فیدیبو نماینده قانونی انتشارات بهنام و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شمشیر تابستان

کتاب شمشیر تابستان
مجموعه مگنوس چيس و خدايان آسگارد - كتاب اول

نسخه الکترونیک کتاب شمشیر تابستان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شمشیر تابستان

بله، می‌دانم. شما دوستان قرار است راجع به مرگ جانکاه من بخوانید و بگویید: «اوه! این خیلی باحاله مگنوس! می‌شه ما هم جانکاه بمیریم؟» نه، به هیچ وجه. خودتان را از پشت بام پایین نیندازید. وسط اتوبان ندوید و خودتان را آتش هم نزنید. اینجوری نیست. وگرنه به همان جایی می‌رسید که من رسیده‌ام. به علاوه، شما اصلاً دلتان نمی‌خواهد با موقعیتی که من داشتم روبرو شوید. اگر علاقه جنون آمیزی به دیدن قهرمانان از مرگ برگشته که یکدیگر را جر و واجر می‌کنند، شمشیرهایی که در دماغ غول‌ها فرو می‌روند و پریان تاریکی که لباس‌های تر و تمیز پوشیده‌اند ندارید، اکیداً توصیه می‌کنم به پیدا کردن درهایی با نقش سر گرگ حتی فکر هم نکنید. اسم من مگنوس چیس است و شانزده سال دارم. این داستان وضعیت وخیم زندگی من است بعد از اینکه خودم را به کشتن دادم.

ادامه...

بخشی از کتاب شمشیر تابستان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل دوم: مردی با نیم تنه آهنی

قصر خانوادگی افتضاح بود.
آها، البته شما اینطور فکر نمی کنید. شما یک خانه عظیم شش طبقه با نمای سنگ و ناودان های کله اژدری کنار پشت بام و شیشه های رنگی و پله های مرمری را می بینید و با خودتان فکر می کنید وای، صاحب این خانه چقدر مایه دار است، پس چرا من در خیابان زندگی می کنم.
پاسخ در دو کلمه است: دایی راندالف.
این قصر، خانه او بود. به عنوان پسر ارشد، این را از پدربزرگم که قبل از تولد من از دنیا رفت، به ارث برده بود. من اطلاعات زیادی درباره داستان سریال آبکی خانواده ام ندارم، فقط می دانم این سه فرزند زیاد آب شان با هم در یک جوی نمی رفت: راندالف، فردریک و مادرم. بعد از آن روز شکرگزاری تفرقه افکن، ما دیگر به این کلبه آبا و اجدادی نیامدیم. آپارتمان ما تقریبا یک کیلومتر با اینجا فاصله داشت، اما انگار راندالف در کره مریخ زندگی می کرد.
مادرم تنها زمانی اسمش را به زبان می آورد که از کنار خانه اش عبور می کردیم. بعد طوری به خانه اشاره می کرد انگار دارد صخره خطرناکی را نشان می دهد: «می بینی؟ همینجاس. ازش دور باش.»
از زمانی که بی خانمان شده ام، گاهی شب ها از کنار اینجا عبور می کردم. به پنجره ها نگاه می کردم و ویترین هایی می دیدم پر از شمشیر و تبرهای عتیقه، کلاهخودهای چندش آور و ماسک هایی که از روی دیوار به من خیره شده بودند، سایه مجسمه های طبقه بالا مانند ارواح سرگردان بودند.
چندین بار خواستم یواشکی داخل شوم و سرکی بکشم، اما هرگز وسوسه نشدم که زنگ خانه را بزنم. دایی راندالف خواهش می کنم، می دونم از مادرم متنفر بودی و سال هاست من رو ندیدی، می دونم عتیقه های خاک گرفته ات خیلی بیشتر از خانواده ات برات ارزش دارن، اما می شه من تو این خونه قشنگتون زندگی کنم و نون خشک و ته مونده غذاهاتون رو بخورم؟
نه، خیلی ممنون. ترجیح می دهم در خیابان زندگی کنم و ته مانده فلافل روز قبل رستوران را بخورم.
با این حال... فکر کردم کار سختی نباشد اگر یواشکی داخل شوم و سر و گوشی آب بدهم تا بلکه بفهمم جریان از چه قرار است. در همین حال شاید توانستم چیزهایی هم پیدا کنم و گرو بردارم.
ببخشید که این حرفم وجدانتان را مکدر کرد.
وجدان من که حالش خوب است.
من از هر کسی دزدی نمی کنم، فقط از عوضی های نفرت انگیزی که زیادی دارند. اگر سوار یک بی.ام.دبلیو مدل بالا باشید و بدون مجوز در محل پارک معلولین پارک کنید، من هم مشکلی ندارم با دیلم شیشه را پایین بکشم و از داشبورد کمی پول خرد بردارم. اگر از فروشگاه لوکس با ساک پر از دستمال های حریر و ابریشم بیرون می آیید و در حال صحبت با تلفن، همه را از سر راهتان کنار می زنید، من همانجا حاضرم کیف پولتان را بزنم. اگر برای پاک کردن دماغتان پانصد دلار خرج دستمال می کنید، پس آنقدر دارید که شام مهمانم کنید.
من هم قاضی ام، هم هیات منصفه و هم سارق. وقتی پای عوضی های نفرت انگیز در میان باشد، من هم بهتر از دایی راندالفم نیستم.
خانه در خیابان کامن ولث بود. به سمت پشت خانه که به کوچه ۴۲۹ می رسید، رفتم. پارکینگ راندالف خالی بود. پله ها به زیر زمین راه داشت. نشانی از سیستم های امنیتی ندیدم. در فقط یک چفت ساده داشت، حتی قفل کلیددار هم نداشت.
بی خیال راندالف. حداقل یه کم چالش برانگیزش می کردی.
دو دقیقه بعد من داخل خانه بودم.
در آشپزخانه خودم را با کمی گوشت بوقلمون، بیسکویت و شیر مهمان کردم. خبری از فلافل نبود. لعنتی، هوس کرده بودم. اما به جایش یک بسته شکلات پیدا کردم و برداشتم برای بعد (شکلات را باید سر حوصله نوش جان کرد، نه با عجله). بعد به طبقه بالا رفتم، جایی شبیه مقبره با مبلمانی از چوب ماهون، فرش های شرقی، تابلوهای رنگ روغن، کفپوش مرمری و چلچراغ های کریستال... واقعا شرم آور بود. این چه مدل زندگی است؟
در سن شش سالگی نمی دانستم این وسایل چقدر گران قیمت هستند، اما حسی که از فضای این قصر داشتم تقریبا همان بود: تاریک، سنگین و مخوف. برایم سخت بود تصور کنم مادرم اینجا بزرگ شده است. راحت می شد حدس زد که چرا آنقدر به فضای باز علاقه مند بود.
آپارتمان خودمان به اندازه کافی دنج و راحت بود اما مادرم هیچوقت دلش نمی خواست داخل خانه بماند. خودش می گفت خانه واقعی اش بالای تپه های بلوهیلز است. در هر آب و هوایی می رفتیم آنجا برای پیاده روی و چادر زدن. هوای تازه، بدون سقف و دیوار، بدون شلوغی، فقط سنجاب و غاز و اردک.
در مقایسه با آنجا، این قصر به زندان شباهت داشت. همانطور که در راهروی بزرگ طبقه دوم ایستاده بودم، احساس می کردم لشکری از سوسک های نامرئی روی پوستم می خزند.
یک طبقه بالاتر رفتم. کتابخانه بوی پولیش لیمویی و چرم می داد، درست همانطور که به یاد داشتم. در مجاورت یکی از دیوارها، ویترین شیشه ای بزرگی دیده می شد که کلاهخودهای وایکینگی زنگار گرفته راندالف و تبرهای پوسیده در آن قرار داشت. مادرم می گفت راندالف قبلاً در هاروارد تاریخ درس می داد، تا اینکه با یک بی آبرویی بزرگ اخراجش کردند. زیاد وارد جزئیات نمی شد اما ظاهراً این یارو هنوز دلش بند این مدل عتیقه ها بود.
مادرم می گفت: «تو از هر دو دایی ات باهوش تری مگنوس. با این نمره ها راحت وارد هاروارد می شی.»
البته این برای زمانی بود که او هنوز زنده بود، من هنوز مدرسه می رفتم و آینده ای داشتم که کمی فراتر از چالش پیدا کردن غذا برای وعده بعدی بود.
در گوشه ای از اتاق کار راندالف یک تخته سنگ بزرگ مانند سنگ قبر قرار داشت و رویش طرح های دایره وار حکاکی شده به رنگ قرمز نقش بسته بود. در مرکزش طرح ناشیانه ای بود از حیوانی در حال غرش - چیزی شبیه به یک گرگ یا شیر.
به خودم لرزیدم. بهتر است به گرگ فکر نکنم.
به طرف میز راندالف رفتم، امیدوار بودم کامپیوتر یا دفترچه یادداشتی با کمی اطلاعات پیدا کنم، هرچیزی که توضیح بدهد چرا داشتند دنبال من می گشتند. به جای آن، روی میز تکه های کاغذ روغنی ای را پیدا کردم که به نازکی و زردی پوست پیاز بودند. شبیه نقشه هایی که دانش آموزی در زمان قرون وسطی برای کلاس درس اجتماعی کشیده باشد: طرح کمرنگی از خطوط ساحلی و نقاط زیادی که با الفبایی نشانه گذاری شده بودند که نمی توانستم بخوانم. روی آنها یک کیسه چرمی گذاشته بودند.
نفسم گرفت. آن کیسه را می شناختم. بندش را باز کردم و یکی از دومینوها را درآوردم... البته اینها دومینو نبودند. در شش سالگی تصور می کردم با آنابت دومینو بازی می کنیم. گذشت سال ها آن خاطره را تغییر داده بود. روی این سنگ های شبیه به دومینو به جای نقطه، نمادهای قرمز رنگ دیده می شد.
روی مهره ای که در دست من داشتم شکل یک شاخه درخت یا یک حرف Fشکسته بود:



قلبم عجیب می تپید. نمی دانستم چرا. شاید آمدن به اینجا خیلی هم ایده خوبی نبود. انگار فضا داشت تنگ می شد؛ تخته سنگ گوشه اتاق، تصویر آن حیوان که انگار به من نیشخند می زد و رنگ قرمز خطوطش مانند خون تازه می درخشید.
به سمت پنجره رفتم. فکر کردم شاید نگاه کردن به بیرون کمکی بکند. در میانه بلوار، مرکز خرید کامن ولث قرار داشت؛ اطرافش را روبانی از پارک های پر درخت پوشیده در برف فراگرفته بود. شاخه های عریان درختان با چراغ های سفید کریسمس ریسه بندی شده بودند. در انتها، میان یک حصار فلزی، مجسمه برنزی لیف اریکسون(۷) روی سکویش ایستاده بود در حالیکه دستش را سایبان چشمانش کرده بود. لیف به سمت پل هوایی چارلزگیت خیره شده بود، انگار داشت می گفت: «ببین یه اتوبان کشف کردم!»
من و مادرم مجسمه لیف را مسخره می کردیم. زره اش زیادی ناچیز بود: یک دامن کوتاه و سینه پوشی که بیشتر شبیه نیم تنه وایکینگ ها بود.
هیچوقت نفهمیدم این مجسمه وسط شهر بوستون چه می کند، اما حدس می زنم اینکه دایی راندالف به مطالعه وایکینگ ها علاقمند شده خیلی هم تصادفی نیست. تمام عمرش را اینجا زندگی کرده و احتمالاً هر روز از پنجره به مجسمه لیف نگاه می کند. شاید راندالف در کودکی با خودش گفته باشد: «یه روزی می رم تو کار مطالعه وایکینگ ها. مردهایی که نیم تنه آهنی می پوشن، خیلی باحالن!»
چشمم به پایین مجسمه افتاد. کسی آن جا ایستاده بود و... به من نگاه می کرد. می دانید، مانند وقت هایی که ناگهان کسی را می بینید و چند ثانیه طول می کشد تا او را بشناسید. در سایه مجسمه لیف اریکسون، مرد بلندقامت و رنگ پریده ای ایستاده بود با کت چرمی مشکی، شلوار موتورسواری و پوتین های نوک تیز. موهای کوتاه و سیخ سیخی اش آنقدر بور بود که به سفیدی می زد. تنها اثر رنگی که در او دیده می شد شال راه راه سفید و قرمزی بود که دور گردنش پیچیده بود و انتهایش مثل بستنی آب شده، از روی شانه اش پایین می چکید.
اگر او را نمی شناختم با خودم می گفتم حتماً دارد ادای یکی از شخصیت های داستان های ژاپنی را درمی آورد. اما من او را می شناختم. هارت بود، رفیق بی خانمان و جایگزین "مامانم".
هم کمی خوف برم داشت و هم کمی دلخور شدم. آیا من را در خیابان دیده و تعقیبم کرده بود؟ من به یک الهه نگهبان تخیلی نیاز نداشتم که مراقبم باشد.
دست هایم را تکان دادم: «اینجا چیکار می کنی؟»
هارت حرکتی کرد، انگار چیزی را با دستش به بیرون پرتاب می کند. بعد از دو سال زندگی کردن با او در خیابان، حسابی زبان اشاره اش را یاد گرفته بودم.
داشت می گفت: «بزن بیرون!»
مضطرب به نظر نمی رسید، اما در مورد هارت این چیزها را سخت می شد تشخیص داد. خیلی احساساتش را بروز نمی داد. هر موقع با هم بودیم فقط با آن چشم های خاکستری رنگ پریده به من خیره می شد، انگار منتظر بود منفجر شوم.
ثانیه های ارزشمندی را از دست دادم که منظورش را بفهمم و اینکه چرا به جای میدان کوپلی سر و کله اش اینجا پیدا شده بود.
باز هم اشاره کرد؛ دو انگشت هر دوستش را به سمت بیرون گرفت و دوبار بالا و پایین برد: «عجله کن!»
با صدای بلند گفتم: «چرا؟»
صدای سنگینی از پشت سرم گفت: «سلام مگنوس.»
تقریبا قالب تهی کردم. در آستانه در، مرد چهارشانه ای ایستاده بود با ریش مرتب شده سفید و موهای خاکستری. پالتو کشمیر قهوه ای رنگی را روی کت و شلوار پشمی تیره پوشیده بود. دست های دستکش پوشش انتهای فلزی عصای پولیش زده ای را گرفته بود. آخرین باری که او را دیده بودم موهایش مشکی بود، اما آن صدا را خوب می شناختم.
راندالف.
سرش را یک میلیمتر خم کرد و گفت: «چه سورپرایز دل انگیزی. خوشحالم اینجا می بینمت.» صدایش هیچ ردی از خوشحالی یا سورپرایز نداشت. «وقت زیادی نداریم.»
غذا و شیری که خورده بودم در شکمم به هم می پیچیدند: «وقت... برای چی؟»
ابروهایش درهم رفت. بینی اش جمع شد، انگار بوی بدی به مشامش خورده باشد: «امروز شونزده سالت می شه، نه؟ دارن میان بکشنت.»

نظرات کاربران درباره کتاب شمشیر تابستان

لطفاً جلد های دیگه این کتاب رو هم بیارید ، وقتی از یه مجموعه کتاب ، یکیش رو قرار میدید باید ادامه جلد ها رو هم بیارید در غیر این صورت توهین به مخاطب ها است
در 1 سال پیش توسط moh...iii
کتاب عالیه اگه به کتاب های ریک ریوردان علاقه دارین به کانال زیر بیاینcamphalf_blood۱@
در 11 ماه پیش توسط gnr...817
عالی یعنی بهترین کتاب تخیلی هست کە تا حالا خوندم
در 1 سال پیش توسط ram...nii
کتاب دومش چیه؟
در 1 سال پیش توسط پدرام مرادی
بد نیست ولی هیچ کدوم از کتاباش به مجموعه قهرمانان المپ نمیرس
در 11 ماه پیش توسط sim...977
حتما بخونب
در 1 سال پیش توسط moh...ogy
به نظرم کتاب خیلی خوبیه اما وقتی به قسمت های هیجانی داستان میرسین ریردان یکم سبک نوشتنشو تغییر میده، طرفدارای کتابای ریک ریردان قراره تعجب کنین، چون این کتاب از پرسی جکسون و قهرمانان المپ و صد البته خاطرات خاندان کین متفاوت تره
در 1 سال پیش توسط کیانا فرهانچی
خوبه ولی کتاب دومش کجاست?
در 8 ماه پیش توسط حجت صاحبی
کتاب دومش چکش ثوره سومش هم کشتی مردگان
در 3 ماه پیش توسط smo...aee
سلام لطفاکتاب دوم و درصورت ترجمه کتاب سوم رو هم قرار دهید.
در 9 ماه پیش توسط محمدمهدی قشلاقی