فیدیبو نماینده قانونی نشر شورآفرین و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پرندگان زرد

کتاب پرندگان زرد

نسخه الکترونیک کتاب پرندگان زرد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب پرندگان زرد

پرندگان زرد، روایت یک مرگ است؛ هر خط، تایید جسورانه‌یی است بر قدرت زیبایی در جان‌بخشیدن دوباره؛ چه این زیبایی خود را در طبیعت نشان دهد یا (بعدها) در هنر. هیلاری منتل، برنده‌ی جایزه‌ی بوکر

بخشی از کتاب پرندگان زرد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پرندگان زرد، روایت یک مرگ است؛ هر خط، تایید جسورانه یی است بر قدرت زیبایی در جان بخشیدن دوباره؛ چه این زیبایی خود را در طبیعت نشان دهد یا (بعدها) در هنر.

هیلاری منتل، برنده ی جایزه ی بوکر

خواندن این رمان یک ضرورت است، اگرچه کم تر کسی انتظار داشت از جنگ عراق رمانی خلق شود؛ پاورز، تصویری به شدت دقیق و هوشیارانه از مردان جنگ ارایه داده: مورف آسیب پذیر و مرموز، و استرلینگ بی رحم، اما به شدت آسیب دیده، به طرز حیرت آوری ترسیم شده اند، و این تصادفی نیست که نام خانوادگی شخصیت اصلی، ما را وامی دارد به شخصیتِ بارتلبی در داستان کوتاهِ «بارتلبی محرر» اثر هرمان ملویل فکر کنیم. پرندگان زرد، رمانی است که باید خوانده شود، نه فقط به این خاطر که شاهدی است بر یک جنگ مشخص، بلکه به دلیل نوع بینش انسانی و جهان شمولی که در خود دارد.

جان بِرنساید، گاردین

۱. سپتامبر ۲۰۰۴. الطَفار(۱)، استان نینوا، عراق

جنگ می خواست در بهار ما را بکُشد. وقتی علف ها، دشت های نینوا را سبز کرد و هوا گرم شد، ما بر فراز تپه های کم شیب آن سویِ شهرها و شهرک ها گشت می زدیم. بالای تپه ها و میان علفزارهای بلندی که باد آن ها را در گذرگاه ها خوابانده بود، مثلِ پیش قراولان با اطمینان حرکت می کردیم. وقتی خواب بودیم، جنگ، هزاران دنده ی خود را به دعا بر زمین می سایید. خسته و کوفته پیش می رفتیم و، چشم هاش در تاریکی باز بود و سفید. وقتی چیزی می خوردیم، جنگ روزه می گرفت و محرومیت هاش سیرش می کرد؛ عشق بازی می کرد، و با آتش و بمباران مدام می زایید و تکثیر می شد.
و باز در تابستان، وقتی گرما همه ی رنگ ها را از دشت پراند، جنگ باز قصد جانِ ما را داشت. خورشید بر پوست ما فشار می آورد، و جنگ شهروندان خود را به سایه ی ساختمان های سفید می راند. او بر هر چیز سایه یی سفید انداخته بود، مثل پرده یی بر چشم های ما. هر روز سعی می کرد ما را بکُشد، اما هنوز نتواسته بود. نه به این دلیل که امنیت ما چیزی از پیش مقدر شده بود؛ گویی مقدر نبود ما نجات پیدا کنیم. واقعیت این است که اصلا چیزی برای ما مقدر نشده بود. جنگ آن چه را که می توانست می گرفت؛ صبور بود و بی توجه، به هرچیز: به اهداف یا مرزها یا این که خیلی ها تو را دوست دارند یا هیچ کس دوستت ندارد. وقتی من در آن تابستان به خواب می رفتم، جنگ در رویاهام سراغم می آمد و تنها هدف خود را به من نشان می داد: ادامه دادن، فقط ادامه دادن؛ و من می دانستم جنگ آن چه را که می خواهد انجام می دهد.
تا سپتامبر، جنگ هزاران نفر از ما را کشته بود. جسدها خیابان های آبله رو را در فواصل نامنظم آراسته بود. آن ها که در کوچه پس کوچه ها پنهان بودند، در پارچه های بادکرده در نشیب تپه های بیرون شهر، با چهره های پُف کرده و کبود پیدا می شدند؛ چهره هایی که دیگر به زندگی حساسیت نداشت. جنگ سعی کرد همه را بکُشد: زن، مرد، کودک. اما تا آن زمان نزدیک به هزار سرباز مثل من و مورف را کشته بود. این اعداد هم چنان در ذهن ما معنا داشت، تازمانی که به وقایع پاییز رسیدیم. من و مورف به توافق رسیده بودیم و نمی خواستیم نفر هزارم کُشته شدگان باشیم. اگر آن عدد را رد می کردیم و بعد می مُردیم، حاضر بودیم، اما بگذار آن عدد نقطه ی عطفِ زندگی یکی دیگر باشد.
با فرارسیدن سپتامبر به سختی می شد تغییری در اوضاع دید، اما حالا می دانم هرچه در زندگی ام اهمیت پیدا کرد، از همان زمان شروع شد. فقط شاید روشنایی، کمی آهسته تر به شهر الطَفار قدم گذاشت و بر فراز شکل های باریکِ پوشش بام ها و گردشگاه های ساحلیِ گوشه کنارهای شهر تاریکی را شکافت. روشنایی روی ساختمان های سفید و بُرنزی ِ شهر که از آجرهای سفالی پوشیده شده از فلز یا بتن تاب دار ساخته شده بود، نشست. آسمان وسیع بود و آرامگاه ابرها. نسیمی خنک از سرازیری تپه های دوردست که همه ی سال را در آن ها گشت می زدیم، به پایین می وزید. به مناره هایی که از سنگرها بالا رفته بود، برمی خورد، از کوچه ها با سایبان های کرباسی سبزشان می گذشت، از زمین های لختِ دوردستِ دوروبرِ شهر می گذشت، و آخر سر، مقابل اقامتگاه هایی می شکست که تفنگداران ما از آن جا آماده ی نبرد می شدند. دسته ی ما در اطراف موقعیت مان بر پشت بام حرکت می کرد: رگه های باریک خاکستری در مقابل روشنایی نور پیش از طلوع خورشید. هنوز اواخر تابستان بود، فکر می کنم یک شنبه. ما منتظر بودیم.
چهار روز بود که روی سنگ ریزه های پشت بام سینه خیز می رفتیم. روی پوکه های رهاشده ی برنجی که از نبرد روز پیش به جا مانده بود می خزیدیم و آهسته آهسته پیش می رفتیم. خودمان را به شکل مضحکی پیچ وتاب می دادیم و کنار دیوارهای دوغاب داده شده ی موقعیت مان، دورهم جمع می شدیم. با آمفتامین(۲) و ترس، خود را بیدار نگه می داشتیم.
قفسه ی سینه ام را روی پشت بام فشار دادم و خود را به بالاترین نقطه رساندم و سعی کردم چند جریب نقطه یی از جهان را که مسوول دیدبانی اش بودیم، زیر نظر بگیرم. ساختمان های ازریخت افتاده یی دیدم آن طرفِ دشت، میان فضاهای سبز بدقواره ی توی میدان که موج برمی داشت. اجساد نبردِ چهار روز گذشته در فضای باز بین موقعیتِ ما و شهرِ الطَفار پراکنده بود. اجسادی آمیخته با گردوخاک، درهم شکسته و خُردشده، با پیراهن های بلند و سفید که خون، آن ها را به رنگ تیره درآورده بود. چندتا از آن ها میان سروهای کوهی کوتاه و دسته های نازک علف آرام می سوختند و دود می کردند، و مخلوط مست کننده یی از بوی کربن و روغن گلوله و جسدی که در هوای تازه ی سحرگاه می سوخت همه جا پخش می شد.
برگشتم، پایین دیوار سرم را به عقب دزدیدم و سیگاری روشن کردم، جوری کف دستم را دور آن حلقه زده بودم، انگار از بکارتم محافظت می کردم. پُک های طولانی می زدم و دودش را می فرستادم بالای پشت بام، پراکنده می شد، بالا می رفت و ناپدید می شد. خاکستر سر سیگار بلندتر شده بود و همین طور آویزان مانده بود. انگار زمان زیادی گذشت تا افتاد.
بقیه ی افراد دسته با سرزدن نور لرزان سحرگاه شروع کردند به تکان خوردن بر پشت بام. استرلینگ با تفنگش رو دیوار جا گرفت و درحالی که ما منتظر بودیم او مرتب چُرت می زد. گاهی یک دفعه از جا می پرید و گاهی سرش را سریع حرکت می داد و دوروبر را نگاه می کرد تا ببیند کسی گیرش انداخته یا نه. یک لحظه دیدم که نیشش تا بناگوش باز شد و پوزخند درهم ریخته یی را در تاریکی رو به موت به من حواله داد. انگشتی را که روی ماشه ی تفنگ بود، بالا آورد و چاشنی فلفل را ریخت توی چشم هاش تا بیدار بماند. برگشت طرف منطقه ی ماموریت ما. پرشِ عصبی و بی اراده ی عضلاتش را می شد از زیر تجهیزات جنگی اش دید.
برای من، صدای نفس مورف در طرف راست سرم، تسکین مداوم بود. در آن ماه ها با خوگرفتن به آن بزرگ شده بودم؛ خوگرفتن به نحوه ی تاکیدی که بر ضرب آهنگ نفس هاش داشت و آن را با پرتاب حرفه یی آب دهان در چاله ی کریهی از مایع تیره رنگ، که انگار مدام میان ما بزرگ تر می شد، همراه می کرد. به من لبخند زد: «یه چاشنی می خوای، بارت؟» سر جنباندم. یک بسته توتون انداخت طرفم. آن را چپاندم تو لب پایینی ام که اندازه ی فنجان جا داشت و سیگار را خاموش کردم. تنباکوی خیس تاثیر خودش را کرده بود. اشک از چشم هام راه افتاد. آب دهانم را تو چاله ی آبی که بین ما دوتا بود تُف کردم. خیلی وقت بود که بیدار مانده بودم. شهر، دست نخورده، همراه سحر خاکستری پدیدار می شد. بالای چندتا پنجره از ساختمان های آن سوی اجساد پراکنده در دشت، بیرق های سفیدی افراشته شده بود. این بیرق ها جایی که تاقچه ی تیره ی پنجره با چارچوبی از شیشه های دندانه دار قرار گرفته بود طرحی درهم تنیده و عجیب درست می کرد. پنجره ها در ساختمان های دوغاب کاری شده نصب شده بود؛ ساختمان های سفیدی که زیر نور خورشید بیش تر برق می زد. مه رقیق دجله پراکنده می شد و بقایای ناچیزی را آشکار می کرد که از زندگی باقی مانده بود. تکه های مندرس پارچه های سفید به نشانه ی آتش بس موقت همراه نسیم ملایمی که از تپه ها به طرف شمال می وزید بر فراز سایبان های سبز کرباسی می لرزید.
استرلینگ ضربه یی روی ساعتش زد. می دانستیم به زودی صدای موذن با چه چه هاش بافته ی وهم آور و دلگیری از نُت های مینور را از مناره ها به هوا می پراکند و مومنان را به اقامه ی نماز فرا می خواند. این یک علامت بود و ما می دانستیم چه معنایی داشت، که ساعت ها سپری شده ، که ما به هدف خود نزدیک تر شده ایم، هدفی که به اندازه ی گرگ ومیش سحرگاهی که آن را همراهی می کرد مبهم و بیگانه بود.
ستوان با تاکید نجوا کرد: «بچه ها، رو پنجه ی پا!»
مورف راست نشست. به آرامی ذره یی روغن لغزاننده را در لوله ی تفنگش ریخت. گلوله ها را یک دور در خان تفنگ چرخاند. لوله اش را به دیوار کم ارتفاع تکیه داد و به گوشه های خاکستری شهر خیره ماند که کوچه هایی از آن تا دشت روبه رو کشیده می شد. می توانستم به چشم های آبی اش نگاه کنم که شبکه های سُرخ رنگی از تار های عنکبوت در سفیدی شان تنیده شده بود؛ چشم هایی که در چند ماه گذشته در چشم خانه ی خود فروتر رفته بود. گاهی وقت ها به او نگاه می کردم. فقط می توانستم دو سایه ی کوچک، دو حفره ی خالی، در صورتش ببینم. گذاشتم گلوله ها یک دور در خان تفنگم بچرخد. با سر به اش اشاره کردم و گفتم: «حالا دوباره شروع می کنیم.» از گوشه ی لب لبخندی زد و جواب داد: «دوباره همون گُه کاری قبل.»
ما در اولین ساعات نبرد، وقتی ماه نُقره فام در آسمان بالا می آمد، به آن ساختمان آمده بودیم. چراغی روشن نبود. ماشین را از یک دروازه ی آهنی سست آوردیم تو؛ دروازه یی که روزی به رنگ قرمز تیره نقاشی شده بود، اما بعدها زنگ زده بود و به سختی می شد گفت کدام قسمتش قرمز است و کدام قسمتش زنگ زده. وقتی پلکان شیب دار از روی وسیله ی نقلیه پایین افتاد، به طرف در هجوم بُردیم. تعدادی از سربازهای جوخه ی اول به عقب یورش بردند و بقیه ی دسته در جلو جمع شدند. هر دوتا در را هم زمان با لگد باز کردیم و به ساختمان یورش بردیم. ساختمان خالی بود. به هر اتاق که می رفتیم چراغ هایی که جلوی تفنگ هامان نصب شده بود ستون های باریکی از نور در فضای تاریک ساختمان درست می کرد، با این وصف، فضا به قدر کافی روشن نبود تا بتوانیم دوروبرمان را ببینیم. گردوخاکی که از گام های ما بلند می شد، در نور چراغ دیده می شد. در بعضی اتاق ها صندلی ها وارونه شده بود و قالیچه های رنگی بر تاقچه ی پنجره هایی که شیشه هاشان با گلوله خُرد شده بود، پهن بود. هیچ کس آن جا نبود. فکر می کردیم باید در بعضی اتاق ها آدم هایی را ببینیم، اما کسی نبود و ما به شدت سر کسانی که آن جا نبودند تا روی زمین بیفتند فریاد می زدیم. به همین ترتیب از یک اتاق به اتاق دیگر می رفتیم تا این که رسیدیم روی پشت بام. از آن جا به دشت نگاه کردیم: مسطح بود و مملو از غبار و، در پسش، شهر سیاه و تاریک.
سپیده دم روز اول، مترجم ما، مالک، روی پشت بام بتنی آمد و جایی که من به دیوار تکیه داده بودم، نشست کنارم. هوا هنوز روشن نشده بود، اما تقریبا این طور به نظر می رسید، چون آسمان مثل وقتی که برف سنگینی می بارد، سفید بود. صدای جنگ را از وسط شهر می شنیدیم، هنوز به ما نرسیده بود. فقط صدای راکت ها و مسلسل ها و هلی کوپترهایی که در مسافت دورتر، تقریبا به طور عمودی و سریع پایین می رفت به ما می فهماند وسط نبرد هستیم.
گفت: «این جا محله ی قدیمی خودمونه.»
انگلیسی حرف زدنش استثنایی بود. لهجه یی ته گلویی داشت، اما زننده نبود. اغلب از او می خواستم عربی دست وپاشکسته ام را با اصلاح تلفظم از این یا آن کلمه درست کند: «شُکرا»، «عفوا»، «قنبله»، ممنونم، خواهش می کنم، بمب. کمک می کرد، اما همیشه این ردوبدل های کلامی با یک حرف تمام می شد: «رفیق، من باید انگلیسی حرف بزنم. واسه تمرین کردن.» پیش از جنگ دانشجوی رشته ی ادبیات بوده. وقتی دانشگاه بسته شد، آمد پیش ما. صورتش را با روبند می پوشاند، لباس شُل وولِ خاکی رنگ و یک پیراهن رسمی بی رنگ می پوشید که انگار هر روز آن را اتو می زد. هیچ وقت روبندش را برنمی داشت. یک بار که من و مورف درباره ی آن پرسیدیم، انگشت اشاره اش را کشید روی لبه ی پایینی روبند رو گردنش و گفت: «به خاطر کمک به شما من رو می کُشن. همه ی خانواده م رو می کشن.»
مورف قوز کرد و دولادولا خودش را کشاند آن سوی پشت بام، جایی که بعد از رسیدن، به ستوان و استرلینگ کمک کرده بود مسلسل را مستقر کنند. طرز حرکتش را که دیدم حس کردم یکنواختی بیابان او را عصبی کرده، و توالی تپه های کم ارتفاعِ دوردست، حتا دیدن علف های خشک و قهوه یی بیابان را هم برایش تحمل ناپذیرتر می کند.
گفتم: «هی، مورف، این جا همون زمین محله ی قدیمی مالک ئه که لگدمال شده.»
مورف به سرعت سرش را دزدید و کنار دیوار نشست. پرسید: «تقریبا کجا؟»
مالک ایستاد و به رگه یی از ساختمان ها اشاره کرد که انگار به طور اُرگانیک در زوایایی عجیب و نه کاملا نود درجه، رشد کرده بود. ساختمان ها آن سوی دشت، در حاشیه ی منطقه ی ماموریت ما قرار داشت. کمی دورتر از حومه ی الطَفار یک باغ بود. شعله ی سوختن طبله های آهنی و توده های زباله زبانه می کشید و گویی بی دلیل دود و شراره ها گرداگرد شهر به هوا برمی خاست. من و مورف بلند نشدیم، اما دیدیم مالک به کجا اشاره می کند.

نظرات کاربران درباره کتاب پرندگان زرد