فیدیبو نماینده قانونی انتشارات امیرکبیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آقای فو

کتاب آقای فو

نسخه الکترونیک کتاب آقای فو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آقای فو

کتاب حاضر که نام اصلی آن فو می باشد، کاری معماگونه و پیچیده از جی. ام. کوتسی شناخته شده است. شروع داستان در ابتدا روشن و ساده است، اما با اضافه شدن شخصیت‌های جدید، شکل دیگری به خود می‌گیرد. این داستان که در سال ۱۹۸۶ نوشته شد، انتقاد رسانه‌ها را در آفریقای جنوبی به‌دنبال داشت، چراکه آن را از لحاظ سیاسی نامربوط دانستند و در واقع، دیدگاهی سیاسی نسبت به آن برگزیدند. کوتسی سعی کرده است با زبان ادبیات، وحشیگری دنیای مدرن و همچنین تفاوت‌های فرهنگی تلخ و ناپسندی را که در میان کشورها بوده است، در دوران استعمارگری غرب بیان کند. کنایه‌های زیرکانه، بی‌تکلف بودن و سادگی از ویژگی‌هایی است که این داستان را ارزشمند می‌سازد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات امیرکبیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.06 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۵۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آقای فو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

درباره نویسنده

جان مکسول کوتسی (John Maxwell Coetzee)، رمان نویس، زبان شناس، استاد دانشگاه، منتقد ادبی، مترجم و برنده نوبل ادبیات، در نهم فوریه ۱۹۴۰، در آفریقای جنوبی متولد شد. او در بریتانیا و ایالات متحده تحصیل کرد و در سال ۱۹۶۹، در دانشگاه تگزاس شهر آستین، دکترای زبان شناسی گرفت. کوتسی در سال ۱۹۷۱، اولین کتابش را با نام سرزمین های گرگ و میش (Dusklands) نوشت. پس از آن به آفریقای جنوبی بازگشت تا در دانشگاه کیپ تاون به تدریس ادبیات انگلیسی بپردازد و در آنجا عنوان پروفسورای ادبیات را کسب کرد. در سال ۲۰۰۲، به استرالیا رفت و عضو افتخاری پژوهش، در کرسی انگلیسی دانشگاه آدلاید شد. وی موفق به دریافت جوایز بی شماری برای کتاب هایش گشت. کوتسی دومین نویسنده از آفریقای جنوبی بود که جایزه نوبل ادبیات را در سال ۲۰۰۳ از آن خود کرد، و همچنین اولین نویسنده ای بود که دو بار (در سال های۱۹۸۳ و ۱۹۹۹) به کسب جایزه بوکر (Booker Prize) نایل آمد. در سال ۲۰۰۵، دولت آفریقای جنوبی به دلیل افتخارات ممتاز وی در زمینه ادبیات که نام کشورش را در صحنه بین المللی مطرح کرد، رده طلای جایزه برتر آفریقای جنوبی (Order of Mapungubwe) را به او اعطا کرد. وی دارای دکترای افتخاری از چند دانشگاه معتبر از جمله: دانشگاه آدلاید، آکسفورد و دانشگاه تکنولوژی سیدنی است. از معروف ترین کتاب های او، در انتظار بربرها (۱۹۸۰)، عصر آهن (۱۹۹۰) و رسوایی (۱۹۹۹) را می توان نام برد.

مقدمه مترجم

کتاب حاضر که نام اصلی آن فو می باشد، کاری معماگونه و پیچیده از جی. ام. کوتسی شناخته شده است. شروع داستان در ابتدا روشن و ساده است، اما با اضافه شدن شخصیت های جدید، شکل دیگری به خود می گیرد. این داستان که در سال ۱۹۸۶ نوشته شد، انتقاد رسانه ها را در آفریقای جنوبی به دنبال داشت، چراکه آن را از لحاظ سیاسی نامربوط دانستند و در واقع، دیدگاهی سیاسی نسبت به آن برگزیدند. کوتسی سعی کرده است با زبان ادبیات، وحشیگری دنیای مدرن و همچنین تفاوت های فرهنگی تلخ و ناپسندی را که در میان کشورها بوده است، در دوران استعمارگری غرب بیان کند. کنایه های زیرکانه، بی تکلف بودن و سادگی از ویژگی هایی است که این داستان را ارزشمند می سازد. به نظر منتقدان، شخصیت های اصلی این داستان، هریک کنایه ای از شرایط حاکم در دوران تبعیض نژادی و استعمار طلبی دولت های مدرن هستند؛ کنایه از سخن گفتن، آزادی و حقیقت. برخی معتقدند کوتسی در این رمان بر موضوع پیوستگی قدرت و زبان و در حقیقت بر دادن زبان سخن به مظلوم تمرکز کرده است. این داستان براساس رمان رابینسون کروزوئه نوشته شده، داستانی که حضور زن در آن کم رنگ است. درهرحال به گفته خود کوتسی، راه سومی بین سخن و سکوت وجود دارد و آن ادبیات است.

فصل اول

دیگر نتوانستم پارو بزنم. دست هایم تاول زده بود، پشتم سوخته بود و بدنم درد می کرد. نفسی کشیدم و بی آنکه صدای چلپی از آب بلند شود، از قایق به آب خزیدم.
موهای بلندم مثل گلی در میان اقیانوس به آرامی در اطرافم موج می خورد؛ مثل شقایق؛ مثل آن ستاره های دریایی که در آب های برزیل می شد دید. به طرف جزیره ناشناخته شنا کردم. بعد از کمی شنا برخلاف جریان آب، تقریباً به همان اندازه که پارو زده بودم، ناگهان از چنگ آن رها شدم و موج ها من را به سوی خلیج کوچکی کشاندند و به ساحل رسیدم.
همان جا خود را رها کردم و روی ماسه های داغ دراز کشیدم. شعله های نارنجی رنگ خورشید سرم را در خود پیچیده بود. لباسم (که تنها چیزی بود که با آن گریخته بودم) داشت از حرارت تنم خشک می شد. فرسوده بود، اما شکرگزار؛ مثل همه نجات یافته ها. سایه بزرگی را روی خودم احساس کردم. ابر نبود، بلکه مردی بود که نور خیره کننده آفتاب اطرافش را گرفته بود. با زبان خشک و بی رمقم گفتم: کشتی شکسته! کشتی ام را از دست داده ام. تنهای تنها هستم.
و دست های زخمی ام را به طرفش دراز کردم.
مرد، کنارم روی پاهایش نشست. سیاه بود. سیاه پوستی با موهای وز که غیر از شلوارکی زبر، چیزی به تن نداشت. بلند شدم و صورت پهنش را ورانداز کردم. چشمانش بی حالت، بینی اش پهن و لب هایش کلفت بود. پوستش نه کاملاً سیاه، بلکه خاکستری تیره بود که از شدت خشکی، انگار لایه ای از غبار آن را گرفته بود. به زبان پرتغالی گفتم: «آگوا»(۱) و دستم را به شکل آب خوردن تکان دادم. جوابی نداد، اما طوری به من زل زد انگار به یک فوک یا گرازماهی نگاه می کند که موج ها آورده اند و به زودی خواهد مرد و او خواهد توانست تکه تکه اش کند و برای غذا بخورد. در پهلویش یک نیزه داشت. با خودم فکر کردم: «من اشتباه به این جزیره آمده ام». ناگهان سرم سنگین شد: «من به جزیره آدم خوارها آمده ام!»
دستش را دراز و با پشت آن بازویم را لمس کرد. فکر کردم گوشت تنم را امتحان می کند. اما رفته رفته نفس هایم آهسته تر شد و آرامشم را به دست آوردم. چون از او بوی ماهی و بوی پشم گوسفند در یک روز گرم به مشام می رسید.
بعد، چون تا ابد نمی توانستیم در آن وضعیت بمانیم، بلند شدم و دوباره دست هایم را به شکل آب خوردن حرکت دادم. تمام صبح پارو زده بودم و از شب قبل آب نخورده بودم. برایم مهم نبود اگر بعد از دادن آب، من را می کشت.
مرد سیاه پوست بلند شد و اشاره کرد تا دنبالش بروم. با جدیت و زمختی، من را از میان تل ماسه ها و در امتداد جاده ای که از تپه ماهورهای جزیره بالا می رفت، هدایت می کرد. اما تازه کمی بالا رفته بودیم که تیزی چیزی را احساس کردم. خار سیاه بلندی در پاشنه ام فرو رفته بود. خم شدم تا آن را بیرون بکشم، اما پاشنه ام خراش برداشت و خیلی زود ورم کرد، به طوری که از دردش دیگر قادر به راه رفتن نبودم. مرد سیاه پوست پیشنهاد کرد تا من را روی پشتش حمل کند، ولی مردد بودم که قبول کنم. چون خیلی لاغر و قدش هم کوتاه تر از قد من بود. ولی چاره ای نداشتم. کمی از راه خود را روی پای دیگرم می کشیدم و کمی دیگر را پشت او سوار می شدم. از تپه بالا رفتم. ترسم از او، کم کم داشت در این در آغوش گرفتن وارونه، از بین می رفت. می دیدم اصلاً توجهی ندارد که پایش را کجا می گذارد، اما تمام آن بوته خارهایی را که پوست من را خراش داده بود، زیر پاهایش له کرد.
شاید برای کسانی که سفرنامه های دریایی می خوانند، جزیره متروک یادآور جایی پر از شن های نرم و درختان بلند باشد که زیر سایه شان چشمه ها جریان دارند تا عطش کشتی شکسته را فرونشانند و میوه های رسیده از روی درختانش در کف دستش می افتند. جایی که از او چیزی نمی خواهند جز اینکه روزها را به چرت زدن بگذراند تا کشتی ای سر برسد و بگوید که آمده است تا او را به خانه ببرد. اما جزیره ای که در آن گرفتار شدم، کاملاً فرق می کرد. تپه ای سنگی و عظیم بود که قله ای مسطح داشت و جز در یک طرف، در اطراف دیگر با شیب تندی از دریا بالا می رفت و با بوته های زشتی که نه گل می دادند و نه برگ های تازه می آوردند، خالکوبی شده بود. در قسمت های دورتر جزیره، بستری از جلبک های دریایی قهوه ای رنگ رشد کرده بود که موج ها با خود به ساحل آورده بودند. بوی زننده ای داشتند و انبوهی از کک های درشت و سفید را در خود جای داده بودند. مورچه ها همه جا راه می رفتند. از همان گونه ای که ما در باهایا(۲) داشتیم. جانور موذی دیگری هم در تل ماسه ها زندگی می کرد. حشره ای کوچک که بین انگشتان پا پنهان می شد و پوست را می خورد تا به گوشت برسد. حتی پوست سفت فرایدی(۳) هم در برابر آن مقاومتی نداشت. پاهایش ترک هایی داشت که از آن ها خون می آمد، اما توجهی نمی کرد. آنجا ماری ندیدم، اما مارمولک ها در گرمای روز بیرون می آمدند تا آفتاب بگیرند. بعضی هایشان کوچک و فرز و بعضی هایشان بزرگ و بدترکیب بودند. دور گردنشان طوق آبی رنگی داشتند که در زمان خطر باز می کردند؛ هیس هیس و از خود نور ساطع می کردند. یکی از آن ها را در کیسه ای انداختم و سعی کردم با خوراندن مگس رامش کنم، اما حیوان مرده نمی خورد. در نهایت مجبور شدم تا آزادش کنم. به علاوه، آنجا پر از میمون هایی بود که بعد بیشتر درباره شان خواهم گفت و پرنده ها که همه جا بودند. نه فقط دسته های گنجشک (دست کم من این طور صدایشان می کردم) که جیک جیک کنان از این شاخه به آن شاخه می پریدند، بلکه در صخره های اطراف اقیانوس هم گونه های متعددی از مرغ دریایی، قوش، پلیکان و غاز وحشی زندگی می کردند که رنگ صخره از فضولاتشان سفید شده بود. در دریا هم انواع ماهی ها، گراز دریایی و فوک وجود داشت. بنابراین اگر هم صحبتی با جانورها برایم کافی بود، شاید می توانستم در نهایت خوشبختی در جزیره ام زندگی کنم. اما کسی که به مصاحبت آدم ها خو گرفته است، چطور می تواند با صدای قارقار، جیرجیر و عوعوی فوک ها، یا زوزه باد زندگی کند؟
بالاخره کوه پیمایی ما تمام شد و حمل کننده ام ایستاد تا نفس تازه کند. خود را روی زمین مسطح و همواری دیدم که بی شباهت به نوعی اردوگاه نبود. دریای مواج در هر سو امتداد داشت و کشتی ای که من را آورده بود، با بادبان های برافراشته به سمت شرق می رفت.
تنها فکرم آب بود. تا وقتی که آب نخورده بودم، برایم مهم نبود چه سرنوشتی در انتظارم است. مردی سیاه چرده که ریش پرپشتی داشت، در ورودی اقامتگاه ظاهر شد. درحالی که با دست نشان می دادم، گفتم: «آگوا». به مرد سیاه پوست اشاره ای کرد. فهمیدم که اروپایی است. با چند کلمه برزیلی که در آن کشور یاد گرفته بودم، پرسیدم: «انگلیسی می دانید؟» سرش را به علامت مثبت تکان داد. مرد سیاه پوست ظرفی آب برایم آورد. آن را نوشیدم و او باز هم آورد. گواراترین آبی بود که در تمام عمرم خورده بودم.
مرد ناشناس چشمانی سبز داشت و موهایش از شدت نور آفتاب به رنگ کاه درآمده بود. حدس زدم شصت ساله باشد. او (بگذارید ظاهر او را کاملاً توصیف کنم) جلیقه ای چرمی و شلوارکی به تن داشت که تا پایین زانوهایش می رسید؛ از همان هایی که قایقران های رودخانه تیمز(۴) می پوشند؛ و کلاهی که بلندی مخروطی شکلی داشت، روی سرش بود. همه لباس هایش از پوست درست شده و به شکلی که خز آن به سمت بیرون قرار بگیرد، با بندهای چرمی به هم دوخته شده بود. یک جفت صندل محکم هم به پایش داشت. در بند چرمی دور کمرش، یک ترکه و یک چاقو قرار داشت. اولین چیزی که به فکرم رسید، این بود که او یک یاغی است. یاغی دیگری که ناخدای باگذشتی، با یکی از سیاه پوستان جزیره، تنها رهایش کرده و او هم آن سیاه پوست را به خدمت خود درآورده بود.
گفتم: اسم من سوزان بارتون(۵) است. خدمه آن کشتی که می بینید، من را از کشتی بیرون انداختند. ناخدا را کشتند و این کار را با من کردند.
با آنکه در برابر تمام اهانت هایی که روی عرشه کشتی به من کرده بودند، و در تمام ساعاتی که با ناخدایی مرده روی پاهایم، درحالی که میله ای فلزی از حدقه چشمش بیرون زده بود، ناامیدانه روی آب تنها مانده و حتی یک قطره اشک هم نریخته بودم، در آن لحظه ناگهان به گریه افتادم.
روی زمین خشک نشستم، پاهای زخمی ام را بین دست هایم گرفتم و درحالی که به عقب و جلو تاب می خوردم، مثل بچه ای به هق هق افتادم. اما مرد ناشناس (که البته همان کروزو بود که درباره اش به شما گفتم) طوری به من نگاه می کرد انگار یک ماهی بودم که موج ها به ساحل آورده اند، تا موجودی بیچاره از جنس خودش.
به شما گفتم کروزو چطور لباس پوشیده بود. حالا بهتر است از محل زندگی او بگویم.

نظرات کاربران درباره کتاب آقای فو