فیدیبو نماینده قانونی حوزه هنری استان اصفهان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پس از نرسیدن

کتاب پس از نرسیدن

نسخه الکترونیک کتاب پس از نرسیدن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب پس از نرسیدن

مرغ نگاهم آرام و بی صدا بر روی نیزار کنار رود پر کشید، هر از گاهی سوز زمستانی در لابلای آن نیهای زرد و خشک و نیم سوخته به وزیدن میگرفت و با کشیدن تنۀنرم خود به آنها نوای خش خش دلخراشی را درفضای شب می سرود وآرام صورتم را نوازش می داد. تمامی ظواهر حکایت از آن داشت که دوشینه شب در نیزار بزمی برپا بود و در سودایی عاشقانه، هر نی شمعی برمزار خود شده بود و نفیر غربتش را در دل خاموش نخلستان کنار رود به یادگار گذاشته بود. در گرداگرد من بچه های گروهانمان آرام و بی صدا درساحل رود اروند زانو زده بودند، انگشتانشان از فرط سرما یخ کرده بود به طوری که سلاح خود را با دو دست به سینه هایشان می فشردند، بدینگونه صدای ضربان قلب خودرا بهتر می شنیدند و ثانیه های سکو ت را باآن صدا همراهی می کردند. آن بچه ها بی صبرانه در انتظار لحظۀ حرکت بودند.تصاویر شان در ذهنم تدایی صخرهایی را در دل دریایی طوفان زده می کرد که در مقابل امواج خروشان درد، در دریای غم ایستاده اند و خم به ابرو نمی آوردند.

ادامه...
  • ناشر حوزه هنری استان اصفهان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.4 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پس از نرسیدن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول

حوالی ساعت ۱۰ شب بود و سکوتی سرد و سنگین همه جا را فراگرفته بود، من در آب گل آلودکنار رود زانو زده بودم و امواج کوتاه آب آرام آرام سینه ام را نمناک می کرد.
با این که لباسی غواصی به تن داشتم اما سرمای سخت و استخوان سوز ۴ دی ماه را بخوبی احساس می کردم.
نوجوانی ۱۷ ساله بودم با ذهنی به وسعت اقیانوسی بیکران که آماده بود هر خاطره ای را در خود غوطه ور کند.
در دل تاریک شب،رودخانه ای عظیم و خروشان از روبرویم میگذشت و افق نگاهم در تلاطم امواجش گم می شد، رودی که عرب وحشی اش می خواند.
آن رود تیره و گل آلود بود ولی چنان با صلابت و غرور حرکت میکرد که چشم هر بیننده ای را در تلئلوء امواج روانش خیره میساخت و تیر نگاهم چونان محملی آرام و سبکبال به دنبالش روان.
آ نشب انگشتان لطیف باد در لابلای گیسوان باران خورده ی امواج خروشان رود می پیچید تا آن رود راحتر بتواند شاخه های نیم سوخته و مقطوع درختان ساحل را بر روی پیکر بی احساسش حمل کند.
آری اروندرود با ظاهری آرام در حرکت بود اما خروش امواج متلاطمش، با سرعتی بیش از ۶۰کیلومتر در ساعت، باطنش را از هر گردابی هولناکتر می نمود.
هر وقت صحبت از رفتن به درون آن رود می شد تن هر غواصی به لرزه می افتاد.
آن رودی چه شبهایی که بسیاری از عزیزان مارا به کام خود فرو برد.اروند بود و یاد یارانی که در تلاطم امواجش شاهد وصال را در آغوش کشیده بودند.
خدایا آیا اکنون نوبت ما بود؟آیا ما می توانستیم از آن رود بگذریم و سالم برگردیم؟و یا ما هم به جمع گمنامان آن رود می پیوستیم؟َ
مرغ نگاهم آرام و بی صدا بر روی نیزار کنار رود پر کشید، هر از گاهی سوز زمستانی در لابلای آن نیهای زرد و خشک و نیم سوخته به وزیدن میگرفت و با کشیدن تنهنرم خود به آنها نوای خش خش دلخراشی را درفضای شب می سرود وآرام صورتم را نوازش می داد.
تمامی ظواهر حکایت از آن داشت که دوشینه شب در نیزار بزمی برپا بود و در سودایی عاشقانه، هر نی شمعی برمزار خود شده بود و نفیر غربتش را در دل خاموش نخلستان کنار رود به یادگار گذاشته بود.
در گرداگرد من بچه های گروهانمان آرام و بی صدا درساحل رود اروند زانو زده بودند، انگشتانشان از فرط سرما یخ کرده بود به طوری که سلاح خود را با دو دست به سینه هایشان می فشردند، بدینگونه صدای ضربان قلب خودرا بهتر می شنیدند و ثانیه های سکو ت را باآن صدا همراهی می کردند.
آن بچه ها بی صبرانه در انتظار لحظه حرکت بودند.تصاویر شان در ذهنم تدایی صخرهایی را در دل دریایی طوفان زده می کرد که در مقابل امواج خروشان درد، در دریای غم ایستاده اند و خم به ابرو نمی آوردند.
همه جا ساکت بود و هیچ صدایی نمی آمد،آنشب حیوانات لابه لای نیزار هم در لانه هایشان خزیده بودند گویا آنها هم از حکایت سحرگاه امشب مطلع بودند.
خدایا امشب چه خبر است؟ آیا امشب تمام ابیات در ایثار و شهادت تعبیر خواهد شد؟

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
واندرآن ظلمت شب آب حیاتم دادند

فصل دوم

مقصد ما سا حلی بودآن سوی رود، محلی بس ساکت و مخوف، ساحلی که ناامنتر و دهشتناکتر از هر جای دنیا مینمود،آن ساحل در سکوت و سیاهی شب زیر نور گلوله های منور گهگاه جلوه می کرد ودل هر جنبنده ای را به لرزه می انداخت.
آن ساحل فضایی آرام داشت ولی در عین سکوت غرشهای مستانه ای سر میداد و خود را آماده ی بلعیدن می نمایاند، و مادر انتظار ستیزی سخت با آن.
یادم به شب قبل افتاد.آن شب از دوستی که در واحد اطلاعات عملیات انجام وظیفه می کرد و شناساییهای قبل از عملیات را انجام داده بود پرسیدم:ما به کجا می رویم؟
او با حالتی بغض آلود و چشمانی که حلقه ی اشک بر آنها نشسته بود آهی کشید و با صدایی لرزان گفت:جایی که می روید خیلی خطر ناک است.
گفتم: کجا، گفت:ام الرصاص التماس شفاعت.
آنجا بود که فهمیدم هدف چیست و مقصد ما کجاست.
آری مقصد ما آن سوی لحظه ها بود،آن جایی که محل پیوند عاشقانه زمین وآسمان است وآن دیار میدان رقص ملائک و ارواح خواهد شد.
خدایا نمیدانم، آنجا همان سرزمینی است که بانگ جرس را فریاد می زنند؟یا شیپور الرحیل ما را فرا میخواند؟فقط میدانم که ام الرصاص یعنی برای شادی روح گروهان الفاتحه.
ام الرصاص جای شوخی برداری نبود، چه عملیاتهایی که در آنجا نا فرجام مانده بود و هر بار به دلیل وجود عواملی پنهان موجب نا کام ماندن و شکست ما شده بود، و در پی آن ما عزیزترین پارهای این پیکر را در آنجا گذاشته و باز گشته بودیم.
خدایا آیا الان نوبت ما بو د؟ یعنی محل دیدار حق آنجاست؟خدایا ام الرصاص دیگر کجاست؟آیا این ساحل که پیش چشم من قراردارد ام الرصاص است؟ چقدر آرام و با وقار ایستاده و چه خیره به ما مینگرد؟
آنشب جزیره ی امرصاص همچون حیوانی درنده که چشمان منتظرش را به صید خود دوخته باشد و هر ازگاهی برق دندانهای خود را بی صدا به او بنمایاند به ما مینگریست.
هیچ تیر یا گلوله ای از آنجا شلیک نمی شد و در آسمان آن شب بالا نمی رفت، خدایا آیا فریب بود یا عدم اطلاع؟
هوا کم کم بر سرمای خود می افزود و من احساس می کردم که لحظات آخر عمرم سپری می شود.
گاهی با قطره اشکی که از گوشه ی چشم بر گونه ام می افتاد سرمای هوا را بیشتر احساس می کردم.
خدایا یعنی روز موعود فرا رسیده است؟ خدایا یعنی ساعتی دیگر همه چیز برای من تمام خواهد شد؟ خدایا یعنی سحرگاه فردا لحظه ملاقات من و تو خواهد بود وحریم فاصله ها از میان برداشته خواهد شد؟
آری سرمای هوا هر لحظه برشدت خود می افزود، به طوری که قطرات اشک برروی صورتم به بلوری از یخ بدل می شد و من و همرزمانم هنوز هم لحظه های ملتهب انتظار را تجربه می کردیم.
سکوتی محض همه جا را فرا گرفته بود و من سوار بر مرکبی از افکار سرکش بر خاطرات گذشته می تافتم، در آن سیاهی شب وقتی به پشت سر نظر انداختم آنجا را سرزمینی یافتم عزیز و دوست داشتنی، سرزمینی که هوایش را نفسهای پیر فرزانه ام عطر آگین کرده بود، سرزمینی که وجود پدر و مادر و همه عزیزانم آن را صفایی دیگر بخشیده بودند.
آن جا را سرزمینی یافتم که یاران وفادارم برای پاسداشت و حفظ آن بی هیچ چشمداشتی از جان خود می گذشتند.سرزمینی بود پر زرق و برق، سرشار از طمع و مملو از آز که با موقعیت اجتماعی خانواده ام مرا در میان کشاکش لحظه ها رها کرده بود.
بارالها پس ترک این سرزمین با تمام جلوه و شکوه، ناز و نعمتی که داشت ورفتن به سوی فنا و نابودی برای چه بود؟ کدامین دل را تاب بریدن از این همه جلوه و ناز؟
این همان سئوالیست که بزرگان هم در جوابش درماندند چه برسد به....
فقط می توانم بگویم:

نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان
گر شما را نه بس این سود،زیان مارا بس

در افکار خود غوطه ور بودم و نگاهم به سان چلچله های بهاری در حال پرواز برروی چشمه خانه ی برکه ای آرام که با شتاب فراوان می چرخند و هر لحظه به این سو و آن سوپر می کشند، چرخیدوچرخید وآنقدر بالا رفت تا در لابلای غربت ستاره ها گم شد.
شاید نگاه مشتاقم به دنبال ققنوس این پرندهافسانه ای می گشت.
آیا داستان ققنوس را شنیده ای؟ آیا شنیده ای که چگونه آن پرنده ی افسانه ای دور تادور خود را پر از هیزم های آبنوس می کند و در میان هیزمهای خود آنقدر بال بال می زند تا آتشی بزرگ مهیا کند و خود نیز در میان این آتش می سوزد تا ققنوس جوانی را زندگی جدیدی بخشد.چه وجه تشابهی،آیا براستی غواصان یونس(۱) همان ققنوسهای جوانی نیستند که روی زمین آمده اند تا بار دیگر افسانه حیات جاودانه این پرنده را به نمایش بگذارند؟
آسمان پهنه اسرار بود و ستارگانش در آن شب، بصورتی دیگر نور افشانی می کردند، من غرق در کائنات بودم و نمی توانستم حدس بزنم کدامین یک از ستاره ای که در آسمان آن شب می درخشید ستاره من بود.اما دلم گواهی می دادکه یکی از آن هزاران ستاره آنشب برای همیشه خاموش خواهد شد.
آنشب گویی آسمان با من سخن می گفت و تک تک ستارگانش قصد راهنمایی مارا داشتند، همگی برتقدیری که برتدبیر ما نوشته شده بود می خندیدند وگهگاه چشمکی می زدند.شاید آنان هم شنیده بودند که تقدیر یعنی منش پس آیا با دیدن منش ما به تقدیرمان پی برده بودند و میخندیدند یا...؟
در آسمان آن شب، شهابهای رهگذر با سرعتی بیش از گردش چشمان سیاه، نظرم را به هر سو جلب می کرد وکهکشان راه شیری چون تکه ابری نورانی آسمان پر ستاره نگاهم را به دو نیم تقسیم میکرد.
هر از گاه روشنایی گلوله های منور کم عمری که از تپانچه های آن سوی رود در آسمان شلیک می شد هاله ای از نور قرمز و سبز به صورتم می پاشید. بی شک درخشش این نورها حکایت از حیات و جوش و خروش در آن سوی آبها داشت. ماه آن شب به دور از چشم خورشید،این رقیب دیرینه اش با چهره ای خدایی نشسته بر کرسی رفیع آسمان شب فخر فروشی می کردو تلاطم آبهای اروند را به تلالو و در خشش وا می داشت.

نظرات کاربران درباره کتاب پس از نرسیدن