فیدیبو نماینده قانونی نشر شورآفرین و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شوهر عزیزم

کتاب شوهر عزیزم

نسخه الکترونیک کتاب شوهر عزیزم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شوهر عزیزم

«شوهر عزیزم» مجموعه‌ی ده روایت نوارگونه از جویس کرول اوتس است که شمای کلی کتاب به خوبی در عنوان کتاب تصویر شده و از همان ابتدا به خواننده هشدار داده می‌شود که: «شوهر عزیزم باید بگویم که من بچه‌ها را کشتم»

بخشی از کتاب شوهر عزیزم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:





استثنایی

طفلک بیچاره! خدا رحم کرده که زنده مانده و کور نشده.
عصر یکی از روزهای پاییز ۱۹۷۱، برای ایمی زاکاریس(۱)که نُه سالش بود، در آشپزخانه ی خانه ی پدری اش در اسپارتا(۲) اتفاق ناگواری افتاد. اگرچه هیچ یک از والدینش او را سرزنش نکردند یا حتا نگفتند بلایی که سرش آمده حقش بوده، اما ایمی زمانی که از بیمارستان برگشته بود و در آینه ی حمام به قیافه ی خودش خیره می شد و زشتی اش را در نور کامل و به طور واضح می دید، می دانست که تقصیر خودش بوده.
شبیهِ یک مرغ پرکنده شده بود؛ یک مرغ پرکنده ی سوخته! اگر این منظره آن قدر دلخراش نبود و اگر این مرغ پرکنده خودش نبود، حتما خنده اش می گرفت؛ خنده های کوتاه پشت سر هم. مثل خنده های خواهرش، سالی گریس(۳)، هنگام تعجب، نگرانی یا عصبانیت.
آب جوشِ پُر از نمک، توی قابلمه یی بزرگ روی گاز بود و مادر ایمی داشت ماکارونی می پخت. وقتی ایمی به گاز خورده بود قابلمه ی آب رویش چپ شده بود. آب جوش بازوی راست، شانه ی راست، گردن، قسمت پایین چانه ی راست و قسمت بزرگی از پوست سرش را سوزانده بود. رشته های ماکارونی مثل کرم های دیوانه رویش ریخته بود. انگار روی آتش گذاشته بودندش. روی زمین افتاد و آب جوش هم چنان از قابلمه ی آلومینیومی دو لیتری می ریخت روش. این حادثه خیلی سریع اتفاق افتاده بود، انگار داشت برای کس دیگری اتفاق می افتاد: خواهر بزرگ ترش، سالی گریس، داشت با اضطراب داد می زد ناه! ناه! ناه! و مادرش داد می زد نه! نه! ایمی نه! و فریاد بلند دیگری هم که شبیهِ فریاد یک گربه ی زخمی بود می آمد که باید صدای خود ایمی بوده باشد؛ یعنی قبلِ این که در چاله ی آب داغ و ماکارونی روی زمین در کنار گاز از هوش برود.
مادر ایمی به ۹۱۱ زنگ زد. آمبولانس ایمی را به اتاق اورژانس در بیمارستان مموریال اسپارتا(۴) منتقل کرد. ایمی تا روز بعد به هوش نیامد و پس از آن هم به مدت بسیار طولانی در مایعی مواج و سفیدرنگ شناور بود که در آن می توانستی چشم هایت را ببندی و بلافاصله به خواب شیرینی بروی؛ خوابی که دلت نمی خواست تمام شود. ایمی وقتی چشم هایش را می بست صورت ها، حیوانات و ابرهای مختلفی را با رنگ های زیگ زاگی واضح که شبیه یک رعدوبرق رنگارنگ بود می دید و دلش نمی خواست چشم هایش را باز کند. مامان کنار تختش می آمد، گریه می کرد و دعا می خواند. بابا با لبخندی حاکی از امید می آمد و قول می داد که «او خیلی زود دوباره یک دخترکوچولوی زیبا خواهد شد.» سالی گریس هم می آمد و با چشم های مشکی براق زیبایش به او زل می زد و انگشتانش را توی دهانش فرو می کرد.
ناه! ناه!
بابا سالی گریس را زود بیرون می برد. مامان انگشتان خودش را می بوسید و آن ها را خیلی آرام روی بینی ایمی که از شرّ آن آب جوش وحشتناک در امان مانده بود فشار می داد.
حالا، سر ایمی خیلی کوچک به نظر می رسید. به نظر هیچ وقت سرش به آن کوچکی نبوده. چشمانش ریز و تر بود و تندتند پلک می زد و مانند چشمان یک عروسک، برقی بی روح داشت. در بیمارستان روی بازو و شانه ی ایمی عمل پیوند پوست انجام شد، اما سر و صورت را عمل نکردند که سوختگی اش کم تر بود. به طرز معجزه آسایی به دست های ایمی آسیبی نرسیده بود. هر ده تا انگشت ایمی سالم بود! به بیش تر قسمت های صورتش هم آسیبی نرسیده بود که خودش خوش شانسی بزرگی بود. چشم هایش هم چیزی شان نشده بود که به قول معروف خیلی شانس آورده بود. اکثر کسانی که این حرف را می زدند آدم بزرگ ها بودند و بیش تر از اقوام یا پرستاران. طفلک بیچاره، ولی شانس آوردی که زنده یی و کور نشدی! خیلی شانس آوردی!
در بیمارستان به ایمی اجازه نمی دادند به خودش نگاه کند و خودش هم دلش نمی خواست قیافه اش را ببیند. انگار که توی یک خواب شیرینی، و به این فکر نمی کنی که کجا هستی، چون مهم نیست که توی این خواب، تو کجا هستی، بلکه فقط خودِ خواب مهم است. به این ترتیب، بازگشت به خانه یک شوک بود؛ مثل هوای سرد و استخوان سوز بیرون؛ مثل بوی برف که سوراخ های بینی اش را سوزاند. بازگشت به خانه یعنی داشتن فرصت های زیادی برای تماشای خودش در آینه. یک حمام در طبقه ی بالا بود و یک حمام در طبقه ی پایین، و یک آینه پشت در اتاق پدر و مادرش و یک آینه ی کوچک روی کمد لباس که از چوب افرا بود و صورتش را مثل یک لباس کهنه ی مچاله ی چروک و له شده نشان می داد. واضح ترین تصویر در آینه ی حمام طبقه ی پایین بود که ایمی را مثل یک فکر شیطانی، مثل خود شیطان در انجیلی نشان می داد که مامان با صدای وحشت زده و لرزان می خواند. به هرحال اگر مامان و بابا او را در حال خیره شدن به خودش، لمس خودش و غصه خوردن برای خودش پیدا می کردند-که به نظر آن ها بد و تاسف انگیز بود- مسخره اش می کردند.
«تاسف انگیز» یکی از اصطلاحات بابا بود. او اغلب از کلماتی از این قبیل استفاده می کرد که باید با توجه به حالت صورتش معنای آن را حدس می زدی. وقت گفتن این کلمه یک جور تحقیر حاکی از نارضایتی در قیافه اش بود. بابا مرد خوش قیافه یی بود با موهای مجعد مشکی، چشمان مشکی براق و سبیل مشکی که همیشه مرتب اصلاح شده بود. بهتر بود کاری نکنی که اخم کند. او «حسابدار رسمی» بود و این یعنی بابا خیلی باهوش بود و فامیل مامان در حضورش خجالتی و کم حرف بودند.
ایمی با حیرت به سر کوچکش نگاه کرد که مثل سر یک مرغ پرکنده بود؛ البته از نوعِ چروکیده اش. این قیافه ی یک دختر نُه ساله نبود! پوست سر ایمی از لای موهایش دیده می شد که با موج های غمگین و احمقانه مثل نخ های خیس وِز شده بود. این تارهای موی قهوه یی رنگ روی پوست سر ایمی که پُر از جای زخم و چاله چوله بود، آن قدر زیاد نبود که بتواند پوست سرش را بپوشاند. قسمت پایین سمت راست صورت ایمی و بخشی از گردنش مثل پارچه ی چهل تکه شده بود و رگه های کرم مانندی روی پوستش بود که نمی توانست خودش را نگه دارد که به آن ها دست نزند. بابا قول هایی داده بود که شاید روزی بتوانند روی صورت و گردن او جراحی پلاستیک انجام دهند، اما فعلا نمی شد این کار را کرد؛ چون ایمی هنوز در حال رشد بود. استخوان ها و سرش هنوز در حال رشد بود. آن سر مسخره! تا وقتی که موهایش بلند شود یک کلاه بافتنی سرش می گذاشت. این کلاه سرش را کوچک تر هم نشان می داد. ایمی وقتی به تصویر دخترک غمگین و عجیب و غریبی که در آینه آن قدر تنها و بی پناه بود نگاه می کرد می خندید و ناخن هایش را می جوید. ایمی، دخترک را همان گونه می دید که پسرهای بزرگ تر پُرروی سرویس مدرسه می دیدند. آن ها نسبت به ایمی بی رحم و وحشی بودند، همان طور که قبلا ایمی و خواهر بزرگ تر دست و پا چلفتی دیلاقش، سالی گریس، را که یازده ساله و در مدرسه ی راهنمایی اسپارتا تحت آموزش استثنایی بود اذیت می کردند.
همیشه در مورد سالی گریس زاکاریس از کلمه ی «استثنایی» استفاده می کردند، اما هیچ وقت در مورد ایمی زاکاریس نگفته بودند استثنایی.
جز حالا. رفته بود و چیز عجیب و غریبی از خودش درست کرده بود. خودش این بلا را سر خودش آورده بود. خواهرش را تحریک کرده بود. چندبار این حرف را به او زده بودند. ایمی مطمئن نبود این حرف را از مادرش شنیده بود یا نه. شاید مادرش با تلفن صحبت می کرده یا شاید با پدرش در اتاق خواب شان بوده که پرده های صورتی ساتن و روتختی هم رنگ داشت (و ایمی و سالی گریس اجازه نداشتند وارد آن شوند، مگر این که به آن ها بگویند بروند آن جا.) ایمی هنوز روزی دوبار قرص مسکن می خورد که او را گیج و منگ می کرد و گاهی می شنید که مادرش دارد او را مسخره می کند، درحالی که هیچ کس آن جا نبود. ایمی! دختر بد، این بلا رو خودت سرِ خودت آوردی، نگاه کن چه کار کردی! حتا قبل از ماجرای آب جوش و بیمارستان، خانم هالِرون(۵)، معلم کلاس چهارم ایمی زاکاریس به او گفته بودکه قوه ی خیال پردازی خوبی دارد.
خانم هالِرون این را به عنوان تعریف گفته بود، اما والدین ایمی خیلی هم مطمئن نبودند تعریف بوده باشد.
مامان می گفت غصه خوردن برای خود آدم یک گناه است. لمس جای زخم انگار که چیز باارزشی است. واقعا چندش آور است. اگر ایمی زیادی در حمام می ماند و در نور واضح به خودش خیره می شد، مامان محکم به در می کوبید و با جدیت می گفت: «ایمی داری اون تو چه کار می کنی.» این جمله واقعا سوال نبود، بلکه دستوری بود به این معنا که باید در را باز می کرد و فوری بیرون می آمد.
گاهی اوقات وقتی ایمی از حمام درمی آمد، تندتند پلک می زد و چشم هایش را پاک می کرد و به مامان می خندید. مامان کوتاه می آمد و او را بغل می کرد و لب هایش را روی گونه ی چپ ایمی که زخمی نشده بود می کشید. اما گاهی هم مامان با هق هق او را کنار می زد.
«اُه، صورت شو! من نمی تونم این قیافه رو تحمل کنم. برو ببینم.»
خانواده ی زاکاریس دو دختر داشتند: سالی گریس و ایمی.
سالی گریس دو سال از ایمی بزرگ تر و قدش خیلی بلندتر از ایمی بود و هنگام ورود به جایی یا بالارفتن از پله ها، سالی گریس اول می رفت.
سالی گریس اول به دنیا آمده بود و تمام اکسیژن خانه و تمام محبت مامان و بابا را بالا کشیده بود؛ مثل غذاخوردن حریصانه اش، وقتی سرش را روی بشقاب پایین می آورد (گاهی موهایش توی غذا می رفت و مامان سعی می کرد نگذارد این طوری بشود) و غذا را با صدا می جوید و آن قدر صندلی اش را تکان می داد که تمام وسایل شیشه یی روی میز شروع می کرد به لرزیدن و بابا می خندید و مثل یک شعبده باز با بلندکردن دستش این کار را متوقف می کرد.
«سالی گریس، بسه!»
فقط بابا این قدرت را داشت. فقط بابا می توانست سالی گریس را بدون عصبانی کردنش از خواب بیدار کند و اغلب، اگر بابا حرف درستی می زد، سالی گریس می خندید.
«با ـ با. دیوونه!»
خاطرات کودکی ایمی از والدینش نبود، بلکه از سالی گریس بود که روی گهواره اش خم می شد و به او زل می زد. و سالی گریس که روی گهواره اش خم می شد، جیغ می کشید، می خندید، گهواره را تکان می داد تا او را بیدار کند و بترساند.
ایمی این خاطرات را برای مامان تعریف کرده بود، اما مامان با مهربانی گفته بود: «امکان نداره! امکان نداره هم چین چیزایی رو یادت باشه، ایمی. تو اون موقع نوزاد بودی.»
با این که سالی گریس آن موقع سه سال بیش تر نداشت، در خاطرات ایمی به اندازه ی یک غول بود.
ایمی با خودش می گفت «من یادمه! همیشه هم یادم می مونه!»
ایمی از تولد هفت سالگی اش به بعد، کم کم فهمید که می تواند تفکرات خودش را داشته باشد و مامان و بابا نمی توانند آن ها را «بشنوند». و اگر صورتش را بی حرکت نگه می داشت، مامان و بابا نمی توانستند بفهمند چه در سرش می گذرد. این کشف فوق العاده یی بود، اما ترسناک.
«خواهرِ تو یه «بیماری» داره. اون مثل بقیه ی بچه های عقب مانده که مغزشون آسیب دیده و نمی تونن بزرگ بشن نیست. درواقع، به ما گفتند که سالی گریس آی کیوی بالایی داره. سالی گریس داره درمان می شه و «پیشرفت هایی» هم داشته و تو هم روزی سالی گریس رو همون قدر که ما دوستش داریم دوست خواهی داشت.»
مامان با مکثی کوتاه، چشم هایش را پاک کرد. مامان پوست روشن و نازکی داشت و موهایش برخلاف موهای بابا قهوه یی و لَخت بود و زمانی که هیجان زده می شد صدایش می لرزید، اما نمی توانستی تشخیص بدهی که الان از خوشحالی هیجان زده است یا از اضطراب.
«سالی گریس جذامی نیست که ازش فاصله بگیریم.»
ایمی سرش را به نشانه ی تایید تکان داد. تایید! همیشه ایمی سرش را به نشانه ی تایید تکان می داد. نیازی هم نبود که بپرسد «جذامی!» یا «فاصله گرفتن» یعنی چه؟ این ها کلماتی بودند «تاسف انگیز» که معنا ی شان را از حالت صورت آدم بزرگ ها باید می فهمیدی.
مثل این که بخواهی خدا را خوشحال کنی. بعد از این که خدا باعث شد آب جوش روی ایمی بریزد، و بعد خدا نظرش عوض شد و کاری کرد که به چشم های ایمی «آسیبی نرسد!»
و مامان و بابا از خوشحالی گریه کردند.
«خدایا شکرت!»
سالی گریس گریه نمی کرد، اما گاهی چشمانش مثل یک چیز بازتاب گر می درخشید. یک شی بازتاب گرِ شیشه یی سیاه و براق. سالی گریس یازده سال داشت، قدش صدوپنجاه وشش سانتی متر، دیلاق، «عصبی» و «حساس» بود. خانواده ی زاکاریس سالی گریس را پیش پزشکان، روان شناسان، روان درمان گرها و مشاوران خانواده ی زیادی برده بودند و آن ها به شوخی گفته بودند که دختر شما «فراتر از قدرت تشخیص ماست.» ایمی فقط این را می دانست که وقتی مامان او و سالی گریس را می برد، همه به سالی گریس نگاه می کردند.
«اُه! چه دختر زیبایی!»
ولی نمی دیدند که چه طور چشم های زیبای سالی گریس کج می شد تا نگاه آن ها را نبیند یا چه طور دهان زیبای او جمع می شد. ناخن ها و انگشتان جویده شده را هم نمی دیدند. سالی گریس اصلا شبیه مامان نبود، بلکه با موهای مشکی مجعد براق و بینی صاف و دراز و پوست نرم سبزه اش که به نظر داغ می رسید شبیه بابا بود. ( جز بابا و مامان کسی جرات نداشت به سالی گریس دست بزند.) خاندان زاکاریس سالی گریس و بابا را که عذرا(۶) صدا می کردند از خودشان می دانستند. بین فامیل در مورد سالی گریس (اما نه در مورد ایمی) و احوال سالی گریس شوخی می کردند و بابا با اخم می گفت خوبه! خوبه! و دستی به سبیل اصلاح شده اش می کشید و با لبخند می گفت: «واسه سالی گریس، همیشه باید سرپا باشیم و چشم ازش برنداریم.»
ایمی وقتی به پاهای بابا نگاه می کرد حسادت می کرد. کفش های مشکی و براق بابا. هیچ وقت ندیده بود بابا این ور و آن ور سرک بکشد. اما مامان کفش های پاشنه بلند می پوشید و ماتیک قرمز می زد و راحت تر می شد مامان را تصور کنی که به امید خوشحال کردن فامیل بابا روی پنجه ی پاش تلوتلو می خورد.
اسم سالی گریس را در کلاس های آموزش استثنایی مدرسه ی راهنمایی اسپارتا نوشتند و آن جا یاد گرفت که بخواند، اما معلم ها معتقد بودند کلمات در ذهن او به صورت به هم ریخته و نامنظم است. برخلاف ایمی که سریع و بی صدا می خواند، سالی گریس مجبور بود شکل هر کلمه را با لب هایش ادا کند، انگار دارد آن کلمه را مز مزه می کند و این تلاش خسته کننده و ناامیدکننده بود. سالی گریس می توانست در «ذهنش» حساب کند، اما با نوشتن اعداد روی کاغذ مشکل داشت و این دقیقا برعکس ایمی بود که فقط می توانست با قلم و کاغذ چیزی را حساب کند. استثنایی ترین موردی که در مورد سالی گریس وجود داشت و اقوام آن را تحسین می کردند و ایمی به شدت به آن حسادت می کرد، توانایی سالی گریس و نواختن پیانو بود که با گوش دادن به پیانویِ بابا یاد گرفته بود. سالی گریس می توانست دقیقا از بابا تقلید کند و این معجزه بود! بابا و سالی گریس کنار هم روی صندلی پیانو می نشستند و با چهاردست پیانو می زدند و گاهی می خندیدند یا آواز می خواندند؛ چون سالی گریس در چنین مواقعی خوشحال بود. سالی گریس در چنین مواقعی دختر دوست داشتنی یی بود. ایمی می دید که پدر و خواهرش پشت پیانو تقریبا هم قد هستند، جز این که پشت بابا پهن تر بود و سالی گریس لاغر و قوزکرده بود و آرنج هایش بیرون زده بود.
«با ـ با. دوستت دارم.»
اما سالی گریس نمی توانست نُت های موسیقی را بخواند و درنتیجه نمی توانست آن طور که بابا می خواست، به او درس پیانو بدهند. این موضوع برای سالی گریس ناراحت کننده بود و باعث می شد او با عصبانیت کیبورد بزند و برای تنبیه انگشتان دَلمه بسته اش، آن ها را بجود.
در ماه های قبل از ماجرای آب جوش و ناراحتی یی که بعد از آن پیش آمد، می گفتند که سالی گریس هم در مدرسه، هم در خانه، «پیشرفت هایی» داشته. درمان جدیدش باعث شده بود او بتواند در مدرسه پانزده دقیقه پشت میزش بنشیند و بی تابی یا احساس اضطراب نکند و باعث شده بود که برای اولین بار با بقیه ی بچه ها بدون ترس، تهاجم یا خشونت ارتباط برقرار کند. در پاییز، معلم جدیدی به نام دانا استوت(۷) برای آموزش استثنایی به آن جا آمده بود که با گفتنِ این که او در دختر زیبای زاکاریس پتانسیل واقعی هنرمندبودن را احساس کرده، و معتقد است در مغز اسرارآمیز سالی گریس «آی کیوی بالا و احتمالا یک نابغه» وجود دارد، باعث شور و هیجان زاکاریس ها شده بود.
نابغه! ایمی می خواست آب شود و توی زمین برود. او می دانست که هیچ کس به او نخواهد گفت «نابغه»!

نظرات کاربران درباره کتاب شوهر عزیزم