فیدیبو نماینده قانونی نشر ورجاوند و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب هزار زمستان سرد

کتاب هزار زمستان سرد

نسخه الکترونیک کتاب هزار زمستان سرد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب هزار زمستان سرد

«تا حالا شده با دوچرخه زمین بخوری؟» ــ «فکر کنم آره، چطور؟» ــ «صدای گردش چرخش رو یادت میاد؟ یه صدای زنگدار که آروم‌آروم دورش آهسته می‌شه تا چرخ بی‌حرکت بشه. من اون صدای زنگدار توی دور آخرم.»

  • ناشر نشر ورجاوند
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.09 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب هزار زمستان سرد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

به «امین طباطبایی»

هر روز صبح که از خواب بیدار می شدم، صدای خردشدن استخوان هایم را به وضوح می شنیدم. زمان زیادی سپری شد تا به این حقیقت پی بردم که این تنها صدای ترکیدن حباب هایی است که در مایع ژلاتینی درون مفاصلم جا خوش کرده، و این اتفاقی است که هر روز و هر ساعت آدم های بسیاری آن را تجربه می کنند.

فصل اول:(پنجره پشتی)

پیش از ظهر امروز با یکی از کارگرها دعوام شد و دستور اخراجش رو دادم. این اولین باری بود که برای یکی از زیردست هام چنین تصمیم سختگیرانه ای می گرفتم. این اتفاق اذیتم می کرد و باعث می شد بیشتر از قبل از کارم زده بشم. عصر که از سر کار برمی گشتم، تصمیم گرفتم طور دیگه ای وقتم رو بگذرونم. یه راست رفتم سینما. بعدش هم پیاده راه افتادم به سمت خونه. و حالا در این کوچه و پس کوچه های محله ی خودمون دنبال یک کافه ی دنج و گرم می گردم تا بشینم و فکرم رو که به هم ریخته و آشفته است، جمع و جور کنم. نه راجع به فیلمی که دیدم یا تنهایی ای که درحال حاضر همراه منه، راجع به اونچه که ما به غلط یا به درست اون رو امید می نامیم. گو این که اگر به سینما نمی رفتم و حس وحالم تحت تاثیرش تغییر نمی کرد، بدون تردید حالا توی خونه نشسته بودم و وقت می گذروندم تا سیما برگرده.
شاید بهتر باشه اول از همه این رو بگم که همه چیز از اون پنجره ی لعنتی شروع شد. اما اون وقت می ترسم راجع به این زندگی مشترک و سیما کم لطفی کرده باشم. شاید بهتر باشه که اول از عادت کردن ها و دلتنگی هامون بگم.
از هیجده سال پیش که راهی دانشگاه شدم تا همین حالا، تهران زندگی می کنم. هشت ساله که با سیما ازدواج کردم و با اون در طبقه ی سوم ساختمونی شش طبقه و تک واحدی، توی یکی از خیابون های فرعی محله ی یوسف آباد زندگی مشترکمون رو دنبال می کنیم. برای شرکتی کار می کنم که نمایندگی مواد افزودنی به بتن داره. هر روز به جز جمعه ها از هشت صبح تا پنج عصر می رم کارخونه ای اطراف ورامین. باید با کارگر و فروشنده و خریدار، سروکله بزنم. سیما نویسنده و مترجمه و به صورت مستمر برای صفحات ادبی چند تا مجله و روزنامه، مطلب تهیه می کنه.
خودم رو سریع و ساده معرفی کردم تا زود برم سراغ حرف های اصلی ام. حرف هایی که دیگه نمی تونم توی خودم نگه شون دارم. دلم تنگه، عجیب! حال وهوای پیاده روی دارم.
کافه رو می شناسم. چندباری رفتم اون جا. خیلی پیش ترها. دلم بدجوری سیگار می خواد. سیگار رو ترک کردم؛ هرچند ترک موقته، اما الان زمان کشیدنش نرسیده. هروقت که به مشکلی بزرگ برمی خورم، همین کار رو با خودم می کنم. سیگار رو به خودم حروم می کنم تا عذاب بکشم. این عذاب به من کمک می کنه تا ایستادگی کنم. اون وقت ها که بچه مدرسه ای بودم و سر کلاس خوابم می گرفت، برای این که خودم رو بیدار نگه دارم، برای این که معلم بالای سرم حاضر نشه و با رفتاری ناخوشایند غافلگیرم نکنه، نوک مداد رو کفِ دستم فرو می کردم. بارها این کار رو تکرار می کردم. بعد از چند بار مداد رو می تراشیدم تا نوکش که کند شده بود، دوباره تیز بشه. حالا این سیگار نکشیدنم حکایتِ همون مدادِ روزهای دانش آموزیه. همه ی وجودم، همه ی خون توی رگ هام سیگار رو از من طلب می کنه و من اون رو از اون ها دریغ. این زجر، این مدادِ نوک تیز که به جونم میفته و با مقاومتِ ناخودآگاهِ من فرسوده می شه، خواب رو از سرم می پرونه. نمی ذاره مسخ شده و درمونده تسلیم بشم و موجودیتی برتر من رو غافلگیر و رسوا کنه، موجودیتی از هر سو احاطه کننده که همون دلتنگیِ منه. دلم برای زنم تنگ می شه. جلوی چشمای منه، با هم شام می خوریم و من درحالی که غذا می جوم، توی دلم آرزوش رو می کنم. مثل هر زن و شوهر دیگه ای، توی یک تخت می خوابیم، و من در همون لحظه بی تاب و بی قرارش می شم. دلتنگی امونم رو بریده، خواب و خوراک رو از من گرفته و زنم رو در دورترین فاصله از من پنهان کرده.
هنوز توی یکی از شب های اول زمستون، توی خیابونی نم گرفته از بارون چند لحظه ی پیش در حال قدم زدنم. بارون که می باره، احساس پیری می کنم. اون لعنتی خاطراتی رو برام زنده می کنه که انگار خیلی دور و دراز بودن.
از پیاده روهای خیابون ها و کوچه های خلوت خوشم نمیاد؛ چون باریکن و توی اون ها همیشه یک مانعی سرِ راه آدم سبز می شه و مجبورت می کنه که راهت رو کج کنی؛ یک گودال پر از آب، یا ماشینی که سرش رو چرخوندن داخل پیاده رو، یا یک جعبه ی مقوایی پاره، یا حتی یکی مثل خودت. پس ترجیح می دم از داخل خیابون رد بشم و حواسم رو بدم به پشت سر و جلوی روم که اگه ماشینی رد شد، حضور من رو با حجم توخالی شب اشتباه نگیره.
صدای قدم هام از کفِ مرطوب کوچه می پیچه توی گوش هام؛ تنها صدای قدم های من و صدای چند تا ماشین در دوردست، و نه هیچکس و نه هیچ چیز دیگه ای. مثل این شهرِ غبارگرفته نفسی عمیق می کشم و این هوای تمیز شده از بارون رو تا عمقِ ریه هام فرو می برم. و بعد یک بوی آشنا، هیچ چیز بهتر از بوی یه عطر زنونه توی یه کوچه ی خالی و خیس، موقع یه پیاده روی شبونه، نمی تونه به تو یادآوری کنه که چقدر تنهایی.
فراموش نکردم که زن دارم و زنم رو هم، حالا دیگه باید بگم فقط یادم میاد که خیلی دوستش دارم. پس این بویی که ازش حسِ تنهایی بلند می شه، هیچ ارتباطی به کششی غریزی برای پرداختن به میلی نفسانی که احساس و دلتنگیِ من رو دُور زده باشه نداره و نمی تونه داشته باشه. حرفم اینه که حتی بکرترین و ناب ترین احساسی که این شهر به من می ده، نمی تونه حواس من رو از دردی که می کشم منحرف کنه.
حالا رسیدم به همون خیابونی که کافه داخلشه. مطمئن نیستم که باید در جهت بالای خیابون برم یا پایین اون. به هرحال پیداش می کنم! چون بیشتر احتمال می دم کافه پایین تر از اینجا باشه، به سمت چپم، سمت پایین خیابون می پیچم. پیاده روی این خیابون عریض تر و بهتره، توش احساس امنیت می کنم. از همون داخل پیاده رو راهم رو توی این شب بی نور، ساکن از هیاهوی شهر و سردتر از هر شروع زمستونی دنبال می کنم.
اونجاست! باید خودش باشه. رسیدم جلوی درش؛ دوتا گلدون بزرگ کنار یه پنجره ی قدی. داخل می شم و نگاهم رو به دور و بر می چرخونم. سمت چپم چسبیده به دیوار، پلکانی هست که راه به طبقه ی بالا داره. سمت راستم فضای بزرگیه که توش چندتا میز و صندلی چیده شده. بینشون حتی یه جای خالی هم نمی شه پیدا کرد. انتهای این فضا پیشخونیه که پسر و دختری جوون پشتِ اون مشغول صحبت با همدیگه ان. در حالِ بالا رفتن از پله ها با دست بلند کردن به اون دوتا سلام می دم. یکی شون سری تکون می ده، من رو نمی شناسه. نباید هم غیر از این باشه. بین همه ی مشتری های دائمی و موقتش من یه آدم غریبه ام.
می رسم بالای پله ها. سمت راستم، کمی جلوتر و چسبیده به دیوار مقابل، یه میز کوچیک با دو تا صندلی، خالی مونده. صندلی رو از زیر میز بیرون می کشم و نود درجه می چرخونم طرفِ خودم و در ضلعی دیگه از میز قرارش می دم و پشت به فضای پر جنب وجوشِ کافه می شینم. روبه روم، بالای میز، عکسی به دیوار آویزونه. عکسی سیاه وسفید که مردی بارونی پوشیده و چتر به دست رو زیر بارش برفی ریز اما متراکم نشون می ده. مرد، روی سطحی پوشیده از برف که به نظر می رسه سنگ فرش خیابون باشه، رد پایی به جا گذاشته. کتابی از داخل کیفم بیرون میارم و روی میز بازش می کنم که یعنی مثلاً درحال مطالعه ام و بعد سعی می کنم توی خودم فرو برم.
صدای آشنای دختری که از پشتِ سر به گوشم می رسه، توجه ام رو به خودش جلب می کنه. کنجکاوم بدونم این صدای آشنا که با این حرارت صحبت می کنه، متعلق به کیه. وقتی مردِ جوونی که سفارش ها رو می گیره به همون سمت می ره، لحظه ای کوتاه برمی گردم و در عین حال که به اون مرد اشاره ای می کنم، موفق می شم دختر رو شناسایی کنم. دخترِ همسایه است؛ همون که با مادرش، طبقه ی دوم زندگی می کنن. دوست ندارم من رو، اون هم تنها اینجا ببینه. این که توی این فضای کوچیک و کم نور یکی من رو بشناسه، هر از گاهی نگاهش به من بیفته و ذهن پردازش گرش من رو مورد بررسی قرار بده، پریشونم می کنه.
برای مردی که هشت سال با زنی که دوستش داشته زندگی کرده، سخته که بگه زنش رو گم کرده و داره یه جایی بیرون از خونه، مثلاً همین کافه دنبالش می گرده. بعیده که بتونم سیما رو اینجا پیدا کنم. اما اونچه که ازش اطمینان دارم اینه که باید جایی درونِ این ذهنِ آشفته جست وجوش کنم. آشفته از سنگینی کار. کاری که به اون بی علاقه ام و اگه برای تامین مخارج زندگیم مجبور به انجامش نبودم پیش ترها رهاش کرده بودم. کاری که هیچ ربطی به مدرک تحصیلیم که چند سال از جوونیم رو حرومِ خودش کرده، نداره.
اون وقت ها که وضع شرکت مثل الان خراب نبود و من هنوز به خاطر نارضایتی های مکرر سیما، به شرکت درخواست کار تمام وقت توی تهران نداده بودم، زیاد ماموریت می رفتم. مدام باید سفر می رفتم، از این کارگاه به اون کارگاه. توی هر کارگاهی چند روز می موندم. می بایست بتنِ جدیدی که از موادِ افزودنی به دست اومده بود، آزمایش می شد تا ببینیم به جوابِ خوبی می رسیم یا نه. اون وقت ها که زیاد سرِ خونه و زندگیم نبودم، ارتباطمون بهتر بود. روزهای اول ازدواجمون بود و بدجوری دلتنگِ هم می شدیم. سیما سعی می کرد وقتِ بیشتری رو به من اختصاص بده و من هم سعی می کردم قدرِ با اون بودن رو بیشتر بدونم تا هم تلخی و دلتنگیِ روزهای انتظار و دوری رو فراموش کنم و هم از همسری که چند وقت به چند وقت تنهاش می ذاشتم، دلجویی کنم و به شکلی نبودن هام رو جبران کنم.
روز اولِ تهران بودنم، بیشتر به ابراز احساسات و پرداختن به وقایع این مدت که به هردومون گذشته بود، سپری می شد و روز آخر به ناراحتی برای تموم شدنِ خوشی های با هم بودن و شروع مجددِ جدایی. پس هر دو قلبا سعی می کردیم طوری رفتار کنیم که تا اونجایی که امکان داره، این مدت به دوتامون خوش بگذره. با این حال هرچند شرایط کاریم به طرز غیرقابل مقایسه ای سخت تر از الان بود، خودِ کار به مراتب راحت تر و بی دردسرتر از کار فعلیم سپری می شد. حالا کارم سخت تر از گذشته، خسته و فرسوده ام می کنه. از صبح تا عصر باید حرص و جوشِ چیزی رو بخورم که هیچ نفعِ خاصی برام نداره؛ چراکه من اینجا یه حقوق بگیرِ ساده ام که هر سال به این حقوقی که به سختی کفاف آخر ماهِ زندگیم رو می ده، اندکی اضافه می شه. حالا زمان کمتری، به مراتب کمتر از اون روزهای دوست داشتنی و پرخاطره که گاهی با سفرهای دلچسب همراه بود، می تونم به زن و زندگیم برسم. و این برخلاف اون تصوری هست که در گذشته توی اون کارگاه های دورافتاده داشتم. حالا سیما برای رسیدن به کار و گرفتاری هاش، دیگه کمتر ملاحظه ی من رو می کنه. من هم که اون رو هر شب می بینم، به دیدنش عادت کردم. دیگه چهره و حضورش برام تازگی نداره و جذابیتش اون طور که من رو بی تابِ اون می کرد، حالا شکلی ناقص و سرسری به خودش گرفته.
تا وقتی توی کارگاه بودم سعی می کردم به محیطی که برام خوشایند نبود و دوری از چیزهایی که وجودشون برام مهم بود عادت کنم، اما هیچ وقت نشد. حالا که برگشتم به موقعیتی که سال ها دلم اون رو می خواسته، پیش از این که بفهمم، پیش از این که به خودم بیام، بهش عادت کردم. گاهی زنم رو سرزنش می کنم که اگه این قدر بابتِ شرایط کاریِ من بهانه نمی گرفت و سختگیری نمی کرد، قطعا تا الان اوضاع کاریِ بهتری پیدا می کردم. اما حالا مجبورم فقط به این خاطر که شب ها به خونه ی خودم برگردم و پیشِ زنی باشم که روزبه روز با من بیگانه تر از قبل می شه، با حقوقِ پایین تر و شرایطِ سخت تری کار کنم. توی این مدت که سفرِ کاری نرفتم، هیچ وقت، به جز همون روزای اول نتونستیم اون شادی ها و علاقه مندی های گذشته رو تجربه کنیم. من زنم رو مسئولِ این محرومیت می دونم؛ چه قبول داشته باشه، چه نه. کارم شده این که در اوقات بیکاریم، خونه یا سرِ کار به خاطرات گذشته مون فکر کنم و برای لحظه ای کوتاه شاد و سرمست بشم. بعد که به زمان حال برمی گردم، اون حبابِ توخالی جلوی چشم هام به آسمون می ره و همون طور که پوچ بودنِ زندگیم رو به روم میاره، می ترکه.
من کسی هستم که به دنبال هیچ آینده ای نیست؛ چون خوب می دونه که دستش از آینده کوتاه شده. از لحظاتِ پیش رو هیچ لذتی نمی برم و خاطراتم مهم ترین بخشِ زندگیم به حساب میان. وقتی دورترین خاطراتم رو به یاد می یارم، می فهمم که در اون موقعیت هم مشغولِ یادآوری خاطراتِ پیش ترم هستم. مثل آینه ای در مقابل آینه ی دیگه، تودرتو. با خاطراتم چه خوب باشن و چه بد، زندگی می کنم، اون ها رو مرور می کنم. و باید اعتراف کنم که احساساتم در قبال خاطرات گذشته، بهتر از زمان حال بروز می کنه.
یکی از شیرین ترینِ این خاطرات روزیه که برای اولین بار سیما رو دیدم. اواخر فروردین ماه بود. بیشتر از نه سال از اون روز می گذره. داخل رستورانی توی طبقه ی همکف ساختمون اسکان، برای ناهار با دوست نزدیکم و همسرش قراری گذاشته بودیم. فرهاد بدون اون که به من پیش زمینه ی قبلی داده باشه، سیما رو که دوست همسرش بود، با خودشون آورده بود. البته بعدا فهمیدم که به اون هم چیزی در مورد من نگفته بودن و با ترفندی کشونده بودنش به همون رستوران. به هرحال ملاقات اول، هم برای من و هم برای اون که هر دو تنها بودیم و بدمون نمی اومد بالاخره از این تنهایی بیرون بیایم بیش از تصور فرهاد و زنش خوب پیش رفت. چقدر دلم برای اون روزها تنگ شده. امان از گذشته ای که دیگه برنمی گرده و تکرار هم نمی شه!
مردِ کافه چی که یک ساعتِ پیش سفارش من رو آورده بود، یه نگاهش به شلوغی کافه و میزهای اشغال شده است و نگاهِ دیگرش به میزی که من سرِ اون نشستم. شاید فکر می کنه چون من یک نفر بیشتر نیستم و قطعا با این زمانی که گذشته نمی تونم منتظرِ کسی باشم، پس باید بلند شم و برم پیِ کارم و جام رو به مشتریای جدید و جوونش که تعدادشون هم کم نیست، بدم. اما من چنین قصدی ندارم. هنوز حرف هام تموم نشده و اینجا رو برای به خاطر آوردن و بازگو کردنشون جای مناسبی می دونم. شاید یکی از دلایلی که کافه رو انتخاب کردم، همین باشه که توی حجمِ هوای گرفته و سنگینِ این کافه بتونم غوطه ور در دودِ سیگارهایی که بی وقفه روشن و خاموش می شن، اشباع بشم.
من تصویری توی ذهنم دارم که چند وقتیه، گاه وبیگاه خودش رو در گوشه ای از ذهنم نشون می ده و بعد محو می شه. سعی می کنم تمرکز کنم و اون تصویر رو از بینِ بی نهایت فایل های کوچیک و بزرگ و درهمِ ذهنم، بیرون بکشم و بادقت مرورش کنم.
تصویر رو پیدا کردم، اما هنوز خیلی دوره. به سلول های مغزم فشار میارم تا اون رو جلوتر بیارن. بی فایده است! می خوام از روشی که سیما می گفت استفاده کنم. سیما برام تعریف می کرد چطور و با چه روشی داستان نویسی رو شروع کرده. می گفت: «وقتی می خوای چیزی بنویسی و می بینی که نمی تونی، بهتره دنبال یه لکه بگردی. یک لکه ی سیاهِ کوچیک توی یه صفحه ی سفیدِ بزرگ. اون قدر بزرگ که نمی تونی مطمئن باشی که اونچه در پیش روی توست صفحه ی دوبعدیه یا فضای سه بعدی. اگه به سمت لکه حرکت کنی، می بینی که اون هم همراه تو و در همون جهت مسیر تو، با همون سرعت، شروع می کنه به حرکت کردن. می تونی این رو بارها امتحان کنی، اما هربار و درنهایت هرگز به اون نمی رسی. ولی اگه همون جا که ایستادی، بمونی و به لکه خیره بشی و سعی کنی بادقت روی اون تمرکز کنی، کم کم بزرگ و بزرگ تر می شه و خیلی چیزها رو دربر می گیره. تصاویر ثابت و متحرک، کلماتِ بی شمار، یا حتی خاطراتی دور و به جا مونده از ذهن روزمره ات. کلمات با سرعتی زیاد به ذهنت هجوم میارن. انگشتات مثل پیانوزنی ماهر که بر کلیدهای اون می نوازه، به دکمه های کیبورد یکی پس از دیگری فرود میان و اون وقتِ که داستان یا هر مطلبی که می نویسی شکل می گیره.»
توی ذهنم اون لکه رو جست وجو می کنم. سعی می کنم روشی که سیما می گفت رو در موردش امتحان کنم. حالا که همون تصویر دوباره به ذهنم برگشته، با همون تکنیک، واضح و با جزئیات چیزهایی رو به خاطر میارم.

نظرات کاربران درباره کتاب هزار زمستان سرد