فیدیبو نماینده قانونی انتشارات امیرکبیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب انقلاب و سیل

کتاب انقلاب و سیل
وقایع سرآغاز بیداری و حرکت چینی‌ها

نسخه الکترونیک کتاب انقلاب و سیل به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب انقلاب و سیل

داستان‌های مجموعه حاضر از جمله آثاری هستند که به‌منظور معرفی اوضاع اجتماعی و سیاسی چین و آگاهی مردم دنیا از وضع اسفبار مردم این سرزمین در دوران تجاوز ژاپنی‌ها، وقوع انقلاب کمونیستی، و وقوع سیل فاجعه‌بار نوشته شده، در برانگیختن حس همدردی غربیان نسبت به چینیان نقش ارزنده‌ای ایفا کرده‌اند. داستان‌ها که در نشریات گوناگون چاپ شده‌اند، جزو آن دسته از کارهای گران‌بها اما کتاب نشده نویسنده‌اند که ریچارد جی. والش ـ ناشر آثار خانم باک ـ با تلاش فراوان گردآوری و منتشر کرده است. تاریخ نگارش این آثار به‌طور قطع بین سال‌های ۱۹۲۷ و ۱۹۳۱، یعنی تاریخ وقوع انقلاب و جاری شدن سیل در چین است. امتیاز بزرگ این مجموعه، وجود زندگی‌نامه ادبی پرل اس. باک در آن است که به قلم ناشر در بخش مقدمه نگاشته شده است و خواننده با مطالعه آن دورنمای روشنی را از سیر تحولات زندگی اجتماعی و ادبی نویسنده به دست می‌آورد و هم او، با جو و فضای داستان‌ها کنار آمده و با شخصیت‌های آن‌ها احساس همدردی می‌کند.

ادامه...

بخشی از کتاب انقلاب و سیل

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیشگفتار

مختصری درباره پرل اس. باک

خانم پرل سیدنستریکر باک نویسنده و فعال مدنی و سیاسی امریکایی و اولین زن برنده جایزه نوبل در ادبیات، در بیست و شش ژوئن ۱۸۹۲ م. در شهر هیلزبرو در غرب ایالت ویرجینیا به دنیا آمد. پدر و مادر پرل از میسیونرهای کلیسای پرسبیتری مامور در چین بودندکه هنگام تولد او در امریکا در مرخصی به سر می بردند. هنوز چهار ماه از به دنیا آمدن وی نگذشته بود که والدینش به شهر کوچک بندری چین کیانگ در استان کیانگسوی چین بازگشتند و پرل در همین شهر بزرگ شد و مادرش او را در خانه تحت تعلیم قرار داد. او در مجموع چهل سال از عمرش را در چین به سر برد.
در پانزده سالگی به یک مدرسه شبانه روزی در شانگهای رفت و برای نخستین بار تحت آموزش رسمی قرار گرفت. او پس از دو سال دوره دبیرستان را به پایان رسانید. در هفده سالگی وارد کالج زنان راندولف مَیکن ایالت ویرجینیای امریکا شد، در ۱۹۱۴ از آن دانشگاه فارغ التحصیل گردید و بلافاصله به چین بازگشت تا از مادر مریضش مراقبت کند. در سال ۱۹۱۷ با یک جوان امریکایی مستقر در چین به نام جان لاسینگ باک که کارشناس اقتصاد کشاورزی بود ازدواج کرد. حاصل این ازدواج دختری عقب مانده ذهنی به نام کارولین بود. پرل مدت کوتاهی پس از ازدواج، همراه شوهرش به شمال چین رفت و چندین سال را در دهکده ای دورافتاده و خشک به نام نان هسو چاوو در استان کشاورزنشین آن هووی گذراند. در این منطقه روستایی که محل سکونت هزاران دهقان مستضعف بود، با زندگی روزمره فقیرترین قشر جامعه چین آشنا و وارد خصوصی ترین مسائل زندگی آنان گردید؛ و همان مکان و مردمانش، الهام بخش صحنه داستان های نخستین او، مخصوصاً خاک خوب شد.
در ۱۹۲۵، پرل برای ادامه تحصیل همراه شوهرش به امریکا بازگشت و زن و شوهر در همان سال دختربچه ای به نام ژانیس را به فرزندی قبول کردند. در ۱۹۲۶، پرل مدرک کارشناسی ارشد خود را در رشته ادبیات انگلیسی دریافت نمود و در سال ۱۹۲۷ به چین مراجعت کرد. در سال ۱۹۳۳، دومین مدرک دانشگاهی اش را از دانشگاه ییل امریکا دریافت کرد. در ۱۹۳۴، باکها برای همیشه به وطن خود بازگشتند؛ و پرل یک خانه کنار مزرعه قدیمی در ناحیه باکس کاونتی در ایالت پنسیلوانیا خریداری کرد که به گرین هیلز فارم مشهور است و اکنون جزو آثار میراث فرهنگی به ثبت رسیده، هر سال عده بسیاری از آن دیدن می کنند.
در سال ۱۹۳۵، پس از هیجده سال زندگی مشترک توام با سختی و ناملایمات، از جان لاسینگ باک جدا شد و با ریچارد جی. والش مدیر موسسه انتشاراتی جان دی که خود ویراستار و ناشر آثارش هم بود، ازدواج کرد. پرل و همسر دومش شش بچه بی سرپرست دیگر را به فرزندی قبول کردند و به خانه کنار مزرعه خود آوردند.
خانم پرل اس. باک نویسندگی را از ایام نوجوانی و با راهنمایی مادرش، با نوشتن مقاله و داستان کوتاه برای مجله های انگلیسی زبان چین، و مجله های امریکا آغاز کرد و مخاطبان این نوشته ها، بیشتر همسالان خود او بودند؛ ولی در آن دوران به نوشتن به عنوان یک حرفه نگاه نمی کرد و هر آنچه می نوشت، از سر تفنن و سرگرمی، و به خاطر تمرین در ثبت افکار و احساساتش بود. وقتی بیست ساله شد، همکاری اش با نشریه های چینی و امریکایی شکل رسمی تری یافت و توانست روی جوایز نقدی آن ها حساب باز کند.
تم داستان ها و مقاله های او درباره چین و مردم آن سرزمین است، و به قول خودش، جز درباره چین نمی توانسته مطلب بنویسد. در سال ۱۹۳۱ شاهکارش خاک خوب را آفرید که جایزه ادبی پولیتزر و نشان افتخار ویلیام دین هاولز را برایش به ارمغان آورد.
پرل از سال ۱۹۳۲ تا ۱۹۳۸ آثار گران بهای دیگری را به رشته تحریر درآورد که یکی پس از دیگری چاپ و منتشر شدند؛ تعدادی از این آثار عبارتند از: مادر، پسران، این دل پُر غرور، خانه تقسیم شده، تبعیدی (سرگذشت پدرش)، فرشته مبارز (سرگذشت مادرش)،... در سال ۱۹۳۸، به خاطر فعالیت های هنری پیام دار و سراسر انسان دوستانه و مشوق تفاهم نژادی اش، موفق به کسب جایزه نوبل در ادبیات گردید.
شمار آثار منتشر شده پرل اس. باک هنوز به طور دقیق مشخص نشده، آماری که دراین مورد ذکر می کنند بین هفتاد و پنج و یک صد است.
پرل که نیمی از عمرش را در شرق و نیمی دیگر را در غرب گذراند، فعالیت های هنری و مجاهدت های مدنی و سیاسی اش را وقف ارتقای روابط میان آسیایی ها و امریکایی ها نمود. در مبارزات حقوق بشری اش در قرن بیستم نقشی تعیین کننده ایفا کرد و خود را به عنوان یکی از بانفوذترین زنان عصر، مطرح ساخت. بعد از جنگ جهانی دوم، به خاطر ابراز علنی دیدگاه های ضداستعماری و ضداستثماری اش، و همچنین به خاطر داشتن دیدگاه های سیاسی میانه رو و مسالمت آمیزش، مورد انتقاد سناتور امریکایی جوزف مک کارتی و چند سیاستمدار دست راستی دیگر قرار گرفت و از سال ۱۹۳۸، یکی از سوژه های تعقیب و مراقبت سازمان اف بی آی بود و تا پایان عمر به طور غیرمحسوس تحت نظر آن سازمان باقی ماند. تلاش های بشردوستانه او میراثی است که تاثیر آن حتی بیشتر و مهم تر از نوشته هایش، به ویژه رمان معروف خاک خوب بوده است. به خاطر همین مجاهدت ها، بیش از سیصد جایزه کشوری و بین المللی دریافت کرد.
پرل اس. باک در مارس ۱۹۷۳، در سن هشتاد سالگی، بر اثر سرطان ریه درگذشت و در گرین هیلز فارم به خاک سپرده شد. او زندگی ا ش را با فقر و نداری آغاز کرد و در تنعم و ثروت به پایان برد. مطابق وصیتِ خود او، نامش را بر سنگ نبشته قبرش نه به زبان انگلیسی، که به زبان چینی حک کرده اند: «پرل سیدنستریکر».

سخنی درباره این مجموعه

داستان های مجموعه حاضر از جمله آثاری هستند که به منظور معرفی اوضاع اجتماعی و سیاسی چین و آگاهی مردم دنیا از وضع اسفبار مردم این سرزمین در دوران تجاوز ژاپنی ها، وقوع انقلاب کمونیستی، و وقوع سیل فاجعه بار نوشته شده، در برانگیختن حس همدردی غربیان نسبت به چینیان نقش ارزنده ای ایفا کرده اند. داستان ها که در نشریات گوناگون چاپ شده اند، جزو آن دسته از کارهای گران بها اما کتاب نشده نویسنده اند که ریچارد جی. والش ـ ناشر آثار خانم باک ـ با تلاش فراوان گردآوری و منتشر کرده است. تاریخ نگارش این آثار به طور قطع بین سال های ۱۹۲۷ و ۱۹۳۱، یعنی تاریخ وقوع انقلاب و جاری شدن سیل در چین است. امتیاز بزرگ این مجموعه، وجود زندگی نامه ادبی پرل اس. باک در آن است که به قلم ناشر در بخش مقدمه نگاشته شده است و خواننده با مطالعه آن دورنمای روشنی را از سیر تحولات زندگی اجتماعی و ادبی نویسنده به دست می آورد و هم او، با جو و فضای داستان ها کنار آمده و با شخصیت های آن ها احساس همدردی می کند.
در زمان انتشار این مجموعه، خانم باک در قید حیات بوده، و به همین دلیل، آقای والش در نگارش مقدمه و اشاره به فعالیت های او، هر جا که لازم بوده افعال را در زمان حال و ماضی نقلی به کار برده است.

مترجم، تابستان ۱۳۸۸

مقدمه

زندگی نامه ادبی خانم پرل اس. باک

به قلم ریچارد جی. والش

اگرچه خانم پرل اس. باک هم ذاتاً و هم به میل و انتخاب خود بیش از هرچیز یک رمان نویس است، ولی تعداد بسیاری قصه و نمایشنامه کوتاه باارزش هم نگاشته، و تاکنون هیچ کس به درستی از تعداد و تنوع این قطعات آگاهی نیافته است. حتی خود او چند داستان کوتاهش را که با کاوش های مجدانه دیگران یافته شدند، از یاد برده بود؛ و هیچ اطمینانی هم وجود ندارد که هنوز تعدادی از آن ها کشف نشده، باقی مانده باشند، چراکه بسیاری از این قصه ها کم اثر، و به معنای واقعی کلمه زودگذر بوده اند. اولین اثر او به ده سال پیش از چاپ رمان های بلندش مربوط می شود. چندتایی که در عِداد بهترین آثار او به شمار می روند، زمانی منتشر شدند که هنوز شهرتی به هم نزده بود. حتی امروز نیز باید آثار او را در گوشه و کنارهای پَرت و تاریک دنیای غریب طبع و نشر جستجو کرد. اگر موضوعی مورد عنایت وی قرار گیرد، بدون چشمداشت به حق الزحمه یا نام و آوازه، در جای مناسبش درباره آن می نویسد.
شهرت او به عنوان یک رمان نویس موجب شده است که توجه عامه از داستان های کوتاه وی که بسیار هم باارزشند، دور افتد ـ داستان های کوتاهی که قبل و بعد از انتشار رمان هایش به رشته تحریر درآمدند. کتاب حاضر تعدادی از نوشته های کوتاه او را به دور هم گرد آورده است، نوشته هایی که تم آن ها براساس اوضاع اجتماعی و سیاسی چین پی ریزی شده اند. البته فقط یک قصه از این مجموعه مایه چینی پُررنگ ندارد. در این مجموعه همچنین از طرح های خاصی که در مرز میان واقعیت و افسانه قرار می گرفته اند صرف نظر شده است ـ مرزی که در زمینه کاری او پیچیده تر از آنی است که فقط گنگ یا دور از فهم نام نهاده شود.
از میان چهار داستان باب اولِ این مجموعه تحت عنوان انقلاب، داستان ونگ لونگ از ویژگی و کشش خاصی برخوردار است. خوانندگانی که این قصه را در سپتامبر ۱۹۲۸ در مجله آسیا تحت عنوان انقلابی خواندند، با چهره ای آشنا شدند که علاقه مندان بی شمار دیگری هم دو سال و نیم بعد در صفحات کتاب خاک خوب با آن روبرو شدند، و هم ایشان در همان قصه طی شرحی روشن و زنده صحنه غارت و تاراجی را خواندند که مایه و زمینه صحنه مشابهی در داستان معروف خاک خوب شد. خانم باک وقتی داستان خاک خوب را به دست گرفت، برای معرفی چهره اصلی آن سری به همین قصه انقلابی زد و در حقیقت رمان را در حالی آغاز کرد که در ذهنش عنوان ونگ لونگ را برایش در نظر گرفته بود؛ و این عنوان فقط زمانی تغییر کرد که دست نوشته کتاب به ناشر عرضه شد. هرکس که بخواهد با سیما و هیئت ظاهری ونگ لونگ آشنا شود، می تواند به بایگانی مجله آسیا مراجعه کند و عکس کشاورزی قوی هیکل و ستبر را ببیند که لبخند به لب دارد و در آستانه ورود به شهر است تا محصولات مزرعه اش را به فروش برساند. این همان عکسی است که خود خانم باک انتخاب کرد تا آن را به عنوان سیمای شخصیت اول رمانش به خوانندگانش معرفی کند.
پدر آندریا داستانی است که منظرگاه آن غیر چینی است؛ و در آن کشیشی ایتالیایی توصیف شده که از تیپ میسیونرهای انجمن عیسی مسیح(ع) است و سال های متمادی در چین خدمت کرده است. در مورد جاده جدید باید گفت که مکان داستان، شهر محل زندگی خود خانم باک، یعنی نانکینگ است.
در چهار داستان باب دوم با عنوان سیل، چهار طرح از آثار محنت بار سیلِ یانگ تسه که در سال ۱۹۳۱ به وقوع پیوست ارائه شده است. سیل زمین های زراعی به مساحت چهارده و نیم میلیون هکتار را پوشاند و زندگی بیست و پنج میلیون چینی ـ برابر با تمامی جمعیت کشاورز آن روز امریکا ـ را در مضیقه و تنگنا قرار داد. سه داستان از میان داستان های باب دوم از میان پنج طرحی انتخاب شده اند که نه به قصد فروش، بلکه به منظور جمع آوری اعانه برای قربانیان این حادثه ناگوار نگاشته شدند. داستان ها یک به یک توسط انجمنی موسوم به امداد سیل زدگان چین به رایگان برای روزنامه های سراسر امریکا فرستاده می شدند، و یکی از آن ها چندین بار از رادیو قرائت شد. مدرکی که نشان دهد داستان ها در کجا و کدام نشریه به چاپ می رسیدند وجود ندارد، ولی بی شک همین قصه ها بزرگ ترین عامل و محرک جهت جمع آوری کمکی به مبلغ بیش از دویست هزار دلار در یک مقطع زمانی کوتاه شدند. آخرین داستان به نام رود نیک نیز به مسائل سیل می پردازد و با مطلبی مربوط و مناسب درباره همدردی امریکاییان با چینیان خاتمه می یابد.
این آخرین قصه ها، شاید تنها نوشته هایی باشند که خانم باک با اندیشه و با قصد زدن پلی میان سرزمین چین و سرزمین های دیگر نگاشته است. او کراراً گفته است که از نوشتن درباره چین احساس انجام وظیفه نمی کند و اگر درباره آن می نویسد، فقط به این دلیل است که چین، مکانی است که به اقتضای موقعیت زندگی اش آن را بهتر از هر جای دیگر می شناسد. او خود دراین باره چنین گفته است:

«مایه اصلی خوشی و علاقه مندی من همیشه مردم بوده اند، و چون در میان چینی ها زندگی می کنم، طبیعی است که این مردم، مردم چین باشند. وقتی از من می پرسند که آنان چگونه اند، هیچ نمی دانم چه جوابی بدهم. آنان مردمان به خصوصی نیستند، بلکه مثل همه مردم جهانند. آنان را به همان خوبی می توانم وصف کنم که خویشاوندان نسبی ام را. من همیشه بسیار به ایشان نزدیک، و در غم و شادی شان شریک بوده ام.»

بااین همه، به وضوح چنین به نظر می رسد که هیچ فرد چینی، هرچند هم درس خوانده و به زبان و ادبیات انگلیسی آشنا بوده باشد، نمی توانسته است به خوبی خانم باک درباره مردم خود این گونه مطلب بنویسد. او که در سال ۱۸۹۲ در هیلزبرو واقع در ویرجینیای غربی به دنیا آمد، کیفیات مشخص چندی را از تبار امریکایی اش به عاریت گرفته است و این کیفیات در سراسر آثارش می درخشند. نیاکان پدری خانم باک قبل از جنگ انقلاب امریکا(۱) به این کشور مهاجرت کردند، و اجداد مادرش اندکی بعد از خاتمه جنگ در طلب آزادی مذهب، هلند و آلمان را به سوی امریکا ترک نمودند. آنان در جنوب امریکا اسکان یافتند، و بسیاری از اعضای خانواده پدرش ـ خانواده سیدنستریکرها ـ در حرفه های مختلف سرشناس شدند. در گفتگو از روابط نژادی، خانم باک گفته است:

«هیچ یک از پدربزرگ هایم، با وجودی که همگی ملاک و دارای ثروت و اسم و رسم بودند، هرگز تمایلی به خرید و فروش برده از خود نشان نمی داده اند. چنین به نظر می رسد که جد پدری ام گاه گاهی که مردان را بدون توجه به رنگ پوستشان اجیر می کرده و به سیاه و سفید در مقابل کار مساوی مزد یکسانی می پرداخته و این مهم را جزو اصول کاری خود قرار می داده، مورد اذیت و آزار نیز قرار می گرفته است. به همین دلیل، من اصل برابری نژادی را از طرف نیاکانم به ارث برده ام.»

پدر و مادر پرل که هر دو میسیونر بودند پس از مدت ها تحمل مشقات فراوان در نواحی مرکزی امریکا، در سال ۱۸۹۲ مسافرتی به اروپا کردند و در همان سال نیز به امریکا بازگشتند. در همین سال بود که خانم پرل اس. باک در امریکا متولد شد. چهار ماه بیشتر از سنش نگذشته بود که والدینش وی را به چین بردند. او درباره دوران کودکی اش چنین گفته است:

«در تنهایی مفرطی بزرگ می شدم. وقتی هنوز بچه بودم پدر و مادرم در شهرهای بسیاری اقامت کردند تا سرانجام به شهری به نام چین کیانگ در کنار رودخانه یانگ تسه نقل مکان نمودند. در این شهر من ایام کودکی ام را در خانه یک طبقه کوچکی بر بالای تپه و مشرف به رودخانه ای پهناور و شهری پرازدحام، گذراندم. سقف های سفالی خانه های شهر چنان تنگ یکدیگر را در بر گرفته، یکی بر دیگری سوار شده بود که پولک های ماهی بر یکدیگر سوار می شوند. در مقابل خانه ما، کوه های کم ارتفاع و دره های پر از باغ و بیشه های خیزران بود. در پایین تپه ای که ما بر بالای آن می زیستیم، معبدی بزرگ و تیره رنگ وجود داشت. در معبد کشیشی سرسخت و لجوج به سر می برد. هروقت در گشت و گذارهایم در حوالی معبد بیش ازاندازه به دروازه های آن نزدیک می شدم، او درحالی که چوب خیزرانی در دست داشت سَر در پیم می گذاشت. من به طرز مطبوعی از وی هراسناک بودم.»

خانم باک تکلم به زبان چینی را پیش از آموختن زبان انگلیسی فراگرفت؛ اما وقتی موعد آن فرارسید که خواندن و نوشتن بیاموزد، یادگیری الفبای انگلیسی را به الفبای مشکل چینی ترجیح داد. برای اینکه بتوانیم اولین منشا تاثیر مستقیم ادبی را بر وی بررسی کنیم، باید له له چینی اش را مدنظر قرار دهیم که او خود در مقاله ای در مجله آقای روستایی توصیف کرده است. من گفته های او را عیناً از همان نشریه نقل می کنم:

«او یکی از دو چهره مشخص، و البته گریخته از ذهن دوران کودکی من است. هیئت مادرم را بهتر و واضح تر از او به یاد می آورم، ولی هروقت به آن دو نظر می افکنم، پابه پای مادرم، و گاهی به صورت تکه ای از وجود او، هیئت له له چینی ام را در آن لباس آبی رنگش می بینم.
حتی در ابتدایی ترین خاطراتم از او، سالخورده اش می بینم. قبل از من دو کودک دیگر هم در خانواده ام به دنیا آمده بودند، و پرستاری آن ها را هم او برعهده گرفته بود. پیش از تولد من، مرگ ومیر بچه ها را یکی پس از دیگری از خانواده ام گرفته بود؛ این بود که وقتی به دنیا آمدم له له پیر با چنان مهر و محبتی از من نگهداری می کرد که گویی بچه خود او هستم.
له له پیر هربار که جوراب های عمری اش را در دست می گرفت تا وصله کند، و همان طور که با خشم به پنجه های آن نگاه می کرد، با افسوس می گفت: «من که زنی بی سواد و جاهل بیش نیستم و هیچ وقت هم حتی نام یک حرف را یاد نگرفته ام، چه جور قصه هایی می توانم تعریف کنم؟»

ولی هردوی ما می دانستیم که این اظهارنظر فقط از روی ادب و شکسته نفسی است، این بود که من هم بر همین مصداق در جوابش می گفتم: تو بیش از هر زنی در دنیا قصه و حکایت می دانی.
حقیقت این بود که او ذخیره پایان ناپذیری از قصه های سحر و جادو در مغز خود داشت که عمدتاً از زبان روحانیان بودایی و تائوئی شنیده بود. قصه های بودایی حکایت دشنه های عجیب و نادری بودند که آدم می توانست آن قدر کوچکشان کند که در داخل لاله گوش یا در کنج چشم جای بگیرند؛ ولی وقتی دوباره آن ها را از مخفیگاهشان بیرون می آوردی، بلند، تیز و برق آسا بودند و به راحتی انسانی را از پا درمی آوردند، ـ داستان رب النوع های جورواجور، و اینکه آن ها با بشر چه رفتاری می کردند... همچنین درباره بهشت و جهنم برایم قصه نقل می کرد، و درباره سوزندگی آتش جهنم بوداییان و اینکه بهشت چیست و چگونه چرخ گردون ما را چه بخواهیم و چه نخواهیم به دنبال خود می کشاند. من ساعت ها در سایه خیزران دراز می کشیدم و می کوشیدم به این موضوع بیندیشم که وقتی پس از مرگ دوباره زنده می شوم، دوست دارم در چه قالبی نسوخ کنم.
ولی من جداً داستان های تائوئی را بیشتر دوست داشتم؛ قصه های جن و پری و ارواحی که در میان درختان، در درون سنگ ها و ابرها می زیستند، و اژدهاهایی که در دریا، توفان یا در باد وجود داشتند. در سمت شرق تپه پرستشگاهی واقع بود و من از همه آنچه درباره آن نقل می کردند این را فهمیده بودم که سَر اژدهایی در زیر پرستشگاه مهار شده، و اگر اژدها موفق شود خود را از بند رها سازد، رودخانه طغیان می کند و آن قدر بالا می آید تا همه ما غرق شویم. ولی این را هم درک کرده بودم که فعلاً خطری وجود ندارد، چراکه بتکده، بزرگ و بااستقامت است، و اژدها در محاصره کامل قرار دارد و هیچ کاری از وی ساخته نیست. بارها پس از آنکه از شنیدن قصه های سحر و جادو اشباع می شدم، از له له پیر خود می خواستم برایم از روزهایی تعریف کند که خودش هم یک دختربچه بود.
و این تقاضایی بود که پیوسته از پدر و مادرم نیز می کردم، و از زبان آنان داستان های پر از شجاعت دوران اولیه مهاجرت به سرزمین امریکا، یعنی سرزمین اجدادی ام را می شنیدم؛ سرزمینی که هرگز آن را ندیده بودم. قصه های والدینم درباره قبول مسئولیت های خطیر و تحمل مشقات فراوان بود؛ داستان رهایی قهرمانانه از وابستگی های کلیسایی و به دست آوردن استقلال مذهبی؛ اخلاقیات توام با پرهیزکاری سخت گیرانه و خداترسانه. با علاقه و ایمان قلبی به داستان هایی که له له پیر چینی ام درباره بچگی اش تعریف می کرد گوش می دادم، و می آموختم که چگونه مقارن همان روزهایی که پدر و مادرم در یک دهکده مسیحی نشین کوچک بزرگ می شدند و روزهای یکشنبه به کلیسا می رفتند تا مسائل دینی شان را با گوش دادن به موعظه کشیش فراگیرند، او نیز در یک شهر بزرگ و باستانی چین واقع بر کناره رود یانگ تسه زندگی می کرده، با پاهای کهنه پیچ شده برای عبادت به معبد می رفته و به ازدواج می اندیشیده و....
در تمام این جلسات او هربار ناگهان حرفش را تمام می کرد و می گفت: «خوب، دیگر برای امروز کافی است! برو کتابت را بخوان.» بازی ها و وقت گذرانی هایمان همیشه با همین جمله پایان می یافت، زیرا او با اینکه خود قادر نبود حتی یک کلمه هم بخواند، به من به خاطر این واقعیت که با وجود دختر بودنم می توانم مثل برادرم بخوانم و بنویسم، به طور شگفت انگیزی افتخار می کرد. البته تا زمانی که به یک مدرسه چینی نرفته و خواندن و نوشتن این زبان را آغاز نکرده بودم، موضوع سوادآموزی من چندان به نظر او مهم نمی آمد. ولی از آن هنگام به بعد او با افتخار نزد دوستانش پز می داد و می گفت: طفلِ دلبندم با اینکه دختر است اما دلش پر از لغات و کلمات بامعنی چینی است!»
هروقت از پرداختن به مطالعه طفره می رفتم یا از دست کتاب هایم می نالیدم، کاری که به کرات می کردم، زیرا بچه ای بی اندازه خودسر بودم ـ او بسیار جدی می شد و نصیحتم می کرد که: «باید خواندن بیاموزی. مرا ببین که در همه عمرم مانند یک کور زندگی کرده ام، و اگر بخواهم نامه ای برای پسرم بنویسم، باید نزد نامه نویس بروم، و او کلمات بسیاری را در نامه می گنجاند که من اصلاً نگفته ام و حتی پس از نوشتن هم چیزی از آن ها درک نمی کنم.»
اما من از روی یکدندگی و لجاجت، می گفتم که ای کاش یک دختربچه چینی بودم و احتیاجی به سوادآموزی نداشتم؛ و خوب می دانم که این امکان برایم وجود داشت که میل به نیاموختن و بی سواد ماندن کنم. اینجا بود که او با چشمانی از حدقه درآمده و لبی آویزان چنان سرزنش آمیز به من خیره می شد که هیبتش بر من چیره می شد و با بی میلی به مطالعه روی می آوردم.
له له چینی به طرق گوناگون باعث لوس بار آمدن من و برادرم می شد. مادرم مصلحت را در این دیده بود که من کار کردن را هم یاد بگیرم، این بود که جارو و مرتب کردن اتاق و تختخوابم را وظیفه هر روزه ام قرار داده بود. له له ام همیشه با غرولند می گفت: «وقتی می بینم این طفل معصوم باید درست مثل یک پسربچه خواندن و نوشتن یاد بگیرد، دیگر چرا مجبورش کنیم کار هم بکند؟»
و من با شنیدن این سخنان بلافاصله آرامش پیدا می کردم، زیرا می دانستم که له له پیر برای به کرسی نشاندن حرفش همه جور دلیل و برهان دارد. این بود که بارها اتفاق می افتاد که وقتی پس از صرف صبحانه به طبقه بالا می رفتم تا اتاقم را تمیز کنم، می دیدم که اتاق مانند دسته گل تمیز و تختخوابم مرتب شده است؛ پرستار پیر در گوشم زمزمه می کرد که: «اگر می خواهی قدردانی کنی فقط کمی بیشتر وقتت را صرف خواندن بکن.»
هنگامی که پیکر فرتوتش به آرامی درون تابوت نهاده شد تا برای دفن شدن در کنار همسرش حمل شود، خانه ما برای مدتی در غم و اندوه فرورفت، و جای خالی وجودی شفیق و دلسوز را تا مدت ها احساس می کرد. ولی حتی پس از اینکه من و برادرم به تدریج به فقدان او عادت کردیم، و سال ها پس از آن نیز ما بزرگ شده بودیم، به خوبی می دانستیم که نقشی که شخصیت او در ذهن ما ـ دو بچه سفیدپوست او ـ برجای گذاشت حتی تا به امروز زنده و پابرجا مانده است. در واقع بخشی از وجود او در ما رسوخ کرد، همان گونه که هر مادری بخشی از وجود بچه هایش را تشکیل می دهد؛ به طوری که هم اینک، و تا ابد نیز، وطن او در نظر من و برادرم همچون وطن ماست، آن را مانند وطن خود دوست می داریم و درکش می کنیم، هم وطنان او را خویشاوندان خود می دانیم. روحی منشعب از خدایانی که او بدان ها معتقد بود، هنوز در روح هردوی ما جا خوش کرده است؛ هروقت به له له پیر خود می اندیشیم، خویشتن را سخاوتمندتر از آن می یابیم که اعتقادات او را نفی کنیم، و خاضع تر از آن که او را سرزنش نماییم.»
پدر پرل کوچک به کرات به نقاط دورافتاده چین سفر کرد، و در بازگشت از این سفرها حکایت ماجراهایش را برای وی به ارمغان می آورد، ماجراهایی که گاهی او را تا مرز نیستی هم کشانده بود. مادر پرل هم ساعت های متمادی درباره دوران کودکی اش در ویرجینیای غربی با او سخن می گفت، و این سرگذشت ها با آنچه که پرل کوچک تا آن موقع شنیده بود بسیار متفاوت بود. خود او دراین مورد می گوید:

«مادرم همه چیز به من تعلیم می داد، عشق به موسیقی، هنر و علم جمال را در من شعله ور می ساخت؛ بالاتر از همه، او زیبایی نهفته در کلمات را به من می آموخت؛ و می آموخت که هر کلمه چه پیامی در بر دارد. بچه های امریکایی، انجمن و مدرسه و کلیسا دارند، و چیزهای بسیار دیگری که محیط زندگی شان را متنوع می کند. من، مادرم را داشتم، و با داشتن او هیچ چیز از بچه های امریکایی کم نداشتم. مادرم از همان اوان کودکی به من می آموخت که هرچه را می بینم و در درونم احساس می کنم بر روی کاغذ بیاورم، کمکم می کرد تا در همه چیز و همه جا، زیبایی ببینم. هفته ای سپری نمی شد که من انشایی را که نوشته بودم به او نداده باشم تا بخواند، و او با مهربانی در برشمردن نقاط ضعف آن هیچ تردید نمی کرد.»

نظرات کاربران درباره کتاب انقلاب و سیل