فیدیبو نماینده قانونی نشر شورآفرین و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زندگی سگی یک مرد دقیق

کتاب زندگی سگی یک مرد دقیق
مجموعه داستانهای کوتاه

نسخه الکترونیک کتاب زندگی سگی یک مرد دقیق به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب زندگی سگی یک مرد دقیق

سینماها اون‌موقع‌ها حال و هوای دیگه‌ای داشتن. بوی خاصی می‌دادن. بوی سینما می‌دادن. جلو سینما پولیدور واستاده بودم و به عکس بزرگ سر در سینما خیره شده بودم. دو تا آرتیس هفت تیر به دست کنار اسباشون تمام نامردا رُ نشونه گرفته بودن. نامردا از ترسشون تو عکس نبودن. با یه ساندویچ کالباس و یه کانادا رفتم تو. فیلم که تموم شد، ساندویچ و نوشابه‌ام رُ یادم رفته بود بخورم، همون‌طوری تو دستم بودن. آرتیساش رابرت رتفورت و پُل نومن بودن. یارو اومد و گفت فیلم تموم شده، باید بری بیرون. نمی‌خواستم برم. می‌خواستم بازم بیان جلوم رو پرده آرتیس‌بازی در بیارن. باید دوباره بلیت می‌خریدم. پول نداشتم. ساندویچ و نوشابه‌ام رُ دادم به یارو، گذاشت یه دور دیگه فیلمُ ببینم. تا فردا صبحش گشنه بودم. اما تو سینما حال کردم. اومدم بیرون. عکس‌های فیلمُ تو ویترین تماشا می‌کردم. یکی اومد گفت، دوست داری فیلمُ ببینی؟ گفتم آره، ولی پول ندارم. گفت دوست داری تو سینما کار کنی؟ گفتم آره. بازار سیاهِ بلیت سینماهای پولیدور، امپایر، آتلانتیکو گلدن سیتی دست یک نفر بود. از ما خوشش اومد، ما رُ هم وارد کار سینما کرد. تو صف وامی‌ستادم، بلیت می‌خریدم و بعد می‌دادم به بچه زبل‌ها تا اونا آبش کنن. خُب من نمی‌تونستم، چون بلد نبودم عین اونا حرف بزنم و یه کمی هم احمق بودم. یعنی بهم می‌گفتن تو احمقی، فقط تو صف وایستا، بقیه‌اش با ما. از روی هر ده بلیت، یه بلیت مجانی با بیست و پنج زار گیر من می‌اومد. پول خوبی بود اون موقع‌ها. اما کار سینما کار سختیه. شب تا صبح باید رو پا باشی. تو صف. کار هر کسی نیست. سر فیلم بوروسلی یه بار دو روز تموم تو صف واستادم. می‌گم که، کار سینما اینجوریه، روز و شب برنمی‌داره. اون موقع‌ها مردم حالی داشتن، سیگار چهار خط می‌کشیدن و سینما می‌رفتن.

ادامه...
  • ناشر نشر شورآفرین
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.49 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب زندگی سگی یک مرد دقیق

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



تقدیم به مادر عزیزم که هرچه ام از اوست 

هرگونه برداشت نمایشی،رادیویی،سینمایی،تلوزیونی و اینترنتی از داستانهای و شخصیتهای این مجموعه منوط به اجازه کتبی از نویسنده است.

آقا مراد

آقا مراد جلوی در خونه ما بساط داره. تو یه جعبه مقوائی خالیِ شیرینی، از اون محکم هاش، سیگارهاشو گذاشته. دور جعبه هم با کِش محکم کرده تا در نره، جنساش. رو یه پیت حلبی می شینه و سیگار می کشه و می فروشه. یکی دو بسته آدامس و شکلات که از گردوخاک هایی که روشون نشسته، نمی شه فهمید کدوم شکلاته، کدوم آدامس هم کنار سیگاراش داره. یه شلوار گشاد زوار دررفته که زمانی سورمه ای رنگ بوده با دقیقا بیست و هشت وصله پاشه. اینو با بچه ها شمردیم شد بیست و هشت تا. اورکت قهوه ایِ از شلوار بدترش و کلاه بافتنی کثیف و کهنه اش، تابستون و زمستون تنِشه. نزدیک شصت سالش باید باشه. البته اینو هیچ کس نمی تونه با اطمینان بگه چون هیچ کس شناسنامه اش رُ ندیده. ولی با بچه ها بالا و پائین کردیم دیدیم شصت رُ باید داشته باشه. نه زن داره و نه بچه. نه برادروخواهر و فامیل. یعنی ما که ندیدیم، هیچ کس هم ندیده کسی رُ داشته باشه. تنها چیزی که همه می دونن اینه که صبح ساعت هشت جلوی خونه ما رو پیت حلبی اش، کنار بساط سیگارش می شینه تا شب ساعت ده. هرروز، پنج شنبه و جمعه و تعطیلی و تاسوعا و عاشورا و سیزده بدر هم حالیش نیست. یک نون بربری صبح، یکی غروب و مابینش ده گالن چای خوراکشه. به علاوه سیگارهایی که آتیش به آتیش فِرت و فِرت دود می کنه.
با کسی هم حرف نمی زنه، که البته این بهتره چون هیچکی حرف هاشو نمی فهمه. یعنی وقتی حرف می زنه قضیه جالب می شه چون تو تمام این مدت چندین ساله که ما تو این محل هستیم و حتی قبل از اون، هیچ کس زبونشو کامل نتونسته بفهمه. نه اینکه فکر کنید لهجه اش غیرقابل فهمه، نه، ای کاش حداقل لهجه داشت تا می فهمیدیم به چه زبونی صحبت می کنه. اما تلاش های آقای دریانی، بقال محل با زبان آذری اش و رشتی صحبت کردن ولی سلمونی و کاشونی حرف زدن اسمعیل بزاز هم راهی رُ از پیش نبرده و آخرش نفهمیدیم این آقا مراد اصلا کجایی هست! واقعیت اینه که اون با زبون خاص خودش حرف می زنه. مثلا وقتی جوون های محل سربه سرش می زارن می گه: «حرف بده پسر گوش» یعنی، پسر حرف گوش بده. «سبز شده خجالت لبات از پشت بِکِش» یعنی، پشت لبات سبز شده، خجالت بکش. بچه ها هم که همه اش می خندن. جالب تر اینجاست که خودش هم با اون ها می خنده. بقال محل، آقای دریانی معمولا براش چای می آره. یک بار شنیدم که آقای دریانی بهش گفت: «آقا مراد، گرمت نمی شه سرِ ظهری وسط تابستون با این اورکت و کلاه بافتنی ات چایی می خوری؟» جوابش داد: «می آره چی وقتی من می پرسم اَزَت پوشیده چایی برات زَنِت؟» آقای دریانی هم که نمی خواست خیط بشه این طور وانمود کرد که فهمیده اون چی بهش گفته و بله بله کنان چپید تو مغازه اش. نمی دونست که بهش گفته: من اَزَت می پرسم زَنِت چی پوشیده وقتی برات چای می آره؟
البته فهمیدن حرف هاش واقعا سخته. من هم کلی وقت صرف کردم تا تونستم یه جورایی، اون هم از بعضی از چیزهایی که می گه سر در بیارم. بارها سعی کردم باهاش صحبت کنم، اما همیشه وسطش کم آوردم و به بله بله گفتن کشیده شدم. حالا فقط خدا می دونه به من چه چیزهایی که نگفته و من هم گفتم بله بله. اما یه سری از حرف هاشو به هیچ وجه نمی شه فهمید. مثلاً شما می گید این یعنی چی؟ «آدمیزاد ماشین پرت تو سیگار نشسته خر» یا مثلاً این یکی: «اومدم دیوار پرید پنجول پا یارو آتیش شد.» با بچه ها کلی نشستیم و زیرورو کردیم، ولی آخرش هم نفهمیدیم واقعا چی می گه. راستی شعر هم می خونه. اما فقط وقتی تنهاست. ظهرهای تابستون که سَرِ سگ بزنی بیرون نیست، مراد رُ می بینی که رو پیت حلبی اش با اورکت و کلاه بافتنی اش نشسته و به خیابون چشم دوخته و زیر لب زمزمه می کنه. خودم یه بار جوری که نفهمه از پشت در صداش رُ شنیدم:

تیر فولاد خنجری بسازم
دل دیده آزاد گردد زنم

یه بار هم شنیدم که برای خودش ترانه می خونه. اینو حتی بچه ها هم باور نکردن، ولی خودم با همین گوش هام شنیدم. یک روز گرم تابستون بود، اومدم برم بیرون، می دونستم جلوی در نشسته، در رُ اومدم آروم و بااحتیاط باز کنم که بهش نخوره، که صدای زمزمه اش رُ شنیدم:

رو دوشم می زارم کوه
می پوشم هر رخت جنگی

می گیرم دریا از موج
می دوشم سنگُ با شیره

کاری نداره هیچ کدوم، چشمات آره بگن اگه
کاری نداره هیچ کدوم، چشمات آره بگن اگه

اولش که شنیدم، حتی خودم هم باورم نشد. همونجا پشت در واستادم تا خلوتشُ به هم نزنم. بعدش جالب شد. زد تو یه ترانه شاد و برای خودش شروع کرد بشکن زدن:

پریا ای قشنگ ترین
نَریا تنها تو کوچه
دزدن محل بچه های
می دزدن منُ عشق
بلند پوشم مو قشنگ یار مشکی اِی
تو گوشم با شَرَق شَرَق ابروهات با لنگه نزنی


اولش فکر می کردیم که آقا مراد جملات فارسی رُ مثل زبان انگلیسی از چپ به راست می خونه. ببینید مثلا وقتی می خواد بگه: پُشتِ در وانستا، میگه: «وانستا در پُشت» یا مثلا وقتی می خواد بگه: سیگار بهمن نداریم، میگه: «نداریم بهمن سیگار» اما همیشه این قاعده اجرا نمی شه. یعنی قاطی می کنه.
اما اعداد رُ بدون استثناء از راست به چپ می گه. مثلا به جای بیست و دو، می گه: «دو و بیست» عین زبان آلمانی. یه روز بهش گفتم، آقا مراد هیچ می دونی عین آلمانی ها عدد می خونی؟ بهم چشم غره رفت و گفت: «از تحویل کجا آلمانیمُ که زبون بدم آوردم تو؟» منظورش این بود که، «زبون آلمانیمو از کجا آوردم که تحویل تو بدم؟»
خلاصه تا حدودی فارسی رُ از چپ به راست، ولی اعداد رُ دقیقا از راست به چپ می خونه. اما شاید هم اصلا اهمیتی نداره، چون، آخرش هیچکی از حرف هاش هیچی سر در نمی آره. باخودشه و تو عالم خودش. فقط از هشت صبح تا ده شب، زُل می زنه به خیابون، سیگار می فروشه و می کشه. بربری می خوره و چای هُرتُ هُرت پائین می ده.
فکر کنم فقط هم یک بار تو عمرش کارش به دکتر و دوا درمون کشیده شده. زمستون بود که بد جوری سُرفه می کرد. مادرم یه شال گردن براش خرید و بهم داد تا بهش بدم بندازه دور گردنش. طفلی همین طوری که سُرفه می کرد، به نشانه تشکر از جاش بلند شد تا قدردانی کنه که سُرفه کنان افتاد رو دستم. اهل محل جمع شدن. محمد لاستیکی کرکره مغازه لاستیک فروشی اش رُ کشید و پیکانشُ آورد که ببریمش درمونگاه. حالا همه هم اصرار می کردن که باهاشون برم، چون تنها کسی که می تونه بفهمه اون چی می گه من بودم. خلاصه رفتیم و با چندتا آمپول سَرِپا شد. اما به محض برگشتن از درمونگاه، رفت یه راست سَرِ بساطش نشست. هرچی اصرار کردیم که حداقل دو سه روزی بِرِه استراحت کنه، بی فایده بود. دو دستی پیت حلبی اشُ چسبیده بود و چشم از خیابون برنمی داشت. فرداش هم سر ساعت هشت صبح تو سوز سرما، سَرِ جای همیشه گیش بود. بعد از اون روز تاحالا دیگه کسی ندیده اون مریض بشه.

جمعه سه هفته پیش قرار بود تا با دوستان بریم خارج از شهر و هوایی عوض کنیم. اما من باهاشون نرفتم. یعنی جاموندم. خودم هم نفهمیدم چه جوری غروب از خواب بیدار شدم. خسته بودم و کِسِل و ناراحت از اینکه با بچه ها نیستم. حوصله هیچ کاری هم نداشتم حتی حوصله خونه موندن. زدم بیرون، غروب اون جمعه از اون جمعه غروب هایی بود که خون جای بارون می چکه. همه جا تعطیل، کرکره ها تا تَه کشیده و خیابون خلوت. همین جوری بی هدف و بی حال دم در خونه واستاده بودم که صدای آشنای آقا مراد رُ شنیدم:
ـ نبودی دنبالت اومدن
ـ آره می دونم. خواب موندم.
ـ زدن تلفن بِهِت
ـ آره. خاموش بود. باطری نداشت.
ـ زَدَن در خیلی.
پیش خودم گفتم می دونم بابا، تو دیگه نمی خواد بگی. اومدم برم تو که آقا مراد با لبخندی بر لب بهم گفت:
ـ خواهش بِدِه چایی یه دونه...
تو دلم غرغر کردم اما با لبخندی به نشانه «باشه» رفتم تو و کتری رُ گذاشتم. یه لیپتون انداختم تو لیوان آب جوش و با یه مشت قند برداشتم ببرم برای آقا مراد که یه دفعه هوس کردم یه دونه چای هم برا خودم ببرم. وقتی لیوان چای به دست تو اون غروب گرم تابستون کنار پیت حلبیِ آقا مراد نشستم، به تصویر خودم خنده ام گرفت. الان بچه ها کجا بودن و چکار می کردن و من کجام. پیرمرد با هر یه قُلُپ چای، لبخندی تحویلم می داد که یعنی «خیلی ممنون از بابت چای» من هم دیگه شُل شدم و چای ام رُ سَر کشیدم.
ـ نبود این جوری اون موقع ها
دور لیوانم چربی بسته بود، باید با مایع ظرفشویی خوب بشورمشون.
ـ می اومد وقتی، می ریخت قلبم
همین الان که رفتم تو، می شورمشون. اصلا چطوره خونه تکونی کنم، هم دلم باز می شه و هم از بی حوصلگی درمی آم.
ـ وامونده ای دل... کجایی
انگار آقا مراد داشت چیزی می گفت. تازه متوجه اش شدم. همین جوری لیوان چای به دست به خانمی که تک و تنها از اون طرف خیابون عبور می کرد، زُل زده بود. ازش پرسیدم:
ـ می شناسیش آقا مراد؟
ـ نه... شبیهِ خیلی
ـ شبیه کی؟
یه گوله اشکِ زلال و صاف، به صافی آسمون، به زلالیِ دریا از چشم های آقا مراد، کرشمه کنان قِل خورد و آروم و سبک، چکید تو لیوان چای اش. صداش لرزون شد:
ـ اون موقع ها این جوری نبود... کجایی... کجایی
آقا مراد داشت درست حرف می زد. حرفاش کاملاً قابل فهم شده بود. عجیب بود، خیلی عجیب مثل دلگیری غروب جمعه ها که عجیب و پُر رمزو رازه. همه تجربه اش کردن و می دونن چه جوریه، رازش در اینه که هیچکی نمی دونه اون سنگینی و دلگیری از کجا می آد و چرا می آد. شاید مثل خیلی چیزهایی که تو زندگی هست و نمی دونیم چرا هست. فقط هست که باشه. و قرار هم نیست کسی بدونه چرا. شاید مثل آقا مراد و رازش که این همه سال بوده و اگر اون روز غروب همراهش نبودم، تا ابد می رفت که سر به مُهر باقی بمونه. آیا رازها قراره تا ابد راز بمونن و هیچ وقت باز نشن؟ راز بودن یک راز در سربسته بودن و مرموز بودنشه که راز می شه. وقتی مُهرومومش ترک برداره دیگه راز نیست، قصه است. و آقا مراد با چشمان پر اشک و دستان لرزان، رازش، و یا قصه اش رُ درحالی که مثل همیشه به خیابون ذُل زده بود بیرون ریخت. در اون غروب جمعه، زبون آقا مراد باز شد. انگار گردوغباری چند ساله از روی آئینه ای صاف کنار رفته باشه. مثل اینکه واقعاً قرار بود تو اون جمعه غروب، خون جای بارون بچکه. آقا مراد این طور قصه اش رُ تعریف کرد:
تازه از شهرستان به تهران اومده بودم. جوون بودم و دنبال کار. سینماها اون موقع ها حال و هوای دیگه ای داشتن. بوی خاصی می دادن. بوی سینما می دادن. جلو سینما پولیدور واستاده بودم و به عکس بزرگ سر در سینما خیره شده بودم. دو تا آرتیس هفت تیر به دست کنار اسباشون تمام نامردا رُ نشونه گرفته بودن. نامردا از ترسشون تو عکس نبودن. با یه ساندویچ کالباس و یه کانادا رفتم تو. فیلم که تموم شد، ساندویچ و نوشابه ام رُ یادم رفته بود بخورم، همون طوری تو دستم بودن. آرتیساش رابرت رتفورت و پُل نومن بودن. یارو اومد و گفت فیلم تموم شده، باید بری بیرون. نمی خواستم برم. می خواستم بازم بیان جلوم رو پرده آرتیس بازی در بیارن. باید دوباره بلیت می خریدم. پول نداشتم. ساندویچ و نوشابه ام رُ دادم به یارو، گذاشت یه دور دیگه فیلمُ ببینم. تا فردا صبحش گشنه بودم. اما تو سینما حال کردم. اومدم بیرون. عکس های فیلمُ تو ویترین تماشا می کردم. یکی اومد گفت، دوست داری فیلمُ ببینی؟ گفتم آره، ولی پول ندارم. گفت دوست داری تو سینما کار کنی؟ گفتم آره. بازار سیاهِ بلیت سینماهای پولیدور، امپایر، آتلانتیکو گلدن سیتی دست یک نفر بود. از ما خوشش اومد، ما رُ هم وارد کار سینما کرد. تو صف وامی ستادم، بلیت می خریدم و بعد می دادم به بچه زبل ها تا اونا آبش کنن. خُب من نمی تونستم، چون بلد نبودم عین اونا حرف بزنم و یه کمی هم احمق بودم. یعنی بهم می گفتن تو احمقی، فقط تو صف وایستا، بقیه اش با ما. از روی هر ده بلیت، یه بلیت مجانی با بیست و پنج زار گیر من می اومد. پول خوبی بود اون موقع ها. اما کار سینما کار سختیه. شب تا صبح باید رو پا باشی. تو صف. کار هر کسی نیست. سر فیلم بوروسلی یه بار دو روز تموم تو صف واستادم. می گم که، کار سینما اینجوریه، روز و شب برنمی داره. اون موقع ها مردم حالی داشتن، سیگار چهار خط می کشیدن و سینما می رفتن. ما هم به شدت تو سینما کار می کردیم تا بلیت گیرِ مردم بیاد و فیلم ببینن.
بعد از اون تو بیلیارد شهاب، که اون روزا برا خودش جایی بود، تو بوفه کار گیر آوردم. بد نبود. ساندویچ و نوشابه مجانی بود. پسته و آرگوی دوتومنی هم بود که، خُب حالا دیگه... یه صندوق بود اونجا بهش می گفتن فیریزر، درش باز می شد و خم می شدی توش تا نوشابه خنک برداری. اما همونجا، تو سالن بیلیارد بود که اولین بار دیدمش. با سه تا پسر می اومد. همیشه می رفتن میز شماره یازده، دبل بازی می کردن. هروقت می دیدمش، دست و بالم می لرزید. می رفتم دستامو تا تَه می کردم تو فیریزر. آروم بود. آروم می گرفتم. ولی وقتی دوباره می دیدمش، قلبم از لای ناخن هام می خواست بزنه بیرون. عین آرتیستا لباس می پوشید. می دیدیش، فکر می کردی تو سینمایی، داری فیلم می بینی. از اون فیلما که دوست داری هیچ وقت تموم نشه. اما تموم می شد، می رفت و مارو با دست های تا آرنج تو فیریزر تنها می زاشت. نمی دونستم چیکار باید بکنم. آخه اون با اون تیپ و سرو وضع بالاشهری اش، با ما که حرف زدن هم بلد نبودیم و تازه احمق هم بودیم چیکار؟ اما کاریش نمی شد کرد. عشق لامصب همینه دیگه. می سوزونه و می ره. کاری هم با هیچی نداره. توش که بیوفتی باید بسوزی، تا تَه. تا ماتهتت.
بچه های باشگاه فهمیدن. یه روز ما رُ اذیت کردن و دستی دستی هُل دادن طرفش. دوره ام کرده بودن. همه اطرافم واستاده بودن و بهم می خندیدن. اهمیتی نمی دادم، اهمیتی هم نداشت. به اینکه از نزدیک می دیدمش می ارزید. بوی عطرش بیهوشم کرده بود. کت مشکی مخملش با اون لبخندای قشنگش و موهای فرفریِ قهوه ایِ روشنش... وای، تو دِلَم کارگاه مسگری راه افتاده بود. صدای پتک و چکش تا وسط کله ام زوزه می کشید. وقتی بهم گفت، «بازی می کنی؟» هُل شدم و نفهمیدم چی گفتم که همه زدن زیر خنده. بعد همون جوری که می خندید، منو با دست به یکی از پسرا نشون داد. همه می خندیدن، خُب منم خندیدم. بعد یکی از اونا منو هُل داد عقب و گفت برو دیگه بسه. برو چهارتا سِوِن آپِ تگری بیار.
رفتم، دستمُ تا تَه کردم تو فیریزر، تو یخ. آروم شدم. یه نوشابه از اون تَه درآوردم. داشتم آتیش می گرفتم، دستم به شیشه نوشابه چسبیده بود. داشتم می لرزیدم. سَرِشُ با دستم محکم گرفتم، تشتکشُ پروندم، کف پاشید بیرون، پاشیده بود رو شلوارم، همه جام خیس شده بود، یه ضرب رفتمش بالا، آروم شدم. تازه یادم افتاد باید براشون نوشابه ببرم. چهارتا نوشابه رُ برداشتم و مثل برق زدم بیرون، اما رفته بودن. اون شب تا صبح به عشقش نوشابه خوردم.

نظرات کاربران درباره کتاب زندگی سگی یک مرد دقیق