فیدیبو نماینده قانونی نشر شورآفرین و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سرنوشت در دست کلوتیلد

کتاب سرنوشت در دست کلوتیلد

نسخه الکترونیک کتاب سرنوشت در دست کلوتیلد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سرنوشت در دست کلوتیلد

فیلیماریو دوبله که متعلق به یکی از خانواده‌های بسیار متمول نِواسلیپ بود، پیش از هر چیز مردی سرسخت بود و این ویژگی را به نسبت مساوی از اجداد پدری‌اش و از مادرش جِلسومینا(۴) به ارث برده بود. افزون بر آن، از پدرش، آقای تام، نابردباری نسبت به چیزهای پیش‌پا‌افتاده و قراردادی را نیز به ارث برده بود و این نابردباری آقای تام را به آن جا کشانده بود که از بس نفس کشیدن برایش پیش پا افتاده بود به زیر خاک پناه بَرَد و فیلیماریو را که فقط چندماه داشت، یتیم کند. با توجه به اینکه زندگی بیش از‌ اندازه‌ قراردادی است، فیلیماریو به‌ندرت اوقات خوشی داشت. وقتی فیلیماریو هجده‌سال داشت و هنوز مهمان عمو فیلیپ(۵) بود، با وجود در اختیار داشتن تمام پول عمو فیلیپ بسیار کسل بود. اما یک روز مشغولیتی پیدا کرد که به‌نظرش خیلی جالب آمد: آموختن پزشکی. فیلیماریو دوسال تمام با پشتکار درس خواند و سرانجام ناله‌کنان در بستر افتاد. سه نفر از معروفترین پزشکان شهر تشکیل جلسه دادند و فیلیماریو علائم بیماری‌اش را با جزئیات برای آن‌ها توصیف کرد، محل آن را به‌طور دقیق مشخص کرد و با چنان دقتی اختلالاتی را که بیماری در عملکرد داخلی بدنش ایجاد کرده بود شرح داد که عاقبت آن سه پزشک پیروزمندانه به هم نگاه کردند و یک‌صدا گفتند: «این روشن‌ترین و مشخص‌ترین آپاندیسیت ممکن در دنیاست!»

ادامه...

بخشی از کتاب سرنوشت در دست کلوتیلد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. Delfino
۲. Filimario Dublè
۳. Clotilde Troll
۴. Gelsomina
۵. Flip
۶. Temerlotte
۷. Sesseppe
۸. Strepetiet
۹. Settembre Nort
۱۰. Pio Pis
۱۱. Petrarca؛ فرانچسکو پترارکا (۱۳۰۴ـ۱۳۷۴) ادیب و دانشمند ایتالیایی که به عنوان پدر اومانیسم شناخته می شود. م
۱۲. Laura
۱۳. جام سنگی ای حاوی آب مقدس که معمولا نزدیک ورودی کلیسا قرار دارد. م
۱۴. Nuova Castiglia؛ استانی واقع در اسپانیای مرکزی که شهر مادرید در آن واقع شده است. م
۱۵. دو پا تقریبا معادل ۱۱ کیلومتر. م
۱۶. Pampa argentina؛ ایالت لاپامپا، یکی از ۲۳ ایالت آرژانتین، واقع در منطقه پامپاس در مرکز کشور است. م
۱۷. ایالت مندوزا یکی از ۲۳ ایالت آرژانتین، واقع در بخش مرکزی غرب این کشور. م
۱۸. Giacco
۱۹. centavo، سنتاوو یک واحد پول کسری و معرف یک صدم واحد پول پایه است که در بسیاری از کشورهای جهان به کار گرفته می شود. م
۲۰. Pesos؛ واحد پول. م
۲۱. Aconcagua
۲۲. Uspalata
۲۳. Cile
۲۴. San Felipe؛ شهری در خلیج کالیفرنیا در ایالت مکزیکی باخا کالیفرنیا، واقع در ۱۹۰ کیلومتری جنوب امریکا. م
۲۵. Pasifico؛ شهری در ایالت واشنگتن امریکا. م
۲۶. والپارایزو سومین شهر بزرگ شیلی است. م
۲۷. Cabecita
۲۸. Villa Mercedes
۲۹. Orizaba
۳۰. Pulque؛ پالک و تکیلا نوشابه های الکلی متداولی در مکزیک هستند که نوشیدنی ملی این کشور به شمار می روند. م
۳۱. Garcia
۳۲. Zurillo
۳۳. Hidalgo
۳۴. Rio Parana؛ رودی واقع در جنوب مرکزی آمریکای جنوبی با طول ۲۵۷۰ کیلومتر است که از کشورهای برزیل، پاراگوئه و آرژانتین عبور می کند. م
۳۵. ترانس سیبیرسکایا، طولانی ترین شبکه ی راه آهن جهان و مهم ترین خط راه آهن روسیه. م
۳۶. don Pedro
۳۷. Puerta de Sul
۳۸. Puerta de la Paz
۳۹. Stefano Pelloni
۴۰. Passatore
۴۱. Bill
۴۲. Ketty
۴۳. Giuglielmo
۴۴. Ostrow
۴۵. Balibalette
۴۶. Rivista
۴۷. Meliby
۴۸. Giorgini De Ludebelle
۴۹. Nepperville
۵۰. baron Nederlet
۵۱. Merlette
۵۲. Barnum
۵۳. Broadway
۵۴. هریت بیچر استو، نویسنده ی کتاب کلبه ی عمو تم. م
۵۵. Tilmon
۵۶. Batik
۵۷. abate Faria
۵۸. If
۵۹. De Ludebelle
۶۰. Mousquet
۶۱. Wlewski
۶۲. Thompson
۶۳. Peggy
۶۴. Bleckmann
۶۵. Volga Volga
۶۶. Babbith
۶۷. Mebikel
۶۸. Mercedes De la Sierra
۶۹. Smitson
۷۰. Cooper
۷۱. Bettel
۷۲. Stik
۷۳. Broadway
۷۴. Barnum
۷۵. Pacquebot
۷۶. Kemel
۷۷. Dolobac
۷۸. Cleveport
۷۹. Roulette؛ یک جور قمار در کازینوها. م
۸۰. Baccarat؛ یک جور قمار با ورق در کازینوها. م
۸۱. common law؛ نظام رویه ی قضایی. م
۸۲. Monte Rosa
۸۳. Breville
۸۴. Smitson
۸۵. Elmira
۸۶. Welk
۸۷. Pew
۸۸. Brex
۸۹. Settima Strada
۹۰. baron Norimbergo
۹۱. duca di Wellester
۹۲. Pasiá؛ عنوان افسر عالی رتبه ی ترکیه. م
۹۳. Mousqueton
۹۴. Sun
۹۵. Sandokan؛ سندوکان یا ببر مالزی شخصیتی خیالی رمان های ماجراجویانه نوشته ی نویسنده ی ایتالیایی، اِمیلیو ساگاری است. م
۹۶. Henry Morgan؛ هنری مورگان (۸۸ ـ ۱۶۳۵) دزد دریایی مشهور انگلیسی بود که بعدها به عنوان ملوان غیرنظامی انجام وظیفه می کرد. م
۹۷. نوعی بازی کودکانه بین پنج نفر که یکی از آن ها میدان دار است. م

فصل اول

سوارِ کشتی دِلفینو

ـ داستان فیلیماریو دوبله،

یک لیوان روغن کرچک و نامه ای که عاشقانه نبود

۹ صبح ۱۴ ماه مِیِ ۱۸۸۵، کشتی دِلفینو(۱) از بندر نِواسلیپ لنگر کشید و رهسپار دریا شد.
نیم ساعت بعد آقای فیلیماریو دوبله(۲) شنید که آهسته در کابینش را می زنند. اگرچه رویداد ساده ای بود اما احساس کاملاً خوشایندی در آن نجیب زاده برانگیخت. در واقع آقای فیلیماریو دوبله از مدتی پیش منتظر بود که در کابینش را بزنند. اگر بخواهیم دقیق تر بگوییم آقای فیلیماریو دوبله از شصت دقیقه پیش در انتظار پدیدارشدن دوشیزه کلوتیلد ترول(۳) بود.
البته پس از نامه ای که شب پیش دریافت کرده بود، بطور منطقی باید انتظار چنین چیزی را می داشت.

آقای عزیز
فردا صبح کشتی من به قصد سفری کوتاه لنگر می کشد: ساعت هشت و نیم روی عرشه منتظرتان هستم. مایلم شما را در جریان نیت عجیبی بگذارم که از مدتی پیش به دلم افتاده است.
سپاسگزارم. در این فاصله بوسه ی کوچک مرا بپذیرید.
کلوتیلد ترول

کیست که جرئت کند بوسه ی کلوتیلد ترول، زیباترین، معروف ترین و ثروتمندترین دختر نِواسلیپ را رد کند؟
تنها کسی که می توانست آن را رد کند آقای فیلیماریو دوبله بود ـ البته اگر آن هنگام در شرایطی عادی به سر می برد. اما باید اشاره کرد که پیشتر در یک مورد خاص، این کار را کرده بود. اما حالا، بدبختانه به خاطر آن لیوان روغن کرچک لعنتی، فیلیماریو دوبله در موقعیتی کاملاً نامعمول قرار گرفته بود.
* * *
فیلیماریو دوبله که متعلق به یکی از خانواده های بسیار متمول نِواسلیپ بود، پیش از هر چیز مردی سرسخت بود و این ویژگی را به نسبت مساوی از اجداد پدری اش و از مادرش جِلسومینا(۴) به ارث برده بود. افزون بر آن، از پدرش، آقای تام، نابردباری نسبت به چیزهای پیش پا افتاده و قراردادی را نیز به ارث برده بود و این نابردباری آقای تام را به آن جا کشانده بود که از بس نفس کشیدن برایش پیش پا افتاده بود به زیر خاک پناه بَرَد و فیلیماریو را که فقط چندماه داشت، یتیم کند.
با توجه به اینکه زندگی بیش از اندازه قراردادی است، فیلیماریو به ندرت اوقات خوشی داشت.
وقتی فیلیماریو هجده سال داشت و هنوز مهمان عمو فیلیپ(۵) بود، با وجود در اختیار داشتن تمام پول عمو فیلیپ بسیار کسل بود. اما یک روز مشغولیتی پیدا کرد که به نظرش خیلی جالب آمد: آموختن پزشکی. فیلیماریو دوسال تمام با پشتکار درس خواند و سرانجام ناله کنان در بستر افتاد.
سه نفر از معروفترین پزشکان شهر تشکیل جلسه دادند و فیلیماریو علائم بیماری اش را با جزئیات برای آن ها توصیف کرد، محل آن را به طور دقیق مشخص کرد و با چنان دقتی اختلالاتی را که بیماری در عملکرد داخلی بدنش ایجاد کرده بود شرح داد که عاقبت آن سه پزشک پیروزمندانه به هم نگاه کردند و یک صدا گفتند:
«این روشن ترین و مشخص ترین آپاندیسیت ممکن در دنیاست!»
سپس درخواست کردند که دانشجویان را به اتاق عمل ببرند تا کلاسیک ترین آپاندیسیت در تاریخ پزشکی را نشان شان بدهند.
در روز جراحی از میان آن سه تن، معروفترین پزشک چاقوِی جراحی را به دست گرفت، شکم فیلیماریو را باز کرد و از تعجب رنگ از رخسارش پرید. پیش چشمش بی نقص ترین و قوی ترین دل و روده ی دنیا قرار داشت و اثری از آپاندیسیت نبود.
* * *
آن بار فیلیماریو حسابی تفریح کرد، اما برای فراهم آوردن چیز متفاوتی که یکنواختی را از بین ببرد چه زحماتی که باید متحمل می شد! اگر می خواست از یک بیماری ناموجود با چنان دقتی شکایت کند که سه شخصیت علمی را بفریبد تا جایی که آن ها شکمش را باز کنند، اگر می خواست نهایت هراس را در آن سه چهره بازآفریند و تحسین کند، ناچار بود مدت زیادی را صرف مطالعه کند.
آقای فیلیماریو واقعاً به ندرت در زندگی اش تفریح کرده بود. به جرئت می توان گفت که فقط دوبار: بار اول با دست انداختن آن سه شخصیت برجسته و بار دوم زمانی که شهروندان تِمِرلوتّه(۶) را به بازی گرفت.
آن هنگام فیلیماریو بیست و پنج ساله بود. یک روز با لباس مبدل به تِمِرلوتّه رفت و مغازه ی بزرگی در مرکز شهر اجاره کرد. شهر را پر کرد از برگه های تبلیغاتی و آگهی های بزرگی به روزنامه ها داد. مردم باخبر شدند اما شگفت زده ماندند.
مغازه ی فیلیماریو کاملاً خالی بود. حتا یک میخ بر دیوارهایش نبود و در ویترین هایش هم حتا یک سوزن پیدا نمی شد. روی تابلو فقط یک کلمه با حروف بزرگ نوشته شده بود: هیچ چیز.
مردم به خیال این که با یک شوخی طرفند به آن خندیدند، سپس فکر کردند یک ترفند تبلیغاتی است و بعد رفته رفته برآشفتند. فیلیماریو هر روز صبح با نهایت جدیت کرکره ی مغازه را بالا می برد و آرام و خونسرد، بدون کوچک ترین حرف و حرکتی، وسط آن مغازه ی درندشت، روی چهارپایه ای که تنها اثاث مغازه بود می نشست. مردم به تنگ آمده بودند. خشمگین با صدای بلند می خواندند: «هیچ چیز!» و پُف می کردند. گهگاه فردی سر می رسید و سر فیلیماریو فریاد می کشید:
«معلوم هست این جا چی می فروشید؟»
فیلیماریو با متانت پاسخ می داد: «هیچ چیز.»
این ماجرا سه ماه به همین ترتیب ادامه یافت و مردم هر روز خشمگین تر از روز پیش می شدند.
سرانجام یک روز صبح، یک آقای چاق و سرخ رو وارد مغازه شد و با حالتی تهدیدآمیز روبه روِ فیلیماریو ایستاد و با درشتی پرسید: «هیچ چیز؟»
فیلیماریو تعظیم کنان جواب داد: «بله، هیچ چیز.»
مرد باز هم با درشتی پرسید: «چند؟»
فیلیماریو مودبانه گفت: «از پنجاه فرانک به بالا.»
مرد درحالی که دندان هاش را به هم می سایید، پول را به طرف او گرفت و سفارش داد: «صدوپنجاه فرانک از آن بدهید به من.»
فیلیماریو پول را در جیبش گذاشت و سپس روی کف دست بازش فوت کرد و گفت: «بفرمایید، کافیست؟»
مرد سرخ رو چنان آهی کشید که گویی از بار سنگینی خلاص شده بود و در جواب گفت: «بله، کافیست.»
آن بار هم فیلیماریو حسابی تفریح کرده بود، اما آن هم ماجرایی پیچیده، خسته کننده و به ویژه جنجالی بود. مسلماً اگر این رویدادها شخصیت اخلاقی آقای فیلیماریو دوبله را برای خواننده روشن نمی کرد، نویسنده پیشبرد ماجرا را با دو رویداد که به سادگی در تمام قصه های نِواسلیپی دست یافتنی اند به تعویق نمی انداخت.
در واقع این رویدادها بیش از آن که بیانگر عجیب بودن آقازاده ی نامدارِ ما باشد حاکی از سرسختی منحصربه فرد شخصیت اوست و این دقیقاً همان چیزی است که بیشترین اهمیت را دارد زیرا شرایط غیرعادی ای که هنگام آغاز این حکایت آقای فیلیماریو دوبله دچار آن بود و گرفتاری های بیشماری که برایش روی می داد فقط از سرسختی شخصیت او ناشی می شد.
* * *
فیلیماریو دوبله تا شش سال وپانزده روز همراه مادرش، بیوه ی دوبله، با آسایش در خانه ی باشکوهی در نواسلیپ زندگی می کرد.
صبح روزی که فیلیماریو آماده می شد تا پس از شش سال به شانزدهمین روز زندگی اش وارد شود، خانم جلسومینا با یک لیوان پرِ روغن کرچک وارد اتاق او شد.
خانم جلسومینا گفت: «فیلیماریو، زود باش بنوش ، برایت خوبه.»
فیلماریو جواب داد: «نه، مامان. حاضرم یک سال چیزی نخورم اما این معجون تهوع آور را ننوشم.»
خانم جلسومینا روی حرف خودش ماند و گفت: «بسیار خُب، اما فقط وقتی می توانی غذا بخوری که این لیوان روغن کرچک را نوشیده باشی.»
خانم جلسومینا زن سرسختی بود و سر حرفش ایستاد. هر وقت فیلیماریو غذا می خواست لیوان روغن کرچک را نشانش می داد. فیلیماریو سه روز مقاومت کرد، سپس یک چمدان را پُرِ اسباب بازی هاش کرد و به خیابان سِسِّپه(۷) نزد عمویش فیلیپ دوبله گریخت که از زن برادرش جلسومینا نفرت داشت و در عوض عاشق برادرزاده اش بود.
فیلیماریو از شش تا بیست و هفت سالگی نزد عمو فیلیپ ماند. بعد گفت: «عمو جان، دیگر باید برگردم خانه، کمی دیر کردم.»
فیلیماریو به خانه برگشت و در زد. خانم جلسومینا که در این بیست و یک سال پیر شده بود آمد و در را باز کرد. لیوان روغن کرچک در دست راستش بود.
فیلیماریو درحالی که سر تکان می داد گفت: «نه مامان.»
خانم جلسومینا در را بست و از پنجره به او گفت: «وقتی روغن کرچک را نوشیدی می توانی به خانه برگردی.»
فیلیماریو دو بار دیگر هم تلاش کرد، اما نتیجه ای نگرفت. سه روز روبه روی خانه بست نشست و بعد به خانه ی عمو فیلیپ برگشت.
سه سال دیگر هم با عمو فیلیپ زندگی کرد. سپس عمو فیلیپ لبخندزنان مُرد.
هنگامی که عمو فیلیپ نفس های آخر را می کشید به او گفت: «خیر ببینی فیلیماریو. تو دوران پیری ام را لذت بخش کردی و حتا زحمت وصیت کردن را هم برایم کم کردی. به لطف تو در آرامش کامل از دنیا می روم. بعد از محاسبه ی مخارج دکتر و تشییع جناره، برایم دو فرانک باقی می ماند. مال تو. هرکاری می خواهی باهاشان بکن.»
فیلیماریو او را تا خانه ی آخرتش همراهی و دو فرانک را برایش خیرات کرد. آن گاه خود را بی خانمان یافت. اما چند روز بیشتر در این وضعیت نماند. هفته ی بعد یادداشتی از وکیل و وصی خانوادگی شان دریافت کرد: «خانم والده تان طی سفر به استرپفیت(۸) بر اثر سکته درگذشتند. حضور شما برای بازکردن وصیت نامه الزامی است.»
فیلیماریو به حضور وصی رسید و وصیت نامه باز شد. بسیار مختصر بود: تمام دارایی ام را برای فرزندم فیلیماریو دوبله به جا می گذارم به شرط آن که او در حضور وصی و دو شاهدی که خودم تعیین کرده ام، لیوان روغن کرچکش را بنوشد.
وصی وصیت نامه را خواند، شاهدان را فراخواند، لیوان روغن کرچک را از صندوق بیرون آورد و آن را به طرف فیلیماریو گرفت.
فیلیماریو سر تکان داد و با صدایی آرام اما کاملاً محکم و قاطع گفت «نه» و به سوی در رفت.
پیش از هر چیز، فیلیماریو دوبله مرد سرسختی بود، علاوه بر آن باید توجه داشت که طی آن بیست و چهارسال روغن کرچک در لیوان سبز و مثل روغن موتور غلیظ شده بود.
محضردار گفت: «به هرحال، هر وقت بخواهید این جاست.» سپس روغن را دوباره در صندوق گذاشت.
* * *
این ماجرا ساعت شانزده روز ۱۳ مِی ۱۸۸۵ رخ داد. در ساعت شانزده وسی دقیقه آقای فیلیماریو دوبله به سرعت یک صورت از موجودی اش تهیه کرد و نتیجه گرفت که برای آینده اش می تواند روی پنجاه فرانک و چند صندوق حاوی لباس های بسیار فاخر حساب کند. باید فوری صورت حساب هتل را می پرداخت، چون فیلیماریو پس از دریافت نامه ای از کلوتیلد ترول در ساعت نوزده به پیشخدمت گفت:
«بگویید صورت حسابم را آماده کنند و برای فردا ساعت هشت درشکه ای برایم خبر کنید که من را به بندر برساند.»
شرایط فیلیماریو عادی نبود، همین و بس. احتمالاً در شرایط عادی دعوت به کشتی و بوسه های کوچک دوشیزه کلوتیلد ترول را با دقت بررسی می کرد.
کلوتیلد، کلوئه ی ثروتمند، عجیب وغریب و جنجال برانگیز که پیر و جوان در نِواسلیپ با چشمانی پرتمنا نگاهش می کردند، از دید جوان متکبر ما همیشه دختری دردسرآفرین و کمابیش ناخوشایند بود. اما در آن موقعیت خاص، یک سفر دریایی سوارِ بر کشتی دوشیزه کلوتیلد می توانست نقطه ی اتکایی برای رخداد آتی باشد. به علاوه، تا فردا خدا بزرگ است.
فیلیماریو دوبله از ازدواج و کمابیش از کلوتیلد ترول متنفر بود، اما فکر کرد بین یک دوشیزه ی میلیونر پُردردسر و یک لیوان روغن کرچک تهوع آورِ بیست وچهارسال پیش، شاید ازدواج بهتر باشد.
و این روشن می کند که چرا فیلیماریو دوبله با شنیدن صدای آرامِ کوفتن بر در کابین خوشحال شد.
* * *
فیلیماریو دوبله از جایش بلند شد، سیگارش را از پنجره ی کشتی دور انداخت و گفت: «بفرمایید!»
مرد درشت اندامی با سبیل های پرپشت وارد شد که یک کت لاجوردی با دکمه های طلایی برتن داشت. با وجود این که انتظار عجیب وغریب بودن کلوتیلد ترول را داشت، اما مطلقا نمی توانست تصور کند که او کلوتیلد ترول باشد.
او کاپیتانِ کشتی بود.
مرد دریا گفت: «سپاسگزارتان خواهم بود اگر تا سالن کشتی دنبالم بیایید.»
فیلیماریو با حرکت ملایم سر به جلو پذیرفت.
البته درست هم نبود کلوتیلد ترول به کابین فیلیماریو بیاید بلکه دستور می داد فیلیماریو را به سالن ببرند. با این که فیلیماریو دشمن چیزهای قراردادی بود، اما با آن ها بیگانه نبود.
وقتی فیلیماریو وارد سالن کشتی شد، با دو آقای جوانِ ناشناس روبه رو شد. آن ها هم نمی توانستند کلوتیلد ترول باشند. پس فیلیماریو با توجه به وضع موجود، فقط با تعظیمی کوتاه به آن دو نفر سلام گفت.
پس از چند لحظه سکوت کاپیتان نامه ای روی میز گذاشت و گفت:
«همان طور که می بینید، این نامه به اسم آقایان فیلیماریو دوبله، ستّمبره نورت(۹) و پیو پیس(۱۰) است. بنابراین چاره ای نداشتم جز این که آقایان دوبله، نورت و پیس را یک جا جمع کنم و پیغام را به همگی تان تحویل بدهم.»
کاپیتان خداحافظی کرد و از سالن بیرون رفت.
فیلیماریو علاوه بر این که مرد سرسختی بود، آرامشی مثال زدنی نیز داشت. بنابراین، پیش از هر کار، سیگاری روشن کرد و روی مبلی نشست. سرانجام به آن دو نفر که تقریباً مات و مبهوت ایستاده بودند رو کرد و گفت:
«آقایان، پس از صحبت های کاپیتان دیگر نیازی به معرفی نیست. حالا دیگر خوب می دانیم که من فیلیماریو دوبله هستم، شما ستّمبره نورت هستید و ایشان پیو پیس اند.»
ستّمبره و پیو تایید کردند.
«بنابراین فقط باید تقاضا کنم که یکی از شما نامه را باز کند و با صدای بلند بخواند. اگر این راه حل خوشایندتان نیست، من حاضرم آن را سه پاره کنم و آن وقت هر یک از ما می تواند سهم خود را داشته باشد.»
ستّمبره شانه بالا انداخت، اما پیو پیس با ادب و نزاکت فراوان گفت که راه حل اول به نظرش بهتر است. از این رو پاکت را با دستی لرزان باز کرد و با صدای بلند خواند:

آقایان
امیدوارم این کار مرا ببخشید، اما به شما اطمینان می دهم از آن شوخی های معمولی عامیانه نیست، بلکه چیزی کاملاً جدی است.
از آن جا که من در نواسلیپ به دنیا آمدم و بزرگ شدم، این شهر شگفت انگیز را می ستایم و برای آن که این شهر روزبه روز زیباتر و باصفاتر شود، حاضرم هر فداکاری ای بکنم.
شما را با تمهیدی مبتذل به کشتی ام کشاندم، فقط با این هدف که سه تن از نفرت انگیزترین افراد شهر را از نواسلیپِ نازنینم دور کنم.
خیلی ها شما را خوش مشرب می پندارند اما من مطلقا نمی توانم این طور فکر کنم. مسئله فقط دیدن یا حرف زدن با شما نیست، بلکه حتا تصور این که شما در همین شهر زندگی می کنید نیز کافی است تا نواسلیپ را برایم غیرقابل تحمل کند.
نواسلیپ سه میلیون نفر جمعیت دارد و شما ممکن است تعجب کنید و بگویید: «چرا درست ما سه نفر؟» درحالی که کاملاً ساده است. شاید در نواسلیپ افراد نفرت انگیزی مثل شما وجود داشته باشند، اما شما علاوه بر نفرت انگیزبودن، معروف هم هستید. آقای ستّمبره به خاطر شانس حیرت انگیزش، آقای پیس به خاطر توانایی ادبی اش و بالاخره آقای دوبله به خاطر ثروتش و عجیب بودنش.
دلفینو شما را در محلی که من مقرر کرده ام پیاده می کند، جایی که امیدوارم به این زودی از آن جا به نواسلیپ برنگردید. کارکنان کشتی دستور دارند با تمام برنامه های شما که مخالف دستورات من باشد با نهایت احترام مقابله کنند.
بار دیگر از شما پوزش می خواهم.
ارادتمند شما
کلوتیلد ترول

پیس نامه را انداخت و با حالتی وحشت زده به فیلیماریو نگاه کرد. ستّمبره سرش را میان دست هاش گرفت.
فیلیماریو همچنان که به دست های خود نگاه می کرد پرسید: «چیزی دیگری هم هست؟»
پیو پیس با لکنت گفت: «هیچ چیز.»
فیلیماریو درحالی که بلند می شد و به سمت در می رفت گفت: «بسیار خُب، پس می توانیم روی عرشه قدمی بزنیم.»
ستّمبره از جاش پرید، جلوِ راه او را گرفت و هیجان زده گفت: «آقای دوبله، این ماجرا عجیب نیست! الان باید کاری کرد.»
فیلیماریو لبخندزنان گفت: «کاملا موافقم. پیشنهاد کردم روی عرشه کمی قدم بزنیم. این هم کاری است دیگر.»
ستّمبره کمی آرام تر تایید کرد: «بله، به نظرم تنها کاری است که می شود کرد. اما حداقل تصدیق می کنید که اصلا شوخی قشنگی نیست.»
فیلیماریو سر تکان داد و گفت:
«به شما اطمینان می دهم که شوخی نیست. ما واقعاً در جایی که فقط خدا می داند کجاست پیاده می شویم و واقعاً تنها بعد از چندین سال می توانیم به نواسلیپ برگردیم. موضوع کاملاً جدی است.»
ستّمبره که خیالش راحت شده بود گفت: «چه بهتر. من از شوخی بیزارم. تصور بکنید از سه سال پیش با پدرم حرف نزدم چون یک روز صندلی را از زیرم کشید.»
فیلیماریو تحسینش کرد. یک مرد سرسخت؛ از مردان سرسخت خوشش می آید.
ستّمبره ادامه داد: «حتا یک کلمه، می فهمید؟ آن هم زمانی که در یک خانه زندگی می کنیم. وقتی یک کار ضروری پیش می آید که باید به پدرم بگویم، حتا اگر با او پشت یک میز نشسته باشم، مطلب را می نویسم و خدمتکار را صدا می زنم و از او می خواهم نامه را تحویلش بدهد.»
پیو پیس که تا آن هنگام از عقب کشتی به دریا نگاه می کرد از جا پرید و هق هق کنان گفت:
«چه وحشتناک. ندیدن او، نشنیدن بوی عطرش و این که دیگر نتوانم شعرهای عاشقانه ای را که شب ها برای او می سرودم برایش بفرستم! آخر من عاشقش هستم!.»
فیلیماریو با مهربانی آرام بر پشتش زد و گفت: «آقای پیو پیس، عشق دیگری پیدا می کنید.»
اما پیو پیس سر تکان داد و درحالی که دست هایش را به هم می فشرد فریاد زد: «نه! کلوتید ترول در دنیا یک دانه هست!»
ستّمبره چشم هاش را درشت کرد: «شما هنوز هم کلوتیلد ترول را دوست دارید؟»
پیو پیس آه کشید و گفت: «بله، من بیش از پیش دوستش دارم، همان طور که پترارکا(۱۱) لائورای(۱۲) مرحوم را بیش از لائورای زنده دوست داشت. کلوتیلد یک زن نیست بلکه یک موجود آسمانی است!»
فیلیماریو باز هم مهربانانه بر پشت پیو پیس زد و آهی کشید: «بیچاره آقای پیو. درک تان می کنم. آن قدر بی سلیقه اید که لایق ازدواج با کلوتیلد ترول هستید.»
ستّمبره قاه قاه خندید.
در این لحظه یک نفر در زد.
پیو پیس با چشمانی پر امید به در نگاه کرد و گفت: «کلوتیلد؟»
در وهله ی نخست لبخند بزرگی بر لبان ستّمبره نشست، اما وقتی متوجه شد فیلیماریو کاملاً بی تفاوت نشسته، با بی حوصلگی به عقب کشتی روی برگرداند و سوت زنان به دریا چشم دوخت. ستّمبره مردی نازنین و مشاهده گری منحصربه فرد بود، اما کاملاً عاری از شعور انتقادی.

نظرات کاربران درباره کتاب سرنوشت در دست کلوتیلد

لحن طنازانه ی جذابی دارد! این کتاب رو هم دوست داشتم مثل دنیای کوچک دن کامیلو از همین نویسنده .
در 2 سال پیش توسط زرده
خوب بود. مرسی از فیدیبو
در 2 سال پیش توسط ابروانی