فیدیبو نماینده قانونی نشر ورجاوند و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب ماه دو پا داره

کتاب ماه دو پا داره

نسخه الکترونیک کتاب ماه دو پا داره به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب ماه دو پا داره

شغل آینده‌ام رو انتخاب کردم. می‌خوام یه وانت بردارم از این بلندگودارها، ببرم تو محله‌ها و داد بزنم: «رویای کهنه، آرزوی مرده، حرف نگفته، خریداریم!» اون‌وقت ملت بیان دم در، باهام درددل کنن. از آرزوهاشون بگن، از رویاهاشون، حسرت‌ها، خاطره‌ها... فقط موندم چی بدم بهشون در قبالش؟! دلگرمی! دلگرمی چطوره؟! بد نیست. ولی احمقانه‌ست. طرف اگه دلش گرم‌شدنی بود که هلک‌وهلک نمیومد دم در، حرفش رو، زندگیش رو بذاره کف دست من. لابد به اینجاش رسیده دیگه! لابد می‌خواسته از شرش خلاص شه. با خودش فکر کرده حسرت‌هاش رو می‌ده و به‌جاش یه پولی، پودر لباسشویی‌ای، چیزی تحویل می‌گیره. آره! منم همین کار رو می‌کنم. پول می‌دم بهشون! نه اون‌قدر! فقط همین‌قدر که دست‌خالی برنگشته باشن، کافیه. بعدش هم همه‌ی این حسرت‌ها، رویاها و آرزوها رو بار می‌زنم می‌برم یه جای خلوت. خالی‌شون می‌کنم تو دفتر شعرم. از تولید به اندوه! این وسط فقط ذهنم درگیر اون شاعریه که حرف‌های نگفته‌اش رو به من می‌فروشه و با پولش می‌ره بازم کتاب شعر می‌خره. اون دیگه دچار شیدایی مزمنه! دیگه هیچ‌وقت خوب نمی‌شه. باز به من یه امیدی هست، دکترها می‌گن!!

ادامه...
  • ناشر نشر ورجاوند
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.32 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب ماه دو پا داره

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



لبخند

برگشته می گه: «ببخشیدا، ولی من دو سه روزه لبخندم رو گم کردم. نمی دونم کجاست. هرچی می گردم پیداش نمی کنم. آخرین باری که داشتیم با هم صحبت می کردیم، یادمه من یه لبخند کوچولو زدم، اون وقت شما یهو مکث کردی و رفتی تو فکر. راستش فکر کنم تو ذهن شما جا مونده باشه. می شه یه نگاه بندازین؟»
بهش می گم: «آخه دوست عزیز! تو ذهن من شتر با بارش گم می شه! لبخند کوچولوی شما که جای خود داره. من خودم جرات نمی کنم دست دلخوشی هام رو بگیرم ببرم تو ذهنم! اصلش هم همینه. هر کی باید خودش مراقب چیزهایی که داره باشه. من که نمی تونم واسه ذهنم نگهبان استخدام کنم!»
باز می گه: «حالا خواهش می کنم یه نگاه بندازین! یه نگاه کوچولو!»
بهش می گم: «دِ آخه کجا نگاه بندازم؟ تو اصلاً می دونی تو ذهن من چه خبره؟! فکرا که رعایت نمی کنن! چپ و راست سبقت، سرعت، لایی، بوق، دود، دعوا، درگیری، تظاهرات، اعتصاب، ترور، جنگ، کودتا. بحران تا دلت بخواد. ناامنی از اون بیشتر! همین الان یه بمب ساعتی تو ذهنم کار افتاده که باید خنثی کنم. حالا می گی اینها رو ول کنم برم دربه در دنبال لبخند نازنین شما؟»
می گه: «آخه یعنی من بدون لبخند...»
می گم: «خب آره، مگه چی می شه! یه عمر لبخند زدی کجا رو گرفتی! حالا گیرم که پیداشم کردیم، می خوای چه کار کنی باهاش؟! الان من لبخند دارم، به چه دردم می خوره؟! اصلاً بیا این مال تو! واللّه ! فقط ببین گروه خونی مون به هم می خوره یا نه! نخورد هم کاری نداره! می ری یه لبخند تتو می کنی. عصر ناصرالدین شاه که نیست! علم پیشرفت کرده.»
می گه: «چی بگم واللّه ! حالا باز اگه چشم تون بهش خورد، خبرم کنین.»
بهش می گم: «حالا خیلی هم غصه نخور. ذهن من ممکنه ریخت وپاش باشه. ولی هیچی رو تا ابد نگه نمی داره. عین دریاست که غرق شده ها رو برمی گردونه تو ساحل. فقط ساحلش کاغذیه. من گفتنی ها رو بهت گفتم. ولی بازم اگه خیلی ارزشمنده برات، پیگیر شعرهام باش. پیدا می کنی لبخندت رو...»

اتوبوس

اتوبوس عاشقت شده بود. تمام اون سال هایی که شهرستان دانشگاه می رفتی و برمی گشتی، دل تو دلش نبود که همسفرش شی. همسفرش هم که می شدی، اولش ذوق می کرد و هیجان زده می شد، اما از وسط های راه می رفت تو لک. فاز سکوت برمی داشت و فقط نگاهت می کرد. آخرآخرهای راه هم بغض گلوش رو می گرفت و بخار، شیشه هاش رو.
نمی تونست بهت بگه. اون هم جلوی چهل نفر آدم! گیریم راننده از خودش بود، بقیه چی؟ این هم از اون اتوبوس پرروها نبود که تو هر سرویس به چهار نفر پیشنهاد می دن و از در و دیوارشون عکس بازیگرهای زن ترک و هندی آویزونه. سربه زیر بود و خجالتی، با اون هیکل گنده اش!
گاهی فکر می کرد، لااقل کاش سواری بود. بالاخره با سه چهار تا مسافر راحت تر می شد کنار اومد. یهو می دیدی هر سه چهارتاشون هم اهل دل بودن و اصلاً کمکت می کردن مخ دختره رو بزنی. یا چه می دونم به بهونه ی غذا خوردن و دستشویی و این صحبت ها واسه دو دقیقه هم که شده، تنهاتون می ذاشتن و... اصلاً ته تهش این بود که جلوی چهار نفر ضایع شی! چهار نفر کجا، چهل نفر کجا!
فقط یه بار، یه نیمچه موقعیت پیش اومد که حرف دلش رو بهت بگه. واسه استراحت و ناهار و نماز وایساده بود و تو نرفته بودی پایین. حالا یا حالت بد بود یا به خاطر سرما. نمی دونم. ولی اصل موقعیت بود، حرف نداشت. یه خلوت محض! فقط خودش و خودت. و البته یه پیرزن که اون ته نشسته بود. اون هم اصلاً معلوم نبود گوشش می شنوه، نمی شنوه؛ حواسش سر جاش هست، نیست. به هر حال می شد از کنارش گذشت. ولی خب، پیرزنه بود که از کنار این ماجرا نگذشت. هلک وهلک اومد جلو پیش تو نشست و سفره ی دلش رو باز کرد و عروسم و پسرم و نوه ام و نتیجه ام و کوفتم و زهرمارم و... اونقدر ور زد که همه مسافرهای دیگه هم برگشتن و خلاص!
بعد از اون، دو سه بار دیگه هم شد که مسافرها کمتر بودن. ولی خب، بازم بودن. حالا گیریم کمتر. حالا چهل تا نه، مثل اون یکشنبه ی بعد تعطیلات که همه جمعه شنبه اش برگشته بودن، سی تا! سی تا نه، مثل اون روز که برف میومد و زنجیرچرخ بسته بود، بیست تا! بیست تا نه، مثل اون روزی که کوه ریزش کرد و مجبور شد از یه جاده ی دیگه بره، ده تا! ده تا نه، مثل اون روزی که بدون تو رفت ته دره و همه به غیر از خودش که خودکشی کرده بود، زنده موندن. دیگه چه فرقی می کنه چند تا؟!

خریداریم!

شغل آینده ام رو انتخاب کردم. می خوام یه وانت بردارم از این بلندگودارها، ببرم تو محله ها و داد بزنم: «رویای کهنه، آرزوی مرده، حرف نگفته، خریداریم!» اون وقت ملت بیان دم در، باهام درددل کنن. از آرزوهاشون بگن، از رویاهاشون، حسرت ها، خاطره ها...
فقط موندم چی بدم بهشون در قبالش؟! دلگرمی! دلگرمی چطوره؟! بد نیست. ولی احمقانه ست. طرف اگه دلش گرم شدنی بود که هلک وهلک نمیومد دم در، حرفش رو، زندگیش رو بذاره کف دست من. لابد به اینجاش رسیده دیگه! لابد می خواسته از شرش خلاص شه. با خودش فکر کرده حسرت هاش رو می ده و به جاش یه پولی، پودر لباسشویی ای، چیزی تحویل می گیره.
آره! منم همین کار رو می کنم. پول می دم بهشون! نه اون قدر! فقط همین قدر که دست خالی برنگشته باشن، کافیه. بعدش هم همه ی این حسرت ها، رویاها و آرزوها رو بار می زنم می برم یه جای خلوت. خالی شون می کنم تو دفتر شعرم. از تولید به اندوه!
این وسط فقط ذهنم درگیر اون شاعریه که حرف های نگفته اش رو به من می فروشه و با پولش می ره بازم کتاب شعر می خره. اون دیگه دچار شیدایی مزمنه! دیگه هیچ وقت خوب نمی شه. باز به من یه امیدی هست، دکترها می گن!!

کنتور

وزیر اعتماد و روابط انسانی، از اجرای قریب الوقوع طرح جامع دروغ زدایی خبر داد. وی اظهار داشت: «براساس این طرح، بر روی هر یک از شهروندان کنتوری نصب می شود تا تعداد دروغ هایشان را ثبت کند و در پایان هر دوره ی دوماهه، قبض جریمه ی دروغگویی صادر و به محل سکونت شان ارسال می گردد.»
وی که این طرح را الهام گرفته از ضرب المثل علمی تخیلی "دروغ که کنتور نداره!" دانست، افزود: «درصورتی که مشترکین در پرداخت جریمه مذکور اهمال کنند، قطعا با برخورد قانونی مواجه می شوند که درنهایت به قطع صدای آنها منجر خواهد شد.»
او در پاسخ به پرسش یکی از خبرنگاران مبنی بر این که آیا دروغ های مصلحت آمیز هم مشمول طرح یاد شده می شوند، اظهار داشت: «بله. البته ما هم قبول داریم که بعضی از دروغ ها می توانستند مستثنی از این طرح شوند. مثلاً دروغی که پزشک برای روحیه دادن به بیمار می گوید و مانند آن. در ابتدای امر هم قرار بود کار گروهی تشکیل شود و دروغ های مصلحتی مصوب را تعیین کنند. ولی با گذشت زمان احساس کردیم، ممکن است رفته رفته به بهانه های مختلف هر دروغی در فهرست دروغ های مصوب جای گیرد. فلذا عطای این فهرست را به لقایش بخشیدیم.»
وزیر اعتماد و روابط انسانی در پایان، ضمن بیان این مطلب که تعرفه ی دروغگویی به صورت تصاعدی بالا می رود، خاطرنشان کرد که درآمد حاصل از این طرح در امور عام المنفعه و خیریه مصرف خواهد شد.
گفتنی است، دقایقی پس از انتشار این خبر، عده ای از مخالفان دست به تجمعاتی اعتراض آمیز زدند که در بین آنها چهره های معروفی هم دیده می شدند. همچنین سازمان بسازبفروش های بدون مرز، طی بیانیه ای، اجرای چنین طرحی را " نگران کننده"، "بچه گانه" و "نامردی "توصیف کرد.

آسایشگاه

بسته ست. هر شب به یه بهونه ای بسته ست. یه شب می گن لغزنده ست. یه شب می گن ریزش کرده. یه شب می گن طوفانیه. یه شب می گن کوفت، یه شب می گن زهرمار. می گم آقا من این خطرات رو به جون می خرم، چه کار به کار من دارین؟ بذارین مسیرم رو برم. فایده نداره، گوش شون بدهکار نیست. می گن واسه خاطر خودت می گیم. ما خیرت رو می خوایم!
اصلاً من نمی فهمم! کی به این جناب سروان ها گفته لباس دکتری بپوشن؟! جاده شده شبیه آسایشگاه روانی! تو اون لباس قدیمی ها ابهت شون هم بیشتر بود! کلاه داشتن. تشکیلات داشتن. درجه هاشون معلوم بود. الان همه چی عوض شده. البته من یه حدس هایی می زنم. اینهایی که گوشی از گوش شون آویزونه، باید جناب سرهنگ باشن.
یکی شون هم فکر کنم، می خواست گواهینامه ام رو باطل کنه! نکرد، ولی هی می گفت: «تو صلاحیت نداری.» یا نه! دقیقا می گفت: «آمادگیش رو نداری.» می گفتم: «آخه جناب سروان! آمادگی چی رو؟ مست که نیستم، هشیار هشیارم در خدمت شما.» زیر بار نمی رفت. یه سربازم باهاش بود. با یه لباس شبیه پرستارها. اتفاقا فامیلیش هم پرستار بود. جناب سروانه صداش کرد: «پرستار! بیا این رو...» نمی دونم چی چیش کن! من رو می گفت.
من یه پورشه ی سفید دارم. عین عروس. بهم دادنش. یعنی یادم نیست کی. ولی بهم دادنش. البته این خیلی هم خوب نیست. اگه با پول خودم خریده بودمش، الان صاحب اختیارش خودم بودم. انقدر اذیتم نمی کردن. برداشتن دوطبقه اش کردن پورشه رو، می گم آخه مگه تخت آسایشگاهه؟! می گن اینجا کمبود فضا داریم! می بینی تو رو خدا؟ جای این که جاده رو پهن کنن، گند زدن به پورشه ی ما!
حالی شون نیست دیگه! باز شانس آوردم، اون پورشه بالاییه بی صاحابه هنوز. وگرنه باید مخ اون هم می زدم! بالاخره ماشین هامون به هم وصله. نمی شه که هرکی مسیر خودش رو بره! ولی خب الان این مشکل رو ندارم. الان مشکلم همین بسته بودن جاده ست. هر شب به یه بهونه ای! چه می دونم؟! با خودم می گم، کاش یه مسیر جایگزین داشت این جاده ی لعنتی! این حد فاصل عشق تو تا جنون...

نظرات کاربران درباره کتاب ماه دو پا داره