فیدیبو نماینده قانونی نشر ورجاوند و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شاید باد... شاید آتش!

کتاب شاید باد... شاید آتش!

نسخه الکترونیک کتاب شاید باد... شاید آتش! به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شاید باد... شاید آتش!

من نشسته بودم ترک دوچرخه و لبه‌ی دامنم رفته بود لای زنجیر و کم مانده بود، جر بخورد. گوشه‌های روسری ترکمنی را ضربدری، از پشت گردنم، زیر بافه‌ی موهای پرکلاغی بستم و گفتم: «می‌ریم کجا؟!» گفتی: «بریم راسته تالاب، چند تا عکس بندازیم!» بند دوربین ۱۱۰، دور مچت بود و دوربین با حرکت تن و پاهات، لق می‌خورد و گاهی، تنه می‌زد به فرمان دوچرخه. تالاب را دور زدیم و در امتداد رودخانه‌ی «سیدرو» رفتیم تا دهانه‌ی جنگل «سیوپا»، که باقیمانده جنگل‌های قدیمی بود و بعد از آن خشکسالی بزرگ سال ۳۲، چهل‌وچندتایی درخت باقی‌مانده بود. باورت می‌شود نیما؟ حالا از آن‌همه بلوط و توسکا و افرا و راش فقط دو تا بلوط مانده که یکیش، زمستان پارسال، اریب شده روی رودخانه و نیمی از ریشه‌هایش زده بیرون!؟ همین روزهاست که مثل پهلوان پیر و فرتوت، جلوی بادهای مغرور پاییزی به خاک بیفتد. گفتم: «فشارم افتاده تو ظلّ گرما، می‌ترسم رو دستت بمونم.»

ادامه...
  • ناشر نشر ورجاوند
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.62 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شاید باد... شاید آتش!

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. آتش او گرمم نکرده که هیچ، دودش، کورم نیز کرده است.
۲. منظومه عاشقانه «طالب و زهره» که منسوب به «ستی النسا» خواهر «طالب آملی» ـ شاعر سبک هندی ـ است. آواز آن همراه با نی و با ملودی حزن انگیزی بین مردمان دیار تبرستان خوانده می شود.
۳. نامادری تاس کباب پخته و توی آن داروی بیهوشی ریخت ـ طالب ندانسته از آن غذا خورد و سرگردان بیابان شد.
۴. 1Ç Hanimax
۵. رفتم تا کنار دریا ـ کنار دریا دو درخت انجیلی (آسوندار) بود که روی آن کبوتر وحشی به رنگ خاکستری خال خالی نشسته بودـ به کبوتر گفتم: «تو طالب مرا ندیدی؟»
۶. ماهی دریا طالب را بلعید ـ تور پهن کرده ام تا ماهی طلاجی بگیرم
(طلاجی: ماهی کوچک نخودی رنگ که طعمه شاه ماهی هاست.)

خیال بازی

درخت پیر، هنوز باور نکرده است /بهار، از تنه اش، سال هاست رخت بربسته /دلخوش شده، به دخیل های سبز زنان روستا / و عابرانی، که از فاصله های دور و نزدیک می آیند / و فکر می کند / از این حاملگی های خیالی / یحتمل، همین روزها /انجیرهای درشت سرخ آبی /به شاخ و برگش، خواهد شکفت!...

مامان می گوید: «خیال بازی نه، بگو خل بازی.»
و شاید هم می خواهد بگوید: «چولمنگ». آخر، موقع گفتن خل بازی، اطوار لب و صورتش یک جوری غنچه می شود که حس می کنم می خواهد بگوید: «چولمنگ!»
یحتمل، چولمنگ را از جایی شنیده که این روزها دغدغه ذهنی اش شده و دلش می خواهد بایستد روبه روی من و خیلی محکم، همین جمله را بگوید و نمی گوید. تازگی ها، توی کابوس هایم به شمایل پدر درمی آید و مثل تو، که توی خوابت، به من گفته بودی: «پفیوز»، او هم می گوید: «چولمنگ»!
مامان فکر می کند خیال بازی، حاصل تنهایی های من است. به پدر می گفت: «وِنِه تَشْ مِرِه گَرْم نَکردِه، وِنِه دی مِره کور هاکردِه!»(۱)
پدر هم که این روزها رعشه هایش عود کرده، هی سر تکان می داد و می گفت: «این قورباغه واسه همون حوض خوبه.»
به او نگفتم، تخم این بازی را تو در ذهنم کاشتی. نگفتم حالا برای خودش درختی شده تنومند، با یال و کوپالی حجیم. و بی خیال همه حرف و حدیث هایی که هنوز هم پشت سرم هست، دلخوشم به اینکه می توانم خیال بازی کنم؛ عین تو. و از این بازی لذت ببرم. یکیش همین اواخر، که ویار زیارت گرفته بودم. فکر کردم بمانم با تو بروم.
مامان گفت: «باز خل شدی؟!»
نماندم تو بیایی. با خیال تو آمدم.
ساک و بساطم را سپردم امانت داری و از صحن اتابکی، آمدم جلوی ایوان آینه.
پاهایم بعد از هفت، هشت ساعت نشستن یکنواخت توی اتوبوس، رمق تمام کرده بود؛ سنگین و کرخت. خیالت، ولی جلوتر از من رفته بود صحن عتیق، روبه روی ایوان طلا. سایه ام را که همپای خودش ندید، نیم چرخشی به عقب انداخت و از طاق ورودی رواق، کفش هایم را دید که پرچ شده اند به کف حیاط. سراسیمه آمد و دست هایم را گرفت. مردمک هایم، سرجاشان نبودند. تو گفتی: «نرو ری را، نرو.»
گفتم: «تو چرا رفتی، نیما؟ چرا؟!»
گفتی: «رفتنو که بایستی رفت. رود، اگه نره که رود نیس، مردابه. موندن دلیل می خواد ری را!»
و من که تمام آن سال ها دلیل ماندنت نبودم، گفتم: «دلتنگتم نیما، کجایی پس؟!»
پره های بینی ام را بین دو انگشت شست و سبابه ات فشردی و تودماغی گفتی: «میگ میگ!»
که من خنده ام ترکید و گفتم: «هنوز یادته؟!»
و دوتایی خندیدیم و نشستیم لبه ی حوض. نگاهمان به ایوان آینه بود و به زن و شوهری جوان، که تکیه داده بودند به دیواره ایوان و دخترکی دوازده، سیزده ساله از آنها عکس می گرفت...
گفتی: «بریم راسته تالاب عکس بگیریم ری را؟!»
سرظهری که از شالیزار، مسیرمان را انداختی به سربالایی سرسبز «بالِندون»، زور پاهات به رکاب دوچرخه ۲۸ نچربید و جفتمان را پیاده کرد. تو داشتی رو به باد «طالبا»(۲) می خواندی:

«خُردِ مار سَر بِشتِه لاغِلِی سَری... دِله رِه دَکردِه بیهوشِ داری
بَخِردِه طالب وُ بَهیهِ راهی... طالب مِ طالبا، طالب فِراری»(۳)

من نشسته بودم ترک دوچرخه و لبه ی دامنم رفته بود لای زنجیر و کم مانده بود، جر بخورد. گوشه های روسری ترکمنی را ضربدری، از پشت گردنم، زیر بافه ی موهای پرکلاغی بستم و گفتم: «می ریم کجا؟!»
گفتی: «بریم راسته تالاب، چند تا عکس بندازیم؟!»
بند دوربین ۱۱۰، دور مچت بود و دوربین با حرکت تن و پاهات، لق می خورد و گاهی، تنه می زد به فرمان دوچرخه. تالاب را دور زدیم و در امتداد رودخانه ی «سیدرو» رفتیم تا دهانه ی جنگل «سیوپا»، که باقیمانده جنگل های قدیمی بود و بعد از آن خشکسالی بزرگ سال ۳۲، چهل وچندتایی درخت باقی مانده بود. باورت می شود نیما؟ حالا از آن همه بلوط و توسکا و افرا و راش فقط دو تا بلوط مانده که یکیش، زمستان پارسال، اریب شده روی رودخانه و نیمی از ریشه هایش زده بیرون!؟ همین روزهاست که مثل پهلوان پیر و فرتوت، جلوی بادهای مغرور پاییزی به خاک بیفتد.
گفتم: «فشارم افتاده تو ظلّ گرما، می ترسم رو دستت بمونم.»
با آستین کوتاه پیراهنت، یکی، دو بار، عرق صورتت را گرفتی و گفتی: «خب، بعدش، یه تنی هم به آب می زنیم، بلکه حالمون جا بیاد...»
گفتم: «دیوونه، مگه اومدیم استخر خصوصی؟!»
و بی آنکه منتظر پاسخ ات باشم، فکر کردم، شاید تو هم گرمازده شده ای و خون به مغزت نمی رسد. چشم هایت که به زلالی آب خورد، دوچرخه را خواباندی روی «کرفون» و «پَلِم» و «گَزْنا». بی آن که لباست را از تن بکنی، دوربین و ساعت را انداختی توی دمپایی و نوک پا دویدی و تالاپی نشستی وسط رودخانه. انگاری که سال های سال توی کویر لوت حبس ات کرده باشند، حسرت آب و شنا به تنت مانده بود. عمق آب تا زیر زانوها بود و من ترسان و لرزان، دامنم را چین دادم و کشیدم بالا. پاهایم را سپردم به خنکایش. خم شدم و قنوت قنوت، آب پاشیدم به صورتم. کمر که راست می کردم، باد نمور مثل کولرهای قدیمی اوجنرال شروع به کار می کرد و روح، به تنم باز می گشت. تو با همان لباس خیس و آبچکان رفتی و از بین آن همه «مَمْرِزهای» پیچ درپیچ و خارهای بی پیر، به اندازه دو تا مشت، تمشک سیاه و قرمز برایم چیدی. تمشک ها را که با ولع می خوردم، سرت روی پایم بود و من تکیه داده بودم به «اِسپِه دار». توی آن هیاهوی تیلر و کمباین و آوازهای محلی کارگران شالیزارها، به شرشر آب گوش می کردیم و نگاهمان به هم نبود. من به چریدن گاوها توی زمین فوتبالِ آن طرف رودخانه خیره بودم و تو هم به آسمان و بازی باد و ابرها؛ ابرهای سفید و پشمکی که هرازچندی شمایلی به خود می گرفتند؛ گاه به هیات نوزادی خندان، که چهاردست وپا به سمت شی ای رنگارنگ می دود، گاه به شکل ماری، کله بزی شاخدار و دست آخر، به جنازه زنی حامله، که توی دریا غرق شده و حالا آمده است روی آب.
گفته بودی: «زیباترین صدای دنیا چیه، ری را؟!»
و من، دست برده بودم لای موهای تنک و کوتاهت و گفته بودم: «صدای وجدان آسوده!»
تو هم، غلت زدی و دمر شدی روی سنگ ها. دو تا تمشک قرمز از کفم گرفتی و انداختی توی دهانت. گردن راست کردی و نیشخند زدی که: «کجاست این گوهری که می گی؟!»
می خواستم انگشت هایم را بکشم تا روی سینه چپت و بگویم: «اینجا زیر این دنده هات!»
و نکشیدم. شکل تفنگ، درست کردم و لوله اش را سمت ننه حوا گرفتم و گفتم: «اونجاست داره میاد!»
دوربین را از توی دمپایی درآوردی و گفتی: «خودشه.»
گفتم: «شوخی کردم!»
گفتی: «دو تا پرتره، چندتایی هم واید!»
گفتم: «چه می دونه اینا رو؟ اون جلو پا شم به زور می بینه!»
گفتی: «این وقت ظهر لنگه کفشیه توی بیابون.»
دوربین را خواسته ناخواسته، گرفتم و رفتم سمت ننه حوا. داشت برای پسرش ـ داوودـ و کایرها ناهار می برد. با یک دست، ساک حصیری را می کشاند و با آن یکی، کلمن آبیِ رنگ وروباخته، عقب تر از پاهایش می آمد. چند قدم که راه می رفت، خسته می شد و ساک و کلمن را رها می کرد تن سنگ وکلوخ ها. با بال های لچک یشمی، که دور گردنش ول بود، عرق دور لب ها و پیشانی را پاک می کرد و دوباره، برشان می داشت و با همان «کلوُش» جلو بسته، لخ لخ راه می رفت. موهای حنابسته اش در مسیر «خِزِر وا» گاهی جلوی چشم هایش می آمد و مثل برف پاکنی که ناکوک کار کند، می ماسید روی صورتش و او هم دستی برای کنار زدن شان نداشت. دست بردم و موهایش را پشت گوش های چروکیده اش، قایم کردم و سنجاق سوسکه های خودم را قرض دادم به سرش. ایستاد و زل زد به من، بلکه برایش آشنا جلوه کنم.
گفتم: «منم، ری را.»
سر تکان داد که یعنی، بله! شناختمت.
دوربین را دادم دستش و گفتم: «ننه جون یه عکس از من و...»
خواستم بگویم: «نامزدم»، گفتم: «از من و نیما می گیرین؟»
گفت: «پاهام درد می کنه، نمی تونم هر روز خدا، این راه خراب شده رو برم و بیام.»
تو سرت پایین بود و نگاهش نمی کردی. گفتی: «گمونم نشنیده، بلندتر بگو.»
پیرزن، نفسش را پوفی بیرون داد و گفت: «واا!... مگه جن و پری دیده سرش رو انداخته پایین؟»
و خندید. تو، جای خالی آن همه دندان ها را ندیدی.
حتی وقتی پوست صورتش را کشید و گفت: «از چی می ترسه، از این چین وچروکا یا از این گیس حنایی شده؟!»
دوچرخه را جک زدی و ساک و کلمن را به دو طرف فرمان، آویزان کردی و از ما که فاصله می گرفتی، گفتی: «من اینها رو می برم، همین جا نگهش دار تا برم و بیام.»
با بستن پلک هایم خاطرت را جمع کردم و بعد به پیرزن گفتم: «اون عادت نداره تو چشای کسی زل بزنه.»
و نگفتم که تو از خودت ترسی نداری؛ هراست از بنی بشر دو پای شیر خام خورده است که در بندت شوند؛ دربند تلالوی چشم هات!
ننه حوا هم درست در بزنگاه عکس گرفتن، مدام به انگشت های خودش و دکمه قرمز دوربین، نگاه می کرد و دستش کج و معوج می شد و از زمین و آسمان عکس گرفت الا من و تو. برگشتنی از سرپایینی تالاب، دوچرخه ات حایل ما بود. تو می گفتی: «جان رکاب زدن ندارم. یاس و دلخوری از قیافه ات بیداد می کرد. حق داشتی. بعد از هدر رفتن یک حلقه کامل فیلم ۲۴ تایی کوداک تمام اشتیاقت کور شده بود. برای این که فضای ذهنی ات را کمی به بی راهه ببرم و از فکر حلقه از دست رفته، خلاصت کنم، گفته بودم: «تا وقتی این چشا باهاته، هیچ وقت اسیر نمی شی نیما!»
تو اما آنقدر حرف نزدی، حرف نزدی تا رسیدیم سر کوچه، زیر درخت نارنج. چند تایی سیرسیرک لای شاخ و برگ سپیدار و انار همسایه مان، آواز دسته جمعی راه انداخته بودند. انگار که توی گوش هایم کسی یک بند دف می زد. دست هایت را گرفتم و فشار دادم. داشتی نگاهم می کردی و من درحال غرق شدن توی مردمک های سبزت بودم که گفتم: «فکر اون همه غل و زنجیر باش که باید به پای اسرات ببندی!»
و بعدها که رابطه عاشقانه ات را با گاو شیرده تان دیدم، دلم می خواست من هم، یک جفت از این چشم ها داشتم. محال است آن روزها را از خاطر برده باشی؛ صبح علی الطلوعی که می رفتی طویله و می نشستی روی چارپایه کوچک و پستان گاو را انگل به انگل می دوشیدی توی سطل مسی دماغه دار. من توی چارچوب در می ایستادم و سینه هام غنج می زد برای دست ها و چشم هات.
بعد به گاو سرکش و بدقلق خیره می شدم که چگونه با بوی تو رام می شود و هی گردن می کشد که تو را ببیند. دقایقی بعد که سطل شیر را می دادی دست من، غشوی حلبی را از «چاجِ» الوارهای سقف بیرون می آوردی و موهای تنش را شانه می کردی. حیوان هم، مثل یک معشوقه، برای تو ناز می کرد و شاخک های زنانه ام را بیش از پیش حساس می کرد و من آن لحظات، هووی قدرتمندی را جلوی خودم می دیدم و از این که هیچ کاری از من برنمی آید، مستاصل بودم. حسودی ام می شد و فکر می کردم این چهارپای سرخ و سیاه، بیشتر از هر کسی با چشم های تو به خلوت نشسته است.
تو که حسادت را از نگاهم می خواندی، می گفتی: «یه راز عجیبی تو چشم های این «گیلار» نهفته که باید کشفش کنم.»
و بارها در گفت وگوهای بعدی مان، اعتراف کردی که دلت می خواهد با زنیت ۱۲۲، پرتره ای از چشم های درشت سرمه ای رمزآلودش بگیری و بچسبانی تن پیش بخاری اتاق و...
سر می جنباندی، گوشه گوشه صحن و سرای حرم، زیر طاق ها، رواق ها و سردر ورودی ها، آدم هایی را می دیدی که با ژست های خاص خودشان، گرم عکس انداختن بودند.

نظرات کاربران درباره کتاب شاید باد... شاید آتش!