فیدیبو نماینده قانونی حوزه هنری استان اصفهان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مرغ عشقم را آزاد کنید

کتاب مرغ عشقم را آزاد کنید

نسخه الکترونیک کتاب مرغ عشقم را آزاد کنید به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مرغ عشقم را آزاد کنید

با قنداقه تفنگ کتف بچه‌ها را می‌کوبیدند تا زودتر راه بروند. کوه‌ها تمامی نداشت. در پشت کوهی، کوهی دیگر و در پس دشت ها، درّه‌های پوشیده از برف بود. فقط خدا می‌دانست زیر آن همه برف یک پارچه، چه سنگلاخ‌ها و گودال‌های عمیقی وجود داشت. در بعضی جاها ارتفاع برف به چند متر می‌رسید. یکی از بچه‌ها برای انجام مأموریتی رفته بود به پایگاهی که توی دره شیطان زیر سه متر برف مدفون شده بود. بچه‌ها هرچه گشتند پیدایش نکردند. لابد اهالی آنجا یک چیزهایی می‌دانستند که اسمش را گذاشته بودند دره شیطان. نیروهای قرارگاه حتی از بومی‌ها هم کمک گرفتند اما پیدایش نکردند. بالاخره بعد از مدتی خبر شهادتش را به خانواده‌‌اش دادند. پدرش به بچه‌های سپاه گفته بود، می‌داندکجا شهید شده؛ چون شب قبل از رفتن بچه‌های سپاه، پسرش توی خواب، آدرس محل شهادتش را به او گفته بود؛ او اصرار کرده بود که محل شهادت پسرش را می‌داند و با بچه‌ها آمده بود به منطقه تا خودش جنازه‌ی پسرش را پیدا کند. بچه‌ها خواسته بودند امتحانش کنند و سر دو راهی با اشاره دست مافوق، راننده پیچیده بود توی جاده ی دیگری، اما او فهمیده بود اشتباه می‌روند و راه اصلی را نشان داده بود.

ادامه...

بخشی از کتاب مرغ عشقم را آزاد کنید

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

گروهک کومله

از یک روز بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران یعنی بیست و سوم بهمن سال ۵۷ و به خصوص در سال های ۵۸ و ۵۹ گروهک ها و احزاب ضد انقلاب که همگی وابسته به کشورهای دور و نزدیک مخالف نظام اسلامی بودند با عنوان کردن شعار های دروغین به قصد تجزیه ایران ازجمله کردستان و خوزستان، اقدام به اشغال شهرها و روستاها و حتی مراکز دولتی و نظامی نمودند و با سرقت تجهیزات نظامی از پادگان ها و تسلیح و استقرار نیروهایشان در مراکز اشغالی، به تبلیغات گسترده ای علیه نظام نوپای انقلاب اسلامی اقدام کردند و با جوّسازی های همه جانبه وتحریک قومیت ها و سوء استفاده از فقر فرهنگی مناطق، تعدادی از مردم کُرد مسلمان را اغفال کرده با خودشان همراه کردند که نتیجه این اقدامات ظلم و تعدی چندین ساله به نظام و کشور و به خصوص مردم مظلوم و بعضاً محروم استان کردستان بود که هم هزینه های جانی و هم هزینه های مالی فراوانی به ملت مسلمان ایران تحمیل کرد.
اما حزب کمونیست کومله یکی از خبیث ترین و جنایت کار ترین احزاب فعال ضد انقلاب در استان های کردستان، کرمانشاه و آذربایجان غربی بود. این حزب ضمن حضور در اکثر مناطق، بیشتر مرکزیت تشکیلات و فرماندهی خودشان را در حومه ی دیواندره کردستان قرار داده بودند به خصوص سال های ۵۹ و ۶۰ که سال های قدرت و جولان آنها بود و در تمامی مناطق استراتژیک اشغالی، سنگرها و پاسگاه های مستحکم و پست های دیده بانی ایجاد کرده بودند از جمله روستاهای حساس حصارسفید، بِست، شاه قلعه، نرگسله، دره گاوان، دره دوزان، آب باره، گاوآهنتو و خیلی از مناظق دیگر. این اشغال گری ها از روستاها هم گذشت و چندین شهر نیز به اشغال آنها درآمد که با این اقدامات عملاً مردم مظلوم مناطق اشغالی در حصر و ظلم و تعدی این حزب محارب قرار گرفتند. روستای حصارسفید به لحاظ ویژگی جغرافیایی مرکز استقرار و فرماندهی حزب کومله بود و روستای بِست نیز با همان خانه های سنگی و خشت و گلی، تغییر کاربری داده شد به عنوان زندان این حزب مورد استفاده قرار گرفته بود واسرای آنرا که فرزندان انقلابی ملت بزرگ ایران بودند، در این محل نگهداری می شدند. عوامل خودفروخته و فریب خورده ی کومله در این زندان جنایت های بسیاری علیه نیروهای اسیر در بندشان انجام دادند و تعدادی از آنهارا در همان محل به جوخه های اعدام سپردند و تعدادی را نیز به اعدام قسطی محکوم کردند. در این بخش به گوشه ای کوچک از جنایات بزرگ این گروهک اشاره می شود.

حسین (غلامرضا) سالمی

۱ - پس از کمین(۱)

تو به این می گویی یخبندان؟! پتویت را بکش بالاتر. سرما نخوری!» پنجره مشرف به محوطه بیرون بیمارستان را کامل می بندم که هوای سرد وارد اتاق نشود. «این سوز سرما کجا؟! یخبندان آنجا کجا؟! سرمای آذرماه اینجا حتی با سرمای پاییز آنجا هم قابل مقایسه نبود وکل پاییز و زمستانش را برف همه جا سفید پوش کرده بود.
آذر سال ۱۳۶۱ بود، آن روز برف تا زانو می رسید. جاده صعب العبور که شروع شد، مرا روی گرده ی(۲) صادق سوار کردند. صادق هم مثل من لاغر اندام بود اما بلند قدتر. پاهایش دیگر رمق نداشت. بچه ها جلوتر می رفتند. رد برف روی لبه پوتین های همه نشسته بود. صادق قدم از قدم که بر می داشت تا زانو توی برف فرو می رفت. تا کمر خم می شد و هر آن ممکن بود زمین بخورد. تعداد آنها پانزده شانزده نفری می شد.ما فقط پنج نفر بودیم. جاده باریک و پر پیچ و خم بود. اگر پایین دره را نگاه می کردی، سرت گیج می رفت و خودت را ته دره حس می کردی. این جور جاها وقتی روی پای خودت باشی، قدم هایت مطمئن تر و گذرت راحت تر است تا روی گرده ی کسی سوار باشی. از لبه ی پرتگاه ها که رد می شدیم، هر آن ممکن بود پای صادق یا یکی از بچه ها بلغزد.
با قنداقه تفنگ کتف بچه ها را می کوبیدند تا زودتر راه بروند. کوه ها تمامی نداشت. در پشت کوهی، کوهی دیگر و در پس دشت ها، درّه های پوشیده از برف بود. فقط خدا می دانست زیر آن همه برف یک پارچه، چه سنگلاخ ها و گودال های عمیقی وجود داشت. در بعضی جاها ارتفاع برف به چند متر می رسید. یکی از بچه ها برای انجام ماموریتی رفته بود به پایگاهی که توی دره شیطان زیر سه متر برف مدفون شده بود. بچه ها هرچه گشتند پیدایش نکردند. لابد اهالی آنجا یک چیزهایی می دانستند که اسمش را گذاشته بودند دره شیطان. نیروهای قرارگاه حتی از بومی ها هم کمک گرفتند اما پیدایش نکردند. بالاخره بعد از مدتی خبر شهادتش را به خانواده اش دادند. پدرش به بچه های سپاه گفته بود، می داندکجا شهید شده؛ چون شب قبل از رفتن بچه های سپاه، پسرش توی خواب، آدرس محل شهادتش را به او گفته بود؛ او اصرار کرده بود که محل شهادت پسرش را می داند و با بچه ها آمده بود به منطقه تا خودش جنازه ی پسرش را پیدا کند. بچه ها خواسته بودند امتحانش کنند و سر دو راهی با اشاره دست مافوق، راننده پیچیده بود توی جاده ی دیگری، اما او فهمیده بود اشتباه می روند و راه اصلی را نشان داده بود.
باورت می شود، پیرمرد به عمرش پایش را آنجا نگذاشته و ندیده بود!؟ اما می دانست دارد کجا می رود، همه را توی خواب دیده بود.
بالاخره پسرش را از زیر سه متر برف بیرون کشیدند. کافی بود ما هم توی یکی از این دره ها بیفتیم و سر به نیست شویم. آنها که مروت سرشان نمی شد که آدم را نجات دهند.اگر مرا نجات دادند، فقط به خاطر منافع خودشان بود. خودشان بی مهابا گام بر می داشتند و همه جا را می شناختند. برای همین از کُندروی بچه ها عصبانی می شدند.
صادق بالاخره تاب نیاورد و در حالی که من بر گرده او سوار بودم، با کله توی برف افتاد. هردو زمین خوردیم. پاهایم بی حس بود. نمی توانستم تکان بخورم و همانطور دمر روی زمین ماندم. خون از چفیه بیرون زده و سفیدی برف را لکه دار کرده بود. سردسته شان بود، ایستاد و به ژیارگفت: «به روستا نزدیکیم. برو از اهالی روستا یه تخته ای، لنگه دری چیزی پیدا کن، بیار، یه الاغ هم بگیر، اینطوری فایده نداره، تا دو روز دیگه هم نمی رسیم باید سوارش کنیم.»
- زانیار بزار یه تیر بزنم خلاصش کنم. این لش را چطور ببریم، این همه راه؟!هلاک می شویم، راه درازه!
- برو احمق! مگه نمی بینی این پاسداره؟ لباسش را نگاه کن.خودم کلتش را از کمرش گرفتم. اگه فرمانده شان باشه چه؟ باید زنده ببریم تحویلش بدیم، می خواهیم اطلاعات ازش بگیریم. مرده اش که ارزشی نداره.
همانطور که ناله می کردم، کم رمق گفتم: «من پاسدار نیستم فقط...» حرفم تمام نشده بود که سیلی اش توی صورت یخ زده ام نشست. انگار برق گرفتم. زانیار گفت:«فرهاد بیا بلندش کن، بزار روی گرده ی این خیکی!تا ژیار برمی گردد، هر طور شده باید ببریمش.»
مرا بلند کردند و روی گرده ی اکبر گذاشتند. بهش می گفتیم اکبر تیربارچی! از این که روی گرده ی بچه ها سواربودم احساس خوبی نداشتم، خجالت می کشیدم. هرچه پیش می رفتیم، راه تمامی نداشت.سرم گیج می رفت و پاهایم بی حس تر می شد، دیگر چیزی نفهمیدم تا وقتی به هوش آمدم و خودم را بسته به لنگه دری چوبی روی قاطر دیدم. بعدها از صادق شنیدم که ژیار عصبانی از روستا برگشته بود، چون اهالی روستا حاضر به همکاری با آنها نشده بودند و الاغ را به زور از آنها گرفته بود. فرهاد افسار الاغ را در دست داشت و تفنگ بر دوش و حمایلی از قطار فشنگ روی سینه ی پهنش، مورب انداخته بود.صادق و بقیه بچه ها هم دنبال ما دست بسته می آمدند. نیروهای کومله هم در دو طرفمان حرکت می کردند. ژیار هنوز چهره اش عصبانی بود گه گاهی با زانیار حرف می زد. زانیار به نظر آرامتر می آمد و در حال تاباندن پَر سبیلش، به او گوش می داد. بعضی از مواقع که نمی خواستند ما چیزی از حرف آنها متوجه شویم، با زبان ُکردی حرف می زدند.
نمی دانستم چه ساعتی از روز است.همه جا را مه گرفته بود و فقط همین را متوجه شدم که در ارتفاع هستیم، چون مه اش خیلی غلیظ بود.دوباره چشم هایم سنگین شده بود و پاهایم بی حس. صدای کورت کورت پوتین هایی که برف ها را له می کردند و جلو می رفتند، توی سرم بود. دیگر جایی را نمی دیدم.
صادق گفت:«محسن جان، پاهاتو تکان بده. تکان بده انگشت ها بی حس نشوند.»
ژیار زد پس گردنش و فحش رکیکی داد و گفت «حق ندارید با هم صحبت کنید.» من دیگر چیزی نفهمیدم و فکر کنم بی هوش شده بودم. نمی دانم چقدر زمان گذشته بود، فقط در همین حد یادم می آید. وقتی به خودم آمدم و چشم هایم را باز کردم، غروب شده و هوا رو به تاریکی می رفت. سوز سرما هم بیشتر شده بود. دیگر زخم رانم نمی سوخت. انگار یک قالب یخ تویش گذاشته بودند. نوک انگشتان دستم از سرما کِرخت شده بود. لرز کرده بودم. دلم می خواست دست ها را دور بازوهایم بگیرم و خودم را گرم کنم. اما طناب پیچ شده بودم.
صدای چند نفر آمد، خوشحال شدم که به روستای دیگری رسیده بودیم و شاید می شد آنجا استراحتی کرد؛ زیر سقفی جز سقف آسمان. آمدند جلوی راهمان، وقتی به زانیار و ژیار خوش آمد گفتند، فهمیدم از نیروهای خودشانند. زانیار به زبان کُردی به آن چند نفر چیزی گفت و با دست ما را نشان داد. آنها به سمت ما گلوله های برف پرت می کردند و قاه قاه می خندیدند. یادم نبود بعدا از صادق بپرسم چه گفتند؟ گلوله برفی بزرگی توی صورتم خورد و با صدای ناله من، آنها بیشتر خندیدند. اکبر تیربار چی خودش را سپر من کرد، اما یکی هم خورد توی صورت او و آنها باز هم خندیدند. با هلهله و شادی، کومله ها را بوسیدند و به خانه بردند. یکی از آنها مردی مسن بود که جلوی پایشان گوسفندی سر برید. آنها داخل خانه ها شدند، تا با چای و غذای گرم پذیرایی شوند، اما ما را به طویله ی خانه، که پر بود از بوی پشکل و پهن، بردند. در طویله را بستند و فرهاد پشت در شروع به نگهبانی از ما کرد. بچه ها انگار دنیا را بهشان داده باشند، من را همانطور بسته به لنگه در، زمین گذاشته و خودشان را میان گوسفندها انداختند تا گرم شوند. حداقل هوای آن بهتر از بیرون بود. بعد از لحظاتی صادق گفت : «بچه ها، بیاید دور محسن بشینید، گوسفندها یه وقت له اش نکنند.!»
بعد از این هم کوه پیمایی و خستگی به شدت گرسنه شده بودیم و کسی به دادمان نمی رسید. با همان حالت خوابیده نمازم را خواندم و سایر بچه ها نیز با همان دست بسته، نمازشان را به جا آوردند. طویله خیس از ادرار گوسفندان بود و از همه بدتر بوی ادرار و پهن دو گاوی که در گوشه طویله ماغ می کشیدند و گه گاه ما را بیدار می کردند. اما چندی بعد با پر شدن طویله از بوی کباب گوسفندی که برای زانیار و افرادش کشته بودند، بوها قابل تحمل تر شد. حالا کمی گرم تر شده بودم و دردم بیشتر حس می شد، با ناله های من، صادق گفت : «محسن جان باید طاقت بیاری! اگه دست هایم باز بود، پاهات را می مالیدم، انگشت هات را تکان بده، بی حس نشوند.»
گفتم : «کجاییم؟ چرا نمی رسیم؟ کجا می برنمون این نامردا؟»
اکبر تیربارچی گفت: «بیشتر راه را آمدیم. اگر زندانشون اینجا نباشه، حتماً همین نزدیکی هاست.» هاشم که صورتش در تاریکی بود با همان لهجه ی شیرین یزدی اش گفت: «از کجا معلوم ناکجا آباد این بی پدرا همین دور و برا باشد. سربه نیستمون نکنن؟!»
صادق گفت:«هیس، یه روستای دیگه مونده، از حرفاشون شنیدم می روند بِست. اسمش برام آشنا است. حتما زندانشون اونجاست. باید سمت دیواندره باشد. البته اگه از محاکمه هاشون جون سالم به در ببریم، اونجا زندانیمون می کنند.»
هاشم گفت : «خدا به دادت برسد، آقا محسن، می گن پاسدارارو زنده نمی ذارن.»
صادق گفت:«اِ هاشم! معلوم هست چی می گی؟! نه ایشالا که این طور نیست.»
صادق را در آن تاریکی دیدم که با آرنجش هاشم را سوک زد که: «حالش را خراب تر نکن» اما حال من بدتر از آن بود که با بچه ها حرف بزنم یا روزگاری بدتر از آن روز را در نظر بگیرم. سعی کردم دیگر ناله نکنم تا بچه ها بخوابند. آنقدر خسته بودند و راه آمده بودند که با وجود آن شرایط نامناسب به خوابی سنگین رفتند.
صبح که چشم باز کردم، بچه ها هنوز خواب بودند. سرم را بالاگرفتم تا بچه ها را درآن نور کم جان اول صبح ببینم. هاشم دمر افتاده بود و گوسفند چاق قهوه ایی بالای سرش بی صدا ایستاده بود. اکبر و صادق و بقیه بچه ها هم تنگ هم نشسته و میان گوسفندان خواب بودند. خواستم بگویم بچه ها بیدار شوید، نمازتون قضا نشود که نگهبان با سروصدا درِ کوتاه و تقه ایی طویله را باز کرد و با لگد بچه ها را بیدار کرد. بچه ها بی میل به بیدار شدن بلند شدند.هرکس دیر بیدار می شد، با لگد و کشیده بیدارش می کردند. درد پایم کم شده بود، یعنی قابل تحمل تر شده بود، اگرچه شب را نگذاشت خوب بخوابم. زانیار دستور داد، دو نفر از بچه های خودمان در حالی که دستشان را باز کرده بودند، مرا دوباره بر پشت الاغ سوارکردند. همین که خواستیم از آن خانه بیرون برویم، صادق به ژیار گفت: «از دیروز تا حالا هیچی نخوردیم. با پای پیاده این همه راه ما را کشاندید اینجا، حداقل یه چیزی بدهید بخوریم تا جان داشته باشیم راه برویم.» صدای اعتراض بقیه بچه ها هم بلند شد.
هاشم گفت: «ما را کجا می برید؟ چرا دست های ما را باز نمی کنید؟ یخ زدیم.»
اکبر تیربارچی گفت: «حال زخمی مان خوب نیست، زخمش را توی همین روستا مداوا کنید، اگر می خواهید زنده بماند.» و ژیار و فرهاد با قنداق تفنگ هایشان به جان بچه ها افتادند. زانیار رو به صادق کرد و گفت : «خفه شوید مزدورها! همین که زنده اید از صدقه سر ماست! و اما تو یکی خجالت نمی کشی، روی همشهری هات تفنگ می کشی نانجیب! از لهجه ات پیداست خودی هستی؟! رفتی جاش دولت شدی؟ مزدور!بلایی سرت بیاریم که دیگر هوس جنگیدن نکنی.»
صادق آهسته گفت:«تا خدا نخواهد، برگی از درخت هم نمی افتد! شماها کی باشید که سرتان صدقه هم داشته باشد؟!»
ژیار موهای صادق را توی مشتش گرفت و صورتش را به چشمان خودش نزدیک کرد و گفت: «صداتو ببر! یه گلوله حرومت می کنم! مزدور کثیف!»
- بس کن ژیار، زنده شان را می خواهیم نه مرده! نان می خواهند بسیار خوب!
و باتمسخر گفت: «فرهاد برو از کاک عبدالله چند تا نان بگیر بیار.» ژیار که از حرف زانیار تعجب کرده بود، خیره نگاهش کرد. زانیار چشمکی با خنده به او زد و چیزی به او گفت، آن هم با لهجه غلیظ ُکردی. فقط صادق متوجه حرفشان می شد. آخر خودش بچه ی قروه کردستان بود، اما در کرمانشاه بزرگ شده بود. به ما گفته بود، بروز ندهیم، چون با کُردها و هم تباران خودشان بی رحمانه تر برخورد می کردند.از آنها انتظار همکاری داشتند نه این که در جبهه مخالف بجنگند. ما هم قول داده بودیم که دهانمان قرص باشد، اما آنها زرنگ تر از این حرف ها بودند، لهجه ی محلی منطقه خود را زود می شناختند.
فرهاد رفت و با چند نان تازه برگشت. جوان بود و بلند قد، صورتش آن قدر سفید بود که رگ های سرخ روی گونه هایش از زیر ریش های تراشیده اش پیدا بود. نوک دماغ و گونه هایش از سرما قرمز شده بود. بوی نان داغ بلند شد.
زنان روستا های کردستان صبح زود نان می پختند، مثل «ننه خه زال(۳)»که بوی نان هایش توی کل روستای باغان(۴) می پیچید و وقتی با بچه های قرارگاه برای سرکشی به روستایشان رفتیم، بچه ها کلی از نان هایش تعریف می کردند. بعد از آن هر بار با پای پیاده، برایمان نان می آورد و بچه ها مبلغی به او پرداخت می کردند. آن روز صبح زود، چند تا نان لای دستمالی گلدار پیچیده بود وآمد قرارگاه. بچه ها با خنده به او گفتند: «ننه خه زال دستت بی بلا! این نان ها را جادو می کنی؟ عجب خوشمزه اند.!» ننه دستش را در هوا تکان داد و با لهجه ی کردی غلیظ اش گفت:«عطر این نان ها از بوی هیمه و تَش است، بخورید روله، نوش جانتان، عزیزکم!»
دیگر می دانستیم که منظورش از هیمه و تش، هیزم و آتش است. چند کلمه ای کُردی یادگرفته بودیم.بهش گفتم «ننه جان شما زحمت نکش، این همه راه می آیی اینجا خطرناک است.اگر این از خدا بی خبرهای مُلحد متوجه شما بشوند، اذیتت می کنند.» سرش را به حالت نفی تکان داد و پرِلچکش را گرفت و به آن سمت گوش،زیر سربندش بست. می خواست به ما نشان دهد که صورتش را اینطور می پوشاند تا شناسایی نشود. گفت وقتی می آید مواظب است. اوایل بهش اعتماد نمی کردیم، بچه ها می گفتند شاید نیروی نفوذی باشد. آنجا به هر کسی نمی شد اعتماد کرد. ضد انقلاب برخی از همین روستایی های ساده را به امید پول و کار فریب می دادند و به این طریق آنها را پیشمرگ خودشان می کردند، اما خیلی زود فهمیدیم «ننه خه زال» واقعاً از سر اخلاص و علاقه به امام و رزمنده هاست که این همه راه می آید. آخرش هم یکی از همان روزها که داشت نان می آورد، رفت روی مین های آن نامردها و شهید شد.خودم دیدمش که نان های تکه تکه شده، به هر طرف پخش شده بودند. صورتش زیر لچک، خون آلود شده بود. پولک های سبز پیراهن کردی اش توی آفتاب بی رمق باغان مریوان می درخشید.از آن روز هر وقت بوی نان داغ می آمد، بی اختیار یاد«ننه خه زال» می افتم.
زانیار نان ها را چهار تکه کرد. هرکدام تکه ای نان تازه به دهان گرفتند و رو به ما لبخند زنان نشخوار کردند. می دانستیم این کارشان نوعی شکنجه روحی است؛ پس به روی خودمان نیاوردیم و بی این که دیگر چیزی بگوییم، راهمان را رفتیم. بارش برف شروع شده بود. صورتم داشت خیس می شد. برای من که روی تخته، رو به بالا خوابیده بودم، آزار دهنده بود. درد پایم دوباره بالا گرفت و حالت تهوع داشتم. هر چه به ارتفاعات نزدیک تر می شدیم، بارش برف بیشتر می شد. نوک دماغ و گونه هایم یخ زده بود. نمی توانستم چشم هایم را باز کنم. توی ریش های کم پشتم، قطرات برف جمع شده بود. صدا زدم «صورتم را پاک کنید، یخ زدم.دست هایم را باز کنید تا خودم را گرم کنم.»
اکبر تیربارچی به یکی از آنها فهماند که چفیه را از دور کمرش بازکنند و توی صورت من بیندازند. بچه های گردان همیشه سربه سر اکبر می گذاشتند که چرا چفیه به کمر می بندی، مگه پیرمرد شدی؟ و او می گفت: «کمرم سفت می شِد، برا تار، مار و بار کردن ضد انقلاب!» با این حرفش همه می زدند زیر خنده! بعد جدی می گفت: «دادا ما بِچه اصفانیم، تو این همه برف، کمرمون می چاد، آ زود یخ می زِند!» و بچه ها دوباره می خندیدند.
بچه ها آنقدر اصرار و التماس کردند تا بالاخره راضی شدند. اگر آن چفیه نبود، صورتم منجمد می شد. دیگر مژه هایم داشت قندیل می بست. درّه را رد کرده بودیم. از نفس های الاغ زبان بسته و سر خوردن های من می دانستم که دارد از سربالایی بالا می رود. با طنابی از روی سینه مرا به زیر دست هایش و از زانو هم به زیر پاهایش بسته بودند. طناب به سینه ام فشار می آورد و نفس کشیدن مشکل بود.بعد که الاغ می رفت پایین و در سرازیری قرار می گرفت، دوباره طناب کمی می رفت پایین. آنقدر اینطور می شد تا لباس به تنم مچاله می شد و سوز برف توی کمرم می نشست. الاغ دیگر رمقی برایش نمانده بود، قدم های لرزانی داشت و مدام تکان تکان می خوردم. درِ چوبی، استحکام آنچنانی نداشت و هر آن ممکن بود خرد شود.
هنوز چفیه روی صورتم بود که پای الاغ روی تخته سنگی لغزید. سنگ از زیرپایش در رفت و از آن ارتفاع غلتیدیم و به ته دره افتادیم. با هر غلتی که الاغ می زد، صورتم روی سنگ های زبرِ زیر برف، کشیده و خراشیده می شد. آنقدر غلت خوردیم تا الاغ، میان دو سنگ بزرگ گیر افتاد و من به همراه تخته دری که به آن بسته شده از آن جدا و به یک طرف پرت شدم. بیهوش شدم و دیگر چیزی نفهمیدم. بعدها صادق گفت: «شانس آوردی که به تخته چوبی بسته بودی وگرنه متلاشی می شدی. الاغ زبان بسته، دست و پایش شکسته بود، همان جا رهایش کردند، تو هم زخمی افتاده بودی توی دره. از ناله هایت فهمیدیم زنده ای.»
صادق می گفت، ژیار کلتش را روی من نشانه رفته بود که تیر خلاص را بزند، اما زانیار به هوای پاداش نگذاشته و گفته: «احمق نشو ژیار! به پاداشش فکر کن، این فرمانده شان است، مطمئنم. باید زنده ببریمش.»
وقتی به هوش آمدم، خودم را در جعبه ای تابوت شکل دیدم و اکبر و صادق که دستهاشان را باز کرده بودند و دو طرف تخته را حمل می کردند. صادق می گفت«به ما گفتند یا خودتان حملش می کنید یا روی برف ها آن را می کُشیم.» تمام خراش های صورتم می سوخت. درد آرنج ام هم اضافه شده بود و تمام بدنم درد می کرد. صدای صادق را می شنیدم که می گفت رسیدیم به روستایی دیگر.چیزی یادم نمی آمد. بعدها از صادق پرسیدم ماجرای آن مشتی که توی خواب و بیدار، پیرزنی بر سرم کوبید چه بود. می گفت وسط روستا مردم را جمع کرده بودند به تماشا و زانیار برایشان نطق کرده بود که این ها دشمنان شما و قاتلین جگرگوشه هاتان هستند. آنها سنگ و کلوخ به طرفمان پرتاب می کردند. من نیمه هوشیار بودم، صدای گریه ی زنی به گوشم آمد، چشم که باز کردم دیدم او بالای سرم نشسته و گریه می کند، فکر کردم شاید دلش به حال جوانی و جراحت های من سوخته. اما همین که دید من زنده ام، با مشت بر سرم کوبید و دوباره از هوش رفتم و دیگر چیزی متوجه نشدم. صادق می گفت «آنها پسر پیرزن را مجبور به همکاری کرده بودند که او در درگیری با نیروهای انقلاب کشته شده و پیرزن که بی قرار پسرش شده، بهش قول داده بودند قاتلش را پیدا کنند، برای ساکت کردنش مرا نشانش داده اند و گفته بودند که این قاتل پسرت است و داریم می بریم مجازاتش کنیم. پیرزن با همسر و پسر بزرگش مرا در همان تابوت از دست آنها می گیرند و می گویند خودمان می خواهیم قاتل پسرمان را قصاص کنیم. اما زانیار قبول نمی کند و می گوید این فرمانده شان است، اول باید محاکمه نظامی شود، باید ببریم تحویل مقاماتمان دهیم، خیالتان راحت ما خودمان اعدامش می کنیم. بالاخره با ترفندی مرا از چنگ آن پیرزن و خانواده اش درمی آورند.»

نظرات کاربران درباره کتاب مرغ عشقم را آزاد کنید