فیدیبو نماینده قانونی نشر شورآفرین و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ژوزف جوگاشویلی استالین حاکم نصف جهان

کتاب ژوزف جوگاشویلی استالین حاکم نصف جهان

نسخه الکترونیک کتاب ژوزف جوگاشویلی استالین حاکم نصف جهان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ژوزف جوگاشویلی استالین حاکم نصف جهان

بعید است در تاریخِ بسیار ستم­دیده‌­ی ما به تصویر کسی این­قدر زیاد رنگ سیاه اختصاص داده باشند که به تصویر استالین داده‌­اند. در مجموع به هیچ­‌کدام از شایستگی‌­های او اقرار نمی­کردند. او هم‌زمان، آدم معمولیِ حقیر و فوق­ جنایتکار و هم‌چنین وحشت‌زده‌ی ترسو و جلاد خون‌آشام بود. سپس، به‌تدریج شروع به پذیرش حداقل چیزهای آشکار کردند. اکنون دیگر هیچ‌کس بحث نمی‌کند که این آدم، به عبارت ملایم، برجسته است؛ آن ایام، ایامی که به طرق مختلف این گفته‌ی ترتسکی که استالین «برجسته­‌ترین آدم معمولی است» تکرار می‌شدند، سپری شده‌اند. دندان‌قروچه‌کنان، حتی مورخان دموکرات می‌پذیرند که هدایت او، حداقل، برای روسیه چیزهای خوب فراوان به دنبال داشته است، و حداکثر، کشور ما را از محو شدن در نقشه‌­ی جهان نجات داده است. برای این، درحقیقت، انتشار نظر چرچیل درباره‌ی استالین لازم بود- آخر نزد ما فقط پس از آن جرات می­‌کنند نظرخود را داشته باشند که این نظر را آدم مشهوری در غرب بیان کرده باشد. اما اکنون مباحثات در این خصوص مربوط به گذشته است، سرانجام افکار عمومی او را به عنوان حکمران برجسته، و شاید حتی بزرگ، پذیرفته است. اینک او را به عنوان برجسته، بزرگ و دیگر عناوین پذیرفته­‌اند.

ادامه...

بخشی از کتاب ژوزف جوگاشویلی استالین حاکم نصف جهان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



به پدر و آموزگار فقیدم عباس دهقان آبکنار
و
به برادر و همشاگردی شهیدم تاگور دهقان آبکنار

مقدمه

یک مثل شرقی درباره­ی شخص خردمند است. مهم نیست درباره­ی چیست (درست­تر این که سوژه­اش خیلی وقیحانه است)، اما آن­چه از آن بر می­آید این است: تمام باری را که الاغ باید ببرد، نباید در یک طرف خورجین قرار داد، بلکه باید آن را به طور مساوی بین دو طرف زین تقسیم کرد. در این بین، نزد ما افراد و دوران را اغلب با یک رنگ، رنگ می­کنند: با سیاه سیاه، یا با طلایی طلایی، در حالی­که هر از گاهی قطران و طلا جاهای خود را با هم عوض می­کنند، بی آنکه در هم بیامیزند. در برابر دیدگان ما «ایام لعنتی تزاریسم» به طلایی «روسیه­ای، که ما آن را ازدست دادیم» تبدیل شد، اما ایام سرخ­پارچه ای بلشویک­ها، که برایش، چنان­که شاعر می­گوید، فرزندان دیگر قرون شبانگاهان خواهند گریست، اکنون چنان غلیظ با سیاه رنگ شده است که گویی در مجموع ایامی هولناک­تر در تاریخ وجود نداشته است. جایی برای حیران شدن می­ماند که الاغ تاریخی ما مدت­هاست دیگر رمق ندارد روی پاهایش بایستد، بلکه فقط عاجز و درمانده به پهلو می غلتد. در این میان لازم نیست عوامل جست­و­جو شوند، آن ها آشکارند، جهالت همگانی ما- و مهم­تر عدم درک ما!- از تاریخ به محققان و نویسندگان «آبکی» که ضمن پرداختن لذت بخش به «جنایات وحشتناک» از هر نوع، نامی به هم می­زنند، امکان می­دهد این­گونه طولانی­مدت جمع این­قدر کثیر مردم، ساکنان تمام کشور را، گمراه کنند.
بعید است در تاریخِ بسیار ستم­دیده­ی ما به تصویر کسی این­قدر زیاد رنگ سیاه اختصاص داده باشند که به تصویر استالین داده­اند. در مجموع به هیچ­کدام از شایستگی­های او اقرار نمی­کردند. او هم­زمان، آدم معمولیِ حقیر و فوق­جنایتکار و هم چنین وحشت زده ی ترسو و جلاد خون آشام بود. سپس، به تدریج شروع به پذیرش حداقل چیزهای آشکار کردند. اکنون دیگر هیچ کس بحث نمی کند که این آدم، به عبارت ملایم، برجسته است؛ آن ایام، ایامی که به طرق مختلف این گفته ی ترتسکی که استالین «برجسته­ترین آدم معمولی است» تکرار می شدند، سپری شده اند. دندان قروچه کنان، حتی مورخان دموکرات می پذیرند که هدایت او، حداقل، برای روسیه چیزهای خوب فراوان به دنبال داشته است، و حداکثر، کشور ما را از محو شدن در نقشه­ی جهان نجات داده است. برای این، درحقیقت، انتشار نظر چرچیل درباره ی استالین لازم بود- آخر نزد ما فقط پس از آن جرات می­کنند نظرخود را داشته باشند که این نظر را آدم مشهوری در غرب بیان کرده باشد. اما اکنون مباحثات در این خصوص مربوط به گذشته است، سرانجام افکار عمومی او را به عنوان حکمران برجسته، و شاید حتی بزرگ، پذیرفته است.
اینک او را به عنوان برجسته، بزرگ و دیگر عناوین پذیرفته­اند. اما به چه علت، همه ی آن­هایی که درباره­ی استالین به مثابه انسان می­نویسند (به غیر از شمایل کش های مذهبی- کلیسایی کمونیست، اما نوشته­های آنان با استالین واقعی چه ارتباطی دارد؟)، همگی توضیح معماهای شخصیت او را در مجاری بد می­جویند. آدم بد، آدم خطرناک، اما با وجود این واجد برخی صفات نیک، زیرا زندگی او مستقیماً به زندگی کشور وابسته بود. شاید، او این کشور را حتی با عشق بسیار هول­آور ستمکار دوست می­داشت. او را به مثابه سوپرماکیاول کامل ارزیابی می­کنند- تردید ندارند، خیرخواه کشورش، اما علاوه برآن سرد، حسابگر، دوراندیش و سنگدل بود، کسی که در استفاده از وسیله محدود نبود- چنان ماشین سیاسی ایده­آلی که متضمن ترحم نبود. علاوه برآن، تمام توان و مهارت خود را در ظریف­شده­ترین پسیکولوژیسم(۱) به کار می بندند، زیرا فاکت­ها ظاهراً روی این تصویر ملاحظه نمی­شوند، پس آن­ها را زورچپان می کنند، خراب می­کنند، خرد می­کنند، باور نکردنی­ترین شرح و تفاسیر را درباره­اش ارائه می دهند، اما حتی یک گام از الگوی ماندگار فاصله نمی­گیرند. انسان طوری ساخته شده است که از هر حقیقت مکرر تکرار­شده­ برای خود بت می­آفریند.
در این میان فاکت­ها، فاکت هستند... آن­ها را می­توان به طرق مختلف تعبیر کرد. حالا یک چیز جالب- اگر خودتان را جای ستمکارِ رمانتیکِ بی­طمع قرار دهید، کسی که شیفته­ی آرزوی خوشبخت کردن مردم است (اما نه احمق، چنان که معمولاً این گونه افراد را ترسیم می­کنند، بلکه رمانتیک عاقل)، آن­وقت می­بینید که فاکت­ها روی این تصویر نه بدتر از آن­چه روی تصویر معمول است می­باشد، بلکه حتی بهتر است، و خیلی بهتر... فرض کنیم او آدم خیلی خوبی بود و فکر کنیم او چگونه باید عمل می کرد- آن­وقت می­بینید او همان کارها را همان­طور می­کرد که استالینِ تاریخیِ واقعی کرد. گذشته از این، او هنوز در شانزده سالگی، سرنوشتش را در شعر رمانتیکی نیمه کودکانه­ای پیش­گویی کرد. درحقیقت او به خاطر «آرزوی زیبا» درباره­ی عدالت همگانی به انقلاب گروید، توانست شعله­ی امید و ایمان تمام مردم را بلندتر از درختان به هوا بلند کند و با دستان مردمی که تیرگی را در جان­ها حفظ کرده بودند هلاک شود- اگر نه فیزیکی، که در خاطر نسل­ها. نام او را درکتاب ها خط زدند، اما نامش در لابه لای سطور پدیدار شد، چنان­که نقش و نگارها روی دیوارهای سفید­شده­ی کلیسای جامع پدیدار می­شوند. تصویرش را قیرمالی کردند، اما نسل جدید به عرصه درآمد و به تمیزکردن قیر مبادرت ورزید، درحالی که در زیر آن، چهره­ی با طلا نقش­شده­اش را می­یابد و در زیر طلا، رنگ­های آغازین تصویر ژوزف جوگاشویلی، پسر مرد کفاش و زن رخت­شور از شهر کوچک دور­افتاده­ی گرجی، شاعری که قلم را با عصای شاهی عوض کرد، نابغه­ای که روی کاه به­ دنیا آمد و با سیر باور نکردنی حوادث حاکم نصف جهان شد...

I

آزاد به دنیا آمد

گوری(Gori)

براساس باور گرجی، هنگام تولد انسان بزرگ قرقی بر بام خانه می­نشیند. این­ که آیا قرقی­ها، درآن لحظه که نخستین صدای گریه­ی ژوزف بلند شد، بر فراز بام کلبه ی فقیرانه چرخیده­اند یا نه- تاریخ این را حفظ نکرده است. اگرهم چرخیده­اند، آن­وقت والدین بر چه اساسی می­بایست به نشانه­های بزرگی معتقد می­شدند. این فقط در افسانه هاست که پسر کفاش تزار می­شود، ولی در زندگی، او اغلب همین­طور کفاش باقی می­ماند. چه کسی می­دانست افسانه داستان واقعی می­شود؟ اگرهم رماله­ای به والدین پسربچه از سرنوشت آینده­اش می­گفت، فقط به او می­خندیدند: این رماله­ها را می­شناسیم، «پسرک تو شاهزاده، امیرزاده خواهد شد، یک پول دیگر به من بده، یاقوتی به من بده، من هنوز برایت خبرها دارم...» اما زندگی، یک بار دیگر، سوژه­ای را بالا خواهد انداخت که هیچ نویسنده­ای آن را ابداع نخواهد کرد، قدری خجالت خواهد کشید...
حاکم آینده­ی نصف جهان نخستین­بار جهان را در گوری، شهر کوچک دورافتاده ی گرجی دید، در خانواده­ی مرد کفاش و زن کارگر روز­مزد، در اتاق محقر خانه­ا­ی فقیرانه که والدین جوانش آن را اجاره می­کردند. اصل­و­نسب هر دوی آن ها- ویساریون و یکاترینا- از خانواده­های رعایای سابق بود.
سال ۱۸۷۸ به پایان رسید، همین هفده سال پیش اصول سرواژ(۲) در امپراطوری روسیه لغو شده بود و پسربچه از نخستین فرزندان در هر دو خانواده بود که آزاد به دنیا آمد،- و این در سرزمینی بود که آزادی و شایستگی اغلب از خود زندگی ارزشمندترند!
اصل­و­نسب نیاکان کفاش ویساریون از قصبه­ی اوستیایی گوری بود. تفاوت بین گرجی و اوستیایی از فاصله­ی هزار­کیلومتری روسیه مشاهده نمی­شود، اما در قفقاز، در شله­قلمکار جوشان اقوام و آیین­های پرتعداد، نه فقط ملیت، بلکه حتی قبیله و شاخه ی این ملیت هم مهم بود. بعدها شاعر ماندلشتام درباره­ی استالین خواهد نوشت: «... و سینه­ی فراخ اوستیایی»- او در قفقاز بوده و اهمیت قبیله را برای کوه­نشین­ها درک می کرده است.
اصل­و­نسب اوستیایی را به مادر ژوزف هم نسبت می­دادند. گذشته از این، دیرهنگام­ترین بیوگرافی­ها خیلی چیزها را به مادر نسبت می­دادند، همان­هایی که او را در بستر خیلی از اشخاص ثروتمند و عالی مقام می­خواباندند- «دوشیزه­ی گرجستان» کدام است، تازه اگر هم چنین چیزی در آن زمان وجود داشته است،- می­گفتند حتی خود عالیجناب امپراطور آلکساندر دوم نسبت به جذابیت­های روستایی سرخ­مو از گوری، بی­تفاوت­ نمانده است. اما نه فقط هیچ­گونه دلیلی وجود ندارد، بلکه حتی چیزهایی برای تردید کردن در این که ژوزف جوگاشویلی پسر پدرش نیست، هیچ­کس هنوز ارائه نداده است.
از این رو، ما نیز درباره­ی نیاکان او نه از جهت امپراطور یا سیاح پرژِوالسکی، بلکه از جهت کفاش ویساریون جوگاشویلی صحبت خواهیم کرد.
معروف است که پدربزرگ ویساریون، زازا، آدم ناآرامی بود. دو بار در قیام­های دهقانی علیه کنیازها شرکت کرد، دوبار گریخت، خود را به خاطر مجازات مخفی می کرد، همکار کنیاز اریستاوی بود که در آغاز قرن نوزدهم جنبش ضدروسی براه انداخت. قیام متحمل شکست شد و زازا همراه خانواده به ده «دیدی لیلو» در نزدیکی تفلیس، نقل مکان کرد. نخستین جوگاشویلی که در این ده زندگی می­کرد، طبق اسناد محلی، ژوزف (باید همین زازا باشد) بود. حالا پس از این چطور می­توان به قدرت اسرارآمیز اسم معتقد نبود؟
یکی از فرزندان ژوزفِ بزرگ کشاورز- شراب­ساز با­استطاعت وانو بود. او صاحب باغ انگور بود، در شهر شراب می­فروخت و پسر بزرگ خود گئورگی را هم، که در راه سواره­رو مسافرخانه داشت، تامین می­کرد. پسر دومش، ویساریون، نوجوان بود. اما رفاه خانواده مدت کوتاهی ادامه یافت. رئیس خانواده مرد، تا پنجاه سالگی عمر نکرد، گئورگی هم به دست غارتگران کشته شد و پسر کوچک که یتیم شده بود، گریخت. این­که چرا او خانه­اش را، که با وجود کوچک­ بودن ملکش بود رها کرد، معلوم نیست. شاید بدهکاری، یا دشمنان، انتقام خون- هر چه بود، او پس از درگذشت پدر و برادر با شتاب به تفلیس، پایتخت قفقاز، رفت، امیدوار به پنهان شدن در شهر پرجمعیت. ویساریون در آن­جا حرفه­ی کفاشی آموخت و زمانی که بیست سالش بود، توسط بازرگان باراموف که قصد دایرکردن کارگاه کفاشی داشت، برای رفتن به گوری ترغیب شد.
گوری، شهری کوچک با تاریخ غنی است. این شهر که پایتخت قدیمی کارتلی بود، در تقاطع سه راه مهم قرار دارد- به ­سوی خزر، به سوی دریای سیاه و به روسیه. هنوز در سال­های۹۰ قرن نوزدهم ماکسیم گورکی در گشت­و­گذارهای بی­پایان خود در روسیه به این گوشه­ی قفقاز رسیده است. او می­نویسد: «شهری کوچک است در مصب رودخانه­ی کورا، به اندازه­ی یک ده نسبتاً بزرگ و مهم. در وسط آن تپه­ی بلندی است و روی تپه قلعه. منطقه­ای خوش آب و رنگ، بکر و اصیل است: آسمان آفتابی بر فراز شهر، آب­های خروشان و پرهیاهوی کورا، کوههای مجاور، در میان آن­ها شهرِ غار مانند، و در دور­دست، کوههای سلسله جبال گلاونی، پوشیده از برف­های همیشه ماندگار».
«گوری» در گرجستانی به معنی تپه است. افسانه حاکی است قله­ی همان تپه­ای که در مرکز شهر قرار دارد در زمان­های خیلی قدیم جایگاه نبرد دیوها بوده است. سپس در این جا آدم­ها با هم نبرد می­کردند: گرجی­ها، ایرانی­ها، مغول­ها- کسی مانده است که شهر را محاصره نکرده باشد. برای دفاع از شهر روی تپه قلعه­ای بنا کردند، در پایه ی دیوارها استخوان آن­هایی را که در دفاع از شهر در برابر اشغالگران کشته شده بودند، ریختند، تا قلعه محکم­تر، تا دیوارها سخت­تر و افراد راسخ­تر شوند، تا در لحظه های دشوار دوشادوش زندگان مردگان نیز بپاخیزند. گرجستان سرزمینی پربرکت است، مشتاقان تصرف آن بسیار بودند و زمین آن، بیش از باران، خون به­خود دیده است. گرجی­ها افسانه­ای دارند: یک­بار زمین دانه نرویاند، زیرا از خون آکنده شده بود، آن گاه مردم بر آن شدند خون را بزدایند. وقتی آن­ها این کار را تمام کردند و تمام خون ها را شستند، آن­وقت از زمین جز سنگ­های عریان چیزی باقی نماند.
در روسیه هم کمتر خون ریخته نشده است، ولی در آن­جا زمین زیاد است و او همچنان نوشید و طلب کرد، اما در ماوراء قفقاز زمین کم است و به­خاطر آن در تمام ادوار جنگ­های بی­رحمانه اتفاق افتاده است. گرجستان همیشه می­جنگیده است و فقط با آمدن تزار سفید، با ظهور روس­ها در این سرزمین صلح برقرار شده است. اما خاطره­ی جنگ­ها برجای ماند، چنان که خاطره­ی جنگ­ها در قلوب روس­ها عمیقاً باقی است،- بیهوده نیست که روسیه جوگاشویلی- استالین گرجی را درک کرد و پذیرفت، همان خلف جنگجویان را، همان طور که ایوان نامی را مثلاً از ریازان پذیرفت، کسی را که هفتاد­ بار از او بد گفتند و هفتاد بار دوباره از او تجلیل کردند. بیهوده نیست که جوگاشویلی- استالین گرجی مردم روس را بالاتر از دیگران قرار می­داد، با پذیرفتن و نامیدن آن به عنوان برادر بزرگ تمام خلق­ها و از جمله خلق خودش.
در آن زمان که ویساریون و یکاترینا ازدواج کردند، جمعیت گوری فقط شش هزار نفر بود- طبق قواعد کنونی چنین نقطه­ی مسکونی حتی نمی­تواند شهر به حساب آید، اما در آن موقع گوری حتی مرکز ولایت بود.
بیشتر ساکنان را ارمنی­ها تشکیل می­دادند، گرجی­ها کمی از آن­ها کمتر بودند، سایر ملیت­ها کاملاً کم تعداد بودند. چنان که باید­ و­ شاید، اهالی شهر بر حسب اعتقادات هم تقریباً به نصف تقسیم می­شدند: در گوری هفت کلیسای ارمنی- گریگوری و شش کلیسای بیزانسی وجود داشت. کاتولیک­ها هم ­کلیسای ­خود را با صدوپنجاه عابد داشتند، مابقی هرجور که بشود رفتار می­کردند. در شهر شش موسسه­ی آموزشی وجود داشت: سه آموزشگاه مقدماتی: شهری، علوم دینی بیزانسی و علوم دینی ارامنه، مدرسه ی ابتدایی دخترانه، مدرسه­ی پیش دبیرستانی دخترانه و دبیرستان تربیت معلم. از این­رو، این شهر کوچک آن قدرها هم دورافتاده نبود- هرطور که بود، ولی مرکز ولایت بود و بچه­ها از تمام ولایت در آن­جا درس می­خواندند. البته محله­های مرفهی هم بودند، بی­جهت نبود که در جایی نزدیک، در قصبه­ی بورژومی، مقر حاکم قفقاز قرارداشت و در مجاورت مقرش محله­ی اشراف و اعیان. بازرگانان گوری فقط با ماوراء قفقاز تجارت نمی­کردند، بلکه با آسیا و اروپای دور هم تجارت می­کردند. اما تمام این شکوه و جلال خیلی کم به کفاش و خانواده­ی او مربوط بود.
ویساریون به گوری عادت کرد: زمین پرحاصل و هوا پاکیزه است، شغل هست، مشتری هم به هم­چنان، از این رو، او به زودی توانست کارگاه دایر کند- دیگر چه می خواهد؟ می­ماند زن گرفتن. خواستگارانِ همه­جا حاضر، برایش آستین بالا زدند و به زودی یکاترینا گلادزه­ی شانزده ساله، که­که (KeKe) را، آن­طور که در خانه صدایش می­کردند، برای او خواستگاری کردند، دختر دهقان، یتیمی که پس از درگذشت والدین همراه برادرانش نزد دایی خود در گوری زندگی می­کرد. داماد خوب بود: کاری، مستقل- دیگر منتظر که بمانند؟ قیم­های دختر با جاری کردن عقد موافقت کردند.
والدین ژوزف، به مفهوم محلی آدم­های تحصیل­کرده­ای بودند. نه فقط ویساریون سواد داشت، بلکه حتی یکاترینا هم باسواد بود: هردوی آن­ها می­توانستند به گرجی بخوانند و بنویسند. ویساریون به چهار زبان حرف می­زد- اما، چنین «زبان­دانان» در قفقاز کثیرالمله نادر نبودند، کافی است این زبان­ها شمرده شوند: گرجی، ارمنی، روسی، ترکی. یکاترینا به روسی حرف نمی­زد.
آن­ها در مه سال ۱۸۷۴ ازدواج کردند، زمانی که داماد ۲۴ و عروس ۱۶ سال داشت و پس از نه ماه مقرر پسرِ نخست آن­ها میخائیل چشم به جهان گشود، که پس از هفته ای اولین سنگ قبر خانواده­ی جوگاشویلی­ها را در قبرستان گوری، سفته کرد.(۳) دومین پسر، گئورگی، در دسامبر ۱۸۷۶ به دنیا آمد و از سرخک مرد، تا هفت ماهگی زنده نماند. پس از آن سومین پسر به دنیا می­آید، ژوزف.
او در ۶ (۱۸) دسامبر سال ۱۸۷۸ به دنیا آمد، براساس آن­چه در دفتر ولادت کلیسای جامع اوسپنسکی در گوری یادداشت شده است. اما تاریخ زندگی استالین از ۹(۲۱) دسامبر ۱۸۷۹ حساب می­شود. توضیحات بسیاری برای این واقعیت وجود دارد، یکی از دیگری عاقلانه­تر، اما، به احتمال بسیار قوی، دلیل ساده است: در سال­هایی که او نه خانه، نه خانواده و نه اسم داشت، در پرونده­های زندان، و از آن جا به اسناد رسمی، و سپس همین­طور به مدارک حزبی، اطلاعات یکی از پاسپورت­های جعلی بی­شمارش وارد شده است، پاسپورت­هایی که با آن­ها در کشور تردد می­کرد. برای او فرقی نمی­کرد در آن­ها چه نوشته شده است، فقط می­بایست اسناد مطمئن می­بودند و زمانی که او متوجه اشتباه شد، دیگر برای اصلاح آن­ها دیر شده بود. یعنی تا این حد می­بایست مهم می­بود که سال تولدش کدام سال باشد، برای آدمی که اسم خودش را، همان اسمی را که هنگام تولد به او داده بودند، فقط در حضور و غیاب زندان می­شنید؟
... به امیدِ شکستن سرنوشت شوم، مادرش پدر تعمیدی را عوض کرد. او به یاکوف اگناتوشویلی، غسل تعمید دهنده­ی بچه­های بزرگترش، گفت: «تو، البته، آدم خیلی خوبی هستی، اما دستت سنگین است. پس محض رضای خدا، مرا ببخش...» او دلگیر نشد، آخر که­که راست گفته بود. پدر تعمیدی ژوزف، میخائیل تسیخیتات ریشویلی شد.
دست پدر تعمیدی جدید به واقع هم سبک درآمد. راستش، پسربچه به تیفوس که بلای آن زمان ماوراء قفقاز بود مبتلا شد، اما نمرد. سپس آبله گرفت- دوباره جان بدر برد، فقط جای آبله در صورتش به یادگار باقی ماند، آن­طور که مردم روسِ محبوب او می­گویند، روی صورتش نخود خرمن کرده بودند. بعدها یکی از القاب او چپور بود، که به معنی «آبله­گون» است، و باز دیرتر منشویک­های پطروگراد او را ژوزفک چپوره می­نامیدند، به اقتباس از لقبی که دهقانان در ایام تبعید سیبری به او داده بودند. خب چپور بود که بود، آدم باید عاقل باشد، از نظر توجه زن­ها هم که شکایت نداشت، همان­طور که مردم روس می­گویند: «مرد یک کمی قشنگ باشد، زیبا به حساب می آید». حالا چه اهمیتی دارد که او چپور بود؟
به زودی دوباره مرگ دور و بر پسرک پلکید: او به دست چپ صدمه وارد آورد، مفصل آن چرک کرد، سپس خون عفونت کرد و یکاترینا دیگر امید نداشت پسر نجات یابد، اما دوباره زندگی فایق آمد، فقط دستش بعد از آن در تمام عمر بد کار می­کرد. سلامتی پسرک ضعیف بود، اغلب زیاد مریض می­شد، اما سفت و سخت به زندگی می­چسبید و مرگ­و­میر کودکان که در آن زمان در امپراطوری روسیه ۳۰ درصد بود، هم در سال اول زندگی و هم در سال دوم زندگی، او را وارد لیست سیاه خود نکرد، سر برادرانش زرنگی کرد.
... خانه­های خوب در گوری در دو- سه خیابان پایین شهر قرار داشتند. قسمت پایین شهر ثروتمند و قسمت بالا فقیر شمرده می­شدند. خیابان­های کوچک با خانه های نازیبا در سراشیبی کوه پراکنده بودند: تابستان گرد­ و خاک، پاییز گل­آلود. پدر و مادر ژوزف در یکی از همین خیابان­ها زندگی می­کردند، در خانه­ای یک طبقه و محقر اتاقی گرفته بودند، دراتاق دیگر صاحبان خانه زندگی می­کردند. میز، چهارتا چهارپایه، تخت خواب، جاظرفی و صندوق، اول و آخر اثاثیه­ی آن­ها بودند. آشپزخانه در زیرزمین بود، جایی که اجاق، میز، چهارپایه و گهواره قرار داشت. البته، خانه­ی مجللی نبود، اما ویساریون در مقیاس­های گوری خانواده را خوب اداره می­کرد. کار او گرفت، بزودی دو نفر وردست پیدا شدند که نه فقط کار می­کردند، بلکه در خانواده­ی او زندگی هم می­کردند، اما علیرغم نان­خورها، درخانه همیشه غذا بود، کره بود، آن­ها هرگز اثاثیه نمی­فروختند و یکاترینا مجبور نبود کار کند، مگر هرازگاهی به­طور اتفاقی.
سوسو (soso) راه رفتن را یاد گرفته یاد نگرفته، نظیر دیگر بچه­های بخش علیای شهر بیشتر وقت را در بیرون می­گذرانید، جایی که مثل دانه­های نخود از غلاف پاره شده، بچه­های کوچک از خود صبح بیرون می­ریختند. گاهی اوقات دوستان پیش دستی می­کردند و برای بازی نزد او به خانه­شان می­آمدند، اما همین­که پدرش می آمد، قد بلند، اخمو، با نگاه­های سنگین، بچه­های کوچک ساکت می­شدند و سعی می­کردند به سرعت به کوچه فرار کنند، می­ترسیدند، در وجود کفاشِ عبوس یک جور شیطان احساس می­کردند...
بازی­های کودکانه متناسب با وظیفه­ی قدیمی تربیت قفقازی بودند: جنگجو ساختن از بچه­ها. روزی نبود که سوسو زد و خورد نکرده باشد. بعضی وقت­ها کتک­خورده از بیرون می­آمد، بعضی وقت­ها خودش کسی را زده بود، هرچیزی اتفاق می­افتاد، اما از دعوای شرافتمندانه خودش را کنار نمی­کشید. هم تک­تک دعوا می­کردند، هم تیمی، دعوای تیمی «کریوی» (krivi) نامیده می­شد. بزرگترها در جشن­ها مشت­زنی برگزار می­کردند، اما برای بچه­ها روزهای کار وجود ندارد، زد و خوردهای بچگانه گر می گرفتند، مثل علف خشک از جرقه­ی ناگهانی، خیابان به خیابان زد و خورد می کردند، بچه­هایی از سفلای شهر بچه­های «علیا» را می­زدند و برعکس. تمام پسرها سنگ­اندازِ کشی و فلاخن داشتند- وای به حال پرنده­ها و هر کسی که در منطقه­ی دید نشانه­گیری آن­ها تردد داشت! هیچ­کس آن­ها را به خاطر این کار دعوا نمی­کرد، رسم این بود، پسر باید تیراندازی کند، باید جنگجو شود و نباید از زندگی به دامان مادر پناه برد. سوسو کم­قد بود با دست بیمار، اما قوی بود، چالاک بود، بدتر از دیگران بازی و دعوا نمی­کرد و اگر نمی­توانست به خاطر زور شایسته­ی احترام باشد، به خاطر شجاعت و طبع مستقل شایسته­ی آن شد.
... ایام خوش سال­های کودکی کوتاه بودند. پدر نوشیدن را شروع کرد و چنان که ضرب المثل می­گوید، افتاد به «نوشیدن مثل کفاش». خانواده از خانه­ای به خانه ای دیگر کوچ می­کرد، هیچ کجا صاحب­خانه­ها نمی­خواستند آدم دائم­الخمر را نگه دارند. او هنوز کار می کرد، برای خودش در میدان­گاهِ بازار چکش می­زد، اما تقریباً هیچ پولی به خانه نمی­آورد، پول­ها را در عرق­فروشی­ها به باد می­داد. یکاترینا مجبور شد به خاطر تکه­ای نان برای خود و سوسو، خودش درآمد کسب کند. او روزمزد کار می کرد- رخت می­شست، رفت و روب می­کرد، در خانه­ی شهری­ها نان می­پخت، و شوهر اکنون فقط برای آن در خانه پیدایش می­شد که خود را نشان داده باشد، برای «تربیت کردن» زن و پسرش. زن، راستش را بگوییم، او را نمی­بخشید، اخلاقش تند و دستش سنگین بود. یک بار سوسوی ده ساله، که شاهد یکی از این نزاع­های والدین بود، با چاقو به طرف پدرش هجوم برد- و پس از آن چند روز نزد همسایه­ها قایم شد.
یکی از علل نزاع­های دائمی در خانواده تربیت بچه بود. که­که برای فرزند آینده ای بهتر از آن­چه نصیب والدین بود، می­خواست، و بهترین چیزی که می­توانست به فکر این زن از مردم ساده برسد، کشیش شدن وی بود. او به هر دری می­زد، راضی می کرد، خودش را خوار می­کرد و سرانجام توانست پسر را در آموزشگاه مقدماتی علوم دینی نام نویسی کند. این دشوار بود: نه فقط در این­جا کسانی را که از قشر روحانی بودند می­پذیرفتند، به علاوه تدریس هم به زبان روسی صورت می­گرفت که این زن فقیر گرجی آن را بلد نبود. اما مدیریت آموزشگاه می­دانست اگر هنگام ورود دانستن زبان روسی را الزامی کند آن­وقت کلاس­ها خالی خواهند ماند، از این رو در آموزشگاه دو کلاس مقدماتی وجود داشت که در آن­ها به بچه­ها زبان می­آموختند. ولی سوسو که از همان اوان کودکی از حافظه و استعداد عالی برخوردار بود، به کار سرعت بخشید. او به پسر صاحب­خانه زبان روسی یاد می­داد و چنان در این کار موفق بود که درسال ۱۸۸۸ پسر را بلافاصله در کلاس مقدماتی بالاتر آموزشگاه پذیرفتند.
اما درس خواندن سوسو خیلی طول نکشید. «تو می­خواهی او اسقف اعظم بشود؟ـ ویساریون مست فریاد می­زد- هرگز نخواهد شد! من کفاشم، او هم کفاش خواهد شد!» درسال ۱۸۹۰، زمانی که ده ساله بود، حادثه­ی ناگواری برایش اتفاق افتاد- زیر درشکه افتاد و پاهایش صدمه دید. ویساریون پسر را به تفلیس نزد پزشک برد، اما او را بر نگرداند، بلکه در همان کارگاه آدلخانوف که برای خودش جایی دست و پا کرده بود، به کار گمارد. سوسو نخ­ها را می­پیچید، رفت و روب می­کرد، پادوی بزرگترها بود. کار از طلوع صبح تا غروب آفتاب در کارگاه خفه، به­طور حتم به ­زودی سلامتی پسربچه­ی ضعیف را به مخاطره می­انداخت، اگر مادرش برای عیادت نمی­آمد. که­که وقتی دید سوسوی خیلی عزیزش به چه روزی افتاده است، تمام وحشت­ها در برابر شوهر را از یاد برد و او را به گوری برگرداند: «انتخاب کن- پدر هنگام وداع با پسر به سختی فریاد زد- تو یا با من می مانی، یا با او می­روی، اما آن­وقت من دیگر تو را نمی شناسم!»
همه چیز این طور بوده است یا تقریباً این طور: واضح است که شرایطی این چنین مطرح بود و این­که پس از انتخاب تحصیل از سوی ژوزف، پدر از کمک به او و مادر کاملاً امتناع کرد. که­که پس از بازگشت به گوری، به همه گفت شوهرش مرده است- و در واقع دیگر برای او و پسر وجود نداشت. ویساریون هرچه بیشتر نوشید، از جان ­افتاد و سرانجام هفتم آگوست ۱۹۰۹ در یکی از بیمارستان­های تفلیس، که از سرای فقیران به آن جا برده شده بود، بر اثر سیروز کبدی فوت کرد. او با هزینه­ی شهرداری به خاک سپرده شد و هیچ­کس هرگز سراغ قبرش را نگرفت. استالین هم به درخواست موزه ی گوری مبنی بر شناختن عکس احتمالی پدر- سه مرتبه!- حتی پاسخ نداد...

نظرات کاربران درباره کتاب ژوزف جوگاشویلی استالین حاکم نصف جهان

از این نویسنده بیشتر کتاب بزارید
در 12 ماه پیش توسط علی مونده نت
ketabe khubie..
در 3 ماه پیش توسط h.m...111