فیدیبو نماینده قانونی لب‌المیزان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خطر مادی‌شدن دین

کتاب خطر مادی‌شدن دین

نسخه الکترونیک کتاب خطر مادی‌شدن دین به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

درباره کتاب خطر مادی‌شدن دین

بحران معنویت، بزرگ‌ترین بلایی است که همواره بشر گرفتار آن بوده است و فقط از طریق انبیاء و شریعت الهی قابل رفع است. مشکل وقتی همچنان ادامه می‌یابد که بشریت پای دین را می‌گیرد و پایین می‌کشد و دین را مادی می‌کند. در این کتاب سعی شده تا روشن شود وقتی دینِ خدا مادی گشت دیگر توان تغذیه‌کردن جان جامعه را ندارد و جان‌ها نمی‌توانند شیفته‌ی آن دین بشوند و امیال دنیایی خود را به پای دین الهی بریزند و در نتیجه دینداران، در عمل در عین حفظ ظاهر دین، از نتایج مهمی که از طریق دین می‌توانند به‌دست آورند، محروم می‌شوند.

ادامه...
  • ناشر لب‌المیزان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.99 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۸۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خطر مادی‌شدن دین

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.



مقدمه مولف

باسمه تعالی

بنا بر این است که موضوعات ذیل را در این کتاب با خواننده در میان بگذاریم.
۱- ارتباط انسان با حقایق، نیازمند مسیری خاص است که از طریق رعایت و توجه به تمام ابعاد شریعت الهی ممکن می گردد، مسیری که در آن عرفان و برهان در کنار فضائل اخلاقی و آداب دینی همه به صحنه می آیند وگرنه دینِ مادی شده ای می ماند که انسان ها در آن به جای ارتباط با حقایق قدسی با وَهمیات خود به سر می برند و قرآن از این پایگاه، یهود و نصاری را نقد می کند که یکی عُزیر را پسر خدا می داند و دیگری عیسی را، و به مسلمانان تذکر می دهد که گرفتار چنین وَهمیاتی نشوند.
۲- احکام دین وسیله ای است تا راهی از جان انسان ها به سوی آسمان معنویت گشوده شود و انسان ها با شوق فراوان از ظلمات دنیا به سوی نور ابدی سیر کنند. در حالی که در دینِ مادی شده هیچ افقی در مقابل انسان ها گشوده نمی شود تا انسان ها بتوانند جان را به جانان برسانند و جان بگیرند.
۳- دین داری انسان های دیندار وقتی نتیجه بخش است که در عمل به احکام الهی، رویکردشان به شکلی باشد که حجاب های بین خود و حقایق معنوی را برطرف کنند و این مهم در صورتی تحقق می یابد که دین خدا گرفتار بینش های مادی نشده باشد وگرنه انسان ها مرده می مانند و مرده می میرند، چون در طول زندگی با خدای «حی لایموت» که منبع حیات است مرتبط نشده اند.
۴- وقتی دین واقعی در صحنه ی زندگی انسان ها حضور نداشته باشد تا انسان ها بتوانند با عالم غیب و معنویت ارتباط پیدا کنند، امیال غریزی و نفس امّاره عنان زندگی انسان ها را در دست می گیرد و جامعه را به سوی هلاکت پیش می برد و این همان خطر مادی شدن دین است.
۵- وقتی رجوع بشر به اهل البیت(ع) شروع می شود که جایگاه نیاز بشر به ارتباط با عالم غیب روشن شود و وقتی جایگاه این نیاز روشن می شود که بشریت متوجه گردد که دینِ مادی شده نمی تواند جواب گوی ابعاد عمیق باطن او باشد.
۶- وقتی متوجه ارزش نقش اهل البیت(ع) می شویم که متوجه باشیم از طریق هدایت آن ذوات مقدس زندگی مسلمانان به سوی هدفی که اسلام به دنبال آن است سوق پیدا می کند و از فروافتادن در دین مادی شده نجات می یابند.
۷- تفاوت نگاه خلفا با نگاه علی(ع) در آن بود که آن ها دستورات الهی را امور صرفاً قراردادی می دانستند که توسط خداوند تشریع شده است و لذا می توان بنا به مصلحت وقت آن ها را تغییر داد ولی حضرت علی(ع) متوجه اند که این دستورات به باطنی ملکوتی و غیبی متصل است و انسان ها در تغییر آن ها آزاد نیستند و به همین جهت با رحلت رسول خدا(ص) و حذف علی(ع) از حاکمیت جامعه، «ایام الله» به «ایام البشر» تبدیل شد.
۸- با مادی شدن دین و قراردادی پنداشتن احکام الهی، دیگر جایی برای نظر به ملکوت عالم باقی نمی ماند تا علم انسان ها علم حقیقی شود. بلکه با شعار عصری کردنِ دین، به فقها نیز توصیه می شود باید علم آن ها مطابق علم زمانه یعنی علوم تجربی باشد و از این طریق می خواهند شریعت عصری شود و این خطای بزرگ دوران ما است در مادی کردن دین.
۹- در موضوع «سنت سقوط تمدن ها از نظر قرآن» سعی شده است تا معنی هلاکت تمدن ها با موضوع محدودبودن دوره ی هر تمدن تفکیک شود تا بدانیم در هرحال هر تمدنی دوره ای دارد و پس از طی آن دوره به انتهای خود می رسد حال یا با مقابله با شریعت الهی به انتهایی هلاکت بار می رسد و یا با تبعیت از دین خدا انتهایی با ثمر خواهد داشت، و تمدن غربی نیز از این امر مستثنی نیست، منتها بنا بر شواهد قرآنی، تمدن غربی از جمله تمدن هایی است که پایان هلاکت بار خواهد داشت و ما باید مواظب باشیم سرنوشت خود را به آن گره نزنیم، بلکه از طریق انقلاب اسلامی راهی جدا از راه تمدن غربی به روی ملت خود بگشاییم تا اُنس با عالم قدس که فراموش شده بود تجدید گردد.
۱۰- فاجعه ی مادی شدن دین، فاجعه ی قرن است و تا اهل اندیشه متوجه عمق چنین فاجعه ای نشوند و تمام چهره های آن را بررسی ننمایند نباید انتظار گشوده شدن راه هایی به سوی عالم ملکوت را برای این نسل داشت. بر این اساس یکی از انگیزش های نویسنده در تدوین این بحث آن بود که فضلا و طلاب عزیز بتوانند با تدریس این بحث چشم ها را از نگاه مادی به دین عبور دهند و هر چه بیشتر معنی فرهنگ «یَهدی اِلَی الحَقّ»(۱) را که حضرت سجاد فرمودند:«نُزِلَت فینا»(۲) این آیه در مورد ما نازل شده است، به صحنه آورند.
به امید آن که با نگاه به جایگاه هر تمدن توانسته باشیم راز به ثمررسیدن زندگی ها را از طریق شریعت الهی به بهترین صورت بیابیم.
۱۱-در آخر خوانندگان عزیز را متوجه این نکته گرانقدر می نمایم که برای حفظ رکن ارزشمند وحدت مسلمین باید خارج از هر گونه بد گویی و دشمنی، هر گروه از مسلمین دلایل علمی و منطقی عقاید خود را ارائه دهد تا با طرح مباحث علمی بتوان از دسیسه های اختلاف قومی رهایی یافت و همچنان که مقام معظم رهبری«حفظه الله تعالی» می فرمایند: «ایمان به مبادی خود و اصول و عقاید خود چیز بسیار خوب و پسندیده ای است، پافشاری بر آن هم خوب است، اما این نباید از مرز اثبات به مرز نفی و همراه با تعرض و دشمنی و عداوت، تجاوز کند.... مباحثه مذهبی عالمانه و در محفل علمی، با بد گویی به یکدیگر در علن در سطح افکار عمومی در مخاطبه با افکاری که قدرت تجزیه و تحلیل ندارند، فرق می کند.»(۳) بر اساس رهنمود معظم له سعی شده موضوعات به صورت علمی مطرح شود تا انقلاب اسلامی در آینده با چالش هایی که در صدر اسلام گرفتار آن شدیم، روبرو نشود.

طاهرزاده

جامعه ی بحران زده

از آن جایی که انسان در عالَم زندگی می کند و نه بر عالم، اگر جامعه صرفاً با فکر انسان ها اداره شود چنین جامعه ای از عالم قدس و معنا بریده خواهد شد و از حضور در گستره ی بیکرانه ی عالَم وجود محروم می گردد و سیر باطنی به سوی حقایق را که منشا نور و کمال اند، از دست می دهد. این فکر شبیه همان فکری است که بعد از پیامبر(ص) با طرح اجتهاد و صواب دیدِ فکری خلیفه جامعه را اداره کرد و با حذف علی(ع) به صحنه ی حکومت اجتماع مسلمین پا گذاشت. و علامه ی طباطبائی«رحمه الله علیه» سعی دارند نقش این فکر را در نظام هستی تحلیل کنند و روشن نمایند چون چنین فکری یک فکر مادی است و نه قدسی، به فرسایش و بحران می رسد و جامعه را به بحران می کشاند، مثل هر پدیده ی مادی که محکوم تغییر و فرسایش است. جامعه شبیه پارچه ی پوسیده ای خواهد شد که هر کجایش را وصله کنی، جای دیگرش پاره می شود و تمام زندگی انسان گرفتار جامعه ای می گردد که هیچ ثبات و آرامشی در آن نیست تا امکان زندگی آرام که شرط صعود انسان است فراهم شود، در آن حال این انسان است که باید دائم تلاش کند جامعه اش را یک طوری نگهدارد و به جای آن که انسان در آغوش جامعه در اُنس با عالم قدس به سر ببرد هر روز با معضلی روبروست که باید به آن بپردازد.
جامعه ای که با قراردادهای بشری اداره شود، جامعه ای است بحران زده که دائماً انسان در آن جامعه متوجه معضلی می شود که قبلاً به آن فکر نکرده و قراردادی برای آن تنظیم ننموده بود، و هیچ وقت هم از این بحران بیرون نمی آید، چون حکم قدسی همه جانبه نگر بر جامعه حاکم نیست.
در شرایطی قرار داریم که بخواهیم یا نخواهیم تحت تاثیر فلسفه ی جدیدِ غرب هستیم و جا دارد مقایسه ای بین فلسفه ی غربی و نگاه آن به جامعه و افراد، با فکر خلفاء بشود و در همان راستایی که شیعه برای عبور از تفکر خلفا راه کارهایی را می شناسد، بتوانیم نسبت به عبور از تفکر غربی از ذخیره ی فرهنگی مهمی که اهل البیت(ع) در اختیار ما گذاشتند بهره بگیریم.
فلسفه ی جدیدِ غرب به خصوص پُوزیتیویسم، علم به حقایق و اعیانِ اشیاء را منکر است و علم را به علم به ظاهر، محدود می داند و در این حال یا به کلی منکر دین است و یا دین را در حد قراردادها و آداب و رسوم اجتماعی پائین می آورد. در حالی که قرآن می فرماید: «وَاِن مِّن شَیءٍ اِلاَّ عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ اِلاَّ بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ»؛(۳۰) هیچ چیزی نیست مگر آن که خزائن آن چیز نزد ماست و نازل نمی کنیم آن را مگر به اندازه ای معلوم و محدود. این آیه بیانگر وجودِ خزینه ای هر چیزی است نزد خدا، به این معنی که هر مخلوقی از نظر باطنی، دارای خزائنی است در نزد خداوند که جنبه ی غیبی و ملکوتی آن مخلوق است. وقتی منکر حقایق غیبی و اعیان اشیاء شدیم عملاً یکی از اساسی ترین عقاید دینی را که عامل حرکت انسان ها به سوی عالم غیب است، منکر شده ایم، در این حال دینداربودن به معنی پذیرفتن مجموعه ای از باورهای ذهنی است، در آن حدّ که ما در ذهن به آن ها باور داریم، بدون آن که نظر به واقعیت خارجی آن ها داشته باشیم، نهایتاً اعتقاد به غیب در حد یک باورِ مفهومی خواهد بود مثل باور به مفاهیم ریاضی و نه باور به حقایق ملکوتی که به جهت درجه ی وجودی شدید تر در معرض حسّ قرار نمی گیرند.

آیا دین یک باور شخصی است؟

باور عده ای از دینداران به عالم غیب در حدّ باور به مفاهیم ریاضی است و هیچ واقعیت خارجی برای احکام الهی قائل نیستند، به عبارت دیگر دین آن ها در حدّ باور به مفاهیم ذهنی است که پایه ی آن در نفس خودشان است و در واقع دین برای آن ها یک خیالِ خوشِ معنوی است، و معنویتش معنویتی شخصی است که خودشان دوست دارند این طور فکر کنند، نه این که آن عقیده واقعیت خارجی داشته باشد.
یک وقت معتقدیم خدا و ملائکه و عالمی که انسان در باطن خود به سوی آن سیر می کند واقعیت دارد، ولی محسوس به حسّ نیست و با عقل و قلب قابل فهم و درک است، ولی یک وقت است که از حرف های دین خوشمان می آید، چون روحمان را آرام می کند، کاری نداریم واقعیت دارد یا نه. غزلیات حافظ می خوانیم، مثنوی می خوانیم، گاهی دعا می کنیم و از همه ی این ها هم لذّت می بریم اما همه اش در حدّ مفاهیم در نزد خودمان است. این طرز فکر را در فلسفه ی غرب تحت عنوان «Nominalism» یا «نام باوری» و نام گرایی می شناسند. این طرز فکر معتقد است موجودات دارای ذات نیستند و «تعریفات» به ذات موجودات بر نمی گردد بلکه برداشت هایی هستند که خودمان آن ها را در مورد چیزها مطرح کرده ایم(۳۱) از جمله کسانی که معتقد به این طرز فکر است دیوید هیوم انگلیسی است که دین را یک گرایش شخصی می داند که برای عده ای وسیله آرامش خیال است، نه این که عاملی باشد جهت اتصال جان انسان به عالم غیب و ملکوت.(۳۲)
این که در هر زمان علماء دین تکالیف مخصوص مومنین را مشخص می کنند مسئله ای است غیر از این که فکر کنیم اصل دین عصری است و ریشه در حقایق ثابت ندارد. آنچه در نزد علمای شیعه مطرح است، رعایت مقتضیات زمان و اجتهاد در احکام فرعی با تکیه بر اصول ثابت قدسی است ولی هرگز نمی خواهند دین را تابع اموری قرار دهند که هیچ مبنای آسمانی ندارد و آن را در پای رسومات سیاسی و اجتماعی که امروزه عمدتاً غربی است، قربانی نمایند. شناختن زمانه یک چیز است و به رسمیت شناختنِ قراردادهای زمانه چیز دیگری است. همچنان که شناخت مبانی دین و اصول آن یک چیز است و تطبیق عمل مکلَّف بر اساس آن اصول در هر زمان چیز دیگر.
بعضی ها می گویند: فقیه باید مقبولات زمانه، یعنی آنچه را اکثر مردم پذیرفته اند به رسمیت بشناسد و براساس آن ها احکام دین را استنباط کند. نتیجه ی این حرف این است که رجوع کردن به سخن خدا و معصومین(ع) که رجوع نمودن به حقایق ثابت عالم است، به حاشیه رانده شود و عملاً مقبولات زمانه به جای باطن دین بنشیند و به دین جهت بدهد و ارزش دین را در پذیرش مردم قلمداد کنیم، نه ارزش مردم را به پذیرش دین. باید مواظب بود چنین مشکلی پیش نیاید وگرنه امور جامعه از حقایق ثابت عالم قدس منقطع می گردد و جامعه با انواع بحران ها روبرو می گردد. کاری که امثال آقای مهندس مهدی بازرگان و یا «سِر احمد خان هندی» کردند همین بود که اصالت را به علوم جدید دادند و بر آن مبنا دین اسلام را تفسیر نمودند و عملاً این ها به دین گفتند تو باید این چنین باشی که تفکر مدرن می گوید و اصالت را به رسومات غربی دادند و دین را براساس آن رسومات خم کردند تا مطابق تفکر مدرن شود. این نوع فکر، مقامات معنوی را از انسان می گیرد و رابطه ی انسان را از ساحت قدس جدا می کند و قبله گاه او را ابعاد زمینی انسان قرار می دهد. در چنین شرایطی اگر شبانه روز هم دین را تبلیغ کنیم تا مردم مودب به آداب آن باشند چون مردم دین را به عنوان یک قرارداد می شناسند این حق را به خود می دهند که اگر قرارداد بهتری را شناختند آن را به جای دین بگذارند. زیرا در چنین دینی سیر باطنی و معنوی معنی نمی دهد تا انسان ها به دنبال نتایجی باشند که پیامبر و ائمه(ع) در پی آن بودند و آن وقت آرام آرام این سوال مطرح می شود که دین به چه درد می خورد و ناخواسته افراد به این باور می رسند که آنچه را دین به ما می دهد از طریق غیر دین هم می توان به دست آورد. غافل از این که آنچه به دست آورده اند آن چیزی نیست که دین می خواست و آنچه پیش آمده حاصل یک دین مادی شده است و نه یک دین قدسی و متصل به عالم قدس و ملکوت عالم.

محرومیت از قلب ایمانی

وقتی روشن شد دین فقط با بینشی قدسی می ماند پس با هماهنگ شدن با روزمرّگی ها در حجاب می رود و برعکس، با اجرای احکام دین به عنوان احکام نازل شده از عالم قدس، جامعه به عالم قدس می پیوندد، به عالَم قدسی که عین بقاء و ثبات است. اگر پیوند های فردی و اجتماعی با حقایق قدسی بریده شد، شخص ممکن است آداب دینی داشته باشد ولی سیر باطنی ندارد و قلبی ایمانی در صحنه ی اعمال و رفتار او ظهور نخواهد کرد. در آن حال عالَم او عالَم دینی نیست، دین وسیله ی برآورده شدن مقاصد غیر الهی می شود و به دنبال آن، جامعه دچار بحران می گردد. نمونه ی آن را در طرح های اجرائی که در فضای الگوگیری از توسعه ی غربی انجام می گیرد می بینید به طوری که خود آن طرح ها منشا بحران می شوند و مجبوریم برنامه ای بریزیم تا بحران های حاصل از آن طرح ها را خنثی کنیم و باز برنامه ای دیگر برای خنثی کردن بحران های جدید و این می شود زندگی در بحران و نه زندگی در آغوش نعمت های خدا.

معنی ولایت انسان کامل

مطلب دیگری که در رابطه با قدسی کردن امور لازم است عرض شود؛ موضوع اعتقاد به ولایت انسان های کامل و واسطه های فیض الهی است. در روایات داریم که رسول خدا(ص) و ائمه(ع) تاکید دارند؛ هرکس ولایت ما را ندارد در مسیر دین داری به نتیجه ای که باید برسد نمی رسد، تا آن جا که روایات تاکید می کند فلسفه ی ارسال همه ی رسولان به خاطر ولایت پیامبر خدا(ص) و حضرت علی(ع) می باشد. رسول اکرم(ص) می فرمایند: ملکی نزد من آمد و پرسید: «یا مُحَمَّدُ سَلْ مَنْ اَرْسَلْنَا قَبْلَک مِنْ رُسُلِنَا عَلَی مَا بُعِثُوا قَالَ قُلْتُ عَلَی مَا بُعِثُوا، قَالَ عَلَی وَلَایتِک وَ وَلَایهِ عَلِی بْنِ اَبِی طَالِبٍ(ع)»؛(۳۳) ای محمّد بپرس پیامبرانی را که پیش از تو برانگیخته شدند به چه چیز مبعوث شدند؟ من گفتم: بر چه چیز برانگیخته شدند؟ گفت: بر ولایت تو و ولایت علی بن ابی طالب(ع) مبعوث شدند.
موضوع از این قرار است که پیامبر اکرم(ص) می فرمایند: «اَوَّلُ مَا خَلَقَ اللّهُ نُوری»؛(۳۴) اولین چیزی که خدا خلق کرد نور من بود. یعنی نور رسول خدا(ص) یک واقعیت حقیقی فوق زمین و زمان است و نیز می فرمایند: «کُنْتُ نَبِیاً وَ اٰدَمَ بَینَ الْماٰءِ وَ الطّین»؛(۳۵) من پیامبر بودم در حالی که حضرت آدم(ع) هنوز بین آب و گل بود و خلق نشده بود. و نیز حضرت علی(ع) می فرمایند: «کُنْتُ وَصِیاً وَ اَدَمُ بَینَ الْمَاءِ وَ الطّین»؛(۳۶) من وصی بودم و هنوز آدم در بین آب و گل بود. این نوع وجود برای پیامبر خدا(ص) و علی(ع) و سایر ائمه(ع) به این معنی است که آن ها در مرتبه ی بالاتر از عالم ماده و عالم خلق، در عرش الهی حاضر بوده و حاضر هستند و از این جهت یک نوع ولایت بر هستی دارند و وظیفه ی انسان هاست که با پذیرش ولایت تشریعی آن ها، جان خود را به نور عرشی اهل البیت(ع) متصل گردانند و اعتقاد به وَلایت ائمه(ع) به آن معنی است که جان خود را متوجه حقایق عالیه ای بکنیم که اهل البیت(ع) مظاهر تامّ آن حقایق اند و نزدیکی به آن مظاهرِ مطهّره وسیله ی اتصال به آن حقایق عالیه است و هرکس منکر آن حقایق باشد، یعنی منکر وَلایت اهل البیت(ع) باشد در یک دینداری قالبی و بی روح فرو می افتد و به هیچ چیز نمی رسد، عملاً از عالم قدس روی برگردانده و در دین خود در حد آداب و رسومات مشغول و متوقف است. خلافت انتصابی بدون توجه به مسئله ی وَلایت، تصورش این بود که امور دنیایی مردم باید متصدی داشته باشد نه این که انسان ها باید با ارتباط با عالم قدس سروسامان بگیرند. لذا با محدود کردن مسلمانان در یک نظام اجتماعی به ظاهر اسلامی و انکار وِلایت ائمه ی معصوم(ع)، مسلمانان را از ارتباط با عالم قدس محروم کردند.
بحث ولایت در راستای سیر باطنی که شیعه بر آن تاکید دارد یک بحث عمیق و دقیق علمی است که باید مورد شناخت قرار بگیرد. هدف دین آن است که انسان از طریق آداب دینی به مقام وحدت حقیقیه ی تامّه ی انسانی، یعنی مقام موحد محض دست یابد. توحید در مقام انسانی یعنی مقام انسان کامل که همان مقام اهل البیت(ع) باشد و ارتباط باچنین مقامی شرط سیر باطنی همه جانبه ی انسان ها است و نمی توان بدون چنین ارتباطی به نتیجه رسید. ابن عباس نقل می کند که به رسول خدا(ص) عرض کردم به من توصیه ای بفرمائید، حضرت فرمودند: «عَلَیک بِحُبِّ عَلِی بنِ اَبِی طَالِبٍ- فَقُلْتُ یا رَسُولَ اللَّهِ اَوْصِنِی؛ قَالَ عَلَیک بِمَوَدَّهِ عَلِی بنِ اَبِی طَالِبٍ، وَ الَّذِی بعَثَنِی بالْحَقِّ نَبِیاً اِنَّ اللَّهَ لَا یقْبَلُ مِنْ عَبْدٍ حَسَنَهً حَتَّی یسْاَلَهُ عَنْ حُبِّ عَلِی بنِ اَبِی طَالِبٍ وَ هُوَ تَعَالَی اَعْلَمُ فَاِنْ جَاءَهُ بِوَلَایتِهِ قَبِلَ عَمَلَهُ عَلَی مَا کانَ فِیهِ وَ اِنْ لَمْ یاْتِهِ بِوَلَایتِهِ لَمْ یسْاَلْهُ عَنْ شَی ءٍ وَ اَمَرَ بِهِ اِلَی النَّارِ یا ابْنَ عَبَّاسٍ وَ الَّذِی بعَثَنِی بالْحَقِّ نَبِیاً اِنَّ النَّارَ لَاَشَدُّ غَضَباً عَلَی مُبْغِضِ عَلِی مِنْهَا عَلَی مَنْ زَعَمَ اَنَّ لِلَّهِ وَلَدا»؛(۳۷) علی بن ابی طالب را دوست بدار. عرض کردم: یا رسول اللّه! دیگر چه سفارشی داری؟ فرمود: به علی بن ابی طالب مودّت بورز. سوگند به خدایی که مرا به حقّ به پیامبری برانگیخته است خداوند هیچ حسنه ای را از بنده ای نمی پذیرد مگر آن که از حبّ علی بن ابی طالب از او پرسش کند و خداوند آگاه است اگر بنده ی او در حالی به روز رستخیز آمد که ولایت علی را با خود داشت، عمل او را می پذیرد و اگر ولایت او را نداشت دیگر از اعمال او پرسشی نمی کند و فرمان می دهد به آتش دراندازندش. ای ابن عبّاس! سوگند به خدایی که مرا به حق به پیامبری برانگیخت، آتش بر کسی که نسبت به علی کینه ورزد بیش تر شعله خواهد کشید تا کسی که برای خدا فرزند قائل باشد.
چنانچه در این روایت دقت فرمایید اسرار بزرگی در راه دین داری را در جلوی ما می گشاید و به ما می فهماند که تا قلب ها به سوی انسان های قدسی سیر نکند بهره ای از اعمال خود نمی برند. تدبر در این روایت به خود عزیزان واگذار می شود.
سخن آخر این که: اسلام باید محقق شود تا حکومت اسلامی به معنی واقعی محقق گردد. با طرح حکومت اسلامی و طرح آداب اسلامی، ما در ابتدای راه هستیم. حکومت اسلامی وقتی به نتیجه هایی که باید برسد می رسد که زمینه ی تحقق دیانت در باطن انسان ها فراهم گردد تا انسان ها به بندگی کامل خداوند که مقصد اصلی خلقتشان است برسند. با سوز بندگی و اصالت دادن به بندگی خداوند جامعه ی اسلامی متحقق می شود. باید به سراغ کسانی برویم که آتش در سینه دارند و به جان دیگران آتش می زنند و سخت مواظب اند که دین گرفتار بینش های مادی نگردد. عنایت فرمودید که یک بینش غلط چگونه دین را تا حد یک قالبِ میان تهی تنزل می دهد، در راستای فاصله گرفتن از برداشت های غلط از دین عرض می کنم افکار علمایی همچون حضرت امام خمینی«رضوان الله تعالی علیه» و علامه طباطبائی«رحمه الله علیه» نوری است که ما را در حد اسلام قالبی و اعتباری متوقف نمی کند.
خداوندا: به حقیقت فاطمه زهرا(س) که دغدغه و نگرانی داشتند تا دین گرفتار افکار مادی نشود، ما را منوّر به دینی بفرما که هرچه بیشتر راه قلبِ ما را بر عالم قدس و معنویت بگشاید.
خداوندا: به لطف و کرم خودت این ملت را به اندیشمندان اسلامی متصل بگردان، و روز به روز رحمتی به این جامعه عطا فرما که بتوانند از طریق عالمان واقعی راه خود را به سوی تمدن اسلامی باز نمایند.
مباحثِ مطرح شده در این جلسه را به قرار زیر جمع بندی می کنیم:

۱- علامه ی طباطبایی«رحمه الله علیه» با ارتباط با پروفسور کربن و سایر طرق به طور ریشه ای متوجه ضد قدسی بودن فرهنگ مدرنیته شدند و سعی کردند جهت جبران چنین خطری قلم به دست گیرند و آنچه باید بنویسند نوشتند.
۲- طبق نظریه ی حلول، مسیحیت معتقد است خداوند در جسم حضرت مسیح(ع) حلول کرده و از این طریق دین الهی مادی شد و افق ها از توجه به خدا به سوی شخص مسیح(ع) تغییر جهت داد.
۳- وقتی دین خدا مادی گشت دیگر توان تغذیه کردن جان جامعه را ندارد و جان ها نمی تواند شیفته ی آن باشد.
۴- سخن خلیفه ی اول و اجتهادی که او بدان معتقد بود آغاز ماجرای مادی شدن دین در اسلام بود تا آن جا که خلیفه اختیار تامّ پیدا کرد تا بالاتر از پیامبر(ص) در متن احکام الهی نیز تصرف کند.
۵- اگر مناسبات اجتماعی از طریق وحی الهی به ملکوت عالم مرتبط نشود جامعه به انواع بحران ها گرفتار می گردد.
۶- در سیر اجتهاد خلیفه، «صلاح مقام خلافت» به جای مصالح اسلام و مسلمین نشست که نمونه هایی مثل عدم اجرای حدّ بر خالد بن ولید از آن نوع است.
۷- دینداری حقیقی عامل اتصال به ملکوت خواهد شد و موجب می شود تا علم انسان به عالم و آدم، علم حقیقی باشد و با جنبه های ملکوتی این عالم ارتباط برقرار کند، چیزی که در روش خلفا کاملاً مورد غفلت قرار گرفت.
۸- وحدت و بقاء جامعه در راستای اتحاد با حضرت احد که عین وحدت و بقاء است محقق می شود و هراندازه جامعه از دین معنوی و سیر باطنی محروم شود از وحدت و بقاء محروم شده است.
۹- با عصری شدن شریعت و هماهنگ شدن دین با برداشت هایی که علوم تجربی از عالم و آدم دارد، عملاً به جای اصالت دادن به وَحی الهی، پذیرفته ایم آنچه بشر جدید از عالم می شناسد عین حق و حقیقت است و این خطای بزرگ دوران ما در مادی کردن دین است.
۱۰- در آخر، جایگاه ولایت انسان کامل از جهت اتصال جامعه به عالم قدس مورد بحث قرار گرفت و تاکید شد که رمز بقای حکومت اسلامی و سیر آن به سوی تمدن اسلامی رجوع به علمایی است که به کمک فرهنگ اهل البیت(ع)، جامعه را از خطر مادی شدنِ دین می رهانند.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

آثار منتشر شده از استاد طاهرزاده
  • معرفت النفس و الحشر (ترجمه و تنقیح اسفار جلد ۸ و ۹)
  • گزینش تکنولوژی از دریچه بینش توحیدی
  • علل تزلزل تمدن غرب
  • آشتی با خدا ازطریق آشتی باخود راستین
  • جوان و انتخاب بزرگ
  • روزه، دریچه ای به عالم معنا
  • ده نکته از معرفت النفس
  • ماه رجب، ماه یگانه شدن با خدا
  • کربلا، مبارزه با پوچی ها (جلد ۱و۲)
  • زیارت عاشورا، اتحادی روحانی با امام حسین(ع)
  • فرزندم این چنین باید بود (شرح نامه۳۱ نهج البلاغه) (جلد ۱و۲)
  • فلسفه حضور تاریخی حضرت حجت(عج)
  • مبانی معرفتی مهدویت
  • مقام لیله القدری فاطمه(س)
  • از برهان تا عرفان (شرح برهان صدیقین و حرکت جوهری)
  • جایگاه رزق انسان در هستی
  • زیارت آل یس، نظر به مقصد جان هر انسان
  • فرهنگ مدرنیته و توهّم
  • دعای ندبه، زندگی در فردایی نورانی
  • معاد؛ بازگشت به جدّی ترین زندگی
  • بصیرت حضرت فاطمه(س)
  • جایگاه و معنی واسطه فیض
  • هدف حیات زمینی آدم
  • صلوات بر پیامبر(ص) عامل قدسی شدن روح
  • زن، آن گونه که باید باشد
  • جایگاه جنّ و شیطان و جادوگر در عالم
  • عالم انسان دینی
  • ادب خیال، عقل و قلب
  • آنگاه که فعالیت های فرهنگی پوچ می شود
  • انقلاب اسلامی، باز گشت به عهد قدسی

تفاوت روحانیت اسلام، با روحانیون اهل کتاب

قرآن در راستای نشان دادن مشکل پیش آمده در مسیحیت و جهت تذکر به مسلمانان برای دوری از آن انحراف، می فرماید: «اتَّخَذُواْ اَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ اَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ وَالْمَسِیحَ ابْنَ مَرْیمَ وَمَا اُمِرُواْ اِلاَّ لِیعْبُدُواْ اِلَهًا وَاحِدًا لاَّ اِلَهَ اِلاَّ هُوَ سُبْحَانَهُ عَمَّا یشْرِکونَ»؛(۴۸) اینان دانشمندان و راهبان خود و مسیح پسر مریم را به جای خدا به الوهیت گرفتند با آن که مامور نبودند جز اینکه خدای یگانه را بپرستند که هیچ معبودی جز او نیست، منزه است او از آنچه با وی شریک می گردانند. این ها احبار و رهبان و حضرت مسیح(ع) را به جای خدا، رب می دانند و از احبار و رهبان پیروی می کنند نه از آن جهت که حرف خدا را می زنند بلکه سخنان احبار و رهبان به جای حکم خدا، برای این ها ملاک شده است.
عرض شد با طرح موضوع حلول و مادی شدن الوهیت در لباس حضرت مسیح، رفته رفته کلیسا به جای خدا نشست و تبعیت از کلیسا بدون هیچ قید و شرطی واجب شد و موضوع مادی شدن دین در اسلام از طریق خلفا نیز به همین صورت پیش آمد و جنبه های معنوی اسلام به حاشیه رانده شد و شخص خلیفه و سخن او ملاک قرار گرفت. در اینجا لازم است به این نکته ی دقیق و معرفت شناسانه اشاره شود که بین احبار و رهبان در دستگاه اهل کتاب، و مجتهدان در دستگاه شیعه تفاوت اساسی وجود دارد. مجتهدان در تشیع، یعنی کسانی که تلاش می کنند در فروع دین تحقیق کنند و حکم خدا را از منابع چهارگانه یعنی کتاب و سنت و عقل و اجماع، استخراج نمایند. تمام دغدغه ی یک مجتهد در تحقیقاتش این است که چگونه حکم خدا را با اطمینان بیشتر به متدینین برساند و از این جهت است که گفته می شود پذیرفتن نظر مجتهد به معنی پذیرفتن حکم خداوند است. زیرا نقش اجتهاد در تشیع به معنی فعالیت علمی کارشناسِ کشف حکم خدا برای کشف حکم خداوند است. البته از آنجایی که مجتهدین، معصوم نیستند امکان اشتباه و خطا در کارشان هست اما با عنایت به روش ها و دقت هایی که دارند اشتباه به حداقل ممکن می رسد و به همین جهت پیروی از آن ها عاقلانه ترین کار است. زیرا پیروی از محقق و کارشناس در اموری که آن شخص کارشناسانه عمل کرده کار عاقلانه ای است، مثل پیروی از پزشک متخصص که در عین آن که می دانیم معصوم نیست و احتمال خطا در کارش هست، عاقلانه ترین کار همان است که در رابطه با تخصصش از او پیروی کنیم. روش اجتهاد در حوزه ی تشیع حاصل هزار سال تحقیقات دقیق و عمیق و مستمر است، در حالی که قدیمی ترین دانشگاه های دنیا بیش از دویست سال سابقه ی تحقیقاتی ندارند، روشی که ویتگنشتاین در ۵۰ سال اخیر درباره ی دستگاه مند کردن الفاظ در رساندن پیام مطرح کرد مجتهدین شیعه هزار سال پیش مدّ نظر داشته اند.

انقطاع زمین از آسمان

آیه ی مورد بحث پیام می دهد یهود و نصاری، احبار و رهبان و مدعیان دین را به جای «رب» می نشانند و چون خدا را گم کرده اند دیگر دغدغه ی به دست آوردن حکم خدا و جداکردن آن حکم از حکم غیر خدا در آن ها از بین می رود. بنابراین به راحتی سخنان هرکس را که مدعی دین است می پذیرند و برای او اهمیت قائل می شوند و او را ملاک قرار می دهند. در این صورت دیگر توجه نمی شود که وظایف افراد از آسمانِ معنویت به سوی آن ها نیامده تا جان آن ها را متصل به حقایق غیبی کند بلکه دستوراتی که آن افراد می دهند به واقع از زمینیان به زمینیان رسیده است و چنین دستوراتی راه آسمان را به سوی کسی نمی گشاید.
وقتی گفته می شود حضرت عیسی(ع) پسر خداست و خدا در او حلول کرده، فضایی از نظر معرفتی پیش می آید که فرهنگ جامعه را تبدیل به فرهنگی مادی می کند و دیگر حساسیت این که سخن خدا را بیابند از بین می رود و سخنان و حرکات کشیش و خاخام و خلیفه ملاک حق و باطل می شود، نه از آن جهت که آن ها واسطه ی فیض خدا بر زمین اند، زیرا فرهنگی به میان آمده که اساساً دیدگاه ها به عالم غیب و معنویت منقطع شده و قداست ها قداست های قراردادی گشته است (شبیه شرافت اشراف زادگان).
وقتی حکم خدا بر امور افراد و جامعه جاری نشود زمین به آسمان معنویت متصل نیست و در این صورت فیض خدا در امور افراد و جامعه جاری نمی گردد و در نتیجه زندگی زمینی به بحران و آشفتگی می افتد. مثل وقتی که روح از بدن جدا شود و بدن متلاشی شود، چون انضباط بدن از روح است و اگر بدن ارتباط خود را با روح از دست بدهد تجزیه می شود. در حالی که قبل از مفارقتِ روح، بدن در تدبیر یک موجود غیبی به نام روح بود. این یک قاعده ی کلی است که هر موجود زمینی، وقتی در جهت صحیح خود قرار دارد که به غیب متصل باشد. جامعه نیز از نظر اسلام یک حقیقت و یک حیاتی دارد و زنده ماندن جامعه به داشتن آدم های زنده و کارخانه و توسعه و کامپیوتر و امثال این ها نیست، حیات حقیقی جامعه به اتصال آن به عالم غیب از طریق اجرای احکام الهی است، مثل این که شما از طریق انجام عبادات، حکم خدا را در بدن و قلب خود جاری می کنید و رکوع و سجود، انجام می دهید، این رکوع و سجود ظهور فرمان خدا در روح و جسم شماست.
جامعه ای که می خواهد حیات حقیقی داشته باشد باید از طریق اجرای احکام الهی به عالم غیب متصل شود و لازمه ی جاری شدن فرامین و احکام الهی در جامعه این است که افراد جامعه معتقد به وجود عالم معنا و غیب و برتربودن آن عالم از عالم ماده باشند و با دینداری به آن عالم متصل شوند، نه این که تمام اصالت را به دنیا و عالم ماده بدهند و دین را هم در حدّ عالم ماده محدود نمایند و از حیات حقیقی که مخصوص عالم غیب و معنویت است محروم بمانند.

ریشه ی مشکلات جهان اسلام

احبار و رهبان و فرهنگ غفلت از غدیر در نگاه مادی داشتن نسبت به دین مشترک اند و لذا در عمل هم یک کارکردند و به صورت های مختلف دین و غیب را در ماده حلول داده و مادی کردند. لذا وقتی احکام دین پایگاه قدسی ندارد اگر یک روز هم حکم خدا در جامعه تعطیل شد نگران نخواهند بود و خواهند گفت دو متعه(۴۹) در زمان رسول خدا حلال بود و من حرام کردم.(۵۰) سخنی که خلیفه ی دوم بر زبان راند، به این معنی است که پیامبر آن گونه معتقد بود و من این گونه. چون از نظر خلیفه ی دوم در زمان پیامبر(ص) مصلحت وقت به دست وحی بود ولی پس از رحلت ایشان و با انقطاع وحی، تشخیص مصلحت و اجرای احکام اسلام به طور کلی منوط به نظر مقام خلافت است. این بینش چهره ی خاصی از مادی کردن دین است، چون معتقد است می توان با تشخیص خلیفه کارهای جامعه را جلو برد بدون آن که این تشخیص ربطی به نظر پروردگار داشته باشد. حاصل این بینش وضعی است که امروز در جهان اسلام شاهدیم که حاکمان سکولار بر جامعه حکم می رانند، بدون آن که دغدغه ی اجرای حکم خدا بر جامعه را داشته باشند و بخواهند به منبع حیات هستی یعنی خدای «حی» متصل باشند.
شیعه معتقد است حضرت اَحد به عنوان حقیقت اعلای عالم هستی و حی لایموت، احکامی دارد که نور وحدانی او با پذیرش احکام الهی در جامعه جلوه و ظهور پیدا می کند و از این طریق جامعه حفظ می شود و نه تنها حیات حقیقی خود را از دست نمی دهد بلکه در آن رشد می کند، به همین جهت احکام الهی قراردادی و اعتباری صِرف نیستند که هر کس بتواند آن ها را تغییر دهد بلکه احکام الهی واسطه ی ظهور حقایق آسمانی در زندگی مردم است و این از طریق انسان هایی اظهار می شود که پیامبر خدا باشند و یا با اسرار پیامبران مرتبط اند که در اسلام بعد از پیامبر(ص) علی(ع) و اولاد آن حضرت دارای چنین مقامی هستند و در همین راستا بنا به اسنادی که مورد تایید اهل سنت نیز هست، رسول خدا(ص) فرمودند: «لِکُلِّ نَبِی صَاحِبُ سِرٍّ وَ صاحبُ سِرّی عَلی بن اَبی طالب»؛(۵۱) برای هر پیامبری صاحب سرّی است و صاحب سرّ من علی بن ابی طالب است.
اگر کسی متوجه خطر مادی شدن دین باشد و بداند بعد از پیامبر(ص) و انقطاع وَحی، ارتباط انسان ها باید از طریق انسان هایی که واسطه ی فیض اند با عالم معنویت برقرار باشد، می داند بعد از خدا و رسول او باید از اهل البیت(ع) پیروی کرد. زیرا خداوند می فرماید: «یا اَیهَا الَّذینَ آمَنُوا اَطیعُوا اللَّهَ وَ اَطیعُوا الرَّسُولَ وَ اُولِی الْاَمْرِ مِنکُم»(۵۲) ای کسانی که ایمان آورده اید! اطاعت کنید خدا را و اطاعت کنید پیامبر خدا و اولی الامر را. اُولِی الامر حتماً باید معصوم باشند، زیرا خدا ما را به اطاعتِ غیر معصوم دعوت نمی فرماید. از طرفی در جای دیگر می فرماید: «اِنَّما یریدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیتِ وَ یطَهِّرَکمْ تَطْهیراً»(۵۳) فقط خدا اراده کرده که آلودگی را از شما اهل البیت بزداید و شما را به طهارت خاصی نایل گرداند. پس باید اولی الامری که فرموده است باید از او اطاعت کرد اهل البیت(ع) باشند. و در راستای این که همان اهل البیت به باطن قرآن دسترسی دارند می فرماید: «اِنَّهُ لَقُرْآنٌ کریم فی کتابٍ مَکنُون لا یمَسُّهُ اِلاَّ الْمُطَهَّرُون »(۵۴) آن قرآن، قرآن کریمی است در کتابی پنهانی در عالم غیب و طوری است که فقط مطهرون می توانند به آن دست بیابند، و مطهرون هم طبق خودِ قرآن جز اهل البیت(ع) نیستند.
این آیات دلالت بر این دارد که اهل البیت(ع) مظهر حکم خدا هستند و آن ها، طوری قرآن را برای مردم تبیین می کنند که مردم گرفتار دین مادی نشوند، در حالی که خلفاء به جهت عدم ارتباط با باطن قرآن، گفتند جامعه را به تشخیص خودمان اداره می کنیم و رمز عدم موفقیت مسلمین در رسیدن به اهدافی که اسلام برای آن ها تعیین کرده در همین نکته است.

اهمیت ولایت اهل البیت(ع) در نجاتِ دینداران

در فرهنگ غربی کار به جایی رسید که مردم به جای این که به دنبال حکم خدا باشند تا زندگی زمینی را به آسمانِ غیب وصل کنند، به دنبال خرد آدمی راه افتادند تا میل های خود را اداره کنند و امروز با انواع بحران ها روبرو شده اند و به همان اندازه که فکر غربی به جوامع اسلامی سرایت کرد جوامع اسلامی نیز با همان بحران ها روبه رو شدند. خطای دوم جوامع اسلامی این است که می خواهند با همان فکر غربی که عامل بحران است، بحران های پیش آمده را رفع کنند، غافل از این که آنچه عامل نجات و سعادت است پذیرفتن ولایت الهی و گرفتن احکامِ اداره ی زمین از آسمان غیب است. خداوند در آیات ۳۰ و ۳۱ سوره ی توبه که بحث آن گذشت علت مشکلات و بحران ها را این گونه روشن فرمود که یهود و نصاری علمای خودشان را ملاک حق و باطل قرار دادند و معتقد به حلول خدا در عیسی(ع) شدند، بدون این که خداوند را ربّ و برنامه ریز حیات خود و جامعه بدانند. می فرماید: «وَ مَا اُمِرُوا اِلاَّ لِیعْبُدُوا اِلهاً واحِداً لا اِلهَ اِلاَّ هُوَ سُبْحانَهُ عَمَّا یشْرِکونَ»؛(۵۵) در حالی که به آن ها دستور داده نشده بود مگر این که خدای واحد را عبادت کنند که جز او معبودی نیست، خداوند منزه است از آنچه آن ها انجام می دهند. به جای این که خدا را بپرستند چشم دلشان را از خدا برداشتند و به احبار و رهبان چشم دوختند و احبار و رهبان هم به جهت خودپسندی که داشتند، همین امر را پسندیدند و نتیجه ی چنین بینشی، دورشدن از توحید الهی شد و جان آن ها گرفتار صورت های مختلف دنیا گشت. به همین جهت در آخر آیه فرمود: «سُبْحانَهُ عَمَّا یشْرِکونَ»؛ خدا از شرک آن ها منزه است. با این که به ظاهر آداب دین الهی را انجام می دهند ولی چون در تمام اعمالِ دینی توجه آن ها به زمین و عالم ماده است، خداوند کار آن ها را شرک می داند و آن ها را متذکر می کند که آن نوع دینداری توحیدی نیست. کسانی توحیدی زندگی می کنند که به ریسمان الهی چنگ بزنند و آسمانی شوند، نه آن که دین الهی را زمینی نمایند.
وقتی می فرماید: «وَ مَا اُمِرُوا اِلاَّ لِیعْبُدُوا اِلهاً واحِداً لا اِلهَ اِلاَّ هُوَ»؛ پس تمام برنامه ها باید یک جهت داشته باشد و آن جهت گیری به سوی خداوند است، باید همواره حقیقت یگانه ی عالم هستی مدّ نظرها باشد و همه چیز به او ختم شود، همچنان که از او صادر شده است و لذا هر برنامه ای که توجه ما را به خدا نیندازد و انگشت اشارتش به خداوند نباشد یک نحوه دنیاپرستی و حس گرایی است و نتیجه ی آن حتماً سرگردانی و پوچی خواهد بود. از این رو باید مدیریت جامعه از نظر سیاسی و فرهنگی در اختیار کسانی باشد که تمام وجودشان ظهور اراده ی خداوند است و با تمام وجود نیز به او اشاره می کنند و لذا حضرت صادق(ع) در شرح آیه ی: «وَلِلّهِ الاَسْمَاء الْحُسْنَی فَادْعُوهُ بِهَا»؛(۵۶) می فرمایند: «نَحْنُ وَ اللَّهِ الْاَسْمَاءُ الْحُسْنَی الَّذِی لَا یقْبَلُ مِنْ اَحَدٍ اِلَّا بِمَعْرِفَتِنَا قَالَ فَادْعُوهُ بِه»؛(۵۷) سوگند به خدا مائیم اسماء حسنای الهی که هیچ چیزی از بندگان پذیرفته نمی شود مگر با معرفت به ما، که خداوند فرمود او را به آن اسمای حسنا بخوانید. و یا می فرمایند: «اِنَّ قُلُوبَنا اَوعِیهُ مَشِیهِ اللّهِ فَاِذا شاءَ شِئْنا»؛(۵۸) قلب های ما ظرف اراده و خواست خداست، چون او بخواهد ما نیز همان را می خواهیم. اگر این انسان ها مدیریت جامعه را به دست گیرند چشم جامعه همواره متوجه خدا است و از خطر حسّ زدگی رهایی می یابد.
وقتی متوجه شدیم هر چیزی جز خدا چشم جامعه را پر کند جامعه را آشفته می نماید و به بیراهه می کشاند متوجه می شویم ریشه ی مشکلات جهان امروز را چگونه ارزیابی کنیم. حتی برنامه های سرگرم کننده، اگر علاقه ی کودکان را به خدا رشد ندهد بستر مادی شدن دین را فراهم می کند و پس از مدتی نتیجه ای جز بی دینی جوانان در پی نخواهد داشت.
سوال می شود چرا فرزندانمان قبل از بلوغ متدین اند ولی بعد از آن بی دین می شود؟ جواب این است که: قبل از بلوغ هم بی دین بودند منتهی بنا به تقلید از والدین اَدای دین داری در می آوردند، حال که می خواهند مستقل باشند، شخصیت اصلی خود را بروز می دهند. اگر دین را در دورانی که آماده ی شنیدن سخن والدین اند و یا حاضرند برنامه های سرگرم کننده ی تلویزیون را تماشا کنند، به گونه ای زیبا برای آن ها شرح ندهیم تا هرچه جلوتر می روند به خدا نزدیک تر شوند، وقتی عقل جوانی شان که عقل چون و چرا است، بیدار می شود جوابی برای سوالاتی که در مورد دین برایشان پیش می آید ندارند و لذا نمی توانند دینداری را ادامه دهند، چون دینی که برای آن ها ترسیم کرده بودیم یا تقلیدی بود یا احساساتی، مثلاً تصویر آبشاری را که همراه با چهچه بلبل و شُرشُر آب بود به او نشان می دهیم که در کنار آن، کودکی در حال نمازخواندن است و خوشحال می شویم که فرزندمان را نیز علاقه مند به نمازخواندن کردیم، غافل از این که او به جهت علاقه ای که به آبشار و چهچه بلبل داشت براساس تداعی معانی و شرطی شدن، نماز خواند. این نوجوان هر وقت نماز می خواند در حقیقت نماز نمی خواند بلکه به یاد آبشار و چهچه بلبل می افتد و این ها برایش تداعی می شود. و چون می خواهد خود را در آن فضا احساس کند نماز می خواند تا خیال خود را جهت ارتباط با آن فضا تغذیه کند، آری در ابتدا چنین کاری اشکال ندارد ولی چون صورت های خیالی پس از مدتی از ذهن می رود اگر عقل و قلبِ او هدایت نشود، پس از مدتی دیگر نماز نمی خواند. لذا تاکید می شود باید به تدریج جنبه های معنوی دین را به فرزندانمان بشناسانیم و آن ها را متوجه عالم غیب نمائیم، نه این که غیب را در حد محسوسات پائین بیاوریم بلکه باید انسان را بالا ببریم تا با عالم غیب ارتباط پیدا کند و در این راستا موضوع خودشناسی یا معرفت نفس شروع خوبی است چون نظرها به موضوعی می افتد که در عین مجرد بودن قابل احساس به علم حضوری است.

دین مادی شده و خدای ناتوان

خداوند در ادامه ی آیه ی قبل می فرماید: «یرِیدُونَ اَن یطْفِوُواْ نُورَ اللّهِ بِاَفْوَاهِهِمْ وَیاْبَی اللّهُ اِلاَّ اَن یتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ کرِهَ الْکافِرُونَ»؛(۵۹) ای پیامبر! مشرکین؛ یعنی کسانی که خدا را در عیسی(ع) حلول دادند و معنویت را مادی کردند، بنا دارند نور خدا را با فوت کردن خاموش کنند ولی نمی فهمند که خدا بنا دارد در هر حال نور خود را کامل کند هر چند کافران نخواهند. در واقع آیه ی فوق یک نوع مژده و امیدواری به مومنین می دهد که در مقابل جریان کفر که می خواهد با مادی کردن دین، نور خدا را خاموش کند، خداوند اراده ی دیگری دارد و شما نگران آن نباشید که آن ها موفق شوند.آنها اراده کرده اند دین را از صورت معنوی خود خارج کنند و فضایی بر ضد متدینین ایجاد کرده اند تا منادیان حقیقی دینداری معنوی نتوانند جامعه را متذکر نور معنویت نمایند، حتی امام حسین(ع) را شهید می کنند تا هیچ صدایی از دینداری معنوی به گوش کسی نرسد، ولی خداوند مژده داده که امور بر خلاف اراده ی آن ها ادامه می یابد. عمر سعد به جهت آن که در فضای دینِ مادی شده تربیت یافته، امام حسین(ع) را به شهادت می رساند. در شب عاشورا با خودش درگیر است که چه کند ولی چون ارزش را به ماده و مادیات می دهد، هر چند از معنویت امام حسین(ع) تا حدّی آگاهی دارد ولی در نهایت با دل سپردن به فرمانروائی ملک ری، امام حسین(ع) را شهید می کند. عمر سعد اگر به ملک ری می رفت نماز جماعت هم برپا می کرد، به نظر خودش قربه الی الله هم نماز می خواند، اما نمازی که خدای آن نماز نمی تواند او را از ملک ری منصرف کند، آن خدا آن قدر در قلب عمر سعد ارزش ندارد که برای حفظ نور آن خدا از قتل فرزند رسول خدا(ص) دست بردارد. معنی دینِ مادی شده همین است و به همین جهت حضرت سجاد(ع) می فرمایند: «لَا یوْمَ کیوْمِ الْحُسَینِ(ع) ازْدَلَفَ عَلَیهِ ثَلَاثُونَ اَلْفَ رَجُلٍ یزْعُمُونَ اَنَّهُمْ مِنْ هَذِهِ الْاُمَّهِ کلٌّ یتَقَرَّبُ اِلَی اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ بِدَمِهِ وَ بِاللَّهِ یذَکرُهُمْ فَلَا یتَّعِظُونَ حَتَّی قَتَلُوهُ بَغْیاً وَ ظُلْماً وَ عُدْوَاناً»؛(۶۰) روزی چون روز تو نباشد ای حسین! سی هزار مرد که گمان می کردند از این امت اند دور او را گرفتند و هر کدام به کشتن او به خدا تقرب می جست و او خدا را به آنها یادآور می شد و پند نمی گرفتند تا او را به ستم و ظلم و عدوان کشتند.

معنی ولایت

بعضی ها دین شان یک دین خیالی و خدایشان یک خدای وَهمی است و با خیالات خود خوش اند، بدون آن که با حقیقت حضرت احدیت ارتباط داشته باشند، نماز می خوانند بدون آن که به هست و نیست خداوند کاری داشته باشند. بلکه با خدای خیال خود خوش اند چنین مکتبی را در اصطلاح امروزی آن «نومینالیسم» می گویند، بندگی شان خیالی است صرفاً برای آن که در روان خود راحت باشند بدون آن که نظر به واقعیت موضوع داشته باشند، مثنوی مولوی و دیوان حافظ می خوانند برای آن که با خیالاتی خوش به سر ببرند. طوری زندگی را برای خود تعریف کرده اند که دغدغه ی ارتباط با حقایق اعلی در آن ها نیست بلکه می خواهند با خیالاتی که دارند زندگی کنند. اینها به معنی واقعی ولایت ندارند، زیرا ولایت به این معنی است که انسان راه تجلی انوار عالیه ی حقه ی حقیقیه ی موجود در عالم اعلی را در جان و قلب خود بگشاید و سعی کند با ذوات مقدس عالم اعلا مرتبط باشد نه این که صرفاً با خیال خود زندگی کند. ولایت به معنی شیعی و عرفانی آن این است که بدانید نور فاطمه ی زهرا(س) قبل از خلقت عالم موجود بوده(۶۱) و می توان با ارادت به حضرت زهرا(س) و توجه به سیره ی آن حضرت به عالم بالا و بواطن عالم وجود سیر کرد، نه این که یک خیالی از آن حضرت بسازیم و با آن خوش باشیم. در مورد رسول خدا(ص) و ائمه ی هدی(ع) نیز قاعده از همین قرار است.(۶۲)
طبیعی است آدم هایی که دین شان خیالی و مادی است با دین داران واقعی که نظر به حقیقت دارند و مقید به ارتباط با آن هستند، درگیر می شوند. جنگ کربلا جنگ اسلام مادی شده با اسلام قدسی اهل البیت(ع) است و این جنگ تمام شدنی نیست، جنگی که در یک طرف، معنویت در حد ماده سقوط کرده و مادیت اصالت و ارزش پیدا کرده و در طرف دیگر، نظام مادی را به چیزی نمی گیرد و به حقایق عالم بالا اصالت می دهد و زندگی دنیایی را مسیر اُنس با آن عالم می داند. وقتی حقایق قدسی مدّ نظر نبود یزید می گوید: حسین پسر فاطمه ی زهراء است، من هم پسر هند جگرخوار هستم. او یکی، من هم یکی.
خانه ی فاطمه ی زهراء(س) در عین اصالت دادن به حقایق غیبی، دو صفت دارد: یکی سادگی در امور دنیا و دیگر بندگی خدا و توجه به حضرت الله. خانه ی معاویه هم در عین اصالت دادن به عالم ماده، دقیقاً عکس آن دو صفت را دارد، یکی تجمل و توجه هرچه بیشتر به دنیا و دیگر عصیان در مقابل فرمان خدا و پشت کردن به هر حقیقت قدسی. نتیجه ی خانه ی فاطمه(س)، اهل البیت(ع) است و نتیجه ی خانه ی معاویه، یزید. کسی که بخواهد به حقایق عالیه ی اهل البیت(ع) نزدیک شود نمی تواند از سادگی و بندگی بی بهره باشد.
هرجا پای تجمل در میان است، پای دین مادی شده در کار است و لذا نباید در آنجا امید دینداری داشت. اگر خانه ی فاطمه(س) الگوی تاریخ است و نظام اسلامی از آن طریق می تواند به اهداف خود برسد، باید متوجه باشیم شاخصه ی خانه ی فاطمه(س) سادگی و بندگی است و باید در تمام مناسبات اجتماعی و فردی این شاخصه ها مدّ نظر باشد.
فرمود: «یرِیدُونَ اَن یطْفِوُواْ نُورَ اللّهِ بِاَفْوَاهِهِمْ وَیاْبَی اللّهُ اِلاَّ اَن یتِمَّ نُورَهُ وَلَوْ کرِهَ الْکافِرُونَ»؛(۶۳) ای پیامبر، کسانی که دین مادی دارند حتماً با تو درگیر می شوند. می خواهند نور خدا را با فوت دهان خاموش کنند، ولی خدا نورش را حفظ می کند، هرچند کفار نخواهند. پس شما دین داری کنید، که دین الهی عین پایداری است و موجب سعادت همگان می شود.

مطالبی که در این جلسه مورد بررسی قرار گرفت به ترتیب زیر است:

۱- اهل کتاب چون آنچه را خدا و رسول او حرام کرده اند، حرام نمی دانند پس در واقع به دینی که مطابق فطرت است پشت کرده اند و در همین راستا ارتباط و اختلاط با آن ها موجب می شود تا جامعه ی اسلامی دچار مشکلات فرهنگی شود.
۲- برای آن که فرهنگِ منحرف اهل کتاب، فرهنگ غالب جامعه نگردد خداوند به مسلمانان توصیه می فرماید با آن ها مبارزه کنید تا مجبور به دادن جزیه شوند و از این طریق خوار گردند.
۳- خطر مادی شدن یک دین تا آن جایی خطرناک است که خداوند به پیامبر بعدی دستور می دهد با طرفداران دین مادی شده مبارزه کند تا خوار شوند، زیرا در چنین دینی قالب ها دینی است ولی نظرها به اموری است که بت پرستان نیز به همان امور نظر داشتند.
۴- از آن جایی که عامل پایداری معنویت در دین، حضور انسان هایی است که واسطه ی فیض بین خدا و خلق خدا باشند، غفلت از این مسئله عامل ایجاد بینش مادی می شود.
۵- ظاهرگرایی و غفلت از غیب موجب می شود تا مساجد گرفتار زینت های دنیایی شوند و آن مکان های مقدس کم تر به عنوان خانه ی خدا و محل ارتباط با عالم معنا مدّ نظرها باشند.
۶- با مادی شدن دینِ مسیحیت، آباء کلیسا خود را در جایگاهی قرار دادند که سخنانشان مثل سخن خدا بدون قید و شرط پذیرفته شد و همین امر با به صحنه آمدن خلافت وارد نظام اسلامی شد، به طوری که با توجیه «مصلحت وقت» بعضاً نظر افراد در جامعه بر سخن خدا و رسول خدا(ص) غلبه یافت.
۷- مجتهدین در شیعه تلاش می کنند تا حکم خدا را از متون دینی کشف نمایند ولی اجتهاد در نظر اَحبار و رُهبان و خلافت انتخابی این بود که افراد نظر خودشان را به عنوان حکم خدا بر جامعه حاکم نمایند.
۸- با مادی شدن دین، حساسیتِ یافتن نسبت به سخن خدا و اتصال زمین به آسمان در مردم از بین می رود و رعایت قالب دین کافی می نماید.
۹- امامان معصوم در حاکمیت جامعه، جایگاهی دارند که در ارتباط با باطن قرآن، جامعه را از سرگردانی در نظرات مختلف حفظ می کنند.
۱۰- وقتی جامعه با خدای حقیقی مرتبط نباشد نمی تواند در حادثه های خطیر از دنیا بگذرد، همان طور که خدای عمرسعد، خدایی نبود که او بتواند به خاطر آن از به شهادت رساندنِ امام حسین(ع) دست بردارد.
۱۱- خدای خیالی و وَهمی، خدایی نیست که انگیزه ی ارتباط با حقایق غیبی را در انسان ایجاد کند و عملاً انسان ها با این نوع خداها از ولایت خدای واقعی که «یخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ اِلَی النُّوُرِ»؛ است، محروم هستند.
۱۲- پذیرفتن ولایت خدای واقعی و پیرو آن، ولایت انسان های معصومی که واسطه ی فیض اند، موجب می شود که «سادگی» و «بندگی» وارد زندگی ها شود و این دو، عامل جدایی معاویه از علی(ع) و جدایی دین مادی شده از دین معنوی است.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

جلسه ی اول، جایگاه سیر باطنی در شیعه

بی سرو سامانی فرد و جامعه، چرا؟

بسم الله الرحمن الرحیم

پس از سلام و صلوات بر پیامبر و اهل البیت او(ع) از خداوند تقاضای علوّ روح علامه ی طباطبائی«رحمه الله علیه» را داریم. اندیشمندی که در دنیای آشفتگی قرن تکنولوژی، نمایاننده ی فلاح و سعادت بود و نه تنها گفتارش که وجود او پیامی بلند بود به آن هایی که راه قدسی شدن انسان ها را در این شرایط می طلبند.
متفکران وظیفه دارند به آنچه در عالمِ وجود پیش آمده و پیش می آید و آثار و نتایج آن بر ما معلوم نیست، بیندیشند و مسئله را برای بقیه روشن کنند. علامه ی طباطبائی«رحمه الله علیه» یکی از آن متفکران واقعی بودند که تلاش داشتند آثار سوء دوری از معنویت را در دنیای امروز گوشزد کنند، همچنان که مادرشان صدیقه ی کبری(س) آثار شوم حذف علی(ع) را که معنویت مجسم بود، به گوش جامعه خواندند. علامه ی طباطبائی«رحمه الله علیه» در اثر مجالست های مکرر با پروفسور کربن و از طرق دیگر، آثار و نتایج سوء دوری از معنویت را که در فضای فرهنگ مدرنیته بر بشریت وارد شده بود به خوبی شناختند و تمام همّت خود را صرف کردند تا بتوانند از شعله ورشدن آتش نیست انگاری و نفی معنویت که در خرمن انسانیت افتاده است جلوگیری کنند و اگر آثار آن مرد بزرگ را در این راستا بنگریم می توانیم نسل جوان جامعه را از گرداب غفلت از امور قدسی رهایی بخشیم و عملاً آن ها را به دریایی از معارف قدسی متصل نمائیم.
از آن جایی که علامه ی طباطبائی«رحمه الله علیه» متوجه شده بودند فرهنگ مدرنیته با نگاه پوزیتیویستی خود به عالَم و آدم، هیچ حقیقت باطنی برای امور قائل نیست و از آن طریق راه انسان به سوی آسمان معنویت بسته شده، جهت جبران چنین خطری دست به قلم بردند و آنچه را باید می نوشتند، نوشتند. امروز ما جهت عبور از فرهنگ غربی و نظر به فرهنگ اهل البیت(ع) به شدت به تدبّر در آثار آن مرد بزرگ نیازمندیم و ایشان به خوبی می توانند برای نزدیک شدن جامعه به هدف اصلی خود، ما را تغذیه کنند.

حلول و مادی شدن دین

موضوعی که بنا است خدمت عزیزان عرض شود با الهام از فرمایش علامه«رحمه الله علیه» در کتاب «معنویت تشیع» است. ایشان موضوع مادی شدن دین را در مقاله ای تحت همین عنوان در آن کتاب مطرح کرده اند و توجه ها را به حقایقی می اندازند که در حال فراموش شدن است. بعد از مقدمات دقیقِ شناخت شناسی، مقایسه ای می کنند بین انحرافی که در مسیحیت بعد از حضرت مسیح(ع) به وجود آمد، و انحرافی که در صدر اسلام بعد از رحلت پیامبر اکرم(ص) به وجود آمد و این که چگونه مسیحیان به قصد بالا بردن مقام حضرت مسیح(ع)، خدا را پائین آوردند و در آن راستا بحث حُلُول را مطرح کردند. اعتقاد به حلول در حقیقت یعنی خدای بی نهایت در یک انسانِ محدود، محصور شود و این یعنی مادی کردن دین. می فرمایند: «کلیسا از همان روزی که قدرت به دست آورد و پناهگاه عالم مسیحیت شناخته شد تعلیمات خود را روی اساس «حلول» بنا کرد. جای تردید نیست که این تعلیم، مقام خداوند و الوهیت را هر چه بود در وجود مادی محدودِ حضرت مسیح محدود و محصور قرار داد.»(۴)
ممکن است ابتدا اشکال شود که چگونه می توان پذیرفت یک دین که نظر به حقایق معنوی دارد مادی شود؟! عنایت داشته باشید وقتی خدای بی نهایت با طرح موضوع حُلول در انسان، محدود و محصور شود و به آن انسان صفات خدایی بدهند، این دین دیگر مادی شده است و به جای آن که نظرِ افراد به آسمان معنویت و حقایق غیبی معطوف گردد، به انسانی می افتد که خدا در او حلول کرده و لذا به تبع آن هرچه در رابطه با این دین پیش می آید به همان اندازه نازل و مادی می شود. زیرا با حلول خدا در حضرت مسیح(ع) خدا تا حد ماده و جسم و جسد پائین می آید و مقام الوهیت در وجود مادی و محدودِ حضرت مسیح(ع) محصور می گردد و به دنبال چنین تصوری، موضوعات دینی که باید بر اساس معنویتِ مخصوص به خود، مورد توجه قرار گیرند مورد غفلت قرار می گیرند و یک نحوه بت پرستی تحت عنوان توسل به «اَبْ» و «اِبْن» و «روح القدس» به میان می آید و نهایتاً نطفه ی یک نحوه مادیتِ صددرصد ضد معنویت در نهاد مسیحیت کاشته شد و در نتیجه به جای روح انگاری، صورت انگاری حاکم گشت. قرآن در نقد چنین کاری می فرماید: «...وَ قَالَتِ النَّصَارَی الْمَسِیحُ ابْنُ اللّهِ ذَلِک قَوْلُهُم بِاَفْوَاهِهِمْ یضَاهِوُونَ قَوْلَ الَّذِینَ کفَرُواْ مِن قَبْلُ...»؛(۵) نصاری گفتند: مسیح پسر خدا است، آن سخنی است که واقعیتی بیشتر از آنچه در دهان آن ها است ندارد، به این ترتیب سخن خود را به سخن کفار گذشته شبیه کرده اند.
وقتی که دین مسیحیت مادی شد تبعات و آثاری را به دنبال خود پدید آورد، از آن جمله استیلاء و استبداد دینی کلیسا و قداست بخشیدن به حاکمان و سلاطین بود. زیرا اگر ارتباط یک ملت با قداستِ مطلق یعنی خداوند قطع شود به جای خدا سلاطین را قداست می بخشند، زیرا یک ملت نمی تواند بدون ارتباط با امور قدسی زندگی کند، حال که عالَم قدس از منظر و توجه افرادِ جامعه به کنار رفت، زمینیان را به عنوان قدیسان می پذیرند.
از آثار دیگر مادی شدن مسیحیت این که نشاط دینی از بین رفت و دیگر دین توان تغذیه کردن و قانع نمودن اذهان جامعه را نداشت و عقل ها شیفته ی آن دین نگشتند، چون دین به مجموعه ای از مفاهیمِ غیر قابل فهم و عقاید غیر قابل بحث تبدیل شد. آرام آرام تعداد زیادی از مردم از دین گریزان شدند و به آن پشت پا زدند و در مقابلِ کلیسا ایستادند و در مادیت کامل سقوط کردند و تعداد اندکی هم که دین کلیسا را پذیرفتند در بند تشریفات قراردادی خشک کلیسا محدود شدند و لذا ریشه ی سطحی شدن و یا بی تفاوت شدن مردم مسیحیت را باید در تجسّددادن به خدا و مادی کردن آن جستجو نمود.

آغاز ماجرا در اسلام

علامه طباطبائی«رحمه الله علیه» پس از تحلیلِ چگونگی مادی شدن مسیحیت، در مورد مادی شدن دین در صدر اسلام، معتقدند این مسئله با اظهار بسیار ساده ی سخن خلیفه ی اول شروع شد که برای اعلام برنامه ی عمومی کارهای خود به مردم اظهار داشت: «نبی اکرم در اتخاذ تصمیمات و اداره ی امور با وحی موَید و مستظهَر بود، ولی ما اکنون که وحی آسمانی با رحلت نبی اکرم قطع شده، ناگزیریم در اتخاذ تصمیماتِ لازمه به اجتهاد و صواب دید فکری خود عمل کنیم»(۶) این جمله ظاهراً هیچ مشکلی هم پیش نمی آورد و به گونه ای گفته شده که مردم عادی متوجه نشدند چه نوع فکر و فرهنگی را به دنبال خود به همراه می آورد ولی حضرت فاطمه زهرا(س) و اهل البیت عصمت و طهارت(ع)، متوجه شدند این جمله مشکلاتی را به همراه خواهد داشت و لذا حضرت زهرا(س) با اعتراض های خود، گفتند آنچه گفتند و شد آنچه شد و صدای ناله و گریه ی حضرت فاطمه زهرا(س) هنوز از کرانه های دور تاریخ از مدینه به گوش می رسد، هرچند که بیشتر انسان ها علت آن گریه های اعتراض آمیز را نفهمیدند.(۷)چیزی که انتظار می رود شیعه و سنی از آن به سادگی نگذرند.

اجتهاد بر دین یا در دین؟

سوال ما این است که وقتی گفته می شود می خواهند در اتخاذ تصمیماتِ لازمه به اجتهاد خود عمل کنند، آیا منظور آن است که در دین اجتهاد می کنند و یا بر دین؟ آیا اجتهاد و کنکاش می کنند تا از متن قرآن و سیره ی پیامبر(ص) حکم خدا را بیابند، یا در مقابل سخن صریح دین اجتهاد می کنند و نظر خود را بر نظر دین ترجیح می دهند؟ به عبارت دیگر اجتهاد در سنت رسول الله(ص) است یا اجتهاد در مقابل سنت رسول الله(ص)؟ از نظر فقهای عالیقدر شیعه اجتهاد در برابر نصّ، ممنوع و حرام است، به این معنی که نمی شود وقتی مطلب صریحی از خدا و رسول خدا(ص) داریم، سخن خود را بر آن ترجیح دهیم، آن ها در فروع دین اجتهاد می کنند و آن هم اجتهاد در دین، نه مقابل دین. مجتهدین شیعه در متون دین تدبّر و تعمّق می کنند تا حکم خدا و رسول او را پیدا کنند. ولی اجتهاد در برابر دین به این معنی است که دین چیزی می گوید ولی من نظر دیگری ارائه می دهم. بنا به گفته ی علامه ی طباطبائی«رحمه الله علیه»؛ «این موضوع، مقام خلافت را درست همطراز و همدوش مقام نبوت و رسالت می کرد... با این تفاوت که نبی اکرم تنها در اداره ی امور مسلمین اختیاراتی داشت که طبق مصلحت، هرگونه تصمیم مقتضی بگیرد، اما در متن احکام و قوانین الهی حق کمترین دخل و تصرف نداشت، ولی مقام خلافت، هم در متن احکام و شرایع اسلام و هم در امور مسلمین، اختیاری تام و نظری آزاد داشت...».(۸)
اجتهادی که خلفا به آن معتقد بودند به این معنی است که دین مجموعه ای از قراردادهای اجتماعی و روابط فکری بین جامعه است.و پیامبر اکرم(ص) بنا به وحی الهی قراردادهایی وضع کردند که در زمان خودشان خوب بود، ولی به نظر خلفا حالا باید کار دیگری انجام بدهند و قراردادهای دیگری وضع کنند. نتیجه ی این نوع اجتهاد این شد که ارتباط دین از آسمانِ غیب و معنویت بریده شد و به مجموعه ای از روابطِ مادی حسی اجتماعی تبدیل شد. علامه طباطبایی«رحمه الله علیه» می فرمایند: نتیجه این شد که احکام و قوانین دینی اعم از عبادات و معاملات تنها از نقطه نظر افکار اجتماعی استنباطات حسی، اعتبار می یافت و حیات معنوی اسلام از مقام عالی و موقعیت واقعی خود تنزل نمود و در زمره ی امور اجتماعی صرف قلمداد شد و در حصار ماده محصور گردید.

ریشه ی بحران در جهان اسلام

اگر دین از طریق وحی الهی وارد اجتماع شود و مناسبات و قوانین جامعه با ملکوت عالم مرتبط باشد جامعه در تعادل همیشگی خواهد ماند. ولی اگر قوانین جامعه در حدّ قراردادهای اجتماعی تنزل یافت، در آن حالت نه قداستی دارد و نه انجام دادن آن ها انسان را به آسمانِ غیب صعود می دهد. در این صورت هیچ اتصالی بین جامعه و عالم ملکوت برقرار نیست و این برای نظام بشری بسیار خطرناک است و جامعه را با انواع بحران ها روبه رو می کند. زیرا اگر کثرت ها به وحدت حقیقی که عین ثبات و بقاء است، ختم نشوند، در خود مضمحل می شوند. مثل نظام ارگانیکی تن شما که اگر به نفس ناطقه ی مجردی که دارای وحدت حقیقی است، ختم نشود، بدنتان نظم خود را از دست می دهد و متلاشی می شود. فرق انسان مرده و انسان زنده در همین است که بدن انسان زنده با نفس خود مرتبط است ولی نفس انسان مرده از بدنش منصرف شده است. سلول ها و اعضای بدنِ متکثّرِ انسانِ زنده را یک وجود ثابت غیبی به نام نفس ناطقه تدبیر می کند، حال اگر ارتباط بدن با نفس ناطقه قطع شود، بدن می میرد و سلول هایش متلاشی می شود. به همین صورت اگر ارتباط جامعه با عالَمِ ثابتِ قدسی غیبی به هم بخورد، تعادل درونی اش به هم می ریزد و بی سروسامان می گردد و به اصطلاح به بحران می افتد. حضور فعال اهل البیت(ع) بر صدر حاکمیت جامعه به جهت مقام خاصی که خداوند برای آن ها قرار داده است، موجب ارتباط جامعه با عالم ملکوت می گردد. از آن جایی که خلفا فاقد آن مقام بودند حاکمیت آن ها نتوانست جامعه ی اسلامی را به سر و سامانی که مدّ نظر اسلام بود برساند و اصرار شیعه در حاکمیت امامان معصوم(ع) بر جامعه بر اساس چنین مبنایی است.
بر اساس اعتقادات شیعه؛ اهل البیت(ع) واسطه ی فیض الهی اند و زمینیان و جامعه را به آسمان غیب وصل می کنند و در این راستا فیض آسمان به زمین می رسد و کثرت ها در پرتو وحدت به سروسامان دست می یابند. ولی خلیفه چنین مقامی را ندارد و مدعی چنین مقامی هم نیست، او می خواهد امور جامعه را از طریق اجتهاد خود، آن هم اجتهادِ بر دین، اداره کند و این است عامل این که جامعه مادی می شود و در نتیجه تمام احکام ماده بر جامعه جاری می گردد، که از جمله ی آن احکام، فرسایش و تغییر است و نداشتن هیچ تکیه گاه ثابتی که از اضمحلال و نابودی جامعه جلوگیری کند. در همین راستا ائمه(ع) می فرمایند: «لَو لا مَا فی الارض مِنّا، لَساخت الارض باهلها»(۹) اگر یکی از ما در زمین نباشد، زمین با اهلش فرو می پاشد. یکی از معانی فروپاشی همین بحرانی است که امروز جهان را فرا گرفته است چون به واقع مدیریت جهان در اختیار آن ذوات مقدسه نیست.(۱۰)
علامه ی طباطبائی«رحمه الله علیه» در مقاله ی «معنویت تشیع» در راستای تبعات علت مادی شدن اسلام پس از رحلت رسول خدا(ص) می فرمایند: «اوایل، صلاح اسلام و مسلمین مطرح بود ولی در اواخر، صلاح مقام خلافت، جایگزین مصالح اسلام و مسلمین شد! و در نتیجه، هم سیرت اسلامی نبی اکرم(ص) از بین رفت و هم اجرای احکام به طور کلی منوط به صوابدید و نظر خلافت شد.»(۱۱)
در رابطه با موضوع صلاح مقام خلافت به جای مصالح اسلام و مسلمین، موضوع کوتاهی خلیفه ی اول با عمل خالدبن ولید را یادآوری می کنم که در جریان برخورد با مرتدین، خالدبن ولید به جنگ مالک بن نُوَیرَه اعزام شد و خالد از راه حیله با مالک طرح دوستی ریخت و مهمان او شد و همان روز مالک را غافلگیر کرده، گردنش را زد و همان شب با همسر او همبستر شد. در حالی که این کار از نظر اسلام حرام است. هم به جهت این که مالک بن نویره مسلمان بود و هم اگر او کافر بود باید مهلت می داد تا مهلت یا عِدّه ی زن شوهردار برای نزدیکی با همسر جدید تمام شود. خلیفه پس از اطلاع از این جریان شرم آور، خالد را هیچ گونه مجازاتی نکرد. وقتی به او اعتراض شد که چرا حکم خدا را بر خالدبن ولید جاری نمی کنی؟ جواب داد: «من نمی توانم شمشیری از شمشیرهای کشیده ی خدا را در نیام کنم»؛(۱۲) در این برخورد خلیفه بیشتر به فکر شمشیر خالدبن ولید است که در راستای اهداف خلیفه به کار گرفته می شود هرچند حکمی از احکام الهی تعطیل گردد.
ما معتقدیم اگر حکم خدا در جامعه جاری شود، فیض خدا بر زمین سرازیر می شود و نور وحدت الهی بر جامعه تجلّی می نماید، به این معنی که حکم عالم معنویت در عالم ماده جاری می گردد و از این طریق کنترل اجتماعِ متکثره از طریق وحدت عالیه ی حقیقیه به بهترین نحو انجام می شود، زیرا وحدت ثبات دارد و وقتی جامعه به عالم وحدتِ حقیقی وصل باشد با ثبات می ماند. ولی وقتی حکم زنا را صرفاً یک قرارداد بپنداریم، می توانیم بگوئیم فعلاً اجرای آن به مصلحت نیست، چون جایگاه احکام الهی در هستی برایمان روشن نیست. این که می بینید به سلیقه ی خلیفه حکم زنا بر خالدبن ولید جاری نمی شود این همان اجتهاد در مقابل دین است. دین گفته است حکم زنا باید جاری شود ولی خلیفه معتقد است فعلاً صلاح نیست، زیرا معتقد است احکام الهی می تواند تابع مصلحت وقت شود، یک روز اجرای آن مصلحت بود و فعلاً مصلحت نیست.
خلیفه ی دوم دستور داد؛ «حَی عَلی خَیرِ الْعَمَلْ» از اذان حذف شود. چون معتقد بود اگر در وقتی که باید جهاد کرد و اسلام را گسترش داد بگوییم «حَی عَلی خَیرِ الْعَمَلْ» معنایش این است که نماز بالاتر از جهاد است و این باعث سست شدن ارزش جهاد می شود. و به نظر خلیفه ی دوم فعلاً مصلحت جامعه جهاد است.(۱۳) این کارِ خلیفه به این معنی است که فکر او می تواند به جای نظر دین و سیره ی رسول خدا(ص) قرار گیرد، نه این که او وظیفه داشته باشد تسلیم حکم خدا و رسول او گردد. خلیفه ی دوم بار ها می گوید: «مُتْعَتان کانَتا عَلی عَهْدِ رَسُولِ اللّه(ص) اَنَا اَنْهی عَنْهُما وَ اَعاقبِ عَلَیهِما»؛(۱۴) دو متعه در زمان پیغمبر(ص) حلال بود من حرام کردم و عامل به آن دو را کیفر می کنم.
باز خلیفه ی دوم در بعضی کلمات خود، اسلام را به شتری تشبیه می کند که سال های مختلف و حالات گوناگونِ «ناتوانی» و «توانایی» و «ناتوانی بعدی» را طی می کند.(۱۵) به این معنی که اسلام دوره ی کودکی و جوانی و پیری دارد. و این حرف همان مادی کردن دین است، چون پدیده های مادی چنین دوره ها و صفاتی را دارند و این سخنان نسبت به دین نشانه ی جداشدن احکام اجتماع از آسمانِ معنویت است، به طوری که وقتی دین پیر شد لازم نیست از احکام آن پیروی کرد و می توان احکام جدیدی را جایگزین آن احکام نمود.

دینداری؛ عامل اتصال به ملکوت

علامه ی طباطبائی«رحمه الله علیه» می فرمایند: «از همین جهت است که حکومت نوبنیاد اسلامی، همشکل امپراطوری های دیگرِ همزمان خود، همانند امپراطوری روم و ایران شد».(۱۶) با همان اختلاف طبقاتی و نظام برده داری. در نگاه دین؛ انسان حقیقتاً به دنیا آمده است تا بندگی کند. خداوند می فرماید: «مَا خَلَقْتُ الْجِنَ وَ الْاِنْس اِلاّ لِیعْبُدُون»؛(۱۷) خلق نکردم جنّ و انسان را مگر برای بندگی و حاصل این بندگی اتصال به عالم ملکوت است و لذا می فرماید: «وَاعْبُدْ رَبَکَ حَتّی یاْتِیکَ الْیقِینْ»؛(۱۸) بندگی کن تا به یقین برسی. و یقین وقتی حاصل می شود که روح انسان با عالم ملکوت مرتبط شود، زیرا قرآن می فرماید: «وَکذَلِک نُرِی اِبْرَاهِیمَ مَلَکوتَ السَّمَاوَاتِ وَالاَرْضِ وَلِیکونَ مِنَ الْمُوقِنِینَ»؛(۱۹) و این چنین ملکوت آسمان ها و زمین به حضرت ابراهیم(ع) نشان داده شد تا اهل یقین شود. از طرفی خداوند به همه ی انسان ها خطاب می کند چرا در ملکوت آسمان ها و زمین، نظر نمی کنید. «اَوَلَمْ ینظُرُواْ فِی مَلَکوتِ السَّمَاوَاتِ وَالاَرْضِ...»؛(۲۰) آیا نباید در ملکوت آسمان ها و زمین بنگرند؟ ملکوت جنبه ی غیبی و معنوی آسمان ها و زمین است، به طوری که ریشه ی همه ی هستی مادی در کنترل آن عالَم است و آیه ی فوق تذکر می دهد که باید انسان ها از طریق رعایت دستورات الهی نظرها را متوجه آن عالم بنمایند، در این صورت بندگی انسان به مقصد اصلی خود که یقین است می رسد و خداوند درباره ی آن فرمود: «بندگی پروردگار خود را بنمایید تا به یقین برسید».(۲۱)
خداوند در رابطه با این که باطن تمام عالم به ملکوت متصل است و ملکوت عالم در دست خداوند است و از آن طریق عالم را در کنترل خود دارد و فیض رسانی می کند، می فرماید: «فَسُبْحَانَ الَّذِی بِیدِهِ مَلَکوتُ کلِّ شَیءٍ وَاِلَیهِ تُرْجَعُونَ»؛(۲۲) منزه است خدایی که ملکوت هر چیزی در دست اوست و همه به سوی او برگشت می کنند. یعنی ملکوت هر شیئ در قبضه ی الهی است، به طوری که از خود هیچ استقلالی ندارد و انسان ها باید به جنبه ی ملکوتی اشیاء نظر کنند و جنبه ی باطنی و غیبی هر چیزی را بنگرند تا جنبه ی مادی آن ها با جنبه ی غیبی باطنی شان مرتبط گردد و علمشان به عالم و آدم حقیقی باشد. زیرا نظرکردن به عالم غیب یک نحوه اتحاد قلبی با آن عالَم پدید می آورد و از آن جایی که دین از عالم غیب نازل شده وسیله ای است تا انسان با جنبه های غیبی عالم مرتبط گردد و ملکوتی شود و در بستر طبیعت و زندگی در دنیا، از طریق دین، خود را آنچنان تغییر دهد که شایسته ی قرب و قیامت گردد.

سیر معنوی و اصالت عوالم باطنی

یکی از آیات کلیدی که علامه طباطبائی«رحمه الله علیه» در تفسیر آیات دیگر از آن بسیار استفاده می کنند آیه ای است که می فرماید: «وَاِن مِّن شَیءٍ اِلاَّ عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ اِلاَّ بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ»؛(۲۳) هیچ چیزی نیست مگر آن که خزائن آن در نزد ما است و ما نازل نمی کنیم آن چیز را مگر به اندازه ای محدود و معلوم. پیام آیه این است که هرچه در این عالم هست دارای وجودهای برتر و ملکوتی و خزینه ای است. اشیاءِ این عالم هر اندازه نازل شوند همه ریشه در آن جا دارند و در آن جا دارای وجود عنداللهی و جامعیت هستند. و فلسفه ی حیات زمینی انسان، متحدشدن با مقام ملکوتی و مقام عنداللهی موجودات عالم است. باید انسان در اثر دین داری و اصلاح جان، چهره ی ملکوتی اشیاء این عالم را ببیند و این عالم را آیت و نشانه ی ظهور آن عالَم بنگرد وگرنه در کثرات این عالم سرگردان خواهد شد، بدون آن که کثرات را در وحدت ملکوتی آن ها بنگرد. بر همین اساس است که گفته می شود ما آمده ایم تا آسمانی شویم، یعنی جان ما در حین زندگی زمینی مستعد انتقال به ملکوت عالم شود، چیزی که در خلافت انتخابی، مورد غفلت قرار گرفت.
علامه ی طباطبائی«رحمه الله علیه» در راستای ضایعه ای که به جهت امر فوق بر اسلام وارد شد می نویسند: «کسانی که در حیات معنوی و کمالات باطنی مطالعه کافی دارند و مقاصد حقیقی این رشته از علوم را دریافته اند، به خوبی درک می کنند که روش «سیر باطنی و حیات معنوی» روی این اساس استوار است که کمالات باطنی و مقامات معنوی انسان، یک رشته واقعیات حقیقی بیرون از واقعیت طبیعت و جهان ماده است و «عالم باطن» که موطن حیات معنوی است، جهانی است بسیار اصیل تر و واقعیت دارتر و پهناورتر از جهان «ماده»، مقامات معنوی، واقعیت ها و موقعیت های حیاتی اصیلی برای انسان هستند، هرگز از قبیل مفاهیم تشریفاتی و مقامات و مناصب و عناوین وضعی و قراردادی اجتماعی نیستند».(۲۴)
خلاصه این که اولاً: مقامات باطنی که اولیاء الهی به آن ها دست یافته اند، واقعیت دارد، ثانیاً: آن واقعیات در عالم ماده نیست، ثالثاً: موطن و محل تحقق آن ها همان عالم ملکوت و وجود خزینه ای است که وجودش اصیل تر و شدیدتر می باشد. پس انسان ها حیات معنوی خود را در سنگ و خاک نمی توانند به دست آورند، بلکه باید به عالم باطن نزدیک شوند و نباید آن را مانند عنوان هایی مثل فقر و توانگری و بزرگی و کوچکی که امور اعتباری و قراردادی هستند، بدانند.
ملاصدرا«رحمه الله علیه» برای بیان امر فوق مثال سنگی را که طلا شده است با سنگی که روی آن را طلا گرفته اند مطرح می کند تا روشن شود در سیرِ مقامات باطنی، وجود انسان شدیدتر می شود تا بتواند به عالم معنویت نزدیک گردد، مثل سنگی که طلا می شود، نه این که در سیر معنوی ذات انسان ها تغییر نکند و فقط اعمال آن ها تغییر کند. یک انسان متعالی درجه ی وجودی اش شدیدتر شده و او از نظر درجه ی وجودی با مردم عادی فرق کرده است. برعکسِ کسی که دین را از روی تقلید عمل می کند و سعی نمی کند تا از طریق دین، درجه ی وجودی نفسش را تغییر دهد. این مثل سنگی است که طلا گرفته اند و عملاً ذات او با مردم عادی فرقی ندارد.
مقامات اجتماعی تابع قرارداد اجتماع است و لذا بعضاً می بینیم عملی که یک روز پاداش خوب دارد روز دیگر پاداش بد دارد، چون آن پاداش تابع قرارداد اجتماع بود و ریشه در ملکوت عالم نداشت. ولی در مقامات باطنی که انسان سیر می کند و عالَمی که این مراحل را در بر دارد، همه از قبیل موجودات اصیل و واقعی و بیرون از حکومت ماده و طبیعت می باشند و به همین جهت می گویند: «حیات معنوی و معادشناسی براساس اصالت عالمِ معنی استوار است».(۲۵)
طرز فکری که دین و مقامات معنوی را قراردادی و اعتباری بداند و نه حقایق غیبی، معتقد است فرقی بین اولیاء الهی و سایر مردم نیست لذا به راحتی جرات می کند که امام حسین(ع) را به قتل برساند. طرز فکری که دین را صرفاً دستوراتی قالبی می داند که توسط خداوند وَحی شده، نمی تواند جایگاه غدیر و علت معرفی امیرالمومنین(ع) را درست تحلیل کند و لذا همین که به نظر خود مصلحت ندانست علی(ع) حاکم باشد به تشخیص خود عمل می کند بدون توجه به تبعات آن که از چشم او پنهان بود. حضرت زینب(س) جایگاه تاریخی این بینش را می شناسند و در عصر عاشورا خطاب به نعش برادرشان می گویند: «بِاَبِی مَنْ عَسْکرَهُ فِی یوْمِ الْاِثْنَینِ نَهْباً»؛(۲۶) پدرم فدای کسی که لشکرش را روز دوشنبه منهوب و نابود کردند. با این که روز عاشورا روز جمعه بوده است ولی حضرت زینب(س) می خواهند توجه ها را به روز دوشنبه که روز سقیفه و روز خلافت انتخابی است جلب کنند که قوانین دین را در حدّ قراردادهای اجتماعی می دانست بدون آن که ربطی بین آن ها با مقامات باطنی قائل باشد، لذا فرق مومن و کافر را در تفاوت اعمال آن ها می دانست و نه در حقیقت جان آن ها.
تاکید علام علامه ی طباطبائی«رحمه الله علیه» که می گویند: «مقامات معنوی واقعیات و موقعیت های حیاتی اصیلی برای انسان هستند و هرگز از قبیل مفاهیم تشریفاتی و مقامات و مناسب و عناوین وضعی و قراردادی اجتماعی نیستند.» به این معنا است که مقام معنوی برای کسی که وارد آن شود، مثل کودکی است که جوان می گردد نه مثل شخصی که پول دار شده، در مقامات معنوی تمام درجه ی وجودی فرد تغییر می کند و در مرتبه ی وجودی دیگری از هستی قرار می گیرد و ادراک و فهم او از عالم به حقیقت نزدیک تر می گردد.

وسعت حقیقت انسان

حقیقت انسان یا نفس ناطقه ی او یک حقیقت گسترده ای است که در تمام مراتب هستی حاضر است منتها هر انسانی باید با تزکیه و تعلیم، خود را به حقیقت خود نزدیک کند و در صورت رفع حجاب بین خود و مقامات عالم، به اندازه ای که به آن مقامات نظر کند با آن ها متحد می شود. اگر به عالم ماده نظر کند تمام روحش متاثر از احکام آن عالم می شود و خیالات او صورت موجودات عالم ماده را در خود می پروراند و اگر با رفع حجاب های مادی به ملکوت عالم نظر کند مقامش ملکوتی می شود و با احکام عالم ملکوت متحد می گردد. زیرا روح یا نفس ناطقه ی او در ذات خود دارای وسعتی است به وسعت همه ی عوالم هستی و به هر عالمی که توانست توجه کند احکام و انوار آن عالم، جزء وجود او می شود و حکم آن عالم بر جان او سرایت می کند و لذا می توان گفت: انسان در واقع میان مقامات و مدارج باطنی و واقعی سیر می کند و نه در میان مقامات قراردادی و اعتباری. بر همین اساس علامه«رحمه الله علیه» می فرمایند: «اساس حیات معنوی و معادشناسی اسلام براساس اصالت گذاردن بر عالَم معنی است.» یعنی از دیدگاه اهل البیت(ع) همین حالا هر کاری بکنی در نفس ناطقه ی خود تغییر درجه ی وجودی پیدا می کنی و همواره با هر عملی که انجام می دهید سیری باطنی خواهید کرد، چه در جهت مثبت و چه در جهت منفی. ولی از دیدگاه خلافت انتخابی، «سنت اسلامی» به یک «سنت اجتماعی و قراردادی» تبدیل شد و به همین جهت در زمان خلفا تکامل معنوی جامعه به حداقل ممکن رسید، و تعلیم و تعلّم دینی با آن همه مسائل دقیق، از مرحله ی حس و ماده فراتر نرفت و معنویتی که بتواند در جامعه سیر روحانی ایجاد کند در جامعه وارد نشد و موضوع سیر باطنی فقط در بین عده ای از عُبّاد محدود شد.

حقیقت بشر

در تفکر حکمت متعالیه روشن می شود که هر ممکن الوجودی عین ربط و عین فقر به علت حقیقی خود می باشد، مثل نور پائینی که بقایش به ارتباط با نور بالائی است، اگر مانعی بین نور بالایی و نور پائین قرار دهیم، نور پائینی نابود می شود، زیرا بقاء آن به اتصال آن به نور بالایی است و چیزی جز اتصال نیست. حقیقت انسان هم عین ربط به حضرت حق است و ذاتی است عین فقر و عین ربط، حال اگر در شخصیت تشریعی خود به توحید محض وصل نشود چون عین ربط و نیاز است، به کفر وصل می شود. زیرا نمی تواند به چیزی وصل نباشد، پس اگر به توحید یعنی به وجودِ محض و غنای محض وصل نشود، به باطل وصل می گردد.
توحید؛ حقیقت یگانه ای است عین وجود و عین کمال، و غیر توحید عین سراب است، حیاتی که انسان را به آسمان معنویت وصل نکند و قراردادهای اجتماعی اگر ظهور توحید نباشند و جامعه را به عالم اعلا وصل ننمایند، در واقع آن قراردادها کثرت های بدون اتصال به وحدت اند و ماندن در چنین کثرت هایی یعنی ماندن در یک زندگی وَهمی که نتیجه ی آن بحران است، چون به باطن پایداری متصل نیست که از فرسایش و اضمحلال و بی سروسامانی آن جلوگیری کند.
وقتی متوجه باشیم حقیقتِ بشر عین ربط و فقر است، اگر رشته ی تعلق او به حق تعالی ضعیف شود به باطل رو می کند و بسته به درجه ی تعلق او به باطل، از توحید و عبودیت دور می شود و به همان اندازه به معدوماتِ وجودنما و به زندگی سرابی دل می سپارد و پریشان و بی سروسامان می گردد. این جا است که نقش سیر باطنی برای انسان آشکار می شود و روشن می شود محدودکردن انسان در مجموعه ی قراردادهای اجتماعی چه محرومیت بزرگی برای انسان و جامعه ی انسانی به بار خواهد آورد.
انسان به وسعت ابدیت است و با همه ی عوالم وجود می تواند ارتباط داشته باشد مگر این که نظر خود را به محسوسات و متخیلات متوقف کند و از تماس با حقایق باز بماند. هم عالم ملکوت واقعیت دارد، هم وسعت انسان حقیقی است. پس انسان می تواند با سیر خود به سوی عوالم بالا، با آن عوالم تماس داشته باشد. مهم این است که با اعتقاد به واقعیتِ آن عوالم جهت نفس ناطقه را به سوی آن ها سوق دهد تا با آن ها تماس حاصل نماید و از بهره های معنوی آن ها برخوردار گردد و این در صورتی ممکن است که خود را از عالم کثرات و تخیلات آسوده کند تا این ها حجابِ نظر او نگردند و در حد خود با آن حقایق متحد شود و جنبه ی بالقوه خود را با سیر باطنی به فعلیت برساند و بشود آنچه باید بشود.(۲۷)
وقتی روشن شد جنس نفس ناطقه طوری است که می تواند در همه ی عوالم وجود حاضر باشد، پس کافی است حجاب هایی که مانع این حضور است برطرف گردد تا انسان در شرایطی قرار گیرد که صِرف توجه به عالم غیب، موجب اتحاد جان او با آن عالم گردد. همین که تعلقات انسان از عالم ماده کم شود و بتواند به عالَم بالا نظر کند، اتحادی بین نفس ناطقه ی او و آن عالم پدید می آید. برای تحقق این اتحاد و سیر به عوالم باطنی عالم اولاً: باید از طریق براهین عقلی و توجهات وَحیانی، اعتقاد پیدا کرد که چنین عالمی هست و دارای مراتب مخصوص به خود است، ثانیاً: از طریق رفع رذائل و محقق شدن در فضائل بتوان به آن عالَم نظر کرد.

ریشه ی وحدت و بقاء جامعه

اگر جان انسان از عالم غیب جدا شود از وحدت جدا شده و از آنجایی که وحدت همان بقاء و وجود است، پس به همان اندازه که انسان از سیر باطنی به سوی عالم غیب محروم شود از وحدت و بقاء محروم شده است. چون همان خدایی که وجود محض است و همه ی وجودات از وجود محضِ او ریشه می گیرد، هم او «اَحَد» است و ذاتی است عین وحدت، پس نبود وحدت برابر عدم است. لذا هر چه جامعه از خدا دور شود به عدم می رسد و هیچ گونه وحدت و بقایی را نمی چشد که به آن قرار گیرد و از اضطراب رهایی یابد.
در فلسفه ی اسلامی بیان شده است که عالم ماده عین حرکت است و عین حرکت همان «عَدَمٌ مّاٰ» است یعنی یک قدم با عدم بیشتر فاصله ندارد. حال مقابل عین حرکت و تغییر، حضرت اَحد است که عین بقاء و ثبات است. هر چه از عین ثبات دور شویم به نیستی و عدم نزدیک شده ایم. حال اگر جامعه برای سامان دادن به امور خودش از اندیشه ی خود استفاده کند و از حکم الهی فاصله بگیرد به نیستی نزدیک شده است، مگر این که خود را به خدا وصل کند، که راهکار اتصال به عالَمِ وحدت، سیر به باطن عالم است از طریق رعایت احکام و حدود الهی، نه این که فقط دین را در حدّ آداب و تشریفات ظاهری عمل کنیم و رویکرد ما در عمل به احکام به باطن عالم نباشد. در صورتی که رعایت احکام و حدود الهی اگر با حضور قلب انجام گیرد عامل اتصال جامعه به جنبه های معنوی عالم است. از آن جایی که خلفا به جنبه های باطنی احکام نظر نداشتند خلافت انتخابی، جامعه ی مسلمین را در جنبه های ظاهری دین متوقف کرد و از مقصد اصلی دین که احکام و حدود الهی را نردبان صعود انسان به سوی جنبه ی باطنی عالم قرار داده، دور کرد.
خلافت انتخابی دین را به عنوان وسیله ی اداره ی جامعه پذیرفت و به آن پرداخت و حتی سخت گیری هایی نیز اِعمال کرد ولی به افقی برتر از رعایت احکام نظر نداشتند، افقی که قلب امامان معصوم(ع) متذکر آن بود و بنابر آن بود که جامعه را متوجه آن نمایند.(۲۸)

آفات عصری شدن دین

امروزه گاهی در محافل روشنفکری زمزمه می شود که دین باید «عَصری» و مطابق علم زمانه باشد. آیا می توان پذیرفت که دین خدا هماهنگ با عصر و دوره ی جدید بشود و براساس ملاک های علم تجربی و تعریفی که علوم تجربی از عالم و آدم دارد، تفسیر شود و یا عصر و روزگار باید هماهنگ با افقی شود که دین تعیین می کند؟ وقتی کسی بگوید دین باید هماهنگ عصر شود، به فهمی که زمانه از عالم و آدم دارد اصالت داده است نه به دین. «ارنست رنان» در مورد مسیحیت گفته بود: «دین باید اصلاح شود و با وضع جدید سازگاری کند.» از نظر او وضع جدید اصیل است و هر آنچه بشر جدید از عالم می شناسد عین حق و حقیقت است و باید دین با آن هماهنگ شود، نتیجه ی این حرف این می شود؛ علوم تجربی که شاخصه ی وضع جدید است، مَثَلِ اَعْلای حق و حقیقت تلقی شود و کمال آدمی هم رسیدن به علم تجربی باشد، بدون آن که بشر به عالمی بالاتر نظر کند و بخواهد خود را در حدّ اتحاد با عالم ملکوت تغییر دهد. در حالی که به قول شیخ الرئیس: علم تجربی ظُنُونِ مُتَراکِمه است مگر این که با قیاس خفی مسئله را جهت بدهید. اگر کسی بگوید دین باید قامتش را خم کند و با وضع جدید منطبق شود، به معنای آن است که قراردادهای بشرِ حسّی را به جای احکام الهی قرار دهیم که این شبیه اجتهاد بر دین است که در صدر اسلام واقع شد، اگر مواظب تبعات سخنان آن هایی که می گویند دین باید عصری باشد، نباشیم از آفاتی که یک بار تجربه کردیم و راه ارتباط بشر با عالم قدس را منقطع نمودیم، مصون نخواهیم ماند.
بینشی که هماهنگ کردن دین با عصر جدید را پیش می کشد و اصرار دارد باید اصالت را به برداشت های علوم جدید نسبت به عالم و آدم داد، ناخودآگاه خبر از برداشت غلط خود از جایگاه دین در هستی می دهد. چنین بینشی معتقد است چیزی اصیل تر از دین وجود دارد و دین باید رنگ آن چیز را به خود بگیرد و جالب است آنچه را دنیای مدرن پیشنهاد می کند عموماً عادات و رسومات اجتماعی است که هیچ ریشه ی باطنی ندارند تا بشر را به ثابتات عالم متصل گردانند.
به گفته ی یکی از اندیشمندان معاصر: «ژان ژاک روسو با بحث قراردادهای اجتماعی می خواهد بگوید بشر با فکر خود می تواند اجتماع خود را بگرداند و تدبیر کند و نه نیاز دارد با طبیعت هماهنگ شود ـ بلکه طبیعت را هم هماهنگ قراردادهای خود می کند ـ و نه نیاز به مرجعی و حقیقتی دارد که بخواهد قراردادهای اجتماعی اش را هماهنگ حقایق قدسی قرار دهد.»(۲۹)

جلسه ی دوم، مادی شدن دین و انقطاع زمین از آسمان

بسم الله الرحمن الرحیم

«یا اَیهاالَّذِینَ آمَنُواْ اِنَّمَا الْمُشْرِکونَ نَجَسٌ فَلاَ یقْرَبُواْ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ هَذَا وَاِنْ خِفْتُمْ عَیلَهً فَسَوْفَ یغْنِیکمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ اِن شَاء اِنَّ اللّهَ عَلِیمٌ حَکیمٌ»(۳۸)
ای کسانی که ایمان آورده اید! مشرکان ناپاکند؛ پس نباید بعد از امسال در سال های دیگر نزدیک مسجد الحرام شوند! و اگر از فقر می ترسید، خداوند هر گاه بخواهد، شما را به کرمش بی نیاز می سازد؛ خداوند دانا و حکیم است.

خداوند در آیه ی فوق می فرماید مشرکین نجس هستند، مواظب باشید با آن ها مانوس نشوید و از قطع رابطه ی اقتصادی با آن ها هراسی نداشته باشید که خدا به زودی از طریق فضل خود اگر بخواهد شما را بی نیاز می کند. و از محاصره ی اقتصادی هم نترسید بلکه از این نگران باشید که آن ها در اجتماع شما وارد شوند و روان جامعه ی شما را آلوده کنند زیرا آنچه موجب نجاست آن ها است روح و روان شرک آلود شان است. به عبارت دیگر باطن آن ها نجس است که به ظاهر آن ها نیز سرایت کرده است. پس نباید زمینه ای فراهم باشد که روح و روحیه ی مشرکان در مجامع علمی و فکری مسلمانان نفوذ کند و نگاهی که آن ها به عالم و آدم دارند در صحنه ی فرهنگی شما حضور یابد.

خطر تعالی فرهنگی اهل کتاب

در آیه ی بعد می فرماید: «قَاتِلُواْ الَّذِینَ لاَ یوْمِنُونَ بِاللّهِ وَلاَ بِالْیوْمِ الآخِرِ وَلاَ یحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَلاَ یدِینُونَ دِینَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِینَ اُوتُواْ الْکتَابَ حَتَّی یعْطُواْ الْجِزْیهَ عَن یدٍ وَهُمْ صَاغِرُونَ»؛(۳۹) با کسانی از اهل کتاب که به خدا و روز بازپسین ایمان نمی آورند و آنچه را خدا و رسول او حرام گردانیده اند، حرام نمی دارند و به دین حق متدین نیستند، مقاتله کنید تا با کمال خواری به دست خود جزیه دهند.
هیچ یک از دو ملتِ اهل کتاب، آنچه را خدا و پیامبر حرام کرده، حرام نمی دانند پس در واقع این ها به دین حق که مطابق فطرت است پشت کرده و راهی جدا از راه فطرت انسان ها و نظام عالم در پیش گرفته اند، پس باید کنترل شوند و با مبارزه با آن ها، آن ها را مجبور به دادن جزیه کنید، طوری از آن ها جزیه بگیرید که خوار شوند و برای خود تعالی فرهنگی احساس نکنند و نتوانند عقاید خرافی خود را منتشر نمایند، همه ی این ها از آن رو است که آن ها ایمان مورد قبول خدا را پیروی نمی کنند.
خداوند در آیات فوق می فرماید با هرکس که به خدا و قیامت ایمان ندارد باید مبارزه کرد، چه یهود و چه نصاری، تا آن جایی که اُبّهت فرهنگی شان از بین برود و به خدمت دین در آیند و با دست خود جزیه دهند و خوار شوند. چون اگر با چنین اشخاصی معاشرت کردید به مشکلاتی دچار می شوید که پیش بینی آن را نمی کردید و در فضایی قرار می گیرید که مثل زندگی آن ها، دینداری در جامعه به حاشیه می رود و دنیا برایتان جلوه می نماید و مهم می شود و با این که از دنیا جز بهره ی اندکی نصیب کسی نمی گردد ولی تمام امیدتان به دنیا و اسباب آن می شود و توکل تان از دست خواهد رفت.
سپس توصیه می فرماید؛ حال که نزدیکی به آن ها چنین مسائلی را به دنبال دارد سعی کنید هیبت و قدرت اهل کتاب را در اذهان از بین ببرید تا در جامعه خوار شوند «وَ هُمْ صاغِرُون» و در نتیجه رغبت به اختلاط فرهنگی با آن ها در افراد جامعه از بین برود، چیزی که متاسفانه ما فراموش کردیم و دچار مشکلات بسیاری شدیم.
سوالی که اینجا مطرح می شود این است که چرا باید با اهل کتاب جنگ کرد تا جایی که خوار شوند و جزیه بدهند؟ جواب این سوال را خداوند در آیات بعدی می دهد و می فرماید:

«وَقَالَتِ الْیهُودُ عُزَیرٌ ابْنُ اللّهِ وَقَالَتْ النَّصَارَی الْمَسِیحُ ابْنُ اللّهِ ذَلِک قَوْلُهُم بِاَفْوَاهِهِمْ یضَاهِوُونَ قَوْلَ الَّذِینَ کفَرُواْ مِن قَبْلُ قَاتَلَهُمُ اللّهُ اَنَّی یوْفَکونَ * اتَّخَذُواْ اَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ اَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ وَالْمَسِیحَ ابْنَ مَرْیمَ وَمَا اُمِرُواْ اِلاَّ لِیعْبُدُواْ اِلَهًا وَاحِدًا لاَّ اِلَهَ اِلاَّ هُوَ سُبْحَانَهُ عَمَّا یشْرِکونَ»؛(۴۰)

یهود گفتند: «عُزَیر پسر خداست!» و نصاری گفتند: «مسیح پسر خداست!» این سخنی است که با زبان خود می گویند که همانند گفتار کافران پیشین است؛ خدا آنان را بکشد، چگونه از حق انحراف می یابند؟! اینان دانشمندان و راهبان خود و مسیح پسر مریم را به جای خدا به الوهیت گرفتند با آن که مامور نبودند جز این که خدای یگانه را بپرستند که هیچ معبودی جز او نیست، منزه است او از آنچه با وی شریک می گردانند.
علامه ی طباطبائی«رحمه الله علیه» در ذیل دو آیه ی فوق می فرمایند: هرچند یهود بیشتر از باب احترام، عُزیر را پسر خدا می دانست ولی باز یک نحوه انحراف است، این قول مسیحیان که مسیح پسر خداست شبیه قول مشرکین قبلی است که یک بت را خدا و یکی را پدر او می دانستند. خدا آن ها را بکشد که در مرحله ی اعتقادی از حق به باطل تا کجا منحرف شدند؟ به جای اطاعت خدا، اَحْبار را بدون هیچ قید و شرطی اطاعت می کنند و آن ها مسیح را نیز به جای خدا، ربّ خود قرار دادند و قائل به اُلُوهیت او شدند، در حالی که هیچ کدام از یهود و نصاری مامور نبودند مگر به این که خدا را بپرستند و اتخاذ ربّ به وسیله ی اطاعت استقلالی از هرکس همان عبادت کردن اوست.» و در آخر آیه شرک آن ها را گوشزد می کند و می فرماید: «خداوند منزه است از آنچه مشرکان به او نسبت می دهند. یعنی هم آنچه آن ها به خدا نسبت می دهند از ساحت پاک الهی مبری است و هم آنچه مدعیان یهود و نصاری، به عنوان علماء این ادیان انجام می دهند، مشرکانه است».

گم شدن معنی خدا

اهل کتاب منکر خدا نشدند ولی خدا را محدود کردند و حدّ او را حدّ ماده و آدم قرار دادند. این ها خواستند حضرت عزیر(ع) و عیسی(ع) را بالا ببرند و احترام کنند، خدا را پائین آوردند در نتیجه بینش شان یک بینش تماماً مادی شد و امور محسوس تمام میدان تفکرشان را تسخیر کرد، هرچند الفاظی که به کار می برند الفاظ دینی باشد.
وقتی یک ملت با داشتن کتاب خدا و پیامبر، مشرک شوند کار تا آنجا جلو می رود که خداوند از طریق پیامبر بعدی دستور می دهد، با آن ها مقاتله و مبارزه کنید تا خوار شوند، در صورتی که عزت از آن خدا و رسول و مومنین است(۴۱) پس اگر این ها متدین به دین الهی بودند خداوند دستور نمی فرمود خوار شمرده شوند. معلوم است که این ها اصلاً دین الهی را از دست داده اند و از مسیر الهی خارج شده اند.
حال سوال این است که چگونه این ها بی دین شدند؟ قرآن می فرماید: یهود، عُزیر را و نصاری، مسیح را پسر خدا می داند. معنای این کار نشناختن خدا است. خدایی که در حد یک آدم جلوه کند، نه تنها آن آدم، خدا نخواهد شد بلکه خدا نیز در آن فکر و فرهنگ معنای حقیقی خود را از دست می دهد، در چنین فضایی هیچ کس نمی داند خدا و معنویت و غیب به چه معنی است، چون بینش ها در حد ماده متوقف شده و این در واقع همان بینش بت پرستی است که الفاظ آن تغییر کرده و نه معنای آن، این ها درجه ی وجودی حقایق معنوی را آن قدر کاهش دادند که در حدّ محسوسات مادی درآمد. سِر احمد خان هندی در تفسیر قرآنش گفته بود: ملائکه همین قوای مادی طبیعت هستند. او آیات قرآن را بر این اساس تفسیر کرد. چنین شخصی ناخودآگاه همان اندازه بت پرست است که یهودی ها و مسیحی ها بت پرستند. اگر کسی دین را در حدّ ماده پائین بیاورد مردم را از معنویت و غیب جدا کرده است. قرآن کسی را که دین را محدود به ماده می کند مشرک می داند. زیرا در آخرِ آیه فرمود: «سُبْحَانَهُ عَمَّا یشْرِکونَ»؛ منزه است خدا از آنچه بدان شرک می ورزند و در آیه ی ۲۸ همین سوره فرمود: «اِنَّمَا الْمُشْرِکونَ نَجَسٌ»؛ پس می توان نتیجه گرفت، کسی که از دین و خدا تفسیری مادی داشته باشد مشرک است و مشرک نجس است حال چه این شرط در قالب پرستش بت سنگی باشد مثل بت پرستان حجاز و چه در قالب نگاه مادی یهود و نصاری به عالم غیب و معنویت.

تقدس بخشیدن به ظواهر و مادی کردن دین

علامه ی طباطبائی«رحمه الله علیه» در مقاله ی «معنویت تشیع» به نقش ائمه (ع) از آن جهت که زمین را به آسمان معنویت متصل می کنند و کمک می کنند که دین اسلام تبدیل به یک دین مادی نشود، اشاره می کنند. ائمه(ع) کاری کردند که زمینیان به کمک دین اسلام جهت اصلی خود را که قرب الی الله بود فراموش نکنند و دین در حدّ قالب آداب دینی متوقف نگردد، آن ها واسطه ی فیض اند و واسطه ی فیض تکویناً و تشریعاً به همین معنا است که جامعه ی انسانی را به آسمان غیب و معنویت راهنمایی و هدایت نماید و چنین کاری در حدّ خلفایی نبود که بعد از رحلت پیامبر(ص) به جای ایشان نشستند تا جامعه ی مسلمین را اداره کنند.
علامه ی طباطبائی«رحمه الله علیه» در مقایسه ی بین مسیحیت و اسلام و آن چه در صدر اسلام واقع شد می فرمایند:

«کلیسا از همان روزی که قدرت را به دست آورد و پناه گاه عالَم مسیحیت شناخته شد، تعلیمات خود را روی اساس حلول بنا کرد. جای تردید نیست که این تعلیم، مقام خداوندی و الوهیت را هر چه بود در وجود مادی محدودِ حضرت مسیح، محدود و محصور قرار می داد، بنابراین تعلیم، الوهیت، خواه بتواند از انسان جدا شود یا نتواند، این قدر هست که توانست هویت یک انسان مادی را پذیرفته، با خواص و آثار آن مجهز و متصف شود.»(۴۲)

تحت عنوان به صلیب کشیده شدن حضرت عیسی(ع) برای آن که مقام حضرت را بالا ببرند خدا را متصف به صفات انسانِ مادی کردند و آن را در وجود مادی حضرت مسیح محصور نمودند. در ادامه می فرمایند: «این نظریه- یعنی حلولِ الوهیت در انسان مادی- انکار ماوراء ماده را در برداشت و چون مسئله ی الوهیت در دین، مسئله ای اساسی و در حقیقت سرچشمه ی همه ی مسائل اعتقادی و عملی دینی است، از این نظر نیز همین مسئله، هر مسئله ی دیگر دینی را که براساس معنویات استوار بود از بین برد و هر معنویتی را با مادیت توجیه می کرد.»(۴۳)

آفات اعتقاد به حلول

نتیجه ی چنین کاری که در مسیحیت انجام شد عاملی گشت تا بذر یک نوع مادیتِ صددرصد ضد معنویت در نهاد مسیحیت کاشته شد. عجیب این که کلیسا به همین اندازه از «حلول» - که در مورد حضرت مسیح قایل بود - قناعت نکرد، بلکه همان حلول را به خود تطبیق داد و خود را به جای مسیح فرض نمود و فرمانروای بی چون و چرای جامعه ی مسیحیت شد و لذا بحث آزاد در تعالیم دینی ممنوع شد و محکمه ی تفتیش عقاید به وجود آمد، کلیسا توبه ی هر گناه کاری را که می خواست قبول می کرد و برای هرکس که می خواست ورقه ی آمرزش صادر می نمود، غافل از این که هر طریقه و رژیمی - اگرچه طریقه ی دینی باشد- همین که خاصیت مادیت به خود گرفت و اتصال مقررات آن از عالم معنویت منقطع شد، جبراً وارد جریان جهان مادی شده و محکوم قوانین طبیعت می گردد و مانند سایر پدیده های مادی، عمری خواهد داشت و حالات مختلف کودکی و جوانی و پیری را طی خواهد کرد و روزی خواهد مُرد. آنچه مرگ ندارد معنویات است، این است که کلیسا قدرت دهشتناک خود را از دست داد و مردم برای فرار از کلیسا گرفتار گرداب بی دینی و مادیت شدند که از سال ها قبل در متن کلیسا رسوخ کرده بود و دین را به امور تشریفاتی بی روح تبدیل کرده بودند.
قرآن شریف به مسلمین توصیه می کند هرگز با جامعه های غیر اسلامی یعنی جامعه ی مشرک و جامعه ی اهل کتاب، امتزاج روحی برقرار نسازید. قرآن در پیش بینی های خود تلویحاً اشاره می کند که جامعه ی اسلامی به واسطه ی روابطی که با جامعه ی غیر مسلمان برقرار می کنند، احکام قرآن را با عذرها و بهانه هایی که می تراشند یکی پس از دیگری مهجور داشته و ترک خواهند نمود.

مادی شدن جامعه ی اسلامی!

امروز هم اگر مواظب نباشیم و حقیقت اسلام را در نیابیم تحت تاثیر فرهنگ یهودیت و مسیحیت قرار می گیریم و به مرور آثار آن تفکراتِ انحرافی را در دین خود وارد می کنیم. وقتی قرآن می فرماید: «وَقَالَتِ الْیهُودُ عُزَیرٌ ابْنُ اللّهِ وَقَالَتْ النَّصَارَی الْمَسِیحُ ابْنُ اللّهِ ذَلِک قَوْلُهُم بِاَفْوَاهِهِمْ یضَاهِوُونَ قَوْلَ الَّذِینَ کفَرُواْ مِن قَبْلُ قَاتَلَهُمُ اللّهُ اَنَّی یوْفَکونَ»؛(۴۴) و یهود گفتند عُزَیر پسر خداست و نصاری گفتند مسیح پسر خداست این سخنی است باطل که به زبان می آورند و به گفتار کسانی که پیش از این کافر شده اند شباهت دارد، خدا آنان را بکشد چگونه از حق بازگردانده می شوند. در واقع دارد خبر می دهد که مواظب باشیم معنویات را صورت مادی ندهیم، همچنان که بعضی از مسلمانان با نیت الهی ولی اندیشه ی مادی، مساجد را از سادگی خارج می کنند و برای جذاب شدن مساجد آنجا را با انواع لوستر و کاشی کاری، تزیین می کنند و یا عکس هایی چاپ می کنند با حریرهای سبز و سفیدی که یک کودک در حالت قنوت است و از آن تعبیر به معراج می نمایند، در حالی که این معراج نیست، این همان مادی کردن دین است. زیرا در نماز باید از زمین به آسمان وصل شد و از هر گونه تصور مادی عبور کرد، حال هر چیزی که حواس ما را از آسمان غیب به سوی پدیده های مادی جلب کند ما را زمینی کرده است. نباید جنبه ی معنوی مساجد مغلوب این ظواهر شود، در حدی که نتوان در خانه ی خدا به عبادت پرداخت. اگر تصور نوجوانان از نماز این چنین شد، آن وقت هر گاه به یاد نماز می افتند آن عکس ها و لوسترها و حریرها در ذهنشان تداعی می شود و همین ها بین قلب آن ها و عالم غیب و معنویت جای خود را باز می کند و حجاب می شود، چنین اشخاصی اگر برج ایفل را ببینند بیشتر می پسندند تا یک محیط معنوی ساده را و علاقه شان به آن گونه امورِ مادی بیشتر می شود تا امور معنوی.(۴۵)
اگر به آیه ی فوق دقت فرمائید، پس از آن که فرمود: «نصاری می گویند مسیح فرزند خدا است»؛ می فرماید: «ذَلِک قَوْلُهُم بِاَفْوَاهِهِمْ یضاهِوُونَ قَوْلَ الَّذِینَ کفَرُواْ مِن قَبْلُ قاتَلَهُمُ اللّهُ اَنَّی یوْفَکونَ»؛ آن سخنی است بی پایه که واقعیتی بیشتر از آن چه در دهان آن ها است ندارد، سخن خود را به کفّاری که قبل از آن ها بودند شبیه کرده اند. چون حرف های من درآوری می زنند که ریشه در هیچ حقیقتی ندارد، خدا آن ها را بکشد، چگونه از حق روی می گردانند.
چنانچه حقایق غیبی را در حد پدیده های مادی پائین بیاوریم، عملاً از دین و عرفان و برهان جدا شده ایم و خود را در وَهمیات خود گرفتار کرده ایم. این که می فرماید: حرف این ها شبیه حرف کفار است، هر چند به کلیسا و کنیسه می روند و عبادت می کنند، به این معنی است که در واقع دین ندارند و بت پرستی را با واژه های دینی وارد زندگی کرده اند، «قَاتَلَهُمُ اللّهُ اَنَّی یوْفَکونَ»؛ خدا آن ها را بکشد چگونه به دین خدا تهمت می زنند و از حق روی برمی گردانند؟ سیاق آیه خبر از انحراف شدید مسیحیت می دهد و خداوند به پیغمبر گرامی خود امر می کند که اهل کتاب را دعوت کند که با مسلمین در پیشرفت دو مقصد تشریک مساعی کنند، یکی این که الوهیت را مخصوص خدای یگانه بدانند و دیگر آن که ربوبیت و آقایی را منحصر به خداوند نمایند و بعضی را بی قید و شرط به سرپرستی و فرمانروایی بر مردم نپذیرند. می فرماید: «قُلْ یا اَهْلَ الْکتَابِ تَعَالَوْاْ اِلَی کلَمَهٍ سَوَاءٍ بَینَنَا وَبَینَکمْ اَلاَّ نَعْبُدَ اِلاَّ اللّهَ وَلاَ نُشْرِک بِهِ شَیئًا وَلاَ یتَّخِذَ بَعْضُنَا بَعْضاً اَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ فَاِن تَوَلَّوْاْ فَقُولُواْ اشْهَدُواْ بِاَنَّا مُسْلِمُونَ»؛(۴۶) بگو ای اهل کتاب بیایید بر سر سخنی که میان ما و شما یکسان است بایستیم که جز خدا را نپرستیم و چیزی را شریک او نگردانیم و بعضی از ما بعضی دیگر را به جای خدا به خدایی نگیرد، پس اگر اعراض کردند بگویید شاهد باشید که ما مسلمانیم نه شما.
عرض شد که در تاریخِ فرهنگ اسلامی گاهی در بین مسلمین چنین بینشی به چشم می خورد که دین را مادی تفسیر کرده اند و پیرو آن مثل ارباب کلیسا که خود را در جایگاهی قرار دادند که سخنانشان مثل سخن خدا باید بدون قید و شرط پذیرفته شود، سخن خلفاء بدون قید و شرط پذیرفته شد. خلیفه ی دوم،اسلام را به شتری تشبیه می کند که دوران کودکی و جوانی و پیری دارد.(۴۷) نتیجه ی چنین بینشی آن می شود که جنگ و فتوحات، مهم تر از عمق بخشیدن به معنویات جامعه می شود، همین که صورت اسلام در سایر کشورها گسترش یافت برای خلیفه مطلوب است، هر چند پس از مدتی جهان اسلام گرفتار سطحی ترین افکار شود و فرقه ها در هر گوشه ای سر برآورند و هر فرقه خود را تمام اسلام بداند و بقیه را خارج از اسلام به شمار آورد. در موضوع این که چرا سخن خلفا بدون قید و شرط پذیرفته شد و به جای سخن خدا و رسول خدا(ص) قرار گرفت با توجه به مباحثی که گذشت باید دقت فراوان نمود.

جلسه ی سوم، دین مادی شده و حاکمیت نفس امّاره

بسم الله الرحمن الرحیم

«قَاتِلُواْ الَّذِینَ لاَ یوْمِنُونَ بِاللّهِ وَلاَ بِالْیوْمِ الآخِرِ وَلاَ یحَرِّمُونَ مَا حَرَّمَ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَلاَ یدِینُونَ دِینَ الْحَقِّ مِنَ الَّذِینَ اُوتُواْ الْکتَابَ حَتَّی یعْطُواْ الْجِزْیهَ عَن یدٍ وَهُمْ صَاغِرُونَ»؛(۶۴)
با کسانی از اهل کتاب که به خدا و روز قیامت ایمان نمی آورند و آنچه را خدا و رسولش حرام کرده اند حرام نمی دانند و متدین به دین حق نمی گردند، کارزار کنید تا با خواری به دست خود جزیه دهند.

از آن جایی که اهل کتاب از نظر ایمان به خدا و روز جزا مثل مشرکان هستند و ایمانی که نزد خدا مقبول باشد ندارند و آنچه را که خدا و رسول خدا تحریم کرده اند، حرام نمی دانند، و گرفتار انواع آلودگی ها می باشند، باید با آن ها کارزار کرد تا زیر دست حکومت اسلامی قرار گیرند و امکان گناه علنی برای آن ها نباشد تا زحمات نظام اسلامی در اصلاح امور جامعه بی اثر نگردد.
آیه ی فوق در مورد اهل کتاب به جهت عقاید غلط و اعمال آلوده می فرماید: «یعْطُوا الْجِزْیهَ عَنْ یدٍ وَ هُمْ صاغِرُون»؛ با آن ها مبارزه کنید تا با خواری به دست خود جزیه بدهند، یعنی هم از نظر اقتصادی نتوانند در جامعه ی اسلامی قدرت برتر شوند و هم از نظر فرهنگی خوار باشند. این دستور خداست که اگر مسلمین به آن عمل نکنند فرهنگ اهل کتاب جامعه ی مسلمین را تحت تاثیر خود قرار می دهد و زحمات نظام اسلامی را بی اثر می کند. زیرا فرهنگ اهل کتاب از مسیر فطرت دور و به مسیر نفس امّاره نزدیک شده و از آن جایی که باید با هر جریانی که عامل تحریک نفس امّاره است مبارزه کرد باید با آن ها نیز مبارزه نمود.

علت حقارت جوامع اسلامی

بعد از این که تکلیف مسلمین را در مقابل مشرکین تعیین نمود، وظیفه ی مومنین در قبال اهل کتاب را نیز روشن می کند. متاسفانه ملت های مسلمان از روزی خوار شدند که به جای مبارزه با اهل کتاب، دل در هوای یهود و نصاری سپردند به طوری که پادشاه صفوی به طور پنهانی به جای دشمنی با پاپ و پادشاه آلمان، در آن زمان برای آن ها نامه نوشت که مبادا با دشمن مشترک مان یعنی دولت عثمانی رفیق شوید. در حالی که دولت عثمانی با همه ی ضعف ها یک دولت اسلامی است و نسبت به یهود و نصاری، با اساس اسلام به دشمنی بر نخواسته است. باید ریشه ی وضع موجود خود را در تاریخ گذشته ی خود جستجو کنیم که چگونه بر خلاف دستور قرآن عمل کردیم تا آنجا که در حال حاضر در مقابل اهل کتاب احساس خواری می کنیم و یهود و نصاری به مسلمانان به عنوان کالای قابل تصرف می نگرند و آنچنان بر افکار کشورهای اسلامی مسلط شده اند که عده ای در جهان اسلام نمی توانند بپذیرند آمریکا برای جهان اسلام شیطان بزرگ است.
حفظ روحیه ی مبارزه با یهود و نصاری برای خوار کردن آن ها حکم خداست تا آن ها در مقابل نظام اسلامی سرفرود آورند و به دنبال اشاعه ی فرهنگ باطل و اعمال فاسد خود نباشند و در مقابلِ جامعه ی اسلامی صف آرایی نکنند و با دشمنان اسلام همکاری ننمایند. دلیل این حکمِ قاطع را خداوند در آیه ی بعد روشن می کند که می فرماید یهود، عُزَیر را پسر خدا می داند و نصاری، مسیح را، شباهت عقاید اهل کتاب با مشرکان را بیان می کند تا روشن شود اگر در مورد اهل کتاب تا حدودی سخت گیری می کند به خاطر انحراف آن ها از توحید و گرایش آن ها به نوعی شرک در عقیده و عبادات است. اگر ارزش هر کس به عقیده ای است که دارد این ها با عقایدی اینچنین خرافی ارزشی برای خود باقی نگذاشتند، کسانی که نقش حقایق غیبی و معنویت در عالم ماده را نمی شناسند، اگر در جامعه خوار نباشند انسانیت را خوار می کنند و جنبه ی ملکوتی انسان ها به حاشیه می رود.
مطالب فوق را باید از چند زاویه بررسی کرد. اولین نکته ای که باید در آن دقت نمود این است که ریشه ی بی دینی جوانانِ جامعه ی اسلامی را به جهت تاثیرپذیری آن ها از یهود و نصاری بدانیم. زیرا یهود و نصاری از دین حقیقی که متوجه عالم قدس است، به کلی بی بهره اند، وقتی معتقدند مسیح پسر خداست، به این معنی است که معنویت در حد ماده پائین آمده و عالم غیب در وجود مادی محدودِ حضرت مسیح محصور شده است. در چنین فرهنگی کنترل امیال غریزی به کمک ارتباط با عالم قدس و معنویت ممکن نیست. لذا راهی جز مبارزه با آن فرهنگ باقی نمی ماند تا پوچی و پستی چنین فکری روشن شود، همچنان که این فرهنگ در عالم هستی، پوچ و پست است. با دقت در آیه ی فوق باید متوجه بزرگی خطر بینش اهل کتاب شد، بینشی که معنویت را در حد ماده پائین می آورد و هر معنویتی را با مادیت توجیه می کند و حقیقتاً منکر عالم غیب می شود. چنین بینشی ارزش و جایگاه دین را از بین می برد و هرگز به دین به عنوان حقیقتی آسمانی نگاه نمی کند تا در هر حال حریم احکام آن را محفوظ بدارد.
مسلّم اگر در جامعه ای معنی و جایگاه دینِ حقیقی روشن نباشد و همه ی افراد جامعه برای حاکمیت احکام آن تلاش ننمایند، تمام انسانیت تهدید می شود، چون هیچ کس نمی داند راه سعادت حقیقی کدام است. ریشه ی بحران های موجود جهان را باید در چنین غفلتی دانست و به همان اندازه که مسلمانان نسبت به چنین فاجعه ای حساس نبودند و در نتیجه روحیه ی مقابله با اهل کتاب را از دست دادند، به مشکلات موجود گرفتار شدند. پیامبر اسلام(ص) حق دارند که از ما سوال کنند: آیا من دینی برای شما آوردم که مشکل بی دینی فرزندانتان همچنان باقی باشد و اوقات فراغت شان به فساد و تباهی بگذرد؟ یا شما با غفلت از دستوراتِ دینِ خدا گرفتار چنین مشکلاتی شدید؟ مگر می شود با غفلت از آیات قرآن به فرهنگ یهود و نصاری نزدیک شد و انتظار حل مشکلات خود را نیز داشته باشیم؟ قرآن با صراحت تمام اعلام می کند که بینش پستِ مادی یهود و نصاری دین شما را ضایع می کند و لذا برای یک لحظه هم با رویکردِ با ارزش دانستن آن ها با آن ها مراوده نداشته باشید مگر آن که زیر دست شما باشند، زیرا اگر مسلمانان به یهود و نصاری نزدیک شوند بینشِ مادی آن فکر و فرهنگ آن ها را تحت تاثیر قرار می دهد و در نتیجه نه تنها فرهنگ آن ها وارد زندگی مسلمانان خواهد شد، بلکه نگاه به امور معنوی و غیبی از منظر جامعه ی اسلامی رخت برمی بندد.
بینشی که می گوید عُزَیر و یا مسیح پسر خداست تمام راه های ارتباط با حقیقت را در مقابل خود بسته است و گرفتار نوعی از زندگی شده که جنبه های معنوی انسان ها را مورد غفلت قرار می دهد. امروز این بینش در تمام ابعاد جهان غرب حاکم است و چیزی که در این فرهنگ مطرح نیست تعالی و ترقی ابعاد معنوی انسانی است و به همین جهت هر اندازه که به آن ها نزدیک شویم به انواع رفتارهای آلوده به دنیا و شهوات مبتلا می شویم. وقتی متوجه شدیم ریشه ی فاصله گرفتن از دین در اقشار مختلف جامعه ی اسلامی در نزدیکی و محبت به یهود و نصاری است متوجه می شویم تا زمانی که به دستور خداوند طبق آیه ی مورد بحث عمل نکنیم تلاش برای دینداری جامعه، تلاش بی ثمری خواهد بود.(۶۵)
بعضی از متدینین معتقدند مطرح کردن موضوعِ تقابل با یهود و نصاری فایده ای ندارد، زیرا اولاً: همه ی افراد جامعه به آن اعتقاد ندارند و آن را یک نوع عقب ماندگی می دانند، ثانیاً: قابل اجرا نیست زیرا غلبه ی فرهنگ غربی و همراهی آن با تکنولوژی چیزی نیست که بتوان جدا از آن ها زندگی کرد. این افراد به این مسئله توجه ندارند که خداوند نجات هر فرد و هر ملت را در بینش صحیح قرار داده است. امام خمینی«رضوان الله علیه» با این که یک نفر بودند چون به عقیده ی حقی رسیدند دیگر معطل آن نشدند که آیا قابل اجرا هست یا نه، متوجه بودند همان خدایی که چنین دستوراتی را داده، عالم و آدم را در اختیار دارد و زمینه ی تحقق دستورات خود را فراهم می کند. هر کس موظف است عقیده و عمل صحیح را از قرآن به دست آورد و به آن عمل کند تا بهترین انتخاب ها را در زمان خود به انجام رسانده باشد و راه سعادت خود و جامعه ی خود را بگشاید، اگر شهداء این گونه فکر می کردند که چون بقیه به جبهه نمی روند پس ما هم نمی رویم، چه اتفاقی می افتاد، حداقل این بود که خودشان به مقام منیع شهادت نمی رسیدند.
در زمانی که عرصه ی دین داری و انجام وظیفه تنگ بود هر کدام از شهداء به تنهایی به وظیفه ی خود عمل کردند و به دستور ولی امر مسلمین در صحنه ی مقابله با دشمن متجاوزِ کافر پای گذاردند و این همه برکات برای خود و جامعه ی اسلامی آفریدند و حق تعالی هم به پاس خدمت به شهدا آن ها را به آرزویشان رساند و نگذاشت نظام اسلامی در زیر چکمه ی صدامیان قرار گیرد، حالا هم بسیار راحت و آسوده در شعف برزخی خود به سر می برند.
آن هایی که می گویند این احکام قابل اجراء نیست باید بدانند وقتی روشن شد این احکام از طرف خداوند است و ما تصمیم گرفته ایم به صورتی معقول آن ها را پیاده کنیم، خداوند شرایط را فراهم می کند تا قابل اجرا شود، همان طور که در صدر اسلام خداوند شرایط تحقق اسلام را در متن فرهنگ شرک و بت پرستی فراهم کرد. عمده این است که بدانیم مدیر هستی حکیم است و دستورات او مطابق فطرت انسان ها و نظام تکوینی عالم است. پس هرکس به اندازه ی عقیده اش به انجام دستورات الهی و عمل به آن ها امتحان می شود و وقتی بنا را بر این گذاشت که طبق دستور خدا عمل کند و دید چگونه خداوند شرایط تحقق دستورات خود را فراهم می کند، ایمان او به خدا زیادتر می شود و عملاً حضور حضرت رب العالمین را در صحنه ها ملاحظه می کند. باز تاکید می کنم: راستی اگر در ابتدای دفاع مقدس هشت ساله حضرت امام خمینی«رضوان الله علیه» و مردم مومن به این عقیده به میدان نیامده بودند کسی باور می کرد چنین جنگی به نفع مردم مسلمان ایران تمام شود؟
در صدر اسلام نیز ابتدا آیاتی که اشاره به جنگ دارد نازل شد، بعداً به تدریج خداوند زمینه ی مقابله با مشرکین و اهل کتاب را فراهم کرد و نتیجه ی آن مقابله ها، گسترش اسلام و عزت مسلمین شد، زیرا وقتی ملتی آماده ی اجرای حکم خداوند است خداوند نیز توفیق تحقق حکم خود را به آن ملت می دهد و این است معنی اعتقاد به نقش عالم غیب و معنویت در زندگی انسان ها و نجات از اصالت دادن به عوامل مادی. ملاحظه فرمودید که در فتوای قتل سلمان رشدی؛ چگونه یک فتوا دنیا را متحول کرد و با آن که در آن فتوا تمام مناسباتِ نظام لیبرال دموکراسی نادیده گرفته شد ولی چون فتوای حقی بود جهان استکبار هیچ کاری در مقابله با آن نتوانست انجام دهد. وزیر دفاع سوریه مصطفی طلاس می گوید: «وقتی فتوای امام خمینی مبنی بر مَهدور الدَّم بودن سلمان رشدی را شنیدم تمام وجودم را شعف فرا گرفت و از جهت دیگر متاسف شدم که چرا دانشگاه اَلْاَزهر مصر به خواب فرو رفته است.» سلمان رشدی در مصاحبه ها و خاطراتش نشان می دهد نه شب دارد و نه روز. او در یکی از آخرین کتاب های خود به فلاکت و ذلت ده ساله ی پس از انتشار کتاب «آیات شیطانی» اشاره می کند و می گوید: «روزی که ناشر نروژی کتاب آیات شیطانی مورد اصابت گلوله قرار گرفت یکی از بدترین روزهای عمر من است. او در آن ایام تنها طی ۲۰ روز ۱۳ بار محل خواب خود را تغییر داد(۶۶) از آن جهت که آن فتوا، آمریکا و انگلیس را به چیزی نگرفت و یک روحانی مسلمان حکم قتل یک شهروند غربی را صادر کرد، جهان غرب بسیار تحقیر شد. امام خمینی«رضوان الله تعالی علیه» نگفتند این فتوا چه فایده ای دارد. این یک بینش مادی است که نقش خدا را در ایجاد زمینه برای نتایج احکام الهی نادیده می گیرد و بیشتر به نتایج ملموس اولیه ی آن نظر دارد. این گونه افکار را اصطلاحاً افکار «عمل زده» می گویند. وقتی انسان حق را فهمید باید مطابق آن عمل کند، دیگر یک نفر یا یک میلیون نفر فرق نمی کند. قرآن درباره ی حضرت ابراهیم(ع) می فرماید: «اِنَّ اِبْرَاهِیمَ کانَ اُمَّهً قَانِتًا لِلّهِ»؛(۶۷) ابراهیم(ع) به تنهایی امتی بود مطیع فرمان خدا. امام خمینی«رضوان الله تعالی علیه» درباره شهید بهشتی فرمودند: «بهشتی یک ملت بود.»(۶۸) پس به اندازه ای که عملی حق است نقش آفرین است، هر چند تعداد افرادی که طرفدار حق اند کم باشند و در همین رابطه حضرت علی(ع) می فرمایند: «اَیهَا النَّاسُ لَا تَسْتَوْحِشُوا فِی طَرِیقِ الْهُدَی لِقِلَّهِ اَهْلِهِ فَاِنَّ النَّاسَ قَدِ اجْتَمَعُوا عَلَی مَائِدَهٍ شِبَعُهَا قَصِیرٌ وَ جُوعُهَا طَوِیل »(۶۹) ای مردم در راه راست، از کمی روندگان نهراسید، زیرا اکثریت مردم بر گرد سفره ای جمع شده اند که سیری آن کوتاه، و گرسنگی آن طولانی است.
وقتی قرار است که ما از درونِ خود با عالم غیب و معنا ارتباط برقرار کنیم پس دیگر دغدغه ی حرف دیگران برای چیست؟
قرآن می فرماید: یهود و نصاری با طرح این که عُزَیر(ع) فرزند خدا است یا عیسی(ع) فرزند خدا است، عالم بیکرانه ی غیب را در اشخاص معینی محدود کردند و در حقیقت، معنی غیب و معنویت را از بین بردند، حال صحبت بر سر این است که آیا ما در اسلام هم به چنین انحرافی گرفتار شدیم؟
اگر دقت شود تصدیق خواهید کرد متاسفانه در صدر اسلام با حذف اهل البیت پیامبر(ع) جامعه ی مسلمانان به نحوی به همان بلایی دچار شدند که مسیحیت بدان مبتلا شد. ابتدا باید فراموش نکنیم که ارزش و اهمیت اهل البیت(ع) به بیان چند حدیث و روایت نیست بلکه ارزش آنان در جهت دادن به نحوه ی زندگی مسلمانان است و این که با رهنمودهای ائمه(ع) روح معنوی دین حفظ می شود. آن ها هستند که مانع می شوند تا دین به پوسته ی بدون روح تبدیل شود. در مسیحیت حضرت عیسی(ع) را فرزند خدا نامیدند و عملاً خدا را زمینی کردند و وقتی خدا زمینی شد، کلیسا به عنوان نماینده ی فرزند خدا جای خدا نشست و دیگر بدون آن که کتاب خدا ملاک دینداری باشد دستورات کلیسا ملاک دینداری شد و کشیشان مطلق العنان به نام خدا هر چه خواستند انجام دادند، چیزی که در صدر اسلام پس از رحلت رسول اکرم(ص) ظاهر شد به طوری که تصور گردید حاکمان حق دارند هر طور خواستند دین خدا را کم یا زیاد کنند که تاریخ گواه چنین موضوعی است(۷۰) و در مباحث قبل نمونه هایی از آن عرض شد.
پیامبر اکرم(ص) می فرمایند: «مَنْ ماتَ وَ لَمْ یعْرِفْ اِمامَ زَمانِهِ ماتَ مِیتَهً جاهِلِیهً»(۷۱) هر کس بمیرد و امام زمانش را نشناسد، به مرگ جاهلیت مرده است. این روایت که شیعه و سنی آن را از قول رسول خدا(ص) نقل کرده اند می رساند که اگر می خواهید دین اسلام گرفتار فکر و فرهنگ جاهلیت نگردد باید متوجه شخصیتی باشید که خداوند به عنوان امام زمان برای جهان اسلام پرورانده است و آن قدر شناخت او و رجوع به او اهمیت دارد که نادیده انگاشتن او موجب برگشت به فرهنگ جاهلیت و زندگی مادی می گردد، با این همه با نادیده گرفتن روایت فوق پس از رحلت پیامبر اکرم(ص) و با حذف شدن اهل البیت(ع) مسیر دین به سوی مادی شدن سیر کرد و این مشکلی شد که جامعه ی اسلامی هنوز گرفتار آن است.
وقتی اهداف اصلی اسلام آن طور که باید و شاید در جامعه ظهور نکند متوجه انحراف دین به سوی مادی شدن نخواهیم شد، همچنان که متوجه نیستیم امروز نیز از دو جهت گرفتار فهم مادی از دین شده ایم. یکی از جهت نزدیک شدن به غرب که اصالت را به عالم ماده می دهد و دیگری از جهت غفلت از درک صحیح جایگاه اهل البیت(ع) و شاید بتوان گفت علت این که ما شیعیان نیز امروزه نمی توانیم از اهل البیت(ع) آن طور که شایسته است هدایت و راهنمایی بگیریم علاقه و محبتی است که در ما نسبت به فرهنگ غرب پدید آمده است، آلوده به فرهنگی شده ایم که خود را از زندگی در زیر سایه وَحی الهی بی نیاز می داند، این همان چیزی است که در صدر اسلام واقع شد و حالا به گونه ای دیگر در بعضی از شیعیان نیز ظهور کرده است و پس از انقلاب اسلامی بعضی از مسئولان تا آن جا پیش رفتند که پیشرفت به روش غربی را مدّ نظر نظام اسلامی قرار دادند و خواستند ساختارهای اقتصادی، سیاسی ما را در نهادهای فرهنگ غربی ادغام نمایند.(۷۲)
در جلسات قبل عرض شد که خلیفه ی اول گفت: «نبی اکرم در اتخاذ تصمیمات و اداره ی امور عامه با وَحی موید و مستظهَر بود، ولی اکنون که وَحی آسمانی با رحلت نبی اکرم قطع شده، ناگزیریم در اتخاذ تصمیمات لازمه به اجتهاد و صوابدید فکری خود عمل کنیم»(۷۳) مردم عادی متوجه نشدند که منظور خلیفه از اجتهاد، اجتهاد در مقابل نَص است و نه اجتهاد در متن دین برای یافتن حکم خدا، بلکه حکم خود را در عرض حکم خدا قلمداد کرد. از نظر علمای اسلام اجتهاد در مقابل نص حرام است. مثلاً کسی حق ندارد در مقابل نص صریح سخن رسول خدا(ص) که نماز صبح را دو رکعت تعیین کرده اند بگوید به اجتهاد من نماز صبح را چهار رکعت باید خواند. حتی علمای اهل سنت هم بعد از خلفاء، اجتهاد در مقابل نصّ را حرام دانستند. اجتهاد در باره ی اموری معنی دارد که برای جامعه پیش می آید در حالی که دین سخن صریحی برای آن طرح نکرده و باید با تدبّر در متن کتاب و سنت تکلیفِ موردِ پیش آمده را تعیین کرد. علم فقه یکی از علوم اسلامی است که درباره ی احکام دین بحث می کند. در رابطه با اهمیت آن قبلاً عرض شده که با فقه می توانیم دین مردم را نگه داریم. مردم هرگاه مشکلی در زندگی روزمره پیدا می کنند به فقیه مراجعه می کنند. با تفسیر قرآن می توان دین مردم را عمیق کرد، ولی با فقه است که یک مسلمان می تواند مسلمانی خود را حفظ کند.
کسی که در اصول دین یا در نص دین اجتهاد کند در حقیقت دین را نپذیرفته است زیرا او تصور می کند که دین یک امر قراردادی است و پیامبر این گونه قرارداد کرده اند و حالا او می تواند این قرارداد را به شکل دیگری وضع کند. ولی ما معتقدیم که احکام دین از عالم غیب گرفته شده است و پیامبر(ص) به واسطه ی جبرئیل، از عالم غیب این احکام را دریافت کرده اند. به عنوان مثال: نماز حکم خداست. یعنی پیامبر(ص) نماز را از عالم غیب گرفته اند حتی شکل وضو را هم از عالم غیب اخذ نموده اند. پس نمی توان هدف از وضو را نظافت دست و صورت دانست. چرا که این جا شستن معنایی ندارد. وضو برای اثبات بندگی است نه برای تمیزشدن محل وضو؛ و جایگاه آن را ائمه ی اطهار(ع) به جهت آن که با باطن قرآن در ارتباطند می دانند(۷۴)، ما فقط می دانیم که باید بنده باشیم و با تبعیت از حکم خدا بندگی خود را شکل دهیم و کامل کنیم. اما کسی که نماز و وضو را به عنوان دستوراتی که از عالم غیب نازل شده نمی داند، در این موارد به خود حق می دهد که هر وقت صلاح دانست آن را تغییر دهد. بر مبنای همین طرز فکر است که عرض کردم خلیفه ی دوم گفت: «ای مردم سه چیز در زمان رسول الله بود که من آن ها را نهی کرده ام و حرام می نمایم و هر کس به انجام آن ها مبادرت نماید عقوبت می کنم که عبارتند از «متعه ی نساء» و «متعه ی حج» و «گفتن حی علی خیر العمل در اذان»(۷۵) وقتی شخصی به او اعتراض کرد، در پاسخ او گفت: «اَنَا زَمیلُ مُحَمَّد»؛ من دوست و همکار محمد بودم، زمان پیامبر(ص) مصلحت بود ولی در حال حاضر مصلحت نیست. این نشان می دهد که او معتقد است دین ریشه در یک حقیقت باطنی ندارد، بلکه مجموعه ی قراردادهایی است که پیامبر خدا(ص) در آن زمان تشخیص داده و حالا که شرایط تغییر کرده می توان آن ها را تغییر داد. معنی مادی پنداشتن دین در همین تصور نهفته است و بر همین اساس دین هم مثل بقیه ی پدیده های مادی قابل تغییر است.

خطر قراردادی دانستن احکام

اگر متوجه حقایق غیبی و چگونگی وجود آن ها در آن عالم باشیم هرگز نباید با جلوه های آن حقایق چنین رفتاری داشته و بگوئیم فعلاً مصلحت نیست که آن اعمال را انجام دهیم و با غفلت از جایگاه آن اعمال ارتباط خود را با عالم وجود قطع نمائیم، مثل بندگی خدا از طریق عبادات شرعی که موجب اُنس با انوار الهی می شود، حال مگر می شود یک روز بندگی خدا مصلحت نباشد؟ زیرا خداوند یک حقیقتِ غیبی ِ برین است، نه یک قرارداد بشری که بشر قرار گذاشته باشد که موجودی به نام خدا در عالم باشد. عمده ی مشکل خلفا در صدر اسلام این بود که احکام اسلام را دستورات قراردادی می دانستند و فکر می کردند این احکام را جبرئیل به عنوان قراردادهایی برای بشر آورده است، خلفا در این که آن دستورات صورت حقایق غیبی است و از طریق انجام آن ها جان انسان با صورت ملکوتی آن اعمال مرتبط می شوند، مشکل داشتند.
قرآن درباره ی پیامبر(ص) می فرماید: «مَا ینْطِقُ عَنِ الْهَوَیٰ»(۷۶) او هیچ سخنی را براساس میل خود بر زبان نمی آورد. چون فانی در مشیت الهی است و قلب آن حضرت ظرف اراده خداوند است. وقتی پیامبر(ص) فرمودند کاغذ و قلمی بیاورید تا چیزی بنویسم که در آینده گمراه نشوید، خلیفه ی دوم گفت: «اِنَّ الرَّجُلَ لَیهْجُر»؛(۷۷) این مرد هذیان می گوید. با چنین نگرشی به پیامبر(ص) و با غفلت از آیه ی قرآن که می فرماید: پیامبر خدا(ص) هیچ سخنی را براساس میل خود بر زبان نمی آورد، در نظر بگیرید چه تصوری از قرآن و پیامبر(ص) پیدا می شود و معنی مادی کردن دین جز این نخواهد بود. در این دیدگاه جایگاه وَحی و پیامبر(ص) ناشناخته می ماند و در همین رابطه با توجه به این که می دانند حکم خدا آن است که برای زناکار باید حدّ جاری شود، می گویند در این مورد خاص صلاح نیست. یا وقتی خلیفه ی دوم را غلام «مغیره بن شعبه» که یک ایرانی بود، به قتل رساند، عبیدالله بن عمر در مقابل قتل پدرش هرمزان را که یک شاهزاده ی تازه مسلمان ایرانی بود، کشت ولی خلیفه ی سوم از قصاص قاتل سرباز زد و گفت: «دیروز پدرش را کشته اند، نمی توانم امروز خودش را بکشم.»(۷۸) این موضع گیری خبر از آن می دهد که جایگاهی برای احکام الهی در میان نیست و هر کس به تشخیص خود می تواند حکم خدا را تعطیل کند. تمام این نمونه ها را از آن جهت عرض می کنم که ملاحظه بفرمائید معنی مادی شدن دین چیست و چه خطراتی برای جامعه به پیش می آورد و راه درمان جهان اسلام را در کجا باید یافت.
تصور شد که دین یک امر قراردادی است و می توان در مقابل این قرارداد، قراردادهای دیگری وضع کرد و از این طریق دین از حقیقت اصلی اش خارج گردید و در نتیجه جامعه ی اسلامی نتیجه ای را که باید از دین بگیرد نگرفت. زیرا با اجرای حدود الهی است که برکات آسمان بر زمین جاری می شود و براساس اعتقاد به باطن داشتن احکام الهی است که وقتی خلیفه سوم در اجرای حدّ شراب خواری بر ولید بن عقبه طفره می رفت، علی(ع) خودشان ولید را شلاق زدند(۷۹) و حضرت در مورد عدم قصاص عبیدالله بن عمر به شدت اعتراض کردند و پس از خلافت فرمودند اگر بر عبیدالله بن عمر دست یابم خون او را به خون هرمزان خواهم ریخت(۸۰) از آن پس عبیدالله از علی(ع) متواری بود تا در زمان خلافت آن حضرت به معاویه پیوست.

رجوع به اهل البیت(ع)؛ تنها راه

همه قبول دارند در صدر اسلام اهل البیت(ع) از حاکمیت جهان اسلام حذف شدند ولی تبعات آن را نفهمیدند و هنوز هم آفات آن روشن نشده است، چون جایگاه نیاز بشر به ارتباط با عالم غیب روشن نشده است. وقتی نیازهای انسان در حدّ نیازهای مادی او تعریف شود جایی برای کسانی نمی ماند که واسطه ی فیض حق در نظام عالم می باشند. بارها عرض شده است که جایگاه اهل البیت(ع) در قرآن چه جایگاهی است ولی ضرورت توجه به چنین جایگاهی هنوز احساس نشده است، آری قرآن می فرماید جنبه ی باطنی قرآن را تنها مطهرون احساس می کنند: «لَّا یمَسُّهُ اِلَّا الْمُطَهَّرُونَ»؛(۸۱) همان مطهرونی که درباره ی آن ها فرمود: «اِنَّما یریدُ اللَّهُ لِیذْهِبَ عَنْکمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیتِ وَ یطَهِّرَکمْ تَطْهیراً»؛(۸۲) خدا فقط اراده کرده که رجس و هر آلودگی را از شما اهل البیت بزداید و طهارتی خاص به شما بدهد. ولی نفهمیدند چرا باید به آن ها رجوع کرد. چون از خطرمادی شدن دین غافل بودند، همه چیز را با محوریت پاسخ گویی به نیازهای مادی ترسیم کردند و در نتیجه جایی برای قرآن در تنظیم روابط اجتماعی و اقتصادی و تربیتی نماند و جامعه ی اسلامی با مدیریتی سکولار به راه خود ادامه داد و کار تا آن جا جلو رفت که جامعه ی اسلامی توانست حاکمانی چون یزید و مروان بن حکم و متوکل عباسی را تحمل کند و خم به ابرو نیاورد، چون فراموش کردند باید از طریق اسلام انسان های زمینی آسمانی شوند، که اگر متوجه چنین نیازی بودند هیچ راهی جز رجوع به اهل البیت(ع) برای جامعه ی اسلامی باقی نمی ماند. کسی منکر کمالات اهل البیت(ع) نبود ولی ضرورتی برای حاکمیت آن ها نمی دید وگرنه شخص خلیفه ی دوم جملاتی دارد که همه حکایت از اعتقاد به کمالات خاص امیرالمومنین(ع) دارد، از جمله می گوید: «خدا مرا در مشکلی که برای گشودن آن پسر ابی طالب نباشد قرار ندهد.» (۸۳) بارها گفته: «لا اَبْقانِی اللهُ بِاَرْضٍ لَسْتَ فیها یا اَبَالْحَسَن».(۸۴)خداوند مرا باقی نگذارد در زمینی که ای اباالحسن تو در آن نباشی. یا گفته: «عجزتِ النّساء اَنْ تلِدْنَ مثل علی بن ابیطالب».(۸۵) زنان از تولد فرزندی چون علی بن ابیطالب عاجزاند.

ایام البشر یا ایام الله؟

وقتی واسطه ی فیض حاکم بر مناسبات جامعه نباشد دیگر روزگارِ بشر «اَیام الله» نیست، «اَیام البشر» است و ایام الْبَشَر همان «ایام نفس امّاره» است چون امام معصوم بر جامعه حاکم نیست تا مانع حاکمیت نفس امّاره باشد و همه ی ذهن ها و قلب ها را به حق رجوع دهد و اسماء الهی بر قلب ها تجلی کند و زندگی با اُنس با «وجود» ادامه یابد. در جامعه ای که امامان معصوم(ع) حاکمیت داشته باشند سنت «یهْدِی اِلَی الْحَق» جاری می شود و چه کسی است که با ارتباط قلبی با حق به شور و شعف نیاید.
بعضی از مجلات می نویسند همان طور که زمین شناسی، دینی و غیر دینی نداریم، حکومت دینی و غیر دینی هم نداریم. این حرف درباره ی زمین شناسی شاید درست باشد - که البته آن هم جای بحث است- ولی موضوع حکومت، موضوع حکمی است که باید در جامعه جاری شود در حالی که موضوع علم زمین شناسی کشف رابطه ای است که در سنگ ها در طبیعت جاری است، آیا این دو یکسان است؟ آیا فرق نمی کند که در جامعه حکم خدا جاری باشد یا حکم یزید؟ در حالی که حکم یزید بر مبنای میل و هوس خودش می باشد ولی حکم خدا براساس حکمت الهی و فطرت انسانی است.

نظر به همه ی ابعاد انسان

در صدر اسلام بعد از رحلت رسول خدا(ص) از این نکته غفلت شد که احکامی که حاصل اندیشه ی بشر باشد از درک بسیاری از ابعاد عالم و آدم غافل است و در کمترین فرصت به بحران گرفتار می شود، ولی احکامی که خدا برای بشر بیاورد احکامی حق و مطابق با تمام ابعادِ بشریت است و اگر بشر مطابق آن زندگی خود را سامان دهد دارای شخصیتی الهی می شود و روح و روانش متصل به غیب و عالم گسترده ی معنویت می گردد. ائمه ی معصومین(ع) واسطه ی گرفتن احکام الهی و ارائه ی آن به بشر هستند. با حذف آن ها مردم را به مردم واگذار کردند و جامعه را از حکم الهی و ارتباط آن با عالم غیب محروم کردند. همین طور که در دموکراسی مطرح در نظام لیبرال دموکراسی رابطه ی جامعه با عالم قدس و معنویت قطع است، مگر این که از طریق مردم سالاری دینی اشکال آن را برطرف نمائیم و در بستر احکام الهی رای مردم جهت داده شود و با طرح ولایت فقیه جهت کلی جامعه از توجه به حق خارج نگردد، به همین جهت ولی فقیه نماینده ی مردم نمی باشد که بخواهد براساس نظر مردم عمل کند بلکه براساس حکم خدا در زمان غیبتِ امام معصوم(عج) باید مدیریت کلی جامعه ی اسلامی را در دست بگیرد.(۸۶)
خداوند در قرآن می فرمایند: «بَلْ جَاءهُم بِالْحَقِّ وَاَکثَرُهُمْ لِلْحَقِّ کارِهُونَ»؛(۸۷) بلکه آن پیامبر همراه با پیام های حقّ به سوی مردم آمد و اکثر آن ها از حق کراهت داشتند. طبق آیه ی فوق اگر نظر و رای مردم با حکم خدا در تضاد باشد هرچند یک میلیارد رای هم به کسی داده باشند از آن جهت که با حکم خالق هستی در تضاد است هیچ ارزشی ندارد. اینجاست که در حکومت اسلامی اهمیت و ضرورت فقهای شورای نگهبان روشن می شود که وظیفه دارند تمام مصوبات مجلس شورای اسلامی را براساس احکام دین بررسی و تایید کنند. حضرت امام خمینی«رحمه الله علیه» می فرمایند: «مجردِ بودن رژیم اسلامی، این مقصد نیست. مقصد این است که در حکومت اسلامی، اسلام حکومت کند و اشخاص به رای خودشان، به فکر خودشان حکومت نکنند. رای ندهند به کسانی که خیال می کنند خودشان صاحب رای هستند، خودشان را متفکر می دانند، روشنفکر می دانند، به این ها رای ندهند. برای این که رای مردم در مقابل حکم خدا رای نیست، ضلالت است».(۸۸) مقام عالَم ماده مقام کثرت است و خداوند از یک جهت حق است و از جهت دیگر وحدت محض است و اهل البیت(ع) واسطه ی بین کثرت و وحدت می باشند و مردم و جامعه را به وحدت محض وصل می کنند. حال اگر اهل البیت(ع) از حاکمیت جامعه حذف شوند، ارتباط جامعه با وحدت محض که همان حق است قطع می گردد و جامعه گرفتار کثرت ها می شود که در ذات خود مقابل حق بوده و باطل است و لذا جامعه اگر ارتباط خود را با حضرت اَحد قطع کرد به اضمحلال و گمراهی و بحران فرو می رود، در آن صورت آن جامعه در حدّ عالم ماده متوقف شده و به عبارتی به خود واگذار گشته است. وقتی تصور کنیم دین، مجموعه ای از قراردادهای بشری است که انسان های بزرگ وضع کرده اند، از محدوده ی عالم کثرت خارج نگشته ایم و عملاً راه خود را از عالم وحدانی قطع کرده ایم و با انواع سرگردانی ها گرفتار کثرت شده ایم. ولی اگر حکم خدا در جامعه اجرا شود جامعه آرامش و ثبات پیدا می کند، زیرا خداوند وحدت محض و ثبات محض است و ارتباط با قرار و ثبات محض، موجب قرار و ثبات می شود. ولی اگر جامعه حکم خدا را کنار گذاشت و به خود واگذارده شد، از آن جا که جامعه به خودی خود در مقام کثرت است وقتی از مقام وحدانی جدا شود دچار آشفتگی و انواع گمراهی ها می گردد. گمراهی بیشتر این است که چنین جامعه ای بصیرت خود را از دست بدهد و آشفتگی های خود را نه تنها درک نکند، بلکه عین راحتی و آرامش بپندارد و به کلی از رویکرد به حق محروم شود و اگر هم به تکنیک های پیچیده دست یافت تماماً آن ها را در جهت امیال شیطانی استفاده کند.

ظهور اومانیسم به جای ظهور مهدی(عج)

وقتی بشر از دین حقیقی که منجر به رشد بندگی او می شود، محروم شد و بینش مادی بر روح جامعه حاکم گشت مکاتبی مثل اومانیسم و لیبرالیسم به جای دین می نشینند. لیبرالیسم در عمل یعنی آزادی از همه چیز، حتی آزادی از دین. به قول یکی از دانشمندان: ابتدا در غرب شعار آزادی، برای رها شدن از تنگناهای کلیسا بود ولی در نهایت به آزادی از تمام دستورات دین ختم شد و اومانیسم یا اصالت دادن به انسان و امیال انسانی، به جای خدا و احکام الهی نشست. دموکراسی در چنین فضایی مطرح شد، این است که دموکراسی غربی به معنی حاکمیت رای انسان هایی است که از همه ی مقیدات معنوی بریده و هیچ امر مقدسی را بر نمی تابند(۸۹) در چنین فضایی دیگر مهدی(عج) که رجوع به حق را متذکر می شود، ظهور نمی کند.
وقتی معنی مادی شدن دین روشن شود و علت آن نیز درست ارزیابی گردد برای برون رفت از آن می توان برنامه ریزی کرد. ابتدا باید نگران گرایش مردم به ظاهر و ظاهربینی بود و این که چگونه توجه آن ها از امور باطنی و قدسی منحرف شده و به امور حسّی و مادی معطوف گشته است. تا وقتی برامور باطنی و قدسی و نقش اساسی آن ها در جامعه تاکید نمی کنیم هیچ امیدی جهت رفع مشکلات جامعه نباید داشته باشیم. باید بپذیریم در فضای غرب زدگی امروزی مردم ما در فهم دین و امور قدسی کاملاً سطحی هستند. اگر به دستورات دین در هر موضوعی نظر کنید ملاحظه می فرمائید دو محور در آن ها مدّ نظر است، یکی رفع تعلقات قلبی از امور حسّی و دنیایی و دیگر نظر به عوالم معنوی و سُنن غیبی. به عنوان مثال به دستورات دین در ماه رجب و یا در ماه رمضان که نگاه کنید می بینید آن دو محور صورت کاربردی به خود گرفته است، می فرماید: ماه رجب، ماه خداست.(۹۰) یعنی ماه توجه به غیبِ عالم است و می فرماید: از طریق استغفار و روزه و خواندن سوره ی توحید و امثال این اعمال توجه خود را به حق بیندازید و در افقی بالاتر از عالم ماده زندگی خود را مستقر کنید.(۹۱)
با توجه به نکاتی که عرض شد روشن است که ظاهرگرایی در دین، بسیار خطرناک است و موجب مادی شدن دین می گردد و در آن حال مردم طلبکار دین می شوند چون متوجه نیستند که باید تلاش می کردند تا حجاب های بین آن ها و حقایق معنوی کنار رود تا نور آن حقایق بر قلب ها تجلی نماید، طوری می شوند که باید به آن ها باج بدهید تا ظاهر دین را رعایت کنند، چون دین را در حدّ یک حزب پذیرفته اند.
در شرایطی که حضرت علی(ع) حاکم جامعه اسلامی هستند آنچنان نظر به عالم معنا شدید است و همه خود را بدهکار دین می دانند که آن شخص خدمت آن حضرت می آید که دست مرا ببُرید چون دزدی کرده ام و می خواهد حضرت حکم خدا را بر او جاری کنند تا پاک شود و از این طریق روزنه ی غیب به روی جانش گشوده گردد، چون به این شعور رسیده است که تا تسلیم کامل احکام الهی نشود دریچه ی غیب به رویش باز نمی شود و تازه وقتی اِبْنِ الکوّاء که از دشمنان علی(ع) بود او را دید از او پرسید: دست تو را چه کسی برید؟ آن جوان گفت: او که؛ «بابُ الیقین وَ حَبْلُ اللَّهِ الْمَتِینُ، وَ الشَّافِعُ یوْمَ الدِّینِ الْمُصَلِّی اِحْدَی وَ خَمْسِینَ. قَطَعَ یمِینِی اِمَامُ التُّقَی، وَ ابْنُ عَمِّ الْمُصْطَفَی، شَقِیقُ النَّبِی الْمُجْتَبَی، لَیثُ الثَّرَی غَیثُ الْوَرَی، حَتْفُ الْعِدَی، وَ مِفْتَاحُ النَّدَی، وَ مِصْبَاحُ الدُّجَی. قَطَعَ یمِینِی اِمَامُ الْحَقِّ، وَ سَیدُ الْخَلْقِ، فَارُوقُ الدِّینِ، وَ سَیدُ الْعَابِدِینَ وَ اِمَامُ الْمُتَّقِینَ، وَ خَیرُ الْمُهْتَدِینَ، وَ اَفْضَلُ السَّابِقِینَ، وَ حُجَّهُ اللَّهِ عَلَی الْخَلْقِ اَجْمَعِینَ»؛(۹۲) باب معرفت و یقین و ریسمان استوار خدا است، و شفاعت کننده ی روز جزا، و گزارنده ی پنجاه و یک رکعت نماز در شبانه روز؛ دست راست مرا او برید که پیشوای پرهیز پیشگی است و پسر عمّ مصطفی است و برادر خوانده ی پیامبرِ برگزیده ی خدا، شیر بیشه ی خدا و باران رحمت بر همگان و مرگ دشمنان و کلید بخشش و احسان و چراغ تاریکی ها. دست راست مرا امام حق و سرور خلق برید.
این نوع نگاه به احکام الهی است که انسان را جلو می برد و جامعه را از بحران آزاد می کند. به همین جهت سلمان سه روز پس از دفن پیامبر(ص) در خطبه ای که خواند می گوید: «وَ الَّذِی نَفْسُ سَلْمَانَ بِیدِهِ لَوْ وَلَّیتُمُوهَا عَلِیاً لَاَکلْتُمْ مِنْ فَوْقِکمْ وَ مِنْ تَحْتِ اَقْدَامِکمْ وَ لَوْ دَعَوْتُمُ الطَّیرَ لَاَجَابَتْکمْ فِی جَوِّ السَّمَاءِ وَ لَوْ دَعَوْتُمُ الْحِیتَانَ مِنَ الْبِحَارِ لَاَتَتْکمْ وَ لَمَا عَالَ وَلِی اللَّهِ وَ لَا طَاشَ لَکمْ سَهْمٌ مِنْ فَرَائِضِ اللَّهِ وَ لَا اخْتَلَفَ اثْنَانِ فِی حُکمِ اللَّهِ»! (۹۳) به خدایی که جان سلمان در دست اوست سوگند اگر علی را پیشوا و والی خود ساخته بودید، هر آینه برکت و نعمت از آسمان و زمین اطراف شما را فرا می گرفت، تا آن جا که پرندگان آسمان دعوت شما را اجابت می کردند و ماهی های دریا خواسته ی شما را می پذیرفتند و دیگر هیچ دوست و بنده خدایی فقیر نشده و هیچ سهم از فرائض الهی از بین نمی رفت، و هیچ دو نفری در حکم خدا اختلاف نمی کردند.
فراموش نکرده اید یکی از نکات اساسی که در دین مورد توجه است و جنبه ی معنوی دین را محفوظ می دارد این است که تاکید دارد، هر چیزی باطنی دارد و باید متوجه جنبه ی باطنی مخلوقات و دستورات باشیم. خداوند می فرماید: «وَاِن مِّن شَیءٍ اِلاَّ عِندَنَا خَزَائِنُهُ وَمَا نُنَزِّلُهُ اِلاَّ بِقَدَرٍ مَّعْلُومٍ»؛(۹۴) هیچ چیزی نیست -که مخلوق خدا باشد- مگر این که خزینه ها و اصل آن نزد ما است و ما نازل نمی کنیم مگر اندازه ای معلوم و محدودی از آن را. پس وقتی هر مخلوقی ـ اعم از زمین یا انسان یا درخت ـ دارای مراتب باطنی است باید این ظواهر را وصل به آن باطن دید همان طور که در مقام نفس ناطقه وقتی شما در عالم ماده رکوع و سجود انجام می دهید، درست است که در موطن عالم ماده بدن شما در حرکت است ولی آن رکوع و سجود در عالم غیبِ شما صورت دارد و در همین راستا در برزخ و قیامت فرشته ای را ملاقات می کنید که در کنار شما است از او می پرسید تو کیستی؟ او جواب می دهد: من عقیده ی نیکویی هستم که تو بر آن بودی «اَنَا رَاْیکَ الْحَسَنُ اَلَّذی کُنْتَ عَلَیه»؛(۹۵) عقیده که در این دنیا یک نوع فهم است، باطنی دارد که در موقع خودش در قیامت به صورتی خاص ظاهر می شود زیرا آن دنیا باطن این دنیاست. تاکید شده است در نماز حضور قلب داشته باشید و الفاظ آن را کامل ادا کنید، برای این که نماز شما دارای باطن شود و به صورت یک مَلَک در آن دنیا مددکار شما باشد و از سختی های برزخ و قیامت شما را نجات دهد.(۹۶) در روایت آمده است که از هر قطره ی آب وضو یک مَلَک ساخته می شود چون آب تا وقتی شما با آن وضو نگرفته اید آب است ولی هنگامی که با آن وضو گرفتید آبِ وضو است و متصل می شود به نیت شما که مربوط به نفس ناطقه است.
با توجه کردن به باطن دین، از قشریت صِرف رهایی پیدا می کنیم و عالَم ظاهر را آیت عالَم باطن می نگریم و فرهنگ علی(ع) به صحنه می آید که فرمود: «مَا رَاَیتُ شَیئَاً اِلاَّ وَ رَاَیتُ اللّهَ قَبْلَهُ»؛(۹۷) چیزی را ندیدم مگر آن که قبل از آن خدا را دیدم. در چنین نگاهی است که ظاهر به باطن متصل می گردد و دینداری، عامل اتصال زندگی دنیایی به زندگی معنوی و ابدی قیامت می شود و جایگاه دستورات دین معلوم خواهد شد، همه ی این ها در گرو توجه به آیه فوق است که می فرماید هر مخلوقی حقیقتی باطنی و خزینه ای دارد که نزد خدا است و به اندازه ای محدود از آن را نازل کردیم.
نکته ی دیگری که باید به آن توجه داشت این است که خودِ دین برای اثبات حقانیت خود کافی و توانا است. پس در ارائه ی دین باید سعی کنیم دین را به طور صحیح طرح کنیم. گاهی برای اثبات حقانیت دین از موضوعاتی مدد می گیریم که موجب می شود چهره ی حقیقی دین در حجاب رود، در حالی که اگر انسان درباره ی خودِ دین تفکر کند و وارد آن شود چون فطرتش در عطش اُنس با خداوند است و دین تنها عامل چنین اتصالی است، به خوبی دین و دستورات آن را می پذیرد، دیگر نیازی به آوردن تاییداتی از علم جدید نیست که بگوئیم چون علم جدید ثابت کرده است مصرف مشروبات الکلی موجب خرابی کبد می شود و به بدن ضرر می رساند از نظر اسلام حرام است، مسلم هر چیزی که به بدن ضرر برساند از نظر اسلام حرام است ولی ما از کجا می دانیم علت حرمت مشروبات الکلی فقط همین باشد، از کجا که نظر اصلی قرآن به آثار باطنی آن است و چون روح و قلب را خراب می کند و راه ارتباط با خدا را از بین می برد حرام شده و به تبع آن آثار جسمانی هم دارد؟
مطلب دیگری که باید برای دین دار شدن و آزاد شدن از مادی شدن دین در نظر داشت توجه به تغییر افق روحانی انسان است که با دیندار شدن برای انسان پیش می آید و نه صرفاً اکتفا کردن به اطلاعات دینی، آری اطلاعات دینی لازم است ولی کافی نیست. اگر با توجه به علمی که نسبت به حقایق عالم معنا پیدا می کنیم در وجود انسان تحول ایجاد نشود هنوز دنیا و امور مادی را اصل گرفته ایم و جهت جان را تغییر نداده ایم و ناخودآگاه دین را به عنوان وسیله ای جهت دنیاداری پذیرفته ایم، در این صورت طعم دین داری به جان ما نمی نشیند تا جذبه های دنیا رو به ضعف و سردی بگذارند زیرا آن کسی که دلش به دنیاست، دنیا را برای خود زیبا می کند هر چند الفاظی که به کار می برد الفاظ دینی باشد، در آن صورت خدا را هم برای دنیای خودش می خواهد، این ها کجا و آن ها کجا که خداوند درباره شان فرمود: «رِجَالٌ لَّا تُلْهِیهِمْ تِجَارَهٌ وَلَا بَیعٌ عَن ذِکرِ اللَّهِ وَاِقَامِ الصَّلَاهِ وَاِیتَاء الزَّکاهِ یخَافُونَ یوْمًا تَتَقَلَّبُ فِیهِ الْقُلُوبُ وَالْاَبْصَارُ»؛(۹۸) مردانی که نه تجارت و نه داد و ستدی آنان را از یاد خدا و برپا داشتن نماز و دادن زکات به خود مشغول نمی دارد و از روزی که دلها و دیده ها در آن زیرورو می شود می هراسند.
انسان موظف است نگاه خود به عالم غیب و معنویت را روز به روز تقویت کند تا دینداری اش تبدیل به عادت نشود و از دینداری و نشاط قلبی بی بهره نماند تا مجبور شود با دینِ مادی شده خود را مشغول کند.

ریشه ی بحران معنویت

جامعه وقتی گرفتار بحران معنویت می شود که مردم یا به کلی بی دین اند و یا با دین مادی شده عمر خود را می گذرانند، در آن صورت نور معنویت آنچنان بر قلب ها تجلی نمی کند تا به راحتی از تجمل و اسراف و چشم و هم چشمی فاصله بگیرند. با نیت احترام به بیمار برای عیادت بیمار گُل می برند، در حالی که آن گُل ها پس از چند روز پژمرده می شود و گاهی آنقدر گل می آورند که همان ساعت اول باید مقدار زیادی از آن ها را داخل سطل زباله ریخت. اگر به آن ها بگویی این کار اسراف است می گویند: اگر این کار را نکنم بیمار و خانواده اش بدشان می آید. حکم خدا که اسراف را حرام کرده برای آن ها مهم نیست و جرات عمل به احکام الهی را ندارند چون دین خدا را طوری در قلب خود جا نداده اند که تحول لازم را ایجاد کرده باشد، در جان آن ها آداب غلط اهل دنیا بر حکم خدا غلبه دارد در حالی که وقتی توانستیم همه چیز را در پرتو حقایق دینی نگاه کنیم، دین و احکام الهی در نظرمان محبوب می شود و وقتی دین محبوب شد خدا که صاحب این دین است با انوار خاص خودش، در دل شما تجلی می کند و زندگی ها توام با آرامش و اُنس با خدا خواهد شد، در آن صورت هر روز به دنبال عوض کردن دکور زندگی و تجملات رنگارنگ نخواهیم بود.
اگر ارتباط انسان با خدا ضعیف شد ارتباطش با دنیا قوی می شود. در این حالت جای دین در جان انسان به مرور تنگ و تنگ تر می گردد تا آنجا که دین خدا را هم دنیایی و مادی می کند و به جای آن که خود را در خدمت راهنمایی های دین قرار دهد، دین را در خدمت امیال خود قرار می دهد. وقتی دین دنیایی شد دیگر آن استفاده ای را که بشر می تواند از دین ببرد، نمی برد و از آن سرگردانی و یاسی که به وسیله ی دین می تواند آزاد شود محروم می ماند و در عین دینداری با انواع یاس ها و افسردگی ها و سرگردانی ها دست و پنجه نرم می کند.

از بد به سوی بدتر

سوال شده است قبول داریم بعضی از برنامه ها از جمله بعضی از برنامه های تلویزیون لغو است ولی آیا مشغول کردن مردم به برنامه های لغو برای جلوگیری از فساد بهتر نیست؟
جواب: عنایت فرمائید که هر چه خود را به برنامه های لغو عادت دهیم به همان اندازه به هوس خود جواب داده ایم و مسلم است که در امور لغو آنچه رشد می کند هوس است و نه فطرت، حال اگر هوس را به میدان بیاورید چون جنس هوس همچون جنس آتش است، همواره جلو می رود و چیزهای اطراف خود را می سوزاند و به هیچ مرزی بسنده نمی کند، عملاً به همان فسادی می رسید که می خواستید از آن فرار کنید، اگر پای هوس به میان آمد، به کم متوقف نمی شود. پس باید توجه داشته باشید که در کارها پای هوس به میدان نیاید و در هیچ شرایطی زمینه را برای هوسرانی مردم فراهم نکنیم. بلکه از راههای صحیح مردم را به دینداری معنوی هدایت نمائیم، تجربه ی غلط مسئولان فرهنگی ما این بود که خواستند از ترس مفاسد ماهواره ، مردم را مشغول به برنامه های پوچ و بی محتوا کنند تا به ماهواره رجوع ننمایند، نتیجه آن شد که فرهنگ دینی مردم از طریق برنامه های لغو مورد غفلت واقع شد و آن عده ای هم که هرگز به سراغ ماهواره نمی رفتند، با برنامه های پوچ و بی محتوای تلویزیون، پوچ و بی محتوا شدند. البته برای مردم عادی نمی توان علامه طباطبائی«رحمه الله علیه» را آورد تا سخنرانی کنند، ولی وقتی رویکرد به سوی معنویات باشد از هنرمندانی استفاده می شود که به طور غیر مستقیم قلب های افراد را به سوی معنویات سوق می دهند. مردم از حرف های تکراری و لغو خسته می شوند و به دنبال حرف های عمیق دینی هستند و از ما تقاضای حرف های عمیق بیشتری دارند، وقتی ما توان ارائه ی آن حرف ها را به صورت هنرمندانه نداشتیم خود را به امور لغو سرگرم می کنیم. باید بر این امر تاکید کرد که قرآن می فرماید خصوصیات مومن آن است که از کار لغو فاصله می گیرد. «وَالَّذِینَ هُمْ عَنِ اللَّغْوِ مُعْرِضُونَ»؛(۹۹) مومنینی که رستگار می شوند کسانی اند که از هر کار لغوی روی گردانند.
ما باید مراقب باشیم که از ترس رو آوردن مردم به ماهواره طوری به هوس آن ها دامن نزنیم که در نهایت به جز به ماهواره به چیز دیگری راضی نشوند. عجیب اینجاست که به جای احیاکردن فطرت و تلاش برای کنترل هوس ها می خواهیم با جواب دادن به هوس ها آن را به کم راضی نمائیم! این پنداری است که با واقعیت هوس ها همخوانی ندارد و در واقع ما خودمان با میدان دادن به هوس، میل به هوسرانی بیشتر را در مردم می افزائیم و در آن حال است که روح ها ارزشی برای دین قائل نیستند، نهایت کار آن می شود که دین را در حدّ حرکات قالبی می پذیرند ولی هوس است که بر عقل و روان آن ها حکومت می کند. به تعبیر امیرالمومنین(ع) «کَمْ مِنْ عَقْلٍ اَسیرٍ تَحْتَ هَوَی اَمیرٍ»؛(۱۰۰) چه بسیار عقلی که اسیر هوسی است که حاکم بر عقل است.
حضرت علی(ع) در نهج البلاغه درباره ی حقوق حاکم و رعیت می فرمایند: «اَیهَا النَّاسُ اِنَّ لِی عَلَیکمْ حَقّاً وَ لَکمْ عَلَی حَقٌّ فَاَمَّا حَقُّکمْ عَلَی فَالنَّصِیحَهُ لَکمْ وَ تَوْفِیرُ فَیئِکمْ عَلَیکمْ وَ تَعْلِیمُکمْ کی لَا تَجْهَلُوا وَ تَاْدِیبُکمْ کی مَا تَعْلَمُوا وَ اَمَّا حَقِّی عَلَیکمْ فَالْوَفَاءُ بِالْبَیعَهِ وَ النَّصِیحَهُ فِی الْمَشْهَدِ وَ الْمَغِیبِ وَ الْاِجَابَهُ حِینَ اَدْعُوکمْ وَ الطَّاعَهُ حِینَ آمُرُکم»(۱۰۱) ای مردم، مرا بر شما و شما را بر من حقّی واجب شده است، حق شما بر من، آن که از خیر خواهی شما دریغ نورزم و بیت المال را میان شما عادلانه تقسیم کنم و شما را آموزش دهم تا نادان نباشید، و شما را تربیت کنم تا راه و رسم زندگی را بدانید. و اما حق من بر شما این است که به بیعت با من وفادار باشید و در آشکار و نهان برایم خیر خواهی کنید، هر گاه شما را فرا خواندم اجابت نمایید و هر وقت فرمان دادم اطاعت کنید.
ملاحظه می فرمایید امیرالمومنین(ع) راه را بر ما گشوده اند و نشان دادند چگونه می توان قلب ها را به طرف دین گرایش داد و جامعه را از خطر مادی شدن دین رهایی بخشید. مطمئن باشید هر اندازه بر آموزه های دینی بمانیم و فضا را برای رشد معنویات آماده کنیم نتیجه می گیریم و هر اندازه به هوس های مردم باج بدهیم تا راضی شوند، برآورده شدن هوسِ دیگری را مطالبه می کنند و در آن صورت هرگز به مدینه ی فاضله ای که به حق شایسته ی مکتب تشیع است دست نمی یابیم. و مشکل مسئولان فرهنگی جامعه ی ما غفلت از این نکته است. و بهترین راهنمایی سخن حضرت صادق(ع) است که می فرمایند: «اَحْسِنُوا النَّظَرَ فِیمَا لَا یسَعُکمْ جَهْلُهُ وَ انْصَحُوا لِاَنْفُسِکمْ وَ جَاهِدُوهَا فِی طَلَبِ مَعْرِفَهِ مَا لَا عُذْرَ لَکمْ فِی جَهْلِهِ فَاِنَّ لِدِینِ اللَّهِ اَرْکاناً لَا ینْفَعُ مَنْ جَهِلَهَا شِدَّهُ اجْتِهَادِهِ فِی طَلَبِ ظَاهِرِ عِبَادَتِهِ وَ لَا یضُرُّ مَنْ عَرَفَهَا فَدَانَ بِهَا حُسْنُ اقْتِصَادِهِ وَ لَا سَبِیلَ لِاَحَدٍ اِلَی ذَلِک اِلَّا بِعَوْنٍ مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَل» (۱۰۲) نیک نظر و دقت کنید در آنچه نادانی آن بر شما جایز و روا نیست، و برای خود خیر اندیشی کنید و بکوشید در به دست آوردن آنچه ندانستن آن بهانه و عذر شما نشود زیرا برای دین خدا رکن ها و پایه هائی است که کوشش بسیار در عبادت با ندانستن آنها سودی ندهد و هر که آن ها را شناخت و معتقد و متدین بدانها شد میانه روی در عبادت به او زیان نزند و برای هیچ کس راهی در شناسائی ارکان دین نیست جز به یاری خدای عزوجل.
به امید آن که همه ی همّت ها در جهت تعالی انسان به سوی عالم معنویت صرف شود تا با بهترین بهره ها روبه رو گردیم و این به شرطی است که چهره های مختلف مادی شدن دین را بشناسیم.

مطالبی که در این جلسه مورد بررسی قرار گرفت به ترتیب زیر است:

۱- حقارت جوامع اسلامی به جهت محبت به اهل کتاب و دشمنی با خود و ارزش نهادن به ارزش های اهل کتاب است.
۲- دین مادی شده ی یهود و نصاری به جهت انقطاع از عالم قدس، توان کنترل امیال غریزی جامعه را ندارد و جوانان جوامع اسلامی با نزدیک شدن به فرهنگ آن ها به همان مشکلات گرفتار می شوند.
۳- بینش معرفتی یهود و نصاری منجر به بن بست رسیدن همه ی راه های ارتباط با حقیقت خواهد شد.
۴- امیدواری به نتایج اجرای حکم خدا و مبارزه با فکر و فرهنگ یهود و نصاری جهت نیل به شکوفایی فرهنگ اسلامی راه کاری است که خداوند در مقابل مسلمانان قرار داده است.
۵- کالبدشکافی جایگاه فتوای قتل سلمان رشدی و امیدواری به تاثیر حکم خداوند در عالم.
۶- ارزش نقش حاکمیت اهل البیت(ع) در جهت دادن به نحوه ی زندگی مسلمانان و نجات دین از مادی شدن.
۷- مبانی معرفتی خلافت انتخابی، و قراردادی دانستن دستورات دین، به طوری که می توان بنا به مصلحت وقت آن ها را تغییر داد و مقایسه ی آن با نگاه امیرالمومنین(ع) به احکام الهی.
۸- وقتی واسطه ی فیض تشریعاً بر مناسبات جامعه ی بشری حاکم نباشد دیگر روزگار بشر «ایام الله» نیست، «ایام البشر» است و «ایام البشر» همان «ایام نفس امّاره» است.
۹- عدم رجوع به اهل البیت(ع) به آن جهت است که جایگاه نیاز بشر به ارتباط با عالم غیب روشن نشده و بشر نیازهای خود را در حدّ نیازهای مادی تعریف کرده است و در نتیجه حاکمان سکولار و قوانین لائیک برای او قابل تحمل شده.
۱۰- تفاوت روح دموکراسی غربی با روح مردم سالاری دینی و تفاوت رجوعِ کثرت ها به وحدت با توقف در کثرت ها و ظهور اومانیسم و لیبرالیسم به جای ظهور مهدی(عج).
۱۱- در شرایطی که امام معصوم حاکم باشد آنچنان نظرها به عالم معنا شدید است که افراد خدمت امام معصوم می رسند تا حدود الهی را بر آن ها جاری کند تا پاک شوند و روزنه های غیب بر جانشان گشوده گردد.
۱۲- با توجه کردن به باطن دین، انسان ها از خشونت رهایی پیدا می کنند و عالم ظاهر را آیت عالم باطن می یابند و فرهنگ علی(ع) به صحنه می آید که فرمودند: «ما رَایتُ شَیئاً الاّ وَ رایتُ اللهَ قَبْلَهُ».(۱۰۳)
۱۳- جامعه وقتی گرفتار بحران معنویت می شود که مردم یا به کلی بی دین باشند و یا با دینِ مادی شده عمر خود را بگذرانند، در آن صورت دیگر نور معنویت آنچنان بر قلب ها تجلی نمی کند تا به راحتی از تجمل و اسراف فاصله بگیرند.
۱۴- سیاست غلط فرهنگی وقتی پیش می آید که بخواهیم هوس های مردم را راضی کنیم تا به سراغ ارضای بیشتر هوس ها نروند در حالی که نتیجه برعکس می شود.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

سنّت سقوط تمدن ها از نظر قرآن

بسم الله الرحمن الرحیم

«وَلَوْ یوَاخِذُ اللّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِم مَّا تَرَک عَلَیهَا مِن دَآبَّهٍ وَلَکن یوَخِّرُهُمْ الَی اَجَلٍ مُّسَمًّی فَاِذَا جَاء اَجَلُهُمْ لاَ یسْتَاْخِرُونَ سَاعَهً وَلاَ یسْتَقْدِمُونَ»؛(۱۰۴)
و اگر خداوند مردم را به جهت ظلمشان بگیرد، جنبنده ای بر روی زمین باقی نمی گذاشت لیکن کیفر آنان را تا وقتی معین به تاخیر می اندازد و چون اجلشان فرا رسد ساعتی نمی توانند آن را پس و پیش کنند.

علت انتخاب موضوعِ «سنت سقوط تمدن ها از نظر قرآن» این بود که فکر می کنم تمدن جدید در شرایطی قرار دارد که لازم است چشم نسل جدید به این شرایط بیفتد تا بتواند جایگاه غرب را نسبت به سنت های الهی تحلیل نماید و به گونه ای زندگی کند که در کلافه ی سراسر بحران و مادی شده این تمدن گرفتار نگردد.
سنت جاری در هستی عبارت است از حضور قوه ای فوق عالم ماده که همچون روحی در کالبد پدیده ها و حوادث عالم، جاری است و آن حوادث و پدیده ها را به هم ارتباط داده و در مجموع به آن ها جهت می دهد، مانند حضور روح در جسم انسان و یا حضور قانون علیت در عالم. همه ی حوادث عالم براساس سنت ها ظهور می کنند و جلو می روند.
در این بحث؛ سنت سقوط تمدن ها را از منظری که قرآن طرح می کند و علامه ی طباطبائی«رحمه الله علیه» در تفسیر شریف المیزان شرح می دهند، مورد بررسی قرار می دهیم تا بتوانیم حوادث تاریخِ خود را به کمک سنت ها و نیروی باطنی و شعور پنهانیِ حاکم بر آن ارزیابی کنیم. به عنوان مثال خداوند در قرآن می فرماید: «وَ تِلْک الْقُری اَهْلَکناهُمْ لَمَّا ظَلَمُوا وَ جَعَلْنا لِمَهْلِکهِمْ مَوْعِدا»؛(۱۰۵) و ما شهرها و تمدن ها را به خاطر ظلمی که کردند هلاک کردیم و برای هلاکتشان موعد و وقت مشخصی قرار دادیم. این آیه می رساند که سنت خدا در برخورد با تمدن های ظالم برخورد هلاکت آمیزی است و روشن می کند هلاکت تمدن ها یک حادثه ی بریده و اتفاقی نیست بلکه مبتنی بر یک سنت و قاعده ای است که از طرف مدبّر عالم اجرا می شود.
تفاوت تفکر دینی با غیر دینی در ارزیابی روند جوامع، دقیقاً در تفاوت آن دو دیدگاه است، به طوری که تفکر دینی در تحلیل سرنوشت جوامع به رمز و رازی فوق حوادث این عالم نظر دارد و تمام عالم را در قبضه ی خداوند و سنت های او می داند و بر همین اساس جهت گیری ها و گرایش های جوامع را اتفاقی نمی داند، ولی تفکر غیر دینی همه ی حوادث را گسیخته و منفرد و اتفاقی به شمار می آورد و نه تنها تصور می کند حسابی در ظهور و سقوط تمدن ها نیست بلکه می پندارد امکان هرگونه عملی برای بشریت در عالم هست و به هر نتیجه ای که بشر بخواهد می تواند برسد، بدون آن که به سنن جاری در هستی نظر داشته باشد.

حیات تکوینی و تشریعی جامعه

در تفکر دینی روشن است که هر جامعه ای یک حیات تکوینی و یک حیات تشریعی دارد که حیات و مرگ تشریعی جامعه در رابطه با عدل و معنویت و یا ظلم و ماده پرستی است، ولی حیات تکوینی جامعه مربوط به اندازه ای است که خدا برای طول بقاء آن امّت و آن تمدن تعیین کرده است، برای تقریب به ذهن مثل حیات و مرگ هر انسانی که یک اجل مسمّایی دارد که قابل تغییر نیست و یک اجل مبهم دارد که به انتخاب ها و گرایش های او بستگی دارد. در خصوص حیات و مرگ انسان و اجل مبهم و اجل مسمّی، قرآن می فرماید: «هُوَ الَّذِی خَلَقَکم مِّن طِینٍ ثُمَّ قَضَی اَجَلاً وَاَجَلٌ مُّسمًّی عِندَهُ ثُمَّ اَنتُمْ تَمْتَرُونَ»؛ (۱۰۶) خداوند کسی است که شما را از گل آفرید؛ سپس مدتی مقرّر داشت تا انسان تکامل یابد و اجل حتمی نزد اوست و امکان هیچ گونه تغییری در آن نیست با این همه، شما تردید می کنید!
اجل را نکره آورد تا ابهام را برساند یعنی دلالت کند بر این که فرارسیدن اجل برای بشر مجهول است و بشر از راه معارف و علوم متداول راهی به سوی تعیین آن ندارد. اجل به دو صورت واقع می شود؛ یکی اجل مبهم و دیگری اجل مسمّی. اجل مسمّی یعنی اجلی معین در نزد خدای تعالی و این همان اجل محتومی است که تغییر نمی پذیرد و به همین جهت آن را مقید کرده به عنده، یعنی نزد خدا. به طور مسلّم چیزی که نزد خداست دستخوش تغییر نمی شود زیرا فرمود: «مَا عِندَکمْ ینفَدُ وَمَا عِندَ اللّهِ بَاقٍ»(۱۰۷) آنچه نزد شما است فناپذیر و آنچه نزد خدا است باقی و پایدار است.
تفاوت اجل در انسان را از آن جهت عرض کردم که روشن شود در هر حال زندگی یک فرصت محدود است، و اگر بتوان بر اساس سنت الهی طول آن را تغییر داد به آن معنی نیست که بتوان آن را در اختیار گرفت، ولی در موضوع تمدن ها انتخاب های متفاوت انسان نقشی در طول آن تمدن ندارد، بلکه در هلاک شدن و یا به ثمررسیدن آن تمدن نقش دارد.
قرآن می فرماید: «وَلَوْ یوَاخِذُ اللّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِم مَّا تَرَک عَلَیهَا مِن دَآبَّهٍ وَلَکن یوَخِّرُهُمْ الَی اَجَلٍ مُّسَمًّی فَاِذَا جَاء اَجَلُهُمْ لاَ یسْتَاْخِرُونَ سَاعَهً وَلاَ یسْتَقْدِمُونَ»؛(۱۰۸) و اگر خداوند مردم را به جهت ظلمشان بگیرد، هیچ جنبنده ای بر روی زمین باقی نمی ماند لیکن کیفر آنان را تا وقتی معین به تاخیر می اندازد و چون اجلشان فرا رسد ساعتی نمی توانند آن را پس و پیش کنند.
علامه ی طباطبائی«رحمه الله علیه» می فرمایند: اجل مسمّی نسبت به فرد فرد انسان همان مرگ آن ها است و نسبت به امت ها، انقراض ایشان است و نسبت به عموم بشر همان نفخ صور و آمدن قیامت است. خداوند می فرمایند: «مَا خَلَقْنَا السَّمَاوَاتِ وَالْاَرْضَ وَمَا بَینَهُمَا اِلَّا بِالْحَقِّ وَاَجَلٍ مُّسَمًّی وَالَّذِینَ کفَرُوا عَمَّا اُنذِرُوا مُعْرِضُونَ»؛(۱۰۹) آسمان ها و زمین و آنچه را که میان آن دو است جز به حق و تا زمانی معین نیافریدیم و کسانی که کافر شده اند از آنچه هشدار داده شده اند رویگردانند. علامه طباطبائی«رحمه الله علیه» در تفسیرِ «اجل مسمّی» در آیه ای که گذشت می فرمایند: مراد از اجل مسمّی نقطه ی انتهایی هرچیزی است. پس هر ملتی وقتی به انتهای وجود خود رسید اجل آن فرا رسیده است. که البته در این جا بحث از انتهای وجودی است، نه انتهای زمانی، هرچند پرشدن ظرف وجود و به انتهارسیدن آن در زمانی واقع می شود ولی «اجل مسمّی» در آیه ی فوق در رابطه با آسمان و زمین و کلیه ی موجوداتِ آن، وقتی است که وجوداً به انتهای خود می رسند و در این حال زمان معنی ندارد.
برای شرح موضوعِ سنت سقوط تمدن ها، ابتدا لازم است متوجه موقتی بودن کل حیات زمینی باشیم و سپس آیاتی که دلالت بر حیات تکوینی وحیات تشریعی جوامع دارند مورد بررسی قرار گیرند. قرآن در رابطه با موقتی بودن کل حیات زمینی می فرماید: وقتی آدم(ع) را از بهشت بیرون کردیم، گفتیم: «... اهْبِطُواْ بَعْضُکمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَلَکمْ فِی الاَرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَمَتَاعٌ اِلَی حِینٍ»(۱۱۰) از آن فرو آیید در حالی که در شرایط جدید، بعضی نسبت به بعضی دیگر دشمنی می کنید و در این حال در زمین برای شما استقراری است با بهره ای موقت. در دو آیه ی بعد می فرماید: در شرایطِ هبوط در زمین هرگاه هدایتی از طرف من برای شما آمد، کسانی که از آن پیروی کنند، نه ترسی بر آن ها هست، و نه غمگین شوند.
در آیه ی فوق می فرماید: شما بر روی زمین بروید زیرا با نزدیکی به شجره ی ممنوعه دیگر زمینی شدید و چون جنس زمین - برعکس عالم معنویت- تنگ و محدود است، پس حتماً در بین خود تزاحم و درگیری دارید. اما این شرایط همیشگی نیست بلکه حیات زمینی بر اساس سنت الهی «الی حِین» است و مدت آن محدود است. سنت موقتی بودن حیات زمینی، انسان را متوجه این نکته می کند که هرکاری انجام می دهد با توجه به موقت بودن حیات زمینی انجام دهد و بنا نیست حیات آدم روی زمین بی نهایت باشد.

کتاب و اجل ملت ها

علاوه بر موقت بودن کل حیات زمینی آدم، در دل حیات زمینی یک نوع حیات تکوینی و مشخص شده ای برای هر امت و تمدنی مطرح است که آن نیز از قبل تعیین شده و وقتی «سرآمدِ» آن واقع شد هیچ حادثه ای نمی تواند آن سرآمد را تغییر دهد. لذا می فرماید: «...وَلِکلِّ اُمَّهٍ اَجَلٌ فَاِذَا جَاء اَجَلُهُمْ لاَ یسْتَاْخِرُونَ سَاعَهً وَلاَ یسْتَقْدِمُونَ»(۱۱۱) برای هر امتی اجلی است وقتی اجل آن امت سر رسید دیگر هیچ چیزی نمی تواند آن را تغییر دهد و خوب بودن و بدبودن امت ها در تحقق آن اجل و سرآمد هیچ نقشی ندارد.
همچنان که می فرماید: «وَمَا اَهْلَکنَا مِن قَرْیهٍ اِلاَّ وَلَهَا کتَابٌ مَّعْلُومٌ * مَّا تَسْبِقُ مِنْ اُمَّهٍ اَجَلَهَا وَمَا یسْتَاْخِرُونَ»؛(۱۱۲) و هیچ شهری را هلاک نکردیم مگر این که برای آن اجلی معین بود هیچ امتی از اجل خویش نه پیش می افتد و نه پس می ماند. علامه ی طباطبائی«رحمه الله علیه» در تفسیر این آیه می فرمایند: برای هر امتی کتابی نزد خداست که در آن کتاب اجل آن امت ثبت شده است و آن ها نه می توانند آن را یک ساعت جلو بیندازند و نه عقب. دو آیه ی فوق دلالت دارند بر این که همان طور که فرد فردِ بشر دارای کتابی و اجلی و سرنوشتی است، امت های مختلفِ بشری نیز دارای کتابی هستند. خداوند می فرماید: هر ملتی کتابی و سرآمدی دارد که چون به سرآمدشان رسیدند هلاکشان کردیم یعنی آن ها صِرف انتخاب های غلط و قدم گذاشتن در مسیرهای هلاکت زا، نابود نمی شوند بلکه باید به انتهای درجه ی وجودی خود برسند تا اجلشان فرا رسد. چنانچه می فرماید: «وَلَوْ یوَاخِذُ اللّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِم مَّا تَرَک عَلَیهَا مِن دَآبَّهٍ وَلَکن یوَخِّرُهُمْ الَی اَجَلٍ مُّسَمًّی فَاِذَا جَاء اَجَلُهُمْ لاَ یسْتَاْخِرُونَ سَاعَهً وَلاَ یسْتَقْدِمُونَ»(۱۱۳) اگر خدا مردم را به جهت ظلمشان می گرفت هیچ جنبنده ای بر روی زمین نمی ماند، یعنی با توجه به این که ظالم هستند آن ها را تا یک سرآمدِ تعیین شده فرصت می دهد اما وقتی اجلشان رسید خواه ملت خوبی باشند خواه بد به هیچ وجه نمی توانند از آن اجل جلوگیری کنند.

چرخش روزگار در دست کافر ومومن

در رابطه با تحلیل واقعه ای که در جنگ اُحد پیش آمد و مسلمانان به ظاهر شکست خوردند خداوند به آن ها می فرماید: «اِن یمْسَسْکمْ قَرْحٌ فَقَدْ مَسَّ الْقَوْمَ قَرْحٌ مِّثْلُهُ وَتِلْک الایامُ نُدَاوِلُهَا بَینَ النَّاسِ وَلِیعْلَمَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُواْ وَیتَّخِذَ مِنکمْ شُهَدَاء وَاللّهُ لاَ یحِبُّ الظَّالِمِینَ، وَلِیمَحِّصَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُواْ وَیمْحَقَ الْکافِرِینَ»؛(۱۱۴) اگر به شما جراحتی رسید، به آن جمعیت نیز - در میدان بدر- جراحتی همانند آن وارد گردید و ما این روزهای پیروزی و شکست را در میان مردم می گردانیم؛ - و این خاصیت زندگی دنیاست - تا خدا، افرادی را که ایمان آورده اند، بداند و آن ها شناخته شوند؛ و نیز خداوند از میان شما، شاهدانی بگیرد و خدا ظالمان را دوست نمی دارد. و نیز خداوند مومنین را پاک و خالص گرداند و کافران را به زباله دانِ تاریخ بفرستد.
می فرماید اگر شما زخمی برداشتید آن ها هم زخمی شدند و خداوند از طریق تحلیل جنگ اُحد کلِّ حیات را برای ما تفسیر می کند و می فرماید ما این روزگار را بین مردم می گردانیم، چون بنا نیست که فقط مسلمان ها پیروزی به دست آورند، یک روز روزگار و دوران دست شماست - درجنگ بدر- و یک روز هم در دست مشرکین است - در جنگ احد- خوشی های دنیائی هم این چنین است. و این روزگار را در بین مومن و کافر می گرداند. سپس اصل موضوع را جهت نتیجه گیری مطرح می فرماید که «وَلِیعْلَمَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُواْ»؛ و برای این که خداوند مومنین را بشناسد، که اصطلاحاً این شناخت و علم را علم فعلی می گویند، به این معنی که در فعل بشر علم خدا اثبات شود. برای خداوند معلوم است که هرکسی چه کاره است ولی هرکس در عمل باید خود را بنمایاند تا در قیامت به هنگام محاکمه بهانه ای نداشته باشد. سپس ادامه می دهد، «وَیتَّخِذَ مِنکمْ شُهَدَاء» تا خودتان شاهد باشید. «وَاللّهُ لاَ یحِبُّ الظَّالِمِینَ» و خداوند در این نظام به ظالمین نظر ندارد، هر چند ممکن است چرخش روزگار را موقتاً در دست آن ها قرار دهد. پس نظرِ حق به مومنین به این معنی نیست که آن ها در سختی ها قرار نگیرند بلکه برای آن است که «وَلِیمَحِّصَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُواْ وَیمْحَقَ الْکافِرِینَ»؛ تا خداوند مومنان را ناب و خالص گرداند و کافران را به محاق ببرد و از تاریخ جهت دار نظام هستی بیرون بیندازد. حق تعالی می خواهد با چرخاندن پیروزی ها به دست مومنین و کافران، حقیقت ایمانِ مومنین و کفر کافران را به فعلیت کامل برساند و پوچی زندگی کفر نمایان گردد.
از مجموع این آیات می توان نتیجه گرفت که نه نسبت به بقای یک ملت و تمدن کم حوصله شویم و نه بقای آن ها را دلیل بر حقانیت آن ها بدانیم، بلکه ادامه ی حیات آن ها بنا به سنت خاصی است و ریشه در حیات تکوینی آن امت دارد که به سرآمد خاصی وصل است. زیرا قرآن می فرماید: اگر آن ها را به خاطر ظلمشان نمی گیریم به خاطر این است که هنوز اجلشان نرسیده است.

سنت ظهور و بطون

قرآن می فرماید: «اِلَیهِ مَرْجِعُکمْ جَمِیعًا وَعْدَ اللّهِ حَقًّا اِنَّهُ یبْدَوُا الْخَلْقَ ثُمَّ یعِیدُهُ لِیجْزِی الَّذِینَ آمَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ بِالْقِسْطِ...»(۱۱۵) بازگشت همه ی شما به سوی اوست! خداوند وعده ی حقّی فرموده؛ او آفرینش را آغاز می کند، سپس آن را بازمی گرداند، تا کسانی را که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده اند به عدالت جزا دهد؛ و برای کسانی که کافر شدند، نوشیدنی از مایع سوزان است؛ و عذابی دردناک، به خاطر آن که کفر می ورزیدند.
مسلّم همه ی ما به سوی خدا بر می گردیم و نظام «اِنّا لِلّهِ وَ اِنّا اِلَیهِ راجِعُون» برای همه تحقق می یابد و عملاً سنتِ ظهور و بطون یا ایجاد کردن و باز به سوی خدا برگشتن، برای همه جاری می شود و این وعده ی حقی است و چون چنین کاری حق است خداوند انجام می دهد. و اگر فقط خلق و سیر نزولی پیش می آمد، بدون سیر صعودی و برگشت به مقام عنداللهی، کار خلقت لغو و بی حکمت بود، بنابراین باید پس از خلقت و سیر نزولی، سیر صعودی و برگشت به سوی حق نیز محقق شود. مثلاً شما وقتی حرف های مرا می شنوید عملاً اندیشه ی من در الفاظ بنده «ظهور» کرده و پس از آن و با شنیدن آن از طرف شما، از طریق قوه ی سامعه آن افکار به پیش نفس شما بر می گردد، این به معنی برگشت به باطن است و در این رابطه نظامِ ظهور و بطون در کار است تا اندیشه ی بنده به شما منتقل شود. حال اگر فقط صدای بنده پرده ی گوش شما را حرکت می داد ولی منجر به فهم شما در نفس ناطقه شما نمی گشت یک امر لغوی انجام می شد که صرفاً ارتعاش پرده های گوش شما را ایجاد می کرد بدون آن که علم و معرفتی در کار باشد. قرآن می فرماید: «اِنَّهُ یبْدَوُا الْخَلْقَ ثُمَّ یعِیدُهُ»؛ خداوند خلق را ایجاد می کند، سپس آن ها را برمی گرداند، این آیه تاکید و تفصیل و شرح معنای مجمل آیه ی «اِلَیهِ مَرْجِعُکم» است. که می فرماید: به سوی او برمی گردید، او ایجاد می کند و سپس بر می گرداند تا مومنی که عمل صالح انجام داده است براساس قسط و عدل، به جزای اعمالش برسد. پس خداوند نظام دوره ایِ «ظهور و رجوع» را به جهت آن که حق است انجام می دهد. و اگر این نظام دوره ای نبود بنا به فرمایش قرآن، قسط و عدل در مورد انسان مومن تحقق پیدا نمی کرد. می فرماید رجوع به قیامت را قرار دادیم، «لِیجْزِی الَّذِینَ آمَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ بِالْقِسْطِ» تا اهل ایمان و عمل صالح با جوابی که مطابق قسط و عدل است جزا داده شوند. دادن جزا به خودی خود یک نوع برگشت را اقتضا می کند. فرمود: «ثُمَ یعیدُهُ»؛ سپس برگشتشان می دهیم تا آن سیر باطنی محقق شود. آری «اِنَّه یبْدوُا الْخَلْقَ ثُمَّ یعیدُه»؛ یعنی اساس هر خلقتی یک ظهور و ایجاد و یک برگشت و رجوع است تا در ازاء این دور، معنی جزا و پاداشِ افراد و امت ها تحقق یابد و هر امتی به آنچه باید برسد، برسد.
علامه ی طباطبائی«رحمه الله علیه» می فرمایند: آیه ی فوق یعنی آیه ی ۴ سوره ی یونس، یک نحوه ظهور و بسط و یک نحوه قبض و برگشت در کلِ نظام را برای ظهور عدالت الهی در مورد مخلوقات ترسیم می نماید. به عبارت دیگر آمدن و رفتن افراد و جوامع برای ظهورِ سنت خاصی است و لذا چون عمر تمدن و ملتی سرآمد و شرایط ظهور و برگشت آن کامل شد آن تمدن می رود و این یعنی تحقق سنت ظهور قسط و ظهور حق در موطن هستی، و وقتی زمینه ی اجرای این سنت برای ملّتی به اتمام رسید دیگر حیات این ملّت تمام است و چون عمر تمدنی و ملتی سرآمد آن تمدن می رود و هرگز قابل تغییر نیست، یعنی «لا یسْتَقْدِمونَ ساعَهً وَ لا یسْتَاخِرون» کسی نمی تواند آن را عقب و جلو بیندازد. در این مرحله از عمر تمدن ها، اعمال، سرعت و جهت خاص خود را دارند و همه چیز برای به انتها رسیدن است.

شاخص های هلاکت تمدن ها

در آخر عمرِ تمدن هایی که سرآمد آن ها هلاکت است، کثرت بر وحدت و صورت بر معنا غلبه می کند و کمّیت جای کیفیت می نشیند، زیرا در شرایطی قرار می گیرند که همه ی خصوصیاتِ بقاء و پایداری را از دست داده اند، نه کمالی در آن جامعه و تمدن می توان یافت نه وحدت و انسجامی. در فلسفه ی اسلامی روشن می شود خداوند عین وحدت و عین کمال است و عالم ماده عین کثرت و عین نقص است و از آن جهت که خداوند عین وحدت و عین وجود است هر جریان غیر الهی نه از وحدت بهره مند است و نه از وجود و بقاء و پایداری. پس هر اندازه که تمدنی به ماده نزدیک شود به همان اندازه به کثرت نزدیک شده و در بی انسجامی و اضمحلال قرار می گیرد.(۱۱۶)
قرآن نیز وقتی آخر عمرِ ملت ها و اقوامی که روبه روی انبیاء ایستاده اند را بیان می کند به دو چیز اشاره دارد، یکی این که تا اجل آن ها به سرنیامده به آن ها فرصت داده می شود، دیگر این که به جهت مقابله با توحید هلاک می شوند و هیچ بهره ای از فرصتی که در اختیار آن ها قرار داده شد نمی برند. در سوره ی هود(ع) به صورتی مشخص تر خصوصیات جریان هایی که مقابل انبیاء ایستادند را بیان می کند، می بینید که زندگی آن جریان ها جز نظر به دنیا و شهوت و عالم ماده چیز دیگری نیست. آن ها به حضرت نوح(ع) می گویند: «مَا نَرَاک اِلاَّ بَشَرًا مِّثْلَنَا»؛(۱۱۷) ما تو را مثل خودمان یک بشر می دانیم و به تعالی روحی تو به عنوان پیامبر معتقد نیستیم. حرف هایشان شدیداً حسّی و صوری و منقطع از آسمان معنویت است، در حالی که حرف پیامبران نظر به وحدت حقی است که در عالم جاری است و نظر به عبودیت و بندگی افراد دارد و توصیه می کنند: «اَن لاَّ تَعْبُدُواْ اِلاَّ اللّهَ»؛(۱۱۸) جز خدا را عبادت نکنید.
تمدن غربی با توجه به خصوصیاتی که دارد از جمله مصادیق همان تمدن هایی است که در طول تاریخ به انتهای هلاکت بار خود رسیدند و بیشتر به کثرت و عالم محسوس نظر دارد و از عالم وحدت و ارتباط با آسمان معنویت نظر خود را برگردانده است.
می توان گفت: هر امتی «دوره ی» خود را باید طی کند حال یا خوب طی می کند یا بد، هر مرحله از مراحلِ این دوره شاخصه های خاصی دارد. مثل حوادثی که در جهان امروز با آن روبه روئیم که به جهت شیطانی بودنِ روحیه ی دوران مدرنیته و این که شتابزدگی و عجله یکی از خصوصیات شیطان است، فرهنگ غربی با سرعتی که در زمان های گذشته سراغ نداریم به سوی پایان دوره ی خود نزدیک می شود. در روایت داریم «اَلْعَجَلَهُ مِنَ الشَّیطانِ وَ التَّاَنِی مِنَ اللّهِ عَزَّ وَ جَلَّ»؛(۱۱۹) عجله و شتاب از آن شیطان است و تانی و وقار از خدای عزّوجلّ و از آن طرف اگر به مقایسه ی خصوصیات فکری انسان های عجول و انسان های حکیم بپردازیم می بینیم انسان های عجول در عین شتابزدگی، سطحی و بی محتوا هستند ولی انسان های حکیم در عین برخورداری از تانی و وقار، دارای فکری عمیق و پرمحتوایند. هر کدام با انتخاب ها و اراده های خود چنین روحیه هایی را در خود پدید آورده اند، هر دو شخصیت - اعم از آن هایی که عجول اند و آن هایی که دارای تانّی و وقارند- در زمانی اجلشان می رسد اما با دو نوع شخصیت و با دو نوع سرنوشت، یکی با مردن، همه چیزش را باخته و به یک معنی هلاک شده و دیگری با مُردن، به شرایط برتری دست یافته و نه تنها هلاک نشده بلکه زنده تر گشته است. می توان گفت روحیه ی شتابزدگی که در تمدن جدید حاکم است علت سطحی کردن تفکر در این تمدن شده و همین امر موجب سیر سقوطی و نزولی آن گشته و به جای آن که با سرآمدی سعادتمندانه روبه رو شود، زندگی انسان ها در این تمدن منجر به هلاکت می گردد.
در رابطه با علامتِ رفتنِ یک دین و آمدن دین دیگر نیز در متون ادیان گذشته علاماتی را به پیروانشان خبر داده اند. به عنوان مثال در تاریخ داریم که سلمان از شام به سوی مکه حرکت کرد تا پیامبر(ص) را بیابد، چون علماء مسیحی به او گفته بودند زمان، زمانِ ظهور پیامبر آخرالزمان است. وجود متونی که سلمان را راهنمائی کرده نشانه ی دوره ای بودن تاریخ است و نشانه ی آن است که دوره ی شروع و ظهور اسلام از قبل معلوم بوده است. سلمان اوّل یک زردشتی است ولی دل پاکی دارد و دین زردشت به جهت تحریفاتی که داشت و به جهت آن که دوره ی آن گذشته، نمی تواند او را قانع کند، می خواهد مسیحی شود به او اجازه نمی دهند، چون قانون دین زردشت آن زمان این بوده که اول باید آموزه های زردشت را خوب بشناسی سپس تصمیم بگیری، او نیز چنین می کند و وقتی بالاخره دین زردشت او را قانع نمی کند، پس از مطالعه ی کاملِ آن دین به او اجازه می دهند که مسیحی شود. به شام یعنی سوریه ی فعلی که محل تمدن مسیحیت بوده می رود و درباره ی مسیحیت تحقیق و تفکر می کند و باز قانع نمی شود. استاد مسیحی اش به او می گوید من برای تو دیگر حرفی ندارم، به تعبیر ما به او می گوید: تو به دنبال چیزی عالی تر از آن چیزی که در مسیحیت مطرح است،هستی، تو باید به دنبال پیامبری بروی که لباسی از پشم شتر می پوشد و در فلان منطقه ظهور می کند و شواهد نشان می دهد که باید وقت ظهورش رسیده باشد. سلمان راه می افتد و بالاخره پس از طی مشکلاتی پیامبر(ص) را می یابد و ایمان می آورد.(۱۲۰) در این جا از این مطلب می خواهم نتیجه بگیرم که انتهای دوره ی یهودیت و مسیحیت در متن خودِ آن ها مطرح بوده و شروع دوره ی اسلام نیز در آن ها پیش بینی شده است. گفتگوی بین شاهزاده ی ونیزی با آن کشیش را در کتاب سیره ی پیامبر(ص) از دکتر طه حسین نگاه کنید، محاوره ی بین دو انسانی است که در غروب تمدن مسیحیت قرار گرفته اند در حالی که شک همه ی وجود مردم را فرا گرفته است. این شاهزاده توسط آن کشیش هر دو به سوی عربستان می آیند و قبل از این که پیامبر(ص) را ملاقات کنند به دست طایفه ی لخمیان(۱۲۱) کشته می شوند، بعد پیامبر(ص) بنا به روایات خبر می دهند که من آن ها را در بهشت و در لباس حریر می بینم. باز این مطلب اشاره ای است به این که ادیان قبلی نیز سرآمد و اجلی داشته اند. البته معلوم است که دین قبلی از بین نمی رود بلکه زمینه می شود برای ظهور دین کامل تر و لذا متدینین به دین قبلی زحماتشان پوچ نمی گردد بلکه ادامه ی خود را در دین کامل تری دنبال می کنند که در آینده بیشتر به آن می پردازیم.

حیات تشریعی ملّت ها

حال به بررسی آیاتی می پردازیم که درباره ی حیات تشریعی یک ملّت سخن گفته است. حیات تشریعی یعنی حیاتی که در گرو اختیار انسان ها تنگی و وسعت می یابد و در رابطه با عدل و معنویت صعود می کند و در رابطه با ظلم و ماده پرستی سقوط می نماید. در این جا بحث در بقاء یا نابودی تمدن ها نیست بلکه بحث در رابطه با تنگی و یا وسعت یک تمدن است. هر چند از قبل روشن شده هیچ تمدنی نمی تواند دوره ی حیات تکوینی خود را تغییر دهد. چون حیات تکوینی و اجل مسمّای هر ملت و تمدنی چه در عدل و معنویت باشد و چه در ظلم و کفر، تغییرناپذیر است و هرگاه سرآمد آن رسید از صحنه بیرون می رود.
قرآن در رابطه با نقش پیامبران در به ظهور رساندن ذات جوامع می فرماید: «وَمَا اَرْسَلْنَا فِی قَرْیهٍ مِّن نَّبِی اِلاَّ اَخَذْنَا اَهْلَهَا بِالْبَاْسَاء وَالضَّرَّاء لَعَلَّهُمْ یضَّرَّعُونَ، ثُمَّ بَدَّلْنَا مَکانَ السَّیئَهِ الْحَسَنَهَ حَتَّی عَفَواْ وَّقَالُواْ قَدْ مَسَّ آبَاءنَا الضَّرَّاء وَالسَّرَّاء فَاَخَذْنَاهُم بَغْتَهً وَهُمْ لاَ یشْعُرُونَ * وَلَوْ اَنَّ اَهْلَ الْقُرَی آمَنُواْ وَاتَّقَواْ لَفَتَحْنَا عَلَیهِم بَرَکاتٍ مِّنَ السَّمَاء وَالاَرْضِ وَلَکن کذَّبُواْ فَاَخَذْنَاهُم بِمَا کانُواْ یکسِبُونَ»(۱۲۲) ما هیچ پیامبری را در قوم و قریه ای نفرستادیم مگر این که آن قوم را به سختی انداختیم، شاید که اهل تضرع شوند. چون به جهت نبودن پیامبر در آن قوم، آن ها حسّی مسلک شده بودند، خداوند پیامبر را می فرستد تا در عین سیر به سوی اَجل و سرآمدشان، یا نجات پیدا کنند و به کمالی که می طلبیدند دست یابند و یا به هلاکتی که می طلبیدند برسند. و عموماً اکثر اقوام در رویارویی با پیامبران راه تکذیب را پیشه کردند و هلاک شدند، به جز قوم یونس.(۱۲۳) زیرا در رویاروئی با دعوت انبیاء به توحید، نتوانسته اند از کثرت ها به سوی حضرت احد روی بگردانند و بدین جهت نابود شدند، حال آن نابودی یا با باد یا آب یا صاعقه یا هرچیز دیگر صورت می گرفت.
علامه ی طباطبائی«رحمه الله علیه» علت این که همراه ارسال رُسل سختی هایی را خداوند برای آن امت می فرستد، این می دانند که آن ملت اسیر دنیا شده بودند و لذا باید سختی بکشند تا از عادتِ فکر و فرهنگ قبلی رها شوند و با تمدن جدیدی که پیامبر آورده هماهنگ گردند و لذا در مقابل سختی های پیش آمده شایسته بود به درگاه خداوند بنالند تا آسمانی شوند. به همین جهت فرمود: «لَعَلَّهُمْ یضَّرَّعُونَ»؛ شاید بنالند و شاید روح تضرع و توجه به عالم غیب در آن ها احیاء شود. بعد می فرماید: «ثُمَّ بَدَّلْنَا مَکانَ السَّیئَهِ الْحَسَنَهَ»؛ سپس آن سختی را به آسایش تبدیل کردیم، «حَتَّی عَفَواْ»؛ تا آن حدّ که آن سختی را فراموش می کردند. در اینجاست که آن ملت به تحلیلی غلط می افتند و نمی فهمند این یک سنت غیبی بود برای بیدارشدن آن ها و جداگشتنشان از آن تمدن حسّیِ مادی و بنا نبود تا آخر در آن سختی باشند. در نتیجه ی آن تحلیل غلط گفتند قرار دنیا چنین است که بعد از هر سختی آسانی بیاید و به پدران ما هم چنین حادثه هایی وارد شد. خداوند می فرماید در نتیجه ی این بینش، آن ها را چنان گرفتیم که اصلاً نفهمیدند چرا چنین گرفته شدند و از کجا گرفته شدند و نتوانستند بحرانی را که پیش آمده درست تحلیل و بررسی کنند. در ادامه می فرماید: وَلَوْ اَنَّ اَهْلَ الْقُرَی آمَنُواْ وَاتَّقَواْ لَفَتَحْنَا عَلَیهِم بَرَکاتٍ مِّنَ السَّمَاء وَالاَرْضِ وَلَکن کذَّبُواْ فَاَخَذْنَاهُم بِمَا کانُواْ یکسِبُونَ»(۱۲۴) اگر آن قوم ایمان می آوردند و تقوا پیشه می کردند ما برکات آسمان و زمین را بر آن ها می گشادیم و سراسر زندگی شان را برکت فرا می گرفت، ولکن مقابل جناح حق و معنویت ایستادند و به آنچه حسّ آن ها درک می کرد اعتماد کردند، خدا هم به جهت این که سیرتشان سیره ی غفلت از ایمان به انبیاء بود آن ها را گرفت.
علامه ی طباطبائی«رحمه الله علیه» به مناسبت های مختلف در تفسیر آیات قرآن، تاکید می کنند که برخورد نظام تکوین در ازاء اعتقاد و اخلاق انسان ها، متفاوت است و باید بدانیم نظام هستی نسبت به کفر و ایمان انسان ها بی تفاوت نیست. مثال باران را می زنند و می گویند این باران در رابطه با عقیده ی شما دو نحوه نازل می شود. یک وقت در فصل زمستان، اول باران می بارد و قطرات آن در بین لایه ی درختان که شَتِه ها جای گیر شده اند نفوذ می کند و بعد سرمای شدیدی همه جا را فرا می گیرد و قطرات آب در بین لایه های پوسته ی درختان یخ می زنند و درنتیجه شته ها می میرند و در بهار آن سال درختان پرمیوه اند و یک وقت عکس آن اتفاق می افتد، یعنی اول سرمای شدید می آید بعد باران می بارد این باران در این حال قبل از نفوذ در لایه های زمین - برای پوک کردن آن- و قبل از نفوذ در لایه و پوسته ی درختان - برای کشتن شته ها- یخ می زند و عملاً فایده های جانبی نخواهد داشت.

ارتباط تکوین با تشریع

آیات فوق خبر می دهند که موضع گیری غلط ملت ها در عمل و عقیده، موجب مقابله ی نظام عالم با آن ها گشته است، زیرا نظام انسانی و نظام جهان هستی به هیچ وجه از همدیگر جدا نیستند بلکه این دو به صورتی به هم پیوسته اند که هریک از آن ها بر روی دیگری دائماً اثر می کنند و این تقابل و تاثیرِ متقابل مستمراً وجود دارد. اگر روحیه ی انسان در هر مرحله از حیات خود از روحانیت و معنویت به تدریج دور شود نسبت به مبدا اوّلیه که عین قیام و حیات و وحدت است، سیر نزولی را طی می کند و این سیر نزولی نوعی مادی شدنِ روزافزون را سبب می شود و وقتی این مادی شدن به درجه ی معینی که نهایت آن است برسد در بشرِ آن عصر یک بینش مادی و یک گرایش صرف به ماده ظهور کامل می کند و این نقطه ی هلاکت آن مرحله از زندگی آن مردم است، هلاکتی که ریشه در انتخاب و اختیار خود آن ها دارد، در عین حال آن هلاکت با نظام تکوین و سرآمدن عمر یک ملت به صورت تکوینی تطبیق دارد.
کثرت مساوی با عدم است و غرق شدن در کثرت مساوی است با اضمحلال، حال چه اضمحلال در شخصیت فردی و چه اضمحلال در سرنوشت ملتی که به کثرت بگراید. و این است معنی ارتباطِ هلاکت تکوینی با هلاکت تشریعی و ارتباط بین نظام هستی با انتخاب انسان. یعنی آن جا که فرمود: اجل ملتی را نمی توان جلو و عقب انداخت، به سنت تکوینیِ سرآمد یک تمدن نظر دارد و آن جا که می فرماید: «ا لاّ وَ اَهْلُهَا ظالِمُون»؛ نظر به جریان تشریعی هلاکت اقوام دارد که سرآمد تکوینی آن ها با هلاکت همراه بوده و نتوانسته اند از فرصتی که در اختیارشان بوده استفاده ی لازم را ببرند.

جایگاه تمدن غربی

از جمله نکاتی که باید توجه داشت این است که حیات دنیائی برای پروریدن است و نه برای بودن و ماندن و هر تمدنی که بخواهد حیات دنیا را برای بودن انتخاب کند ضد سنت جاری در هستی اراده کرده است و گرفتار هلاکت می شود. دیگر این که این جهان برای امتحان است و امتحان به معنای رفاه نیست. در راستای این دو نکته جایگاه تمدن جدید را می توان تحلیل کرد که این تمدن بر اساس ملاک های قرآنی نه تنها به انتهای حیات خود نزدیک شده، بلکه حیات آن به هلاکت منجر می شود و لذا است که باید از آن فاصله گرفت و با پایه ریزی تمدن اسلامی، بهترین جایگزینی را نسبت به تمدن غربی انجام داد. تمدن غربی نمونه ای از تمدن هایی است که به جهت ظلمشان هلاک شدند و نتیجه ای برای ادامه ی حیاتِ بعد از خود باقی نمی گذارند، مثل انسان مومن و انسان کافر که هر دو در یک زمان مرگ شان بالاخره می رسد ولی یک نوع بودن است که برای خود و دیگران مفید است و یک نوع بودن است برعکس این نوع بودن. با دقت بر این امر است که باید متوجه جایگاه تاریخی تمدن غربی بشویم تا شروع دیگری را برای خود رقم بزنیم. سعی بفرمائید از زاویه ی نگاه تکوینی به جهان بنگرید تا جای اعمال اختیاری خود را در نظام هستی درست به دست آورید. برای روشن شدن این موضوع نیاز است تا به دو مطلب عنایت خاص شود. یکی موضوع کتاب هر امت و دیگر جایگاه دین در هستی.

معنی هلاکت

خداوند می فرماید: «وَمَا اَهْلَکنَا مِن قَرْیهٍ اِلاَّ وَلَهَا کتَابٌ مَّعْلُومٌ، مَّا تَسْبِقُ مِنْ اُمَّهٍ اَجَلَهَا وَمَا یسْتَاْخِرُونَ»(۱۲۵) هلاک نکردیم قوم و گروهی را مگر این که برای آن ها کتاب معلومی بود و چون وقتش رسید آن ها را هلاک کردیم و اجل و سرآمد هر امتی نه جلو می افتد و نه عقب.
از این آیه دو نکته به دست می آید: نکته ی اول این که؛ هر امتی کتاب معلومی دارد، چه آن امت خوب باشد و چه بد و چون موضوعِ مورد بحث در این آیه مردمی هستند که در مقابل انبیاء ایستادند می فرماید تا فرصت تاریخی آن ها به سر نیامد هلاکشان نکردیم ولی از این که می فرماید: هر امتی کتاب معلومی دارد غفلت نشود و حتی آن هایی هم که مقابل انبیاء می ایستند و حتماً هلاک می شوند، مطابق کتاب معلومی که برای آن ها تقدیرشده و طبق سرآمد خاصی که در کتاب آن امت برای آن ها رقم خورده، هلاک می شوند تا از طرف خدای غفورِ دارای رحمت، فرصت کافی جهت بروز شخصیت خود داشته باشند، همان نکته که قرآن چنین می فرماید: «وَرَبُّک الْغَفُورُ ذُو الرَّحْمَهِ لَوْ یوَاخِذُهُم بِمَا کسَبُوا لَعَجَّلَ لَهُمُ الْعَذَابَ بَل لَّهُم مَّوْعِدٌ لَّن یجِدُوا مِن دُونِهِ مَوْئِلًا»(۱۲۶) و پروردگار تو آمرزنده و صاحب رحمت است اگر به [جرم] آنچه مرتکب شده اند آنها را می گرفت قطعا در عذاب آنان تعجیل می نمود [ولی چنین نمی کند] بلکه برای آنها موعدی است که هرگز از برابر آن راه گریزی نمی یابند.
نکته ی دوم جهت تحلیل نظام هستی از زاویه ی نگاه تکوینی، این است که متوجه باشیم دین، یک حقیقت پایدار است تا امت ها بتوانند خود را از هلاکت برهانند، ولی تمدن ها حقیقت پایدار نیستند و تمام شدنی اند، چه مومن باشند و چه کافر، همه ی آن ها اجل مسمّائی دارند که بعد از آن باید بروند و امتی دیگر جای آن ها را بگیرد مثلاً خداوند بنا دارد دولت قاجار صدسال بماند چه خوبی کند چه بدی. «گناه کاری» اولاً: بد استفاده کردن از فرصت است. ثانیاً: موجب می شود تلاش های آن ها حاصلی در بر نداشته باشد و انرژی هایی که جهت ایجاد آن تمدن صرف کردند برای آن ها ثمر ندهد، ولی این طور نیست که تلاش آن ها اجل آن دولت یا سلسله را جلو یا عقب بیندازد، زیرا می فرماید «مَّا تَسْبِقُ مِنْ اُمَّهٍ اَجَلَهَا وَمَا یسْتَاْخِرُونَ» اجل آن امت عقب و جلو نمی افتد ولی دین به عنوان یک حقیقت همیشه می ماند و نتیجه ی دینداری برای دینداران نیز می ماند، در حالی که امت ها با تمام شدن اجلشان می روند. عرض کردم این خیلی شبیه اجل انسان ها است به طوری که هم امام حسین(ع) طبق اجلشان شهید شدند، هم عمرسعد طبق اجلش مرد، ولی عمر سعد به جهت ظلمش هلاک شد و رفتنش همراه با پوچی بود ولی امام حسین(ع) خود را به دین اسلام گره زدند و تا قیام قیامت با باقی ماندن اسلام برای آن حضرت برکت به همراه دارد. آیه ی مورد بحث با طرح «کتاب معلوم» برای هر امت، می فرماید هلاکت آن قوم ریشه در تکوین دارد و از قبل مشخص بوده که این ملت چه موقعی نابود می شوند ولی کاری کردند که هلاک شدند و حاصل کارشان پوچ شد.
دقت در موضوع فوق امنیت عجیبی به ما می دهد و آن این که هر واقعه ای آن وقتی که باید واقع بشود واقع می شود و هرحرکتی به آن نقطه ی انتهائی که باید برسد می رسد، شما در تغییر نقطه ی انتهایی هیچ نقشی ندارید امّا در کیفیت دادن به کل مسیر و نقطه ی پایانی نقش دارید.(۱۲۷)

راز ماندگاری دین

در راستای آن که دین می ماند و هر کس به اندازه ای که خود را به دین گره زده است می ماند، امام باقر(ع) می فرمایند: «لَیسَ بَعْدَ مُلْکنَا مُلْک لِاَنَّا اَهْلُ الْعَاقِبَهِ یقُولُ اللَّهُ - عَزَّ وَ جَلَّ- وَ الْعاقِبَهُ لِلْمُتَّقِین»؛(۱۲۸) بعد از حاکمیت ما، حاکمیت دیگری که بیاید و حاکمیت ما را ساقط کند نخواهد بود، چرا که خداوند فرمود: عاقبت کار از آن متقین است. دین اسلام یک حقیقت پایدار است ولی قاجار و پهلوی حکومت هایی هستند با فرصت هایی که در اختیار آن ها قرار داده شده و همه ی این ها به عنوان حکومت رفتنی بودند، جمهوری اسلامی به عنوان صورت اسلام در زمان غیبت امام زمان(عج) مقدمه ای برای تحقق حکومت پایدار امامان معصوم (ع) است. حکومت قاجار به عنوان یک حکومت می توانست دیندار بماند ولی در هر حال رفتنی بود و لذا اسلام ماند و قاجار رفت. اگر قاجار دیندار هم بود به عنوان یک حکومت باز می رفت منتها کیفیت رفتن شان تغییر می کرد بدون آن که اجلشان تغییر کند. برای تصور صحیح از این موضوع، حیات و مرگ انسان ها را در نظر بگیرید که خوب بودن و بدبودنشان روی هم رفته در اجلِ مسمّای آن ها نقشی ندارد حتی اگر آن انسان پیامبر خدا(ص) باشد خوب بودن او موجب ماندن او بر زمین نمی شود.
اگر تمدن ها و حکومت ها را از زاویه ی فوق نگاه کردیم وظیفه ی خود را نسبت به روند آن ها درست تشخیص می دهیم. همان طور که اگر آن ها نیز متوجه موقعیت تاریخی خود بودند سعی می کردند کیفیت ماندن خود را رشد دهند، نه این که بخواهند بودن خود را جاودانه کنند. در همین راستا حضرت صادق(ع) به عبدالله بن حسن فرمودند برای «محمد نفس زکیه» به عنوان مهدی بیعت مگیر و حضرت خبر دادند که بنی عباس حاکم می شوند و متذکر دوره ی حاکمیت بنی عباس شدند و اشاره کردند به ابوالعباس سفاح و گفتند این و برادران و فرزندانش به خلافت می رسند.(۱۲۹) هر چند بنی عباس می توانستند با کیفیت اسلامی دوره خود را به انتها برسانند ولی این کار را نکردند.
آری دینداران می روند ولی دین نمی رود و هرکس از طریق دین می تواند بودن خود را به کیفیت مطلوب برساند و برود. در این راستا فرصت امتحان برای هر قوم و ملتی محدود است ولی کیفیت امتحان دادن در این فرصتِ محدود، نامحدود است و می توانند خود را به عالی ترین درجات ممکن برسانند.

علت ماندن ظالمان

ممکن است سوال شود چرا خداوند انسان های ظالم را از صفحه ی زمین نمی زداید و چرا ظالمان امکان تحرک و فعالیت دارند؟ در جواب باید متوجه بود که براساس آیات مطرح شده، قصه ی نابودی امت های ظالم و تمدن های فاسد در کتاب معلومی مشخص شده است که چه موقعی در ظلم خود اوج می گیرند و چه موقعی افول می کنند و مدت بقاء آن ها ثابت است و نه جلو می افتد و نه عقب و بر همین اساس نباید تصور کرد علت ادامه ی حیات تمدن ها یا دولت های ظالم زرنگی خودشان است. همان طور که انسان ها متولد می شوند و می میرند یک تمدن و یک سلسه ی حکومتی هم دور خاص و منحنی خاصی دارد. و بر همین اساس خداوند می فرماید: «وَمَا اَهْلَکنَا مِن قَرْیهٍ اِلاَّ وَلَهَا کتَابٌ مَّعْلُومٌ»؛(۱۳۰) و ما هیچ جمعی را هلاک نکردیم مگر آن که برای آن ها کتاب معلوم و فرصت مشخصی بود و چون آن فرصت به سر آمد آن ها را هلاک کردیم. معنی کلمه ی قَرْیه با آنچه ما در فارسی به کار می بریم فرق می کند، با دقت در آیات قرآن بهتر است «قریه» را به معنی تمدن معنی کنیم. در آیه ی فوق می گوید: هلاکت تمدن ها در کتاب معلومی مشخص شده و اجل آن ها نه جلو می افتد و نه عقب. انسان ها و فرهنگ ها و تمدن ها در فرصتی که در اختیار دارند امتحان می دهند که یا در بستر احکام الهی و دین خدا آن فرصت را به انتها برسانند و یا در بستر پشت کردن به دین پروردگار و به همین جهت است که عرض می شود اسلام تغییر نمی کند ولی این ملت ها هستند که اسلام را می پذیرند و طبق آن عمل می کنند و یا به آن پشت می کنند. هر ملتی در هر فرصتی باید امتحان بدهد، ماندن آن ها منحنی خاصی دارد که از جایی شروع می شود و به اوج خود می رسد و سپس سیر نزولی آن شروع می شود.
از میان رفتن تمدن ها و سلسله ها حتمی است، چه تمدن فراعنه باشد و چه تمدن یونان و روم و چه سلسله ی اموی و یا بنی عباس، به همین جهت هم از صدر اسلام همه به عنوان تمدن آمدند و رفتند، چه حق بودند چه باطل. زیرا همچنان که عرض شد قرآن می فرماید: «تِلْک الاَیامِ نُداوِلُها بَینَ النّاسِ وَلِیعْلَمَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُواْ وَیتَّخِذَ مِنکمْ شُهَدَاء وَاللّهُ لاَ یحِبُّ الظَّالِمِینَ»؛(۱۳۱) این روزگار را بین مردم می گردانیم تا شخصیت مومنین روشن شود سپس در ادامه می فرماید: «وَلِیمَحِّصَ اللّهُ الَّذِینَ آمَنُواْ وَیمْحَقَ الْکافِرِینَ»؛(۱۳۲) تا مومنین در ایمان خود خالص گردند و از فرصت به دست آمده نهایت استفاده را ببرند و کافران تباه گردند و نتیجه ی فرصتِ داده شده به آن ها چیزی جز هلاکت و بی ثمری برایشان نباشد.
اگر انسان ها در فرصت داده شده به یک تمدن، خوب امتحان بدهند حیاتشان ضایع نمی شود. باز عنایت فرمایید؛ این که تاکید می فرماید: امت ها و تمدن ها کتاب معلومی دارند که جلو و عقب نمی افتد به جهت آن است که ما فکر نکنیم علت ماندن یک سلسله و یا یک تمدن مربوط به خودشان است و چون تا حال مانده اند ممکن است با ادامه ی برنامه ریزی، برای همیشه بمانند. اگر حوصله داشته باشیم می یابیم که هر تمدنی وقتی بناست نابود شود نابود می شود حال یا گورباچف می آید و از روش مارکسیسم لنینیسم اظهار پشیمانی می کند و یک باره اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی متلاشی می شود و یا حضرت امام خمینی«رضوان الله تعالی علیه» می آیند و ملت را در راستای نابودی سلسله ی پهلوی راهنمایی می کنند و افتخار اجرای حکم خداوند برای حضرت امام«رضوان الله تعالی علیه» و آن مردم می ماند. سرنوشت حکومت سوسیالیستی شوروی مشخص است و همین که منحنی فرصت آن رو به افول گذارد نابودی آن شروع می شود. این که در مسیر افول آن فرهنگ افراد چگونه امتحان می دهند بحث دیگری است. آنچه مهم است این که حوصله ی ما از ماندن تمدن ها و سلسله های ظالمان سرنرود وگرنه در امتحان مردود می شویم. زیرا هر تمدن و فرهنگ و سلسله ای اجلی دارد، حتی اگر با اسلحه های لیزری جنگ ستارگان راه بیندازد، آن وقتی که منحنی فرصت آن رو به زوال گذارد دیگر نمی توان آن افول را به عقب انداخت. این ها اگر به گناه آلوده شدند در فرصت داده شده، آن چیزی را که می خواستند، به دست نمی آورند ولی اگر به گناه آلوده نمی شدند و در بستر شریعت الهی عمل می کردند به اهدافی که در زندگی دینی دنبال می کردند دست می یافتند و در ابدیت خود زندگی کاملی داشتند.
وقتی نگاه ما به علت ماندن دولت های ظالم درست شد و در حال حاضر در تحلیل تمدن غربی به خطا نیفتادیم دیگر برق اسلحه ها و برنامه های دقیق و پیچیده ی آن فرهنگ، ما را مرعوب نمی کند و به راحتی آثار افول آن تمدن را می یابیم و مواظب هستیم سرنوشت خود را به آن تمدن گره نزنیم تا با هلاکت آن تمدن، زندگی ما نیز گرفتار بی ثمری نگردد. پس در مدتی که فرصت داریم باید حوصله مان سرنرود و وظیفه مان را نسبت به آن تمدن فراموش نکنیم و از وعده ی الهی در هلاکت آن مایوس نگردیم. بلکه با مقابله با آن سعی کنیم سنت خدا به دست ما اجرا شود تا افتخار هماهنگی با اراده ی الهی برای ما بماند. بسیاری از آدم هایی که در شرایط جلوه ی ستم از صحنه ی زندگی دینی خارج می شوند متوجه ی دورِ صعود و افول تمدن ها نیستند. و از این نکته غفلت می کنند که صعود و افول تمدن ها و سلسله ها برای همه ی انسان ها یک امتحان است تا بتوانند جایگاه خود را درست تعیین کنند، آن طور که حضرت امام خمینی«رضوان الله تعالی علیه» و نیروهای انقلابی با برخورد با نظام شاهنشاهی جایگاه خود را درست تعیین کردند و از آلودگی های نظام شاهنشاهی فاصله گرفتند.
هر اندازه انقلاب اسلامی بیشتر و بیشتر به اسلام ناب متصل گردد شرایط مفید ماندن مردم را بهتر محفوظ می دارد و هرچه به ایرانیت و فردیت و عدم احساس مسئولیت اجتماعی، نزدیک تر شود بیشتر شرایط مفیدماندن را از دست می دهد وگرنه دوره ی انقلاب اسلامی به عنوان دوره ی گذار از حاکمیت فقیهی که احکام امامان معصوم را در جامعه اجرا می کند به حاکمیت امام معصوم، تمام می شود و در آن شرایط است که اسلام به عنوان ماندنی ترین فکر و فرهنگ به صحنه می آید و مردم بر اساس آن اسلام تمدنی را بر پا می کنند که فرصت زندگی زمینی کیفیت لازم را به دست می آورد و بشریت به کلی از هلاکت در روزمرّگی ها رها می شود، همچنان که یاران انقلاب اسلامی با توجه به آن دوره تلاش های خود را جهت می دهند و با وفاداری به آن، کیفیت لازم را به حیات موقت و مهلت زندگی دنیایی خود می دهند. زیرا حاکمیت اسلام در اجتماع مسلمین عامل به کیفیت رساندن زندگی مسلمانان خواهد بود، لذا باید تلاش کرد تا هدف حکومت اسلامی حاکمیت امام معصوم(عج) باشد تا به سرنوشت تمدن هایی دچار نگردد که گرفتار افول خود شدند. توجه به هدف اصلی انقلاب اسلامی موجب شکوفایی هر روزی جامعه خواهد شد و انسان ها در آنچنان شرایطی احساس حضور در تاریخی را خواهند نمود که اوج کمال تاریخ است و اوج شکوفایی انسانیت و لذا امام صادق(ع) می فرمایند: «مَنْ مَاتَ مُنْتَظِراً لِهَذَا الْاَمْرِ کانَ کمَنْ کانَ مَعَ الْقَائِمِ فِی فُسْطَاطِهِ لَا بَلْ کانَ کالضَّارِبِ بَینَ یدَی رَسُولِ اللَّهِ(ص) بِالسَّیف »(۱۳۳) هرکس به انتظار ظهور امام زمان(عج) بمیرد مانند کسی می باشد که در خیمه ی مخصوص حضرت قائم با آن حضرت باشد، نه بلکه چون کسی است که در خدمت رسول خدا (ص) شمشیر زده باشد.

جامعه و شخصیت خاص

یک تمدن شخصیت خاصی دارد با سرنوشت و کتابی معلوم و براساس همین شخصیت خاص است که صعود و سقوط آن معنی پیدا می کند. نمی توان گفت چون جامعه را مجموعه ی افراد تشکیل می دهند پس جامعه به خودی خود شخصیت خاصی ندارد بلکه جامعه همان مجموعه ی افراد است. زیرا همچنان که عنایت فرمودید خداوند برای هر قریه یا تمدنی کتاب معلومی تعیین فرموده و این نشان می دهد نظر به شخصیت خاصی نسبت به آن تمدن دارد. مجموعه ها گاهی شرایط پذیرش مددهایی را دارند که افراد به تنهایی دارای چنین شرایطی نیستند. همان طور که مجموعه ی سلول های بدن انسان وقتی کنار هم آمدند شرایط پذیرش نفس انسانی را از عالم غیب پیدا می کنند وگرنه هرکدام از سلول ها به تنهایی چنین شرایطی را ندارند که انسان باشند. مجموعه ی طبیعی طبیعت هم در حالت هماهنگی اعضاء، شرایط تجلی روح قدسی از عالم غیب را دارد و لذا اگر آن مجموعه را به هم زدیم ارتباط آن اعضاء را با حقیقت قدسی اش به هم زده ایم و درنتیجه صفای آن مجموعه یا اکوسیستم از دست می رود.(۱۳۴)
با توجه به این که قرآن می فرماید هر جامعه «کتاب معلومی» دارد، می توان گفت: جامعه خاصیتی مساویِ مجموعه ی افراد ندارد بلکه شخصیتی دارد با خاصیت خاص خود. همان طور که گوش در بدن بنده گوش است ولی در صورتی که بیرون از آن مجموعه باشد چنین شخصیتی ندارد، و یا بدن انسان در راستای مجموعه ی اعضاء خود خاصیت خاص خود را دارد و عملاً آن مجموعه است که معنی هر کدام از اجزاء را پدید می آورد. به عبارت دیگر هرکدام از اجزاء، شخصیت و حقیقت خود را از کل می گیرند ولی کل، همه ی حقیقتش را از جمع جزء ها به دست نمی آورد، بلکه اجتماع اجزاء شرایطی را فراهم می کنند که روح خاصی به آن مجموعه دمیده شود که در شرایط جدا بودنِ اجزاء، آن روح در میان نیست. در همین راستا عرض می کنم هر تمدنی با خاصیت خاص خود مجموعه ای است که بر اساس همان خصوصیات خاص، یا از مددهای غیبی بهره مند می شود و یا از آن ها محروم می ماند.
سوال می شود اگر دین ماندنی است چرا تمدن های دینی از بین می روند، آیا نباید بقای دین، بقای تمدن های دینی را تضمین کند؟ در جواب باید گفت: آری دین ماندنی است و همواره به سوی کمال خود پیش رفته تا به کامل ترین شکل آن در دین اسلام ظاهر شده است، همچنان که سُنن هستی ثابت اند ولی سنت های ثابت الهی بر اساس شرایط خاص ظهور می کنند و چون آن شرایط تغییر کرد زمینه ی ظهور آن ها نیز تغییر می نماید و دیگر در زمینه ی تغییر کرده ظهوری از آن سنت را نمی یابید. دین هم به همین معناکه سنت ها ماندنی است همواره می ماند، ملتی که دین را پذیرفت، زمینه ی ظهور دین را فراهم نموده است و از آن جایی که آن ملت کتاب معلومی دارد، می رود و دین در شرایط جدید ظهور می کند پس می توان گفت: امت ها مثل انسان ها مرگ دارند ولی دین از آن جهت که یک حقیقت برین است مرگ ندارد، همان طور که نفس ناطقه ی انسان مرگ ندارد منتها در بدن خاصی ظهور می کند و انسان در فرصتی معین آن بدن را به کار می گیرد و پس از آن فرصت، نور نفس ناطقه از پنجره ی بدن رخت برمی بندند و در حیات برزخی به زندگی خود ادامه می دهد. تمدن ها و فرهنگ ها از آن جهت که جنس عالم ماده اند و مربوط به انسان ها هستند شبیه حرکات ما در بدنمان می باشند، ظهورمی کنند و به انتها می رسند.
آنچه تا به حال تحت عنوان تمدن اسلامی در دوره های امویان و عباسیان ظهور کرد بهره ای از تمدن اسلامی به معنی واقعی در آن نبود، بهتر آن است که بگوئیم تمدن امویان و عباسیان که از مسلمانان در آن استفاده شده بود؛ و لذا مثل هر تمدن بشری دیگر رفتنی بود و رفت. منتها همچنان که عرض کردم آن تمدنی که امام زمان(عج) پایه گذار آن خواهند بود تجلی سنت «وَالْعاقِبَهُ لِلمُتَّقین» است که بحث آن شد.
ما در شرایطی هستیم که اگر شرایط جامعه ی خود را مطابق احکام اسلام قرار دهیم در فرصت داده شده آنچه باید برای ابدیت خود به دست آوریم، به راحتی به دست خواهیم آورد و زحماتمان ضایع نمی شود و خودمان نیز نفله نمی شویم. یزید و امام حسین(ع) هر دو فرصتِ داده شده را طی کردند ولی همیشه سنت امام معصوم(ع) می ماند هرچند خود امام معصوم به عنوان شخص نمی ماند. دین الهی تضمین می کند که اگر تمدن جامعه ای دینی شد تلاش های افرادِ آن جامعه ضایع و بی نتیجه نگردد و اگر جامعه عین اسلام شد دیگر تا قیام قیامت می ماند.

راه به ثمررساندن حیات

باز برگردید به آخر آیه ی مورد بحث که به ما می فرماید: «وَلَهَا کتَابٌ مَّعْلُومٌ»؛ برای هر جامعه ای کتاب و سرنوشت مشخصی هست. پس انتظار زود نابود شدن تمدن های ظالم را نداشته باشید، آنچه حتمی است هلاکت آن جوامع است و این که نتیجه ای از فعالیت های خود نصیبشان نمی شود. پیام آیه به انسان ها آن است که سعی کنند در فرصت پیش آمده از آنچه بر کیفیت حیات آن ها می افزاید استفاده کنند و با دینداری در اردوگاه مقابله با ظلم عضو شوند و حیات خود را به ثمر برسانند.
قرآن می فرماید: «وَلَوْ یوَاخِذُ اللّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِم مَّا تَرَک عَلَیهَا مِن دَآبَّهٍ وَلَکن یوَخِّرُهُمْ الَی اَجَلٍ مُّسَمًّی فَاِذَا جَاء اَجَلُهُمْ لاَ یسْتَاْخِرُونَ سَاعَهً وَلاَ یسْتَقْدِمُونَ»(۱۳۵) اگر خداوند مردم را به جهت ظلمشان می گرفت و هلاک می نمود هیچ جنبنده ای روی زمین نمی ماند و لکن گرفتن آن ها را تا سرآمدی مشخص و اجلی مسمی به تاخیر می اندازد پس چون آن سرآمد به انتها رسید دیگر نه ساعتی به عقب انداخته می شود و نه جلو.
ظلم و ستم و اساساً کارهای غیر الهی مردم بی جواب گذاشته نمی شود و آن ها را تا حد هلاکت جلو می برد ولی از این که می بینید هنوز زندگی اهل کفر ادامه دارد نباید نتیجه گرفت پس نظام الهی نسبت به اعمال ظالمانه بی تفاوت است و یا این که کار آن ها صحیح است وگرنه نابود می شدند. همان طور که آیه می فرماید باید متوجه بود سنتی در عالم هست که خداوند به ظالمان مدتی مهلت می دهد و اگر به جهت ظلمشان آن ها را در همان مرحله می گرفت هیچ جنبنده ای بر روی زمین نمی ماند و فرصت برگشت و عبرت گرفتن منتفی بود. مهلت خدا را باید درست تحلیل کنیم و زوایای متفاوتِ فرصتِ داده شده را درست بشناسیم، با این نگاه است که قرآن به انسان بصیرت های خوبی می دهد. باید متوجه بود که اولاً: هرگز ظلم بی جواب نمی ماند. ثانیاً: جواب آن پس از طی مراحلی و فرصت هایی داده می شود، و لذا نباید تصور کرد چون حاکمان ظالم هنوز نابود نشده اند پس ظلم آن ها بی جواب خواهد ماند و یا برای همیشه ادامه خواهد یافت. و از گردونه ی هلاکت رها شده اند. در حالی که خداوند می فرماید: «وَجَعَلْنَا لِمَهْلِکهِم مَّوْعِدًا»(۱۳۶) و برای هلاکت آن ها موعدی قرار دادیم. و این آیه حقیقی ترین پنجره ای است که می توان جایگاه حاکمیت های ظالم را به درستی نگریست.
تحلیل ستمکاران این است که چون هنوز چیزی نشده است و عذابی نیامده است پس کار ما درست است، متوجه نیستند وقتی فرصت آن ها تمام شد و عذاب آمد دیگر هیچ کاری نمی توانند انجام دهند، به گفته مولوی:

عاقلان خود نوحه ها پیشین کنند
جاهلان آخر به سر بر می زنند

ز ابتدای کار آخر را ببین
تا نباشی تو پشیمان یوم دین

قرآن در مورد آن هایی که متوجه قیامت و تبعات اعمال باطل خود نیستند می فرماید: «اِنَّ الَّذینَ یضِلُّونَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدیدٌ بِما نَسُوا یوْمَ الْحِساب »(۱۳۷) کسانی که از راه خدا گمراه شوند، عذاب شدیدی به خاطر فراموش کردن روز حساب دارند! و لذا وقتی فرعون با عذاب الهی روبه رو شد و خود را در حال غرق شدن یافت، گفت: به خدای یگانه ای که بنی اسرائیل به آن ایمان آوردند، ایمان آوردم. خداوند در جواب فرمود: «آلآنَ وَقَدْ عَصَیتَ قَبْلُ وَکنتَ مِنَ الْمُفْسِدِینَ»؛(۱۳۸) اکنون! در حالی که پیش از این نافرمانی می کردی و از تباهکاران بودی. عمده آن است که متوجه شویم بی خدایی و بی توجهی به قیامت کار را به نابودی می رساند. حال اگر سوال شود پس چرا همین حالا نابود نمی شوند؟ در واقع آیه جواب این قسمت از سوال را می دهد که این یک قاعده است و عذاب آن ها مدتی عقب می افتد تا آن امت به اجل مسمّای خود برسد. پس ستمگران نمی توانند بگویند چون هنوز به مشکل نیفتاده ایم روشمان درست است و می توانیم همان روش را ادامه دهیم. ما باید ملاک موفقیت خود را حضور درست در قیامت ابدی خود قرار دهیم. اگر دائم کارها را منطبق با دین خدا و با اسوه قراردادن سیره ی امامان(ع) و در وسعتِ حضور در قیامت، ارزیابی کنیم آن وقت می توانیم آن ها را درست ارزیابی نموده و خداوند بصیرت لازم را در درست تشخیص دادن امور به ما لطف می کند. تحلیل غلطی که انسان ها را در موضع گیری ها به انحراف می کشاند آن است که بقای فعلی تمدن ها و دولت ها را دلیل بر حقانیت آن ها بگیرند. بقای امروزی حاکمیت ها هرگز دلیل بر حق بودن هیچ جریانی نخواهد بود تا تصور کنیم چون امریکا هنوز پابرجا است پس حق است و نتیجه بگیریم برای این که مشکلی برای ما پیش نیاید خود را به آن کشور وصل کنیم، این اوج بی بصیرتی است، آن هایی به بصیرت قرآنی دست یافته اند که با توجه به روحیه ی استکباری آمریکا خط نابودی آن کشور را در پیشانی برنامه هایش ملاحظه کنند و همین حالا آن را بی قدرت و افسرده ببینند.
می فرماید: «وَلَوْ یوَاخِذُ اللّهُ النَّاسَ بِظُلْمِهِم مَّا تَرَک عَلَیهَا مِن دَآبَّهٍ...»؛(۱۳۹) اگر خدا می خواست مردم را به جهت ظلمشان، بدون فرصتِ لازم بگیرد، هیچ جنبنده ای روی زمین نمی ماند، ولی خداوند به ظالمان فرصت می دهد تا یا بیدار شوند و شامل لطف او گردند و یا با ادامه ی ظلم شان به آنچه از جهت خباثت باید برسند، برسند تا وقتی اجلشان سر رسید، حجت برایشان تمام شده باشد. فرهنگ غربی نه تنها امروز که از روزی که به هر گونه دینی پشت کرد و از عالم قدس و معنویت منقطع شد، گرفتار بازی شیطان گشت، به تعبیر قرآن: «اِنَّ الَّذِینَ ارْتَدُّوا عَلَی اَدْبَارِهِم مِّن بَعْدِ مَا تَبَینَ لَهُمُ الْهُدَی، الشَّیطَانُ سَوَّلَ لَهُمْ وَاَمْلَی لَهُمْ»؛(۱۴۰) آن هایی که بعد از روشن شدن هدایت الهی، آن را رها کردند و به آن پشت نمودند، شیطان نفس آن ها را نسبت به فاصله گرفتن از دین خدا حریص کرد و زشتی عملشان را در نظرشان زیبا جلوه داد و آرزوهای دنیایی آن ها را طولانی کرد تا از یاد آخرت بروند. و همین امر موجب انتخاب اهدافی می شود که آن ها را به هلاکت نزدیک می کند.
تاکید بنده آن است فرصتی که به تمدن ها داده می شود تا انتخاب هایی که باید بکنند را انجام دهند دلیل بر حقانیت و پایداری آن ها به حساب نیاوریم. و از آن طرف فکر نکنیم مستکبران می توانند پایه های اندیشه ی توحیدی را بلرزانند و یا از آن طرف گمان کنیم حرکت های توحیدی برای ادامه ی خود نباید با جریان های استکباری مقابله کنند. خداوند می فرماید: هر پیامبری بدون استثناء دشمنی از جنس شیاطین جنّ و انس داشته است «وَکذَلِک جَعَلْنَا لِکلِّ نِبِی عَدُوًّا شَیاطِینَ الاِنسِ وَالْجِنِّ یوحِی بَعْضُهُمْ اِلَی بَعْضٍ زُخْرُفَ الْقَوْلِ غُرُورًا...»؛(۱۴۱) یعنی ای پیامبر! همان طور که برای تو دشمنانی از شیطان های انسی و جنی قرار دادیم که پنهانی برای تو نقشه می کشند و با سخنانی فریبنده مردم را به ا شتباه می اندازند، برای تمام انبیاء گذشته چنین دشمنانی قرار دادیم تا نه تنها فرصت امتحان را برای هر دو جبهه فراهم نمائیم، در بستر چنین دشمنی ها ماهیت دشمنان دین معلوم و زیبائی های دین به درخشش در آید.و دشمنی آن ها هیچ گونه لرزشی در پایه های اندیشه توحیدی ایجاد نمی کنند.

تحلیل های شیطانی

همه ی این سخنان برای آن است که تحلیل ما در مورد ادامه ی حیات تمدن های ظالم تحلیلی قرآنی شود وگرنه شیطان تحلیلی وارونه در ذهن ما القاء می کند و ما هم مناسب طمع دشمن عمل می کنیم. قضای الهی چنین اقتضا می کند که همواره مظاهر ظلم باشد و ما در رابطه با جایگاه این مظاهر تحلیلی از صاحب هستی یعنی آن طور که قرآن می گوید داشته باشیم، چون این بساط را خود او راه انداخته است و خودش به ما می گوید چرا جهان را چنین کردم و شما چگونه جریان ها را ارزیابی کنید. نظام عالم از دست خدا خارج نشده، خداوند در قرآن می فرماید: «لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَکمْ اُمَّهً واحِدَهً وَ لکنْ لِیبْلُوَکمْ فی ما آتاکمْ فَاسْتَبِقُوا الْخَیراتِ اِلَی اللَّهِ مَرْجِعُکمْ جَمیعاً فَینَبِّئُکمْ بِما کنْتُمْ فیهِ تَخْتَلِفُونَ»(۱۴۲) اگر خدا می خواست، همه ی شما را امت واحدی قرار می داد؛ ولی خدا می خواهد شما را در آنچه به شما بخشیده بیازماید؛ و استعدادهای مختلف شما را پرورش دهد. پس به سوی نیکی ها بر یکدیگر سبقت جویید! بازگشت همه ی شما، به سوی خداست؛ سپس در آنچه در آن اختلاف می کردید؛ به شما خبر خواهد داد. به قول مولوی:

گر نه گل از خار و خار از گل چرا
هر دو اندر جنگ و اندر ماجرا

یا نه جنگ است این برای حکمت است
همچو جنگ خر فروشان صنعت است

یا نه این است و نه آن حیرانی است
گنج باید جست این ویرانی است

خدا به اعتباری عالم را در تضاد اندیشه ها قرار داده تا ما گنج پیدا کنیم، به تعبیر آیه ی فوق «فَاسْتَبِقُوا الخَیرَاتِ»؛(۱۴۳) پس در چنین شرایطی به سوی نیکی ها سبقت بگیرید. رفت و آمد تمدن ها برای به کیفیت رساندن زندگی زمینی است تا این که بستری فراهم شود و حیات انسان ها اگر بخواهند به گنجِ معنا و معنویت نایل شود.
ابتدا باید تصورمان را از دنیا تصحیح کنیم تا بتوانیم در این دنیای به ظاهر ویران، به گنجِ معنا و معنویت دست یابیم. دنیا یک لیوان شربت خالص یا یک لیوان سرکه ی خالص نیست بلکه سرکنگبین است، یعنی مخلوطی از سرکه و شکر، این طور نیست که دنیا را طوری ساخته اند که به کام ساکنان زمین بگردد و هیچ ویرانی و سختی در آن نباشد و آن طور هم ویران نیست که امکان به تعالی رسیدن در آن نباشد قصّه ی دنیا به تعبیر مولوی قصه ی سرکنگبین است که ترکیبی از سرکه و شکر است. می گوید:

قهرِ سرکه، لطف، همچون انگبین
کاین دو باشد رکن هر سرکنگبین

یعنی قهر خدا مثل سرکه و لطف خدا مثل شکر، در سرکنگبین جمع می شود. حالا اگر سرکه ی دنیا زیاد شد خدا شِکرش را زیادتر می کند و اگر شِکرش زیاد شد سرکه اش را زیاد می کند تا جنبه ی سرکنگبینی آن حفظ شود.

چون که سرکه سرکگی افزون کند
پس شکر را واجب افزونی بود

وقتی حوادث را درست تحلیل کنیم معنی شکست ها و پیروزی ها را درست می یابیم و لذا هم معنی سختی مقابله با استکبار را نفی نمی کنیم و هم برکات مقابله با آن را فراموش نمی نماییم، در این حالت است که نه خودمان طعمه ی ظلم می شویم و نه فرصتی را که در اختیار نظام استکباری قرار داده اند برای آن یک امتیاز می دانیم.
هر اندازه رمزِ بودن نظام استکباری را درست بشناسید نه تنها در حیات دینی و انقلابی خود مایوس و سست نمی شوید بلکه با شور و شوق تمام، حیات دینی و انقلابی خود را ادامه می دهید. ظلم در جهان همیشه هست ولی ما برای این که جایگاه تاریخی ظلمِ زمان خود را درست بشناسیم باید بصیرت دینی داشته باشیم و بدانیم اگر برنامه و یا تمدنی دینی نبود با تمام پوچی و بی ثمری و هلاکت به انتها می رسد. نگوئید غربی ها رفاه و توسعه دارند، تکنیک و نظم دارند، آسایش و راحتی دارند، برای ما رفاه و توسعه می آوردند. این ها ملاک خوب بودن و کیفیت دار بودنِ یک زندگی نیست، در فضای فرهنگ مدرنیته همه ی این ها که فرمودید بستر هلاکت آن فرهنگ را پدید آورده است ما باید مواظب باشیم جامعه ی خود را به آن ها گره نزنیم.
وقتی با یک عقیده ی قلبی مطمئن، متوجه شدیم ظالم ماندنی نیست و مهلت های داده شده به آن ها ما را از انتهای بی نتیجه ی آن زندگی غافل نکرد و فهمیدیم بنا است در فرصت داده شده پنهانی های اهل ظلم و تمدن های ضد معنوی پیدا و آشکار شود. در هر قدم از تاریخ خود عبرتی به دست می آوریم و هر حرکتی از حاکمیت ظلم را نسبت به سرنوشتی که برای آن ها رقم خورده ارزیابی می کنیم. حضرت امام خمینی«رضوان الله علیه» در جریان مخالفت مصدق و طرفدارانش با آیت الله کاشانی که یک سگ را نزدیک مجلس عینک می زنند و اسمش را «آیت الله» می گذارند می فرمایند: «من در آن روز در منزل یکی از علمای تهران بودم که این خبر را شنیدم که سگی را عینک زده اند و به اسم «آیت الله» توی خیابان ها می گردانند. من به آن آقا عرض کردم که این دیگر مخالفت با شخص نیست؛ این سیلی خواهد خورد و طولی نکشید که سیلی را خورد و اگر مانده بود سیلی بر اسلام می زد»(۱۴۴) این بصیرت به جهت نگاهی است که از قرآن گرفته اند و بر آن اساس حادثه ها را ارزیابی می کنند و می بینند به آن ها فرصت دادند تا این نوع صفات خود را که پنهان بود در شخصیتشان ظاهر کنند. همچنان که باید فرهنگ گروه طالبان به عنوان مسلمانانِ به ظاهر متدین در افغانستان ظاهر می شد تا در مقایسه با فرهنگ حضرت امام خمینی«رضوان الله علیه» که اسلامِ تحت رهبری اهل البیت(ع) است، معلوم شود چه ضعف هایی دارد. باید به آن ها مهلت داده می شد تا این نقطه ضعف شان آشکار شود. اسلام منهای اهل البیت(ع) به نهایت خود که برسد همین است که در طالبان دیده شد.
فرهنگ غربی که امروز در میدان است ظهور فرهنگ یونانی است یعنی فرهنگ عقلِ بریده از دین، در این زمان باطن آن فرهنگ از طریق غرب ظاهر شده و باید فکر و فرهنگ یونانی، تاریخ را در نوردد تا به چنین شکلی خود را نشان دهد. ریشه ی ماندن آن فرهنگ را باید در این دانست که خداوند در بستر این فرصت ها حق را روشن می کند و از این جهت شایسته است که به همه ی فرهنگ ها این فرصت داده شود. با این دیدگاه هر چیزی در دنیا هست به نحوی حق است و می خواهد حقی را روشن کند. خداوند در رابطه با کسانی که با پیامبر(ص) مخالفت می کنند، می فرماید: «اَوَلَمْ یتَفَکرُوا فِی اَنفُسِهِمْ مَا خَلَقَ اللَّهُ السَّمَاوَاتِ وَالْاَرْضَ وَمَا بَینَهُمَا اِلَّا بِالْحَقِّ وَاَجَلٍ مُّسَمًّی وَاِنَّ کثِیرًا مِّنَ النَّاسِ بِلِقَاء رَبِّهِمْ لَکافِرُونَ»(۱۴۵) آیا آن ها پیش خود فکر نمی کنند که خداوند خلق نکرد آسمان ها و زمین و آنچه در بین آن هاست مگر به حق و برای فرصتی مشخص و اکثر مردم به لقاء پروردگار و به انتها رسیدنِ این فرصت، کافرند و همین فرصتِ موقت را مقصد می گیرند.
در آیه ی ۶۱ سوره ی نحل پس از آن که فرمود اگر مردم به جهت ظلمی که می کنند گرفته می شدند هیچ جنبنده ای بر روی زمین نمی ماند، می فرماید: «وَلَکن یوَخِّرُهُمْ الَی اَجَلٍ مُّسَمًّی»؛ و لکن خداوند هلاکت آن ها را تا سرآمدی مشخص به تاخیر می اندازد. روی این نکته که عقاب و هلاکت ظالم تا مدتی به تاخیر می افتد باید تحلیل داشته باشید و فریب شیطان را نخورید که به ما القاء کند حالا که آمریکا با تمام قدرتش مانده است برای این که شما نابود نشوید دست به دامان آمریکا بزنید. این یک بدبختی بزرگ است. در این فریب شیطانی، انسان، اولاً: نابودی آمریکا را نمی بیند، ثانیاً: نمی فهمد ظلم نابودشدنی است و لذا چنگ به دامن نابودشده می زند. چون سنت «یوَخِّرُهُمْ الَی اَجَلٍ مُّسَمًّی» را نفهمید.

بی ثمری سرنوشت ها

در مجموع؛ پیام آیاتی که مورد بحث قرار گرفت این است که ای آدم ها اگر همین حالا تکلیف تان را با باطل روشن نکنید وقتی نابودیِ ستم آمد و بقای حق روشن شد دستتان به جایی بند نیست، باید در فرصت اختلاط ظاهریِ حق و باطل که در آن حال به ظاهر مرز حق وباطل و نتایج کار کاملاً روشن نیست، موضعتان را با بصیرت دینی روشن کنید. سنت هلاکت آن فکر و فرهنگ که ظاهر شد سرنوشت ها را به سوی هلاکت تغییر می دهد، نه دست و پاها را. نشانه ی هلاکت یک جامعه مردن نیست - مردن که برای انسان های خوب و بد در جای خودش مقدر شده است- هلاکت یک جامعه به بی ثمرشدن سرنوشت ها است. بصیران تاریخ کسانی هستند که برای ارزیابی حوادث به نهایت آن ها نظر دارند. همان طور که عرض شد هنر این است که در پرتو بصیرت قرآنی در متن حادثه ها و فرهنگ ها انتهای آن ها را ببینید نه این که وقتی کار به انتها رسید تازه بیدار شوید که قضیه چه بوده است. باید تلاش کرد بصیرتی به دست آوریم که در ابتدای یک فکر و فرهنگ طوری جایگاه تاریخی آن دیده شود که بفهمیم در بستر سنن الهی کار آن به کجا ختم می شود.
اسلام مظهر خدای «حّیّ لا یمُوت» است و نابودشدنی نیست و هر کس فکر و فرهنگ خود را با آن منطبق کرد گرفتار هلاکت و بی ثمری نمی شود. ممکن است در خبرها بگویند امام خمینی«رضوان الله تعالی علیه» را تبعید کردند و از کشوری که محل تولد و زندگی او بود بیرون نمودند، ولی به من بگو در انتها چه کسی از کشور بیرون رفت و در تنهایی و غربت مرد؟ حضرت امام خمینی«رضوان الله تعالی علیه» یا محمد رضا شاه و پدرش؟ نه تنها رضاخان به جزیره ی موریس در تنهایی کامل مرد، بلکه تبعیدی نظام هستی شد، رضاخان و محمد رضاخان که رابطه شان را با «حیّ لا یموت» قطع کردند، در نظام هستی به جهنم رسیدند. جهنم ماوای نابودی است شرایطِ «لا یمُوتُ فیها وَ لا یحْیی »(۱۴۶) است. وظیفه ی هر مسلمانی است که با الگوگیری از حضرت روح الله خمینی«رضوان الله تعالی علیه» با شمشیر خدایِ «حیّ لا یموت» بر فرق فرهنگ کفر بکوبد تا سنت خدای «حیّ لایموت» به دست او در هستی اجراء شود و یک نحوه یگانگی با نور الهی در جان او پدید آید. اگر خداوند می فرماید: «فَقَاتِلُواْ اَئِمَّهَ الْکفْرِ»؛(۱۴۷) سران کفر را بکشید، می خواهد این سنت به دست شما انجام گیرد تا فانی در اراده ی الهی شوید و سنت ظهور «حی لا یموت» محقق گردد. لذا براساس همین سنت است که می گوید: «فَاذَا جَاءَ اَجَلُهم»؛ وقتی اجل ظالمان آمد، وقتی سنت نابودیشان به جهت ظلمشان ظاهر شد دیگر آن نابودی جلو و عقب نمی افتد. پس ما نه تنها باید مواظب باشیم سرنوشت خودمان را به سرنوشت آن ها گره نزنیم بلکه روحیه ی مقابله با آن ها را همواره در خود زنده نگه داریم. روحیه ی حضرت امام خمینی«رضوان الله تعالی علیه» را بنگرید که در آخرین روزهای عمر خود چگونه سخن می گوید؛ می فرماید:

«ما برای احقاق حقوق فقرا در جوامع بشری تا آخرین قطره ی خون دفاع خواهیم کرد. امروز جهان تشنه ی فرهنگ اسلام ناب محمّدی(ص) است. و مسلمانان در یک تشکیلات بزرگ اسلامی رونق و زرق و برق کاخ های سفید و سرخ را از بین خواهند برد. امروز خمینی آغوش و سینه ی خویش را برای تیرهای بلا و حوادث سخت و برابر همه ی توپ ها و موشک های دشمنان باز کرده است و همچون همه ی عاشقان شهادت، برای درک شهادت روزشماری می کند. جنگ ما جنگ عقیده است، و جغرافیا و مرز نمی شناسد. و ما باید در جنگ اعتقادی مان بسیج بزرگ سربازان اسلام را در جهان به راه اندازیم. ان شاءالله ملت بزرگ ایران با پشتیبانی مادی و معنویِ خود از انقلاب، سختیهای جنگ را به شیرینی شکست دشمنان خدا در دنیا جبران می کند. و چه شیرینی بالاتر از این که ملت بزرگ ایران مثل یک صاعقه بر سر امریکا فرود آمده است. چه شیرینی بالاتر از این که ملت ایران سقوط ارکان و کنگره های نظام ستمشاهی را نظاره کرده است و شیشه ی حیات امریکا را در این کشور شکسته است. و چه شیرینی بالاتر از اینکه مردم عزیزمان ریشه های نفاق و ملی گرایی و التقاط را خشکانیده اند. و ان شاءالله شیرینی تمام ناشدنی آن را در جهان آخرت خواهند چشید... ما می گوییم تا شرک و کفر هست، مبارزه هست. و تا مبارزه هست، ما هستیم. ما بر سر شهر و مملکت با کسی دعوا نداریم. ما تصمیم داریم پرچم «لا اله الاّ الله» را بر قلل رفیع کرامت و بزرگواری به اهتزاز درآوریم... امروز روز هدایت نسل های آینده است. کمربندهاتان را ببندید... ما تابع امر خداییم؛ و به همین دلیل طالب شهادتیم. و تنها به همین دلیل است که زیر بار ذلت و بندگی غیر خدا نمی رویم... امروز یکی از افتخارات بزرگ ملت ما این است که در برابر بزرگترین نمایش قدرت و آرایش ناوهای جنگی امریکا و اروپا در خلیج فارس صف آرایی نمود. و این جانب به نظامی های امریکایی و اروپایی اخطار می کنم که تا دیر نشده و در باتلاق مرگ فرونرفته اید، از خلیج فارس بیرون روید. و همیشه این گونه نیست که هواپیماهای مسافربری ما توسط ناوهای جنگی شما سرنگون شود؛ که ممکن است فرزندان انقلاب ناوهای جنگی شما را به قعر آب های خلیج فارس بفرستند..»(۱۴۸)

معنی گره نخوردن به سرنوشت استکبار جهانی همین است که حضرت امام خمینی«رضوان الله علیه» در سخنان فوق فرمودند: وقتی رمز و راز و سنت سقوط تمدن ها را بشناسیم، محل خود را در جهانی که این سنت الهی در آن جاری است درست تعیین می کنیم.
جهت جمع بندی بحث و به امید آن که زمینه ی تفکر در موضوع رمز و راز هلاکت بعضی از تمدن ها فراهم شود به آیه ی ۱۳ سوره ی یونس توجه کنید که می فرماید: «وَلَقَدْ اَهْلَکنَا الْقُرُونَ مِن قَبْلِکمْ لَمَّا ظَلَمُواْ وَجَاءتْهُمْ رُسُلُهُم بِالْبَینَاتِ وَمَا کانُواْ لِیوْمِنُواْ کذَلِک نَجْزِی الْقَوْمَ الْمُجْرِمِینَ»؛ حقیقت این است که ملت های قبل از شما را به جهت ظلمشان و این که پیامبرشان به سوی آن ها آمد ـ و حجت بر آن ها تمام شد ـ هلاک کردیم و آن ها ملتی نبودند که ایمان آورند و این طوری قوم مجرم را جزا دادیم. عنایت بفرمائید که در آیه ی فوق موضوعِ هلاکت را جزای اقوامی می داند که به پیامبرانشان ایمان نیاوردند که با عنایت به آیات قبل باید متوجه بود ظلم عامل هلاکت اقوام می باشد، اما وقتی که با اجل مسمّای آن قوم هماهنگ باشد - تا تشریع هماهنگ با تکوین شود- این هماهنگی با ارسال رسولِ هر امتی به تمامیت می رسد. و حتماً متوجه هستید که نابودی و هلاکت به معنی مرگ نیست، بلکه به معنی بی ثمری سرنوشت و تلاش هایی است که یک تمدن جهت ادامه ی حیات خود به کار می برد. عرض شد جامعه ی بد و خوب وقتی اجلش رسید می رود ولی جامعه ی خوب هلاک نمی شود و در بستر آن نه تنها افراد در ابدیت خود بهره ها می برند، در دنیا هم با بحرانِ اجتماع روبه رو نمی شوند، بلکه تکامل خود را در بستر تمدنی دیگر می یابند، همان طور که در سیر تاریخی انبیاء چنین بوده است.
خداوند در سوره ی یس، آیه ی ۶۹ و۷۰ می فرماید: «وَمَا عَلَّمْنَاهُ الشِّعْرَ وَمَا ینبَغِی لَهُ اِنْ هُوَ اِلَّا ذِکرٌ وَقُرْآنٌ مُّبِینٌ، لِینذِرَ مَن کانَ حَیا وَیحِقَّ الْقَوْلُ عَلَی الْکافِرِینَ» ما به رسول خدا(ص) شعر نیاموختیم و چنین کاری شایسته رسالت نیست، محتوای رسالت چیزی جز یک هشدار باش و ذکر و قرآنِ روشنی نیست برای آن که کسی را که زنده است و قلبش از هشدارباش ها متذکر می شود از انحراف از مسیر توحید بترساند و از طرف دیگر هم با آمدن رسولان سنت و قول نابودی کفار پس از اتمام حجت محقق گردد. لذا علامه ی طباطبائی«رحمه الله علیه» در این رابطه می فرمایند:

«نتیجه ی دعوت حقه ی انبیاء، احیاء مردم است و این که آن ها را به راه سعادت بیندازد و حجت را بر مخالفین تمام کند و به عبارت دیگر کار قرآن تکمیل هر دو دسته ی مردم است عده ای را در طریق سعادت و جمعی را در طریق شقاوت.»(۱۴۹)

آیه ی فوق نتیجه ی ارسال رسولان و انزال قرآن را دو چیز می داند، یکی انذار کسانی که قدرت درک حقایق در آن ها زنده است و می توانند نسبت به حقایق تعقل بکنند، و دیگر تحقق قولی که خداوند داده که کافران هلاک شوند و به ثمره ی تلاش خود دست نیابند.
علامه ی طباطبائی«رحمه الله علیه» در موضوع رابطه ی «تکوین» و «تشریع» و نقش رسولان در این رابطه می فرماید: ارسال رسولان به عنوان یک عمل تشریعی، برای هر امتی موجب می شود تا آن امت در تکمیل ظرف وجودی اش که همان «تکوین» باشد کمک شود، در نتیجه ظرف وجودی خود را سریع تر پر می کند و به انتهای درجه ی وجودی خود می رسد و سرآمد و اجل او فرا می رسد - حال چه رسیدن به اجلی که انتهای سعادت بخش دارد، یا رسیدن به اجلی که انتهای هلاکت بار دارد - عمده توجه به نقش رسولان در این امر است. انسان و جامعه برای رسیدن به قَدَر معلوم خود از مسیر حیات تشریعی باید عبور کنند. با ارسال رُسل و انزال کتُب، هم برای مومنین هم برای کافرین حجت تمام می شود و تمدن یا سلسله ای، جای خود را به تمدن و سلسله ی دیگری می دهد و این نتیجه ی اصلی سخن ما در این بحث بود.

سوال: آیا می توان برای جامعه اصالتی جدای از اصالت فرد قائل شد؟
*جواب: همان طور که اشاره شد اجتماع جدای از فرد، به اعتبار سنتی که در آن جاری است اصالت دارد زیرا کثرت بما هو کثرت عدم است ولی کثرت به اعتبار وحدتی که در آن جاری می شود جنبه ی «وجودی» می یابد. وحدتِ اجتماع، به جهت تدبیر سنتی است که فوقِ اجتماع، آن اجتماع را تدبیر می کند و در همان رابطه می توان برایش اصالت قائل شد.
وقتی روشن شد اصالت اجتماع به وحدتی است که آن وحدت نیز ریشه در سننی دارد که فوق اجزاء اجتماع، آن اجتماع را تدبیر می کنند معنی اصیل بودن اجتماع روشن می شود و نیز بین اجتماع اصیل و پایدار که با اجتماعِ افراد، نتایج حقیقی در بر دارد با اجتماعات اعتباری که عنصر وحدت بخش در خود ندارند تفکیک می گردد. زیرا دو نوع اجتماع می توان داشت، یکی اجتماع وَهمی که عنصری وحدت بخش و سنتی که آن را تدبیر کند در آن وجود ندارد، مثل اجتماع افراد در سالن سینما و دیگری اجتماع حقیقی که افراد با هدفی که تحقق آن در گرو آن اجتماع است در کنار همدیگر آمده اند، تحقق این نوع اجتماع است که منجر به تدبیر سنتی خاص بر آن اجتماع خواهد شد و به آن سنت مدبّره ی اجتماع گویند.
قاعده ی تدبیر سنت فوق اجتماعِ اعضاء در هر اجتماع و مجموعه ای وقتی مطرح است که آن اجتماع استعداد پذیرش تدبیر حقایق غیبی را در خود داشته باشد، مثل اجتماع سلول ها در بدن انسان یا حیوان که استعداد تدبیر روح مخصوص را در خود ایجاد می کنند و لذا آن روحِ مخصوص بر آن مجموعه دمیده می شود و به آن مجموعه یک شخصیت خاص می دهد، در این رابطه می توان گفت این بدن اصالت دارد و شخصیت خاصی که ربطی به اعتبار ما ندارد در آن مطرح است. ترس از مرده هم به جهت توجه فطری و شعور معنوی انسان است به عدمی که با دیدن بدن انسانِ مرده پیش می آید، عدم روح مدبّره ، آن عدم در شخصی که مرده بیشتر برای انسان محسوس است. اصل ترس از مرده یک نوع بیداری و هوشیاری از روح انسان است که نمی خواهد به عدم دل ببندد. روح انسان سریعاً می فهمد که او مرده است، از جسم او می ترسد چون می فهمد که این دیگر چیزی نیست و چون چیزی نیست می خواهد از او فاصله بگیرد، البته این فاصله گرفتن در انسانِ وهْمْ زده به شکل ترس در خیال او تجلی می کند ولی انسان عاقل هم به طور عادی از بدن انسان مرده فاصله می گیرد. عقل و روح می فهمند که این بدن و مجموعه سلول ها را دیگر نباید بخواهند، این نخواستن برای انسان عاقل یک عکس العمل منطقی است و برای انسان وَهْمْ زده همراه با خوف و ترس است. از این زاویه تمام ترس ها یک معنای اصیل نسبت به عدم ها دارد. انسان وَهْمْ زده با تحریک وَهم از عدم فاصله می گیرد و فاصله گرفتن او همراه با یک نوع ترس است، انسان عاقل به نور عقل از عدم فاصله می گیرد و در هر دو حال روح انسان در مورد بدن مرده متوجه است، اجتماع سلولی که قبل از مرگ بود در حال حاضر اصالت خود را از دست داده است و چیزی نمی گذرد که همه ی آن سلول ها متلاشی می شوند، چون نفس ناطقه که مدبّر آن مجموعه بود از آن مجموعه منصرف شده است.(۱۵۰)
آنچه کمک می کند تا بتوانیم راز اصالت دادن به اجتماع حقیقی را درست بشناسیم این قاعده است که بدانیم «اعتبار کثرت ها به اتصال به عامل وحدتی است که کثرت ها را معنی و هویت می بخشد» با توجه به این قاعده است که می توان گفت: اجتماعاتی که صرفاً اعتباری هستند و در راستای اهدافی وَهمی در کنار هم جمع شده اند نه تنها اصالتی ندارند بلکه زمینه ای جهت تجلی انوار معنوی در جمع خود نمی شوند و هیچ مددی از حق برای رسیدن به اهدافی که در راستای آن اهداف کنار هم آمده اند، دریافت نمی کنند. چون در چنین اجتماعاتی هرکس یک خودِ جمعیِ غیر اصیل برای خود حس می کند که هرگز نمی تواند بر آن خود تکیه کند. اجتماعات توحیدی وحدتشان اصیل است و به همان اندازه استعداد تدبیر سنت های الهی را در خود دارند، قرآن در این رابطه می فرماید: «...کم مِّن فِئَهٍ قَلِیلَهٍ غَلَبَتْ فِئَهً کثِیرَهً بِاِذْنِ اللّهِ وَاللّهُ مَعَ الصَّابِرِینَ»(۱۵۱) چه بسا اجتماعات کمی که بر گروه های کثیری به مدد الهی پیروز شدند، و خداوند با صابرانی است که در مسیر زندگی توحیدی پایداری از خود نشان دادند.
گروهِ ایمانیِ اندک، کیفیت شان بیشتر از گروه کثیر بی ایمان است که عنصر وحدت بخشی را در بین خود نپذیرفته اند. جمعی که در کنار هم باشند بدون آن که قصدشان قرب الی الله باشد جمع غیر اصیل اند چون عامل وحدت بخشِ جوامع که توسط انبیاء ارائه می شود در آن ها پذیرفته نشده است و درنتیجه به حوائجی که در پی ایجاد آن حوائج، اجتماع را تشکیل دادند، نمی رسند و پس از سرآمد فرصت هلاک می شوند.
جوامع غیر اصیل دو مشکل دارند، یکی نیستِ هست نما هستند، مثل بدن انسانی که تازه مرده است، دیگر این که امید به مددهای الهی و تجلی های وحدت بخش در آن ها نیست و به همین اندازه نباید امیدی به بقای حقیقی برای رسیدن به حوائج افراد در چنین اجتماعی داشت.
در فلسفه ثابت می شود که وحدت مساوق وجود است.(۱۵۲) جمعی که عامل وحدت بخش حقیقی در بین خود ندارند به واقع به عنوان جمع، وجود واقعی ندارند، جمعشان وَهمی است و لذا از خیالی به خیالی می پرند و تماماً تحت عنوان جمع در خیالات زندگی می کنند، مثل جمعی که طرفدار تیمی در فوتبال هستند. این جمع را انگیزه های وَهمی حفظ و جمع می کند و لذا جمعیتی نیستند که هر کس در آن جمع بتواند در خدمت دیگری باشد بلکه برعکس، هرکس مزاحم حیات دیگری است، چنین اجتماعی بستر ربودن حیات افراد است. بر عکسِ جمع توحیدی که نظر به تمدن اسلامی دارد، ذات اجتماع در آن حالت وسیله ی حفظ افراد و حیات برتر افراد است، در همین رابطه رسول خدا(ص) فرمودند: «یدُ اللهِ مَعَ الجِمَاعَه»(۱۵۳) دست خدا همراه جماعت است. معلوم است که جماعت مورد نظر حضرت، جمع توحیدی است همچنان که می فرمایند: «فَاِنَّ الْبَرَکَهَ مَعَ الْجَماعه» برکت همراهِ جماعت است و مدد الهی بر جماعت مسلمین تجلی می نماید و آن را از تفرقه حفظ می کند. پس تلاش برای نگه داری هر جمعی معنی ندارد بلکه باید اجتماعات توحیدی باشند تا خود به خود حفظ شوند و افراد از اجتماعشان بهره ی کافی را ببرند.

تفاوت حزب و مسجد

در راستای تفاوت بین اجتماعاتی که باطن ندارند با اجتماعاتی که باطن دارند می توان اجتماعی را که در مسجد تشکیل می شود با اجتماعی که در حزب های سیاسی دنیا تشکیل می شود مقایسه کرد. مسجد، اجتماعی است که افراد جهت یک امر حقیقی یعنی اُنس با خدا در کنار هم می آیند و لذا خداوند به آن جمع عنایت ویژه دارد تا آنجایی که ثواب نماز به جماعت را چند برابر ذکر فرموده اند.(۱۵۴) در حالی که اجتماعات و حزب های امروزی اجتماعات مصنوعی و وَهمی هستند که عموماً افراد برای حفظ حزب خود تلاش می کنند و به همین جهت پس از مدتی هیچ بهره ی معنوی برای آن ها پیش نمی آید. پس در جواب این که می فرمائید جامعه اصالت دارد یا فرد نمی توان به راحتی جواب داد، باید گفت: «حق» اصالت دارد و جامعه اگر با انگیزه ی ارتباط با حق، اجتماع خود را تشکیل دهد تحت تدبیر انوار الهی قرار می گیرد و اصالت می یابد. در روش اسلامی اگر پایگاه های توحیدی به پا کنیم و پای آن بایستیم چنین جمعی به برکاتی دست می یابد که مسلّم در حالت فردی به آن برکات نایل نمی شوند. مثل کار پیامبر(ص) در صدر اسلام، در آن صورت برای اصالت دادن به جمعِ خود نیاز به تبلیغات نداریم. وقتی هم که جمع های ما جمع های خیالی و وَهمی بود و متلاشی شد، نباید نگران متلاشی شدن آن باشیم زیرا خداوند با متلاشی کردن آن ما را از مشغولیات وَهْمی نجات داده است. یک جمع در صورت توحیدی بودن متلاشی نمی شود بلکه اول خصلت توحیدی اش را از دست می دهد و نفسِ داشتن حزب و گروه مقصد افراد می شود و سپس متلاشی می گردد. امام صادق(ع) یک موقع به یارانشان می فرمایند در سرزمین های مختلف بروید و پراکنده شوید برای نشر اسلام، درست است که همه ی شیعیان اجتماع و حضور در محضر امام را دوست داشتند ولی در عین جداشدن از محضر امام این ها می توانند روحشان را در این غربت تعالی ببخشند و با جنبه ی نوری امام(ع) ارتباط برقرار کنند و از این طریق دارای جمع توحیدی شوند و لازم نیست که حتماً کنار امام باشند. حضرت علی(ع) می فرمایند: «وَ لَقَد شَهِدْنَا فی عَسکرِنا هذا اَقوامٌ فِی اَصلابِ الرّجالِ وَ ارحامِ النِساء سَیرعَفُ بِهِمُ الزمانُ وَ یقوی بِهِم الایمانُ»؛(۱۵۵) من می بینم کسانی را که در پشت پدران و رحم مادرشان هستند و آن ها یار و همراه ما در همین لشکر، به همراه ما بوده اند و ما را می بینند. گردش روزگار آنان را روی کار آوَرد و ایمان به وسیله ی آن ها نیرومند شود. معنی جمع توحیدی توسط موحدان تاریخ تا این حدّ گسترده است که آن هایی که هنوز به دنیا نیامده اند خود را در جمع لشکریان علی(ع) احساس می کنند، چون انگیزه ی اصیلی در میان است و آن انگیزه ی رجوع به حق است.
جلساتی که با انگیزه ی دینی و توحیدی تشکیل می شود دارای وحدت حقیقی است و به همان اندازه اصالت دارد و با سایر اجتماعات مسلمانان که در عرصه ی زمین و عمق تاریخ تشکیل شده متصل خواهد بود و همه ی برکاتی که به آن اجتماعات رسیده و خواهد رسید به این جلسات نیز می رسد، به شرطی که انگیزه ی توحیدی در میان باشد و افراد بین خود و بقیه دوگانگی احساس نکنند. با توجه به این امر باید اجتماعاتِ خود را اصیل کرد تا قلب طالبانِ توحید به آن جمع کشیده شود و از آن بهره گیرند و در زمانی هم که به اجل خود رسید منجر به هلاکت افراد نگردد. اباذر در جنگ تبوک عقب افتاد، پیامبر فرمودند اگر خیری در او هست خدا او را بر می گرداند، هیچ نگران نیامدن او نبودند. زیرا می دانستند جمع توحیدی به خودی خود مطلوب موحّدان است و اگر نوری از ایمان در افراد باشد به سوی جمع توحیدیِ مورد نظرشان کشیده می شوند، به جای تبلیغات اجتماعات باید به توحید آن ها پرداخته شود، زیرا شهرت امری است خیالی و جمع هایی که در زیر سایه ی شهرت ایجاد می شود اجتماعاتی است خیالی و وَهمی که نه تنها هیچ اصالتی ندارند بلکه عمر افرادِ آن جمع را هدر می دهد. اجتماعات توحیدی سر و صدایی ندارند ولی همانند نورِ خدا نقش آفرین اند همان طور که اولیاء الهی این چنین اند. در حدیث قدسی داریم که خداوند فرمود: «اَوْلِیائی تَحْتَ قُبایی لا یعْرِفُهُمْ غیری»(۱۵۶) دوستان من زیر قبّه ی من پنهان اند و کسی غیر از من آن ها را نمی شناسد. «فریتیوف شوآن» در رابطه با نقد فرهنگ غرب می گوید: «این همه ظهور و تبلیغات و خودنمایی، نشانه ی سقوط است» این قاعده را می توانید به هر جایی تعمیم دهید. هنری هم که تمام توانش به جای اتصال افراد به سنت و عالم غیب، ظهور و نمایاندن محسوسات می باشد در سقوط است. انسانی هم که می خواهد همه ی درون او را افراد جامعه بدانند و نظر به کثرت انسان ها دارد سقوط کرده است، همچنان که شهرت از زاویه ی این که شخص می خواهد خود را به بقیه بنمایاند، مساوی بی محتواکردن خود است، اشتهار یک نوع ظهوردادن باطن است و ظهور و ریا نظر بر کثرت دارد و موجب جداماندن از اصیل ترین حقایق است، یعنی جداماندن از خداوندی است که مقامش مقام غیب الغیوب است.
جامعه با مبانی توحیدی، خودبه خود با برکت و دارای بقاء است و با غفلت از توحید و نظر به کثرتِ صِرف، محکوم به هلاکت است و هرچند هم که با انواع حیله ها برای بقاء خود تبلیغات کند، موفق نمی شود و هلاکت چنین جامعه ای حتمی و تغییرناپذیر است، بدون هیچ ثمره ای.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

منابع

قرآن
نهج البلاغه
تفسیر المیزان، علامه طباطبایی«رحمه الله علیه»
معنویت تشیع، علامه طباطبایی«رحمه الله علیه» انتشارات تشیع
بحارالانوار، محمدباقر مجلسی«رحمه الله علیه»
الکافی، ابی جعفر محمدبن یعقوب کلینی«رحمه الله علیه»
وسائل الشیعه، شیخ حرّعاملی
غرر الحکم و درر الکلم، آمدی
فصوص الحکم، محی الدین
مثنوی معنوی، مولانا محمد بلخی
احیاء علوم الدین، ابوحامد غزالی
سلسله مباحث امام شناسی، آیت الله حسینی تهرانی
کنزالعمال، متّقی هندی
تفسیر علی بن ابراهیم
مصباح الشریعه، ترجمه عبد الرزاق گیلانی
تحف العقول عن آل الرسول(ص)، ابن شعبه حرانی
التوحید، شیخ صدوق
ارشاد القلوب الی الصواب، شیخ حسن دیلمی
اعتقادات امامیه، شیخ صدوق و شیخ مفید
مستدرک الوسائل، حسین نوری طبرسی
نورٌ عَلی نور، حسن زاده ی آملی
کشف الیقین فی فضائل امیرالمومنین(ع)
الحکم الزاهره با ترجمه ی انصاری
ینابیع الموده، قندوزی
صراط مستقیم، سید حسین بروجردی
احتجاج- ترجمه ی غفاری مازندرانی
صحیفه ی امام خمینی«رضوان الله تعالی علیه»
فضائل الشیعه، شیخ صدوق
الخصال، شیخ صدوق
فلاح السائل، سیدبن طاووس
من لا یحضره الفقیه، شیخ صدوق
الاحتجاج علی اهل اللجاج، احمد بن علی طبرسی
طرائف الحکم، میرزا احمد آشتیانی
فضائل پنج تن(ع) در صحاح ششگانه اهل سنت، محمد باقر ساعدی
فرائدالسمطین، شیخ الاسلام حموئی
تفسیر کبیر، فخر رازی
کنز الفوائد، ابو الفتح کراجکی
عقبات الانوار فی امامه الائمه الاطهار
المناقب، ابن المغازی
الفین، علامه حلی، ترجمه ی وجدانی
آل بیت النّبی(ص) و آله فی مصر، احمد ابوکف
«بصیرت فاطمه زهرا(س)، اصغر طاهرزاده
تجرید، قوشجی
نهج الحق و کشف الصدق، علی رضا کهنسال
منتهی الآمال، شیخ عباس قمی
چگونگی فعلیت یافتن باورهای دینی، اصغر طاهرزاده
کار روشنفکری، بابک احمدی
مفتاح الفلاح، شیخ بهایی
عوالی اللآلی، ابن ابی جمهور احسائی
کشف الیقین فی فضائل امیرالمومنین(ع)، علامه حلی
سنن، نسائی
احقاق الحق، شهید قاضی نور الله شوشتری
تفسیر صراط مستقیم، سید حسین بروجردی
امالی الصدوق، شیخ صدوق
اعلام الوری باعلام الهدی، شیخ طبرسی
تاریخ طبری
ترجمه ی الغدیر
مروج الذهب، مسعودی
انقلاب بزرگ، علی و دو فرزند بزرگوارش، طه حسین
مستدرک حاکم نیشابوری
مناقب خوارزمی
ولایت فقیه، حضرت امام خمینی«رضوان الله علیه»
سیطره ی کمیت، رنه گنون
شرح الاسماء الحسنی، ملا هادی سبزواری
از برهان تا عرفان، طاهرزاده
المحجهالبیضاء، فیض کاشانی
الارشاد، شیخ مفید
عیون اخبار الرضا(ع)، شیخ صدوق
کمال الدین و تمام النعمه، شیخ صدوق

نظرات کاربران درباره کتاب خطر مادی‌شدن دین