فیدیبو نماینده قانونی انتشارات بهنام و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ترس مرد فرزانه

کتاب ترس مرد فرزانه
سه‌گانه خاطرات كوئوت شاه‌كش- کتاب دوم- جلد سوم

نسخه الکترونیک کتاب ترس مرد فرزانه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ترس مرد فرزانه

در حالی که روی ابریشم‌ها نشسته بودم و کنترلم آهسته از دست می‌رفت، احساس کردم عرق سردی بر بدنم نشست. دندان‌هایم را به هم فشردم و جرقه‌ی خشم کوچکی را احساس کردم. در طول زندگی‌ام، ذهنم تنها چیزی بود که همیشه می‌توانستم روی آن حساب کنم، تنها چیزی که تمام و کمال به خودم تعلق داشت. در حالی که تمایلات طبیعی‌ام جای خود را به غریزه‌ای حیوانی می‌داد که نمی‌توانست به چیزی جز شهوت خود فکر کند، احساس کردم اراده‌ام متزلزل شد. بخشی از وجودم که هنوز کوئوت بود خشمگین شد، ولی واکنش بدنم به حضور او را احساس کردم. با شیفتگی وحشتناکی احساس کردم چهار دست و پا روی کوسن‌ها به سمت او می‌روم. یک بازویم دور کمر باریکش حلقه زد و با عطشی وحشتناک برای بوسیدنش خم شدم. داخل ذهن خود فریاد کشیدم. در گذشته کتک و شلاق خورده بودم، گرسنگی کشیده بودم، زخم چاقو را تحمل کرده بودم، ولی ذهنم به خودم تعلق داشت و اهمیتی نداشت چه بلایی سر این بدن یا دنیای اطرافش می‌آمد. خود را به میله‌های قفس ناملموسی که از مهتاب و اشتیاق ساخته شده بود کوبیدم. و به هر ترتیب که بود خود را از او دور نگه داشتم. نفسم از گلویم بیرون زد، انگار مشتاق فرار کردن بود.

ادامه...

بخشی از کتاب ترس مرد فرزانه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل نودوسوم:همه ی مزدورها

پس از چهارده ساعت خوابیدن، حالم حسابی جا آمد. همراهانم ظاهرا از این مساله تعجب کردند، چون زمانی که مرا پیدا کرده بودند بیهوش بودم، بدنم یخ کرده بود و سرتاپایم خونی بود. لباس هایم را در آورده بودند، بدنم را کمی مشت و مال داده بودند و بعد مرا لای ملافه پیچیده و داخل تنها چادر سرپای راهزن ها گذاشته بودند. پنج چادر دیگر یا سوخته بود، یا مدفون شده یا پس از برخورد ستون سفیدی از صاعقه با درخت بلوط بلندی که وسط اردوگاه راهزن ها قرار داشت، از دست رفته بود.
هوا روز بعد ابری بود، ولی خوشبختانه بارانی نمی بارید. ابتدا به جراحاتمان رسیدگی کردیم. هنگامی که نگهبان ددان و هسپه را غافلگیر کرده بود، پای هسپه تیر خورده بود. ددان هم زخمی عمیقی روی یکی از شانه هایش داشت. با توجه به اینکه با دست خالی به سمت نگهبان شتافته بود، می توان گفت شانس آورده بود. وقتی دلیلش را پرسیدم گفت که فرصت نکرده بود شمشیرش را بیرون بیاورد.
مارتن برآمدگی سرخی روی پیشانی اش، بالای ابرویش داشت؛ یا نتیجه ی زمانی بود که با لگدی نقش زمینش کرده بودم، یا وقتی او را روی زمین کشیده بودم. ورم کرده بود، ولی مارتن ادعا می کرد در دعواهای خیابانی بدتر از اینها سرش آمده بود.
بعد از اینکه تب و لرزم پایان یافت، حالم خوب شد. کاملا معلوم بود همراهانم از بازگشت سریعم از دروازه ی مرگ تعجب کرده بودند و من تصمیم گرفتم آنها را در سرگردانی شان باقی بگذارم. کمی مرموز بودن آسیبی به شهرتم نمی زد. خراش دندانه دار حاصل از عبور تیر روی شانه ام را باندپیچی کردم و به کبودی ها و زخم هایی که یادم نبود از کجا آمده اند، رسیدگی کردم. زخم سطحی و درازی هم بالای بازویم باقی مانده بود، ولی ارزش بخیه زدن نداشت.
تمپی آسیبی ندیده بود، کاملا خونسرد بود و چهره اش مثل همیشه عاری از احساس بود.
دومین کاری که کردیم رسیدگی به اجساد بود. در مدتی که بیهوش بودم، بقیه ی اعضای گروهم اکثر اجساد سوخته را به یک سمت محوطه ی باز کشیده بودند. محاسباتشان به این صورت بود:
یک نگهبان که توسط ددان کشته شده بود.
دو نفرشان توسط تمپی در جنگل غافلگیر شده بودند.
سه نفرشان از صاعقه جان سالم به در برده و سعی کرده بودند فرار کنند. مارتن یکی و تمپی دو تای بعدی را از پا در آورده بودند.
هفده نفرشان سوخته بودند، در هم شکسته بودند یا با صاعقه از پا در آمده بودند. از بین آنها هشت نفرشان قبل از اصابت صاعقه یا مرده بودند، یا تا سر حد مرگ زخمی شده بودند.
ردپای نگهبانی را پیدا کردیم که کل ماجرا را از ضلع شمال شرقی تپه تماشا کرده بود. وقتی ردپاها را پیدا کردیم، یک روز از به جا ماندنشان می گذشت و هیچ کداممان کوچکترین تمایلی به تعقیب او نداشتیم. ددان به این نکته اشاره کرد که زنده اش بیشتر ارزش داشت، چون می توانست شرح این شکست فجیع را برای سایر کسانی که خیال داشتند راهزنی را سرلوحه ی زندگی شان قرار دهند، تعریف کند.
برای اولین بار در یک زمینه اتفاق نظر داشتیم.
جسد رهبر در بین اجساد گردآوری شده نبود. چادر بزرگی که وارد آن شده بود زیر بخش بزرگی از تنه ی سوخته ی درخت بلوط غول پیکر له شده بود. چون فعلا کارهای زیادی داشتیم که باید انجام می دادیم، بقایای او را به حال خود گذاشتیم.
به جای اینکه بیست و سه قبر بکنیم یا حتی یک قبر دسته جمعی حفر کنیم که برای بیست و سه جسد جا داشته باشد، خرمن آتشی به پا کردیم و در حالیکه جنگل اطراف هنوز به خاطر باران خیس بود، آن را شعله ورتر کردیم. از مهارت هایم استفاده کردم تا مطمئن شوم داغ و طولانی می سوزد.
ولی یک نفر دیگر باقی مانده بود: نگهبانی که مارتن با تیر زده و من از او استفاده کرده بودم. در حالیکه همراهانم سرشان به جمع کردن چوب برای خرمن آتش گرم بود، به سمت ضلع جنوبی تپه رفتم و جایی که تمپی او را پنهان کرده و با شاخه ی شاه درختی پوشانده بود، پیدا کردم.
مدتی طولانی به جسد خیره شدم و بعد آن را با خود به سمت جنوب بردم. مکان ساکتی را زیر درخت بید مجنونی یافتم و برایش تلی از سنگ ساختم. بعد به داخل بوته ها خزیدم و محتویات معده ام را بالا آوردم.
صاعقه؟ خب، توضیح دادن صاعقه کمی سخت است. توفان بالای سرمان. اتصال گالوانیک با دو تیر همسان. تلاشی برای به زمین زدن درخت با نیرویی بیشتر از هر صاعقه ای. صادقانه بگویم، نمی توانم بگویم زمان و مکان اصابت صاعقه کار من بود. ولی تا جایی که در داستان ها یافت می شود، من صاعقه را صدا زدم و آمد.
طبق داستان هایی که سایرین تعریف کردند، وقتی صاعقه ضربه زد، یک آذرخش تنها نبود، بلکه چند آذرخش پیاپی بود. ددان آن را ستونی از آتش سفید توصیف کرد و گفت زمین طوری لرزید که او تعادلش را از دست داد.
صرف نظر از دلیلش، تنها کنده ی سوخته ای با ارتفاع یک گریستون از درخت بلوط بلند باقی مانده بود. تکه های بسیار بزرگی از آن در اطراف پراکنده بود. درخت های کوچک تر و بوته ها آتش گرفته و بعد در باران خاموش شده بودند. اکثر تیرک های بلندی که راهزن ها برای تقویت اردوگاهشان به کار گرفته بودند منفجر شده و تکه های باقیمانده شان بزرگتر از نوک انگشت نبود. برخی نیز سوخته و تبدیل به زغال شده بودند. تکه های بزرگی از خاک به هم ریخته در پای درخت دیده می شد و اینطور به نظر می رسید که مرد دیوانه ای آنجا را شخم زده یا حیوان عظیم الجثه ای به آن پنجه کشیده بود.
با وجود این تا سه روز پس از پیروزی مان در اردوگاه راهزن ها باقی ماندیم. نهر امکان دسترسی آسان به آب را فراهم می کرد و آذوقه ی باقیمانده ی راهزن ها از مال خودمان خیلی بهتر بود. علاوه بر آن پس از نجات پارچه های کرباسی و تیر و تخته های باقیمانده، هر کداممان می توانستیم از موهبت داشتن یک چادر یا سرپناه لذت ببریم.
اکنون که کارمان تمام شده بود، تنش حاکم بر گروهمان از بین رفته بود. بارش باران قطع شد و دیگر نیازی نبود مراقب آتشمان باشیم و در نتیجه سرفه های مارتن بهتر شده بود. ددان و هسپه رفتار مودبانه ای با هم داشتند و ددان سه چهارم عوضی بازی بی وقفه اش دربرابر من را کنار گذاشت.
ولی با وجود خوشحالی ام از به پایان رساندن کار، اوضاع کاملا آرام نبود. شب ها خبری از داستان نبود و مارتن هر گاه می توانست از من فاصله می گرفت. با توجه به چیزهایی که دیده بود، سرزنشش نمی کردم.
با علم به این موضوع در اولین فرصت ممکن تمثال های مومی را که درست کرده بودم، نابود کردم. اکنون نیازی به آنها نداشتم و می ترسیدم اگر یکی از همراهانم آن را در خورجینم پیدا کند، اتفاق وحشتناکی بیفتد.
تمپی درباره ی کاری که با جسد راهزن کرده بودم اظهار نظری نکرد و تا جایی که می دیدم، ظاهرا از این بابت سرزنشم نمی کرد. اکنون که به عقب نگاه می کنم متوجه می شوم واقعا چه شناخت اندکی از آدِم ها داشتم. ولی در آن زمان تنها چیزی که متوجهش بودم این بود که تمپی زمان کمتری را صرف کمک به تمرین کتانم می کرد و زمان بیشتری را به تمرین زبانم و صحبت درباره ی مبحث همیشه گیج کننده ی لِتانی اختصاص داده بود.
در روز دوم تجهیزاتمان را از اردوگاه خودمان آوردیم. از بازگشت عودم خوشحال بودم، مخصوصا از آن جهت که متوجه شدم جعبه ی خارق العاده ی دنا با وجود باران بی وقفه خشک و کیپ باقی مانده بود.
و چون دیگر نیازی به مخفی کاری نبود، عودم را نواختم. یک روز تمام کار دیگری نکردم. حدود یک ماه از آخرین باری که موسیقی از سر انگشتانم جاری شده بود می گذشت و بیشتر از آنچه تصور کنید دلم برایش تنگ شده بود.
ابتدا تصور کردم تمپی از موسیقی ام خوشش نمی آید. صرف نظر از این حقیقت که آن اوایل با آواز خواندن ناخواسته به او توهین کرده بودم، هر بار عودم را بیرون می آوردم، اردوگاه را ترک می کرد. بعد از مدتی او را دیدم که تماشایم می کرد، همیشه از فاصله ی دور و در حالیکه تا حدودی از نظر پنهان شده بود. وقتی فهمیدم کجاها دنبالش بگردم، متوجه شدم همیشه هنگام نواختن عودم گوش فرا می داد. با چشم هایی گشادشده مانند یک جغد. بی حرکت مانند سنگ.
در روز سوم هسپه اعلام کرد پایش طاقت کمی راه رفتن را دارد. بنابراین باید تصمیم می گرفتیم چه چیزهایی را با خود ببریم و چه چیزهایی را باقی بگذاریم.
این تصمیم آنقدرها دشوار نبود. اکثر تجهیزات راهزن ها بر اثر صاعقه، سقوط درخت یا توفان نابود شده بود. ولی هنوز چیزهای باارزشی وجود داشت که می توانستیم از اردوگاه نابودشده بیرون بکشیم.
نتوانسته بودیم چادر رهبرشان را به خوبی بگردیم، زیرا در زیر یکی از شاخه های بسیار بزرگ درخت بلوط له شده بود.
شاخه ی افتاده که بیش از دو فوت ضخامت داشت، به نوبه ی خود از بسیاری درخت ها بزرگتر بود. با این حال در روز سوم سرانجام موفق شدیم با تبر تکه هایی از آن را قطع کنیم تا بتوانیم غلتش دهیم و آن را از روی بقایای چادر برداریم.
مشتاق بودم از نزدیک جسد رهبر را ببینم، چون از وقتی او را در حین بیرون آمدن از چادرش دیده بودم، چیزی درباره ی او دست از سر ذهنم برنمی داشت. از دیدگاه مادی نیز می دانستم جوشنش حداقل دوازده تالنت می ارزید. ولی کوچکترین اثری از رهبر پیدا نکردیم. کمی گیج شدیم. مارتن فقط یک ردپا پیدا کرده بود که از اردوگاه بیرون می رفت و به نگهبانی تعلق داشت که فرار کرده بود. هیچکداممان نمی توانستیم حدس بزنیم رهبر کجا رفته بود.
برای من هم یک معما بود و هم مایه ی ناراحتی، چون واقعا دوست داشتم از نزدیک صورتش را ببینم. ددان و هسپه معتقد بودند در آشوب ناشی از صاعقه موفق به فرار شده بود و شاید از نهر استفاده کرده بود تا ردپایی به جا نگذارد.
اما وقتی نتوانستیم جسدش را پیدا کنیم، مارتن به وضوح بی قرار شد. زمزمه کنان چیزهایی درباره اهریمن ها گفت و حاضر نشد به خرابی ها نزدیک شود. از نظر من رفتارش مثل یک احمق خرافاتی بود، ولی انکار نمی کنم که فقدان جسد از نظر خودم هم کمی نگران کننده بود.
داخل چادر نابودشده یک میز، یک تخت سفری و یک جفت صندلی پیدا کردیم که همگی خرد خاکشیر شده بودند و به درد نمی خوردند. در کشوی میز خردشده چند کاغذ پیدا کردیم که حاضر بودم هزینه ی گزافی برای خواندنشان پرداخت کنم، ولی زمان زیادی را زیر باران گذرانده بودند و جوهرشان پخش شده بود. یک جعبه ی چوبی بسیار محکم هم پیدا کردیم که کمی از یک قرص نان کوچکتر بود. نشان خانوادگی آلورون روی درش حک شده و قفل بود.
هسپه و مارتن اعتراف کردند اندک مهارتی در باز کردن قفل دارند و چون من هم کنجکاو بودم محتویاتش را ببینم، اجازه دادم به شرط آسیب نزدن به قفل تلاششان را بکنند. هر دو مدتی طولانی با آن ور رفتند، ولی هیچکدام موفق به باز کردنش نشدند.
مارتن بعد از حدود بیست دقیقه ور رفتن محتاطانه با قفل دست هایش را به نشانه ی تسلیم بالا برد. «نمی دونم چه ترفندی باید زد.» کش و قوسی به بدنش داد و دست هایش را به انحنای کمرش فشرد.
گفتم: «بد نیست خودم هم یه امتحانی بکنم.» امیدوار بودم یکی از آنها موفق به باز کردنش شود. باز کردن قفل بدون کلید مهارتی نیست که یک آرکنیست بتواند به آن افتخار کند. با شهرتی که امیدوار بودم برای خود بسازم همخوانی نداشت.
هسپه یک ابرویش را برایم بالا برد و گفت: «جدا؟ پس واقعا یه تابورلین جوان هستی.»
به داستانی که مارتن چند روز پیش تعریف کرده بود فکر کردم. «البته.» خندیدم و بعد با تقلید از صدای تابورلین کبیر فریاد زدم: «اِدرو!» و با دست ضربه ای به در جعبه زدم.
درش با جهشی کوتاه باز شد.
من هم به اندازه ی بقیه تعجب کردم، ولی تعجبم را بهتر پنهان کردم. اتفاقی که مسلما افتاده بود این بود که یکی از آنها واقعا موفق شده بود قفل را باز کند، ولی در جعبه گیر کرده بود. احتمالا چون چوب آن چند روز خیس شده بود، باد کرده بود. وقتی به آن ضربه زده بودم، درش به سادگی باز شده بود.
ولی آنها این را نمی دانستند. اگر حالت چهره شان را می دیدی تصور می کردی جلوی چشمشان چیزی را تبدیل به طلا کرده ام. حتی تمپی یک ابرویش را بالا برد.
هسپه گفت: «حقه ی خوبی بود، تابورلین.» انگار احتمال می داد با آنها شوخی ام گرفته باشد.
تصمیم گرفتم جلوی زبانم را بگیرم و شاه کلیدهایم را به جیب شنلم بازگرداندم. اگر قرار بود آرکنیست شوم، ترجیح می دادم آرکنیست مشهوری شوم.
در حالی که سعی داشتم ژست قدرتمند موقرانه ای را به خود بگیرم، در جعبه را باز و به داخل آن نگاه کردم. اولین چیزی که دیدم یک کاغذ تاشده ی ضخیم بود. آن را بیرون آوردم.
ددان پرسید: «این دیگه چیه؟»
آن را بالا گرفتم تا همه ببینند. نقشه ی دقیق نواحی اطراف بود که نه تنها تصویری دقیق از شاهراه پیچ در پیچ را نشان می داد، بلکه جای مزارع و نهرهای اطراف آن را نیز مشخص کرده بود. کروسون، فنهیل(۱) و مهمانخانه ی یک پنی روی جاده ی غربی علامتگذاری و نامگذاری شده بودند.
ددان پرسید: «این چیه؟» و با انگشت کلفتش به علامت ضربدر بدون نامی که در اعماق جنگل در ضلع جنوبی جاده قرار داشت، اشاره کرد.
مارتن به نقشه اشاره کرد و گفت: «فکر کنم این اردوگاهه. درست کنار اون نهر.»
سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم. «اگه این نقشه درست باشه، از اونی که فکر می کردم به کروسون نزدیکتریم. می تونیم از اینجا به سمت جنوب بریم و مجبور نشیم یه روز اضافی راه بریم.» به مارتن نگاه کردم. «به نظرتون درست میاد؟»
«بذار ببینم.» نقشه را به دستش دادم و نگاهی به آن انداخت و بعد حرفم را تایید کرد. «ظاهرا درسته. فکر نمی کردم انقدر به سمت جنوب اومده باشیم. از اون ور بریم حداقل بیست مایل جلو می افتیم.»
هسپه گفت: «کم چیزی نیست.» و دستی به پای پانسمان شده اش کشید. «مگه اینکه یکی از شما آقایون داوطلب شه کولم کنه.»
دوباره به سمت صندوقچه برگشتم. پر از بسته هایی بود که لابلای پارچه هایی پیچیده شده بودند. یکی را بیرون آوردم و برق طلا را دیدم.
صدای زمزمه ای از همراهانم بلند شد. بقیه ی بقچه های کوچک و سنگین را وارسی کردم و سکه های بیشتری یافتم که همگی از طلا بودند. به طور تخمینی بیش از دویست رویال آنجا بود. با اینکه هرگز چنین سکه ای را در دست نگرفته بودم، می دانستم یک رویال طلا هشتاد بیت می ارزد، تقریبا به اندازه ی تمام پولی که مائر برای تامین بودجه ی کل این سفر به من داده بود. تعجبی نداشت که مائر مشتاق بود به حمله ی راهزن ها به ماموران جمع آوری مالیاتش پایان دهد.
اعداد را در سرم محاسبه کردم و محتویات جعبه را به ارز آشناتری تبدیل کردم و به بیش از پانصد تالنت نقره ای رسیدم.
این پول برای خرید یک مهمان خانه ی بزرگ در کنار جاده یا یک مزرعه با تمام دام ها و تجهیزاتش کافی بود. با چنین پولی می توانستی یک لقب جزئی، شغل درباری یا یک مقام نظامی در ارتش بخری.
متوجه شدم بقیه هم درگیر محاسبات خود بودند. ددان بدون اینکه امیدی داشته باشد گفت: «نظرتون چیه یه کمش رو بین خودمون تقسیم کنیم؟»
مکثی کردم و بعد دست در صندوقچه کردم. «به نظرتون نفری یه رویال منصفانه اس؟»
در حالیکه یکی از بقچه ها را باز می کردم، همه ساکت شدند. ددان با ناباوری نگاهم کرد. «مطمئنی؟»
یکی از سکه های سنگین را به دستش دادم. «تا جایی که می دونم، اگه این پول دست آدمایی می افتاد که به اندازه ی ما درستکار نبودند، کلا یادشون می رفت به آلورون چیزی بگن. یا اصلا پیش آلورون برنمی گشتن. به نظرم نفری یه رویال پاداش خوبی برای صداقتمونه.» یک سکه ی براق نیز برای مارتن و هسپه انداختم.
در حالیکه رویال تمپی را برایش پرت می کردم افزودم: «تازه، منو استخدام کردن که گروه راهزن ها رو پیدا کنم، نه اینکه یه مقر نظامی کوچک رو نابود کنم.» رویالم را بالا بردم. «این پاداش خدمت اضافیه که کردیم.» آن را در جیبم گذاشتم و دستی به آن کشیدم. «نیازی نیست آلورون چیزی بفهمه.»
ددان خندید و دستی به پشتم زد. «پس معلومه اونقدرا که فکر می کردم با ما فرق نداری.»
جواب لبخندش را دادم و در جعبه را با فشاری بستم و صدای قفل شدن چفتش را شنیدم.
دو دلیل دیگر کاری را که کردم به آنها نگفتم. اول اینکه با این کار وفاداری شان را می خریدم. بدون شک می فهمیدند چقدر آسان بود که صندوقچه را بقاپند و گم و گور شوند. این فکر به ذهن خودم هم خطور کرده بود. با پانصد تالنت می توانستم تا ده سال آینده خرج دانشگاهم را بدهم و کلی پول اضافه بیاورم.
اما اکنون به نحو قابل توجهی پولدارتر شده بودند و می توانستند از این بابت احساس درستکاری هم بکنند. یک تکه طلای سنگین باعث می شد حواسشان از پولی که من حمل می کردم پرت شود. البته با تمام این تفاصیل خیال داشتم شب ها موقع خواب جعبه را زیر بالشم بگذارم.
دوم اینکه خودم به این پول احتیاج داشتم. هم به رویالی که جلوی چشم همه در جیبم گذاشته بودم و هم سه تای دیگری که هنگام پخش کردن سکه های دیگران کش رفته بودم. همانطور که گفتم آلورون هرگز متوجه کم شدنشان نمی شد و می توانستم با چهار رویال شهریه ی یک ترم کامل دانشگاه را پرداخت کنم.
* * *
بعد از اینکه صندوقچه ی مائر را ته خورجین سفری ام گذاشتم، همگی مان تصمیم گرفتیم هر چه می توانیم از تجهیزات راهزن ها برداریم.
چادرهایشان را به همان دلیل که چادری برای خودمان بر نداشته بودیم، رها کردیم. برای حمل کردن زیادی دست و پاگیر بودند. تا جایی که امکان ذخیره اش وجود داشت، آذوقه شان را برداشتیم، چون می دانستیم هر چه غذای بیشتری با خود ببریم، نیازمان به خرید آن کمتر می شود.
تصمیم گرفتم یکی از شمشیرهای راهزن ها را بردارم. چون شمشیرزنی بلد نبودم، حاضر نبودم پولی برای خریدش هدر بدهم، ولی اگر می توانستم یکی را رایگان به دست آورم...
در حالیکه به سلاح هایی که یکجا جمع کرده بودیم نگاه می کردم، تمپی جلو آمد و چند کلمه ای راهنمایی ام کرد.
وقتی گزینه های موجود را به دو شمشیر تقلیل دادیم، تمپی سرانجام حرف دلش را زد. «نمی تونی از شمشیر استفاده کنی.» سوالی. خجالت.
برداشتم این بود که از نظر او فکر اینکه کسی نتواند از شمشیر استفاده کند، خجالت آور بود. مثل اینکه ندانی چطور با قاشق و چنگال غذا بخوری. آهسته گفتم: «نه. ولی امیدوار بودم تو بتونی نشونم بدی.»
تمپی کاملا بی حرکت و ساکت در جایش ایستاد. اگر شناخت خوبی از او به دست نیاورده بودم این را جواب منفی اش تلقی می کردم. این نوع بی حرکتی یعنی به فکر فرو رفته بود.
مکث در مکالمات آدِمی نقش کلیدی دارد، بنابراین صبورانه منتظر ماندم. هر دو نفرمان یک دقیقه و بعد دو دقیقه و بعد پنج دقیقه و بعد ده دقیقه در سکوت در جایمان ایستادیم. تقلا کردم ساکت و آرام بمانم. شاید این روش او برای رد کردن مودبانه ی درخواستم بود.
می دانید، فکر می کردم از همه چیز آگاهم. حدود یک ماه بود تمپی را می شناختم و هزار کلمه و پنجاه حرکت گفتار دستی آدِم ها را یاد گرفته بودم. می دانستم آدِم ها از برهنگی یا تماس ابایی ندارند و داشتم رمز و رازی را که لتانی نام داشت، یاد می گرفتم.
اوه، بله، فکر می کردم خیلی زرنگم. اگر واقعا درباره ی آدِم ها چیزی می دانستم، هرگز جرئت نمی کردم، چنین سوالی از تمپی بپرسم.
«اون رو بهم یاد می دی؟» به جعبه ی عودم که آن سر اردوگاه به درختی تکیه داشت، اشاره کرد.
سوالش غافلگیرم کرد. قبلا هرگز سعی نکرده بودم عود زدن را به کسی یاد بدهم. شاید تمپی این را می دانست و سعی داشت غیرمستقیم به چیز مشابهی درباره ی خودش اشاره کند. می دانستم حرف هایش از لایه های مختلف معنی برخوردار بودند.
پیشنهاد منصفانه ای بود. سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم. «سعیم رو می کنم.»
تمپی سر تکان داد و به یکی از شمشیرهایی که در حال بررسی شان بودیم اشاره کرد.
«اینو بردار. ولی جنگیدن نه.» این را گفت و رفت. در آن زمان تصور کردم این هم بخشی از موجز حرف زدن طبیعی اش بود.
گشتن وسایل راهزن ها کل روز طول کشید. مارتن تعداد زیادی از تیرها و زه هایی که پیدا کرد را برداشت. بعد، پس از اینکه مطمئن شد کس دیگری آنها را نمی خواهد، تصمیم گرفت چهار کمان بلندی را که از صاعقه جان سالم به در برده بودند، بردارد. حملشان کمی سخت بود، ولی ادعا کرد وقتی آنها را در کروسون بفروشد، یک پنی سنگین گیرش خواهد آمد.
ددان یک جفت پوتین و یک جلیقه ی زره پوش که از مال خودش بهتر بود را برداشت. علاوه بر آن یک دست ورق بازی و یک جفت تاس سفید را برداشت.
هسپه یک نی لبک باریک و حدود یک دوجین چاقو را ته خورجینش چپاند، با این امید که بعدا آنها را بفروشد.
حتی تمپی هم چیزی یافت که مطابق سلیقه اش بود: یک سنگ چاقو تیزکنی، یک جانمکی برنجی و یک شلوار کتان که به نهر برد و به رنگ سرخ آشنایی در آورد.
کار من نسبت به بقیه زمان کمتری طول کشید. چاقوی کوچکی برای جایگزینی چاقویی که شکسته بودم و یک تیغ کوچک اصلاح با دسته ای که از شاخ حیوانات درست شده بود. نیاز چندانی به اصلاح صورت نداشتم، ولی در دربار مائر به این کار عادت کرده بودم. بدم نمی آمد به تبعیت از هسپه چند تایی چاقو هم بردارم، ولی خورجینم تا همینجا به خاطر صندوقچه ی مائر به نحو ناخوشایندی سنگین شده بود.
رفتار ما ممکن است کمی بی رحمانه به نظر برسد، ولی رسم دنیا چنین است. از دزدها دزدی می شود و زمان و امواج همه مان را به مزدور تبدیل می کنند.

فصل نودوچهارم:روی سنگ ها و ریشه ها

تصمیم گرفتیم به نقشه ای که یافته بودیم اعتماد کنیم و از دل جنگل یکراست به سمت جنوب رفتیم و مسیر کروسون را در پیش گرفتیم. حتی اگر به شهر نمی رسیدیم، بدون شک جاده را پیدا می کردیم و مجبور نمی شدیم چندین مایل پیاده راه برویم.
پای مجروح هسپه حرکتمان را کند کرده بود و روز اول فقط توانستیم شش یا هفت مایل راه برویم. در طول یکی از استراحت های فراوانمان بود که تمپی آموزش کتان به من را حقیقتا آغاز کرد.
منِ احمق تصور می کردم آموزشم مدت ها قبل شروع شده بود. حقیقت این است که اشتباهات وحشتناکم را به این دلیل اصلاح کرده بود که کفرش را در می آوردند؛ همانطور که اگر کسی در حضور من عودش را درست نمی نواخت، وسوسه می شدم آن را برایش کوک کنم.
آموزش آن امری کاملا متفاوت بود. کارمان را از ابتدای کتان شروع کردیم و تمپی اشتباهاتم را اصلاح کرد. همه ی اشتباهاتم را. در اولین حرکتم به تنهایی هجده اشتباه پیدا کردم و کتان از بیش از یکصد حرکت درست می شد. خیلی زود درباره ی کارآموزی ام دچار تردید شدم.
من نیز به تمپی عود زدن یاد دادم. در حال راه رفتن نت هایی را نواختم، نامشان را به او یاد دادم و بعد نواختن تعدادی از تارها را نشانش دادم. احساس می کردم جای خوبی برای شروع کار است.
امیدوار بودیم تا ظهر روز بعد به کروسون برسیم. ولی اواسط صبح به مسیر باتلاقی بوگندو و ناخوشایندی رسیدیم که روی نقشه علامت گذاری نشده بود.
به این ترتیب روز بسیار طاقت فرسایی آغاز شد. مجبور شدیم قدم هایمان را با احتیاط برداریم و پیشرفتمان در حد سینه خیز رفتن کند شد. یک بار هم ددان سکندری خورد و افتاد و در حالیکه تقلا می کرد برخیزد، آب شورمزه اش را به سرتاپای ما پاشید. گفت پشه بسیار بزرگی را دیده بود که دهان مکنده اش از سنجاق سر خانم ها هم بزرگتر بود. گفتم احتمالا یک سیپکوئیک بوده است و او هم چندین پیشنهاد غیربهداشتی و ناخوشایند داد که در اولین فرصت ممکن برای انجامشان دست به کار شوم.
در حالیکه بعدازظهر به غروب نزدیک می شد، امید پیدا کردن جاده را رها کردیم و حواسمان را روی چیزهای ضروری تر متمرکز کردیم، مثلا یافتن تکه زمین خشکی که بتونیم بدون فرو رفتن در باتلاق روی آن بنشینیم. ولی تنها چیزی که پیدا کردیم، لجنزارهای بیشتر، گودال های بیشتر و ابری از پشه های وزوزو و مگس های گازگیر بود.
پس از غروب خورشید بود که سرانجام موفق به خروج از مسیر باتلاقی شدیم و هوا خیلی سریع از داغ و خفه به سرد و مرطوب تغییر پیدا کرد. لخ لخ کنان پیش رفتیم، تا زمانی که زمین سرانجام به سمت بالا شیب پیدا کرد. همگی خسته و خیس بودیم و با اتفاق نظر جمعی تصمیم گرفتیم به راهمان ادامه دهیم و کمی بین خود و حشرات و بوی گیاهان گندیده فاصله بیندازیم.
ماه در آسمان کامل و روشنایی اش کافی بود تا راهمان را در لابلای درختان پیدا کنیم. با وجود روز طاقت فرسایی که پشت سر گذاشته بودیم، روحیه مان بهتر از قبل بود. هسپه که خسته شده بود به ددان تکیه داده بود و وقتی مزدور سرتاپا گل آلود بازویش را دور کمر او حلقه کرد، هسپه به او گفت برای اولین بار پس از ماه ها بوی خوبی می دهد. ددان نیز جواب داد که در برابر قضاوت زنی با درک و ظرافت او سر تسلیم فرود می آورد.
با اضطراب منتظر ماندم تا مکالمه شان تلخ و طعنه آمیز شود. ولی در حالیکه پشت سرشان راه می رفتم متوجه شدم که ددان با چه ملایمتی بازویش را دور او حلقه کرده بود. هسپه هم تقریبا با مهربانی به او تکیه داده بود و وزنش را روی پای مجروحش نینداخته بود. به مارتن نگاه کردم. ردیاب پیر لبخندی زد و دندان هایش در نور مهتاب درخشید.
طولی نکشید که به نهر زلالی رسیدیم و بوی گند و گل و لای را از خود زدودیم. لباس هایمان را آب کشیدیم و لباس های خشکی به تن کردیم. شنل نخ نما و ژنده ام را در آوردم و آن را روی شانه هایم انداختم تا سرمای عصرگاهی را از خود دور کنم.
در حال به پایان رساندن کارهایمان بودیم که صدای آواز ضعیفی را از بالای نهر شنیدیم. همگی مان گوش تیز کردیم، ولی سروصدای نهر اجازه نمی داد صدای آواز را با وضوح بشنویم.
ولی آواز به معنی حضور آدم بود و این یعنی تقریبا به کروسون رسیده بودیم؛ یا اگر باتلاق خیلی ما را به سمت جنوب منحرف کرده بود، شاید به مهمان خانه ی یک پنی. حتی یک خانه ی روستایی از خوابیدن مجدد در فضای باز بهتر بود.
بنابراین با وجود خسته بودنمان، امید یافتن تختخواب نرم، غذای داغ و نوشیدنی خنک انرژی کافی در اختیارمان گذاشت تا وسایلمان را جمع کنیم و به راهمان ادامه بدهیم.
در حالیکه ددان و هسپه دو نفری راه می رفتند، مسیر نهر را دنبال کردیم. صدای آواز می آمد و می رفت. به خاطر باران های اخیر ارتفاع آب نهر بالا رفته بود و به خاطر صدای فرو ریختن آن روی سنگ ها و ریشه های درختان گاهی حتی صدای راه رفتن خودمان را هم نمی شنیدیم.
در نهایت عرض نهر پهن شد و جریانش آرام گرفت و علف زار انبوه جای خود را به محوطه ی بازی داد.
دیگر صدای آوازی نمی آمد. اثری از جاده، مهمان خانه یا نور آتش نیز نبود. فقط محوطه ی بازی که به خوبی با نور مهتاب روشن شده بود. نهر در آنجا پهن تر و به برکه ی براقی تبدیل می شد. و کسی که روی تخته سنگ صافی کنار برکه نشسته بود...
مارتن با لحن خشکی گفت: «تهلو از ما در برابر اهریمن های شب محافظت کنه.» ولی صدایش بیشتر آمیخته به احترام بود تا وحشتزده. و نگاهش را به جای دیگری ندوخت.
ددان با صدای ضعیفی گفت: «اون... اون...»
سعی کردم بگویم: «من به پری ها اعتقاد ندارم.» ولی صدایم زمزمه ای بیش نبود.
فلورین بود.

فصل نودوپنجم:تعقیب

هر پنج نفر در جایمان خشکمان زده بود. انعکاس موج های آرام برکه روی بدن سفید فلورین افتاده بود. برهنه در نور مهتاب آواز می خواند:
کای-لانیون لوهیال
دی ماری فلانوآ
کریتا تو سیار
تو آلاران دی
دیرلا. آمائون.
لوسی ان دلان
تو نیا وور روهلان
فلورین تائه.
صدایش عجیب بود؛ نرم و ملایم و آنقدر آهسته که نباید از آن سر محوطه شنیده می شد. آنقدر آهسته بود که نباید با توجه به صدای حرکت آب و لرزش برگ ها شنیده می شد. با این وجود صدایش را می شنیدم. کلماتش مانند بالا و پایین رفتن نُت های عودی در دوردست واضح و شیرین بود. مرا یاد چیزی انداخت که نمی توانستم تشخیص دهم.
آهنگ آواز مشابه آواز داستان ددان بود. غیر از نامش در بیت آخر حتی یک کلمه از آن را نفهمیدم. با این حال کشش غیر قابل توضیح و مُصر آن را احساس کردم. انگار دستی نامرئی داخل سینه ام فرو رفته بود و سعی داشت من را از طریق قلبم به داخل محوطه بکشاند.
مقاومت کردم. نگاهم را دزدیدم و یک دستم را به درختی در آن نزدیکی تکیه دادم تا تعادلم را بازیابم.
صدای مارتن را پشت سرم شنیدم که با صدای آهسته ای زمزمه کرد: «نه نه نه.» انگار سعی داشت خودش را متقاعد کند. «نه نه نه نه نه. حتی در ازای همه ی پول های دنیا هم نه.»
از بالای شانه نگاهی به او انداختم. چشم های ردیاب با حالتی تب آلود روی محوطه ی روبرویش ثابت مانده بود، ولی به نظر می رسید بیشتر از اینکه تحریک شده باشد، وحشت کرده بود. تمپی در جایش ایستاده و تعجب به وضوح بر چهره ی همیشه بی احساسش نشسته بود. ددان با حالت خشکی گوشه ای ایستاده و حالت چهره اش درهم بود. چشم های هسپه مرتب بین او و محوطه در حرکت بود.
بعد فلورین دوباره آوازش را از سر گرفت. آوازش شبیه وعده ی یک آتش گرم در یک شب سرد بود. شبیه لبخند یک دختر جوان بود. ناخودآگاه به یاد لوسی در مهمانخانه ی یک پنی افتادم که موهای قرمزش مانند زبانه ی آتش بود. به یاد آوردم که وقتی به موهایم دست کشید چه حسی داشتم.
فلورین آواز خواند و من کشش آن را احساس کردم. قوی بود، ولی نه آنقدر قوی که نتوانم جلوی خود را بگیرم. دوباره به داخل محوطه نگاه کردم و او را دیدم که پوستش در زیر آسمان عصرگاهی نقره ای به نظر می رسید. با ظرافت یک رقاص خم شد تا یک دستش را در آب برکه فرو ببرد.
افکارم ناگهان وضوح خاصی یافت. از چه می ترسیدم؟ یک داستان پریان؟ اینجا جادو وجود داشت، جادوی واقعی. علاوه بر آن جادوی آواز بود. اگر این فرصت را از دست می دادم، هرگز خود را نمی بخشیدم.
دوباره به همراهانم نگاه کردم. مارتن آشکارا به خود می لرزید. تمپی آهسته در حال عقب نشینی بود. دست های ددان در دو طرف پهلوهایش مشت شده بود. آیا من نیز قرار بود مانند آنها باشم، خرافاتی و ترسو؟ نه. هرگز. من یکی از اعضای آرکانوم بودم. یک نامگذار بودم. یکی از ادما روه ها بودم.
خنده ای وحشی در درونم شکل گرفت. گفتم: «سه روز دیگه در یک پنی میام می بینمتون.» و وارد محوطه شدم.
این بار کشش فلورین را بیشتر از قبل احساس کردم. پوستش در نور ماه می درخشید. موهای بلندش مانند سایه ای دورتادورش ریخته بود.
صدای ددان را از پشت سرم شنیدم. «گندش بزنن. اگه اون می ره، من هم...»
صدای درگیری مختصری را شنیدم که با صدای افتادن چیزی روی زمین پایان یافت. نگاهی به پشت سرم انداختم و او را دیدم که به صورت روی علف های کوتاه افتاده بود. هسپه زانویش را روی کمر او گذاشته و یکی از بازوهای او را محکم به پشت سرش چرخانده بود. ددان با ضعف در حال تقلا و با قوت در حال دشنام دادن بود.
تمپی انگار مسابقه ی کشتی ای را ارزیابی می کند، با حالتی منفعل تماشایشان کرد. مارتن سراسیمه دستش را تکان داد و با عجله گفت: «بچه، برگرد اینجا! بچه! برگرد!»
به سمت نهر برگشتم. فلورین در حال تماشایم بود. حتی از فاصله ی صد فوتی می توانستم چشم های سیاه و کنجکاوش را ببینم. لبخندی پهن و خطرناک بر لب هایش نشست. خنده ی وحشی سر داد. سرخوش و خوشحال بود. صدایی انسانی نبود.
بعد با چابکی یک گنجشک و ظرافت یک آهو به آن سمت محوطه دوید. بلافاصله شروع به تعقیبش کردم و با وجود وزن خورجین سفری و شمشیری که به کمر داشتم، آنقدر سریع حرکت کردم که شنلم مانند پرچمی پشت سرم به اهتزاز در آمد. قبل از آن هرگز اینگونه ندویده بودم؛ بعد از آن هم همینطور. دویدنم مانند بچه ها بود؛ سبک و سریع و بدون ترس از افتادن.
فلورین جلوتر از من بود. در بوته زار. به طور مبهمی درخت ها، بوی خاک و رنگ خاکستری سنگ ها در نور مهتاب را به خاطر دارم. می خندد. جاخالی می دهد. می رقصد. جلو می کشد. صبر می کند آنقدر نزدیک شوم که تقریبا بتوانم لمسش کنم و بعد فرار می کند. در نور ماه می درخشد. شاخه های چنگ انداز، قطرات ریز آب، بادی گرم...
و او را می گیرم. موهایش در موهایم می پیچد و من را جلو می کشد. نفس هایش سرم را پر می کند. عطرش مانند شبدر است، مانند مشک است، مانند سیب های رسیده ای است که روی زمین افتاده اند...
و مکث و تردیدی وجود ندارد. شکی وجود ندارد. دقیقا می دانم چه کار کنم. دست هایم پشت گردنش است. روی صورتش است. لای موهایش است. دور کمر باریکش است.
شانه هایم را می گیرد. سرش را تکان می دهد و به زبانی که نمی فهمم فریاد می زند. لحن صدایش موسیقی دارد. فریادهای بی کلامش آهنگینند. قلبم به تندی می تپد. آه می کشد. ریتم مان مانند یک آواز خاموش است. مانند غرش رعدی ناگهانی. مانند صدای محو طبلی در دوردست...
و همه چیز متوقف می شود. شبیه عودی می شوم که تارهایش کش آمده است. می لرزم. درد می کشم. آنقدر کش آمده ام که نزدیک است بشکنم...

فصل نودوششم:خود آتش

در حالی بیدار شدم که چیزی گوشه های حافظه ام را قلقلک می داد. چشم هایم را باز کردم و درختانی را دیدم که در تاریک و روشن غروب سر به آسمان ساییده بودند. دورتادورم پر از بالش های ابریشمی بود. فلورین چند قدم آن طرف تر خوابیده بود.
مانند یک مجمسه بی نقص و خوش تراش بود. در خواب آه کشید و من خود را به خاطر این فکر سرزنش کردم. می دانستم شباهتی به سنگ سرد ندارد. گرم و نرم بود. اگر قرار بر مقایسه بود، به هموارترین سنگ مرمر چاقوتیزکنی شباهت داشت.
دستم را دراز کردم که لمسش کنم، ولی چون نمی خواستم تصویر بی نقص روبرویم را خراب کنم، جلوی خود را گرفتم. فکری گنگ و آزاردهنده ذهنم را به خود مشغول کرد، ولی آن را مانند یک مگس مزاحم از خود دور کردم.
لب های فلورین باز شد و آهی کشید و صدایی شبیه صدای کبوتر از دهانش بیرون آمد. تماس آن لب ها را به خاطر آوردم و به زور نگاهم را از لب های نرمش که مانند گلبرگ بود گرفتم.
نقوش روی پلک های بسته اش شبیه بال های پروانه بودند و حلقه های بنفش تیره و سیاه و نقش و نگارهای طلایی روشن داشتند که با رنگ پوستش در آمیخته بود. در حالیکه چشم هایش آهسته در خواب تکان می خوردند، نقوش روی پلک هایش نیز تغییر می کردند، انگار پروانه ها بال هایشان را تکان می دادند. این صحنه به تنهایی ارزش بهایی را که همه ی مردها باید برای دیدنش می پرداختند، داشت.
او را با چشم هایم بلعیدم. می دانستم همه ی آوازها و داستان هایی که شنیده بودم، هیچ بودند. او چیزی است که مردها آرزویش را دارند. در همه ی مکان هایی که به آنجاها سفر کرده بودم و همه زن هایی که دیده بودم، همتای او را فقط یک بار ملاقات کرده بودم.
چیزی در ذهنم فریاد کشید، ولی حرکت چشم هایش در زیر پلک هایش و شکل دهانش توجهم را جلب کرد، انگار حتی در خواب هم ممکن بود مرا ببوسد. دوباره با عصبانیت آن فکر را از خودم دور کردم. یا دیوانه می شدم، یا می مردم.
ایده ی فرّارم سرانجام به ذهن هوشیارم راه پیدا کرد و احساس کردم همه ی موهای تنم سیخ ایستاد. یک لحظه شفافیتی بی نقص و واضح را احساس کردم که شبیه آمدن به سطح آب برای نفس کشیدن بود. با عجله چشم هایم را بستم و خود را در قلب سنگ فرو بردم.
فایده ای نداشت. برای اولین بار در زندگی ام سرمای آرامش بخش آن را احساس نکردم. فلورین از پشت پلک هایم حواسم را پرت می کرد. نفس شیرینش. بدن نرمش. آه های نیمه درمانده ای که از لای لب های گرسنه و گلبرگ مانندش بیرون می زد.
سنگ. چشم هایم را به هم فشردم و قبل از اینکه حتی جرئت کنم و دوباره به او بیندیشم، منطق آرامش بخش قلب سنگ را مانند شنلی دور خود پیچیدم.
من چه می دانستم؟ صدها داستانی را که درباره ی فلورین شنیده بودم، به خاطر آوردم و نکات تکراری شان را مرور کردم. فلورین زیبا بود. مردان فناپذیر را شیفته ی خود می کرد. آنها تا قمرو فِی ها دنبالش می رفتند و در آغوشش می مردند. چگونه می مردند؟ حدس زدنش کار آسانی بود: فشار فیزیکی شدید.
شانه هایم درد می کرد، زانوهایم می سوخت و گردنم... سرخ شدم و به زحمت خود را بیشتر از قبل در قلب سنگ فرو بردم، تا زمانیکه ضربان نبضم آهسته شد و توانستم افکار مربوط به او را از بخش جلویی ذهنم پس بزنم.
می توانستم چهار داستان را که در آن مردان از دنیای فِی ها زنده باز گشته بودند، به خاطر آورم. همگی شان مانند سنگ کوزه گری ترک خورده بودند. چه دیوانگی هایی از خود نشان داده بودند؟ رفتار وسواس گونه، مرگ های تصادفی به دلیل فاصله گرفتن از دنیای حقیقی و دق کردن از افسردگی شدید. سه نفرشان در عرض ده روز مردند. در داستان چهارم، مردی حدود نصف سال زنده ماند.
ولی از یک چیز سر در نمی آوردم. بله، فلورین زیبا بود. بدون شک ماهر بود. ولی تا این حد که هر کسی که با او بود بمیرد یا دیوانه شود؟ نه. احتمالش کم بود.
نمی خواهم تجربه ام را دست کم جلوه دهم. لحظه ای شک نداشتم که چنین تجربه ای در گذشته عقل و هوش مردها را از آنها ربوده بود. ولی من می دانستم که عقل خودم سر جایش بود.
لحظه ای به این فکر کردم که دیوانه شده بودم و خودم خبر نداشتم. بعد به این احتمال فکر کردم که همیشه دیوانه بوده ام، آن را محتمل تر از احتمال قبلی دانستم و بعد هر دو فکر را از ذهنم بیرون راندم.
در حالیکه چشم هایم هنوز بسته بود، در جایم دراز کشیدم و از رخوت خاموشی لذت بردم که قبلا هرگز تجربه نکرده بودم. این لحظه را به خاطر سپردم و بعد چشم هایم را باز کردم و آماده ی فرار شدم.
نگاهی به اطراف پاویون و پرده های ابریشمی و کوسن های پراکنده اش انداختم.
اینها برای فلورین حکم تزئینات را داشت. وسط آنها خوابیده بود و عضلات نرمش در زیر پوستش تکان می خوردند.
مشغول تماشای من بود.
اگر در خواب زیبا بود، در بیداری دو برابر زیباتر بود. در خواب تابلوی نقاشی یک آتش بود و در بیداری خود آتش.
شاید برایتان عجیب به نظر برسد که در آن لحظه احساس وحشت کردم. شاید برایتان عجیب به نظر برسد که در حالی که تنها یک قدم با زیباترین زن عالم فاصله داشتم، ناگهان به یاد فناپذیری خودم افتادم.
مانند چاقویی در ابریشم لبخند زد و مانند گربه ای در آفتاب کش و قوسی به بدنش داد.
بدنش برای کش و قوس دادن آفریده شده بود؛ انحنای کمرش، دامنه ی صاف شکمش که کشیده می شد. احساس کردم کسی با یک سیخ بخاری داغ در حال ضربه زدن به خونسردی قلب سنگ است. کنترلم لحظه ای لغزید و بخشی نه چندان منضبط از ذهنم مشغول سرودن آوازی در وصف او شد.
نمی توانستم بخشی از توجهم را صرف ادب کردن آن تکه از ذهنم کنم. بنابراین روی ایمن ماندن در قلب سنگ تمرکز کردم و هم بدن او و هم بخش وراجی از ذهنم را که جایی در عقب سرم مشغول شکل بخشیدن به ابیات هم قافیه بود، نادیده گرفتم.
کار آسانی نبود. در واقع باعث می شد سختی های سمپاتی مانند لی لی کردن امری ساده به نظر برسد. اگر آموزش های لازم را در دانشگاه ندیده بودم، به موجودی شکسته و رقت انگیز تبدیل می شدم که فقط می توانست روی اسیر شدنش تمرکز کند.
فلورین آهسته به کش و قوس دادنش پایان داد و با چشم هایی کهنسال به من نگاه کرد. چشم هایی که هرگز مانندشان را ندیده بودم. رنگ خیره کننده ای داشتند...
شفق تابستانی در چشم هایش بود
... یک جور آبی گرگ و میش. مسحورکننده بودند. در واقع...
با پلک های شاپرک های بالدار
... اصلا سفیدی نداشتند...
لب هایش به رنگ آسمان غروب بود...
دندان هایم را به هم فشردم، آن تکه ی وراج از مغزم را جدا کردم و آن را در بخشی دوردست از ذهنم محبوس کردم و اجازه دادم برای خود آواز بخواند.
فلورین سرش را به یک طرف کج کرد. چشم هایش دقت و بی حالتی چشم های یک پرنده را داشت. «چرا انقدر ساکتی، عاشق آتشین؟ خاموشت کردم؟»
صدایش در گوشم عجیب به نظر می رسید. به هیچ وجه لبه های زبری نداشت. یکدست هموار بود، مانند یک تکه شیشه ی صیقل داده شده. صدای فلورین با وجود نرمی عجیبش از ستون فقراتم پایین دوید و باعث شد حس گربه ای را پیدا کنم که تا نوک دمش را نوازش کرده اند.
بیشتر از قبل در قلب سنگ فرو رفتم و سرمای اطمینان بخشش را در اطرافم حس کردم. با این حال، اگرچه بخش اعظم توجهم روی کنترل شخصی متمرکز بود، بخش کوچک، دیوانه و شاعرپیشه ی ذهنم جلو پرید و گفت: «هرگز خاموش نشد. با اینکه در تو غرق شده ام، همچنان می سوزم. حرکت سر چرخانت مانند یک آواز است. مانند یک جرقه است. مانند نفسی است که در من می دمد و شعله ای را شعله ورتر می کند که فقط می تواند بگسترد و نام تو را غرش کنان فریاد بزند.»
خوشحالی بر چهره ی فلورین نشست. «یه شاعر! باید از حرکاتت می فهمیدم یه شاعری.»
خاموشی ملایم صدایش باز هم غافلگیرم کرد. منظورم این نیست که کلماتش را با نفس بریده یا صدای گرفته و فریبنده بر زبان می آورد. به هیچ وجه اینگونه جلف و متظاهرانه نبود. ولی وقتی لب به سخن گشود، ناخودآگاه متوجه این حقیقت شدم که نفسش از سینه اش بیرون می زد، از شیرینی نرم گلویش عبور می کرد و بعد توسط بازی محتاطانه ی لب ها، دندان ها و زبانش شکل می گرفت. چهار دست و پا از بین بالش ها به سمت من آمد. «شبیه یه شاعر بودی، آتشین و خوش سیما.» صدایش از یک نفس بلندتر نبود. با هر دو دست صورتم را گرفت. «شاعرها مهربون ترن. حرف های قشنگ می زنن.»
فقط یک نفر را می شناختم که صدایش شبیه صدای او بود. الودین. صدای الودین در مواقع نادر طوری هوا را پر می کرد که انگار کل دنیا سراپا گوش ایستاده بود.
صدای فلورین طنین نداشت. بیشه زار جنگلی را پر نمی کرد. صدای او مانند آرامش قبل از توفانی تابستانی بود. نرمی یک پر را داشت. باعث شد قلبم در سینه ام بلرزد.
چون اینگونه حرف می زد، وقتی شاعر صدایم کرد عصبانی نشدم و دندان هایم را به هم نفشردم. این حرف از زبان او شیرین ترین چیزی بود که یک مرد می توانست بشنود. این نشانه ی قدرت صدایش بود.
فلورین نوک انگشت هایش را به لب هایم مالید. «بوسه های شاعرها از همه بهتره. مثل شعله ی یه شمع منو می بوسی.» یکی از دست هایش را دوباره به دهانم کشید. چشم هایش با یادآوری این خاطره برق زد.
دستش را گرفتم و با مهربانی فشردم. دست هایم همیشه ظریف به نظر می رسیدند، ولی در مقایسه با دست های او زمخت و بد شکل بودند. در حالی که نفس هایم به کف دستش می خورد گفتم: «بوسه های تو هم مثل آفتاب بر لب های منند.»
چشم هایش را به پایین دوخت و بال های شاپرک رقصیدند. نیاز دیوانه وارم به او کاهش یافت و متوجه حقیقت شدم. این جادو بود، ولی نه جادویی که با آن آشنا بودم. سمپاتی یا سیگالدری نبود. همانطور که گرما از بدنم ساطع می شد، فلورین هم مردها را از شدت اشتیاق دیوانه می کرد. برای او امری طبیعی بود، ولی می توانست کنترلش کند.
نگاهش به وسایل و متعلقات من که گوشه ی بیشه زار پخش و پلا بودند، افتاد. همخوانی چندانی با ابریشم ها و رنگ های ملایم اطراف نداشتند. چشم هایش را دیدم که روی جعبه ی عودم ثابت ماند. خشکش زد.
«شعله ی من یه شاعر شیرینه؟ آواز می خونه؟» صدایش لرزید و در حالی که منتظر جوابم بود، تنشی را در بدنش احساس کردم. دوباره به من نگاه کرد. لبخند زدم.
فلورین با عجله جلو رفت و مانند بچه ای که اسباب بازی جدیدی پیدا کرده با جعبه ی عودم بازگشت. در حالی که جعبه را می گرفتم، متوجه شدم چشم هایش گشاد و... خیس بود؟
به چشم هایش نگاه کردم و ناگهان متوجه شدم زندگی اش چگونه بود. هزار سال عمر کرده و گهگاهی تنها بود. برای اینکه مصاحبی داشته باشد، مجبور بود مردها را اغوا کند و به سمت خود بکشد. برای چی؟ یک شب تنها نبودن؟ یک ساعت؟ چقدر طول می کشید تا یک مرد معمولی از پا دربیاید و مانند سگ هاری دیوانه شود؟ نه زیاد.
و در جنگل با چه کسی ملاقات می کرد؟ کشاورزها و شکارچیان؟ آنها که اسیر شور و اشتیاقش شده بودند، چگونه می توانستند سرگرمش کنند؟ لحظه ای دلم برایش سوخت. می دانستم تنهایی چه حسی دارد.
عود را از جعبه اش درآوردم و مشغول کوک کردنش شدم. لحظه ای برای امتحانش نتی را نواختم و بعد دوباره آن را کوک کردم. برای زیباترین زن دنیا چه باید می نواختم؟
راستش تصمیم گیری کار دشواری نبود. پدرم به من یاد داده بود که شنوندگانم را تخمین بزنم. خواهران فلین را آغاز کردم. اگر تا به حال آن را نشنیده اید، تعجبی ندارد. آواز شاد و پرنشاطی درباره ی دو خواهر است که در حال بحث درباره ی قیمت کره، شایعاتی را ردوبدل می کنند.
اکثر مردم دوست دارند داستان های ماجراجویی های افسانه ای و داستان های عاشقانه را بشنوند. ولی برای کسی که خودش افسانه ای است چه می نوازی؟ چه آوازی برای زنی می خوانی که خودش در تمام اعصار فناپذیرها موضوع اصلی داستان های عاشقانه بوده است؟ برایش آواز آدم های عادی را می نوازی. حداقل امیدوار بودم اینطور باشد.
در پایان آن با خوشحالی دست زد. «بازم! بازم؟» با امیدواری لبخند زد و سرش را به یک طرف کج کرد تا جمله اش را به یک درخواست تبدیل کند. چشم هایش گشاد و مشتاق و دلربا بود.
لارم(۲) و ظرف نوشیدنی اش را برایش نواختم. دخترهای آهنگر را برایش نواختم. آهنگ مسخره ای درباره ی کشیشی که گاوی را دنبال می کند نواختم که وقتی ده سالم بود خودم سرودم و هرگز نامی روی آن نگذاشتم.
فلورین خندید و دست زد. حیرت زده دستش را جلوی دهانش گرفت و از خجالت با دست چشم هایش را پوشاند. هر چه بیشتر آهنگ می زدم، بیشتر مرا به یاد یک زن جوان روستایی می انداخت که به اولین نمایشگاه محلی رفته است و وجودش سرشار از شادی خالص است، چهره اش با خوشحالی می درخشد و چشم هایش از حیرت تمام چیزهایی که می بیند گشاد شده است.
مسلم است که واقعا دوست داشتنی بود. روی حرکت انگشت هایم تمرکز کردم تا درباره ی این مسئله فکر نکنم.
پس از هر آواز پاداشم را با بوسه ای می داد که تصمیم گرفتن درباره ی آهنگ بعدی را دشوار می کرد. البته از نظرم اشکالی نداشت. خیلی سریع متوجه شده بودم که بوسه را به سکه ترجیح می دادم.
بندزن تانر را برایش نواختم. بگذارید این را بگویم، تصویر فلورین که با صدای آهسته و گوشنوازش بخش همسرایی آواز موردعلاقه ام را می خواند چیزی است که هرگز فراموش نخواهم کرد. نه تا روزی که بمیرم.
تمام این مدت احساس کردم افسونی که بر من سایه انداخته بود به تدریج کمتر و کمتر شد. فضایی در اختیارم گذاشت تا نفس بکشم. آرام گرفتم و اجازه دادم کمی از قلب سنگ بیرون بیایم. خونسردی و بی تفاوتی حالت ذهنی بسیار خوبی است، ولی اجازه ی نوازندگی تاثیرگذاری را نمی دهد.
ساعت ها آهنگ زدم و در پایان احساس کردم به خود سابقم بازگشته ام. منظورم این است که اکنون می توانستم به فلورین نگاه کنم و همان واکنشی را داشته باشم که انسان معمولا در حالت عادی و در حین نگاه کردن به زیباترین زن دنیا دارد.
هنوز هم او را به خاطر دارم. وسط کوسن ها نشسته بود و پروانه هایی به رنگ شفق در هوای اطرافمان پرواز می کردند. نمی گویم جذبش نشده بودم، ولی دوباره احساس می کردم ذهنم به خودم تعلق دارد و از این بابت سپاسگزار بودم.
هنگامی که عود را در جعبه اش گذاشتم، صدایی حاکی از دلسردی از دهانش درآمد. با لبخند کمرنگی گفت: «خسته شدی؟ اگه می دونستم خسته ات نمی کردم، شاعر شیرین زبان.»
به نشانه ی عذرخواهی لبخند زدم. «ببخشید، ولی داره دیر می شه.» در واقع آسمان همچنان به همان رنگ بنفش گرگ و میش که از زمان بیدار شدنم داشت بود، ولی ادامه دادم: «باید هر چه سریع تر حرکت کنم. قراره با...»
انگار ضربه ای به سرم خورده باشد، ذهنم دچار کرختی شد. شور و اشتیاق شدید و سیری ناپذیری را احساس کردم. اشتیاق به او را...
فقط به خاطر آموزش هایم در آرکانوم توانستم درکی از هویت خودم را حفظ کنم. با این حال با نوک سرانگشتانم به آن چنگ انداخته بودم.
فلورین چهارزانو روبروی من روی کوسن ها نشسته بود. چهره اش عصبانی و وحشت انگیز و چشم هایش سرد و به سختی ستاره ها در دوردست بود. با خونسردی حساب شده ای آهسته پروانه ای را از روی شانه اش کنار زد. در این حرکت کوتاهش چنان خشمی نهفته بود که دل و روده ام به هم پیچید و متوجه این حقیقت شدم:
هیچکس هرگز فلورین را ترک نمی کرد. هرگز. مردها را تا زمانی نگه می داشت که جسم و ذهنشان در زیر وزن دوست داشتن او درهم بشکند. آنها را تا زمانی نگه می داشت که از دستشان خسته شود و وقتی رهایشان می کرد، این رها شدن باعث می شد دیوانه شوند.
بی دفاع بودم. برایش تازگی داشتم. حکم یک اسباب بازی را داشتم که چون جدید بود، مورد علاقه اش قرار داشت. شاید مدتی طولانی طول می کشید تا از دستم خسته شود، ولی آن زمان در هر صورت از راه می رسید. و وقتی سرانجام رهایم می کرد، ذهنم از شدت میل داشتن او خود را تکه پاره می کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب ترس مرد فرزانه

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت مترجم و همه دست در کاران انتشارات اول میخواستم یک اشکر حسابی بکنم که این داستان فوق ألاده رو به خوبی ترجمه کردین و کتاب دوم رو به موقع و قبل از این که داستان از دهن بیفوفته منتشر کردین واقعا ممنونم از تلاش همتون این داستان واقعا فوق الادهست هر کسی که رمان دوست داره و این داستان رو نخونده میتون به جای اینکه چندتا داستان رو بخونه همین داستانو بخونه ولذت بیشتری ببره همه چیز این داستان حساب شدست واقعا نویسنده هنر نویسندگی رو در حق این مجموعه به جا اورده از هر کسی که این داستانو نخونده میخوام که اینو بخونه واقعا که حیفه بعد میخواستم درخواست کنم که به محض این که کتاب سوم منتشر شما انتشاراتی محترم هم ترجمه و انتشار اون رو در راس أمور خودتون قرار بدین چرا که مخاطبین این رمان زیبا بیوقفه منتظر ادامه ی داستان هستن و حق انتشار این کتاب هم واقعا حلالتون باشه چون واقعا این کتاب ارزش هزینه کردن و وقت گذاشتن رو داره بی صبرانه منتظر کتاب سوم هستیم باتشکر
در 2 سال پیش توسط hos...kan
آقا کی سه کتاب رو یه جا میزارید ما مردیم از انتضار ؟؟!!
در 2 سال پیش توسط HOS...OUT
سلام من توگوگل سرچ کردم .راتفس دوتا کتاب بعد این .The slow regard of silent thingsویکی هم به اسم The door of stone..میخواستم بدونم شما از اینکه گروهی ترجمه رو قبول کرده دارین یانه. توفارسی حتی اسمش هم نیومده بود شک کردم شاید اشتباه گرفتم
در 2 سال پیش توسط Mohammad khalifeh
دوستان بالاخره این کتاب ارزش خریدن داره و ترجمه ش چطوره؟؟!!!
در 2 سال پیش توسط سپهر سعیدی
دیگه وقتشه اینو هم یه پارته و با تخفیف قرار بدید :))
در 2 سال پیش توسط حسین ش
حرف نداشت ، از همه نظر کامل ، حالا کی نویسنده کتاب آخر رو بده سوال اصلیه
در 2 سال پیش توسط فرهاد فروهر
خب سانسور شدن متن کتاب که به نوعی بی احترامی به اثر نویسنده و تغییر بی اجازه اون به حساب میاد در ایران برای گرفتن حق چاپ کاملا عادی شده قیمت کتابارم که هم انتشارات بهنام هم این اپ به شکل روزانه افزایش میده ما سال پیش سه جلد این کتاب هر کدومشم رو ۱۷۰۰۰ تومن خریدیم الان میبینم شدن ۳۰۰۰۰ تومن بااین عزم راسختون همین تعداد کپیم که کتاب میخونن از بین میرن جدا از مساله اعصاب خورد کن تر قضیه که نصفه و نیمه بودن داستانه این دو مساله که اول بهش اشاره کردم هم واقعا ازار دهندس توجه کنید گرچه نمیکنید
در 7 ماه پیش توسط swe...345
بد نیست، سرگرم کننده بود
در 2 سال پیش توسط Ham...man
فوق العادست کتابش.قطعا از خوندنش پشیمون نمیشی در مورد ترجمه هم نمیتونم مفصل نظر بدم چون نسخه زبان اصلی نخوندم که مثلا بگم چقدر سانسور داره. ولی در کل از ۱ تا ۱۰ به مترجم عدد ۷ میدم. ترجمش خوبه تقریبا
در 2 سال پیش توسط Sohrab Fs
کسی میدونه کتاب آخرش چاپ شده یا نه؟ دق کردیم که
در 1 سال پیش توسط far...ili