فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب احتمال عکس و انزوا

کتاب احتمال عکس و انزوا
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب احتمال عکس و انزوا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب احتمال عکس و انزوا

یادم افتاد این خواب را دیده‌ام، خوابِ تو را. حالا عین آن را توی این یادداشت برایت نوشتم که خودت بخوانیش و یادت بیاید که در آن سفر هم که آمدیم این‌جا، من دچار همین کابوس‌های هولناک شدم. یادم نیست دقیقا مضمون کابوس‌های آن سفرم چی بود، ولی یادم است در آن خواب‌ها هم، مثل همین، خواب بود و مرگ، و احتمالاً یادت است صبحی را که توی همین اتاق از خواب پریدم، درحالی‌که تمام صورتم خیس بود و حرف نمی‌توانستم بزنم. از صدای گریه‌ی من بیدار شده بودی، انگار که ترسیده باشی، سراسیمه رفتی و آب آوردی. این را حالا به تو می‌گویم، آب را که می‌خوردم، تهِ لیوان صورتِ تو را می‌دیدم که موج برداشته بود. تو تاب می‌خوردی توی لیوانِ شیشه‌ای، هر بخش از صورتت در یکی از موج‌ها بازی می‌کرد. راستش را بخواهی همان‌جا، نمی‌دانم چرا، ولی ترسیدم. نگران شدم. نگرانی‌یی که هنوز هم همراه من است و وقتی یادِ تو می‌افتم، آن تکه‌های مواجِ پشتِ شیشه جلوی چشمم ردیف می‌شوند. آن سال که آمدیم، تو عکس می‌انداختی و من روستا را می‌گشتم. روستایی که شبیهِ هیچ روستای دیگری نیست. سرد است و خشک و غمگین. مثل عکس‌های تو که اندوه در آن‌ها موج می‌زد. دیشب از خواب که پریدم، زدم بیرون از اتاق. راستش هنوز هم از شبِ این‌جا ترس دارم. ترسناک هم هست. این‌جا نه بیابان است و نه کوه و نه دامنه و نه تپه. ترکیبی است از همه‌ی این‌ها، در خشن‌ترین و ترسناک‌ترین شکلِ ممکن. سرد بود هوا. توی خیال خودم بود. دلم می‌خواست می‌رفتم سراغ همان پاسگاه فکسنی.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.79 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب احتمال عکس و انزوا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



جُذام

«تو خواب بودی. روی یک تخت، توی اتاقی که هیچی توش نبود. همه ی اتاق خالی بود. کف اتاق موزاییک بود و گچِ دیوارهاش دم به سیاهی می زد. پنجره باز بود رو به دریا. پارچه ی سفیدی که به دیوار بود در دست باد تکان می خورد. تو اما هم چنان روی تخت خواب بودی. ملافه ای سفید هم کشیده بودی روی خودت، تا زیر گردن. مثل مُرده ها، دقیقا مثل مُرده ها. تختِ تو ساده بود، چوبی و کوتاه، بدونِ تاج و لبه و هر چیز دیگری، ساده ی ساده. من توی اتاق راه می رفتم و نمی توانستم حرف بزنم. صدام قفل شده بود، درنمی آمد انگار. داشتم دیوانه می شدم، هی می خواستم داد بزنم و نمی شد. اتاق در نداشت. تنها راه خروجش همان پنجره بود، رفتم سمتِ پنجره، پایین را نگاه کردم، ارتفاع خیلی زیاد بود، اتاق روی یک جزیره بنا شده بود که سطحِ آن هم اندازه ی سطح اتاق بود. پایین تا چشم کار می کرد فقط آب بود. آب بود و هیچ چیز دیگری نبود. نردبانی بلند بیرونِ پنجره بود. نمی فهمیدم به کجا تکیه اش داده اند. هرچی دستم را دراز کردم تا برسم به نردبان نرسیدم. تو اما از خواب بیدار نمی شدی. داد هم نمی توانستم بزنم، حتا جیغ هم نمی توانستم بکشم، دوباره آمدم سراغ تو. آهسته دستم را گذاشتم روی شانه ی راستت. تکان کوچکی دادم. خبری نشد. کمی محکم تر. نشد. تکانت دادم. با دو دست تکانت دادم. تو هم چنان رو به سقف خوابیده بودی. پارچه ی سفید را با دستم گرفتم و کشیدمش. هیچی تنت نبود. ترسناک ترین تصویری که در آن لحظه، روی تخت، در چشم من رقم خورد، تصویر پاهای تو بود که هر دوتاش از بالای زانو قطع شده بود. نه قطع شدنی که مثلاً به دست یک پزشک قطع شده باشد. قطع شدنی شبیهِ به... شبیهِ به یک انفجار مثلاً... که نقطه ی انتها را، نقطه ی قطع شده را، کج وکوله کرده بود، و گوشتِ اضافی از زانوهات آویزان بود، و هیچ نشانی از آن گِردیِ تمیزِ ناحیه ی قطع شده ی دست یا پا که همیشه دیده بودم، در پاهای تو نبود. دست هات انگار سالم بودند. بعد که دقیق شدم، سرم را که آوردم پایین و به صورتت نزدیک تر شدم، دیدم دماغ نداری، جای دماغ سطحِ صافِ پوست بود. صورت تو، از بین دو ابرو، تا بالای لب، صافِ صاف بود. حالا ترس توی ذره ذره ی وجودم رخنه می کرد. تازه شبیه همان دختر بچه ای شده بودی که توی بیداری ازش عکس گرفتی. انگار خوابیده بودی که او را به یادِ خودت بیاوری، که من را به یادش بیندازی. بیدار نمی شدی. هر کار کردم بیدار نشدی. از پنجره پایین را نگاه کردم. دریا طوفانی بود. نردبان هنوز همان طور توی هوا معلق بود. موج ها می خوردند به دیواره ی ستونی که اتاق نوک آن بنا شده بود. ستونی که شبیهِ یک فانوس دریایی بود. برگشتم نگاه ات کردم. توی خوابِ من خواب بودی.»
یادم افتاد این خواب را دیده ام، خوابِ تو را. حالا عین آن را توی این یادداشت برایت نوشتم که خودت بخوانیش و یادت بیاید که در آن سفر هم که آمدیم این جا، من دچار همین کابوس های هولناک شدم. یادم نیست دقیقا مضمون کابوس های آن سفرم چی بود، ولی یادم است در آن خواب ها هم، مثل همین، خواب بود و مرگ، و احتمالاً یادت است صبحی را که توی همین اتاق از خواب پریدم، درحالی که تمام صورتم خیس بود و حرف نمی توانستم بزنم. از صدای گریه ی من بیدار شده بودی، انگار که ترسیده باشی، سراسیمه رفتی و آب آوردی. این را حالا به تو می گویم، آب را که می خوردم، تهِ لیوان صورتِ تو را می دیدم که موج برداشته بود. تو تاب می خوردی توی لیوانِ شیشه ای، هر بخش از صورتت در یکی از موج ها بازی می کرد. راستش را بخواهی همان جا، نمی دانم چرا، ولی ترسیدم. نگران شدم. نگرانی یی که هنوز هم همراه من است و وقتی یادِ تو می افتم، آن تکه های مواجِ پشتِ شیشه جلوی چشمم ردیف می شوند. آن سال که آمدیم، تو عکس می انداختی و من روستا را می گشتم. روستایی که شبیهِ هیچ روستای دیگری نیست. سرد است و خشک و غمگین. مثل عکس های تو که اندوه در آن ها موج می زد. دیشب از خواب که پریدم، زدم بیرون از اتاق. راستش هنوز هم از شبِ این جا ترس دارم. ترسناک هم هست. این جا نه بیابان است و نه کوه و نه دامنه و نه تپه. ترکیبی است از همه ی این ها، در خشن ترین و ترسناک ترین شکلِ ممکن. سرد بود هوا. توی خیال خودم بود. دلم می خواست می رفتم سراغ همان پاسگاه فکسنی. دلم می خواست آن سروانِ خسته و خواب آلود را پیدا می کردم و برایش می گفتم من همانی ام که دو سال پیش با آن دختر آمدیم این جا و سه شب ماندیم و روزها آن دختر می رفت عکس می انداخت از آدم های این روستا، و بیش تر از همه از آن دختربچه هایی که یا دست نداشتند و یا پا، و یا صورت شان از ریخت افتاده بود. بعد من تنها می شدم و توی همین تنهایی ها و پرسه زدن ها یک روز پاشدم آمدم سراغ شما، و سرم را انداختم پایین و آمدم توی پاسگاه، و شما به من نگاه کردید و خواب از سرتان پرید انگار و پرسیدید: امری داشتید؟ گفتم که داشتم روستا را می گشتم و رسیدم به پاسگاه، و نمی دانم چی شد که آمدم داخل. شما شک کرده بودید و تلاش می کردید تا مثلاً من را به حرف بیاورید و زیرِ زبانم را بکشید. من اما خیلی راحت گفتم برای شما که کی ام و از کجا آمده ام و برای چی آمده ام، و بعد از آن که ماجرا را برای آن دختر تعریف کردم گیر داد که بیاورمش پیش شما، و من شب دوباره با آن دختر آمدم تا شما را ببیند و از شما عکس بیندازد. شما هم فکر کردی چه خبر است، اول مخالفت کردی و هزار جور «امکان ندارد» و «نمی شود» ردیف کردی کنارِ هم، اما بعد که قبول کردی، کلاه را گذاشتی سرت و با کفِ دست سفتش کردی و دکمه ی روی شکمت را بستی و دستی کشیدی روی فرنچ و مهتابی اتاق را هم روشن کردی که نور کافی باشد. بعد که من عکس ها را می دیدم، دیدم که کثیفی لباس شما توی عکس هم پیدا بود. با خودم گفتم کاش لااقل مهتابی را روشن نکرده بود. دلم می خواست می رفتم سراغش و همه ی این ها را بهش می گفتم. اما ترسیدم باز هم خواب باشد و بدخوابش کنم. این شد که بی خیالِ رفتن به پاسگاه شدم. با خودم گفتم بروم سراغ قهوه خانه ی پیرمرد، ببینم اگر درش باز بود بروم تو و سماور را روشن کنم و یک چای بریزم و بخورم و برگردم بخوابم. اما بعد ترسیدم پیرمرد بیدار شود و فکر کند دزد آمده یا یکی از آن آدم کش های آن طرفِ مرز آمده، و بعد چوب بردارد و بیاید سراغم و قبل از این که چراغ قهوه خانه را روشن کند با چوب بزند توی سَرَم و وقتی چراغ را روشن کرد و دید که من مُرده ام، بفهمد که من کی بودم و دیگر کاری از دستش ساخته نباشد. این شد که طرف قهوه خانه هم نرفتم. جلوی در، سر جام، چند دقیقه ای ایستادم و اطراف را نگاه کردم و وقتی سرِ هیچ کدامِ این گزینه ها در ذهنم به نتیجه نرسیدم، وقتی سرمای هوا حسابی نشست روی پوستِ تنم و خواب را از سرم پراند، برگشتم توی اتاق. نمی دانم چند دقیقه توی رختخواب وول خوردم تا خوابم بُرد. صبح که بیدار شدم، از پنجره نگاه کردم، پیرمرد قهوه خانه را باز کرده بود. نشستم که یادداشت را بنویسم و تمامش کنم. نشد. لباس پوشیدم و رفتم قهوه خانه. لباس که عوض می کردم، یاد تو افتادم. خیلی وقت ها یاد تو می افتم، همیشه موقع نوشتنِ این یادداشت ها تو پیش چشمم ظاهر می شوی و انگار که با آن موهای مجعدت می نشینی روبه روی من و با انگشت هات توی موهات بازی می کنی و منتظری که یادداشتم را تمام کنم و برایت بخوانمش. مثل همان وقت ها که هر بار می آمدم خانه ات می گفتی: یادداشت جدید؟ و من دفترم را باز می کردم و جاییش را برایت می خواندم و تمام که می شد نگاهم می کردی و چند لحظه ای خیره می شدی بهم، و بعد آهی می کشیدی و حرفی می زدی، یا پا می شدی می رفتی دنبال یک کاری، که مثلاً از حرف زدن فرار کرده باشی. اصلاً نمی دانم این چیزهایی که من در یادداشت هام می نویسم، در یاد تو هم مانده یا نه. اصلاً نمی دانم برای چی دارم این ها را می نویسم. اگر دو خط جواب فرستاده بودی برای این همه یادداشتِ نوشته شده در این دو سال، لااقل می شد بفهمم که چه قدر از آن روزها و خاطره ها یادت مانده، چه قدرش نه. اما نمی نویسی. حق هم داری. تو هیچ چیز نمی نویسی. هیچ جوابی نمی دهی. با حرف هایی که از پیرمرد شنیدم، حالا بهت حق می دهم که جوابِ من را ندهی. حتا حق داری هیچ کدام از این یادداشت ها را نخوانی. من اما دست از نوشتنِ این یادداشت ها برنمی دارم. باید بنویسم. باید همه چیز را برایت بنویسم. حتا اگر به دستت نرسد. حتا اگر بگیری و نخوانی شان. باید بنویسم و این یادداشت را تمام کنم، تا سبُک شوم. باید بنویسم تا بدانم چی گذشته به من در این دو سال، تا توی ذهنم بمانَد که بارِ اول چرا آمدیم به این روستا، که تو هنوز حال خوبی داشتی و پر از انرژی بودی و اصرار کردی و کوبیدیم آمدیم تا این جا که از آن بچه ها عکس بیندازی. هر دوی ما حال و روزِ بهتری داشتیم. یادت است؟ یادت نرفته که آن روزها را؟ این روستا را؟ این دختر بچه ها را که یا دست ندارند و یا پا، و یا صورت شان از ریخت افتاده؟ هنوز آسفالتِ خیابان های شهرِ ما، آن قدر تیره نشده بود و خوش بودیم. یادت که نرفته؟ این ها را باید بنویسم که یاد خودم بماند. بدانم چی گذشته بر من بعد از آن سفر، بعد از غیب شدنِ ناگهانی تو. غیب شدی توی آن روزها، و چند ماهی هیچ خبری ازت نداشتم. می دانستم کجایی اما دستم بهت نمی رسید. دستِ هیچ کس به تو نمی رسید. بعد هم که پیدات شد، فقط گریه کردی و گریه کردی و گریه کردی. حرف نمی زدی. نمی فهمیدم چی گذشته بر تو. فقط اشک می ریختی. توی همان گریه کردن ها بود که گفتی چند وقتی نباید ببینیم هم را. توی همان گریه کردن ها بود که گفتی آن شلوارِ قرمزِ تیره را تازه گرفته ای و باید مدتی بپوشیش. گفتی حتا اگر روزی از پات بیرونش بیاوری هم، باز خاطره ی پوشیدنش تا زنده ای با تو خواهد ماند. باز یادِ پُرزهای توی پاچه هاش، تنت را مورمور خواهد کرد. توی همان گریه کردن ها بود که گفتی چند وقتی نباید ببینیم هم را. چند وقت است ندیده امت؟ دیروز غروب که رسیدم، قهوه خانه تقریبا تاریک بود، تاریک و خلوت. پیرمرد می گفت غروب به بعد خیلی کسی طرف قهوه خانه آفتابی نمی شود. می گفت ظهرها معمولاً شلوغ است ــ شلوغش هشت نُه نفر است ــ بعدازظهر به بعد نه. پیرمرد هنوز هم همان شکلی است. لباسش انگار پارسال تا حالا عوض نشده. کلاه اش همان کلاه است. ریش ِ سفیدِ پُرپُشتش را هنوز روی صورت دارد. هنوز همان حرف ها را تکرار می کند. همان هایی را که آن سال هم زده بود. من را یادش است. می گفت یادش است، راست و دروغش را نمی دانم. باز تکرار کرد که اتاقِ ما اِل است و بِل است و جای بهتر از این پیدا نمی کنی و اتاق های دیگری که توی روستا هست امنیت این جا را ندارد و از این حرف ها. آخر سر هم گفت: راستی آن سال برای چی آمده بودید این جا؟ گفتم دوستم عکاسی می کرد. گفت دوستت امسال چرا نیامده با تو؟ گفتم چون امسال برای عکاسی نیامده ام، آمده ام روستا را ببینم، آدم هاش را، آن دختربچه ها را. گفتم آمده ام تا همه چیز را دوباره مرور کنم، زندگیم را، سرنوشتم را، رویاهام را، شکست هام را. پیرمرد چشم هاش را ریز کرد. زل زد توی صورتم. کمی خیره بهم ماند و بعد بی آن که حرفی بزند، پا شد رفت سمتِ سماور و یک چای ریخت و آورد گذاشت جلوی من. ننشست. رفت و مشغول شستنِ ظرف ها شد. خواستم دنباله ی حرف را بگیرم و این بار با صدای بلند گفتم بچه ها را می شود دید؟ گفت نمی دانم. آرام جواب داد. پاپِی اش نشدم. چای را خوردم و خواستم از روی صندلی بلند شوم و از قهوه خانه بزنم بیرون، که چشمم به آن عکس افتاد. عکس ِ روی دیوار. عکسی که اولین بار با تو دیدمش. یادت است؟ نمایشگاه عکس بود. نمی دانم کجا. نمی دانم چند وقت بعدِ آشنایی مان. توی دانشگاه بود؟ دوتایی رفتیم و کلی عکس روی دیوار بود و پای هر کدام چند لحظه ای مکث کردیم و نگاه کردیم و تو بعضی جاها حرفی زدی و رد شدیم، تا رسیدیم به آن عکس. من میخ کوب شدم سرِ جام. تو شروع کردی به توضیح دادنِ عکس، که عکاسش کی بوده و سوژه چه نسبتی با عکاس داشته و عکس های دیگرِ آن آدم کدام هایند. من اما از یک جایی به بعد حرف های تو را نمی شنیدم و ماتِ عکس بودم. ماتِ موهای بسته ی زنِ توی عکس. ماتِ شانه های لاغر و کشیده اش. ماتِ تاریکیِ غمگینِ فضا. توی قهوه خانه هم، وقتی چشمم خورد به آن عکس، روی دیوار، مات ماندم. بعد سرم را برگرداندم و نگاهی به پیرمرد انداختم. پارچه ای سبز و قرمز و مشکی را صاف کرد و انداخت دورِ گردنش. طوری رفتار می کرد که انگار من آن جا نبودم. زیادی بودم. زدم بیرون. برگشتم به اتاق. فکرِ آن عکس رهایم نمی کرد. چه طور آمده بود روی دیوارِ آن قهوه خانه؟ چرا آن عکس؟ نمی فهمیدم. برای هیچ کدام از این سوال ها جوابی نداشتم. همان طور که برای سوال های دیگری هم که در آن یکی دو سال سرِ راهم قرار گرفته بود جوابی نداشتم. گریه های تو. جواب داشت؟ بارها رفت وآمدِ من به آن ساختمانِ برزخی. جواب داشت؟ این که مجبور شدیم هیچ وقت و هیچ جا هم را نبینیم. جواب داشت؟ لرزیدنِ پاهام کنارِ پایه های آن صندلیِ چوبی. جواب داشت؟ ترس ِ تو از گفتن از روزهایی که نبودی. جواب داشت؟ پوشیدنِ آن شلوارِ قرمزِ تیره، که اصلاً بهت نمی آمد. جواب داشت؟ چشم های خون افتاده ات. جواب داشت؟ نداشت. برای هیچ کدامِ این ها جوابی در کار نبود. نیست. هنوز هم نیست. هنوز هم لال مانده ایم و حرف نمی توانیم بزنیم. این یادداشت ها هم نمی توانند هیچ جوابی برای آن همه سوال پیدا کنند. مثلاً همان عکس، روی دیوارِ قهوه خانه. جواب داشت؟
صبح، توی قهوه خانه، دو نفر آدم بیش تر نبودند، با همان لباس های همیشگی شان. نشسته بودند پشت یکی از میزهایی که سمتِ راستِ در ورودی بود و کنار پنجره ی قهوه خانه، داشتند نیمرو می خوردند. آرام کردی حرف می زدند، و من که دو سال پیش هیچی از حرف های این ها نفهمیده بودم، امسال هم چیزی عایدم نشد. نشستم پشت یکی از میزها که سمتِ چپِ در ورودی بود. میزی که نزدیک بود به یخچال پیرمرد. نیمرو سفارش دادم. زیرچشمی حواسم به عکس ِ روی دیوار هم بود. پیرمرد رفتار عجیبی داشت. انگار که فرار می کرد از روبه روشدن با من، از نزدیک شدن به میزِ من. من اما پُر از سوال بودم. باید با پیرمرد حرف می زدم. باید می فهمیدم آن عکس آن جا چه کار می کند. دقیق شدم توی چهره آن دو نفر که روبه روی من نشسته بودند و مشغولِ خوردنِ نیمرو بودند. صورت شان هم مثل هوای روستا سرد بود و خشک. توی ذهنم دنبال تصویرِ چهره ی آن مرد می گشتم. مردی که دو سال پیش دیدیمش. باید پیداش می کردم. خودش سرِ حرف را باز کرد، وقتی بی هوا آمد نشست سرِ میزِ ما و اول زل زد به دست های تو که قلاب شده بودند توی هم، و بعد نگاه کرد به من و شروع کرد به گفتن از خودش. گفت که دانشجو بوده. تهران. چند سال قبل. قبل از آن سالِ لعنتی. گفت که وقتی اخراجش کردند، برگشته به آن روستا. یادت که هست؟ حتما این ها را بعدها از خودش هم شنیده ای. گفت که حالا توی آن روستا همه کاری می کند. گفت هوای آن دختربچه ها را دارد و هر کس هم بخواهد برود آن طرف او کمکش می کند. گفت هر چیزی خواستیم به او بگوییم. نگران نباشیم. نگران بودم من. نگرانِ سرما و تاریکی و اندوهِ روستا که داشت رخنه می کرد زیرِ پوستِ تن ما. اما حالا با چیزهایی که از پیرمرد شنیدم، کمی از نگرانی ام کم شد. لااقل دیگر مثلِ قبل، مثلِ چند روز پیش، مثلِ قبل از این سفر، نگرانِ حال و روزِ تو نیستم. باور می کنی؟ معلوم است که باور نمی کنی. تو هیچ وقت هیچ کدام از حرف های من را باور نکردی. حالا اگر این هم باورت نمی شود برو یک بلیط بگیر و با اولین پرواز خودت را برسان تهران و بعد با قطار بیا تا شهر و بعد بیا این جا به این روستا. من منتظر می مانم تا برسی، بعد با هم برویم قهوه خانه و عکس را ببینی روی دیوار و باورت بشود که من راست می گویم، که پیرمرد دروغ نمی گوید. حتا می توانی بیایی و سری به آن دختربچه هایی که دو سال پیش ازشان عکس انداختی بزنی. به هر حال تو آن همه عکس ازشان گرفتی و حتما هنوز تهِ وجودت نسبت به آن بچه ها احساسی داری، حتا اگر شده کم رنگ تر از آن وقت ها. از دیروز غروب همه ی ذهنم شده بود این سوال که چه طور ممکن است آن عکس سر از این جا، این روستا و این قهوه خانه درآورده باشد؟ اگر داری این یادداشت را می خوانی، نگو که مثلاً خودت بعدها توی نافِ ویرجینیا، که از همه جای آن سرِ دنیا بیش تر دوستش داشتی، عکس را چاپ کرده ای و بعد داده ای قابش کرده اند و با پست سفارشی فرستاده ای برای پیرمرد که محبت های دو سال پیشش را جبران کنی. محبت که کم نکرده بود در حقِ تو. نه، نگو این ها را. باور نمی کنم. حالا که پیرمرد به حرف آمده، این چیزها را باور نمی کنم. تو هم اتفاقا باید سپاس گزارِ پیرمرد باشی. درست است که من ایمان دارم به دیوانگی های تو، ولی این چیزها را هم نمی توانم باور کنم. نمی شود. آره. تو خیلی دیوانه بودی. کی بود؟ قبل از آن روزها؟ قبل از آن سال؟ قبل از آن کابوس های مدام؟ آره. تو همان دخترِ دیوانه ای. دیوانگی هات توی آن روزها هم کم نبود. دیوانه اگر نبودی که آن طور غیب نمی شدی و بعد آن طور با چشم های گریان و با آن شلوارِ قرمزِ تیره که به تنت زار می زد، برنمی گشتی. تو دیوانه بودی. هستی. همه ی ما دیوانه ایم. اما این یکی شدنی نیست. وقتی عکس را روی دیوارِ قهوه خانه دیدم، وقتی هنوز پیرمرد را سوال پیچ نکرده بودم و نمی دانستم ماجرا از چه قرار است، می خواستم بروم سراغ همان سروان و ماجرا را از اول تا امروز ظهر برایش تعریف کنم و ببینم نظرش چیست، شاید اصلاً توطئه ای در کار باشد. اما بعد بی خیال شدم. ماندم توی اتاق و هی راه رفتم و هی فکر کردم و هی خیال کردم و هی راه رفتم و هی فکر کردم. برگشتم قهوه خانه. پیرمرد تنها بود. نشسته بود پشتِ دخل و داشت توی کشو چیزهایی را این طرف و آن طرف می کرد. درِ قهوه خانه را محکم بستم. سرش را بلند کرد و نگاهم کرد. دوباره سراسیمگی برگشت به رفتارش. نشستم پشتِ همان میزی که سمتِ چپِ در ورودی بود. عکس را نگاه کردم. هنوز روی دیوار بود. بعد زل زدم به پیرمرد. تلاش کرد سرش را بیندازد پایین و به کار مسخره ی خودش مشغول باشد. اما نگذاشتم. شروع کردم به حرف زدن و خواستم که به حرف بیاورمش. از تو گفتم. از سفرِ دو سال پیش. از خودم. از آن روزها. از آن شلوار قرمز تیره که به تنت زار می زد و وقتی به پات بود، فقط اشک می ریختی و حرف نمی زدی. همه ی این ها را برایش گفتم و بعد ازش خواستم تا برایم از آن عکس بگوید. این که چه طور سر از دیوارِ قهوه خانه ی او درآورده. نمی خواست حرف بزند. یک لحظه نفهمیدم چی شد که پا شدم و رفتم سمتِ دیوارِ روبه رو، دست انداختم و قاب را گرفتم و کوبیدم زمین. شیشه ای در کار نبود که بشکند. قاب هم پلاستیکی بود و فقط یکی دو جایی لبه هاش پرید. اما همان کوبیده شدنِ قاب به کفِ قهوه خانه، پیرمرد را به حرف آورد انگار. یا شاید هم دلش برای من سوخت. نمی دانم. اما به حرف آمد. از تو گفت. از آن مردِ جوان. از برگشتِ تو به آن روستا، درست همان وقتی که دوباره غیب شدی. از آن مردِ جوان گفت. از این که نمی توانست بماند. تو چی؟ می توانستی بمانی و رفتی؟ می شد چشم های خون افتاده ات را همین جا مداوا کنی؟ می شد آن شلوارِ قرمزِ تیره را که به تنت زار می زد همین جا، زیرِ آسمانِ همین شهرِ دودگرفته، از تن بیرون بکشی و دور بیندازی و فراموشش کنی؟ پیرمرد می گفت تو دو شب توی قهوه خانه خوابیده ای و روزِ سوم، صبحِ زود، هوا هنوز روشن نشده بوده که آن مردِ جوان آمده دنبالت و زده اید به دلِ کوه و کمر. رفته اید با هم. چند ماه بعدش بود که به من زنگ زدی و این آدرس را بهم گفتی؟ هیچ حرف دیگری نزدی. روی کدام یکی از صندلی های این قهوه خانه آن دو شب را صبح کردی؟ چشم هات هنوز هم کاسه ی خون بود وقتی برگشتی به این روستا؟ توی کوه و کمر که می رفتی، خبری از خون افتادگی در چشم هات نبود؟ حالا چی؟ چشم هات بهتر شده؟ وَرَمِ ساقِ پاهات؟ من اما پاهام هنوز ورم دارد از بس دویده ام. هنوز کفِ پاهام پُر از تاول است. هنوز هم وقتی روی یک صندلی چوبی می نشینم، زانوهام شروع می کنند به لرزیدن. تاریکی همه ی ذهنم را می گیرد. هنوز، وقتِ راه رفتن زیرِ آن حجم از دود، نفسم می گیرد و چشم هام پُر از اشک می شود. ولی مهم نیست. مهم تویی. مهم این است که رفتی. حالا چه با آن مردِ جوان که می گفت چند وقتی بعد از اخراج و برگشتن به روستا عسل می فروخته و بعد وارد کارهای سنگین تر شده، و چه با هر کس ِ دیگر. چه فرقی می کند؟ مهم نبودنِ توست. مهم جای خالیِ توست. حتا آن عکس هم دیگر برای من اهمیتی ندارد. پیرمرد می گفت خودت عکس را زده ای به دیوار. یکی از همان شب ها که توی قهوه خانه تنها بوده ای. می گفت حتا هیچ حرفی با هم نزده اید بعدش. او هم هیچ وقت به این فکر نیفتاده که آن عکس را از روی دیوار بردارد. فکرش را هم نمی کرده من برگردم به این روستا، برگردم سراغِ آن دختربچه ها تا بتوانم زندگی خودم را مرور کنم. تا بلکه کمی از لرزش پاهام کم شود. اما من برگشتم. برگشتم به این روستا و، این یادداشت را برایت نوشتم. توی سرما و خشکی و اندوهِ محض. حالا این که تو این ها را می خوانی یا نه، جوابی می دهی یا نه، مهم نیست. مهم نبودنِ توست. مهم جای خالی توست. مهم این است که بالاخره بتوانی آن شلوارِ قرمزِ تیره را که به تنت زار می زد، از پات بیرون بیاوری.

برای پدر و مادرم

نظرات کاربران درباره کتاب احتمال عکس و انزوا

این کتاب محشره.بدون توضیح یدفعه وارد داستان میشه و میخ کوبت میکنه.و در خلال گفتگو بین اشخاص گذشته رو به تصویر میکشونه
در 1 سال پیش توسط حمیدرضا یزدانی