فیدیبو نماینده قانونی انتشارات بهنام و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تاج پنهان - مجموعه ارباب میراث کهن

کتاب تاج پنهان - مجموعه ارباب میراث کهن
کتاب سوم

نسخه الکترونیک کتاب تاج پنهان - مجموعه ارباب میراث کهن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تاج پنهان - مجموعه ارباب میراث کهن

کاترین فیشر (۱۹۵۷- ) شاعر و نویسنده انگلیسی، به عنوان یکی از برترین نویسندگان ژانر فانتزی شناخته می‌شود. کتاب «وارث گمشده» دومین جلد از مجموعه «ارباب میراث کهن است» که تا کنون جلد اول آن به عنوان «شهر تاریک» نیز توسط «زهرا طباطبایی» ترجمه و توسط نشر بهنام به چاپ رسیده است. این مجموعه نیز مثل دیگر مجموعه‌های فیشر را می‌توان در دسته ادبیات فانتزی (تخیلی) قرار داد که می‌تواند مخاطبان زیادی به خصوص جوانان را به خود جلب کند. در بخش‌هایی از این کتاب می‌خوانیم: انگار تمام صداها داشت خاموش می‌شد. رافی به سختی نفس می‌کشید، بدنش از شدت ترس منقبض شده بود، انگار هیچ چیز دیگری در دنیا وجود نداشت. بعد از چند لحظه صدای گالن را از فاصله دور از کنار میز دیگری شنید که داشت از سرمای آزاردهنده به مامور دیده‌بانی شکایت می‌کرد. حتی شنیدن صدای او به رافی احساسی از شجاعت می‌بخشید. برگشت، زیر لب پرسید: «چی شده؟» صدایش می‌لرزید. دیده‌بان کاغذ را در دستش گذاشت و با بی‌حوصلگی پرسید: «یه نگاه به این بنداز ببین تا حالا دیدیشون؟» رافی کاغذ را چرخاند. لیستی از اسامی قانون شکنان بود. تصویر هر کدام از آنها نقاشی شده و زیر هرکدام اسم، مبلغ جایزه دستگیری و لیستی از قانون‌شکنی‌هایشان نوشته شده بود. نگاه سریعی به آن انداخت و آن را پس داد. به دروغ گفت: «من نمی‌تونم بخونم.» - می‌تونی ببینی که، نمی‌تونی؟ هیچکدومو نمی‌شناسی؟ - نه. مرد نفس بدبویش را بیرون داد: «پس چشماتو باز نگه‌دار پسرک زرنگ. پول بیشتری از چشم‌بندی با سیب نصیبت می‌کنه.» با عجله دور شد و لبش را گاز گرفت. نام کاریس هم در لیست بود. نقاشی او به شکل باورنکردنی دقیق بود؛ نگاه تیزش، موهای صاف و کوتاه و قهوه‌ای رنگش.

ادامه...

بخشی از کتاب تاج پنهان - مجموعه ارباب میراث کهن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بازار فراست

فصل اول

در شایعات و حرف های بیهوده حقیقتی نهفته است.
برف خواهد بارید، قلب آنارا یخ خواهد زد.
ما وقتی باز می گردیم که هیچکس انتظارش را نخواهد داشت.
مکاشفات تامار

دو مرد روی نیمکتی روی یخ نشسته بودند.
در بین آنها منقلی با ذغال های داغ می سوخت و پایه های فلزی اش در یخ ذوب شده فرو رفته بود.
آنها وسط بازار فراست(۱) ساکت نشسته بودند. سر و صدای بع بع گوسفندان و پارس سگ ها بلند بود، تعداد زیادی از بازرگانان اجناسشان را تبلیغ می کردند و بدتر از همه صدای اعصاب خرد کن چکش کاری بود. گوشت روی سیخ ها جلز و ولز صدا می داد، بچه ها جیغ می کشیدند، شعبده بازها زنگوله هایشان را جرینگ جرینگ به صدا درمی آوردند، ویلون نوازها می نواختند تا سکه ای گیرشان بیاید و انواع و اقسام سکویی ها در رنگ های مختلف در اتاقک هایی روی کوسن ها لم داده بودند و قصه تعریف می کردند و صدای زنگدار و غیر طبیعی شان در سرمای سوزان می پیچید.
بالاخره مرد مسن تر تکانی خورد و زیر لب پرسید: «مطمئنی؟»
«من توی تارکوس(۲) شنفتم. دوباره هفته پیش تو بازار لاریمینیر(۳). باس واقعی باشه.» کفاش که هنوز پیشبند چرمی به تن داشت به برج دیده بانی سیاه رنگ در مرکز دریاچه یخزده خیره شد، انگار می ترسید دیده بان ها صدایش را از آن فاصله بشنوند.
- طرف رو دیدنش؟
«اینطور که می گن باس دیده باشن.» پاشنه پای کفاش روی اسکلت ماهی که روی یخ ها چسبیده بود کشیده شد. با چشمان گشاد شده اش به او خیره شد: «حرف و حدیث و غیبگویی و شایعه های عجیب غریب زیاده. چیزی که من شنفتم این بود که پارسال تو شب فلین یه انفجار عجیبی اتفاق میافته. خونه درختا از وسط باز می شه و یه چیزی عین خواب و خیال با بال های سیاه و گنده ازش میاد بیرون و تو آسمون تاسکرون می ره بالا.» به اطرافش نگاهی انداخت، ادای احترام کرد و ادامه داد: «خودش بوده. خود کلاغ بوده.»
پیرمرد تف کرد و گفت: «باورم نمی شه! چه شکلی بوده؟»
- بزرگ و سیاه. هم پرنده بوده، هم نه. می دونی که درست عین کتاب قدیمی.
- پس اینطور. حرفم زده؟
- والا اون زنه که اینطور می گفت.
دو نفر یک گاو نر زخمی را روی زمین می کشیدند، سم های حیوان روی یخ سر می خورد. وقتی رفتند مرد شانه هایش را بالا انداخت و گفت: «شاید شایعه باشه.»
کفاش با نگرانی اطرافش را نگاه کرد. پشت سرشان یک دستفروش داشت روبان، گیره و نوارهای تزیینی می فروخت، جمعیت زیادی مشغول تماشای دو مرد بودند که بر سر قیمت غازها دعوایشان شده بود و یک پسر بچه بین دکه ها داشت چرخ و فلکش را می چرخاند و چند سکه مسی در کلاهش روی زمین افتاده بود. کفاش خودش را نزدیک تر کشید و صدایش را پایین آورد: «نه، راسته. هیچ فک کردی چرا دیده بانی ماموراشو دوبرابر کرده؟ چون اونهام شنفتن. همه جا جاسوس دارن.»
- خب حالا چی گفته؟
گفته: گوش کن آنارا(۴)، سازندگانت به سوی تو بازمی گردند. من از میان پوچی و تاریکی آنها را صدا زدم. فلین(۵)، تامار(۶)، سورن(۷) و حتی کست(۸) می آیند. آنها تاریکی را کنار می زنند و قدرت دیده بانی را از هم می پاشند.
کلماتی که به زحمت بر زبان می آورد خطرناک به نظر می رسیدند و نیرویی درونشان وجود داشت که انگار در هوای سرد شعله می کشید. در سکوتی که به دنبال آن پیش آمد سر و صدای بازار بلندتر به نظر می رسید و هر دو مرد از این بابت خوشحال بودند. سینی دستفروش روی زمین افتاده بود، روی یخ زانو زده و ناشیانه گیره ها را با انگشتان بی حسش جمع می کرد. باد درون منقل می پیچید.
پیرمرد دست های دستکش پوشش را روی حرارت گرفت و آهسته گفت: «خب، اگه درست باشه...»
- درسته.
«دنیا عوض می شه. دعا می کنم زنده بمونم و اون روزها رو ببینم.» با اندوه به برج دیده بانی که برفراز چادرها و دکه ها، یخ زده بود و می درخشید، نگاه کرد: «اما اگه سازنده ها فردا برسن، دیگه برای اون آدمای بیچاره خیلی دیره.»
صدای چکش از آنجا بلندتر بود. چوبه های دار نیمه ساز و سیاه بودند، چوب های بلند صاف که در یخ فرو رفته بودند و محکم به نظر نمی رسیدند. مردی از نردبان بالا رفت و حلقه های طناب ها را با خود بالا برد. برف و بوران در آسمان سیاه و خاکستری بالای سرش می چرخید. دود آتش هایی که در بازار روشن بود، مانند صدها ستون صاف، به آسمان می رفت.
کفاش گفت: «یه شب سرد و سیاه دیگه.»
پیرمرد جواب نداد. در عوض گفت: «شنفتم یکی از زندانیا نگهبانه.»
کفاش تقریباً از جایش بلند شد، بعد دوباره روی نیمکت سفت نشست و شروع کرد به جویدن ناخن شستش. زیر لب گفت: «اعدامش می کنن؟»
- فردا اعدامش می کنن. عین بقیه که باقی موندن.
ناگهان صدای ضربات چکش قطع و حلقه های طناب خالی آویزان شد. قطرات شبنم یخزده روی آنها می درخشید.
دستفروش آخرین سوزن را برداشت. با آه و ناله، کش و قوسی به خود داد و به راه افتاد. با ناله گفت: «وسیله دارم آقایون. چند مدل روبان، مهره، روسری های براق، چیزی برای خانومتون نمی خواید؟»
کفاش با ترشرویی سرش را تکان داد. پیرمرد لبخند زد: «زنم مرده دوست من. خیلی وقته مرده.»
«اوه، خیلی خب.» دستفروش موهای جو گندمی داشت. عصای زیر بغلش را شل کرد و گفت: «حتی یه سنجاقم برای روی یقه کتتون نمی خواین؟»
- امروز هیچی نمی خوایم.
دستفروش از روی عادت با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت و آهسته گفت: «امروز برای قدم زدن تو یه خیابون طولانی روز سردیه.»
هر دو با گیجی به او نگاه کردند.
دستفروش لنگ لنگان از بین دکه ها و یک گله گوسفند که سم های کوچکشان روی دریاچه یخزده سر می خورد، عبور کرد و وارد یک شیرینی فروشی شد، یک کلوچه خرید، کنار گرمای اجاقی که درش باز بود قوز کرد و نیمی از آن را خورد. روغن از میان دستکش های پاره اش رد شد و دستش را سوزاند. به جلو خم شد و موهای خاکستری رنگش از درون کلاهش بیرون ریخت. وقتی با کمک عصای زیر بغلی خود را بالا کشید، کسی که از نزدیک او را نگاه می کرد، فقط برای لحظه ای متوجه می شد که او مردی قد بلند است و آنقدرها هم که به نظر می رسد پیر نیست.
یک نفر با زور خود را کنارش جا کرد: «این مال منه؟»
دستفروش باقیمانده کلوچه را بدون هیچ توضیحی به او داد. پسرک چرخ و فلکی با حرص و ولع، بدون اینکه حتی برای نفس کشیدن مکث کند، آن را خورد.
چشمان دستفروش با دقت جمعیت را از نظر می گذراند.
- خب؟
- هیچی. کلمه رمز رو به یه زنه گفتم و اون گفت برو گمشو وگرنه دیده بانی رو خبر می کنم.
رافی(۹) انگشتانش را لیس زد. هنوز خاطرش نگران بود: «تو چی؟»
- نه، تماسی نداشتم. ولی یه مکالمه جالب به گوشم خورد.
- درمورد چی؟
- یه پرنده سیاه واقعی.
رافی با وحشت سرش را بلند کرد: «دوباره؟» با نگرانی دستان چربش را به لباسش مالید و به عنوان عکس العمل یک خط حسی بیرون فرستاد، ولی سر و صدای جمعیت با شور و حال و بحث ها و پچ پچ هایشان او را گیج کرد. زیر پایشان فقط صفحه یخی آبی رنگ و غیر قابل نفوذ بود، دریاچه بزرگی که تا اعماقش یخ زده و موجودات کوچکش آن پایین نیمه جان مانده بودند.
گالن(۱۰) با لحن گرفته ای گفت: «شایعات دارن پخش می شن. باید از آلبریک ممنون باشیم. آدماش هیچوقت نمی تونن راز نگه دار باشن.» اطرافش را نگاه کرد: «این داستانا گاهی مفیدن. مردم رو به فکر میندازن. اعتقاداتشون رو تحریک می کنن.»
رافی بازوی سردش را مالید و با بسته شدن در اجاق، اخم هایش درهم رفت. بعد لبخند زد: «اگه بفهمن کلاغ همینجاست، چیکار می کنن؟»
سرزنش گالن به صورت نور ذهنی با پشت چشم رافی برخورد کرد و او خود را عقب کشید. گالن نزدیک تر رفت. صورت لاغرش کاملاً جدی بود: «دهنت رو ببند! تا وقتی مجبور نشدی با من حرف نزن. نزدیکم بمون.»
گالن برگشت و از بین جمعیت رد شد. رافی با عصبانیت و با چشمانی مرطوب به پشت سر او خیره شد.
هردو آنقدر عصبی بودند که دیگر نتوانستند با هم صحبت کنند. آنها از دیروز در بازار بودند. هر ساعتی که آنجا سپری می کردند خطر بزرگی برایشان بود. دیده بان ها همه جا بودند، رافی قبلاً در ایستگاه مورد بازرسی قرار گرفته بود. هنوز مو بر تنش سیخ بود. ولی گالن تا وقتی تماس برقرار نمی شد به آنجا نمی رفت و هیچ تصوری از اینکه چه زمانی این کار انجام می شد نداشتند.
تمام بعدازظهر سعی می کرد خودش را گرم نگه دارد. سرما کشنده بود. دکه ها و چادرها یخ زده بودند. قندیل های بلند و نوک تیز چند ساعتی در اواسط روز قطره قطره آب می شدند و بعد دوباره در طول شب های سرد یخ می زدند. برای همین کل بازار، مانند قلعه هالن(۱۱)، در شکوهی یخی فرو رفته بود.
رافی به سارز فکر کرد. آنجا خانه گرم بود. سکویی دختر را بغل کرده و برایش قصه می گفت، تالیس، محافظ باغ، چوب در آتش می ریخت و کاریس، کاریس چه کار می کرد؟ در آرزوی بازگشت به آنجا می سوخت.
چند لحظه قبل یک نفر چند سکه در کلاهش انداخته بود و حالا برای اینکه اضطرابش را کم کند آن را خرج خرید یک پاکت کوچک تافی کرده بود. یک گوشه نشسته و با اشتیاق تافی ها را می مکید، سعی می کرد آن را نجود تا شیرینی لذت بخشش را تا آخرین لحظه احساس کند. سال ها از اینکه چیزی به آن خوشمزگی خورده باشد، می گذشت. پنج سال، می شد که خانه را ترک کرده بود. گالن را دید که از میان گله ای گوسفند به او خیره شده ولی توجهی به او نکرد. یک نفر به او تنه زد و نزدیک بود در میان گله بیافتد.
زن گفت: «ببخشید.»
«اشکالی نداره.» رافی تافی ها را قبل از اینکه روی زمین بریزد در جیبش گذاشت.
زن لبخند زد: «از شدت سرما بی حس شدم. امروز برای قدم زدن تو یه خیابون طولانی روز سردیه.»
رافی خشکش زد. بدون اینکه مزه تافی را حس کند آن را قورت داد. مدتی طولانی به زن خیره شد؛ یک زن روستایی درشت هیکل که موهای زیبایش را عقب زده بود و صورت شجاع و آفتاب سوخته ای داشت. تا چند لحظه نمی دانست چکار کند، اما بعد یک خط حسی به سمت گالن فرستاد و دید که سر مرد دستفروش به سرعت چرخید و با عجله لنگ لنگان از میان جمعیت جلو آمد.
رافی نفس عمیقی کشید و ادامه داد: «اگر در انتها استقبال گرمی از شما بشه نه.»
رافی یک لحظه به چشمان پیرزن نگاه کرد، بدون شک خودش بود. زن زیر لب پرسید: «اون اینجاست؟»
رافی بازویش را گرفت و با صدای کاملاً عادی گفت: «مهره لازم داری؟ اون کسی که می خوای اینجاست.»
زن را به سمت گالن برد. نگاهشان با هم تلاقی کرد. زن جنس های داخل سینی را یکی یکی برداشت و برانداز کرد.
زیر لب گفت: «شکر، فکر می کردم هیچوقت پیداتون نمی کنم! باید الان که خونه خالیه بریم اونجا.»
گالن اطرافش را نگاه کرد. رافی می دانست که نگران تله است.
- چقدر راهه؟
- سه مایل. بالای تپه. من بیرون یه گاری دارم. سمت غرب اتاقک بازرسی.
- پس جدا جدا می ریم. از خروجی های متفاوت. بیرون همدیگه رو می بینیم.
زن سرش را تکان داد. مصمم به نظر می رسید.
گالن به سرعت پرسید: «اسمت چیه؟»
- کاکستون(۱۲)، ماجلا کاکستون. میایین دیگه؟
- ایمان داشته باش زن. ما تنهات نمی ذاریم.
زن نوارها را انداخت و با قدم های بلند دور شد. گالن او را نگاه کرد و گفت: «جلوتر از من برو. هر اتفاقی هم افتاد هیچ تماسی برقرار نکن.»
پشت در اتاق بازرسی صف بسته شده بود. تمام ورودی های بازار پر از جمعیت بود، چون دیده بانی یک سوم سود هر کس را می گرفت، یا اگر از قیافه کسی خوشش نمی آمد چه بسا بیشتر و همه هنگام ورود و خروج باید بازرسی می شدند.
رافی آستینش را بالا زد. این بدترین قسمت بود. با وجود سرما خیس عرق شده بود.
- بعدی!
به طرف میز رفت و شماره ای را که روی مچش نوشته شده بود نشان داد. ماموری که آنجا نشسته بود با سرعت فهرستش را ورق زد. رافی نگاهی به پشت سرش انداخت و گالن را در میان عده ای که گونی های پشم داشتند دید.
- کانور میشل(۱۳)؟
رافی سرش را تکان داد.
- شعبده باز. آها، می دونم منظورت از شعبده باز چیه. جیب بر، گدا.
رافی با وحشت سرش را بلند کرد: «نه! من معلق می زنم، چشم بندی می کنم.»
- با چی؟
- سیب.
- پس سیب ها کجان؟
رافی شانه اش را بالا انداخت: «خوردمشون.»
دیده بان جوان بود و لب باریک و لحن خشنی داشت. گفت: «منو بچه فرض کردی؟ جیباتو خالی کن.»
رافی انتظار این را نداشت. از همه چیز گذشته، او سودی نداشت که به آنها بدهد. ولی اگر حتی شک می کردند که دزد است یک دستش را از دست می داد، این فکر او را از ترس لرزاند.
دو سکه کوچک و تافی ها را روی میز گذاشت.
دیده بان پوزخند زد: «فقط همین؟ بیا اینجا.»
بازرسی سریع و کامل بود. از ترس و خجالت داغ شده بود ولی چیزی پیدا نکردند. دیده بان غرغر تمسخرآمیزی کرد: «اینهمه به خودت زحمت دادی اومدی اینجا به خاطر همین؟» تافی ها را برداشت و در جیب خودش چپاند: «حالا برو گمشو.»
رافی با عصبانیت و خیالی آسوده برگشت.
فقط دو قدم برداشته بود که مرد گفت: «صبر کن.»
رافی ایستاد، قلبش مانند گنجشک تندتند می زد. آهسته برگشت. دیده بان لبخند سرد و تکبرآمیزی زد. یک لیست دیگر در دستش بود. درحالی که چشم به آن دوخته بود گفت: «برگرد اینجا.»

نظرات کاربران درباره کتاب تاج پنهان - مجموعه ارباب میراث کهن

خوبه
در 3 ماه پیش توسط Red Rising
بد نیست، سرگرم کننده بود
در 2 سال پیش توسط Ham...man