فیدیبو نماینده قانونی انتشارات امیرکبیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب یک زن

کتاب یک زن
رنج و رهایی

نسخه الکترونیک کتاب یک زن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب یک زن

کتاب آلرامو را بیشتر شاید بتوان رسوایی و بازگویی ریا و تزویر خیلی از افراد جوامع، حتی نیروهای چپ‌گرا در برابر نهضت جانب‌داری از حقوق زنان تلقی کرد که نه‌چندان در شهرهایی چون تورینو یا میلان بلکه به‌طور اخص درباره جوامع جنوبی ایتالیا صادق است. کتابی است که نه به سال‌های هزار و هشتصد بلکه به حقایق موجود در جوامع امروز مربوط می‌شود. آیا به‌راستی قهرمانان داستان همانند زنان خاموش جنوب ایتالیا، زنان کارگر نیستند که می‌شناسیم؟ و آیا همین زنان جنوبی، گسترش‌دهنده کنونی اجتماع مصرفی ایتالیا نیستند که آلرامو از آن‌ها و راجع به آن‌ها سخن می‌گوید؟ آلرامو حکایت می‌کند که: «در سالن خانه‌ام، در دهکده جنوبی مردان سیگار می‌کشیدند، می‌نوشیدند و بعضی اوقات وجودم را نادیده می‌انگاشتند و به‌طریقی تند و زننده سخن می‌گفتند... اغلب بدگویی و غیبت‌های زنان و وراجی احمقانه آن‌ها با بحث‌های پرسروصدا و جنجال‌های مردان درهم می‌آمیخت. زمانی‌که بحث آن‌ها بر سر مسائل سیاسی درمی‌گرفت، با احساس به اینکه جرئتی یافته‌ام، در بحث آن‌ها شرکت می‌کردم... و آن هنگام بود که نگاه‌های بی‌تفاوت مردان را که حاکی از عدم اطمینان و احترام آن‌ها بود، بر خود می‌دیدم و خاطرات عجیب زمانی‌که دختربچه‌ای بودم برایم زنده می‌شد».

ادامه...
  • ناشر انتشارات امیرکبیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.46 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۲۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب یک زن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



قسمت اول

۱

دوران کودکی ام به گونه ای آزاد و جسورانه سپری شد. بازگشت به آن دوران در حافظه ام و بیدار نمودن خاطرات آن زمان، کوششی بیهوده است. اکنون نیز چهره ام را در کودکی بین شش تا ده سالگی، در برابر دیدگانم به خاطر می آورم و تمام آن دوران گویی رویایی بوده است؛ رویایی دلپذیر که با کمترین بازگشت به حقیقت زمان حال زندگی ام از بین می رود. شاید به راحتی بتوانم آن زمان را همچون نغمه ای، آهنگی موزون، لطیف و مواج، نوری چرخان و خوشحالی بزرگی در خاطراتم به حساب آورم.
مدتی طولانی، در دوران تاریک زندگی ام، به زمان کودکی خود همچون قسمتی کامل، بی نقص و شادی حقیقی، نگریستم. و حالا با چشمانی که قدری آرامش بدان ها راه یافته است، سایه ای مبهم را که بر آن دوره از زندگی ا م نقش بسته بود، تشخیص می دهم و آن را بازمی شناسم و احساس می کنم که حتی از همان کودکی نباید هرگز خود را کاملاً خوشبخت می دانستم، البته بدبخت هم نبودم زیرا که کودک بزرگ تر خانواده بودم و بدون واهمه و ترس، پیوسته زورگویی خود را بر دو خواهر و تنها برادرم تحمیل می کردم؛ لیکن بااین همه باید می فهمیدم که آزاد و قوی هم نیستم. پدرم چنان وانمود می کرد که مرا به فرزندان دیگرش ترجیح می دهد و دلیل آن نیز سعی فراوانی بود که در به وجود آوردن بهترین شرایط به منظور رشد و پرورش من داشت. دیگران می گفتند که کودکی سالم، ملیح، باهوش و صاحب اسباب بازی های بسیار و کتاب های مختلفی بودم. قسمتی از باغچه خانه نیز به من اختصاص داشت. مادرم پیوسته تسلیم خواسته هایم بود حتی بر دوستانم نیز اثری همانند داشتم و آن ها را تسلیم خواسته های خود می کردم.
تنها عشق به پدرم بود که مرا تحت تسلط خود می گرفت. مادرم را دوست داشتم اما تحسینی که بر پدرم روا می داشتم، بسیار چشمگیر بود. شجاعت آن را نداشتم که به جستجوی دلایل این تفاوت علاقه نسبت به پدر و مادرم بپردازم. در دنیای کوچک من، پدرم مثال برجسته یک انسان کامل و معرف همه زیبایی های زندگی بود. غریزه ای باعث می شد تا جذابیت او را خدادادی تلقی کنم. هیچ کس به او شباهت نداشت، او همه چیز را می دانست و پیوسته او محق بود. ما دو نفر، در کنار یکدیگر، دست در دست هم، ساعت ها در شهر و خارج از دیوارهای آن قدم می زدیم. خود را خوشحال می یافتم. او با من از پدربزرگ و مادربزرگ که کمی قبل از تولدم فوت کرده بودند، از دوران کودکی اش و عجایب مربوط به آن زمان و از سربازان فرانسوی که در هشت سالگی اش، شهر او، تورینو را اشغال کرده بودند، حرف می زد. چنین گذشته پرشوری در نزد من شاهکاری بود. و او با قیافه چابک، حرکات سریع، سرافراشته، و لبخند موفقیت آمیزش همیشه در کنارم بود.
پدرم در آموختن درس ها مرا راهنمایی می کرد، و باعث می شد که زحمت زیادی را متحمل نشوم. خانم معلم ها که برای ملاقاتمان به خانه می آمدند باتعجب و گاهی با احترامی فوق العاده به حرف های پدرم گوش می دادند. در مدرسه جزء شاگردان ممتاز بودم و اغلب به دلیل شرایط خاصی که داشتم، این شک در من به وجود می آمد که بر دیگران امتیاز به خصوصی دارم. در کلاس های پایین تر با توجه به تفاوت لباس ها و غذاهایی که در ساعات تفریح می خوردیم، توانستم تصوری از چگونگی وضع اقتصادی بسیاری از خانواده های همدرسانم داشته باشم. همکلاسی هایم را اغلب فرزندان کارگران زحمتکش و مغازه دارانی که زندگی ناهنجاری را می گذراندند، تشکیل می دادند. هربار که به خانه بازمی گشتم، کنار در خروجی، به پلاک براق روی در که عنوان پدرم در کنار نامش ذکر شده بود، بادقت نگاه می کردم.
پنج ساله بودم که پدرم روزی با احوالی خشمگین به خانه آمد. آن روز از شغل تدریس در شهری که محل تولدم بود، استعفا کرد و به دنبال آن با شوهرخواهرش در میلان که مالک شرکت تجاری بزرگی بود، شریک شد. به خوبی می فهمیدم که پدرم از وضع جدیدش چندان خرسند نیست. فقط زمانی او را سرحال و خوشحال می دیدم که در بعدازظهرهای اوقات فراغتش به اتاقک کوچکی که در آن ابزار آزمایش فیزیک و شیمی قرار داشت، می رفت. و چه دروس فراوانی که می توانست به من بیاموزد!
بی آنکه کم حوصله باشم، کنجکاوی محتاطانه ام را به کار می گرفتم. هرگز کسل نمی شدم. اغلب اوقات از همراهی کردن مادرم در دیدوبازدید ها اجتناب می کردم و در خانه می ماندم. در صندلی راحتی بزرگ فرومی رفتم و به خواندن کتاب های مختلف می پرداختم. درک اغلب آن کتاب ها برایم دشوار بود. لیکن بعضی از آن ها مرا به حالت خلسه ای که ناشی از تصوراتم بود، می برد و از خود بی خود می شدم. خواندن کتاب را فقط در لحظاتی که می خواستم به افکارم شکل بدهم، قطع می کردم. گاهی با صدای بلند افکارم را زمزمه می کردم. چنان می نمود که صدایی از درون مرا به تکرار کلمات کتاب وامی داشت؛ چهره ام برافروخته می شد، درست مانند لحظاتی که در همان مبل قیافه و رفتار زن بزرگی را در تصوراتم تقلید می کردم. پدرم هرگونه تظاهرات شاعرانه را با بی تفاوتی متمایل به بی ارزشی قضاوت می کرد و مدعی بود که احساسات شاعرانه را نمی فهمد. لیکن مادرم هرازچندگاه، و همیشه در غیاب پدرم، داستانی نوازشگر و دلتنگ کننده را با صدایی پراحساس می خواند و من پیوسته ترجیح می دادم که قضاوت پدرم را صحیح تر بدانم. این برخورد من در قضاوت کردن والدینم، حتی در مواقعی که پدرم به بحران های شدید عصبی دچار می شد و همه از ترس می لرزیدیم، وجود داشت. در بحران هایی که همه ما مضطرب می شدیم و مادرم درحالی که می گریست به اتاق خودش پناه می برد.
رفتار مادرم در مقابل پدر اکثر اوقات متواضعانه و توام با شرمندگی و افتادگی خاصی بود. و به همین دلیل نه تنها برای من، بلکه برای خواهران و برادرم نیز این فکر پیش آمده بود که قدرت پدرم را تنها قدرت خانواده فرض کنیم. به هرحال پیش روی ما برخورد ها و جدال های حادی پیش نمی آمد مگر چند کلمه تلخ و سرزنش های خشک او به مادرم. به علاوه پدرم اغلب خلق تندش را فقط در قبال بعضی از اعمال خدمتکاران و بعضی از خواسته های ما، آشکار می کرد. همه چیز گواه بر آن بود که مادرم مسئول است و او سرش را طوری حرکت می داد که حکایت از خستگی عظیمی می کرد و یا لبخند می زد، لبخندی که گهگاه بر لبانش سنگینی می کرد. آیا در آن مواقع به گذشته اش می اندیشید؟ هرگز با من از دوران جوانی و کودکی اش گفتگو نمی کرد. او در خانواده ای کاملاً متوسط، خانواده کارمندی، به دنیا آمده بود. مادر او، مانند مادر پدرم فرزندان زیادی به دنیا آورده بود که اکثر آن ها، در نقاط مختلف زندگی می کردند. در بیست سالگی در یک جشن کوچک رقص با پدرم آشنا شده بود.
پدرم آخرین سال دانشگاه را می گذراند. بلافاصله پس از آنکه دکترایش را گرفت، به کار تدریس پرداخت و محل اقامت خود را عوض کرد. وقتی من متولد شدم، حدود یک سال از ازدواجشان می گذشت. مادرم گهگاه و به ندرت که از خرید اثاثه خانه صحبت می کرد، چهره اش باز و شکوفا می شد. راستی چرا او نمی توانست همیشه چنین روحیه خوبی داشته باشد؟ چرا به راحتی به گریه می افتاد درحالی که برای پدرم دیدن چهره گریانش تحمل ناپذیر بود؟ چرا بعضی اوقات که جرئت ابراز عقایدش را می یافت، نظریاتی چنین متضاد با آنچه پدرم داشت، ابراز می نمود. چرا ما فرزندانش از او حساب نمی بردیم و اطاعتش نمی کردیم؟ او نیز به بحران هایی دچار می شد و در این مواقع فقط بغض گلویش را می گرفت و مدتی طولانی سکسکه می کرد. عصبانیت ها و خشونت های پدرم در رابطه با خلق وخویش، طبیعی جلوه می کرد. لیکن مادرم اگر به ندرت خشونتی با ما داشت کاملاً برخلاف طبیعت شیرین و دوست داشتنی اش بود و مواقعی که عصبانی می شد و مهربانی همیشگی اش را از دست می داد، بلافاصله خود خوری می کرد و از رفتار خود رنج می برد. دفعات بی شماری چشمان عمیق و قهوه ای مادرم را پر از قطره های اشک می دیدم و در من احساس دستپاچگی اجتناب ناپذیری آشکار می گشت که حاکی از ترحم یا درد و یا شرمندگی نبود بلکه احساس تلخی تیره و تاریکی بود که از عدم وجود امکاناتی به منظور جلوگیری از وقایع ناشی می شد. در حدود هشت سالگی این فکر در من به وجود آمده بود که فاقد مادری واقعی هستم، آنچنان مادری که در کتاب ها خوانده بودم، از آن مادرانی که با عشق خود، شادی بی پایان و اطمینان خاطری حاکی از حمایت همیشگی به فرزندانشان هدیه می کنند. دو سه سال پس از این ترس بود که دیگر نمی توانستم مادرم را آن گونه که آرزو می کردم دوست داشته باشم. راستی چقدر دلپذیر بود اگر حتی برای یک بار می توانستم با رهایی و آسودگی مطلق، خود را به گردن مادرم بیاویزم و در آغوش بگیرمش، حتی درآن صورت نیز می توانستم قول بدهم که وقتی بزرگ تر می شدم، حامی او باشم. می توانستم با او عهد همدلی ببندم همچنان که با پدرم از مدت ها پیش چنین رابطه ای برقرار کرده بودم.
مادرم در سکوت و خاموشی همیشگی خود مرا تحسین می کرد. شاید این آرزو را در سر داشت که آمال تحقق نیافته خویش را برای من برآورده کند. ولی نگران بود، او نگران بود و هراس داشت که مبادا من خالی از احساسات و عاطفه، و فقط با ایده ها و افکار روشنفکری پدرم، رشد کنم.
حتی پدرم سعی در شناخت واقعی روانم نداشت. بعضی اوقات خود را به کلی تنها احساس می کردم و در این مواقع بود که به جستجوی واسطه ای که راز ارزش وجودی مرا تشکیل می داد و یا تعریف می کرد، می پرداختم. به این ترتیب بود که به موازات زندگی بیرونی ام، یک زندگی منزوی و درونی، در من شکل می گرفت و جریان می یافت. من از این دوگانگی وجودم مطلع بودم. از نخستین سال های دبستان این دوگانگی مرا نگران و مضطرب می ساخت. در محیط مدرسه همه مرا فرشته ای می دانستند و ظاهراً با چهره ای آرام، لبخندی خجالتی و زنده ، شاگردی نمونه و ممتاز بودم. لیکن بلافاصله پس از ترک محیط مدرسه، در خیابان، مسیر تا خانه را به بازی و جست وخیز و شیطنت می گذراندم. به محض ورودم به خانه زلزله ای برپا می شد، بچه ها بازی شان را قطع می کردند، و آماده اطاعت فرمان ها، مداخله ها و اشاره های من می شدند.
آنگاه که نوبت به انجام تکالیف مدرسه می رسید، خود را به اتاق کوچکم می رساندم و دوباره برای هیچ کس وجود خارجی نداشتم و بی آنکه در پی رقابت با همکلاسانم و یا در انتظار جایزه ای باشم، با علاقه و لذت فراوان به فعالیت روشنفکرانه خویش می پرداختم.
سپس، شب هنگام پس از آنکه با اصرار و پافشاری مادرم به زبان محلی چنین دعا می کردم: «خدایا مرا در سایه والدینم و به کمک آن ها پرورش ده و انسانی خوب و والا گردان»، در اتاقی که با خواهرم داشتم، در تاریکی دراز می کشیدم. فقط در آن ساعات بود که احساس آرامش و آسودگی خیال می کردم. در آن لحظات که مجبور به تحمل تاریکی و سکوت و بی حرکتی بودم، چنین به نظرم می رسید که آزادتر از بقیه ساعات روز هستم.
از اینکه به اعماق تاریکی بنگرم، ترسی نداشتم و حتی لذت می بردم. زیرا که از همان کودکی، وقتی که دختربچه ای بودم، پدرم مرا مطمئن کرده بود که جن و پری، به گونه ای که در افسانه ها آمده است، وجود ندارد، همان طور که دیو نیز هرگز وجود نداشته است. در آن ساعات به موضوع هایی که در طول روز اتفاق افتاده بود می اندیشیدم، به لبخند پیروزمندانه و پر قدرت پدرم، به حرکات دست مادرم که حاکی از ناخشنودی و خستگی مفرط و همیشگی او بود می اندیشیدم و همه و همه چیز را دوباره مرور می کردم و سپس دورنمایی از فردا را در نظر مجسم می ساختم. به امتحان های دروس، سفرهای کوتاه، کتاب ها، بازی های تازه و به دوستانم و معلمانم که باید آن ها را مفتون و متعجب سازم، می اندیشیدم. مادرم هر شب مرا به دعا کردن وا می داشت، دعا کردن خدا...
یک بار، در سال دوم ابتدایی تحصیل می کردم. کلمه جهود را شنیدم که به قصد توهین به یکی از همکلاسانم دختر کوچک و نحیفی که خاموش و رنگ پریده در نیمکت نشسته بود، اطلاق شد. او گریه بلندی سر داد. خانم معلم وقتی دلیل گریه او را دانست، با جدیت شروع به صحبت کرد. این موضوع مرا بسیار متعجب ساخته بود زیرا که تا آن زمان هنوز چیزی در مورد مذاهب و نژاد های گوناگون نمی دانستم. در میان صحبت های خانم معلم یک جمله بیش از سایر حرف هایش برایم تعجب آور بود. او گفت که تمام مذاهب، انسان را به خدا نزدیک می کند و بنابراین تمام مذاهب باید مورد احترام ما واقع شوند و فقط یک موجود در بین تمام بشر می تواند مورد تنفر و درعین حال ترحم قرار گیرد و او شخصی است که کافر باشد. در میان کلمات خانم معلم بود که چهره پدرم را در مقابلم مجسم کرده بودم: پدرم کافر بود و من بر این حقیقت اطمینان کامل داشتم. مطمئن بودم که او کافر است. خود او کلمه کافر را برای اولین بار تلفظ کرده و به زبان آورده بود. هرگز به کلیسا نمی رفت. بنابر حرف های خانم معلم، پس پدرم باید مورد تنفر معلم، همکلاسان و همه مردم دیگر بوده و مخلوقی بی ارزش باشد؟
سه چهار سال پس از این دوران، هنوز در سکوت اتاقم همین سوال را برای خود تکرار می کردم. در این سال ها بود که پدرم بیش از گذشته با من درباره اعتقادات مذهبی که او آن را دروغ قرن ها می نامید، صحبت می کرد. پدرم می گفت که قبل از انسان ها بر روی زمین موجوداتی زندگی می کردند، حیواناتی بودند که شباهت بسیاری به ما داشتند، و قبل از وجود گیاهان، زمین، بیابانی خالی بوده است. و اضافه می کرد که زمین در فضا یک نقطه کوچک است، درست مانند یک ستاره در آسمان و ستارگان، دنیاهایی هستند که شاید موجودات دیگری در آن ها زندگی می کنند. پدرم با چنان حالت طبیعی و با چنان سادگی قابل لمسی از این موضوع ها صحبت می کرد که من نمی توانستم کوچک ترین شکی در صحت آن گفتار داشته باشم.
ولی به هرصورت، او برایم توضیح نمی داد که چرا ما در این دنیا هستیم؛ و من نیز جرئت طرح این سوال را نداشتم و به همین دلیل نیز توضیح معلمان مدرسه، به نظرم قانع کننده تر می رسید: خدا ما را خلق کرده، خدا ما را از بالا می نگرد، خدا ما را اگر خوب باشیم به بهشت می برد... و زندگی چیزی جز یک گذرگاه برای عبور و رسیدن به دنیایی دیگر نیست.
ولی همگان اهمیت زیادی برای این گذرگاه، قائل بودند! چنین به نظر می رسید که هیچ کس به جهنم با جدیت نمی اندیشید، حتی برعکس، همه انسان ها از اینکه بلایی بر سرشان آید یا مریض شوند و یا بمیرند، هراسناکند. من به راحتی می توانستم حرف های پدرم را باور کنم که جهنم وجود ندارد زیرا که هرگز وجود و سنگینی هیچ فرشته ای را بر شانه هایم احساس نکرده بودم و زمانی احساس گناه می کردم که مقصر بودم. بنابراین همه داستان های دیگری که درباره زندگی می گفتند، چه بود؟
مادرم، پدرم، خانم معلم ها، کارگران در خیابان ها، همه و همه، حتی مردان و زنان بزرگ، هرکس پول به دست می آورد و هرکس پول خرج می کرد و برای جلوگیری از مرگ غذا می خورد، همه و همه، هفته ها، ماه ها و سال ها را طی می کنند، می میرند و به همین ترتیب من و خواهرانم و برادرم نیز چنین عاقبتی خواهیم داشت. این موضوع ها عذابم می داد. دراین حال خواب به چشمم می آمد. فردا چله نشینی بی فایده ام را از نو شروع می کردم: دانستن ـ دانستن!
در حالتی بین خواب و بیداری در مغزم انبوهی از لغات مرموز انباشته می شدند:
«ابدیت»، «پیشرفت»، «دنیا»، «وجدان» و در گوشم می رقصیدند، حتی صدایشان را می شنیدم. هنوز هم تصویر بعضی از خانم معلم ها را به یاد می آورم. از خودم سوال می کردم چرا مادرم هرروز یکشنبه برای دعا به کلیسا می رود؟ آیا به دلخواه خودش می رفت و یا ترس از مردم وادارش می کرد؟ اولین و تنها مرتبه ای را که در یک مراسم دعا شرکت کردم به خاطر می آورم: شبی در ماه مه بود و محراب کلیسای بزرگ، در میان دود عود می درخشید. کشیش بازوانش را به گونه ای خاص حرکت می داد و صدایش را امپراتورانه به سوی جمعیت که زانو زده بودند می فرستاد، او از معجزه های یک امام سخن می گفت و به نظر می رسید که همه مردم حرف هایش را باور می کنند. در پایان به نواختن ارگ پرداختند و گروه کر آواز خواند. به یاد آوردن این خاطره، وجودم را می لرزاند. در آن لحظات غمگین و دلتنگ بودم زیرا که نه دعا کردن و نه آواز خواندن، هیچ کدام را نمی دانستم. احساس غربت می کردم و از این غربت خویش رنجور بودم.
سپس تمام این تخیلات و افکار ناپدید می شد. چرا خودم را ناراحت می کردم؟ کوچک بودم، نمی خواستم درگیر شوم، درگیر مسائل مشکل. باید بزرگ می شدم و یک روز حتماً همه چیز را می دانستم. یک روز می رسید که همه چیز را می توانستم بدانم.
خواهرم در کنار من، به آرامی نفس می کشید. شاید خواب می دید، شاید خانه شیشه ای عروسک هایش را که به او قول داده بودم، خواب می دید. قول داده بودم تا در ازای فضای بیشتری که در تخت کوچکمان به من می داد، خانه شیشه ای اسباب بازی ام را به او بدهم. زیاد مطمئن نبودم که بتوانم بر سر قولم بایستم. به هرحال، وقتی بزرگ می شدم! شاید آن وقت می توانستم بیشتر به خواهران و برادرم محبت کنم و شاید آن زمان دیگر آن ها را به گریه نمی انداختم، و بالاخره شاید می توانستم مادرم را خرسند ببینم. و اکنون می باید، می خوابیدم. مغزم کمی خسته بود، آرزو می کردم که برای یک لحظه هم که شده به وسیله حرکت یک باد به فضاهای سبز روستاها رهسپار می شدم. بالاترین لذت برای من، اقامت در روستاها در فصل تابستان بود. و همیشه آن روستاها را به خواب می دیدم.

نظرات کاربران درباره کتاب یک زن