فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب کوله‌پشتی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب موسیقی برای زمان جنگ

کتاب موسیقی برای زمان جنگ

نسخه الکترونیک کتاب موسیقی برای زمان جنگ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب موسیقی برای زمان جنگ

اگر زمین حرکت می‌کرد، بشر فقط با یک بالون قوی می­توانست دورش سفر کند. شش متر از زمین بالا بروید و منتظر بمانید تا زمین زیر شما بچرخد، پس از یک روز دوباره در خانه خواهید بود. ولی چنین رخدادی حقیقت نداشت و بشر جز راه رفتن بر سطح نمی­توانست از جایگاه خود روی زمین فرار کند. به این ترتیب زمین ثابت بود و خورشید در چرخش. نه، او به این چیزها اعتقاد نداشت. فقط می­خواست بداند این استاد که بود، مردی که قوانین جهان را به دانشجویانش درس می­داد و سپس از آن­ها می‌خواست با دلیل و برهان ثابت کنند که دروغی حقیقت دارد.

ادامه...

بخشی از کتاب موسیقی برای زمان جنگ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

آواز زنان

شب­هنگام، آهنگساز با دستگاه ضبط صوت خود از سنگرها گذشت و به­سوی تپه های سرزمینی خزید که پدرش از آن گریخته بود. میان طناب رخت­ها، سه خانه­ی­ روستایی هنوز مسکونی بودند. سه پیرزن از باغچه­هایشان مراقبت می کردند و سوپ می­پختند؛ هر ماه یک بار هم گرد و غبار چیزهای باقیمانده از کشته­شدگان را می­گرفتند؛ راهی خانه­ها، خیابان­ها، مغازه­ها و کلیساهایی می­شدند که هیچ آدمیزادی آنجا دیده نمی­شد و درباره­ی­ اسامی کشته­شدگان صحبت می کردند.
وقتی آهنگساز کلمات «قاشق، نرگس زرد و کلاه» را به لهجه­ی­ محلی پیرزن­ها به زبان آورد، آن­ها را شگفت­زده کرد. ابتدا می­ترسیدند دیکتاتور او را برای جاسوسی فرستاده باشد، با این­حال قصه­ی کودک برگ را چه کسی بهتر از پسر یک پدر محلی می­دانست؟ شعری درباره­ی دوشیزه گرگ.
برای ضبط آهنگ­هایش (از قبل چنین قصدی داشت) یک هفته با آن­ها زندگی کرد. این سه تن، واپسین آوازخوان­های دنیا بودند و مرثیه­خوانی می کردند و ترانه هایی اعتراضی و غمگین سر می­دادند. عروسی و شادی و امید را فراموش کرده بودند.
وقتی آهنگساز از مرز عبور کرد و سالم بازگشت، آهنگ­ها را تنظیم و ناله­ی سازهای زهی را در پس­زمینه­ی آواز زنان ضبط کرد. او به خواسته­اش رسیده بود؛ ثبت فرهنگ آن­ها پیش از واپسین نفس­هایش.
تا دیکتاتور باخبر شد از عصبانیت به خود لرزید. او به آهنگ­ها بها نمی­داد، آخر مرثیه­خوانی برای یک دیکتاتور چه مفهومی دارد؟ خشم او برای این بود که زندگی در دهکده­ای که از نابودی کامل آن مطمئن بود هنوز جریان داشت.
صبح یکی از روزهای اکتبر نوچه­هایش را فرستاد تا کار ناتمامش را به پایان برسانند.
(داستان را همچون افسانه­ای بیان کرده­ام، نه؟ زن­ها فقط دو تن بودند و از این رو تعدادشان را دروغ گفته­ام؛ چون سه، عددی افسانه­ای به شمار می­آید.)

بدترین درد

وقتی ویولونیست نه­انگشتی سرانجام در مهمانی شروع به نواختن کرد هارون همچون اشباح، در راه­پله­ی­ چوبی غیبش زد. او عنکبوتی بود حاکم بر تار فرش شرقی سرخ و سیاه و طلایی که الیاف نامرئی چسبناک را از اندام­های خود بیرون می­کشید و دورِ رادلسکیو(۶۲)ی ویولونیست، خانواده­اش و چهل تن مهمان می­پیچید. رشته­های نازک­تر میان افرادی بود که با هم خاطره­ای از عشق یا نفرت داشتند و هر سه شبح به رادلسکیو و آرشه­اش چسبیده بودند. ولی هارون رشته­های ضخیم­تر را نگه داشت و همان لحظه که فکر کرد نفس بکش، همه نفس کشیدند.
پس از صرف شام مادرش به او یادآوری نکرد مسواک بزند و با توجه به اینکه مادرش در نه ده یازده­سالگی او معمولاً مست بود هارون با خود فکر کرد شاید نوشیدنی و سر و صدا باعث فراموشی او شده یا قرار بود اتفاقی بیفتد، اتفاقی که از هم­اکنون می­توانست انتظارش را داشته باشد. زیرشلواری و پیراهنی سفید پوشید تا وانمود کند برای خوردن آب پایین آمده بود. یادش بود موهایش را آشفته کند، هرچند به­قدر کافی به­هم­ریخته بود، ولی اکنون یک هاله­ی قهوه­ای تیره و تار در آینه ی اتاق خواب دیده می­شد. از میان ستون­ها، آن مرد و ویولنش را داخل و خارج از مخروط زرد نور لامپ بالای پیانو تماشا کرد. دیروز صبح، مادر هارون یک بشقاب تخم­مرغ نیمرو با جعفری و نان تست برای رادلسکیو آورده بود و او نشسته بر صندلی به­آرامی آکوردهای هم­نوازی را تنظیم می کرد. امشب مادر هارون با او هم­نوازی می کرد.
هارون حدس زد رادلسکیو با حرکت در نور می­خواست از چشم حضار و چهره­های مشتاق و گیلاس­های شنوندگان حریص دور باشد.
اکنون که پیرمرد تندتر می­نواخت، هارون احساس خستگی کرد و دلش می خواست حمام کند ولی خیال نداشت راه­پله­ی چوبی را بالا برود و از موسیقی دور شود.
تمام روز به خاطر گلودرد قطره و دارو مصرف کرده بود، ولی می­توانست به دردش بی­اعتنا باشد. با چشمان نیمه­باز به انگشت قطع­شده­ی رادلسکیو دقت کرد ببیند آرشه را خلاف سایرین در دست می­گیرد یا نه، ولی حرکت دستش خیلی سریع بود.
پدر هارون، پشت­سر رادلسکیو به شومینه تکیه داده بود. گیلاس خالی را در دستش عقب و جلو برد و چشمانش را بست. پدر هارون به چند دلیل خوش اقبال ترین مرد جهان بود؛ سه بار از غرق شدن نجات پیدا کرده بود، سومین بار توسط پیانیستی امریکایی بسیار جوان­تر از او و زنی بسیار زیبا که با وی ازدواج کرد و مادر هارون شد، دانشگاه و یاش(۶۳) و مولداوی(۶۴) و سراسر رومانی را در بیست ژوئن ۱۹۴۱، نه روز پیش از آغاز برنامه­ی­ یاش، ترک کرد. دانشگاه را ترک کرد؛ چون از جولیارد(۶۵) بورسیه­ای دریافت کرده بود؛ ­به­خصوص که در زمان نامعلوم جنگ زمان زیادی می­برد تا با کشتی از اقیانوس بگذرد. همین که وارد جولیارد ­شوید دایره­ی ارتباطات گسترده­تر می­شود و اهمیت این دایره­ی ارتباطات در زندگی حتی بیش از استعداد و توانایی است.
هارون تفاوت چندانی میان نواختن او و واپسین ضبط رادلسکیو، قطعه­ی بدون جلد سال ۱۹۶۶ احساس نکرد. بیست­وچهار سال از آن زمان می­گذشت و اکنون دستانش در اثر پیری می­لرزید، لرزشی که نمی­توانست بر آن­ غلبه کند. موهای مواج­ سرش سفید شده بود. چین­ و چروک،­ شیار­های عمیقی روی صورتش نمایان کرده بود و خطوط روی پیشانی­اش مانند موهایش مواج­ می­نمود. رادلسکیو خوب نمی­توانست انگلیسی حرف بزند و هارون یک کلمه­ رومانیایی بلد نبود. پریشب، هنگام گفت­وگوی این دو مرد با یکدیگر، هارون و مادرش سکوت کرده بودند. پدرش گاهی برای آنان ترجمه می کرد ولی حرف­هایشان فقط درباره­ی آمادگی برای کنسرت یا غذاهای خوشمزه بود. کمی بعد، وقتی رادلسکیو شنید هارون با مادرش درباره­ی گزارش کتاب روز دوشنبه حرف می­زند زد زیر خنده­. پدر هارون برایشان ترجمه کرد که او از انگلیسی حرف زدنِ تند و روان بچه­ای شگفت­زده شده است. تمام امروز هارون کوشیده بود با صدای بلند و به­مراتب تندتر صحبت کند و حتی کلمات و عباراتی طولانی­تر به کار ببرد. هنگام صرف ناهار کلماتی مانند «حزن­آور، برق­گرفتگی و سیلندر» بر زبان آورده بود. وقتی رادلسکیو کلوفون هارون را به امانت خواست تا به آرشه­­ی ویولن خود بکشد هارون گفت: «قطعاً.»
عصر، هارون با آن دو مرد به جول­اوسکو(۶۶) رفتند. ابتدا گمان کرد برای خرید خرت و پرت­های مهمانی به آنجا رفته­اند ولی بعد به­سوی بخش تولید رفتند و وسط بخش ایستادند. مدتی طولانی جلو انواع سیب­ها ایستادند، به قارچ و گریپ­فروت و موز اشاره می کردند و رومانیایی حرف می­زدند. رادلسکیو خوشحال بود ولی حالت چهره­اش چیز دیگری نشان می­داد و هارون سعی می کرد سر در بیاورد. شاید در چهره­ی او نابودی مشهود بود. وقتی خانمی با سبد پلاستیکی­اش رد شد، هارون وانمود کرد گوجه­فرنگی­ها را تماشا می­کند.
سرانجام یک چرخ­دستی دست گرفت و در حال قدم زدن میان راهروها چند نوع پنیر، آب­معدنی و روغن زیتون برداشتند. دوباره به بخش تولید برگشتند. پدر هارون پنج عدد پیاز سبز داخل چرخ­دستی گذاشت و یک نارنگی درخشان به رادلسکیو داد. رادلسکیو چیزی گفت، خندیدند و بعد دهانش را به پوست پرتقال فشرد و میوه را بوسید.
اکنون هارون می­توانست احساس کند اشخاص توی اتاق پایینی به­ندرت نفس می­کشیدند، گویی می­ترسیدند پیرمرد را با دمیدن نفس­هایشان به­سوی رومانی برگردانند.
نه، درواقع نتوانسته بود آن سه شبح را با ویولن­هایشان ببیند. همان سه دانشجویی که در سال ۱۹۴۱ جان باخته بودند. ولی می­دانست ممکن است کجا باشند و با چشم پروازشان را بر فراز جمعیت، گرداگرد نور و زیر سقف دنبال کرد. هارون تا ده­سالگی هرگاه دچار بیماری می­شد یا خونریزی می کرد پدرش همان حرف همیشگی­ را می­زد: «ممکنه این بدترین درد زندگیت باشه.» گرچه منظورش این بود: «این چیزی نیست. هرگز نامه­ی خبر کشته شدن مادر، پدر، دو خواهر، برادر، پدربزرگ و مادربزرگ، عموها و عمه­های پسرهای امریکایی به دست­شون نمی­­رسه. تو نمی­دونی درد و رنج چیه.»
ولی دو سال پیش وضع دگرگون شد. وقتی پیش از کنسرت پدرش در بن(۶۷)، همه به آلمان غربی رفتند. هارون بیش از همیشه به رومانی نزدیک بود، گرچه اکنون همه­چیز با وعده­ی سفر سال گذشته­­ی پدرش، متفاوت به نظر می­رسید. وقتی چمدان­هایشان را در خیابان­های بن بلند ­کرده بودند، هارون احساس سرما و ترس کرد. احساسی که او را وامی­داشت بدود و کمابیش بین خواب و بیداری می نمود. کوله­پشتی­اش را روی زمین رها کرد تا از کوچه­ای پایین برود. قدم­زنان به پارکی رسید. پاهایش بی­حس بود. ناگهان دریافت نه تنها از سرما دور نشده که به سویش شتافته بود. هیچ جنازه و شبحی ندید و صداهای عجیبی نشنید، ولی احساس وحشتناکی او را در بر گرفته بود. اشباح را حس می کرد. وقتی در خانه­ای تنها هستید و به دیواری تکیه می­دهید هیچ­چیز نمی­تواند تکیه­گاه­تان باشد. تا پدرش بازویش را محکم چسبید و پرسید چه می­کند، هارون گفت: «این همون جایی­ئه که همه مُردند.» منظورش این نبود ولی فقط با این کلمات توانست آشفتگی­اش را بیان کند، احساس می کرد در گورستانی محاصره شده است. چشمانش افشاگر حقیقت و گویای وحشت و هراس درونی­اش بودند؛ زیرا سرانجام وقتی هتل را پیدا کردند مادرش ماجرای میدان را از دربان پیر دماغ دراز پرسید. دربان پاسخ داد: «بله، بله، یه کنیسه(۶۸) او­نجا بود. چه قتل­عام وحشتناکی! ۱۰۹۶، تقریباً هزار سال پیش.» و پدر و مادرش به یکدیگر خیره شدند، پدرش به آلمانی چیزی به دربان گفت. رنگ از رخسار مادرش پرید. هارون مانند پدر و مادرش بیمناک می­نمود. در ادامه­ی سفر مدام با خود فکر می کرد این رویداد شاید برای او موهبتی باشدـ شاید آن را از پدرش به ارث برده بودـ یا الهاماتی واقعی که کامل از آن بابت مطمئن نبود.
هر روز می­کوشید بر چیزهایی متمرکز شود که حس­شان می کرد، ولی نمی­دید. در کلاس تاریخ وقتی چشمانش را برای تمرکز بر احساساتش می­بست، می­دانست به نظر هم­کلاسی­هایش عجیب می­آمد. هر بار سعی می کرد در صورت امکان ردیف آخر بنشیند. اغلب می­کوشید اندوه مردم را حس کند، اشباح آنان را محاصره کرده­ بودند، محلی که قبلاً انگشتی بود و اکنون دیگر نبود. با سفر در امواج رادیویی درد را تصور می کرد. اگر در اتاقی می­نشست و متمرکز می­شد تمام آن­ها را می­توانست دریافت کند.
از آن پس پدرش دیگر تب­های پی ­در پی و استخوان­های شکسته­اش را نادیده نمی­گرفت. هارون می­دانست پدرش متوجه رخنه کردن اشباح در وجودش شده و ارواح، آتش­ و اهریمنان دنیای حال، گذشته و آینده را می­بیند. گاهی از هارون می پرسید در سرش چه می­گذرد و با ابروانی گره­خورده منتظر پاسخ می­ماند. هارون نمی­توانست بخوابد و پدرش شب­ها کنار تختش می­نشست.
ولی پسرک کمی دروغ­گو بود. وقتی چیزی­ـ مثلاً زنی مریض در قطارـ را حس می کرد تا مدت­ها در موردش حرفی نمی­زد. تا وقتی پدر و مادرش نتوانند بپرسند آیا آن زن نیاز به کمک هم دارد. مادرش احتمالاً این کار را می کرد و به­سوی غریبه ای می­رفت که ظاهراً به کمک نیاز داشت. اغلب نمی­توانست صحت این اتفاقات را درک کند. خودش هم نمی­خواست بداند؛ چون اگر یکی دو بار اشتباه می کرد دیگر نمی­توانست به خود اعتماد کند. به همین دلیل وقتی پدرش اعداد بخت آزمایی را از او پرسید فقط سر تکان داد.
پدرش گفت: «ببین، خوش­اقبالی من و قدرت روانی تو!» تنها باری بود که این مسئله را به شوخی می­گرفت. ماجرای بن را همیشه مثل امشب کاملاً محترمانه تعریف می کرد. هارون را «روحانی کوچولوی ما» صدا می­زد ولی سخنش جنبه­ی سرگرمی و مسخره­بازی نداشت.
شش مسئله­ی مهم و جالب توجه مهمانی­ها از این قرار بودند؛ افراد بسیاری آنجا بودند که می­توانست در موردشان کنجکاوی کند، در را برای مهمانان باز می کرد و چنان دور و بر خانه با اتومبیل­های پارک شده شلوغ می­شد که رهگذران می­گفتند: «احتمالاً امشب مهمونی دارن!»، شیرینی­ها، پیرمردهای رومانیایی با شکلات نارگیلی، تماشای مست کردن مهمانان و سکندری خوردن زنانِ کفش پاشنه­دار به پا و مهم­تر از همه موسیقی.
موسیقی رادلسکیو قطع شد و حضار کف زدند. هارون تصمیم گرفت به قطعه­ی بعدی بیشتر توجه کند تا موسیقی را دنبال کند، نه اندیشه­هایی که از ذهنش می گذشت. خودش می­دانست امکان نداشت فقط نت­ها را بشنود و رویاپردازی و تصویرسازی ذهنی نکند. هارون این عادت را مرهون نخستین معلم ویولن خود خانم تاکیب(۶۹) بود. خانم تاکیب همیشه تاکید می کرد هر قطعه­­ی موسیقی روایتگر یک داستان­ است. در حال تمرین، داستان­پردازی استادانه­ای می کرد؛ یک سوناتا داستان یک جاسوس چینی بود، سوناتای دیگر داستان مردی که همسرش را در یک گالری هنر گم کرده بود و تمام عمرش در تابلوهای نقاشی دنبالش می گشت.
هارون می­دانست تمام افراد حاضر در اتاق، دست­کم جز خودش نمی­توانستند بی­توجه به انگشت قطع­شده­ی رادلسکیو و چگونگی نجات یافتنش از مرگ و حفظ قدرت دستانش در زندان به موسیقی­اش گوش بدهند. به این ترتیب لحظه­ای تمرکزش را بر موسیقی از دست داد. در عوض بیش از هر شخص دیگری در اتاق دلش می­خواست خاطره­ی­ پیرمرد را احساس کند. با خود اندیشید این قطعه سرگذشت او را روایت خواهد کرد و می­کوشید هر نت را به­عنوان لحظه­ای از زندگی­اش دریابد و به اندیشه­های خود رادلسکیو نسبت به این قطعه پی ببرد.
پدر هارون در مورد دانشگاه یاش با او صحبت کرده بود. قدیمی­ترین دانشگاه در رومانی که رادلسکیو هنگام جوانی پس از دو نیمسال تحصیلی تدریس، با خشم و عصبانیت آنجا را ترک کرده و کارگاه خودش را در یک ساختمان دو طبقه­ی کلنگی پشت پردیس دانشگاه راه انداخته بود. دانشجویان بسیاری را با خود به کارگاه برده بود، یکی از آن­ها پدر هارون بود که پنهانی دانشگاه را ترک کرده بود و سه بار در هفته نزد او درس می­گرفت. مدتی بعد یک معلم پیانو نیز به آن­ها پیوست و آن مکان پر از نوای موسیقی شد. اگر می­خواستید در هر نقطه­ای از این ساختمانِ دیوارنازک ویولن بنوازید صدای پیانو را می­شنیدید. به این ترتیب دو معلم تصمیم گرفتند ­هم­نوازی کنند؛ زیرا چاره­ی دیگری نداشتند. هارون تصور کرد ساختمان بوی کهنگی می­دهد و کف ساختمان پوشیده از فرش­های پوسیده است؛ ولی پیانو بی­هیچ عیب و نقصی کوک شده بود. پدرش همیشه با شور و شوق درباره ی این دو معلم سخن گفته بود: «رادلسکیو و مورگنسترن(۷۰)، و کارگاه موسیقی معروف­شان.»
می­گفت مورگنسترن انگشتانی مانند شاخه­های درخت و پاهایی همچون حشرات دارد. جلو صفحات نت­ که می­نشست پیانو در برابرش به کیبورد اسباب بازی کودکی می­مانست. چند اثر از مورگنسترن، کنار آثار ضبط­شده­ی قدیمی رادلسکیو دیده می­شد: ۱۹۶۵، ۱۹۷۲، ۱۹۸۰، ۱۹۸۶.
هارون از تماشای انواع ژاکت­ها و کت­ها و عوض شدن رنگ موهای این مرد از قهوه­ای به خاکستری و سفید، در طول زمان بسیار لذت می­برد.
پدر هارون هنرآموز ممتاز ویولن در کارگاه موسیقی بود و در واپسین روز پیش از عزیمتش به امریکا با کیکی کوچک یک مهمانی برگزار کردند. می­بایست متوجه تهدید خطری می­شدند. در سایر شهرهای رومانی برنامه­هایی اجرا می­شد. هارون انبوه روزنامه­ها را روی در پیانو تصور کرد که به­کلی آنها را نادیده گرفته بودند. احتمالاً کیک روی کاغذها بود. یا شاید گفته بودند: «توی سفر خیلی مراقب باشید.» و هیچ­کس لازم نمی­دید دلیلش را بپرسد.
پیش از این­که هارون بتواند داستان را ادامه دهد قطعه به­آرامی تمام شد. این بار کسی کف نزد. همه سر تکان ­دادند، آهی کشیدند و چشمان­شان را بستند. هارون امیدوار بود قطعه­ی­ بعدی پر سر و صدا باشد و با کلیدهای مینور نواخته شود تا بتواند احساس کند یاش چگونه راه­اندازی شده و آیرون گارد(۷۱) برای یافتن هموطنانش نه روز در سراسر شهر وحشی­گری و آشوب به پا کرده بود. اینان بسیار بدتر از نازی­ها بودند؛ زیرا همان مردم مورد اعتماد به شمار می­آمدند. ممکن بود برخی از دانشجویان قدیمی رادلسکیو نیز میان آنان باشند. هارون نمی توانست گارد را بدون یونیفورم­های زرهی تصور کند؛ گرچه پدرش قبلاً این تصویر ذهنی را برایش تصحیح کرده بود.
قطعه­­ی بعدی آرام و متشنج بود، بنابراین هارون به جای آن داخل مدرسه­ی موسیقی را تصور کرد، همان­جا که مشکل آغاز شد و رادلسکیو، مورگنسترن و شش دانشجو خود را حبس کردند. چهار تن از دانشجویان یهودی بودند. هر دو معلم حضور داشتند. هارون در اطراف خود جنبیدن چهل­ و دو تن به این­سو و آن­سو را که هیچ یک رادلسکیو نبودند احساس کرد و کوشید اتاق کوچک را تصور کند. آن ها ممکن بود در اشتباه باشند.
موهای رادلسکیو هنوز مواج و زبر و سیاه بود و نورِ لامپ­های پراکنده­­ی ساختمان را جذب خود می کرد. هارون تصور کرد این نوازندگان تنها اتاقی را که پیانو در آن بود انتخاب کرده­ و با وجود قفل بودن ورودی­های ساختمان این در کوچک را نیز قفل کرده­ بودند، در این صورت آیرون­گارد می­توانست نخستین مانع را بشکند و وارد شود. شاید پیانو را به­سوی در حرکت داده بودند. کارگاه از جوانب مختلف مکانی امن محسوب می­شد. سنگی بودن ساختمان باعث شد از خطر آتش نیز نجات پیدا کنند. گذشته از این، مدرسه­ی کوچک­شان جدید، بی­نام و نشان و کمابیش ناشناخته بود. شاید گارد اصلاً دری را نمی­شکست و از پنجره­ها تیراندازی نمی کرد و گاز اشک­آور به داخل نمی­انداخت. هارون از گفته­های رادلسکیو به پدرش دریافته بود، هشت تن از آن­ها به کمک آبنبات­های ترشی که رادلسکیو در کاسه­ای روی میزش نگه می­داشت جان سالم به در برده بودند. هارون نمی­دانست آیا آبِ خوردن داشته­اند یا نه. می­بایست داشته باشند؛ چراکه بشر بدون آب تا ده روز بیشتر زنده نخواهد ماند.
در روز هفتم تنها دانشجوی زن، همان جوان یهودی که پدر هارون قبلاً با او قرار ملاقات می­گذاشت از گرسنگی و خستگی جان داد. همیشه او را به یک قهوه مهمان می کرد. معمولاً درس تاریخ و شعر را پایین پله­ها مطالعه می کرد و منتظر می­ماند تا درسش تمام شود. آن زن، انگشتان کوچک قدرتمندی داشت که کاملاً مناسب ویولن بودند ولی احتمالاً روز بعد در اثر پرخوری زیاد ناگهان جان باخته بود. هارون سعی کرد گرسنگی او را احساس کند ولی مثانه­اش پر بود و شکمش به کش زیرشلواری­اش فشار می­آورد. در عوض تصور کرد از شدت گرسنگی ورم کرده است؛ ولی با تصور زن کوچک­اندامی تیره­پوست با پیراهنی گل­گلی که گوشه­ای میان صفحات موسیقی بی­جان افتاده بود جور درنمی­آمد.
آن­ها همه به­قدری بیمار بودند که نمی­توانستند چشمان­شان را باز نگه دارند. اگر واقعاً پیانو را به در تکیه داده بودند می­بایست نگران این باشند که وقتی تیراندازی و سر و صدا خوابید آیا قدرت برگرداندن آن را سر جای خود خواهند داشت یا نه. از طرفی می­بایست بپذیرند امکان داشت جان خود را در آن اتاق از دست بدهند. افراد متاهل در اتاق مجبور بودند برای همسران­شان که گمان می بردند مرده باشند نامه­ی وداع بنویسند. هارون سعی کرد نومیدی و درماندگی نهفته در موسیقی و نت­ها و همچنین آرشه را در برابر سیم­های ساز حس کند.
گرچه نخستین کسی که در دم جان باخت، زولتان(۷۲) دانشجوی مجارستانی غیریهودی بود و مانند دیگر غیریهودی­های اتاق شاید به خاطر وفاداری و ترس یک موسیقیدان از خشونت آنجا مانده بود. ویولنیست­ها نیاز به دست­هایی ظریف دارند و معمولاً ریزنقش هستند. خود هارون امسال ضمن این­که رشد می کرد و بزرگ­تر می­شد، انگشتانش برای سیم­های ساز بیش از حد بزرگ بود و دیگر مناسب ویولن نواختن نبود. معلمش گفته بود به جایش ویولنسل بنوازد. روز هشتم وقتی بوهای وحشتناک و متعفن از خیابان­ها به مشام رسید زولتان برای چند دقیقه در گنجه ناپدید شد. وقتی سرفه­هایش را شنیدند صدایش زدند. با لب­ها، گونه­ها و دست­هایی پوشیده از پودر زرد کمرنگ پدیدار شد. ناگهان به گریه افتاد و اشک­ها روی صورتش خطوطی زرد ایجاد کردند. رادلسکیو نخستین کسی بود که متوجه شد زولتان از کلوفون پودری خورده بود. اگر آب داشتند کمی به او می­دادند ولی در طول شب جان باخت. خواه در اثر گرسنگی یا ترس، خواه به خاطر خوردن کلوفون؛ دلیل مرگش را کسی نفهمید. ناگهان این پرسش به ذهن هارون رسید که با جسدش چه کرده­اند. تصور او از اتاقی بسته با پیانویی جلو در، هیچ چاره­ای برای آن­ها نمی­گذاشت مگر این­که جسد را همان جا نگه داشته یا از پنجره بیرون انداخته باشند. اگر می­توانست حتماً یک جوری از پدرش می­پرسید.
روز بعد آرامش به خیابان­ها بازگشت و دیگر تیراندازی نمی­شد. عصر یکی از دانشجوها را بیرون فرستادند. پدر هارون او را نمی­شناخت. این پسر یهودی شانزده­ساله از همه جوان­تر بود و بسیار شجاع. برای این کار می­بایست پیانو را تکان می­دادند. هارون تصور کرد قرار بود این پسر به طریقی به سایرین خبر بدهد داخل بمانند یا بیرون بیایند و به­سوی خانه­ی دانشجوی پیانیستی بروند که همسرش ایلینکا(۷۳)، به امید زنده بودنش چشم­انتظارش بود. شاید وسیله­ی ارتباطی آن­ها سیمی بلند بود؛ مانند همان رشته­نخ بلندی که تسئوس(۷۴) به کمکش از هزارتو خارج شد، و دانشجو از یک سر آن را بیرون کشیده بود. اگر یک بار می­کشید به این معنی­ بود که باید داخل بمانند و اگر دو بار می­کشید به این معنی که بیرون بیایند. ولی فقط چهار دقیقه پس از خروجش صدای تیراندازی شنیده شد.
احتمالاً واپسین شلیک برنامه بود ولی آن­ها که خبر نداشتند. یک روز دیگر همان جا ماندند. دختر بی­جان می­توانست پزشکی پیدا کند اما آنجا ماندند و بعد با ته­مانده­ی انرژی خود تلوتلوخوران به خیابان­ها رفتند و (شاید مثل همیشه بخت با پدر هارون یاری کرد) ایلینکا را در خانه یافتند.
همین که هارون داستانش را تمام کرد قطعه به پایان رسید. تصور کرد پایان قطعه در آن لحظه دال بر واقعی بودن این رشته و خیالاتش بود.
هارون پنج بار از خیالات خود مطمئن شد؛ کنیسه در شهر بن، زمان بارداری عمه­اش، زمان جدایی معلمش، زمان مریضی ماهی قرمز، و هم­اکنون.
زوج جوانی که آن­ها را نمی­شناخت از پایین روی پله­ی دوم نشسته بودند و زن تکیه داده به مرد سرش روی شانه­اش بود. رادلسکیو و مادر هارون با موسیقی به این­سو و آن­سو می­رفتند، مردم با خود زمزمه می کردند و هارون شنید مرد به زن می­گفت: «دیگه هیچ­وقت اونو کامل به دست نمی­آره.»
زن گفت: «با این­حال حیرت­انگیزه!»
هارون تاکنون به ذهنش نرسیده بود که علاوه بر انگشتانش چیز دیگری هم کم باشد. با تمرکز بر اتاق مطمئن شد مردم زمزمه می کردند: «نه دیگه نمی­تونه اونو دوباره به دست بیاره.» و سه شبح را تصور کرد؛ زن، پسر جوان و مجارستانی زردرخسار که برای تغییر دستان رادلسکیو در سکوت گریه می کردند. شبح مجارستانی سر تکان داد و کلوفون نامرئی مانند برف بر فراز اتاق بارید.
اشباح و پدر هارون فقط از تغییر واقعی خبر داشتند و هارون مدتی طولانی به صورت پدرش خیره شد. آنچه در چهره­اش می­دید و از آن اطمینان داشت نه نومیدی، که چیزهای وحشتناک دیگری نظیر گناه، اندوه و خشم بود. پیش از همه احساس گناه می کرد؛ چراکه بخت با او یاری کرده و نجات یافته بود.
هارون به پدرش و رادلسکیو در حال مشورت با یکدیگر نگاه کرد. سپس به تمام حضار در اتاق اعلام تنفس داد و متوجه شد همه نفس راحت کشیدند.
پدر هارون در اتاق اعلام کرد: «آقای رادلسکیو از روحانی کوچولوی ما دعوت کرده به او ملحق بشه.» و سپس فوری به او روی پله­ها نگاه کرد و تمام مهمانان به هارون خیره شدند. نمی­دانست پدرش در تاریکی او را چه شکلی می­دید، ولی اکنون نگاه خیره­ی­ همه را پیرامونش احساس کرد. آن­ها با نگاه­شان او را عصبی می کردند. اکنون به جای خود عنکبوت همان حشره­ی گرفتار در تار بود و چاره­ای جز عوض کردن لباس­هایش نداشت.
هارون لحظه­ای منتظر ماند، ولی پدرش طوری نگاهش کرد که متوجه شد دیگر نمی­تواند آن­طور روی پله­ها بماند. با زیرشلواری­اش و پابرهنه از میان آن زن و مرد پایین آمد تا کنار شومینه به پدرش بپیوندد. یاد پنج سالگی­اش افتاد که مانند همیشه از پله­ها پایین می­آمد تا مهمانان را ببوسد و تحسین شود.
می­خواست به پدرش خیره شود و جلو همه بگوید خجالت می­کشد ولی می دانست امشب بدترین شب برای بیان این اظهار است؛ از این رو احساسش را پنهان کرد. رادلسکیو به زبان رومانیایی چیزی گفت و چند تن از مهمانان متوجه سخنش شدند و خندیدند.
پدرش زمزمه کرد: «بخش ویولن تروت کویینتت(۷۵)، فقط موومان چهارم. آقای رادلسکیو و مادرت بخش­های دیگه رو می­نوازن.» همان­ شد که از دو ماه قبل پیش­بینی ­کرده بود. مادرش اغلب باقی آهنگ را با پیانو پوشش می­داد و خیالش از این بابت آسوده بود.
هارون دوباره ویولنش را از جعبه برداشت و فوری آن را کوک کرد. حدس زد پدرش از چند روز پیش این سه­نوازی را برنامه­ریزی کرده و به هارون هم نگفته بود نگران و عصبی نشود. او می­دانست ذهن پسرش کاملاً درگیر است.
به محض شروع به نواختن، گلوی هارون سوخت و احساس خفگی کرد، ولی می­توانست سوزش را نادیده بگیرد. کمی چرخید تا دست راست رادلسکیو را ببیند. جلو چشمش بود درست مثل دیشب که موقع شام آن را دیده بود، انگشت حلقه­ی­ او از بیخ قطع و در مشت بسته شده بود.
وقتی هارون آرام گرفت، نوای دلنشین ساز رادلسکیو و موسیقی مادرش بلند شد. ناگهان دریافت روباتو(۷۶) می­نوازد، پیش از آن هرگز این­گونه ننواخته بود، نت­ها را همراه خود در هوا معلق نگه داشته بود تا این­که احساس کرد باید جابه­جا شود. می­دانست نوای موسیقی­اش عالی نبود و دقیق انگشت­گذاری نمی کرد ولی همان طور که مردم می­گفتند پرشور می­نواخت. امیدوار بود پدر حواسش به او باشد.
امکان نداشت افراد حاضر در اتاق به آن ده روز دانشکده­ی موسیقی بیندیشند، آن­ها به ده سالی فکر می کردند که رادلسکیو در زندان سپری کرده و نتوانسته بود ویولن بنوازد. هارون می­دانست همه از حضور در آنجا به خود می­بالیدند که شاهد بازگشت خصوصی و منحصر­به­فرد این مرد بزرگ بودند. تنها چهار ماه پس از سقوط چائوشسکو(۷۷) از زندان بیرون آمده بود. اکنون در اتاق نشیمن این خانه­، در­ حومه­ی­ شهر، مهارت دستانش را می­آزمود.
در سال ۱۹۴۴ وقتی روس­ها وارد خاک رومانی شدند دست­کم برای یهودی­ها امنیت به ارمغان آوردند، ولی مشکلاتی نظیر محدودیت­ نان و وجود مردانی مانند چائوشسکو و پوسترهایی با شعارهای کار سخت همچنان به قوت خود باقی بود. پدر هارون می­گفت: «اونا ما رو از چاله به چاه انداختن» همیشه می­گفت «ما» گرچه هیچ­وقت به رومانی بازنگشته بود. پس از پایان جنگ سوءتغذیه­ی رادلسکیو بهبود یافت و به سِمَت پیشین خود در دانشگاه گماشته شد. کمونیست­ها به او علاقه­مند بودند، از کنسرت­هایش حمایت می کردند اما ناگهان او را به زندان انداختند. هارون به­درستی نمی­دانست مرتکب چه اشتباهی شده بود ولی بعدها پدرش دریافت افراد بسیاری را به زندان انداخته بودند. بهترین کاری که کمونیست­ها از پسش برمی­آمدند زندانی کردن بود.
هارون ناگهان دوباره به نوای ساز خود دقت کرد و به خود­ گفت کاش هرگز شروع نکرده بود. غریزه­اش او را دنبال خود ­کشانده بود، ولی می­بایست برگردد ببیند به کجا رسیده، حدس بزند و عقب­افتادگی را جبران کند. نگاه همه را بر خود احساس کرد جز رادلسکیو. پیرمرد غرق موسیقی شده بود. هنگام نواختن رادلسکیو چشمانش را نبست و با چهره­ای در هم فشرده و جدی به فاصله ای نزدیک خود خیره شد.
کسی از داستان دوران زندان رادلسکیو بی­خبر نبود، بنابراین چیز زیادی نمی ماند که هارون بخواهد به آن پی ببرد. وقتی نخستین بار او را به زندان بردند می خواستند یقین پیدا کنند او دیگر هرگز ویولن نخواهد نواخت. نگهبانان توجه کردند با کدام دست غذا می­خورد و مطمئن شدند دست راستش است، او را به اتاقی بردند و انگشت حلقه­ی آن دست را قطع کردند. اجازه داشتند فقط یک انگشت را قطع کنند، پس همان انگشتی را انتخاب کردند که بعدش می­توانستند انگشتر خاتم­دار را از او بقاپند؛ چون راحت از انگشت مرد خارج نمی­شد. هیچ یک از آن­ها موسیقیدان نبودند یا شاید می­دانستند او با دست راست آرشه را می­کشد و با دست چپ انگشت­گذاری می­کند. شاید هم درک کرده بودند از دست دادن یک انگشت کوچک فلج­کننده­تر خواهد بود. هارون با خود اندیشید شاید هم موسیقیدان بودند. شاید اصل قضیه همین بود. امکان داشت یکی از نگهبانان دلسوزی که عاشق موسیقی بود سایرین را متقاعد کرده باشد که این انگشت را قطع کنند.
پانسمانش را که باز کردند رادلسکیو تصمیم گرفت ویولن بی­صدایی در سلول برای خود بسازد. از سر آستین­های یونیفرم زندان چندین نخ بیرون کشید و آن­ها را به هم تابید تا سیم ساز و موی آرشه را درست کند. ضخامت تک­تک­شان را از حفظ بود. سپس از پایه­های چوبی تختخوابش تخته­ای نازک درست کرد. اطرافش را آن­قدر سایید تا به تخته­ی­ انگشت­گذاری تبدیل شد، بعد میخی از تخت بیرون کشید و بین سیم­ها چند شکاف ایجاد کرد. آن­گاه با چوب و تارهای کتانی خاکستری آرشه­ای ساخت. هر چند ماه یک بار نگهبانان ویولن پنهان شده در تختخوابش را پیدا می کردند و می­بردند ولی دوباره یکی دیگر می­ساخت. تمام تختخواب­ها چوبی بودند و نمی­توانستند او را از تلاش باز دارند، نوازنده­ی جوان سازها را یکی پس از دیگری از پایه­های خود زندان می­ساخت.
هارون با خود فکر کرد چرا تمام تختخواب­­ها را از سلول بیرون نمی­بردند و وادارش نمی کردند روی زمین بخوابد. شاید حتی کمونیست­ها قوانین عادلانه­ای داشتند یا از این بازی خوششان آمده بود. رادلسکیو با میخی نام همان همکار پیانیست خود را پشت تمام سازها حک می کرد گویی آن مرد سازنده­ی آن­ها بود. او به جای استرادیواری(۷۸) می­نوشت مورگنسترن.
هارون پیش از این نمی­دانست معلم پیانو، دوست­پسر رادلسکیو بوده است. پیش از این سرنخی در این مورد دریافت نکرده بود؛ گرچه اکنون به­قدری بزرگ شده بود که این مسائل را درک کند. برای همین پدرش همیشه در مورد این دو مرد به­عنوان شخصی واحد حرف می­زد، ولی لحن سخن گفتنش حاکی از تراژدی توصیف­ناپذیری بود. رادلسکیو دیگر تک و تنها بود. شاید پیانیست مرده بود یا طی حکم طولانی­مدت زندانش او را ترک کرده بود. ولی تصویر جلد واپسین آلبوم مورگنسترن در سال ۱۹۸۶، مرد مسن و شادابی با چشمان روشن و گونه­های گلگون را نشان می­داد. پس او را ترک کرده بود و وقتی رادلسکیو نام پیانیست را حک می کرد آن مرد زندگی دیگری آغاز کرده بود که در آن اثری از زندان و خاطرات و دلتنگی دیده نمی­شد.
نگهبانان پنج بار در روز از سلول او رد می­شدند و همان موقع رادلسکیو ویولنش را از مخفیگاهش درمی­آورد و یکی از آن قطعه­هایی را که در خاطرش بود می­نواخت. سلول او در زندان در سکوت فرو رفته بود و نوای خشن و خام سیم­ها همچون صدای گلویی خشک هرازگاه این سکوت را می­شکست.
ناگهان دوباره توجهش به موسیقی جلب شد، نگاهی به نت­های روی صفحه انداخت و شنید بخش خود را به کل اشتباه نواخته است. افراد حاضر در اتاق نیز متوجه شدند. لحظه­ای منتظر ماند تا با نت درست دوباره به آن­ها بپیوندد ولی مثل این بود که قطار را از دست داده باشد.
رادلسکیو به او خیره شد، سپس تمام ملودی را به دست گرفت. او برگشت و هارون توانست انگشتانش را روی سیم­ها ببیند. پا به پای او نواخت تا این­که دوباره همگام با جریان موسیقی پیش رفت و رادلسکیو میان نت­های ساختاری و موتیف های سه بخش دیگر می­نواخت.
وقتی هارون به چهره­ها نگاه کرد، همگی با دلسوزی و سخاوت به او لبخند می­زدند، گویی اشتباه هارون در بخش خودش برایشان مهم نبود. دریافت آن­ها او و رادلسکیو را موسیقیدان نمی­دانستند ولی به هارون به چشم یک جوان نگاه می کردند، نمونه­ی­ زنده­ی آنچه پیرمرد از دست داده بود. با خود می اندیشیدند: «همه­ی زندگی­ش پیش ­روشه» و «حالا او انگیزه داره برای چیزهایی که رادلسکیو از دست داده تلاش کنه.» یا «چه پسر امریکایی خوشبختی! با درد و رنج بیگانه ست.»
هارون همچنان می­نواخت ولی به خوبی قبل نبود. دیگر در سرعت خطر نکرد و کوشید یکنواخت بنوازد و گام­ها را بشمارد.
پدرش جلو جمعیت رفته بود و هارون آن لحظه راحت می­توانست ذهنش را بخواند. با این کارش می­خواست به او هدیه بدهد. شاید همه­ی این­ها هدیه­ای برای هارون بود، احساس می کرد پسرش هر چه بزرگ­تر شود بیشتر درک خواهد کرد، گنجی مانند یک خاطره. یا او هدیه­ای برای رادلسکیو محسوب می­شد. الگوی جوان­تر رو به استاد پنجه­طلایی برگشت. هارون از چشمان روشن و بر هم فشردن فک­های پدرش فهمید از هم­نشینی این دو نوازنده­ی پیر و جوان لذت زیادی می­برد. اشباح مانند بادبادک­ها بر فراز سرش پرواز می کردند.
هارون نمی­توانست حالت چهره­­ی پدرش را در آن لحظه تحمل کند و نگاهش را به نقطه­ی­ دیگری دوخت اما نه درست همان لحظه. حالت تهوع به او دست داد، بیشتر از زمانی که در بن بودند حالش بد شد و ریتم موسیقی را به­کل از دست داد. لرزشی سراسر وجودش را فرا گرفت و آرشه در دستش تکان می­خورد.
یک آن به دو موضوع پی برد، نخست همان عمق احساس گناه بود که در چهره ی پدرش مشهود و بسیار دردناک بود؛ پدرش در واقع خوشبخت نبود، ولی تصمیم گرفته بود رومانی را ترک کند، و خیلی زود هم به مقصد جولیارد آنجا را ترک کرد و خانواده، دوست­دختر و معلمش را همان­جا رها کرد، آن هم نه برای تحصیل بلکه برای نجات جان خودش. مگر چه اشکالی داشت؟ ترک آنجا چه ایرادی می­توانست داشته باشد؟ همان کاری که مورگنسترن کرده بود، پیانوی خود را از شهر برداشته و هرگز به زندان نرفته بود، حتی خود رادلسکیو نیز در آن ساختمان کوچک در امان مانده بود، از گلوله­هایی که زنان را می­کشت، از قطارهایی که مردان را در سراسر کشور در به در می کرد تا لحظه­ای که از آتش و گرما جان می باختند. جز فرار، درد و رنج به­خصوصی هم همیشه گریبان آدم را می­گرفت، درد و رنج همان ارواحی که خود را از مهلکه نجات نداده بودند.
موضوع دوم و اسفناک­تر این بود که چنین الهاماتی فقط برای هارون محسوس نبود. این می­توانست احساس مشترک میان تمام کسانی باشد که توانایی درکش را داشتند، ملموس­تر و مبهم­تر از هر شبحی. او خیلی ساده آن الهامات را از دست داده بود چون اکنون اینجا در امریکا زندگی می کردند و در این فضا امکان داشت برای همیشه آن­ها را از دست بدهد مگر این­که ضربه­ای به او وارد می­شد، مانند ضربه­ی ناگهانی و تصادفیِ چاقویی سرگردان.
مثل وقتی رادلسکیو از نواختن باز ایستاد و با چشمانی نگران به هارون خیره شد. او مثل پسربچه­ای گریه می کرد. هرگز به اندازه­ی این لحظه احساس خستگی نکرده بود، از شدت تب تمام وجودش خیس عرق بود و اتاق به قایقی توفان­زده می­ماند. وقتی روی زمین از حال رفت، ادرار گرم را روی پاها و قوزکش احساس کرد. مراقب بود ساز از دستش نیفتد و ویولن هنوز در دست چپ و آرشه در دست راستش بود.
پدر بالای سرش موها و پیشانی­اش را نوازش می کرد. ابتدا گفت: «مهم نیست، مهم نیست» سپس کلماتی مثل ورد زیر لب نجوا کرد: «امیدوارم این بدترین درد زندگی­ت باشه.»
در میان مهمانان مست، پشت­سرش، کسانی که ماجرای بن را هنگام شام شنیده و دیده بودند چطور بیش از پیش رنگ از رخ پسرک ­پرید و نقش زمین ­شد شروع کردند به شایعه­پراکنی: «اون یه چیزایی می­بینه، روحانی کوچولوی ما چیزای عجیبی می­بینه.»

۶۱. Jon Freeman
۶۲. Radelescu
۶۳. Iaşi
۶۴. Moldavia
۶۵. Juilliard
۶۶. JewelـOsco، فروشگاه زنجیره­ای.
۶۷. Bonn
۶۸. پرستشگاه یهودیان
۶۹. Takebe
۷۰. Morgenstern
۷۱. Iron Guard
۷۲.Zoltán
۷۳. Ilinca
۷۴. Theseus، در اسطوره های یونان پادشاه، قهرمان و حامی شهر آتن.
۷۵. Trout Quintet
۷۶. کاهش یا افزایش جزئی در سرعت هنگام اجرا به منظور کیفیت بیانی بیشتر.این نوع نواختن اغلب در موسیقی رمانتیک دیده می­شود.
۷۷. Ceausescu، نیکولای چائوشسکو سیاستمدار کمونیست رومانیایی. او از سال ۱۹۶۵ تا هنگام مرگ، دبیر کل حزب کمونیست رومانی بود و دومین و واپسین رئیس دولت و فرمانروای کمونیست رومانی به شمار می آمد.
۷۸. Stradivari

نظرات کاربران درباره کتاب موسیقی برای زمان جنگ