فیدیبو نماینده قانونی نشر نون و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب هیچ‌وقت خانواده‌ای داشته‌ای؟

کتاب هیچ‌وقت خانواده‌ای داشته‌ای؟

نسخه الکترونیک کتاب هیچ‌وقت خانواده‌ای داشته‌ای؟ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب هیچ‌وقت خانواده‌ای داشته‌ای؟

رمان «هیچ‌وقت خانواده‌ای داشته‌ای؟» پس از مدت کوتاهی از انتشار در لیست جایزه من بوکر قرار گرفت و از جمله پرفروش‌های نیویورک تایمز نیز هست. در آمریکا پیش از رونمایی رسمی رمان «هیچ‌وقت خانواده‌ای داشته‌ای؟» استقبال قابل توجهی از آن به عمل آمد و در مدت کوتاهی کتاب در بازار نایاب شد. در عین حال چهار وبگاه مهم ادبی آمریکا نقدهای مثبت زیادی برای کتاب نوشتند و کمیته‌ جایزه‌ بوکر کتاب را در فهرست اولیه‌ جایزه نیز جا داد. هیچ‌وقت خانواده‌ای داشته‌ای نخستین رمان کلگ است ولی او در دنیای نشر آدم ناشناخته‌ای نیست. سال‌ها به عنوان کارگزار ادبی کار کرده و دو کتاب خاطرات پرفروش نوشته است:‌ «تصویر معتاد به عنوان یک مرد جوان» و «نود روز» که هر دو به خاطر بی‌پردگی‌شان در برخورد با قضیه‌ی اعتیاد مورد تحسین قرار گرفته‌اند. «هیچ‌وقت خانواده‌ای داشته‌ای» داستانی است زیبا و سوزناک و پر از امید، فقدان و رستگاری که چندین کاراکتر را دنبال می‌کند که در تلاش برای بازسازی زندگی‌شان پس از حادثه‌ای فاجعه‌آمیز هستند.

ادامه...
  • ناشر نشر نون
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.62 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۸۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب هیچ‌وقت خانواده‌ای داشته‌ای؟

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سایلِس(۱)

بیدار که می شود، صدای آژیرها را می شنود: پرشمار، بلند و خیلی نزدیک. بعد از آن ها بوق ها، غرولندهای کوتاه و خشمگین مثل زنگ هایی که در بازی های بسکتبال مدرسه خبر از زمان استراحت می دهند، بازی هایی که در مدرسه تماشا می کند ولی در آن ها شرکت نمی کند. تلفن همراهش ساعت ۶: ۱۱ صبح را نشان می دهد، ولی طبقه پایینِ خانه بیدار و پر از سروصداست و از زنگ مخصوص صدای صبحگاهی خش دار مادرش که بلندتر از صدای پدر و خواهرانش است، می فهمد که اتفاق بدی افتاده است.
پیش از این که روانداز را کنار بزند، کوله پشتی زردش را از زیر تخت درمی آورد. بانگ(۲) قرمز کوچکی را بیرون می آورد که دوستش ایتان(۳) ماه پیش همراه با یک بسته علف به مناسبت تولد پانزده سالگی اش به او داده بود. بسته علف را در کمتر از یک هفته و آن هم بیش تر موقع کندن علف های هرز از باغچه های گل و پاسیوهای نیویورکی های پولدار دود کرده بود. یک دسته برگه سبز از ظرف دردار خاکستری کوچکی که موادش را در آن نگهداری می کند برمی دارد و با احتیاط آن را دو قسمت می کند و قسمت بزرگ تر را توی کاسه فلزی فشار می دهد. شیشه آب نیم پری را که روی میز کنار تختش است، برمی دارد و پیش از این که بانگش را چاق کند، مقداری آب داخلش می ریزد. همین طور که نفسش را تو می دهد، می بیند که دود به سمت دهانش می پیچد، در لوله قرمز جان می گیرد و مثل برگه ای که زیر آب به خود می پیچد، آهسته می چرخد. وقتی برگ ها بیش تر تبدیل به خاکستر می شود، لوله را از بانگ بیرون می کشد و دود را درون ریه هایش رها می کند. آب در تُنگِ بانگ قل قل می کند و او حواسش هست که نفسش را آرام به درون سینه بکشد تا صدایش بلند نشود. پنجره را باز می کند، توری را کنار می زند و به بیرون خم می شود و با نفسی کامل و نشئه وار هوا را از سینه اش بیرون می دهد.
دود را تماشا می کند که جلویش معلق می شود، باد در آن می پیچد و ناپدید می شود. هوای خنک را روی صورت و گردنش حس می کند و می ایستد تا مواد معجزه اش را بکند. آسمان، به رنگ صورتی و آبی رنگ پریده است و رد بلند دود هواپیمایی را بالای سرش تا جایی که روی بام گاراژ ناپدید می شود، دنبال می کند. رشته های دود پخش و پشته ای اند و با خود فکر می کند «پس هواپیما باید ساعت ها پیش از آنجا گذشته باشد، پیش از سپیده دم.» با خود فکر می کند «به کجا؟» و مواد شروع به شکل دادن افکارش می کند.
چهار کلاغ فربه، زیر پنجره، زمخت و بی ملاحت روی چمن فرود می آیند. آن ها را می بیند که جست می زنند و قدم برمی دارند و بال هایشان را زیر بدن های سینه فراخ شان جا می دهند. همین طور که حرکت های خشک و سریع شان را دنبال می کند، با خود فکر می کند که هیکل شان اندازه گربه خانگی است. پس از مدتی و بدون دلیل خاصی توقف می کنند و کاملاً بی حرکت می ایستند. نمی تواند چشم هایشان را ببیند ولی احساس می کند سرشان را بالا آورده اند و به او خیره شده اند. او هم به آن ها خیره می شود. سرشان را از سویی به سوی دیگر تکان می دهند، گویی می کوشند از آنچه می بینند، سر دربیاورند. باد پرهاشان را از پشت بلند می کند و بعد از چند جست، بال می گشایند و پرواز می کنند. در هوا که معلق می شوند، حتا بزرگ تر به نظر می رسند و برای اولین بار به ذهنش می رسد که شاید شاهین باشند یا کرکس. بعد، پرندگان مختلف، انگار که صداشان را به شان بازگردانده باشند، از هر طرفی جیغ می کشند و فریاد می کنند و نغمه سرمی دهند. سایلس، یکه خورده، پشت سرش را به بالای پنجره می کوبد. جای درد را می مالد و بیش تر به بیرون خم می شود. آژیری دیگر، متفاوت با قبلی ها ـ با صدایی زیرتر و آشفته تر ـ از دور فریاد می زند. سعی می کند کلاغ هایی را که در آسمان درهم وبرهم صبح گم شده اند، پیدا کند. در عوض در ردهای دود و توده های موج گون، شکل هایی آشنا می یابد: یک جفت سینه عظیم و برآمده، یک عینک آفتابی چشم گربه ای و پرنده ای آتشین با بال های پهن. بعد چیزی را می بیند که شبیه هیچ چیزی نیست جز آنچه که واقعاً هست: دود، غلیظ و قیرگون که از بالای پشت بام برمی خیزد. اول، فکر می کند خانه اش آتش گرفته، ولی وقتی بیرون خم می شود و به عقب نگاه می کند، می بیند که دود از پشت درخت های آن سوی ملک می آید. بعد بویش به دماغش می خورد ـبوی گند و روغنی آتشی که چیزی بیش از چوب را می سوزاند. مزه اش را هم می تواند حس کند و نفسش را که فرو می دهد، مزه با دود علف که هنوز روی زبان و توی گلویش هست، درهم می آمیزد. صدای پرنده ها بلندتر می شود. جیغ می کشند و چیزهایی فریاد می زنند که انگار واژه هایی هستند. خیال می کند شنیده «برو! با تواَم! برو!» ولی می داند چنین چیزی امکان ندارد. چشمانش را به هم می زند، می کوشد تک تک چیزها را بررسی کند: دود، بو، پرنده ها، آژیرها، آسمان بی نظیر. آیا خواب می بیند؟ آیا کابوس است؟ آیا اثر علف است؟ آن ها را از دکه تِس(۴) در مزرعه بالای جاده گرفته و موادش معمولاً ملایم است و مثل برگ های توهم زایی نیست که با دوستانش یک ساعت و نیم به سمت جنوب تا یانکِرْز می روند تا گیر بیاورند. آرزو می کند ای کاش کابوس باشد یا توهم، ولی می داند بیدار است و آنچه می بیند واقعی است.
بالای خط درختان آن سوی خانه، دود به آسمان بالا می رود، مثل هوای آلوده از دودکش های توی نقاشی ها. باد می کند و پخش می شود، باد می کند و پخش می شود. بعد ابری وحشتناک، بزرگ تر از بقیه، از همان منبع نادیده بلند می شود. غلیظ است و به سیاهی زغال و گوشه هایش اندکی نقره گون. همین طور که بالا می رود، به خاکستری مایل به سبزی وسعت می گیرد و بعد در باریکه ای طولانی و پیچان محو می شود که مثل انگشت وسطی است که به توهین به آن سوی آسمان اشاره می کند.
سایلس از جلوی پنجره عقب می رود. هنوز شلوارک و تی شرت شب پیش را به تن دارد. کفش های ورزشی کهنه سفید و خاکستری اش را به پا می کند، همان هایی که وقتی سر کار محوطه آرایی می رود یا با پدرش هیزم انبار می کند، می پوشد. توی آینه بالای کمدش نگاه می کند و می بیند که چشمانش کم وبیش صورتی رنگ اند و کمی پف کرده اند و مردمک چشمانش گشاد شده است. موهای طلایی تیره اش که چندین روز است شسته نشده، ژولیده و چرب است. بعضی جاها به سرش چسبیده و بعضی جاها سیخ شده است. بوگیری زیربغلش می مالد و کلاه اسکی مخمل سیاهش را که مال موهاک مانتن(۵) است، بر سر می گذارد. بقیه آب بطری کنار تخت را سرمی کشد و چند آدامس در دهانش می چپاند. کوله پشتی زرد را برمی دارد و بانگ و فندک و ظرف کوچک موادش را جمع می کند. با هر دو مشتش چشمانش را می مالد، نفسی عمیق فرومی دهد و بازمی دمد و به سمت در اتاق خوابش گام برمی دارد.
انگشتان شست و سبابه اش دستگیره در را لمس می کنند و شب گذشته را به یاد می آورد که کجا بود و چه شد. قدمی به عقب برمی دارد، آخرین حرکاتش پیش از این که خوابش ببرد را مرور می کند، همه شان را یک بار یادآوری می کند و بعد یک بار دیگر تا مطمئن شود خوابی نیست که حالا دارد به یاد می آورد. به این فکر می کند که یک پک دیگر پیش از ترک اتاقش بزند، ولی منصرف می شود. بی حرکت می ایستد و به نجوا با خودش حرف می زند. مشکلی نیست. همه چی روبراهه. هیچ چی نشده.
در طبقه پایین، آیفون مادرش معصومانه زنگ می زند مثل تلفنی قدیمی. مادرش پس از زنگ سوم جواب می دهد و خانه را سکوت دربرمی گیرد. حالا تنها صدا، صدای خستگی ناپذیر آژیرهاست و بوق های غرّان و صدای محو و دور باله های بالگردی که به هوا می زنند. از آشپزخانه، پدرش اسمش را داد می زند. سایلس از در دور می شود.

جون(۶)

او خواهد رفت. سوار سوباروی واگنش خواهد شد و در این جاده های فرعی پیچان و پرچاله آن قدر خواهد رفت تا بزرگ راهی پیدا کند که به سمت غرب برود و دور از اینجا. به رفتن ادامه خواهد داد، تا زمانی و تا جایی که نیاز به گذرنامه نداشته باشد، چون گذرنامه ای که داشت دیگر وجود ندارد. گواهینامه رانندگی اش هم، همراه با همه چیزهای دیگری که در خانه بودند، از بین رفته ولی به این نتیجه می رسد که نیازی به آن نخواهد داشت مگر این که پلیس برای سرعت غیرمجاز متوقفش کند. برنامه ریزی نکرده بود که این صبح خاص راه بیفتد ولی بعد از این که بیدار می شود و دوش می گیرد و آرام، شلوار جین و پیراهن کتانی یقه گشاد راه راه آبی و سفیدی را که هفته هاست می پوشد، به تن می کند، می داند که موقعش رسیده است.
لیوان قهوه لب پریده، کاسه سفالی و قاشق نقره ای قدیمی را که از وقتی به این خانه عاریه ای آمده استفاده کرده، می شوید و خشک می کند و همین طور که هرکدام را با دقت در قفسه یا کشو می گذارد، وزن هریک را حس می کند. چیزی ندارد که نیاز به جمع کردن و بستن داشته باشد، یا برنامه ریزی و آماده کردن. تنها چیزی که همراه دارد لباس های تنش است و ژاکت کتانی ای که هجده شب پیش وقتی از خانه بیرون گریخت، به تن کرده بود. همین طور که بازوانش را آرام در آستین های فرسوده ژاکت فرو می کند، می کوشد که به یاد آورد چرا از اول آن را به تن کرده بوده است. آیا توی آشپزخانه سرد بود؟ آیا پیش از این که برای تعقیب به مزرعه برود و حواسش جمع باشد که بقیه را در طبقه بالا بیدار نکند، آن را از جالباسی شلوغ و درهم و برهمِ کنارِ درِ ایوان بیرون کشیده بود؟ یادش نمی آید و همین که شروع به یادآوری وقایع آن شب و صبحِ فردایش می کند و دوباره هر قدم را با دقتِ پزشکی قانونی بررسی می کند، خودش را وامی دارد که دست از این کار بکشد.
شانس آورده که کارت بانک و سوییچ ماشین همراهش است ـ توی جیب ژاکتش بوده اند ـ ولی خودش را آدم خوش شانسی نمی داند. هیچ کس چنین فکری نمی کند. با این حال، این جان به دربردگان از زندگی پیشینش به او اجازه ترک شهر را می دهند که تنها چیزی است که دلش می خواهد. بی قراری نیست یا شوق این که جای دیگری باشد، بلکه پذیرش بدون رودربایستی این است که فرصتش در اینجا به سر رسیده است. باشه، نفسش را از سینه بیرون می دهد انگار مجادله ای طولانی و نافرجام را واگذار می کند. از پنجره آشپزخانه به بیرون نگاه می کند، به زنبق های نارنجی و قرمزی که پشت خانه ای که مال او نیست، می شکفند. دستش را روی لبه ظرف شویی فشار می دهد و از زیرزمین، ماشین خشک کنی که بیش تر از یک ساعت پیش با ملافه های خیس پرش کرده، با یک ناله طولانی و خشن خبر می دهد که وظیفه اش را به پایان رسانده است. سفال، در کف دستش خنک به نظر می رسد. خانه بدون صدا حالا پر از سر و صداست بدون هیچ چیز، هیچ کس. دردی گدازان بازمی گردد و در سینه اش می پیچد و آهسته آن را می خراشد. بیرون، زنبق ها در بادِ صبحگاهی این سو و آن سو می شوند.
گریه نکرده است. نه آن روز، نه سر مراسم خاکسپاری و نه پس از آن. کم حرف زده، هروقت لازمش شده کمتر لغتی به ذهنش رسیده، برای همین می بیند که فقط می تواند سرش را بالا و پایین کند یا تکان بدهد و کنجکاوها و نگران ها را مثل پشه های فرصت طلب با حرکت دست از خود براند. رییس آتش نشانی و مامور پلیس بیش از این که سوال بپرسند، خودشان جواب می دادند ـ اجاق قدیمی، گاز که تمام شب نشت کرده و مثل مایع همه طبقه اول را پر کرده، جرقه ای به احتمال زیاد از کلید برق یا فندکی، گو این که هیچ کدام پیدا نشده اند، انفجار، آتش آنی و همه سوز. از او نپرسیدند که چرا ساعت پنج و چهل و پنج دقیقه صبح او تنها کسی بوده که بیرون از خانه بوده است. ولی وقتی که مامور پرسید که آیا دوست پسرش، لوک(۷)، هیچ دلیلی داشته که به او یا خانواده اش صدمه ای بزند، بلند شد و از سالن کلیسا، جایی که ستاد موقتی مقابله با بحران راه اندازی شده بود، بیرون رفت. این همان کلیسایی است که دخترش، لالی(۸)، بنا بود آن روز در آن عروسی کند، آن طرف جاده در چند قدمی خانه. سروکله مهمان ها که در انتظار عروسی بودند پیش از ساعت یک پیدا شده بود و در عوض پارکینگی پر از ماشین پلیس، آمبولانس، ماشین های آتش نشانی و ون های نو دیدند. یادش می آید که از کلیسا بیرون آمد و به سمت دوستش، لیز(۹)، که توی ماشینش منتظر او بود، رفت. یادش می آید که چطور حرف زدن ها متوقف شد و مردم جابه جا شدند و خودشان را از سر راهش کنار کشیدند. شنید که صدایش می زنند ـ ترسان و نامطمئن ـ ولی نایستاد یا سر برنگرداند تا پاسخی بدهد. همین طور که به آن سر پارکینگ می رسید، عمیقاً حس می کرد که امن و دور از دسترس است. نه دور از دسترس تحقیر و ترس، که دور از دسترس نحوست آن فقدان. که تسلی نیافتنی بود و وسعت فراگیرش ـ این که همه از بین رفته بودند ـ حتا آنانی را هم که خوب به بلا عادت و خو داشتند، به سکوت واداشته بود. وقتی در ماشین را باز می کرد که به داخلش برود، می توانست نگاه همه چشم ها را به روی خود احساس کند. به یاد می آوَرَد که از گوشه چشم می دید که زنی به سمتش می آید و دستانش را بالا گرفته است. وقتی نشسته بود، به روشنی از پنجره ماشین، مادر لوک، لیدیا، را می دیدـ زنی تنومند با بلوز روشن و موهای قهوه ای بلند که شلخته بالای سرش جمع کرده بود. دومین باری بود که آن روز می دیدش و مثل قبل با وجود میل شدید که به سمتش برود، هیچ راهی نداشت که بتواند با آن زن روبه رو شود. برو تنها چیزی بود که توانست به لیز بگوید که مات و مبهوت مثل بقیه آدم های توی پارکینگ پشت فرمان نشسته بود.
پلیس هیچ وقت دیگر درباره آنچه آن شب و فردا صبحش اتفاق افتاده بود، چیزی نپرسید. دوستان هم وقتی دیدند جوابی نمی دهد، از پرسیدن سوال های بی خطر همیشگی ـحالش خوب بود یا نه، چیزی لازم داشت؟ ـ دست کشیدند. لبخندی محو، نگاهی خیره و تهی و روبرگرداندن، حتا ثابت قدم ترین آدم ها را هم ناامید می کرد. مجری یکی از اخبار صبحگاهی بدجوری پیله می کرد. این زن که از دهه هفتاد در تلویزیون بود ولی یک چین وچروک هم روی صورتش نداشت، جلوی مرده شورخانه به او گفت: «مردم می خوان بدونن که چطور به زندگی ادامه می دی.» در پاسخ گفت: «هیچ کس زنده نموند.» و بعد آرام اضافه کرد: «بس کن.» و کرد. سرانجام، همه کسانی که برای عروسی لالی به شهر آمده بودند رفتند، سوال ها تمام شد و او در پنجاه و دو سالگی و برای اولین بار در زندگی اش تنها بود. در طول آن هفته اول و پس از آن، از ناله کردن یا فروشکستن یا آغازکردن هر راهی که مسیر بازگشتش به این دنیای حالا خالی را هموار می کرد، خودداری می کرد یا به قول یک نفر که در یادداشتی خیرخواهانه ولی بی امضا همراه یکی از صدها تاج گل خاکسپاری، نوشته بود: از شروع دوباره.
دکمه های ژاکتش را می بندد و شروع به بستن و قفل کردن پنجره های کلبه کوچکی می کند که نقاشی که یک بار نمایندگی اش را به عهده داشت، به او قرض داده است. مَکسین(۱۰) آن روز پای تلفنِ همراه لیز گفت تا هروقت که بخواهی، خانه خودت است. مکسین در مینیاپلیس(۱۱) بود و وقتی همه چیز اتفاق افتاده بود هم همان جا بود. جون هنوز نمی دانست که چطور آن قدر سریع خبردار شده بود و می دانست که او چه چیزی لازم دارد. به این نتیجه رسید که بعضی آدم ها در این لحظه های هولناک به طرزی جادویی ظاهر می شوند و درست می دانند که چه بکنند و چه جاهای خالی ای را پر کنند. کلبه آن طرف وِلْز بود، همان شهر کوچک در ناحیه لیچفیلد در ایالت کانتیکت، جایی که خانه اش بود، جایی که نوزده سال آخر هفته ها به آنجا می آمد و در سه سال اخیر تمام وقت آنجا زندگی می کرد. کلبه کوچک و خاک گرفته مکسین برای این هفته ها آن قدر دور و ناآشنا هست که بشود تحملش کرد. این که هر چیزی را می شد تحمل کرد، مکاشفه شرم آوری بود که دقیقه به دقیقه برایش واضح تر می شد. چطور من اینجا هستم؟ چرا؟ این سوال ها را اجازه می دهد ولی بقیه شان را از خود دور نگه می دارد. راحت تر است که آن هایی را بپرسد که برای شان جوابی ندارد.
زیر بار بستری شدن در بیمارستان شهرنرفته است یا زیر بار خوردن آرام بخش یا داروهای پایدارکننده خُلق که آن چند نفرِ معدودِ اطرافش پافشاری می کردند که اجازه بدهد از دکتر بخواهند برایش تجویز کند. با خود فکر می کند چیزی برای پایدارکردن وجود ندارد. چیزی نیست که بخواهی به خاطرش پایدار باشی. توی کلبه هر روز تا بعدازظهر خوابیده و بعد از بیدار شدن از تخت به صندلی جابه جا شده و بعد به میز آشپزخانه و مبل و دست آخر دوباره به تخت خواب. فضا را اشغال کرده و هر دقیقه را تحمل کرده تا دقیقه بعد از راه برسد و بعدی و بعدی.
چراغ آشپزخانه را خاموش می کند، در ورودی را قفل می کند و کلید را زیر گلدان شمعدانی ای می گذارد که آشفته و بی هوا به سمت لبه پلکان دم خانه یله شده است. بی میل از خانه به سمت ماشینش راه می افتد و متوجه می شود که این گام ها شاید آخرین گام هایی باشد که در بقیه زندگی اش در اینجا برخواهد داشت. به صدای پرنده ها گوش می سپارد و همزمان فکر می کند که انتظار شنیدن چه چیزی را دارد. نغمه های خداحافظی؟ دشنام؟ فکر می کند که پرنده ها همه چیز را می بینند و فعلاً ساکت اند. زیر چتر بلند درختان اقاقیای سیاه که بین کلبه و مسیر ماشین رویی که ماشینش در آن پارک شده صف کشیده اند، کمتر صدایی می آید مگر صدای محو وزوز زنجره ها که هفته ها پیش، از خواب هفده ساله شان سر برآورده بودند که جفت گیری کنند، دنیا را با وزوزشان پر کنند و بمیرند. ظهور ناگهانی شان در هفته پیش از عروسی لالی پرشگون به نظر رسیده بود به خصوص که به نظر می رسید در چرخه کند اخبار اوایل تابستان کمتر چیزی برای صحبت وجود داشت. حالا نفس نفس های آخرشان همان قدر به جا به نظر می رسد که آمدن شان در آن هنگام.
جون چند پله آخر را با عجله می رود و درِ طرف راننده را یکهو باز می کند و بعد آن را پشت سرش محکم به هم می کوبد. با کلیدها ور می رود و اول نمی تواند کلید درست را پیدا کند. طوری به چهار کلیدِ توی حلقه نگاه می کند که انگار تک تک شان به او خیانت کرده اند: یکی مال سوبارو، یکی مال در ورودی خانه اش، یکی مال وانت لوک و یکی هم کلیدی قدیمی که هنوز از آخرین خانه اجاره ای اش در شهر داشت. جز کلید سوبارو بقیه را به زور از حلقه بیرون می آورد و توی جالیوانی کنار صندلی اش می اندازد. سوییچ را می چرخاند و ماشین که زیر و دور و برش با سروصدا جان می گیرد، دوباره متوجه می شود که بیدار است و در این دنیا، و نه این که گرفتار کابوسی عجیب وغریب باشد. با شگفتی حزن آلودی به خود می گوید: «دنیا همین است.» و بی دل ودماغ فرمان ماشین را با انگشتانش لمس می کند.
دنده عقب، سوباروی سیاه را از مسیر بیرون می برد. دنده عقب را به دنده جلو عوض می کند و آرام در مسیر خاکی باریک راه می افتد تا به جاده چهار می رسد. باک ماشین را در پمپ بنزینی در کُرنْوال(۱۲) پر می کند و آن قدر می راند تا راه با جاده هفت جنوب، با پیچ وخم ها و کناره های شیب دار و سبزش یکی می شود. در یک تکه خالی راه، آن سه کلید را از جالیوانی درمی آورد، پنجره سمت سرنشین را باز می کند و با یک حرکت سریع آن ها را از ماشین به بیرون پرت می کند. پنجره را می بندد، پایش را روی پدال گاز محکم تر فشار می دهد و به سرعت از کنار دو بچه آهوی خالداری می گذرد که چند متر آن طرف تر از مادرشان افتان وخیزان می روند. در تمام مدتی که بین کانتیکت و منهتن رانندگی کرده، ده ها گوزن، غافل از ماشین هایی که چند قدم آن طرف تر سرعت می گیرند، در طول این قسمت مسیر مشغول چرا بوده اند. فکر می کند چند بار شده که یکی شان ناگهان وسط جاده پریده و همه مواردی را که نزدیک بوده اتفاقی بیفتد، با خود تجسم می کند ـ آن هایی که برای خودش پیش آمده و تعداد بی شمار دیگری که هرکس که از این جاده گذشته از آن ها جان سالم به دربرده و همین طور که صحیح و سالم درمی رفته، خدا را شکر می کرده و نفس راحت می کشیده است. به همه ارواح بخت برگشته ای فکر می کند که درنرفته اند و همین طور به مصیبت های حیرت انگیزی که این مخلوقات زیبا و نادان باعثش شده اند. شتاب می گیرد و از سرعت مجاز بالاتر می رود... هشتاد، نود، صد،... و ماشین که به لرزه می افتد، با خود فکر می کند که چند نفر آدم واقعاً در اینجا مرده اند و بدن هایشان را از آهن قراضه بیرون کشیده اند، بدن هایی که آن قدر زغال شده اند که تبدیل به چیزی شده اند که دیگر شباهتی به آدمیزاد ندارد. کف دست هایش روی فرمان عرق می کند و آن ها را روی شلوار جینش می مالد. ژاکت سبکش تنگ و خفگی آور به نظر می رسد، ولی نمی خواهد ماشین را نگه دارد که ژاکت را دربیاورد. از کنار دسته دیگری گوزن رد می شود ـیک ماده آهو و یک نرینه جوان همراه با بچه شان که پاهای دوکی شکل داردـ و همین طور که رد می شود صحنه تصادف را مجسم می کند: شیشه های خردشده، لاستیک هایی که دود می کنند، بازماندگانی که بدن ها را شناسایی می کنند. نفس کشیدنش تند و سطحی است و دارد از گرما در لباس هایش می پزد. جنوب دهکده کِنْت(۱۳) به قسمتی از جاده می رسد که باز است و دو طرفش مزرعه های تابستانی ذرت در ردیف های به هم فشرده پخش شده اند. سرعت ماشین به صد و ده نزدیک می شود و شیشه ها در شیارشان به تق تق می افتند. با جزییاتی بیش از آنچه دلش بخواهد در توانش باشد، نوارهای زرد خطر، چراغ های ماشین پلیس و ماشین آتش نشانی، جرقه و دود زبانه های آتش جاده، آمبولانس های صف کشیده و ماموران اورژانس بی فایده در کنارشان را تجسم می کند.
بازماندگانِ مات و مبهوت را در ذهن خود تجسم می کند که سرگردان این طرف و آن طرف می روند. دور تک تک شان راه می رود که سوال ها پریشان شان کرده اند. چه کسی پشت فرمان بوده؟ چه کسی درست در زمانی که نباید، نگاهش به جای دیگری بوده؟ چه کسی به جای این که حواسش جمع باشد با رادیو ورمی رفته؟ چه کسی خم شده که توی کیفش قرص نعنا یا فندک پیدا کند و با این کار همه کسانی را که مهم بودند، از دست داده؟ با خود فکر می کند چند نفر صحنه فاجعه را بدون کوفتگی یا خراشی ترک کرده اند؟ و از این زندگان و بختیاران چه کسی درست در لحظه پیش از برخورد مشغول جروبحث بوده؟ چه کسی با کسی که دوست می داشته، مشغول دعوا بوده؟ و آنقدر آن را کش داده تا آن لغت های بازپس نگرفتنی را از دهان خارج کنند؟ لغاتی که خوب می شناختند چون آن قدر مورد اعتماد قرار گرفته بودند که بدانند چه حرفی بدتر از همه می سوزاند. لغت هایی که سریع می بُرند و تا عمق نفوذ می کنند و آسیبی می رسانند که فقط زمان می تواند آن را بهبود ببخشد، ولی حالا دیگر زمانی نبود. زیر لب زمزمه می کند: «این مردم.» به حالتی بین دشنام و دلداری. آن ها را می بیند که کنار جاده قوز کرده اند، به خود پیچیده اند وتنهایند.
عرق، لباس هایش را خیس می کند و دستانش روی فرمان می لرزند. ماشینی که از روبه رو می آید، نوربالا می زند و او به یاد می آورد که جریمه سرعت غیرمجاز مُهر پایانی بر سفرش خواهد بود. نه کارت شناسایی دارد و نه کارت ملی و نه شناسنامه که حداقل چیزی است که برای گرفتن یک گواهینامه جدید لازم دارد. سرعت ماشین را تا هشتاد کم می کند و می گذارد یک وانت سبز سبقت بگیرد. آیا راننده نوربالا را دیده بود؟ با این سرعتی که می راند، احتمالاً نه. وقتی وانت را می بیند که در پیچ وخم پیش روی جاده محو می شود، فکر می کند هرگز به چیزهایی که باید، توجه نمی کنیم مگر وقتی که دیگر خیلی دیر است.
پنجره کنارش را باز می کند و هوا توی ماشین می پیچد، پوست مرطوبش را خنک می کند و موهای طلایی و نقره ای تاشانه بلندش را که دم اسبی کوتاه بسته و هفته هاست نشسته، به این طرف و آن طرف پرت می کند. سمت راستش، رودخانه هوساتونیک(۱۴) پابه پای جاده پرپیچ وخم می آید و خورشید نیمروز از جریان کندش بازمی تابد. آرام می شود، نه از خنکی هوا که بیش تر از تلاطمش. پنجره سمت سرنشین را باز می کند و آشوب اضافه را که حس می کند، دو پنجره عقب را هم باز می کند. باد در ماشین می پیچد. لالی و اسباب بازی نقاشی با ماسه اش(۱۵) را خیلی وقت پیش به یاد می آورد و این که چقدر عصبانی شد وقتی یکی از دوستانش آن را تکان داد و دانه های ماسه ای مرموز تویش هر آنچه را که با دقت درست کرده بود، به کل پاک کرد. جیغ لالی را به یاد می آورد ـ تیز، وحشی و برآشفته ـ و این که چطور نمی گذاشت دلداری اش بدهند یا به او دست بزنند. بیش از یک سال طول کشید تا حاضر شد دوباره با آن دوست بازی کند. دخترش حتا وقتی بچه بود هم کینه به دل می گرفت.
جون چشمانش را می بندد و ماشین را که باد در آن پیچیده مثل یک کاردستی نقاشی با ماسه تصور می کند که شتابان پیش می راند و هوای متلاطم، آن را کامل پاک می کند. آن صدای مخصوص تکان ماسه در برابر پلاستیک و فلز را می شنود و یک لحظه کلکش اثر می کند. ذهنش خالی می شود. فجایع خیالی کنار جاده و باعث و بانیان بیچاره اش ناپدید می شوند. حتا لالی ـگریان و عصبانی ناپدید می شود.
جون توی صندلی ماشین بیش تر فرو می رود و سرعت را درست تا حد مجاز پایین می آورد. از بغل یک دکه کنار مزرعه رد می شود و از کنار یک داروخانه به ظاهر نو که پیش تر جایش یک مغازه کرایه فیلم بود. کیلومترها دیوارهای سنگی درحال ریزش و یک خانه سفید گرد و خاک گرفته را پشت سر می گذارد. دم در خانه همان علامت صورتی رنگی است که از وقتی یادش می آید، همان جا بوده و روی آن زیر حروف سیاهی که نوشته اند راک شاپ به رنگ آبی روشن نوشته کریستالْز. سال ها این ها چیزهایی بودند که موقع رانندگی در این مسیر می دید. هرکدام نشانه مسافتی بود بین دو زندگی که مدت ها وانمود شده بود یکی هستند. دوباره می کوشد اسباب بازی را به ذهن بیاورد. این بار برای این که خاطره همه آن پروازهای پرهیجان بعدازظهرهای جمعه از شهر(۱۶) را پاک کند و همین طور خاطره بازگشت های اول وقت عصر یک شنبه همراه با لالی توی صندلی عقب و آدام(۱۷) در جلو که مثل همیشه زیادی تند می رفت و جون که از یکی به سراغ دیگری می رفت و درباره معلم ها و مربی های مدرسه حرف می زد و این که شب چه فیلمی تماشا کنند و چه بخورند. آن رانندگی ها مثل برق گذشتند و ساده ترین و بی تکلف ترین بخش زندگی شان بودند. خاطره آن ها نفسش را بند می آوَرد و حس دلتنگی برای دورانی که تقریباً هرگز با دل خوش آن را به یاد نمی آورْد، متعجبش می کند. آه اگر می شد به همان سادگی می بود! سه نفرشان توی ماشین، راهی به سمت خانه.
رود از دید محو می شود و جون وقتی نزدیک آن تکه نیم مایلی می شود که هرکس مرتب از این جاده می گذرد، می داند اینجا کمین ماشین های تندرو را کرده اند، سرعت ماشین را تا شصت کم می کند. از کنت وارد نیومیلفرد(۱۸) می شود و از مغازه مکدونالدی که مدت هاست آن را مرز غیررسمی حومه شهر و دهات می داند، رد می شود. توی پارکینگ، بچه ها مثل دلقک هایی که از ماشین سیرک درآمده باشند، از درهای باز یک ون سبز تیره بیرون می آیند و بی قرار جلوی یک ردیف موتورسیکلت پرنقش ونگار که جلوی آنجا پارک کرده اند، می ایستند. مرد جوانی درحال دو از کنارشان می گذرد و سگ لابرادور تنومند و شکلاتی رنگی پابه پایش می دود. از جلوی پمپ بنزینی قدیمی عبور می کنند. خالی است و پنجره هایش را با تخته پوشانده اند و پمپ هایش را هم درآورده اند. جون یادش می آید که در طول سال هایی که در مسیر این جاده می رانده، دوبارآنجا ایستاده، شاید هم سه بار، ولی از رده خارج شدنش را به یاد نمی آورد. علف های هرز از تَرَک های کف پارکینگ پمپ بنزین سر برآورده اند و متوجه سگ می شود که دور یک تکه چمن و چند قاصدک به هم ریخته می چرخد و بعد پایش را روی آن بلند می کند و می شاشد. چند متر آن طرف تر اربابش صبورانه در جا می دود.
چراغ سر چهارراه قرمز می شود و سرعتش را کم می کند تا پشت یک سوباروی واگن دیگر متوقف می شود، این یکی سبز تیره است و نوتر از ماشین خودش و پر است از آنچه به نظر می رسد بچه های نوجوان باشند. نگاهش را از آن ها می دزدد و در عوض روی پلاک آبی کانتیکت تمرکز می کند و برچسب های تبلیغاتی یکی از آن کشتی های تفریحی که پشت شیشه پوسته کرده اند. صدای آژیری که خبر از رسیدن ظهر می دهد از یک ایستگاه آتش نشانی نزدیک بلند می شود. آرام و نرم، مثل صدای شیپور فرانسوی شروع می شود و به تدریج صدایش را بالا می برد تا به ناله ای وسیع تبدیل می شود که چنان بلند و گوش خراش است که جون گوش هایش را با آستین های کتانی نازک کتش می پوشاند. چراغ سرانجام سبز می شود و در همین حین جون تمام شیشه ها را بالا می دهد. راننده اتوبوس پشت سرش روی بوقش فشار می دهد ـ یک بار و مودبانه ـ و جون پایش را از روی ترمز برمی دارد تا ماشین شروع به حرکت به جلو کند.
صدای آژیر خاموش می شود. هوای داخل ماشین دوباره ساکن است. از کنار غذاخوری ها، مغازه های لباس فروشی و سوپرمارکت هایی رد می شود که دهه ها از کنارشان عبور کرده ولی هرگز واردشان نشده است. علامت باز است از پنجره ها آویزان است. ریسمان های پرچم های چندرنگ کوچک بالای سر فروشگاه کادیلاک در باد این طرف و آن طرف می روند. در آینه ماشین همه شان را می بیند که کوچک و کوچک تر می شوند.

ایدیت(۱۹)

گل مینا می خواستند توی شیشه های مربا. از میناهای همین جا توی پنجاه تایی شیشه که از بعد از نامزدی شان جمع کرده بودند. به نظر من که بچگانه بود به خصوص چون این طور هم نبود که جون رید(۲۰) برای عروسی دخترش کم مایه گذاشته باشد. اما من که باشم که نظر بدهم؟ گذاشتن مینا توی شیشه مربا را نمی شود گل آرایی باکلاس به شمار آورد، راستش را بخواهید بیش تر کار گِل است. ولی در هر صورت کار، کار است و کسب وکار گل فروشی این اطراف کساد است، برای همین هر کاری پیش بیاید نه نمی گویی.
شیشه ها خانه جون بودند، توی جعبه هایی در انبار سنگی قدیمی کنار آشپزخانه. قرار بود میناها را آن صبح بیاورم و وقتی رومیزی ها و بساط بقیه چیزها توی چادر پشت خانه پهن شد، گل ها را روی میزها بگذارم. روز قبلش چیده بودمشان، از زمین پشت خانه خواهرم که پر است از هرچه بخواهی. هیچ وقت خیلی طرفدار گل مینا نبوده ام. همیشه به نظرم بیش تر مثل علف هرزی به رنگ روشن بوده اند تا گل واقعی. بگذریم که ارزان اند، ولی برای عروسی مناسب نیستند. رز و نیلوفر و داوودی حتا لاله و یاس اگر دنبال چیزی کم تکلف ترید، ولی مینا نه.
آن موقع را که دو نفری توی مغازه آمدند، یادم هست. دست در دست هم و تروتازه بودند. دختره شکل مادرش بود، ولی خوش گوشت تر. جون، دست کم از وقتی من یادم می آید، بیش تر قامت پسربچه ها را دارد و پسره هم خوب بود، کاملاً خوش قیافه، به گمانم به همان حالتی که پسرهای مهربان و تروتمیزِ دانشگاه رفته می توانند باشند.
جوان بودند. بیشترین چیزی که ازشان به نظرم آمد، همین بود. فکر نمی کردم مردم دیگر به این جوانی ازدواج کنند. دست کم نه در خانواده هایی که دست شان به دهان شان می رسد. دخترهای مال این دوروبر، بی برنامه و با شکم برآمده یک چیز هستند، ولی دختر واسار(۲۱) رفته با شغلی توی مجله ای در نیویورک و یک دانشجوی حقوق در کلمبیا، این ها از آن مدل بچه هایی نیستند که ببینی بی هوا بدوند به سمت محضر. ولی قطعاً به هم می آمدند و یک جور هاله بخت و عشقی دورشان داشتند که نه تنها به پیردختر کوچک و تلخی که من باشم نیش می زد که باعث تعجبم هم بود. آن جور مهر و محبت چیزی نیست که این اطراف زیاد ببینی. زوج های این دوروبر، حتا جوان هاشان، از دست دو شیفت کار، برنامه مدرسه، تعهدات خانوادگی و وام های کلان، بی رمق و خسته اند. و پیرترها، از دست قسط های عقب افتاده وام خانه، کپسول های گازی که باید پر شوند و دختر و پسرهایی که از مدرسه درمی روند و ماشین را این طرف و آن طرف می کوبند و توی تَپ(۲۲) دعوا راه می اندازند، خیلی خسته اند، بگذریم که آخر هفته ها هم بسیار سرگرم ایفای نقش دهاتی های خوش و خرم برای نیویورکی های نازپرورده و پرمدعا هستند و آخرین قطره های ادب و صبر را صرف این غریبه ها می کنند و هیچ برای زن ها و شوهرهای خودشان نمی ماند. مسافران آخر هفته که از شهر می آیند نه تنها بهترین خانه ها، چشم اندازها، غذاها و بله بهترین گل هایی را که شهر کوچک ما برای عرضه دارد می گیرند، بلکه ما را هم در اختیار خود می گیرند. آخر هر هفته از راه می رسند و از قطار یا ماشین هایشان زنگ می زنند یا پیامک می فرستند و این چیز و آن چیز را طلب می کنند: راه گاراژی که باید برفش روفته شود، هیزمی که باید جمع شود، چمنی که باید زده شود، ناودان هایی که باید تمیز شود، بچه هایی که یکی باید مواظب شان باشد، خرید بقالی که باید انجام شود، خانه هایی که باید تمیز شوند، بالش هایی که باید پوش داده شوند. برای بعضی هاشان حتا درخت کریسمس شان را هم پس از عید شکرگزاری ما سوار می کنیم و پس از سال نو هم جمعش می کنیم. هرگز دست به سیاه وسفید نمی زنند و خودشان را آلوده به چیزهایی که بقیه ما باید به شان دست بزنیم، نمی کنند و بار واقعی هیچ چیز را هم به دوش نمی کشند. نمی توانیم تحمل شان کنیم، ولی در عین حال به شان وابسته ایم. این قضیه منجر به توافقی شکننده می شود که بیش تر وقت ها کار را راه می اندازد. ولی هر از گاهی چیزهایی از دست آدم درمی روند. نمونه اش وقتی که سینْدی شُوالتر(۲۳)، یکی از گارسون های مهمانخانه اُوْل(۲۴)، توی صورت پیرزنی تف کرد که وقتی سیندی نفهمیده بود چه جور پنیری می خواهد، زیرلب به او فحش داده بود. توی کلیسا از من پرسید: «آخه کی تا حالا اسم پنیر اکسپلورر به گوشش خورده؟» سرم را تکان دادم و بعد رفتم توی اینترنت که پنیری پیدا کنم که به آن اکسپلورر می گویند که مطمئنم هرگز در غذاخوری های این اطراف سرو نشده است. مورد دیگر آتش سوزی توی اصطبل مزرعه هالی(۲۵) بود که سه اسب هم در آن تلف شدند. هیچ کس هرگز ثابت نکرد، ولی همه مان می دانیم که کار مک اِلیس(۲۶) بود که قبلاً پیشکارآنجا بود و وقتی نورین شیف(۲۷) به خاطر دست کاری رسیدهای ماهانه اخراجش کرد، آنجا را آتش زد. ظاهراً سال ها این کار را کرده بود و حسابدار نورین در شهر بالاخره مچش را گرفت. هیچ وقت دستگیرش نکردند ولی حرفش همه جا بود و چندتا شغل را هم از دست داد. توی این شهر، زیر پوست این لبخندها و «چقدر از دیدنت خوشحالم» و «اصلاً اشکالی نداره، با کمال میل»ها مقدار زیادی دلخوری و رنجش هست. برای همین وقتی کسی از حد خودش بگذرد، می تواند مشکل زا باشد.
خیلی از مردم، بیش تر دختران جوان تر، حس می کردند که جون رید وقتی با لوک موری(۲۸) سروسرّی به هم زد، حدوحدودی را زیر پا گذشته بود. آن ها همیشه سر لوک خیلی سروصدا راه می انداختند. خوش قیافه بود. این را قبول دارم. البته جای تعجب نداشت چون بابای لیدیا در زمان خودش بدجوری خوش تیپ بود و لیدیا هم همیشه همانی بوده که مردها دل شان برایش می رود. با وجود این، بیش تر نگاه های دنبالِ لوک به خاطر این بود که شبیه هیچ کس در این دور و اطراف نبود. او مثل یک ارکیده وحشی بود که در یونجه زار روییده باشد. هیچ کس هرگز نفهمید پدرش که بود، ولی همه خوب می دانستند سیاه پوست بوده است. اصلاً دلم نمی خواهد بگویم این که عملاً هیچ کس نیست که بتواند پدرش بوده باشد، چه چیزی را درباره وضعیت این شهر نشان می دهد. زوج پیری که در کرنوال زندگی می کردند و حالا مرده اند، دانشمندان بازنشسته ای اهل بوستون بودند و مخلوط، یعنی زن سیاه بود و مرد سفید پوست. پسرخوانده مدیر مدرسه هم سیاه است ولی وقتی لوک به دنیا آمد، شش هفت سالش بیش تر نبود. در آن زمان این وضع شهر ما بود که راستش هیچ کس هم خیالش نبود مگر در مواقعی که چیزی پیش می آمد، مثلاً وقتی لیدیا موری بچه دار شد. حداقل سه دهه از تولد آن بچه می گذرد ولی چیز زیادی ـ حداقل در آن زمینه تغییر نکرده است. البته مسافران آخر هفته ای بیش تر هستند و خانواده های محلی کمتر و یکی یکی مزرعه ها و زمین و خانه هاشان را به کسانی فروخته اند که شاید سالی کلاً چند هفته ای در آن ها وقت بگذرانند. شنبه ها و یکشنبه ها، یکی دو هفته ای در تابستان. واقعیت این است که بیش تر خانه های این شهر خالی اند. دزدگیرهاشان چشمک می زنند، تمیز می شوند و گردگیری شان می کنند و تا سقف پر از مبلمان قشنگ اند، ولی هیچ کس خانه نیست. چند ماه پیش در قسمت جنوبی خیابان اصلی شهر می راندم ـوسط هفته، ساعت نه شب پس از شام در خانه خواهرم و دریغ از یک چراغ در جایی. ماه بیرون بود برای همین می توانستم بالای دودکش ها و پنجره های شیروانی ها را ببینم، ولی یکی پس از دیگری، تمام مسیر تا پارک شهر، تاریک بود. آن شب به نظرم رسید و از آن موقع این طور فکر می کنم که دیگر در شهر زندگی نمی کنیم، دست کم نه در شهری واقعی. در موزه ای گران قیمت زندگی می کنیم، موزه ای که فقط آخر هفته ها باز است و ما نظافت چی هایش هستیم.
قدیم ها این طور بود که بیش تر خانه های بزرگ و قدیمی در ولز مال خانواده های محلی بود و خودشان در آن ها زندگی می کردند. این را می دانم چون خودم توی یکی شان بزرگ شدم. قبول که خانه کشیش محله در سنت دیویدز بود، جایی که پدرم بیش از سی سال به عنوان کشیش خدمت کرد، ولی آن زمان ها همراه شغل یک خانه شش خوابه با چهار تا شومینه و یک اصطبل پشتش می دادند. حالا کشیشی هست ـباورتان نمی شود ولی زنی به نام جسی(۲۹)ـ که وقتش را بین سه کلیسا قسمت می کند و در آپارتمانی در لیچفیلد زندگی می کند. کلیسا خانه کشیش را به خانواده جوانی اجاره می دهد که بله درست حدس زدید آخر هفته ها به اینجا می آیند. البته این خانواده هرگز یا دست کم من ندیده ام که پایشان را در سنت دیویدز گذاشته باشند که جای تعجب هم نیست چون فقط پانزده تایی هستیم که هنوز صبح روزهای یکشنبه می آییم. مثل خانه های اطراف پارک شهر، کلیسای قدیمی هم خالی است مگر چند ساعتی در روزهای آخر هفته. پدرم سال ها پیش بازنشسته شد و طولی نکشید که مُرد، ولی من هنوز هر یکشنبه می روم. کلید قدیمی پدرم را نگه داشته ام، برای همین زود می روم، در را باز می کنم و با گل هایی که در مغازه فروش نرفته و چیزی نمانده سر از سطل آشغال دربیاورند، محراب را تزیین می کنم. هیچ کس از روی نیمکت های کلیسا نمی تواند گلبرگ های پژمرده را ببیند.
ممکن است باعث تعجب بعضی از قدیمی های سنت دیویدز شود که بفهمند من مدت ها پیش از خدا بریدم، یعنی از وقتی مادرم شروع کرد به محو شدن در آلزایمر که باید کندترین و بی رحمانه ترین راهی باشد که برای ترک زندگی وجود دارد. وقتی شروع شد که دبیرستان می رفتم و یک هفته بعد از تولد چهل سالگی ام مرد. تا آن موقع و از مدت ها پیش از آن دیگر نمی شد شناختش: عصبانی، وحشتناک و کاملاً وابسته به من. خواهرم به دانشگاه رفت و من در خانه ماندم تا در کارهایی کمک کنم که نه غرور پدرم اجازه می داد و نه دلش می آمد سر کیسه را شل کند تا انجام شان را به کس دیگری واگذار کنیم. نه این که من نیازی به کسی داشتم ولی وقتی به عنوان پرستارِ شبانه روزی و بدون مزد و مواجب در خانه پدرومادرت زندگی کنی، شوهر که هیچ، دوست پسر پیدا کردن هم کار چندان راحتی نیست. وقتم را تلف نمی کنم که حسرت این را بخورم. ای کاش کارها جور دیگری پیش رفته بود و ادای این را هم درنمی آورم که اگر بیش تر دعا کرده بودم، این طور نمی شد. حالا مدت هاست که بدون کمک خدا یا شوهری، خودم از عهده کارها برآمده ام.
بیشتر آدم هایی که باهاشان بزرگ شدم به تُرینگتن(۳۰) رفته اند یا آن طرف مرز ایالت به میلرتن(۳۱) یا آمِنیا(۳۲) و حتا آن شهرها هم دارند گران می شوند. ولی بعضی هاشان موفق می شوند به گوشه و کنار شهر نقبی بزنند و توی لایه های آن جا بگیرند و مثل من همان جا بمانند. لیدیا موری هم همین کار را کرده، هرچند تصورش سخت است که چرا. در این اطراف او آخرین بازمانده خانواده اش است و منظورم از خانواده موری ها نیستند. برایم تعجب آور است که آن اسم را نگه داشت. او از هانافین هاست(۳۳) و خودش هم این را می داند. چه کسی می داند چه در سر این زن گذشته، برای همین انتخابش در نگه داشتن آن اسم بیش تر از انتخابش در ماندن همین اطراف پس از به دنیا آوردن آن پسربچه سیاه، مایه تعجب نیست. وقتی لوک به دنیا آمد، برای همه روشن بود که شوهر لیدیا، اِرْل موری(۳۴) موقرمز و کک ومکی، پدر بچه نبود. درست همان شب بندوبساط لیدیا را جمع کرد و به او گفت دیگر برنگردد. او هم از بخش زایمان یک راست به خانه مادرش رفت. آن موقع مادرش هنوز زنده بود و مدتی هردوشان را به خانه اش راه داد، ولی بیزاری خودش را هم اصلاً پنهان نکرد. آن روزها باجه دار بانک بود و صدایش را می شنیدی که از پنجره باجه، برای هرکسی حاضر بود به حرف هایش درباره دختر خل وچلش گوش کند، یک بند حرف می زد، دختری که او مطمئن بود سروکارش به فرقه ها و مردهای سیاه و خدا می داند چه افتاده است. همه طرف ارل را می گرفتند که اهل خانواده بزرگی بود که از روز ازل آن اطراف بودند و لیدیا موری تا مدتی مورد غضب بود، البته آن اندازه که در شهری با جمعیت هزاروپانصدنفره که نصف شان هم آنجا زندگی نمی کنند، شدنی است.
با گذشت زمان مردم نظرشان در بیش تر موارد برگشت. لوک را همیشه دوست داشتند، به خصوص مدت کوتاهی در دبیرستان که داشت رکوردهای شنای ایالت را می شکست و حتا فکر کنم، حرفش بود که به المپیک برود. ولی لیدیا جز چند مورد انتخاب های نه چندان درست در زمینه مردها بی کس و تنها باقی ماند. از حق نگذریم، این دور و بر انتخاب، زیاد نیست و زن بیچاره، با همه خوشگلی اش، آنچه از دستش برمی آمد، کرد. با انتخاب های به این کمی، کسی مثل لوک موری، وقتی بالاخره خودش را جمع وجور کرد، چشم همه زنان شهر را به دنبال خودش می کشید. پوستش بی بروبرگرد مال پدرش بود، هرکس که بود، ولی چشمان سبز از هم دور و گونه های برآمده مادرش را داشت. قدِ بلندتر از صد و هشتاد سانتیمتر و کاروکاسبی محوطه آرایی کم وبیش پررونقش را هم اضافه کنید و آن قدر هست که چند سری را به دنبال خودش برگرداند. تمام عمر سرها را برمی گرداند، ولی هیچ وقت نه به اندازه آن بار که درست چند ماهی بعد از دبیرستان به زندان رفت و پس از آن یک بار دیگر بعدها وقتی به خانه جون رید اسباب کشی کرد که بیش تر از بیست سال از خودش بزرگ تر بود و اهل شهر. از روزی که آن پسر به دنیا آمده بود، همه شهر درباره اش حرف می زدند و با توجه به آنچه پیش آمد، این که چطور رفت و چند نفر را با خودش برد، همیشه درباره اش حرف خواهند زد.
وقتی آن روز صبح سوار ماشین شدم و با گل های مینا به خانه جون رید رفتم و کابوسی که خانه اش را دربرگرفته بود، دیدم ـ آن همه دود، خانه سنگی قدیمی که آتش ویرانش کرده بود، چادر خالی ـ دیگر توقف نکردم. همین طور به رانندگی ادامه دادم. بدون این که فکر کنم، یک راست به خانه خواهرم رفتم و نشستیم و یک قوری چای نعنا که تازه از باغچه اش چیده بود، نوشیدیم. پیش از این که برسم به او زنگ زده بودند ـنمی دانم چه کسی ـ و برایم تعریف کرد چه اتفاقی افتاده است. کشته شده اند، همه شان زوج جوان، شوهر سابق جون و آن لوک موری بخت برگشته. مدتی طولانی، فقط نشستیم و به بخاری نگاه کردیم که از فنجان های چینی قدیمی و مغزپسته ای مادرمان بلند می شد. کمی بعد، از در عقبی پا بیرون گذاشتم و به زمین پشت خانه اش رفتم. ساعت ها آنجا بودم و نمی دانستم چه کنم یا کجا بروم. وسط چمن های بلند و تمام آن گل های مینای وحشتناک، بی هدف این طرف و آن طرف می رفتم، از لب جنگل تا جاده، از این به آن، از آن به این و دست های پیر و پرچین وچروکم را روی همه آن علف های هرز روشن و بیچاره می کشیدم. دست آخر به داخل برگشتم. شب آنجا ماندم و همین طور شب بعدش.
گل های مینا هدر نرفتند. تک تک شان به کاری آمدند. هیچ وقت رنگ شیشه های مربا را ندیدند ولی راهشان را به صد تا یا بیش تر تاج گل های مراسم خاکسپاری پیدا کردند. حتا وقتی کسی سراغ شان را نگرفت ـ و بگذارید روراست باشیم، اکثر افراد سراغشان را نگرفتند ـ باز هم راهی پیدا کردم که به دردی بخورند. هیچ وقت کسی مرا متهم نکرده که از آن آدم های ساده لوحی باشم که هنوز کسی نپرسیده کاری برایش بکنم، ولی وقتی چیزی مثل آنچه آن روز صبح در خانه جون رید اتفاق افتاد پیش می آید، ناگهان احساس می کنی کوچک ترین و ضعیف ترین آدم روی زمینی. این که هیچ کاری که ممکن است کوچک ترین اهمیتی داشته باشد، از دستت برنمی آید. این که هیچ چیز اهمیتی ندارد. و برای همین است که وقتی به کاری برمی خوری که از دستت برمی آید، آن را انجام می دهی و من هم همین کار را کردم.

۱. Silas
۲. وسیله ای شیشه ای شبیه قلیان که برای استعمال دخانیات به کار می رود.
۳. Ethan
۴. Tess
۵. Mohawk Mountain منطقه ای در ناحیهٔ لیچفیلد در ایالت کانتیکت که محل اسکی است و نزدیک به شهری است که وقایع داستان در آنجا اتفاق می افتد.
۶. June
۷. Luke
۸. Lolly
۹. Liz
۱۰. Maxine
۱۱. Minneapolis
۱۲. Cornwall
۱۳. Kent
۱۴. Housatonic
۱۵. Etch a Sketch. نام اسباب بازی پرطرفداری که در دهه شصت میلادی اختراع شد و یک وسیلهٔ نقاشی مکانیکی است که زیر صفحه پلاستیکی آن پودر ماسه مانندی است که به کمک دو پیچ که در دو طرف صفحه تعبیه شده اند، می توان روی آن نقاشی کشید.
۱۶. منظور از شهر در این کتاب عموماً نیویورک است که اهالی محل آن را در مقابل شهرک کوچک خود شهر واقعی می دانند.
۱۷. Adam
۱۸. New Milford
۱۹. Edith
۲۰. June Reid
۲۱. Vassar دانشگاه واسار در نیویورک که در سال ۱۸۶۱ تاسیس شده و اولین موسسه تحصیلات عالی مخصوص زنان در آمریکا بوده است.
۲۲. Tap. نام میخانه ای است در شهر محل وقوع داستان.
۲۳. Cindy Showalter
۲۴. Owl Inn
۲۵. Holly
۲۶. Mac Ellis
۲۷. Noorin Schiff
۲۸. Morey
۲۹. Jesse
۳۰. Torrington
۳۱. Millerton
۳۲. Amenia
۳۳. Hannafin
۳۴. Earl Morey
۳۵. Nuntucket
۳۶. Betsy
۳۷. Tommy
۳۸. Ball
۳۹. Phil Donahue
۴۰. Amy
۴۱. Rex
۴۲. Bart Pitcher
۴۳. Rick
۴۴. Sandy
۴۵. عنوان کسب وکار ریک و برگرفته از شعری از پاپ الکساندر در قرن هجدهم میلادی است.
۴۶. از شخصیت های داستان های سرزمین اوز.
۴۷. Perry Lynch
۴۸. Stanford
۴۹. Kingston
۵۰. Adirondack
۵۱. Beacon
۵۲. Indian Pond
۵۳. Delinsky
۵۴. Steve Pitcher
۵۵. Harkness
۵۶. Dirk
۵۷. He-Man. نام قهرمان اصلی یک رشته داستان های تصویری و کارتون های تلویزیونی که بر مبنای همین کتاب ها ساخته شده اند.
۵۸. Waller
۵۹. Hartford
۶۰. Cissy
۶۱. Moonstone
۶۲. Kelly
۶۳. Aberdin
۶۴. Grays Harbor
۶۵. Moclips
۶۶. Pam
۶۷. Portland
۶۸. Laird
۶۹. Winton
۷۰. Loretta Lynn
۷۱. Conway Twitty
۷۲. Lisa, Matthew, Evelyn
۷۳. Connie Morry
۷۴. Grateful dead نام یک گروه موسیقی آمریکایی
۷۵. Bishop
۷۶. Betty chandler
۷۷. Adirondacks
۷۸. The Moodys, the Hammonds, Peggy Riley, the Tucks, the Hills, the Masseys.
۷۹. Missola
۸۰. Tribeca
۸۱. Annette
۸۲. Lake Forest
۸۳. Shavn Cassidy
۸۴. Jackson۵
۸۵. Kyle
۸۶. Blaire
۸۷. Marin
۸۸. Tilly
۸۹. Winetka
۹۰. Glacier National Park
۹۱. Bowman Lake
۹۲. Gary
۹۳. Kalispell
۹۴. Islington
۹۵. Long Island City
۹۶. Penny
۹۷. Worcester
۹۸. Henrietta Hudson
۹۹. Lowell Hotel
۱۰۰. Bellevue
۱۰۱. Murray Hill
۱۰۲. Holiday Inn
۱۰۳. Westin
۱۰۴. Hillworth
۱۰۵. Joy
۱۰۶. Big Sur
۱۰۷. نام اصلی بازی Dungeons and Dragons است که یک بازی گروهی دورمیزی است که شرکت کنندگان هریک نقشی را بازی می کنند در فضایی خیالی و باهم معماهایی را حل می کنند یا گنج هایی را پیدا می کنند و غیره. این بازی در سال ۱۹۷۴ ابداع شده و همچنان جزو بازی های محبوب است.
۱۰۸. Kay
۱۰۹. Hartford
۱۱۰. Norman Rockwell نقاش آمریکایی قرن بیستم که شهرت او در تصویرسازی ایدئال گرایانه زندگی معمول و روزمره آمریکایی است، هرچند در اواخر زندگی اش نقاشی هایی با درون مایه های اجتماعی واقع گرایانه تر و گاه طعنه آمیز به نابرابری های اجتماعی و نژادی هم خلق کرده است.
۱۱۱. Dale
۱۱۲. Mimi
۱۱۳. Will
۱۱۴. Reed
۱۱۵. Puget Sound
۱۱۶. Pru
۱۱۷. Ray LaMontagne
۱۱۸. Cat Power
۱۱۹. Moby
۱۲۰. Daft Punk
۱۲۱. Sex Pistols, Kate Bush, Joy Division, Blondie
۱۲۲. AC/DC, Def Leppard
۱۲۳. Rachel Corrie
۱۲۴. Amherst College
۱۲۵. Quinault
۱۲۶. قرق گاه در این کتاب در برابر reservation به کار رفته که در آمریکا به سرزمین های حفاظت شده ای اطلاق می شود که مالکیت آن ها توسط دولت به سرخ پوستان داده شده است. در بین خود سرخپوستان این مناطق گاهی به اختصار Rez خوانده می شوند که آن هم در متن به قرق ترجمه شده است. ـم.
۱۲۷. Joe Chenois
۱۲۸. Catskills
۱۲۹. Provincetown
۱۳۰. Cape
۱۳۱. Sweeneys
۱۳۲. نوعی موسیقی پاپ که از جاماییکا ریشه گرفته است.
۱۳۳. Queens
۱۳۴. Theodore Bennett
۱۳۵. Newark
۱۳۶. Kathleen Riley
۱۳۷. Moore
۱۳۸. Wildey Road
۱۳۹. لاکتادیا ترکیبی از لیدیا و Lac است که در زبان لاتین به معنای شیر است.
۱۴۰. Low Road
۱۴۱. Herrick
۱۴۲. مون در زبان انگلیسی به معنای ماه است. نویسنده در اینجا با کلمات بازی کرده. مونی اشاره دارد به نام خانوادگی بنیان گذار فرقهٔ اتحاد که شاخه ای از مسیحیت است. چون نام او مون بوده، به پیروانش مونی می گویند ولی مونی در زبان انگلیسی با لونی که به معنی خل وچل و دیوانه است هماهنگی دارد و در واقع اصطلاح مونی نوعی خطاب تحقیرآمیز به پیروان این کلیساست.
۱۴۳. Kalispell
۱۴۴. Butte
۱۴۵. Salt Lake City
۱۴۶. Brody Cook
۱۴۷. اینجا دوباره نویسنده از بازی با لغات استفاده کرده است. در زبان انگلیسی به جای شیر یا خط می گویند سر یا ته. و علت سردرگمی جون هم همین است که فکر می کند منظور مرد این است که می خواهد شیر یا خط بیندازد.
۱۴۸. چرخ فریس در اصل چرخ وفلکی بوده که توسط مهندس آمریکایی، جرج واشینگتن فریس، در سال ۱۸۹۳ برای نمایشگاه جهانی شیکاگو طراحی و ساخته شده و بنا بوده رقیب برج ایفل باشد که چهار سال پیش از آن به مناسبت نمایشگاه پاریس ساخته شده بوده است.
۱۴۹. Arby
۱۵۰. Taco Bell
۱۵۱. آمیش ها فرقهٔ خاصی در دین مسیحیت هستند که مرکز اصلی شان در ایالت پنسیلوانیای آمریکاست. آمیش ها معتقد به حفظ شیوه های قدیمی زندگی هستند و از تکنولوژی و مظاهر دنیای جدید مثل برق و تلفن و ماشین روگردانند. فرزندان آمیش ها در بازهٔ زمانی بین سن ۱۴ تا ۱۶ سالگی اجازه دارند زندگی در خارج از چارچوب کلیسای آمیش را تجربه کنند و در پایان این دوره تصمیم بگیرند آیا می خواهند باقی زندگی خود را به شیوهٔ آمیش ها بگذرانند یا نه.
۱۵۲. Tate Lane
۱۵۳. Corvette
۱۵۴. White Plains
۱۵۵. Ray Hale
۱۵۶. Hudson Valley
۱۵۷. Gwen
۱۵۸. Rick Howland
۱۵۹. Ocean Shores
۱۶۰. Landis
۱۶۱. Berkshires
۱۶۲. لوک به خاطر سیاه پوست بودن به شوخی خود را پسر دنزل واشینگتن، بازیگر سیاه پوست هالیوود، می داند
۱۶۳. Reese
۱۶۴. Annie Lennox
۱۶۵. Caldor: فروشگاه های زنجیره ای ارزان فروشی که در سال ۱۹۹۹ تعطیل شد.
۱۶۶. Swanson’s Grocery
۱۶۷. Ellie Hillworth
۱۶۸. Bud

نظرات کاربران درباره کتاب هیچ‌وقت خانواده‌ای داشته‌ای؟

کامل منظور رو از در لیست جایزه قرار گرفت می فهمیم، فریبکاری وجود نداره. نامزد من بوکر شدن هم خیلی افتخاره
در 2 سال پیش توسط مریم فشندی
خونه‌ای آتیش می‌گیره و ما قصه زندگی آدم‌هایی رو که به نوعی به این خونه ارتباط داشتن، می‌خونیم. هر فصلی از زبان یکی از شخصیت‌ها نوشته شده (بله این یعنی چند فصل از زبان یک شخصیت هم داره اما نه پشت سر هم). قویاً خوندن این کتاب رو پیشنهاد می‌کنم.
در 1 سال پیش توسط اسما حیدری
واقعا کتاب خوبی بود سبک روایت داستان جالب بود . ممنون بخاطر این کتابهای خوب
در 2 سال پیش توسط بهناز رحمانی
در حسرت خانواده، حسرت چیزهایی که داریم و نمی فهمیم؛ یا نداریم و می بینیم. بسیار غمناک و تکان دهنده.
در 1 سال پیش توسط سلما موذن
جای این همه حرفای بی فایده حداقل میگفتید کتاب چطور بود
در 4 ماه پیش توسط حسین قناعی
«در لیست جایزه من بوکر قرار گرفت» یعنی یکی از نامزدها بود ولی برنده نشد!!! فریبکاری در تبلیغ در شأن یک انتشارات نیست.
در 2 سال پیش توسط دلارام
سلام ممنون از تمام زحماتتون ولی ایکاش کتابهای بیشتری از نمایشگاه معرفی میشد ودر قسمت رمانهای ایرانی و خارجی کتابهای پرفروش چند سال اخیر وکتابهای با چاپ بالای بیشتری قرار میگرفت نشر داستان نشر چشمه چند رمان ایرانی درخواست کردم ولی هنوز وارد نشده
در 2 سال پیش توسط mpo...ani
کتاب خوبی بود سبگ نوشتن کتاب جالب بود، موضوع کتاب هم جالب توجه بود .
در 2 سال پیش توسط tim...a01