فیدیبو نماینده قانونی حوزه هنری استان اصفهان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بالاتر از موج‌ها

کتاب بالاتر از موج‌ها

نسخه الکترونیک کتاب بالاتر از موج‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بالاتر از موج‌ها

سرم گیج می‌رود. یک ذره غذا هم توی معده‌ام نمانده. ولو شده‌ام روی جعفر. دست مهدی هنوز توی دستم است. نمی‌دانم کدام یک از بچه‌ها این طور آوار شده روی من. از صدای لااله‌الاالله گفتنش باید مجید باشد؛ اما نمی‌دانم گوش‌هایم درست می‌شنود یا نه. دریا ظلمات است. سر ساعت دوازده، مد شروع می‌شود. با شروع مد دیگر نمی‌شود پا بزنیم تا اسکله. شناور هنوز هم بالا و پایین می‌شود. صدای اشهد گفتن بچه‌ها را می‌شنوم. سه پایه را پیدا می‌کنیم. نمی‌دانم این قدر که توی شناور زیر و رو شده‌ایم و عق زده‌ایم می‌توانیم توی آب برویم؟ اصلا کی نا دارد از اسکله بالا برود؟ معده و روده‌ام هنوز هم زیر و رو می‌شود. نزدیک است سرم از درد بترکد. صدای ناله‌ی بچه‌ها با صدای موج‌ها قاطی می‌شود. می‌گویند باید برگردیم...

ادامه...

بخشی از کتاب بالاتر از موج‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بالاتر از موج ها

جعفر می گوید که آب رودخانه را بسته اند. می گوید انگار رودخانه دود می کند. می گوید کف رودخانه ترک ترک شده است! من نمی دانم چطوری می شود که زاینده رود آب نداشته باشد. یعنی آن همه آب که تند تند روی کله ی هم سوار می شد و می رفت چی شده است؟ اصلا مگر آب رودخانه را می شود بست؟
تند تند می دوم. جعفر پشت پیراهنم را می گیرد. داد می کشد: «گرفتمت»؛ اما من یک قدم بلندتر برمی دارم، پشت پیراهنم از توی مشت جعفر ول می شود. پاهایم تِپ تِپ روی علف ها صدا می دهد. حتما لای انگشت هایم پر از خاک مرطوب شده. زِر زِر گریه ی مهدی یک لحظه هم قطع نمی شود. پشت سرما می دود و یک ریز نق می زند که «تو را خدا...» بقیه اش را نمی فهمم. حتما انتظار دارد، من و جعفر یواش تر بدویم تا به ما برسد. یا می گوید خسته شدم و ما باید کولش کنیم. هر جا می رویم مثل کنه مرغی به من و جعفر چسبیده. مامان هی می گوید: «ننه گناه داره، بچه یتیم»؛ اما خودش آن روز که مهدی وایساده شاشید، چنان گوشش را پیچاند که گفتم الان است کنده شود. بیچاره مهدی! زِر زِر گریه اش را شروع کرد؛
اما به من که نگاه کرد، جرات نکرد بگوید که من و جعفر مسابقه گذاشتیم ببینیم خط شاش کداممان بلندتر است.
کم کم صدای آب را می شنوم. جعفر پشت سرم نفس نفس می زند. یکهو می ایستم. جعفر حتما دستش را دراز کرده بود تا دوباره پشت پیراهنم را بگیرد و جلو بزند، که این طوری می خورَد به من. هر دو پرت می شویم روی علف ها. جعفر می پرد روی سینه ام. پشتم از رطوبت خاک یک لحظه یخ می کند. جعفر لابه لای نفس هایش می گوید: «نامرد چرا یکهو وایسادی؟» می خواهم بخندم؛ اما قفسه ی سینه ام از مشت های جعفر درد می گیرد. مهدی هم سر می رسد. ولو می شود روی زمین. حتما پشت مهدی هم یخ کرده. با دست جعفر را پس می زنم. پهن زمین می شود. مهدی همین طور که نفس نفس می زند، می گوید: «نامردا! آخه چرا این قدر تند می دوید؟»
هیکل مهدی مثل مار لاغر است. مثل کسی که هیچ وقت چیزی گیرش نمی آید، بخورد. خورشید چشمانم را می زند. دو تا دستم را باز می کنم روی علف ها. انگار که بخواهم یک عالمه هوا را بغل کنم. صدای آب می آید. یک پشه ی ریز توی گوشم وز وز می کند و می نشیند پشت پلکم. خورشید صورتم را داغ کرده. بوی زُهم آب با بوی علف قاطی شده. مهدی می گوید: «می گم بچه ها! ننه هاجر همیشه می گه، تنها نرو تو بیشه های اطراف رودخونه. می گه آدم های بدی این جاها هستند.»
جعفر همین طور که یک مشت علف می کَند، می گوید: «آخه خره! حالا که تنها نیستی، ما دو تا باهاتیم.»
خدا کند مهدی دوباره گریه نکند.
«حالا تو فکر کردی خودت خیلی بزرگی؟ همه ش دو سال از من بزرگ تری.»
یاد دست و پاهای دراز و لاغر مهدی می افتم.
«بله! ما فقط دو سال از تو بزرگتریم؛ اما هیچ کدوممون مثل تو ریقو نیستیم.»
جعفر بلند می خندد و می گوید: «آره، امید راست می گه، اگر اون آدم بدها یک فوت بهت بکنند، چرق چرق می شکنی.» مهدی یکهو بلند می شود و می پرد روی سینه ی جعفر. یقین جعفر دراز کشیده و چشم هایش را بسته بوده که نتوانسته جا خالی بدهد. مهدی وحشی شده و هی مشت می کوبد توی سر و سینه ی جعفر. جعفر هم البته کم نمی آورد. نگاهشان نمی کنم. خوشم می آید چشم هایم را ببندم و صداها را گوش کنم.
نامرد... آخ... غور غور... بی مروت... خش خش... نزن... قل قل قل... دستم شکست.
یکهو پشه ای می رود توی بینی ام. می نشینم. جعفر روی سینه ی مهدی نشسته. صورت مهدی بنفش شده. «گناه داره بچه یتیم!... می پرم جلو، جعفر را پرت می کنم روی علف ها. «هی! کُشتی بچه مردمو!»
جعفر گردنش را می مالد. «مثل سگ گاز می گیره نامرد!»
مهدی به گردنش دست می کشد. چشم هایش سرخِ سرخ است. بینی ام تیر می کشد.
«بچه ها پونه! اینجا پر پونه س. بیاین پونه بچینیم.»
به آب نزدیک تر می شویم. پونه ها زبرند و خشک. چنگ می زنم. برگ ها کپه می شوند توی دستم. لبه ی پیراهنم را تا می کنم و پونه ها را مشت مشت می ریزم توی پیراهنم. شکمم اول یخ می کند. بعد پونه ها از داغی شکمم داغ می شوند و دم می کنند. خوشم می آید. انگار که مسابقه باشد. هیچ کداممان حرف نمی زنیم. فقط پونه می چینیم. مهدی هن هن می کند: «بچه ها بیاین بریم خونه ی ما. ننه هاجر برامون دوغ و خیار درست می کنه و توش یک عالمه پونه و پیاز می ریزه. این قدر می خوریم تا باد کنیم.»
جعفر می خندد.
«باشه فکر خوبیه. من هم به ننه ت نمی گم چطوری گازم گرفتی.»
از فکر دوغ خنک و خرچ خرچ نان خشک های ننه هاجر دهانم پر آب می شود. جلوی پیراهن مهدی و جعفر قلنبه شده. شکم مهدی تا بالای نافش پیداست. انگار یک ذره گوشت توی هیکلش نیست. جلوی پیراهن هیچ کداممان دیگر جای پونه ندارد. به همدیگر نگاه می کنیم و قاه قاه می خندیم. می گویم: «بچه ها بیاین برگردیم. فکر نکنم ننه هاجر بیشتر از این پونه بخواد.»
چشم های میشی مهدی برق می زند. حتما وقتی برسیم خانه شان، دامن پیراهنش را ول می کند تا پونه ها بریزد روی آجرهای ساب رفته ی کف حیاطشان و داد می زند: «ننه، ننه مهمون داریم» و ننه هاجر مثل همیشه روسری سفیدش را صاف می کند و می گوید: «ننه، قدم هر سه تاتون رو تخم چشم من» و چشم های مهدی برق می زند و می دود تا از توی آشپزخانه برایمان آب بیاورد. ما هم پونه ها را خالی می کنیم روی پونه های مهدی که روی آجرهای مربعی شکل ریخته و پونه ها یک کُپه ی بزرگ می شود و ننه هاجر چند پَرَش را می ریزد توی دوغ و خیار خنک و ما آنقدر می خوریم تا شکم هایمان باد کند و مهدی هی می گوید: «بخورید، خیلی دیگه هست.» و حتما ننه هاجر بقیه ی پونه ها را خشک می کند و می دهد به عطاری صفا تا بفروشد و به قول مامان کمک خرجی بشود برایشان و بعدها کمی پونه ی خشک می دهد به مهدی تا بدهد به من و جعفر که ببریم خانه تا وقتی اسهال گرفتیم به زور با ماست به خوردمان بدهند.
شکمم خیس شده از نم پونه ها. هر سه راه می افتیم. صدای شر شر آب کمتر می شود. جعفر همین طور که جلوی پیراهن قلنبه اش را گرفته و پشت سر مهدی راه می رود، می گوید: «حالا ماست دارین تو خونه؟»
مهدی برنمی گردد. «آره، دیشب ننه یک عالمه ماست درست کرد برا آقا مرتضی بقال. یک کاسه بزرگشم برای خودمون گذاشت.»
جعفر دور لبش را می لیسد. چقدر تشنه ام. قدم هایمان را تند می کنیم. یکهو صدای داد بلندی میخکوبمان می کند. «اِ اِ اِ اینا چیه تو شکم هاتون؟»
چشم های مهدی درشت تر می شود. جعفر می گوید: «خب معلومه، پونه!»
بوی زُهم ماهی، بوی پونه ها را از بینی ام بیرون می کند. «بریز پایین. بریز پایین!»
پونه ها را بیشتر فشار می دهم توی شکمم. دست های مهدی شل می شود. پایین پیراهنش را ول می کند؛ پونه ها می ریزد روی علف ها. جعفر یک قدم عقب می رود و می گوید: «برای چی پونه ها را بریزیم؟» مرد چشم های سیاهش، که انگار یک عمر است ریزشان کرده، را به جعفر می دوزد و می گوید: «برای اینکه به اینا می گن پونه ماری. خطرناکه!»
جعفر پیراهنش را ول می کند. پونه ها می ریزند روی پاهایش. پاهایش را تند عقب می کشد. چشم های ریز مرد می چرخد روی قلنبگی پیراهن من. چوب کلفتی توی دستهایش است. «تو هم بریزشون پایین. الانه که پوست شکمت زخم و زیلی بشه.»
مرد چوب توی دستش را تکان می دهد. شکمم می سوزد. چوب را نگاه می کنم. دراز و سیاه. مهدی نگاهم می کند. اینقدر رنگش پریده که نگو. علف ها کنار پایم تکان می خورند. پیراهنم را ول می کنم. پونه ها می ریزد روی پاهایم. شکمم یکهو یخ می کند. چشم های مرد ریزتر می شود. دست های جعفر مشت شده. مهدی خودش را می چسباند پشت جعفر. مرد، پارچه ای که توی دست هایش بود را پهن می کند روی زمین. یک ماهی نقره ای که زیر آفتاب برق برق می زند، توی پارچه است. مرد پونه ها را جمع می کند و می ریزد روی ماهی. شکم ماهی تکان می خورد. ماهی از وسط تا می شود و دوباره صاف می شود. پونه ها کُپه می شوند توی پارچه. چشم های جعفر گرد شده. یک قدم به جلو برمی دارد. مهدی هم پشت سرش کشیده می شود.
«ببینم، مگه نگفتی اینا پونه ماریه؛ پس چرا خودت برشون می داری؟»
مرد بقچه را گره می زند، چوبش را برمی دارد. چشم هایش دوباره تنگ می شود. مثل یک خط. «من بلدم چی کارشون کنم. چرا نمی زنید به چاک؟»
چوبش را بلند می کند. مهدی می دود. انگشت های جعفر از بس بوی پونه ی تازه می پیچد توی بینی ام. صدای تلق تلق یخ که به هم فشارشان داده سفید شده اند. دست جعفر را می گیرم و می دوم. دور کاسه ی آبی می چرخد، می آید. طعم ماست تازه دهانم را پر می کند. آب از گوشه ی دهانم سرازیر می شود روی صورتم و راه می کشد تا توی گوش هایم. حتما آب دهانم لابه لای ریش چند روزه ام راه می افتد و خیسی اش برق می زند. اینجا چند وقت است ریش هایم را کوتاه نکرده اند. نعمتی توی آسایشگاه هر دو سه روز یک بار ریش هایم را کوتاه می کرد. دستم را بالا می آورم تا خیسی صورتم را پاک کنم. خیسی پاک نمی شود. دستم را بیشتر می کشم. شیار آب تکان نمی خورد. اصلا دست من بالا نمی آید. بوی دوغ و خیار تازه می آید. یعنی می شود پرستارها دوغ و خیار با پونه ی تازه درست کنند و بریزند توی دهانم تا حلق و گلویم خنک شود؟ یعنی تکه های خیار گیر می کند به این لوله ای که از بینی ام رفته و حنجره ام را خراش می دهد؟ تازه جعفر می گوید که آب رودخانه را بسته اند. اگر رودخانه آب نداشته باشد و ترک ترک شده باشد و دود کند، پونه ی تازه کجا بود؟

دیشب تا صبح نخوابیدم بس که تو فکرت بودم. از صبح می خواستم یک تُک پا بیام ببینمت، هی نشد! کار پشت کار. چرا ریشت را نتراشیدن؟ اذیت می شی این جوری! اما پرستاره گفت زخم پشتت بهتره. نمی دونم چی کارت کردن. اما هر وقت آقام خدا بیامرز زخم بستر می گرفت با دو تا پاچه و یک دست سیراب شیردون خوب می شد. ننه می گه چاره ی زخم بستر کله پاچه س. با این حال و روزش دو بار تا حالا کله پاچه پخته برات؛ اما هنوزم دلم نمی یاد بهش بگم دیگه تو آسایشگاه نیستی. بنده خدا نمی دونه قابلمه را دادم به حسن تا با کارگرا سر ساختمون بخورن. خودم که دلم نمی یاد بخورم. هر جوریم فکر می کنم چطوری از تو این لوله، کله پاچه بهت بدم، عقلم به جایی قد نمی ده. گفتم این کارگرا بخورن یه جونی بگیرن.
بواین یاس ها رو می فهمی؟ صبر کن بذارمشون نزدیک تر. یقین دل تو هم حال می یاد. دم راه از حیاط ننه چیدم. یادته اردیبهشت که می شد می نشستیم زیر درخت و مثلا درس می خوندیم؟ یادته مهدی یه بار گل هاشو چید و داد ننه هاجر. اونم خشکشون کرد و با چای برامون دم کرد خوردیم؟ درخته الان خیلی بزرگ شده. هنوزم غرق گل می شه، منم گاهی گذری میرم زیرش؛ اما انگار دیگه گل هاش اون گل های قدیم نیست. حتی بوش هم مثل قبل نیست. کاشکی می شد هنوزم با چرخ ببرمت زیر درخت. نه! اصلا می گذاشتمت رو کولم. بعدم نوکرت بودم، حتی مگس های صورتت رو می پروندم.
امید! چرا امروز اینقدر دستات یخه؟ حالا اگه من یخ باشم یه چیزی. آخه دیشب دوباره با قدسی دعوام شد. می گه تو این پسره را خراب کردی. می گه یه بارم دستشو نگرفتی ببریش بیرون. یه بارم نرفتی مدرسه ش با مدیر و معلمش حرف بزنی، که این طوری شد. هر چی بهش می گم آخه من وقت داشتم و نکردم؟ من که همه ش سگ دو زدم برا شماها. همش یا سر ساختمون بودم یا دنبال بنا و عمله و نقاش و نجار. خیر سرم خونه و بچه ها رو سپرده بودم به تو. امید می دونی مهدی الان بیست سالشه. حیف اسم مهدی معصوم که گذاشتم رو این شرِ بدکردار! آخه از کجا می دونستم این طوری از آب در می یاد؟ دیشب یه کلمه بهش گفتم اگه این ترم مثل دفعه ی قبل کلاس هات رو نری و بازم مشروط بشی پول تو جیبیت رو قطع می کنم. مگه اینکه مثل بچه ی آدم بیای سر ساختمون با بنا و عمله، سر و کله بزنی. گفتم من و اون مهدی که اسمش رو گذاشتم رو تو، به سن و سال تو که بودیم میون توپ و تانک و گلوله زندگی می کردیم. چشمت روز بد نبینه! نگذاشت حرف من تموم بشه، داد و بیدادی کرد که نگو! هی داد کشید به من چه که شماها رفتین جبهه. به من چه که اون مهدی جونتون شهید شده، به من چه که امیدتون مثل یه تیکه گوشت افتاده اونجا. می خواستین نرین. هر چی خواستم حرف بزنم قدسی خودش رو انداخت وسط و هی گفت: «هیچی نگو، مهدی حالا عصبانیه» منم دیدم قدسی بدجور داره می لرزه هیچی نگفتم؛ وقتی از اتاق رفتم بیرون دوباره داد کشید: «من که نخواستم یه بابای بی دست داشته باشم که تو دوست و آشنا سرم رو پایین بندازم.»
می بینی امید! دست قطع شده ی من مایه ی خجالت گل پسرمه. یادته سردار ذوالفقاری وقتی اومد تو بیمارستان صدوقی دیدنم از دکترا پرسید که می شه دستش رو به دست من پیوند بزنن؟ یادته وقتی تو رو با چرخ بردیم خونه چه ولوله ای شد تو محل؟
پرستار این دفعه نیومد غر بزنه. آخه من هنوزم بلدم چطوری دهن مردمو ببندم.
اون روز یادته نماز صبح رو تو آب همین طور که طناب رو گرفته بودیم و پا می زدیم، خوندیم. بعد نماز بود که رسیدیم اسکله. عراقیا هنوز از بهت بیرون نیومده بودن. مثل مورچه ریخته بودن رو اسکله. یه عده شون که قایم شدن تو اون ساختمون سه طبقه، بقیه شون هم هی این ور و اون ور می دویدن و دنبال یه سوراخ می گشتن برا قایم شدن. من و تو و مهدی و بقیه ی غواصا پابرهنه بودیم. من که فین ها را در آوردم که نتونم برگردم عقب، یا باید اسکله رو می گرفتیم یا همون جا شهیدمی شدیم. فین مال برگشتن بود که البته تو کار ما نبود. چه ولوله ای شده بود. صدا به صدا نمی رسید بس که گوله هایی که می زدن صد هزار تیکه می شد و هر تیکه ش می خورد به اسکلت فلزی اسکله. صداش از صد تا گوله بلندتر بود. تو که داشتی می دویدی سمت ساختمون گفتم حالا که امید و بقیه می رن سر وقت عراقی های تو ساختمون؛ من برم اون پشت، سروقت اون جنابی که نشسته بود پشت ضد هوایی ۵۷ و درق درق گوله شلیک می کرد وسط بچه ها. با بقیه رفتیم جلو. یارو با زیرپوش نشسته بود پشت صندوق های مهمات. هر طور بود گیرش انداختیم. فرمانده بهش گفت: «بشین پشت توپ و به طرف عراقیا شلیک کن.» حالا هر کاری می کنیم، نمی شینه پشت توپ. فرمانده هی داد زد و تفنگش رو گرفت طرفش و گفت: «اگه نشینی می کشمت.» اونم هی تند تند یه چیزایی می گفت. هی لوله ی ضد هوایی رو نشون می داد. نامرد این قدر شلیک کرده بود که لوله ی ضد هوایی از داغی ترک خورده بود! منم تفنگ رو گرفتم طرفش و اون یکی ضد هوایی ۵۷ که جلوتر بود را نشونش دادم که بره پشت اون یکی؛ آخه ما نمی تونستیم بریم جلوتر. اگه می رفتیم، می زدنمون. جنگ رو اسکله سانت سانت جلو می رفت. هر طور که بود فرستادیمش رفت. همچین که نشست و شلیک کرد طرف عراقیا، نامردا فهمیدن که اسیر ازشون گرفتیم، شروع کردن بزننش. چقدر گوله بهش شلیک کردن. اونم تا دید خودشون دارن بهش شلیک می کنن. یه شونه چارتیر شلیک کرد به اون ساختمون سه طبقه. عجب خرابی به بار آورد این چارتا گوله. من که دیدم بچه ها جلوتر رفتن، پریدم این طرف که برسم به بقیه و بریم طرف ساختمون که یهو چشام سیاه شد. دست راستم همچین سوخت که نگو.غلتیدم کف اسکله و به دستم نگاه کردم. نمی دونم ترکش بود، چی بود که همچین تمیز و صاف دستم را بریده بود. انگشتای دستم هنوز داشتن تکون می خوردن. خونم که وای، قُل قُل می کرد و می ریخت ازم؛ ولی دلم برا لباس غواصی سوخت که اینقدر کمبود داشتیم. بعدم یاد قدسی افتادم. به خودم گفتم قدسی هنوز شوهر نکرده بیوه شد! گفتم قدسی؟ وای! اگه قدسی رو ببینی دیگه نمی شناسیش. نه از نظر قیافه بگم. نه! به قیافه ش کار ندارم. آخه خودمم پیر شدم؛ اما قدسی دیگه انگار اصلا منو نمی بینه. یادته چقدر کشیک می کشیدم تا قدسی از خونه بیاد بیرون و بره خیاط خونه یا کلاس های هلال احمر؟ اون روزا یه طوری بود که انگار فقط من تو کوچه م. دروغ نگم تا چند سال اولم همین طور بود؛ اما حالا دیگه فقط حواسش به گل پسرشه. انگار نه انگار که کس دیگه ایم تو خونه هست. صدا دخترا هم در اومده. دیگه کمتر می یان و می رن. فهمیدن اگه پشت سر مهدی حرف بزنن قدسی ترش می کنه. این پسره هم که صبح تا شب خوابه، شب تا صبح نشسته پا ماهواره و زیرسیگاریش رو پر و خالی می کنه. هی! خیال می کنن من نمی دونم این ترمم هیچ کدوم از کلاسای دانشگاه رو نمی ره.
خیلی حرف زدم. سرت رو درد آوردم. اما من هیشکی غیر تو رو ندارم که براش درددل کنم. خیلی چیزا رو فقط به تو می تونم بگم. دستات انگار یه ذره داغ شده. آخه دست من خیلی عرق کرده. امید کاشکی حرف می زدی. هربار که می خوام بیام پیشت از خودم می پرسم اصلا تو حرفای منو می شنوی؟
صدای جعفر را هنوز می شنوم. دستم را گرفته توی دستش. نزدیک ظهر اگر بچه ها به دادش نرسیده بودند حتما شهید شده بود. با قایق برش گرداندند عقب. خیلی خونریزی کرده بود. بردندش بیمارستان تهران. تا وقتی منتقل شد بیمارستان صدوقی ما دیگر ندیدیمش. اما مادرش همیشه می گفت که توی بیمارستان، صبح به صبح می آمدند و دستش که نه! کَتش را فشار می دادند و مثل وقتی که سینه ی زنِ بچه شیرده، رگ می کند و شیر می پاشد بیرون، چرک می پاشید بیرون و من آرام اشک می ریختم که توی نعره هایش نفهمد من گریه می کنم و دکترها هم از بخش بیرونم نکنند. می خواستم هرطور شده کنارش بمانم.
با مهدی و جعفر نشسته ایم پشت درخت های کنار دیوار مدرسه و به فحش های آقای معاجزیان گوش می دهیم. آقای معاجزیان زمین و زمان را زیر و رو می کند. نمی داند چطور شده که ژیان زرد قناریش روشن نمی شود. اگر آن روز مهدی به بهانه ی آوردن گچ خودش را نگذاشته بود توی دفتر، نمی توانستیم باور کنیم خود آقای معاجزیان زنگ می زند و نیروهای شهربانی به سرعت می ریزند توی محله و بچه ها را می بندند به تیر. فکر می کردیم رضوانی زنگ بزند، اما اینکه خود معاجزیان زنگ بزند را باور نمی کردیم. از بس مهربان و ملایم بود؛ حتی گاهی سر کلاس از امام دفاع می کرد و می گفت که مثلا توی تظاهرات دیروز دم میدان مجسمه بوده. فقط مهدی بود که حرف هایش را باور نمی کرد. می گفت چشم هایش مثل چشم های پسر بزرگ مصباح است که آن روز بدجور بهش پیله کرده بود. مهدی شکر آورد، من دم مدرسه کشیک کشیدم، جعفر هم در باک زرد قناری آقای معاجزیان را به چه زحمتی باز کرد و شکرها را ریخت توی باک. حالا آقای معاجزیان مرده و زنده ی همه ی بچه ها را زیر و رو می کند. ما پشت درخت ها، کنار دیوار مدرسه نشسته ایم. توی دل من از فحش های آقای معاجزیان یک جوری می شود. مهدی سرخ شده، جعفر دست من را گرفته و چشم هایش را انداخته پایین و مورچه های جلوی پایش را نگاه می کند. انگار مورچه ها مشغول کار مهمی هستند و اگر این دانه ها را همان لحظه زیر نظر مهدی به لانه هایشان نبرند، دنیا به آخر می رسد.
دستم توی دست جعفر عرق کرده. باید دستم را تکان بدهم. چقدر سخت است. روبه روی جعفر نشسته ام. کف دست هایمان را توی هم می اندازیم. مهدی سوت می زند. چشم می اندازم توی چشم های جعفر و شروع می کنم. چشم های جعفر قلوه ی خون شده. مهدی می شمارد. دو، سه... جعفر خیلی زور دارد. رگ های گردنش قلنبه شده. چهار، پنج، شش... سرم تیر می کشد. رگ روی شقیقه ی جعفر را می بینم. هفت، هشت. دستم کمی کج می شود. جعفر شیر می شود. نه... رگ شقیقه اش نترکد! ده... دستم ول می شود. پشت دستم بدجور می خورد روی لبه ی سیمانی نیمکت. خیس عرق شده ام. زور می زنم. دوباره انگشت هایم را فشار می دهم دور دست جعفر. جعفر دست من را گرفته. خسته شدم از بس به انگشت هایم فشار آوردم. ول می شوم. دیگر نمی توانم صدای جعفر را درست بشنوم.
«امید! انگشتت تکون خورد؟ تکون خورد یا فکر کردم؟ نه به خدا دستت تکون خورد. تو می شنوی؟ پس پرستار...»
می خندم. بلند می خندم. مهدی هم همراه من می خندد.
حتما جعفر ماجرای مچ انداختن من را همه جا تعریف کرده. دکترها ریخته اند سرم. صدایشان را می شنوم.

حتما دوباره یک عالم دستگاه وصل می کنند به سر و بدنم. صدای بوق بوق و خش خش می شنوم.
انگشت هایم را ماساژ می دهند؛ اما از همان روز که با جعفر مچ انداختم، هنوز بی حالم. نمی دانم چند روز گذشته. تازگی ها مهدی بیشتر می آید اینجا. چه بوی خوبی هم می دهد! یاس های خانه ی جعفر را برده اند. این بار ذوالفقاری هم آمده بود. ذوالفقاری انگار همین حالا از شنا برگشته بود. برق می زد و بوی خیسی و زُهم رودخانه و نفت می داد؛ اما جعفر که گفت آب رودخانه را بسته اند؛ ذوالفقاری کجا شنا می کند؟ یقین حالا دیگر توی اروند، سیم خاردارهای حلقوی و نیزه ای نیست که ذوالفقاری هر شب برود و با آن سیم چین های عجیب و غریبش، بی سر و صدا سیم خاردارها را بچیند تا شب عملیات با یک حرکت کَنده شوند و قایق ها بروند توی دل دشمن.
ذوالفقاری بوی زُهم رودخانه می داد. وقتی آمد دلم می خواست همه ی این دستگاه ها را بکنم و شیرجه بزنم توی آب اروند و بروم. فقط بروم. دکترها هنوز دست از سرم برنداشته اند. آن یکی جوان تره می گوید:
- به هیچی واکنش نمی ده. قلبش هم نامنظم می زنه.
صدای یک آه می شنوم:
- آقای حقانی! آقای حقانی!
همه ی حواسم به بوی زهم رودخانه است که توی اتاق پیچیده. بوی نفت هم می آید.
- اگر صدای منو می شنوین، انگشتتون رو تکون بدین.
مهدی می آید جلو. نمی فهمم چه می گوید. می گویم:
- مهدی! با ذوالفقاری کمک کنین این سیم ها رو از تن و بدن من بکنین. این لوله را هم از توی بینی م در بیارین، تا منم باهاتون بیام.
مهدی اخم می کند. ذوالفقاری صدایش می زند. انگار که دیرشان شده.

- آقای حقانی...
اتاقک تانک گرم است و خفه. مجید توی گوشی به راننده می گوید که برود روی سکو. هدف را توی دوربین تانک می بینم. درجه ها را تنظیم می کنم. توی گوشی به مجید می گویم که گلوله بگذارد. شلیک می کنم. دوباره توی گوشی داد می کشم: «کریم بزن عقب! بزن عقب.»
همه ی تنم خیس عرق است. یاد مهدی که می افتم یک سنگ داغ می آید توی گلویم. گوش هایم کر شده از بس سر و صدا هست. دلم برای نعره های جعفر تنگ شده. تانک از روی سکو می آید پایین. می ایستد. مجید گوشی به دست منتظر است باز هم درجه ها را تنظیم کنم تا گلوله بگذارد. نگاهش می کنم. لب هایش کش می آید؛ یعنی که آماده ام. دوباره داد می کشم: «کریم برو جلو، پشت دِپو وایسا تا شلیک کنم» تانک تکان نمی خورد. حنجره ام درد می کند از بس داد کشیده ام. دوباره داد می کشم. «کریم یه جا نمون. برو بالا. الان هلی کوپتر می فرستن بالای سرمون.»
تانک باز هم تکان نمی خورد. به مجید نگاه می کنم. همه ی صورتش از خیسی برق می زند. توی دوربین نگاه می کنم. عرق از پیشانیم راه افتاده و می رود توی چشم هایم. می سوزد. یک لشکر عراقی هجوم آورده اند طرفمان. مثل مور و ملخ تانک و پیاده است که جلو می آید. دلم پیچ می خورد. یقین، کریم وقت نکرده به ما خبر بدهد. گلویم خشک می شود. صدایم خش پیدا می کند. توی گوشی داد می کشم: «مجید، بدو بیرون که کریم نیست!» چشم های مجید گرد می شود. به زحمت خودم را از برجک می کشم بیرون. دست مجید را می گیرم. دوتایی می پریم پایین. نیروها همه می دوند. من و مجید آخر همه هستیم.
سنگ پشت سنگ پرت می کنم و جیغ می کشم. رنگ مهدی سفید سفید شده. صدای جعفر کلفت شده. داد می کشد و تند تند پشت سر هم می گوید: «نامرد ولش کن». مرد هول می شود. من و جعفر از دو طرف خرابه باز هم سنگ می اندازیم. مهدی از روی دیوار خشت و گلی کلفت می پرد. یک لحظه مکث می کند؛ بعد می دود. من و جعفر هم می دویم. مرد فحش می دهد. از همان فحش هایی که آن روز آقای معاجزیان می داد. تند می دویم. صدای پاهای مرد را از پشت سرمان می شنویم. آفتاب بعدازظهر از روی پیراهن نازک، گُرده ام را سوراخ می کند. کوچه چقدر دراز است! یقین بابا حالا توی زیرزمین خنک خوابیده و فکر می کند من توی اتاق، تیله هایم را زیر و رو میکنم تا هوا خنک شود و بروم دم خانه ی جعفر. یعنی می شود آقا مرتضی بقال امروز نرفته باشد خانه و مثل آن روز بخواهد تغارهای ماست را ببرد دم خانه ی ننه هاجر؟ پاهایم روی آسفالت داغ، تِپ تِپ صدا می دهد. مرد هنوز هم فحش می دهد. اگر بعدازظهر گرما نبود، جرات نمی کرد پایش را از خرابه بیرون بگذارد. صدای تالاپ می آید. مهدی می افتد. می دانستم از نفس می افتد. جیغ می کشم: «جعفر...»
جعفر برمی گردد. دوتایی دست های مهدی را می گیریم و باز هم می دویم. مهدی ول شده، هم از خستگی و هم از ترس. می کِشیمش. از خم کوچه رد می شویم. در مسجد حاج آقا منیر باز است. خودمان را از پله ها پرت می کنیم پایین...
حنجره ام می سوزد. یک عالم گلوله کنارم ویژ ویژ می کند و می گذرد. نمی دانم چه طوری بدوم. ماشین های ارتش و سپاه را می بینم که نیروها را سوار می کنند. مجید می افتد. چند غلت روی خاک می خورد. می ایستم. گلوله ها هنوز هم مثل باران می آیند. با یک نفر که نمی دانم کیست، به هر جان کندنی هست بلندش می کنیم. حتما یک رد خون پشت سرمان کشیده می شود. صدای خرچ خرچ حرکت تانک های عراقی ها را می شنوم. مجید چقدر سنگین شده. هن، هن می کنیم. وانت گاز می دهد. چند متر می رود و دوباره می ایستد. مجید را می دهیم بالا. بچه ها مجید را می کشند. آویزان می شوم به وانت. راننده گاز می دهد. بچه ها مجید را جا می دهند روی پاهایشان. دست من را می گیرند. خاک، پشت وانت می پیچد و می رود توی هوا. پاهایم آویزان است. نفسم هنوز جا نیامده. یکهو کمرم آتش می گیرد. انگار که از کمر نصف بشوم... الله اکبر... گاز بده... داغی خون شانه هایم را فرا می گیرد. لامصب ها همین طور می زنند. پس قطع شدن پا، این جوری است؟. پاهاشو صاف بذار... گاز بده، الان ماشینو می زنن... الله اکبر... بند بیار این خونریزی رو.,
از لب هایم تا توی حنجره ام خشک خشک است. دو سال است دلم برای مهدی تنگ شده. لب هایم خیس می شود. یک جرعه آب قورت می دهم. چقدر خنک است. هنوز تشنه ام. بقیه ی آب از روی لب هایم راه می کشد تا توی گوشم. لب هایم هنوز خیس است.

نظرات کاربران درباره کتاب بالاتر از موج‌ها