فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب امتحان نهایی مرگبار

کتاب امتحان نهایی مرگبار
تحت تعقیب - ۵

نسخه الکترونیک کتاب امتحان نهایی مرگبار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب امتحان نهایی مرگبار

اما اینها برای پدر و مادرم کافی نیست. تو خانواده‌ی من باید برنده باشی. یعنی باید سریع‌ترین، خوش‌‌شانس‌ترین، یا باهوش‌ترین، یا بامزه‌ترین، یا خلاصه بهترین باشی؛ از صبح تا شب. پدر من آدم قوی و گنده‌ای است و عرض بدنش تقریباً به یک کیلومتر می‌رسد. تو تیم فوتبال کالجشان بازیکن دفاعی پشت خط بوده و تیمشان به لیگ قهرمانی کشور رفته. حالا هم تو یک کالج مقدماتی مربی فوتبال است. تنها چیزی که برای پدر من مهم است، برنده شدن است. مادرم معاون یک بانک است و عاشق مسابقات دوچرخه‌سواری مسافتی است. بعضی وقت‌ها ساعت چهار صبح بیدار می‌شود و قبل از صبحانه نود و شش کیلومتر دوچرخه‌سواری می‌کند. حتی دارلین، خواهر کوچکم هم برای خودش یک سوپر استار است. تو چهار سالگی کتاب‌های قطور را می‌خواند و پارسال تو مسابقه‌ی دیکته‌ی کشوری واشینگتن دی.سی شرکت کرد، رقیب‌های دبیرستانی‌اش را کنار زد و برنده‌ی کاپ شد. دست‌تان آمد من تو چه خانواده‌ای زندگی می‌کنم؟ اما من خوش دارم با رفقایم بگردم و زندگی را آسان بگیرم. حالا چطوری عضو این خانواده شده‌ام، خودم هم نمی‌دانم.

ادامه...

بخشی از کتاب امتحان نهایی مرگبار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

من تامی فارلی هستم. دوازده ساله ام و دلم می خواست امسال تابستان تو خانه بمانم و با رفقایم بگردم. اما انگار قرار نیست برنامه ام این باشد.
پدر و مادرم بهم زور می آوردندکه بروم به اردوی جزیره ی برنده ها. می پرسید این دیگر چه جور اردویی است؟ بگذارید شعار اردو را بهتان بگویم: «برنده ها همیشه برنده اند.»
بله، درست است اینجا اردویی است که به آدم یاد می دهد چه کار کند تا برنده باشد.
ببینید، من بچه ی نرمالی هستم، بیشتر وقت ها خوشحال و راضی ام ، تو مدرسه شاگرد خوبی هستم و بیشتر نمره هایم بین هیجده تا بیست است و دوستان خوبی دارم. نمی خواهم پز بدهم و خودم را گنده کنم، اما به نظر خودم همین حالا هم برنده هستم.
اما اینها برای پدر و مادرم کافی نیست. تو خانواده ی من باید برنده باشی. یعنی باید سریع ترین، خوش شانس ترین، یا باهوش ترین، یا بامزه ترین، یا خلاصه بهترین باشی؛ از صبح تا شب.
پدر من آدم قوی و گنده ای است و عرض بدنش تقریباً به یک کیلومتر می رسد. تو تیم فوتبال کالجشان بازیکن دفاعی پشت خط بوده و تیمشان به لیگ قهرمانی کشور رفته. حالا هم تو یک کالج مقدماتی مربی فوتبال است. تنها چیزی که برای پدر من مهم است، برنده شدن است.
مادرم معاون یک بانک است و عاشق مسابقات دوچرخه سواری مسافتی است. بعضی وقت ها ساعت چهار صبح بیدار می شود و قبل از صبحانه نود و شش کیلومتر دوچرخه سواری می کند.
حتی دارلین، خواهر کوچکم هم برای خودش یک سوپر استار است. تو چهار سالگی کتاب های قطور را می خواند و پارسال تو مسابقه ی دیکته ی کشوری واشینگتن دی.سی شرکت کرد، رقیب های دبیرستانی اش را کنار زد و برنده ی کاپ شد.
دست تان آمد من تو چه خانواده ای زندگی می کنم؟ اما من خوش دارم با رفقایم بگردم و زندگی را آسان بگیرم. حالا چطوری عضو این خانواده شده ام، خودم هم نمی دانم.

بله، پدرم داشت کنار اسکله پارک می کرد و قرار بود تا یک ساعت دیگر قایقی بیاید دنبالم و مرا به جزیره ی برنده ها ببرد. ته اسکله رستوران سفیدی بود و روی تابلوی بالای در چوبی اش که به شکل ماهی تراشیده شده بود، نوشته بود: کلبه ی ماهی اَندی.
آب دریاچه زیر نور شدید آفتاب لم لم می زد و برق طلایی و آبی رنگی داشت. اما پدر و مادر من وقتی برای این جور منظره های قشنگ ندارند.
از ماشین ریختیم بیرون و پدر گفت: «تا اون رستوران باهاتون مسابقه می دم.»
پدر، مادر و دارلین از جا کندند و مثل باد دویدند. من؟ هیچی. یک نگاه دیگر به آن آب خوشگل انداختم و دنبالشان دویدم.
دارلین زودتر از همه رسید به رستوران و جیغ کشید: «اول شدم!» و در را باز کرد و رفت تو.
پدر گفت: «هر کی زودتر برسه سر میز، صبحونه ی مفصل تری می خوره!»
می بینید؟ تو خانواده ی من برای همه چیز باید مسابقه بدهی.
کلبه ی ماهی اندی جای کوچکی بود و فقط چند تا میز با رومیزی چهارخانه ی قرمز و سفید داشت. با اینکه صبح بود، تو رستوران بوی آبگوشت ماهی و ماهی سرخ شده می آمد.
پیرمرد لاغری که کلاه ملوانی سرش بود، با پیشبند سفیدش پشت پیشخان ایستاده بود و لیوان ها را خشک می کرد. حدس زدم باید اندی باشد. از همان جا صدا زد: «سرِ هر میزی خواستین، بشینین.» غیر از ما کسی تو کلبه نبود.
دارلین فوری روی صندلی جلو پنجره نشست. یک لحظه ایستادم و به اره ماهی بالای پیشخان نگاه کردم.
مادر سرش را تکان تکان داد و گفت: «بازم نفر آخر شدی، تامی.»
دارلین نیشش را باز کرد و گفت: «تامی همیشه آخره.»
پدر گفت: «برای همین داریم می فرستیمش جزیره ی برنده ها. دو هفته ی دیگه که برگرده، تو دیگه باید مواظب باشی، دارلین خانوم. بعد از این زودتر از تو به میز می رسه.»
دارلین چشم هایش را گرد کرد و گفت: «خیال کرده.» خواهر من صورت گرد و موهای مواجی دارد و پدر و مادرم می گویند شکل عروسک است.
دارلین از این نظر هم برنده است، چون من قدکوتاه و گوشتالو هستم و عینک هم می زنم.
پیشخدمت سفارشِ صبحانه مان را گرفت. پدر سه تا تخم مرغ و یک پرس سوسیس اضافی سفارش داد تا بعد از برنده، دومین صبحانه ی مفصل را خورده باشد. نوبت به خوردن که می رسد، مادر رقابت و مسابقه را کنار می گذارد. برای همین از پیشخدمت پرسید: «می شه برای من فقط سفیده ی تخم مرغ بیارین؟ بدون سیب زمینی.»
باد دریاچه، پنجره ی جلو میزمان را می لرزاند. یک مرغ دریایی شیرجه زد تو آب.
ته دلم حس بد و ناجوری داشتم: «نمی فهمم برای چی باید برم به این اردو. جدی می گم.»
دارلین گفت: «احمق جون، همه اش دو هفته ست.»
بهش توپیدم که: «به من نگو احمق!»
پدر و مادرم دوست دارند من و دارلین دعوا کنیم، چون به نظرشان این نشان می دهد که هر دویمان می خواهیم برنده بشویم. نشانه ی روحیه ی رقابتی است.
این پدر و مادر من واقعاً عوضی هستند... قبول ندارید؟
پدر گفت: «خواهرت درست می گه. این اردو فقط دو هفته طول می کشه، ولی واقعاً تو رو محکم می کنه. وقتی برگردی، به کلی یه بچه ی دیگه ای شدی.»
مادر بروشور اردو را از کیفش بیرون آورد و گفت: «تامی، نگاه کن چی نوشته. یه یادداشت از طرف عمو فلیکس، مدیر اردوئه.» و یادداشت را خواند: «وقتی وارد اینجا می شی، بازنده ای. اما بازنده ها هرگز از جزیره ی برنده ها خارج نمی شن.»
آن کلمه ها پشتم را لرزاندند. آخر یعنی چی که "بازنده ها هرگز خارج نمی شوند"؟ پس کجا می روند؟ چه بلایی سرشان می آید؟
حدس بزنید چی شد؟ خیلی زود فهمیدم. و بهتان می گویم که معنی اش اصلاً قشنگ نبود.

۲

اندی بشقاب های صبحانه را روی میز چید. پدر نیشش را باز کرد و گفت: «من برنده شدم. صبحونه ام از مال همه تون مفصل تره.»
دارلین گفت: «ولی تخم مرغ های من از مال همه زردترن.» حرفش اصلاً بامزه نبود، ولی پدر و مادرم بهش خندیدند.
پدر عملاً یک شیشه سس تند را روی تخم مرغش خالی کرد. آخر خانواده ی من روی همه چیز سس تند می ریزند. من نه. تحمل چیزهای تند را ندارم.
ـ ولی من نمی خوام وقتی برگشتم، یه بچه ی دیگه شده باشم. می خوام خودم باشم.
دارلین محکم هلم داد و گفت: «آخه کی دلش می خواد مثل تو باشه؟» و پدر و مادرم انگار که بامزه ترین جوک دنیا را شنیده اند، غش غش خندیدند.
دارلین بیرون پنجره را نشان داد و گفت: «هی، قایقو دیدم! من اول دیدمش! خودم اول دیدمش!»
برگشتم و چشمم به قایق سفیدی افتاد که روی آب سبز مایل به آبی، بالا و پایین می رفت و با سرعت به طرف اسکله می آمد.
حس سنگینی که ته دلم داشتم، حالا تبدیل به سنگ غول آسایی شده بود: «پدر، این که منصفانه نیست. من دو روز دیر به این اردو می رسم. اردو شروع شده و بچه های دیگه کلی از من جلو افتادن.»
پدر لقمه اش را قورت داد و گفت: «اتفاقاً این برات خوبه. مجبور می شی قوی تر و پر طاقت تر باشی.»
مادر گفت: «هی، من اول صبحونه مو تموم کردم!» و بشقاب خالی اش را نشان داد.
مادر معمولاً برنده ی جایزه ی تندخوری می شود.
صبحانه مان را سریع تمام کردیم. پدر پول صبحانه را انداخت روی میز و با عجله از رستوران رفتیم بیرون.
مرغ های دریایی بالای سر قایق بال بال می زدند و صدای گوش خراشی از خودشان در می آوردند. مرد جوانی آمد روی عرشه و دولا شد که طناب کلفتی را دور تیرک اسکله بیندازد.
کلاه بیسبال قرمزی را وارونه سرش کرده بود و باد دنباله ی موهای بلند و قهوه ای اش را که از زیر کلاه بیرون آمده بود، هوا می پراند. ته ریش قهوه ای رنگی روی لپ هایش را گرفته بود و شلوار جین کهنه ی کوتاه و تی شرت قرمز و آبی مخصوص اردو، که روی سینه اش آرم برنده را داشت، پوشیده بود.
با دست به من سلام داد و گفت: «تامی تویی؟»
با تکان سر جوابش را دادم.
ـ به قایق خوش آمدی. اسم من جِرِده. سوار شو بریم جزیره ی برنده ها.
موج تندی قایق را تکان داد و طناب را کشید.
خانواده دورم را گرفتند. مادر یک تکه تخم مرغ را که به چانه ام چسبیده بود، پاک کرد.
پدر گفت: «می خوام با تامی قدیمی خداحافظی کنم. و منتظر دیدن تامی جدیدم.» و آهسته زد روی شانه ام: «بذار ببینیم کی محکم تر از همه بغلش می کنه.»
آمدم بگویم: «نه، خواهش...»
دیر شده بود. دارلین یکمرتبه کمرم را چسبید، دست هایش را دور تنم حلقه کرد و تا جایی که زورش می رسید، فشارم داد.
صدای جرررررقی آمد. درد تو همه ی تنم پیچید. سرش داد زدم: «چه خبرته؟ دنده هامو شکستی!»
و در ضمن که از درد ناله می کردم، سوار قایق شدم. پدر ساکم را داد دست جِرِد. او هم آن را هل داد تو کابین.
دور و برم را نگاه کردم که بقیه ی مسافرها را ببینم؛ اما من تنها مسافر قایق بودم. اردو دو روز پیش شروع شده بود. علت تاخیر من؟ حدس بزنید! پدر و مادرم اصرار داشتند تو یک مسابقه ی کباب پزی که تو سانتافه برگزار می شد، شرکت کنند.
قایق کوچک خیلی تکان داشت. جرد نیمکت انتهای قایق را نشانم داد و گفت: «ببین جوون، این آب با اینکه دریاچه ست، خیلی تکون داره. خواهش می کنم تو قایق عق نزن، باشه؟ فقط بازنده ها تو قایق بالا می یارن.»
خودم را انداختم روی نیمکت و گفتم: «باشه. مواظبم.»
جرد کابین را دور زد و رفت جلو قایق. چند ثانیه بعد، موتور قایق قارررری صدا کرد و روشن شد. و قایق از اسکله فاصله گرفت.
برای خانواده ام دست تکان دادم. آنها هم همین کار را کردند. مطمئن بودم خیال دارند سرِ رسیدن به ماشین، با هم مسابقه بدهند.
قایق روی دریاچه سرعت گرفت و آن سه تا از دیدرس خارج شدند. خورشیدِ صبح شعاع های طلایی رنگی روی موج های ملایم می انداخت و دور و برم آب برق می زد. مرغ های دریایی هم بالای قایق پرواز می کردند و تا مدتی دنبال ما آمدند، اما خسته شدند و برگشتند طرف خشکی.
برق طلایی آب هیپنوتیزمم کرده بود و تا مدتی فقط نشستم و به آب زل زدم. خانواده ی من هیچ وقت با قایق جایی نمی روند، چون پدر و مادر می گویند قایق زیادی فس فس می کند. اما به نظر من بالا و پایین رفتن روی موج های ملایم و بو کردنِ هوای تازه خیلی آرامش بخش بود.
بغل دستم یک دسته بروشور اردو بود. یکی را برداشتم. فوری مرا از آن حال خوش و آرامشم بیرون آورد. به عکس مدیر اردو زل زدم، عمو فلیکس. سرش طاس بود و چشم های تنگ و قیافه ی بی رحمی داشت. دستمال قرمزی هم دور گردنش بسته بود.
یکی دیگر از گفته های عمو فلیکس را خواندم: «تو اردوی من فقط برنده نمی شی، حسابی می بری. تو جزیره ی برنده ها، بازنده ها رو به جای صبحونه می خوریم.»
زیرلبی گفتم: «وای.» و بروشور را انداختم زمین. بعدش به خودم گفتم: «اینم یه اردوی ورزشی مثل بقیه ست ولی این طوری کلاس می ذاره که مردم فکر کنن جای به خصوصیه. پدر و مادرم هم گولشو خوردن.»
تو این فکر بودم که تنیس دارند، یا نه. شنا و تنیس ورزش های دلخواه من هستند. پدر و مادرم وقتی قدّم به اندازه ی راکت تنیس بود، مرا فرستادند تنیس یاد بگیرم. البته بازیکن معرکه ای نیستم، اما ضربه ی پیش دستم به خوبی ضربه ی پس دستم است.
موبایلم را از جیبم درآوردم که به دوستم رامون اس ام اس بزنم، اما متوجه شدم آنتن ندارم. یادم افتاد که تو بروشور نوشته نزدیک جزیره ی برنده ها تلفن و اینترنت وجود ندارد.
گمانم این هم جزئی از قوی بودن است. این طوری نمی توانی به کسی شکایت کنی که اینجا چه اردوی مزخرفی است.
گوشی را دوباره چپاندم تو جیبم. دور و برم را نگاه کردم، غیر از آب چیز دیگری ندیدم. انگار تو سیاره ی دیگری بودم.
عکس های زمین را که از فضا و بالای جَو گرفته می شود، جلو چشمم مجسم کردم که فقط یک گوی آبی بزرگ است.
این قایق سواری چقدر طول می کشه؟ یعنی تقریباً رسیدیم؟
از جایم بلند شدم و با چشم دنبال جرد که جلو قایق بود، گشتم. ندیدمش.
قایق تکان محکمی خورد و از پشت افتادم روی نیمکت.
نمی دونم تو این اردو دوست هم پیدا می کنم؟
مطمئن بودم یک مشت از آن بچه های مثبت و خوره ی رقابت تو اردو هستند که دلشان بخواهد بهترین باشند، اما فکر کردم شاید بتوانم چند نفری را پیدا کنم که بر خلاف میلشان تو اردو شرکت کرده باشند و کل این جریان به نظرشان مسخره و احمقانه بیاید. مثل خودم.
صدای جرد از جایی آمد: «جزیره ی برنده ها سمت راستِ قایق!»
ایستادم و برگشتم رو به سینه ی قایق. بله. دورنمای جزیره پیدا بود. چشمم به ساحل شنی و درخت های کوتاه و تو هم پیچیده اش افتاد. اسکله ی کوچکی از ساحلش بیرون زده بود و یک طرف اسکله زمین سبزی را دیدم که پر بود از بچه هایی که مشغول ورزش بودند.
جرد قایق را کشید کنار اسکله. قایق چند بار بالا و پایین پرید، انگار دلش نمی خواست آنجا باشد.
دوباره همان حس غم و دلخوری تو دلم افتاد، اما به خودم گفتم، فقط دو هفته. فقط دو هفته طول می کشه.
سر و کله ی جرد پیدا شد. صورتش آفتاب سوخته و عرق کرده بود: «خب، رسیدیم. سواری خوبی بود، نه؟ دریاچه مثل شیشه صاف بود.»
ـ آره، قایق سواری خوبی بود.
از زمین بازی صدای داد و فریاد می آمد. جرد هلم داد و کمک کرد بروم روی اسکله و ساکم را گذاشت بغل دستم.
ـ امیدوارم بهت خوش بگذره تامی.
لبخند از روی لب هایش رفت و یکمرتبه نگاهش مهربان شد: «و امیدوارم تو راه برگشت هم ببینمت.»
منظورش از این حرف چی بود؟

۳

سایه ای رویم افتاد و فوری جاخالی دادم. چند ثانیه طول کشید تا فهمیدم سایه ی پرنده است. سرم را بالا کردم و دیدم یک شاهین بالای ساحل چرخ می زند.
جرد برایم دست تکان داد و رفت تو کابین. یک نگاه به دور و برم انداختم و فکر کردم حالا باید کجا بروم؟ هنوز تو فکر حرف جرد بودم: امیدوارم تو راه برگشت هم ببینمت.
ـ آهای گرگه!
برگشتم و چشمم به مرد قدبلند و ریشویی با لباس کار افتاد. موهای کوتاه سیخ سیخ و چشم های خاکستری رنگی داشت. یک حلقه ی طلایی از یک گوشش آویزان بود و گل میخ براقی به یک طرف دماغش زده بود.
ـ به جزیره ی برنده ها خوش آمدی.
دستش را بالا آورد که باهاش پنجه بزنم: «اهل کجایی پسر؟»
ـ هارت فوردِ کنتیکت.
سر تکان داد و گفت: «خیلی خب... خوش آمدی. اسم من رابِه(۱). ر، الف، ب.» ساکم را برداشت و گفت: «اینو برات می برم به کلبه ی شماره دوازده.»
ـ ممنون، راب. باید دنبالت بیام، یا...
صدای فریادها را که شنیدم، حرفم را خوردم. صدا از زمین بازی می آمد.
یعنی تو بازی دعواشون شده؟
برگشتم، یک دستم را جلو چشم هایم سپر کردم و با دقت زمین بازی را برانداز کردم. و وقتی دیدم آنجا چه خبر است، فریاد خفه ای از گلویم بیرون آمد.
چند دوجین بچه، همگی با هم می جنگیدند. فریاد می زدند، ناله می کردند، خرناس می کشیدند. همدیگر را هل می دادند، کشتی می گرفتند، همدیگر را پرت می کردند زمین. یعنی یک بزن بزن حسابی.
دو تا مربی، یک مرد و یک دختر با تی شرت قرمز اردو دست به سینه ایستاده بودند و جنگ بچه ها را تماشا می کردند. یعنی فقط تماشا می کردند. جلوش را نمی گرفتند.
پرسیدم: «راب، اونجا چه خبره؟ چرا مربی ها جلوشونو نمی گیرن؟»
چشم هایش را تنگ کرد و گفت: «جلوشونو بگیرن؟ برای چی؟ این نرمش و دست گرمی صبحگاهی اردوئه.»

نظرات کاربران درباره کتاب امتحان نهایی مرگبار

من نسخه ی چاپی رو پونزده هزار تومن خریدم این چه قیمتیه.کتاب عالی هستش شخصیت خانم مارف همون معلم تو کتاب هیولاست هرچی از مهیج بودن و باحالیش بگم کم گفتم
در 2 سال پیش توسط Matin Mirjani
مزخرفههههههه
در 2 سال پیش توسط hos...357