فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب کوله‌پشتی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب این خانه مال من است!

کتاب این خانه مال من است!

نسخه الکترونیک کتاب این خانه مال من است! به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب این خانه مال من است!

از زمانی که پنج شش ساله بود، به تو اجازه نمی‌داد وارد اتاقش شوی. طفلک ترجیح می‌داد خودش ملافه‌های تختش را عوض کند تا بخواهد اجازه دهد تو این کار را برایش انجام دهی! به‌ندرت دوستانش را به خانه می‌آورد، هرگز اسم آن‌ها را نمی‌گفت. حتی به تو نمی‌گفت که تمام روز در مدرسه چه کرده است... همیشه می‌گفت: ’مامان، از زندگی من برو بیرون. تو کار من دخالت نکن، فضولی نکن. آن‌قدر مراقب من نباش.‘ آن کتابی که اصلاً دوست نداشت، همانی که آن‌قدر ازش متنفر بود که تمام صفحاتش را پاره کرد، یادت می‌آید؟ ماجرای بچه‌خرگوشی بود که دلش می‌خواست تبدیل به یک ماهی و ابر و چیزهای دیگر شود تا بتواند فرار کند و مامان آن بچه‌خرگوش هم مدام می‌گفت که چگونه او هم تغییر شکل خواهد داد و دنبال بچه‌خرگوش خواهد رفت. دنی تک‌تک صفحات آن کتاب قدیمی را ریزریز کرد! «چیزی که می‌گویی هیچ ربطی به این موضوع ندارد که...» «تو از خودت می‌پرسی که چرا دنی دچار بحران اختلال جنسیتی شده است؟ البته نه اینکه قطعاً دچار شده باشد، بلکه می‌خواهد با گفتن این موضوع ما را ناراحت کند. می‌خواهی بدانی چرا؟ من به تو می‌گویم چرا؟

ادامه...

بخشی از کتاب این خانه مال من است!

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. Abby
۲. Whitshank
۳. Denny
۴. Stem
۵. Jeannie
۶. Hibbing
۷. Amanda
۸. Abigail
۹. Mallon
۱۰. B.j. Autry
۱۱. Richard Hancock
۱۲. مد گوتیک به سبک لباس پوشیدنی گفته می شود که تیرگی، ناخوشایندی و بعضی اوقات بدن نمایی، از ویژگی های آن است. سبک شامل رنگ کردن مو به رنگ سیاه، موج دار کردن مو، لب های سیاه و لباس های سیاه است. (م.)
۱۳. Elkoton
۱۴. Maryland
۱۵. Carla
۱۶. Lena
۱۷. Susan
۱۸. Deb
۱۹. Hugh
۲۰. Jonior؛ جونیور به معنی کوچک یا صغیر است. (م.)
۲۱. Linnie Mae Inman
۲۲. درختی بومی در آمریکای شمالی. (م.)
۲۳. Bryn Mawer
۲۴. Pookie Vanderlin
۲۵. Walter Barrister III
۲۶. Tink and Bink
۲۷. Hypochondria
۲۸. Tucky Bennett
۲۹. Hampden
۳۰. Petey
۳۱. Sammy
۳۲. Guillermo
۳۳. De'Ontay
۳۴. Tommy
۳۵. Marge Ellis
۳۶. Clarence
۳۷. Brenda
۳۸. Retriever
۳۹. Lab.
۴۰.Serape نوعی پتوی پشمی. (م.)
۴۱. Elise
۴۲. Mendy: مخفف آماندا.
۴۳. Jean Ann.
۴۴. Girt
۴۵. Angell
۴۶. Douglas
۴۷. Lonesome O'Brian
۴۸. Peritiontis؛ نوع بیماری.
۴۹. هیولایی که به نام خالق خویش با نام فرانکشتاین معروف شده است. شکل صحیح تری که رواج یافته، «هیولای فرانکشتاین» است، اما تاثیر این هیولا در دنیا به قدری زیاده بوده که اشخاص و نویسندگان گوناگون از آن به عنوان شخصیت کتب خود استفاده می کنند. (ویکی پدیا، مترجم.)
۵۰. Orioles
۵۱. Derecho
۵۲. Nino
۵۳. Brown
۵۴. Atta
۵۵. Grout: گروت از ماسه، سیمان، آب و افزودنی های دیگر تشکیل شده است. در ساختمان سازی برای پر کردن فضاهای خالی و ترک های بزرگ و جلوگیری از لایه لایه شدن یا خرد شدن از گروت ریزی استفاده می شود.
۵۶. Urethan Grout
۵۷. Deja Vu
۵۸. Neosporin
۵۹. OxiClean
۶۰. Wiss
۶۱. Dane
۶۲. Dane Quinn
۶۳. Bay
۶۴. The Goat and the Train
۶۵. Burl Ives
۶۶. Chihuahua
۶۷. Good Vibrations
۶۸. Amazing Grace
۶۹. Su Ellen Moore
۷۰. Hershey
۷۱. Catonsville
۷۲. Barbara Jane Eames
۷۳. Shawanda Simms
۷۴. Ship May Safely Graze
۷۵. Brother Jame's Air
۷۶. Shall We Gather at the River?
۷۷. بلوز گشاد و بلند شبیه لباس بومیان آفریقا. (م.)
۷۸. Kaplan
۷۹. Caftan
۸۰. Emily Dickinson
۸۱. Brother Jame's Air
۸۲. Sax Brown
۸۳. Marge Ellis
۸۴. Jeeter
۸۵. Robert E.Lee
۸۶. Helen Wylie
۸۷. Linoleum؛ نوعی کفپوش (م.)
۸۸. Marilee Hodges
۸۹. Boy Scout
۹۰. Johnny B. Good
۹۱. Chuck Berry
۹۲. Good Golly, Miss Molly
۹۳. Little Richard's
۹۴. Senator
۹۵. Gilman
۹۶. Bertie Stephenson
۹۷. Ward Rainey
۹۸. Mitch
۹۹. اشاره به معنی Red در لاتین، به معنای قرمز (م.)
۱۰۰. Earl
۱۰۱. Landis
۱۰۲. Wizard of Oz.
۱۰۳. Pixie Kincaid
۱۰۴. Maddie Lane
۱۰۵. Barkalow
۱۰۶. نام یک ورزش گروهی است. این ورزش سطح برخورد بالایی دارد. در این بازی از یک توپ کوچک لاستیکی و چوب های بلندی که بر سر آن ها تور قرار دارد، استفاده می شود. به این چوب لاکراس یا لاکراس ها گفته می شود. (ویکی پدیا. م.)
۱۰۷. Old English W.
۱۰۸. James Dean
۱۰۹. Dane
۱۱۰. John Philip Sousa
۱۱۱. March King
۱۱۲. The Cities Service Band of America
۱۱۳. The Washington Post
۱۱۴. Yancey Caunty
۱۱۵. Billie Holiday
۱۱۶. Dick Quinn
۱۱۷. Willa Gather: نویسنده زن آمریکایی و برنده؛ جایزه پولیتزر. (م.)
۱۱۸. Little Italy
۱۱۹. Mr. Muldoon
۱۲۰. Mica
۱۲۱. Eastern Shore
۱۲۲. Louise
۱۲۳. Guy
۱۲۴. Spruce Pine
۱۲۵. You are My Sunshine
۱۲۶. Blueberry Hill
۱۲۷. White Cliffs of Dover
۱۲۸. Dodd McPowell
۱۲۹. Essex
۱۳۰. St. Paul
۱۳۱. Moffat
۱۳۲. Mountain City
۱۳۳. Davies
۱۳۴. Tillie Gouge
۱۳۵. Jonas Inman
۱۳۶. Loretta Carroll Inman
۱۳۷. Parry Ville
۱۳۸. Yarrow
۱۳۹. Freddy
۱۴۰. Seven Mile
۱۴۱. Sawyer
۱۴۲. Pee Creek
۱۴۳. Trouble: در لاتین به معنای مشکل است.
۱۴۴. Clyde Ward
۱۴۵. شیری که کره آن گرفته شده باشد. (م.)
۱۴۶. Dutch
۱۴۷. Cora Lee
۱۴۸. Kelvinator
۱۴۹. Gary Sherman
۱۵۰. Tilghman Brothers
۱۵۱. Chattanooga Choo Choo
۱۵۲. Howard
۱۵۳. Hank Lothian
۱۵۴. Zinnias
۱۵۵. Amtrak
۱۵۶. B
۱۵۷. B as in Bubba
۱۵۸.Sandy کشنده ترین و ویرانگرترین طوفان تاریخ آمریکا که سال ۲۰۱۲ به وقوع پیوست. (م.)

بخش اول : تا وقتی سگ ها زنده اند، نمی توانم اینجا را ترک کنم.

۱

اواخر یکی از شب های ماه ژوئیه سال ۱۹۹۴، رد و اَبی(۱) ویتشانک(۲) یک تماس تلفنی از طرف پسرشان، دِنی(۳)، داشتند. آن ها آماده می شدند که بخوابند. اَبی که زیرپیراهنی بلندی به تن داشت، کنار میز توالت ایستاده بود و سنجاق سرهایش را یکی یکی از موهای پریشان ماسه ای رنگش درمی آورد. رد، که مردی لاغراندام با پوستی تیره بود، با پیژامه ای راه راه به پا و یک تی شرت سفید بر تن، لبه ی تخت نشسته بود تا جوراب هایش را در آورد؛ به همین خاطر وقتی تلفن روی میزعسلی کنارش زنگ خورد، گوشی را برداشت و گفت: «شما با منزل ویتشانک تماس گرفته اید، بفرمایید.»
و ادامه داد: «خب، سلام.»
اَبی، درحالی که هنوز دستانش روی سرش بود، رویش را از آینه به سمت شوهرش برگرداند.
رد بدون اینکه لحن کلامش پرسشی باشد، گفت: «یعنی چی، هان؟ اوه. برو بابا دنی!»
دست های اَبی پایین افتادند.
رد گفت: «الو، صبر کن. الو؟ الو؟»
بعد برای یک لحظه ساکت شد و سپس گوشی را سر جایش گذاشت.
اَبی پرسید: «چه شده؟»
رد گفت: «می گوید دچار بحران جنسیتی شده است.»
اَبی گفت: «چی؟»
گفت: «باید چیزی به من بگوید؛ اینکه دچار اختلال جنسیتی شده.»
«و تو گوشی را روی او قطع کردی؟»
«نه اَبی؛ او تلفن را روی من قطع کرد. من فقط به او گفتم: ’برو بابا!‘ و او هم گوشی را قطع کرد. تق! دقیقاً همین.»
اَبی با گریه گفت: «وای رد، چطور توانستی این کار را بکنی؟» و با چرخشی سریع ربدوشامبرش را برداشت - یک روبدوشامبر شنل مانند رنگ و رو رفته که معلوم بود روزگاری صورتی بوده است. آن را دور خودش پیچید و کمرش را سفت بست. از رد پرسید: «چه چیزی توی جلدت رفت تا آن حرف را بزنی؟»
«من هیچ منظوری از آن حرف نداشتم! یک نفر بی مقدمه حرفی را که تو انتظار شنیدنش را نداری، می زند و تو همین طوری می گویی برو بابا؛ مگر نه؟»
اَبی مشتی از موهایش را که روی پیشانی اش پف کرده بود، محکم در دست گرفت.
رد گفت: «من فقط منظورم این بود که برو بابا؛ دیگر چه خبر دنی؟ دیگر چه چیزی در ذهنت است تا ما را با گفتنش نگران کنی؟ او منظورم را فهمید. باور کن فهمید. اما حالا می تواند کاری کند که من تقصیرکار جلوه کنم و همه چیز گردن اُمل بودن یا متعصب بودن من یا اصلاً هر چیز دیگری که اسمش را می گذارد، بیفتد. دنی از حرف من خوشحال هم شد؛ این را می توانی از سرعتش در قطع کردن تماس بفهمی. لابد تمام مدت خدا خدا می کرده که من حرف اشتباهی بزنم.»
اَبی تقریباً چرخید و گفت: «بسیار خب، از کجا داشت زنگ می زد؟»
«از کجا باید بدانم که از کجا داشت زنگ می زد؟ او که آدرس ثابتی ندارد. تمام تابستان خبری ازش نبوده است. تا جایی که ما می دانیم تا حالا دو بار شغلش را عوض کرده و احتمالاً بیشتر از این ها هم شغلش را عوض کرده و ما خبر نداریم... یک پسر نوزده ساله که نمی دانیم کجای این کره ی زمین است! باید هم فکر کنی که یک جای کار ایراد دارد!»
«صدایش از جای دوری می آمد؟ می توانستی صدای خش خش تلفن راه دور را بشنوی؟ ممکن است او الان همین جا، در بالتیمور باشد.»
«نمی دانم، اَبی.»
اَبی کنار شوهرش نشست. ملافه سمت او جمع شد. او که زنی قوی و درشت هیکل بود، گفت: «باید او را پیدا کنیم.» سپس به سمت جلو خم شد و با دقت به تلفن زل زد: «ما باید از آن - اسمش چیست - نمایشگرهای شماره تلفن می داشتیم. آه، خدای من! من آن نمایشگر را همین الساعه می خواستم!»
«که چی؟ آن وقت می توانستی به او دوباره تلفن کنی و او هم اجازه می داد که تلفنش زنگ بخورد؟»
«نه، او این کار را نمی کرد. این طوری او می فهمید که من هستم، که دارم به او زنگ می زنم. اگر می دانست که منم، حتماً جواب می داد.»
اَبی از روی تخت بلند شد و از این سو به آن سوی قالی ایرانی کناره، شروع به قدم زدن کرد. قسمت وسط قالی به خاطر سابقه ی زیاد قدم زدن های او، تقریباً سفید شده بود.
اتاق شان، اتاقی جذاب و بزرگ بود که چیدمان زیبایی داشت، اما از حس و حال رخوت بار اتاق معلوم بود که ساکنانش مدت هاست که دیگر آن را نمی دیدند.
اَبی پرسید: «صدای دنی چطور بود؟ عصبی بود؟ ناراحت بود؟»
«خوب بود.»
«که این طور. فکر می کنی چیزی نوشیده بود؟»
«از کجا بدانم.»
«آدم های دیگری هم با او بودند؟»
«از کجا بدانم اَبی؟»
«یا شاید... یک نفر دیگر؟»
رد نگاه تندی به اَبی انداخت و گفت: «تو که فکر نمی کنی دنی آن حرف ها را جدی زده باشد؟»
«بدون شک حرفش جدی بوده است! چرا باید چنین حرفی بزند؟»
«اَبی، این پسر دچار بحران اختلال جنسیتی نشده است.»
«از کجا می دانی؟»
«نشده است. حرفم را قبول کن. دیر یا زود احساس حماقت خواهی کرد و خواهی گفت واقعاً که! بیخودی واکنش نشان دادم.»
«خب، طبیعی ست، این چیزی ست که تو دوست داری باور کنی.»
«اصلاً غریزه ی زنانه ات چیزی به تو نمی گوید؟ مگر این همان پسری نیست که قبل از تمام کردن دبیرستان، عاشق دختری شده بود؟»
«خب؟ این چیزی که تو می گویی هیچ معنایی ندارد. ممکن است نشانه هایی از اختلال جنسیتی در او ظاهر شده باشد.»
«یعنی قبلاً بوده و دوباره برگشته؟»
«ما هرگز نمی توانیم از زندگی جنسی یک نفر دیگر اطلاعی قطعی داشته باشیم.»
رد گفت: «خدا را شکر که نمی توانیم.»
سپس با صدایی خرناس مانند خم شد تا از زیر تخت دمپایی های روفرشی اش را بیرون بیاورد. در همین موقع، اَبی دست از قدم زدن برداشت و یک بار دیگر به تلفن خیره شد. دستش را روی دستگاه گذاشت. مکثی کرد. کل دستگاه را قاپید و قبل از اینکه آن را با شدت سر جایش برگرداند، برای کمتر از یک ثانیه آن را روی گوشش فشار داد.
رد با لحنی که مخاطبش کمابیش خودش بود، گفت: «شاید بهتر بود نمایشگر تلفن وجود نداشت. این کار یک جور تقلب است. آدم باید خودش بخواهد که با جواب دادن به تلفن شانسش را امتحان کند؛ این همان ایده کلی تلفن هاست.»
رد با زحمت روی پاهایش ایستاد و به سمت دستشویی راه افتاد. پشت سرش، اَبی گفت: «این خیلی چیزها را توضیح می دهد، مگر نه؟ اینکه چرا باید دچار اختلال جنسیتی شده باشد.»
رد در حال بستن در دستشویی بود، اما سرش را بیرون آورد تا به اَبی زل بزند. ابروهای سیاه و کم پشتش که در حالت عادی مثل دو خط صاف بودند، الان تقریباً در هم گره خورده بودند: «گاهی اوقات، افسوس می خورم و متاسف می شوم از بابت آن روزی که با یک مددکار اجتماعی ازدواج کردم.»
سپس با شدت در دستشویی را بست.
وقتی برگشت، اَبی که صاف روی تخت نشسته بود و دست هایش را روی قسمت سینه ی لباس خوابش به هم قلاب کرده بود، به او گفت: «تو مطمئناً سعی نداری مشکلات دنی را به شغل من ربط دهی و به این خاطر سرزنشم کنی؟»
رد گفت: «من فقط می گویم یک آدم باید زیاده از حد عاقل و دلسوز باشد که وارد قسمت خصوصی مغز یک بچه شود.»
«چیزی به اسم زیاده از حد دلسوز بودن وجود ندارد.»
«خب، از دیدگاه یک مددکار اجتماعی آن را در نظر بگیر.»
اَبی نفس عمیقی از سر عصبانیت کشید و نگاهی دوباره به تلفن انداخت. تلفن سمتی که رد می خوابید قرار داشت، نه سمت خودش. رد روتختی را بلند کرد و زیر آن خزید و مسیر نگاه اَبی به تلفن را سد کرد. بعد دستش را دراز کرد و چراغ روی پاتختی را خاموش کرد. اتاق در تاریکی فرو رفت و تنها نوری که در اتاق بود، نور بسیار ضعیفی بود که از پشت توری های دو پنجره ی بلند اتاق که مشرف به چمن حیاط روبه رویی بودند، به داخل می تابید.
رد کاملاً دراز کشیده بود، ولی اَبی هنوز نشسته بود. او گفت: «فکر می کنی دوباره به ما زنگ بزند؟»
«اوه، بله. دیر یا زود زنگ خواهد زد.»
اَبی گفت: «بار اول او همه ی جرئتش را جمع کرده تا زنگ بزند؛ شاید برای این کار از ذره ذره ی شهامتش استفاده کرده باشد.»
«شهامت! چه شهامتی؟ ما پدر و مادر او هستیم! چرا باید شهامت داشته باشد تا به والدین خودش زنگ بزند؟»
اَبی گفت: «در حقیقت، دنی باید شهامت زنگ زدن به تو را داشته باشد.»
«مسخره است. من هرگز دست هم روی او بلند نکرده ام.»
«نه؛ اما هرگز او را نپذیرفته ای. همیشه از او ایراد می گیری. با دخترها آن قدر مهربان هستی و استم(۴) هم نور چشمی ات است؛ اما دنی! همه چیز وقتی به دنی می رسد سخت می شود. گاهی اوقات فکر می کنم او را دوست نداری.»
«اَبی، محض رضای خدا بس کن. تو خودت می دانی چیزی که می گویی درست نیست.»
«آهان؛ یعنی تو دنی را دوست داری؛ بسیار خب. اما من دیده ام چطور نگاهش می کنی؛ طوری که انگار نمی شناسی اش و حتی برای یک لحظه هم فکر نمی کنی که او هم این نگاه تو را می بیند.»
رد گفت: «اگر این طور است که می گویی، پس چرا دنی همیشه سعی می کند از تو فرار کند؟»
«او سعی نمی کند از من فرار کند!»
«از زمانی که پنج شش ساله بود، به تو اجازه نمی داد وارد اتاقش شوی. طفلک ترجیح می داد خودش ملافه های تختش را عوض کند تا بخواهد اجازه دهد تو این کار را برایش انجام دهی! به ندرت دوستانش را به خانه می آورد، هرگز اسم آن ها را نمی گفت. حتی به تو نمی گفت که تمام روز در مدرسه چه کرده است... همیشه می گفت: ’مامان، از زندگی من برو بیرون. تو کار من دخالت نکن، فضولی نکن. آن قدر مراقب من نباش.‘ آن کتابی که اصلاً دوست نداشت، همانی که آن قدر ازش متنفر بود که تمام صفحاتش را پاره کرد، یادت می آید؟ ماجرای بچه خرگوشی بود که دلش می خواست تبدیل به یک ماهی و ابر و چیزهای دیگر شود تا بتواند فرار کند و مامان آن بچه خرگوش هم مدام می گفت که چگونه او هم تغییر شکل خواهد داد و دنبال بچه خرگوش خواهد رفت. دنی تک تک صفحات آن کتاب قدیمی را ریزریز کرد!»
«چیزی که می گویی هیچ ربطی به این موضوع ندارد که...»
«تو از خودت می پرسی که چرا دنی دچار بحران اختلال جنسیتی شده است؟ البته نه اینکه قطعاً دچار شده باشد، بلکه می خواهد با گفتن این موضوع ما را ناراحت کند. می خواهی بدانی چرا؟ من به تو می گویم چرا؟ دلیلش مادر است؛ مادر سرکوب کننده.»
اَبی گفت: «اوه! این چیزی که تو می گویی بسیار منسوخ و کوته فکرانه و خیلی... اشتباه است. جوابت را نمی دهم؛ چون حرف هایت ارزش جواب دادن ندارد. شکی نیست که برای رساندن منظورت به من از کلمات زیادی استفاده می کنی!»
«اگر می خواهی برای تئوری هایت به سده های تاریک برگردی، پس نقش پدر چه می شود؟ آن پدرسالار اهل ساختمان سازی که به پسرش امر می کند سرحال باشد، از خودش شهامت نشان دهد، دست از شکایت درباره ی مسائل کوچک بردارد، بالای آن پشت بام لعنتی بپرد و سفال ها را با ضربه ی چکش، داخل سقف فرو کند؟»
«اَبی، تو که سفال ها را چکش نمی زنی.»
اَبی پرسید: «دنی چطور؟»
«باشد، بسیار خب! همه ی این ها را که گفتی من انجام دادم. من بدترین پدر دنیا بودم. تمام!»
یک لحظه سکوت حاکم شد. تنها صدایی که از بیرون می آمد، صدای آرام ماشینی بود که آهسته از جلوی خانه می گذشت.
اَبی گفت: «من نگفتم که تو بدترین بودی.»
رد گفت: «بسیار خب.»
و دوباره سکوت برقرار شد.
اَبی پرسید: «شماره ای وجود ندارد که فشار دهیم تا شماره ی آخرین کسی را که تماس گرفته، بگیرد؟»
رد بلافاصله گفت: «ستاره شصت ونه.» و گلویش را صاف کرد و ادامه داد: «اما بدون شک تو این کار را نخواهی کرد.»
«چرا نکنم؟»
«چون باید به این نکته اشاره کنم که این دنی بود که مکالمه را قطع کرد.»
اَبی گفت: «لابد احساساتش جریحه دار شده.»
«اگر احساساتش جریحه دار شده بود، برای قطع تماس آهسته تر عمل می کرد و آن قدر سریع گوشی را روی من قطع نمی کرد. اما او طوری گوشی را گذاشت که انگار برای قطع تماس عجله دارد. اوه؛ انگار که دارد دست هایش را به هم می مالد و آن خبر را به من می دهد! او دقیقاً این طوری شروع کرد: ’می خواهم چیزی به شما بگویم.‘»
اَبی گفت: «اما تو قبلاً گفتی که او گفت: ’باید چیزی به شما بگویم.‘»
رد گفت: «خب، حالا چه این، چه آن.»
«دقیقاً کدام کلمه بود؟»
«مهم است؟»
«بله، مهم است.»
رد برای یک لحظه فکر کرد. بعد با صدایی آهسته جملات را یکی یکی امتحان کرد: «’باید چیزی به شما بگویم.‘، ’می خواهم چیزی به شما بگویم‘، ’پدر، می خواهم...‘» در این لحظه رد حرفش را قطع کرد و گفت: «صادقانه بگویم، یادم نمی آید.»
«می شود لطفاً ستاره شصت ونه را بگیری؟»
«من واقعاً استدلال دنی را نمی فهمم. او که می داند من با قضیه ی بحران اختلال جنسیتی مشکلی ندارم. اصلاً من برای رضای خدا، یکی از همین افراد را مسئول قسمت بنایی کرده ام. دنی هم این را می داند. فقط نمی فهمم چرا فکر کرده این موضوع من را ناراحت می کند. منظورم این است که مسلماً خوشحال هم نخواهم شد. همیشه دلت می خواهد فرزندت تا حد امکان همه چیز را در زندگی راحت به دست بیاورد؛ اما...»
اَبی گفت: «تلفن را بده به من.»
تلفن زنگ خورد.
رد به تلفن چنگ انداخت و درست در همان لحظه اَبی از بالای سر او شیرجه رفت تا خودش گوشی تلفن را بردارد. در ابتدا رد گوشی را قاپید، اما در کشمکشی کوتاه، این اَبی بود که بالاخره تلفن را به چنگ آورد. صاف نشست و گفت: «دنی؟»
سپس گفت: «اوه، جینی(۵).»
رد دوباره دراز کشید.
اَبی گفت: «نه، نه، هنوز نخوابیده ایم.» سپس مکثی کرد و ادامه داد: «حتماً. ماشین خودت چه مشکلی پیدا کرده است؟» دوباره مکث کرد. «اصلاً ایرادی ندارد. فردا ساعت هشت می بینمت. خداحافظ.»
گوشی را به سمت رد گرفت. او هم تلفن را از اَبی گرفت و دستش را دراز کرد تا آن را سر جایش بگذارد.
اَبی به رد گفت: «او می خواهد ماشین من را قرض بگیرد.» و دوباره خودش را انداخت سمتی که می خوابید.
سپس با صدایی نازک و غم زده، گفت: «احتمالاً ستاره شصت ونه الان کار نمی کند؛ نه؟»
رد گفت: «نه؛ حدس می زنم کار نمی کند.»
«آه، رد، می خواهیم چکار کنیم؟ ما دیگر هرگز از او خبری نخواهیم شنید! او دیگر هرگز شانس دوباره ای به ما نخواهد داد!»
رد به او گفت: «حالا عزیزم، ما از او خبری خواهیم شنید. قول می دهم.» و دستش را دراز کرد و همسرش را به سمت خود کشید و سر او را روی شانه اش گذاشت.
آن ها برای مدتی همان طور دراز کشیده بودند تا اینکه کم کم اَبی دست از بی قراری برداشت و نفس هایش آرام و یکنواخت شد. اما رد کماکان در تاریکی به سقف خیره ماند. در یک لحظه، او به طور امتحانی کلماتی را با لب هایش، ولی بدون صدا زمزمه کرد: «... باید چیزی به شما بگویم...»
او فقط با لب هایش کلمات را ادا می کرد؛ حالتش حتی زمزمه کردن هم نبود: «... می خواهم چیزی به شما بگویم.» بعد، «پدر، دوست دارم چیزی...»، «بابا، باید...» رد با بی تابی سرش را روی بالشش تکان داد. حرف ها را دوباره از اول شروع کرد: «... چیزی به شما بگویم: من دچار بحران اختلال جنسیتی شده ام.»، «... چیزی به شما بگویم: فکر می کنم دچار اختلال هویت جنسیتی شده ام.»، «من اختلال جنسیتی دارم.»، «فکر می کنم اختلال جنسیتی دارم.»، «فکر می کنم احتمالاً اختلال جنسیتی داشته باشم.»، «من اختلال جنسیتی دارم.»
اما به یک باره ساکت شد و بالاخره او هم به خواب رفت.

نظرات کاربران درباره کتاب این خانه مال من است!

محشر و دوست داشتنی، ترجمه عالی
در 5 ماه پیش توسط گل پری بانو
خیلی جالب بود. داستان قشنگی داشت اما سبک نوشته هم خیلی عالی و منحصر به فرد بود، زمان داستان به سادگی بین گذشته و حال تغییر میکرد بدون اینکه خواننده وقفه ای در داستان احساس کنه. شخصیت پردازی ادم های درگیر داستان هم خیلی جالب بود. واقعا لذت بردم
در 2 سال پیش توسط tim...a01
اصلا جذبم نکرد تا نصفه ولش کردم
در 2 ماه پیش توسط