فیدیبو نماینده قانونی نشر شورآفرین و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب طوطی و الیور در آمریکا

کتاب طوطی و الیور در آمریکا

نسخه الکترونیک کتاب طوطی و الیور در آمریکا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب طوطی و الیور در آمریکا

«طوطی و اُلیور در آمریکا»، کنکاشی است درباره‌ی دموکراسی در آمریکا، در اوایل قرن نوزدهم. پیتر کری، که به‌نوبه‌ی خود از خدایان قصه‌نویسی به‌شمارمی‌آید، با الهام از زندگی الکسی دو توکویل ـ که از مهم‌ترین متفکران و اندیشمندان قرن نوزدهم فرانسه و جهان محسوب می‌شود ـ با واژه‌پردازی خارق‌العاده و طنزآمیز، دوستیِ ناباورانه و ناممکن ارباب و خدمتکارش را به منصه‌ی ظهور درمی‌آورد

ادامه...

بخشی از کتاب طوطی و الیور در آمریکا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



طوطی و الیور در آمریکا

اُلیور

۱
تردیدی نداشتم که پیش از به دنیا آمدنم، رخدادی تلخ و فجیع به وقوع پیوسته بود، اما والدینم ـ کنت و کنتس ـ چیزی از آن موضوع به من نگفته بودند. این چنین بود که حس کنجکاوی ام به شدت تحریک شد و تبدیل به بی قرارترین و ناخوش ترین جاندار قابل تصور شدم: نحیف، رنگ پریده؛ موجودی که همیشه در حال بالارفتن از در و دیوار دژ دی بارفلور(۷۴) و سرک کشیدن به تمام سوراخ سنبه های اتاق زیرشیروانی اش بود.
اما این را در نظر بگیرید: با احتساب ددمنشی کنجکاوانه ی من، آیا تا حدودی عجیب نیست که با دوچرخه ی عصر حجری(۷۵) عمویم مواجه نشوم؟
شاید چنین دوچرخه یی در خانواده ی شما سوژه یی پیش پاافتاده باشد و چندان نکته ی قابل توجهی به نظر نیاید، اما در خانواده ی من، این دوچرخه نیز مانند هر چیز دیگری یک مساله ی مرموز بود. این دوچرخه ی چوبی بدترکیب که به دست عمویم آستولف دی بارفلور(۷۶) ساخته شده بود، زمانی سروکله اش پیدا شد که دو تعمیرکار دوره گرد که برای تعمیر سفال های شیروانی آمده بودند، اتفاقی آن را در شرایطی یافتند که به شاه تیرهای اتاق زیرشیروانی بسته شده بود. نه می دانم که چرا این دوچرخه آن جا بسته شده بوده، و نه می توانم حدس بزنم چرا عمویم ـ که گمان می کنم او بوده ـ از دو قلاده ی چرمی سگ برای انجام این کار استفاده کرده بود. من به شکلی ذاتی متصور مسایل حزن انگیز هستم ـ که مثلا آن حیوانات باوفا مرده اند ـ اما شاید قلاده های سگ تنها چیزهایی بود که در دسترس عمویم بوده . درهرحال، این یکی از معماهای محبوس درون دژ دی بارفلور بود. لااقل خیالم راحت است که این من نبودم که دوچرخه را یافتم و حتا حالا هم که تصور می کنم اگر من آن را یافته بودم، مادرم ممکن بود چه واکنشی داشته باشد، ضربان قلبم شدیدتر می شود. نگرانی های او هرگز قابل پیش بینی نبود. با توجه به احساسات مادرانه اش، این نگرانی ها به طور متعارف بروز نمی یافت؛ اگرچه من از مشاهده ی چنین موارد نه چندان نادر، که وی بیمناک بود مبادا من بمیرم، لذت می بردم. شواهدی دال بر اثبات این مطلب وجود دارد که او در سال ۱۸۰۹، در پنجاه وسه مورد پزشک را خبر کرده است. در بیست سال بعد نیز وی هم چنان عجیب و غریب ترین اقدامات را برای نجات جان من به عمل می آورد.
دوچرخه ی فوق الذکر برای دوران کودکی من، نه ارمغان آور خوش یمنی بود و نه قاصد بدیمنی؛ البته، حالا هم چون بحث آن پیش آمده، این را عنوان می کنم، در غیر این صورت ابدا در خصوص آن مطلبی متذکر نمی شدم.
گویا معمار اتریشی عاجز از آن بوده که آن را سه بعدی طراحی کند، بااین همه آیا ممکن است وسیله یی مناسب تر از این دوچرخه برای ماموریتی که من خود را بی پروا برای آن مهیا کرده ام، وجود داشته باشد؟ ماموریتی که شما نیز، به اتفاق، با در دست گرفتن این مجلد آن را پشتیبانی می کنید. همانا، با این کار شما موافقت نموده اید که به سرزمین کودکی من سفر کنید و در این سفر خیالی همراه من باشید: آن جا که اثبات خواهد شد یا اگر هم اثبات نشود قویا عنوان خواهد شد که شکل دقیق سرِ من، قالب خاص جمجمه ی من و حجم ریه هایم، همگی به واسطه ی فشارهای ناشناخته یی که سال ها پیش از تولدم اعمال شده، تعیین گردیده است.
بیایید بر این باور باشیم که دوچرخه یی عتیقه و عجیب و غریب در اختیار ما قرار گرفته: دوچرخه یی که قاب چوبی اش به شکل یک اسب است و البته اگر قرار باشد با این وسیله به خانه برسیم، باید آمادگی آن را داشته باشیم که اسب کوچک عمویم را از میان شاخه هایِ بر زمین افتاده ی درون بیشه زار هُل بدهیم. این دوچرخه در زمین ناهموار جنگل تقریبا ناکارآمد و بلااستفاده است؛ آن جا که من و پدر دی لالوند(۷۷)، ببه(۷۸) دوست صمیمی و مهربانم، صدها چکاوک و گنجشک را هدف شلیک خود قرار می دادیم و کتف کوچک من کوفته و کبود می شد. او به شدت به من علاقه داشت و همواره مراقب من بود: «با احتیاط اُلیور جان، خیلی مواظب باش!»
عجالتا می توانیم از جریانات خون دماغ شدن چشم پوشی کنیم؛ اگرچه از منظر واقع گرایانه، ممکن است این خون ریزی خیلی زودتر از حد انتظار حادث شود ـ جنبش هایی دیدنی و تراوشاتی باشکوه ـ کالبد من همواره محفظه یی بیش از حد نازک برای احساسات و عواطف جاری در رگ هایم بوده، اما فعلا چون در حال خلق این ماجراجویی هستیم، بیایید وانمود کنیم که هیچ خون و خون ریزی و کمپرس آب سرد و گرم و حجامتی و هیچ تاخت چهارنعلی برای این که پزشک را به زور از سر صبحانه اش بلند کنیم، وجود ندارد.
بنابراین، ما خوانندگان می توانیم این رود سنِ ابریشمیِ نرم و خوش آب ورنگ و پرمخاطره را به حال خود رها کنیم، از جنگل های ناهموار عبور کنیم و قدم به گذرگاهی میان درختان لیمو بگذاریم و من، اُلیور ژان باپتیست دی کلارل دی بارفلور دی گارمونت(۷۹)، نجیب زاده یی نزدیک بین(۸۰)، آزادم تا هم چون عطارد(۸۱)، الاهه ی یونانی، شتابان گذر کنم، آن چنان که اشارتم از چپ، به باغچه ی مه آلود سبزیجات و از راست به باغستان کبود آبرنگ واره یی است. این جا قبرستان زباله های گذرگاه دهکده است که از وسط آن و با عبور از دروازه های باز دژ دی بارفلور، می توانم کورمال کورمال هم چون خفاشی، به قایق سواری و سرسره بازی بروم.
سلام ژاک(۸۲)، سلام گوستاو(۸۳)، اُدیل(۸۴). من آمدم خانه.
داخل خانه، در سمت راست، محضر و بارگاه پاپا قرار داشت: جایی که او مراسم ازدواج روستاییان جوان را انجام می داد و این گونه آنان را از خدمت سربازی و مرگ زودهنگام در ارتش ناپلئون(۸۵) نجات می داد. لازم به گفتن این مطلب نیست که ما طرفدار ناپلئون نیستیم و پدرم در حال توطئه چینی برای دیگران است. به قول بابام، ما زندگی آرا می را سپری می کنیم. او هم چنین می گوید در نورماندی(۸۶)، در تبعید. مادرم نیز همین را می گوید، اما به نوعی تلخ تر. تنها در بنای ما است که ممکن است نشانه هایی از آسیب روحی خانوادگی شدیدی را شاهد باشید. ما زندگی آرا می را سپری می کنیم، اما حیاط ما به سان میدان جنگ است؛ سادگی مفرط دیرینه ی آن با دریایی از خندق ها و سنگرها، گِل سرخ، شنِ سپید، سنگفرش های خاکستری و پنجاه وچهار یاس زرد که در گوی های کنفی ریشه دوانیده، مورد اهانت قرار گرفته است. برای این که حیاط به شکوه شایسته ی خود دست یابد، معمار اتریشی به همراه مدادها و میز نقشه کشی خود در اتاق آبی گماشته شده است. ممکن است در طی مسیرمان، این موجود مغرور را نیز گذرا ببینید. مهم ترین ایراد وسیله ی نقلیه ی عمویم را از قلم انداختم: نداشتن فرمان. گذشته از این مورد، نقایص بیش تری نیز دارد، لیکن واقعا کیست که به آن ها اهمیت دهد؟ این وسیله ی کذایی دو چرخ، یکی از آن ماشین های خیره کننده یی بود که در ابتدا به خاطر غیرقابل استفاده بودن شان مورد تمسخر قرار می گیرد، اما ناگهان، هم چون یک خدمتکار ایتالیایی که از پلکان سقوط می کند، به طرز غیرقابل اجتنابی واقعی و به گونه یی خارق العاده سودمند، در مقابل ما ظاهر می شود.
سال های پیش از ۱۸۰۵، زمانی که برای اولین بار طعم شیر مادر را چشیدم، عصر ابداعات زیبایی عظیم و وحشت کبیر را تشکیل می داد، و من خیلی زود، بدون درک دقیق مفاهیم زیبایی و وحشت، این اصل را شناختم. آن چه من دریافته بودم، برگرفته از چیزی بود که آن را کل نمادین(۸۷) می نامیم: پیوندگاه اسرار، طعم مشمئزکننده ی شیر مادرم، تنفس شخص خودم، نعره ی بی امان و به واقع موحش احشام محکوم که ناباورانه من را پریشان می ساخت؛ به خصوص در عصرهای زمستانی، در ساعتی که پیشخدمت ها باز در روشن کردن فانوس ها ناکام می ماندند.
بگذریم، صدها واژه خرج شد و اینک به یقین، زمان آن فرا رسیده تا به آن دژ داخل شویم؛ آهسته سوار بر دوچرخ خود میان دو دیوار آبی بلند، آن جا که شیب تندی به راست دارد، در امتداد درازای دهلیز بسیار مرتفع، فلاخن وار جاری می شویم و سرعت حرکت مان به حدی است که ما را به جیغ وامی دارد؛ ما برای تماشای معمار خودپسند و دستیار موبور و ظریفش، در سمت چپ، زمان کافی خواهیم داشت. با نگاهی سریع به سمت راست، نظاره گر شش پنجره ی بلند خواهیم بود که هر یک نمایانگر آشفتگی مشمئزکننده یی از حیاط و دروازه هایی است که در بیرون آن ها، روستاییان و جانواران شان همواره در حال پرتاب کاه و فضولات هستند.
هم چنین، شاید شما میان هر پنجره، تصویری از یک گارمونت، یک بارفلور یا یک کلارل را مشاهده نمایید؛ سطری که تا دوردست های کهن در زمان، به تیره ترین روزهای انقلاب، به آن گاه که پدرم می بایست به سوزاندن همه ی نامه ها و اسنادی که به گونه یی برگشت ناپذیر، ممکن بود پیونددهنده ی وی با امتیازات و مخاطرات نجیب زادگی باشد مبادرت ورزد، کشیده می شود : او در مقابل چشمان خود، رقص کاغذهایش که هنوز در آتش بازی حیاط این طرف و آن طرف می رفت را می دید؛ آن تاریخچه ی چهارصدساله، به سان کلاغ های سوزانی بود که با بال هایی برافروخته متعالی شده و فوجی از آنان به سوی آسمان سرد فیروزه فام هجوم می آوردند: آسمانی که من برای دیدن آن متولد نشده بودم.
لیکن، امروز درخشان و آفتابی است. دهلیز طولانی، گذرگاهی مرمرپوش است و ما، بی هیچ تماس و برخوردی، از آن در تیرگی محض عبور می کردیم: محراب خُردی که مامان اغلب، صبح های خود را به عبادت در آن جا سپری می کرد.
اما مادر من مشغول عبادت نیست؛ پس، باید ماشین خود را برای ملاقات وی راهی کنیم. درست است که احتمالا هر کسی برای چنین وسیله یی چوب بلوط را انتخاب می کرد، اما معلوم بود که عمویم به نوبه ی خود هنرور بوده است. اینک، روی این پلکان نامتناهی، نوای آهسته ی نفسم را هم چون باریکه ی مویی در بطن گلوی خود احساس می کنم. هیچ شوخی یی در کار نیست، قربان، اما نترسید! من ممکن است پسری نحیف، با شانه های افتاده و بازوانی ظریف باشم، اما از نژادی سرد و نیرومندم: در رودخانه شنا می کنم و به پرندگان شلیک می کنم و آن دوچرخه ی کذایی را به طبقه ی دوم انتقال می دهم: جایی که پیکره ی رداپوش و چشم بسته ی مادرم، کنتس دی گارمونت(۸۸) را به شما نشان خواهم داد.
مامان بینوا! ببینید چه گونه رنج می کشد؛ رخسار محزونش در حزن و تیرگی برافروخته است. در جوانی اش، هرگز ناخوش نبوده است. در پاریس، سمبلی از زیبایی بوده، اما دیگر پاریس از وی ستانده شده. او خانه ی مجلل خود را در خیابان سنت دومینیک(۸۹) دارد، اما پدرم مردی محتاط است و ما در این دیار در تبعید زندگی می کنیم. مادرم در سوگ پاریس به سر می برد، اگرچه ممکن است گاهی اوقات ما وی را پشیمان بپنداریم. آیا او گناهی مرتکب شده است؟ چه کسی به من خواهد گفت؟ آیا خطایی از وی سر زده است؟ لباس هایش هم تیره و هم گشادند، آن چنان که مناسب بانویی مذهبی اند. زندگانی اش به نوعی ریاضت مقدس است که بر سر فرزند ناامیدش سایه افکنده است.
من نیز بیمارم، اما نه مثل مادرم و به گونه یی کاملا ناهمسان با او. من، هم چنان که خود اغلب عنوان می دارم، جانوری بدبختم.
نظاره کنید: موجودی کوچک و وحشتناک را، که سرش زیر یک حوله، در بخار احاطه شده و ببه ی خوبم که اغلب هم پرستار و هم مربی و اقرارنیوش من بود، در کنار من نشسته، همان زمانی که برای زندگی، بسیار سخت و طولانی نفس نفس می زدم: دست بزرگش روی پشت باریکم بود تا من ـ که هم چنان باردار بحران بودم ـ به خواب بروم و در شرایطی بیدار شوم که بینی ام در تشتکی آبپز شده و ریه هایم همانند ماهی یی در دلو، به قاپیدن هوا و هر آن چه گیرشان می آید، مشغول اند.
پس از چند شب خفقان آور بود که هنوز بیدار بودم تا نور رنگ پریده ی سپیده دم ـ که برگ های خیس از شبنم سپیدار را از آب های تیره گون شب متعالی می ساختند ـ را شاهد باشم و قارقار کلاغ ها و شکنجه های غریب و مضحک زندگی دهاتی را شنونده؟
می دانستم که در پاریس درمان می شوم. در پاریس خوشبخت می بودم. برعکس، پدر دلالوند معتقد بود که پاریس سیاه چاله یی از هوای نامطبوع و زننده است و صرفا هوای دهکده برای من خوب بود. او می باید به کاتولوس(۹۰) و سیسرو(۹۱) مشتاق و ترغیبم می کرد، اما در عوض، من را انگشت بر ماشه و آماده، به جایی می کشاند که ما آن را قرارگاه(۹۲) می نامیدیم و در آن جا خود را مشغول شلیک به کبوترها و گنجشک ها می کردیم و ببه ایفاگر نقش طبل زن، متصدی زمین و کشیش بود. او، درحالی که داشت برای جمع آوری غنایم ما یورتمه می رفت، می گفت «تو یک تیرانداز ماهر کوچولو و معرکه یی!» و آن ترجمه ی این جمله است: «Quam sagaciter telum conicit!» او هرگز نفهمید که من نزدیک بینم. من واقعا می خواستم او را خوشحال کنم و به چیزهایی شلیک می کردم که نمی توانستم ببینم.
مادرم دوست داشت او را «شما(۹۳)» و «پدر روحانی(۹۴)» خطاب کنم، اما به خاطر شخصیتی که داشت تا روز مرگش ببه بود. من برای او یک موجود کوچک عجیب و دوست داشتنی بودم. او مردی قوی و خوش ظاهر بود، با موهایی سپید، چون برف، و چشمانی زیرک که خدای همدردی بود. پدرم را او بزرگ کرده بود و من خودم را کاملا به او سپرده بودم؛ به دست های بزرگش که به دلیل بیماری کبدی اش خالدار شده بود، به رفتار صبورانه اش، به بوی تنباکوی ویرجینیایی که سر دوش قبایش را لک کرده بود و من را با اتم ها ی آمریکا، بیست سال پیش از این که من در هوایش دم بزنم، آکنده می کرد.
می گفت «بیا مرد جوان!»، «بیا، امروز روز قشنگی است ـ Decorus est dies» تگرگ آشکارا بر پشتت تازیانه می زد و او شگفت زده می شد، نه به خاطر کوبش های بی رحمانه، که به خاطر معجزه ی یخ. یا اگر به خاطر یخ نبود، در آن صورت به علت باد بود، که آن چنان وحشیانه می وزید که گویی همانا دریای شمال داشت رود سن را هُل می داد و می خواست دیوار فاصل رودخانه و گرمابه را با شست وشو از میان بردارد.
افراد بی اراده شنا نمی کنند، اما ببه اطمینان داشت که من بی اراده و سلطه پذیر نیستم. او در اعماق گرمابه، برهنه هم چون مجسمه یی داغان شلپ شلوپ زنان می گفت «زود باش، اُلیور کبیر!»
اگر ـ خلاف هر آن چه پروردگار برایم مقدر کرده بود ـ یک شناگر توانمند می شدم، به خاطر آموزش های خسران بار ژان ژاک روسو نبود، بلکه به خاطر این کشیش خوب و، اشتیاق من برای خرسندکردن او بود. من به خاطر او حاضر به انجام هر کاری، ولو غرق کردن خود بودم. به خاطر او بود که مدام خود را از جِو مسخره ی منزلگاه دوران کودکی ام بیرون می کشیدم، هرچند که شب های بسیاری را هم نشین پزشکان و زالوها می شدم. گرچه چندان خود را نمی شناختم، اما با تمایلات شهوانی فصول و آن خاک سرخ مطبوع و آن دست های محبت آمیز که من را خشک می کرد، مانوس بودم.
البته که اغراق می کنم. من به مدت شانزده سال در دژ دی بارفلور زندگی کرده بودم و مادرم همیشه هم در شرایط درازکش نبود: آن هم در وضعیتی که ملحفه یی نمناک روی چشمانش را پوشانده باشد. بالای میز پدرم که در آن قفل بود، نقاشی یی بزرگ و دلفریب از مامان قرار داشت که با مداد طراحی شده بود و به سَبُکی رویای کودکی بود که قرار نبود هرگز تولدی بیابد. بینی اش در آن نقاشی بیش از حد باریک بود و اندکی جدی به نظر می رسید. درحقیقت، هر دو سرشار از سرزندگی بودند. او پیشانی یی صاف و شفاف، سیمایی بی پروا و چشمانی جست وجوگر داشت که بی درنگ بیننده را درگیر می کرد، و نه تنها این جا، بلکه همیشه و همه جا همین گونه بود؛ چراکه در دوران کودکی ام شب های بسیاری، هنگامی که از تخت خود بر می خاست، با دلربایی تمام لباس بر تن می کرد و از دوستان دیرینه مان، نه آنان که تازه به دوران رسیده بودند، بلکه نجیب زادگانی صاحب جلال و جبروت، استقبال می کرد. با ایستادن در حیاط در آن عصرها که کالسکه های مجلل، دور از دیدرس و در پشت اصطبل ها بودند، با رویت ماه تیره رخ و ابرهای اشک بار که بر فراز نورماندی به شدت در جنب وجوش بودند، آد می خود را مسافر در مسیر زمانی ناپدیدشده می یافت و به پیشگاه شکوهمند خود نزدیک می شد، نه با راندن سریع یک دوچرخه، که با گام هایی لغزنده. و در هنگام ورود، نه بوی خاک یا تار عنکبوت، که بوی مطبوع پودر کلاه گیس مردان، به مشام می رسید، بوی دلپذیر عطر بانوان، بوی لوح رنگ آمیزی شگفت آور دور ان کهن، آن رنگ های متنوع صورتی و سبز، پارچه های ابریشمی پرزرق وبرق و ساتن هایی که رنگ های شان بی مهابا برخاسته، به ناگاه در چین ها آبشاروار فروریخته و در شب شمعناک آب می شد. در چنین مواقعی، مادرم در میان آن زیبارویان، فروزنده ترین بود. هرچند، زیبایی حقیقی وی ـ که ناپایدار، بی ثبات، ژرف تر و قابل ملاحظه تر از آن چه در تصویر نمایان بود، می نمود ـ تا زمانی که خدمتکاران ملبس به بیرون روانه نشده بودند، خود را هویدا نمی کرد. سپس، پرده ها کنار می رفت و پدرم شخصا قهوه را درست و به دقت، برای تک تک همتایان خود سرو می کرد و مادرم که صدایش در بستر بیماری بسیار ظریف بود، شروع به آوازخواندن می کرد:

نغمه سرای سیار برن(۹۵)،
دیدگان اش مملو از اشک...

در این لحظه، از رسمی بودن رفتار کاسته نمی شد. دستان ظریف اش روی پشتگاه ران اش آرام می گرفت و این خواست خداوند بود که او برگزیند تا بم ترین و جانانه ترین آوای زنانه اش را هویدا سازد. اکنون آواز «نغمه سرای سیار برنی» مادرم را تقریبا به طور کامل به یاد دارم و بنابراین، آن ماجرا نمودی بی جان و مبهم، هم چون اثری سفالین در موزه به خود گرفته که اغلب توسط افراد کاملا آشنا و اهل فن بررسی می شود. پس به این دلیل است که هر نادانی از طبقه ی عوام به همراه همسرش می تواند از آوازخواندن کنت و کنتس درباره ی شاه فقید و گریستن آنان، باخبر باشد، اما هیچ چیزی باعث نمی شود که حیرت هولناک اُلیور دی گارمونت در مورد احساسات مادرش برای آنان آشکار شود و ـ خدا مرا ببخشد ـ من نسبت به حس مشهود و بسیار بوالهوسانه اش، این تکه از حسی تاریخی، که وی از من پنهان نموده بود حسادت می کردم. اینک، زمانی بود که باید مودبانه و با دقت کامل در جوار صندلی پدرم باقی بمانم و ناگزیر می باید احساسم را پنهان کنم؛ آن هم هنگامی که مادرم شادی یی که به راستی از آن من بود را ابراز می داشت. میهمانان ما می گریستند و من تناقضی قاهرانه را در این نمایش خصوصی که در معرض دید انظار اجرا می شد، نظاره گر بودم.

دیدگان اش مملو از اشک،
سر می دهد برای مردم کوهستان خود
این آواز ترجیعی را:
لویی(۹۶)، پسر هنری(۹۷)،
اسیر گشته در پاریس.

آواز وی که تمام می شد، در آن هنگام که دوستان ما هم چنان موقرانه ساکن بودند، من به آن روی قالیچه گسترده گام می نهادم تا در کنار صندلی اش بایستم و بعد بسیار آهسته، هم چون کژدمی، بازویش را نیشگون می گرفتم.
البته، او شگفت زده می شد، لیکن آن چه من به شدت به خاطر دارم شادی شرورانه، ددمنشانه و نابکارانه ی خودم است. او چشمان اش را گشاد می کرد، اما فریاد نمی زد. در عوض، سرش را بالا می انداخت و در زیر آن دیدگان مبهوت اش، لبخندی مغرورانه نثارم می کرد.
سپس، با خونسردی تمام، به تختخوابم می رفتم. هنگامی که درِ اتاق را پشت سرم می بستم، انتظار داشتم گریه کنم. در حقیقت، سعی خودم را می کردم، اما این اتفاق نمی افتاد. این ها احساساتی به شدت مهیج و غریب بود، لیکن همان طور که واضح بود، از نوع اشک زا نبود. این ها از ساختاری متفاوت و کاملا نو بود؛ شاید بیش تر به سان احساساتی بود که ابراز آن از پسری بزرگ تر که در وجود نیمه نادان اش، عصاره ی حیات اش در حال طغیان بود، انتظار می رفت. می شد آن ها را به احساساتی مانند کرد که با تفکرات عاصی مشتعل می شد، اما چنین نبود. در آن اتاق مملو از نجیب زادگان، آن چه از آن آواز به مشام من می رسید، عصاره ی خالصی از دژ دی بارفلور بود که از وقاحت و وحشت انقلاب فرانسه که خانواده ام با آن مواجه شده بودند، چیزی کم نداشت. از این حقیقت هولناک، هیچ رازواژه یی در گوشم خوانده نشده بود.
سپس مادرم مرا به خاطر نیشگون گرفتنش تنبیه می کرد. او سرما می خورد و چه خوب! حالا است که در می یابم چه چیز باعث می شد چنین فکری کنم. هنگامی که وی مشغول دعاکردن بود، به سراغ کشوهای میزش می رفتم و کلیدهای کتاب خانه را برمی داشتم. کاغذهای پدرم که در کشوهای میزش بود را بررسی می کردم، از صندلی ها بالا می رفتم و گوشه های ممنوعه و تاریک دژ را بررسی می کردم: آن جا که به نوعی آلوده ترین و خطرناک ترین جو حاکم را داشت، چیزی فراتر از اصول یک کتاب خانه، فراتر از سرداب خشک و امن نوشیدنی، جایی میان یک درگاه چارگوش کوتاه و تاریک و آن محوطه ی کوتاه تاریک و کثیف بی انتها که در آن تارهای عنکبوت در نور شمع آتش به پا کرده بودند. من هیچ چیز نمی یافتم یا بهتر است بگویم هیچ چیز مگر بیمی که با گرد روی دستانم آمیخته بود و باعث می شد تا حدی احساس ناخوشی به من دست دهد.
درهرحال، شکی نیست که اگر صخره ها را به اندازه ی کافی بکَنی، سرانجام لانه ی کژدم ها را خواهی یافت یا چیزی نیمه شفاف و کمرنگ را می یابی که پرورانده شده تا در یک گودال فاضلاب یا در آتش کوره زندگی کند. منظورم آن نامه هایی نیست که مرد خاصی به مادرم نوشته بود و من آرزو می کردم ای کاش آن ها را ندیده بودم، بلکه، من در کنار کوره ی آهنگری بودم و حقیقت را در بسته های معمولی کوچکی کشف کرده بودم. آنان در تیرگی دودآلودی انتظار مرا می کشیدند و من هر روزی که اراده می کردم، می توانستم آن ها را باز کنم. حتا یک اُلیور چهارساله نیز می توانست به آن ها دست یابد؛ قفسه آن قدر کوتاه بود که آهنگرمان از آن به عنوان تکیه گاه ابزارش استفاده می کرد. طبعا می شد چنین انگاشت که این بسته ها میراث باغبان مرحوم ما است که خیلی پیش ترها مرده بود. مثلا، دانه های خشکیده یا مریم گلی یا آویشن که برای فصل های آتی بسته بندی شده اند، که شاید حتا ژاک و کلود(۹۸) هم عمرشان به دیدن آن ها قد نمی داد. زمانی که بینی پُراملاح خود را به سمت آن ها می گرفتم، هرچند که مدتی مدید از شبی که مادرم را نیشگون گرفته بودم، گذشته بود، هنوز بویی متمایز و گیج کننده، از خود می تراویدند. آیا بویی مطبوع بود؟ به درستی نمی دانستم. حتا مانتین(۹۹)، که اساسا با بوی بانوان و غذاها در ارتباط بود، مایل بود آن را حس کند. او گونه های پایین قارچ و کپک، مرگ و خون، که همگی می توانستند بهتر از ادعای مسخره اش ـ که همانا عبارت است از این که عرق مردان بزرگ ـ از الکساندر کبیر(۱۰۰) یاد می کند ـ به سان عطری شیرین است ـ به درد او بخورند، را نادیده می گرفت.
آهنگر پیر، زمستان پیش مُرد. گوستاو آهنگر جدید بود و ژاک شاگردش. آن ها به تازگی دروازه های خراب ما را تعمیر کرده بودند؛ میخ های محکمی بر بالای آن ها زده و به سرعت آن ها را مجددا نصب کرده بودند. هنگامی که گوستاو بر سر ژاک فریاد زد، من به آرامی اولین بسته ی مشک بار را روی سنگفرش ها پهن کردم. به یقین آن ها مرگبار و وحشتناک نبودند. بسته ی زردرنگی از روزنامه هایی که بسیار قدیمی بودند و هم چون کلوچه هایی(۱۰۱) که در اپیفانی(۱۰۲) می خورردیم، از هم تفکیک شده بودند؛ با این تفاوت که این ها حاوی کرم بادام لذیذ که فرنجیپین(۱۰۳) نام داشت، نبودند، اما ـ من به چه نگاه می کردم؟ ـ نه چیزی بیش تر از بدن خشک شده ی یک پرنده، کبوتری که از بقایای خشکیده اش، صفی از مورچگان سیاه کوچک تشکیل شده و مورچه ها بودند که مسبب اندوه من بودند. به این معنی که در امتداد بازوان و زیر گردنم یورش آوردند و مرا گاز گرفتند؛ من هم گریه کنان در حیاط بالا و پایین پریدم و دویدم تا این که گوستاو به دادم رسید و کُتم را درآورد.
جیغ های من آن قدر بلند بود که پدرم سراسیمه با همان کلاه گیس و جامه ی قضاوت اش از بارگاه بیرون دوید. عروسی نیرومند و دامادی دماغ گنده هم بعد از او آمدند و مکشوفات مرا به دقت نظاره کردند. حالا، گوستاو و ژاک تعداد بسیاری از این بسته ها را، مطابق دستورالعمل پدرم، در ردیفی مرتب و در امتداد کناره ی ساختمان پهن کرده اند. وقتی همه ی آن ها آماده شد، پدرم دستور خراب کردن شان را داد که به گمان من دلیل اش این بود که آن ها مملو از مورچه های نفرت انگیز بودند.
با صدای جیغ های من، اُدیل هم بیرون آمد تا ببیند قضیه از چه قرار است. ببه هم همین طور. به این ترتیب، جمعیت چشمگیری در آن جا جمع شد، اما در همین زمان بود که مادرم سوار بر تورمنتور(۱۰۴) ـ نامی که ما بر کالسکه ی تابدارش گذاشته بودیم ـ از دروازه ی باز وارد و بی درنگ، پیاده شد و بدتر از همه، این که مقابل خواسته های پدرم ایستادگی کرد.
«نه، هنریت ـ لوسی، تو نباید این کار را بکنی.» این ها عینا واژگانی بودند که به کار برد. مادرم آن کاغذپاره را از دست پدرم قاپید و گریه کنان گفت: «کبوترانم!»
من برای لحظه یی متوجه نشدم، اما توجیه دقیق زندگی ام را کشف کرده بودم.
مادرم دستمال اش را مقابل دهان اش نگاه داشت. گویی حالت تهوع داشت. او مرا نادیده گرفت، نیمه جان بود و آزرمی اصیل داشت.
هیچ کدام از خدمتکاران او را همراهی نکردند، جز ببه ی نجیب زاده که همراه او به دژ رفت. هیچ کس به من توجهی نداشت و من هم چنان عقب ایستاده بودم. در این هنگام پدرم به عروس و داماد خود دستور داد تا به داخل بارگاه برگردند. من همان جا ماندم تا مرده سوزانی پرندگان را تماشا کنم، اما حتا در آن لحظه هم نفهمیدم که هر بسته حاوی یکی از قربانیان جنگ است.
با ایستادن روی آن چه احتمالا مصالح بود، خیلی راحت به داد یکی از برگه های ترد و شکننده رسیدم؛ از آن، هم چون شاپرکی دوست داشتنی مراقبت کردم و آن را به جنگل بردم تا بخوانم.

نظرات کاربران درباره کتاب طوطی و الیور در آمریکا