فیدیبو نماینده قانونی حوزه هنری استان اصفهان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب من هم مثل تو

کتاب من هم مثل تو
مجموعه داستان‌های کوتاه

نسخه الکترونیک کتاب من هم مثل تو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب من هم مثل تو

سبک زندگی ایرانی، اسلامی آرمانی است که تا رسیدن کامل به آن، هرگز دست از تلاش نخواهیم کشید و این اتفاق مهم جز با برنامه‎‌ریزی هدفمند و حرکت جهادی در مسیر فرهنگ‌سازی امکان‌پذیر نیست. در این راستا ادبیات و هنر را می‌توان به عنوان مؤثرترین مؤلفه‌های تمدن‌ساز و نیروی محرکه‌ی ایجاد یک عزم ملی قلمداد کرد و شاید اساساً بتوان فرهنگ و سبک زندگی ایرانی، اسلامی را در ادبیات و هنر خلاصه و نشانه‌های رسیدن به این آرمان را در آن جستجو نمود. این مجموعه داستانی که با محوریت عشق، ازدواج و خانواده، گردآوری شده است، به دنبال بیان ابعاد روشن و امیدآفرین زندگی است که با عشق و رحمت آغاز می‌شود و با امید به الطاف خداوند تداوم می‌یابد، و پیام‌آور احساسات نویسندگانی است که زندگی و عشق را برآیندی از فراز و نشیب‌ها و سختی‌ها و آسانی‌ها می‌دانند.

ادامه...

بخشی از کتاب من هم مثل تو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



سیاوشان

نویسنده: سیدمیثم رمضانی

یکم

صبح روزی که قرار بود از تو خبری برسد، خوابت را دیدم.
مدتها بود توی خوابم نمی آمدی. نمی دانم یاد و خاطره ی تو داشت کم رنگ می شد یا من تو را گم کرده بودم. خواب دیدم، ایستاده ام پای تخته سنگ های کنار دریا و به تو که رفته ای تا آن دور ترها، نگاه می کنم. نگاه می کنم و دلشوره دارم. موج پشت موج خیز برمی داشت و هراز گاهی مثل مار، دور پاهایم چنبره می زد و ول می کرد. هی چنبره می زد و باز ول می کرد. ساعتها منتظرت شدم. نه تو آمدی ساحل، نه من زدم به دریا. قایق موتوری ات چند قدم مانده به دهانه، به پهلو لمیده بود روی شن ها. هیچ صدایی نمی آمد، جز صدای موج ها، که وقتی توی هم می شکستند، اسم تو را هَجیمی کردند: " سی یا وش ". با این تفاوت که "وش "را کشدار می گفتند. از مرغ های دریایی هم خبری نبود. غروب سایه انداخته بود به ساحل و دو سه تا لنجی هم که آن دور دست هاروی موج پرسه می زدند چراغهایشان را جای ستاره های شامگاهی روشن کرده بودند و سو سو می زدند. داشتم نا امید می شدم. دستهایم را جلوی دهانم گرفتم و بلندتر از همیشه صدایم را رها کردم: سی یا وَ َ ش ش ش...
صدایم با موجی که می آمد ساحل و دور پاهایم چنبره می زد، یکی می شد. خواستم برگردم، که توی یک چشم برهم زدنی آمدی ساحل. با یک ماهی سفید بزرگ که مثل نوزاد، با احتیاط بغلش کرده بودی. چشم های سیاه و درشت ماهی بی شباهت به چشم های تو نبود. با این تفاوت که از چشم های تو خنده می بارید و از چشم های ماهی ترس. دهانش مدام می جنبید و می گفت: آب!
یادم است آن روزها که با قایق موتوری کوچکت می رفتی صیادی، حسرت صید یک ماهی سفید بزرگ توی دلت مانده بود. گاهی روزها غر می زدی که: این دریا واسه همه نونه واسه من خون !
اما حالا بدون تور و قلاب، ماهی آرزوهایت را شکار کرده بودی.
گفتم: دردت به جانِ بی قرارِ پُر گریه ام،پس این همه سال و ماهِ ساکتِ من کجا بودی؟!
که اخم هایت توی هم رفت و ماهی چَمبَل زد. چَمبَل زد و افتاد روی شن ها. آنقدر تقلا کرد که زودی خودش را رساند به دریا. ترسیدم. ترسیدم، سرم هوار بکشی. برای همین دویدم تا به ماهی برسم. که پایم گرفت به چیزی و سکندری خوردم و افتادم توی آب و یکهو زیرپایم خالی شد و موج ها مرا با خود بردند. داشتم زیر آب خفه می شدم، که دست و پا زدم. دست وپا زدم و پریدم توی بیداری.
لبهایم مثل دهان ماهی، هی می جنبید. به خودم که آمدم دیدم توی اتاق تنها هستم و دارم بی اختیار، آیه الکرسی زمزمه می کنم.
میثم رفته بود دادگاه و طبق عادت این روزها، می بایست تا حالا نرگس را رسانده باشد مدرسه و مهدیه را هم سپرده باشد مهد. صبحانه خورده نخورده، دست نویس داستانهای تو را که ترجمه کرده بودم، چپاندم توی کیف تا بدهم تایپ. قبلش باید می رفتم سونوگرافی.
فکر این که مدام باید آب بخورم و راه بروم. آب بخورم و راه بروم، حالم را از همین حالا داشت بهم می زد...

دوم

ظهر که از بازار برگشتم، از بنیاد زنگ زدند وخبرت را دادند. لرزیدم وگوشی تلفن دوبار ازدستم افتاد. شاید هم سه بار. درست یادم نیست. اما تا بیایم خودم را جمع وجورکنم، طول کشید.
گفتند: بچه های تفحص پیدایت کردند... شماره پلاکت با شماره ای که توی پرونده اعزامی ات بوده مطابقت می کند...
خبرت چقدر به خوابم نزدیک بود!! چرا من فکرکردم تعبیرش یعنی این که سلامتی جنینم درخطراست؟!!
بعدش نفهمیدم چه گفتم و چه شنیدم. بلافاصله به مادرزنگ زدم. هنوز دوتا بوق نخورده، به خودم آمدم وقطع کردم. می دانستم پیرزن، اگر بی مقدمه خبرتو را بشنود، پس می افتد. از مدتها قبل به بنیاد و همه ادارات و ارگانها شماره خودم را سپرده بودم، تا اگر روزی روزگاری نشانه ای از تو رسید، خبرش را به من بدهند. گوشی را گذاشتم ودویدم. یادم رفت چادرم را بردارم. دویدم. دویدم و حس کردم، شهر با من می دود. ماشین ها و آدم ها دوشادوش من می دویدند. ردیف درختان توسکا وسپیدار خیابان امامزاده ابراهیم بابلسر با من مسابقه دوی سرعت گذاشته بودند. یادم رفته بود هیجان برای قلب ناکوکم سم است. یادم رفته بود، جنینی توی شکم دارم. فقط یادم است چندباری مانتوی گَل و گشاد به پایم گیرکرد و من زمین خوردم و جای زخم وخراشیدگی هنوز به کف دست و سر زانوهایم مانده.
خبری از تو، آن هم بیست وچهار سال بعد؟! چه جوری پیش مادر زبان باز کنم ؟
مادری که بعد از این همه روز، بخواهد خبری از استخوان هایت و از پلاک زنگ زده ات بشنود !
اصلا از کجا معلوم که استخوانهای تو باشد ؟ لااقل چند تکه پوست وگوشت به آن نمانده، که مادر بیاید از تعداد خال و بخیه اش بگوید، این استخوان های طاق وجفت، متعلق به پسرش است.
چه حالی می شود مادر، وقتی بگویم: "مشتلق بده مامان ! استخوان ترکه های سیاوشت پیدا شده،هان؟! "
نمی دانستم، مادر، همیشه مادر است. قبل از این که کلاغ و کبوتر پیغام پسغام بیاورند، خبرش اول به او می رسد. ایستاده بود پای درخت انگور. سبدکنارحوض پرشده بود از غوره. خبرت را که شنید چشم هایش خندید. سبد غوره را داد دستم وبی هیچ گپ وگفتی راهی خانه ام کرد. فهمیدم که زودتر از من باخبرشده. به قول دایی یوسف مات شده بودم. آن هم مات مختنق! مادر با تنها اسب بی سوارش، گوشه صفحه، میان آن همه مهره های خودی ماتم کرده بود.
حالاهم که میان تلق و تلوق چرخهای قطار خوابیده، نیم ساعتی می شود که قرص هایش را دادم و فرستادمش روی تخت طبقه اول. سرِبلیط، شانس آوردم. قطار بعدی، پس فردا بود.
مادر آرامشی دارد که برایم عجیب است. توی چشم هایش هیچ نشانی از اضطراب و تشویش نیست. شبیه اقیانوسی است که اصلا موج ندارد. درست عکس اوایل هفته که قرار شد برویم آبگرم و مادر دل دل می کرد. پیشنهادش را میثم داده بود. تردید داشت رامسر را بگوید یا سرعین اردبیل. که گفت رامسر. می دانست مادر سفر راه دور دوست ندارد.
می گوید: اختیار به خودم نیس که. دست به آبم زیاده. پیش بچه ها خجالتم میاد!
زن دایی سودابه ذوق کرد وگفت: محشره!!
بعدش پکر شد وگفت: جای احسانم خیلی خالیه. کاش می شد یه سفر کرمان هم می رفتیم!
پسردایی چندسالی است که آموزگار شده. همان اوایل که افتاد به یکی از روستاهای کرمان، دلش همانجا گیر شد. می گفت: کویرخاکش دامنگیره.
بعدها فهمیدیم، آن که دامنگیرش شده، خاکش نبوده سیاوش. مهر دختر خاکی بوده که تا حالا می بایست دانشگاهش را تمام کرده باشد.
من مثل همیشه تکلیف خیلی از چیزها را اول گفته بودم:
" به شرطی که دیگ وقابلمه و آشپزی تو کار نباشه. من یکی حوصله چادر و هتل صحرایی را ندارم ! "
دایی یوسف که این روزها دوره نقاهت بعد از عمل جراحی چشمش را می گذراند، به عصای سفیدش تکیه داد و گفت: ها هاجربانو...ها ؟ ! تو شوهرت وکیله پول مردم پارو میکنه، ما که توی یه قرون دو زارش زار می زنیم، پول هتل از کجا جور کنیم دایی؟!... ما یه عمریه به زندگی عشایری عادت داریم!
میثم هم خندیده و گفته بود: لااقل شب که می تونیم یه بیقوله پیدا کنیم توش بیتوته کنیم؟!
بعد نشستند توی ایوان، به شطرنج و ما هم رفتیم باغِ پشت خانه ی مادر و انار های ترش چیدیم، برای ناهار.
دایی یوسف عاشق خورشت انار مادر است، به خصوص اگر با اردک محلی درست شده باشد.
و البته مثل من، دیوانه ی زیتون پروده!

سوم

راهروی قطار را بوی خیار برداشته. با این که نیم ساعت نمی شود دوتا ساندویچ الویه خورده ام، احساس می کنم گرسنه ام شده. برمی گردم کوپه. مادر بیدار شده. برای خودش نان و پنیر آماده کرده با مختصری گوجه و خیار. از وقتی دُز داروهایش بالاتر رفته، اشتهای کاذب گرفته. وزنش هم این روزها سنگین تر شده و دست وصورتش بفهمی نفهمی پف کرده. فرقی نمی کند چه ساعتی از روز باشد، عادت دارد قبل از هر وعده غذایی، حتما یک لیوان چای سبز بنوشد. خرما اگر نباشد اقلّ کم کشمش.
ازکوپه کناری صدای همهمه ی زنها و بچه ها می آید. لابد فکر می کنند آمده اند مهمانی و عروسی ! باز خاله زنک بازی هایشان گل کرده. پسر بچه های سرتق هم با دمپایی می دوند و سم می کوبند کف راهرو. مادر لقمه ای می دهد دستم وخیره می شود به پارک کوچک حاشیه راه اهن. از کم شدن سرعت قطار معلوم می شود، داریم به یکی از ایستگاه ها نزدیک می شویم. دخترکها از توی پارک، برای مسافرین دست تکان می دهند. کودکی قرمزپوش، با موهای فرفری و آشفته، در فاصله سُر خوردن، یک دستش را به لبه ی سرسره گرفته و با آن یکی دستش، آبنبات را به دهانش می برد و لیس می زند. پسرکی قدکوتاه، با شکم قورباغه ای به تنهایی دارد الا کلنگ بازی می کند و مرا یاد مهدیه ام می اندازد. مهدیه ای که این اواخر کمی گوشه گیر شده و چشم های سیاه وبراقش همیشه مرطوب است. از وقتی افتاده ام به ویرایش و ترجمه و سرم را شلوغ کرده ام کمتر به بچه ها می رسم. بخصوص از همان زمانی که میثم گفته بود؛ حیف دست نوشته های سیاوش نیست گوشه کتابخانه خاک بخورد؟
داشتم رمان دختر جوانی را ویرایش می کردم که پر بود از غلط های نگارشی و دستوری. با موضوعی تکراری و دستِ چندم. انگار تلفیقی بود از سریال های آبکی ایرانی و کره ای. می گفت نه تنها پدرش، بلکه همه فک وفامیل و دوست وآشنا اصرار دارند رمانش را ببرد تهران و بدهد ناشر معروفی چاپش کند. روی واژه ی ناشر معروف خیلی تاکید می کرد و غصه پول و هزینه چاپش را نداشت ! میثم چند صفحه اول را خوانده، نخوانده گفته بود؛ بالاخره این سوادانگلیسیت نبایستی به زخمی بیاد؟ این اراجیف چیه بها میدی بهشون ؟ برو سراغ داستانهای برادرت و ترجمه شون کن.
گاهی وقتها فکر می کنم بچه هایم دارند بی مادربزرگ می شوند. لحظه هایی هم هست که به خودم می گویم کار زیاد قاتل مهر وعاطفه مادری ام شده. کم مانده میثم از این کارم هم ایراد بگیرد و به رویم بیاورد.
مادر می گوید: چرا بعضی وقتها دلت از سنگ میشه ؟ اینقدر این طفلی ها رو از این کلاس به اون کلاس نکشون. نکنه یه وقت تو بزرگسالی فکر بچگی کردن بیفتن. اونا الان، وقت بازیشونه!
راستی، اخرین باری که با بچه هایم بازی کردم کی بود؟!
فکر می کنم یکی از همان شبهایی بود که تازه رفته بودم سراغ داستانهایت. نشسته بودم وسط آن همه کاغذ و کتاب و دیکشنری های جورواجور و مدام می نوشتم و خط می زدم وپاره می کردم. ساعت از دو نیمه شب گذشته بود که حس کردم سایه ای کنارم ایستاده. یکه خوردم و ناخواسته داشتم جیغ می زدم که دیدم مهدیه با بغض زل زده به من. گفتم: چی شده دخترم، خواب بد دیدی؟!
با آبروهایش به من فهماند که نه.
گفتم؛ میخوای برات لالایی بخونم روپام بخوابی؟
که باز هم ابروهایش را بالا داد. دوتا چوب بستنی توی دستش بود. یکی را داد به من ودستش را دراز کرد که یعنی بگیرمش و با او همراه و همپا شوم. نگاهی به شلوغی اتاق انداختم و به ناچار راه افتادم.
گفتم: کجا میریم مامانم ؟
اشاره کرد به مبلمان هال. خواستم بگویم: با این چوبا چی کال کنیم ؟ که یادم آمد مربی یشان تاکید کرده بچه ها را بزرگ فرض کنید و با الفاظ الکن و ناقص صحبت نکنید.
گفتم: خوب حالا رسیدیم، با این چوبا چی کارکنیم؟!
خنده اش وا شد و گفت: بیا ماهی بگیریم دیگه.
به دایره ی شیری رنگ وسط فرش اشاره می کرد. خودش زودتر از من نشست و به من هم با دست اشاره کرد بنشینم، درست مثل این که روی پل فلزی بابلسرنشسته باشیم ودریا پشت سرمان باشد.
آب رودخانه هم آرام آرام داشت سمت دلتا و دهانه می رفت.
گفتم: ای وای ! قلاب من خالیه، با قلاب خالی که نمی تونم ماهی بگیرم، بیا از این خمیر نونا بزنیم تا ماهی هابیافتن توقلاب.
با دقت به حرکات دست و چوب نگاه می کرد و ثانیه هایی بعد،سعی کرد همان ادا واصول را تکرار کند. چوب را بالای سرش تکان تکان داد و با یک دور خیز، نخ و قلاب را پرتاب کرد توی آب. آن وقت مثل من زل زد به کاسک قلاب و تندوتند نخ را بالا کشید و ماهی ها را توی سطل پلاستیکی انداخت که حائل من وخودش بود و رنگش زیر آفتاب غروب، سرخ تر شده بود. سطل که پر از ماهی شد، گرفتم که بدهم دستش و بروم سراغ ترجمه، که دیدم دارد نگاهم می کند.
گفتم: تموم نشد عروسکم؟!
گفت: غذا دولوس نکلدیم!!
گفتم: اره. یادم رفت چقدر گشنمه!
خندید و گونه ام را بوسید. ماهی ها را سیخ کشید و روی آتش گذاشت. بوی سوختگی دوید سمت خیابان های اطراف و پیچید لای شاخ و برگ درختان چنار و نارنج و بید مجنون و بلوط و بعد سر خورد روی سقف ماشین های رهگذر و مسافرانی که زمستان و تابستان برایشان فرقی نمی کند. آن وقت پیچ وتاب خورد لای آن همه بوق و قژقژ لاستیک ها و روی اسفالت و لباس آدم هاو بعدش هم گم شد. من هم از شوق، ماهی هارا داغ داغ می خوردم ومهدیه هم از آن همه ولع واشتهایم خوشش آمده بود و هی ماهی کباب می کرد و یادش رفته بود خودش هم از سیخ ماهی ها، سهمی دارد. من که لب ولوچه ام از دوده سیاه شده بود و دستهایم بوی زهم و پرک گرفته بود، یواش یواش قلابها را جمع کردم وگذاشتم توی سطل پلاستیکی دست مهدیه را چسبیدم و رفتیم سمت خانه! مهدیه گهگاه به من نگاه می کرد ولبخند می زد.
_ سیل شدی مامانی؟
_ آره عزززیزم،خیلی خوش گذشت. کاش همیشه بیایم اینجا وماهی بگیریم وتو برام کباب درست کنی!
_ میخوای بلیم دلیا؟
_ حالا نه، بذار به کارام برسم. یه روز که آفتاب بود صبح زود میریم دریا.
بعد بردمش توی رختخواب و افتادم به جان کاغذ پاره ها و دست نوشته هاو یادداشت ها.
ترجمه داستانهایت، ولی خیلی سخت بود سیاوش ! میثم اگر نبود، اگر دست به قلم نبود، محال بود لحن داستانهایت را دربیاورم...
مادر بشقاب خیار و گوجه را تعارف می کند به زن میانسالی که نشسته کنارش. زن لبخند می زند و با چنگال، یکی ازحلقه های خیار را بر می دارد و با وسواس زیاد می گذارد کف دستش و چنگال را بر می گرداند توی بشقاب. تعارف های بعدی مادر ثمر ندارد و زن چیزی قبول نمی کند. صدای قروقمیش زن جوان کوپه کناری، حالم را دارد به هم می زند. از هر دری حرف به میان می کشد واجازه اظهارنظر به بقیه را هم نمی دهد. از یارانه ای که هنوز واریز نشده و پول سرسام آور آب و برق وگاز، تا لیپوساکشن و جراحی بینی و ایروبیک، کم سخن سرایی کرده که حالا آمده روبروی ورودی کوپه ی ما و موبایل به دست، دارد گزارش لحظه به لحظه ی دستشویی بردن بچه اش را به شوهرش می دهد و این که تا ایستگاه مقصد، بچه باید بدون مای بی بی بماند!
بلند می شوم و با چشم غره ای به زن، لنگه در را محکم می بندم...

چهارم

سه روز پیش که رفتیم بنیاد، مادر دل نگران بود. نمی گفت از چی، ولی چشم هایش آرام نبود. یک بند ذکر می گفت. تا رسیدیم به ما گفتند بروید دفتر آقای دشتی، مسئول کمیته تفحص، توی طبقه چهارم.
کامیونی وسط حیاط، کیپ میله پرچم ایستاده بود. مادر دم به ساعت بر می گشت و نگاهش می کرد.
گفتم: به چی نگا می کنی مامان؟
ایستاد. دست گذاشت روی زانوهایش و گفت: هیچی مادر...
بعد که راه افتادیم، گفت: مث اسب بی سوار می مونه. تابوتهاش کجاس؟!
به سربازی که همراهمان می آمد تا راه را نشان ما دهد، گفت. سرباز هم گفته بود: تا چن دقّه دیگه سوارا هم میان...آقای دشتی حتما شما رو توجریانش میذارن...
برق ساختمان قطع بود. مجبور بودیم از پله ها برویم. گز کردن آن همه پله برای مادر یعنی افتادن فشار و بعدش زوزه آمبولانس و یک هفته هم بست، روی تخت بیمارستان خوابیدن.
گفتم: مامان تو حالت خوش نیس. بشین تو راهرو خودم میرم پاپی می شم...
با آن حالش چادر به کمر بست و خندید و پشت سرم راه افتاد. هرچه اصرار کردم فایده نداشت. هن وهن می کرد و پا به پای من، تمام چهار طبقه را آمد بالا. به راه پله ها و راهرو ها می گفت "کوچه های عمودی".
بعد هم به سرباز گفت: کی میگه کوه به کوه نمی رسه با این برج وباروهایی که چفتِ هم درست کردن؟!
آقای دشتی توی اتاق نبود. گفتند رفته جلسه، الان دیگر برمی گردد. قریب به ده دقیقه نشستیم توی دفترش. که آبدارچی چای و خرما آورد. تابیایم چای خودم را بخورم، سرد شده بود. یک نفس سرکشیدم. تلخ بود، طوری که دهان آدم جمع می شد. آقای دشتی که آمد رفتیم توی اتاقش. به احترام مادر بلند شد و چند قدمی آمد جلو. پوشه ی آبی رنگ و براقی توی دستش بود. لبخندش محو نمی شد. پوشه را تا نیمه باز کرد و گفت: چشم تان روشن... کبوترتان برگشته!
مادر جوابی نداد. رفته بود کنار پنجره. احساس کردم به هوای تازه احتیاج دارد.
گفتم: ببخشین میشه پنجره رو باز کرد ؟
آقای دشتی پوشه را گذاشت روی میز و شتاب زده، باله ی پنجره را باز کرد. مادر چند بار نفس عمیق کشید.
گفتم: خوبی مامان ؟
زیرلب داشت با من حرف می زد. گوشم را نزدیک تر آوردم که بشنوم. اما از درز چادر و روسری ژرژتم راه باز نمی کرد. اخم کرد و بلندتر گفت: نه... اینجا نیس...
گفتم: از کجا مطمئنی؟
گفت: نفس بکش... بوکن... بوی سیاوش نمیاد...
بلند شد و اصرارکرد برویم خانه. آقای دشتی از بگو مگوهای ما فهمید چه خبرشده.
پوشه را باز کرد و گفت: مادر! اسم پسرتون توی این لیسته...سیاوش مقیمیان...تابوت الان توی سالنه. بریم پایین بهتون نشون بدم خیالتون آسوده بشه.
مادر مچ دستم را محکم قاپید. گفتم: جونم مامان ! چیه چرا هول کردی ؟ آروم باش...
سالن کنفرانسِ طبقه ی همکف، انتهای راهرو بود. تابوت ها همگی پرچم پیچ شده بود. آقای دشتی رفت روی سن، با دو نفری که لباس شخصی بودند. تک تک تابوت ها را با لیست شان مطابقت دادند. وقتی تمام شد به هم نگاه کردند و شمارش را از سر گرفتند. یادم است چهار بار باز شماری کردند. مادر روی یکی از صندلی های وسط سالن نشسته بود. من ایستاده بودم کنار تریبونی که پایین سن بود.
گفتم: چیزی شده آقای دشتی ؟
از پشت تابوت ها آمد لبه ی سن.
گفت: هنوز مطمئن نیستیم... ولی ظاهرن یکی از تابوت ها نیس!
مادر از همانجایی که نشسته بود، گفت: من که گفتم مادر. بیا بریم!
گفتم: مامان پس تکلیف سیاوش چی میشه؟
چادرش را از کمر باز کرد و یکی دو بار کشید روی سر، تا لبه هایش کوتاه بلند نباشد. بی خداحافظی راه افتاد و من هم عذرخواهی سرسری کردم و خودم را رساندم به او. هنوز صدایش نزده بودم که برگشت و گفت: اینا همه شون سیاوشن...چه فرقی می کنه دختر!؟
فردا روز مادر نیامد. از صبح رفت امامزاده. هوایی تو که می شود، دو سه روز پشت سرهم می رود آنجا. ساعت ها کنار قبر شهدای گمنام می نشیند و حرف نمی زند.
شال و کلاه کردم و تاکسی به تاکسی رفتم دفتر آقای دشتی. روز قبلش فکر می کردم آقای دشتی حتما باید مرد مسن و ریشویی باشد که رد مهر و نماز شب، روی پیشانی بلندش مانده. تا این که جوانی سی و پنج شش ساله ای که ته ریش بور داشت و موهای سرش تنک بود، مودبانه سلام واحوال پرسی کرد و بعد منشی دفترش گفت: آقای دشتی ! خانمها،خانواده ی شهید مقیمیان هستن.
تا آخر وقت اداری آنجا ماندم و پله ها را دوتا یکی رفتم بالا و آمدم پایین. آقای دشتی هم راه به راه به جاهای مختلف زنگ می زد تا نشانی، ردی از تو بگیرد. مادر می گفت آن وقتها هم همین طور بودی. وقتی نبودی سخت می شد اثری از تو پیدا کرد. تا خودت نمی خواستی، هیچ کس نمی دانست کجایی و چه می کنی. حالا هم انگار بازی ات گرفته بود. آقای دشتی داشت کلافه می شد. زنگ زده بود تهران کمیته مرکزی. بی وقفه حرف می زد. بار آخر حدس زدم، طرف از پشت خط گفته: "گم شده ".
آقای دشتی جوشی شد و از روی صندلی اش نیم خیز فریاد زد: مرد مومن ! مگه سوزنه که گم شده... شوخیتون گرفته ؟ من آبروم درخطره حاجی!
بعدکه دید هاج و واج مانده ام، بین آن همه تلفن زدن ها و از پله بالا و پایین رفتن ها، کت سورمه ای اش را انداخت روی دست چپ یا راست و عینک ظریف و دسته فلزی اش را برداشت و گفت: خانم مقیمیان ! قطع و یقین بدونین فردا به ظهر نکشیده خبرتون می کنم.
صبح راس ساعت ۹ به من زنگ زد وخبرش را داد.
گفت: از تهران اشتباه رخ داده. تابوت برادرتون با کاروان شهدا رفته مشهد. بیایین اینجا به شما نامه بدم ببرین تحویل بگیرین.
زنگ زدم آژانس و تندی خودم را رساندم. آقای دشتی خودش نبود. گفتند رفته مراسم تشییع. کامیون توی حیاط نبود. منشی دفترش پاکت لاک و مهر شده را داد دستم. از تقویم روی میزی برگه ای را جدا کرد و آدرس مشهد را برایم نوشت و گفت: آمبولانسمون صبح میره مشهد شما رو هم میبره.
گفتم: برای مادرم مقدور نیس. ما باقطار می ریم... فقط اگه آمبولانس شما زودتر رسید بگین منتظر بشه ما هم برسیم.
بعد شماره راننده آمبولانس را هم به من داد. تا آمدم دژبانی زنگ زدم دفتر آژانس مسافرتی.
گفتند: ۶صبح حرکت دارد. یک کوپه خالی ویژه خواهران مانده.
رزرو کردم و رفتم سراغ مادر. توی امامزاده نبود. رفتم خانه اش. نبود. زنگ زدم به زن دایی سودابه.
گفت: دو روزیه که ازش خبر ندارم.
به میثم زنگ زدم. خاموش بود. دلشوره عجیبی گرفته بودم. جنین ام داشت لگد می زد. زیرشکمم درد می کرد. نای پیاده رفتن نداشتم.
راننده تاکسی که گفت: "خانم ! بلوار میری ؟ " از روی جدول بلند شدم و خودم را انداختم روی صندلی عقب. کرایه ی دربست به راننده دادم و از او خواستم، برساندم خانه.
کلید انداختم و در را باز کردم. لباس ها هنوز روی بند بود. هوا داشت ساز ناکوک می زد. حدس زدم تا یکی دو ساعت دیگر باران می آید. سبد گوشه ایوان را برداشتم و لباس ها را جمع کردم و رفتم هال.
مادر طاقباز توی هال خرناس می کشید. دخترها هرکدام توی رختخواب خودشان با عروسکی به بغل، خواب بودند. نفس راحتی کشیدم و کنار مادر نشستم و پیشانی اش را بوسیدم. آمدم که بالش بگذارم زیر سرش، دیدم آستین راستش به طرز ناشیانه ای تا خورده تا آرنج و روی دستش نقاشی شده. معلوم بود دخترها حسابی از خجالت مادربزرگشان در آمده اند. نقاشی روی دست ایده ی من بود. هر وقت تا حد جنون اذیتم می کردند، برای رهایی از شرشان دوتا خودکار می دادم دست شان و می گفتم روی دستهایم نقاشی بکشند. معمولا آخرین قصه ای که می شنوند موضوع نقاشی شان می شود. حالا هم روی دست مادر، قصه دیشب را خط خطی کرده اند. مثل گلیم های قدیمی، آنقدر رنگ های آبی و قرمز به هم تنیده شده که نقاشی شان آن وسط محو شده. دیشب اگر قصه مادر را نمی شنیدم شاید تنها با ذره بین می توانستم موضوع نقاشی شان را تشخیص دهم. فقط مانده ام، مادر چگونه به دلش برات شده بود تو رفته ای مشهد، که آمده دیشب قصه ضامن آهو را برای دخترها تعریف کرده؟! آقای دشتی که ساعت ۹ خبرش را پشت تلفن به من داده بود !
این بار کدام کلاغ، کدام کبوتر، پیغام تو را زودتر از همه به مادر رسانده بود ؟
به مادر که گفتم، گفت: توی امامزاده تو را دیده بود.
گفت: ایستاده بودی بالاسر امامزاده ابراهیم و داشتی زیارت آقا علی بن موسی الرضا می خواندی.
بعد دست مادر را گرفتی و گفتی: بیا بریم مشهد...خیلی وقته که میخوام ببرمت پابوس آقا!
بلیط هارا که نشان مادر دادم، بغض کرد و مثل همیشه سعی کرد از من قایمش کند...

نظرات کاربران درباره کتاب من هم مثل تو