوید اسلام را نمی خواهیم، معاویه کاری کرد که فرهنگ عمومی جامعه کم کم گفت حسین(ع) و فرهنگ حسینی را نمی خواهیم. حالا من و شما فکر کنیم که چرا فرزندانمان از دست می روند؟ ببینید چه فرهنگی بر جامعه حاکم شده است. در این بیست جلسه تمام تاکید این بوده است که فرهنگ معاویه را خوب بشناسید. فرهنگ معاویه، فرهنگ سارگون رُمی(۱۱۱) است با ظاهری از آداب اسلام. یعنی شما از صدر اسلام با آمدن معاویه در صحنه سیاست با غرب درگیر هستید و امروز هم با غرب درگیر هستید، و اگر می خواهید مغلوب غرب نشوید فقط و فقط با فرهنگ حسین(ع) می توانید که البته این موضوع نیاز به بحث و گفتگو دارد.
در فرهنگ معاویه ای واژه ای را جایگزین واژه دیگری می کنند و در ظاهر هم مشکلی ایجاد نمی شود امّا یک مرتبه می بینید همه چیز از دست رفته، مثلاً «به جای خدا، واژه نیک را به کار می برند تا آرام آرام خدا محو شود» یعنی دیگر در آن فضای فرهنگی، کار برای خدا، زیر نظر خدا و برای رضای خدا، مطرح نیست. من یک مثال ساده عرض می کنم. اگر در جامعه ای که هنوز خدا دارد بپرسیم چرا زن ها باید حجاب داشته باشند؟ می گویند چون خدا گفته است. چرا مردان باید این گونه باشند؟ جواب می دهند چون خدا گفته است. تا وقتی فضای جامعه خدا محوری است به سرعت می توان از رشد فرهنگ کفر جلوگیری کرد. حالا جامعه ای را در نظر بگیرید که مذاق این جامعه کم کم عوض شده و خدا کم رنگ شود اگر بپرسید که چرا زنان باید حجاب داشته باشند؟ مجبورند با هزاران دلیل فرهنگی مسئله را توجیه کنند، به عنوان مثال می گویند که چون دُرّ گران قیمت است و آن را باید از دست دزدان در امان داشت بنابراین همان طور که دُرّ را در گاوصندوق می گذارند تا از دست دزدان در امان باشد، و چون زنان دُرّ گران قیمت هستند برای حفظ آنان از نگاه دزدان، باید در حجاب و چادر باشند - البته این استدلال بد نیست - ولی یک نفر ممکن است بگوید: آقا! چون دُرّ را روی انگشتر می گذارند که بدرخشد و همه ببینند، زنان نیز باید چادرهایشان را بردارند تا همه تماشایشان کنند. ملاحظه می کنید چون در استدلال دوم پای خدا میان نبود امکان مناقشه هست. این جاست که عرض می کنم در دل یک فرهنگ بی خدا، همه ارزش ها فرو می ریزد و برای توجیه آن باید به وسایل غیر اصیل متوسل شد، بدون این که انسان متوجّه مشکل اصلی باشد. و تا فرهنگ حسین(ع) پیدا نشود، مقابله حقیقی با چنین فرهنگی امکان ندارد. چون با واژه های مبهم و چند پهلو میدان حضور ارزش ها را تنگ می کنند و دیگر نمونه های اعلای انسانی بی رنگ می شوند.
وقتی حق در جامعه بی رنگ شود هرکس می تواند به ظاهر نمونه انسانیت باشد، بدون آن که نمونه های اعلای معنوی مطرح باشند و دیگر حسین(ع) مهم ترین انسان نیست، همه خوب هستند و علت خوب بودنشان هم کمالات انسان الهی نیست، مثلاً می گوییم چرا این آقا خوب است؟ برای این که به ما کمک کرده است پل بسازیم. این یکی چرا خوب است؟ برای این که دکور مسجد محله را درست کرده است. در حالی که این اشخاص به خودی خود نمی توانند به جهت این کارها خوب باشند، چراکه قرآن می فرماید: «انَّ اَکرَمَکم عِنْدَ اللهِ اَتْقیکمْ» اگر کسی متقی بود خوب است، اگر دکور مسجد محله را ساخته و پل ساخته و متقی است خوب است، اگر این گونه نیست پس «راکفلر» آن سرمایه دار آمریکایی با آن موسسه عریض و طویل خیریه اش در آمریکا از همه خوب تر است. معاویه؛ فرهنگی را به صحنه جامعه آورد که دیگر فقط نیکی مهم است، نیکی چیست؟ هر کس که کارهای دنیا را خوب انجام دهد، نیک است، رفاه مهم است، نه قرب به خدا. قبلاً هم عرض کردم عکس این موضوع طوری نیست، اگر فرهنگ شما الهی شد و در این فرهنگ به ملت مسلمان کمک کردی که رفاه او هم درست شود، هیچ خطرناک نیست ولی رفاه به خودی خود اگر مقصد شد، آمریکا ارزش می شود. در فرهنگ معاویه خیلی از مسلمان ها فریب خوردند و اصلاً نفهمیدند که از کجا ضربه خوردند و همه چیز از دستشان رفت، حسین(ع) به عنوان یک انسان متعالی به صحنه آمد تا بگوید این فرهنگ، انسانیت و قرب به خدا و کمال حقیقی را دارد می کشد.
در چنین فرهنگی از ذخایر معنوی بشر غفلت می شود، هر چند همه آداب مذهبی در جامعه جاری است ولی همه آن ها ظاهری و بی محتوا و بی دل و دماغ است. روی این نکته خیلی فکر کنید که دشمن شما اولین کاری که می کند این است که شما از دین تان نتیجه نگیرید مثلاً زن حجاب دارد ولی می بینید که صعود نمی کند! مرد اخلاق دینی را رعایت می کند، ولی صعود نمی کند و بعد هم می گویند چون از این آداب دینی نتیجه نگرفتیم، دین نمی خواهیم و ظاهراً هم حق با آن هاست، این کار دشمن است. به ما اجازه می دهد نماز بخوانیم ولی خالی از فرهنگ معنوی و محتوای قرب. یک نماز صوری، سطحی و قالبی می خوانیم و می بینیم که جوان ما می گوید: آخر، پدر! تو سی سال نماز خواندی، هیچی نشدی و نمی بینم در اخلاق و افکار تغییر کرده باشی، من هم که نماز بخوانم مثل تو می شوم، پس نماز نمی خوانم. ببینید فرهنگِ معنوی حسینی که حذف شد چه اتفاقی افتاد! معاویه نماز خواند و پسرش نماز نخواند. حالا معاویه با نماز خواندنش به کجا رسید به این که یزید نماز بخواند؟ معاویه در خفاء بدی می کرد و پسرش علنی فساد می کرد، خوب دقت کنید که کار از کجا خراب شد و حسین(ع) آمد که بگوید ای مسلمانان اگر فرهنگ دینی با محتوا نشود، حسین(ع) کشته می شود!! اگر بناست که هرکسی به هرشکلی نماز بخواند و آن نماز خواندن خوب باشد، هر کسی هم پولدار باشد و جلسه عزاداری بگیرد و دین را فقط در حدّ ظاهر نگهدارد، خوب باشد، پس زنده باد معاویه!! چراکه او پول زیاد داشت و از این کارها زیاد می کرد. در فرهنگ معاویه از یک چیز غفلت شده است و آن این که انسان آمده است تا به آسمان وصل شود، انسان آمده است تا در ساحت قربِ به حق، خودش را ارزیابی کند. در فرهنگ معاویه شرایطی پیش می آید که انسان حس می کند دیگر دینداری فایده ندارد و وقتی جامعه به این نقطه رسید معاویه به آرزوی خود می رسد. و اگر ما بیدار نشویم که فقط دینداری فایده دارد و آن هم دینداری به روش پیامبر و اهل بیت(ع)، که هم حفظ ظاهر است و هم توجه به باطن، جامعه ما هم به این نقطه می رسد که دینداری فایده ندارد.
نهضت حسینی در چنین شرایطی که آدم احساس می کند دیگر دینداری بی فایده است و همه امیدها برای برگشت به معنویت گمشده از دست رفته می نمایاند، پیام می دهد «اما هنوز امید هست و هنوز فرهنگی که پاسدار غایت های معنوی باشد در صحنه است».
نمی دانم آیا کارد بی حسی به استخوان تان رسیده است یا خیر؟ تقریباً تصور دشمن ما و عده ای از مردم ما این است که دیگر دینداری فایده ندارد! و بعد می گویند حالا که فایده ندارد، یک نماز ظاهری و سطحی می خوانیم، این که سخت نیست، اما نماز هم دیگر بی فایده است. دیگر آن امیدهایی که ما از دینداری مان می خواستیم تا در سراسر خانه و اداره و زندگانی مان پرتوافکن باشد، وجود ندارد. اما در چنین شرایط یاس آوری است که از طریق حسین(ع) می شود روشن کرد که آری هنوز و تا همیشه فقط دینداری فایده دارد و حسین (ع) در شرایطی به میدان آمد که امید به دین قطع شده بود و هیچ چیزِ امیدوار کننده دیگری هم نبود. در شرایطی که دشمن به شدت کار می کرد تا دین را در حدّ قالب نگه دارد. به قول بعضی از مغازه داران عربستان «نماز خواندن مان اتوماتیک شده است و اگر الآن شرطه ها هم نگویند که درب مغازه را برای نماز اول وقت ببندید، ما خودمان به صورت خودکار یاد گرفته ایم در مغازه را می بندیم و به مسجد می رویم». ای مومنین! بترسید از این که در انجام آداب دینی از دینتان برای متعالی شدنتان استفاده نکنید.
با یکی از اساتید دانشگاه مصاحبه شده بود، به او گفته بودند، ما شنیده ایم شما در آمریکا با شلوار کوتاه رفت و آمد می کردید، گفته بود بله، آن جا آمریکا است، من در ایران که باشم با شلوار معمولی رفت و آمد می کنم و اگر به آمریکا باز گردم با شلوار کوتاه هستم، همسرم هم در آمریکا بی حجاب است، ولی در ایران با حجاب است یعنی اگر همسرم در ایران با حجاب است به این دلیل است که این آداب و رسوم ایران است، ما در آمریکا با آداب و رسوم آمریکایی و در ایران با آداب و رسوم ایرانی هستیم. یعنی از نظر این آقا دستورات دینی حقیقتی ندارد بلکه رسم زمان و مکان چنین می طلبد. حسین(ع) آمد تا نگذارد دین ما به این صورت باشد. آن وقتی که فکر می کنید دیگر امیدی نیست و معاویه غرب زده می خواهد شما را ناامید کند که دیگر اسلام ناب محمدی(ص) از دست رفته است، و باید به اسلام قالبی اُموی قانع بشوید، کربلا آمده است تا بگوید: خیر، باز هم اسلام ناب محمدی(ص) کارآیی دارد و باید باشد. امام حسین(ع) روزنه امید است برای کسی که می خواهد به دین متعالی دست پیدا کند. این استاد دانشگاهی که پیرو عادات و رسوم آن کشوری است که در آن زندگی می کند، ایمان را نمی فهمد، او آداب را می فهمد. امروز متاسفانه بعضی اوقات رادیو و تلویزیون هم در این انحراف افتاده است، مثلاً به عنوان عزاداری برای امام حسین (ع) می گویند، در فلان روستا در عصر عاشورا کمی چوب سر هم می کنند و یک چیزی می سازند و حجله ای بلند می کنند و در فلان روستا کار دیگری می کنند و اسم این اَداهای مردم را دین می گذارند، این دین نیست، دین یعنی ایمان به حقیقتی آسمانی و این ظاهر سازی ها که هیچ باطنی هم ندارد، مربوط به دین نیست و تلویزیون در کشاندن مردم به این بازی ها شدیداً مقصر است.

تنها راه، بازگشت به ایمان
مرگ نظام معاویه ای، در اثر برگشت به ایمان ممکن است، ایمانی که سکوی پرشی به سوی امید و امیدواری حقیقی است، نقطه مرگِ چنین نظامی فقط در صحنه ای بزرگ از نمایش ایمان ممکن است، چنین نقطه شروعی در سال ۶۱ هجری در کربلا واقع شد و لحظه رو کردن به «بودن» به جای بیهوده بودن شروع شد و زشتی نظام معاویه در برق این شروع، ارزیابی گشت و چشم هایی هم که تا به حال به دیدن عادت نکرده بودند- اما به کلی بسته نشده بودند - دیدن را آغاز کردند و قضاوت شروع شد و گور فرهنگ پوچی ها کنده شد و این همه به جهت آن است که قدرت تشخیص هدفِ به واقع معنوی زدودنی نیست، همچنان که امید رهایی از پوچی و توان مبارزه با آن نیز فقط در همین فرهنگ سر بر می آورد.

تکیه بحث من این است که شما بدانید همه تان می توانید امیدوار باشید. چراکه شرط امید «ایمان» است و «نقطه مرگ نظام معاویه ای، فقط در صحنه ای بزرگ از نمایش ایمان ممکن است» و اسم این صحنه کربلا است، شما تا از کربلا بهره نگیرید، نمی توانید از خطر بزرگی که تهدیدتان می کند نجات پیدا کنید، عنصر ایمان در کربلا مشهود است. سوال این است که این عنصر ایمان از کجا پیدا شد؟ شروع نابودی فرهنگ معاویه در سال ۶۱ هجری قمری در کربلا پیدا شد یعنی لحظه رو کردن به «بودن» به جای بیهوده بودن.
وقتی ایمان رفت، احساس بیخودی می آید
همه شما عزیزان نگران «بیخود شدن» خودتان هستید! گاهی اوقات هم از دست خودتان بدتان می آید که چرا بیخود هستید؟ متاسفانه در فرهنگی که در این چند ساله در جامعه ما رخنه کرده است پیر و جوان، عموماً حس می کنند آن کاری که از دستشان می آید را نمی توانند انجام دهند. همان طور که قبلاً عرض شد؛ شما فضای ۸ سال جنگ تحمیلی را در نظر بگیرید، آن پیرزنی که تخم مرغ هایش را به جبهه اهداء می کرد، حس می نمود که قهرمان روی زمین است، آن شهید رزمنده نیز حس می کرد قهرمان روی زمین است، همه احساس می کردند «با خود» هستند و نه «بی خود»، در نظام ولایی همه «با خود» هستند. ولی در نظام معاویه ای همه احساس می کنند «بیخود» شده اند حتی کسی هم که دارد برج سازی می کند و پول پارو می کند حس می کند که «بیخود» است. وقتی فرهنگ ایمان رفت و فرهنگ روزمرّگی آمد هیچ کس احساس وجود نمی کند. کجاست آن فرهنگی که زمین را به آسمان و دنیا را به آخرت وصل می کند؟
کربلا شروعی بود برای این که انسان از «بیهوده بودن» به «بودن حقیقی» برگردد، و نمونه آن خود اصحاب کربلا بودند که اگر در آن موقع شهید نمی شدند نهایتاً چند سال بعد از دنیا می رفتند ولی در آن صحنه و با آن فرهنگ بهترین «بودن» را در بهترین رفتن نمایش دادند.
شروع نمایش زشتی معاویه در برق عاشورا به درخشش آمد و چشم هایی هم که تا به حال به دیدن عادت نکرده بودند - ولی به کلی هم بسته نشده بودند- دیدن را آغاز کردند و قضاوت شروع شد. امروز اکثر جوانان ما می دانند این زندگی آن چیزی نیست که آن ها می خواهند، ولی نمی دانند چه کار کنند. اگر فرهنگ حسین (ع) حاکم شود. جوان ما هر چند امروز سرگرم هوس ها شده است ولی چون هنوز چشم خود را نسبت به حقایق نبسته است، می تواند ببیند. فرهنگ حسین(ع) فرهنگی است که حقّ را می شناسد، بندگی را می شناسد، ایمان را می شناسد، باطل را می شناسد و در چنین فرهنگی است که می توانیم آنچه را از دست داده ایم بیابیم و کشورمان را نجات دهیم. «دیدن» را حسین(ع) آغاز کرد و قضاوت شروع شد و گور فرهنگ پوچی هاکنده شد و این همه به جهت آن است که «قدرت تشخیص هدف در فرهنگ معنوی به واقع ممکن است.» الآن جوانان ما، نمی دانند چه کار کنند؟ اصلاً گم شده اند، تلویزیون هر چیزی می گوید همه انجام می دهند، چون نمی دانند چه کار کنند؟ گفت:

من به هر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوش حالان شدم

چرا؟ چون نیستان مان را گم کرده ایم، چرا جامعه طوری شده است که مردم به انجام هر کاری بدون تامل هجوم می آورند؟ اگر بگویید جهت عزاداری حضرت اباعبدالله(ع) این عَلَم ها و این به اصطلاح علامت ها (صلیب ها) را بردارید، همه عمل می کنند، چون نمی دانند چه کار کنند، این کارها را می کنند، هدف را گم کرده اند و لذا بی هدف به هر کاری دست می زنند. شما اگر می خواهید بدانید که چه کار کنید تا به هدف خود برسید فقط در فرهنگ معنوی حسینی است که هدفِ گم شده پیدا می شود، ملت ما با حسین(ع) هدف گم شده خود را پیدا می کند. این حسین(ع) است که در جامعه ما گم شده است. باید بگردیم حسین(ع) را پیدا کنیم. فرهنگ معاویه ای غربی، چون می داند نمی تواند مردم را راضی کند، فکر بعدش را هم نموده است و لذا مردم را به آرزوهای دور و دراز حواله می دهد و چشمانشان را به ناکجاآبادهای دوردست می اندازد تا واقعی ترین حقیقت را که حسین (ع) است نبینند.
کربلا و نمایش ایمان
شما به حالات اباعبدالله(ع) و کلمات گوهر بار آن حضرت در مقاطع مختلف تاریخ زندگانی حضرت نظر بیندازید، فکر می کنید حضرت چه اندازه برای بهترین عمل تامل فرموده اند؟ این جملات حضرت که فرمود: «با بودن یزید، اسلام رفت» «سنّت رسول الله دارد می رود» «مردم دارند نابود می شوند» و یا جملات حضرت در مِنی با خواص امّت قبل از جریان کربلا، همه و همه نشان می دهد که حضرت برای نجات جامعه خیلی تامل کرده یا به تعبیر بهتر خیلی سوخته و خون جگر خورده است. ما هم باید فکر کنیم. دغدغه های حسین(ع) کمک تان می کند که بفهمید چرا حسین(ع) این قدر زیبا کربلا را آراسته است. شما مطمئن باشید اگر اهل سنّت، کتاب های خودشان را درباره اباعبدالله(ع) بخوانند متحول می شوند، احتیاجی هم نیست که روایت های شیعه را بخوانند، آنچه مهم است این که مسائل حسین(ع) جهان اسلام را می تواند زنده کند و ما آماده و منتظریم و می فهمیم که شرایط کم کم در حال آماده شدن است. باید فرهنگ حسین(ع) را به جوانان مان نشان دهیم چون در غیر این صورت هر کاری بکنیم حسین را گم کرده ایم، و حسینی را جایگزین حسین کربلا کرده ایم که دیگر این حسین، آن حسین نیست، مثل نمازی که جایگزین نماز واقعی می کنیم.
«کربلا ایمان را به نمایش گذاشت» باید بفهمیم که این ایمان چگونه پیدا شد؟ مسئله به این سادگی نیست، خیلی مهم است. مُسلِم بْن عوسجه روی زمین کربلا افتاده است.حبیب بن مُظاهر بالای سرش می رسد، می گوید در این شرایط که من کاری برایت نمی توانم بکنم، وصیتی هم بکنی، نمی توانم عمل کنم چراکه تا ساعتی دیگر من هم شهید می شوم. مسلم بن عوسجه خون را از چشمانش پاک می کند در حالی که مجروح است به اباعبدالله(ع) اشاره می کند و می گوید «مواظب این غریب باش». این ها به چه چیزی دسترسی پیدا کرده اند! حضرت که شب گذشته بیعت خود را برداشته بود، یعنی؛ بروید و اگر بروید هیچ گناهی محسوب نمی شود، تعارف هم که نکرد. من می خواهم عزیزان احساس کنند که باید راجع به کربلا بسیار فکر کنند و به قول شهید مطهری(رحمه الله علیه) یک حس ششم لازم است - البته این حس ششم تعبیر من است - منظور این است که حسی دیگر در اصحاب کربلا بود که حسین(ع) را می شناختند و می فهمیدند و حسی عجیب تر در وجود اباعبدالله(ع) بود که می فهمید دارد برای بشریت چه کار می کند. من و شما گم شده ایم نمی دانیم راه کجاست! چون ایمان را نمی شناسیم. ایمان یعنی توجه قلبی به حضور فعّال سنّت ها و حقایق غیبی که عالَم هستی سخت تحت تاثیر آن هاست و انسان ها باید همه زندگی خود را با آن حقایق نورانی هماهنگ کنند و برای هماهنگی با حقایق نوری، خداوند امامی را در صحنه حیات بشری به نمایش آورد تا انسان ها با هماهنگی با او به حقیقت ایمان دست بیابند، کاری که اصحاب حسین(ع) در کربلا بدان دست یافتند.
قدرت تشخیص هدف، از ایمان زدودنی نیست
یعنی اگر شما به کمک ایمان و از طریق هماهنگی با امام معصوم معنوی شدید و یک شخصیت ایمانی در شما پدید آمد، دیگر در زندگی زمینی گم نمی شوید چون با حقیقت این زندگی در ارتباط هستید، دیگر پوچ نمی شوید هدف هایتان بیهوده نیست، و در یک کلام، از پوچی و بیهودگی نجات پیدا می کنید. خدا می داند که هم اکنون جوانان تان را به دلیل کارهای بیهوده و پوچ دارید از دست می دهید، ما از «بی خودی» لبریز شده ایم، از «هیچی» پر شده ایم، از همین حالا خودتان را امتحان کنید، هر کاری می کنید از خودتان بپرسید: چرا چنین می کنم؟ آیا برای این است که فلانی بدش نیاید؟ خوب چرا فلانی بدش نیاید؟ چون زشت است!! برای این و آن زندگی کردن پوچی است. به قول جامی:

از پی ردّ و قبول عامه خود را خر مکن
زان که نبود کار عامی جز خری یا خرخری

گاو را باور کند بهر خدایی عامیان
نوح را باور ندارد از پی پیغمبری

آری همین است، ملّتی که ایمان را نشناخت و به دنبال راه ایمان نرفت و در نتیجه به دنبال خدا نبود که خدا چه می گوید، پوچ می شود، همه زندگی اش ادای زندگی می شود، و این زندگی دیگر زندگی نیست، چون با باطن زندگی زمینی بی ارتباط است ولی اگر توانست با عالم غیب و سنّت های معنوی عالم مرتبط شود، وارد یک فرهنگ معنوی شده است. در این حالت است که عرض می کنم؛ آری قدرت تشخیص هدف از فرهنگ به واقع معنوی زدودنی نیست. همچنان که امید رهایی از پوچی و توان مبارزه با آن نیز فقط در فرهنگ معنوی ممکن است. به همین دلیل حسین(ع) راه عجیبی به ما نشان داد، آیا از خود نمی پرسید که چرا امام حسین(ع) جنگ را اول شروع نمی کند؟ چرا تیر اوّل را نمی اندازد؟ تمام تلاش حضرت این است که روح معنوی در این صحنه دمیده شود، شما می دانید که حضرت در روز عاشورا چندین سخنرانی داشتند. در حالی که سوار شتر می شدند و عمامه بر سر داشتند، و عرض شد که این گونه کارها در نزد عرب یعنی این که ما جنگی نداریم. ما آمده ایم انسان را نجات دهیم. حضرت صحبت های عجیبی داشتند. اصرار داشتند که مردم بفهمند که دارند گمراهی خودشان را ادامه می دهند، و از این طریق راه ورود حقایق غیبی را برای خود و یارانشان هرچه بیشترگشودند تا کربلا نمایش کامل ایمان باشد.
با کربلا می شود طوری دیگر زندگی کرد، به صحنه کربلا خوب دقت کنید، منحرف ترین انسان ها در مقابل حضرت ایستاده اند، حضرت نه آن ها را تصدیق می نمودند و نه به اصطلاح قهر می نمودند، بلکه صبر می کردند. راوی می گوید که در روز عاشورا دشمنان خیلی شلوغ می کردند تا حضرت نتواند حرف خود را بزند اما امام حسین (ع) اینقدر صبر کردند که بین خود آن ها دعوا شد و خودشان شروع کردند به آرام نمودن لشکر، پس از آن، حضرت شروع کردند به صحبت کردن امام فرمودند: چرا می خواهید مرا بکشید؟ آیا مالی از شما برده ام؟ کسی را از شما کشته ام؟ بعد می گوید از خودتان بپرسید مگر پیامبر نگفت من و برادرم سرور جوانان اهل بهشت هستیم؟
آیا فکر می کنید امام حسین(ع) از مرگ می ترسد که این چنین صحبت می کند؟ نه! هرگز این طور نیست، امام حسین(ع) قبل از آن در همان برخورد اول به حرّ گفته بود، مادرت به عزایت بنشیند، آیا مرا از مرگ می ترسانی؟ امام در مکه فرمود: ما آمده ایم برویم و کشته شویم. عرض من این است که فکر کنید چرا امام این گونه صحبت فرمودند؟
برای این که کربلا ظرفیت پذیرش تجلی همه حقایق را در خود ایجاد نماید و نمایش کامل ایمان برای بشریت در همه تاریخ باشد وما از طریق حسین(ع) و کربلا از مسیر حق جدا و گرفتار پوچی نشویم، لذا است که هر کاری انجام می دهیم باید از خود بپرسیم چرا؟ اگر ما کاری بکنیم که در آن کار عنصر ایمان نباشد و جای ارتباط با غیب در آن مشخص نگردد، فریب خواهیم خورد، آنگاه به روش معاویه ای زندگی می کنیم و حسین را می کشیم! و نمی فهمیم. پس وقتی از پوچی ترسیدیم، و وقتی پوچی را فهمیدیم و عمق فاجعه پوچ شدن را شناختیم، دست به دامان حسین(ع) می زنیم تا از این فاجعه بزرگ رها شویم. اولین پنجره نجات، از طریق واردشدن در ایمان به حقایق عالم، نترسیدن از مرگ است. آن طور که حسین (ع) نترسید و نه آن طور که چنگیز نترسید و این که بدانیم قدرت تشخیص هدف از فرهنگ به واقع معنوی، زدودنی نیست.
خدایا! به حق حسین(ع) ایمانی را که حسین(ع) می طلبد در جان ما شعله ور بگردان.
خدایا! به حق حسین(ع) یاد خودت و یاد حسین(ع) را هرگز از قلب ما بیرون مبر.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

چرا ابتدا معاویه دیده نشد
می دانید که واژه های مقدّس دینی همیشه می مانند، یعنی از زمان حضرت آدم(ع) تا کنون «راست گفتن» چون حق است می ماند، «عبادت خدا» چون حق است می ماند و معاویه نیز از این راه وارد شد تا بماند، خودش را ورای واژه های مقدّس پنهان کرد. حالا ببینید اوضاع چقدر سخت است و مردم بیچاره چه جایی گیر افتاده اند، از یک طرف می بینند حرف هایی که معاویه می زند حرف های قرآن و پیامبر (ص) است و از طرفی دیگر به آن صفایی که از طریق شنیدن کلام پیامبر (ص) می رسیدند، نمی رسند. بنابراین در چنین شرایطی جامعه اسلامی دچار دو مشکل می شود، یکی این که نمی تواند بگوید حرف های معاویه که همان حرف قرآن و پیامبر (ص) است دروغ است و دیگر این که نمی تواند شور بندگی داشته باشد و در نتیجه یک بی دینی پنهان در جهان اسلام به وجود می آید.
یک آدم عادی می بیند که گمشده اش همین حرف های خوبِ دینی است ولی احساس می کند در فضایی که معاویه ایجاد کرده، مطلوبش را نمی یابد و فطرتش به شعف نمی آید. این مسائل باید کاملاً روشن شود و تا فاجعه آن به مغز استخوان انسان نرسد حرکت و نهضت اباعبدالله(ع) را در نمی یابد. گاهی می بینید کفر همه جامعه را فرا گرفته و در عین حال همه جا دم از ایمان می زنند! چگونه این را بفهمیم؟ خدایا، همه افراد از ایمان دم می زنند و همه واژه ها ایمانی است ولی همه میل ها به سمت کفر است! جامعه در این شرایط چه کار می کند؟ چه چیز می فهمد؟ یک مرتبه شما می بینید که یک جامعه دارد در کفر می سوزد ولی متوجّه نیست که کافر است. شما مطمئن باشید؛ معاویه و یزید از اول حرف کفرآلود نزدند بلکه حرف از ایمان زدند و قرآن می خواندند! آن ها مقداری از قرآن را هم حفظ اند، ولی جهت جامعه و نظام ارزشی آن را کفرگرا کردند، و تصمیم گیری در چنین شرایطی بسیار مشکل است. حال چه شد که یزید رسوا شد؟ قضیه چیز دیگری است، اگر حسین(ع) در صحنه نیامده بود، یزید همان معاویه بود و معاویه همان چهره ای بود که در لفافه واژه های مقدّس، خوی چنگیزیش پنهان شده بود. یزید هم در ابتدا همین گونه بود، ولی نهضت اباعبدالله(ع) چهره اش را رسوا ساخت. این شعر مشهور یزید را که در تاریخ ثبت گشت به یاد آورید، وقتی سر مقدّس اباعبدالله(ع) را در تشت نزد او آوردند گفت:

لَعِبَتْ هاشِمُ بِالْمُلْک فَلا
خَبَرٌ جاءَ وَ لا وَحْی نَزَلَ

یعنی؛ بنی هاشم (پیامبر(ص) و خانواده اش) با مُلک و حاکمیت بازی می کردند - این ها دنبال حکومت بودند- وحی و خبری از طرف خدا در کار نبود. اما یزید این حرف را ابتدای کار نگفت، آخر کار که ظاهراً پیروز شد و فکر کرد ریشه اسلام را زده است این چنین گفت. معاویه در ابتدای امر می گفت که حسین(ع) می خواهد اسلام را از بین ببرد. جمله عمر بن سعد هم به هنگام حمله به امام حسین(ع) و لشکریانش این است که: «ای لشکر خدا حمله کنید»، خوب روی این ها فکر و تعمق کنید، فهم عمق شهادت حضرت اباعبدالله(ع) هنگامی است که ما شرایط را خوب بفهمیم و آنگاه است که تا قیامت برکت حسین(ع) و نهضت اباعبدالله(ع) روشن می شود. شرایطی که واژه ها دینی است ولی جهت همه کارها به سوی کفر است و جامعه هیچ بهره ای از دین نمی برد، شرایطی است که باید روح قدسی قیام کند و آن را بر هم زند، وگرنه چیزی نمی گذرد که واژه های دینی نیز به واژه های کفر تبدیل می شود. حال با این مقدمات به این عبارت توجه کنید:
حسین(ع) و حیله های فرهنگی معاویه
نظامی که زندگی و عمر مردم را می مکد و مردم را با تحلیل های اموی به بیگانگی از خود می کشاند و بازی می دهد، حتماً ژستی فرهنگی خواهد گرفت و مسلّم نمی تواند به سقوط خود نظر افکند و ژست های فرهنگی و تحلیل های واهی اش حجاب توجه آن به سقوطش می شود و ادامه این عمر مکیدن ها، در جایی که گزینش ها دینی است با واژه های دینی و تحلیل های به ظاهر ایمانی صورت می گیرد و لذا شناخت پوچی این تحلیل ها و ژست های فرهنگی بسیار مشکل است، مگر کسـانی که به فلسفـه بودن خود - یعنی بندگی خدا- بتوانند عمیقاً بیندیشند و اندیشه جامعه را به مسئله اصلی شان که همان بندگی خداست معطوف دارند و نهضت کربلا توان ارائه چنین اندیشه ای را در واویلای خشکی تفکر دارد و در نتیجه می تواند عامل سقوط چنین حیله های فرهنگی بشود.

اموی ها در چهره معاویه ظاهر شدند نه در چهره چنگیز، اگر یزید را چنگیز ببینیم، فریب خورده ایم! بلکه این حسین بود که از چهره چنگیزی یزید پرده برداشت، من و شما الان به نور حسینی می بینیم که اموی ها از چنگیز، چنگیزتر هستند. اگر فردا کسی خواست به شکل اموی ها به صحنه جامعه و حکومت بیاید، فکر می کنید باید روش او چنگیز باشد، خیر، این طور نیست به شکل معاویه می آید و چنگیز بودن خود را پنهان می کند، و این جاست که اگر حسین(ع) را نشناختی، نمی دانی چگونه با این معاویه درگیر شوی. همیشه چنگیزانِ عاقل، معاویه اند و در طول تاریخ چنگیزیان عاقل وجود داشته اند. چنگیزیان بدبخت، همچون چنگیزخان مغول، جاهل ترین آدم های روی زمین هستند. «برشت» نویسنده آلمانی می گوید: اگر کوسه ماهی ها آدم بودند، هر چه ماهی ریز در دریاست نمی خورند تا منبع غذایی دریا از بین برود، بلکه به ماهی های ریز غذا می دادند، تا بزرگ شوند و بعد با خوردن یکی از آن ها سیر می شدند و همیشه هم غذا داشتند. در چهره کوسه ماهی های حیله گر، خونخواری را دیدن کار مشکلی است و روش معاویه به همین شکل بود.
اگر امروز می خواهید امام حسین(ع) ما را نجات دهد باید او را درست ببینید، غم امام حسین(ع) و نهضت او خیلی مهم بوده است، چراکه دشمن او خیلی پیچیده بوده. امویان؛ به خصوص معاویه، ژست فرهنگی می گیرند، هر چند که بعداً مجبور می شوند شمشیر بکشند، مهم این است که ما بدانیم این ها چگونه عمل کردند. امویان در مقابل دین الهی که آمده است تا عمر مردم را اصلاح کند، با ژست فرهنگی، عمر مردم را نابود می کنند. اما این ها متوجّه نیستند که خدا راه سقوط شان را در سنّت امام حسین(ع) قرارداده است. معاویه همه فکری می کرد مگر این که نابود شود! چون در ظاهر، کارش همچون کار پیغمبر(ص) بود، آیا پیامبر(ص) بعد از گذشت ۱۴۰۰ سال نابود شده است؟ مسلماً خیر، معاویه بیچاره حساب می کرد من که حرکاتم همچون پیامبر(ص) است، پس من هم مثل پیامبر(ص) می مانم، اما نفهمید که یک حسین(ع) پیدا می شود که نمی گذارد معاویه این فریب بزرگ تاریخ را برای خودش حفظ کند.
تحلیل معاویه برای نابود نشدن از جهتی درست به نظر می رسید وبرنامه ای را هم که طراحی کرده بود بر همین اساس بود، یزید هم می خواست همان کار را بکند، اما حسین(ع) نگذاشت. معاویه به سفارش مشاور رومی اش «ابن منصور سرجون» به یزید وصیت می کند مبادا حسین را بکشی، اگر می خواهی بقیه مخالفان را بکشی اشکالی ندارد، مواظب باش حسین را نکشی. حالا بعضی ها فکر می کنند که یزید به علت نادانی از وصیت پدر سرپیچی کرد! خیر اینطور نبود، حسین(ع) کاری کرد که یزید مجبور شد آن چه در خود دارد نشان دهد. مجدداً عرضم را تکرار می کنم که معاویه فکر کرد که چون جملات و حرکات پیامبر(ص) را در ظاهر به مردم نشان می دهد پس همچون پیامبر(ص) ماندنی است و خود و خاندانش تا قیامت باقی خواهند ماند، ولی چیزی که فکرش را نمی کرد، وجود مبارک حسین(ع) بود، فرهنگ حسین(ع) و به یک معنا فرهنگ اهل بیت پیامبر(ع) فرهنگی بود که توان رسوایی و سقوط معاویه را دارد. قبلاً بیان کردیم با بودن معاویه یاس تمام جهان اسلام را فراگرفت به طوری که در جریان حرکت امام به سمت کربلا بعضی از صحابه پیامبر(ص) به اباعبدالله(ع) گفتند که نرو، شهید می شوی؟ و منظورشان این بود که حرکت امام فایده ای ندارد، حتی محمدبن حنفیه برادر امام حسین(ع) هم، صحبت اش همین بود. معاویه کاری کرده بود که تصور تمام بشر آن زمان این بود که دیگر هیچ مبارزه ای فایده ندارد، یاس از نجات، در فرهنگ معاویه ای روح همه را فرا می گیرد. ظلم بزرگی به حسین (ع) است که ما نفهمیم حضرت چه کار بزرگی برای بشریت انجام دادند، در نظر داشته باشید معاویه ای که روی پایه های بقایش به شدت حساب می کرد و اگر مانده بود چه ها که نمی کرد، بدانید که اگر حسین(ع) نبود، او ماندنی بود!
آری معاویه با روش خاصی که در پیش گرفته مسلّم نمی تواند به سقوط خود نظر افکند و ژست های فرهنگی و تحلیل های واهی اش، حجاب توجه به سقوطش می شود. شما به این موضوع دقت کنید که دشمن وقتی می خواهد جوان های جامعه ما را نابود کند و یا به عبارتی عمرشان را بمکد، حیات معنوی شان را می گیرد در هر جامعه ای با واژه های مورد پذیرش همان جامعه این کار را انجام می دهند. به عنوان مثال، اگر فرهنگ جامعه ای فرهنگ ملی باشد، واژه های ملی را به کار می برند و اگر فرهنگ دینی باشد با واژه های دینی و تحلیل های به ظاهر ایمانی به صحنه می آیند. لذا شناخت پوچی این تحلیل ها و ژست های فرهنگی بسیار مشکل است.
راه تشخیص حیله های فرهنگی
ای حسین(ع) چرا حجّ را ترک کردی؟! مگر حجّ بی خود است؟! خیلی برای بشر سخت است، فرزدق می گوید: دیدم عجب! حالا که همه به سرعت در حال حرکت به سوی بیت الله الحرام هستند، یک کاروان از مکه به بیرون می رود، سریع دویدم که به آنها بگویم که این کار حرام است، دیدم از نظر ظاهر پسر پیغمبر(ص) است، ترک حجِّ واجب یعنی حج تمتع در آن شرایط حرام است مگر آن که نیت عمره مفرده کرده باشند، حالا چگونه باید به مردم فهماند حجّی که ظاهرش حجّ باشد و باطنش معاویه، حجّ پیغمبری نیست! و کاری مهم تر از حجّ باید انجام داد. یک انحرافی شکل گرفته است که فهم آن مشکل است و خون بشریت را می مکد و فرهنگ بشریت را نابود می کند حال چه کسی است که می تواند بفهمد این خطر چقدر بزرگ است و همه این حرف های به ظاهر دینی در فرهنگ معاویه ای دروغ است؟ چه کسی می تواند بفهمد قرآنی که معاویه می خواند و تفسیر می کند آن نیست که مقصد و مقصود خداوند است و قرآنی که حسین (ع) تفسیر می کند همان چیزی است که در قرآن است، و قرآن برای آن نازل شده. به عنوان مثال اگر کسی به شما حرف حقی بزند که مقصودش باطل باشد، چقدر جرات دارید به او اعتراض کنید؟ با وجود این که شیعه هم هستیم، گاهی سوال می شود که چرا مردم جرات نمی کنند جلوی این انحراف ها بایستند؟ چون ظاهرش مذهبی است و تشخیص این انحراف خیلی مشکل است، فقط یک نفر می تواند این انحراف را تشخیص دهد و آن کسی است که ماوراء این حرف ها، از مقصد اصلی بشر که بندگی خداست، غافل نشود. اگر کسی بندگی را بشناسد، می فهمد که در زیر این واژه های به ظاهر مقدّس، چه انحراف بزرگی خوابیده است. اگر بنده، در جلسه ای خیلی صحبت کنم و حدیث و آیه بخوانم و شما وقتی از جلسه بیرون رفتید، حبّ دنیا در شما شدّت یافت، بدانید تمام حرف و حدیث من، همانی است که معاویه گفته است. ولی اگر برعکس، دیدید که عشق به قیامت و مناجات با پروردگار در شما شدّت یافت، بدانید که آیات در جهت خودش است. پس چگونه می توان معاویه را شناخت؟ با مدّ نظر داشتن بندگی خدا در رابطه با خود و با در نظرگرفتن خدمت به خلق و دل سوزی برای خلق که حضرت در خطابه خود در سرزمین منا شدیداً نسبت به این دو مسئله به علمای دین در زمان حاکمیت معاویه انتقاد می فرماید. یعنی این که عالِم دینی شدن و نسبت به این دو مسئله پا فشاری ننمودن سایه معاویه را به رسمیت شناختن است.
بنابراین شناخت پوچی تحلیل های فرهنگ معاویه ای بسیار مشکل است، مگر برای کسانی که به فلسفه بودن خود - یعنی بندگی خدا- بتوانند بیندیشند و اندیشه جامعه را به مسئله اصلی شان که همان بندگی خدا است معطوف دارند. نهضت کربلا توان ارائه چنین اندیشه ای را در واویلای خشکی تفکر دارد. و نهضت کربلا بر اساس چنین فرهنگی توانست با همه آن جوّسازی ها اسلام را نجات دهد، یعنی در واویلای شعارهای اسلامی معاویه، عمق فاجعه را شناخت، و توانست این خطر را که جوان های جامعه اسلامی در حال نابودی هستند، بشناسد و با برنامه ریزی صحیح، جهان اسلام را نجات بخشد. آیا از خود نمی پرسید انجمن حجّتیه ای ها که می گویند: اسلام، سعودی هم می گوید: اسلام، امام خمینی(رحمه الله علیه) هم که می گوید: اسلام، پس چرا انجمن حجّتیه و سعودی این همه به آمریکا گرایش دارند ولی امام خمینی(رحمه الله علیه) این همه با آمریکا دشمنی دارد. انجمن حجّتیه در ظاهر اهل طاعت و عبادت است، قرآن و مفاتیح هم می خواند ولی وقتی حضرت امام(رحمه الله علیه) با پیروزی انقلاب سر کار آمدند این ها با طاغوت بیشتر نزدیکی داشتندتا با امام خمینی(رحمه الله علیه). اکثر کسانی که نیروهای مذهبی مبارز را در زمان شاه، لو می دادند از اعضای انجمن حجّتیه بودند، خوب این ها هم می گفتند اسلام و دم از مذهب می زدند. چه کسی می تواند تفاوت این دو اسلام را بفهمد.
ای یزید! تو که می گویی اسلام، ای معاویه، تو هم که می گویی اسلام، این امام (ع) هم که می گوید اسلام پس چرا شما با این حسینی که می گوید اسلام، بیشتر دشمنی می ورزید تا با ابن منصور سرجون که گرایشش به کفر و فساد بیشتر است تا اسلام؟ شما از این نکته بفهمید که جوان شما با حسین(ع) نجات پیدا می کند. حسین (ع) می گوید: اسلام و درست می گوید. ولی معاویه می گوید اسلام و دروغ می گوید، چراکه اسلام معاویه، گرایش به بندگی خدا ندارد. اگر دیدید فضای جامعه، فضای بندگی شد، بدانید که اسلام بر سر کار است، ولی اگر دیدید که مثلاً فلان اداره در کشور جمهوری اسلامی همه تجمّلات را به کار می برد و ارزش را به اهل تجمّل می دهد، فریب نخورید و نگویید که چون این تجمّلات در جمهوری اسلامی واقع است، پس این ها بر اساس اسلام است، خیر این ضدّ اسلام است، این معاویه است. شما ترسی از گفتن حق نداشته باشید، حسین(ع) چون نترسید و حق گفت، اسلام ماند. حسین(ع) نترسید و واقعیت را بیان کرد و نگفت چون معاویه واژه های اسلامی را به کار می برد پس اسلام است. پسر عمر گفت: ای حسین نرو، کشته می شوی پسر عمر یک مقدّس احمق است، به تعبیر امام خمینی (رحمه الله علیه) ما بیشترین ضربه را از مقدّسان احمق خورده ایم، شما نترسید و حسینی باشید تا بتوانید در مقابل معاویه و یزید بایستید.
جوّ زمان معاویه را قبلاً ترسیم نمودیم، در این جوّ همه واژه های اسلامی به کار می رود، معاویه تلاش می کرد تا بگوید من اسلام هستم و چون من فرد بسیار خوبی نیستم، پس اسلام هم چیز مهمی نیست و در نتیجه بگوید اموی ها از هاشمی ها مهم تر هستند و حسین(ع) این فکر معاویه ای را آشکار ساخت. معاویه را بشناسید تا بدانید که معاویه های نظام اسلامی می خواهند انقلاب را از شما بگیرند، شما حسین گونه انتقاد کنید و بگویید که این واژه ها درست است ولی شما دروغ می گویید، شما خون مردم را می مکید و جوان های ما را به پوچی و سردرگمی می برید، اسمش اسلام است ولی رسمش اسلام نیست، باید به روش حسینی با این انحراف ها برخورد کرد تا اسلام و انقلاب بماند.
معاویه و یزید که به ظاهر دم از اسلام می زنند، مجبور هستند دشمن اصلی حسین (ع) شوند که از عمق دل بیشترین ارج و احترام را به همان واژه هایی می گذارد که معاویه و یزید از آن دم می زنند، آن ها فقط الفاظ اسلامی را سر زبان دارند و لذا رسوا می شوند. بحث و گفتگوی آن ها در جلسات خصوصی شان بر سر سیاست بازی است و این که چگونه رقیب خود را از صحنه خارج کنند ولی در فرهنگ حسین(ع) همواره گفتگو بر سر تقوا و راه و رسم عبودیت است و این که چگونه حکم خدا بر جامعه حاکم باشد.
به حسین(ع) قسم؛ اگر جوانان حزب الهی ناب، انقلابی بمانند و خسته نشوند و به حسین(ع) اقتدا کنند، تمام این مشکلاتی که شما فکر می کنید دیگر نمی شود کاری کرد و شما را مایوس می کند همه حل خواهد شد. شما معاویه و یزید را ببینید که در چه دو راهی گرفتار شده اند، اگر به حسین(ع) احترام بگذارند که باید خودشان نباشند و او حاکم باشد و اگر او را بکشند، معلوم می شود عبودیت خدا و معنویت برایشان مهم نیست، و دیدید که همین گونه شد. بعد از واقعه کربلا جهان اسلام بیدار شد، حسین(ع) نشان داد که معاویه و یزید هر چند نمی خواهند معلوم شوند ولی همان چنگیزند و این بزرگترین خدمت بود برای اینکه اسلام بماند، چراکه اسلام در دهان یزید و معاویه واژه هایش می ماند ولی ماندنی نبود، چون دوست داشتنی نبود، و حسین(ع) کاری کرد که اسلام دوست داشتنی باشد و اسلام نیز ماند.
سلام خدا بر حسین (ع) و اصحاب او که گفتمان نظام ارزشی اسلام را به اسلام برگرداندند.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

جلسه بیست و سوم: کربلا؛ عامل نجات از عمیق ترین پوچی ها

بسم الله الرحمن الرحیم

﴿ اَلسَّلامُ عَلَیک یا اباعبدالله وَعَ