فیدیبو نماینده قانونی لب‌المیزان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب راز شادی امام حسین(ع) در قتلگاه

کتاب راز شادی امام حسین(ع) در قتلگاه

نسخه الکترونیک کتاب راز شادی امام حسین(ع) در قتلگاه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

درباره کتاب راز شادی امام حسین(ع) در قتلگاه

از اهمیت تأمّل در واقعه‌ی کربلا همین بس که ائمه معصومین(ع) به ما دستور داده‌اند هر حادثه‌ای که برایتان پیش می‌آید به کربلا وصل کنید تا واقعه‌ی کربلا یک لحظه از منظر ما پنهان نماند و از بصیرتی که در پی دارد محروم نگردیم. زیرا که کربلا یک حادثه اتفاقی نیست، بلکه فرهنگی است که برای شکوفایی حیات بشر توسط امامی معصوم تدوین شده است. اگر خواستید حوادث زندگی، شما را نبلعد و روز‌مرّه‌گی‌ها عمر شما را لگدمال نکند و خیالات و اغراضِ دنیایی افق حیات شما را تیره ‌و ‌تار نگرداند، باید همواره کربلا را مدّ‌نظر داشته باشید تا هرگز از بهترین انتخاب‌ها در سخت‌ترین صحنه‌ها نهراسید. حادثه‌ی کربلا آنچنان عمیق است که هرگز با یک یا چندجلسه باطن خود را نمی‌نمایاند و وسیع‌تر از آن است که بتوان مبانی عمیق و معارفِ دقیق را با سخنرانی و خطابه و وعظ مطرح کرد و انتظار داشت اهداف و مقام حماسه‌سازان کربلا روشن شود.

ادامه...
  • ناشر لب‌المیزان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.78 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب راز شادی امام حسین(ع) در قتلگاه

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.



آفت تولید بدون توحید

بینشی که در سقیفه حاکم است اگر به ایمان هم نظر دارد، آن ایمان را برای رونق اقتصاد می خواهد و پیشرفت اقتصادی مد نظر اوست و لذا اگر در جایی دستورات الهی با پیشرفتِ مد نظر او سازگاری نداشت، با اصالت دادن به پیشرفت، از کنار آن دستور رد می شود، چون در این بینش، صعود معنوی به خودی خود اصالت ندارد، بلکه معنویت را هم برای تامین دنیا می خواهد. چنین نگاهی به دین، آرام آرام نه تنها دین را به حاشیه می راند بلکه آن را مزاحم پیشرفت می بیند و یک نحوه بدبینی نسبت به آن پیدا می کند.
لازم است عزیزان توجه داشته باشند که با چه رویکردی باید به پیشرفت های اقتصادی چشم دوخت و با چه بینشی به آن ها پرداخت. به عنوان مثال اگر یک دولت با شعار تنش زدائی باب مذاکره با آمریکا را باز کند ولی اصالت را به فرهنگ غرب بدهد، تسلیم اهدافی می شود که آمریکا برایش ترسیم می کند. ولی اگر باب مذاکره با آمریکا را باز کند تا بدون آن که مرعوب فکر و فرهنگ غرب شود، حقوق ملت را از آن بگیرد، تسلیم اهداف آمریکا نمی شود و این دو، با دو رویکرد یک شعار می دهند ولی دو نتیجه به دنبال دارد. مثل رویکرد به خصوصی سازی و انداختن ثروت ملت در دست سرمایه داران و رویکرد به خصوصی سازی برای آن که مردم - به جای ادارات دولتی- سرنوشت خود را در دست بگیرند، که با یک شعار دو رویکرد را دنبال می کنند.
مسلّم هر اندازه که انسان ها مومن و متدین باشند به همان اندازه امور اقتصادی و اجتماعی آن ها در سامان بهتری است ولی این به آن معنی نیست که ایمان برای رونق اقتصاد است و در این راستا به اقتصاد اصالت دهیم.
ما را برای قیامت آفریده اند، چه بخواهیم و چه نخواهیم و لذا نباید همه ی همّت خود را صرف امور دنیایی کنیم وگرنه هم دنیا را از دست می دهیم و هم منزل اصلی خود، یعنی قیامت را. پس وای اگر نسبت به معنویات حسّاس نباشیم، وای اگر بخواهیم با اهداف دنیایی به مقصد برسیم، وای اگر الفاظ و شعارهایمان دینی باشد ولی در جهت دنیا و دنیاداری به کار روند. نتیجه اش این می شود که چیزی نمی گذرد یزید، امیرالمومنینِ جامعه ی اسلامی خواهد شد و متاسفانه همه به جز اهل البیت(ع) تحمّل کردند که یزیدِ میمون بازِ مشروب خوارِ تحت تاثیرِ فرهنگ غربِ آن زمان - یعنی روم- بیاید و سرنوشت جامعه اسلامی را به دست بگیرد.(۳۳) چون اهل دنیا جز دنیا نمی خواهند و یزید هم دنیای آن ها را تامین می کرد و لذا هیچ کس صدایش در نیامد و متوجّه ی عمق فاجعه ای که برای دنیا و آخرتشان در پیش بود نشدند(۳۴) می گویند آن ها حکومت می خواهند، ارزانی شان باد، ما هم در زیر سایه آن ها به امور دنیایمان می رسیم.
وقتی معتقد باشیم فلان مسئول اگر اعتقاد محکمی به اسلام و انقلاب ندارد، و اگر خانواده اش هم مقید به رعایت ظاهر اسلامی نیستند، چون خوب کار می کند پس باید به او نقش تعیین کننده داد و شرایط طوری شود که حرف آخر را او بزند، باید منتظر همان نتایجی بود که از طریق سقیفه به جامعه ی اسلامی رسید. در چنین شرایطی نه تنها نیروهای انقلابی حذف می شوند، بلکه کار به کشتن فرزندان معنوی انقلاب کشیده می شود، و ناخواسته زمینه برای پذیرش امثال رضاخان فراهم می شود. همین بینش است که در ابتدا چون جرئت نمی کند بگو ید پیغمبر می خواهیم چه کنیم، می گوید: آخوند می خواهیم چه کنیم، ولی از حرکات آن ها روشن است که به نبوّت اعتقاد ندارند و می خواهند زیر بار احکام الهی نروند و مخالفت با روحانیت را - یعنی جریانی که متذکر احکام الهی است - بهانه کرده اند و به تولیدِ بی توحیدْ دل سپرده اند.
خداوند وقتی می خواهد حضرت موسی(ع) را برای مقابله با فرعون مجهّز و آماده کند می گوید: ای موسی قیامت آمدنی است... و مواظب باش اهل هوس تو را از آن منصرف نکنند و پیرو هوس آن ها نشوی که در آن حالت نابود خواهی شد؛ «فَلاَ یصُدَّنَّک عَنْهَا مَنْ لاَ یوْمِنُ بِهَا وَاتَّبَعَ هَوَاهُ فَتَرْدَی»؛(۳۵) یعنی در حین تلاش سیاسی اجتماعی، اگر از مقصد اصلی که همان قیامت و آماده شدن برای ابدیت است، باز بمانی نابود می شوی.
منزل اصلی هرکس، قیامت است. ما در زمین آمده ایم تا شایسته ی زندگی قیامتی شویم و دین هم برای قیامتی کردن ما آمده است، حال اگر فکری آمد که ما را به کلی از قیامت غافل نمود و تماماً متوجّه دنیا کرد، این فکر، در تقابل با سعادت انسان است. تحت تاثیر چنین فکری آرام آرام احساس می کنید دیگر مومنان را دوست ندارید، دنیاداران را بیشتر دوست دارید و به نوع زندگی و برنامه های آن ها علاقه مند هستید. کم کم متدینین را مسخره خواهید کرد، نسبت به روحانیت بی توجه می شوید و می گویید: این ها نقش تولیدی ندارند، می گویید: ادیسون برق اختراع کرد، آخوند چه کار می کند؟ در حالی که برق در عین این که می تواند وسیله ای جهت راحت کردن امور زندگی باشد ولی هرگز با برقی که ادیسون اختراع کرد، نمی توان زندگی زمینی را آسمانی نمود. پیامبران(ص) آمدند زمینی ها را به ابدیت متصل گردانند و آن ها را به ساحتی فوق ساحت زمین دعوت نمایند. اگر ذهن و فکر جوانان ما را تولید بدون توحید اشغال کرد، دیگر گوششان نسبت به سخنان پیامبران(ص) شنوا نیست تا بخواهند بر اساس دستورالعمل پیامبران الهی زندگی کنند. و اگر این راه ادامه یابد روح کلی جامعه به مسیری می رود که تحملِ به قتل رساندن قدسی ترین انسان ها برایش آسان می شود. به همین جهت است که می توان گفت فرهنگی که در سقیفه پایه گذاری شد فرزند پیامبر(ص) را در کربلا کشت. آن ها فکر نمی کردند، حرکت شان منجر به چنین فاجعه ای شود، ولی حضرت زینب(س) به ما نشان دادند که کربلا از کجا پایه ریزی شد. همچنان که اصالت دادن به ارزش های غربی در صدر مشروطه، روح جامعه را به سمتی کشاند که شیخ فضل الله نوری را مانع اهداف خود دید و لذا تحمل شهادت او برای جامعه آسان شد. و پس از آن بود که پنجاه سال حکومت وابسته پهلوی پای گرفت.
دامن زدن به جوّ تولیدِ بدون توحید، باعث می شود، دانشجوی رشته ی مهندسی و پزشکی گمان کند دروس معرفت دینی و اخلاق چیز اضافی است.(۳۶) آنقدر هویت دینی، که اصل و اساس هویت هر انسانی است، بی رنگ می شود که دانشجویان ما هویت خود را در تخصّص خود جستجو می کنند و نه در ایمان و بندگی خود. لذا تعالی و حیات خود را در هر چه بیشتر فرو رفتن در تخصص می جویند. در حالی که رسول خدا(ص) می فرماید: «اِذَا اَرَادَ اللَّهُ بِعَبْدٍ خَیراً فَقَّهَهُ فِی الدِّین »؛(۳۷) چون خداوند خیری را برای بنده ای اراده کند او را علاقمند به تعمق در دین می کند. چون سعادت اصلی انسان با آشنائی و معرفت هر چه بیشتر به دین، تامین می شود.
وقتی روحیه ی مطرح شده در سقیفه را به کمک توجه دادنِ حضرت زینب(س) و حضرت رضا(ع) شناختیم،(۳۸) می توانیم موقعیت تاریخی حضرت اباعبدالله(ع) را درست درک کنیم و تحلیل صحیحی از نهضت آن حضرت داشته باشیم.

وقتی امور فرعی زندگی عمده شود

اباعبدالله(ع) فکر و فرهنگ دنیاپرستی را رسوا کردند. وقتی پس از رحلت رسول خدا(ص) عده ای به اسم دین بر راس جامعه قرار گرفتند ولی از اسلام صرفاً اداره ی امور دنیایی شان را می فهمیدند، در نهایت کار به حاکمیت یزیدِ میمون بازِ غرب زده می کشد و اباعبدالله(ع) را به عنوان کسی که بر امیرالمومنین جهان اسلام - یعنی یزید- خروج کرده به قتل می رسانند و شهر را چراغانی می کنند، چون در بینشی که سقیفه به آن دامن زد، یزید خودی قلمداد می شود و پسر پیامبر(ص) خارجی و غیر خودی قلمداد می گردد.
همچنان که قبلاً عرض کردم حضرت اباعبدالله(ع) در بدو خروج از مدینه نامه ای که به محمد حنفیه می نویسند و می گویند: «اَنِّی لَمْ اَخْرُجْ اَشِراً وَ لَا بَطِراً وَ لَا مُفْسِداً وَ لَا ظَالِماً وَ اِنَّمَا خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْاِصْلَاحِ فِی اُمَّهِ جَدِّی(ص) اُرِیدُ اَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ اَنْهَی عَنِ الْمُنْکرِ وَ اَسِیرَ بِسِیرَهِ جَدِّی وَ اَبِی عَلِی بْنِ اَبِی طَالِبٍ(ع)»؛(۳۹) من برای سرکشی و عداوت و فساد کردن و ظلم نمودن خروج نکردم، بلکه؛ جز این نیست که من به منظور اصلاح در دین جدّم قیام نمودم، من در نظر دارم امر به معروف و نهی از منکر نمایم. من می خواهم مطابق سیره ی جدّم رسول خدا و پدرم علی بن ابی طالب«علیهما السّلام» رفتار نمایم.
حضرت با این که فلسفه ی قیام خود را امر به معروف و نهی از منکر اعلام می کنند و می فرمایند می خواهم سُنّتِ جدّم را احیاء کنم، باز عدّه ای از مذهبی های آن زمان به او نصیحت می کنند که از این کار منصرف شو.(۴۰) چون در آن شرایط حساسیت جامعه بر روی اصل دیانت کم شده و امور فرعی بیشتر در زندگی ها عمده گشته بود.
علامه طباطبائی«رحمه الله علیه» در کتاب «معنویت تشیع» می فرمایند: در ده سال که امام حسین(ع) بعد از شهادت امام حسن(ع) در مدینه بودند آنقدر شرایط سخت شده بود که کسی به ایشان رجوع نمی کرد تا مسائل فقهی خود را بپرسد و لذا از امام حسین(ع) حدیث فقهی باقی نمانده است. این بدین معنی است که امویان شرایط فرهنگی جامعه را طوری قبضه کرده بودند که همه، همه کاره اند و امام هیچ کاره، و مومنین واقعی و در راس آن ها امام حسین(ع) هیچ نقشِ فرهنگی در جامعه نداشته اند و در انزوای کامل بودند، هر بی سر و پایی به عنوان کارشناس و متخصّصِ اسلام حق نظر داشت مگر فرزند رسول خدا(ص) با آن همه تاکیدی که رسول خدا(ص) نسبت به آن ها کردند.
با توجه به نکته ی فوق؛ حال ببینید نهضت اباعبدالله(ع) چگونه جهت کلی جامعه اسلامی را تغییر داد، به طوری که چیزی نمی گذرد، چهار هزار دانشمند از سراسر جهان اسلام پای درس امام صادق(ع) حاضر می شوند. چون با شهادت امام حسین(ع) جهان اسلام متوجه شد با حذف اهل البیت(ع) کارش به کجا کشید، در اثر همین رجوع همگانی بود که بنی عباس توانستند با شعار برگشت به اهل البیت پیامبر(ص) بنی امیه را از صحنه بیرون کنند. به همین جهت باید گفت: اسلام را کربلا نگه داشته است چون کربلا حامل یک فکر و بینش بود، کربلا یک خاطره نبود بلکه نمایش عمق فاجعه ای بود که جامعه مسلمین بدان گرفتار شده بود و به همین جهت اولین اعتراض ها از دربار عبیدالله و یزید شروع شد.(۴۱)
امروز هم باید پیام کربلا را بگیریم و با آن زندگی کنیم، و متوجه شویم اگر اصالت را به چیزی جز ایمان دادیم دیر یا زود بهترین چهره های معنوی خود را به مسلخ می کشانیم. از خداوند عاجزانه تقاضامندم به حقیقت حسین(ع) و یاران او ما را متوجه عبرت هایی بگرداند که باید از کربلا برای زندگی امروز خود به دست آوریم.

غفلت از عقل قدسی شریعت

از خود بپرسیم آیا ما باید زندگی مان را از دستورات وحی الهی بگیریم که صاحب هستی توسط پیامبرش(ص) به ما رسانده است، یا زندگی مان را بر اساس عقل بنده و جناب عالی و فلان کارشناس و فلان تکنسین و فلان متخصّص و روان شناس تنظیم کنیم؟ آیا این کار منطقی است که جز به برنامه ی خالق هستی، به برنامه ی دیگری اعتماد کنیم؟ بعضی ها گفته اند که راجع به قیامت برای کودکان و جوانان چیزی نگویید، چون از نظر روان شناسی خوب نیست. این حرف چه اندازه قابل اعتماد است؟ ائمه دین(ع) به ما فرموده اند: «اِنَّمَا قَلْبُ الْحَدَثِ کالْاَرْضِ الْخَالِیهِ مَا اُلْقِی فِیهَا مِنْ شَی ءٍ قَبِلَتْهُ.»؛(۴۲) قلب جوان مانند زمین خالی است که هر بذری در آن افشانده شود قبول نماید. لذا طبق دستورات ائمه ی دین(ع) باید از همان کودکی از قیامت برای آن ها سخن گفته شود تا میل ها و هوس هایشان را بتوانند کنترل کنند، قرآن می فرماید: «اِنَّ الَّذینَ یضِلُّونَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ شَدیدٌ بِما نَسُوا یوْمَ الْحِسابِ»؛(۴۳) کسانی که به خاطر فراموش کردن روز حساب، از راه خدا گمراه شوند عذاب شدیدی دارند. حالا آن آقای به اصطلاح کارشناس بگوید از قیامت برای کودکان و جوانان سخن نگوئید. این به همان معنی است که فرهنگ سقیفه را جایگزین فرهنگ غدیر بکنیم و انتهای کار بسیار دردناک خواهد بود. حرفی را که آن به اصطلاح کارشناس در حال حاضر می زند ما نمی دانیم ده سال دیگر چه نتیجه ای می دهد. وقتی نتیجه ی ده سال دیگرِ آن پیشنهاد معلوم نیست آیا می توان عمر خود را بر روی آن حرف ها گذارد؟ باید از این گونه افراد پرسید ما باید حرف امثال شما را در این امور که مربوط به آینده اساسی زندگی است بپذیریم یا حرف صاحب هستی را؟ آیا بنده می توانم در مسائل اصلی زندگی حرف های تجربه نشده ی فلان متخصّصِ روانشناس را بپذیرم یا حرف خدا را؟ مگر احاطه انسان ها آنقدر هست که به همه ی ابعاد انسان ها اشراف داشته باشند تا بتوان بر اساس نظر آن ها زندگی را شکل داد؟
خلیفه ی اول چون بر کرسی خلافت نشست گفت: «در اتخاذ تصمیمات، پیامبر از وَحی کمک می گرفت، حالا که پیامبر رحلت کرد و وَحی منقطع شد ما ناگزیریم به اجتهاد خودمان عمل کنیم.»(۴۴) ابتدا معلوم نبود منظور خلیفه از این که می گوید: «من به اجتهاد خود عمل می کنم» چیست، شاید تصور می شد همان طور که مجتهدین امامیه در حال حاضر اجتهاد می کنند و سعی می نمایند حکم خدا را از متون دینی استخراج کنند، او هم چنین قصدی دارد. ولی مدّتی که گذشت، ملاحظه کردند منظور خلیفه آن است که در زمان رسول خدا(ص) آن طور مصلحت بود، و امروزه به اجتهاد من چیز دیگری مصلحت است. بنا به فرمایش علامه طباطبائی«رحمه الله علیه»: «این موضوع، مقام خلافت را درست همتراز مقام نبوت و رسالت قرار داد و به موجب آن که نبی اکرم(ص) مصدر احکام و قوانین شریعت اسلام و اداره کننده جامعه اسلامی بود، خلیفه مسلمین، همان مصدریتِ احکام و قوانین و ولایت امور مسلمین را داشت.»(۴۵) با این تفاوت که پیامبر(ص) در متن احکام الهی، حق کمترین تصرف را نداشت ولی مقام خلافت به بهانه ی صلاح جامعه ی اسلامی هم در متن احکام و هم در اداره ی مسلمین هرگونه تصرفی صلاح می دید اِعمال می کرد، که موارد تخلف از احکام الهی به بهانه ی مصلحت وقت در دوران خلفای سه گانه الی ماشاءالله است. و مرحوم علامه امینی«رحمه الله علیه» در الغدیر نمونه های فراوانی از آن را مطابق متون تاریخی اهل سنت ذکر کرده اند. به عنوان نمونه، وقتی غلامِ مغیرهبن شعبه -که مشهور به ابولولو بود- خلیفه ی دوم را به قتل رساند، پسر خلیفه، هرمزان را که شاهزاده تازه مسلمان ایرانی بود بدون هیچ دلیل منطقی به صِرف این که ابولولو نیز ایرانی بوده، به قتل رساند. عثمان یعنی خلیفه سوم از قصاصِ قاتل هرمزان سرباز زد و گفت: «دیروز پدرش را کشته اند، نمی توانم امروز خودش را بکشم.»(۴۶)
این بینش که بعد از رسول خدا(ص) به صحنه آمد و نظر خلیفه را بر اجرای احکام و قوانین الهی مقدم داشت، منجر شد که کار به قتل امام حسین(ع)بینجامد، چون در چنین بینشی قداستی برای احکام الهی نمی ماند تا احترامی برای حاملان واقعی احکام الهی بماند و مردم نیازمند باشند به قرآن شناسان واقعی رجوع کنند.
جریان خلافت رسول خدا(ص) آنچنان منحرف شد که حتی ابابکر در آخر عمر ابراز پشیمانی می کند.(۴۷)

غفلت از مقام امام(ع)

امام شناسی سرمایه ی بزرگی است تا انسان ها بفهمند به کجا باید نظر داشت. توجّه به نمونه ی کامل حیاتِ زمینی، یعنی انسان معصوم، ما را از افراط و تفریط باز می دارد و از ورطه های مهیبِ زندگی سوز نجات می بخشد. البته باید بعد از معرفت به مقام امام، قلب را آماده کرد تا همین امروز امامان از طریق هدایتِ قلبی، ما را از هدایت خاص خودشان سیراب کنند. قلبی که همه ی قبله اش دنیاست نمی تواند از امام مدد بگیرد، دیگر عشق به معصوم و کامل شدن از طریق امام معصوم در او می میرد، هر چند تا دیروز اهل مبارزه با طاغوت بوده باشد. باید کربلا را فهمید و و از آن عبرت گرفت و سخن زینب(س) را فراموش نکرد که منشاء فاجعه کربلا را در سقیفه نشان می دهد. چون عقل بی امام و عقلی که معتقد به وجود حجت خدا در همه زمان ها نیست، برای خود و نظراتش ارزش قائل می شود، حتی در مقابل نظر پیامبر خدا(ص) و شریعت الهی. امامان را به عنوان نمونه نمی پذیرد که حرکات و افکار خود را با آن ها مقایسه کند و نقص های خود را بفهمد. قرآن می گوید: «وَ جَعَلْناهُمْ اَئِمَّهً یهْدُونَ بِاَمْرِنا وَ اَوْحَینا اِلَیهِمْ فِعْلَ الْخَیراتِ وَ اِقامَ الصَّلاهِ وَ ایتاءَ الزَّکاهِ وَ کانُوا لَنا عابِدین»؛(۵۵) ما فرزندان ابراهیم(ع) را امام قرار دادیم که به «امْرِ» ما هدایت کنند و به آن ها فعل خیر و اقامه ی صلاه و ایتای زکات را وَحی کردیم و آن ها برای ما عبادت می کردند. «امر» جنبه ی غیبی هرکاری است. یک «امر» داریم و یک «خلق». قرآن می فرماید: «لَهُ الْخَلْقُ وَالاَمْرُ»؛(۵۶) برای خدا خلق و امر هست. نظام این دنیا را که با تدریج و زمان همراه است، نظام خلق می گویند و نظام ملائکه را که فوق زمان و حرکت است، امر می گویند. قرآن می فرماید: «ینَزِّلُ الْمَلآئِکهَ بِالْرُّوحِ مِنْ اَمْرِهِ»؛(۵۷) خداوند ملائکه را به کمک روح که از امر خداست، نازل کرد، یعنی «امر» مقام غیبی عالَم است و قاعده اش هم «کنْ فَیکوُنَ»؛ است چون می فرماید: «اِنَّمَا اَمْرُهُ اِذَا اَرَادَ شَیئًا اَنْ یقُولَ لَهُ کنْ فَیکونُ»؛(۵۸) امر خدا آن چنان است که اگر خواست چیزی را خلق کند، مثل این است که بگوید بشو! بدون تامّل می شود، یعنی مقام «امر» مقام ایجاد بی زمان و مجرّد است. آیه می گوید: امامان را آوردیم که «یهْدُونَ بِاَمْرِنَا» به امر ما هدایت کنند یعنی از طریق ارتباط غیبی با جان شما، با یک اراده، شما را هدایت می نمایند. از طریق قلبِ آماده می توان به کمک امام به عالَمِ «امر» راه پیدا کرد و امام با هدایت «امری» خود، همین امروز هم قلب ها را هدایت می کند.
ملاحظه می فرمایید که؛ خداوند در قرآن ما را متوجه وجود افرادی کرده که هدایت به امر می کنند و در جان ما - فوق زمان و تدریج- تصرف می نمایند، کسانی که به آن ها «فعل خیر» وَحی شده است، به طوری که فعلشان وحی الهی است و حرکاتشان تماماً نمایش وَحی پروردگار است.
اگر انسان قلب خود را که وسیله ی کشف مقام ائمه(ع) است، آماده ی دریافت هدایت ائمه کند، از طریق آن بزرگواران و در کنار قرآن، هدایت لازم را به دست می آورد و در این حال، هم پیام کربلا را خواهد فهمید که چگونه جامعه ای با نفهمیدن مقام امام به قتل او دست زدند و هم با اقتدا به امام معصوم، خود و جامعه را از چنین هلاکت هایی می رهاند و آن وقت من و شما در عین زندگی دنیایی، با غلبه ی معنویات می توانیم قیامتی شویم و یا لااقل راه قیامت را در منظر خود مسدود نکنیم و از خطرات منحرف شدن از صراط مستقیم که همواره در کمین ماست، در امان باشیم.
دولت ایده آل دولتی است که در عین سازندگی و اصلاحات، اصالت را به معنویات دهد و بستری فراهم نماید که مردم هر چه بیشتر به کمالات معنوی خود دست یابند و پیشرفت در امور دنیایی را در حدّ خود ارزش بنهند.
اهل البیت(ع) انسان هایی هستند با مقام معنوی کامل و کربلا ظهور مقام امامت است به صورتی خاص در برهه ای از تاریخ. اگر در نگاه به کربلا متوجّه ی این مقام باشیم سخت به فکر می رویم که چه شد امام را شهید کردند و به خود نهیب می زنیم که مواظب باشیم لااقل ما بستر شهادت معنوی ترین انسان را فراهم نکنیم. امّا وقتی برای معنویت ارزش قائل نباشیم و وقتی مقام امام و امامت را نشناسیم و متوجه نباشیم خداوند کسانی را در مدّ نظر ما قرار داده که باید از آن ها الگو گیری کرد و همه ی فکر و ذکرمان تفریح روز جمعه شد، در آن صورت باید منتظر فجایعی بود که می خواستیم از آن ها فرار کنیم و بدون آن که بخواهیم، مرعوب عبیدالله می شویم و به جنگ با امام حسین(ع) تن می دهیم و سپس گریه می کنیم چرا چنین کردیم.
ظهر عاشورا است، وقت نماز ظهر است. دو نفر از یاران امام خود را در مقابل تیرهای دشمن سپر کردند تا حضرت نماز بخوانند. دشمنِ بی غیرت هم در این حالت شروع به تیراندازی کرد. آن دونفر آن قدر مقاومت کردند تا نماز اباعبدالله(ع) تمام شد. همین که نماز به پایان رسید به زمین افتادند. حضرت سر یکی از آن ها را برروی زانو ی شان گذاشتند، او چشمانش را باز کرد و یک جمله گفت که نشان می دهد تا کجاها امام خود را می شناسد، به طوری که آن حضرت را خودِ برترِ خود می داند، عرض کرد «اَوَفَّیتُ یا ابَاعَبْدِالله»؟ ای پدر واقعی بنده های خدا، ای اباعبدالله! آیا وفا کردم؟ و بعد شهید شد.(۵۹)
این نوع عشق بازی و فداکاری در شرایطی ایجاد می شود که انسان تماماً خود را بدهکار مقام امامت می داند و با محبّتِ به امام معصوم، از آن حضرت نور می گیرد و بالا می رود و از هرز رفتنِ در دنیا نجات می یابد. و این معرفت را خدا ارزانی همه بشریت کرد ولی سقیفه آن را در حجاب برد و نظام اسلامی دوباره متذکر آن گشت، و دولت ها باید بستری را فراهم کنند که این نوع نگاه و معرفت در زیر حجاب توسعه و سازندگی و اصلاحات، دفن نگردد وگرنه از کربلا عبرت نگرفته ایم. (۶۰)
خدایا! به حقّ اصحاب کربلا ما را از رحمت شهادت محروم مدار و شعور عبرت گیری از کربلا نصیبمان بگردان

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

راز شادی امام حسین(ع) در قتلگاه

بسم الله الرحمن الرحیم
{اَلسَّلاَمُ عَلَیک یا ابَاعَبْدِالله وَ عَلَی الاَرْوَاحِ الَّتِی حَلَّتْ بِفِنَائِک}
{عَلَیک مِنّی سَلاَمُ الله اَبَداً مَا بَقِیتُ وَ بَقِی اللَّیلُ والنَّهَار}

واقعه ی بزرگ عاشورا به زندگی تک تک انسان ها متصل است، آن مصیبت بزرگ بشریت که نشان داد چگونه انسان ها به مرتبه ای از سبعیت می رسند که بهترین انسان روزگار و روزگاران را به آن شکل عجیب شهید می کنند و در آن از آن جهت که حضرت سیدالشهداء(ع) به عالی ترین شکل موفق می شوند آن حادثه را مدیریت کنند تا به نتیجه ای که در پی آن بودند دست یابند، الطاف خاص الهی را می بینیم که در آینه ی جمال امام حسین(ع) و اصحابشان ظهور کرد.
آنچه که در موضوع کربلا باید عزیزان از آن غفلت نکنند این است که امام معصومی در اوج بصیرت و حکمت، در شرایط خاصی قرار گرفتند که باید کار خاصِّ اخصّی را انجام بدهند و لذا در نگاه به کربلا خیلی باید توجه ها را جمع کرد که زوایای بسیار بلندش از ذهن و فکر ما پنهان نگردد. کربلا کار فرهنگی بسیار بزرگی است که در شرایط خاصّی باید انجام می شد و حضرت انجام دادند. این سرمایه ی بزرگ فرهنگی وقتی تهدید می شود که از ابعاد اصلی آن غفلت گردد و جامعه از بهره های لازم آن محروم گردد.
در این جلسه بنا است به یکی از ابعاد اصلی کربلا نگاه کنیم و در این رابطه عنوان بحث را «راز شادی امام حسین(ع) در قتلگاه» قرارداده ایم. ابتدا سندهایی که این موضوع را تایید می کند می آوریم و بعد که مشخص شد هیچ شکی در این مساله نیست که حضرت - به خصوص از بعد از ظهر عاشورا به بعد- خود و بسیاری از اصحابشان کاملاً امیدوارانه می جنگیدند و نشاط خاصی داشتند، به راز آن امیدواری و آن شادی می پردازیم. این شادی و خوشحالی آن قدر قابل توجه است که راوی می گوید آن نشاط و بهجت و خوشحالی و خنده در قتلگاه این قدر برایم عجیب بود که نفهمیدم حضرت را چطوری شهید کردند.
باید مشخص بشود مگر چه چیزی باید اتفاق می افتاده که با به وقوع پیوستن آن چیز حضرت سیدالشهداء(ع) خوشحال و امیدوار، خود را پیروز صحنه می دانند. آن فاجعه ای که حضرت توانستند از اسلام و جهان اسلام رفع کنند و اسلام را نجات بدهند چه بوده است؟
ابتدا عنایت داشته باشید که امام حسین(ع) مامورند زیباترین شکل مُردن را برای تاریخ به جای بگذارند تا این که اگر یزیدیان مانع حاکمیت خدا از طریق امام معصوم می شوند نتوانند موحدان تاریخ را هرطور خواستند به قتل برسانند و لذا حضرت برای موفقیت در چنین ماموریتی سخت به مدد پروردگارشان نیاز دارند.
شب عاشورا فرمودند: فردا همه شهید می شویم، «حتی عبدالله رضیع» حتی این بچه ی شیرخوار و نه تنها از آن شهادت هراسی به دل راه ندادند بلکه آن را مدیریت کردند تا به صورتی که خودشان می خواستند به انتها برسد.
یک موضوع، موضوع عظمت هایی است که در صحنه ی کربلا اتفاق افتاد که حضرت توانستند صحنه را مدیریت کنند، یک موضوع شادی و امیدواری حضرت و یاران حضرت در آن صحنه بود و موضوع سوم راز شادی و امیدواری آن ها است.

جمال هیبت امام(ع) در قتلگاه

هلال بن نافع می گوید: «اِنِّی کنْتُ وَاقِفاً مَعَ اَصْحَابِ عُمَرَ بْنِ سَعْدٍ لَعَنَهُ اللَّهُ اِذْ صَرَخَ صَارِخٌ اَبْشِرْ اَیهَا الْاَمِیرُ فَهَذَا شِمْرٌ قَتَلَ الْحسین(ع) قَالَ فَخَرَجْتُ بَینَ الصَّفَّینِ فَوَقَفْتُ عَلَیهِ وَ اِنَّهُ(ع) لَیجُودُ بِنَفْسِهِ فَوَ اللَّهِ مَا رَاَیتُ قَطُّ قَتِیلًا مُضَمَّخاً بِدَمِهِ اَحْسَنَ مِنْهُ وَ لَا اَنْوَرَ وَجْهاً وَ لَقَدْ شَغَلَنِی نُورُ وَجْهِهِ وَ جَمَالُ هَیئَتِهِ عَنِ الْفِکرَهِ فِی قَتْلِه »(۶۱) با سربازان عمر بن سعد ملعون ایستاده بودم که یکی فریاد برآورد: امیر، مژده، این شمر است که حسین(ع) را کشته، گوید از میان لشکر بیرون شدم و در میان دو صف، بر بالین حسین ایستادم و او در حال جان کندن بود و به خدا قسم هرگز کشته ی آغشته به خونی را زیباتر و نورانی تر از او ندیدم و من آن چنان مات نور آن صورت و محو جمال آن قیافه شده بودم که متوجّه نشدم چگونه او را می کشند.
ملاحظه می کنید که می گوید: «فَوَ اللَّهِ مَا رَاَیتُ قَطُّ قَتِیلًا مُضَمَّخاً بِدَمِهِ اَحْسَنَ مِنْهُ وَ لاَ اَنْوَرَ وَجْهاً»؛ به خداوند سوگند آنچنان آغشته به خونی را زیباتر و نورانی تر از او ندیدم. به طوری که «وَ لَقَدْ شَغَلَنِی نُورُ وَجْهِهِ وَ جَمَالُ هَیئَتِهِ عَنِ الْفِکرَهِ فِی قَتْلِه » این قدر مشغول نور صورت و جمال هیبتش شدم که اصلاً حواسم نبود که دارند او را می کشند.
عرضم اینجا است که حضرت سیدالشهداء(ع) آن چنان خود را موفق و پیروز احساس می کنند که نه تنها آن همه زخم و شمشیر در مقابل آن پیروزی چیزی به حساب نمی آید، بلکه شمشیری که دارد سر مبارکشان را جدا می کند چیزی به حساب نمی آورند.
از جمله کسانی که موضوع شادی حضرت سیدالشهداء(ع) را ذکر کرده، خوارزمی در مقتل الحسین(ع) است که می گوید: چون شمر بر سینه ی مبارک حضرت امام حسین(ع) نشست و محاسنش را گرفت و آهنگ کشتن وی کرد، حسین خندید و گفت: آیا مرا می خواهی بکشی؟ آیا مرا می شناسی؟»(۶۲)
راوی می گوید که دیدم حضرت سیدالشهداء(ع) با آن همه نیزه و شمشیر و سنگ که به حضرت اصابت کرده، وقتی شمر می خواهد حضرت را بکشد حضرت می خندند. فراموش نکنید چند لحظه قبل به دستور عمر سعد با چهار هزار تیرانداز حضرت را تیرباران کرده اند، یک تیر بر دهان مبارکشان و یکی بر گردنشان نشست. ابوالحتوف جُعفی تیری بر پیشانی امام زد که خون برصورتشان جاری گشت. مردی بر پیشانی مبارک حضرت سنگی زد، خون بر محاسن حضرت جاری شد، پیراهن را بالا زدند تا خون را پاک کنند که شخصی تیر سه شاخه به قلب حضرت زد، تیر از پشت او خارج شد و خون فوّاره کرد. ابوایوب غنوی، تیری بر حلقوم شریفش زد، سنان نیزه ای بر گلوی مبارک حضرت فرو برد و بعد در آورد و آن را بر استخوان های سینه حضرت فرو کرد و بر این هم اکتفا نکرد، بلکه کمان گرفت و تیری بر گلوی حضرت زد که حضرت افتادند. حال در چنین شرایطی وقتی شمر می خواهد سر مبارکشان را از بدن جدا کند، حضرت می خندند.

راز عبادات شب عاشورا

راز کربلا را باید در دو چیز دانست، یکی این که می دانند چرا باید شهید شوند و از آن مهم تر می دانند چگونه باید شهید شوند. موضوع دوم به عبادات شب عاشورا برمی گردد.
عصر تاسوعا وقتی دشمن می خواست حمله کند و جنگ را شروع نماید امام حسین(ع) به حضرت ابوالفضل(ع) فرمودند: «ارْجِعْ اِلَیهِمْ فَاِنِ اسْتَطَعْتَ اَنْ تُوَخِّرَهُمْ اِلَی الْغُدْوَهِ وَ تَدْفَعَهُمْ عَنَّا الْعَشِیه»؛ به طرف آن ها برو و اگر می توانی جنگ را تا فردا به تاخیر بینداز و آن ها را امشب از ما دور نگهدار. حضرت که می دانند شهید می شوند ولی می خواستند آن شب شهید نشوند و علت آن را خودشان این چنین می فرمایند: «لَعَلَّنَا نُصَلِّی لِرَبِّنَا اللَّیلَهَ وَ نَدْعُوهُ وَ نَسْتَغْفِرُهُ فَهُوَ یعْلَمُ اَنِّی قَدْ اُحِبُّ الصَّلَاهَ لَهُ وَ تِلَاوَهَ کتَابِهِ وَ الدُّعَاءَ وَ الِاسْتِغْفَارَ»؛(۶۷) به این منظور که ما بتوانیم امشب را به نماز و دعا و استغفار به سر بریم زیرا خدا می داند من دوست می دارم نماز بخوانم و قرآن تلاوت نمایم و همواره به دعا و استغفار بپردازم .
حضرت از خدا می خواستند در این کار بزرگی که بنا است انجام دهند نهایت مدد را بفرماید تا آن کار به بهترین شکل انجام گیرد و معلوم است نجات از شهادتِ خود و یارانشان را از خدا نمی خواستند، چون باز همان شب تاکید کردند فردا همه شهید می شوند و هرکس می خواهد شهید نشود از سیاهی شب استفاده کند و برود. پس چه چیزی نیاز داشتند که آن شب از خدا می خواستند به حضرت مرحمت کند؟ از خوشحالی و خنده ی در قتلگاه معلوم است که آن چیز را به دست آوردند و از امیدواری حضرت در عصر عاشورا معلوم است کارها آن طور که می خواسته اند جلو می رود و از موفقیتی که خدا به ایشان عطا کرده است راضی و خوشحال اند.
حضرت از خدا می خواستند صحنه ی شهادت خود را به همان شکل که انجام شد، خودشان مدیریت کنند تا بتوانند آن برنامه ای که به عهده دارند را به زیباترین شکل انجام بدهند، خداوند از طریق پیامبرش خبر داد ای حسین: «اِنَّ اللهَ قَدْ شاءَ اَنْ یرَاکَ قَتیلاً»؛(۶۸) خدا می خواهد تو را شهید ببیند و حضرت هم قبول کردند، منتها می دانستند این شهیدشدن شهیدشدنی است در راستای آنچه حضرت در پی آن بودند که عبارت باشد از برگرداندن جامعه به سیره ی جدّشان رسول خدا(ص). به ایشان خبر دادند راه کار تو چنین است و اگر می خواهی موفق شوی شهادت را جزء برنامه ات بگذار، همان طور که رسول خدا(ص) از طرف خدا به همه انسان ها خبر دادند «قُولُوا لَا اِلهَ اِلاّ اللّه تُفْلِحُوا»؛ اگر می خواهید رستگار شوید باید منطق شما توحید شود. حال در مورد هدف خاص حضرت سیدالشهداء(ع) که برگرداندن جامعه به سیره ی جدّشان است، رسول خدا(ص) راه کار اصلی را به حضرت خبر دادند و امام حسین(ع) هم همه ی تلاششان آن بود که شهادت را آن طور که خدا می خواهد انجام دهند تا به آن نتیجه ی اصلی برسند.
امام حسین(ع) می خواهند اسلامی را که توسط حزب اموی از دست رفته است به مسیر اصلی خود برگردانند و باید شهادتِ خود را طوری مدیریت کنند که هدف اصلی محقق شود و این با یک شهادت ساده محقق نمی شود. در شب عاشورا حضرت برای این که اسلامِ از دست رفته به مسیر اصلی خود برگردد از خدا تقاضاهایی دارند. همین طور که پیامبر(ص) برای شما خبر آورده اند که خدا دوست دارد نماز بخوانی، آن وقت شما از خدا تقاضا می کنی خدایا کمکم کن به بهترین شکل نماز بخوانم. حضرت سیدالشهداء(ع) می دانند باید برای نجات اسلام از دست فرهنگ اموی شهید بشوند اما تمام تلاش شان این است که آن وظیفه به بهترین شکلی که ممکن است عملی شود. این جا است که به حضرت اباالفضل(ع) می فرمایند برو ببین می شود امشب را وقت بگیری تا ما با خدا تقاضاهای خودمان را در میان بگذاریم و عالی ترین نتیجه را بگیریم.
برای حضرت سیدالشهداء(ع) مسلّم شده بود آنچه به ایشان وعده داده شده خیلی نزدیک است. در روایت داریم در عصر تاسوعا امام در بیرون خیمه به شمشیرشان تکیه داده بودند و خواب خفیفی بر چشمانشان مستولی شد، درست در زمانی که شمر از عبیدالله دستور گرفته که کار را یکسره کند، حضرت جلوی خیمه شان سرشان را گذاشته اند بر روی شمشیرشان و خوابشان برده که حضرت زینب(س) می آیند تکانشان می دهند و می گویند: صدای سمّ اسب ها را نمی شنوی، حضرت می فرمایند: «اِنِّی رَاَیتُ رَسُولَ الله(ص) فِی الْمَنَامِ فَقَالَ لِی اِنَّک تَرُوحُ اِلَینَا»؛(۶۹) رسول الله(ص) را در خواب دیدم که فرمود تو به زودی نزد ما خواهی بود. این یک پیام است از طرف رسول خدا(ص) به حضرت سیدالشهداء(ع) و لذا خودشان می دانند این پیام خیلی زود عملی می شود. با توجه به این امر حضرت و یارانشان که مطمئن شدند فردا روز شهید شدن است و باید با آن شهادت غوغایی به پا کنند تا بهترین مُردن را رقم بزنند، سراسر شب عاشورا را به راز و نیاز پرداختند، به طوری که راوی می گوید: «وَ بَاتَ الْحسین(ع) وَ اَصْحَابُهُ تِلْک اللَّیلَهَ وَ لَهُمْ دَوِی کدَوِی النَّحْلِ مَا بَینَ رَاکعٍ وَ سَاجِدٍ وَ قَائِمٍ وَ قَاعِد». امام حسین(ع) و اصحابشان آن شب را در حالی صبح کردند که مانند صدای زنبوران عسل که موقع شب تا صبح در کندو و در حال ساختن عسل اند، در حال نیایش بودند، عده ای در حال سجده و عده ای به قیام و عده ای به قعود. تا مدد الهی را به صورت کامل برای خود رقم بزنند و صحنه ی کربلا به آن صورتی که حضرت می خواستند شکل بگیرد.

رفع فاجعه ی امویان از جهان اسلام

پس راز پیروزی امام حسین(ع) در به نتیجه رسیدن برنامه ها را باید در نیایش های شب عاشورا جستجو کرد و این که در روز عاشورا حضرت این همه امیدوارانه عمل می کنند چون متوجه اند نیایش ها کار خود را کرده و مدد الهی به صورت کامل به صحنه آمده که برنامه ها این چنین خوب پیش می رود. خطاب به لشکر عمر سعد می گویند: «اَیمُ اللَّهِ لَا تَلْبَثُونَ بَعْدَهَا اِلَّا کرَیثِ مَا یرْکبُ الْفَرَسُ حَتَّی تَدُورَ بِکمْ دَوْرَ الرَّحَی وَ تَقْلَقُ بِکمْ قَلَقَ الْمِحْوَرِ عَهْدٌ عَهِدَهُ اِلَی اَبِی عَنْ جَدِّی»؛(۷۰) به خدا که به شما مهلتی به اندازه ی زمان یک سوارشدن بر اسب بیش تر ندهند تا آن که آسیابِ زمان، شما را در زیر چرخش خرد و ریز کند. آری این عهدی است از پدرم و از جدّم .
برنامه ها طوری جلو رفت که حضرت مطمئن شدند کارشان به نتیجه رسیده و فاجعه ی فرهنگ اموی از سر جهان اسلام در حال رفع شدن است. امویان با حیله هایی که معاویه داشت طوری برنامه ریزی کرده بودند که فکر خود را بر اسلام تحمیل کنند و اسلام را برای همیشه از صحنه ی تاریخ بیرون بیندازند و در حدّ ظاهر متوقف کنند. حضرت با مدیریتی که به مدد الهی در صحنه ی کربلا اعمال کردند، به آن ها خبر دادند که به لطف الهی گور آن ها کنده شد و زمانی که از این به بعد در اختیارشان هست در آن حدّ است که یک سوارکار سوار اسب گردد و پیاده شود!
می فرمایند: «عَهْدٌ عَهِدَهُ اِلَی ابی عن جدّی»؛ این یک عهدی است که از طریق پدرم از جدّم به من رسیده که کار با این برنامه به اینجا می رسد و تمام آن عهد با نتایج آن دارد عملی می شود. و در راستای آن که احساس کردند خدا همه ی مددهای خود را به ایشان مرحمت فرموده ، حضرت در آخرین ساعات عمر به شدت خوشحال اند و در حالی که دیگر توان بلندشدن نداشتند سر مبارک را بر روی خاک می گذارند و ندا سر می د هند: «بسم اللّهِ و باللّهِ وَ عَلی ملهِ رسولِ اللّه»؛ بعد از آن نیایش عجیبی که در قتلگاه می کنند این آخرین جمله شان است که: به نام خدا و به مدد الهی و بر دین رسول خدا(ص). و این دنیا را ترک کردند و رسالت خود را به خوبی به انتها رساندند، رسالتی که رسول خدا(ص) در خواب به ایشان فرمودند: «یا حُسَینُ اخْرُجْ فَاِنَّ اللَّهَ قَدْ شَاءَ اَنْ یرَاک قَتِیلا»(۷۱) حسین حرکت کن، وقتش رسیده، خدا می خواهد تو را شهید ببیند.
«اُخْرُجْ» را معنی کرده اند «خارج شو» ولی معنای آن این است که «ای حسین نهضت خود را شروع کن». حضرت در رابطه با چگونگی مقابله با امویان سال ها تامّل کرده اند و آماده ی نفحه ای غیبی بوده اند و حالا آن سروش الهی توسط رسول خدا(ص) به آن حضرت رسید که زمینه فراهم است. همان طور که عارفان بزرگ می گویند مدت ها منتظر بودیم تا آن نفحه ی الهی برسد، حالا نفحه ی الهی براساس ظرفیت گسترده ای که حضرت امام حسین(ع) دارند رسید.
حضرت اباعبدالله(ع) ده سال پس از شهادت حضرت امام حسن(ع) تا مرگ معاویه در سخت ترین شرایط، ناظر بودند که چگونه معاویه در حال هدم ریشه ی اسلام است، این مدت ده ساله مدت خیلی عجیبی است. اگر خواستید واقعاً بفهمید چقدر باید برای امام حسین(ع) غصّه خورد باید به این ده سال فکر کرد. حضرت می بینند چگونه معاویه در هَدْم ریشه های اسلام برنامه ریزی کرده است و همین طور هم جلو می رود، اکثر صحابه مرعوب شخصیت او شده اند و مردم هم که متوجه نیستند چه چیزی در حال وقوع است.
اگر بفهمیم در این ده سال بر حسین(ع) چه گذشت، کربلا را و شادی ها و امیدهای حضرت را می فهمیم و اگر آن وضع را درست تصور کنیم برای این ده سالِ غم حضرت سیدالشهداء(ع) اشک ها خواهیم ریخت.

نقشه ی معاویه در هدم اسلام

برای این که فضای آن زمان را احساس بفرمائید به عنوان نمونه قضیه ای را عرض می کنم که مسعودی درمروج الذهب از قول مُطَرِّفِ بْنِ الْمُغِیرَهِ بْنِ شُعْبَهَ آورده است. مُطَرّف می گوید:
«وَفَدْتُ مَعَ اَبِی الْمُغِیرَهِ عَلَی مُعَاوِیهَ وَ کانَ اَبِی یاْتِیهِ فَیتَحَدَّثُ مَعَهُ ثُمَّ ینْصَرِفُ اِلَی فَیذْکرُ مُعَاوِیهَ وَ یعْجَبُ بِمَا یرَی مِنْهُ اِذْ جَاءَ ذَاتَ لَیلَهٍ فَاَمْسَک عَنِ الْعَشَاءِ وَ رَاَیتُهُ مُغْتَمّاً مُنْذُ اللَّیلَهِ فَانْتَظَرْتُهُ سَاعَهً وَ ظَنَنْتُ اَنَّهُ لِشَی ءٍ حَدَثَ فِینَا وَ فِی عِلْمِنَا فَقُلْتُ مَا لِی اَرَاک مُغْتَمّاً مُنْذُ اللَّیلَهِ فَقَالَ یا بُنَی جِئْتُ مِنْ عِنْدِ اَخْبَثِ النَّاسِ قُلْتُ وَ مَا ذَاک قَالَ قُلْتُ لَهُ وَ قَدْ خَلَوْتُ بِهِ اِنَّک قَدْ بَلَغْتَ سِنّاً یا اَمِیرَ الْمُوْمِنِینَ فَلَوْ اَظْهَرْتَ عَدْلًا وَ بَسَطْتَ خَیراً فَاِنَّک قَدْ کبِرْتَ وَ لَوْ نَظَرْتَ اِلَی اِخْوَتِک مِنْ بَنِی هَاشِمٍ فَوَصَلْتَ اَرْحَامَهُمْ فَوَ اللَّهِ مَا عِنْدَهُمُ الْیوْمَ شَی ءٌ تَخَافُهُ فَقَالَ هَیهَاتَ هَیهَاتَ مَلَک اَخُو بَنِی تَیمٍ فَعَدَلَ وَ فَعَلَ مَا فَعَلَ فَوَ اللَّهِ مَا عَدَا اَنْ هَلَک فَهَلَک ذِکرُهُ اِلَّا اَنْ یقُولَ قَائِلٌ اَبُو بَکرٍ ثُمَّ مَلَک اَخُو بَنِی عَدِی فَاجْتَهَدَ وَ شَمَّرَ عَشْرَ سِنِینَ فَوَ اللَّهِ مَا عَدَا اَنْ هَلَک فَهَلَک ذِکرُهُ اِلَّا اَنْ یقُولَ قَائِلٌ عُمَرُ ثُمَّ مَلَک عُثْمَانُ فَمَلَک رَجُلٌ لَمْ یک اَحَدٌ فِی مِثْلِ نَسَبِهِ وَ فَعَلَ مَا فَعَلَ وَ عُمِلَ بِهِ مَا عُمِلَ فَوَ اللَّهِ مَا عَدَا اَنْ هَلَک فَهَلَک ذِکرُهُ وَ ذِکرُ مَا فُعِلَ بِهِ وَ اِنَّ اَخَا بَنِی هَاشِمٍ یصَاحُ بِهِ فِی کلِّ یوْمٍ خَمْسَ مَرَّاتٍ اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ فَاَی عَمَلٍ یبْقَی بَعْدَ هَذَا لَا اُمَّ لَک لَا وَ اللَّهِ اِلَّا دَفْناً دَفْنا»؛(۷۲)
با پدرم بر معاویه[به شام] وارد شدیم، پدرم مرتبا نزد او رفت و آمد داشت و در هر جلسه ای که نزد او بود با وی به گفتگو می پرداخت و پس از ترک مجلس به نزد من باز می گشت و برایم بازگو می نمود و از او به خوبی یاد می کرد و بر عقل و درایت او آفرین می گفت. در یکی از شب ها که به خانه آمد، خیلی ناراحت بود و از خوردن شام امتناع کرد، ساعتی گذشت که نه او چیزی می گفت، نه من، ولی این سکوت در نظرم بی علت نبود، فکر کردم شاید سکوت به خاطر عملی ناپسند، یا حرکتی بر خلاف ادب از سوی من بوده از این رو به خود جرات دادم و از ناراحتی او پرسیدم، در جوابم گفت: فرزندم امشب از نزد پلیدترین و خبیث ترین مردم روی زمین آمده ام! گفتم: او کیست؟ گفت: معاویه! گفتم: چرا؟ گفت: پس از ساعتی که با او صحبت می کردم، از او خواستم یا امیرالمومنین، اکنون که عزت تو بالا گرفته و به حد عالی رسیده است چه خوب است، دامن عدالت را گسترش داده و رفتارت را نیکوتر کنی و به اعمال خیر بپردازی؟ معاویه گفت: منظورت چیست؟ گفتم: اگر این برادرانت از بنی هاشم را که مدت زمانی است در حکومت تو مظلوم زیسته اند، مورد لطف و مرحمت قرار دهی و صله ی رحم به جا آوری بسیار به جا و مناسب است! زیرا آنان در حال حاضر پناهگاهی که از آن هراس داشته باشی ندارند! معاویه گفت: هیهات هیهات! چنین پیشنهادی نزد من قابل قبول نیست، زیرا فردی از قبیله ی تیم(ابوبکر) قدرت به دست گرفت و با عدل رفتار نمود و کرد آنچه را که باید بکند، ولی به خدا سوگند دیری نگذشت که از دنیا رفت و زیر خاک پنهان شد و نامش نیز مدفون گردید و اگر گه گاهی از او یاد می شود، فقط می گویند: ابوبکر چنین و چنان کرد، سپس این حکومت به دست یکی از افراد تیره ی بنی عدی (عمر) رسید؛ وی دامن همت را بالا زد و در مدت ده سال حکومتش با جدیت و تلاش مستمر، خدماتی ارزنده انجام داد، ولی به خدا سوگند! دیری نگذشت که نامی و نشانی از او نماند و اگر گاهی از او نامی به میان آمد، گویند: عمر چنین و چنان کرد. سپس زمام امر به دست عثمان از قبیله ی بنی امیه که کسی در نسب مانند او نیست رسید! و کرد آنچه کرد، اما به خدا قسم دیری نگذشت که از دنیا رفت و نامی و نشانی از او و عملکردش باقی نماند اما این برادر بنی هاشم یعنی رسول خدا که ملک به دستش آمد هر روز پنج بار بر ماذنه های مساجد، نام او، به عظمت یاد می شود و مردم «اَشْهَدُ اَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّه» بر زبان جاری می کنند! آیا امیدی برای من باقی است که این نام شنیده نشود، تو را مادری مباد که چنین پیشنهادی به من دادی! نه به خدا سوگند هرگز آرام نمی شوم، مگر زمانی که این نام دفن گردد و اثری از آن باقی نماند.
ملاحظه کنید امام حسین(ع) به خوبی متوجه اند نقشه ی معاویه چیست و در این ده سال، ناظر نقشه های معاویه برای رسیدن به چنین هدفی هستند که می خواهد نامی از رسول خدا(ص) بر صحنه تاریخ نماند. از آن طرف حضرت همواره فکر کرده اند که راه نجات اسلام در چنین شرایطی چه باید باشد و لذا پیام رسول خدا(ص) را خوب گرفتند. همان طور که یک عارف وقتی خوب تمرکز کرد و قلبش مستعد شد، به حقیقتی منکشف می شود؟

دستورالعملی از عالم غیب

پس از خبر مرگ معاویه و دستور یزید برای مجبورکردن امام حسین(ع) برای بیعت، امام به والی مدینه (در آن شبی که حضرت را احضار کرده بود) گفتند بگذار تا صبح ببینم چه کار باید بکنم، بعد آمدند بر سر قبر جدشان. چند شبی را حضرت کنار قبر جدّشان در حال نیایش اند، هرچه بوده است در این مدت اتفاق افتاده و آن برنامه ای که منتظر بودند تا برسد، از طرف نور پیامبر(ص) به حضرت رسید. در این جمله ای که حضرت می فرمایند پیامبر به خوابم آمدند و گفتند «یا حُسَینُ اخْرُجْ فَاِنَّ اللَّهَ قَدْ شَاءَ اَنْ یرَاک قَتِیلا»؛ ای حسین حرکت کن خدا می خواهد تو را شهید ببیند، دستورالعملی نهفته است که پس از سال ها تمرکز و غم اسلام خوردن به حضرت داده شده و خبر از آن می دهد که بنا است خداوند اراده ی خود را از طریق حضرت امام حسین(ع) محقق کنند و شهادت حضرت هم قسمتی از آن برنامه است که باید به خوبی برای آن برنامه ریزی شود تا نهضت به ثمر برسد. در ضمن رسول خدا(ص) به آن حضرت خبر دادند «اِنَّ لَک فِی الْجَنَّهِ دَرَجَاتٍ لَا تَنَالُهَا اِلَّا بِالشَّهَادَه»؛(۷۳) درجاتی برای تو در ابدیتت گذاشته اند که به آن نخواهی رسید مگر با شهادت. و از این طریق حضرت امام حسین(ع) را به برنامه ریزی با رویکرد شهادت تشویق می کنند. در این راستا است که حضرت می دانند کار بزرگی به عهده دارند که باید برای انجام آن برنامه ریزی کنند و شهادت هم جزء این برنامه است و انصافاً بسیار باید بر روی حرکت حضرت سیدالشهداء(ع) تدبّر کرد که در راستای مسیر شهادت خود چقدر عالی برنامه ریزی کردند تا در بستر این شهادت آن برنامه ی اصلی که نجات اسلام از فتنه ی امویان بود به خوبی انجام بگیرد. اگر شهادت یک برنامه ی بنیادینی است که حضرت پیش روی خود قرار می دهند، به خاطر آن است، که برنامه ی اصلی حضرت عملی نمی شود مگر با شهادت. لذا به واقع حضرت سیدالشهداء(ع) و یارانشان با تمام وجود دست از زنده ماندن شستند تا کربلا به آن شکلِ خاصش به وجود آمد. ابتدا قلب و روح خود را به عالم بقاء فرستاده بودند و به دنبال آن بودند که تن خود را نیز به دنبال قلب و روح خود روانه کنند. آخرین حربه ی امویان اسلحه های آن ها بود ولی حضرت سیدالشهداء(ع) با مدیریتی که شهادت جزء اهداف بنیادین آن بود ما فوق اسلحه ها عمل کردند این است که وقتی خبر خروج امام حسین(ع) را از مکه به عمرو بن عاص دادند، گفت: «بدانید سِلاح در او کارگر نمی افتد»(۷۴) یعنی نمی توانید با اسلحه هایتان او را مرعوب کنید و از برنامه اش منصرف نمایید. حضرت با روحیه ی شهادت طلبی فضایی ساختند که ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه می گوید: مردی را که در طف با عمر سعد بود، گفتند: وای بر تو! چگونه ذریه ی پیامبر خدا(ص) را کشتید؟! گفت: سنگ زیر دندان تو باد! اگر تو هم با ما بودی و آنچه دیدیم، می دیدی، همان کاری را که ما کردیم تو نیز می کردی، گروهی بر سر ما ریختند، دست به قبضه ی شمشیر؛ مانند شیر درنده، سواران را از چپ و راست به هم می مالیدند، اگر هم امان می دادیم، نمی پذیرفتند و به مال ما رغبت نداشتند، می خواستند یا از آبشخور مرگ بنوشند یا بر مرگ مستولی شوند و اگر ما دست از آن ها برداشته بودیم، جان همه ی افراد سپاه را گرفته بودند؛ ای مادر مرده! اگر این کار را نمی کردیم، چه می کردیم؟!(۷۵)

آگاهی زینب(س) از اصول برنامه

اصول برنامه را حضرت زینب(س) هم می دانستند، که باید همه ی اصحاب امام حسین(ع) اصل را بر شهادت بگذارند تا مرحله ی اولِ نهضت که خوب شهیدشدن است عملی شود. از قضیه ای که نافع بن هلال نقل می کند می توان این نکته را فهمید. نافع بن هلال یکی از اصحاب حضرت بود که به جهت جراحات فراوان در میان کشته ها افتاد و شهید نشد. او نقل می کند نیمه شب از خیمه بیرون آمدم دیدم حضرت اباعبدالله(ع) از خیمه ها دور شدند، خود را به حضرت رساندم و از انگیزه ی حضرت سوال کردم که چرا از محیط خیمه ها دور شده اند و عرض می کند یابن رسول الله من نگران شما شدم. امام در پاسخ وی فرمودند آمده ام پستی و بلندی های اطراف را بررسی کنم که مبادا برای دشمن مخفی گاهی باشد، بعد حضرت رشته کوه هایی را به او نشان می دهند و می گویند: نمی خواهی در این تاریکی شب به این کوه ها پناهنده شوی و خود را از مرگ برهانی؟ نافع بن هلال خود را به قدم های حضرت می اندازد و عرض می کند مادرم به عزایم بنشیند، من این شمشیر را به هزار درهم و اسبم را به هزار درهم خریداری نمودم، سوگند به خدایی که با محبت تو بر من منت گذاشته است بین من و تو جدایی نخواهد افتاد مگر آن وقت که این شمشیر کُند و این اسب خسته شود. مرحوم مُقرّم از نافع بن هلال چنین نقل می کند که امام(ع) پس از بررسی بیابان های اطراف به سوی خیمه ها برگشت و به خیمه ی زینب کبری(س) وارد گردید و من در بیرون خیمه کشیک می دادم، زینب کبری(س) عرضه داشت: برادر! آیا یاران خود را آزموده ای و به نیت و استقامت آنان پی برده ای؟ مبادا در موقع سختی دست از تو بردارند و در میان دشمن تنهایت بگذارند؟ امام(ع) در پاسخ وی چنین فرمودند: «وَ اللّهِ لَقَدْ بَلَوْتُهُمْ فَمَا وَجَدْتُ فِیهِمْ اِلاّ الاشْوَسَ الْاَقْعَسَ یسْتَاْنِسُونَ بِالْمَنِیهِ دُونِی اِسْتِیناسَ الْطِفْلِ اِلی مَحالبِ اُمِّه»؛(۷۶) آری، به خدا سوگند آن ها را آزمودم و آن ها را جز دلاوران غُرّنده و با صلابت و استوار نیافتم، آنان به کشته شدن در رکاب من آن چنان مشتاق هستند که طفل شیرخوار به پستان مادرش مشتاق است.
نافع می گوید: من چون این سوال و جواب را شنیدم، گریه گلویم را گرفت و به نزد حبیب بن مظاهر آمده و آنچه از امام و خواهرش شنیده بودم به او بازگو نمودم.
حبیب بن مظاهر گفت: به خدا سوگند اگر منتظر فرمان امام(ع) نبودیم همین امشب به دشمن حمله می کردیم. گفتم حبیب! اینک امام در خیمه ی خواهرش می باشد و شاید از زنان و اطفال حرم نیز در آن جا باشند، بهتر است تو با گروهی از یارانت به کنار خیمه ی آنان رفته و مجدداً اظهار وفاداری بنمائید. حبیب با صدای بلند یاران امام را که در میان خیمه ها بودند دعوت کرد و ابتدا از بنی هاشم تقاضا کرد به درون خیمه های خود برگردند، سپس گفتار نافع بن هلال را برای بقیه ی صحابه نقل نمود. همه ی آن ها پاسخ دادند: سوگند به خدایی که بر ما منت گذاشته و بر چنین افتخاری نائل نموده است اگر منتظر فرمان امام نبودیم، همین حالا با شمشیرهای خود به دشمن حمله می کردیم، ای حبیب دلت آرام و چشمت روشن باد.
حبیب بن مظاهر در ضمن دعا به آنان پیشنهاد نمود که بیایید با هم به کنار خیمه بانوان رفته به آنان نیز اطمینان خاطر بدهیم.
چون به کنار آن خیمه رسیدند، حبیب خطاب به بانوان بنی هاشم چنین گفت: ای دختران پیامبر! و ای حرم رسول خدا! اینان جوانان فداکار شما و این ها شمشیرهای برّاق شان است که همه سوگند یاد نموده اند این شمشیرها را در غلافی جای ندهند مگر در گردن دشمنان شما و این نیزه های بلند و تیز در اختیار غلامان شما است که هم سوگند شده اند آن ها را فرو نبرند مگر در سینه ی دشمنان شما... همه گریه کردند و به سوی خیمه ی خویش باز گشتند.
ملاحظه می کنید که حضرت زینب(س) در جریان برنامه ی حضرت سیدالشهداء(ع) بودند و از حضرت پرسیدند آیا اصحاب آن حضرت می توانند برنامه ای را که امام می خواهند اجراء کنند آن ها پیاده کنند؟ به واقع برنامه ای که تک تک اصحاب بروند شهید بشوند و بعد حضرت بروند و یکی یکی جسد آن ها را بیاورند و خود حضرت هم آخرین شهیدباشند کار عجیبی بود. فرض کنید بعضی از اصحاب می گفتند یابن رسول الله شما بروید جلو ما هم به دنبال شما می آییم، با این کار همه ی برنامه ی حضرت به هم می خورد. چطور شد که کوچک ترین ضعفی که برنامه ی حضرت را خراب بکند واقع نشد؟ این همان مدد الهی بود که با نیایش های شب عاشورا پایه هایش محکم شد.

پاره کردن پرده ی نفاق امویان

یک طرف دیگرِ کربلا موضوع احساس موفقیتی است که حضرت سیدالشهداء(ع) و اصحابشان داشتند. وقتی می توانیم راز شادمانی و احساس پیروزی آن حضرت را بشناسیم که متوجه حضور فرهنگ نفاقی باشیم که درآن زمان سراسر جهان اسلام را فرا گرفته بود، به طوری که پست ترینِ افراد جزیره العرب مثل یزید، بدون هیچ ارادتی به اسلام، ولی با شعارهای اسلامی شخصیت های خبیثی را بر مردم تحمیل کرده بود و کارها طوری جلو می رفت که از اسلام هیچ چیزی نمی ماند و امام حسین(ع) این پرده ی نفاق را می شناسند و پاره می کنند. خود حضرت در ترسیم شرایط پیش آمده می گویند: «النَّاسُ عَبِیدُ الدُّنْیا وَ الدِّینُ لَعِقٌ عَلَی اَلْسِنَتِهِمْ یحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَایشُهُمْ فَاِذَا مُحِّصُوا بِالْبَلَاءِ قَلَّ الدَّیانُونَ»(۷۷) مردم بنده ی دنیا می باشند و دین در حدّ لعابی است بر روی زبانشان، تا آن موقعی دیندار هستند که معیشت آنان تامین شود، اما وقتی به وسیله ی بلاء مورد آزمایش قرار بگیرند دین داران قلیل و اندک خواهند بود.
هر اندازه عمیق تر متوجه عمق نفاق آن زمان شویم، به همان اندازه بهتر متوجه پیروزی و راز خوشحالی حضرت(ص) می گردیم.
مشکل نفاق آن است که در باطن، تمام گرایش های پست کافران را دارد ولی مدعی اسلامیت است و نه تنها برای مسلمانان ارزش واقعی قائل نیست، بلکه از آن ها کینه ها در دل دارد. در همین رابطه خداوند می فرمایند: «اَمْ حَسِبَ الَّذِینَ فِی قُلُوبِهِم مَّرَضٌ اَن لَّن یخْرِجَ اللَّهُ اَضْغَانَهُمْ»؛(۷۸) آیا آن مسلمانان ضعیف الایمان که در قلب هایشان نسبت به مومنین واقعی کینه دارند، گمان می کنند ما آن کینه ها را ظاهر نمی کنیم و شخصیت آن ها را رسوا نمی نمائیم؟

حزب اُموی

یکی از تحقیقاتی که بسیار نتیجه بخش است تحقیق در رابطه با حادثه های بعد از رحلت نبی الله(ص) است، حزب اموی به سرکردگی ابوسفیان و به کارگردانی معاویه، در عین آن که یک روز هم ایمان نیاوردند طوری در اسلام نفوذ کردند و خود را به خلیفه ی اول و دوم و سوم نزدیک نمودند که عملاً کارها به دست آن ها افتاد تا آن جا که وقتی حضرت علی(ع) خواستند با عزل معاویه از حکومت شام کار را یکسره کنند، امویان حاضر شدند به قیمت نابودی اسلام با علی(ع) به مقابله بپردازند و جنگ جمل و صفین و نهروان را بر جهان اسلام تحمیل کردند. لذا تا روحیه ی امویان را در تاریخ درست نشناسیم نمی توانیم نقش ائمه(ع)، به خصوص نقش حضرت سیدالشهداء(ع) را در نجات اسلام از دست این سلسله ی خبیث بشناسیم.
موضوع تقابل بین بنی هاشم و بنی امیه به قبل از اسلام برمی گردد. اُمیه بر سیادت و آقایی برادرش هاشم در بین مردم مکه حسادت می ورزید، زیرا امیه مردی بخیل و بی عفت و حرام خوار بود(۷۹) فضائل هاشم به فرزندش عبدالمطلب منتقل شد به طوری که نجابت و سخاوت و حکمت او ذهن ها را متوجه خود کرده بود و حَرْب فرزند هاشم نتوانست موقعیت برجسته ی عبدالمطلب را تحمل کند و در برابر عبدالمطلب عَلَم دشمنی برافراشت.
اصل دشمنی بنی امیه با اسلام را باید در تعلق روحی آن ها به ارزش های جاهلی دانست که اگر اسلام در بین مردم رواج می یافت شخصیتی برای آن ها نمی ماند. بر مبنای همین روحیه است که یزید وقتی سر مبارک حضرت سیدالشهداء(ع) را در جلو خود می بیند شعر مشهور خود را می خواند که:

لَعِبَتْ هاشِمُ بِالْمُلْک فَلا
خَبَرٌ جاءَ وَ لا وَحْی نَزَلَ

یعنی؛ بنی هاشم (پیامبر(ص) و خانواده اش) با مُلک و حاکمیت بازی می کردند، در حالی که نه خبری از طرف خدا آمده بود و نه وَحی ای نازل شده.
وقتی می توان به عمق فاجعه ی نفوذ امویان در اسلام پی برد که نظری گذرا به شخصیت ابوسفیان فرزند حرب و نوه ی امیه بیندازیم، ابوسفیان و تمام خانواده اش مانند خواهرش «امّ جمیل» که قرآن به «حمّاله الحطب» از آن یاد کرده و همسر ابوسفیان یعنی هند جگرخوار و فرزندانش معاویه و عُتْبه و حنظله و یزید و عَنْبسه، تا آنجا که می توانستند در خصومت با پیامبر(ص) کوتاهی نکردند. محوریت هر سه جنگ با پیامبر(ص) یعنی جنگ بدر و اُحد و احزاب با ابوسفیان است، او با فتح مکه مجبور به تسلیم شد و رسول خدا(ص) به عنوان «طُلقاء» او را آزاد کردند و حضرت علی(ع) در نامه ی خود به معاویه می فرمایند: «هنگامی که خداوند عرب را فوج فوج به دین خود داخل ساخت شما از کسانی بودید که یا به جهت رغبت به دنیا و یا از ترس، داخل در اسلام شدید».(۸۰)

آفت خلط امویان با اهل سنت

درست است که با طرح سقیفه و غفلت از غدیر و بی توجهی به حاکمیت امام معصوم، مسیری شروع شد که ناخواسته به جریان حاکمیت فرهنگ اموی میدان داد ولی آنچه موجب خوشحالی حضرت سیدالشهداء(ع) بود نجات جهان اسلام از فرهنگ اُموی بود زیرا در بستر آن فرهنگ چیزی از اسلام باقی نمی ماند تا بخواهیم مردم را متوجه برداشتی عمیق تر از اسلام بگردانیم. تاریخ شناسی عمیق به ما اجازه نمی دهد که مساله امویان را با اهل سنت مخلوط کنیم، کاری که علمای اهل سنت نیز متوجه آن امر بوده و هستند و اگر این دو موضوع خلط شوند نمی توانیم نتیجه ی شایسته ای بگیریم. مساله ی نفاقی که با حاکمیت معاویه پیش آمد خیلی پیچیده تر از این ها است که شما بخواهید بگویید این همانی است که در صدر اسلام در سقیفه واقع شد. به همین جهت هم حضرت علی(ع) به خلفا کمک می کردند تا در امور مسلمین به بهترین شکل عمل کنند، چون متوجه بودند با حضور خلفاء در حاکمیت جهان اسلام، بستر ادامه ی اسلام هنوز به بن بست نرسیده است که نتوان به آینده امیدوار بود. ولی با حاکمیت معاویه جریانی از نفاق به میدان آمد که در عینی که صد در صد بی دین است ولی خود را صد در صد مسلمان معرفی می کند و مسلمان های واقعی مثل حجربن عدی را لامذهب به شمار می آورد و به شهادت می رساند، به اسم اسلام بهترین نیروهای اسلام را متهم می کنند که ضد اسلام عمل می کنند، آن قدر در راستای حقانیت خود بستر سازی نمودند که فکر می کردند دیگر کار تمام است و برای همیشه به مراد خود رسیده اند و هرکس را خواستند می توانند با اَنگ خروج بر خلیفه ی مسلمین از صحنه ی جامعه مسلمین خارج کنند هرچند آن فرد حجربن عدی و از آن مهم تر حسین بن علی(ع) باشد، خود را به اسلام چسباندند تا رقیب خود را با اتهام غیر مسلمان بودن از صحنه خارج گردانند.

جنگ نفاق جدید با انقلاب اسلامی

شبیه نفاقِ امویان که با نیروهای ارزشی کینه داشتند در بعضی از برهه های حیات انقلاب اسلامی نیز ظاهر شد و در قالب وفاداری با آرمان های انقلاب، ولایی ترین فرزندان انقلاب را متهم به تندروی و خرافه گرایی کردند که البته در بستر فرهنگ تشیع و با نوری که فرهنگ کربلا در جامعه افشاند، به نتیجه ی دلخواهشان نخواهند رسید، ولی این حوادث نیز بسی عبرت آموز خواهد بود! دیگر نمی توان این نوع تهمت ها را به حساب تفاوت سلیقه و برداشت از انقلاب دانست، بلکه موضوع را باید در اعتقاد و عدم اعتقاد به اهداف اصلی انقلاب دانست به همین جهت مقام معظم رهبری«حفظه الله تعالی» در سفری که در بیست و دوم اردیبهشت سال هشتاد و هشت یعنی یک ماه قبل از انتخابات دولت دهم به کردستان داشتند فرمودند: «نامزدها سعی کنند در اظهارات با انصاف عمل کنند، گاهی انسان حرف های عجیب و نسبت های عجیبی می شنود، این حرف ها مردم را نگران می کند... این همه نسبتِ خلاف دادن به این و آن، تخریب اذهان مردم است، واقعیت هم ندارد» بنده هم به همه چیز فکر می کردم الاّ این که چنین تعارض هایی با این شدت در درون انقلاب پیش آید. انتقاد می توان کرد و جای انتقاد هم بود ولی این تهمت ها خبر از چیز دیگری می داد که جریانی با رویکرد نفی ارزش های انقلاب در زیر پوست انقلاب لانه کرده است. به همین جهت مقام معظم رهبری«حفظه الله تعالی» خطاب به دولت آقای احمدی نژاد می فرمایند: «می فهمیم که چطور مجموعه ی دولت آماج حملات است، علتش هم همین است که گفتمان این دولت، گفتمان انقلاب است و در جهت انقلاب حرکت می کند»(۹۶) باید هوشیار باشیم که گاهی اشکال گرفتن ها عمیق تر از این است که ناشی از برداشت غلط یا تفاوت سلیقه با دولتی خاص باشد، جریانی است برای تغییر مبانی انقلاب اسلامی به سوی غرب زدگی. ممکن است شخصی بگوید که بنده نوع مدیریتی که برای ادامه ی انقلاب و توسعه ی آن در نظر دارم غیر از مدیریتی است که دولت نهم و دهم دنبال می کند. این چیزی نیست که انقلاب را تهدید کند ولی یک وقت به اسم توسعه می خواهند انقلاب اسلامی را در فرهنگ غربی ادغام کنند و انتقادها به جهت آن است که دولت مردان می خواهند بر مبنای ارزش های انقلاب اسلامی حرکت کنند و با فاصله گرفتن از تمدن غربی، زمینه ی تحقق تمدن اسلامی را فراهم نمایند، انتقاد می کنند که باید با سایر کشورهای دنیا تعامل داشت ولی قصدشان هضم انقلاب اسلامی در نهادهای بین المللی است! یک نور و بصیرت حسینی نیاز است تا بتوانیم گرفتار چنین مهلکه ای نشویم و بفهمیم چرا حضرت امیرالمومنین(ع) بین خلفا و معاویه فرق می گذاشتند و چرا امام حسین(ع) خوشحال بودند که خداوند کمک کرد اسلام از دست امویان آزاد شد.
حال سوال بنده این است که آیا اگر عده ای به تاسی از مولایشان امام حسین(ع) برای نجات انقلاب اسلامی از نفاقی که تلاش دارد اسلام را در تمدن غربی ادغام کند، شهید شوند و انقلاب را از چنین مهلکه ای نجات دهند خوشحال نخواهند بود؟ اگر مسلمان متعهدی مثل اهل البیت(ع) عمق فاجعه ی نفاق درون انقلاب اسلامی را بشناسد آیا لحظه ای از پای خواهد نشست؟
به نظر بنده اگر کسی از یک طرف جایگاه تاریخی انقلاب اسلامی را بشناسد و به عظمت قدسی آن پی ببرد و از طرف دیگر متوجه جبهه ای بشود که تلاش دارد انقلاب اسلامی را از رسالت تاریخی اش باز دارد و معنی گفتار یکی از کاندیداهای دولت دهم را بفهمد که گفت: «تا ما خودمان مردم فقیر داریم چرا باید به مردم فلسطین کمک کنیم» و بفهمد در متن این جمله چراغ سبزی به صهیونیسم نشان داده شده است. و سخت به فکر فرو رود که راه چاره برای عبور از این خطر چیست. حال یک نور غیبی به او بگوید اگر بتوانی شهادتی خاص را برای خود برنامه ریزی کنی و از خدا هم تقاضا کنی که در آن شهادت کمک ات کند می توانی این مساله را حل کنی، و او احساس کند دارد موفق می شود، آیا خوشحال نمی شود؟ خدا می داند خوشحال ترین شخص باید او باشد.
حضرت سیدالشهداء(ع) در آن شرایط عمق فاجعه ای را که بر سر اسلام آمده بود به خوبی درک کردند و متوجه شدند به مدد الهی در روز عاشورا کار امویان به عنوان فکر حاکم بر جهان اسلام، تمام شد و دیگر فرصتی بیشتر از فرصتی که یک نفر سوار اسب خود شود و پیاده شود، امکان ادامه ی حیات ندارد، معلوم است که خوشحال می شوند و لذا در روز عاشورا فرمود: «ثُمَ ایمُ اللَّهِ لَا تَلْبَثُونَ بَعْدَهَا اِلَّا کرَیثِ مَا یرْکبُ الْفَرَسُ حَتَّی تَدُورَ بِکمْ دَوْرَ الرَّحَی وَ تَقْلَقُ بِکمْ قَلَقَ الْمِحْوَرِ عَهْدٌ عَهِدَهُ اِلَی اَبِی عَنْ جَدِّی فَاَجْمِعُوا اَمْرَکمْ وَ شُرَکاءَکمْ ثُمَّ لا یکنْ اَمْرُکمْ عَلَیکمْ غُمَّهً ثُمَّ اقْضُوا اِلَی وَ لا تُنْظِرُونِ اِنِّی تَوَکلْتُ عَلَی اللَّهِ رَبِّی وَ رَبِّکمْ ما مِنْ دَابَّهٍ اِلَّا هُوَ آخِذٌ بِناصِیتِها اِنَّ رَبِّی عَلی صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ(۹۷) اللَّهُمَّ احْبِسْ عَنْهُمْ قَطْرَ السَّمَاءِ وَ ابْعَثْ عَلَیهِمْ سِنِینَ کسِنِی یوسُفَ وَ سَلِّطْ عَلَیهِمْ غُلَامَ ثَقِیفٍ فَیسُومَهُمْ کاْساً مُصَبَّرَهً- فَاِنَّهُمْ کذَّبُونَا وَ خَذَلُونَا وَ اَنْتَ رَبُّنَا عَلَیک تَوَکلْنا وَ اِلَیک اَنَبْنا وَ اِلَیک الْمَصِیرُ.»(۹۸) به خدا قسم که به شما مهلتی چون مهلت سوارشدن یک اسب بیش تر ندهند تا آن که آسیاب زمان شما را در زیر چرخش خرد و ریز کند. آری این عهدی است از پدرم و از جدّم، پس کارتان را با شرکایتان جمع کنید تا بعد از آن بر شما اندوهی نباشد آن گاه به من تاخته و مهلت ندهید، من بر خدا که پروردگار من و شما است توکل می کنم و هیچ جنبده ای نیست مگر آن که او پیشانی آن را در دست دارد، پروردگار من بر صراط مستقیم است. خداوندا! باران آسمان را از اینان دریغ فرما و به قحطی ای چون قحطی زمان یوسف اینان را مبتلا فرما، خداوندا! غلام ثقیف - حجاج بن یوسف- را بر آنان مسلّط فرما تا جام آکنده از بلا و ظلم (ذلت و خواری) را به این ها بچشاند، چرا که آنان ما را تکذیب کرده بی یارمان گذاشتند، تویی پروردگار ما، بر تو توکل و به سویت انابه کنیم و مصیر به سوی توست.
عرض شد حضرت اباعبدالله(ع) بعد از شهادت امام حسن(ع) ده سال به حیله های معاویه فکر می کردند و می دیدند چه می کند. حال خداوند آرزوی امام حسین(ع) را برآورده کرد و شرط تحقق آن را گوشزد نمود و شرط پیروزی را آن شهادت ها و اسارت ها قرار داد و حالا در آخرین ساعات روز عاشورا حضرت متوجه اند در حال به نتیجه رسیدن هستند و سایه ی سیاه امویان از سر اسلام در حال کناررفتن است.

اولین نتیجه

عزیزان عنایت داشته باشند اگر مسیری که بنی امیه طراحی کرده بودند، تغییر نکرده بود پس از یک نسل که صحابه ی پیامبر(ص) همه رحلت می کردند نه تنها از اسلام چیزی نمی ماند بلکه جاهلیت اموی چهره ای از اسلام ترسیم می کرد که مردم برای همیشه از اسلامی که راه نجات بشر بود متنفر می شدند. شما حتماً بر روی این مسئله دقت کنید که بنی عباس با شعار خون خواهی امام حسین(ع) از جهان اسلام یارگیری کردند و این نشان می دهد که پس از شهادت امام حسین(ع) جهت گیری جهان اسلام به کلی تغییر کرد. زیرا بنی عباس در عین آن که سنی مذهب اند به مقابله با امویان برخاستند، پس موضوع نهضت امام حسین(ع) موضوعی نیست که بحث شیعه و سنی در آن مطرح باشد. بنی عباسِ سنی مذهب با شعار خون خواهی برای امام حسین(ع) از کل جهان اسلام یارگیری کردند. زیرا برنامه ی امام حسین(ع) برنامه ی تغییر مسیر کل جهان اسلام از فرهنگ اموی بود، چیزی که شما در نهضت حضرت امام خمینی«رضوان الله تعالی علیه» در جهان اسلام مشاهده نمودید که همه ی مسلمانان آن نهضت را از خود دانستند و به مرور جهان اسلام با برکات آن روبه رو خواهد شد، همان طور که پس از شهادت امام حسین(ع) چهار هزار دانشمند از اقصی نقاط جهان اسلام حرکت کردند تا اسلام را در مکتب امام صادق(ع) آموزش ببینند، مسلّم اکثر آن ها سنی مذهب بودند، تا آن جا که چهار امامِ اهل سنت مستقیم و یا غیر مستقیم شاگرد امام صادق(ع)اند. خطر از این جهت دفع شد که به قول یکی از مورخین؛ بعد از شهادت امام حسین(ع) هیچ کس دیگر جرات اظهار شعارهای امویان را نداشت. به گفته ی شهید مطهری«رحمه الله علیه» اگر چنین قیامی که پشت سر آن قیام های دیگر صورت گرفت، نبود، اسلام و فکر امویان آن چنان به هم آمیخته می شد که تفکیک آن ها ممکن نبود و با زوال امویان اسلام نیز از میان می رفت.
این که بنی عباس با شعار خون خواهی امام حسین(ع) از جهان اسلام یارگیری کردند و بنی امیه را حذف نمودند نشان می دهد در زمان قیام بنی عباس وجدان عمومی آماده ی عبور از فرهنگ اموی است. بنی عباس به خاطر دشمنی بنی امیه هم که بود، بسیاری از سنت های پیامبر(ص) را که از طریق نفاق بنی امیه فراموش یا بی ارزش شده بود، احیاء کردند و اگر امروز جهان اسلام از حاکمان فاسد و وَهابیان اموی صفت آزاد شود به خوبی می تواند در کنار شیعه به آرمان های بلند اسلامی بیندیشد و راز امیدواری ما نیز همین است که جهان اسلام همه به یک چیز فکر می کنند. اتحاد بین شیعه و سنی بسیار راحت تر از آنی است که فعلاً دشمنِ استکباری مانع تحقق آن است.
باید در حادثه های پیش آمده از نقش عنصر نفاق غافل نبود، جریان نفاق طوری می آید که از یک طرف همه ی اسلام را نشانه می گیرد و از طرف دیگر به چهره های اصلی اسلام رنگ بی دینی می زند و طلبکار هم هست و لذا رسواکردن چنین چهره ای بسیار مشکل است و این کار، کار انسان های قدسی است.

منابع

قرآن
نهج الفصاحه
نهج البلاغه
غرر الحکم و درر الکلم
معنویت تشیع، علامه طباطبایی«رحمه الله علیه» انتشارات تشیع سال ۱۳۸۵
تفسیر المیزان، علامه طباطبایی«رحمه الله علیه»
بحارالانوار، محمدباقر مجلسی«رحمه الله علیه»
الکافی، ابی جعفر محمدبن یعقوب کلینی«رحمه الله علیه»
فصوص الحکم، محی الدین ابن عربی
تفسیر علی بن ابراهیم
مصباح الشریعه، ترجمه عبد الرزاق گیلانی
تحف العقول، ابن شعبه حرانی
توحید صدوق
ارشاد القلوب الی الصواب، شیخ حسن دیلمی
وسائل الشیعه، شیخ حرّعاملی
اعتقادات امامیه، شیخ صدوق و شیخ مفید
علل الشرائع، شیخ صدوق
مستدرک الوسائل، حسین نوری طبرسی
مثنوی معنوی، مولانا محمد بلخی
احیاء علوم الدین، ابوحامد غزالی
امام شناسی، آیت الله حسینی تهرانی«رحمه الله علیه»
معادشناسی، آیت الله حسینی تهرانی«رحمه الله علیه»
کنزالعمال، متّقی هندی
کلمات مکنونه، فیض
کشف الیقین فی فضائل امیرالمومنین(ع)
الحکم الزاهره با ترجمه ی انصاری
ینابیع الموده، قندوزی
احتجاج، ترجمه ی غفاری مازندرانی
فضائل الشیعه، شیخ صدوق
الخصال، ابن بابویه
فلاح السائل، سیدبن طاووس
من لا یحضره الفقیه، شیخ صدوق
الاحتجاج علی اهل اللجاج، احمد بن علی طبرسی
طرائف الحکم، میرزا احمد آشتیانی
فضائل پنج تن(ع) در صحاح ششگانه اهل سنت، محمد باقر ساعدی
فرائدالسمطین، شیخ الاسلام حموئی
تفسیر کبیر، فخر رازی
کنز الفوائد، ابو الفتح کراجکی
عقبات الانوار فی امامه الائمه الاطهار
الفین، علامه حلی، ترجمه ی وجدانی
بصیرت فاطمه زهرا(س)، اصغر طاهرزاده
تجرید، قوشجی
منتهی الآمال؛ شیخ عباس قمی
چگونگی فعلیت یافتن باورهای دینی، اصغر طاهرزاده
عوالی اللّالی؛ ابن ابی جمهر احسائی
کشف الیقین فی فضائل امیرالمومنین(ع)، علامه حلی
احقاق الحق، شهید قاضی نور الله شوشتری
اعلام الوری باعلام الهدی، شیخ طبرسی
مستدرک، حاکم نیشابوری
الارشاد، شیخ مفید
کمال الدین و تمام النعمه، شیخ صدوق
عیون اخبار الرضا(ع)، شیخ صدوق
شفاء الصدور فی شرح زیاره العاشور، میرزا ابوالفضل تهرانی
مروج الذهب، مسعودی
اُسْدُالغالب، ابن اثیر
مسند، احمد حنبل
تاریخ ابن کثیر شامی
کتاب «صفین»، نصربن مزاحم
مجالس المومنین، قاضی نورالله شوشتری
نهج الحق و کشف الصدق، علی رضا کهنسال
الریاض النضره ، محب طبری
تاریخ الخمیس، الامام الشیخ حسین بن محمد بن الحسن الدیار
صحیح بخاری
صحیح مسلم
فی معرفه حجج الله علی العباد، قوشجی
شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید
ینابیع الموده، قُنْدُوزی شافعی
کشف المحجه لثمره المهجه، سید ابن طاووس
مقتل الحسین(ع)، خوارزمی
معانی الاخبار، شیخ صدوق
اللهوف علی قتلی الطفوف، سیدبن طاوس
اعلام الوری باعلام الهدی، شیخ طبرسی
مختصر تاریخ دمشق، ابن منظور
امالی، صدوق
مقتل مقرّم
حدیقه الشیعه، محقق اردبیلی
تفسیر کبیر، فخر رازی
نهج الحق و کشف الصدق، علامه حلی
الامام الحسین، عبدالله علایلی
تاریخ یعقوبی

نقش حزب اموی در شهادت امام حسین(ع)

در زیارت عاشورا با همان بینشی که حضرت زینب(س) در کربلا با حادثه برخورد کردند، لعنت را به سوی فرهنگی سوق می دهید که از حاکمیت انسان هایی معصوم غافل است و سقیفه یکی از جلوه های آن فرهنگ است که در مقابل غدیر به پا شد. نباید فکر کنیم که سیاستِ عدمِ اختلاف بین شیعه و سنی - که مسلّم سیاست مقدّسی است وحیله های استعمار را خنثی می کند - به آن معنی است که نقش حزب اموی را در انحراف از اسلام فراموش کنیم و از آن جریان و فکری که بستر ظهور حزب اموی شد غافل گردیم، تا دوباره به همان ورطه ای از هلاکت سقوط کنیم که در صدر اسلام سقوط کردیم. ما معتقدیم برای حفظ اسلام مدیریت امام معصوم شرط است و غدیر محل طرح چنین موضوعی بود، حال در سقیفه به هر دلیلی از این موضوعِ مهم غفلت شد و ناخواسته نتیجه آن شد که پس از پنجاه سال یزید بر سر کار آمد و حاکمیت جهان اسلام را تصاحب کرد و فرزند رسول خدا(ص) یعنی امامی معصوم را به قتل رساند و فجیع ترین حادثه تاریخ را پدید آورد.
مسلّم قصد خلیفه ی اول و دوم آن نبود که کار به حاکمیت یزید کشیده شود ولی مگر سنت خدا این است که ما هر طور خواستیم عمل کنیم و نتیجه ، مطابق عمل ما نباشد؟ در خبر داریم چون عمربن خطاب به شام وارد شد و معاویه را دید گفت: «هَذا کِسْرَی الْعَرَب»؛(۷) این پادشاه عرب است. حاکی از آن که خلیفه ی دوم متوجه است خطرِ به سلطنت کشیدن خلافت از طریق معاویه می رود. ولی آیا توانستند کاری بکنند که کار به آنجا منجر نشود؟ وقتی ارزش امام معصوم یعنی علی(ع) با سایرین مساوی قلمداد شد، نتیجه آن می شود که همه ی قبایل حکومتِ بر جامعه مسلمین را حق خود می دانند، و لذا تفاوتی بین امام حسین(ع) و یزید در میان نمی ماند و تاکید بنده آن است که اگر از این زاویه سقیفه مورد نقادی قرار گیرد، اختلاف بین شیعه و سنی به یک بحث علمی تبدیل می شود که برکات خود را به همراه دارد.
اگر روحیه ای که در سقیفه پیام غدیر را نادیده گرفت شناخته نشود، دوباره مقدسات به مسلخ می روند. روح و روحیه ای که نمی تواند بفهمد پروردگار عالم انسان هایی را جهت هدایت بشر، منوّر به عصمت و طهارت کرده است، نه تنها چنین مقاماتی را نفی می کند، بلکه اساساً نسبت به چنین انسان هایی کینه ورزی می نماید، و این است آن خسارت بزرگی که در کربلا بروز کرد. لعن هایی که در زیارت عاشورا اظهار می شود، برای فاصله گرفتن از آن نوع تفکری است که جایگاه انسان های قدسی را در اداره امور جامعه انکار می کند، چه آن نوع تفکر در قابیل ظاهر شود، و چه در کشنده ی ناقه ی صالح(ع) و چه در قاتل حضرت یحیی(ع) و چه در قاتل امیرالمومنین(ع)، همه و همه یک وجه مشترک دارند و آن نفی قداست انسان های مقدس و معصوم است و کینه ورزی نسبت به آن ها.
وقتی مشکل اساسی بشر فهمیده شد و کربلا را به عنوان آینه ی نمایش چنین مشکلی نظاره کردیم، لعنت های مطرح شده در زیارت عاشورا، لعنت هایی از سر معرفت خواهد بود و موجب دست یابی به جایگاهی می شود که در طول تاریخ متوجه نقش انسان های معصوم بوده است و دیگر نه تنها انسان های معصوم را رقیب خود احساس نمی کنیم - تا بخواهیم به آن ها کینه ورزی کنیم - بلکه آن ها را هدیه ی الهی می دانیم که خداوند به ما نشان داده تا راه را گم نکنیم.
پیام حضرت سیدالشهداء(ع) و یاران آن حضرت در کربلا آن است تا انسان ها از خود بپرسند چرا اسلام آن طور که باید و شاید نتوانست نقش خود را ایفاء کند و چرا کار جهان اسلام تا به آنجا کشیده شد که روبه روی پاک ترین انسان روزگار ایستادند؟ وقتی آن پیام درست دریافت شد همه ی آحاد جهان اسلام نسبت به سیری که پس از رحلت رسول خدا(ص) پیش آمد، به تامل فرو می روند.
اگر در باره ی طرز تفکر خلفای سه گانه یعنی ابابکر و عُمَر و عثمان مطالعه کنید می توان به این نتیجه رسید که خداوند حتماً انسان هایی بالاتر از آن افراد برای ادامه دین داری امت اسلام پروریده است. به عبارت دیگر کربلا می خواهد بگوید خداوند در غدیر چیزی بالاتر از آنچه در سقیفه به بشریت عرضه شد، برای بشریت آماده کرده بود، پس بیائید به راهی برگردید که از آن جدا شده اید.
با توجه به حرکات سه خلیفه ی اول می توان پذیرفت که آن ها اسلام را به عنوان بهترین نظام برای اداره ی جامعه پذیرفته و برای تحقق آن تلاش نموده اند و سعی دارند به سیره پیامبر خدا(ص) عمل کنند. در تاریخ هست که عُمَر به عنوان خلیفه ی مسلمین بنا دارد بازدیدی از فلسطین بکند، او و غلامش هر دو با یک شتر راه افتادند. قرار گذاشتند یک منزل عُمَر شتر را سوار شود و غلام مهار شتر را بکشد، و یک منزل غلام سوار شتر شود و عُمَر مهار شتر را به دست گیرد. هر کدام هم یک کیسه ی خرما به عنوان توشه ی راه به کمر داشتند. از قضا وقتی به دروازه ی فلسطین رسیدند، موقعی بود که غلام سوار شتر بود. چون مردمِ استقبال کننده از خلیفه، قبلاً او را ندیده بودند و تصور کردند کسی که سوار شتر است همان خلیفه است. پیش آمدند و از غلام تجلیل کردند، تا بالاخره معلوم شد خلیفه آن دیگری است. بنابراین از نظر ساده زیستی نمی توان تفاوتی بین خلیفه ی اول و دوم و حضرت علی(ع) گذاشت و مطلب را به همین خلاصه کرد، بلکه باید توجه داشت مسئله ی حاکمیت امام معصوم دقیق تر از این ها است که کمال او را صرفاً در سادگی و عدالت اقتصادی دنبال کنیم.
باز در تاریخ داریم؛ ابابکر وقتی در مکه زندگی می کرد وضع مالی خوبی داشت و اکثر مالش را در مکه و مدینه و در جنگ احزاب خرج کرد و وقتی خلیفه شد یک بز و یک شتر و یک قطعه زمینی که جوُ و گندم در آن می کاشت، چیز دیگری نداشت. شب هنگام که خواست به خانه اش که در بیرون مدینه بود، برود، شخصی به او گفت: اجازه بدهید با شمع دنبال تان بیایم. او گریه کرد که امیرالمومنین شدم که با شمع بیت المال به خانه ام بروم! یعنی از نظر ظاهر مشکلی بین خلیفه ی اول و دوم و علی(ع) نبود که شما روی آن دست بگذارید و بگویید چون چنین کردند، کار به مقابله با فرزند پیامبر(ص) کشید. بلکه مسئله ی اصلی این بود که: جایگاه اسلام را درست تشخیص نداده بودند، منکر اسلام نبودند، ولی افقی را که اسلام در نهایت دنبال می کرد، نمی شناختند. تصورشان آن بود که اسلام آمده است که امور دنیایی ما را سرو سامان بدهد و لذا هر جا فکر می کردند نظر اسلام برای امور کافی نیست، نظر خود را بر نظر اسلام ترجیح می دادند. یعنی به جای این که دست شان را به اسلام بدهند و بالا بروند، پای اسلام را گرفتند و پایین کشیدند. این نوع عمل کرد نسبت به اسلام کار را به بی اعتبار دانستن هر معنویتی می کشاند، و موجب تقویت روحیه ی تقدّس زدایی و بی رنگ کردن جنبه های قدسی دین می شود. تمام مطلبی که کار را به شهادت اباعبدالله(ع) کشاند در این طرز فکر اخیر نهفته است.

غفلت از باطن قدسی اسلام

اسلام برای آبادانی دنیا و آخرت مسلمین است، یک وقت شما می گویید اسلام را می خواهیم تا هم عاقبت مان را نورانی کنیم و هم دنیای مان را به سامان برسانیم، این همان است که خداوند در قرآن به ما توصیه می فرماید که بگویید: «رَبَّنَا اَتِنَا فِی الدُّنْیا حَسَنهً وَ فِی الاَخِرَهِ حَسَنهً وَ قِنَا عَذَابَ النَّار»؛(۸)
به فرمایش قرآن عدّه ای از خدا فقط دنیا را می خواهند و می گویند: «رَبَّنَا اَتِنَا فِی الدُّنْیا» خدایا فقط دنیا را به ما بده، خدا می فرماید: این ها در آخرت هیچ بهره ای ندارند «وَ مَالَهُ فِی الاَخِرهِ مِنْ خَلاقٍ».(۹) از حرکات و گفتار خلیفه ی اوّل و دوم بر می آید که متوجه باطن قدسی دستورات الهی نبودند، تصورشان آن بود که آن دستورات، یک مجموعه دستورات قراردادی است تا امور جامعه را به سرو سامان برساند و لذا اگر به نظرشان چیز دیگری می رسید که کارآیی بهتری داشت آن را عمل می کردند.(۱۰)
یک وقت انسان در عین توجّه کامل به قیامت، در دنیا هم طبق دستورات دینی زندگی آسوده ای را برای خود تهیه می کند و بر این اساس به اسلام هم عمل می کند تا در حیاتِ ابدی،ِ معذّب نباشد. ولی یک وقت اسلام را می خواهد که صرفاً دنیایش را تامین کند، حالا هرجا اسلام مزاحم دنیایش شد - طبق این بینش- اسلام را کنار می گذارد. در حالی که اگر با افق اصلاح قیامت به اسلام بنگریم باید وقتی بین اسلام و امیال ما تعارضی پیش آمد، آن امیال را زیر پا بگذاریم. در صدر اسلام بینشی که بر سر کار آمد و امیرالمومنین علی(ع) را حذف کرد این طور بود که هرجا زندگی دنیایی مردم با اسلام اصطکاک پیدا می کرد تحت عنوان «اجتهادِ خلیفه» اسلام را کنار می گذاشت. خلیفه دوم بار ها می گوید: «مُتْعَتان کانَتا عَلی عَهْدِ رَسُولِ اللّه (ص)اَنَا اَنْهی عَنْهُما وَ اَعاقب عَلَیهِما»؛(۱۱) دو متعه در زمان پیغمبر(ص) حلال بود من حرام کردم و عامل به آن دو را کیفر می کنم. معنی این حرف این است که پیامبر(ص) هرچه کرد، کرد، و قرآن هرچه گفت، گفت، نظر ما این است که صلاح دنیای مردم همین است که ما می گوییم. این طرز فکر چه بخواهیم چه نخواهیم جایگاه پیامبر(ص) را از آن مقام قدسی که او رسول خدا است و حکم خدا را آورده، تنزل می دهد و او را در حدّ یک مصلح اجتماعی پائین می آورد، به طوری که هرکسِ دیگر هم می تواند در حدّ او باشد. در این نگاه جایگاهی برای امام حسین(ع) نمی ماند که حق داشته باشد یزید را نپذیرد و بخواهد حکم حق را بر مناسبات جامعه حاکم کند.(۱۲)
در تحلیل حادثه ای که در کربلا رخ داد باید نظرها رابه طرز فکری بیندازیم که با نفی قداست نبی و نبوت، مدیران حقیقی جامعه ی اسلامی یعنی اهل البیت(ع) را نادیده گرفتند و نگذاشتند آن ها آن طور که شایسته است جامعه را رهبری کنند. اگر معرفتی پشتوانه ی وفاداری ما به امام حسین(ع) نباشد نه تنها متوجّه ی جایگاه تاریخی حادثه ی کربلا نمی شویم و نمی توانیم کربلا را درست تحلیل کنیم، بلکه ممکن است به جنگ فرقه ای گرفتار شویم. در حالی که بحث بر سر یک نوع تفکر است و نقد آن تفکر، و نه بحث بر سر فرد یا افراد، به همین جهت هم امیرالمومنین(ع) در خطبه ۱۶۲ نهج البلاغه وقتی یکی از افراد بنی اسد در مورد جریان غصب خلافت پس از رحلت رسول خدا(ص) از آن حضرت سوال می کند، می فرمایند: رها کن آن را، آنچه را باید به آن بپردازی پسر ابی سفیان یعنی معاویه است که تلاش دارد از جریان سقیفه به نفع خود استفاده کند و حزب اموی را بر سرنوشت ملت اسلام حاکم کند.
در تاریخ داریم در زمان خلیفه ی دوم لشکر مشغول کشورگشایی بود و بازار جنگ گرم بود، وقت اَذان شد، موذن در حین اذان گفت: «حَی عَلَی خَیرِ الْعَمَل»؛ یعنی بشتابید به سوی نماز که بهترین عمل است. خلیفه حساب کرد اگر این شعار مورد توجه قرار گیرد ممکن است انگیزه جنگ و جهاد ضعیف شود. دستور داد آن قسمت را از اذان حذف کنند و به جای آن بگویند: «الصّلاهُ خَیرٌ مِنَ النَّوم». جمله ای که پیامبر(ص) دستور داده بودند در اذان باشد، به دستور خلیفه ی دوم حذف شد!(۱۳) و این در حالی است که خداوند فرمود: «مَا آتَاکمُ الرَّسُولُ فَخُذُوهُ وَمَا نَهَاکمْ عَنْهُ فَانتَهُوا وَاتَّقُوا اللَّهَ اِنَّ اللَّهَ شَدِیدُ الْعِقَابِ»؛(۱۴) هر آنچه را رسول خدا برای شما آورد بگیرید و از آنچه شما را بازداشت، دست بکشید، تقوای الهی پیشه کنید، به درستی که خداوند شدیدالعقاب است.(۱۵)

اسلامِ دنیایی شده

حرف این است که چرا چنین برخوردی با اسلام و سخنان پیامبر خدا(ص) می کردند؟ عرض شد از حرکات و گفتارشان برمی آید که از نظر آن ها اسلام برای دنیا بود و هر جای اسلام با دنیا منطبق نبود باید کنار بگذارند، و این یک طرز فکر بود نه این که فقط شخص خلیفه دوم چنین بینشی داشت، بلکه جریانی که دست به دست هم داد و سقیفه را در مقابل غدیر به وجود آورد، دارای چنین طرز فکری بود.
خلیفه ی اول؛ خالدبن ولید را فرستاد تا با از دین برگشتگان برخورد کند، خالد مردان آن ها را در آغل های چارپایان گرد آورد و همه را آتش زد، عمر به ابابکر نسبت به کار خالد اعتراض کرد و گفت: آیا اجازه می دهی مردی، مردم را به گونه ی خدای بزرگ شکنجه کند؟ ابوبکر گفت: شمشیری را که خداوند بر روی دشمنان خویش برهنه ساخته در غلاف نخواهم کرد.(۱۶) در حالی که از قول پیامبر(ص) هست که: «کیفردادن به آتش تنها در خور پروردگار است».(۱۷)
باز در تاریخ داریم؛ چون خبر کشتن مالک بن نویره به ابوبکر و عمر رسید، که خالدبن ولید، مالک بن نویره را کشت و همان شب با همسر او هم بستر شد. عمر به ابوبکر گفت: خالد با آن زن فحشاء نمود، تازیانه اش بزن. ابوبکر گفت: نه! او در امر دین گرفتار لغزش شده است. عمر گفت: او مسلمانی را کشته او را بکش، ابوبکر گفت: نه! او در امر دین گرفتار لغزش شده، و من شمشیری را که در روی ایشان برهنه کرده در غلاف نمی کنم.(۱۸)
راستی به چه جرمی مالک بن نویره آن صحابی رسول خدا(ص)، کشته شد؟ مگر پیامبر نفرمود: هر مردی که گواهی به یگانگی خدا و رسالت من بدهد نباید خون او را ریخت، مگر یکی از سه کار را انجام دهد، کسی را بکشد، زنای محصنه کند، دین خود را رها کند.(۱۹)
کار آنچنان زشت بود که وقتی عمر با ابابکر روبه رو شد، در باره خالد به او گفت: «دشمن خدا بر مردی مسلمان ستم کرد، او را کشت و سپس بر زنش جهید»(۲۰)
این فکر که نسبت به مجازات خالدبن ولید کوتاهی می کند، فکری است که دین را فقط برای دنیا می خواهد و نه برای نورانی شدن انسان و نه برای سعادت ابدی او. این تفکری بود که امویان توانستند میوه های آن را بچینند و نه تنها حضرت اباعبدالله(ع) را شهید کردند که هر مومنی که مقید به آداب الهی بود و آن ها را تایید نمی کرد را به مسلخ فرستادند که از جمله ی آن ها حجربن عدی بود که به دست معاویه شهید شد.
با غفلت از ارزش تقوا و پشت کردن به انسان های قدسی، به مرور روحیه ای به میدان آمد که با پاسداری از ارزش ها سرِ جنگ دارد و از هر حامل ارزشی که به بالاتر از دنیا فکر کند متنفّر است.
کتاب صحیح مسلم نقل می کند که: پیامبر(ص) در حال احتضار بودند، فرمودند: بیایید تا نوشته ای برای شما بنویسم که هرگز پس از این گمراه نشوید و کاغذ و قلم خواستند. تاریخ گواه است که خلیفه دوم گفت: این فرد ـ اشاره به پیامبر(ص) ـ هذیان می گوید.(۲۱) یعنی پیامبری را که قرآن درباره اش می فرماید: «مَا ینْطِقُ عَنِ الْهَوَی»؛(۲۲) هرگز از روی میل خود سخن نمی گوید و هرچه می گوید حقّ است، خلیفه ی دوم در باره ی آن حضرت گفت: «اِنَّ الرَّجُلَ لَیهْجُر»؛ این مرد هذیان می گوید. بعد ادامه می دهد و می گوید: «حَسْبُنَا کتَابَ الله»؛ کتاب خدا ما را کافی است. یعنی ما از پیغمبر(ص) توصیه و راهنمایی نمی خواهیم.
مگر کتاب خدا نمی گوید: باید از پیامبر(ص) اطاعت کنید؟ می فرماید: «یا اَیهَا الَّذِینَ آمَنُواْ اَطِیعُواْ اللّهَ وَاَطِیعُواْ الرَّسُولَ وَ اُوْلِی الاَمْرِ مِنکمْ...»؛(۲۳) ای مومنان خدا را اطاعت کنید و رسول و اولی الامر خود را نیز اطاعت نمایید... و یا مگر قرآن نمی فرماید: «اَنزَلْنَا اِلَیک الذِّکرَ لِتُبَینَ لِلنَّاسِ مَا نُزِّلَ اِلَیهِمْ وَلَعَلَّهُمْ یتَفَکرُونَ»؛(۲۴) ای پیامبر! ما قرآن را بر تو نازل کردیم تا برای مردم شرح و تبیین نمایی، تا تفکر کنند. پس چرا دستور پیامبر(ص) نادیده گرفته می شود؟
با دقت بر این نکات است که می توان گفت در تفکری که از سقیفه شروع شد، قرآن وسیله ای برای امور دنیایی گشت و لذا آن جا که تصور می شد قرآن جواب گوی امور آن دنیایی که آن ها برای خود تنظیم کرده اند نیست، دستورات را آن رعایت نمی کردند.

مقدمه مولف

باسمه تعالی
۱- مسلّم «هرکس به هر مقامی رسید از کربلا رسید». اما آنچه بیش از همه مهم است چگونه دیدنِ کربلا است. اگر کربلا وطن عشق است و نوید جاودانگی و آموزشکده ی نهراسیدن از مرگ؛ در «چگونه دیدنِ کربلا» یک نگاه دیگر را نیز باید از یاد نبرد و آن؛ «چه شد که کار به قتل سلطان عشق یعنی حسین(ع) کشیده شد»؟
۲- در «چگونه دیدنِ کربلا»؛ یک وقت به حسین(ع) می نگریم که چگونه دل ها را تا اوج اُنس با خدا جلو می برد و در دریای اشکِ شوقِ وصل غرق می کند و یک وقت به یزیدیان می نگریم که چگونه حزب اموی خواستند اسلام را از حقیقت بیندازند و به نظاره ی غم های اهل البیت(ع) می نشینیم که چه خون دل ها خوردند.
۳- در «چگونه دیدنِ کربلا»؛ یک وقت راه انسان را به سوی کعبه ی مقصود، در راه حسین(ع) می نگریم و یک وقت باید راه انحراف از اسلام را در خونِ ریخته ی سیدالشهداء(ع) ریشه یابی نماییم تا کربلا را با دو چشم «جمال» و «جلال» دیده باشیم.
۴- در «چگونه دیدنِ کربلا»؛ هرچند ناخواسته، لحظه ای باید چشم از حسین(ع) برداشت و به لشکری چشم دوخت که سراسر ظلمات است و سعی نماییم جایگاه تاریخی آن لشکر را ریشه یابی کنیم و روح و روان آنان را کالبدشکافی نمود تا معلوم شود از کجا شروع کرده اند که هم اکنون در جبهه ی مقابله با حسین(ع) قرار دارند.
۵- در «چگونه دیدنِ کربلا»؛ باید به لبخندهای حسین(ع) در قتلگاه نیز چشم دوخت که چه خطر بزرگی را از سر اسلام عزیز به در برده است که این چنین در خون خود قهقهه می زند و صدای شکر خود را از این پیروزی به آسمان بلند کرده است؟
۶- در «چگونه دیدنِ کربلا»؛ اگر بصیرتِ فهم فاجعه ی امویان شناخته نشود که چه نقشه ها در سر داشتند، هرگز به فهم کربلای حسین(ع) نخواهیم رسید و در آن صورت به هیچ کجا نرسیده ایم.
۷- در «چگونه دیدنِ کربلا»؛ می توان فهمید چگونه در بازار عشق و شهادت می شود «خود» را بدهید و اسلامِ از دست رفته را بازستانید و به معجزه ی عشق ایمان بیاورید که در مسیر عشق، هرگز راه ادامه ی اسلام به بن بست نمی رسد، هرچند حزب پیچیده ی اموی مسیر آن را سدّ کند و لذا شناختن حیله های عظیم امویان ما را متوجه نقش عظیم حسین(ع) می نماید که راه حسین(ع) چگونه راهی است، راهی که هرگز امویان آن را نمی بینند و از آن سر در نمی آورند.
۸- در «چگونه دیدنِ کربلا»؛ اگر جایگاه مناجات های شب عاشورا درست دیده نشود، هرگز کربلا دیده نشده است و هرگز راز نشاط و امیدواری حسین(ع) در بعد از ظهر عاشورا فهمیده نخواهد شد و از حادثه کربلا که باید تا ابد جان ما را گرم نگه دارد محروم می شویم.
۹- در «چگونه دیدنِ کربلا»؛ وقتی برای تو محبوب ترین انسان ها، اصحاب کربلا خواهند بود که بفهمی چه می فهمیدند که این چنین مرگی را انتخاب کردند، و پروانه وار در کنار مولایشان پَرپَر شدند تا در شهادت مولایشان او را کمک کرده باشند و نه در حفظ کردن و ماندن آن حضرت. آیا عجیب تر از این می شود که یاران امام، امام را در تحقق بهترین شهادت یاری کنند؟ چه رازی در ماندگاری اسلام در این نوع مُردن یافتند؟
سعی کن کتاب را جهت یافتن چنین رازی ورق بزنی.

طاهرزاده

چه شد که کار به قتل امام حسین(ع) کشیده شد

بسم الله الرحمن الرحیم
{اَلسَّلاَمُ عَلَیک یا ابَاعَبْدِالله وَ عَلَی الاَرْوَاحِ الَّتِی حَلَّتْ بِفِنَائِک}
{عَلَیک مِنّی سَلاَمُ الله اَبَداً مَا بَقِیتُ وَ بَقِی اللَّیلُ والنَّهَار}
سلام بر تو ای پدر بندگان خدا و سلام بر روح هایی که در کنار ساحت تو فرود آمدند، از طرف من سلام خدا برای همیشه بر تو باد، تا شب و روز برپاست.
به امید آن که از زیباترین صحنه ی تاریخ یعنی کربلا، بهره ای بگیریم که موجب بصیرت ما در دین و دنیایمان شود، در رابطه با ریشه ی به وجودآمدن جریان کربلا در آن برهه ی تاریخ نکاتی را عرض خواهم کرد.

بهترین انتخاب در سخت ترین صحنه

از اهمیت تامّل در واقعه ی کربلا همین بس که ائمه معصومین(ع) به ما دستور داده اند هر حادثه ای که برایتان پیش می آید به کربلا وصل کنید تا واقعه ی کربلا یک لحظه از منظر ما پنهان نماند و از بصیرتی که در پی دارد محروم نگردیم. زیرا که کربلا یک حادثه اتفاقی نیست، بلکه فرهنگی است که برای شکوفایی حیات بشر توسط امامی معصوم تدوین شده است. اگر خواستید حوادث زندگی، شما را نبلعد و روز مرّه گی ها عمر شما را لگدمال نکند و خیالات و اغراضِ دنیایی افق حیات شما را تیره و تار نگرداند، باید همواره کربلا را مدّ نظر داشته باشید تا هرگز از بهترین انتخاب ها در سخت ترین صحنه ها نهراسید.
حادثه ی کربلا آنچنان عمیق است که هرگز با یک یا چندجلسه باطن خود را نمی نمایاند و وسیع تر از آن است که بتوان مبانی عمیق و معارفِ دقیق را با سخنرانی و خطابه و وعظ مطرح کرد و انتظار داشت اهداف و مقام حماسه سازان کربلا روشن شود. زیرا گاهی موضوعات بلندتر از آن اند که الفاظ را توان توصیف آن باشد، چه رسد که بخواهیم در فضای خطابه آن موضوعات را مطرح کنیم، در حالی که آن حادثه از دسترس عقل ها بلندتر است.
موضوع کربلا این قدر بلند است که یا باید از آن چیزی نگفت و یا اگر بخواهید در فضای خطابه آن را توصیف کنید چیزی جز همین سخنان که مطرح است قابل ذکر نیست. آنقدر موضوع عمیق است که اگر باب آن را باز کنیم هر نکته ای از آن صدها نکته را به دنبال دارد و اگر هم باب موضوع باز نشود که همواره در همین سخنان اوّلیه باقی می مانیم. هرچند حادثه آنچنان لطیف است که در نگاه سطحی هم ناخودآگاه با باطن انسان ها گفتگو می کند.
با توجه به همین نکته است که بنده نیز به صورت سرفصل به بعضی نکات آن حادثه اشاره می کنم و تدبّر بیشتر را به عهده ی اهل تحقیق می گذارم.
دو موضوع را مورد نظر قرار می دهیم یکی این که «چه شد کربلا به وجود آمد و چرا کار به قتل امام حسین(ع) کشیده شد؟» و دیگر این که «چگونه کربلا را بنگریم که از دیدن حقیقت آن محروم نشویم.»

عامل اصلی شهادت امام حسین(ع)

در مورد ریشه ی تاریخی کربلا و این که چه شد جریانات صدر اسلام به حادثه کربلا منجر شد، از زبان امامان معصوم(ع) و یا یاران و اطرافیان حضرت اباعبدالله(ع) نکاتی مطرح شده که موضوع را بسیار حساس می کند. از جمله این که: فردای روز عاشورا همه ی آن هایی که برای یزید خطرناک بودند کشته شدند، یک جوان مریض و نحیفی مانده است به نام حضرت سجاّد(ع) که فکر می کردند تا فردا زنده نباشد وگرنه حضرت را هم شهید می کردند، و تعدادی زن و کودک خردسال. حال حضرت زینب(س) بالای سر بدن تکه تکه شده ی برادرش قرار دارد جمله ای می گوید که در آن جمله جایگاه تاریخی کربلا مشخص می شود. خطاب به برادرش عرض می کند: «بِاَبِی، اَلْمَقْتُولُ بِیوْم الْجُمُعَه، اَوِالْاِثْنَین؟»؛(۱) پدرم فدایت، تو کشته ی روز جمعه ای یا روز دوشنبه؟
شهادت حضرت اباعبدالله(ع) روز جمعه دهم محرم سال ۶۱ هجری بوده است، ولی چرا حضرت زینب(س) روز دوشنبه را به میان می آورند؟ حضرت امام رضا(ع) در مورد روز دوشنبه می فرمایند: «...وَ یوْمُ الْاِثْنَینِ یوْمُ نَحْسٍ قَبَضَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ فِیهِ نَبِیهُ وَ مَا اُصِیبَ آلُ مُحَمَّدٍ اِلَّا فِی یوْمِ الْاِثْنَینِ فَتَشَاَّمْنَا بِهِ وَ تَبَرَّک بِهِ عَدُوُّنَا وَ یوْمُ عَاشُورَاءَ قُتِلَ الْحُسَینُ صَلَوَاتُ اللَّهِ عَلَیهِ»؛(۲)
دوشنبه روزی نحسی است که خدا در آن روز پیامبر خود را قبض روح کرد. آل محمّد(ص) دچار مصیبت نشدند مگر در روز دوشنبه. لذا ما آن را شوم می دانیم. ولی دشمنان ما به آن تبرک می جویند و روز عاشورا حسین«صلواه الله علیه» به قتل رسید.
روز دوشنبه روز سقیفه است، روزی که مسیر اسلام از حاکمیت امامی معصوم به حاکم کردن انسانی غیر معصوم تغییر جهت داد. روز دوشنبه ۲۸ صفر سال یازدهم هجری، پیامبر(ص) رحلت می کنند، و غروب روز سه شنبه حضرت(ص) را به خاک می سپارند، در این مدت درست وقتی که پیامبر(ص) توسط حضرت علی(ع) و سلمان و مقداد و اباذر و بعضی از صحابه، غسل و کفن می شوند، عدّه ای برای پیامبر اکرم(ص) جانشین تعیین می کنند. حال حضرت زینب(س) بر سر جسد حضرت سیدالشداء(ع) می فرمایند: «ای برادر تو کشته ی روز جمعه ای، یا کشته ی روز دوشنبه ای؟!» حضرت زینب(س) با طرح این جمله می خواهند ذهن ها را از روز جمعه دهم محرم سال ۶۱ هجری که امام حسین(ع) شهید شدند،متوجه یک فکر و بینش کنند. یعنی اگر خواستید ببینید چه شد که کربلا به وجود آمد، ببینید چه اندیشه ای دست اندرکار حذف حاکمیت امام معصوم شد.و پیام غدیر را نادیده گرفت. در همین رابطه باید به تعبیر مقام معظم رهبری«حفظه الله تعالی»، بین مباحث علمی با مخالفت علنی فرق بگذاریم.(۳) ما در این بحث به ریشه های تاریخی واقعه کربلا می پردازیم بدون آن که بخواهیم آن را به شخصی خاص نسبت دهیم. زیرا آنچه موجب می شود ما از تکرار آن حادثه در آینده مصون بمانیم، عبور از فکری است که در سقیفه ظهور کرد.
آن شاعر در رابط بین آتش زدن خانه ی حضرت فاطمه(س) و حمله به خیام امام حسین(ع) می گوید: «خیمه گاه کربلا را آتش از این جا زدند» پس اشاره به جریان سقیفه، اشاره به یک نوع فکر است، فکری که هیچ چیزی را مقدس نمی داند و برای خود چنین حقی قائل است که قداستی برای دختر پیامبر خدا(ص) نیز قائل نباشد و لذا همین فکر در شکستن حریم شخصیت امامی معصوم آنقدر جلو می آید که او را در کربلا شهید می کند.
طبری نقل می کند که معاویه در جواب محمد بن ابابکر که به او اعتراض کرده بود چرا حرمت علی(ع) را نگه نمی داری، چنین می گوید: «در آن زمان پدر تو در میان ما بود، ما به فضل و برتری فرزند ابوطالب آگاه بودیم و بر خود لازم می دانستیم که حق او را رعایت کنیم، ولی بدان که پدر تو و عمر از نخستین کسانی بودند که حق علی را پایمال کردند و با او به مخالفت برخاستند، بنابراین اگر راهی که در پیش گرفته ایم، باطل است، پدرت بنیانگذار آن بود و ما آن را ادامه داده ایم. اگر پدرت در گذشته آن گونه عمل نمی کرد، نه تنها ما با فرزند ابوطالب مخالفت نمی کردیم بلکه دستور وی را اطاعت می نمودیم ولی چون برخورد پدرت را با ایشان در آن زمان ملاحظه کردیم ما نیز به همان شیوه رفتار نمودیم».(۴) بنده در عین این که معتقدم معاویه از این طریق می خواهد ظلم های خود را توجیه کند و باید حساب عمر و ابابکر را از حساب معاویه و امویان جدا کرد، با این همه توجه دادن حضرت زینب(س) به سقیفه نکته ای است تا ما از جایگاه تاریخی حادثه ها غفلت نکنیم.
باز در روایت داریم که زینب(س) در کنار نعش برادر بزرگوارش عرضه داشت: «بِاَبِی مَنْ اَضْحَی عَسْکرُهُ فِی یوْمِ الْاِثْنَینِ نَهْبا»؛(۵) پدرم فدای عزیزی که سپاهش در روز دوشنبه تار و مار شد. این بدین معنی است که در سقیفه جاده ای گشوده شد که امویان توانستند آرام آرام خود را در نظام تصمیم گیری وارد نمایند و عنصر نفاق در بدنه ی نظام اسلامی جا باز کند و حضرت سیدالشهداء(ع) کاری کردند که جهان اسلام متوجه وجود چنین نفاقی بشوندو به همین جهت نباید نهضت عاشورا را تقابل میان امام حسین(ع) با اهل سنت دانست، بلکه تقابل اسلام است و نفاق و لذا کلیه ی مسلمانان امام حسین(ع) را از خود می دانند.

غفلت از قداست ها

حرکات و سکنات اصحاب کربلا می فهماند که موضوعِ فاجعه ی کربلا در رابطه با یک نوع فکر پدید آمد، اگر آن فکر شناخته شد می توان در مراحل بعدی جامعه را از آن مصون داشت تا حرمت ها و قداست ها محفوظ بماند و حسینِ دیگری کشته نشود و کشتن امام حسین(ع) تقبیح گردد. وگرنه باز به صورت های دیگر مردم به فرهنگ اهل البیت(ع) پشت می کنند و ناخواسته با فکر آن ها دشمنی می نمایند. اگر متوجه نباشیم بینشی در میدان بود که کار را تا آن جا کشید که مقدس ترین انسانِ روی زمین را به شهادت رساندند و احساس شرمساری هم نکردند، از واقعه ی کربلا استفاده ی لازم و عبرت کافی نگرفته ایم.
در زیارت عاشورا یزید را پنجمین متجاوز به حقوق اهل البیت(ع) قلمداد می کنید، زیرا متوجه اید یزید شروع کننده ی حادثه نیست. زیارت عاشورا که از امامی معصوم صادر شده، نظرها را به اصل آن تفکری می کشاند که با انسان های مقدسِ تاریخ مقابله کردند و یزید را به عنوان کارگزار آن فکر نام می برد.(۶) زیارت عاشورا را یک انسان معصوم به ما ارائه داده و نه یک گروه تند سیاسی و یا جناح رادیکال و گروه اپوزوسیون، تا بگوییم یک عکس العمل سیاسی است، بلکه یک خط هدایت است تا با حادثه درست برخورد کنیم.
لازم است همین جا عرض کنم هرگز از زیارت عاشورا غافل نشوید. زیارت عاشورا ادب عزاداری صحیح و تحلیل درست از واقعه ی کربلا است. هر عزاداری معقولی که می توانید، انجام دهید، ولی روشی را که معصوم به شما آموخته است فراموش نکنید. زیارت عاشورا نمی گذارد که تحلیل شما از کربلا منحرف گردد، هم چنان که نمی گذارد فرهنگِ حیات بخش کربلا فراموش شود، زیرا بی ارتباط با فرهنگ کربلا، ما ملّتی پوسیده خواهیم شد، و بنابراین ارتباط صحیح با آن حادثه را در سخنان امامان معصوم(ع) باید دنبال کرد.

تفاوت دو نوع برخورد با اسلام

چنانچه ملاحظه می شود بحث در رابطه با اختلاف دو گروه به نام شیعه و سنی نیست، بحث بر سر دو نوع برخورد با قرآن و پیامبر(ص) است، و موضوعِ مورد بحث یک مسئله ی معرفتی است و توجه به آثار و تبعات آن معرفت در سیر تاریخ دارد. اگر جامعه ی اسلامی این موضوعات را نشناسد نمی تواند خطرات آینده را پیش بینی کند و از آن ها عبور نماید، عین این مشکلات ممکن است برای انقلاب اسلامی و نیروهای متدین آن پیش بیاید. باید فکر و بینشی را بشناسیم که در صدر اسلام علی(ع) را کنار گذاشت تا اولاً: خودمان در آن ورطه نیفتیم، ثانیاً: جریان هایی را که در دل جامعه شیعی همان طور فکر می کنند، بشناسیم تا انقلاب اسلامی را از گرفتارشدن در چنگال آن جریان ها حفظ نماییم.
بسیار پیش می آید که رفیق بنده و رفیق جنابعالی بدون آن که متوجه شود، تجزیه و تحلیلش از اسلام شبیه همان تفکری است که در سقیفه ظهور کرد و برداشتش از اسلام همان طوری است که نمی تواند غدیر را بپذیرد. غافل از این که آن طرز فکری که ابعاد الهی انسان را نمی شناسد و رابطه ی بین تشریع و تکوین را نمی فهمد و همه چیز را سیاسی بررسی می کند، کارش به کشتن مظاهر معنوی منجر می شود. باید در جریان شهادت حضرت سیدالشهداء(ع) به این موضوع فکر کرد که چرا پس از پنجاه سال از هجرت رسول خدا(ص) عده ای از مسلمانان حاضر شدند دست به کشتن کسی بزنند که معتقدند رسول خدا(ص) در مورد او و برادرش سفارش ها کرده و حضرت سیدالشهداء در مقابل لشکر عمرسعد فرمودند: «اَ وَ لَمْ یبْلُغْکمْ مَا قَالَ رَسُولُ اللَّهِ لِی وَ لِاَخِی هَذَانِ سَیدَا شَبَابِ اَهْلِ الْجَنَّه»(۲۵) آیا به راستی سخن پیامبر خدا(ص) در مورد من و برادر ام به شمایان نرسیده است که فرمود: این دو؛ سید و سالار جوانان اهل بهشت اند؟ این طور نیست که منکر سخن حضرت سیدالشهداء(ع) بودند، مشکل آن بود که در فرهنگی قرار داشتند که رعایت سخن رسول خدا(ص) را مصلحت نمی دانستند، و این آن فرهنگی است که در سقیفه ظهور کرد.
یک نوع فکر و فرهنگی در سقیفه ظاهر شد که معتقد است از اسلام استفاده کند ولی هرجا به نظر او اسلام جواب نداد با نظر خودش کار را ادامه دهد، زیرا معتقد است اسلام هم مثل هر چیزی کهنه می شود و دورانی دارد. این طرز فکر را در گفته خلیفه دوم به وضوح می توان دید، وقتی می گوید: «همان طور که یک شتر در طول عمرش حالات گوناگونِ توانایی و جوانی و ناتوانی و پیری دارد، اسلام همین طور است»(۲۶) از این جمله بر می آید که اسلام هم یک طرز فکر بشری است، مثل طرز فکر افلاطون و جان لاک که در عین قابل احترام بودن نمی توان تا ابد به آن مقید بود. حرفشان این است که اسلام مربوط به زمان پیامبر(ص) بود، امروز باید خودمان با فکر خودمان به اسلام کمک کنیم.
آیا نباید تعجّب کرد که چگونه به دینی که خالق هستی برای کلّ بشر آورده و فوق عالَم است و شامل مُرور زمان نمی شود، از این منظر نگاه می شود؟ چون فکر می کردند دین خدا هم یک پدیده مادّی و عصری است و همان طور که مادّه فرسایش پیدا می کند، آن هم فرسایش پیدا می کند! حال اگر امام حسین(ع) بخواهد جامعه را به زمان رسول خدا(ص) برگرداند و بگوید: «اَنِّی لَمْ اَخْرُجْ اَشِراً وَ لَا بَطِراً وَ لَا مُفْسِداً وَ لَا ظَالِماً وَ اِنَّمَا خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْاِصْلَاحِ فِی اُمَّهِ جَدِّی(ص) اُرِیدُ اَنْ آمُرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ اَنْهَی عَنِ الْمُنْکرِ وَ اَسِیرَ بِسِیرَهِ جَدِّی وَ اَبِی عَلِی بْنِ اَبِی طَالِبٍ(ع)»؛(۲۷) من برای سرکشی و عداوت و فساد کردن و ظلم نمودن خروج نکردم، بلکه؛ جز این نیست که من به منظور اصلاح در دین جدّم قیام نمودم، من در نظر دارم امر به معروف و نهی از منکر نمایم. من می خواهم مطابق سیره ی جدّم رسول خدا و پدرم علی بن ابی طالب«علیهما السّلام» رفتار نمایم. در منظر آن ها چنین فردی طغیان گر است و طبق عقل جامعه عمل نمی کند و می خواهد ما را به گذشته برگرداند.

به حاشیه رفتن معنویت!

پس اگر حضرت زینب(س) یا سایر ائمه(ع) جریان سیدالشهداء(ع) را به روز دوشنبه و رحلت رسول خدا(ص) و سقیفه مرتبط می کنند برای آن است که ما را به تامل و تفکری دعوت کنند که بتوان معضلات اجتماعی خود را به طور ریشه ای حل کنیم و به افکار و دیدگاه هایی که منجر به این مشکلات می شود نظر نماییم و بفهمیم تفکری که معنویت را به حاشیه می راند، هرچند با ظاهر اسلامی به میدان بیاید، در نهایت، با حقیقی ترین روشِ اصلاح امور که در امامی معصوم(ع) تجلی می یابد، به مقابله بر می خیزد. در ابتدا هیچ کس فکر نمی کرد با تفکری که در سقیفه ظهور کرد کار به قتل فرزند پیامبر بکشد، ولی چون پس از رحلت رسول خدا(ص) یادشان رفت که قرآن آمده است تا بشر را آسمانی کند غدیر فراموش شد و امام به شهادت رسید. آسمانی شدن بشر ممکن نیست مگر این که کسی مدیریت جامعه را در دست بگیرد که به عنوان انسانی معصوم، با باطن قرآن مرتبط باشد، همان شخصیت هایی که ابتدا قرآن آن ها را به عنوان اهل البیت، عین عصمت و طهارت معرفی کرد(۲۸) و سپس فرمود: «اِنَّهُ لَقُرْآنٌ کرِیمٌ * فِی کتَابٍ مَّکنُونٍ * لَّا یمَسُّهُ اِلَّا الْمُطَهَّرُونَ»؛(۲۹) آن قرآن، قرآن بلند مرتبه ای است که در کتابی پنهان و دور از دسترس همه قرار دارد و هیچ کس نمی تواند با آن تماس پیدا کند مگر آن مطهرون و اهل عصمت و طهارت. وقتی مقصد اصلی قرآن فراموش شد هم سقیفه جای غدیر می نشیند و هم یزید جای حسین(ع) و هم امام در کربلا شهید می شوند.
افتخار ابدی بر آن هایی باد که بی سروصدا در آن غوغای سقیفه متوجّه ی غدیر شدند و ما را وابسته به اهل بیت عصمت و طهارت(ع) نمودند. اکثر مسلمانان تحت تاثیر فضایی قرار گرفتند که اصحاب صحیفه(۳۰) در سقیفه پدید آوردند و لذا ابتدا تعداد شیعیان کم بود امّا همین تعداد کم، به خوبی درک کردند که اهل سقیفه در نهایت کارشان به کجا خواهد کشید، و به همین جهت شیعه دامن ائمه(ع) را گرفت.
مومن واقعی کسی است که به حقایق قدسی و معنوی عالم ایمان دارد و متوجه نقش فعّال آن ها در تمام مناسبات بشری است. در مقابل چنین بینشی، آن بینشی که در عین پذیرش اسلام، معتقد به نقش فعّال امور معنوی نیست، به انسان های قدسی و معنوی توجهی ندارد، و سقیفه بر همین اساس پایه گذاری شد، به طوری که کارگزاران آن معتقد نبودند برای امور جامعه نیازمند انسانی هستند که با عالم قدس و معنویت ارتباطی خاص دارد.
نظام سرمایه داری با تکیه بر لیبرال دموکراسی، گمان کرد با کار و تولید می تواند امور جامعه را سر و سامان دهد و جایی برای رهنمودهای انبیای الهی در مناسبات اقتصادی و اجتماعی قائل نبود و نه تنها معنویت را به چیزی نگرفت، بلکه روحیه ی کینه ورزی با امور معنوی را تقویت نمود و درنتیجه بشر را امروز با بحرانی این چنین سهمگین روبه رو کرد. همان بحرانی که جهان اسلام با حضور امویان با آن روبه رو شد، بحران مقابله با قداست ها که منجر به شهادت حضرت امام حسین(ع) شد. ریشه ی همه ی این بحران ها - اعم از بحران های دوران اموی، و یا بحران های جهان امروز - را باید در توجه بیشتر به زمین و غفلت از آسمان معنویت جستجو کرد، این روحیه در سقیفه به یک نحو ظاهر شد و در مارکسیم لنینیسم به نحوی دیگر و در لیبرال دمکراسی به صورتی دیگر.
در سقیفه هیچ کس منکر آن نبود که رسول خدا(ص) فرموده اند: «اَلْحَقُّ مَعَ عَلِی وَ عَلِی مَعَ الْحَق»؛(۳۱) حق همواره با علی(ع) همراه است و علی(ع) نیز همواره با حق است. این حدیث و امثال آن را همه از زبان پیامبر(ص) شنیده بودند و در کتاب های خود نیز آن ها را آورده اند، منتها در سقیفه روحیه ای حاکم بود که تصور می کرد برای اداره جامعه به چیزی غیر از شریعت الهی احتیاج است و آن زرنگی های حاکمان است و باید گروهی بر سر کار آید که با اندیشه ی بشری جامعه را اداره کند و امور دیانت را برای امور شخصی بگذارد. این ها اعتراض های حضرت زهرا(س) را به چیزی نگرفتند که فرمودند با این کار در امور دنیایی و آخرتی ناکام می شوید،(۳۲) و متاسفانه بعد از روبه روشدن با ناکامی ها و بحران ها، باز هم آن طور که باید و شاید ریشه ی مشکل را تحلیل نکردند، تا آن که حضرت امام حسین(ع) در کربلا عمق فاجعه را نمایاند، و روشن کرد وقتی اصالت به منافع دنیایی داده شود بهترین انسان ها به مسلخ می روند و در نتیجه جامعه یک روز هم روی خوش به خود نخواهد دید، هم چنان که با غفلت از مرحوم مدرّس مردم ایران بیست سال گرفتار رضاخان شدند.

ضرورت وجود امام معصوم در ادامه ی دین

آیا امام حسین(ع)در کربلا به عنوان یک نفر شهید شد و یا شهادت او جهت به نمایش گذاردن آثار اراده ای بود که پس از رحلت رسول خدا(ص) بدون آن که بداند، برای شکستن قامت اسلام خود را مجهز کرد؟ فرهنگی که رو در روی امام ایستاد و امام را شهید کرد به کلی از پذیرفتن مقامی که آن مقام، قلبش حامل قرآن باشد سرباز زده بود و این فرهنگ در سقیفه پایه گذاری شد. در سقیفه از این موضوع غفلت شد که برای ادامه ی دین نیاز به انسان کاملی است که سراپای وجودش را دین فرا گرفته باشد، از خود نپرسیده بودند مگر تداوم دین در جامعه، بدون حضور نمونه ی کامل دین داری ممکن است؟ آنقدر مشغول سیاسی کاری و قبیله بازی خود بودند که نمی دانستند قرآن نمونه های کامل دینداری را معرّفی کرده و حجّت را برای شناخت امام بر همه تمام کرده است. آیا قرآن نفرمود: «اِنَّمَا یرِیدُاللهُ لِیذْهِبَ عَنْکمُ الرِّجْسَ اَهْلَ الْبَیت، یطَهِّرَکمْ تَطْهیرَا...»؛(۴۸) همانا خداوند اراده کرده که از شما اهل البیت هرگونه آلودگی را پاک گرداند و شما را به طهارت مخصوصی برساند. آیا خداوند از این طریق ذهن ها را متوجه کسانی که در مقام عصمت و طهارتند ننمود، کسانی که اگر محل رجوع مردم قرار گیرند جامعه را از هر گونه اشتباه نجات می دهند و به سوی سعادت رهنمون می کنند؟ آیا مگر نه این که در جامعه ی اسلامی همواره باید اسلامی حاکم باشد که توسط امامی معصوم تبیین شود و هرگز نباید به بهانه ی این که تولیدمان عقب می افتد و یا اقتصادمان ضعیف می شود، حسّاسیت مان نسبت به فرهنگ امام معصوم کم شود. و از صراط مستقیم فاصله بگیریم!
در صدر اسلام حسّاسیت نسبت به حاکمیت امام معصوم ضعیف شد. اکثراً قبول داشتند علی(ع) حقّ است ولی کوتاه آمدن از حاکمیتِ آن حضرت را چیز خطرناکی نمی دانستند، و از این نکته غفلت شد که وقتی نسبت به حق کوتاه آمدیم عملاً باطل را پذیرفته ایم و مسلّم با باطل، هیچ کس به هیچ نتیجه ای نخواهد رسید، چیزی که پس از هزار و چهارصدسال جامعه اسلامی هنوز به آن گرفتار است و به همین جهت از اسلام بهره ی لازم را نمی برد.
به حاکمیت غیر امام معصوم دل خوش کردند و از فاجعه ای که با عدم حاکمیت امامت در کالبد جامعه ی اسلام رخنه کرد غافل شدند، جامعه گرفتار عمل زدگی و کمیت گرایی شد و از کیفیت و معنویت محروم گشت. لشکر مسلمانان از یک طرف تا پشت دروازه های چین و از طرف دیگر تا قلب اروپا و آفریقا جلو رفت، و غنائم بسیاری به دست آورد و ظاهر اسلام در همه جا حاکم شد اما پوسته ای بدون قلب و محتوا. یعنی تولید زیاد بود ولی توحید و معنویت هیچ و امام معصوم خانه نشین. این همه فتح، امّا مِنهای امام. نتیجه اش پریشانی حقیقت اسلام و ذلّت و زبونی مسلمانان زیر سرنیزه ی حاکمان قلدر بنی امیه شد.
امام حسین(ع) در کربلا فاجعه ای را که پشت این فتوحاتِ بدون معنویت و امامت در جامعه رخنه کرده بود نشان داد و به خوبی موفّق شد معنی حکومت اموی را به جهان اسلام نشان دهد. مشکل جهان اسلام، شخص یزید نبود، مشکل جهان اسلام، فکر و فرهنگی بود که یزید نماینده ی آن بود. حسین(ع)پیام خود را به جهان اسلام رساند تا ما امروز دوباره به آن سیاه روزی ها دچار نشویم. حضرت نشان دادند در آن شرایط دیگر از اسلام چیزی باقی نمانده و مردم را به برگشت به اسلام دعوت فرمود، در مسیر خود به سوی کربلا فرمود: «اِنَّ هَذِهِ الدُّنْیا قَدْ تَغَیرَتْ وَ تَنَکرَتْ وَ اَدْبَرَ مَعْرُوفُهَا فَلَمْ یبْقَ مِنْهَا اِلَّا صُبَابَهٌ کصُبَابَهِ الْاِنَاءِ وَ خَسِیسُ عَیشٍ کالْمَرْعَی الْوَبِیلِ اَ لَا تَرَوْنَ اَنَّ الْحَقَّ لَا یعْمَلُ بِهِ وَ اَنَّ الْبَاطِلَ لَا یتَنَاهَی عَنْهُ لِیرْغَبَ الْمُوْمِنُ فِی لِقَاءِ اللَّهِ مُحِقّاً فَاِنِّی لَا اَرَی الْمَوْتَ اِلَّا سَعَادَهً وَ لَا الْحَیاهَ مَعَ الظَّالِمِینَ اِلَّا بَرَماً اِنَّ النَّاسَ عَبِیدُ الدُّنْیا وَ الدِّینُ لَعْقٌ عَلَی اَلْسِنَتِهِمْ یحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَایشُهُمْ فَاِذَا مُحِّصُوا بِالْبَلَاءِ قَلَّ الدَّیانُون »(۴۹) به راستی، دنیا تغییر چهره داده و ناپسند گشته و نیکی آن در حال نابودی است و از معروف جز رطوبتی در ته ظرف، چیزی باقی نمانده و بی برکتی زندگی همانند چراگاهی شده که جز گیاه بیماری زا و بی مصرف چیزی در آن نمی روید. آیا نمی بینید که به حقّ عمل نمی شود و از باطل دست برنمی دارند؟! به طوری که مومن حق دارد در این شرایط به مرگ و دیدار خدا مشتاق باشد. به راستی من چنین مرگی را جز سعادت نمی دانم و زندگی در کنار ظالمان را جز هلاکت نمی شناسم! همانا مردم بنده ی دنیا شده اند و دین از سر زبان آن ها فراتر نمی رود و دین را تا آن جا که زندگی شان را بچرخانند می خواهند و چون در بوته ی آزمایش گرفتار شوند دین داران اندک اند.

هدف اصلی امام حسین(ع)

اباعبدالله(ع) با آرایش خاصّ خود که در بردارنده پیامی فرهنگی بود حرکت کردند، کودکان و زنان را نیز با خود آورند، منزل به منزل سخنرانی نمودند و دلایل نهضت خود را روشن کردند تا جهان اسلام متوجه فاجعه ی پیش آمده شود و لذا از آنجایی هم که دیگر به جهت شهادت خودشان افشاگری نمی کردند، زنان و به خصوص حضرت زینب(س) وظیفه ی افشاگری را به عهده گرفتند. حضرت اباعبدالله(ع) می دانند برای این نهضت به چه عناصری نیاز دارند و لذا در عین این که به عده ای می گویند بروید، زهیربن قین را دعوت می کنند که بیاید، از یک طرف قبل از شهادت مسلم بن عقیل، در هنگام خروج از مکه به طرف کوفه می فرمایند: «مَنْ کانَ بَاذِلًا فِینَا مُهْجَتَهُ وَ مُوَطِّناً عَلَی لِقَاءِ اللَّهِ نَفْسَهُ فَلْیرْحَلْ مَعَنَا فَاِنَّنِی رَاحِلٌ مُصْبِحاً اِنْ شَاءَ اللَّهُ تَعَالَی»؛ (۵۰) هرکس می خواهد خون جان خود را در راه ما نثار کند و آماده ی حرکت است، همراه ما کوچ کند که من ان شاءالله صبح گاهان حرکت خواهم نمود. از طرف دیگر وقتی با حرّ بن یزید ریاحی روبه رو می شوند می فرمایند: «اِنَّ اَهْلَ مِصْرَکمْ کتَبُوا اِلَی اَنْ اَقْدِمْ عَلَینَا فَاَمّا اِذَا کرِهْتُمُنِی اِنْصَرَفْتُ عَنْکم»؛(۵۱) مردم شهر شما به من نامه نوشتند که به سوی ما بیا، اگر آمدنم را ناخوش دارید باز می گردم.
اگر اهداف اباعبدالله(ع) را درست نشناسیم و نفهمیم حضرت به دنبال شرایطی هستند که اسلامِ رفته را برگردانند، حرکات حضرت(ص) برایمان مجهول می ماند. حضرت از قبل روشن کرده اند به مسیری پای گذارده اند که شهادت نه تنها مانعی برای حرکتشان به حساب نمی آید بلکه از اهداف بنیادینی است که پیش روی خود نهاده اند، تا به بهترین نحو نتیجه بگیرند. مردم کوفه از امام(ع) تقاضایی کردند و ایشان هم به حکم وظیفه باید به تقاضای آن ها جواب می دادند، همان طور که علی(ع) پس از قتل عثمان نتوانستند تقاضای مردم را بی جواب بگذارند، ولی عنصر اصلی حرکت امام حسین(ع) دعوت کوفیان نبود که با مانعی که عبیدالله ایجاد کرد آن حضرت از آن منصرف شوند، اگر کوفه نشد، جای دیگر.
فرهنگ کربلا به خودی خود یک فرهنگ بی نظیر است برای احیاء دینی که در حجاب رفته و از حقیقت خود بیرون افتاده است.(۵۲) عمده آن است که حرکت سیدالشهداء(ع) را از این زاویه بنگریم که چه شد که کار جهان اسلام به حاکمیت شخصی چون یزید کشیده شد و منجر به شهادت امام حسین(ع) گشت، در واقع با بازخوانی پنجاه سال تاریخ صدر اسلام باید به بصیرتی برسیم تا انقلاب اسلامی پس از پنجاه سال به همان ورطه دچار نشود. اگر تربیت دینی و حساسیت های معنوی به حاشیه روند و اسلام در حدّ ظاهر محدود گردد و به صورت قالبی بی قلب باقی بماند باید منتظر حادثه ی کربلا بود.
اگر می خواهید فرزندتان کربلایی باشد و در مناسبات زندگی با ارزش های الهی مانوس گردد باید در کنار حیاتِ اجتماعی، حیاتِ دینی اش را تقویت کنید و به این اندازه راضی نباشید که ظاهر اسلام را رعایت می کند، باید به روش اهل البیت(ع) قلب ها ایمانی گردد تا جامعه از برکات اسلام برخوردار شود.(۵۳)
از خود بپرسیم ما که نظر به کربلا داریم در خانه هایمان چقدر برای معنویت اعضای خانه سرمایه گذاری می کنیم، چه قدر وقت صرف امام شناسی فرزندانمان می نمائیم؟ اگر دائم اصرار داشتیم که نمره دروس فرزندانمان بیست باشد و به قبولی او در دانشگاه فکر کردیم و آن کارها را عمده نمودیم، باید منتظر باشیم که فرزندنمان در حادثه های آینده در لشکر عمرسعد قرار گیرد، عمرسعد فرزند سعدبن ابی وقاص یکی از سرداران بزرگ اسلام بود، ولی تلاش نکرد روحیه محبت به علی(ع) را در خانه خود حاکم کند، هر چند دلِ خوشی از معاویه هم نداشت.(۵۴)
این فکری که فقط فرزندانمان را برای زندگی دنیایی تجهیز کنیم همان فکری است که سقیفه را پایه گذاری کرد. فکری که در سقیفه مطرح شد این نبود که اسلام در میان نباشد، معتقد بود اسلام وسیله ی خوبی است برای به دست آوردن دنیا، در عین این که گوشه ی چشمی هم به آخرت داشت، ولی فکری که در غدیر مطرح شد، فکر دیگری بود. خداوند در غدیر انسانی معصوم را در منظر جامعه قرار داد و مردم را به او خواند. بنیانگذاران سقیفه هم دائم می گفتند اسلام، امّا چه اسلامی؟ اسلام برای دنیا. آن ها که بی دین نبودند، ولی اسلامشان اسلامی نبود که به ارزش های اصیل اسلامی وقعی بگذارند و در بستر چنین اسلامی یزید توانست ظهور کند و حسین(ع) شهید شود. هنر ما آن است که در متن سقیفه، فاجعه کربلا را ببینیم تا در دل برنامه های دولت ها غدیر را پاس داریم که به سقیفه نزدیک نشوند.
دوستان دانشجو بعضاً می فرمایند ما فلان رشته ی دانشگاهی را انتخاب کردیم که خدمت کنیم، ولی باید از خود بپرسند خدمت به مردم برای ایجاد بستری معنوی یا خدمت به مردم برای بهره مندی بیشتر از دنیا. به عبارت دیگر خدمت ما باید به دنیای مردم باشد یا به قیامت مردم؟ آری مردم متدین اگر امور دنیایی شان راحت تر طی شود فرصت دین داری برایشان بیشتر فراهم می شود ولی باید مواظب بود به اسم خدمت به مردم در خدمت امیال دنیایی آن ها قرار نگیریم. آن پزشکی که در خدمت مردمی است که پرخوری می کنند و بیمار می شوند و او آن ها را درمان می کند تا دوباره پرخوری کنند، چه خدمتی به آن ها کرده که نمی گذارد از پرخوری تنبیه شوند؟ آیا نباید خدمت ما به دنیای مردم، بالاخره به قیامت وصل شود و جهتِ قیامتی آن فراموش نگردد؟
با عبرت گرفتن از حادثه ی کربلا باید به این نتیجه برسیم که زاویه ی حضور قیامت و معنویت در زندگی فردی و اجتماعیمان بسیار باز باشد و به اسم سازندگی و پیشرفت از آن مسئله مهم غافل نباشیم. از خود بپرسیم چه اشکالی دارد که فرزند بنده و جناب عالی یک کارگر ساده باشد ولی با فرهنگ معنوی زندگی کند؟ و از طرفی چه فایده ای دارد که دکتر و مهندس بشود ولی آن طور که لازم است با فرهنگ اسلام و اندیشه های قدسی آن بی ارتباط باشد. اگر با کربلا نتوانیم این سوال خود را جواب دهیم از پیام حضرت سیدالشهداء(ع) در کربلا چه بهره ای گرفته ایم؟
عزیزان! امروز شما در دل فرهنگ غربی در دام نوعی از زندگی افتاده اید که یک فرهنگ دنیایی صِرف است، در حدّی که حتّی اگر توصیه به عبادت و معنویت هم می کند آن توصیه ها رویکرد دنیایی دارد، نظم و انضباطش هم برای هر چه بیشتر بهره مند شدن از دنیاست، حتی آن وقتی که راست می گویند و از دروغ بیزارند برای بهتر استفاده کردن از دنیاست، همه ی توجه آن فرهنگ دنیاست، بدون این که جهتِ متعالی بشر را در نظر داشته باشد. اگر ما به معنی واقعی روی معنویت وقت نگذاریم و زندگی زمینی خود را به آسمان متصل نکنیم و غرب و پیشرفت غربی را مقصد خود قرار دهیم، چیزی نمی گذرد که می بینیم همه چیز از دست مان رفته است، با نسلی روبه رو خواهیم بود که هیچ احساسی نسبت به اهداف مقدس جمهوری اسلامی ندارد، هرچند که همه ی کارخانه هایمان به کار باشد و همه ی پارک هایمان سرسبز و همه ی خیابان هایمان پر از ماشین و جاده هایمان از معضل ترافیک رها شده، همه ی موزه ها پر رونق و استخرها پر آب، ولی نسلی سرگردان و بی هویت که نمی داند چه باید بکند. آیا فاجعه ای از این بزرگ تر هست که انسان همه چیز به دست آورده باشد ولی خود را باخته باشد؟

با چهره های تابناک، به سوی مرگ

امام سجاد(ع) فرمودند: چون کار بر حسین(ع) دشوار شد، حسین(ع) و برخی همراهانش رنگ چهره شان تابناک تر و اعضایشان آرام تر و دل هایشان استوارتر می شد.(۶۳)
قَالَ عَلِی بْنُ الْحسین(ع)«لَمَّا اشْتَدَّ الْاَمْرُ بِالْحُسَینِ بْنِ عَلِی بْنِ اَبِی طَالِبٍ (ع) نَظَرَ اِلَیهِ مَنْ کانَ مَعَهُ فَاِذَا هُوَ بِخِلَافِهِمْ لِاَنَّهُمْ کلَّمَا اشْتَدَّ الْاَمْرُ تَغَیرَتْ اَلْوَانُهُمْ وَ ارْتَعَدَتْ فَرَائِصُهُمْ وَ وَجَبَتْ قُلُوبُهُمْ وَ کانَ الْحسین(ع) وَ بَعْضُ مَنْ مَعَهُ مِنْ خَصَائِصِهِ تُشْرِقُ اَلْوَانُهُمْ وَ تَهْدَاُ جَوَارِحُهُمْ وَ تَسْکنُ نُفُوسُهُمْ فَقَالَ بَعْضُهُمْ لِبَعْضٍ انْظُرُوا لَا یبَالِی بِالْمَوْتِ فَقَالَ لَهُمُ الْحسین(ع)صَبْراً بَنِی الْکرَامِ فَمَا الْمَوْتُ اِلَّا قَنْطَرَهٌ تَعْبُرُ بِکمْ عَنِ الْبُوْسِ وَ الضَّرَّاءِ اِلَی الْجِنَانِ الْوَاسِعَهِ وَ النَّعِیمِ الدَّائِمَهِ فَاَیکمْ یکرَهُ اَنْ ینْتَقِلَ مِنْ سِجْنٍ اِلَی قَصْرٍ»(۶۴) آن وقت که کار بر امام حسین(ع) سخت شد اصحاب نظر به جانب آن جناب نمودند و حال آن امام همام را به خلاف احوال خود مشاهده کردند، زیرا که چون امر بر آن ها سخت می شد رنگ هاشان متغیر می گردید و بر پشت هاشان لرزه می افتاد و دل هاشان هراسان می گردید و از پا می افتادند ولی آن امام(ع) و بعضی از خواص که در خدمت حضرت بودند رنگ هاشان می درخشید و اعضاءشان سبک و چابک می شد و دل هاشان آرام می گرفت، پس اصحاب به یک دیگر می گفتند ببینیدش که از مرگ باک ندارد، آن جناب به آن ها می فرمود: صبر پیشه کنید ای بزرگ زادگان که مرگ جز پلی که شما را از پریشانی و بدحالی به بهشت وسیع و عیش جاوید می رساند، چیز دیگری نیست، پس کدام یک نگرانید از این که از زندان به قصر روید؟
معلوم می شود علت این خوشحالی و خنده و نشاط به جهت آن است که حضرت ماموریتی داشتند که آن را به زیبایی به انتها رسانده اند و احساس می کنند در این ماموریت بهترین کمک ها از طرف خدا به ایشان رسیده است.
استحضار دارید که یک انسان موحد اگر احساس کند خداوند در وظایفی که باید انجام می داده به او کمک کرده است خوشحال می شود و حضرت سیدالشهداء(ع) متوجه چنین امری شده اند، حال این سوال پیش می آید که این کمک چه کمکی و آن ماموریت چه ماموریتی بوده است؟

گرفتاری و دلداری!

از این که کارها به خوبی جلو می رفته حضرت خوشحال اند و لذا حُمیدبن مسلم می گوید: «فَوَ اللَّهِ مَا رَاَیتُ مَکثُوراً قَطُّ قَدْ قُتِلَ وُلْدُهُ وَ اَهْلُ بَیتِهِ وَ اَصْحَابُهُ اَرْبَطَ جَاْشاً وَ لَا اَمْضَی جَنَاناً مِنْهُ(ع) اِنْ کانَتِ الرَّجَّالَهُ لَتَشُدُّ عَلَیهِ فَیشُدُّ عَلَیهَا بِسَیفِهِ فَتَنْکشِفُ عَنْ یمِینِهِ وَ شِمَالِهِ انْکشَافَ الْمِعْزَی اِذَا شَدَّ فِیهَا الذِّئْبُ»(۶۵) به خدا مرد گرفتار و مغلوبی را هرگز ندیدم که فرزندان و خاندان و یارانش کشته شده باشند و دل دارتر و پابرجاتر از آن بزرگوار باشد. چون پیادگان بر او حمله می کردند او با شمشیر بدانان حمله می کرد و آنان از راست و چپش می گریختند چنانچه گله ی گوسفند از برابر گرگی فرار کنند. می گوید آن حضرت با آن همه مصیبت «اَرْبَطَ جَاْشاً وَ لَا اَمْضَی جَنَاناً مِنْه(ع)» این چنین دل دار و استوار در مقابل دشمن می جنگیدند و امیدوارانه مبارزه می کردند که انبوه سپاه دشمن یارای مقابله با حضرت را نداشت.
این نشان می دهد حضرت در عین این که می دانند زمان زیادی به شهادتشان نمانده متوجه اند برنامه درست جلو می رود و توانسته اند به مدد الهی مدیریت شهادت خود را به خوبی به دست بگیرند و به نتیجه ی مطلوب برسند.
راوی می گوید هرچه به عصر عاشورا نزدیک تر می شدیم چهره ی حسین(ع) گلگون تر می شد و اکثر اصحاب حضرت نیز چنین بودند و این به جهت آن است که دارند با بهترین نوعِ مُردن، عالی ترین ماموریت تاریخی را شکل می دهند، و همین امر هم سبب شده با امیدواری تمام، شجاعت های فوق العاده ای از خود نشان دهند.
عجیب ترین موضوع این که هر چه به عصر عاشورا نزدیک تر می شدند با این که از تعدادشان کم می شد امیدوارانه تر می جنگیدند.
راستی اگر «عمر سعد» با لشکر سی هزار نفری اش در یک حمله ی برق آسا حضرت(ص) را اسیر و یاران آن حضرت را از اطرافشان پراکنده می کرد، آیا دیگر تاریخ سرمایه ی بزرگی به نام کربلا در خود داشت؟ چرا چنین نشد؟!
سال ها برای بنده سوال بود که چطور شد که حضرت سیدالشهداء(ع) با آن عده ی کم توانستند در مقابل آن لشکر، جنگ را تا عصر ادامه دهند؟ تک تک و یک نفر یک نفر، شهید بدهند و خودشان شهادت اصحاب - اعم از بنی هاشم و غیر بنی هاشم- را مدیریت کنند، راز مسئله کجا بود که این قدر خوب برنامه ها طی شد؟ چرا عمر سعد«لعنه الله علیه» در همان حمله اول که با سه فرمانده به میمنه و میسره و قلب لشکر امام حسین(ع) حمله کرد و لشکرش در هم ریخت خود را باخت و چرا به فکرش نرسید که لشکر صد نفره ی امام حسین(ع) را دور بزند و با وجود خندق آتش نه چندان وسیعِ پشت خیمه ها، حضرت را از اصحاب جدا نکرد تا به شام ببرد و آن طور که یزید می خواست کار جلو رود؟ چرا این چنین نشد؟ این کار، کار سخت و پیچیده ای نبود، ولی چرا چنین نشد؟! معلوم است یک چیز دیگری در میان بود که باعث شد کربلا برای ما به یک آیت بزرگ الهی تبدیل شود و ما نباید از این موضوع زود عبور کنیم. اگر شرایط تاریخی صحنه ی کربلا را مطالعه کنید ملاحظه می فرمائید عمر سعد«لعنه الله علیه» خیلی تلاش کرد تا سریعاً سفره ی قضیه را برچیند ولی نشد، مدیریت جبهه تا آخر در اختیار امام حسین(ع) است.
این چه حادثه ای است که حضرت در روزِ قبل از حرکت از مکه به سوی کوفه موضوعِ شهادت خود را خبر می دهند و می فرمایند: «الْحَمْدُ لِلَّهِ وَ مَا شَاءَ اللَّهُ- وَ لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّهَ اِلَّا بِاللَّهِ وَ صَلَّی اللَّهُ عَلَی رَسُولِهِ وَ سَلَّمَ- خُطَّ الْمَوْتُ عَلَی وُلْدِ آدَمَ- مَخَطَّ الْقِلَادَهِ عَلَی جِیدِ الْفَتَاهِ وَ مَا اَوْلَهَنِی اِلَی اَسْلَافِی اشْتِیاقَ یعْقُوبَ اِلَی یوسُفَ وَ خُیرَ لِی مَصْرَعٌ اَنَا لَاقِیهِ- کاَنِّی بِاَوْصَالِی یتَقَطَّعُهَا عَسَلَانُ الْفَلَوَاتِ- بَینَ النَّوَاوِیسِ وَ کرْبَلَاءَ فَیمْلَاْنَ مِنِّی اَکرَاشاً جُوفاً- وَ اَجْرِبَهً سُغْباً لَا مَحِیصَ عَنْ یوْمٍ خُطَّ بِالْقَلَمِ- رِضَی اللَّهِ رِضَانَا اَهْلَ الْبَیتِ نَصْبِرُ عَلَی بَلَائِهِ- وَ یوَفِّینَا اُجُورَ الصَّابِرِینَ- لَنْ تَشُذَّ عَنْ رَسُولِ اللَّهِ لَحْمَتُهُ- وَ هِی مَجْمُوعَهٌ لَهُ فِی حَظِیرَهِ الْقُدْسِ تَقَرُّ بِهِمْ عَینُهُ- وَ تَنَجَّزُ لَهُمْ وَعْدُهُ مَنْ کانَ فِینَا بَاذِلًا مُهْجَتَهُ- مُوَطِّناً عَلَی لِقَاءِ اللَّهِ نَفْسَهُ- فَلْیرْحَلْ مَعَنَا فَاِنِّی رَاحِلٌ مُصْبِحاً اِنْ شَاءَ اللَّه »(۶۶) حمد و سپاس سزاوار خداست . آنچه را که خدا بخواهد خواهد شد و قدرتی نیست مگر به قدرت خدا. و درود بر رسول و فرستاده ی او باد. مرگ بر فرزندان آدم به مثابه ی گردن بند بر گردن دختر جوان کشیده شده است . و چه بسیار در آرزو و اشتیاق ملاقات و دیدار رفتگان از خاندان خود هستم ، همانند اشتیاقی که یعقوب به دیدار یوسف داشت . و برای من جائی معین و انتخاب شده است که باید پیکر من در آن جا بیفتد، و من باید به آن جا برسم . گویا من می بینم که بندبند مرا گرگان بیابان بین نَواویس و کربلا از هم جدا می سازند، و از من شکمبه های تهی خود را پر می کنند و انبان های گرسنه ی خود را سرشار می نمایند. فراری نیست از روزی که در قلم تقدیر گذشته است . رضای خدا رضای ما اهل بیت است ؛ بر امتحانات و بلاهای او شکیبائی می نمائیم ، و او اجر و مزد صابران را به طور اتمّ و اکمل به ما عنایت خواهد نمود. قرابت رسول خدا(ص)، که به منزله ی پودِ جامه با اصل و ریشه ی آن است، از حضرت جدا نمی شود. و در بهشتِ برین گرداگرد او جمع می شوند و چشم رسول خدا(ص) به آنان روشن می گردد، و برای آن ها وعده ی رسول خدا(ص) تحقّق می پذیرد. پس کسی که در میان ماست ، و حاضر است جان خود را ایثار کند، و خون دل خود را فدا کند، و برای لقای خدا خود را آماده نموده است ؛ با ما کوچ کند که من در صبحگاهان عازم هستم ؛ ان شاءالله تعالی .
آری از یک طرف از قبل، شهادت خود را خبر می دهند و از طرف دیگر با پای خود به معرکه ی شهادت پای می گذارند و به جای گریز از مرگ، برنامه ی شهادت خود را مدیریت می کنند. این چه نوع کشته شدنی است که آن هایی که دارند شهید می شوند جبهه را مدیریت می کنند؟ ویاران حضرت در زیباترین شهادت، حضرت را یاری می نمایند و نه در نجات او از معرکه مرگ.

شخصیت ابوسفیان و رهبری حزب اُموی

از مواردی که حکایت از نپذیرفتن اسلام توسط ابوسفیان و معاویه دارد موردی است که ابن عباس نقل می کند، می گوید: شبی در مسجد مدینه بعد از نماز عشا که مردم پراکنده شدند و به غیر از معاویه و ابوسفیان کسی در مسجد نماند، من در پشت ستونی نشسته بودم، شنیدم که ابوسفیان به معاویه می گوید: ببین در مسجد کسی نیست؟ -ابوسفیان در این زمان نابینا شده بود- معاویه چراغی به دست گرفت و اطراف مسجد را جستجو کرد، امّا مرا ندید. آن گاه ابوسفیان گفت: «یا بُنَی! اوصیک بدین الاباء و الاجداد و ایاک و دین محمد فانه سبب فقرنا و لا یهولنّک قول محمد من البعث و النشور»؛(۸۱) ای فرزندم! تو را به آئین پدران و نیاکانت سفارش می کنم و از دین محمد بر حذر می دارم، زیرا این دین سبب فقر و بیچارگی ما شده و سخن محمد در باره ی حشر و روز قیامت تو را نترساند. یا وقتی خلافت به عثمان رسید، ابوسفیان در جمع امویان که عثمان نیز حضور داشت به او گفت: «حکومت پس از قبیله ی تَیم و عدی به دست تو افتاده، آن را مثل توپ دست به دست بگردان و ارکانش را بنی امیه قرار بده، این جز سلطنت نیست، من بهشت و دوزخ سرم نمی شود.»(۸۲) ابوسفیان در زمان خلافت عثمان، از کنار قبر حضرت حمزه گذشت، بر روی قبر ایستاد و با پای خود بر آن قبر کوبید و گفت: «ای اباعمّاره ـ کنیه حضرت حمزه ـ اسلام و دینی که تو به خاطر آن با ما جنگیدی و در راه آن کشته شدی، امروز به دست جوانان ما افتاده و آن را به بازیچه گرفته اند».(۸۳)
رسول خدا(ص) در خواب دیدند بوزینه هایی بر بالای منبرشان قرار گرفته اند که قرآن در آیه ی ۶۰ سوره ی اسراء بدان اشاره دارد و می فرماید: قرار ندادیم آن رویایی که دیدی مگر یک امتحانی برای مردم و شجره ی ملعونه را که در قرآن ذکر کردیم، ما آنان را انذار می کنیم اما جز بر طغیانشان افزوده نمی شود. مفسرینِ فریقین «شجره ی ملعونه» را بنی امیه تفسیر کرده اند.(۸۴) از رسول خدا(ص) نقل است که فرمودند: «اذا بلغت بنو اُمیه اربعین اتّخذوا عباد اللَّه خولًا، و مال اللَّه نحلًا، و کتاب اللَّه دغلًا»؛(۸۵) هنگامی که بنی امیه به چهل نفر برسند، بندگان خدا را برده و مال خدا را بخشش و کتاب خدا را وسیله ی سوء استفاده قرار می دهند. در روایت اهل سنت داریم که: یقول الخطیب البغدادی فی تاریخ بغداد (صفحه ی ۱۸۲ من جزئه الثانی عشر و صفحه ی ۴۰۳ من جزئه الرابع)، قال رسول الله(ص): «اذا رایتم معاویه علی منبری فاقتلوه». آن هنگام که معاویه را بالای منبر من مشاهده کردید او را بکشید. در خبر داریم که: اَنَّ النَّبِی (ص) کانَ ذَاتَ یوْمٍ یخْطُبُ فَاَخَذَ مُعَاوِیهُ بِیدِ ابْنِهِ! یزِیدَ وَ خَرَجَ وَ لَمْ یسْمَعِ الْخُطْبَهَ فَقَالَ النَّبِی (ص) لَعَنَ اللَّهُ الْقَائِدَ وَ الْمَقُودَ اَی یوْمٍ یکونُ لِهَذِهِ الْاُمَّهِ مِنْ مُعَاوِیهَ ذِی الْاَسْتَاهِ»(۸۶) روزی رسول خدا(ص) خطبه می خواندند، معاویه دست فرزندش یزید را گرفت و خارج شد و خطبه را نشنید، پیامبر(ص) فرمودند: لعنت خدا بر کشَنده و کشیده شده باد، و وای بر امت من از معاویه که صاحب کَفل بزرگ است.
ابوسفیان در فضای رحلت رسول خدا(ص) و آنچه سقیفه پیش آورد سعی کرد با ایجاد دو دستگی بین مسلمانان آتش فتنه را دامن بزند لذا به خانه علی(ع) آمد و گفت: خلافت را به پست ترین خانواده ی قریش داده اید، به خدا قسم! اگر بخواهی مدینه را پر از سواره و پیاده علیه «ابوفضیل» ـ کنیه ی ابوبکر ـ می کنم. امام که از نیت پلید او خبر داشتند در جواب او فرمودند: «تو همواره به اسلام و مسلمین خیانت کرده ای و می کنی، ولی هرگز نتوانسته ای به آنان ضرر برسانی، هیچ نیازی به سواره و پیاده تو نداریم.(۸۷) همین ابوسفیان چیزی نمی گذرد که در جبهه ی دفاع از اسلامِ سقیفه وارد می شود و به انصار حمله می کند که چرا مدعی خلافت اند(۸۸) و لذا ابوبکر آنچه را که ابوسفیان از زکات با خود آورده بود به او بخشید و ابوسفیان خیلی ظریف وارد نظام تصمیم گیری خلافتِ بعد از رحلت رسول خدا(ص) شد و تاکتیک مبارزه با اسلام را عوض کرد(۸۹) و همچنان حرکت در سایه را ادامه داد تا سیزده سال بعد با خلافت عثمان به بنی امیه گفت: «یا بَنِی اُمَیهَ تَلَقَّفُوهَا تَلَقُّفَ الْکرَهِ، وَ الَّذِی یحْلِفُ بِهِ اَبُو سُفْیانَ مَا زِلْتُ اَرْجُوهَا لَکمْ وَ لَتَصِیرَنَّ اِلَی صِبْیانِکمْ وِرَاثَه».(۹۰) ای فرزند امیه! خلافت را مثل یک توپ قاپ بزنید و به یکدیگر پاس دهید، سوگند به آن چیزی که ابوسفیان به آن قسم می خورد - نمی گوید سوگند به خدا- من از قبل همچنان آرزوی به خلافت رسیدن شما را داشتم، باید آن را به فرزندان خود برسانید.
عبدالله علایلی اهل سوریه می نویسد: «طایفه ی بنی تَیم با تسلّطِ ابوبکر در جریان سقیفه به پیروزی نرسیدند، بلکه این اموی ها بودند که به تنهایی پیروز شدند و به همین جهت دولت را با رنگ خود رنگ آمیزی کردند و در سیاست گذاری ها تاثیر کامل داشتند. این در زمانی بود که هنوز خلافت را به دست نگرفته بودند... از ابتدای سلطه ی ابوبکر بنی امیه تلاش خود را جهت زمینه سازی در راستای کودتایی که در نهایت قدرت را به دست گرفتند، آغاز نمودند».(۹۱)
آنچه نباید در مطالعه ی تاریخِ بعد از رحلت رسول خدا(ص) مورد غفلت قرار گیرد حاکمیت فرهنگ امویان در مناسبات جامعه ی نوپای اسلامی بود، به خصوص با حاکمیت عثمان که از یک طرف ابوذر به جهت اصرار بر باقی ماندن سنت پیامبر(ص) تبعید می شود و از طرف دیگر مروانِ حکم و پدرش را که رسول خدا(ص) از مدینه تبعید کرده بودند به مدینه برگشت داده می شوند و عثمان، مروان را به دامادی انتخاب می کند و همه ی امور مملکت اسلام را به او می سپارد و خمس غنائم آفریقا را که بالغ بر ۱۰۰۰۵۲۰ هزار دینار بود به تازه داماد می بخشد.(۹۲) اعمال مروان موجب نارضایتی مردم مدینه و دیگر شهرها شد و بالاخره به قتل عثمان منجر گردید. در حالی که معاویه می دانست با قتل عثمان بهانه ای برای خونخواهی به دست خواهد آورد و در چنین فضایی زمینه ی خلافت امویان فراهم می شود، لذا در پیغامی که عثمان برای او فرستاد که نیروی کمکی به یاری او بفرستد معاویه دوازده هزار نفر آماده کرد و دستور داد در «ذی خشب» بمانند و خود نزد عثمان رفت، عثمان درباره نیروهای کمکی سوال کرد، معاویه پاسخ داد: من نزد شما آمده ام تا از نظر شما آگاه شوم و به نزد نیروهای کمکی برگردم تا آنان را برای یاری شما بفرستم. عثمان که گویا از نقشه ی معاویه آگاه شده بود گفت: نه به خدا قسم تو می خواهی من کشته شوم تا پس از آن بگویی: متولّی انتقام او هستم! برگرد و فوراً مردم را به کمک من بیاور. معاویه برگشت ولی هیچ نیرویی نفرستاد تا این که عثمان کشته شد.(۹۳) و این نکته را حضرت علی(ع) در نامه ای که به معاویه دارند، گوشزد می کنند.(۹۴)

زمینه های حکومت معاویه

با کشته شدن عثمان و رجوع مردم به علی(ع) و بیعت با آن حضرت، با تحریک امویان در داخل، فضای فرهنگی جامعه هرگز آماده ی برگشت به اسلامی نبود که باید باشد و معاویه نیز در شام همواره در حال توطئه بود تا علی(ع) امکان برگشت دادنِ اسلام به جامعه را پیدا نکند. تحمیل سه جنگ جمل و صفین و نهروان و کشته شدن حدود صدهزار انسان و بی سرپرست ماندن ده هاهزار خانواده و رواج برادرکشی و کینه های قبیلگی، همگی مانع آن شد که حضرت به تربیت معنوی جامعه آن طور که شایسته است اقدام کنند. به خصوص که در زمان خلفای گذشته نیز در این امر هیچ اقدامی صورت نگرفت و اکثر افراد جامعه در سطحی ترین شکل ممکن باقی مانده بودند و از همه مهم تر تقسیم جامعه به شیعه ی علی(ع) و شیعه ی عثمان بود که طرفین در حدّ تکفیر بر روی هم شمشیر می کشیدند و این ها زمینه ای بود تا معاویه پایه های امپراطوری خود را پایه ریزی کند و خلافت اسلامی به پادشاهی موروثی تبدیل شود و موجب احیای ارزش های جاهلی به جای ارزش های اسلامی گردد.
معاویه در سال پنجم قبل از بعثت، از مادری به نام هند و پدری به نام ابوسفیان(۹۵) متولد شد و در جنگ بدر و احد و احزاب بر ضد اسلام شرکت کرد. روزی پیامبر(ص) دیدند ابوسفیان بر شتر سرخ موی سوار است و معاویه آن را می راند و برادرش عُتبه زمام شتر را به دست گرفته است، فرمودند: «اللهم العن الرّاکب و القائد و السائق»؛ خدایا! سواره را و آن کس را که افسار شتر را می کشد و آن کس را که آن را می راند لعنت کن. بالاخره معاویه در فتح مکه مجبور به پذیرش اسلام شد و در سال هجدهم هجری بعد از آن که برادرش «یزید بن ابوسفیان» که حاکم شام بود مُرد، از سوی خلیفه ی دوم به حکومت شام منصوب شد و بعد از شهادت حضرت علی(ع) در سال چهلم و تحمیل صلح بر امام حسن(ع) توانست به آرزوی دیرینه ی خود برسد و به اسم خلیفه ی مسلمین، فرهنگ جاهلیت اموی را با قالب اسلامی حاکم نماید تا آن جایی که معاویه زمینه را برای ولایتعهدی فرزند میگسار و سگ بازش یعنی یزید فراهم کرد و در سال شصتم هجری به هلاکت رسید و یزید به جای او نشست.
همان طور که قبلاً در جریان مغیره بن شعبه عرض شد که برای فرزندش مطرف نقل می کند، معاویه تلاش می کرد نام رسول خدا(ص) را دفن کند، سراسر خلافت خود را بر مبنای حذف اسلام مدیریت کرد، از رذائل اخلاقی او که در کتب معتبر نقل کرده اند سخنی به میان نمی آوریم، آنچه برای ما مهم است توجه به نقش امویان در هَدم اسلام و تلاش حضرت علی(ع) و امام حسن(ع) و امام حسین(ع) در جلوگیری از نقشه ی آن ها است تا جهان اسلام خط مکتب اسلام را از خط آن ها جدا نمایند و آن حرکات و افکار به اسم اسلام تمام نشود.
تفاوت نگاه به خلیفه ی اول و دوم و سوم با نگاه به معاویه از آن جهت است که معاویه نسبت به خلفاء، رویکرد دیگری دارد به همین جهت در موقعی که حضرت علی(ع) خلافت را به دست داشتند همه ی همّت خود را بر آن گذاردند که جامعه را از فتنه ی معاویه آگاه کنند. در خطبه ی ۱۶۲ نهج البلاغه هست که یکی از یاران حضرت اشاره به حوادث بعد از رحلت رسول خدا(ص) می کند و از ایشان می پرسد: چگونه مردم شما را از این مقام که شایسته تر از بقیه بودید باز داشتند؟ حضرت خطاب به او فرمودند: ای برادر اسدی این حرف در چنین شرایطی حرف نسنجیده ای است و پس از اشاره به واقعه ای که گذشت می فرمایند: فعلاً از غارتی که صدای آن در گوشه و کنار بلند است سخن بگو که آن داستان پسر ابی سفیان است و نفاقی که در میان است و تلاشی که می خواهند با آن نور خدا را خاموش کنند.

جدایی فریب خوردگان از امویان

این که داریم حضرت سیدالشهداء(ع) صبح عاشورا، عمامه ی پیامبر(ص) را بر سر گذاشتند و به جای لباس جنگ، لباس عادی پوشیدند و نعلین به پا کردند و به جای اسب، سوار شتر شدند و برای لشکر کوفه سخنرانی کردند به جهت آن بود که آن ها را متوجه جنبه ی روحانی خود کنند و به آن ها هشدار دهند به جنگ کسی آمده اند که می خواهد آن ها را از دام امویان نجات دهد و پیرو چنین برنامه ای در سخنرانی خود فرمودند:
«اَیهَا النَّاسُ اسْمَعُوا قَوْلِی وَ لَا تَعْجَلُوا حَتَّی اَعِظَکمْ بِمَا یحِقُّ لَکمْ عَلَی وَ حَتَّی اُعْذِرَ اِلَیکمْ فَاِنْ اَعْطَیتُمُونِی النَّصَفَ کنْتُمْ بِذَلِک اَسْعَدَ وَ اِنْ لَمْ تُعْطُونِی النَّصَفَ مِنْ اَنْفُسِکمْ فَاَجْمِعُوا رَاْیکمْ ثُمَّ لا یکنْ اَمْرُکمْ عَلَیکمْ غُمَّهً ثُمَّ اقْضُوا اِلَی وَ لا تُنْظِرُونِ اِنَّ وَلِیی اللَّهُ الَّذِی نَزَّلَ الْکتابَ وَ هُوَ یتَوَلَّی الصَّالِحِینَ ثُمَّ حَمِدَ اللَّهَ وَ اَثْنَی عَلَیهِ وَ ذَکرَ اللَّهَ بِمَا هُوَ اَهْلُهُ وَ صَلَّی عَلَی النَّبِی(ص) وَ عَلَی مَلَائِکهِ اللَّهِ وَ اَنْبِیائِهِ فَلَمْ یسْمَعْ مُتَکلِّمٌ قَطُّ قَبْلَهُ وَ لَا بَعْدَهُ اَبْلَغُ فِی مَنْطِقٍ مِنْهُ ثُمَّ قَالَ اَمَّا بَعْدُ فَانْسُبُونِی فَانْظُرُوا مَنْ اَنَا ثُمَّ ارْجِعُوا اِلَی اَنْفُسِکمْ وَ عَاتِبُوهَا فَانْظُرُوا هَلْ یصْلُحُ لَکمْ قَتْلِی وَ انْتِهَاک حُرْمَتِی اَلَسْتُ ابْنَ بِنْتِ نَبِیکمْ وَ ابْنَ وَصِیهِ وَ ابْنِ عَمِّهِ وَ اَوَّلِ الْمُوْمِنِینَ الْمُصَدِّقِ لِرَسُولِ اللَّهِ بِمَا جَاءَ بِهِ مِنْ عِنْدِ رَبِّهِ اوَ لَیسَ حَمْزَهُ سَیدُ الشُّهَدَاءِ عَمِّی اَوَ لَیسَ جَعْفَرٌ الطَّیارُ فِی الْجَنَّهِ بِجِنَاحَینِ عَمِّی اَوَ لَمْ یبْلُغْکمْ مَا قَالَ رَسُولُ اللَّهِ لِی وَ لِاَخِی هَذَانِ سَیدَا شَبَابِ اَهْلِ الْجَنَّهِ فَاِنْ صَدَّقْتُمُونِی بِمَا اَقُولُ وَ هُوَ الْحَقُّ وَ اللَّهِ مَا تَعَمَّدْتُ کذِباً مُنْذُ عَلِمْتُ اَنَّ اللَّهَ یمْقُتُ عَلَیهِ اَهْلَهُ وَ اِنْ کذَّبْتُمُونِی فَاِنَّ فِیکمْ مَنْ لَوْ سَاَلْتُمُوهُ عَنْ ذَلِک اَخْبَرَکمْ سَلُوا جَابِرَ بْنَ عَبْدِ اللَّهِ الْاَنْصَارِی وَ اَبَا سَعِیدٍ الْخُدْرِی وَ سَهْلَ بْنَ سَعْدٍ السَّاعِدِی وَ زَیدَ بْنَ اَرْقَمَ وَ اَنَسَ بْنَ مَالِک یخْبِرُوکمْ اَنَّهُمْ سَمِعُوا هَذِهِ الْمَقَالَهَ مِنْ رَسُولِ الله(ص) لِی وَ لِاَخِی اَ مَا فِی هَذَا حَاجِزٌ لَکمْ عَنْ سَفْک دَمِیِ»(۹۹)
ای مردم! گفتار مرا بشنوید و شتاب نکنید تا شما را به آنچه حق شما بر من است پند دهم و عذر خود را بر شما آشکار کنم پس اگر انصاف دهید سعادتمند خواهید شد و اگر انصاف ندهید پس نیک بنگرید تا کاری نکنید که برای شما پشیمانی به بار آورد. سپس در باره ی من آنچه می خواهید انجام دهید و مهلتم ندهید، همانا ولیّ من آن خدائی است که قرآن را فرو فرستاد و او است سرپرست و یار مردمان شایسته. سپس آن حضرت حمد و ثنای پروردگار را بجا آورد، و به آنچه شایسته بود از او یاد کرد و بر پیغمبر خدا(ص) و فرشتگانش و سایر پیمبران درود فرستاد. از هیچ سخنوری پیش از او و نه پس از آن حضرت سخنی بلیغ تر و رساتر از سخنان او شنیده نشد. سپس فرمود: اما بعد، پس نَسَب و نژاد مرا بسنجید و ببینید من کیستم سپس به خود آئید و خویش را سرزنش کنید و بنگرید آیا کشتن من و دریدن پرده ی حرمتم برای شما سزاوار است؟ آیا من پسر دختر پیغمبر شما و فرزند وصی او نیستم، آن کس که پسر عموی رسول خدا و اولین کسی بود که رسول خدا (ص) را در آنچه از جانب پروردگارش آورده بود تصدیق کرد؟ آیا حمزه ی سید الشهداء عموی من نیست؟ آیا جعفربن ابی طالب که با دو بال در بهشت پرواز می کند عموی من نیست؟ آیا به شما نرسیده آنچه رسول خدا (ص) در باره ی من و برادرم فرمود: که این دو سرور جوانان اهل بهشت هستند؟ پس اگر تصدیق سخن مرا بکنید حق همانست، به خدا از روزی که دانسته ام خدا دروغگو را دشمن دارد دروغ نگفته ام و اگر مرا به دروغ نسبت دهید پس همانا در میان شما کسانی هستند که اگر از آنان بپرسید شما را به آنچه من گفتم آگاهی دهند، بپرسید از جابربن عبدالله انصاری، و ابا سعید خُدری، و سهل بن سعد ساعدی، و زید بن ارقم، و انس بن مالک(۱۰۰) تا به شما آگاهی دهند که این گفتار را از پیغمبر(ص) در باره ی من و برادرم شنیده اند، آیا این گفتار رسول خدا(ص) جلوگیری از ریختن خون من نمی کند؟
امام در این سخنرانی حجت را بر آن ها تمام کرد تا مرز مردمِ فریب خورده را با امویان جدا کند و در تاریخ بماند که جریان اموی که برنامه ی اصلی مبارزه با امام حسین(ع) را در دست داشت یک جریان فریب کار است که به هیچ یک از ارزش های الهی پای بند نیست. حضرت در خطبه ی دومی که صبح عاشورا ایراد کردند متذکر جریان ابوسفیان و امویان شدند و به کوفیان که به جنگ حضرت آمده بودند خطاب کردند «وَ اَنْتُمْ- ابْنَ حَرْبٍ وَ اَشْیاعَهُ تَعْتَمِدُونَ وَ اِیانَا تُخَاذِلُونَ اَجَلْ»(۱۰۱) و شما اینک به فرزندان ابوسفیان و پیروانش اعتماد نموده اید و دست از یاری ما برداشته اید. این که حضرت می فرمایند: آیا شما نشنیدید که پیامبر(ص) فرمودند: من و برادرم سرور جوانان اهل بهشت هستیم. متذکر جریانی می شوند که دارد ارزش های دینی را به ضد ارزش تبدیل می کند و سخن پیامبر خدا(ص) را زیر پا می گذارد.
حضرت در حدّی تاکید بر اُموی بودن لشکر عمرسعد دارند که وقتی به خیمه گاه حضرت حمله می کنند آن ها را با عنوان «یا شیعهَ ابی سفیان»(۱۰۲) خطاب می کنند.

شکست بن بست

آنچه ماوراء روز عاشورا از طریق کربلا واقع شد آن بود که حضرت سیدالشهداء(ع) روحِ زمانه را که جریان نفاق اموی با غفلت خلفاء عوض کرده بود، به خود برگرداند و بن بستی را که امویان برای حرکت اسلام به سوی اهداف الهی اش پدید آورده بودند، شکافت، بن بستی که در آن، آن قدر ارزش ها ضد ارزش شد که تا سَبّ و توهین به علی(ع) و شهادت فرزند پیامبر(ص) پیش رفت.
معاویه فضا را طوری تغییر داده بود که طرف به عنوان امام جمعه بالای منبر می رفت و به امیرالمومنین(ع) رسماً توهین می کرد و امام حسن(ع) باید پای منبر می نشستند و اگر بلند می شدند و می رفتند حاکمان اموی طبق فتوای جدّشان حکمشان را قتل می دانستند. چرا که اگر کسی متعمداً نماز جمعه را ترک کند و این کار سه بار تکرار بشود از اسلام خارج است. حالا امام جمعه ی اموی بالای منبر باید خطبه بخواند و امام حسن(ع) هم باید پای منبر بنشینند. این عمل آن قدر نهادینه شده بود که یکی از این امام جمعه ها در خطبه ها فراموش کرد به امیرالمومنین(ع) سَبّ بکند، قبل از آن که نماز را شروع کند گفت خطبه کامل انجام نشد و رفت بالای منبر و سَبّ کرد و خطبه را تمام کرد.
معاویه رسماً طی بخشنامه ای همه ی کارگزاران شهرها را موظف نمود که در خطبه های جمعه و عیدین، صریحاً علی(ع) را مورد لعن قرار دهند(۱۰۳) و این بدعت شوم حدود شصت سال ادامه داشت تا این که از طرف عمربن عبدالعزیز تعطیل شد. انگیزه ی معاویه این بود که زمینه ی رجوع مردم به اهل البیت(ع) را از بین ببرد تا دیگر کسی نماند که قدرت رویارویی با نظام حاکم امویان را پیدا کند. و هدف اصلی معاویه را در این کار باید در مبارزه با اسلام دانست، زیرا حقیقتاً علی(ع) نمونه ی کامل اسلامیت بود، اگر شخصیت آن حضرت زیر سوال می رفت خود به خود آن ارزش ها زیر سوال می رفت. به همین جهت وقتی امّ سلمه به معاویه نامه نوشت که: «شما خدا و رسول را بر فراز منابر مورد لعن قرار می دهید، زیرا علی و آن کسی که او را دوست دارد دشنام می دهید و من گواهی می دهم که خدا و رسولش علی را دوست داشتند.» معاویه به او اعتنایی نکرد.(۱۰۴) حالا این فضا را داشته باشید، همین فضا که سَبّ امیرالمومنین(ع) جزء شعارهای نظام است، بعد از شهادت حضرت سیدالشهداء(ع) به کلی عوض شد، به همان اندازه طول می کشد که سواری سوار بر اسب شود و پیاده گردد، ورق برگشت. وقتی عرض می کنم ورق برگشت به همان معنایی است که دیگر بنی امیه نتوانستند به اهدافی که دنبال می کردند اصرار کنند و جهت جامعه به سوی دیگری سوق پیدا کرد.

توقفِ تاثیرگذاری امویان

حرکت امام حسین(ع) بیش از آن که جنگ و قتال باشد، حرکتی بود برای نفاق شناسی پیچیده ای که در رگ و پوست جهان اسلام نفوذ کرده بود و بحمدلله همین امروز هم نه تنها شیعیان، بلکه جهان اسلام می تواند از آن نهضت تغذیه کند و از بن بست های خود خارج شود.بن بستی که در آن، به قدری ارزش ها ضد ارزش شد که تا سَبّ و توهین به علی(ع) به عنوان ارزشی ترین شخصیت اسلام، پیش رفت، درهم شکست. در نهضت امام حسین(ع) روشن شد که چگونه اگر نفاق زیر پوست نظام اسلامی خانه کند دشمنان اسلام بیشتر تاثیرگذار خواهند بود تا یاران اسلام.
نهضت امام حسین(ع) طوری فضا را عوض کرد که دیگر امویان تاثیرگذار نبودند و این کار بسیار بزرگی بود و حضرت خوب می دانستند چکار دارند می کنند و امیدواری و شادی حضرت به جهت بی اثرکردن نقش امویان در سراسر تاریخ اسلام بود.
موضوعِ تاثیرگذاربودن فرهنگ های منحرف در اسلام موضوع بسیار مهمی است، چیزی که قبل از انقلاب ما آن را با گوشت و پوست خود احساس می کردیم که چگونه سفیران کشورهای غربی در سرنوشت فرهنگی و اقتصادی جامعه موثر بودند و چگونه هدفشان منهدم کردن فرهنگ اسلامی در بین مردم جامعه بود. اگر شما می خواستید برنامه ای بریزید که در نظام آموزشی مدارس و دانشگاه ها موضوعاتی تدریس شود که به درد مردم می خورد، آن قدر سنگ اندازی می شد که هرگز صورت عملی به خود نمی گرفت. ولی اگر برنامه ای ریخته می شد که مثلاً دانشجویان را در یک اردوی مختلطِ بین دختر و پسر به ایران گردی ببرند، به سرعت تصویب می شد و بودجه ی آن آماده می گشت، یعنی هرجا تصمیمات به نفع اسلام بود هرگز تصویب نمی شد و متاسفانه در بعضی موارد هنوز هم در نظام آموزشی ما چنین روحیه ای تاثیرگذار است.
با نهضت حضرت امام حسین(ع) آنچنان موضوعِ تاثیرگذاری فرهنگ اموی دگرگون شد که بعد از شهادت حضرت سیدالشهداء(ع)، امام باقر(ع) و امام صادق(ع) محل رجوع دانشمندان جهان اسلام گشتند تا علماء از فرهنگ اهل البیت(ع) بهره مند شوند. در حال حاضر شما بخواهید یک دانشگاه هزار نفری را مدیریت کنید و سرویس بدهید چقدر امکانات می خواهد؟ این همه جمعیت می آمدند و با امکانات لازم تحصیل می کردند، این نشان می دهد که عملاً کشور در اختیار امام باقر و امام صادق(ع) بوده و به همین جهت هم هارون الرشید احساس خطر کرد و از ترس گسترش شیعیان، امام کاظم(ع) را به زندان انداخت که نتیجه ای از کارش نگرفت و مامون، فرزند او مجبور شد امام رضا(ع) را ولیعهد خود قرار دهد تا پایه های حکومت خود را نگهدارد.
در نهضت امام حسین(ع) روشن شد چگونه اگر نفاق زیر پوست نظام اسلامی خانه کند دشمنان اسلام بیشتر تاثیرگذار خواهند بود تا یاران اسلام و در این راستا دیروز «سرجون بن منصورالرومی» مشاور یزید می شود و امروز کارشناسان بانک جهانی می خواهند به ما مشاوره بدهند، تا دیروز اسلام در فرهنگ رومی ادغام شود و امروز در فرهنگ غربی و باید بدانیم راه کارِ برون رفت از این خطر همیشه امام حسین(ع) و فرهنگ ایثار و شهادت بوده است.

روم دیروز و غرب امروز

برنامه ی شهادت حضرت سیدالشهداء(ع) را «سرجون بن منصورالرومی» طراحی کرد، شیخ مفید در ارشاد می نویسد:
«لَمَّا وَصَلَتِ الْکتُبُ اِلَی یزِیدَ دَعَا سَرْجُونَ مَوْلَی مُعَاوِیهَ فَقَالَ مَا رَاْیک اِنَّ حُسَیناً قَدْ وَجَّهَ اِلَی الْکوفَهِ مُسْلِمَ بْنَ عَقِیلٍ یبَایعُ لَهُ وَ قَدْ بَلَغَنِی عَنِ النُّعْمَانِ بْنِ بَشِیرٍ ضَعْفٌ وَ قَوْلٌ سَیئٌ فَمَنْ تَرَی اَنْ اَسْتَعْمِلَ عَلَی الْکوفَهِ وَ کانَ یزِیدُ عَاتِباً عَلَی عُبَیدِ اللَّهِ بْنِ زِیادٍ فَقَالَ لَهُ سَرْجُونُ اَ رَاَیتَ مُعَاوِیهَ لَوْ نُشِرَ لَک حَیاً اَ مَا کنْتَ آخِذاً بِرَاْیهِ قَالَ نَعَمْ قَالَ فَاَخْرَجَ سَرْجُونُ عَهْدَ عُبَیدِ اللَّهِ بْنِ زِیادٍ عَلَی الْکوفَهِ وَ قَالَ هَذَا رَاْی مُعَاوِیهَ مَاتَ وَ قَدْ اَمَرَ بِهَذَا الْکتَابِ فَضُمَّ الْمِصْرَینِ اِلَی عُبَیدِ اللَّهِ بْنِ زِیادٍ فَقَالَ لَهُ یزِیدُ اَفْعَلُ ابْعَثْ بِعَهْدِ عُبَیدِ اللَّه »(۱۰۵)
چون نامه هایی در رابطه با ورود مسلم ابن عقیل به کوفه، به عنوان نماینده ی امام حسین(ع) به یزید رسید، یزید سرجون غلام معاویه را طلبید و به او گفت: رای تو چیست؟ همانا حسین مسلم بن عقیل را به کوفه فرستاده و برای او از مردم بیعت می گیرد، و به من رسیده است که نعمان سستی کرده، و گفتار بدی در این باره داشته است به نظر تو چه کسی را به کوفه فرمانروا کنم؟- و یزید در آن هنگام بر عبید اللَّه بن زیاد که حاکم بصره بود خشمناک بود- سرجون گفت: اگر معاویه (پدرت) زنده بود و در این باره رای می داد آن را می پذیرفتی؟ گفت: آری، سرجون حکم فرمانداری عبید اللَّه بن زیاد را برای کوفه بیرون آورد و گفت: این رای معاویه است که خود مُرد ولی دستور به نوشتن این حکم داد، پس حکومت دو شهر (بصره و کوفه) را به عبیدالله بن زیاد بسپار، یزید گفت: چنین می کنم، حکم عبیدالله را برای او فرستاد.
اگر دیروز «سرجون بن منصورالرومی» مشاور یزید می شود و با مطرح کردن عبیدالله برای حکومت کوفه، برنامه ی قتل امام حسین(ع) را می ریزد، امروز باز همان رومِ دیروز و غرب امروز است که جریان نفاق را رهبری می کند و پیچیده ترین جبهه ی مقابله با نظام اسلامی را به میان می آورد و امروز نیز امام حسین(ع) و فرهنگ شهادت است که نظام اسلامی را از دام دشمن منافق می رهاند. و این عملی نمی شود مگر با شدّت دادن به نظام ولایت فقیه و به میدان آمدن نیروهای اصول گرای وِلایی.
نَه می توان حضور عنصر نفاق را در صدر اسلام نادیده گرفت و متوجه عظمت کار امام حسین(ع) نبود و نَه امروز می توان از حضور جریان نفاق در قالب ادعای اسلامی یکه خورد و از عبور از جریان پیچیده ی نفاق مایوس گشت و به جریان فتنه باج داد. راهی که امام حسین(ع) در جلو ما گشوده اند راهی است که نقشه های نفاق را عقیم می کند و جمهوری اسلامی بدون آن که به جمهوری ایرانی تبدیل شود، با نشاط کامل به راه خود ادامه می دهد.

زیبایی های کربلا

وقتی متوجه شدیم خداوند با مدد کامل خود تقاضای حضرت سیدالشهداء(ع) را برآورده کرد تا حضرت به بهترین نحو ماموریت خود را انجام دهند و به زیباترین شکل کربلا بروز کرد، می فهمیم چرا در آخر زیارت عاشورا در سجده ندا سر می دهیم: «اللَّهُمَّ لَک الْحَمْدُ حَمْدَ الشَّاکرِینَ لَک عَلَی مُصَابِهِمْ»، خدایا! حمد تو را، حمد شکرگذارانی که می دانند چگونه بر مصائبشان شکرگذاری کنند.
به نظرم با بحثی که گذشت راز حمدهایی را که در سجده ی زیارت عاشورا به تاسّی از وجود مقدس امام باقر(ع) و امام صادق(ع) انجام می دهید، دانسته باشید و این که چرا ما نیز خدا را شکر می کنیم که چگونه جهان اسلام را از ظلمات فرهنگ اموی آزاد کرد.
در آخر زیارت عاشورا در حین سجده، عرضه می داری خدایا! حمد تو را، آن هم حمد شکرگذاران به جهت آن مصیبتی که بر حسین(ع) و یارانش وارد شد و آن همه نتیجه داد و حسین(ع) را مسرور نمود. عرضه می دارید، خدایا شکر، تازه شکر آنهایی که شاکر هستند. حمد شاکرین، یعنی حمد آنهایی که در نعمت ها منعم را می بینند به جهت مصیبتی که بر اصحاب کربلا وارد شده است! این طور سخن گفتن به اصطلاح؛ یک نوع «پارادوکس» است، چون اگر مصیبت است پس چرا جای شکر دارد و اگر چیزی است که شکر دارد، چرا مصیبت است؟ آری مصیبت بزرگی بود که سایه ی امویان خواست چهره ی اسلام را تیره و تار کند و تا شهادت بهترین فرزندان اسلام جلو آمدند، ولی حمد خدا را به جهت زیبائی هایی که به دست امام حسین(ع) و یاران او نمایان ساخت و بهترین چهره از اسلام را به نمایش گذاشت. در ادامه می گوئید:
«الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَی عَظِیمِ رَزِیتِی»؛ «رَزِیت» هم به همان معنای مصیبت است می فرماید «الْحَمْدُ لِلَّهِ عَلَی عَظِیمِ رَزِیتِی» حمد خدا را به جهت مصیبت بزرگ من که در آن مصیبت لطف خدا نمایان شد و امام به نتیجه ای که باید می رسیدند، رسیدند، هر چند از جهتی مصیبت بود، آن هم مصیبتی بر تک تک جامعه ی اسلامی. راز حمدگفتن در این مصیبت آن است که در دل آن شهادت، خنده ی حسین(ع) ظهور کرد، با حمد خدا در این حادثه دارید خدا را با تمام اسماء الهیه و قدرت عالیه اش می بینید و لذا گفته اند کربلا آیت بزرگ خداوند است.
این شروع بحث است تا ان شاءالله اولاً: حرکاتی که ناخواسته به حاکمیت نفاق منجر می شود درست شناخته شود. ثانیاً: عنصر نفاق را درست ارزیابی کنیم و از آن ساده نگذریم وگرنه خسارت هایی در حدّ شهادت امام حسین(ع) پدید می آید. می دانید که نگاهِ نفاق، نگاهِ قالبِ دینی ضدّ قدسی است و در آن طوری دین و دینداری تعریف می شود که قلب ها به عالم قدس و معنویت وصل نیستند اما قالب ها قالب های دینی است. فقط با اشک می شود قلب ها به عالم قدس متصل گردد و حسین(ع) مامور پدید آوردن نهضتی است که اشک جزء لاینفک آن است و لذا حضرت صادق(ع) در زیارت اربعین خطاب به جدّ بزرگوار خود عرضه می دارند: «السَّلَامُ عَلَی الْحُسَینِ الْمَظْلُومِ الشَّهِیدِ، السَّلَامُ عَلَی اَسِیرِ الْکرُبَاتِ وَ قَتِیلِ الْعَبَرَات »(۱۰۶) سلام بر حسین مظلومِ شهید، اسیر سختی ها و بلاها، و کشته ی اشک های روان. همان طور که حضرت سیدالشهداء(ع) در معرفی خود و نهضت خود می فرمایند: «اَنَا قَتِیلُ الْعَبْرَهِ لَا یذْکرُنِی مُوْمِنٌ اِلَّا اسْتَعْبَر»(۱۰۷)؛ من کشته ی اشک های روان هستم و این نشان می دهد حضرت سیدالشهداء(ع) راه حل همیشگی را برای نجات اسلام در چنین فرهنگی قرار دادند که دل ها با آسمان معنویت همواره در اُنس باشند(۱۰۸) و بر جنبه های قدسی اسلام تاکید شود.
شهادت و اشک و اعتماد به عالم غیب و امیدواری به مددهای معنوی، همه راه هایی بود که کربلا برای نابودی خط نفاق در جلو ما قرار داد تا حضور فرهنگ امامت و وِلایت همواره در صحنه بماند.
کربلا نشان داد اسلامِ سطحی و سیاسی و منهای معنویت، بستر تاثیرگذاری عنصر نفاق در جامعه خواهد شد و عبرتی شد که متوجه باشیم اگر کشورگشائی های خلیفه ی دوم و یا توسعه به روش غربی، بدون تاکید بر معنویت، وارد نظام اسلامی شود کار به حاکمیت معاویه و شهادت امام حسین(ع) می کشد.
جریان نفاق با انواع ابتلائاتی که برای جامعه به وجود می آورد سعی می کند از جامعه ی اسلامی قداست زدائی کند تا بتواند هرکه را خواست اسوه و الگو قرار دهد و جریان های قدسی واقعی را از جامعه حذف کند و نهضت کربلا در درون خود توان خنثی کردن چنین فتنه ای را دارد. باید با دقت بیشتر عقل ها را متوجه کربلا نمود و راه خود را هرگز از امام حسین(ع) و کربلا جدا نکرد تا در هر حال جریان نفاق امکان تنفس پیدا نکند.

«والسلام علیکم و رحمهالله و برکاته»

نظرات کاربران درباره کتاب راز شادی امام حسین(ع) در قتلگاه

سلام کتاب های استاد طاهر زاده بسیار عالی هستند ایشون با موشکافی خاصی موضوعات رو پیدا میکنند و به بهترین وجه توضیح میدن پیشنهاد میکنم آثار ایشون رو همه مطالعه کنند.
در 1 سال پیش توسط mo_..._va
خوب
در 2 سال پیش توسط ami...880
مرسی
در 2 سال پیش توسط مرتضی ت
بسیار کتاب ضعیفی یود
در 5 ماه پیش توسط کاشی-09131297143
زیاد خوب نبود
در 5 ماه پیش توسط کاشی-09131297143
از زاویه قشنگی به موضوع عاشورا نگاه میکنه
در 2 ماه پیش توسط حمید جاوید