فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پیدایش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نیمه‌شب دریاچه

کتاب نیمه‌شب دریاچه

نسخه الکترونیک کتاب نیمه‌شب دریاچه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب نیمه‌شب دریاچه

کامیون سردخانه‌دار آن‌قدر عقب آمد که جا برای رد شدن کسی نماند. پا گذاشتم روی سپر عقبش و خودم را به هر زحمتی بود رد کردم آن‌ طرف. پروژکتورهای زرد و سفید روی عرشه‌ی شناور نور می‌پاشیدند. مردی که لباس‌کار آبی پوشیده بود و با چراغ‌قوه‌‌اش به این و آن علامت می‌داد، توی بی‌سیم‌ چیزهایی گفت و چند بار اشاره کرد به راننده‌ی خاور. ـ خاموشش کن حاجی. دودش خفه‌مون کرد. راننده سرش را از پنجره بیرون داد. ـ نمی‌شه حاجی... مواد غذاییه. ـ می‌گم خاموشش کن آقا. نیم‌ ساعت که بیشتر نیست. تریلی با بار تیرآهن خودش را عقب عقب در صف کناری ماشین‌ها جا داد و فیسی ترمز کرد. راننده از یک‌ طرف و شاگردش از طرف دیگر پایین پریدند. ـ ‌همه‌اش ماست و پنیر و شیر و خوراکیه. اگه خراب شد، جواب صاحباش رو می‌دی؟

ادامه...

بخشی از کتاب نیمه‌شب دریاچه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل ۲

صبح که از صدای بلند تلویزیون بیدار شدم، تکه کاغذ آبی دیشبی لوله شده کف دستم بود. یکی با نوار چسبانده بودش به انگشتم. یاد اصطلاحی افتادم که باباص از خودش درآورده بود؛ پیغام پرتغالی!
این کاغذها همراه آهنگ کوتاهی که با سوت می زد یعنی پیغام مخفی. از آنها که دریانوردهای پرتغالی روی تکه ای پوست یا چوب می نوشتند و رد و بدل می کردند. بلند شدم و آبی به سر و صورتم زدم. مامان گفت: «بیا پسرم، چایی ریختم برات!»
قبل از رفتن و نشستن دور سفره، رفتم تو اتاق. سایه هنوز خواب بود. کاغذ آبی را باز کردم و نقاشی باباص را شناختم. دو تکه استخوان به صورت ضربدر و جمجمه ی خنده دار دزد دریایی و پرچم سیاه. زیرش هم فینگلیش چیزهایی نوشته بود.
ـ صبح به خیر فرمانده! هر وقت بیدار شدی، زنگ بزن بیام دنبالت. شکمت رو سیر کن از نون و پنیر و گردو. دو تا سیب هم بگذار تو جیبت. بطری آب و اون کلاه لبه دار گنده با عینک دودی یادت نره. سه تا بوق می زنم، بپر بیرون.
نمی دانستم بخندم یا بترسم. ترس که نه، اما هیجان کارهای باباص به من هم سرایت کرده بود. فکر کردم همه ی چیزهایی را که پشت کاغذ آبی تبلیغ سیرک نوشته بود، یک به یک اجرا کنم. با گوشی مامان تلفن زدم.
ـ به به فرمانده! خوب خوابیدی دیشب؟
شوخی و جدی گفتم: «خودت چی؟ آماده ای برای سیرک؟»
ـ آماده ی آماده، مثل کوسه ی سرچکشی!
ـ من هم مثل شمشیرماهی!
ـ حالا که این طوره سر ساعت ده اونجام. علامتمون سه تا بوق. به بابات بگو یه وقت نگران نشن. مجوز بازرسی سیرک آماده ست.
سایه هم از خواب بیدار شد. مامان گفت: « ما می خوایم بریم درگهان.»
ـ هان... تو هم می یای سورنا؟
با اینکه جوابم را می دانست، باز هم می پرسید.
ـ من با باباص می رم. می یاد دنبالم.
سایه دست و صورتش را با حوله ی کوچکش خشک می کرد.
ـ من هم با هاشون برم مامان؟
فوری پریدم وسط حرفش.
ـ کارهای ما مردونه ست. دختر ممنوعه!
مامان بزرگ آمد و رو به رویم ایستاد.
ـ به به آقا سورنا!... حرف های تازه! نگو از این حرف ها گلم!
رو کرد به سایه که نشسته بود پای سفره. بابام با موبایلش ورمی رفت و ساکت بود. تلویزیون سر و صدا می کرد.
ـ سایه ی خوشگل با خودم می یاد که کمکم کنه. ما هم زود برمی گردیم.
خوشبختانه به خیر گذشت. هر چند از خیلی کارهای سایه خوشم می آمد و بیشتر وقت ها هر کاری می گفتم، بی برو و برگرد و بدون نِق و نوق انجام می داد، اما حالا دلم نمی خواست بیاید. به خصوص که پدربزرگم در نامه ی محرمانه اش چیزی درباره ی سایه ننوشته بود. معنی اش این بود که می خواست هر جا می رویم یا هر کاری می کنیم، فقط بین خودم و خودش باشد. اما مگر قرار بود کجا برویم یا چه کار کنیم؟ دوربین و کلاه و عینک و بطری آب سرد برای چی می خواست؟ از سیرک خبر گرفته بود؟ به زودی سر درمی آوردم. عجیب بود که بابام چیزی نمی گفت. مامان هم اعتراضی نداشت. حتماً دیده بودند با باباص بیشتر به من خوش می گذرد. شاید دلشان بیشتر برای باباص می سوخت تا من. مامان بزرگ گفت: «اون عاشق اینه... این هم که از خداشه. چند ماه تنها بوده اینجا. ولشون کن با هم باشن. تو هم نگران نباش سمیه جون!»
ـ معلومه که نیستم. کی بهتر از...
سایه یک بار دیگر زور زد همراهم بیاید. این بار بابام دخالت کرد و منصرفش کرد.
دو سه دقیقه از ده گذشته بود که صدای بوق را شنیدم. باباص ماشین را سر و ته کرده بود. همین که کنارش نشستم، کمربندم را بستم.
ـ نه بابا، واقعاً که فرمانده هستی! خوشم اومد مرد!
خندیدم. «درخدمتم قربان! بزن بریم آفریقا!»
راه افتادیم و سرازیری شهرک را تا فلکه ی فرمانداری پایین آمدیم. از آنجا پیچیدیم سمت بیرون شهر و بلافاصله دریا پیدا شد. آبی... عین کاغذ آن آگهی.
ـ حالا کجا داریم می ریم؟

نظرات کاربران درباره کتاب نیمه‌شب دریاچه