فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب کوله‌پشتی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بریت

کتاب بریت
ماری اینجا بود

نسخه الکترونیک کتاب بریت به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بریت

مشخصات بریت – ماری باید ثبت شود. انگار خلافکار است. انگار آمده تا کار را از بخش واگذاری مشاغل بدزدد. خانم جوان لحظه­ای بعد می­پرسد: «شیر و شکر؟» و یک لیوان پلاستیکی پر از قهوه را به دست او می­دهد. بریت – ماری هیچ­کس را محکوم نمی­کند، اصلاً! ولی آخر چه کسی چنین کاری را انجام می­دهد؟ قهوه، داخل لیوان پلاستیکی! آیا ما در دوران جنگ به سر می­بریم؟ بریت – ماری خیلی دوست دارد این پرسش را مطرح کند، ولی چون کِنت همیشه به او تذکر می­دهد که کمی «اجتماعی­تر» رفتار کند، لبخند سیاستمدارانه­ای می­زند و منتظر دریافت نعلبکی می­ماند. کِنت، شوهر بریت – ماری است. او مقاطعه­کار است و در کارش به شکلی باورنکردنی، واقعاً باورنکردنی، موفق. با آلمان معامله می­کند و فردی بسیار اجتماعی است. خانم جوان دو بسته­ی کوچک یک­بارمصرف حاوی شیر را جلوی او می­گیرد، از همان بسته­های شیر که لازم نیست در یخچال نگه­داری شوند. بعد یک لیوان پلاستیکی را که پر از قاشق­های پلاستیکی است، به سمت او هل می­دهد. اگر خانم جوان یک مارِ سمّی را جلوی او گذاشته بود، به وحشت بریت – ماری ذره­ای افزوده نمی­شد.

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب کوله‌پشتی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.51 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۹۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بریت

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

«آدم عاشق فوتبال است، چون فوتبال یک چیز غریزی در خودش پنهان دارد. وقتی در خیابان یک توپ جلوی پای آدم قل می­خورد، ناخودآگاه آن را شوتش می­کند. چون خیلی­ها فوتبال را دقیقاً همان­طور دوست دارند که، خودشان را. آدم نمی­داند چه­طور از دست این بازی خلاص شود.»

۱

کارد. چنگال. قاشق.

درست به همین ترتیب.

بریت – ماری یقیناً جزء آن دسته افرادی نیست که دیگران را محکوم کنند، اصلاً! ولی آخر به ذهن کدام انسان متمدنی خطور می­کند که قاشق، چنگال و کارد را در کشوی آشپزخانه جور دیگری بچیند؟ بریت – ماری هیچ­کس را محکوم نمی­کند، اصلاً. ولی هر چه باشد، ما که حیوان نیستیم!
یکی از دوشنبه­های ماه ژانویه است. بریت – ماری در یکی از دفاتر اداره­ی کار، پشت یک میزتحریرِ کوچک نشسته است. البته این موضوع هیچ ربطی به قاشق و چنگال ندارد، ولی نشانه­ای است دال بر اینکه همه چیز با ناکامی مواجه شده است. قاشق­ها و چنگال­ها باید کاملاً عادی در کشو قرار بگیرند، چون زندگی هم باید عادی باشد. زندگی­های عادی راضی­کننده هستند؛ آدم آشپزخانه را نظافت می­کند، بالکنش را دارد و از بچه­ها مراقبت می­کند. و زحمت این کار بسیار بیشتر از آن است که آدم تصور می­کند. خب، منظور نظافت بالکن است.
در زندگی عادی، آدم واقعاً در اداره­ی کار نمی­نشیند.
خانم جوانی که اینجا کار می­­کند، مثل آقایان، موهای کوتاهی دارد. نه ­اینکه کسی مخالفتی با این کار داشته باشد، البته که نه. بریت – ماری اهل پیشداوری کردن نیست. احتمالاً این سبک آرایش مو مدرن است، بله، حتماً همین­طور است. خانم جوان به یک برگه اشاره می­کند و انگار عجله داشته باشد، لبخند می­زند.
«لطفاً اسم، شماره­ی شناسنامه و محل اقامت­تون رو وارد کنید!»
مشخصات بریت – ماری باید ثبت شود. انگار خلافکار است. انگار آمده تا کار را از بخش واگذاری مشاغل بدزدد.
خانم جوان لحظه­ای بعد می­پرسد: «شیر و شکر؟» و یک لیوان پلاستیکی پر از قهوه را به دست او می­دهد.
بریت – ماری هیچ­کس را محکوم نمی­کند، اصلاً! ولی آخر چه کسی چنین کاری را انجام می­دهد؟ قهوه، داخل لیوان پلاستیکی! آیا ما در دوران جنگ به سر می­بریم؟ بریت – ماری خیلی دوست دارد این پرسش را مطرح کند، ولی چون کِنت همیشه به او تذکر می­دهد که کمی «اجتماعی­تر» رفتار کند، لبخند سیاستمدارانه­ای می­زند و منتظر دریافت نعلبکی می­ماند.
کِنت، شوهر بریت – ماری است. او مقاطعه­کار است و در کارش به شکلی باورنکردنی، واقعاً باورنکردنی، موفق. با آلمان معامله می­کند و فردی بسیار اجتماعی است. خانم جوان دو بسته­ی کوچک یک­بارمصرف حاوی شیر را جلوی او می­گیرد، از همان بسته­های شیر که لازم نیست در یخچال نگه­داری شوند. بعد یک لیوان پلاستیکی را که پر از قاشق­های پلاستیکی است، به سمت او هل می­دهد. اگر خانم جوان یک مارِ سمّی را جلوی او گذاشته بود، به وحشت بریت – ماری ذره­ای افزوده نمی­شد.
خانم جوان از سر عدم­ تفاهم می­پرسد: «نه شیر، نه شکر؟»
بریت – ماری سرش را به علامت منفی تکان می­دهد و دستش را روی میزتحریر می­کشد، انگار پر از خرده­نان­های نامرئی باشند. هر جا را که نگاه می­کنی، پرونده و پوشه تلنبار است. بریت – ماری با خودش فکر می­کند، طبیعی است که این خانم جوان فرصت نمی­کند اتاق کارش را مرتب کند، چون تمام وقت در فکر پیشرفت و ترقی در کارش است.
خانم جوان لبخند می­زند و به برگه اشاره می­کند: «اوکی. لطفاً آدرس­تون رو اینجا بنویسید!.»
بریت – ماری به پاهایش چشم می­دوزد و پرزهای نامرئی را از روی دامنش پاک می کند. دلش برای خانه و کشوی قاشق­ها ­و­چنگال­هایش تنگ شده است. دلتنگ زندگیِ کاملاً عادی­اش است. دلش برای کِنت تنگ شده است، چون در خانه، همیشه کِنت برگه­ها را پر می­کرد.
به­­نظر می­رسد که خانم جوان دهانش را پر کرده، تا چیزی بگوید. بنابراین بریت – ماری پیشدستی می­کند:
«می­توانم از شما خواهش کنم به من چیزی بدهید که بتوانم فنجان قهوه را روی آن بگذارم؟»
بریت – ماری این جمله را با قاطعیتی می­گوید که تنها در مواقعی از آن استفاده می کند که مجبور می­شود تمام لطف و مرحمتش را به­ کار گیرد، تا یک چنین چیزی را «فنجان» بنامد، با وجودی­که آن چیز، فقط یک لیوان پلاستیکی است.
از دهان خانم جوان که آن­طرف میزتحریر نشسته، طوری بیرون می­پرد: «چی؟» که انگار آدم مجاز است هر جا که بخواهد، لیوان را بگذارد.
بریت – ماری تا جایی­که ممکن است، لبخندِ اجتماعی می­زند.
«فراموش کردید به من زیرلیوانی بدهید. می­دانید، نمی­خواهم میزِ کارتان را لکه­دار کنم.»
از قیافه­ی خانم جوانی که آن­طرف میزتحریر نشسته، پیداست که متوجه نمی­شود بریت – ماری راجع به کدام زیرلیوانی حرف می­زند. یا کدام نعلبکی. یا، با توجه به مدل موهایش، برای بریت – ماری مشخص می­شود، کدام آینه.
با بی­تفاوتی می­گوید: «آخ، مسئله­ای نیست، راحت باشید، یه جایی بذاریدش.» و به یک جای خالی روی میزتحریر اشاره می­کند.
انگار زندگی به همین راحتی باشد. انگار هیچ تفاوتی نکند که آیا آدم از زیرلیوانی استفاده کند یا نه، یا قاشق­ها­ و ­چنگال­ها را مرتب کند یا نه! خانم جوان با خودکارش روی برگه می­کوبد، به سطری که «محل اقامت» باید آنجا نوشته شود. بریت – ماری با صبوری تمام نفس می­کشد، واقعاً، اصلاً آه نمی­کشد.
«آدم که نمی­تواند فنجان داغ قهوه را مستقیم روی میزتحریر بگذارد. ردِ آن روی میز می­افتد، متوجه می­شوید؟»
خانم جوان نگاهی به سطحِ میزتحریر می­اندازد. این­طور به­نظر می­آید که انگار تعدادی کودک سعی کرده­اند روی آن سیب­زمینی بخورند. آن هم با یک یواشین(۱). در تاریکی.
لبخند می­زند و می­گوید: «آخ، اصلاً مهم نیست، میز همین­طوری هم کاملاً مستعمله و روش خیلی خط­ افتاده!»
بریت – ماری در درون فریاد می­کشد.
می­گوید: «فکر نمی­کنید شاید به این دلیل باشد که شما از زیرلیوانی استفاده نمی کنید؟»
صد البته از سر دلسوزی. لحنش اصلاً «منفعلانه- هجومی» نیست، آن­طور که یک­بار فرزندان کِنت که تصور می­کردند بریت – ماری حرف­هایشان را نمی­شنود، گفتند. بریت – ماری واقعاً قصد متلک­پرانی ندارد. او دلسوز است. وقتی از فرزندان کِنت شنید که گفته­هایش «منفعلانه- هجومی» است، رفتارش تا هفته­ها دلسوزانه شد.
خانم جوان کمی عصبی به­نظر می­رسد. ابروهایش را ماساژ می­دهد.
«بله... خب، اسم شما بریت ویسلاندره، این­طور نیست؟»
بریت – ماری گفته­ی او را تصحیح می­کند: «بریت – ماری. فقط خواهرم مرا بریت صدا می­زند.»
خانم جوان او را تحت­فشار می­گذارد: «لطف می­کنید برگه رو پر کنید؟»
بریت – ماری به برگه نگاه می­کند. از او انتظار می­­رود که محل اقامت و مشخصاتش را افشا کند. اعتقادش این است که امروزه، آدم برای اینکه نشان دهد انسان است و وجود دارد، باید برگه­های زیادی را پر کند. قرطاس­بازی بی­مورد، برای اینکه یک نفر بتواند مجوز حضور در جامعه را داشته باشد.
برخلاف میلش، دست­آخر اسم، شماره­ی شناسنامه و شماره­ی موبایلش را می نویسد، ولی سطر مربوط به محل اقامتش را خالی می­گذارد.
خانم جوان می­پرسد: «خانم ویسلاندر، چه تخصصی دارید؟»
بریت – ماری کیف­دستی­اش را محکم می­چسبد.
می­گوید: «اجازه دارم به اطلاع­تان برسانم که از اطلاعات عمومی فوق­العاده­ای برخوردارم.»
خانم جوان می­پرسد: «ولی در رشته­ای تخصص ندارید؟»
بریت – ماری نفسش را با سروصدای زیادی از بینی بیرون می­دهد؛ این کار نشان دهنده­ی عصبانیت او نیست. بریت – ماری هیچ­وقت چنین کاری را انجام نمی دهد.
چون احساس می­کند مورد هجوم قرار گرفته، برای روشن شدن قضیه می­گوید: «اجازه دارم به اطلاع­تان برسانم که قادرم تا دل­تان بخواهد، جدول حل کنم. بدون داشتن معلومات، آدم نمی­تواند چنین کاری را انجام دهد.»
بریت – ماری جرعه­ای قهوه می­­نوشد. طعم قهوه حتی به اندازه­ی یک سرِ ­سوزن، با قهوه­هایی که کِنت درست می­کند، قابل­مقایسه نیست. کِنت قهوه­های فوق­العاده­ای درست می­کند؛ دوست و دشمن به این نکته اعتراف می­کنند. بریت – ماری مسئولیت زیرلیوانی را به عهده می­گیرد و کِنت مسئولیت درست کردن قهوه را. آن دو زندگی­شان را دقیقاً به­ همین­ نحو برنامه­ریزی کرده­اند.
خانم جوان می­گوید: «اوه!» لبخند دلنشینی می­زند و طور دیگری سعی می­کند:
«سوابق شغلی؟»
بریت – ماری به اطلاع او می­رساند: «آخرین شغلی که داشتم، گارسونی بود. کارفرما هم از کارم بسیار راضی بود.»
خانم جوان لحظه­ای امیدوار می­شود. ولی این وضعیت دوام چندانی پیدا نمی­کند.
می­پرسد: «کِی مشغول به این کار بودید؟»
بریت – ماری پاسخ می­دهد: «۱۹۷۸.»
خانم جوان می­گوید: «اوه!» و سعی می­کند عکس­العمل ناگهانی­اش را پشت یک لبخند پنهان کند. البته صد درصد موفق نمی­شود. بعد جور دیگری تلاش می­کند:
«از اون زمان دیگه کار نکرده­ید؟»
بریت – ماری، انگار به او توهین شده باشد، می­گوید: «از آن زمان هر روز کار کرده­ام. به شوهرم کمک کردم. او یک شرکت دارد.»
خانم جوان دوباره امیدوار می­شود. البته شاید از او انتظار می­رفت وضعیت را بهتر درک کند.
«وظیفه­ی شما تو اون شرکت چی بود؟»
بریت – ماری می­گوید: «وظیفه­ام سرپرستی از بچه­ها و گرم نگه­داشتن کانون خانواده بود.»
خانم جوان برای سرپوش گذاشتن روی دلخوری­اش، لبخند می­زند؛ درست مثل آدم­هایی که فرق «آپارتمان» و «کانون گرم خانواده» را نمی­دانند. تفاوت در این است که آدم باید برای به­ دست­ آوردن مورد دوم زحمت بکشد. تفاوت در این است که آدم باید کاری کند که همیشه زیرلیوانی وجود داشته باشد، طعم قهوه خوب باشد و صبح ها تختخواب چنان مرتب باشد که کِنت بتواند نزد دوستان و آشنایانش لطیفه تعریف کند و بگوید که اگر آدم در اتاق­خواب سکندری بخورد، احتمال اینکه روی تختخواب سقوط کند و پایش بشکند، بیشتر است از اینکه روی زمین سقوط کند و دچار آسیب­دیدگی شود. بریت – ماری از این کار کِنت متنفر است. آدم­های متمدن وقتی وارد اتاق­­خواب می­شوند، قدم­هایشان را درست بر­می­دارند. آیا توقع زیادی است که آدم مثل یک انسان رفتار کند؟
هربار که کِنت و بریت – ماری بخواهند به سفر بروند، بریت – ماری روی تشک پودر کیک می­ریزد و می­گذارد این ماده بیست دقیقه بماند تا اثرش را بگذارد و تازه بعد تختخواب را مرتب می­کند. ناترونی که در پودر کیک موجود است، کثافت و رطوبت را به ­خودش جذب و تشک را نو می­کند. ناترون تقریباً برای همه چیز خوب است؛ حداقل تجربه­ی بریت – ماری که چنین می­گوید. کِنت همیشه غر می­زند که دیرشان می­شود، ولی بریت – ماری دست­هایش را جلوی شکمش روی هم می­گذارد و می گوید: «کِنت، کاملاً مشخص است که قبل از ترک خانه، باید تختخواب را مرتب کنم. تصور کن بلایی سرمان بیاید!»
دقیقاً به همین دلیل است که بریت – ماری از سفر کردن خوشش نمی­آید. مرگ. در مقابل این پدیده، حتی از دست ناترون هم کاری ساخته نیست. کِنت معتقد است که بریت – ماری اغراق می­کند و بریت – ماری هم در درون فریاد می­کشد. احتمال اینکه آدم در مسافرت از دنیا برود، هست. آن­ وقت اگر صاحبخانه درِ آپارتمان را به­زور باز کند و مردم چشم­شان به تشک کثیف آن­ها بیفتد، با خودشان چه فکر می­کنند؟ نمی گویند کِنت و بریت – ماری در کثافت خودشان غوطه­ور بوده­اند؟
خانم جوان به ساعت نگاه می­کند.
می­گوید: «اووو...کی.»
بریت – ماری از لحن گفتار زن چنین برداشت می­کند که مورد انتقاد قرار گرفته است.
بنابراین از خودش دفاع می­کند: «بچه­ها دوقلو هستند، و ما یک بالکن داریم. نظافت بالکن خیلی بیشتر از آن چیزی که گمان می­کنید، کار می­برد.»
خانم جوان محتاطانه سرش را تکان می­دهد.
«فرزندان­تون چند ساله­ند؟»
«فرزندان کِنت هستند. سی­ساله­اند.»
خانم جوان سرش را آهسته­تر از قبل تکان می­دهد.
«پس با این حساب تو آپارتمان شما زندگی نمی­کنن؟»
«البته که نه.»
خانم جوان طوری سرش را می­خاراند که انگار میان موهایش دنبال چیزی می­گردد.
«شما شصت وسه سال­تونه؟»
بریت – ماری، انگار موضوع اصلاً هیچ ربطی به اصل قضیه نداشته باشد، می­گوید: «بله.»
خانم جوان طوری سینه­اش را صاف می­کند که انگار موضوع کمی به قضیه ربط دارد.
«خب، خانم ویسلاندر، صادقانه بگم، با توجه به وضعیت بد اقتصادی، برای... با شرایطی که شما دارید، کار چندانی وجود نداره.»
از فحوای کلام خانم جوان چنین پیداست که «شرایط» بریت – ماری برایش در اولویت قرار ندارد. بریت – ماری صبورانه نفس عمیقی می­کشد و طوری لبخند می­زند که انگار متوجه چیزی نشده است.
«کِنت می­گوید که وضعیت بد اقتصادی را پشت­سر گذاشته­ایم. باید بدانید که او مقاطعه­کار است. بدین معنی که او از چیزهایی سردرمی­آورد که احتمالاً حتی خارج از رشته­ی تخصصی­اش هستند.»
خانم جوان بارها بی­مورد پلک می­زند. به ساعت نگاه می­کند.
«خب، من... مشخصات شما رو ثبت کردم و...»
خانم جوان عصبی به­نظر می­آید. این مورد بریت – ماری را عصبی می­کند. بنابراین خیلی سریع تصمیم می­گیرد از خانم جوان تمجید کند، تا خیرخواهی­اش را به او نشان دهد. در اتاق دنبال چیزی می­­گردد که از آن تعریف کند. دست­آخر به ذهنش خطور می­کند:
«مدل مویتان خیلی مدرن است.»
در ضمن لبخند اعتمادبخشی هم می­زند. نوک انگشتان خانم جوان ریشه­ی موهایش را لمس می­کنند.
«چی؟ اوه، خیلی ممنون.»
بریت – ماری از سر دلسوزی می­گوید: «با توجه به داشتن پیشانی بلند، تصمیم شجاعانه­ای گرفتید که موهایتان را این­قدر کوتاه کردید.» و سرش را به علامت تایید تکان می­دهد.
گرچه قصد بریت – ماری تعریف کردن از خانم جوان است، ولی خانم جوان احساس می­کند که به او توهین شده است. امروزه وقتی آدم می­خواهد از جوانان تعریف کند، درست همین وضعیت پیش می­آید. خانم جوان از جا بلند می­شود.
«مرسی که تشریف آوردید. مشخصات شما رو ثبت کردیم. خبرتون می­کنیم!»
دستش را دراز می­کند تا با بریت – ماری خداحافظی کند. بریت – ماری از جا بلند می­شود و لیوان پلاستیکی قهوه را در دست او می­فشارد.
می­خواهد بداند: «آن وقت کِی؟»
خانم جوان توضیح می­دهد: «خب، راستش گفتنش سخته...»
بریت – ماری لبخند سیاستمدارانه­ای می­زند. لبخندی که اصلاً از آن بوی تهمت بلند نمی­شود.
«یعنی باید بنشینم و صبر کنم. انگار کار بهتری نداشته باشم. منظورتان همین است دیگر، یا نه؟»
خانم جوان آب دهانش را قورت می­دهد.
«خب، همکارم با شما تماس می­گیره، برای اینکه تو یه دوره­ی آموزشی شرکت کنید و...»
بریت – ماری می­گوید: «من نمی­خواهم دوره ببینم، من کار می­خواهم.»
خانم جوان به توضیحاتش ادامه می­دهد: «بله، درسته، ولی معلوم نیست کِی براتون کار مناسبی پیدا شه.»
بریت – ماری دفترچه­ی یاد­­داشتش را از کیفیش بیرون می­آورد.
«می­توانیم در مورد فردا باهم به توافق برسیم؟»
خانم جوان می­گوید: «چی؟»
بریت – ماری می­پرسد: «احتمال دارد فردا کار مناسبی پیدا شود؟»
خانم جوان سینه­اش را صاف می­کند.
«خب، احتمال داره، ولی...»
بریت – ماری از داخل کیفش یک مداد بیرون می­کشد. با حالتی اخم­آلود، ابتدا به مداد نگاه می­کند، بعد به خانم جوان.
مودبانه می­پرسد: «اجازه دارم خواهش کنم تراش­تان را به من بدهید؟»
خانم جوان طوری تکرار می­کند: «تراش؟» که انگار سوالش مربوط می­شود به یک شیء جادویی که قدمتی چندهزارساله دارد.
بریت – ماری به اطلاع او می­رساند: «باید قرار ملاقات­مان را در لیستم ثبت کنم.»
بعضی از آدم­ها مفهوم داشتن لیست را نمی­­فهمند، ولی خدا می­داند که بریت – ماری جزء این دسته از آدم­ها نیست. او آن­قدر لیست دارد که مجبور است از آن­ها یک لیست اضافی تهیه کند. وگرنه ممکن است هر اتفاقی بیفتد. مثلاً احتمال دارد او بمیرد. یا فراموش کند ناترون بخرد.
خانم جوان یک خودکار جلوی او می­گیرد و زیرِلب چیزی مثل «ولی من فردا وقت ندارم» زمزمه می­کند، ولی بریت – ماری چنان به خودکار زل زده که نمی­تواند حرف­های او را بشنود!
می­گوید: «ولی ما با جوهر چیزی را وارد لیست نمی­کنیم!» از قرار معلوم انسان­هایی وجود دارند که متوجه نمی­شوند در صورت لزوم، آدم باید بتواند چیزی را که وارد لیست کرده، پاک کند.
قیافه­ی خانم جوان نشان می­دهد که انگار مایل است بریت – ماری اتاق کار او را ترک کند.
«چیز دیگه­ای ندارم. ولی به­هرحال؛ من فردا وقت ندارم، همکارم با شما تماس...»
بریت – ماری کلام او را قطع می­کند: «که این­طور.»
بریت – ماری زیاد از این کلمه استفاده می­کند. «که این­طور.» نه مثل مواقعی که آدم شگفت­زده می­گوید: «­که این­طور!»، بلکه بیشتر مثل موقعی که منظورش «آهان» یا «آخ» است، آن هم وقتی دلخور می­شود؛ مثلاً وقتی یک نفر حوله­ی خیسش را کف حمام می­اندازد. «که این­طور.» به محض اینکه این کلمه را به زبان می­آورد، لبانش را به­هم فشار می­دهد، تا مشخص کند «که این­طور» آخرین کلمه­ای است که در این­باره می­گوید. چیزی که به­ندرت جامه­ی واقعیت بر تن می­کند.
خانم جوان درنگ می­کند. بریت – ماری طوری خودکار را در دست می­گیرد که انگار جوهر پس می­دهد. دفترچه­ی یادداشتش را باز می­کند و زیرِ سر­­فصلِ سه­شنبه، بالاتر از نظافت و خرید، می­نویسد: خبر گرفتن از اداره­ی کار.
خودکار را برمی­گرداند. خانم جوان امیدوارانه لبخند می­زند.
«از آشنایی­تون خوشحال شدم! شما رو در جریان می­ذاریم.» طوری این حرف را می­زند که انگار هیچ­کدام از دو مورد واقعیت ندارد.
بریت – ماری می­گوید: «که این­طور.» و سرش را تکان می­دهد.
بعد اداره­ی کار را ترک می­کند. خانم جوان طبیعتاً فکر می­کند که آن­ها برای اولین و آخرین­بار با­هم ملاقات کرده­اند، چون اصلاً خبر ندارد که بریت – ماری چقدر به لیستش اهمیت می­دهد. معلوم می­شود که خانم جوان هنوز بالکن خانه­ی بریت – ماری را ندیده است. این بالکن به شکلی باورنکردنی، ولی واقعاً باورنکردنی، نمونه است.
بیرون، سرمای زمستانی ماه ژانویه در هوا معلق است، ولی روی زمین اثری از برف نیست. دمای هوا زیر صفر است، ولی قابل­اثبات نیست. بدترین فصل سال برای گیاهان بالکن. بریت – ماری پس از ترک اداره­ی کار، به سوپرمارکتی می­رود که سوپرمارکت همیشگی نیست و مطابق لیست خرید می­کند. از تنهایی خرید کردن لذت نمی­برد، چون از کشیدن چرخ­دستی خوشش نمی­آید. همیشه کِنت چرخ­دستی را هل می­داد. بریت – ماری از بغل حرکت می­کند و دسته­ی چرخ­دستی را می­گیرد. نه به این دلیل که بخواهد کِنت را جلو براند، بلکه چون دوست دارد به چیزهایی محکم بچسبد که کِنت هم آن­ها را در دست دارد. از این احساس که آن­ها همسوی باهم حرکت می­کنند، خوشش می­آید.
بریت – ماری راس ساعت شش، شام گرمش را سرد می­خورد. او عادت دارد تمام شب بیدار بماند و منتظر آمدن کِنت شود، بنابراین سعی می­کند سهم او را داخل یخچال بگذارد. ولی تنها یخچالی که اینجا موجود است، پر است از بطری­های نوشیدنی الکلی. روی تختخوابی می­نشیند که تختخواب خودش نیست و با انگشت سبابه­اش ور می­رود؛ عادتی احمقانه که وقتی عصبی است، آن را انجام می دهد. تا چند روز پیش، بعد از نظافت دقیق تشکش با پودر کیک، روی تختخواب خودش می نشست و حلقه­ی ازدواجش را می­چرخاند. حالا با لکه­ی سفیدی که زیر حلقه­ی ازدواجش افتاده، ور می­رود.
این ساختمان آدرس دارد، ولی نه آپارتمان است، نه کانون گرم خانواده. روی زمین دو گلدان پلاستیکی بزرگ قرار دارند، ولی اتاق هتل بالکن ندارد. بریت – ماری هیچ کس را ندارد که کل شب منتظر آمدنش باشد.

با این حال تا صبح منتظر می­ماند.

به مادرم که همیشه مراقب بود شکمم سیر باشد و قفسه­های کتابخانه­ام پر از کتاب

فردریک بکمن

نظرات کاربران درباره کتاب بریت

عالیه ، کلا همه ی کارهای این نویسنده خوبه و قلمش هم خیلی قویه البته من معتقدم که به پای مردی به نام اوه نمیرسه ولی خوب بازم خیلی خیلی خوبه
در 1 سال پیش توسط ♪هــانــا♪ ❤JooooN❤
فضا سازی بی نظیر داستان جذاب و ترجمه عالی
در 9 ماه پیش توسط omi...375
عالیه این کتاب و از ترجمه روانی همه برخورداره از این مترجم مردی به نام اوه رو هم با نشر چشمه خوندم
در 2 سال پیش توسط شهرزاد قصه گو
رمان بسیار جذابیت و به تازگی یک فیلم سینمایی هم از روش ساخته شده
در 7 روز پیش توسط سید مرتضی موسوی
چه نویسنده ی خوبیه این فردریک بکمن.شیرین و لذت بخش بود.مثل مردی به نام اوه
در 1 سال پیش توسط الهه علیزاده
ماندن کتاب مردی بنام اوه شیرین و دلنشین بود
در 2 سال پیش توسط sam...our
فوق العاده بود..
در 1 سال پیش توسط پونه افسرنظری
غافل گیرتون میکنع شبیه مردی بنام اوه شروع میشه ولی غافل گیرتون میکنه
در 10 ماه پیش توسط ❤❤❤مرضیه❤❤❤ معینی
کتاب خوبی بود، از خوندنش خیلی لذت بردم زنی که به اندازه تمام عمرش برای دیگران زندگی کرده بود شبیه خیلی از آدمای دور و برمونه، تغییر رفتار و شیوه زندگیش در جریان قصه خیلییی جذاب و دوست داشتنیه
در 2 ماه پیش توسط مریم معصوم
خیلی خوبه
در 2 هفته پیش توسط ندا شیرانی