فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب کوله‌پشتی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زمانی برای انقراض خاندان فخر ملکی

کتاب زمانی برای انقراض خاندان فخر ملکی

نسخه الکترونیک کتاب زمانی برای انقراض خاندان فخر ملکی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب زمانی برای انقراض خاندان فخر ملکی

تمام کتاب‌های دنیا توی دل‌شان قصه‌های نانوشتنی دارند؛ قصه‌هایی از بالا و پایین‌ها، کم‌آوردن‌ها، جنگیدن‌ها و یا ندیده شدن‌های آن‌هایی می‌نویسندشان. این کتاب بعد تمام آن حرف‌هاقصه‌ی کسی را توی دلش دارد که وقتی کلاس پنجم بود از انشا بیست گرفت، و بعد از آن دلش خواست فقط بنویسد، بنویسد و بنویسد. این کتاب رویای شب و روز همان شاگرد پنجمی است که حالا دارد توی دست‌های شما ورق می‌خورد. لا‌به‌لای خط‌هایی که می‌خوانید خنده را کمی نوشته‌ام اگر یک جاهایی هم مزه‌اش کم بود عیب ندارد؛ قند و نمک زیادی برای سلامتی کلیه‌ی ابنا بشر مضر است.

ادامه...

بخشی از کتاب زمانی برای انقراض خاندان فخر ملکی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

من شاگرد اولم، پس هستم

در خانه ی ما از همان اولش درس و مشق و ادامه ی تحصیل جایگاه به شدت ویژه ای داشت. خانواده ی شش نفری ما تشکیل می شد از مامان روحی، باباحشمت، کیومرث، کیهان، کیوان و درنهایت منِ ته تغاری.
باباحشمت کلاً به مسائل، عناصر و اشخاص اطرافش خنثی بود. کم عصبانی می شد و زیاد رادیو گوش می داد. اهل ابراز احساسات برای خانواده نبود، فقط روزهایی که مامان برای مان ماکارونی فُرمی درست می کرد، هیجان زده می شد و سر سفره کلی احوال همه مان را می پرسید. بابا فوق دیپلم دانشسرای تربیت معلم را گرفته بود و در آن زمان از نظر فامیل برای خودش یک بطلمیوسی به حساب می آمد.
مامان از همان اوایل ازدواجش تا الان توی محافل مختلف عنوان می کرد که به حشمت برای ریاست فلان و بهمان اداره التماس می کنند، ولی بابا بی خیال تمام حرص وجوش های مامان، تقریباً بیست ودو سال بود که بدون ارتقا و تغییر در سِمت دفتردار، توی همین مدرسه ی سرِ کوچه مان مشغول خدمت به نظام آموزشی بود.
مامان روحی نقطه ی عطف خانه ی ما بود. زیاد حرص می خورد و به شدت معتقد بود که گر نباشد چوب تَر، فرمان نبَرد گاو و خر. به آزادی عمل اولاد اعتقاد نداشت و درس خواندن توی هر رشته ای جز دکتری را نوعی بی ناموسی قلمداد می کرد. خودش دیپلم طبیعی داشت، ولی چند سال پیش آن قدر با کیومرث سر ریاضی جنگ و جدل کرده بود که الان دیگر به راحتی انواع انتگرال های توابع وارون مثلثاتی را برای مان سه سوته حل می کند.
کیومرث از وقتی که عقل من قد می داد، مشغول ادامه ی تحصیل در رشته ی پزشکی بود. به شدت روی درس هایش تمرکز داشت و جز برای سه امر واجب غذا، اجابت مزاج و مالش داروی ضد ریزش مو به کله اش معمولاً از اتاق خارج نمی شد. موهای کیومرث از وسط های سال دوم شروع به ریختن کردند و این اواخر به ازای پاس کردن هر دو واحد، اندازه ی یک دوریالی به سطح کچلی موجودش اضافه می شد.
کیهان و کیوان دوقلو بودند. هرچند ما توی خانه دیگر یاد گرفته بودیم که آن یکی کدام یکی است، ولی توی مدرسه همیشه معلم ها برای تشخیص به انگشت یکی شان نخ می بستند. توی یک کلاس درس می خواندند و وضعیت تحصیلی هردوِشان به صورت خیلی مبهمی خوب بود، یعنی یک وقت هایی کیوان شیمی اش را بیست می شد و کیهان از ترس نمره ی تَکَش تا دو روز در منزل آقاجان این ها پناه می گرفت. دو هفته بعدش این دفعه کیهان توی همان شیمی جایزه می گرفت و مامان تا دو ساعت دُور خانه با جارو دنبال کیوان می دوید که البته در این زمینه ما هیچ وقت نفهمیدیم دقیقاً کدام یکی جای کدام یکی دارد امتحان می دهد و بیست های واقعی درواقع از آنِ کیست؟
درنهایت من به عنوان کوچک ترین عضو خانواده توانسته بودم خودم را با بهترین کیفیت و استانداردهای ایزو برای مامانم این ها به ثبت برسانم، به این شکل که قبل از شروع مدرسه تابلو سردرِ مغازه ی حسن آقابزاز را می خواندم. در کلاس اول بدون انگشت، هفت را با هشت جمع می کردم و بعد حتی یکی هم از آن کم می کردم. برنامه های علمی شبکه دو را به کارتون هاچ، زنبورعسل ترجیح می دادم و مهم تر از همه، همیشه از سانازِ عمه میمنت این ها سه تا بیست توی دیکته بیشتر داشتم.
دوم راهنمایی بودم که موقع کنکورِ کیوان و کیهان رسید و حکومت نظامی شدیدی در خانه ی ما برقرار شد. در اولین اقدام و توی یک غروب پاییزی، با چشم هایی پر از اشک و درست وسط کارتون دکتر اِرنست، با تلویزیون مان خداحافظی کردیم. البته چون سنگین بود جابه جایش نکردیم، ولی مامان اول یک لحاف گلدار و بعد دو تا گلدان پَرپینی برای تزیین نهایی رویش گذاشت. تهَش هم برای مان یک سخنرانی چهل وپنج دقیقه ای در مذمت رسانه های تصویری کرد.
از آن روز به بعد رفت وآمد ما منحصر شد به رفتن صبح با مامان به مدرسه. برگشتن ظهر با مامان به خانه. به اعتقاد مامان روحی فضای خانه باید برای افراد کنکوری و غیرکنکوری یکسان می بود.
کیومرث که مشکلی نداشت، چون به صورت پیش فرض، همیشه وسط جزوه هایش در حالت پشت کنکور به سر می برد. بابا هم اوضاعش زیاد فرق نکرد. فقط شب ها رادیوش را چند سانتی متری بالاتر نزدیک گوشش می گرفت. این وسط فقط من بدجور گیر افتاده بودم، یعنی هر چقدر هم اسلوموشن همه ی درس هایم را می خواندم، باز وقت اضافه می آوردم.
آخر هفته ها کمی از خفقان اوضاع کم می شد. مامان روحی ظهرِ هر جمعه پنج ساندویچ سوسیس بندری با خیارشور و نوشابه مشکی بهمان می داد تا حال وهوای مان را عوض کند و فضای ساندویچی غلام سبیل را برای مان تداعی کند.
در آن سال پرمشقّت، شرکت در سه مراسم عروسی، دو ختنه سوران و چهار تولد را از دست دادیم و نهایتاً یک ساعت بعد از کنکورِ کیوان و کیهان در حالت هایی شبیه به رابینسون کروزوئه از خانه نجات پیدا کردیم.
تقریباً در عرض دو ماه همه چیز به روال عادی برگشت تا اینکه نتیجه های کنکور اعلام شد. کیهان در رشته ی دندانپزشکی و در عین ناباوری کیوان در رشته ی مهندسی مکانیک قبول شدند.
درست بعد از شنیدن خبر قبولی کیوان در رشته ی ممنوعه، مامان روحی غش کرد و همگی دسته جمعی با آمبولانس برای تزریق سرم و عملیات احیای مامان به بیمارستان اعزام شدیم.
تا یک هفته فامیل پشت سرهم تلفن می کردند تا هم احوال مامان را جویا شوند هم تبریک دکتر مهندسی دوقلوها را بدهند، ولی مامان به کل تبریک های مربوط به کیوان را انکار می کرد. یک جورهایی حق هم داشت. رودستِ بدی خورده بود. روح انگیزپلنگی که همیشه حواسش جمع همه چیز بود، حالا حتی نفهمیده بود پسرش برای کنکور در چه رشته ای امتحان داده است.
البته علاقه ی کیوان به مسائل و چیزهای فنی از خیلی وقت پیش برای من مبرهن شده بود، یعنی وقتی فازمتر و پیچ گوشتی می دید یک حالتی می شد که انگار دختر همسایه ی سر کوچه مان به چشمک هایش پاسخ مثبت داده بود. مدام پول توجیبی هایش را می داد سیم می خرید و هفته ای یک بار رادیوِ بابا را خالی، دابل تقویت و مجدداً پُر می کرد.
تقریباً یک سال ونیم، مامان با کیوان جز موقع رویت کارنامه هایش حرف نزد، ولی بعد از سه ترم متوالی شاگردِ اول شدن و با وساطت عمومهندس فتح اللهی، شوهر دخترخاله ملوک و یک سخنرانی غرّا از ایشان، مِن باب تاثیرات علوم فنی در زندگی بشری، همه چیز ختم به خیر شد و روابط خانه و خانواده به روال عادی برگشت.
اما زخمی که مامان از کیوان خورد چیزی نبود که با آشتی فراموش شود، برای همین عزمش را جزم کرد و چون کسی برای گیر دادن دم دستش نبود، با تمام قوا بند کرد به من.
تاریخ این یکی را دقیق یادم نیست، یعنی درست از بیست ویک آبان آن سالی که دوم دبیرستان بودم با هفده کیلو کتاب انتشارات معدن چی آمد و کنارم نشست و به صورت رسمی عنوان کرد قرار است از حالا به بعد دورِهمی و باهم تست بزنیم و دقیقاً از همان روز، پشت کنکورِ من با همراهی شبانه روزی مامان روحی آغاز شد.
البته تلاش های مامان در زمینه ی پرورش بنده صرفاً به مسائل تئوریک ختم نمی شد. تقریباً هفته ای یک بار به بهانه ی تقویت و خون رسانی به خانواده از آقاصفرعلی قصاب جگر و دل و قلوه می خرید. آن کتاب قطور کیومرث را هم می آورد و کلیه ی ماهیچه ها، عروق و رگ های گوسفند بیچاره را مطابق کتاب خیلی دکتری وار برایم تشریح می کرد. به شکلی که این اواخر قلب را همین طور بازنکرده که دستم می گرفتم، مظنّه ای، می توانستم درصد گرفتگی عروقش را تخمین بزنم.
خلاصه اینکه من به صورت ناخواسته و با دانشی تقریباً اندازه ی یک سال چهارمی و با اخذ رتبه ی بیست وسه کنکور وارد دانشکده ی پزشکی شدم و درست همان روز اول سر ماجرای نشستن روی صندلی جلو استاد با شهریار آشنا شدم.
شهریارِ افتخار کمی از من بلندتر نشان می داد. چشم های زاغ درشتی داشت و درست مثل کیومرث مان از دایره مرکزی پس سرش مشغول کچل شدن بود، ولی یک چیزی تویش بود که وقتی حرف می زد، انگاری من را سوار الاکلنگ کرده باشند، هی پایین دلم تالاپی به زمین می افتاد.
شهریار اصلاً شبیه این پسر جزوه بگیرهای خَزی نبود که کیهان و کیوان و کیومرث در جلسه توجیهی قبل از دانشگاه هشدارش را به من داده بودند.
کلاً خیلی محل نمی گذاشت، ولی وقتی هم می گذاشت تا یک هفته جای محلّش درد می کرد. روزبه روز اوضاع احساسی ام داشت بدتر می شد تا اینکه یک روز تصمیمم را گرفتم و عزمم را جزم کردم تا هرجور شده یک حرکتی بزنم و عشق اهورایی ام را به شهریار نشان بدهم. خلاصه کلی گشتم و یک دانه از آن جزوه تمیزهایم را که با خودکار چهاررنگ نوشته بودم برای تقدیم آماده کردم.
چهار روز پشت به پشت شهریار را دنبال و در اقصی نقاط دانشگاه کمین کردم تا یک فرصت مناسب برای عرضه ی عشقم آماده کنم و درنهایت در یک عصر بهاری، در پشت ساختمان سلف سرویس، شهریار را تنها گیرآوردم. هرچند برای آن لحظه خیلی نقشه ها کشیده بودم، اما نمی دانم چطور شد که تا داد زدم: «آقای افتخار! ببخشید، یه لحظه»، یک قلوه سنگ جلو پایم سبز شد و من با صورت پهنِ زمین شدم و جزوه ی نازنینم هم که ثمره ی یک ترم تلاشِ پاک نویسی ام بود، عین گل پرپرشده در اطرافم پخش شد.
بعد از چند دقیقه و درحالی که صدای نگران شهریار را بالای سرم می شنیدم به خودم آمدم و از فرط خجالت و بدون فوت حتی یک ثانیه وقت، فقط دویدم و بدون جزوه و با یک لنگه کفش صحنه را با همه ی قدرتی که داشتم ترک کردم.
تا یک هفته خودم را به مریضی زدم و از خانه بیرون نرفتم، ولی چون خانه ی ما برای خودش یک پا کلینیک تخصصی به حساب می آمد، بعد از تشخیص سلامتی با کمک دکتر کیومرث و تجویز دو استامینوفن به دست دکتر کیهان و با چکاپ نهایی مامان روحی دوباره راهی دانشگاه شدم.
تمام روز سعی کردم جز به موزاییک های کف کلاس، روی چیز دیگری تمرکز نکنم، ولی بعد از کلاس ساعت دو بعدازظهر، یکهویی با صدای یک جفت کتانی نایکی، که آمد و روی موزاییک روبه رویم ایستاد، تصمیم گرفتم سرم را بالا کنم. شهریار بود. با لنگه کفش واکس خورده ی من، جزوه های صحافی شده و یک لقمه نان وپنیر و گردو.
کفشم را روی انگشتش بالا گرفت و با خنده گفت: «سیندرلاخانم، این لنگه رو پیش من جا گذاشتید.» و من بدون اینکه بفهمم چه می گویم روی صندلی ولو شدم و گفتم: «و البته دلم را.» جمله ی آخرم کار خودش را کرد. دروازه ی دل شهریار باز شد و من به شکل یک شوت آزاد پشت هجده قدم، تویش جا گرفتم.
شهریار همیشه به من لطف داشت. صبح ها برایم لقمه ی نان پنیر و خیارگوجه می گرفت و می آورد. دَم ظهری سیب و نارنگی پرپر می کرد و عاشقانه توی دهانم می گذاشت. دم غروب ها هم می نشستیم با هم ساندویچ مرغ پخته و بروکلی گاز می زدیم و از آرزوهای دور و درازمان می گفتیم.
اما بعد از مدتی که عشق های پر از چیپس و پفک و پیتزای رفقا را دیدم این سوال برایم مطرح شد که این عشق ما اگر اهورایی ست پس چرا آن قدر کم کالری ست؟
البته پیدا کردن جواب سوالم کار سختی نبود. ما یک آینه قدی داشتیم توی راهروِ مان که قبل از کنکور من هم طولی و هم عرضی تویش جا می شدم، اما این چندوقته تمام قد که روبه رویش می ایستادم تقریباً پنج سانتی متر از این ور و آن ورم از کادر خارج بود. با این احتساب، ترجیح بنده به فریبا افشاری دختر دماغ عملی ژیگولی از سمت شهریار، الحق والانصافی یک چیزی فراتر از اهورایی و حتی معنوی و ماورایی به حساب می آمد.
خلاصه که عشق بدون کلسترول و کربوهیدرات ما همین طوری پنج شش سالی ادامه پیدا کرد تا اینکه بالاخره تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم. منتها تحت شرایط دانشجویی که تمام مایملک شهریار خلاصه می شد به موتور وسپایی، که قسطی از دایی اش خریده بود.
رفتن پیش مامان روحی و عرض ارادت و طلب همسر به معنای واقعی جگرِ شیر می خواست، ولی درست هنگامی که سرنوشت عشق ما داشت شبیه سرِ دوراهی های مجله ی خانواده ی زرد می شد، کیوان به دادمان رسید.
او که بعد از قبولی لیسانسش همین طور مسلسل وار ادامه تحصیل داده بود، الان یک سالی می شد که مدرک دکترابه دست توی دو دانشگاه بچه های مردم را درس می داد، و با حفظ سِمت و به عنوان آقای دکترِمهندس عزیزدردانه ی مامان روحی حرف اول و آخر را در خانه می زد.
قرار شد در یک مبادله ی پایاپای اول کیوان، مامان را به این وصلت راضی کند و بعد من مُخ همان فریبا افشاری گوربه گورشده ای را، که چندباری هم پایش به خانه ی ما باز شده بود، برای کیوان بزنم.
تصور فریبا با آن کمر نازک فنری اش به عنوان زن داداش تا مغز استخوانم را می سوزاند، ولی یادآوری چشم های مغزپسته ای پراحساس شهریار من را تا پای هر میز مذاکره ای تسلیم می کرد.
درنهایت بعد از شش ماه و دو هفته و یک روز رایزنی با طرفین، مبادله به انجام رسید و من و شهریار و کیوان و فریبا در یک چهارشنبه سوری پرسروصدا و در یک زمان به صورت دوبه دو به عقدِ هم درآمدیم. من و شهریار کلاً افق خیلی دوست داشتیم، یعنی هنوز به افق اول نرسیده، دو سه تا افق جدید برای پیش روی مان انتخاب می کردیم.
از طرفی این اواخر هم درس و مشق و مقالات جدید مهیج چنان در مغز و استخوان مان رسوخ کرده بود که اگر یکی می چایید، با قضیه در حد ادالت کولد و اکسپکتورانت برخورد نمی کردیم و همه اش روی لوزه های طرف دنبال میکروب ناشناسی، که سلامت بشریت را به خطر انداخته بود، می گشتیم.
برای همین فامیل خیلی ما را تحویل نمی گرفتند و فقط در حد رفع و رجوع نیازهای تزریقاتی اعم از پنی سیلین و آمپول تقویتی با ما سلام وعلیک داشتند. تمام این ها بهانه ای شد که من و شهریار دریچه های داخلی پیشرفت مان را گِل گرفته و به صورت متمرکز به دریچه های با کیفیت آن ورِ آبی فکر کنیم.
این طور بود که بعد از اتمام دوره ی دکتری و در میان اشک و آه مامان روحی؛ باباحشمت؛ دکترکیهان و نامزد ژیگولش، دکتر بعدازاین، شیوا؛ دکتر کیومرث، که همچنان عزب مانده بود؛ دکتر مهندس کیوان و زنش دکترفریبا، که الحمدلله بعد از شکم اول اندازه ی مکعب مستطیل حجم پیدا کرده بود، وطن را ترک کردیم و برای کشف کلیه ی باکتری هایی که یک لنگه پا منتظر ما مانده بودند، راهی یکی از مخوف ترین دانشگاه های خارج شدیم.
زندگی توی خارجه سخت بود. یعنی آدم دو روزه، هم دلش برای غرغرهای مامان روحی اش تنگ می شد و هم برای خش خش رادیوِ باباحشتمش، ولی شهریار می گفت چون خیلی ضایع است کسی که فرار مغزها کرده است دوباره به مام میهن برگردد، پس باید تحمل کنیم و فقط یک وقت هایی با اسکایپ برای شان ماچ سفت بفرستیم. بعد هم برای اینکه حال وهوایم عوض شود، من را می برد دَم مک دونالد، اول در یک نطق طولانی از مضرات و کالری دابل برگر صحبت می کرد و بعد با کلی تبصره یک بستنی قیفی برایم می خرید.
من و شهریار شش سال تمام را به صورت شبانه روزی و غوطه ور وسط ارلِن و لام و لوله آزمایش گذراندیم و بعد از اینکه مطمئن شدیم دیگر هیچ مدرکِ نگرفته ای توی دانشگاه نمانده، خودمان را از تعلّم ترخیص کردیم و چون خیلی کارمان درست بود به تعلیم جامعه مشغول شدیم.
حالا دیگر چند سالی گذشته است و من تقریباً چهل ودوساله ام و یک جفت دوقلوی هشت ساله دارم که توی کلاس سوم درس می خوانند. شهریار کماکان دارد دنبال افق تازه می گردد و هنوز هم ابداً سیب زمینی و دابل برگر نمی خورد.
از آن ور هم کیومرث متخصص اطفال شده است و با پول های ویزیتش، سالی یک بار دور دنیا را تنهایی می گردد. کیهان و کیوان هرکدام شان دو پسر دارند که با نظارت مامان روحی از همان مقطع دبستان دارند برای کنکور دکتری آماده می شوند. باباحشمت ماهواره خریده است و شنیده ام سریال ترکی ها را هم بیشتر از روزنامه های آن موقع دوست دارد. مامان روحی هم همین شش ماه پیش اینجا بود و خیلی برای آینده ی دوقلوهای من ابراز نگرانی می کرد. می گفت: این ها که به کل توی مدرسه درسی نمی خوانند. تو هم که همه اش به علاقه شان توجه می کنی و اصلاً کلاس کنکور نمی گذاری شان. همین جوری پیش برود خدای نکرده می روند در آینده شاعر و نویسنده و مطرب می شوند ها!
من هم دارم چای می نوشم و به آواز خواندن دوقلوها از توی اتاق شان گوش می کنم، ولی یادم نیست آن سال ها، وسط آن همه تست و جزوه و کنکور چندبار با صدای بلند توی خانه مان آواز خواندم.

آقازاده ای به نام پسردایی

دایی اردشیر همیشه توی فامیل ما یک آدم خاص به حساب می آمد. وقتی کلاه دوری اش را سرش می گذاشت، حدودهای صدوپنجاه وسه سانت می شد. عین باباحاج علی کچل بود و یک خال درشت هم بغل دماغش داشت. البته ما هیچ وقت خال بغل دماغ دایی را به حساب خاص بودنش نمی گذاشتیم.
دکتر دایی اردشیر استاد دانشگاه بود. از آن هایی که کتاب می نویسند و تلویزیون نشان می دهدشان. یادم است آن هفته هایی که برنامه ی دایی پخش می شد، باباحاج علی از عصرش همه را دعوت می کرد. دو کیلو تخمه ی آفتابگردان و یک کیلو جابونی(۱) می خرید. مامان جون زری هم دم پختِ گوجه می پخت. شام را می خوردیم و با کاسه های تخمه مان ردیف می نشستیم پای تلویزیون.
محور صحبت های دایی مباحثی همچون بررسی دموکراسی و ایدئولوژی های غربی، آنارشیسم در عصر کنونی و چگونگی شکل گیری فدرالیسم در جهان بود.
تا جایی که یادم است هیچ وقت هیچ کدام مان از حرف هایی که دایی می زد چیزی نمی فهمیدیم، ولی تا دو روز بعد از برنامه، برای درمان سوزش ناشی از تخمه یخ روی لب هایمان می مالیدیم.
چند وقت بعد، دایی گفت می خواهد برود خارج و باز هم درس بخواند. مامان جون زری این خبر را که شنید به دایی گفت اگر برود، شیرش را حلالش نمی کند، ـ مامان جون زری کلاً هروقت از هرجا کم می آورد از شیرش مایه می گذاشت ـ ولی دایی گفت تا جایی که می داند عین دو سال را به دلیل مشکلات آن زمان های مامان زری، شیر گاو خورده است و اگر قرار به طلبیدن حلالیت باشد، باید برود لبنیاتی سرِ کوچه ی قدیم شان، از گاو حسن آقاشیری حلالیت بطلبد.
مامان جون زری ولی از پا ننشست. یک هفته ی تمام نان خامه ای با ته دیگ سیب زمینی خورد و صبح روز هشتم رفت آزمایشگاه. جواب آزمایش ها هم الحمدلله همانی شد که انتظار می رفت. رقم چشمگیر تِری گلیسیرید مامان جون حجت محکمی شد برای کل فامیل که دایی را تا مدتی مجبور به ماندن کنند. بعد از آن هم اوضاع جوری سریع پیش رفت که قبل از چکاپ بعدی مامان زری، بله برون دایی اردشیر را با شیرینی ناپلئونی و قرِ ریز و کِل درشت، به مبارکی و میمنت برگزار کردیم.
داییِ طفلکی هم که در آن مقطع کاملاً آچمز شده بود تصمیم گرفت در همین داخل کشور باقیِ مدارج عالی را طی کند.
حالا دیگر زن دایی فروغ هم به جمع ما اضافه شده بود. شب هایی که دایی می رفت تلویزیون، ما کماکان همان دو کیلو آفتابگردان و یک کیلو جابونی را مصرف می کردیم، ولی به جای دم پخت گوجه، زن دایی برای مان لازانیا با سس خرسی درست می کرد و الحق که شنیدن مباحث دایی با طعم دم پخت گوجه کجا و طعم لازانیا با سس خرسی کجا!
البته زن دایی فروغ فقط برای لازانیاهایش محبوب دل ها نبود. بلکه وقتی توانست بعد از پنج نوه ی دختری فامیل، یک نوه ی پسر کاکل زری تحویل طایفه ی در حال انقراضِ باباحاج علی این ها بدهد، درواقع جایگاه خودش را به عنوان عروسی توانا و پسرزا برای همه ثبت کرد.
و این طور شد که با دوصد ناز و گُل و ساز و سه دکترِ ممتاز و توی یک بیمارستان نوساز، جناب آقای پدرام چشم به جهان گشود.
پدرام از همان بچگی با بقیه ی ما فرق داشت، یعنی برای ما این طور بود که زیرشلواری های کهنه ی بابای مان را می بریدند، از بالای فاقش دستمال برای آشپزخانه می دوختند و زیرِ فاق و پاچه ها هم می شد کهنه ی بشورُوبپوش برای ما.
پدرام ولی از همان نوزادی پوشک دولایه جذب سه دکمه داشت. یادم است یک بار حساب کردم و دیدم هربار اجابت مزاج پدرام، به پول آن موقع حدودهای دویست وپنجاه تومان این ها آب می خورد. این ها را گفتم که بدانید حتی خروجی های پسردایی جان، تومانی دوزار با بقیه فرق می کرد.
دایی اردشیر هم بعد از به دنیا آمدن پدرام دوباره پیشرفت کرد. این بار دیگر دایی نمی رفت توی تلویزیون، بلکه آدم های توی تلویزیون می آمدند پیش دایی. یک روز هم آقایی عکاس آمد پیش او، بعد دایی هی انگشتش را برد یک وری بالا و به چوب پرده ی اتاق پذیرایی اشاره کرد.هی به افق چوب پرده چشم دوخت و لبخند زد و آن آقا هم هی عکس گرفت.
بعدش یکهو شهر پر شد از عکس های دایی در قطع های مختلف. پشت شیشه ی مغازه ها، سرِ چهارراه ها و روی بیلبورد وسط اتوبان ها. اصلاً من یک بار به چشم خودم دیدم که آقاقدرت، سه کیلو سبزی کوکو و دو کیلو قورمه را پیچید لای دایی و داد به خانم داوری. تمام این ماجراها گذشت و دست آخر هم به قول مامان جون زری، دایی اردشیر با عزت رفت قاطی دم ودستگاه مملکت.
آن موقع پدرام هنوز مدرسه نمی رفت، ولی با آن ماشین برقی اش، که سوارش می شد و توی حیاط دور می خورد، بدجور روی مخ من می رفت. زن دایی فروغ هم که به دوزَرده بودنِ پدرام اعتقاد قلبی داشت، دائم بچه ی هشتادسانتی متری اش را از این کلاس برمی داشت و توی آن یکی کلاس می گذاشت.
با تمام این احوالات، پدرام جان ماشاءالله در همه ی زمینه ها بی استعدادی بود که دومی نداشت. فکر کنم حدودهای چهارم دبستان بود که بالاخره برایش تفهیم شد در الفبا چیزی به اسم پ دوچشم وجود ندارد و همین طور پی برد که اگر خودش و بابااردشیر و مامان فروغش را با هم جمع کند و دوباره بابااردشیر را ازشان کم کند، حاصلش عدد دو می شود. سرِ این کشف آخری، زن دایی شام به همه مان لازانیا داد.
تربیت خانوادگی ما جوری بود که والدین ما هیچ وقت نمی گذاشتند خواسته های فرزندشان توی دلش بماند، مثلاً یادم است وقتی ارسلان مان گفت دلش یک موتور گازی می خواهد، بابا اول یک دستِ پدرانه، ولی محکم پسِ سرش کشید و بعد بردش پیش کاظم خطر که ترکِ موتورش بگذاردش و پنج تا دور و سه تا تک چرخ بزند.
درباره ی پدرام هم وضع عیناً همین طور بود؛ یعنی وقتی به بابایش گفت: «بابایی! ماشین می خوام.»، دایی بردش نمایشگاه آقاسلطون. بعد هم یکی از این ماشین بی سقف های دُم اگزوز دار برایش خرید و یک گواهینامه ی اِشانتیونی برایش گرفت!
دیگر تا چند وقت، پدرام صبح ها با ماشینش از خانه می رفت و شب ها با بابایش از یک پارکینگی، کلانتری ای جایی برمی گشت.
این اواخر هم دایی به دلیل مشغله ی کاری و همین طور مدیریت بهتر زمان، برگه ای نوشته بود که حکم علامت مامور مخصوص حاکم بزرگ را داشت؛ یعنی از این ور گیر می افتادی، از آن ور با احترام و تعارفِ دو تا تافی شکلاتی مرخصت می کردند.
توی خانه ی ما پروسه ی خواست وسایل مورد نیاز از خانواده به اندازه ی جا افتادن سیرترشی طول می کشید؛ مثلاً من از ترم اول دانشگاه دلم موبایل می خواست. دست آخر ترم هشت که معدلم شد نوزده وهفده صدم، مامان به بابا گفت که فکر می کنم این بچه نیاز به تشویق دارد. هرچند بابا تاکید کرد که همین تازگی ها رفته ایم جگرکی و کلی مخلفات به بدن زده ایم و این خودش کلی تشویق است! اما مامان گفت که یک تشویق خوب نباید کلسترول آدم را ببرد بالا. و این طور شد که من با وضع کردن کلی ماده و تبصره ی امنیتی صاحب یک نوکیای یازده دوصفرِ چراغ قو ه دار شدم.
خبر از منزل ما بیرون نرفته بود و جوهر فاکتور خرید گوشی هنوز خشک نشده بود که یکهو آقاپدرام، که تا همین دیروز با لیوان یک بارمصرف و کامواهای مامان زری تلفن بازی می کرد، گوشی وِرتوی طلایی به دست، با زن دایی فروغ و دایی اردشیر صرفاً برای صله ی رحم یک سری به منزل ما آمدند و حالی به ما دادند.
این ضربه ی کاری پدرام باعث شد دیگر سراغ دایی این ها را نگیرم، اما چند وقت بعد شنیدم که پدرام از این همه یکنواختی در زندگی افسرده شده است و مامانش این ها برای اینکه حال وهوایش عوض شود، دو ماهی با بچه ها فرستادندش ویلای خزرشهر. وقتی هم برگشت، زن دایی در یک اقدام ضربتی حجت را بر همه تمام کرد و با دعوت همه ی فامیل یک جشن فارغ التحصیلی دکترا با کلیه ی مدارک و مخلفات لازم برایش گرفت.
هرچند توی آن مهمانی خیلی دلم می خواست از پدرام بپرسم که پنج سه تا چندتا می شود، ولی به حرمت ریش پرپشت و گندمی دایی، هیچ بوووقی نخوردم و به جایش سه لیوانِ پر، آب آناناس خوردم.
بعد از آن شب که پدرام دکتر شد، دایی سه تا از شرکت هایش را به نامش کرد و الان هم دیگر برایش بلیت خارج می گیرد که هی چندتایی چمدانِ با محتویات را ببرد صادر کند و بعد، هی مبالغ حاصله اش را بیاورد وارد کند. وسط های خارج رفتنش هم کمی برود استراحت و ماساژ بگیرد تا خدای نکرده زیر بار فشار کاری دچار ضعف و مشکلات جسمانی نشود.
من هم دیگر مثل قدیم جوش اضافه نمی خورم. از خر شیطان پایین آمده ام و در یکی از شرکت های دایی مشغول به کارم. الحمدلله چند ماه پیش با پس اندازم توانستم یک آیفون فور اس بخرم و کلی هم پُزَش را بدهم.
خلاصه این دنیا که راه نداد، ولی یادم باشد آن یکی دنیا آقای نظامی را به مناظره بخوانم و بپرسم که موقع سرودن بیت گیرم پدر تو بود فاضل / از فضل پدر تو را چه حاصل؟ با دایی اردشیر فامیل شان قهر بوده و انکارش می کرده است یا کلاً آن موقع دایی اردشیرها کیفیت بهتری داشته اند؟

چشم هایی برای درآوردن

دیپلمم را که گرفتم مصمم بودم شوهر کنم، برای همین چندتایی معیار مناسب برای انتخاب همسر از مجله ی اطلاعات هفتگی و مجله ی خانواده و داستان های سر دوراهی و این ها، جمع وجور کردم و برای صلاح و مشورت نهایی پیش مامان نازی رفتم.
اما مامان در پاسخ، یکی محکم پسِ سرم خواباند و گفت که لازم نکرده است به معیار فکر کنم؛ بهتر است کمی به دختروسطی مهین خانم فکر کنم که کنکور قبول شده است و دارد لیسانس می گیرد و معیارها خودشان همین جوری دَم خانه شان دولّاراست می شوند.
و این طور شد که من با یک سیلی ناقابل، هدف یافتن شوهر را بوسیدم و گذاشتم کنار و به درخواست مامان و برای درآوردن چشم مهین خانم عین مرغ کرچ یک جا نشستم و درس خواندم. هرچند آخرش تخم نگذاشتم، ولی جایی بهتر از دختر همسایه ی مذکور قبول شدم و به قول مامان چشم شان را هم آن طوری که شایسته بود درآوردم.
ترم های اول دانشگاه این طور بود که یک بلیت می خریدم ده تومان و تا در دانشگاه با اتوبوس می رفتم. برگشتنی هم اگر حسش نبود پنجاه تومان می دادم تاکسی نارنجی، خیلی شاهانه می آمدم تا سرِ کوچه، اما وسط های ترم سه، بابای سیما اسفندیاری که فکر می کرد خیلی برای خودش شاخ است، برایش یک رنوِ سفید قالپاق مشکی خرید در حد باقلوا.
همان موقع بود که احساس کردم یک چیزی از وجود مامانم در خون من دارد تلوپ تلوپ غَلَیان می کند و وقتی با خود مامانم درباره ی احساسم حرف زدم، گفت که چیزی نیست و همچین مواقعی فقط باید بِروی یک چشمی را دربیاوری تا تلوپ وجودت آرام بگیرد و ما همان عصرش رفتیم بنگاه و یک رنوی سفید متالیک رینگ اسپرت دُم اگزوزدار معامله کردیم و جل الخالق تلوپ مان هم خوابید.
چهار سالِ لیسانسم که تمام شد، خبر رسید خواهر زن دایی مهین، پانصدهزار تومان داده و رفته است کلاس تقویتی های معتبرمعلمان نحیف و بعدش فوق لیسانس را جای خَفَنی قبول شده و حالا زن دایی، هم به همه ی فامیل زرشک پلو با مرغ و نوشابه داده و هم کلی پُز داده است.
ما هم که خانوادگی نبض مان برای این مدل روکم کنی ها می زد، پاشدیم هفتصدهزار تومان دادیم و توی کلاس تقویتی های معتبرتر مدرسان ردیف شرکت کردیم و خداراشکر با موفقیت چشم همه را درآوردیم و قبول هم شدیم. بابا هم دو بره ی شکم خالی گرفت و بریان کرد و زن دایی این ها آمدند و خوردند و بردند و پچ پچه کردند و رفتند.
همه ی این ها گذشت تا روزی که خبر نامزدی پریسادِرازه با پسر دکترمشیری به گوش من و مامان رسید. من از بچگی کلاً با پریسادرازه مشکل داشتم. لامصب در عنفوان نوجوانی طوری یکهو قد کشید که حتی برج سازان قَدَر شهر از این سرعت انگشت به دهان مانده بودند. و چون من در همان عنفوان عین پاستیل شده بودم و هرچه خودم را به طرق مختلف کش می دادم دوباره همان یک وپنجاه سانتی می شدم که بودم و دیگر هیچ کاری هم از من برنمی آمد، با حمایت خانواده اسم پریسا را گذاشتیم پریسادرازه و شادی و نشاط یک عمر را برای کل خانواده مان مهیا کردیم.
از همان روزِ شنیدن خبر، مامان دست به کار شد. البته آن وقت ها هم مثل حالا دوره ی رکود همسر نبود؛ یعنی بود، ولی آن اول هایش بود.
مامان نازی لیست مبسوطی از خواستگاران بالقوه درست کرد که به اندازه ی سه کاغذ آچهارِ به هم چسبیده طول داشت. از طرفی چون پدر نامزد پریسا دکتر بود، قطعاً باید کاندیداهای مامان از دو ضلع بابا و ننه یک کسی می شدند. از همسرانی که مامان برایم تدارک دیده بود، بعضی ها را که به کل نمی شناختم، بعضی دیگر از دامادهای لیست هم هنوز محل رویش سبیل شان خالی بود. حتی دو تا از خانم دکترها هم که فقط همین طور تحت اللفظی به مامان گفته بودند دل شان می خواهد ان شاءالله به زودی پسردار شوند، توی لیست بودند. من هم این وسط دائم با خودم تکرار می کردم که اختلاف سنی مهم نیست و ملاک اصلی تفاهم زوجین است.
تا اینکه یک روز شهرام از راه رسید و من را بین دوراهی لیست مامان و خودش گذاشت. شهرام همکلاسی دو ترم بالاترِ من بود. از قضا بابایش دکتر بود و مامانش هم اماکن درددار آدم ها را فیزیوتراپی می کرد. هفت جلسه طول کشید تا مامان را قانع کردیم که هشتادوسه درصد مراجعه کننده های مطب، مامانِ شهرام را خانم دکتر صدا می کنند و ما تضمینی می توانیم ایشان و همسر را به صورت پکیج معتبر پزشکی به کل فامیل معرفی کنیم. الحمدلله جلسات خواستگاری و خرید و تدارکات به خیر و خوشی در حال انجام بود که خبر رسید سمانه، دخترِ دایی خسرو قوز دماغش را برداشته و پره هایش را هم صاف کرده است، طوری که اصلاً چشم همه را یکجا درمی آورد.
و چون ما خانوادگی این طور نبودیم که کم بیاوریم، با مامان نشستیم زیر پای شهرام که من هم بروم قوز دماغم را بردارم تا توی عروسی چشم سمانه و مامانش دربیاید. هرچه هم شهرام گفت که دماغ تو خودش قوز که ندارد هیچ، قوس مقعر هم دارد به خرج مان نرفت. گشتیم از کانال های معتبر ماهواره ای، دکتر مقبول و معتمدی را انتخاب کردیم.
خلاصه فی الفور و سرِ یک هفته نشده، نوبت گرفتم و جَلدی هم عمل کردم. موقع عمل هم از دکتر خواستم تا سر قضیه باز است، یک تزریق لب و دو تا گونه هم بزند تَنگش که تا وقت عروسی کسی فرصت بلندشدن روی دستم را نداشته باشد.
تا مدتی بعد از عروسی همه چیز آرام بود و فامیل، بدون تیر و ترکش اندازی به یکدیگر مشغول گذراندن زندگی خود بودند تا اینکه خبر رسید سرکار خانم پریسادِرازه، آن طوری که نباید زهرش را ریخته و چندماهه دوقلو حامله است. این یک فقره قطعاً از دست من و خانواده ام خارج بود، ولی مامان طبق معمول به دادم رسید و با سینه ای صاف در یک جلسه ی توجیهی عنوان کرد که ما ابداً روی کمیت جنس چشم و هم چشمی شده کار نمی کنیم و هدف ما صرفاً کیفیت است.
بنابراین چون وقت کم بود، فقط به فاصله ی کمی بعد بنده نیز با تمام قوا باردار شدم.
شنیده بودیم مطب دکترِ پریسا جایی است در اطراف منطقه ی ونک. در طبقه ی دوم، بی آسانسور، ولی چون من و مامان نازی هیچ وقت و در هیچ ماجرایی بازنده نبودیم، بعد از کلی پرس وجو و تحقیق و تفحص، دکتری پیدا کردیم در ناف جردن، طبقه اول با سه پارکینگ و دو آسانسور و البته آیفون تصویری رنگی. تازه هنگام انتظار در مطب آب آناناس، قهوه و آب پرتقال هم سِرو می شد. همه چیز عالی پیش رفت و نازدخترِ ما با وزن سه کیلو و صدگرم به دنیا آمد، ولی آن روزی که خبر رسید دوقلوهای پریسا در بدو تولد سه کیلو و دویست گرم وزن داشته اند، ضربه ی مهلکی خوردم و برای این شکست تا سه هفته دچار افسردگی بعد از زایمان شدم.
بعد از سه هفته خودم را جمع وجور کردم و تصمیم گرفتم در قسمت نامگذاری جبران مافات کنم. هم آغاز با اسم آراد و آرتا، که پریسا برای بچه هایش گذاشته بود، اسمی بی رقیب را پیدا کردم و دخترم را به نام دخترِ بزرگ داریوش کبیر، آرتیستون، نام گذاری کردم. هرچقدر هم شهرام بیچاره توی سرش زد که آخر این اسم بچه است یا مصالح ساختمانی؟ توجه خاصی نکردم.
آرتیستون از همان نوزادی شبیه من نبود. هم با پوشک دوهزار تومانی شاد می شد، هم با شیرخشک پنجاه هزار تومانی، ولی مامان نازی می گفت که همیشه امید بهبود و اصلاح برایش هست. برای همین قبل از اینکه دیر شود، من و مامان از سه سالگی برنامه ی تربیتی حساب شده ای را برای آرتیستون تنظیم کردیم که به این ترتیب بود:
هشت صبح تا دوازده: حضور در مهدکودک سه زبانه ی امید پسِ آن فردا.
دوازده تا دو: کلاس شنا شامل کرال مارپیچ. دَم و روی یک نفسه و دونفسه .
دو تا شش: آموزش رهبری ارکستر، گام به گام، از تهران تا وین.
شش تا هشت: پاتیناژ روی یخ با متد مخصوص خاویر فرناندز، تضمینی، بدون لیز اضافه.
برای هشت به بعد هم مامان یک کلاس آموزش زبان حومه ی برزیل را در نظر گرفته بود که متاسفانه قبل از ثبت نامِ ما ظرفیتش تکمیل شد و مجبور شدیم برای حضور در کلاس در لیست انتظار باقی بمانیم. اما من این روزها خوشحالم، چون گوش شیطان کر و آن جور که آمار مامان نشان می دهد، تا همین مقطع هم ما ده بر دو از کل نوه های عموصادق و خاله طلعت این ها جلوتریم.
با تمام این احوال بعضی وقت ها هم بدجور ترس بَرَم می دارد و با خودم فکر می کنم که راستی اگر مامان نبود زندگی ما به کجا می رفت؟ واقعاً به کجا؟

۱. جابان نام روستایی در منطقه ی دماوند است که این تخمه در آنجا کشت می شود و به تخمه جابونی معروف است، اما به اشتباه آن را ژاپنی می خوانند.

نظرات کاربران درباره کتاب زمانی برای انقراض خاندان فخر ملکی

ایده ارتباط بین داستان ها و شخصیت ها ایده خوبیست ولی بعنوان یک اثر طنز از نظر من کار ضعیفی بود. شوخی های دم دستی و سبک و اشارات بی مورد که صرفا جهت حفظ سبک نوشتار گنجانده شده بود. به طرز عجیبی چند صفحه اول کتاب جذاب از آب درآمده! توصیه نمیکنم.
در 2 سال پیش توسط far...igh
ی مشکلی که دارم تو فیدیبو اینه که نمیتونم بفهمم نظرا کدومش درسته کدوم نیست و بیشترم فک کنم بخاطر سن و سال و طرز فکرای متفاوته کاش ی پرک وفایلی تنظیم میشد که سن و ی بندی توضیح درباره هر کس بود
در 6 ماه پیش توسط سید امیر محمد هاشمی
بینظیر و فوق‌العاده
در 2 سال پیش توسط ساره الف
ی مشکلی که دارم تو فیدیبو اینه که نمیتونم بفهمم نظرا کدومش درسته کدوم نیست و بیشترم فک کنم بخاطر سن و سال و طرز فکرای متفاوته کاش ی پرک وفایلی تنظیم میشد که سن و ی بندی توضیح درباره هر کس بود
در 6 ماه پیش توسط سید امیر محمد هاشمی
عاااالی
در 5 ماه پیش توسط گل پری بانو
قصه های کوتاه بامزه همراه با نوستالژی
در 2 سال پیش توسط samaneh
به نظر من هم‌کتاب قوی ای نبود. اگدچه‌اگه‌همون داستان اول رو بیشتر ادامه می داد خیلی بهتر بود
در 2 سال پیش توسط رضا یاری بروجنی
کتاب جالبی بود اینکه داستان ها یه جایی به هم مرتبط شدن جالبه.
در 10 ماه پیش توسط samaneh ba
خوبه، خنده‌دار، و روان. فقط قصه ها یهویی تموم میشه
در 1 ماه پیش توسط مهسا فرد
عالی .یکی از معدود نویسندگانی که بجای داستانهای ایدئولوژیک قلمبه و یا داستانهای سطح پایین درپیتی یک طنز ملموس سرگرم کننده نوشته اند
در 10 ماه پیش توسط شیرین آزاد