فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب کوله‌پشتی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اعزام مجدد

کتاب اعزام مجدد

نسخه الکترونیک کتاب اعزام مجدد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب اعزام مجدد

از دو هفته پیش که دوتا از دوستاش مرده بودن، دچار نوسانات روحی شده بود، طغیان عصبانیت. به دیوار مشت می­زد، نمی‌تونست بخوابه، فقط در صورتی می‌خوابید که چهارتا قرص خواب می­خورد. وقتی هم می­خوابید کابوس می­دید، کابوس مرگ دوستاش، مرگ خودش، کابوس­های پرخشونت و ترسناک. اینا همه علایم جنگ‌زدگی بود؛ اضطراب شدید، غم و اندوه، تنگی نفس، افزایش ضربان قلب، و از همه بدتر احساس ناامیدی مطلق...

ادامه...
  • ناشر انتشارات کتاب کوله‌پشتی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.88 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۹۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب اعزام مجدد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



سخن مترجم

جنگ چنان بی عدالتی ای است که همه ی آن هایی که آن را به راه می اندازند، می بایست صدای وجدان را در درون خود خفه کرده باشند.
«لئو نیکولاویچ تولستوی»

آنچه را صدام در شکنجه گاه هایش بر سر مردم کشورش آورد بایستی از زبان سربازانی شنید که بارها و بارها داوطلبانه یا به اجبار به عراق اعزام می شدند. صدام حسین که یکی از دیکتاتورترین و خون خوارترین جلادان بشر است در سال های ۱۹۷۹ تا ۲۰۰۳ به عنوان رئیس جمهور عراق بر این کشور حکومت می کرد و می توان گفت که او در تمام رخدادهای خاورمیانه دست داشته است. چنانکه، در جنگ تحمیلی عراق به جمهوری اسلامی و حمله به کردها و ایرانیان با سلاح های شیمیایی صدمات جبران ناپذیری را به ایران وارد نمود.
در جنگ آمریکا و عراق، هزاران نظامی و غیرنظامی آمریکایی و عراقی کشته و زخمی شدند. چندین سال از این جنگ می گذرد و هنوز هزاران نظامی ارتش آمریکا از آسیب های روانی ناشی از جنگ رنج می برند، اکثر این سربازان دچار علائم جنگ زدگی شده اند؛ کابوس های وحشتناک، احساس ناامیدی، غم و اندوه... ضربه های روحی ای که این سربازان در اثر جنگ متحمل شده اند، قابل توصیف نیست؛ جنگ برای این سربازان بسان رفتن به ساحل است چرا که همیشه باکمی شن برگشته­اند...
اعزام مجدد مجموعه ای از داستان های کوتاه نویسنده ی آمریکایی فیل کِلِی است. اولین کتاب منتشرشده ی این نویسنده که موفق به کسب جایزه کتاب ملی ۲۰۱۴ در بخش داستانی و جایزه انجمن منتقدان ملی ۲۰۱۴ جان لئونارد(۱) شد. موسسه چاتاکوا(۲) در ماه می سال ۲۰۱۵، جایزه چاتاکوا را به این کتاب اهدا کرد. در ماه ژوئن سال ۲۰۱۵، انجمن کتابداران آمریکا اعزام مجدد را برنده جایزه ادبی دابلیو. وای بوید(۳) به خاطر بهترین اثر در بخش داستان های نظامی اعلام کرد. همچنین این کتاب برنده جایزه وارویک(۴) در سال ۲۰۱۵ شده است.
فیل کِلِی در این کتاب تجربیات سربازان و کهنه سربازانی را به تصویر می کشد که در زمان جنگ عراق خدمت کرده اند. کِلِی در سال های ۲۰۰۵ تا ۲۰۰۹ در نیروی تفنگداران دریایی ایالات متحده خدمت کرده است. او در سال های ۲۰۰۷ تا ۲۰۰۸ به استان الانبار اعزام شده بود. کِلِی قبل از اعزام به عراق و در زمان جنگ هیچ به نوشتن کتاب حاضر نمی­اندیشیده است. او در مدت چهار سال با پژوهش های دقیق و بسیار ریزبینانه داستان های این کتاب را نوشته است و یکی از بهترین آثار را در زمینه داستان­های نظامی و شرح وقایع جنگ خلق کرده­است.

درباره ی نویسنده و کتاب

مجموعه داستان اعزام مجدد(۵) از فیل کِلِی(۶) خوانندگان را به خطوط مقدم جنگ در عراق و افغانستان می­برد و از ما می­خواهد آنچه را که در آنجا رخ داده و بر سربازانی که به وطن بازگشتند گذشته، متصور شویم. این کتاب آمیخته با مضامین خشونت و وحشی گری، اعتقاد و ایمان، ترس و گناه، درماندگی و نجات از مرگ است. شخصیت­های این داستان تلاش می کنند دنیایی ورای هرج و مرج و آشفتگی ایجاد کنند.
در اعزام مجدد سربازی مجبور است سگ­ها را به خاطر اینکه اجساد انسان­ها را می­بلعند بکشد. و باید از نو فرابگیرد که بازگشت به شهر و زندگی در کنار خانواده چگونه است. زیستن در میان مردمی که «هیچ نمی­دانند فلوجه کجاست و سه نفر از افراد جوخه ی شما چطور کشته شده­اند». در گزارش پس از جنگ(۷) سرجوخه­یی می­خواهد مسئولیت قتلی را بپذیرد که مرتکب نشده است تا بار گناهی را از دوش بهترین دوستش بردارد. یک مامور دریایی امور سردخانه از تجاربش درباره­ی جمع­آوری بقایای سربازان آمریکایی و عراقی می­گوید. کشیشی با بررسی اَعمال یک سرهنگ ستم گر، درک خود از مسیحیت و توانایی­اش در تسلی بخشیدن از راه دین را می­آزماید. و در کمدی غم­انگیز پول، نظام تسلیحات(۸) به یک افسر جوان امور خارجه وظیفه ی مضحک و پوچ کمک به عراقی­ها محول شده تا با آموزش بازی بیسبال کیفیت زندگی آنان را ارتقا ببخشد. این داستان­ها زندگی روزمره­­ی سربازها در جنگ و انزوا، پشیمانی و ناامیدی را آشکار می­سازد. یادبودهایی که همیشه همراه یک سرباز به وطن بازمی گردد.
اعزام مجدد می­تواند بهترین اثر در زمینه تاریخ­نگاری جنگ باشد. این اثر که با واقع­گرایی انتقادی و ژرفای عاطفی زیبا و حیرت­آوری نوشته شده است فیل کِلِی را به عنوان یکی از بااستعدادترین صداهای نسل جدید مطرح می کند.

اعزام مجدد

به سگ­ها شلیک می­کردیم. ما این کارو نه تصادفی که از روی عمد انجام می­دادیم. اسم این عملیات اسکوبی بود. من یه سگ­بازم و خیلی در مورد سگ­ها می­دونم.
اولین بار غریزی بود. می­شنوم: «اُلری(۹) بدو!» یا عیسی مسیح! اون جا یه سگ لاغر قهوه­یی بود و مثل وقتایی که از کاسه با زبونش آب می­خوره شلپ شلپ ازش خون می­رفت. این خون یه آمریکایی نبود، اما هنوز اون سگ اون جا غرق خون افتاده بود. فکر کنم دیگه آخرین عذابه، و بعد فصل شکار سگ­ها شروع می شه.
توی اون لحظه شما اصلاً به این موضوع فکر نمی­کنید. تمام فکرتون معطوف به اینه که چه کسی توی اون خونه­س، چه سلاحی داره و چطوری تو و افرادتو قراره بکشه؟ همه ی موانع رو رد می­کنی و چند نفر رو با اسحله­­ی تک تیرانداز ۵۵۰ متری پشت سنگرهای بتنی می­کشی.
بعد سر فرصت به این موضوع فکر می­کنی. می­بینی! این یه فلاش بک از جنگ به مرکز خرید جکسون­ویل(۱۰) نیست. وقتی خدمت مون تموم شد مارو به پایگاه هوایی التقدم(۱۱) بردند، این پایگاه تدارکاتی وسط بیابونه و یه جورایی فشار روحی مونو کم می­کنه. دقیق نمی دونم معنیش چیه. کم کردن فشار روحی یا چیزی شبیه به این. ما اینو به معنی دوش گرفتن، پشت سر هم سیگار دودکردن و بازی ورق می­دونستیم. بعد مارو بردن کویت و سوار یه هواپیمای تجاری شدیم تا به خونه برگردیم.
خُب، شما اینجایید. قبلش توی یه منطقه ی جنگی بدون دفاع بودید و بعد روی یه صندلی مخملی می شینید و به سیستم تهویه ی هوا نگاه می­کنید و فکر می­کنید این دیگه چه کوفتیه؟ یه تفنگ تک تیرانداز بین زانوهاتون دارید و بقیه هم همین طور. بعضی از تفنگدارای دریایی تپانچه ام۹ دارن، اما اونا سرنیزه ی شمارو می­گیرن چون اجازه ندارید توی هواپیما چاقو همراه تون داشته باشید. با اینکه دوش گرفتین، ولی همه لاغر و کثیف به نظر می­آیید. چشم­های همه­ی سربازا گود افتاده و شلوارک­های ارتشی شون کهنه و چرکه. اون جا می شینی، چشم­هاتو می بندی و فکر می­کنی.
مشکل اینه که نمی­تونی افکارتو یه جا جمع کنی. فکر نمی­کنی؛ آه، من عملیات اول رو انجام دادم، بعد دوم، سوم و بعدش چهارم. سعی می­کنی به خونه فکر کنی، بعد خودتو توی شکنجه­گاه می­بینی. بقایای افراد جوخه رو که توی جعبه ی فلزی تفکیک می­شن و اون یاروی عقب افتاده رو توی زندون می­بینی که مثل یه مرغ قدقد می­کنه. پایین سرش مثل نارگیل کوچیک شده و این حرف دکترو یادت می­اندازه که اونا به جمجمه­اش تیر زدن. با این حال هیچ اهمیتی نداره.
چیزهایی رو که بارها نزدیک مردن دیده بودی می­بینی؛ تلویزیون شکسته و جسد یه عرب ریشو. آیکولتز(۱۲) غرق در خون. ستوان هم سرگرم بی سیم.
یه دختربچه­ می­بینی، عکس­هایی که کرتیس(۱۳) تو کشوی یه میز پیدا کرد. تصویر یه دختر زیبای عراقی رو می­بینی، شاید هفت یا هشت ساله، پابرهنه است و پیراهنی سفید تنشه مثل اینکه اولین مراسم عشا ربانیش باشه، بعد توی یه لباس قرمز با پاشنه­های بلند و آرایش غلیظ می­بینیش، تصویر بعدی با همون لباس، اما با صورتی سیاه در حالی که تفنگ رو به سمت سرش گرفته می­بینی.
سعی کردم به چیزهای دیگه فکر کنم، مثل همسرم، چریل(۱۴). اون پوستی رنگ پریده و موهای ریز تیره روی دستاش داره. خودش از موهاش خجالت می کشه، اما خیلی نرم و نازکن.
با فکرکردن به چریل احساس گناه می­کنم؛ پس به سرجوخه هرناندز(۱۵)، سرجوخه اسمیت(۱۶) و آیکولتز فکر می­کنم. من و آیکولتز مثل دو برادر بودیم. هردومون یه بار زندگی این تفنگدار دریایی رو نجات داده بودیم. اما چند هفته بعد، درحالی که آیکولتز داشت از یه دیوار بالا می­رفت، یه شورشی از پنجره بیرون اومد و به اون که بیشتر از نیمی از دیوار رو بالا رفته بود از پشت شلیک کرد.
خب به اون فکر می­کنم. و اون یاروی عقب مونده، اون دختر، و دیواری رو که آیکولتز روش مُرد می­بینم. اما مساله­ای که خیلی بهش فکر می­کنم، منظورم خیلی زیاده، اون سگ­های لعنتی­اند.
و به سگم ویکار(۱۷) فکر می­کنم و پناهگاهی که از اون جا آوردیمش، که چریل گفت ما باید یه سگ پیرتر می­گرفتیم چون هیچکی از سگ های پیر نگهداری نمی­کنه. به این فکر می­کنم که چقدر تلاش می کردیم تربیتش کنیم و بهش یاد بدیم که نباید توی ظرف غذاش خرابکاری کنه. وقتی کار اشتباهی می­کرد، دزدکی راه می­رفت، دُم شو پایین می­آورد و پاهای عقبشو دولا می­کرد. دو سال بعد از اینکه اونو گرفتیم موهاش خاکستری شد. موهای سفید روی صورتش مثل سبیل بود.
خب من تموم مسیر تا خونه به ویکار و عملیات اسکوبی فکر می کردم.
شاید، نمی­دونم، برای کشتن مردم آماده می­شید. با صفحه­های سیبل تمرین می­کنید، خب حالا آماده هستید. البته به هدف­های تیراندازی ما هدف­های سگی می­گفتن. هرچند شبیه اون سگ­های لعنتی نیستن.
کشتن مردم هم کار راحتی نیس. خارج از اردوگاه تعلیمات نظامی نیروی دریایی، تفنگدارای دریایی طوری عمل می­کردن انگار می­خوان رامبوبازی دربیارن، اما این کار به طرز وحشتناکی مهلکه، حرفه­ایه. یه تروریستو پیدا کردیم که نفس­های آخرشو می­کشید، دهنش کف کرده بود و تنش می­لرزید، و بالاخره جون داد! با یه ۷ .۶۲ به قفسه­ی سینه­ش و لگنش تیر زده بودن؛ و این طوری در عرض چند ثانیه از بین می رفت، اما افسر اجرایی گروهان از پله­ها بالا میاد، چاقوی جنگی کابار(۱۸) خودشو درمیاره و گلوشو پاره می­کنه. بعد می­گه: «خوبه که یه نفرو با چاقو بکشی.» همه­ی تفنگدارای دریایی با وحشت به هم نگاه کردن، چنین انتظاری از افسر نداشتن. همه­ی اینا اراجیف یه سرباز یکمه.
در طول پرواز به این موضوع هم زیاد فکر می­کردم.
خیلی خنده­داره. اون جا نشستی تفنگ در دست ولی هیچ مهماتی دیده نمی شه. و بعد به ایرلند که می­رسی واسه سوخت­گیری توقف می کنید. اون قدر مه آلوده که هیچ آشغالی رو نمی­تونی ببینی، می­فهمی؟ اینجا ایرلنده. و کاپیتان هواپیما، یه غیرنظامی لعنتی، اعلام می­کنه که تا زمان رسیدن به ایالات متحده تمام دستورات فرمانده باید اجرا بشن، و شما هنوز در حال خدمت هستید. بنابراین مصرف الکل ممنوعه.
در آمریکا از خواب بیدار شدیم.

نظرات کاربران درباره کتاب اعزام مجدد