فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دیدار من با هیولا

کتاب دیدار من با هیولا
تحت تعقیب - ۳

نسخه الکترونیک کتاب دیدار من با هیولا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دیدار من با هیولا

تو که از هیولا نمی‌ترسی، هان؟ خب، اگه تو کلاستون یه هیولا باشه، چی؟ اگه تو تنها کسی باشی که بدونی اون هیولاست، چی؟ و اگه اون هیولا تو رو به عنوان قربانی بعدیش انتخاب کرده باشه؟ در این صورت یه کوچولو می‌ترسی؟ بله، پسری هست به اسم نوآ بین‌استاک که بچه‌ها بین صداش می‌کنن. بین می‌خواد یه داستان در مورد هیولاها برات تعریف کنه. بهتره با احتیاط بخونیش. آخه آدم که نمی‌دونه کی و کِی، ممکنه خیال داشته باشه یه مهمونی خداحافظی براش ترتیب بده!

ادامه...

بخشی از کتاب دیدار من با هیولا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱

تا به حال شده این قدر ترسیده باشید که نفستان بند آمده باشد؟ وحشت سر تا پایتان را قفل کرده باشد، طوری که حتی نتوانید پلک بزنید؟
من الان تو همین حال هستم.
اسم من نوآ بین استاک است و دوازده سال دارم. همه بین صدایم می کنند، حتی پدر و مادرم.
الان زیر آب هستم. جایی که خیلی عمیق است. این پایین خیلی سرد است، طوری که حس می کنم قندیل به پوستم می خورد. با هر حرکت آب سبز و غلیظ ، چندشم می شود و می لرزم.
می دانم باید تکان بخورم، چون یک چیزی دارد دنبالم می آید. یک چیز بزرگ و سیاه.
من فقط سایه ی سیاهی را می بینم که تو آب موج می زند. مثل یک لکه ی مرکب. راست شکمش را گرفته و سریع حرکت می کند. کم کم دارد شکل می گیرد. یک جور جانور است.
آوو، قبلاً هم این را دیده ام. همان هیولاست.
دست هایم را می برم جلو و سعی می کنم شنا کنم. عضله هایم نمی خواهند به کار بیفتند. یکمرتبه آب سنگین می شود، انگار دارد مرا می کشد پایین. می خواهد غرقم کند.
آن سایه می افتد روی من. تو تاریکی اش حبسم می کند و باعث می شود آب حتی سردتر بشود.
تنم می لرزد. سر تا پایم از سرما سوزن سوزن می شود. می خواهم فریاد بزنم. فریاد بزنم و کمک بخواهم. اما زیر آب هستم، جایی که خیلی عمیق است.
هیچ کس نمی تواند زیر آب فریاد بزند. حتی اگر خواب دیده باشد.
بله، خودم می دانم که دارم خواب می بینم. قبلاً هم این خواب را دیده ام .
می دانم خواب است، اما نمی توانم جلو وحشتم را بگیرم. هر دفعه هم این خواب به نظرم واقعی می آید، مثل زندگی واقعی. هر دفعه هیولایی که پشت آن لکه ی جوهر است، بهم نزدیک تر می شود... جلوتر می آید که مرا ببلعد.
به ضربان شدید قلبم محل نمی گذارم و تقلا می کنم شنا کنم. پاهایم را محکم به آب می کوبم. دست هایم آب را پس می زنند. تندتر. شدیدتر. اما نمی توانم خودم را از زیر آن سایه ی سرد بیرون بکشم. مثل هشت پا، بازوهایش را به طرفم دراز می کند.
نمی توانم فرار کنم. خیلی تند حرکت می کند، خیلی بزرگ است. سایه رویم می افتد و دوباره از سرما می لرزم. می دانم هیولا درست پشت سایه است.
خواب می بینم. دوباره خواب هیولا را می بینم، اما نمی توانم بیدار شوم. نمی توانم خودم را از عمق اقیانوس بالا بکشم.
آب حباب می زند و می پیچد. علف های دریایی دراز مثل شلاق به صورتم می خورند و دور دست هایم می پیچند. ولم کنین. ولم کنین.
قفسه ی سینه ام در حال انفجار است. باید نفس بکشم. باید فریاد بزنم.
آن وقت یک موج زیرآبی قوی، نجوای خشمگینی را به گوشم می رساند. صدای آهسته ی ترس برانگیزی که با من حرف می زند: پیدات می کنم. نمی تونی قایم بشی. قول می دم پیدات کنم.
وحشت، بازوهایم را قوی تر می کند. روی آب می کوبم. از لابه لای علف های دریایی دراز و تیز رد می شوم. رو به بالا شنا می کنم. بوم بوم ضربان قلبم مثل صدای موتور است. پا می زنم و آب را پس می زنم و خودم را به سطح آب می رسانم.
بعععله!
سرم با فشار از آب می زند بیرون. به زحمت نفس عمیقی می کشم.
اما حس می کنم هیولا زیر من است. دست های قوی اش را دور پاهایم می پیچد. و مرا محکم می کشد... می کشد پایین.
نمی توانم لگد بزنم و پاهایم را آزاد کنم. نمی توانم شنا کنم. نمی توانم نفس بکشم.
پایین... پایین...
بیدار شو! چرا نمی تونم بیدار بشم؟

۲

ـ بازم همون خوابو دیدم.
مادر یک کپه گندمک ریخت تو کاسه ام، سرش را تکان تکان داد، نُچ نُچ کرد و گفت: «دوباره؟» و کارتن شیر را دولا کرد تو کاسه ی گندمک.
ـ خودم می تونم شیر بریزم. نی نی کوچولو که نیستم.
ـ دوست دارم برات شیر بریزم. آخه باعث می شه حس کنم مادر واقعی هستم. مثل آگهی های تلویزیون.
پدر و مادر من مثل پدر و مادرهای تلویزیون نیستند. مادرم دانشمند موشکی است ـ شوخی نمی کنم ـ و مدام در حال پرواز به این صحرا و آن صحراست تا روی یک نوع موشک فضاپیمای جدید کار کند. پدرم مدیر یک فروشگاه حیوانات خانگی تو مرکز خرید است. دم به دم هم پرنده های عجیب و غریبش را می آورد خانه که جلو من نمایش بدهد.
به مادر غر زدم که: «چرا من باید شیر بی چربی بخورم؟ مزه ی آب می ده. چرا نمی تونم شیر واقعی بخورم؟»
چشم هایش را برایم تنگ کرد و گفت: «چون یه کم تُپلی.»
قاشم را کوبیدم روی میز و گفتم: «نه خیر، تپل نیستم. من حتی گنده ترین بچه ی کلاسمون هم نیستم. چرا باید دائم به من بگی تپل؟»
ـ معذرت می خوام. ببین، لَجِتو سر من خالی نکن، باشه؟ تو از دست اون خواب عصبانی هستی، نه من.
ـ آره. چرا من این همه کابوسای وحشتناک می بینم؟ چرا همه اش خواب می بینم هیولا دنبالم می کنه؟ تو دانشمندی. بگو چرا مدام این خواب زیرآبی رو می بینم؟
مادر خودش را انداخت روی صندلی رو به روی من و یک قلپ بزرگ از قهوه اش را داد پایین: «چون نگران و عصبی هستی.»
ـ هان؟ نگران غرق شدنم؟
ـ نه بین. دلت برای گزینش تو تیم شنا شور می زنه. مطمئن نیستی شنات این قدر خوب هست که تو تیم قبول بشی. برای همین مدام در مورد شنا کابوس می بینی.
مدت زیادی بهش زل زدم: «شایدم درست بگی.»
ـ البته که درست می گم. من دانشمندم.
ـ ولی... چرا این خواب ها این قدر واقعی به نظر می یان؟
مادر یک قلپ دیگر قهوه خورد. انگار خیلی داغ بود، چون عینکش بخار کرد. «گمانم برای اینه که قوه ی تخیل تو واقعاً قویه.»
از جوابش خوشم آمد. بله، تخیل من قوی است. گمانم علتش این است که من کلی از وقتم را تنهایی می گذرانم و تو خیالم چیزهایی را می سازم.
من دوست های زیادی ندارم. تو مدرسه زیاد حرف نمی زنم و جور شدن و گشتن با بچه های دیگر برایم سخت است. همیشه حرف کم می آورم و نمی دانم چه بگویم.
گمانم می شود گفت خجالتی هستم و این زندگی را یک کم سخت می کند. و یک کم خالی.
صمیمی ترین دوستم لیزا گاردنر است. همکلاسی من است و تو طبقه ی بالای برج آپارتمانی ما "هالیو هاوس" زندگی می کند.
من و لیزا انگار مال دو تا سیاره ی مختلفیم. من کوتاه و یک کم گوشتالو هستم، با موهای فرفری سیاه و چشم های سیاه و مثل پدر و مادرم عینک می زنم. لیزا قد بلند و لاغر است، موهای صاف بور و چشم های آبی رنگ دارد.
لیزا هم تو رقابت برای تیم شنای دخترها شرکت می کند، اما کابوس نمی بیند. چون می داند تو ورزش غوغا می کند. لیزا غیر از من دوست های دیگری هم دارد، اما من و او چون تو یک ساختمان زندگی می کنیم، وقت زیادی را با هم می گذرانیم.
رفتم تو اتاقم و لباس پوشیدم که بروم مدرسه. انتظار داشتم کف اتاقم آب جمع شده باشد، منظورم به خاطر آن خواب است.
پنجره ی اتاقم تو نور خورشید غرق شده بود، اما من هنوز هم آن سایه را می دیدم، سایه ی هیولایی که زیر آب، خودش را روی من می انداخت.
تنم لرزید. نمی توانستم آن خواب را از فکرم بیرون کنم.
فهمیدم حق با مادر است. برای گزینش تو تیم شنا اضطراب داشتم.
راستش خودم نمی خواستم تو رقابت ها شرکت کنم. اما لیزا گفت باید توی یکی از فعالیت های مدرسه عضو بشوم. گفت این کار کمک می کند دوست های جدیدی پیدا کنم.
از دور صدا زدم و با مادر خداحافظی کردم. کوله پشتی ام را انداختم روی شانه ام و رفتم طرف در خانه.
خانه ی ما تو طبقه ی چهارم است، اما من هیچ وقت سوار آسانسور نمی شوم. همیشه از پله ها می روم پایین. دستم را به نرده ی باریک گرفتم و از پله ها دویدم پایین. کتانی هایم روی پله های فلزی تاپ تاپ می کردند.
در ساختمان را باز کردم و رفتم بیرون. روز بهاری آفتابی و روشنی بود و ابرهای سفید و پفکی به آسمان چسبیده بودند. هوا گرم بود و بوی گل می آمد.
چشمم به کامیون باربری قرمز و سفیدی که کنار جدول پارک شده بود، افتاد و ایستادم. افراد یک خانواده ایستاده بودند و کارگرها را که مشغول پیاده کردن کارتن ها و اثاثیه ی آنها از پشت کامیون بودند، تماشا می کردند.
خانواده ی جدیدی به برج ما اسباب کشی می کرد.
سه تا بچه دیدم. دوتایشان کوچک بودند. اما سومی ظاهراً همسن من بود. وقتی راه افتادم از کنارشان رد بشوم، رویش را برگرداند. موهای قهوه ای بلندی داشت که پیشانی اش را پوشانده و تا روی چشم هایش آمده بودند. لبخند نزد. قبل از اینکه فرصت کنم سلام کنم یا چیزی بگویم، دوباره رو کرد به کامیون.
هالیو هاوس خیلی بزرگ است و دائم خانواده ای می آید تو این برج و خانواده ای اسباب کشی می کند و می رود. من همیشه دعا می کردم یک پسر همسن خودم بیاید تو برج و با هم دوست بشویم.
کارتنی از دست یکی از کارگرها ول شد و از کامیون افتاد پایین و صدای گرپ بلندی به گوشم خورد. اما صبر نکردم ببینم چه اتفاقی افتاده. برگشتم و سر خیابان پیچیدم و دویدم طرف مدرسه ی اِلم.
تا نیمه راه بلوک مدرسه رفته بودم، از جلو یک برج مسکونی دیگر رد شده بودم و یک ردیف خانه ی کوچک را هم پشت سر گذاشته بودم که صدای پا شنیدم. قدم های خیلی تند.
فرصت نشد رویم را برگردانم، انگشت های سردی دور گردنم پیچیدند.
فریاد زدم. نتوانستم جلو خودم را بگیرم. یکمرتبه حس کردم دوباره برگشته ام توی آن خواب.

۳

دوباره شیهه کشیدم.
انگشت ها گردنم را ول کردند. یک نفر نخودی خندید.
برگشتم و دیدم لیزا پشتم است. طوری نیشش را باز کرده بود که انگار مسابقه ای را برده. چشم های آبی اش تو نور خورشید برق می زدند.
نمی دانم این دختر چه مرضی دارد. مثلاً خانم دوست من است. اما چرا دوست دارد مرا بترساند؟ نمی دانم.
گردنم را مالیدم و بهش توپیدم: «چرا این کارو کردی؟»
شانه اش را بالا انداخت: «هیچی، همین طوری.» و نیشش بازتر شد: «بین، تو چرا این قدر عصبی هستی؟»
ـ نمی دونم.
کوله پشتی ام را جا به جا کردم و دوباره راه افتادم. ماشین شاسی بلند گنده ای با سر و صدا از کنارمان رد شد و چند تا بچه از پنجره داد زدند و چیزی گفتند. گفتم: «گمانم برای اینه که یه خواب بد دیگه دیدم.»
ـ یه خواب هیولای دیگه؟
ـ انگار نمی تونم خودمو از شرش خلاص کنم.
لیزا علفی را کند و بین لب هایش گذاشت. نمی دانم چرا از این کار خوشش می آید. «تو خواب چه بلایی سرت آمد؟»
ـ یه هیولا دنبالم کرد. نمی تونستم واضح ببینمش. زیر آب بودم و یه سایه ی بزرگ تو آب بود. ولی می دونستم هیولا اونجاست و می دونستم داره دنبالم می کنه.
شانه ام را هل داد، تعادلم را از دست دادم و از پیاده رو افتادم لب جدول. «چرا تو هم دنبالش نکردی؟ تو خودت یه نیمچه غولی. شاید ازت می ترسید.»
ـ نمی فهمی؟ یه هیولا بود. یه چیز بزرگ و زشت و ترسناک. می خواست منو بکشه. می خواست غرقم کنه. لیزا، این موضوع خنده دار نیست. دیگه بهم نخند. خیلی... خیلی واقعی بود.
چشم هایش را گرد کرد: «ب ـ بخخشین. من فکر نکردم خنده داره، فقط فکر کردم اگه...»
همان موقع از وسط خیابان رد شدیم و مدرسه از دور پیدا شد. پرسیدم: «تو باور می کنی هیولا وجود داشته باشه؟»
ـ معلومه که باور می کنم. همه باور می کنن، مگه نه؟
این را گفت و با دستش اشاره کرد: «همین الان یکیش داره می یاد اینجا.»
وقتی چشمم به پسر گنده ای افتاد که به طرف ما می دوید، غرغرم هوا رفت. هارلَن اِگمَن. یک خرس گنده ی لندهور که خانه اش نزدیک مدرسه است.
می دانید هارلن را چطوری هجی می کنند؟ ف ـ اـ ج ـ ع ـ ه.
برای فرار کردن دیر شده بود. کفش های گنده ی هارلن گرپ و گرپ روی چمن می کوبیدند و عین گلوله ای که از تفنگ شلیک شده باشد، با سرعت به طرف ما می آمد.
زیرلبی گفتم: «این بچه دائم دنبال من می دوئه. شاید خودش هیولای خوابم باشه.»
قبل از اینکه لیزا جوابم را بدهد، هارلن یکراست دوید جلو من و با شکم گنده اش کوبید بهم و پرتم کرد تو چمن.
زد زیر خنده و گفت: «وای، نتونستم وایسم.» و هر دو دستش را دراز کرد طرفم که از زمین بلندم کند. اما نصفه کاره دست هایم را ول کرد و من دوباره از پشت افتادم زمین.
هارلن با صدای نکره اش گفت: «وای که تو چقدر پخمه ای، بین.» و برگشت رو به لیزا، انگار انتظار داشت او چیزی بگوید.
اما لیزا یک کلمه هم حرف نزد. فقط ایستاده بود و مرا که مثل سوسک، دمرو روی کوله پشتی ام افتاده بودم، بِر و بِر نگاه می کرد. یواش یواش سر پا ایستادم. هیچ کدام از استخوا ن هایم نشکسته بود. وقتی دمِ چَکِ هارلن باشی، این یعنی که برنده ی دعوا شده ای.
هارلن آمد جلو من، آن قدر جلو آمد تا پنجه هایم را لگد کرد: «احوال آقا بین؟ اوضا چطوره؟» نفسش بوی قهوه می داد. فکرش را بکنید، این بچه صبح قهوه می خورد!
زیرلبی گفتم: «تا قبل از اینکه سر و کله ی تو پیدا بشه، اوضام خوب بود.»
انگار که شوخی بامزه ای کرده باشم، غش غش خندید. اما بعد خنده اش بند آمد و چشم های سیاه و گنده اش را برایم تنگ کرد: «ببینم، مامان جونت پول ناهار بهت داده؟»
قلبم به تاپ تاپ افتاد: «آره.»
ـ اشتباه شده، می خواسته بدش به من.
هارلن دستش را دراز کرد و گفت: «رد کن بیاد.»
نفس عمیقی کشیدم و گفتم: «هارلن، من از دست تو، هر روز وقت ناهار از گرسنگی غش می کنم.»
پنجه ی گنده اش را جلو صورتم تکان داد و گفت: «پولو بده، قول می دم تا فردا صبح هیچ پولی ازت نخوام.»
زیرلبی گفتم: «ها ها ها. بامزه بود.»
بالاخره لیزا نطق کرد: «این قدر بینو اذیت نکن.»
نیش هارلن تو صورت گوشتالودش بازتر شد و گفت: «باشه، تو رو اذیت می کنم.» و دست گنده اش را گذاشت روی صورت لیزا و بدجوری هلش داد. لیزا از عقب سکندری رفت و خورد به یک درخت.
سرش داد زدم: «آهای، برای چی این کارو کردی؟»
ـ چون خوش دارم هل بدم.
هارلن این را گفت، شانه اش را پایین آورد، پرید جلو و خودش را کوباند تو شکم من.
از وسط نصف شدم. افتادم زمین. تو یک چاله ی گود و پر از گل.
هارلن با صدای کلفتش غرید: «من از خشونت متنفرم... تو چی؟»
گل تو شلوار جینم فرو می رفت و خیسم می کرد.
من و لیزا پول ناهارمان را دادیم به آقا. هارلن دوید طرف مدرسه. تو راه مثل خروس از ته حنجره اش قوقولی قو می کرد.
زیرلبی گفتم: «به به، یه روز معرکه ی دیگه.»
لیزا کمکم کرد سر پا بایستم: «بین، تو تقریباً به سنگینی هارلنی. چرا هیچ وقت جلوش در نمی یای؟»
ـ چون دوست دارم گردن و سرم تو همین جهتی که الان هستن، بمونن!
گلی را که به عینکم مالیده بود، پاک کردم و چند بار به شلوارم دست کشیدم که گل را از رویش پاک کنم. بی فایده بود، جینم تو گل خیس خورده بود.
لیزا کوله ام را روی شانه ام میزان کرد و گفت: «شاید اگه تو روی هارلن وایسی، دیگه خواب هیولا نبینی.»
ـ آره، حتماً. شایدم امروز عصر یه جفت بال دربیارم و پرواز کنم برم کره ی ماه. اینم امکان داره.
تا مدرسه دیگر حرف نزدیم. حرفی برای گفتن باقی نمانده بود.
یک عالمه فکر تلخ و شوم تو سرم بود. منظورم این است که همه ی فکرهایم ترس برانگیز بودند. پیاده روی هر روزی ام تا مدرسه هم ترس برانگیز بود. واقعیت این بود: زندگی ترسناکی داشتم.
و به زودی ترسناک تر هم می شد.
به زودی با هیولایم آشنا می شدم.

۴

رسیدم مدرسه و چند تا از کتاب هایم را انداختم تو کمدم. چند تا دختر آن طرف راهرو زدند زیر خنده. می دانستم به لکه ی بزرگِ خیس و گلی شلوارم می خندند.
به فکرم رسید تو کمدم قایم بشوم و تا زنگ آخر همان جا بمانم. واقعاً این فکر را کردم. منظورم این است چیزی خجالت آورتر از این هست که یک لکه ی بزرگ و قهوه ای پشت شلوار آدم باشد؟
تو راهرو راه افتادم و یک پهلو رفتم طرف کلاس خانم فیلدینگ. سعی می کردم پشتم را بچسبانم به دیوار که کسی لکه را نبیند.
کجکی رفتم تو کلاس و دنده عقب رفتم تا ته کلاس، تا رسیدم سر صندلی ام. لیزا جلو کلاس می نشست. تمام مدت بِر و بِر نگاهم می کرد. یعنی حالی اش نبود برای چی این طوری راه می روم؟
بالاخره خودم را انداختم روی صندلی . نفس نفس می زدم و عرق از پیشانی و صورتم راه افتاده بود. آن روز فقط همین را کم داشت... نه؟
خانم فیلدینگ آمد تو کلاس. جوان و خیلی خوشگل است و درست مثل شاگردهایش جین و تی شرت می پوشد. همه دلشان می خواهد تو کلاسش باشند، چون معلم محشری است.
بچه ای پشت سرش آمد تو کلاس که تا آن روز تو مدرسه ندیده بودمش. موهای قهوه ای رنگی داشت که مثل کلاه ایمنی سرش را پوشانده بود، چشم های نزدیک به هم و دماغ نوک تیزش قیافه اش را شبیه پرنده ها کرده بود. تی شرت قرمز بازیکن های فوتبال تنش بود و شلوار جین سربازی سنگ شور. روی سینه ی تی شرتش دو تا صفر سفید نوشته شده بود.
خانم فیلدینگ لبخند زد و گفت: «باید به شاگرد جدید کلاسمون خوشامد بگیم.» و دستش را روی شانه ی آن پسر گذاشت.
چرا قیافه اش آشناست؟
خم شدم جلو و با دقت نگاهش کردم. رنگش پریده بود و خیلی عصبی به نظر می آمد. چشم های کوچکش تند و تند به چپ و راست می دویدند.
با خودم فکر کردم، من قبلاً دیدمش. مطمئنم که دیدمش.
خانم فیلدینگ گفت: «این مونرو مورتونه. مونرو، بهمون بگو از کجا می یای؟»
مونرو شانه اش را بالا انداخت و گفت: «از خیلی جاها.» صدای آهسته و غرش مانندی داشت. خیلی شمرده حرف می زد، انگار خیلی فکر می کرد چه جوابی بدهد: «خونواده ی من... ما خیلی جا به جا می شیم.»
خانم فیلدینگ گفت: «خیلی خب، به مدرسه ی راهنمایی فرانکلین پیرس خوش آمدی. مطمئنم همه ی بچه های کلاس بهت کمک می کنن که جا بیفتی.» و صندلی خالی بغل دست مرا نشانش داد: «می تونی سر اون میز پهلوی نوآ بشینی.»
تو دنیا، فقط خانم فیلدینگ است که مرا نوآ صدا می کند.
مونرو راه افتاد طرف میز. پاهایش را روی زمین می کشید و راه رفتنش یک جورهایی مسخره بود. بغل دست من نشست و کوله اش را انداخت روی زمین.
دوباره از خودم پرسیدم: چرا قیافه اش به نظرم آشنا می یاد؟
نیشش را برایم باز کرد. دو تا دندان جلوش کج و کوله بودند و مثل دندان باگز بانی از دهنش بیرون زده بودند. موهایش را کنار زد و گفت: «هی، کوله هامون عین همه.»
یک نگاه به کوله ام که روی زمین جلو پایم بود، انداختم و گفتم: «آره، ظاهراً.»
ـ صبح مجبور شدم همه جا رو دنبال مال خودم بگردم.
صدای غرش مانندی داشت. «تو خونه ی ما همه چی قاتی پاتیه. آخه تازه امروز صبح اسباب کشی کردیم و آمدیم تو آپارتمان جدید.»
آهان! اونجا دیدمش!
پرسیدم: «امروز صبح وارد هالیو هاوس شدین؟»
با تکان سرش جوابم را داد.
ـ خونه ی ما هم همون جاست. اسم من نوآ بین استاکه. همه بهم می گن بین. امروز صبح تو و خونواده تو دیدم.
ـ اِ؟ جدی؟ پس همسایه ایم؟
خانم فیلدینگ گفت همه یک ورق کاغذ و مداد بگذارند روی میز. دولا شدم و کوله ام را باز کردم.
مونرو گفت: «ما مرتب خونه عوض می کنیم. خیلی سخته. مدرسه ی جدید... دوستای جدید، خودت که می دونی. اگه می شه، بعداً ناهارخوری رو نشونم بده.»
ـ باشه. زحمتی نیست.
این را گفتم و یادم افتاد که پولی برای ناهار ندارم. یک نگاه به تهِ ردیف خودم انداختم و دیدم هارلن نیشش را باز کرده. دلیلش را نفهمیدم. با مدادش روی میز ضرب گرفته بود و یک پایش را تپ تپ می زد زمین و دور و بری هایش را ناراحت می کرد.
شکمم قار و قور کرد. هنوز هیچی نشده، گرسنه ام شده بود. روز درازی در پیش داشتم. شروع کردم اسمم را بالای ورقه بنویسم، که مونرو گفت: «اِ، تو چپ دستی. عین من!» و با من پنجه زد.
ازش خوشم آمد. به نظرم آمد خیلی خونگرم است.
خیلی وقت بود که به خودم می گفتم باید به خجالتی بودنم غلبه کنم و دوستان جدیدی پیدا کنم. شاید مونرو همان دوستی بود که لازم داشتم.
زنگ ناهار که خورد، کوله هایمان را چپاندیم تو کمدها و من مونرو را بردم طبقه ی پایین تو ناهارخوری. یک پاکت غول آسا به بزرگی کیسه ی خرید دستش بود!
سالن مثل همیشه شلوغ و پر سر و صدا بود. چند تا بچه از این میز به آن میز، به همدیگر سیب پرت می کردند. یکی از سیب ها محکم خورد تو سر یک پسر و دادش هوا رفت. جنگ سیب فوری قطع شد.
هارلن تو صف تریا ایستاده بود. سینی اش پر بود از پیتزا. آقا با پولی که به زور از من و لیزا گرفته بود، داشت حال می کرد و ناهار جانانه ای می خورد. پسری را که تو صف جلوش ایستاده بود، هل داد. چرا؟ هیچی، همین جوری. آقا خوش دارد هل بدهد.
مونرو را بردم سر میزی که ته سالن بود و من همیشه غذایم را آنجا می خوردم. رو به روی هم نشستیم. مونرو شروع کرد به تخلیه ی پاکت ناهارش و انواع ساندویچ، پنیر سوخاری، پاستیل میوه ای و کلی چیزهای دیگر را از آن پاکت غول آسا بیرون آورد.
یک ساندویچ و یک آبمیوه ی کارتنی هم سُر داد جلو من.
ـ ممنون. من پول ناهارمو آورده بودم، ولی...
چشمم به هارلن افتاد که سر میز بغلی نشسته بود. سس پیتزا به همه جای صورت چاقش مالیده بود. دهنش را باز کرد و آروغ چندش آوری زد. بچه هایی که سر میزش بودند، زدند زیر خنده.
لیزا آمد سر میز ما. برای مونرو سر تکان داد و رو کرد به من: «رُز هاف یه کم پول بهم قرض داد. می خوای از ناهار من بخوری؟»
ـ ممنون. مونرو از غذاش بهم داده.
مونرو لبخند گَل و گشادی تحویل لیزا داد و دندان هایش را با خرده های ماهی تُنی که لابه لایشان گیر کرده بود، بیرون انداخت.
ـ پس تا بعد.
لیزا این را گفت و دوید طرف تریا.
برگشتم رو به مونرو. تو هر دستش یک ساندویچ بود و پشت سر هم آنها را می چپاند تو دهنش و با اشتها می داد پایین. یعنی تقریباً لقمه ها را درسته و نجویده قورت می داد!
بعد از مدتی وقتی دید بدجوری بهش زل زده ام، گفت: «مادرم همیشه همین جوری، به اندازه ی شکم فیل برام ناهار می ذاره. آخه من اشتهای هیولا رو دارم.»

نظرات کاربران درباره کتاب دیدار من با هیولا

همه ی کتاب های تحت تعقیب عالی هستند مخصوصا دیدار من با هیولا و پسر اسلپی
در 2 سال پیش توسط Matin Mirjani