فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نقش و نگار و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زندگی در دنیای لغزان

کتاب زندگی در دنیای لغزان
نسخه نمونه

نسخه الکترونیک کتاب زندگی در دنیای لغزان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.

درباره کتاب زندگی در دنیای لغزان

*** با دریافت این فایل، بخشی از کتاب را همزمان با ارائه در نمایشگاه کتاب، به صورت رایگان بخوانید *** از آنجا که موضوع کتاب حاضر مربوط به چگونگی غلبه بر ترس می‌شود برای اینکه در این رابطه بتوانم راهکار و دستورالعملی را در اختیار خواننده بگذارم تا فرد با اعمال این راهکارها در زندگیش بدین وسیله بتواند بر ترس‌های گوناگونش افسار بزند در ابتدا باید هراس‌های گوناگونم را به رسمیت بشناسم. چه در غیر این صورت تبدیل به واعظی غیرمتعظ (بی‌عمل) می‌شوم. به هر شکل، ترسم به درجات متفاوت تقسیم می‌شود که از نگرانی و ذهن‌مشغولی معمولی شروع شده و به هراس و دهشت ختم می‌شود از نمونه‌های نگرانی‌های خفیفم می‌توانم به ذهن مشغولی مرتبط به عدم خاموش کردن شعله گاز اشاره کرده و از نمونه‌های ترس دهشتناک می‌توانم به از کار افتادن ترمز ماشینم اشاره کنم. نکته دیگر قابل توجه در این رابطه این است که اگر تجربه شخصی در این رابطه مبنای ارزیابی و سنجش قرار گیرد باید بگویم که من عمدتاً دغدغه ایمنی و سلامت عزیزان و دوستانم را دارم. برای مثال همیشه نگران ایمنی و سلامت فرزندان، نوه‌ها و آشنایان دور و نزدیکم هستم.

ادامه...

بخشی از کتاب زندگی در دنیای لغزان

با نصب اپلیکیشن فیدیبو این کتاب را به صورت کاملا رایگان مطالعه کنید.



۱. ALBERT BROOKS
۲. MERYL STREEP
۳. DR. MARK STEGEL
۴. MARGARET MILES
۵. DR. BERNS
۶. GAVIN BECKER
۷. LORD VOLDEMOR
۸. ATLANTA
۹. ASTORIA
۱۰. DEAN HAMER
۱۱. FRANCIS
۱۲. DR. LEVINGSTONE
۱۳. KARMA: کارما، باورمندی به دوره های زندگی
۱۴. SAM LEVENSON
۱۵. STEPHEN GOULD
۱۶. PETER KROPOTKIN

فصل اول

فرمان یازدهم: تسلیم نشوید
از آنجا که موضوع کتاب حاضر مربوط به چگونگی غلبه بر ترس می شود برای اینکه در این رابطه بتوانم راهکار و دستورالعملی را در اختیار خواننده بگذارم تا فرد با اعمال این راهکارها در زندگیش بدین وسیله بتواند بر ترس های گوناگونش افسار بزند در ابتدا باید هراس های گوناگونم را به رسمیت بشناسم. چه در غیر این صورت تبدیل به واعظی غیرمتعظ (بی عمل) می شوم. به هر شکل، ترسم به درجات متفاوت تقسیم می شود که از نگرانی و ذهن مشغولی معمولی شروع شده و به هراس و دهشت ختم می شود از نمونه های نگرانی های خفیفم می توانم به ذهن مشغولی مرتبط به عدم خاموش کردن شعله گاز اشاره کرده و از نمونه های ترس دهشتناک می توانم به از کار افتادن ترمز ماشینم اشاره کنم. نکته دیگر قابل توجه در این رابطه این است که اگر تجربه شخصی در این رابطه مبنای ارزیابی و سنجش قرار گیرد باید بگویم که من عمدتاً دغدغه ایمنی و سلامت عزیزان و دوستانم را دارم. برای مثال همیشه نگران ایمنی و سلامت فرزندان، نوه ها و آشنایان دور و نزدیکم هستم.
باری، هر بار که از طریق وسایل ارتباط جمعی در معرض وقایع و حوادث ناگواری چون تصادف جاده ای، قربانی شدن یک بی گناه توسط یک آدم کش، غرق شدن یک فرد در دریا و غیره می شود، به طور غیرارادی و کوکی نه تنها دستخوش هراس می شوم، بلکه بخش های دوگانه مغزم نیز مشغول فعالیت می شوند. برای مثال بخش منطقی مغزم به من می گوید که علت طرح این وقایع دردناک در وسایل ارتباط جمعی این است که این حوادث اتفاقاتی نادر و کم وقوع است و این در حالی است که بخش احساسی و هیجانی مغزم این اتفاقات دردناک را به عزیزانم تسری می دهد بدین معنی که پیوسته به من گوشزد می کند که این مسایل می توانند برای عزیزانم نیز پیش بیاید او این مسئله بی اختیار مرا دستخوش هراس می کند. لازم به ذکر است که این نوع دغدغه نمی تواند یک طرفه باشد. بدین معنی که همانطور که والدین نگران ایمنی فرزندانشان هستند کودکان نیز از تشویش مشابهی رنج می برند. برای مثال چند وقت پیش در جریان آئین جشن تکلیف یک پسرک سیزده ساله در کنیسه ام از این پسرک پرسیدم که بزرگترین ترسش در زندگی چه می باشد؟ او بر روی دغدغه ای انگشت گذاشت که به کلی با تصورم تفاوت داشت چون من براین پندار بودم که این پسرک دغدغه آموختن فرایض دینی را داشته باشد این در حالی بود که پسرک نگران مرگ ناگهانی یکی از والدینش بود. صادقانه اعتراف می کنم که من نیز در این نوع ذهن مشغولی با این پسرک سهیم هستم. برای مثال از آنجا که یکی از نوه هایم در آستانه رفتن به سربازی قرار می گیرد همیشه کشته شدنش در جبهه های جنگ احتمالی ذهنم را به خود مشغول می کند.
از سایر ذهن مشغولی های مثالی ام می توان به نگرانیم در رابطه با چگونگی زیستن نوه های نوجوانم در یک دنیای پیچیده، درگیری با یک جهش بیماریزای ژنتیکی، قربانی شدن علیرغم اتخاذ تدابیر پیشگیرانه و احتیاطی، تسلیم شدن در برابر قوای طبیعی چون سیل، زلزله و طوفان، از دست دادن ناگهانی لذت حاصله از خواندن و تهیه و تنظیم یک سخنرانی مذهبی به علت ابتلای به آلزایمر و مایوس کردن دوستانم، مواجهه با یک بحران اقتصادی بزرگتر، تخریب علاج ناپذیر محیط زیست، برخورداری از طول عمری کوتاه یا بلند و از کف دادن پس اندازم به علت از دست دادن ناگهانی شغلم اشاره کرد. بله، من درگیر ذهن مشغولی هایی از این دست بوده و مزمن و کهنه شدن این ترس ها سبب می شود که من ناخواسته درگیر بزرگترین ترس ها شده و آن نیز فلج شدن و از حرکت بازایستادن چرخ زندگیم به علت این ترس های عمدتاً بی اساس می شود.
بله، من نیز به عنوان آموزگار علوم و آموزه های مذهبی به مثل همه انسان های معمولی درگیر نگرانی هایی از این دست هستم. اکنون این پرسش مطرح می شود که من جهت تداوم حرکت چرخ زندگیم چگونه با این ترس های رایج مقابله می کنم؟ پاسخ این است که من جهت بیرنگ کردن این ترس ها به راهکارهای چندی متوسل می شوم که از جمله آنها می توان به القای ذهنی، اتخاذ تدابیر پیشگیرانه و مهاری و ایمان به آموزه دینی اشاره کرد. برای مثال در رابطه با راهکار مهاری اول، پیوسته این باور را به ذهنم تلقین می کنم که وقوع این حوادث ناگوار بسیار نادر و بعید بوده و بدین وسیله مانع از ابراز وجود و ترکتازی و یورش این ترس ها می شوم و در رابطه با راهکار دوم نیز با اتخاذ ترتیباتی بدین وسیله مانع از مشکل آفرینی ترس می شوم. برای مثال برای اینکه درگیر عوارض جسمی نشوم نه تنها خودم را مقید به تغذیه سالم می کنم. بلکه از تحرک جسمی سلامتی بخش نیز غافل نمی شوم و بالاخره براساس باورهای مذهبی ام براین باورم که اگرچه خداوند جهان را به دور از وقایع ناگوار خلق نکرده است با این همه در این دنیا وقوع و نمود وقایع مثبت به مراتب بیشتر از اتفاقات ناگوار است.
چند سال پیش فیلمی بر روی پرده سینماها قرار گرفت که اسمش «پاسداری از زندگی» بوده و در این فیلم دو هنرپیشه نامدار یعنی آلبرت بروکس(۱) و مریل استریت(۲) نقش آفرینی می کردند داستان این فیلم از این قرار بود که انسان پس از مرگش راهی بهشت شده و در این مکان در یک محکمه الهی کارنامه زندگیش در حیات دنیوی مورد قضاوت یک قاضی و یک وکیل مدافع قرار می گیرد. لازم به ذکر است که براساس سوژه این فیلم بهشتی و یا جهنمی بودن فرد در گذشته تابع چگونگی شخصیت و رفتار او در حیات دنیوی نبوده بلکه اصلی ترین شاخص سنجش کارنامه افراد، چگونگی برخوردشان در برابر ترس بوده است. بدین معنی که اگر فرد متوفا در جریان زندگیش در مقطعی از عمرش دستخوش ترس زندگی سوز شده باشد این دادگاه الهی او را از ورود به بهشت محروم کرده و در عوض با جسمیت بخشیدن مجدد به فرد مردود شده یکبار دیگر بر روی زمین این فرصت را در اختیارش می گذارد که با غلبه کردن بر ترسش بدین وسیله خود را شایسته ورود به بهشت سازد. و این در حالی است که براساس حکم این دادگاه فرد شجاع و دلدار وارد سطح متعالی تری از زندگی می شود.
از آنجا که فرد جهت خودشکوفایی و تحقق بخشیدن قوای پنجهان خود پیش از هر چیزی نیاز به هنر غلبه بر ترس داشته و این واقعیت مورد تایید فیلم فوق است شواهد موجود حکایت از این دارد که امروزه انسان ها درگیر هراس هایی هستند که این مسئله مانع از زندگی کردن انسان ها به مفهوم واقعی کلمه می شود اگرچه بخش بزرگی از این ترس ها، ترس هایی واهی و اغراق شده است. با این همه نکته مهمی که در رابطه با ترس همواره باید آویزه گوش انسان باشد این است که این احساس فی نفسه به دو نوع خوب و بد تقسیم شده و این نوع خوب این احساس است که از دیرباز تاکنون موجبات دوام و بقای نسل بشر را در طول تاریخ فراهم آورده است چه در غیر این صورت اجداد و نیاکان ما در صورت بی توجهی به این احساس مثبت در همان اوان پیدایش انسان در این کره خاکی طعمه حیوانات درنده و وحشی می شدند. لذا بدین علت است که ترس به دو نوع نرمال و مرضی تقسیم می شود و زمانی که سخنی بر غلبه براین احساس در این کتاب به میان می آید منظور ترس مرضی و ناسالم است. متاسفانه انسان از این زاویه با حیوان فرق دارد. بدین معنی که یک حیوان به طور غریزی و فطری دشمنانش را شناخته و جهت حفظ جان خود از دسترس شکارچی خود فرار می کند و این در حالی است که نیل به این تشخیص در انسان اکتسابی است. برای مثال زمانی که یک جوجه متوجه یک شیء عقاب سان بر روی سرش می شود به سرعت فرار را بر قرار ترجیح می دهد این در حالی است که انسان باید از طریق تجربه بین آتش خوب و آتش مخرب و سوزاننده تفاوت قایل شود.
از آنجا که انسان گریزی جز این ندارد که از سر تجربه به مهارت خویشتن پایی و ترس گریزی مسلط شود متاسفانه این هنر در شرایط کنونی دنیا به سادگی قابل حصول نیست چون دنیای امروز در قیاس با گذشته بسیار پیچیده شده است لذا بدین علت است که فرد به سادگی نمی تواند بین هراس های واقعی و ترس های واهی تفاوت قایل شود. برای مثال ترس از ابتلا به ویروس آنفلونزا در یک مکان عمومی چون سالن سینما واقعی است یا خیالی؟ همنطور، آیا دستخوش یک حمله تروریستی شدن در این مکان و خیالی است یا واقعی؟ متاسفانه از آنجا که وسایل ارتباط جمعی جهت جذب مخاطب چاره ای جز پوشش دادن افراطی و غیرقابل توجیه وقایع ناگواری از این دست هستند بدین علت بیننده و شنونده این اخبار به طور خودکار به این پندار می رسد که وقوع این اتفاقات امری عادی است. لذا بدین علت است که امروزه افراد از سایه خود نیز می ترسند. در این رابطه دیدگاه مولف کتاب «هشدار کاذب» یعنی دکتر مارک سیگل(۳) نیز قابل تامل بوده و آن این است که به باور این اندیشمند، سرعت انتشار ترس های واهی مسری محسوساً بیشتر از سرعت انتشار ویروس ها و باکتری های بیماریزا است. این صاحب نظر جهت اثبات ادعای خود بر روی بیماری سیاه زخم انگشت می گذارد دکتر سیگل براین باور است که علیرغم اینکه این بیماری به طور ذاتی مسری نیست با این همه ترس مرتبط با آن مسری است با این واقعیت یکبار دیگر ثابت می کند که تا چه اندازه ترس های موهومی می توانند فلج کننده باشند.
واقعیت این است که اگرچه ترس وایه سبب فلج شدن زندگی فرد می شود با این همه به واسطه همین کارکرد است ه فرصت طلبان با ایجاد هراس در دل مردم بدین وسیله به کام دل نایل می شوند از جمله این فرصت طلبان می توان به فعالین اقتصادی و مردان سیاست اشاره کرد. برای مثال در جریان مبارزات انتخاباتی نامزدهای احراز این پست مهم جهت از میدان بدر کردن رقیب بجای اینکه با تکیه بر توانایی های ذاتی خود نظر مردم را به خود جلب کند با ایجاد هراس در دل مردم بدین وسیله مردم را از پیروزی رقیبش می ترساند. بدین معنی که در جریان این کارزار به مردم می گوید که در صورتی که به رقیبش رای بدهند در آن صورت باید منتظر عواقب خطرناک این انتخاب نادرست شان در آینده نزدیک باشند.
در این رابطه دیدگاه استاد الهیات تاریخی دانشگاه هاروارد یعنی پروفسور مارگارت مایلز(۴) قابل تامل بوده و آن این است که به باور این صاحب نظر اگرچه انسان در طول تاریخ پرفراز و نشیبش با ترس های گوناگونی دست و پنجه نرم کرده است. با این همه انسان هیچ گاه مثل امروز در جوامعی زندگی نکرده است که در آنها ترس تا این اندازه بزرگنمایی شده باشد. و ترکتازی و هراس افکنی ترس در جوامع کنونی ناشی از تبدیل شدن حوادث نادر و پراکنده به امری عادی و جعل و دستکاری حقیقت می شود. این صاحب نظر براین باورست که ترس مزمن و مرضی قربانی را درگیر عوارضی می کند که از جمله آنها می توان به افسردگی فراگیر، اختلالات خورد و خوراک محور، اعتیاد به نوشیدنی های الکلی و وابستگی به مواد مخدر اشاره کرد. همینطور، از بازتاب های مخرب هراس زدگی می توان به خشونت افراطی رایج در جامعه آمریکا اشاره کرد. لذا بدین علت است که فرد باید شدیداً مراقب ترس های واهی و بی اساس باشد.
براساس مقاله ای که اخیراً در بخش علمی نشریه نیویورک تایمز به چاپ رسیده است تحقیقات براین باورند که افرادی که پس از وقوع حادثه تروریستی یازدهم سپتامبر دستخوش استرس و اضطراب مرضی شده اند که براساس برآورد این مقاله تعداد قربانیان این عارضه ۶% جمعیت ایالات متحده را تشکیل می دهد. شانس ابتلای این قربانیان (استرس زدگان) به یک نارسایی تازه قلبی تقریباً سه برابر افرادی است که از این نگرانی و ذهن مشغولی رنج نمی برند و چون ۶% استرس زدگان برابر با ۱۰ میلیون از جمعیت ایالات متحده است اگر تنها یک درصد از استرس زدگان به کام مرگ فرو روند، تعداد این قربانیان محسوساً بیشتر از افرادی است که در جریان حمله تروریستی به مرکز تجارت جهانی به کام مرگ فرو رفتند.
براساس شواهد و مستنداتی از این دست انون یقین داریم که نه تنها ترس و اضطراب مانع از شکوفا شدن توانایی های بالقوه و نهان فرد می شود بلکه اساساً اضطراب مرضی بسترساز مرگ قربانی می شود. اکنون پرسشی که مطرح می شود این است که چگونه می توان این سایه شوم را از سر خود دفع کرد. پروفسور مایلز براین باور است که یک راه کارآمد ترس مرضی و افراطی این است که فرد به این باور برسد که اگرچه وقوع اتفاقات ناگوار در دنیای کنونی گریزناپذیر است با این همه تعداد اتفاقات مطلوب محسوساً بیشتر از وقایع ناگوار است و به واسطه همین ویژگی است که در نهایت دنیا تبدیل به مکانی قابل زیست برای ایشان می شود به علاوه فرد در هنگام مواجهه با ترس های پوشالی باید بداند که او در این موقعیت به هیچ وجه تنها نبوده و این ترس های زندگی سوز پیش از هر چیزی حاصل خیال پردازی و بزرگ نمایی است.
لازم به ذکر است که عوارض و تخریبات ترس های پوشالی و خودبافته تنها منحصر به فرد قربانی (هراس زده) نشده بلکه از آنجا که ترس فی نفسه یک هیجان بوده و هیجان نیز از خاصیت سرایت کنندگی برخوردار است لذا بدین علت که هراس بسان ویروس آنفلوانزا به سرعت در بین مردم پخش می شود و بدین وسیله ذهن مردم از کارآیی و قدرت بهره وری محروم می سازد و این واقعیت مورد تایید صاحب نظری چون دکتر برنز(۵) است. این صاحب نظر براین باور است که از آنجا که امروزه بخش بزرگی از کارگران و شاغلین ذهن مشغول بیکاری و ته کشیدن پس اندازهای شخصی به علت بحران اقتصادی و دستاوردهای تکنولوژیکی هستند این نگرش سبب می شود که فرد در این شرایط تنازع بقاء تنها به فکر حفظ موقعیت مادی خود باشد و چون بالا رفتن بازدهی شرکت ها و کارخانجات در گروی ایده آفرینی و نوآوری شاغلین است و چون ترس مزمن شاغلین و فعالین اقتصادی موسسات اقتصادی را از این امتیاز و موهبت محروم می کند، بنابراین یکی از راهکارهای کارآمد غلبه بر مشکلات اقتصادی این است که فرد پیش از هر چیزی ذهنش را از این نگرانی پوشالی پاک سازد به علاوه در این موقعیت کسب نتایج مثبت در گروی این است که اولاً فرد به دور از هراس افکنی باشد و در ثانی با اشخاصی نشست و برخاست داشته باشد که خوش بینی و امیدواری از سروری این اشخاص می بارد چون همان طور که گفته شد احساس از خاصیت سرایت کنندگی برخوردار است.
چند سال پیش گوین بکر(۶) کتابی تحت عنوان «هدیه ترس» به رشته تحریر درآورد که این اثر به سرعت تبدیل به یک کتاب پرفروش شد. در این کتاب بکر با روشنی هرچه تمامتر به خواننده می گوید که چرا فرد باید قدردان و مدیون این احساسش باشد. محور و شالوده استدلال این نویسنده این است که به واسطه این احساس است که فرد پیشاپیش با اتخاذ اقدامات دفعی و مهاری بدین وسیله خود را از قرار گرفتن در موقعیت ها و تجارب خطرناک به دور نگه می دارد. امتیاز دیگر ترس به باور این نویسنده این است که این احساس (تجربه کردن ترس) آشکارا ثابت می کند که فرد آدمی پویا و زنده بوده و از قدرت احساس برخوردار است و به واسطه احساسات مثبت متراکم و سرکش است که فرد می تواند پیوسته در مسیر خودشکوفایی و خودبارورسازی سیر کند. همینطور از آنجا که احساس از ویژگی برانگیزانندگی برخوردار بوده و سبب نمود احساسات دیگر می شود بدین علت باید گفت که «کرختی احساسی» فی نفسه یک ویژگی بازدارنده برای فرد بوده و این نوع کرختی عمدتاً در مردان به چشم می خورد لذا بدین علت است که عوارض جسمی و روحی مردان محسوساً بیشتر از زنان است زیرا زنان از طریق «احساس نمایی» راحت تر تخلیه هیجانی را تجربه کرده و پیامد آن به آرامش روانی می رسند و این در حالی است که مردان فقط توان تشخیص خشم را دارند به هر شکل، از آنجا که این احساس به طور خودکار لازمه های خویشتن پایی (مراقبت از ایمنی شخصی) فرد را تقویت می کند لذا بدین علت، بی توجهی به این احساس و نادیده گرفتن آن کاری عقلانی نیست.

با توجه به آنچه که در فوق بدان اشاره شد، اکنون به خوبی می دانیم که نه تنها ترس ستیزی (عدم به رسمیت شناخت این احساس فرد را از لازمه های پویایی و سازگاری محروم می کند بلکه در برخی از موارد به طور مستقیم بسترساز مرگ فرد ترس ستیز می شود. از نمونه های بارز این ادعا می توان به نوجوانان مذکر اشاره کرد که این قشر سنی به علت احساس غروری که در این مقطع سنی به این افراد عارض می شود به شدت از ترس نمایی فرار می کنند. چون نمود ترس در این اشخاص آنها را قربانی احساس حقارت و شرمساری می کند. چون این نوجوانان مذکر براین پندارند که یک مرد در هر شرایطی باید نماد صلابت، خویشتنداری احساسی و استواری و در یک کلام مردانگی باشد و چون ذات و ماهیت و نوع اجتماعی شدن مردان به گونه ای است که با احساس نمایی (هراس زدگی و اسیب پذیری) بیگانه است. بدین علت فرد هرگز نباید دستخوش ترس و ضعف شود. لذا بدین علت است که این قشر سنی بندرت گزینش و تخلیه هیجانی را تجربه می کند این در حالی است که نتایج حاصله از بررسی های مرتبط حکایت از این دارد که گریستن گاه و بیگاه سبب تجربه شدن احساس سبکباری در فرد می شود. مشکل دیگر، ترس گریزی نوجوانان مذکر و به طور کلی مردان این است که این جنسیت در قیاس با زنان به طور محسوس تری از «احساس گناه» رنج می برد. نمونه بارز این ادعا این است که به لحاظ موقعیت شغلی من با نوجوانان سروکار داشته ام که اعتراف کرده اند که به علت حفظ ظاهر (صلابت و استوارنمایی) در جریان مراسم تشییع جنازه مادربزرگ های خود به علت عدم گریه و زاری و سگواری کردن دستخوش احساس گناه شده اند.
همینطور، برنتابیدن ترس در بین این قشر سنی سبب شده است که تعداد قابل توجهی از این اشخاص از سر شجاعت و تهور نمایی دست به کارهای خطرناک فرضاً رانندگی خطرناک بزنند که این کار در نهایت آنها را به کام مرگ فرو برده است پس جهت ریشه دار کردن این احساس مفید، گاهگاهی از طریف دیدن فیلم های ترسناک بتدریج این احساس مرده را در خود زنده کنید چون همانطور که گفته شد تجربه کردن ترس سبب تقویت لازمه های خویشتن پایی در ابعاد کلی می شود.
در این راستا، اکنون طرح پرسش هایی از نوع زیر منطقی می نمایاند:
الف: چرا مردم جهت دیدن فیلم های ترسناک حاضر به پرداخت هزینه می شوند. همینطور، چرا مردم اقدام به خرید کتاب های جنایی و پلیسی می کنند که در این کتاب ها پیوسته جان قهرمان داستان در خطر است؟
ب: همینطور، چرا مردم روی خوش به داستان های ماورایی و مابعدالطبیعه نشان می دهند؟ به نظر من ییک از دلایل استقبال مردم از آثاری از این دست این است که فرد پس از دیدن و خواندن این اثار در نهایت به این باور می رسد که اگرچه دنیا مکان خطرناکی برای زندگی است، اما چون شالوده دنیا را نظم و عدالت تشکیل می دهد بدین علت در نهایت افراد شرور و جانی به سزای اعمال خویش رسیده و به واسطه این باور فرد احساس آسودگی خاطر را تجربه می کند. چند سال پیش جهت پر کردن وقتم در هواپیما که از بوستون عازم لس آنجلس بود به طور اتفاقی اقدام به خرید یک کتاب پلیسی کرده و به محض استقرار در صندلیم شروع بهع خواندنش کرده و زمانی که هواپیما در فرودگاه لس آنجلس به زمین نشست من تا پایان کتاب تنها شش صفحه فاصله داشتم و چون براین باور بودم که در نهاین این قهرمان داستان است که در رویارویی نهایی بر نیروی اهریمنی چیره می شود بدین علت به هیچ وجه مایل نبودم که خودم راذ از این لذت پایانی محروم کنم. لذا بدین علت بود که پس از خروج همه مسافران من آخرین نفری بودم که هنوز موفق به خروج از هواپیما نشده بودم و به واسطه این تجربه مستقیم بود که تازه متوجه اشتیاق خوانندگان سری کتاب های هری پاتر می شدم. به زبان ساده تر، به آنها حق می دادم که مشتاقانه شاهد رویارویی نهایی هری پاتر با شخصیت شرور و پلید این داستان یعنی لرد ولدمور(۷) باشند. بله، علت اشتیاق این خوانندگان این است که از آنجا که براین باورند که در نهایت این نیروی خیر است که بر نیروی شر پیروز می شود لذا بدین علت جهت آگاهی از پایان داستان لحظه شماری می کنند.
باری، با توجه به اشارات فوق اکنون تردیدی نداریم که ترس به دو نوع سازنده و بازدارنده (فلج کننده) تقسیم شده و یک فرد زندگی طلب هرگز نمی تواند به دور از ترس نرمال باشد چون محرومیت از این احساس سبب می شود که فرد از لازمه های خویشتن پایی محروم شده و پیامد آن تاوان سنگینی را برای این بی توجهی غفلت زدگی بپردازد با این همه تایید این ضرورت هرگز بدین معنی نیست که فرد به واسطه خیال پردازی و بزرگ کردن این احساس درگیر ترس بیمارگونه شود. چون این نوع ترس به مفهوم واقعی کلمه زندگی را به کام قربانی تلخ می کند. لذا هرگز نباید از طریق خوردن یک قرص و یا تن دادن به یک جراحی مغزی نمود این احساس را در خود متوقف کنیم چون این کار اشتباهی بزرگ و جبران ناپذیر خواهد بود.
اکنون این پرسش مطرح می شود که اساساً بسترساز ترس واهی چیست؟ پاسخ این است که ترس های واهی و بزرگنمایی شده حاصل بیش اطلاعی و کم اطلاعی است بدین شکل که بیش آگاهی از طریق ذهن مشغولی افراطی فرد را درگیر ترس مرضی کرده و این واقعیت در مورد فقدان اطلاعات کافی نسبت به موضوعی خاص نیز صدق می کند. برای مثال شواهد موجود حکایت از این دارد که بخش قابل توجهی از مردم از طوفان تندری و صاعقه زدگی هراس داشته و جهت مهار این ترس در این موقعیت ها دست نیازشان را به سوی گیراندن یک نخ سیگار دراز کرده و این واکنش کوکی در مورد سایر موارد ترس برانگیز نیز صدق می کند. اکنون پرسشی که مطرح می شود این است که آیا این فرد فرضی در اثر اعتیاد به سیگار جانش را از دست خواهد داد یا از طریق صاعقه زدگی؟ پاسخ این است که قدرت مرگ آفرینی مصرف دخانیات به مراتب بیشتر از احتمال اصابت صاعقه به این فرد مثالی است. لذا بدین علت است که پروفسور کانر بخشی از مردم را به علت لغو پروازشان به علت احتمال یک حمله تروریستی و هواپیما ربایی مورد سرزنش قرار می دهد چون این صاحب نظر براین باور است که شانس مرگ و قربانی شدن این اشخاص به علت نوشخوارگی، نبستن کمربند ایمنی در جریان رانندگی و اعتیاد به سیگار به مراتب بیشتر از قربانی شدن در حملات تروریستی است.
از آنجا که والدین دغدغه ترس فرزندانشان را دارند این مسئله سبب شده که کارشناسان در این رابطه در قالب مقالات علمی گوناگون اظهارنظر کنند. متاسفانه در بسیاری از این مقالات گره گشا ترس کودک به دو نوع ترس واقعی و ترس خیالی و واقهی تقسیم شده است که به باور من این تقسیم بندی از اساسی برخوردار نیست چون از نظر من ترس واهی وجود ندارد در این رابطه ذکر مثالی بهتر منظورم را از واهی بودن ترس واهی و پنداری روشن می کند. فرض براین است که کودک از چیزی در شکل یک هیولا و یک موجود ترسناک در زیر تختش می ترسد. واقعیت این است که یک مادر به طور طبیعی جهت برطرف کردن ترس فرزندش در این موقعیت مثالی با دلیل و برهان به کودکش می گوید که ترس او از هیچ اساسی برخوردار نیست اما این مادر مثالی باید بداند که در این راستا بیهوده خودش را خسته می کند چون کودک به هیچ وجه استدلالش را نمی پذیرد چون اگرچه یک موجود خطرناک در زیر تحت کودک پنهان نشده است با این همه ترس کودک واقعی بوده و این ترس نیز از دنیای خطرناک پیرامونش ناشی می شود. بنابراین در این موقعیت مادر جهت بیرنگ کردن ترس فرزندش باید شب هنگام با روشن کردن اتاق خواب کودک ترسویش بدین وسیله از ابعاد ترس پنداریش بکاهد.
از آنجا که من به لحاظ شغلی یک نویسنده و یک خطیب و سخنران هستم و چون تا همین چند وقت پیش دختر و نوه هایم در شهرهای مختلف اقامت داشته اند این موقعیت مرا وامی داشت که جهت تازه کردن دیدار با عزیزانم و ایراد سخنرانی در شهرهای مختلف در طی ماه چند بار سفر هوایی داشته باشم و این در حالی است که گاه و بیگاه هواپیما دستخوش حادثه می شود و بدین وسیله مسافرین را به کام مرگ فرو می برد.
واقعیت این است که من به هیچ وجه نمی توانم منکر سقوط گاه و بیگاه هواپیما شوم. روشن است که این واقعیت در جریان این سفرها مرا دستخوش هراس می کند اما این ترس به هیچ وجه روال نرمال زندگیم را مختل نمی کند چون من جهت به حاشیه راندن این دلهره ذهنم را متوجه ایمنی مطلوب سفرهای هوایی در قیثاس با سفرهای جاده ای می کنم. به زبان ساده تر، از آنجا که خطر رانندگی به مراتب بیشتر از حوادث هوایی است بدین علت من آگاهانه از قرار گرفتن در معرض خطر پرهیز می کنم.
چندیش پیش به طور شتابزده از آتلانتا(۸) راهی نیویورک شدم و چون برای این پرواز پیشاپیش بلیط رزرو نکرده بودم بدین علت در صندلی آخر ردیف آخر هواپیما نشسته و خود را همجوار یک زوج شکیل و ثروتمند یافتم. پس از لحظاتی سر صحبت را با این زوج باز کرده و در جریان این گفت وگو کاشف به عمل آمد که علت پروازشان به نیویورک این است که در ضیافت شامی که در هتل آستوریا(۹) برگزار می شود، حضور به هم رسانده و در مراسم جمع آوری اعانه در این مکان مشارکت داشته باشند این زوج در ادامه به اطلاعم رساندند که مهمانان افتخاری این گردهمایی پادشاه و ملکه کشور تایلند هستند. با آگاهی از این مطلب از این زوج پرسیدم پس چرا در بخش ارزانتر و انتهایی هواپیما نشسته اند. شوهرش خنده کنان به من گفت که اگرچه زنش با جزئیات سقوط تعداد قابل توجهی از پروازها آشنایی دارد اما در هیچ کدام از این سقوط ها هواپیمای ساقط شده از پشت مورد اصابت قرار نگرفته است.
پرسش این است که چرا در بسیاری از موارد نمی توان قربانی را از ترس های پوشالی رهایی بخشید؟ به عبارت دیگر، چرا در این رابطه بحث و استدلال و آوردن سند و مدرک نمی تواند کارساز باشد؟ پاسخ این است که در بسیاری از موارد، ترس قربانی ناشی از مسئله ای غیرقابل بیان می شود که به شکل بازتابی قربانی را درگیر ترس پوشالی می کند در این رابطه مورد مثالی زیر بهتر منظورم را از ترس پوشالی بازتابی روشن می کند.
چندی پیش یکی از مومنان مونث که به طور مرتب به منظور انجام دادن مراسم عبادی در کنیسه ام حضور می یافت به نزد من در مقام یک مرد روحانی و آموزگار آموزه های دینی آمده و دست یاری خواهش را جهت مهار اضطراب مزمنش به سوی من دراز کرده بود و از من می خواست که به طریقی او را از این خوره ذهنی رهایی بخشم. باری مشکل این زن بود که به شدت از حضور در فروشگاه های زنجیره ای به همراه فرزندانش به منظور خرید می ترسید. علت این ترس پوشالی این زن این بود که چندی پیش او حادثه ای را در یک روزنامه خوانده بود که در این اتفاق کودکی در یکی از مراکز خرید ربوده شده و توسط آدم ربایان به قتل رسیده بود و این ذهن مشغولی و دلهره به وسیله یک رمان پرفروش با این سوژه نیز تشدید شده بود. به زبان ساده تر، این زن از این می ترسید که در صورت حضور در این مکان ها این بلا بر سر بچه های او نیز نازل می شود. لذا او از من می خواست که او را از این عذاب رهایی بخشم در پاسخ به وی گفتم براساس حساب احتمالات و با توجه به شواهد موجود وقوع حوادثی از این دست بسیار نادر است. به همین علت باید خود را از چنگال این ترس رهایی بخشد، او متقابلاً به من گفت که در طی این مدت به کرات این واقعیت (قلیل الوقوع بودن این حوادث) را به خودش یادآور شده است با این همه این القائات نیز ذره ای از نگرانی هایش را کم نکرده است.
از آنجا که من از پس رفع مشکل این زن برنمی آمدم به وی پیشنهاد کردم که به یک روان درمانگر مراجعه کند و روان درمانگر نیز در طی دو جلسه این دلهره زن را مرتبط با احساس بی کفایتی این ازن در رابطه با وظایف و مسئولیت های مادرانه مراقبتی دانست. و این احساس نیز ناشی از غر زدن و ایراد گرفتن ما در این زن در رابطه با چگونگی مراقبت از نوه هایش می شد بدین معنی که هر باری که بچه های این زن مریض می شدند و یا اسیب می دیدند مادر این زن او را متهم به بی کفایتی و عدم شایستگی می کرد. باری، زمانی که سرانجام مشکل این زن ریشه یابی شد، اگرچه این آگاهی به طور مطلق اضطراب مرتبطه اش را مهار نکرد با این همه این دستاورد را برای این زن هراس زده داشت که زین پس به مثل همه انسان های عادی به مراکز خرید برود. علت ویرانگری این احساس این است که ترس در فرد تولید درماندگی می کند. در این رابطه به دو جمله مثالی زیر توجه کنید:
الف: به زودی شاهد یک مسئله هولناک خواهم بود.
ب: احتمالاً با مشکل هولناکی به زودی مواجه می شوم که جهت مهار آن هیچ کاری از دستم برنمی آید با مقایسه دو جمله فوق بسادگی متوجه می شویم که قدرت هراس آفرینی جمله دوم به مراتب بیشتر از جمله اول است. چون فرد در موقعیت دوم درگیر احساس درماندگی و ناتوانی می شود این در حالی است که جمله اول چنین برداشتی را به فرد القا نمی کند و چون هراس فرد را درگیر واکنش احساسی می کند بدین علت فرد در این موقعیت جهت بیرنگ کردن این وحشت دست به هر اقدامی می زند. در این رابطه مورد مثالی زیر بهتر منظورمان را از اقدام مهاری نسنجیده می کند. فرض می کنیم که خبر سقوط یک هواپیما با آب و تاب بسیار در رسانه های عمومی پوشش داده شود. مردم با شنیدن این خبر هولناک در بسیاری از موارد اقدام به لغو سفر هوایی کرده و جهت جابجایی از اتومبیل خود استفاده می کنند. استدلال این اشخاص این است که به علت احساس کنترل در ماشین سفر جاده ایی ایمن تر از سفر هوایی است و این در حالی است که آمار و ارقام موجود حکایت از این دارد که سفر هوایی به مراتب ایمن تر از مسافرت جاده ای است و این واقعیت یکبار دیگر ثابت می کند که چگونه احساس درماندگی سبب اقدامات احساسی و نسنجیده فرد می شود. مثال دوم مربوط به افرادی می شود که جهت درمان بیماری های به اصطلاح صعب العلاج خود نه تنها پیه خطرات سفرهای هوایی و جاده ای را به تن خود می مالند بلکه از طب غیرمتعارف و غیررسمی استفاده می کنند. این در حالی است که این اشخاص با استقرار در مکان زندگیشان آسانتر و سریعتر به اهداف درمانی خود نایل می شوند. اکنون این پرسش مطرح می شود که این خطرکنندگان با چه استدلالی تن به این اقدامات مهاری می دهند؟ پاسخ ساده این است که این اشخاص براین پندارند که بدین شکل کنترل زندگیشان را در دست می گیرند.
با توجه به آنچه در فوق بدان اشاره شد اکنون خوب می دانیم که هراس حاصل احساس درماندگی و ناتوانی است و چون فرد در هیچ موقعیتی بیشتر از افکنده شده بر روی تخت درمان احساس درماندگی نمی کند بدین علت پرستاران در این موقعیت تا سرحد امکان به بیمار القا کنند که بر روی تخت بیمارستان نیز مهار کنترل زندگیش را در دست دارد بدین منظور پرستار از بیمار می پرسد که ایا مایل است که اول قرص خواب بخورد یا دارویش. همینطور انتخاب مصرف دارو توسط بیمار نیز در این راستا (در دست داشتن مهار زندگی) آشکارا ترس زدا است.
برای اینکه هراس و دهشت حاصله از احساس درماندگی هرچه بیشتر برای خواننده روشن شود لازم است که تجربه شخصی ام را از نظرشان بگذرانم. داستان از این قرار است که چند سال پیش در مقطع زمانی تعطیلات چهارم ژوئن من به علت عفونت پا در یکی از بیمارستان ها بستری شدم. پزشکان معالجم جهت مهار این عفونت اقدام به آنتی بیوتیک درمانی کرده و چون دوز پایین این دارو علاج مشکلیم نبود بتدریج آنتی بیوتیک های قویتری را برای این عفونت تجویز کردند. متاسفانه چون در اثر گذشت زمان نتیجه ای از این درمان گرفته نمی شود و چون پزشکان معالجم تازه کار بوده و به نظر می رسید که من اولین بیمارشان باشم این مسئله بیش از پیش بر احساس درماندگی و امیدباختگی ام دامن می زد این در حالی بود که من کسی بودم که مردم جهت رفع مشکلاتشان به من مراجعه می کردند. به هر حال درماندگی و احساس وادادگیم در بیمارستان برای مدتی بدین سان تداوم داشت تا اینکه بالاخره پزشکان تازه کار دست نیازشان را به سوی برجسته ترین باکتری شناس این بیمارستان دراز کرده و او با معاینه این عفونت به اطلاع من رساند که از آنجا که این باکتری گوشت خوار نیست بدین علت آنتی بیوتیک خاصی بسادگی از پس مهار آن برمی آید. خوشبختانه تشخیص این پزشک درست از آب درآمده و من سرانجام از شر این عفونت رهایی یافتم با این همه احساس درماندگی حاصله از این تجربه کماکان در پس ذهنم زنده است.
با توجه به اشارات فوق اکنون تردیدی نداریم که این احساس درماندگی و لاعلاجی است که فرد را درگیر واکنش های هیجانی می کند و چون بهره مندی از احساس کنترل له میزان قابل توجهی از ابعاد هراس پوشالی اشخاص می کاهد لذا بدین علت مردم در این موقعیت ها دست یاری خواهشان را به سوی «دعا و نیایش» دراز می کنند. و از خداوند قادر عاجزانه می خواهند که آنها را در کنف هدایت و حکایت خود قرار دهد. بله در موقعیت ها و شرایطی چون بستری شدن در بیمارستان به علت یک بیماری سخت و یا مواجهه با یک حادثه ناگوار چون ترور پرزیدنت کندی و یا فاجعه تروریستی یازدهم سپتامبر، مردم چنان دستخوش ترس و حشت می شود که به طور غیرارادی به کلیساها و کنیسه ها هجوم آورده و با توسل به دعا و نیایش و توکل به قدرت بی پایان خداوند، از این ذات یگانه و قادر می خواهند که آنها را در برابر این بلایای ناگهانی حفظ کند. پرسش این است که مکانیسم عمل دعا و نیایش و توکل و توسل در این موقعیت ها چیست؟ از آنجا که درماندگی و وادادگی فرد را از موهبت کنترلگری محروم می کند و چون انفعال و واکنش احساسی بیش از پیش به این احساس مخرب دامن می زند بدین علت فرد از طریق دعا و نیایش نه تنها خود را به دستان قادر خداوند می سپارد بلکه در عین حال بدین وسیله تا حدودی احساس «ارباب سرنوشت خود بودن را» تجربه می کند که این راهکار لازمه های آرامش روانیش را تقویت می کند. به علاوه چون آرامش حاصل جمع گرایی است، در این موقعیت هم سرنوشتی و هم تجربگی نیز گره گشا می باشد.

دکتر دین همر(۱۰) در کتابش موسوم به ژن خدا، از حکایتی نقل می کند که مربوط به یک کشتی ماهی گیری و ناخدای آن می شود داستان از این قرار است که این کشتی در سال ۱۵۸۰۷ با دور شدن از ساحل ایتالیا دستخوش چنان طوفانی می شود که هر آن بیم غرق شدنش می رود. از آنجا که به علت این طوفان سنگین ناخدا خود و همراهانش را در آستانه فنایافته و چون کاری نیز از دستش برنمی آید بدین علت دستش را عاجزانه و مایوسانه به سوی آخرین راه حل یعنی دعا و نیایش می کند و چون این ناخدا پیش از این سفر دریایی در یک کلیسایی به رهبری پدر فرانسیس(۱۱) به منظور انجام مراسم عبادی حضور یافته بود بدین علت ناخودآگاه دست یاری خواهش را به سوی این پدر و خدایش دراز می کند که در نهایت این درخواست ناخدا مورد اجابت قرار گرفته و کشتی طوفان زده از غرق شدن نجات یافته و پس از این اتفاق نیز پدر فرانسیس صاحب عنوان قدیس حامی ملاحان و دریانوردان می شود. دکتر همر جهت اثبات کارآیی و گره گشایی دعاو توسل در موقعیت های خطیر چنین می گوید: از آنجا که ایمان و باور قلبی بسترساز نقش آفرینی مکانیسمی موسوم به پیشگویی کام بخش می شود و چون وقوع معجزاتی از این دست بیشتر بر سر زبان ها جاری می شود بدین علت به طور خودکار در بسیاری از موارد انتظار فرد رنگ واقعیت به خود می گیرد. دومین کارکرد دعا و توسل این است که به طور معجزه اسایی در موقعیت های خطیر ذهن فرد را از فلج شدن رهایی می بخشد و این مهم نیز حاصل خوش بینی و امیدواری بوده و خوش بینی نیز از طریق مهار استرس و اضطراب لازمه های مشکل گشایی و چاره اندیشی را در اختیار فرد هراسان قرار می دهد.
برخی از افراد نگرش نادرستی نسبت به دعا و نیایش در شرایط خطرناک داشته و آن این است که فرد در این موقعیت اقدام به معامله کردن با خداوند می کند. بدین معنی که دعا و نیایش خود را مشروط به اجابت شدن خواسته هایش از طرف خداوند می سازد به باور من این ذهنیت به دلایل چندی بی اساس است از جمله این دلایل این است که نمونه های فراوانی وجود دارد که علیرغم اینکه صادقانه و خالصانه به درگاه قادر مطلق دعا می کنند با این همه دعایشان مستجاب نمی شود اما این مسئله هرگز مانع از تداوم خداگرایی این اشخاص نمی شود. برای مثال زمانی که من در شرایط دشوار دست نیاز و یاری خواهم را به سوی خداوند دراز می کنم هرگز از خداوند نمی خواهم که در برابر ستایش صادقانه ام، مشکلاتم را برطرف کند. با این همه من منکر مزایای این راهکار نبوده و از جمله این دستاوردها این است که به واسطه این توسل به طور خودکار آرامش روانی را تجربهع می کند. چون درآویختن به قدرت بیکران خداوند سبب می شود که احساس تنهایی از من دور شود. بله، به باور من یکی از علل اصلی مستجاب شدن دعا این است که فرد بدین وسیله حضور خداوند را دز کنارش حس کرده و بدین وسیله با اعتماد به نفس بیشتری درصدد مشکل گشایی برمی اید. لذا به واسطه این باور ریشه دارم است که هر باری که بر بالین یک بیمار صعب العلاج در بیمارستان حاضر می شوم پیشاپیش به اطلاعش می رسانم که هدف از دست به دعا برداشتن ما این است که شانس کسب نتیجه بهتر را تقویت کنیم به علاوه به اطلاعش می رسانم که بیمار شدنش هرگز نشانه مجازات و تنبیه شدن از طرف خدا نیست چه در غیر این صورت خداوند پزشکان حاذق و امکانات درمانی را در اختیارش نمی گذاشت امتیاز دیگر دعا و توسل به درگاه خداوند در این موقعیت این است که بیمار می تواند در اوج تنهایی و تاریکی نیز از مصاحبت و همراهی و همدلی خداوند برخوردار شود. در همین راستا چندی پیش خبرنگاری این پرسش را متوجه من کرد که مطالعات انجام شده در بیمارستان ها حکایت از ایندارد که دعا و نیایش کمک چندانی به بهبودی درد دردمندان نکرده و شما این مسئله را چگونه تفسیر می کنید؟ در پاسخ به این خبرنگار گفتم که وظیفه درمان بیماری ها به عهده پزشکان بوده و وظیفه خدا در این موقعیت این است که شجاعت و شهامت بیمار را تقویت کند.
شواهد حکایت از این دارد که برخی از مومنان و آموزگاران مذهبی براین باورند که اگر دعا و نیایش با بذل و بخشش و خیرات همراه شود در آن صورت بدون تردید درخواست فرد ثناگو از طرف خداوند اجابت می شود. واقعیت این است که این ذهنیت نمی تواند از اساسی برخوردار باشد زیرا ذات خداوند بری از رشوه و تطمیع است. با این همه من به هیچ وجه منکر گره گشایی نذر و خیرات و کمک به موسسات خیریه نیستم. چون مکانیسم عمل این اقدام با نگرش فوق از زمین تا اسمان تفاوت دارد. در این رابطه تجربه شخصی ام بهتر منظورم را از کارکرد اعانه و انفاق و دستگیری از مستمندان روشن می کند. چند سال پیش هر باری که صبح گاهان پشت میز تحریر به منظور نگارش یک کتاب می نشستم، اولین اقدامم این بود که چکی را به حساب یکی از موسسات خیریه تنظیم کنم و تا مادامی که این مبلغ را به حساب مورد نظر منظورم نمی کردم هیچ برگ دیگری را قلمی نمی کردم اکنون ممکن است این پرسش توسط خواننده مطرح شود که چرا هر روز صبح پیش از نگارش کتاب اقدام به نوشتن یک چک به حساب یک موسسه خیریه می کردم؟ پاسخ این است که علیرغم اینکه اکثر کتابهایم با استقبال بی نظیر مردم مواجه شده است با این همه هر باری که فصل و یا کتاب تازه ای را رشوع می کنم به طور خودکار دستخوش ترس شده و ترسم از این است که مطالبم به اندازه کافی وزین و نافذ نباشد به علاوه چون قلباً مایلم که مطالب کتاب بازتابگر بخش نیکوی صفات و فضایل انسانی باشد و چون این گرایش در بطن هر انسانی به ودیعه گذاشته شده است بدین علت من از طریق دادن اعانه بدین وسیله خود را به ذات نیکم متصل می کنم. و چون فرد در دنیا و آخرت کاشته خود را درو می کند، این عملم اسباب آرامش روانی و اعتماد به نفسم را فراهم می کند و به باور من انفاق و اعمال خیر و انسان دوستانه از چنین کارکردی برخوردار است. لذا بدین علت بود که آبا و اجداد و مردان روحانی و آسمانی ما در اوان شکل گیری تدین و تمدن راز و نیاز و دعا و ستایش خود را همراه با گشاده دستی و بخشندگی می کردند بدین معنی که این عمل را همراه با قربانی کردن بره، دادن اطعام و غیره می کردند تا بدین وسیله این نگرش مثبت را در ذهن خود القا کنند که ثناگویایی بخشنده، وارسته و بلندنظر و مادیات گریز هستند.
در یک کلام به باور من ترس های گوناگون انسان اعم از ترس از جنایت، طرد شدن، ترس از ناکامی و غیره بازتابی از یک هراس ریشه ای و اصلی است. برای مثال انسان پیوسته ذهن مشغول پرسش هایی از نوع زیر است:
الف: آیا دنیا مکان امنی برای زیستن است؟
ب: آیا می توان به قوای سرکش طبیعت اطمینان کرد؟
پ: آیا نوع بشر قابل اعتماد است؟
بله، ترس های انسان ریشه در هراس ها و ذهن مشغولی هایی از نوع فوق دارد لذا براساس این واقعیت است که دکتر لوینگ استون(۱۲) در کتابش موسوم به «پیری زودهنگام» به والدین یادآور می شود که مهمتر از عشق ورزیدن به فرزندان باید به هر طریقی به کودکان القا کنند که دنیا مکان امنی برای زندگی است و از آنجا که احساس از خاصیت سرایت کنندگی برخوردار است نیل به این هدف بزرگ مستلزم این است که والد از عمق وجودش به امنیت دنیا ایمان داشته باشد.
از آنجا که تحمل هراس فراتر از طاقت انسانی است بنابراین قربانی جهت بیرنگ کردن این ترس دست یاری خواهش را به سوی سه استراتژی و مکانیسم دراز می کند. اولین استراتژی تحمل پذیرسازی ترس این است که فرد به «مکانیسم انکار» متوسل می شود. براساس این مفهوم فرد براین باور است که از آنجا که خدا دنیا را هوشمندانه، مدبرانه و عدالت بنیادانه خلق کرده است بنابراین هراس از مسایل واهی از مبنای عقلانی برخوردار نیست چون در یک دنیای عادلانه بلا و حادثه ناگوار بر سر فرد خوب و سرابراه نازل نمی شود. لذا براساس این نگرش است که اگر از این دسته از افراد پرسیده شود که چرا یک فرد مثالی در یک معامله تجاری زیان دیده است و چرا در خیابان به یک زن بی گناه حمله شده است. در پاسخ می گویند که تقصیر زیان دیدگی این سود اگر مثالی به گردن خودش است چون اگر طماع و یا بیش از اندازه ساده لوح نبود وارد معامله زیانباری نمی شد، همینطور در مورد این زن قربانی حمله استدلالشان این است که اگر این زن لباس تحریک کننده ای به تن نداشت و یا اینکه بی موقع در کوچه تنگ و تاریک راه نمی رفت هرگز مورد حمله هوسبازان قرار نمی گرفت. همینطور اگر شهری دستخوش سیل و یا آتش سوزی گسترده شود انکارگرایان جهت توجیه این مسئله فوراً ذهنشان را متوجه شرارت و فساد مردمان این شهر بلازده و مجازات شده کرده و به این باور می رسند که به حق و به درستی از طرف خداوند به سزای اعمال شرارت بار خود چون اهالی شهر صدوم و گومورا که در وصفش در انجیل آمده است رسیده اند. در یک کلام، انکارگرایان براین باورند که بلادیدگان به طور ذاتی و ارادی مستعد حادثه و تجارب ناگوار بوده و از آنجا که انسان های خوب و نیک از این نارسایی ها و کاستی ها به دور هستند بدین علت هرگز دستخوش حادثه نمی شوند چون مثل قربانیان بلا و مصیبت را بر سر خود آوار نمی کنند.
از طرف دیگر برخی از افراد جهت توجیه و توضیح بلای نازل شده بر سر افراد نیک به مفهومی بنام کارما(۱۳) در آئین بودا متوسل می شوند. براساس این مفهوم، آدمی حتی پیش از تولد از دوره های زندگی پیشین برخوردار بوده و اگر فرد در بدو تولد فرضاً از نارسایی و معلولیت فیزیکی و روحی رنج ببرد، کارما باوران براین پندارند که بدون تردید فرد معلولم و بلادیده در زندگی پیشین خود درگیر روحی شریر و پلید بوده است و این در حالی است که فرد در لحظه تولدش به دور از هر گونه گناه و آلایش است. برای مثال من پسری دارم که از مشکلی موسوم به ننارسایی رشد محور» رنج برده و این مسئله سبب شده است که گاه و بیگاه با افراد غیب گوی مواجه شوم که با جدیت این مشکل پسرم را به روح پلید او در زندگی پیشین او نسبت می دهند، اما واکنش من به این نوع چرندگویی در نوع خود جالب است چون هر باری که با درافشانی و افاضات کارما باور مواجه می شوم به طور خودکار به یاد جوک معروف سام لون سن(۱۴) می افتم. این کمدین در این رابطه از خاطره اش در روز اول مدرسه اش می گوید. داستان از این قرار است که در این روز به یاد ماندنی مادر سام او را به مدرسه رسانده و در عین حال به اطلاع آموزگار پسرش می رساند، که جهت ادب کردن پسرش، هر باریکه سام مرتکب اشتباه می شود بغل دستیش را تنبیه کنید چون پسرش سام، از طریق سرمشق بهتر حساب کارش را می کند!
از آنجا که بلایا و فاجعه های حادثه شونده در دنیا در بسیاری از موارد با ذات عدالت نگر خداوند سازگاری ندارد بدین علت در برابر گروه انکارگرایان گروه توجیه گر دیگری قدعلم می کنند که این اشخاص براین پندارند که از آنجا که دنیا مملو از بلایای توجیه ناپذیر و ناهم خوان با عادلانه نگری است و چون دنیا پر از آدم های شریر، جانی و خطرناک است بدین علت زندگی در این دنیای خطرناک مستلزم این است که نه تنها فرد به لوازم خویشتن پایی (مراقبت از جان خود و نزدیکانش) مسلح شود بلکه در عین حال با کشیدن دیوار به دور خودش بدین وسیله با ایجاد یک نوع قلعه در اطرافش بدین شکل خود را از گزند تعرض دیگران در امان نگه دارد.
به زبان ساده تر، فرد جهت بقا و تداوم حیات در این دنیای خطرناک باید پیوسته آمادگی دفاعی خود را حفظ کند، اکنون این پرسش مطرح می شود که آیا این نگرش با ذات جمع گرایی و نوع دوستی آدمی سازگاری دارد؟ پاسخ این پرسش قاطعانه منفی است. به علاوه دشمن باوری همنوع سبب می شود که به جای اینکه فرد قوای ذهنی اش را صرف آرامش و آسایش خود کند این قوای زندگی ساز را به واسطه این نگرانی پایان ناپذیر تلف کند. این در حالی است که سعادت مادی و اخروی در گروی همدلی و هم افزایی بوده و هم افزایی نیز حاصل اعتماد به هم نوعان است.
براساس آنچه که از فرضیه «بقای انسب (گونه های قوی و شایسته)» داروین برمی آید تنها حیواناتی در این طبیعت سرکش و بی رحم قادر به ادامه حیات هستند که بتوانند از پس مشکلات زیستی برآیند. به زبان ساده تر، در این دنیای وحشی تنها گونه های جان سخت و مقاوم قادر به ادامه حیات بوده و موجودات ضعیف و شکننده محکوم به فنا هستند. براساس این تئوری در دنیای انسانی نیز تنها آدم هایی قادر به ادامه زندگی است که بتوانند به واسطه قدرت و زور خود افراد ضعیف را در زیر دست و پای خود له کنند. اندیشمندان چندی مخالف خود را با این دیدگاه داروین ابراز داشته اند که از جمله برجسته ترین آنها می توان به بیولوژیست تکامل گرای فقید یعنی دکتر استفن گولد(۱۵) اشاره کرد. این صاحب نظر جهت رد این تئوری به دیدگاه استدلال یک اندیشمند روسی موسوم به پیتر کروپوتکین(۱۶) استناد می کند که به باور این اندیشمند این چگونگی محیط زندگی داروین بوده است که بسترساز تتوری بقای انسب توسط او شده است و چون داروین بوده است که بسترساز تئوری بقای انسب توسط او شده است و چون داروین در کلانشهر لندن در یک محله فقیر و در عین حال شلوغ زندگی می کرده است این شرایط زیستی ذهن داروین را متوجه این فرضیه کرده است. این در حالی است که افرادی که در مناطق استپی روسیه زندگی می کنند بقا و حیاتشان را مدیون همکاری و تشریک مساعی با یکدیگر هستند نه رقابت و هم ستیزی چه در غیر این صورت این جماعت هم بسته و متحد هرگز نمی توانند از پس قوای بیرحم طبیعت در این مناطق دور از تمدن برآیند. این نوع اتحاد و هم بستگی و هم هدفی در حیوانات وحشی شکارگر نیز به چشم می خورد بدین معنی که این حیوانات جهت رسیدن به غذای مورد نظرشان در ابتدا از طریق شکار گروهی قربانی را از پای انداخته و پس از شکار طعمه هر کدام سهم خود را به علت این همکاری طلب می کند. با توجه به این واقعیت باید گفت که اگرچه این فرضیه در این دنیا حاکم بوده و مصداق دارد با این همه بقای موجودات شایسته و قویتر حاصل همکاری و همسویی جانداران است نه رقابت و هم ستیزی. چون هر موجود و هر انسانی توانایی خاصی را دارا بوده و نیل به هدف نیز مستلزم استفاده از توانایی های مختلف است و بالاخره استراتژی سوم بیرنگ کردن ترس های پوشالی و چسبیدن به زندگی این است که فرد خطرناک بودن دنیا را مورد تایید قرار داده و در عین حال براین باور است که خداوند راهکارهای دفع این خطرات را در اختیار بشر قرار داده و یکی از این ابزارهای مهاری کارآمد دعا و نیایش است چون فرد بدین وسیله خدا را در کنارش در شرایط دشوار حس کرده و بدین وسیله به اعتماد به نفس کافی دست می یابند.
راه دیگر مهار ترس این است که فرد درک بهتری از مفهوم درد و رنج داشته باشد. درد معرف آسیب وجراحت فیزیکی بود و این در حالی است که رنج معرف جراحات روانی است. برای مثال یک ورزشکار حرفه ای، یک بیماری محتاج به جراحی و یک زن زائو در جریان وضع حمل دستخوش درد فیزیکی می شود و به واسطه این تجربه دردناک است که فرد در نهایت به آرزویش می رسد. به زبان ساده تر، تجربه کردن درد در این دنیا در مقاطعی گریزناپذیر بوده و این در حالی است که رنج امری انتخابی است بدین معنی که در بسیاری از موارد فرد از سر سهل انگاری درگیر رنج شده و رنج نیز فرد را درگیر دلمردگی، فسردگی و زندگی باختگی می کند پس جهت خلاصی از رنج پیش از هر چیزی ذهن خود را از ترس های واهی پاک ساخته و برای مهار درد فیزیکی و مستقیم نیز ذهن تان را متوجه پاداش عمل این درد سازید برای مثال اگرچه یک زن پا به ماه در جریان وضع حمل دستخوش درد می شود با این همه حاصل این درد نوزادی نورسیده است. روشن است که تمرکز بر روی این نتیجه به طور خودکار تحمل درد همراه با وضع حمل را برای این زن مثالی ساده تر می کند.
بررسی های انجام شده در کتاب های مقدس مذاهب مختلف حاکی از این است که نه تنها خداوند به کرات به مردم یادآور شده است که هرگز تسلیم ترس نشوند بلکه این فرمان شامل انبیای خداوند نیز می شود برای مثال در انجیل خداوند بیش از هشتاد بار از مردم خواسته است که تسلیم ترس نشوند.
اکنون این پرسش مطرح می شود که چرا خدا مردم را از ترسیدن برحذر داشته است؟ به نظر من خداوند با صدور این فرمان می خواسته این واقعیت را به مردم یادآور شود که دنیا هرگز به دور از خطر و اتفاقات هراس برانگیز نبوده اما از آنجا که هراس زدگی فرد را از هویت و انسانیت ساقط می کند بدین علت خداوند از بندگانش می خواهد که با نادیده گرفتن ترس تا سرحدامکان استعدادهای نهفته خود را بارور ساخته و پیامد آن به مفهوم واقعی کلمه از سعادت دنیوی و اخروی برخوردار شوند چون آدم هراس زده با مواهبی چون سخاوت، گذشت و عفو و انفاق گری و خوشبختی کاملاً بیگانه است. علت دیگر اهمیت این فرمان (هرگز تسلیم ترس نشوید) این است که اولین مکالمه حضرت آدم با خداوند با کلمه ترس شروع می شود. بدین شکل که زمانی که خداوند آدم مورد خطاب قرار داده و از وی می پرسد که کجاست آدم در پاسخ به این پرسش می گوید که در باغ بوده و در عین حال می ترسیده است (سفر پیدایش).
باری، با توجه به آنچه که در مستندات، اقوال و مراجع دینی فوق برمی آید، خداوند انسان را امر بر شجاعت و شهامت کرده است و این واقعیت ثابت می کند که خداوند نیز خطرناک بودن زیستن در دنیا را مورد تایید قرار داده است اما چون ترس فرد را از سعادت و پویایی و انسانیت محروم می کند بنابراین خداوند از بندگانش می خواهد که هرگز تسلیم ترس های پوشالی نشوند. بنابراین فرمان بازدهم این است که هرگز ذهن مشغول ترس های پنداری و واهی نباشید چون این ضایعه شما را از لذات زندگی محروم می کند.

نظرات کاربران درباره کتاب زندگی در دنیای لغزان