فیدیبو نماینده قانونی نشر شورآفرین و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب امروز نه

کتاب امروز نه
داستان‌هایی از نویسنده‌های زن لبنانی

نسخه الکترونیک کتاب امروز نه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب امروز نه

"امروز نه" مجموعه هفده داستان کوتاه از هفده نویسنده‌ی زن لبنانی است که هرکدام امروز جز نویسندگان بنام و برجسته لبنان به شمار می‌آیند. این داستان‌ها ، گوناگونی، اصالت چشم‌گیر و قدرت گیرای صداها و تجربه‌های زنان را در جامعه پویا و در حال تغییر لبنان نشان می‌دهد. در این مجموعه، زنان داستان‌نویس لبنانی، داستان‌هایی درباره‌ی هویت و آرزو با نگاهی جنسیتی ارائه می‌دهند و رسوم و قواعدی را توصیف می‌کنند که جامعه بسته لبنان بر زنان تحمیل کرده.

ادامه...
  • ناشر نشر شورآفرین
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.76 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب امروز نه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



سفینه یی از مهربانی به ماه / لیلا بعلبکی

چشم هایم را که بستم، می توانستم هرچه را در اطرافم بود ببینم، کاناپه ی درازی که گوش تا گوش دیواری بزرگ را گرفته بود، تاقچه های روی دیوار، میز کوچک، کوسن های رنگی روی فرش، لامپ سفیدی که به شکل چراغ نفتی بود و از سوراخی توی دیوار آویزان شده بود و تاب می خورد و روی کف کاشی کاری شده آرام گرفته بود، حتا پنجره هایی که بدون پرده گذاشته بودیم شان. در اتاق دوم مبل پهنی داشتیم، میزی که پایه ی آینه بود، یک کمد دیواری، و دو صندلی با روکش مخمل. از وقتی ازدواج کرده بودیم، هیچ چیز را در این خانه ی کوچک تغییر نداده بودیم و من از این که چیزی را جابه جا کنم، سر باز می زدم.
وقتی شنیدم که شوهرم زیرلبی حرف می زند، پلک هایم را کمی باز کردم. «هوا روشنه و فقط ما تو این شهر بیداریم.» او را دیدم، وقتی نور نقره یی سحرگاه بر صورت و بدنش تابید، و او در برابر پنجره ایستاد. من عاشق بدنش هستم.
بار دیگر چشم هایم را بستم: می توانستم جز جزِ او را ببینم، هر جزِ پنهانش را، موهای نرمش، پیشانی اش، بینی، چانه، رگ های گردنش، موهای روی سینه اش، شکمش، پاهایش، ناخن هایش. صدایش کردم تا بیاید و کنارم دراز بکشد، می خواستم ببوسمش. حرکتی نکرد و من، آن طور که او از کنارم بلند شد و دور ایستاد، فهمیدم که خودش را آماده کرده تا چیز مهمی بگوید. در چنین حالتی می تواند ظالم و کله شق باشد و تصمیمات مهمی بگیرد. من کاملا برعکسم: اگر بخواهم درباره ی چیزی با او صحبت کنم، باید دست هایش را بگیرم و لباس هایش را لمس کنم. بعد چشم هایم را باز کردم، کوسنی را که بغل کرده بودم به کناری پرت کردم و پیراهنش را محکم گرفتم. نگاه خیره ام را به سقف دوختم و از او پرسیدم که، آیا دریا را می بیند؟
جواب داد: «دریا رو می بینم.»
از او پرسیدم که چه رنگی است؟
گفت: «یه طرفش آبی تیره و، طرف دیگه ش سفیدِ مایل به خاکستری.»
پرسیدم که هنوز درختان سرو آن جا هستند؟
جواب داد: «اونا هنوز میون خونه هایی که به هم چسبیده ن، دیده می شن و سقف ساختمونا رو آب گرفته.»
گفتم عاشق آن نخل تک افتاده ام که از جایی که ما هستیم مثل این به نظر می رسد که در دریا کاشته شده و آن درختان سرو که من را یاد گورستان های سفید می اندازند.
برای مدتی طولانی ساکت بود و من همین طور به سقف خیره مانده بودم. بعد گفت: «خروسا دارن می خونن.» و من بی درنگ به او گفتم که از جوجه ها بدم می آید، چون آن ها نمی توانند پرواز کنند و من، وقتی بچه بودم، آن ها را بالای پشت بام خانه مان می بردم و به هوا پرت می کردم تا پرواز یادشان بدهم، ولی هم مرغ ها و هم خروس ها همیشه مثل توده یی بی حرکت پخش زمین می شدند.
دوباره برای مدتی ساکت بود و بعد گفت از یکی از پنجره های ساختمان روبه رویی نوری بیرون می زند. گفتم که بااین همه، فقط ما دو نفر در این شهر بیداریم، تنها دو نفری که شب را در بازوهای یکدیگر پیچیده اند. گفت که شب پیش زیاد الکل خورده بوده. خیلی زود حرفش را قطع کردم و گفتم که از جمله ی «زیاد الکل خوردم» متنفرم، انگار که از هیجان شدید خود که با من خوابیده، متاسف باشد. وقتی فهمید که ناراحت شده ام، موضوع را عوض کرد و گفت: «شهر مثل کپه یی از سنگای قیمتی رنگارنگه، با اندازه های مختلف.»
به او گفتم که من شهر را مثل جعبه هایی از مقواهای رنگی تصویر می کنم که اگر آن ها را فوت کنی، می افتند. انگار خانه ی ما، تنها، با دو اتاقش از ابری آویزان شده و در آسمان پیش می راند. گفت که دهانش خشگ شده و پرتقال می خواهد و من حرفم را این طور تمام کردم که اگر چه هیچ وقت در شهر دیگری زندگی نکرده ام، از شهر های دیگر متنفرم و حتا در خواب هم نمی دیدم که یک روز با مردی ملاقات کنم که من را از آن دور کند، وگرنه خیلی وقت پیش از افسردگی مُرده بودم. او، در حالی که وانمود می کرد آخر حرف هایم را نشنیده، تکرار کرد: «من پرتقال می خوام، گلوم خشکه.» به در خواستش توجهی نکردم و ادامه دادم که وقتی با او هستم، توجهی به این ندارم که کجا هستم: زمین با درختانش، کوه ها، رودخانه ها، حیوانات و آدم هایش در نظرم ناپدید می شود. با بی صبری فریاد زد: «چرا نمی خوای بچه دار شی؟»
غمگین بودم، قلبم به درد آمد، اشک در چشم هایم جمع شد، ولی چیزی نگفتم.
پرسید: «چند وقته ازدواج کردیم؟» یک کلمه هم چیزی نگفتم و با چشم هایم دنبالش کردم. با سختی بیش تری ادامه داد: «الآن یه سال و چند ماهه که ازدواج کردیم و تو بااین که قبل از ازدواج مون دیوونه ی بچه ها بودی و براشون می مُردی، الآن همه ش مقاومت می کنی.»
ناگهان برگشت و با دست هایش به کاناپه کوبید و فریاد زد: «هی! صندلی، التماسای اونو یادت نمی یاد؟ تو ای چراغ! ناله هاشو نمی شنیدی؟ و شما کوسنا، اون شما رو تکه تکه نمی کرد تا بغل تون کنه و تنگِ شما بخوابه؟ یه چیزی بگین، شما چیزای بی جون، حرف بزنین! حرفایی رو که تو خودتون نگه داشتین، به اون برگردونین!»
به آرامی به او گفتم که اشیای بی جان حس ندارند، حرف نمی زنند، حرکت نمی کنند. با عصبانیت پرسید: «تو از کجا می دونی اونا مُرده ن؟» گفتم که اشیا مرده نیستند، ولی ضربان قلب شان را از آدم ها می گیرند. حرفم را قطع کرد و گفت که الآن درباره ی اشیا با من بحث نمی کند و به من اجازه نمی دهد که مثل همیشه از زیر بار حل این مشکل دربروم. با گیجی به او توضیح دادم که اشیای دوروبرم، این چیزها -کاناپه، این فرش، این دیوار، این چراغ، این گلدان، قفسه ها و سقف- همه آینه یی بزرگ اند که دنیای بیرون را برای من منعکس می کنند: خانه ها، دریا، درختان، آسمان، خورشید، ستاره ها و ابرها را. من در کنار او در آن ها گذشته را می بینم، ساعت های درد و افسردگی، لحظه های دیدار و مهربانی، لحظه های خوشبختی و خوشحالی را و من از آن ها شکل روزهای پیشِ رو را می گیرم. من آن ها را رها نمی کنم.

نظرات کاربران درباره کتاب امروز نه