فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب کوله‌پشتی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب من آذر هستم

کتاب من آذر هستم
رمان کوتاه

نسخه الکترونیک کتاب من آذر هستم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب من آذر هستم

دست‌هایش را روی صورت ترم چشیدم. بیدار شدم. بیدار. و مادر را آن چنان به خود فشردم که گویی دنیا نصیبم شد. شیر و نان تیلیت کرده را به هزار دعا و صلوات مادر به دهان می‌بردم. بی‌مزه بود. بی‌نهایت بی‌مزه بود. نه تنها از اشتهایم انداخت بلکه هرچه غذاخوردن و گرسنگی بود از مغزم پاک شد. مادر یک لیوان شیر را به نرمی می‌نوشید. می‌نوشید که نه. زبان می‌زد. لب می‌گذاشت روی لیوان. زبانش را توی شیر مایل شده به سرِ لیوان می‌برد و من می‌دیدم چه قدر لذت می‌برد از این که شیر روی زبانش می‌چرخید و لبش را بعد هر تماس با لیوان می‌گزید. انشاتو تا کجا گفتم؟ مادر بی‌آن که متوجه گم شدن مدادم شده باشد از من پرسید. من بی‌آن که یادم بماند تا کجا پیش رفتیم جواب دادم؛ تا من فصل پائیز را دوست دارم. مادر چشم‌هایش را طوری به سمت من برگرداند که یعنی خر خودتی. من دروغ نگفته بودم.

ادامه...

بخشی از کتاب من آذر هستم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

به پسرم هورمزد

دیوار خانه مان ترک داشت. هرروز این ترک بزرگ تر می شد.مثل یک درخت در جان خود ریشه می دواند. مادرم می گفت آخرش این دیوار کار دست ما می دهد. من دوست داشتم از لای این شکاف که هر روز بزرگ تر می شد کوچه را دید بزنم. درحالی که ناخن بلند انگشت هایم را می جویدم، ساعت ها کنار آن می نشستم، رفت وآمد مردم کوچه را تماشا می کردم. وقتی آشنایی را می دیدم، داد می زدم ماما فلانی را ببین. فلانی امروز می لنگد. یا فلانی امروز سبزی خریده یا دوچرخه ی آقای بهمانی پنچر شده است. مادر یا رخت می شست یا رخت های شسته را روی طناب آبی گره خورده پهن می کرد. اگر هم کاری برای انجام دادن نداشت پشم رخت خواب ها را توی حیاط می ریخت و با یک چوب دستی نازک می افتاد به جان شان. من هم می خواستم کمکش کنم. از دستش می گرفتم و می افتادم به جان پشم گوسفندهایی که توی هم پیچ خورده بودند. بیشتر اوقات مادر با خودش حرف می زد. اگر در یک متری او می ایستادم باز متوجه زمزمه های توی دهانش نمی شدم. حرف می زد و نگاهش را به من می انداخت. انگار خیال داشت به من بفهماند چه می گوید. و یک نوع انتظار برای شنیدن پاسخ سوالاتش از من داشت. برای همین خودم را به بی خیالی می زدم و گوش به حرف هایش نمی دادم. حوصله ام که سر می رفت می نشستم روبه روی مادر. جفت زانو تکیه می دادم به دیوار. به همان دیواری که گفتم ترک داشت. زل می زدم به چشم های مادر. مادر یک نگاه به من داشت و یک نگاه که پشتش با هر ضربه پلک ها را می کوبید به هم، به پشم ها، می گفت پسرجان تو درس و مشق نداری؟ برو درس هات رو بخون. می گفتم خواندم. فردا ورزش داریم، با قرآن و انشا. دیگر حرف نمی زد. دروغ می­گفتم. یعنی به جای این که بگویم املا می­گفتم انشا. می دانستم اگر بگویم املا زود به من می گوید برو کتاب فارسی ات را بیار املا بگویم. املا گفتنش هم جالب بود. چوبدستی را محکم می کوبید به پشم ها بعد یک جمله را با غیظ می خواند. تمام کلمات آن جمله می ریخت روی پشم ها. املای من خوب نبود. روی تشدید ها همیشه شک داشتم. یک حرف پس و پیش می نوشتم. وقتی هم کلمه ای ق یا گ داشت آن قدر دست نگه می داشتم تا آن حرف از یادم برود و جا بیاندازم. مثلن کلمه ی استقامت را همیشه استگامت می نوشتم. نمره ی بالای پانزده توی املا نداشتم. یا روی حرف هایی که تلفظ شان یکی بود. روی ت و ط، س و ص، اگر معلم می گفت سوت این کلمه را آن قدر تکرار می کردم که یا صدای سوت از دهانم می پرید بیرون. یا توس. درست نمی دانستم وقتی سوت یا توس می شنوم دو تا واو بگذارم یا یکی. مثلن بنویسم توس. سووت.
مادر گفت خب موضوع انشا چیه؟ یادم آمد که هنوز انشایم را ننوشته بودم. سراغ دفتر انشا رفتم. آن قدر زود از جایم خیز برداشتم که حواسم نبود دمپایی را از پاهام بکنم. همان طور رفتم تو و از لای کش کتاب و دفترهایم دفتر انشا را کشیدم بیرون. تند ورق زدم تا به آخرین صفحه ی نوشته شده­ی دفتر برسم. روی صفحه­ی اول نوشته بودم؛ موضوع انشا. دونقطه روی هم. فصل پائیز را توسیف کنید. حیاط که رسیدم دمپایی را کندم و دویدم سمت مادر و وقتی پاهام سردی موزائیک حیاط را چشید خودم را به آن راه زدم که یعنی چیزی نشده است. مادر گفت. بشین بنویس. بعد شروع کرد به انشا گفتن. اول از هرچیزی موضوع انشا را دوباره با صدای قاطع و بریده بریده خواند. انگار تمام موضوع را از قبل در حافظه اش داشت. گنجشک کوچکی روی درخت گلابی وسط باغچه نشست. پشت سرش گنجشک دیگری آمد. او دنبال یک جای بهتر می گشت. مادر شروع کرد. من فصل پائیز را دوست دارم. چوبدستی رفت بالا و محکم خورد به پشم گوسفندهای پیچ خورده. چند تکه پشم پریدند بالا. چوبدستی خورد به موزائیک. صدای جیرینگش مستقیم رفت توی گوش هام. نوشتم من فصل پاییز را دوست دارم. ولی هیچ وقت از فصل پائیز خوشم نمی آمد. باد و گردوخاک برگ درخت ها را می ریخت توی حیاط. مادر هم مجبورم می کرد حیاط را جارو کنم. مادر گفت؛ در این فصل من به مدرسه می روم. از این که در این فصل به مدسه می رفتم خوشحال نمی شدم. برای هم این دوست داشتم هیچ وقت پائیز نیاید. نوشتم در این فصل من به مدرسه می روم. مادر چشم هایش را تنگ تر از قبل کرد و با صدای نرمی گفت؛ و همکلاسی هایم را می بینم، نقطه. نوشتم و یک نقطه ی بزرگ جلوی می بینم گذاشتم.از جایم بلند شدم تا از شکاف دیوار کوچه را ببینم. مرد همسایه صندلی چوبی گذاشته بود دم دروازه و نشسته بود جلوی خانه شان و راست توی ترک دیوار خیره شده بود. سبیل های پرپشتی تا روی چانه هایش کشیده شده بود. دمِ خط های روی شقیقه هایش تا زیر نرمه ی گوش هاش پائین آمده بود. قیافه ی زمختی داشت. عبوس بود و ابروهایش انحنای خاصی به صورت مردانه اش می انداخت. موهای جوگندمی اش را به بالا زده بود و تسبیحی دراز به دست گرفته بود. گردنش را راست گرفته بود و یقه ی پیراهن سفیدش تا زیر استخوان های زیر فکش بالا آمده بود. پاهایش را روی هم انداخته بود و کفش مشکی ورنی تا کرده ای به پا داشت. مادر می گفت وقتی دیدمش زودتر از او سلام بگویم. فصل پائیز سه ماه دارد. چوبدستی روی سرم سوار شد. برگشتم مادر را بالای سرم دیدم. آن قدرها هم محکم روی سرم نکوبید. یعنی اگر همان ضربه ای را که روی پشم ها می زد روی کاسه ی سرم می نشاند شاید سرم از وسط دو قاچ می شد. سراغ دفترم رفتم. یادم رفته بود مادر چه گفته بود. دوباره تکرار کرد فصل پائیز سه ماه دارد. نوشتم؛ مهر، آبان، آزر.

آذر نام دختر مرد همسایه ی روبه رویی مان بود. سه سال از من بزرگ تر بود. کلاس اول راهنمایی می رفت. هیچ وقت نگاهم نمی کرد. خیلی مغرور نشان می داد. فیس و افاده اش روی دماغش نشسته بود. ساعت به مدرسه رفتنش را از لای درز دیوار حساب کرده بودم. هروقت از درخانه بیرون می زد. از خانه بیرون می آمدم. پشت سرش راه می رفتم. متوجه حضور من می شد. باهوش بود و با وقار خاص زنان بزرگ تر از خودش قدم هایش را برمی داشت. کفش های سفید پاشنه دار می پوشید. سینه هایش را جلو می انداخت و شق و رق از پیاده روی خیابان طوری به راهش ادامه می داد که انگار دختر شاهی وزیری باشد. اگر بگویم کمی وابسته اش شده بودم بیراه نگفته ام. مهر آبان آذر. مادر بود که ادامه انشا را می گفت. نوک نرمه ی پاک کن مداد را با دندان هایم می ساییدم. از مزه ی تلخ و شیرین پاک کن خوشم می آمد. ناگهان چشمم به چیزی افتاد که نفس هایم توی سینه حبس شد. سر موش لای در راهروی ورودی خانه می جنبید. مادر پشم های پیچ خورده را با دست باز می کرد. باد خنکی موهای از روسری بیرون زده را می آشفت. آب دهانم را به زحمت قورت دادم. در واقع بین دهان و گلویم گیر کرد. روی زبانم حرف مادر خشکید. دم دراز موش بیشتر از ده سانتی متری می شد. زمین را بو می کشید و دنبال سوراخ سمبه ای می گشت. یا چه می دانم دنبال چیزی که بتواند بخورد. چوبدستی مادر روی زمین نشست. با آمدن پائیز هوا سرد می شود. موش دمش را جمع کرد و به سرعت به داخل یکی از اتاق ها چپید. دست هایم می لرزید و مداد روی دفتر سوار نمی شد. نوشتم؛ با آمدنه پاییر هوا سرد می سود. این جمله را بدخط تر از بقیه نوشتم. پاک کن ته مداد را روی با آمدنه پاییر هوا سرد می سود مالیدم. روی خط نوشته ها کمی تیره شد و از شفافیت و سفیدی دفتر کم کرد. مهم نبود. مادر همیشه به من توصیه می کرد از پاک کن ته مداد استفاده نکن. گاز نزن. کاری نکن دفعه ی بعد برایت مداد بدون پاک کن بگیرم. خوشگلیِ مداد به پاک کن­اش است. این را راست می گفت. مثل این می ماند که زنی کچل باشد. وای چه قدر چندش آور می شد اگر روزی آذر را بدون آن مقنعه ی سرمه ای رنگ و رورفته اش می دیدم و می دیدم که مویی روی سر طاسش نباشد. آن وقت بود که حسابی به رویش می خندیدم. این طوری کمی از آن فیس و افاده هاش کمتر می شد. من در فصل پائیز به دنیا آمدم. مادر دست از کار کشید و کتف راستش را بالا پائین برد. روی صورتش چین نشست وقتی درد را به تمام اعضای بدنش فرستاد. نوشتم من در فصل پاییز به دنیا آمدم. ولی من در فصل پائیز به دنیا نیامده بودم. روی صفحه ی اول شناسنامه ام نوشته شده بود اول فروردین سال یکهزار و سیصد و پنجاه و سه. هرچه گلابی بود از روی درخت کنده بودم. تنها یک گلابی آن بالاها بود که هرچه با چوبدستی به جان شاخه ها افتادم پائین نیامد که نیامد. باید روی دیوار می رفتم. مسیر حرکتم را برای چندمین بار توی ذهنم خط کشیدم. ابتدا روی نرده ی ایوان سوار می شدم. روی رگه های بند شده ی سیمانی دیوار آجری چنگ می انداختم. کمی خودم را که بالا کشیدم پای راستم را آن قدر بالا می کشیدم تا به رگه ی بند شده ی سیمانی دیوار آجری می رسید. تازه سختی کار از همین جا به بعد بود. دوباره باید دستم را در یک آن رها می کردم و تاج نیم قوس برگشته ی سر دیوار را می گرفتم. این سخت ترین مرحله ی بالا رفتن از دیوار بود. تازه این دیوار مشترک است، بین ما و همسایه ی مان عم قزی خدیجه. عم قزی خدیجه دختر عموی من نبود. دختر عموی مادرم هم نبود. زن عموی مادرم بود. خمیده بود و عصای کوتاهی داشت از چوب گردو با ترک های عمودی از بالا به پائین که لای درزهای آن از بس خاک و گل نشسته بود به سیاهی می زد. در فصل پائیز برگ درختان می ریزد. درخت گلابی هم سن و سال من است. مادرم گفته بود وقتی به دنیا آمدی نهال درخت را از روستای باروق آوردند و کاشتند. صدای چوبدستی مادر که رسید حواسم جمع شد و نوشتم؛ در فصل پاییز برگ درختان می ریزد. مادر به برگ درخت های زرد و قرمز روی شاخه ها نگاه کرد. دست روی چانه گذاشت و هلال نیم رخ اش پنهان شد. کاش می دانستم به چه چیزی فکر می کند. پائیز فصل رنگ ها است. صدایی از بیرون توی حرف مادر پرید. آیران آلان (دوغ بخرید) از جایم جستم و از شکاف لای دیوار مرد ارابه رانی را دیدم که دبه­ی آبی بزرگی روی ارابه­ای گذاشته و خودش گام به گام الاغ پیر و گوش افتاده­اش راه می رود. پنج شنبه ها سر و کله اش در کوچه پیدا می شد. مادر می گفت پنج شنبه­ها چهار استیل دوغ می گرفتم سبزی آش را پاک می کردم تا جمعه برویم گردنه­ی حیران. من هنوز به دنیا نیامده بودم. یا اگر هم بودم چیزی به یادم نبود. وقتی مادر می گفت گردنه­ی حیران چشم هایش را خمار می کرد و سرش را چند بار چپ و راست می برد و لب و لوچه اش آویزان می ماند. من هوس می کردم و زود می گفتم بیا این جمعه برویم حیران. بعد مادر ادامه می داد جنگل پر از درختان رنگارنگ، کوه های سبز و دره های بهم پیچ خورده. بوی بلال و دود کباب. مثل بهشت. هیچ وقت از دیدن آنجا سیر نمی شوم. دوباره می گفتم ماما این جمعه برویم آنجا. پائیز فصل جدایی درخت از زمین است. مدادم را گیر دادم به فاصله ی بین گوش و سرم. گفتم ماما برم دوغ بگیرم؟ مادر که از این حرف من یکه خورده بود با دست پاچه گی لب پائینش را گزید و گفت خاک برسرم. دیگه چی؟ انشاتو بنویس. خواستم بنویسم یادم رفت مادر چه گفته بود. مداد را از گوشم کندم و به فکر افتادم که چه بنویسم. مادر دوباره گفت پائیز فصل جدایی برگ از شاخه ها است. مثل عم قزی که عاشق شوهرش بود. یعنی عموی مادر. وقتی شوهرش مرد، عم قزی چهل شبانه روز از خانه بیرون نیامد. لباس سیاهش را هنوز هم که هنوز است از تنش درنیاورده است. به مادرم گفته بود خانه بوی عسگر را می دهد. من می ماندم که مگر می شود آدم بو داشته باشد. مثل گوسفند. مثل پشم هایی که بعد از مرگ گوسفند باز هم بو می دهند. حتی وقتی شیر می خورم باز هم بوی گوسفند به مشامم می رسد از خوردنش چندشم می شود. لیوان را کنار می زنم مادر دنبالم می کند که اگر شیر نخورم بزرگ نمی شوم. من هم در پاسخ به نصیحت های مادرانه ی او می گویم آخه انگار شاش گوسفند می خورم. مادر دوباره لب پائینش را زیر دندان می گیرد و جمله ی بلا به دور بلا به دور را به زبان می آورد. با آمدن پائیز طبیعت رنگ عوض می کند. چهره ی مادر بعد از این جمله به کلی تغییر یافت.

نظرات کاربران درباره کتاب من آذر هستم

به نظر باید جالب باشه
در 1 سال پیش توسط mov...hla