فیدیبو نماینده قانونی ذهن‌آویز و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پرسش‌های سخت بچه‌ها در مورد طلاق

کتاب پرسش‌های سخت بچه‌ها در مورد طلاق

نسخه الکترونیک کتاب پرسش‌های سخت بچه‌ها در مورد طلاق به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب پرسش‌های سخت بچه‌ها در مورد طلاق

این کتاب به شما پدر و مادر عزیز کمک می‌کند که بفهمید در مورد مسائل مختلف چطور حرف بزنید: در مورد اتفاقی که افتاده و اتفاقی که قرار است بیفتد. همچنین به شما کمک می‌کند که بفهمید بچه‌ها چه در ظاهر و چه در عمق وجودشان (همان جایی که ترسهای زیادی پنهان شده است) واقعا چه احساسی دارند. این کتاب به شما کمک می‌کند احساسات آنها را رو کنید. بچه‌ها در تلاش برای نجات از جنبه‌های گیج‌کننده، ترسناک و دردناک طلاق، سؤالهای آشکار و پنهانی از خودشان می‌پرسند. این کتاب به بررسی این سؤالها می‌پردازد. با خواندن این کتاب دانش، مهارت و کلمات ــ و در یک کلام ــ ابزار شروع گفتگویی شفاف در مورد طلاق با کودک‌تان و ادامه دادن آن را پیدا خواهید کرد.

ادامه...
  • ناشر ذهن‌آویز
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.3 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۶۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پرسش‌های سخت بچه‌ها در مورد طلاق

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار: گفتگوهای شفاف شفابخش است

سالی، دختر هفت ساله ای که قبلاً کودکی بسیار شاد و سرحال بود، به همراه والدین نگرانش برای اولین بار به دفتر من آمد. این خانواده در مراحل اولیه طلاق بودند. پدر و مادر سالی در جلسه ای که قبلاً با هم داشتیم، از نگرانی شان در مورد دخترشان حرف زده بودند و حالا او را پیش من آورده بودند تا شاید بتوانم ریشه مشکل را پیدا کنم.
سالی که همیشه دختری شاد و اجتماعی بود، ناگهان از بسیاری از چیزها دچار وحشت شده بود: از حیوانات، از تنها رفتن به خانه دوستانش، از تنها بودن در طبقه بالا وقتی که پدر و مادرش طبقه پایین بودند... همه اینها والدین او را نگران کرده بود. به نظر می رسید که سالی بیشتر وقتها غمگین است و نمی تواند با همکلاسی هایش راحت کنار بیاید. بعلاوه دچار کابوسهایی می شد که بعد از بیدار شدن، به سختی آرام و قرار می گرفت. پدر و مادرش به من اطمینان داده بودند که: «ما بهش گفتیم هر اتفاقی که بیفته همیشه دوسِش داریم و نباید از چیزی بترسه. خوب، دیگه چی باید بهش بگیم؟ اون خیلی بچه ست. از طلاق و این جور چیزا چی می فهمه؟ تازه اون جور که ما متوجه شدیم، اون اصلاً دوست نداره درباره طلاق حرف بزنیم. چون گاهی وقت ها تا این مسئله رو پیش می کشیم، نمی ذاره حرف بزنیم و می گه نمی خواد چیزی بشنوه.»
من از سالی خواستم با من به اتاقم بیاید. او با کمی بی میلی پشت سر من وارد دفترم شد. در عرض آن روز و یکی دو جلسه بعد، فورا «یخش آب شد» و خودمانی شد. او برایم لطیفه تعریف می کرد، سرخوش می خندید، از این صندلی به آن صندلی می رفت و وانمود می کرد که جای من است، بعد وانمود می کرد که دلقک است، و بعد معلم... و در تمام مدت قصه های کوچولوی بامزه ای برایم تعریف می کرد. در ملاقات سوم، بعد از اینکه احساس کردم دیگر کاملاً متوجه این مسئله شده که تمام ساعت هایی که با هم هستیم قطعا «متعلق به اوست»، چند برگ کاغذ و تعدادی مداد شمعی به او دادم و از او پرسیدم دوست دارد نقاشی کند یا نه. به او گفتم هر نقاشی که دوست دارد می تواند بکشد. در ضمن به او یادآوری کردم که می تواند نقاشی اش را به دیگران نشان بدهد ولی اگر هم دوست ندارد کسی نقاشی اش را ببیند، می توانیم آن را همین جا در دفتر من نگه داریم.
وقتی او مشغول کشیدن نقاشی شد، من شروع کردم به حرف زدن درباره دلیلی که پدر و مادرش به خاطر آن او را به مطبم آورده بودند. از خوابهایش و از دعواهایش با دوستانش حرف زدم و به او گفتم که فکر می کنم می توانم به او کمک کنم. به او اطمینان دادم که حرفهایش بین خودم و خودش می ماند. سالی خیلی راحت شروع کرد به تعریف کابوسهایش: «همه ش خواب می بینم یه هیولا کنار تختم ایستاده و بهم می گه می خواد منو بخوره. من بابامو صدا می کنم ولی اون صدامو نمی شنوه؛ مامانم هم همین طور. اونها نمی یان کمکم. نمی دونم چرا...»
سالی به کاغذ پیش رویش نگاه کرد و بعد با جدیت شروع کرد به نقاشی. چند لحظه بعد کاغذ پر شد از کشتیها، قایقها و بلمهایی که توی یک اقیانوس وسیع و متلاطم در حال حرکت بودند و توی هر کدام از آنها هیکل کوچک دخترکی به چشم می خورد که با وحشت عروسکی را در دستهایش می فشرد.
به او گفتم: «می دونی این نقاشی ت به من چی می گه؟ می گه تو دوس داری بری یه جای دیگه، درسته؟ یه جای آروم و امن... ببین سالی، فکر کن دفتر من همون جای آروم و امنیه که می خوای بری.»
به نظر رسید سالی برای لحظه ای طولانی این حرف مرا سبک و سنگین کرد و بعد با آرامش خاطر عمیقی گفت: «یعنی می تونم خودم باشم؟»
عجب سوال تکان دهنده ای بود! سوالی صادقانه که از جایی از اعماق وجود سالی برمی خاست.
من به جلو خم شدم و گفتم: «معلومه که می تونی. خوب، بگو ببینم تو کی هستی؟»
از حرفهایی که به من زد معلوم شد او دختر کوچولویی است که در چنگالهای ترسی وحشتناک... و یا بهتر بگویم یک چیز ناشناخته وحشتناک... اسیر شده بود.
او می دانست که پدر و مادرش دارند از هم جدا می شوند. او می فهمید که از این به بعد دیگر همگی با هم زیر یک سقف زندگی نخواهند کرد. حتی به نظر می رسید باور دارد که آنها خیلی او را دوست دارند. او از اصل اتفاقی که داشت می افتاد ــ یعنی از خود طلاق ــ خبر داشت.
ولی چیزی که نمی دانست یا درک نمی کرد (به زبان ساده) بقیه چیزهایی بود که به طلاق مربوط می شد!
سالی از عاملی که باعث وقوع این اتفاق شده بود وحشت داشت. پیش خودش فکر می کرد نکند او کار بدی انجام داده؟ او نمی دانست قرار است کجا بخوابد و با کی و کی. او عصبانی بود ولی از این خشم می ترسید؛ او غمگین بود ولی داشت با این اندوه مبارزه می کرد؛ او از همه چیز و همه کس بیزار بود ولی درست نمی دانست چرا؟ سالی می دانست که پدر و مادرش او را دوست دارند ولی مطمئن نبود که محبت آنها چه معنایی دارد. گذشته از هر چیز، مگر نه اینکه همه داشتند او را ترک می کردند؟ داشتند او را تقسیم می کردند؟ همه چیز از نظر سالی وحشتناک بود ولی همه داشتند به او می گفتند که مسئله آنقدرها هم بد نیست! او مسائل را یک جور می دید ولی ظاهرا باید آنها را جور دیگری می دید و همین مسئله او را به وحشت می انداخت. حقیقت چه بود؟ او به کی می توانست اعتماد کند؟
برای همین هم بود که سالی می خواست سوار قایقی بشود که دور تا دورش را امواج اقیانوس گرفته بود و عازم سفر شود و برای خودش جای بهتری پیدا کند.
مادر سالی با قاطعیت می گفت: «ما باهاش روراست بودیم؛ ولی آخه اون هنوز یه بچه ست. ما خودمون هم هنوز جواب همه سوال هامون رو نمی دونیم. چطوری می تونیم به سوال های اون جواب بدیم؟»
پاسخ به این سوال همان دلیلی بود که من و همکارم این کتاب را به خاطر آن نوشتیم.
شما باید هر چیزی را که فرزندتان نیاز به دانستن آن دارد به او بگویید، حال چه بتواند آن سوال را به زبان بیاورد و چه نتواند. و اگر شرایط طوری است که خودتان هم جواب را نمی دانید، باید عین همین مسئله را به او بگویید چون «حقیقت» همین است. هر چیزی کمتر از گفتن حقیقت نوعی «توطئه سکوت» است.
هدف ما این است که به پدرها و مادرها کمک کنیم حقیقت را طوری به بچه ها بگویند که به جای به وحشت انداختن شان، آنها را از شرایط موجود آگاه کنند؛ به جای ضعیف کردن شان، آنها را قوی کند و به جای اینکه حس کنند والدین شان به آنها خیانت کرده اند، به آنها اعتماد کنند.
برای اینکه این اتفاق بیفتد، والدین باید دو کار انجام دهند: اول اینکه محیط عاطفی مناسب برای گفتگو فراهم کنند چون با این کار به کودک شان می فهمانند که دوست دارند در مورد جزئیات سخت و ناراحت کننده حرف بزنند؛ و دوم اینکه به شم کودک شان و «درک» عمیق او احترام بگذارند.
«طلاق» یک اتفاق سخت و ناراحت کننده است. اگر سعی کنید آن را طوری جلوه دهید که گویی مشکل کوچکی است یا تاثیر عاطفی چندانی ندارد، در واقع ارزش زندگی خانوادگی خود را که تا آن روز با هم داشته اید زیر سوال می برید. همچنین این کار توهینی است به توانایی و شهامت کودک تان در «درک» اهمیت این اتفاق.
با صحبت هایی که با پدر و مادر سالی کردم، متوجه شدم که آنها در تلاش برای محافظت کردن از دخترشان در برابر درد و رنج ناشی از طلاق، اطلاعات بسیار زیادی را از او مخفی کرده بودند. ولی این کار آنها صرفا یک جور «محافظت از فرزندشان» نبود. چون بعد از چند جلسه گفتگو، والدین سالی متوجه شدند که با این کارشان داشتند سعی می کردند کار خودشان را آسان کنند. در واقع سکوت آنها به دو دلیل بود: هم دردِ مشاهده این مسئله که دخترشان دارد از این رویداد آسیب می بیند، و هم ترس از رویارویی از چیزی که قرار بود طلاق در زندگی خودشان به وجود آورد، موجب «سکوت» آنها شده بود.
آنها با زبان بی زبانی به توانایی دخترشان در درک این مسئله که «اتفاق بزرگی دارد می افتد» توهین کرده و نتوانسته بودند به این نیاز او که از آنها می خواست به او کمک کنند تا افکار و ترسهایش را رو کند، پاسخ دهند.
طلاق نباید آسیب برساند؛ ولی اگر والدین و بچه ها نتوانند درست با هم ارتباط برقرار کنند، می تواند زیانبار باشد.
***
این کتاب به شما پدر و مادر عزیز کمک می کند که بفهمید در مورد مسائل مختلف چطور حرف بزنید: در مورد اتفاقی که افتاده و اتفاقی که قرار است بیفتد. همچنین به شما کمک می کند که بفهمید بچه ها چه در ظاهر و چه در عمق وجودشان (همان جایی که ترسهای زیادی پنهان شده است) واقعا چه احساسی دارند. این کتاب به شما کمک می کند احساسات آنها را رو کنید.
در صفحه های بعد در مورد مسائل مختلفی که کودکان در مورد طلاق با آن روبرو هستند، نکات و پیشنهادهای مفیدی به شما ارائه می شود؛ مسائلی از قبیل حس سرزنشی که کودکان در وجود خود احساس می کنند یا این احساس که پدر و مادرشان آنها را به حال خود رها کرده یا به آنها خیانت کرده اند؛ و یا تمایلی که در دل برای آشتی کردن مجدد والدین خود دارند. با بکارگیری این پیشنهادها، می توانید کاری کنید تا احساسات و فکر و خیالهایی که در سر کودک است برایش قابل تحمل تر شود.
بچه ها در تلاش برای نجات از جنبه های گیج کننده، ترسناک و دردناک طلاق، سوالهای آشکار و پنهانی از خودشان می پرسند. این کتاب به بررسی این سوالها می پردازد. با خواندن این کتاب دانش، مهارت و کلمات ــ و در یک کلام ــ ابزار شروع گفتگویی شفاف در مورد طلاق با کودک تان و ادامه دادن آن را پیدا خواهید کرد.
سوالهایی که در این کتاب به آنها اشاره شده است، حاصل ۲۵ سال ارتباط حرفه ای من با خانواده ها و بچه هایی است که با بحران طلاق سر و کار داشته اند. همچنین از تجربه شخصی همکار نویسنده ام در مورد طلاق و نیز افرادی فراهم آمده که با آنها مصاحبه کرده است. این سوالها از عمق وجود مطرح کنندگان آنها برآمده است. بعضی از سوالها به نظر کلی تر می آیند و بعضی دیگر شخصی تر هستند (درست مثل کارهای خود بچه ها). آنها ممکن است از ترسی صحبت کنند که ظاهرا همه چیز را در بر گرفته است و یا ترسی که تنها به یک اتفاق کوچک مربوط می شود. کلید مسئله این است که هم به چیزی پاسخ بدهید که در ظاهر پرسیده می شود و هم به چیزی که در زیر ظاهر آن سوال پنهان شده است. سوالهای پنهانی که در این کتاب به آنها اشاره کرده ام، از تجربه کاری خودم و حس درونی ام در مورد چیزی که واقعا دارد اتفاق می افتد سرچشمه گرفته اند و براساس تجربه هایی است که من با بیماران کوچکم و والدین آنها داشته ام ــ یعنی کسانی که درگیر نبرد با چالشهای طلاق بودند. همچنین این سوالها بازتاب آن چیزی است که بچه ها در آخر کار به زبان می آورند، یعنی وقتی به مکان امنی هدایت می شوند که احساس می کنند سوال کردن در آن خطری ندارد (معمولاً این اتفاق وقتی می افتد که شما جواب بیشتر سوالها را به آنها داده اید).
این سوالهای پنهان اصل موضوع را رو می کنند. کودکان طلاق با مسائلی سر و کار دارند که چنان ناراحت کننده و ترسناک و عذاب آور هستند که حتی نمی توان وجود آنها را باور کرد، چه برسد به اینکه به زبان آورد.
از این رو جوابهای پیشنهادی ما نه تنها سوالهای ظاهری بچه ها را پاسخ می دهند، بلکه به سوالهایی نیز جواب می دهند که به ندرت پرسیده می شوند. ممکن است بعضی پرسشهای سخت بچه ها از نظر ما دور مانده باشد، ولی نگران نباشید؛ در این کتاب آنقدر به مسائل مختلف پرداخته شده است که وقتی آنها را کنار هم بگذارید، بالاخره جوابی پیدا می کنید که با استفاده از آن بتوانید به کودک تان کمک کنید.
سالی سر از دفتر من درآورد چون هیچ کس به او نگفته بود «حرفت را بزن!» یا اجازه نداده بود سوالهایش را بپرسد. او توسط دو موجود مهربان، خوش قلب اما وحشتزده، یعنی پدر و مادرش، ترغیب به «سکوت» شده بود!
به محض اینکه سالی شروع به بیان احساسات و افکارش کرد، خیال والدینش هم آسوده تر شد و آنها توانستند اول به ترس خودشان و سپس به ترس او بپردازند. طولی نکشید که کابوسها و ترسهای سالی به مرور کمتر شد.
این فرایند یک فرایند آهسته بود؛ و برای شما هم همین طور خواهد بود. فکر نکنید که می شود فورا با همه ترسها روبرو شد. فکر نکنید که همه مشکلات به همان سرعتی که شما دوست دارید حل می شوند. و فکر نکنید که همه بچه ها به اندازه هم توانایی درخواست چیزی را دارند که می خواهند.
فرایند طلاق چیزی است که شما و فرزندتان باید با احتیاط آن را پشت سر بگذارید و آن را با تمام وجود حس کنید.
دقت کنید که «احساس» در این ماجرا کلید اصلی است. شما باید اجازه بدهید که فرزندتان تمام احساساتش را بروز دهد. باید با او حرف بزنید و به او بفهمانید که ترسهایش نباید مخفی بماند و خشم و پریشانی اش باید ابراز شود. باید به او بگویید که اندوه او چیزی غیرعادی نیست و او حق دارد که غصه دار باشد و نباید فکر کند که به هر طریقی شده خودش یا شما را از آن محافظت کند.
می دانید چرا؟ چون در آخر کار این «احساسات» فرزندتان نیست که به او صدمه می زند، بلکه عدم آگاهی او از اتفاقاتی که دارد می افتد و یا زیرسوال بردن قدرت درک او از مسئله طلاق است که منجر به مشکلات طولانی مدت در رابطه با جدایی می شود.
طلاق لزوما یک تراژدی نیست. شما به عنوان پدر و مادر این قدرت را دارید که آن را تبدیل به دری کنید رو به دنیایی جدید، نه دری که دنیا را به روی شما و او می بندد.
اما از کجا باید شروع کرد؟ نقطه آغاز «گفتگوهایی» است که با کودک تان می کنید و در مورد حقایق دردناکی که با آنها روبرو است حرف می زنید. مطمئن باشید کودک تان از پس این حقایق دردناک برمی آید.
امیدوارم این کتاب کمک کند شما هم از پس این مسئله برآیید!

دکتر جون زوکربِرگ

این کتاب ترجمه ای است از:
Difficult Questions
Kids Ask -
and Are Too Afraid to
Ask - About Divorce
by
Meg F. Schneider and Joan Zuckerberg, Ph.D.
a fireside book published by
Simon & Schuster, USA, 1996

بخش اول: فرزندتان را تشویق به پرسیدن سوالهایش کنید

یک: چیزی به اسم سوال ساده وجود ندارد

  • بابا چطور دلش می یاد با یکی دیگه زندگی می کنه؟
  • چرا باید از این خونه بریم؟ من اتاقمو دوس دارم.
  • تو چطوری دیگه مامانو دوس نداری؟
طلاق برای هر خانواده ای یک مسئله دردناک و گیج کننده است.
در تک تک مراحل آن پریشانی و تردید وجود دارد. تا دلت بخواهد سوال هست: از مرحله تصمیم گیری گرفته تا سالهای دشوار طغیان عاطفی و عقلانی، تا زمانی که نوبت به بررسی خوشبینانه آینده می رسد.
بزرگسالان با ملاحظه و با فکر می کوشند به شیوه ای حساب شده با مسئله «طلاق» روبرو شوند و به عنوان راه حلی برای بهتر شدن اوضاع به آن نگاه کنند. البته این کار همیشه آسان نیست. خشم و رنجی که افراد احساس می کنند، می تواند مانع از این شود که آنها درست فکر کنند. در ضمن، مهم نیست چقدر زمان صرف بررسیِ جنبه های مختلف طلاق شده است و مهم نیست که تصمیم به جدایی در نهایت در نظر افراد چقدر درست و عاقلانه به نظر می آید؛ در هر حال بسیاری از بزرگترها هنوز در گل و لای این سوالها دست و پا می زنند که:

یعنی واقعا نمی تونستم جلوی این مسئله رو بگیرم؟ حالا زندگیم چی می شه؟ نکنه کار اشتباهی کردم؟ نمی دونم دیگه دوباره تو زندگیم رنگ خوشبختی رو می بینم یا نه؟ بقیه چی فکر می کنن؟ چی شد که این اتفاق واسه من افتاد؟

متاسفانه بچه ها هم اغلب این سوالها را در ذهن خود دارند. فقط مشکل این است که این سوالها تنها از نگرانی های واقعی آنها سرچشمه نمی گیرند، بلکه زائیده خیالات، ترسها و اضطرابهای آنها هم هستند. سوالهای آنها، که گاهی به نظر خیلی هم ساده می آیند، اغلب مملو هستند از سوءبرداشتها و رنجشها (یعنی دیگه بابا منو دوس نداره؟)؛ پر هستند از احساس گناه و تردید در مورد خودشان (نکنه چون من اسباب بازی هامو ریختم رو زمین، مامان و بابا دارن از هم جدا می شن؟)؛ یا راهی هستند برای پنهان کردن احساساتی مثل خشم شدید یا ناامیدی خردکننده (دیگه خبری از اون سفری که قرار بود با هم بریم نیس، نه؟). بدبختانه والدین به بسیاری از این سوالها جوابهای سرسری و سطحی می دهند. معمولاً فقط به ظاهر این سوالها (آن هم به میزان خیلی کم) پرداخته می شود و معنی پنهان در زیر آنها نادیده گرفته شده و از یاد می روند.
این برای بچه ها خطرناک و مضر است.
وقتی کودک هم با پدر و هم با مادرش رابطه سالمی داشته باشد و بتواند راحت حرفش را به آنها بزند، در آینده بهتر می تواند تغییرات لازم را در زندگی اش بدهد.
اگر آنها بتوانند افکار، ترسها و احساسات شان را به یکدیگر بگویند، اعتماد و اطمینانی بین شان به وجود خواهد آمد که هیچ گونه جدایی نمی تواند آن را از آنها بگیرد.
باید روی این مسئله تاکید کنیم که فرایند طلاق فقط محدود به آن زمانی نیست که کاغذها امضاء می شوند؛ بلکه از روزهای تاریک قبل از جدایی شروع می شود و تا سالها بعد از طلاق ادامه می یابد. این طور نیست که وقتی همه «به شرایط جدید عادت کردند» سوالها یکمرتبه ناپدید شوند. بچه ها همین طور که بزرگ تر شده و وارد مراحل جدیدتری از زندگی شان می شوند، اغلب احساس می کنند که باید دوباره مسائل مربوط به طلاق والدین شان را مورد بررسی قرار دهند. درک و شناخت آنها با گذر زمان تغییر می کند. آنها سعی خواهند کرد بفهمند چه اتفاقی افتاده است تا از این راه بتوانند تعهدات و دلبستگی های سالمی را در زندگیِ شخصی خود برعهده بگیرند.
نباید فکر کرد که طلاق لزوما ویرانگر است. طلاق نباید به مسئله شماره یک تک تک اعضای خانواده تبدیل شود و همه چیز را تحت الشعاع خود قرار دهد. باور کنید ادامه دادن یک ازدواج نامناسب می تواند خیلی بیشتر از طلاق، سعادت و خوشبختی بچه ها را به نابودی بکشاند. درست است که طلاق برای همه دردناک است، ولی هرگز نباید فراموش کرد که وقتی دری باز می شود و کسی قدم به بیرون می گذارد، تجربه های جدیدی از همان در اجازه ورود پیدا می کنند.
اینکه فرزندتان چطور درد و اضطراب ناشی از طلاق را به سلامت پشت سر بگذارد بستگی به دو چیز دارد: هم به نوع نگاه خودتان به قضیه طلاق و هم به واژه های مناسبی که برای بیان مسئله طلاق و شفاف کردن این موضوع استفاده می کنید. احساس نهفته در پشت کلام شما، کلمات گفته شده و گفته نشده، حرفهای زیادی به فرزندتان می زنند؛ در واقع به او می فهمانند که طلاق چیست و در آینده چه مسائلی پیش خواهد آمد.
ممکن است بچه ها طلاق را به چشم یک راز وحشتناک ببینند، رازی که «بهتر است به زبان آورده نشود». هرچقدر در مورد این موضوع بیشتر اکراه داشته باشید که رک و شفاف راجع به مسئله طلاق با کودک تان حرف بزنید، احتمالش بیشتر می شود که کودک تان نتواند چیزی را که در ذهن دارد بپرسد؛ و اگر هم بتواند سوالش را بپرسد، احتمالاً آنقدر وحشتزده است که نمی تواند با ذهن باز به حرفهایتان گوش دهد.
ارتباط خوب بین شما و فرزندتان می تواند حقیقتا تاثیرگذار باشد.
چرا بچه ها نمی توانند سوالهایشان را راحت بپرسند؟
بچه ها اغلب نمی توانند سوالهایشان را راحت بپرسند چون از چیزی که ممکن است بعد از سوال کردن آنها اتفاق بیفتد وحشت دارند. ممکن است آنها خودشان هم ندانند که از چه چیزی می ترسند، ولی در هر حال فکرِ این ترس در وجودشان پنهان شده است. آنها با خودشان می گویند نکند چیز وحشتناکی در جواب سوال شان بشنوند؟ نکند مامان و بابا عصبانی یا ناراحت بشوند؟ نکند به آنها بگویند بچه دیوانه بازی درنیار، اصلاً این طوری که تو فکر می کنی نیست؟
آخر کدام آدم عاقلی چنین رنجی را برای خودش درست می کند؟ هیچ کس! بنابراین طبیعی است که بچه ها به شما اطمینان بدهند که سوالی ندارند و یا سوالهایی را می پرسند که شباهت خیلی کمی به چیزی دارد که واقعا دوست دارند بدانند.
نکته دیگری که مطلب عنوان شده در بالا را پیچیده تر می کند، مسئله رشد است. بچه های کوچکتر توانایی کمتری در درک مسائل بزرگسالان دارند، هرچند که ممکن است سوالهای بزرگی در سر داشته باشند.
بچه ها چیزی را درک می کنند که متناسب با سن شان است
یک توالی رشد مشخص وجود دارد که بر توانایی بچه ها در درک و تفسیر محیط فرمان می راند. توانایی های کلامی و تجربه های عاطفی محدود بچه ها باعث می شود که آنها نتوانند سوالهایی را که منعکس کننده عمیق ترین ترسها و احساسات شان است به آسانی به زبان بیاورند. آنها زبان بیان و همچنین توانایی به تصویر درآورن بعضی از مفاهیم را ندارند. اینکه کودک در چه مرحله ای از رشد عصبی و رشد شناختی باشد، می تواند به آشفتگی و ترس او از طلاق بیفزاید و پرسیدن «سوالهای واقعی» و حتی به طور کلی پرسیدن سوال را برای او مشکل کند.
مفهوم «زمان» مثالی عالی برای روشن کردن این مسئله است. وقتی به بچه کوچکی گفته می شود: «دو روز دیگه بابا رو می بینی»، ممکن است معنای این مسئله را درک نکند. در نظر او ممکن است «دو روز» معادل مقداری باشد که ما به آن می گوییم یک ساعت! و یا ممکن است به نظرش برسد که دیدارش با پدرش به آخرت موکول شده است! سردرگمی و آشفتگی او نه تنها می تواند او را بترساند، بلکه باعث می شود کودک حتی حاضر نشود توضیحی درباره این مسئله بخواهد.
بعد نوبت به مسئله تداوم و ثبات قدم می رسد. وقتی افراد یا اشیاء ناپدید می شوند، بچه های کوچک ممکن است اصلاً نفهمند که چه اتفاقی دارد می افتد و یا ندانند که باید منتظر چه چیزی باشند. آنها از خودشان می پرسند «اگه بابا از خونه بره، دیگه هیچ وقت برنمی گرده؟» در اینجا هم باز وجود چنین ترسهایی می تواند به راحتی سد راه تمایل کودک به پرسیدن سوال بشود.
در این مقطع، درک خام کودک از مفهوم رابطه و نیز عدم رشد شعور اجتماعی اش می تواند او را عمیقا گیج کند. کودک ممکن است هنوز در این مرحله باشد که تیمی «بهترین دوستش» است چون، برای مثال، در کلاس درس روی یک نیمکت با او می نشیند. بنابراین ممکن است در ذهنش به این نتیجه برسد که تقریبا هر مردی که شما با او ملاقات می کنید قرار است شوهر شماره دو باشد!
و سرانجام اینکه بچه ها شناخت درستی از مسئله «علت و معلول» ندارند. البته با گذر زمان این شناخت اصلاح می شود چون تجربه های مختلفی که فرد در طی دوران زندگی اش پشت سر می گذارد باعث می شود که این تصویر کم کم روشن شود. ولی از آنجایی که شعور اجتماعی بچه ها به اقتضای سن آنها محدود است، در ذهن شان چیزهایی را به هم ربط می دهند که هیچ تناسبی با هم ندارند. مثلاً دخترتان ممکن است پیش خودش فکر کند اگر او اتاقش را تمیز می کرد، بابا نمی رفت. از نظر او شما ممکن است به این خاطر از پدرش جدا شده باشید که جلسه او خیلی طول کشیده است. آنها درک درستی از واقعیت ندارند و طبیعی است که برداشت هایشان اغلب اشتباه است.
خیلی مهم است که از میزان توانایی عصبی و شناختی کودک تان برای به تصویر درآوردن مفاهیم مختلف آگاه باشید چون در این حالت وقتی می خواهید اطلاعاتی به او بدهید یا سوال نامفهومش را جواب بدهید، مطمئن هستید که توضیح های شما را درک می کند. البته شما در سالهای بعد همیشه این فرصت را دارید که بارها و بارها به طور عمیق تری به این موضوعات بپردازید.
بچه ها نمی توانند درست احساسات شان را به زبان بیاورند
بچه ها از خودآگاهی کافی برخوردار نیستند که بتوانند چیزی را که حقیقتا باعث رنج آنها شده است توضیح دهند. به همین خاطر ماهیت پیچیده طلاق می تواند خیلی پیچیده تر از آن چیزی باشد که آنها خودشان به تنهایی بتوانند آن را حل و فصل کنند. از یک طرف آنها احساس می کنند پدر و مادرشان دوست شان دارند و از طرف دیگر احساس می کنند که پدر و مادر رهایشان کرده اند. چطور این دو احساس می تواند سایه به سایه هم حضور داشته باشند و فرزندان آنها را درک کنند؟ در ضمن کدام احساس حقیقی تر است؟ عشق یا ترک کردن؟ اینها افکاری نیستند که بچه ها بتوانند به روشنی آنها را بیان کنند. آنها بیشتر مایل هستند بپرسند: «بابا این جمعه کجا می ره؟» تا اینکه بپرسند: «چرا بابا فردا نمی یاد پیش من؟ اون دیگه هیچ وقت برنمی گرده؟»
بچه ها نمی توانند افکارشان را در مورد مسئله طلاق به زبان بیاورند چون زبان یا تجربه عاطفی برای پرداختن به این مسئله پیچیده را ندارند؛ بعلاوه آنها وحشتزده تر از آن هستند که بتوانند درست و روشن درباره این موضوع فکر کنند.
بچه ها وحشتزده تر از آن هستند که بتوانند سوالهای رنج آور را بپرسند
بچه ها، در هر سنی که باشند، از جوابهایی که ممکن است به سوالهایشان داده شود وحشت دارند. آنها دوست ندارند بدانند که ممکن است بابا هرگز برنگردد یا مثلاً مامان هیچ وقت دوست شان نداشته و یا قرار است در خرابه هایی که توی تلویزیون دیده اند زندگی کنند و یا اینکه چه کسی قرار است شبها پتو را روی شان بکشد و یا اینکه آیا اندوهی که احساس می کنند تا ابد با آنها خواهد بود.
آنها دوست ندارند جواب سوالهایشان را بدانند چون می ترسند بدترین جواب ممکن را بشنوند. در نظر آنها (حداقل تا مدتی) طلاق یعنی آخرین نبرد میان خیر و شر در آخرالزمان. تازه خود این مسئله که آنها شک داشته باشند که همه چیز از بین رفته به اندازه کافی بد هست؛ دیگر چه برسد به اینکه مطمئن شوند این مسئله واقعیت دارد.
این جور زندگی کردن وحشتناک است، ولی برای بسیاری از بچه ها خیلی بهتر از این است که در را باز کنند و سقوط کنند؛ بهتر است که لب پرتگاه بایستی و از ته دل دعا کنی که چیزی تو را هل ندهد...
والدین ممکن است دوست نداشته باشند به حرفهای بچه هایشان گوش دهند
پدرها و مادرها ممکن است نتوانسته باشند برای سوالهای خودشان هم جوابی پیدا کنند و یا احساس خشم و اضطراب تمام وجودشان را فراگرفته باشد؛ ممکن است به دلایل مختلف دوست نداشته باشند با مسائل و سوالهایی که بچه ها می پرسند روبرو شوند. یک مادر ممکن است به بچه شش ساله نگرانش که به خودش دل و جرات داده و می پرسد: «چرا بابا داره از پیشمون می ره؟» جواب دهد: «تو هنوز خیلی بچه ای؛ این چیزا رو نمی فهمی.»
مادری ممکن است در جواب بچه ده ساله اش که به نحوی توانسته با سردرگمی خود روبرو شود و می خواهد بداند: «تو همین روزا می خوای دوباره ازدواج کنی؟»، جواب دهد: «فکر نکنم حالا وقت پرسیدن این جور سوالا باشه.»
مشکلی که این نوع بی میلی و اکراه به وجود می آورد این است که بچه ها اغلب از این نوع واکنش والدین شان دو نکته اشتباه برداشت می کنند: اول اینکه فکر می کنند خودشان اصلاً برای دیگران مهم نیستند؛ و دوم اینکه احساس می کنند تمایل به دانستن جواب سوالهایشان کار اشتباهی است.
والدینی که (به هر دلیلی) تمایل ندارند به فرزندشان کمک کنند شرایط را بهتر بفهمد، باعث می شوند که او احساس حقارت کند و فکر کند که کنارش گذاشته اند. در چنین شرایطی بچه ها اغلب پیش خود چنین نتیجه گیری می کنند که احساسات شان برای والدینشان بی ارزش است. بدبختانه آنها توانایی درک کامل مسائل را ندارند و بنابراین از نگاه خودشان نتیجه گیری می کنند.
همچنین وقتی بزرگترها به بچه ها می گویند نیازی نیست فلان چیز را بدانند، بیشتر اوقات آنها فورا به این نتیجه می رسند که لابد با پرسیدن سوالشان مرتکب کار بدی شده اند و آن مسئله باید به صورت «راز» باقی بماند. و البته طبیعی است که وقتی بچه ها فکر کنند چیزی راز است، در ذهن شان نتیجه می گیرند که لابد جوابهای مربوط به آن مسئله خیلی وحشتناک است...

نظرات کاربران درباره کتاب پرسش‌های سخت بچه‌ها در مورد طلاق

من هم می‌خونم تا بدون با بچه‌های عصبانی و پرخاشگر به جا مانده از طلاق چطور رفتار کنم
در 3 هفته پیش توسط شهابه میردشتی
من نیز خود فرزند هستم الان می خواهم شروع به خواندن این کتاب بکنم میدونم که موضوع این کتاب به من ربطی نداره ولی می خوام از اتفاقات اطرافم با خبر باشم حس کنجکاوی بسیاری دارم
در 4 ماه پیش توسط Roghaieh-d صدر پاریزی