فیدیبو نماینده قانونی نشر شورآفرین و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب وقت هرز

کتاب وقت هرز

نسخه الکترونیک کتاب وقت هرز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب وقت هرز

وقت هرز روایتی است جسورانه و استادانه از زندگی "همه ما" در یک مهمانی خانوادگی و قدرت بینبریج نیز در همین است.شرح و وصف بی‌نظیر کژکاری‌ها و اختلال‌های خانوادگی. بینبریج در این رمان بر خلاف نویسندگانی چون آنجلا کارتر و مارگارت اتوود، با مباحث فرهنگی درباب جنسیت و تمایلات جنسی گره نخورده بلکه در واقع هنر او آنجاست که شکاکیت و ناباوری وسیع و گاه مطلقی را درباره احساسات عاشقانه نسبت به جنس مخالف و هسته‌ی خانواده با خواننده در میان می‌گذارد.

ادامه...
  • ناشر نشر شورآفرین
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.22 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب وقت هرز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

به سِش و فیلیپ هیوز
همراه با عشق

۱

وقتِ ناهار همکاران، گیفوردِ(۱) پیر درباره ی صورت حساب رالینسون(۲) چیزهای گنگ و نامفهومی به هم می بافت. داستان به نحوی به آن مرد تازه وارد در هیات مدیره مربوط می شد که آدم کله داری نبود. قصه اش چنگی به دل نمی زد. شانه ی گیفورد، وقت وبی وقت، زیر رومیزی، قدری پایین می آمد؛ انگار چیزی از دستش ریخته باشد. هترز(۳)، از بخش بین الملل، مشغول تعریف کردن ماجرای دکتر و زن بیماری بود که هر زمان شوهرش با او عشق بازی می کرد از سینه ی زن آهنگ های پاپ می شنید. ادوارد فریمن(۴)، که روی صندلی روبه رویی جا گرفته بود، نکته ی اساسی داستان را نگرفت. به نظرش آمد همکارش دارد چیزی زیر لب می گوید، شاید هم شنوایی خودش مشکل داشت. نگران این عیب و ایراد تازه شد، اخیرا مجبور شده بود موقع جدول حل کردن عینک بزند. انگشتش را فرو کرد توی گوشش و با شدت تمام آن را عقب و جلو بُرد. هترز در حال تکان دادن چنگالش در هوا، با وضوح تمام از لزوم تنظیم موتور ماشینش حرف می زد. ادوارد به خانم چامرز(۵) اجازه داد تا یک بُرش بره ی دیگر برایش بکشد؛ گرسنه نبود، اما بابت ناهار دفتر، ماهی بیست پوند داده بود و لعنت بر او اگر می گذاشت یک پنی اش به هدر برود. بی نی(۶) به او گفته بود این کار، آخر سر می کُشدش؛ همه ی آن گوشت های آرام پزشده در شراب و تمام آن پودینگ هایی که هر روز هفته می خورد. یک ریز به او هشدار می داد: «جون مردهایی در سن وسالِ تو در خطره. آخرش سکته ی قلبی می کنی.»
در این لحظه، شش ساعت پیش از رفتن به مهمانی شام، حس کرد که یک حمله ی قلبی کوچک ممکن است لطف بسیار زیادی در حقش باشد. فکر نمی کرد بی نی در بیمارستان به دیدنش بیاید؛ زن آن قدرها هم بدذات نبود. می توانست در آن جا چند روزی فقط دراز بکشد و چندتایی آزمایش تحمل کند و کمی مطالعه کند و خلاصه تلاش کند به زندگی اش سروسامان بدهد.
بااین همه، وقتی ناهار تمام شد با آسانسور به دفترش رفت و به خود زحمت بالارفتن از سه ردیف پله را نداد. همین که از در وارد شد، تلفن زنگ خورد. زنش هلن(۷) پشت خط بود.
پرسید: «امشب قراره خیلی دیر کنی یا یه کمی معطل مون می کنی؟»
ادوارد گفت: «اِ، خب معلومه که نباید دیر کنم. منظورم اینه که سعی می کنم زود بزنم بیرون.»
زن گفت: «تو همیشه داری سعی می کنی.»
مکث کوتاهی حاکم شد. ادوارد به عکسِ زن روی لبه ی پنجره، که قاب چرمی داشت، چشم دوخت. بچه یی در بغل داشت. روی میز ادوارد، عکس همان بچه، چند سال بعد، قرار داشت که در باغچه ی تیره و تاریکی کز کرده بود و خرگوشی را بغل گرفته بود.
زن گفت: «متوجهی که اگه از جلسه م زود بیام بیرون و تو تا چند ساعت بعدش هم برنگردی، از جانب من که... به زحمتش نمی ارزه. می فهمی منظورم چی یه؟»
مرد گفت: «آره، می فهمم. ولی فکر نکنم سیمپسون(۸) پیر با آن پا خیلی بتونه طاقت بیاره.»
«بله، کاملا درسته...»
مرد از سر ناچاری گفت: «ببین چی می گم. محض احتیاط بهتره همون جا بمونی. هیچ کس نمی تونه از کارای سیمپسونِ پیر سردربیاره. به گمونم ممکنه دیر کنم... خوش ندارم جلسه ت رو به هم بزنم. نمی خوام فقط برای این که مچ منو بگیری از جلسه بزنی بیرون.»
زن گفت: «باشه، عزیزم. هم چی کاری نمی کنم.»
وقتی زن گوشی را گذاشت، مرد غمی در دلش حس کرد. او هیچ وقت دیر نمی کرد، البته نه هر شب. برای نمونه هیچ وقت سه شنبه ها بی نی را نمی دید و به ندرت پیش آمده بود پنج شنبه شبی همدیگر را دیده باشند. پنج شنبه شب ها دختر کوچک ترش به مجلس پیشاهنگی می رفت و بعد از آن میل داشت شلوغ بازی دربیاورد. و با آن همه مناسبت های وقت وبی وقت که نهایتِ تلاشش را کرده بود تا زود به خانه برسد و اسناد بعدازظهرش را امضانشده رها کرده بود و با ساعت شلوغی و راه بندان افتضاحی روبه رو شده بود تا به موقع به هلن برسد و همراه او سوار بر مینی(۹) از مسیر راه باریکه به جای اول بازگردد، تا ایشان باز هم در جلسه یی دیگر گلگشت بزند؟ هلن اصلا و ابدا تنها کسی نبود که می توانست طعنه بزند و برای گله گذاری بهانه یی جور کند.
تلفن دوباره زنگ خورد. بلافاصله فهمید بی نی است، از آن جا که هروقت الو می گفت هیچ جوابی در کار نبود و تنها صدایی شبیه به خس خسِ نفس کشیدن ناراحتی می آمد. وقتی برای اول بار با بی نی سلام و احوال پرسی کرد، از قرار معلوم توی صدایش به قدر کافی حس وحال وجود نداشت، بی نی آن اندازه بی قیدیِ ادوارد را نپسندیده بود. چندبار الوالو کرد. چشم هایش روی عکس خرگوشی که در دست های پسرش تقلا می کرد بی حرکت مانده بود. یادش نمی آمد خرگوش را چه صدا می زدند... ببری؟... جرقه؟ موجود مزخرفی که باغچه را، پیش از پیری و مرگ و بعد چال کردنش زیر درخت آلوسیاه، به یک آشغالدانی تمام عیار تبدیل کرده بود.
ادوارد به دروغ گفت: «گوش بده. الان سرم خیلی شلوغه. ممکنه بعدا به ت زنگ بزنم؟»
بی نی گفت: «زحمت نکش!» و گوشی را گذاشت.
ادوارد بی درنگ شماره اش را گرفت. زن پیش از جواب دادن، دست کم سی ثانیه یی او را پشت گوشی معطل کرد.
ادوارد بهانه یی تراشید.
«ببین، ناراحت نشو. کسی توی اتاقم بود.»
«که این طور.»
«مثل این که درک نمی کنی سرم خیلی شلوغه. اون پیرمرد بیچاره، وودفورد(۱۰)،اومده بود سراغم.»
«اون وقت چرا بیچاره؟»
ادوارد گفت: «هیچ چی براش نذاشتن. اداره ی مالیات رو می گم. یه پاپاسی هم براش باقی نذاشته، خلاصه یه جورایی خونش رو تو شیشه کرده ن .«
بی نی که مجاب نشده بود، گفت: «یعنی چی هیچ چی براش نذاشتن؟»
ادوارد خوب می دانست نباید درگیر چنین بحث هایی شود، او همیشه چنین بحث هایی را ملال آور پیش می برد و آماده بود تا در مورد اطلاعات حساب مراجعین بی احتیاطی به خرج دهد. با صدای زیر و کمی انزجارآمیز، رازی را با بی نی در میان گذاشت: «اونا هشتادوسه پنی از یه پوند رو برای خودشون برمی دارن.»
بی نی گفت: «اگه این قدر زیاد برمی دارن، وودفورد باید یه کاری بکنه. هنوز هفده پنس براش باقی می مونه و اگه مجبور باشه اضافه مالیات هم پرداخت کنه، شرط می بندم بی بروبرگرد هفده پنس پس انداز می شه. اصلا نمی تونی از من توقع داشته باشی، واسه ش کاسه ی گدایی دست بگیرم.»
آن ها، دقایقی، بلند بلند راجع به مشکلات مالیاتی وودفورد حرف زدند. ادوارد حس کرد حالت صدای بی نی آزاردهنده است. چراکه با پذیرفتن دعوت سیمپسون و زنش به خانه ی بی نی خطر بزرگی کرده بود. از این که وادار شده بود تا چنین چیزی را بپذیرد، چندان دلِ خوشی نداشت. بی نی بی رودربایستی به او فهمانده بود، دیگر از این که تنها به آن آشنایان مذکر و عرق خور ادوارد معرفی شود، حوصله اش سر رفته. دوستانی که خیال می کردند ادوارد نخاله یی است که پایش را از گلیمش درازتر کرده. بی نی می خواست دوستان واقعی ادوارد را ببیند، ترجیحا یک زوج متاهل.
«دیگه نمی خوام توی سوراخ سُنبه های تاریک مشروب فروشی ها قایم بشم.»
البته این توقع کاملا در چارچوب حقوقش بود. حالش به هم می خورد از این که تک وتنها در مطب دندانپزشکی گیج بخورد و در کریسمس نتواند به ادوارد تکیه کند و مجبور باشد اکثرا وقت هایی ببیندش که برای هلن مناسب بود. ادوارد خیلی کم کمک دستش بود و خوشی های ساده یی را که برای هر همسری بدیهی شمرده می شد از او دریغ می کرد؛ وظایفی از قبیل پخت وپز و یادآوری تولد خواهرشوهر و چیدن دسته های پیچ پیچ و کوچک جوراب مردانه توی کِشوهاشان. تمام آن چه مرد برای عَرضه داشت، همان ساعت های کم و رقت انگیز بعدازظهرها بود که صرف بی نی می کرد، تازه آن هم وقتی که هلن اراده می کرد به یکی از جلساتش برود.
و زندگی، آن طور که بی نی بیش تر وقت ها می گفت، به نحو ترسناکی کوتاه بود. بی نی در اولین ملاقات شان به این نکته اشاره کرده بود، در آن مهمانی شراب و پنیری که مشتری های ادوارد ترتیب داده بودند؛ بنگاه معاملات ملکی در چاک فارم(۱۱). ادوارد زود آمده بود و می دانست هیچ کس حاضر نیست همدمی مسن را از تنهایی خلاصی دهد. و از این که هلن از همراهی اش سر باز زده بود زجر می کشید. به جای آن، ترجیح داده بود در یک گروه همیاری در همپستید(۱۲) شرکت کند، هلن در آن جا گاهی روی زمین زانو می زد و دست نوازش به سر مردمی می کشید که در اطرف نشسته بودند. در این خیالات بود که، با ورود به دفتر معاملات ملکی، متوجه زنی رنگ پریده و ریزنقش شد که کنار پنجره ایستاده بود. به یقه ی پیراهنی که تن کرده بود، یک دسته گل مصنوعی سنجاق شده بود و این دسته بنفشه ی پژمرده، بعدتر، خیلی بعدتر، وقتی بی نی پشتِ قفسه دستش انداخته بود، به ادوارد کمک کرد تا او را پیدا کند. در طول آن بعدازظهر، بی خود و بی جهت، آب زیر پوست بی نی دوید و رنگ ورویی به هم زد. چشم هایش از خوشحالی برق می زد. مدام از ادوارد می پرسید که آیا او هم خوشحال است. کمی بعد، درست وقتی ادوارد حس کرد بی تردید احساس خوشی می کند، طوری که قهقهه اش بلندتر از هیاهوی جمع به گوش می رسید، بی نی از مرگ حرف زد و در همان حال میانسالی را به نیمه ی دوم مسابقه ی فوتبال تشبیه کرد. به گفته ی بی نی، بازی آشکارا دیرزمانی بود که در حال پایان گرفتن است. بازیکنان، نفس بریده، با لکه های گِلی و لرزشی در دست و پای شان، هنوز بالا و پایین زمین بازی، منتظر دمیدن سوت پایان، در تلاش و تقلا بودند. بی نی به او گفت: «هرچند هنوز وسط زمین در جنب وجوشم، احتمال داره تا آخر بازی نکنم. ممکنه هر آن از زمین اخراج بشم.» ادوارد سرشار از مهر و عطوفت، که مسلما پس از آشنایی بسیار کوتاه شان بی جا می نمود، اشک ریخت.
«آه، نه. تو نه.»
اما بی نی حرفش را نشنیده بود. گفت که شخصا از زندگی پُرهیجان لذت می برد. البته اگر دیگران چنین چیزی می گفتند، حیرت می کرد. ادوارد، موقع حرف زدن بی نی، متوجه تماس سرانگشت های زن با خودش بود. بی نی سرتاسر اروپا را گشته بود و طلاق گرفته بود و با عشاق بسیاری آشنایی داشت. ادوارد ناگاه حس سرخوردگی کرد و دلش خواست برگردد خانه و تلویزیون تماشا کند. سعی اش بر این بود تا توجه همدمی هم سن وسال خودش را جلب کند و البته شکست خورده بود. بی نی کمی این پا و آن پا کرد و در مقابل ادوارد به چیزی تکیه داد؛ بنفشه ها روی سینه اش خش خش کرد. ادوارد تا ردیف یکی از خانه های هم شکل در خیابان فالتون(۱۳) همراهی اش کرد و در ورودی خانه پایش به دوچرخه یی گیر کرد و افتاد. با این که از مرگ پذیری بی نی یکه خورده بود، اقرار کرد که گذر زمان در خلال خاطرات گذشته، او را جور دیگری تحت تاثیر قرار داده. ادوارد از این که ممکن بود با بالارفتن سن، حال و روزش وخیم شود، واهمه نداشت؛ از بالارفتن فشارخون و ابتلا به واریس و تپشِ قلب هم همین طور. بلکه ترسش از این بود که خیلی شب ها با دیدن کابوسی از خواب می پرد، جزییات خوابش روشن بود؛ از به یادآوردن باغچه ها در قاب پنجره گرفته تا سفر در جاده ها و پسربچه یی که در اتاق ها روزگار می گذراند، همه و همه باعث دل آشوبه اش می شد. افسوس می خورد که دیگر حال را درنمی یابد یا چشم به راه آینده نیست. برخلاف انتظار شمرده حرف می زد و در همان حال ساق پایش را می مالید که به دلیل برخورد با گِل گیرِ دوچرخه در ورودی خانه کبود شده بود. می خواست چیزهای بیش تری با بی نی در میان بگذارد، اما حس کرد حرف هایش دارد کسالت بار می شود. بی نی یک فنجان قهوه برایش درست کرد و در مورد مشکلات مالیاتی اش از او کمک خواست. همان وقتی که ادوارد درباره ی رشد پایتخت و منافع آن دادِ سخن داد، بی نی دلش می خواست در آغوشش بکشد. ادوارد با به یادآوردن سیاهه ی هولناک عشاقِ بی نی، نگران آن بود که شاید زن به مرضی مبتلا باشد. از آغوش گشوده ی بی نی دوری کرد و دور اتاق پذیرایی گشت زد. در حین قدم زدن، خاطراتش همراه او جریان داشت؛ کنار زمین بازی آن روز تابستانی، سُریدن دست پدر در دستکشی چرمی و نشان ممتازی که در احاطه ی نور مستطیل شکل خورشید روی میز اندکی می درخشید و سرانجام بی آن که بتواند دمیدن گوش خراش سوت پایان را از ذهنش پاک کند، در مقابل بی نی روی کاناپه ی خاک گرفته ولو شد.
به خیالش شاید نارضایتی از لحظات کوتاهی که با بی نی سپری می کرد، دلیل تمایل مدامش به ملاقات با او را توجیه می کرد. خدا می داند، بی نی به قدر کافی با او بدرفتار بود، بااین همه آن قدر کم باهم وقت می گذراندند که رفتار توهین آمیز بی نی هرگز مجال نمی یافت تا افتضاحی به راه بیاندازد؛ بی نی هیچ گاه واقعا به ادوارد لطمه نمی زد. بیش تر وقت ها بچه ها مزاحمش بودند که یا توی خانه بودند و از تلفن استفاده می کردند یا از بیرون به خانه تلفن می زدند. همیشه از سالن های بیلیارد یا کافه ها بیرون شان می کردند یا به سبب پرداخت نکردن کرایه در ایستگاه راه آهن گیرشان می انداختند. یک بار، درست وقتی که ادوارد وارد خانه شد، هَمِسترِ کوچک ترین بچه در حال جان کَندن بود. ادوارد وادار شده بود تا لحظه ی جان دادن حیوان قاشق قاشق بِرَندی در حلقش بریزد. صحنه ی وارونگی و چپه شدن آن پنجه های نرم و ظریف که با ناتوانی در هوا چنگ می انداخت، برای ادوارد یادآور جدال درونش بود؛ درهایی بود که هرگز گشوده نمی شد. بی نی مادر بی نظیری بود، اما انگار درک نمی کرد که ادوارد مشغله های بسیاری دارد و وقتش محدود است. آن دو هرگز نمی توانستند کاری کنند، مگر آن که دختر ده ساله ی بی نی برای خواب آرام وقرار گرفته باشد...
بی نی با شاخ وشانه کشیدن به ادوارد گفت که شرط می بندد وودفوردِ پیر، با وجود تنگ دستیِ بیش از اندازه، دو ماشین و یک خانه ی اعیانی بیرون شهر دارد.
ادوارد با تلخکامی گفت: «خداخدا می کنم که سیمپسون ها امشب برای شام نمی اومدن. ای کاش خودمون دوتا بودیم.» از آن جا که حتم داشت یک بعدازظهر آرام بدون هیجانات بی خود در پیش داشتند و برای اول بار در طول تمام سال هایی که بی نی را شناخته بود، بچه ها شب را بیرون خانه می گذراندند.
بی نی تهدیدکنان گفت: «من اسمش رو شام نمی ذارم.»
ادوارد گفت: «آهان، که اسمش رو شام نمی ذاری؟»
«نه، صدرصد اسمش این نیست.»
ادوارد با دلواپسی گفت: «اون وقت اسمش رو چی می ذاری؟»
از قرار معلوم، بی نی نگران غذایی بود که داشت آماده می کرد. او به احتمال زیاد تلفن کرده بود تا از ادوارد درباره ی مناسب بودن صورت غذایی که تصمیم داشت درست کند بپرسد و همان اولین الو گفتن سرد و بی اعتنای ادوارد مایوسش کرده بود. ادوارد فکر نمی کرد بی نی آشپز خیلی خوبی باشد؛ نه این که هرگز برای ادوارد آشپزی نکرده باشد، بلکه حس کرد نگرشش به غذا نسبتا بی قید و سرسری است. وقتی ادوارد او را برای شام بیرون می برد، چیزهای خیلی معمولی، مثل کنگر فرنگی، اذیتش می کرد. بی نی می گفت تمام این ها وقت تلف کردن است. درواقع ادوارد هیچ وقت نتوانسته بود در آشپزخانه ی بی نی دو بشقاب با نقش ونگار یکسان دورتادور لبه شان پیدا کند. هرچند هیچ از یک این ها در حال حاضر اهمیت نداشت. بی نی می توانست هر لقمه یی را که قرار بود پایین بدهند بسوزاند و به کُل از آوردن چاقو و چنگال صرف نظر کند، کاش آن روز بعدازظهر به خیر می گذشت. مهم این بود که کسی سرزده وارد نشود. آرزو داشت از بی نی بخواهد تمهیدات احتمالی برای وقوع چنین حادثه یی را در نظر بگیرد، اما می دانست پاسخ بی نی عمدا به گونه یی طرح ریزی شده تا مضطربش کند. شاید ادوارد را مطلع کند که هر آن پُلِ متحرک را جابه جا می کند، اما آیا ادوارد هم می توانست همه چیز را درباره ی مرد ریزاندام بارانی پوشِ نبشِ خیابان فاش کند؛ همانی که دوربین دو چشمی و دوربین عکاسی همراه داشت. ادوارد پیش از این، زنِ سیمپسون را ندیده بود، اما تقریبا خاطرجمع بود هیچ خطری از جانب او متوجه اش نیست. می دانست که زن سیمپسون یک وقتی اسپرانتو(۱۴) یاد گرفته بود و سیمپسون به خاطر این که زنش مرتبا همراه یکی از دوستانش به پیاله فروشی محله سر می زند، فخرفروشی می کرد. معلوم بود که زن سیمپسون کاملا آزاداندیش بود و از آن هایی نیست که بچرخد و رابطه ی نامشروع ادوارد را همه جا جار بزند. اما چه می شد اگر یکی از همسایه های بی نی، وقتِ غذا، سرزده از راه برسد و دوستِ یک دوستِ مشترک از آب درآید؟ امکان داشت دوست، همان دختری باشد که با زنِ سیمپسون به پیاله فروشی می رفت. چه بسا اتفاقی کسی را می شناختند که همانند هلن در گردهم آیی حزبِ لیبرال شرکت می کرد یا همان زن نظافتچیِ آن ها را به خدمت گرفته بود؟ شاید سروکله ی همه ی این ها پیدا می شد. مردم اغلب از زمان اختراع هواپیما به کوچک شدن دنیا اشاره می کردند.
ادوارد در آن حال، بسیار پریشان خاطر شد و برگه های روی میزش را زیرورو کرد و حس کرد دردی شدید در قفسه ی سینه اش پیچید.
بی نی پرسید: «طوری ت شد؟ چرا صدات این جوری شد؟»
ادوارد درآوردن هر گونه صدای غیرعادی را منکر شد. چند ثانیه یی سکوت برقرار شد تا آن که بی نی گفت ادوارد دیگر نباید نگران گرفتارشدنش باشد. البته ادوارد درآمد که این آخرین چیزی است که به ذهنش خطور کرده.
بی نی پیروزمندانه داد کشید: «دروغگو، تو یه آدم دلواپس و خشک و مقرراتی هستی که پیش زنت چغلی می کنی. می دونی اصلا لازم نیست واسه شام بیای.»
«اما می خوام برای شام بیام...»
«هیچ کی مجبورت نکرده. تو رو که لای منگنه نذاشتن.»
ادوارد اصرار کرد که برای بعدازظهرِ پیشِ رو لحظه شماری می کند و بی نی گفت که رفتار ادوارد ناجور است و نمی فهمد در سرش چه می گذرد؛ ادوارد برایش کاملا بیگانه بود و از طرفی به محض دیدارشان شکایت داشت که زندگی اش را یکنواخت و کسالت بارو نکبتی می پندارد...
ادوارد به اعتراض گفت: «نکبتی نه. زندگی م هیچ وقت نکبتی نبوده.»
«خُب، نفرت آور چه طور؟ تو از پیرشدن ناراحتی.»
ادوارد با لحن تندی گفت: «البته با در نظرگرفتن وضعیت الانم، شک دارم اون قدرا زنده بمونم.»
به نظر آمد ترسِ ادوارد از مرگِ نابه هنگام، کمی بی نی را سرِحال آورده باشد. او غش غش خندید و به ادوارد گفت جذاب است و اگر پیش تر رفتار خوبی داشت، لازم نبود تمام هفته با او جروبحث کند.
وقتی ادوارد گوشی را گذاشت، دست هایش می لرزید.

نظرات کاربران درباره کتاب وقت هرز

نمی‌دونم به دلیل قلم بد نویسنده یا ترجمه بدتر مترجم بود ولی من اصلا خوشم نیومد. اصلا نمی‌تونست تصویرسازی درستی تو ذهن منِ خواننده ایجاد کنه. به نظرم حیف که خریدمش.
در 1 سال پیش توسط رامین کرمی