فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مارکس و ویتگنشتاین

کتاب مارکس و ویتگنشتاین
پراكسيس اجتماعی و تبيين اجتماعی

نسخه الکترونیک کتاب مارکس و ویتگنشتاین به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مارکس و ویتگنشتاین

این کتاب دارای دو هدف اصلی است. نخست نشان‌دادن این‌که مشابهت‌های قابل‌توجهی میان کار مارکس و ویتگنشتاین وجود دارد و دوم به کاربستن سنتزی از کار این دو متفکر در مباحثات گوناگون فلسفی و نظری بر سر سرشت علوم اجتماعی. هیچ‌یک از این دو هدف ناچیز نیست. در مورد نخست، تا آن‌جا که می‌دانم، هرگز اقدامی نشده است، و سرشت آشفته و غالبا مبهم آثار هردو باعث پیچیده‌شدن این هدف می‌شود. دشوار بتوان درباره هر یک سخن چندانی گفت بدون آن‌که تفسیر کسی را نقض کرد، و سخن‌گفتن از هردو با هم مطمئنا دردسر به بار می‌آورد. دشواری‌های هدف دوم از نوعی دیگر است. در فلسفه علم اجتماعی، و درباره مفاهیم علمیِ اجتماعی مارکس و ویتگنشتاین، اخیرا آن‌قدر نوشته‌اند که دشوار بتوان چیزی گفت که تا به حال گفته نشده است. ولی عقیده من این است که مارکس و ویتگنشتاین را می‌توان به نحوی سودمند با هم ترکیب کرد، و این کار به دیدگاهی منحصربه‌فرد درباره سرشت تبیین علمیِ اجتماعی می‌انجامد. سعی من بر این است که نشان دهم مفهوم «پراکسیس اجتماعی» که از مارکس و ویتگنشتاین اخذ شده قادر است بسیاری از وجوه اساسی مناقشه بین ابژکتیویسم و سوبژکتیویسم را تا حد زیادی با تضعیف برخی از فرض‌های فلسفی تلویحا مشترک هردو دیدگاه، فیصله دهد. علی‌الظاهر، به نظر می‌رسد که اختلافات میان مارکس و ویتگنشتاین اجتناب‌ناپذیر است.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.83 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۶۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مارکس و ویتگنشتاین

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

مقدمه

این کتاب دارای دو هدف اصلی است. نخست نشان دادن این که مشابهت های قابل توجهی میان کار مارکس و ویتگنشتاین وجود دارد، و دوم به کاربستن سنتزی از کار این دو متفکر در مباحثات گوناگون فلسفی و نظری بر سر سرشت علوم اجتماعی. هیچ یک از این دو هدف ناچیز نیست. در مورد نخست، تا آن جا که می دانم، هرگز اقدامی نشده است، و سرشت آشفته و غالبا مبهم آثار هردو باعث پیچیده شدن این هدف می شود. دشوار بتوان درباره هر یک سخن چندانی گفت بدون آن که تفسیر کسی را نقض کرد، و سخن گفتن از هردو با هم مطمئنا دردسر به بار می آورد. دشواری های هدف دوم از نوعی دیگر است. در فلسفه علم اجتماعی، و درباره مفاهیم علمیِ اجتماعی مارکس و ویتگنشتاین، اخیرا آن قدر نوشته اند که دشوار بتوان چیزی گفت که تا به حال گفته نشده است. ولی عقیده من این است که مارکس و ویتگنشتاین را می توان به نحوی سودمند با هم ترکیب کرد، و این کار به دیدگاهی منحصربه فرد درباره سرشت تبیین علمیِ اجتماعی می انجامد. سعی من بر این است که نشان دهم مفهوم «پراکسیس اجتماعی» که از مارکس و ویتگنشتاین اخذ شده قادر است بسیاری از وجوه اساسی مناقشه بین ابژکتیویسم و سوبژکتیویسم را، تا حد زیادی با تضعیف برخی از فرض های فلسفی تلویحا مشترک هردو دیدگاه، فیصله دهد.
علی الظاهر، به نظر می رسد که اختلافات میان مارکس و ویتگنشتاین اجتناب ناپذیر است. درحالی که ویتگنشتاین کارش را به عنوان فیلسوف آغاز کرد، قسمت اعظم کار مارکس به تحلیل تاریخی و اقتصادی اختصاص یافت. فلسفه مارکس تحول نیافته، و مآلاً فرع بر دل مشغولی های اصلی او، به نظر می رسد. آرای ویتگنشتاین درباره جامعه غالبا صورت خیالات انسان شناختی عجیب و غریبی دارد که به درد تشریح نکات فلسفی می خورد و به ظاهر رابطه روشنی با طرز کار جوامع واقعی ندارد. نوشته های او درباره زبان فقط مناسب کارهای فنی فلاسفه حرفه ای به نظر می رسد. ریشه های کار ویتگنشتاین، اگر ریشه هایی داشته باشد، مبهم است، ولی آثار او معمولاً در ارتباط با [ آثار] فلاسفه ای همچون دکارت، کانت، جریان غالب فلسفه سنتی، و جنبش تحلیلی مدرن، در نظر گرفته می شود. مارکس از سنتی هگلی ظهور می کند، سنتی که با اندیشه سیاسی فرانسوی و مطالعات اقتصادی بریتانیایی ممزوج می شود. این تفاوت های عظیم در بررسی های عالمانه از مارکس و ویتگنشتاین بازتاب می یابد. مارکس تقریبا در جوار هر سنت فکری قابل تصوری قرار گرفته است، ولی فقط هرازگاهی پیروان او به ویتگنشتاین پرداخته اند و آن هم همان طور که انتظار می رود برای آن که ویتگنشتاین را با انزجار گیج کننده ای رد کنند. مدافعان ویتگنشتاین اغلب این اندازه به مارکس توجه نداشته اند. شاید به نظر رسد که تمام آن چه مارکس و ویتگنشتاین در آن مشترک اند میل وافر به گزین گویه های اسرارآمیز و غیرسیستماتیک است.
هدف من در این کتاب این است که بگویم، به رغم این تفاوت های فاحش، مارکس و ویتگنشتاین در برخی از آموزه های بنیادی و اصلی، اشتراک دارند. بیش تر این شباهت ها حول دریافت های آن دو از انسان و فهم واقعی و شایسته موجود انسانی دور می زند. برخی از دریافت های مشترک آن دو از انسان فلسفه ذهن را تشکیل می دهد، ولی دل مشغولی های آن ها گسترده تر از این است، و نوعی انسان شناسی فلسفی را می سازد. در فصول بعدی تلاش خواهم کرد نشان دهم که مارکس و ویتگنشتاین هم رای اند که (۱) انسان ها لزوما مخلوقات جسمانی اند و ویژگی های مختلف ذهن فقط به منزله شاخص های رفتار اشخاص واقعی و متجسد قابل درک و فهم است؛ (۲) ذهن ویژگی آگاهی سوبژکتیو نیست بلکه ویژگی کنش است؛ (۳) فهم کنش ها و ایده های انسانی نیازمند تحلیل زمینه و بافت اجتماعی آن هاست؛ و (۴) عقل(۱) انسانی، یعنی موجود حقیقتا انسانی، ضرورتا فقط در جامعه و از طریق جامعه پدیدار می شود. بسیاری از این مشابهت ها در این دیدگاه جمع می شوند که ذهن و معنا به معنای واقعی کلمه ویژگی های آگاهی فردی محسوب نمی شوند، بلکه ویژگی های نظم اجتماعی به حساب می آیند. در تاریخ اندیشه، این رای که ذهن و معنا ویژگی های جامعه است با شکاکیت قابل ملاحظه ای روبه رو شده است، ولی یکی از اهداف من در این جا این خواهد بود که نشان دهم مارکس و ویتگنشتاین دلایل بسیار معقول و قابل قبولی برای این رای ارائه داده اند. آن ها این کار را با نشان دادن این امر انجام می دهند که بخش اعظم آن چه به طور معمول تصور می شود ویژگی آگاهی سوبژکتیو است درواقع کیفیت نظم اجتماعی است. به علاوه، امیدوارم نشان دهم که مارکس و ویتگنشتاین هم عقیده اند که(۵) شناخت انسانی درباره جهان از طریق کنش متقابل سوژه اجتماعی و ابژه ایجاد می شود. نیز به این بحث خواهم پرداخت که (۶) هردو آن ها نقدهای مشابهی از فلسفه سنتی کرده اند، نقدهایی که به نتایجی مشابه در این باره می انجامد که چگونه باید به فلسفه پرداخت، یا، شاید، نپرداخت.
علاوه بر توضیح این مشابهت های بنیادی، در این باره بحث خواهم کرد که مارکس و ویتگنشتاین منطقی خاص و متمایز داشته اند که می توان آن را «دیالکتیکی» توصیف کرد. مفهوم دیالکتیک در این جا به لحاظ معنا به مفهوم «روابط درونی» نزدیک است. دیوید هیوم(۲) نخستین کسی بود که میان روابط درونی و بیرونی تمایز نهاد. رابطه درونی منطقی است: رابطه درونی از طریق روابط میان ایده ها اثبات می شود. صدق آن تجربی نیست بلکه پیشینی است. برای مثال، رابطه تساوی در این گزاره که «مجموع سه زاویه داخلی مثلث مساوی مجموع دو قائمه است» ضرورتا صادق است، و وابسته به هیچ امر واقعی نیست. زیرا نمی توانیم مثلثی تصور کنیم که مجموع زاویه های داخلی اش مساوی با دو قائمه نباشد: «از طریق تصور مثلث است که [ این] رابطه تساوی را کشف می کنیم» (۱۹۷۸:۶۹). برخلاف، روابط بیرونی به طریق پیشینی اثبات نمی شوند بلکه صدق یا کذب شان مشروط است. مهم ترین رابطه بیرونی که هیوم درباره آن بحث می کند علیت است. از نظر او، «هیچ شیئی نیست که مستلزم وجود شی ء دیگر باشد. اگر ما این اشیا را در ذاتِ خودشان در نظر گیریم» (۱۹۷۸:۸۶). (همین مطلب در مورد رخدادها هم صدق می کند.) به این دلیل است که هیوم (همان جا، ۱۷۰) ادعا می کند که احکام علّی مبتنی بر به هم پیوستگی ثابت رخدادهایند، رخدادهایی که هیچ عنصری از ضرورت در آن ها نیست و از این رو هرگز نمی توانند اثبات شوند مگر به لحاظ قانون شناختی(۳): «اگر اشیا به هم پیوستگی یکنواخت و منظمی با یکدیگر نداشتند، هرگز نمی توانستیم به هیچ تصوری از علت و معلول نائل شویم.» بنابراین، رابطه علّی درونی نیست بلکه بیرونی است، چون علت و معلول به لحاظ منطقی مستلزم یکدیگر نیستند. برعکس، رابطه درونی نمی تواند علّی باشد.
هیوم (۱۹۶۵:۶۲) بر آن بود که ریاضیات و منطق به روابط درونی می پردازند درحالی که علوم تجربی، طبیعی و «اخلاقی» (اجتماعی)، منحصرا به روابط بیرونیِ امور واقع می پردازند:

تمام ابژه های عقل انسانی یا پژوهش ها به طور طبیعی به دو نوع تقسیم می شوند، به عبارت دیگر، «روابط میان تصورات (یا ایده ها)» و «امور واقع». علوم هندسه، جبر و حساب از نوع اول اند.... گزاره هایی از این نوع با صرف عمل اندیشه، بدون منوط بودن به هر چیز دیگری که در جهان موجود است، قابل کشف کردن اند.... امور واقع که دومین نوع ابژه های عقل انسانی اند، به همان شیوه محقق نمی شوند.

ولی رویکرد دیالکتیکی این تمایز را نقض می کند. زیرا دیالکتیک امور واقع را به لحاظ درونی وابسته به هم می داند. به عبارت دیگر، «چیزها» منطقا مستقل نیستند: سرشت آن ها از طریق روابط شان با چیزهای دیگر تعیین می شود. درست همان طور که معنای کلمات در جمله از طریق روابط آن ها با کلمات دیگر محقق و محرز می شود، امور واقع به لحاظ مفهومی وابسته به هم هستند. این ادعای دیالکتیکی که امور واقع به لحاظ مفهومی به هم وابسته اند، به گفته لِویسون (۱۹۷۴:۷۹)، حاکی از آن است «که برخی از امور واقع عبارت از روابط میان تصورات یا ایده هاست.» در کل، فلسفه مدرن دوگانگی روابط درونی و بیرونی هیوم را پذیرفته است، همچنین این باور را که پژوهش های تجربی منحصرا به اموری واقعی محدود می شوند که به لحاظ بیرونی به هم مربوطند. این دیدگاه خصوصا در جنبش تحلیلی مدرن اهمیت داشته است.(۱) ولی قصد من آن است که نشان دهم مارکس و ویتگنشتاین هم عقیده اند که امور واقع، و به ویژه امور واقع اجتماعی، به لحاظ درونی، یا به طور مفهومی، به هم مربوطند. من تلاش خواهم کرد تا نشان دهم که برخی از آرای گیج کننده تر و ظاهرا متناقض ویتگنشتاین را می توان در چارچوبی دیالکتیکی با هم سازگار کرد.
یکی از اهداف این کتاب برملاکردن چیزی درباره فلسفه مارکس خواهد بود. در جریان غالب سنت های فکری انگلیسی ـ امریکایی، مارکس عمدتا به منزله نوعی دانشمند علم اجتماعی شناخته می شود؛ نظرات فلسفی اش معمولاً به لحاظ فنی تحول نیافته و فرع بر هسته اصلی کارش به حساب می آید. ولی من تلاش خواهم کرد که نشان دهم مارکس، به طورکلی، آموزه ای نظام مند و پیچیده ارائه می دهد که مستقیما به موضوعات مورد توجه جریان غالب فلسفه مدرن، مخصوصا فلسفه کنش، مربوط می شود. قسمت اعظم متنی که در پی می آید ایده های ویتگنشتاین را شرح و بسط می دهد. ولی این مطلب درعین حال به منزله تفصیل و توضیح ایده هایی مطرح می شود که مارکس به طور خلاصه طرح آن ها را ریخته بود. رویکرد تقریبا تکه پاره ای به آثار مارکس، که در این جا اتخاذ می شود، حق مطلب را نسبت به سرشت عمیقا نظام مند آن آثار ادا نمی کند. در حقیقت گمراه کننده است که فلسفه او را از تحلیل اقتصادی اش جدا کنیم. تنها دلیل موجه این رویکرد محدودیتِ جاست، و این باور که لازم نیست برای گفتن چیزی سودمند درباره مارکس همه چیز درباره او گفته شود. به همین دلایل، فقط گه گاه به شرح و تفاسیر عظیمی که درباره آثار او پدید آمده اشاره خواهم کرد.(۲)
هدف دیگر در این جا این خواهد بود که جای ویتگنشتاین را در تاریخ اندیشه بیابیم. در سال های اخیر به این موضوع توجه قابل ملاحظه ای شده است، و این تلقی پیشین که ویتگنشتاین به صورت واقعه ای غیرمنتظره بر صحنه فلسفی ظاهر شد کم تر رواج دارد. کتاب وینِ ویتگنشتاین(۴) ترجمان اخیرِ تمایلی روبه رشد است که ویتگنشتاین را فیلسوفی عمدتا قاره ای می داند که با یک دسته مسائل تحت بررسی که به روشنی بیان کرده بود به بریتانیا آمد. ولی درحالی که تولمین(۵) و جانیک(۶) و دیگران کانت را عامل موثر غالب می دانند، در این جا بحث این خواهد بود که مارکس، و شاید هگل، باید چهره های برجسته در سابقه تاریخی اندیشه ویتگنشتاین به حساب آیند. مطلب دیگری که اشاره خواهم کرد این است که مشابهت های مهمی میان ویتگنشتاین و رویکرد هرمنوتیکی چهره هایی مانند دیلتای(۷) موجود است.
وظیفه اصلی دوم این کتاب بسط و تفصیل مفاهیم علمیِ اجتماعی مارکس و ویتگنشتاین خواهد بود. مخصوصا در این باره بحث خواهد شد که ترکیبی از مارکس و ویتگنشتاین می تواند مبنای فلسفی مناسبی برای علوم اجتماعی ایجاد کند. این ترکیب، که دربرگیرنده اصطلاح «پراکسیس اجتماعی» است، به بحث ها و مناقشات نظری گوناگونی ارتباط می یابد که به نحو کم وبیش مستقیم از مباحثات پایدار بر سر رابطه علوم اجتماعی با الگوی تبیینی که در علوم طبیعی غالب است، پدیدار می شود. از آن جا که هدف نهایی در این جا آن است که پرداختن به کار مارکس و ویتگنشتاین در جهت فلسفه علم اجتماعی باشد، شرح اندیشه آنان را با طرحی مختصر از بحث میان «ابژکتیویسم» و «سوبژکتیویسم» در علوم اجتماعی آغاز خواهم کرد. فصل های ۲ و ۳ در شرح نواقص بسیار هر یک از این دیدگاه ها خواهد بود، و، امیدوارم، صحنه را برای معرفی مفهوم پراکسیس اجتماعی آماده کند، مفهومی که، گفته خواهد شد، می تواند زمینه حل برخی از عوامل اصلی را در بحث میان ابژکتیویسم و سوبژکتیویسم فراهم کند.
مارکس و ویتگنشتاین هر یک عقاید بسیار بحث انگیزی را بیان می کنند. در این جا غیرممکن است که دفاعیات متقاعدکننده ای از تمام مباحثات آنان مطرح شود، چراکه چنین دفاعیاتی وجود ندارند. تلاش من این است که ایده های آنان را تا حد ممکن قابل قبول کنم، ولی لازم است که موقتا تا حدی نقدکردن را کنار گذاریم تا شرح و بسط شایسته ای از آن چه امیدوارم نشان دهم که کمک مفید و برانگیزاننده ای برای فلسفه علم اجتماعی است میسر شود. به رغم نواقصی که کار آنان ممکن است داشته باشد، بر آن ام که علم اجتماعیِ مضمر در آثار مارکس و ویتگنشتاین به نحوی برجسته جذاب تر از بدیل های آن هاست.
هدف مرا در این جا شاید به بهترین نحو بتوان هدفی فرانظری توصیف کرد، از این حیث که سعی نخواهم کرد از کار ویتگنشتاین و مارکس نظریه ای اجتماعی استخراج کنم. بلکه، باور من آن است که اندیشه آنان ایده بسامانی درباره سرشت تبیین علمیِ اجتماعی به دست می دهد. دشوار است بتوان از مرحله فرانظریه و فلسفه علم اجتماعی به اجرای عملی علم اجتماعی قدم گذاشت. تا حدی علت این است که بین آن دو و این یک اغلب رابطه ای بسیار سست وجود دارد. به عبارت دیگر، میان آن چه دانشمندان علم اجتماعی انجام می دهند و آن چه می گویند که انجام می دهند، غالبا گسست قابل ملاحظه ای وجود دارد. از این رو، توصیه هایی که متوجه آخری [ آن چه می گویند که انجام می دهند] است اغلب نمی تواند در مورد اولی [ آن چه انجام می دهند] به کار آید. ولی، امیدوارم بتوانم نظراتی نسبتا انضمامی در مورد اجرای تحقیقات اجتماعی، و سرشت تبیین علمیِ اجتماعی، ارائه دهم.

۱. intelligence
۲. Hume
۳. nomologically
۴. Wittgensteins Vienna
۵. Toulmin
۶. Janik
۷. Wilhelm Dilthey
۸. monism
۹. operationalism
۱۰. verificationism
۱۱. hypothetical-deductive
۱۲. covering-lawe
۱۳. Hempel
۱۴. Popper
۱۵. Nagel
۱۶. George Lundberg
۱۷. Carnap
۱۸. molar، رفتار مولار بخش ِ بزرگ ولی وحدت یافته، یا واحدِ کل گرایانه کلِ رفتارِ شخص است.
۱۹. Oppenheim
۲۰. Durkeim
۲۱. Ranke
۲۲. Windelband
۲۳. Rickert
۲۴. natursissenschaften
۲۵. geisteswissenschaften
۲۶. Hodges
۲۷. Weber
۲۸. Droysen
۲۹. Parsons
۳۰. Geist
۳۱. weltanschauung
۳۲. mental
۳۳. Natanson
۳۴. Alfred Schutz
۳۵. reifying
۳۶. mind
۳۷. Descarte
۳۸. Ryle
۳۹. Malcolm
۴۰. William James
۴۱. Skinner
۴۲. accessibility
۴۳. John Cook
۴۴. reification
۴۵. societal
۴۶. Arthur Brittan
۴۷. Barry Smart
۴۸. Keat
۴۹. Urry
۵۰. Coulter
۵۱. Pareto
۵۲. Nagel
۵۳. Duncan
۵۴. Schnore
۵۵. Braithwaite
۵۶. Charls Taylor
۵۷. Mach
۵۸. Russell
۵۹. Ayer
۶۰. Schutz
۶۱. Smith
۶۲. mentalist
۶۳. Teichman
۶۴. Searle
۶۵. Anscombe
۶۶. Douglas
۶۷. Aaron Cicourel
۶۸. Josia Stamp
۶۹. Nettler
۷۰. operationalization
۷۱. Lawrence Scaff
۷۲. Mamdani
۷۳. Kenneth Clark
۷۴. Horton
۷۵. Giddens
۷۶. Merton
۷۷. Stinchcombe
۷۸. Walter Wallace
۷۹. Lenski
۸۰. Lewis Coser
۸۱. German Ideology:
۸۲. A Contribution to the Critique of Political Economy
۸۳. Renner
۸۴. Karl Mannheim
۸۵. عضو فرقه ای مسیحی به نام «انجمن دوستان». ــ م.
۸۶. Poverty of Philosophy
۸۷. powder، در انگلیسی هم به معنای باروت و هم به معنای ضماد است.
۸۸. این کتاب به فارسی ترجمه شده است: مارکس، کارل، گروندیسه: مبانی نقد اقتصاد سیاسی، ترجمه باقر پرهام و احمد تدین، آگه، ۱۳۶۳.
۸۹. Suicide
۹۰. Peter Hamilton
۹۱. Barry Smart
۹۲. Manis
۹۳. Meltzer
۹۴. Norman Malcolm
۹۵. WTStace
۹۶. Arnold Rose
۹۷. Blumer
۹۸. Denzin
۹۹. Arthur Brittan
۱۰۰. JSMill
۱۰۱. Munch
۱۰۲. Shibutani
۱۰۳. McHugh
۱۰۴. Berger
۱۰۵. Luckman
۱۰۶. Louch
۱۰۷. deus ex machina
۱۰۸. Arthur Brittan
۱۰۹. Garfinkel
۱۱۰. Sacks
۱۱۱. project
۱۱۲. consequential
۱۱۳. Rubington
۱۱۴. Weinberg

بخش یکم

فصل ۱: مسئله علم اجتماعی

از میان دیدگاه های موجود در علوم اجتماعی دو دیدگاهِ رقیب برجسته بوده اند که آن ها را می توانیم به طورکلی ابژکتیویسم و سوبژکتیویسم بنامیم. هرچند مباحثه میان این دیدگاه ها تحت شماری از موضوعات نمایان شده و متضمن بحث هایی گوناگون است که همیشه رابطه روشنی با هم ندارند. به سبب ناهمگنی مسائل مورد نظر، شاید بهتر باشد که ابژکتیویسم و سوبژکتیویسم را دیدگاه یا گرایش فرض کنیم، و نه آموزه. هر گوشه این مباحثه دسته ای نامنسجم از مواضع را نشان می دهد، و اغلب در میان آن ها تعداد قابل توجهی راه میان بر وجود دارد. ولی وجود حدی از ثبات موضوعی در هر دیدگاه، اقتضا می کند که آن ها را گرایش های رقیب توصیف کنیم. اصطلاحات «ابژکتیویسم» و «سوبژکتیویسم»، بعضا به سبب ابهام شان، از موضوعات بسیاری که این بحث تحت آن ها نمایان شده است، مرجح تر به نظر می رسند.
بحث های بی شمار مربوط به روش ها و اهداف تبیینی علوم اجتماعی، کمابیش به طور مستقیم، در این دیدگاه ها دخالت دارند. ولی بحث میان ابژکتیویسم و سوبژکتیویسم، تا حدی زیاد، حول رابطه میان تبیین در علوم اجتماعی و الگوهای تبیینی ای دور می زند که سرانجام بر علوم فیزیکی مسلط شده اند. مسئله، اساسا، این بوده است که آیا قالب تبیین علم طبیعی با درک رفتار معنادار انسانی متناسب است یا خیر. ابژکتیویست ها، که اصولاً از پوزیتیویسم تاثیر می گیرند، در کل از وحدت روش علمی دفاع کرده اند: وحدت(۸) روش شناختی که «زبان شیئیِ» مربوط به علم طبیعی را در هر موضوعی کاربردپذیر می داند. سوبژکتیویست ها در مخالفت با آموزه های پوزیتیویسم اتفاق نظر دارند، و عمدتا می گویند که به سبب خصیصه معناداربودن کنش ها و محصولات انسانی، تبیین آن ها نیازمند رویکردی منحصربه فرد است، و به اشکالی دیگر از شناخت می انجامد. این اختلاف نظرِ اساسا فلسفی، پیامدهای علمی بااهمیتی داشته است؛ زیرا، هم هدایت پژوهش علمی اجتماعی و هم محصول نهایی آن تا حدی زیاد از گرایش پژوهندگان آن تاثیر گرفته است. اگرچه غالبا ارزیابی تاثیر آموزه های فلسفی بر علم تجربی دشوار است، شاید تفاوت های ریشه ای میان، مثلاً، مکتب کنش متقابل نمادین و تکنیک های پژوهش پیمایشی، تا حدی گواه تاثیر این دیدگاه های فلسفی رقیب بر محصول اساسی علم اجتماعی باشد.
ابژکتیویسم
با قدری احتیاط، می توانیم ابژکتیویسم را بیان علمیِ اجتماعیِ پوزیتیویسم توصیف کنیم. هرچند که پوزیتیویسم آموزه ای واحد نیست، در کل متضمن دریافتی از تجربه گرایی مبتنی بر داده های حسی، تعهد به اندازه گیری دقیق، و این باور است که قوانین کلیِ پیش بینی کننده هدفی واحد در شناخت علمی هستند. یکی از معتقدات اصلی پوزیتیویسم، که در مباحثه میان ابژکتیویسم و سوبژکتیویسم اهمیتی خاص دارد، این باور است که شناخت علمی باید ریشه در داده های محض داشته باشد؛ یعنی امور واقعِ مطلقی که بتوانیم آن ها را به وضوح مستقل از هر چشم انداز نظری خاص شرح دهیم.
بارزترین ویژگی پوزیتیویسم، در چارچوب مباحثه میان ابژکتیویسم و سوبژکتیویسم، این آموزه است که تبیینِ علمی واحد است، و روش ها و اهداف علوم طبیعی را می توانیم، بدون اصلاحی قابل توجه، در بررسی جامعه انسانی به کار بگیریم. درحالی که فیلسوف های قدیمی چون هابز و هیوم اظهار کرده بودند که روش های علوم فیزیکی را می توانیم به نحو موثر در بررسی انسان به کار ببریم؛ تازه در قرن نوزدهم بود که رویکرد پوزیتیویستی به بررسی انسان، به روشنی تمام بیان شد. [ آگوست] کنت و جان استوارت میل، دو تن از برجسته ترین حامیان کاربردِ قابل اعتماد روش های علوم فیزیکی برای بررسی اشخاص و جامعه اند. از نظر میل (۱۸۶۸, bk VI, ch. I) «وضعیت عقب مانده علوم اخلاقی را تنها با به کاربردن روش علوم فیزیکی که به نحوی شایسته بسط و تعمیم یافته باشد می توانیم بهبود ببخشیم.» به همین ترتیب، کنت علوم را «همگی شاخه هایی از یک تنه واحد» توصیف، و بنابراین بر وحدت اصلی علوم طبیعی و اجتماعی تاکید کرد.
در قرن بیستم رویکرد پوزیتیویستی تکیه گاهی محکم از جانب پوزیتیویسم منطقی حلقه وین به دست آورده است. این فلاسفه به خصوص به دلیل آموزه های عملیات گرایی(۹)و تحقیق گرایی(۱۰) شناخته شده اند. در افراطی ترین دوره، آنان تمایل داشتند که معناداربودن تمامی گزاره ها، مگر گزاره های کاملاً تجربی، را انکار کنند و تجربه گرایی برای پوزیتیویست های منطقی غالبا به معنای مکتب اصالت حس یا مکتب اصالت پدیده بوده است. ولی، از همه اساسی تر، پوزیتیویسم مدرن به صورت معروف الگوی فرضیه ای ـ قیاسی(۱۱) یا الگوی قانونِ ـ فراگیرِ(۱۲) تبیین شکل گرفته است. درحالی که این الگوی تبیین در پوزیتیویسم قرن نوزدهمی تازه در حال شکل گیری بود، نخست به طورکامل توسط هِمپل(۱۳) ( ۱۹۴۲) صورت بندی شد. از نظر پوزیتیویست، تصویری که در زیر از تبیین آمده است، الگویی است که کل شناخت علمی باید با آن سنجیده شود (رادنر،۱۹۶۶:۶۰):

یک گزاره E که رخداد خاصی را، که قرار است تبیین شود، توصیف می کند؛ دوم، دسته ای از گزاره ها از C1 تا Cn که شرایط مناسب خاصی را، که مقدم بر رخداد توصیف شده توسط Eهستند، توصیف می کند، یا آن که به نحو علّی با آن همبسته اند: سوم، دسته ای از گزاره های شبه قانون از L1 تا Ln؛ یعنی تعمیم های کلی که اهمیت شان به طورکلی این است که «هر گاه رخدادهایی از نوع توصیف شده توسط C1 تا Cn روی دهند، آن گاه رخدادی از نوع توصیف شده توسط E روی می دهد.»

برای شرح کاربرد این الگو، مثال همپل مناسب است. به منظور تبیین این که چرا رادیاتور ماشین ما در طول شب می ترکد، شرایط مقدماتی باید توضیح داده شوند: مخزن پر از آب بوده، درپوش کاملاً سفت بوده، ماشین بیرون پارک شده، و دما زیر صفر بوده است. این ها مقدمات بودند. با شناختِ قوانین فیزیک ــ بعضا این قانون که حجم آب به هنگام انجماد افزایش می یابد ــ این مقدمات ترکیدن رادیاتور را تبیین می کنند. با شناخت این شرایط مقدماتی، و با شناخت مناسب قوانین فیزیکی، می توانستیم رخداد را پیش بینی کنیم. رخداد مورد نظر را چه فیزیکی باشد، چه ارگانیک، و چه اجتماعی، اگر بتوانیم ذیل این طرح بگنجانیم، تبیین شده است. به طور ایده آل، مورد تبیین(explanandeum)را می توانیم منطقا از تبیین کننده ها(explanans)استنتاج کنیم.
این الگوی تبیین، با پیش بینی ارتباط تنگاتنگ دارد. عقیده عمومی پوزیتیویست ها این است که هدف واقعیِ تبیین پیش بینی است، و در حقیقت این که پیش بینی باید به کارِ ملاک تبیین بیاید، از نظر رادنر (۱۹۶۶:۶۰)، «ساختار منطقی تبیین علمی با ساختار منطقی پیش بینی علمی یکسان است.... یک رخداد قابل تبیین است اگر، و تنها اگر، بتوانیم آن را پیش بینی کنیم.» از نظر پوپر(۱۴) (۱۹۶۰:۱۳۱) «تفاوت زیادی میان تبیین، پیش بینی، و آزمودن نیست.» این شکلِ تبیین معمولاً علّی نامیده می شود، ولی معنای علت تا حد ممکن بی مسمی شده است: «ایده علت در علم مدرن، از ایده نظم قانون وار تبعیت می کند» (Rudner, ۱۹۶۶, ۶۵). از نظر بسیاری از پوزیتیویست ها، تبیین علمی، دست کم، عبارت است از ارتباط منظمِ داده های صرف. از نظر ناگلِ(۱۵) (۱۹۶۳:۲۰۲)، شناخت علمی اساسا شناختی است «که چیزی علامت چیزی دیگر است.»
پوزیتیویسم و علم اجتماعی
ذکر این نکته مهم است که شمار آن دسته از دانشمندان علوم اجتماعی که به معنای دقیق کلمه خود را پوزیتیویست بدانند اندک است، و باز هم تعداد کم تری هستند که هدایت پژوهش علمی اجتماعی را با معیارهای پوزیتیویسم محض محدود کنند. در حقیقت، بسیاری از آموزه های پوزیتیویستی در علوم طبیعی از دُور خارج شده اند. با وجود این، هرچند که نفوذ پوزیتیویسم در علوم اجتماعی ضمنی و غیرمستقیم است، عناصر مهمی از پیوستگی میان پوزیتیویسم و آن چه من در علوم اجتماعی ابژکتیویسم نامیدم، وجود دارد. از نظر بسیاری از دانشمندان علوم اجتماعی، روش های علوم طبیعی آرمانی تبیینی اند و ابداع قوانین کلیِ فرایند اجتماعی غالبا به صورت هدفی معقول تصویر می شود. شاید انضمامی ترین مظاهر پوزیتیویسم در علوم اجتماعی تکنیک های پژوهش پیمایشی باشند. تمایلی اساسا پوزیتیویستی وجود دارد که پژوهندگان را برمی انگیزد تا پژوهش علمی اجتماعی را با تلاش برای یافتن روابط نظام مند میان متغیرهای اندازه گرفته شده، یکسان گیرند. میراث پوزیتیویسم را به وضوح می توانیم در اقداماتی بیابیم که برای اندازه گیری وضعیت های «سوبژکتیو» و بررسی آن ها به شیوه «متغیرها» انجام می گیرند. از نظر دانشمندان علوم اجتماعی ای که دارای گرایش پوزیتیویستی اند، مفهومی مانند بیگانگی را، اگر به نحو مناسب و درستی عملیاتی شده باشد، می توانیم به همان شیوه ای مورد مطالعه قرار دهیم که فیزیک دان دما یا فشار را بررسی می کند. از این دیدگاه، موضوع علوم اجتماعی باید به صورت داده های خام تغییر شکل یابد، آن گاه به همان قالب تبیینی ریخته شود که داده های خام طبیعت ریخته می شوند.
روشن نیست که پوزیتیویسم در علوم اجتماعی مستلزم رفتارگرایی باشد، ولی میان این دو آموزه قرابتی وجود دارد. با این که دورکیم، که پوزیتیویست بود، می کوشید شاخه ای از ایده آلیسم را با پوزیتیویسم پیوند دهد، رفتارگرایی مورد علاقه حلقه وین شاید نتیجه منطقی و طبیعی ترِ پوزیتیویسم باشد.(۱) دلیل این امر این است که، ادعا می شود، ایده ها و معانی به شکل داده های خام که مطلوبِ پوزیتیویسم است معلومِ حواس نیستند، و از این رو تلاش برای تبیین رفتار انسانی به همان صورت که ماده در حرکت تبیین می شود باید با مشکلات خاص ِ مطرح شده توسط جوانب «ذهنی» رفتار انسانی دست به گریبان شود. حضور «ذهن» در بررسی های انسانی، شاید قوی ترین نیروی محرک برای سوبژکتیویسم علمیِ اجتماعی است. ابژکتیویست ها به مسئله ذهن به شیوه های گوناگون پاسخ داده اند:
۱. برخی طرفداران ابژکتیویسم ظاهرا ادعا می کنند که، دست کم در زمینه علم، باید با اشخاص به گونه ای برخورد کنیم که گویی ذهن ندارند. جرج لوندبِرگ(۱۶) (۱۹۶۳:۴۴)، که الگوی خود را از رفتارگرایی روان شناختی وام می گیرد، از اصطلاحات ذهنی گوناگون، ازجمله «اراده»، «احساس»، «غایات»، «انگیزه ها»، و «ارزش ها»، به منزله «فلوژیستون علوم اجتماعی» سخن می گوید. از این رو، به نظر می رسد که لوندبرگ حالات ذهنی را هستی هایی افسانه ای تلقی می کند که جایی در قاموس علم ندارند، و رشد اندیشه علمی را به صورت حذف تدریجیِ چنین اصطلاحات دانش ستیزانه ای تصویر می کند: «تاریخ علم در کل شامل روایت گسترش تدریجی حوزه های 'طبیعی 'و 'فیزیکی' به بهای حوزه های 'ذهنی' و 'معنوی' است» (همان جا: ۴۰).
۲. رویکردی دیگر به مسئله ذهن تصدیق می کند که افراد زندگی ذهنی دارند، ولی می گوید که می توانیم خصایص ذهنی را به صورت گزاره هایی درباره آن چه سوژه ها انجام می دهند، درآوریم. این طرح معمولاً شکل این آموزه تقلیل گرایانه را به خود می گیرد که می توانیم گزاره های روان شناختی را بدون از دست دادن معنا به گزاره هایی درباره رفتار ترجمه کنیم. به نظر می رسد این مطلب رویکرد کارناپ(۱۷) (۱۹۵۹:۱۹۷) باشد:

فرقی نمی کند که جمله های به اصطلاح روان شناختی، جمله هایی انضمامی درباره اذهان دیگر باشند، درباره وضعیت گذشته یا وضعیت کنونی ذهن خود شخص باشند، و یا در نهایت، جمله هایی کلی باشند؛ این جمله ها همواره به زبان فیزیکی ترجمه پذیرند.

با این همه، این طرح رفتارگرایی چند ابهام مهم دارد. اظهارات فوق درباره امکان ترجمه جمله های روان شناختی به جمله هایی درباره رفتار صحبت می کنند. ولی درعین حال (همان جا: ۱۶۵) به نظر می رسد که کارناپ این طور استدلال می کند که جمله های روان شناختی به توصیف چیزی به جز رفتار نمی پردازند: «تمامی جمله های روان شناختی تشریح رویدادهای فیزیکی هستند؛ یعنی رفتار فیزیکی آدم ها و سایر جانوران.» لوندبِرگ یک ناهمخوانی مشابه را بیان می کند. او از یک سو ادعا می کند که «جامعه شناس باید... خواستار شواهد حسی تخیلات، اندیشه ها، و پدیده های دیگر 'آگاهی' شود» (۱۹۶۳:۵۵). ولی درعین حال مدعی است که «همه این واژه ها (احترام، وظیفه، وفاداری) مظهر رفتارند» (همان جا: ۵۳). منشا دیگرِ آشفتگی در تفسیرِ طرحِ رفتارگرایی از این واقعیت نشئت می گیرد که گاه رفتار مورد نظر، رخدادهایی در دستگاه اعصاب مرکزی است، گاه رفتار «مولار»(۱۸) است، و گاه هردوست. افزون بر این، دشوار است که ادعای لوندبِرگ را مبنی بر مطلقا «فلوژیستون» بودن حالات ذهنی با تلاش او برای کاربردی کردن آن ها آشتی دهیم. زیرا ما معمولاً سعی نمی کنیم که هستی های افسانه ای را به صورت کاربردی درآوریم.

نظرات کاربران درباره کتاب مارکس و ویتگنشتاین