فیدیبو نماینده قانونی انتشارات لیوسا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب من، فرمانروای وجود

کتاب من، فرمانروای وجود

نسخه الکترونیک کتاب من، فرمانروای وجود به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب من، فرمانروای وجود

«رابرت کالیر» در این کتاب که حاصل و چکیده و نتیجه سال‌ها پژوهش و مطالعه وی درباره قدرت جذب ذهن و ضمیر و ناخودآگاه خلاق انسان است، از رازهای اعجازآفرین و شگفت‌انگیز قدرت فکر آدمی ـ که آن را موهبتی آسمانی می‌شمارد ـ پرده برمی‌دارد و انسان را موجودی بهره‌مند از قدرتی خارق‌العاده توصیف می‌کند که با برخورداری از صفاتی آسمانی و خدایی، قادر است در سخت‌ترین مراحل زندگی،سخت‌ترین موانع را از پیش پای بردارد و افق و چشم اندازی بدیع و زیبا در پیش روی خود ترسیم و خلق کند. رابرت کالیر درپی سال‌ها تحقیق دریافت که بسیاری از بیماری‌هایی که در اثر مصرف نابجا و زیاده از حد داروهای شیمیایی و تغذیه نامناسب صورت می‌گیرد و پزشکان آنها را غیرقابل علاج تشخیص داده‌اند، توسط نیروی شگرف ذهن قابل درمان است.

ادامه...

بخشی از کتاب من، فرمانروای وجود

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱. August Rodin

۱. گشودن راز سر به مُهر

مهم ترین اکتشاف قرن گذشته چیست؟ پیدا شدن تخم های دایناسور در دشت های مغولستان که به تصدیق باستان شناسان ده میلیون سالی از عمر آنها می گذرد؟ و یا کشف مقبره توت آنخامون که در حفاری های صورت گرفته در اعماق زمین های مصر،گوشه هایی از اسرار تمدن های دیرینه باستانی را آشکار ساخته است؟یا زمان سنج رادیو آکتیفی که سازنده آن، پروفسور «لین» استاد دانشگاه «تافت» عمر کره ارض را ۰۰۰ ،۰۰۰ ،۲۵۰ /۱، میلیون سال تخمین زده و یا اکتشاف بیسیم، هواپیما، سفینه فضاپیما و اختراعات شگفت انگیز و جز اینهاست؟
پاسخ ها منفی است. زیرا کشفی عظیم و شگرف صورت گرفته که در تمام قرون و اعصار گذشته، به صورت رازی سر به مُهر، باقی مانده و گویی در همین چند دهه گشوده گشته و ارزش و اهمیت خود را نشان داده است. رازی که فرزانگان آن را اصل حیات و هستی و تکوین و آفرینش نام نهاده اند؛ قدرتی برخاسته از درون که همواره در اختیار بشر قرار داشته تا هروقت که اراده کند، آن را به کار گیرد و ـ به قدر توان و اراده خویش ـ از آن بهره مند شود.
طرفه آنکه این اکتشاف شگفت انگیز همواره گوش به فرمان کاشف خود دارد و همچون غول چراغ جادوی علاءالدین آماده اجرای خواست های ارباب است تا فرمان های او را انجام دهد و تنها توقعی که از صاحب خویش دارد، تفاهم و هماهنگی است تا دستورهای متناقض و گیج کننده و غیرعقلانی صادر نکند. جالب تر آنکه در هر طرح و برنامه ای که صاحب و فرمانده با غول درون در میان می گذارد و خواستار اجرای آن می شود؛ این غلام گوش به فرمان، هیچ نظر مخالف و یا موافقی ابراز نمی دارد؛ زیرا تنها وظیفه خود را اجرای خواست ها و امیال حاکمی می داند که بر او حکم می راند: خواه دستور گردآوری پول و ثروت باشد و یا فروریختن آوار نکبت و شوربختی بر سر صاحب و فرمانروای خود!
خواندن این رمز را می بایستی از ازل آغاز کرد. کاری به این هم نداشته باشیم که بنابر ادعای شماری از دانشمندان، آدمی همان موجود میمون آدم نمای پانصد هزار سال پیش است و یا فرآورده جلبک های تک یاخته ای که به تدریج شکل و قالب خاص خود را پیدا کرده تا به مرحله اشرف مخلوقات و تمدن کنونی رسیده است.
مهم آن نیست که در نیم میلیون و یا یک میلیون سال، این فرایند تکاملی شکل گرفته است؛ بلکه مسئله این است که در زمان و مکانی مشخص و معین، بر روی این سیاره، نخستین آثار و نشانه های زیست به نحوی به وجود آمده و آفرینشی صورت گرفته و اصل حیات و هستی بنیان نهاده شده و طبیعت و هرچه در آن هست ـ از گیاه و حیوان گرفته تا انسان ـ جان و زندگی یافته است. خواه جلبکی بوده و یا آبزیان ریزه ماهی و جز اینها... نظریه ای که بیشتر دانشمندان استناد می کنند، نخستین نشانه های حیات را از آن آمیب و تک یاخته ای می دانند که فاقد ستون فقرات بوده و این آغازگر هستی ـ که بنیانگذار زندگی نیز به شمار آمده است ـ چنان ریز و کوچک بوده که در امواج غلتان دریاها به چشم دیده نمی شده و با وجود انواع خطرها و تهدیدهایی که در طول میلیارد سالی که پشت سر نهاده ـ از باد و طوفان و سیل و خشکسالی و زلزله و آتشفشان گرفته تا گرمای زمین و عصر یخبندان ـ تماما انگیزش و موجبی شده تا راه و روش تازه ای برای زیستن بجوید و زندگی را به هرحال تداوم بخشد.
به هر تقدیر، این ریز موجود کوچک در این دگردیسی و انطباق با محیط و گریز و مقابله با مخاطرات و تنازع بقا، شکل و قالب و جثه و اندام خاصی پیدا کرده است. گاه به هیبت دایناسوری غول پیکر درآمده و گاه شکل پروانه ظریف و خوش آب و رنگی به خود گرفته است. برای زیستن در اعماق آب های خروشان باله و شُش ساخته و برای زندگی در خشکی، خود را با محیط منطبق نموده؛ در سرد سیر و یخبندان پوستین مخصوص آن دیار را بر تن کرده و در مناطق معتدل به گیسوان آراسته شده و برای رویارویی با دشمن به نیش و زهر مجهز گشته و یا بال پرواز درآورده و خلاصه به انواع ترفندها دست یازیده تا از هر تهدیدی بگریزد و زندگی را تداوم دهد و قدرت خود را برای رفع نیازها و ضروریات زندگی به نمایش بگذارد.

اصل حیات و هستی

فرض را بر این می گذاریم که اگر بشر در طول تاریخی که از سر گذرانده، تسلیم حوادث و رویدادهای طبیعی چون سیل و زلزله و آتشفشان و صاعقه و جز اینها می شد؛ طبعا دیری نمی پایید که نسلش منقرض می شد. همان گونه که شماری از گونه های جانوری در کشاکش برخاسته از تندبادها و توفان ها و یخبندان ها و خشکسالی های طبیعت از میان رفتند و نیست و نابود شدند. ولی در این چالش طبیعی تنها انسان بود که هر مشکل و مانع و هر خطر و تهدیدی را تجربه ای تازه برای مقابله با آسیب ها و دشواری ها و مخاطرات برگزید و هراسی از چنین انتخابی به خود راه نداد و با این شیوه بر نیرو و توان خود در مقابله با مشکلات افزود و همچنان به رویارویی دشمن مریی و نامریی پرداخت تا رخت خویش از این ورطه بیرون کشید.
گرچه در این کشمکش ها و پیکارها و جنگ و گریزها بسیاری از جانوران و خزندگان غول پیکر و گونه های ریز و درشت از میان رفتند. لیکن آنچه برجا ماند اصل حیات و هستی بود که در هر عصر و دوران دستخوش تغییرات گونه گون شد و شکل و رنگ خاص آن دوران را گرفت؛ ولی همچنان در مسیر تکامل به پیش رفت و از هر فرصت و تجربه ای برای اصلاح و کمال و رشد خود بهره گرفت و هیچ لحظه ای را برای درنگ و ایستایی مجاز ندانست.
با هر نیرویی که این اصل حیات وارد میدان توفنده زندگی شد، نشان داد که از نیروی بیکران و انرژی شگرف و نامتناهی و بی پایانی برخوردار است که هیچ قدرت دیگری توانایی شکست دادن و نابود کردن آن را ندارد و هیچ مانعی قادر نیست بر سر راه آن قد علم کند و یا آن را به عقب براند. در تمام تاریخ بشریت، این نکته را آشکار گردانید که آدمی با بهره گیری از هوش و عقل و خرد شگفتی آفرین خویش، همواره شاهکارهایی آفریده و معجزاتی خلق کرده است که بنابر گفته فرزانه ای «عقل در آن حیران مانده است». نیرویی که هرکس به ظن و گمان خود آن را به طبیعت، آفریدگار و خالق کائنات و هر نامی که می خواهد بنامد نسبت می دهد و این همان نیرویی است که زندگی را تا به این مرحله رسانده و اصل حیات و هستی را آشکار ساخته است.

هدف زیستن

هر کسی که به واکاوی در ژرفنای تاریخ زیست و پیدایش بشر می پردازد؛ جای آن دارد از این نکته اساسی غافل نشود که به هر تقدیر، هدف و مقصود حیات و هستی رشد و کمال انسان بوده است. دراین صورت است که می توان این نکته را پذیرفت که زندگی اصولاً دینامیک و پویاست و ایستا و راکد نیست. اصلی است که همواره گرایش به پیش رفتن دارد و نه درجا زدن و ایستایی. شاید گروهی اصل مرگ و فساد و تجزیه در طبیعت را نقص این فرضیه می شمارند که چرا زوال و نیستی را هم از اصول محتوم آن به شمار آورده اند. جانوران غول پیکری چون «جایگانوسوروس» را مثال می زنند که جثه ای به اندازه و حجم یک خانه بزرگ داشتند و صدها متر طول قامتشان بود؛ و یا از «تیرا نوسورس»ها نام می برند که زور و قدرتی به اندازه یک لکوموتیو داشتند و به تمام معنی ترسناک و مهیب بودند و یا «پترو داکتیل»ها ـ که آنها را اژدهای پرنده نامیده اند که تماما در کشاکش روزگار و در گذشت زمان و در ماقبل تاریخ، از میان رفتند و منقرض شدند. علت نیز کاملاً واضح و آشکار است. این جانوران نمی دانستند چگونه با شرایط و اوضاع و احوال آن دوران که دائما در حال تغییر و تحول بود، خود را تطبیق دهند. درضمن به قدری کند و آرام می زیستند که گویی فاقد تحرک و پویایی هستند و درنتیجه رفته رفته راکد و تباه می شدند ـ درحالی که طبیعت پیرامونی همچنان به پیش رفتن و تغییر و تحول خود ادامه می داد و اینان برجای می ماندند و از کاروان جدا می گشتند.
حتی امپراتوری های آن دوران ـ ایران، مصر، روم و یونان ـ تنها به این سبب راه زوال و انقراض پیمودند که از پیش رفتن و درنتیجه از رشد و تکامل باز ماندند. تنها امپراتوری چین بود که با کشیدن دیواری به دور خود، هزاران سال، همچنان برجای ماند.موضوعی که اکنون به اثبات رسیده است این که اصولاً ایستایی و رکود است که به مرگ و نابودی منتهی می شود.

چگونه با قافله رشد و پیشرفت همگام شویم؟

همواره هول و هراس سرگردان و آواره ماندن در چهار راه زندگی و انتخاب راه درست، یکی از دلمشغولی های نگران کننده آدمی بوده است که چگونه زندگی را بر خود سهل و آسان سازد. سرنوشت انسان با اصل حیات و هستی رقم زده می شود که منبع و کانون زیستن به شمار آمده است. اصلی که عامل و موجد تنازع بقا و کسب موفقیت و پیروزی در تمام زمینه های حیات و رفع موانع و مشکلات به شمار آمده است.اصل مهم در این کشاکش، توان برداشت آدمی به قدر کفایت و بکار گیری و برخورداری از این نیروی شگرف و هماهنگ شدن با آن بوده است. اصلی که درحالی که قادر است پست ترین موجودات را چون صدف و عنکبوت و حشره و جز اینهاـ بیافریند و یا پا و عضو درهم شکسته و داغان شده ای را از نو ترمیم و احیا کند ـ چگونه انسانی را که به این نیرو نیاز دارد، از موهبت خود می تواند محروم سازد؟
مثالی می زنیم: اشخاصی که به تمرین های ورزشی سخت و سنگین ـ وزنه برداری، کشتی، بوکس، تنیس، قایق رانی، دوچرخه سواری و جز اینها می پردازند ـ به تجربه می آموزند که در نخستین روزهای تمرین تا چه اندازه عضلاتشان خسته و درد ناک (کوفت رفتن) می شود. ولی با تمرین های متوالی و مکرر ـ رفته رفته ـ درد و کوفتگی جای خود را به حس آرامش و نیرویی دلپذیر می دهد.درواقع با نیرومند ساختن اندام واره ها امکان همآوردی با رقیبان و یا چالش های جدیدی که در برابرشان قد علم می کند، پیدا می کنند تا بتوانند بر مقاومت و ایستادگی خود بیفزایند.یا اگر به کارهای سخت و سنگین دیگر ـ باغبانی و بنایی و جز اینها ـ بپردازیم؛ در همان روزهای نخست، بر اثر تماس دستهایمان با بیل و کلنگ و غیره،متوجه می شویم که پوست مان چنان حساس می شود که غالبا تاول می زند و عوارضی ایجاد می کند. ولی با تداوم کار، اصل حیات به یاری مان می آید و محل جراحت و سوزش را التیام می بخشد و آن نقاط را با پینه هایی که ایجاد می کند، محکم و مقاوم می سازد.
اصل حیات را هر کس در طول روز بارها تجربه می کند واز آن بهره مند می شود. طرفه آنکه اگر این اصل و یا این نیرو را، در وقت ضرورت، فراخوان نکنیم و از قدرت آن بهره نگیریم، گویی به خواب می رود و عاطل می ماند؛ زیرا سرخود کاری انجام نمی دهد. ولی در هر حال، یار و یاور روزهای سخت آدمی است که چون احضار شود، گوش به فرمان به کمک و امداد سرور فرمانده خود می شتابد.
در هنگامه ای که شخص در تنگنا و مضیقه و در سختی و بحرانی دشوار قرار می گیرد و احساس می کند تمام درها به رویش بسته شده و در بن بست گیر کرده است و راه به جایی ندارد، اگر این اصل حیاتی را به یاری بخواند، به فراخوانش پاسخ خواهد داد. گویی به ناگهان نوری از دل تاریکی درخشیدن گرفته و معجزه ای روی داده است که هر انسان شکست خورده و مصیبت کشیده و بلا دیده ای، آن را تجربه کرده است.

مفتاح رمز زندگی

چه بسا هرکس این احساس «ناپلئونی» را آزموده است که این نیروی شگرف درونی عامل بسیاری از موفقیت ها در کشاکش روزگار بوده و اصل شکست ناپذیر حیات ـ در ورای دانش و خرد ذاتی ما ـ شگفتی ها آفریده و به عبارتی پشتوانه آن بوده است و در هر مرحله از زندگی، با تکیه بر معلومات و آموزه ها هر مانعی را از پیش پای برداشته و هر قفل بسته ای را گشوده است. در بسیاری موارد، هر بار که سرور و فرمانده احضارش نموده، با تمام توان ندایش را پاسخ گفته و راه حلی ارائه نموده و مانعی را از سر راه برداشته است.در اینجاست که نیروی ذخیره کمکی نهفته در ضمیر باطن تمام توان خود را بکار می گیرد تا همچون دونده ای که تنها چند متر به خط پایان مانده حس می کند که دیگر نفسی نمانده تا این فاصله را که بسیار دور و دشوار می نماید ـ با آخرین توان خود بپیماید و جام قهرمانی را در آغوش بگیرد. در این لحظه هاست که شخص وامانده از چنان نیروی شگرف و پرشور و هیجانی برخوردار می شود که همانند «سوپرمن» به پرواز درمی آید؛ انگاری بال و پری پرتوان پیدا کرده است، پدیده ای که خود نیز از آن در شگفت می ماند.
حال آنکه در این ماجرا هیچ سوپرمن و عنصر خارق العاده ای دخالت نداشته است. بلکه ضمیر باطن هماهنگ با نیروی خواب رفته درون، معمولاً اعجازهایی می آفریند که هر بار با فراخوان ارباب وجود، قادر به انجام کارهای دشوارتر و شگفت آورتری می گردد.
دکتر «کین» استاد دانشگاه اوکلاند ماجرای جالبی را تعریف می کند:

دو برادر هجده و شانزده ساله در جنگلی به کار بریدن الوار پرداخته بودند. ناگهان تنه بزرگ درختی روی پای برادر کوچک تر سقوط کرد. برادر بزرگ تر که مرگ برادرش را به چشم می دید، با تمام توان خود کوشید تا او را از زیر تنه سنگین درخت نجات دهد و با نیروی فوق العاده ای که پیدا کرده بود، توانست درخت سنگین را از روی پای برادرش بلند کند و او را از مرگ حتمی نجات دهد. هنگامی که اهالی شهر از این ماجرا باخبر شدند، از او خواستند که یکبار دیگر این صحنه را تکرار کند.ولی او هر کار کرد و هرقدر زور زد، حتی با کمک برادرش و دو نفر دیگر، قادر به بلندکردن گوشه ای از آن الوار سنگین نشد.

واقعیت این بود که نیروی نهان آن جوان ـ در موارد بحرانی چون احضار شد، بی درنگ فرمان صاحب خود را اطاعت و اجرا کرد. ولی در بار دوم، نه تنها با قاطعیت به یاری خوانده نشد؛ بلکه آن افرادی هم که به کمک او آمده بودند، از آن رو که در دل دچار تردید شده بودند که آیا واقعا از عهده این کار برخواهند آمد؛ همین شک و تردید عزم و اراده آنان را سست و ناتوان ساخته بود. درحالی که اگر تمام هوش و حواس و نیروی درونی خود را بر اصل حیاتی و ضروری واقعه متمرکز می کردند و با تمام توان و انرژی خود، درباره این موضوع تفکر می کردند و هیچ شکی به دل راه نمی دادند و خودباورانه ترس و تزلزل را از دل می راندند و یقین می کردند که حتما از عهده کار برخواهند آمد و غول درون را ـ که برای اجرای این گونه کارهای خطیر همواره در حال آماده باش است ـ احضار می کردند؛ حاصل و نتیجه موفقیت آمیز کار را آشکارا شاهد می شدند.
مهم آن نیست که فردی بانکدار، وکیل دعاوی، بازرگان، کارمند و غنی و یا فقیر باشد. زیرا اصل حیات هیچ تمایز و اختلافی بین توانگر و مستمند و قوی و ضعیف نمی شناسد. آنچه اهمیت دارد میزان نیاز و شدت و ضعف خواسته ای است که او را در بوته آزمایش قرار می دهد. هر قدر خواست و نیاز شخص مهم تر و ارزشمندتر باشد، پاسخ و واکنش مرتبط با آن سریع تر و متناسب تر خواهد بود. حتی اگر شخص با وضع دشوار و سهمگینی روبه رو شده باشد، مثلاً اجرای کار و وظیفه ای سنگین، یا درگیر شدن با مسئله و معمایی سخت و پیچیده، یا بیماری مهلک و یا ورشکستگی ناگهانی و ناخوشی و نومیدی و جز اینها.. این غول درون است که حاضر و آماده در ذهن و ضمیر ظاهر می شود تا هرچه در توان دارد، برای نجات سرور و صاحب خود به کار گیرد تا او را از این تنگنا و بحران نجات دهد.
جالب آنکه این نیروی محافظ در همه احوال، بخصوص در مواقع بحرانی ـ حاضر و آماده و مشتاق امدادرسانی است، و طرفه آنکه از عهده چنین کاری ـ در بسیاری موارد ـ به خوبی برمی آید. ابتکارها و ابداعات این نیرو در هر مورد، بیکران و نامحدود است. گویی فکر محض و مطلق و تله پاتی کامل است که پیام ها را از دور و نزدیک دریافت می کند و به صاحبش منتقل می سازد ـ بی آنکه کلامی رد و بدل کند و کلمه ای مکتوب نماید و یا حس ششم است که بدون مشاهده خطر، شخص را از آن آگاه می سازد و هشدار می دهد. قضیه و مسئله هرقدر پیچیده و یا سهل و آسان باشد، برای آن فرقی نمی کند: راه حل ها همواره در ذهن و ضمیر و فکر حضور دارند. اگر هم راه حل وجود نداشته باشد، غول ذهنی می کاود و آن را پیدا می کند؛ زیرا همه چیز را می داند و از عهده هر کاری برمی آید. هرچه را که صاحب و سرورش بخواهد و اراده کند، به شرط آنکه قاطعانه از غول بخواهد و با او هماهنگی کند و با یکدیگر در طلب آن بکوشند، برایش فراهم می کند.

۲. غول چراغ جادوی ذهن

ابتدا عصر حجر بود: دورانی که در آن تنها زور بازو و پای پر قدرت و پر شتاب ـ برای فرار ـ ارزشمند بود و مهم شمرده می شد و خواهان و خریدار داشت. سپس دوران عصر آهن رسید که اسلحه قدرت و اعتبار زیادی یافت و خود را بر ضعیفان تحمیل کرد. اشخاصی که ناگزیر ـ برای حفظ جان خود هم که بود ـ در برابر قدرتمندان و اقویا سر تسلیم فرود می آوردند و در این عصر طلایی، توانگران زورگو بودند که تسمه از گرده فقیران و بیچارگان می کشیدند. بینوایانی که ناگزیر می شدند تازیانه برده داران دوران را تحمل کنند و یا به ضرب و زور سلاح زورمندان از فقر و گرسنگی از پای در آیند.
اکنون کوتاه زمانی است که وارد عصر خردگرایی گشته ایم. زمانه ای که آدمی همانند روزگاران گذشته اسیر و دربند شقاوت های دوران های قدیم نیست؛ هرچند هنوز هم ظلم و ستم و بهره کشی، قدرت و زورگویی خاص خود را دارد و به ویژه هیولای استثمار، چنگ و دندان های موحش و مرگبار خود را، در زندگی انسان ها نشان می دهد؛ ولی خوشبختانه انسان قرن ما با بهره گیری از خرد ذاتی و نیروی شگرف ذهن و فکر ـ تا حدودی توانسته است بر بسیاری از ناملایمات و دشواری های زندگی چیره شود و تا حدودی مهار کند.
به هر تقدیر عصری فرا رسیده است که در آن آدمی به وجود نیروی بیکران فکر و ذهن خود پی برده و از راز شگرف نفسانیات خویش آگاه گشته و دریافته که منبع بیکرانی از قدرت و انرژی در اندرون دارد که در صورت بهره برداری درست از توانایی و خرد این موهبت الهی، کوه ها را هم می تواند جابه جا کند و در فضاها و آسمان ها به پرواز درآید و در راستای آسودگی و رفاه خویش به سوی رشد و تکامل گام بردارد.
منکر نمی توان شد از قایق و زورق های کوچک و سبک دست سازی که بشر در قرون گذشته می ساخت تا عظیم ترین و مجلل ترین کشتی های اقیانوس پیمای کنونی، به لحاظ پیمایش ذهنی و سیر تاریخ، تنها یک قدم فاصله وجود دارد. همان گونه که غارنشین لرزان و هراسیده ای که با شنیدن و دیدن رعدوبرق و صاعقه، به حال مرگ می افتاد و به زانو در می آمد و به ستایش آن قدرت نمایی های طبیعت می پرداخت و یا شاید خود را در لای پوستین ها در اعماق غارها پنهان می ساخت؛ تا امروز که آسمان خراش های چند صد طبقه و مجلل و باشکوه، عظمت و قدرت فکر بشر را نمایانده و بهره گیری بخردانه از نیروی ذهن او را به نمایش و تجلی قدرت درونی وی نمایانده؛ این نکته را نیز ثابت کرده که آدمی تنها به جزیی از گنجینه ذاتی خود دسترسی پیدا کرده و هنوز هم راه درازی برای رسیدن به مقصود در پیش دارد.

عقل و خرد: حربه تنازع بقا

بدون عقل استدلالی و بدون عقل و خرد ذاتی، آدمی به جانوری می ماند که طبق قانون جنگل، طعمه و صید قوی تر و زورمندتر از خود می گردد و در این چالش و کشاکش نیست و نابود می شود و یا به زوال و انتها سقوط می کند. انسان نادان و نابخرد است که نه تنها از باد و باران و هر شبح و هر هیولا می هراسد، بلکه همانند سایه ای لرزان ناگزیر به کنام ذهنی خود می گریزد تا سلاح نیرومند فکر و ذهن خود را ـ برای رویارویی با مشکلات و دشواری ها ـ به کار نگیرد و حتی ترجیح می دهد گنجینه پربار درون را بی استفاده و عاطل و باطل گذارد و یا به موهومات و خرافاتی که دل بسته، راضی و خرسند شود، ولی سلاح کارا و نیرومند فکر و ذهن را به کار نگیرد.
باری، انسان عصر حجر ـ و اصولاً انسان خردگرای دوران های بعدی، با به کارگیری عقل و خرد ـ سرانجام گام های نسبتا باارزشی در مبارزه با ظلمات و تیرگی های درونی و برونی برداشت. یعنی از هنگامی که آتش را اختراع کرد، تازه دریافت که در راه تکامل گام برمی دارد و نه تنها بر سرمای کشنده درون غارها چیره می شود بلکه می تواند به ساختن سلاح هایی بپردازد که به وسیله آنها به مقابله با حیوانات درنده و وحشی برآید و با ساختن آلونک ها و کلبه های مسقف، مسکنی اختیار کند که علاوه بر سکونت در آن، سرپناهی نیز داشته باشد. همچنین به واسطه ذهن خردمندانه و جستجوگر خویش رفته رفته بر نیروهای طبیعت نیز مسلط می گشت و بر قدرت و اعتمادبه نفس خود می افزود.
با بهره گیری از همین نیروی ذهن و عقلانی که با نیروی هزاران اسب و نور و روشنایی میلیون ها شمع، برابری می کرد، کارخانه ذهنی او به کار افتاد. گرچه هنوز هم ـ همانند جویندگان طلا ـ تازه به رگه های نخستین این منبع شگرف و عظیم دست یافته بود و طبعا تا کشف اعماق معادن راه دشوار و سختی در پیش داشت تا به اکتشاف و استخراج گوهرهای اصلی ذات هستی خویش دست یازد.
روز و شب از نابودی جنگل ها و فضاهای سبز شکوه و شکایت سر می دهیم و از بابت تمام شدن و ته کشیدن منابع نفتی و معادن زیرزمینی نگران و مضطرب می شویم و از پسماندهای کارخانه ها فریاد و فغان برمی آوریم که محیط زیست را آلوده می سازند و هوای پاک را به دود و دوده می آلایند و سلامتی انسان را تهدید می کنند؛ لیکن در این فرایند کمترین توجهی به کمبود و کاهش روزافزون قدرت ذهنی خود نمی کنیم. پروفسور «جیمز» استاد ممتاز دانشگاه هاروارد دراین باره چنین اظهار می دارد که:

انسان تنها از ۱۰% ظرفیت اصلی قدرت ذهنی خود ـ که گستره ای نامحدود دارد ـ استفاده می کند. بی اعتنا به بهره گیری از ثروت و نعمت بیکرانی که پیرامونش را فراگرفته، به امور سطحی و روزمره گی دل خوش می کند و تنها به خوردن و خوابیدن و کارکردن، برای زنده ماندن و زیست نباتی خود ادامه می دهد؛ و از این نکته غافل می ماند که طبیعت و تمامی زندگی با تمام توان صلا سر می دهد و او را فرامی خواند تا به خود آید و جذب این قدرت شود و زندگی را با طراوت و با شکوه و بالندگی سپری نماید. قدرتی که آدمی را به مرز خواسته هایش می رساند و هر آرزویش را برآورده می کند و اطاعت و فرمانبرداری از وی را با خلوص نیت انجام می دهد و همواره در کنار وی می ماند تا آسیب و گزندی متوجه او نشود.
لیکن تنها شرط مهم آن است که چگونه با این قدرت شگرف برخورد نمود و چگونه آن را شناخت و به وجود آن در خویش پی برد و دریافت که مالک و صاحب و سرور آن تنها خود اوست. پس نخستین هدف و مقصود هر تنابنده، آشنا شدن و آگاهی یافتن از این قدرت عظیم درونی است.

جایگاه نیروی شگرف درون

سالیانی است که بیشتر روان شناسان و متافیزیست ها به این نتیجه رسیده اند که کانون قدرت آدمی در ذهن است و با این نیروست که به هرچه می خواهد می رسد و هرچه می خواهد، می شود. از این رو قرار نیست که انسان در فقر و فاقه، نکبت و ادبار، ناخوشی و نومیدی و غم و اندوه، شکست و ناتوانی عمر کوتاه را سپری نماید و تنها برای سیرکردن شکم و گیر آوردن لقمه نانی، کار کند و جان بکند و زحمت و مرارت بکشد. هنگامی که اشرف مخلوقات خوانده می شود، می بایستی شایسته چنین عنوانی نیز باشد و ایمان بیاورد که با بهره گیری از همین قدرت درونی، قادر است از خاک به افلاک رسد و از پستی ها به بالاها پرواز کند و در زمره فرزانگان و دانایان و نخبگان جهان هستی قرار گیرد و درخور مقام والا و شامخ یک انسان فرهیخته گردد و به آرزوهای خود برسد. خواه درپی کسب دانش و پژوهش و نوشتار و جستار و اختراع باشد و یا بازرگانی پاکدست و خیرخواه و یا خادمی نوع دوست و جز اینها... ولی تنها وظیفه مهمی که می بایستی بر عهده بگیرد، شناخت و آگاهی این قدرت گران سنگ درون است و سپس به کارگیری آن در جهت برآورده شدن خواست ها و آرزوها. قدرتی ذهنی که همانند غول چراغ جادو آماده برای اجرای نیات و مقاصد سرور و صاحب خود می باشد.
پیکر آدمی در این پهنه بیکران به ماشینی می ماند که نیروی محرکه آن توسط ذهن به کار می افتد. ذهنی که ضمیر روشن را هم در برمی گیرد و قاعدتا از فراسوی ناخودآگاه برمی آید. بد نیست بدانیم که درواقع نود درصد زندگی ذهنی انسان در ضمیر ناخودآگاه وی سپری می شود. به عبارت بهتر، هنگامی که از ضمیر روشن بهره برداری می کنیم؛ تنها بخش کوچکی از توانایی ذهنی خود را به کار می گیریم. از نظر فنی گویی با دنده سنگین ماشین ذهن را به حرکت واداشته ایم.حال اگر در زندگی شمار زیادی از انسان ها را می بینیم که در کارها ناموفق و ناشاد و نومید و شکست خورده هستند، صرفا به این دلیل است که از تمام ظرفیت های ذهنی خود استفاده نکرده و با دنده سبک در راهی ناهموار و دشوار به پیش رفته اند. درصورتی که اگر این افراد تنها از نیروی بیکران ضمیر باطن خود در این مسئله بهره می جستند، از نتیجه موفقیت آمیز و پیروزمندانه تکاپوی خویش در شگفت می شدند.
بدیهی است که ضمیر روشن و سطحی و ضمیر ناخودآگاه و باطن دو جزء اصلی ذهن به شمار می روند. ولی جزء سومی هم هست که خرد جمعی و جهانی ضمیر است که مکمل آنها می باشد.

نظرات کاربران درباره کتاب من، فرمانروای وجود

موضوع کتاب راجب قدرت ذهن انسان هست که حرف جدیدى هم براى گفتن نداره...تا اواسط کتاب خوب و نسبتا جذابه اما ازونجا به بعد واسه من خسته کننده بود...کتاب بدى نیس ولى با این قیمت پیشنهاد نمى کنم.
در 2 سال پیش توسط soheil
اسم کتاب،بی تعصب اسم درستی نیست.ما هیچ کدوم فرمانروای وجود نیستیم.منطقا هم همه متغیرها دست ما نیست
در 2 سال پیش توسط msa...q89