فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مطب دکتر میم

کتاب مطب دکتر میم
تحت تعقیب - ۴

نسخه الکترونیک کتاب مطب دکتر میم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مطب دکتر میم

سلام. بیا تو. روی اون پادری خوش‌آمدی وای‌نَسّا. آخه خوابه و اگه بیدارش کنن، عصبانی می‌شه. راستش به نظر من این اصلاً پادری نیست. یه پرتو‌ماهی زهردارِ پشمالوئه که آمده تو ساحل. باشه، بفرما روش وای‌سا ببین چه‌ کارِت می‌کنه. آخ. بیدارش کردی... هان؟ آوو، نیشش خیلی درد داره. چرا جیغ و داد نمی‌کنی؟ چند تا جیغ بکش شاید دردت ساکت بشه. حالا همین‌جور که داری جیغ می‌کشی، بیا تو. به دفتر ترس و لرز خوش آمدی. من آر. ال. استاینم و کتاب‌هامو اینجا می‌نویسم. اون بزمجه‌های سمی رو که آب از لب و لوچه‌شون راه افتاده، از سر راهت کنار بزن. دیگه واقعاً وقتشه که بدم اینجا رو تمیز کنن. نه، اونجا نشین. اون که مبل نیست، پدربزرگ منه. الان خاک‌های روشو پاک می‌کنیم تا بهتر ببینی. نگاه کن. گمانم داره لبخند می‌زنه. وای، نازی. می‌بینم که اون پوسترهای تحت تعقیبِ روی دیوارو خیلی پسندیدی! اون پوسترها ترسناک‌ترین، چندش‌آورترین و خشن‌ترین بدجنس‌های دورانو معرفی می‌کنن. این شخصیت‌هایی که عکسشونو توی پوسترها می‌بینی، تحت تعقیب‌ترین شرورها، در خواستنی‌ترین کتاب‌های مجموعه‌ی ترس و لرز هستن. هان؟ اون یارو که ریختش مثل دیوونه‌هاست و لباس عوضی و شنل پوست‌پلنگی تنِشه و پوتین زردِ پَردار پوشیده رو می‌گی؟ بله، البته که عکسش تو پوستر تحت تعقیبه.دکتر میم تحت تعقیب‌ترین دیوونه‌ی سیاره‌ی زمینه. چرا این‌قدر بد و شروره؟ یه پسر به اسم ریچارد دریزِر داستانو مو به مو برات تعریف می‌کنه. خیلی ترسناکه ـ به‌خصوص وقتی که ریچارد دید به آخرِ دنیا رسیده! بفرما. داستانو شروع کن ـ البته اگه جِگرشو داری. دکتر میم تو مطبش منتظرته!

ادامه...

بخشی از کتاب مطب دکتر میم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

یادداشتی برای تازه واردها:

اگر قبلاً از مجموعه ی ترس و لرز، کتاب پارک وحشتِ شماره ی ۵، به نام دکتر"میم"را نخوانده ای، این توضیح را بخوان.
رابی، قهرمان آن کتاب، عاشق کمیک استریپ است و خودش هم شخصیت های کارتونی خلق می کند، برایشان داستان می نویسد و نقاشی های داستانش را می کشد. جدیدترین شخصیتی که خلق کرده، موجود شرور و دیوانه ای به نام دکتر منیاک (۱) است. رابی برای اینکه به قول خودش: اسم داستانش اسرارآمیزتر بشود و توجه بیشتری جلب کند، از م، یعنی حرف اول منیاک استفاده کرده و اسم کتابش را گذاشته دکتر "میم".
دیوانه ای که در این کتاب افتخار آشنایی اش را پیدا می کنی، همان دکتر منیاک/ میم است که ظاهراً هنوز هم عقلی به کله اش نیامده!

خوش آمدی

سلام. بیا تو. روی اون پادری خوش آمدی وای نَسّا. آخه خوابه و اگه بیدارش کنن، عصبانی می شه.
راستش به نظر من این اصلاً پادری نیست. یه پرتو ماهی زهردارِ پشمالوئه که آمده تو ساحل. باشه، بفرما روش وای سا ببین چه کارِت می کنه.
آخ. بیدارش کردی... هان؟ آوو، نیشش خیلی درد داره. چرا جیغ و داد نمی کنی؟ چند تا جیغ بکش شاید دردت ساکت بشه.
حالا همین جور که داری جیغ می کشی، بیا تو. به دفتر ترس و لرز خوش آمدی. من آر. ال. استاینم و کتاب هامو اینجا می نویسم.
اون بزمجه های سمی رو که آب از لب و لوچه شون راه افتاده، از سر راهت کنار بزن. دیگه واقعاً وقتشه که بدم اینجا رو تمیز کنن.
نه، اونجا نشین. اون که مبل نیست، پدربزرگ منه. الان خاک های روشو پاک می کنیم تا بهتر ببینی. نگاه کن. گمانم داره لبخند می زنه. وای، نازی.
می بینم که اون پوسترهای تحت تعقیبِ روی دیوارو خیلی پسندیدی! اون پوسترها ترسناک ترین، چندش آورترین و خشن ترین بدجنس های دورانو معرفی می کنن. این شخصیت هایی که عکسشونو توی پوسترها می بینی، تحت تعقیب ترین شرورها، در خواستنی ترین کتاب های مجموعه ی ترس و لرز هستن.
هان؟ اون یارو که ریختش مثل دیوونه هاست و لباس عوضی و شنل پوست پلنگی تنِشه و پوتین زردِ پَردار پوشیده رو می گی؟ بله، البته که عکسش تو پوستر تحت تعقیبه.دکتر میم تحت تعقیب ترین دیوونه ی سیاره ی زمینه.
چرا این قدر بد و شروره؟ یه پسر به اسم ریچارد دریزِر داستانو مو به مو برات تعریف می کنه. خیلی ترسناکه ـ به خصوص وقتی که ریچارد دید به آخرِ دنیا رسیده!
بفرما. داستانو شروع کن ـ البته اگه جِگرشو داری. دکتر میم تو مطبش منتظرته!

۱

نگهش دار. هنوز نمی توانم داستان را شروع کنم. باید اول عطسه کنم.
هچچچچچچچه.
بله، من خیلی عطسه می کنم. آخر صد جور آلرژی دارم.
اسم من ریچارد دریزِر است، اما بچه ها تو مدرسه ریچارد عطسه صدایم می کنند. خنده دار است، هان؟
بعضی بچه ها هم بهم می گویند شیرِ آب، چون آب دماغم مدام سرازیر است. این هم بامزه نیست.
صد جور آلرژی داشتن خیلی بامزه است ـ البته فقط برای آنهایی که صد جور آلرژی ندارند.
کاش مشکل من فقط همین یکی بود. غیر از این؟ خب، من تنها بچه ی کلاس ششم هستم که موهایش قرمز و صورتش پر از کک و مک است. قدکوتاه و لاغرم و با اینکه دوازده سالَم است، به نظر هشت ساله می آیم. چه چاره ای برای این مشکلاتم وجود دارد؟ هیچی.
شاید برای همین است که زیاد خیالبافی می کنم. وقتی می گویم زیاد، منظورم واقعاً زیاد است. و شاید به همین دلیل کتاب های کارتونی(۲) این قدر بهم حال می دهند. یعنی دوست دارم تو خیالم فکر کنم که اَبَرقهرمان گنده و قوی ای هستم که موهای سیاه منگولی و عضله های پیچیده ای دارد و هر وقت دلم بخواهد می توانم به دنیای جدیدی پرواز کنم.
گاهی که تو کلاس نشسته ام، غرق خیالبافی می شوم و خودم را موجود شروری تصور می کنم. اسم خودم را گذاشته ام انتقامجو. و با قدرت باورنکردنی ام از بچه هایی که تو صورتم عطسه می کنند و موهای قرمزم را به هم می ریزند و اسم های بدی رویم می گذارند، انتقام می گیرم.
همه شان را شکست می دهم و خرد و خمیر، کف کلاس ولشان می کنم. بعدش با بری بیرن باوم(۳) دوتایی از پنجره پرواز می کنیم و بالای شهر چرخ می زنیم. به قلعه ی آرامش مخفی من پرواز می کنیم، به جایی که سرچشمه ی قدرت های شگفت انگیز من و خانه ی واقعی من است.
بله، من خیلی دلم می خواهد با بری دوست بشوم. تو مدرسه ی راهنمایی هیو جَک مَن همه این را می دانند، یعنی همه غیر از خودش.
آن روز داشتم در مورد قلعه ی آرامشم خیالبافی می کردم. من آنجا کریستال های رنگ و وارنگی را نگه می دارم و آن لحظه فوری بهشان احتیاج داشتم. تو هر کریستالی یک جور قدرت هست. دویدم تو تونل مخفی و رفتم به سردابه ی زیرزمینی ام که کریستال ها را آنجا قایم می کنم. رسیدم به کریستال ها و سریع انگشت هایم را دور کریستال قرمز چنگ کردم...
واوو. کسی اسم منو صدا کرد؟
ـ ریچارد؟ ریچارد دریزر؟ صدامو می شنوی؟
وای، صدای معلمم خانم کالوس بود. گمانم مدتی اسمم را صدا می زده. همه ی بچه های کلاس بهم زل زده بودند.
روی میزم خم شدم و نگاهش کردم: «بله؟»
خانم کالوس از لای پلک هایش نگاهم کرد و گفت: «ریچارد؟ کجا بودی؟ دوباره رفته بودی تو سیاره ی دریزر؟»
همه زدند زیر خنده.
خانم کالوس خیلی خوب و مهربان است. جوان و خوشگل است. کلاً برای معلمی زیادی جوان است. موهایش بور و کوتاه است، لبخند محشری دارد و یک نگین الماس روی دماغش است. همیشه هم شلوار جین و تی شرت هایی می پوشد که عکس گروه های نوازنده رویشان چاپ شده.
ـ ریچارد، آماده ای گزارش کتابتو بدی؟
موج ترس از بالا تا پایین تو تنم افتاد. آخر من از اینکه جلو بچه ها بایستم، نفرت دارم. گمانم بهش آلرژی دارم. حس کردم چیزی به انفجار یک عطسه ی بزرگ نمانده و نفسم را حبس کردم که جلوش را بگیرم.
با لکنت گفتم: «بب...بله.»
ـ چه کتابی خوندی؟
ـ راستش یه رمان تصویری خوندم. موضوعش پیشگویی در مورد زامبی ها در سال های آینده ست، ولی زامبی هاش آدم های خوب داستان هستن. اسمش هست جنگ زامبی های دیوانه.
خانم کالوس با دستش جلو تخته را نشان داد و گفت: «بیا اینجا و در مورد کتابت برامون حرف بزن.»
وقتی از جایم بلند می شدم، صندلی ام با صدای گوش خراشی روی زمین کشیده شد. گزارش دو صفحه ای کتابم را برداشتم و تو راهرو بین میزها راه افتادم. یکمرتبه دست هایم یخ کردند و خیس عرق شدند.
ـ خانم کالوس، مگه ما اجازه داریم برای گزارش کتابمون، کتاب کمیک بخونیم؟
این صدای مارکوس مالونی بود. موجود مزاحم. مدام پا روی دم من می گذارد. یعنی مدام پا روی دم همه می گذارد.
چرا این قدر بدجنس است؟ شاید برای اینکه گنده ترین کلاس ششمی دنیاست؟ این طوری بگویم، مارکوس از نهنگی که پارسال تابستان تو پارک آبی سی وُرلد دیدم، یک کمی بزرگ تر است. می دانید دوست دارد چه کار کند؟ دوست دارد صاف بیاید جلو و با ضربه ی شکمش شوتَت کند ته راهرو.
گفتم: «ولی این... کتاب کارتونی نیست. رمان تصویریه.»
تقریباً رسیده بودم پای تخته که عطسه ام منفجر شد.
هچچچچچچچوواااای ی ی.
ترشح عطسه ام پاشید به سر تا پای لاتیشا فرانکلین که ردیف اول می نشیند. دست خودم نبود. نتوانستم به موقع رویم را برگردانم. بهتان گفته بودم، عطسه های من یک جور بمب باران هستند.
لاتیشا جیغ کشید و دست هایش را بالا برد، انگار می خواست آنها را سپر کند.
دیر شده بود.
و لاتیشا دیوانه شد. دو دستی گرمکنش را پاک می کرد. سر تا پایش را اسپری کرده بودم.
زیرلبی گفتم: «شرمنده.»
نمی دانم صدایم را شنید یا نه. آخر بقیه با صدای بلند می خندیدند. مارکوس مالونی آن قدر بلند خندید که از صندلی اش افتاد پایین. چه خوب.
وای ی. سرم را برگرداندم و دوباره عطسه کردم. و یک قلمبه... دماغ چلپی افتاد روی تخته.
حالا دیگر همه از خنده غش کرده بودند. هاهاها. خنده داشت؟
خانم کالوس از جا بلند شد و گفت: «بچه ها. بچه ها... ما قبلاً در این مورد حرف زده بودیم. مسخره کردن کسی که آلرژی داره، کار قشنگی نیس...»
درست همان لحظه شدیدترین و آبکی ترین عطسه ی من شلیک شد.
اوو، نه ه ه ه.
این دفعه سر تا پای خانم کالوس را اسپری کرده بودم. انگار که سونامی آب دماغ آمده باشد.
خانم معلم ناله ای کرد، رویش را برگرداند و دو دستی به پهلوهای تی شرتش کوبید. چشمم به ماده ی خیس و براق روی موهایش افتاد.
زیرلبی گفتم: «ش...شرمنده.»
وقتی برگشت رو به من، قیافه اش عوض شده بود. چشم هایش گشاد شده بودند ـ از عصبانیت. با عصبانیت بهم غرید: «ریچارد...» صدایش ترسناک و تهدید کننده بود.
یک قدم رفتم عقب. خیال داره باهام چه کار کنه؟
جست زد طرف من. و با قدرت ابرقهرمانی اش مرا از زمین بلند کرد... تو هوا چرخاند... و از پنجره پرت کرد بیرون.

نظرات کاربران درباره کتاب مطب دکتر میم

عالیه
در 2 سال پیش توسط علی خرمی
محشر شما با خوندن این رمان احساس میکنید توی یک دنیای کمیکی هستید که شخصیت های معروف کمیک تویه این دنیا پرسه میزنند
در 2 سال پیش توسط Matin Mirjani
اصلا دوس نداشتم
در 3 ماه پیش توسط نیلز
مزخرف ترین چیز توی دنیا
در 8 ماه پیش توسط kiy...aez
عالی بود
در 3 ماه پیش توسط arshia poori