فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پوینده و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب نترس قلب من

کتاب نترس قلب من

نسخه الکترونیک کتاب نترس قلب من به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب نترس قلب من

زن‌هایی که گربه‌ها را دوست دارند از تنهایی می‌ترسند. آن‌هایی که سگ‌ها را دوست دارند در اصل دلشان می‌خواهد خودشان را در امنیت ببینند... تو فیل‌ها را دوست‌داشتی و یک فیل وقتی بشکند، می‌میرد. تو بیخودی فیل‌ها را دوست داشتی زن زیبا... می‌دانم... تو از این می‌ترسی که قلبت بشکند. دیگر قلبت احساس ترس نکند! چون حالا قلب تو، قلب من هم هست. قلب ترسوی من، عاشق شده است.

ادامه...

بخشی از کتاب نترس قلب من

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

آدم­ها خیلی دیر متوجه می­شوند که چه اتفاقی برای­شان افتاده است. این درک از اتفاقات معمولاً با یک رویداد جدید و یا با از دست دادن چیزی شروع می­شود. اگر بخواهی برای یک لحظه هم که شده از شر دستورات مغزت سرپیچی کنی و گاهی به صدای قلبت گوش بدهی، فکرت تو را راحت نخواهد گذاشت و مانعت خواهد شد. چون در اصل ترسوترین قسمت هر آدمی عقل اوست. این مبارزه­ی عقل و قلب ادامه پیدا می­کند. اگر بچه بمانیم مدام عاشق می­شویم چون در آن دوران قلب­مان توجهی به عقل­مان نمی­کند. بزرگ که می­شویم عشق را فراموش می­کنیم. عقل وارد عمل می­شود و حساب و کتاب­ها شروع می­شود. اگر قلب­مان شکسته شود می­ترسیم و دیگر صدای قلب­مان را نخواهیم شنید. یک شانس دیگر به قلبت بده چون یک قلب ترسو، عشق را نخواهد شناخت و زندگی بدون عشق در اصل زندگی نیست.
برای اینکه بتوانم در حال حاضر کلمه­ای مناسب و درخور به تو بگویم، دلم می­خواست ده­هزار کتاب می­خواندم. اما باز هم نمی­توانم جمله­ای به تو نگویم: از آشنایی با تو در عصری که خودم زندگی می­کنم خیلی خوشحال شدم.

اعوز آتای

اولین فصل

سلام زندگی، ما تا لحظه­ی مرگ با هم خواهیم بود.

دنیای کوچک من...

زمان زیادی است که با خودم خلوت کرده­ام. تنها چند هفته است که متوجه شدم تمام این زندگی کوتاهم را برای دیگران صرف کردم. این اواخر به اندازه­ی قدیم توان ندارم. گرچه هیچ­چیز هم مثل سابق نیست. عوض شدم اما این تغییر خیلی دیر اتفاق افتاد. همه چیز زمانی شروع شد که متوجه­ی تنهایی­ام میان آدم­ها شدم. چشمانم را بستم و همه­شان ناگهان نیست شدند و این کاری بود که در اصل خیلی قبل­تر باید آن را انجام می­دادم.
دیر کردم.
برای همه چیز کمی دیر شد و برای من خیلی زیاد...
سعی می­کنم به عنوان شخصی به نام بوراک آتامان(۱) زندگی­ام را ادامه بدهم. من در طبقه­ی چهارم یک آپارتمان پنج طبقه­ی بدون آسانسور، در محله­ی اورتاکوی(۲) زندگی می­کنم. این خانه از پدرم برایم مانده است، برای او هم از پدرش به ارث رسیده. به احتمال زیاد برای پدربزرگم هم از پدرش میراث مانده. من سال­هاست که در این آپارتمان قدیمی و در عین حال زیبا که در بطن استانبول واقع شده است زندگی می­کنم و برعکس خیلی از آدم­ها می­دانم که آرامش دارم. اگر کمی به گذشته برگردیم خیلی شادتر هم بودم، اما خب خودتان می­دانید که خوشی­ها چندان دوامی ندارند. چون وقتی که تلخی­ها از خودشان رد به جا می­گذارند، شادی­ها تنها مدت کوتاهی می­توانند این جای باقی­مانده را پاک کنند. تمام خوشی­های زندگی من هم دقیقا همین­طور بودند. غم­هایی که ظاهرا به وسیله­ی شادی­ها پاک شده­اند و شادی­هایی که غمی پشت آنها خفقان گرفته است.
به واسطه­ی چیزهایی که در کودکی از پدرم یاد گرفتم، یک مرد بار آمدم. در زندگی با همه به مساوات رفتار کردم. از پدرم یاد گرفتم که زمان برای همه­ی آدم­ها به یک سرعت نمی­گذرد، شعرهای عاشقانه برای همه­ی آدم­ها سروده نمی­شود و نباید برای چیزهایی که از دست می­دهیم، ناراحت شویم. پدرم در زندگی برای من مثل یک کتاب راهنما بود و به صدقه سری او بود که من خیلی زود بزرگ شدم. به اندازه­ای زود که ای کاش هیچ­وقت بزرگ نمی شدم.
اما مادرم داستان دیگری دارد. دیدم که چطور در حالی که آنقدر به او وابسته بودیم، از زندگی­مان بیرون رفت. مثل باطری­ای که آرام آرام به پایان رسید. مدام نور از او تراوش می­شد اما این نور این اواخر حتی برای خودش هم کافی نبود. اولین مراسم خاکسپاری­ای که در آن شرکت کردم متعلق به مادرم بود.
دلم برایش تنگ شد.
اما دیگر دیر شده بود.
در آخرین طبقه­ی آپارتمانی که در آن زندگی می­کنم، زنی به نام مادام النی(۳) زندگی می­کند. مادام النی تنها فرزند یک خانواده­ی متمول و یک عاشق حقیقی استانبول است. البته او هم عاشق سینه­چاک زیاد دارد. طوری که پدربزرگم هم او را مخفیانه دوست داشت. نگاه­های مادام النی آنقدر بر قلب نفوذ می­کند که گاهی به نظر می­رسد زیباترین زن دنیاست. گرامافون مادام النی از صبح تا شب آهنگ­های قدیمی پخش می­کند و او چشمانش را می­بندد و به آن گوش می­دهد. بین خودمان باشد مرا هم خیلی دوست دارد. هر وقت حالش بد شود، درِ خانه­ی من می­آید و از من می­خواهد که فشارش را بگیرم. مرا مثل نوه­اش دوست دارد. توجهی که به من نشان می­دهد شاید از شباهت سرنوشت­مان به هم نشات می­گیرد؛ تنهایی.
درست در طبقه­ی بالای سر من هم یک دیپلمات هفتاد و هشت ساله­ی سابق به نام عمو اوزعیر(۴) زندگی می­کند. نمی­شود گفت که همدیگر را خیلی دوست دارند، خیلی هم با هم رودررو نمی­شوند. من هر یکی، دو هفته یک­بار غذاهای خوشمزه­ای تدارک می­بینم و آنها را به منزلم دعوت می­کنم. در خانه­ی من که هستند، خیلی خوب با هم کنار می­آیند اما این توافق افکار چندان هم طول نمی کشد و اواخر شب حتماً موضوعی پیدا می­کنند تا با هم جر و بحث کنند. یکی از صدای گرامافون شکایت می­کرد، و دیگری از بوی سیگاری که در آپارتمان می­پیچید. عمواوزعیر هرگز در آپارتمانش سیگار نمی­کشد. این عادتی است که از زمان همسر خدا بیامرزش برایش باقی مانده است. آن زمان­ها، روی پله­های جلوی در آپارتمانش می­نشست و سیگار پشت به پشت روشن می­کرد اما حالا که همسرش نیست، همان­جا داخل آپارتمان سیگار می­کشد و همه از دودی که آن داخل را فرا می­گیرد، خفه می­شوند. گرچه من از این وضعیت شکایتی ندارم اما ممکن نیست که مادام النی این وضعیت را تحمل کند. همیشه دعوا، همیشه یک جنب و جوش.
_ بوراک، پسرم این زن دوباره شروع به سر و کله زدن با من کرده.
_ کدوم زن عمو اوزعیر؟
_ همون زن که مثل جادوگرها می­مونه.
_ از مادام النی که صحبت نمی­کنید؟
_ بله، بله، همون. به جز اون چه کس دیگه­ای می­تونه باشه؟
_ امیدوارم صدامون رو نشنوه. چه اتفاقی افتاده؟
_ مدام غر می­زنه که تمام آپارتمان بوی سیگار گرفته. می­گه که همسایه­ها به دیدنش نمیان. انگار که اصلاً همسایه­ای این اطراف باقی مونده که به دیدنش نمیان! می­فرماید که دیوارهای سفید راهرو هم زرد شده. تو رو خدا رفتارش رو نگاه کن! من می­دونم دلیل رفتارش چی می­تونه باشه.
_ چی می­تونه باشه؟
_ این زن تحمل من رو نداره.
_ عمو اوزعیر به نظرم این حرف­ها بین خودمون بمونه. بیا من و شما با هم بریم پیاده­روی. می­تونی کنار ساحل سیگار بکشی، باشه؟
_ باشه فرزندم. اما فراموش نکن که این زن یک­جورهایی عجیب و غریب نگاه می­کنه.
_ فقط مثل دریا نگاه می­کنه. نترس عمو اوزعیر.
دومین طبقه­ی آپارتمان­مان سال­هاست که خالی است. نه کسی می­آید و نه کسی می­رود. حتی صاحبش هم سری به آن نمی­زند. طبقه­ی اول هم یالچین(۵)خان، همان دندانپزشک زندگی می­کند. هر ماه این من هستم که برای یالچین­خان کتاب­های موردعلاقه­اش را می­برم. او خیلی به مغازه­ی من سر نمی­زند اما ما با هم خوب کنار می­آییم. عجیب است اما به نظر من، او همان­قدر هم آدم خوبی است. چندوقت پیش دوباره برای صبحانه دوتا نان خریدم. در حالی که به سمت خانه برمی­گشتم همان­جا جلوی در یالچین­خان را دیدم.
_ بوراک، کتابی رو که چند روز پیش برام آوردی چندان نپسندیدم.
_ کتاب دیگه­ای براتون میارم یالچین­خان. اما چرا نپسندیدین؟
_ زن، مرد رو ترک کرد. اون هم بدون گفتن کوچکترین کلمه ای. به نظرت همچین چیزی ممکنه؟
_ کسی دلش نمی­خواد این اتفاق بیفته اما این هم زندگیه... شما تا آخر کتاب اون رو مطالعه کردید؟
_ راستش رو بخوای وقتی که زن، مرد رو ترک کرد من هم کتاب رو کنار گذاشتم.
_ باز هم این کار رو کردید یالچین­خان؟ برای یک­بار هم که شده کتابی رو که برای شما میارم بخونید، شاید پایانش اونطور باشه که شما می­خواید.
_ اصلاً اینطور فکر نمی­کنم بوراک. تازه اگه هم اینطور که من دوست دارم تموم شه، مگه چه اتفاق خاصی می­افته؟ در حالی که اتفاقات زندگی­ای که در اون هستیم هیچ تغییری نمی­کنه، به چه دردی می­خوره که تو کتابا شاد باشیم؟
_ حداقلش اینه که یک جایی برای شاد بودن پیدا می­کنیم و به نظرم این ارزشش رو داره.
خلاصه که من صاحب یک همچین خانواده­ای هستم. من یک مغازه­ی کوچک صحافی در ساحل دارم. زندگی من میان خانه و مغازه می­گذرد. تمام چیزهایی را که دوست دارم به من نزدیک هستند. از یک نظر من جزو آدم­های خوش­شانس هستم. دریا را هم به اندازه­ی کتاب­ها دوست دارم. نزدیک بودن به دریا مرا خوشحال می­کند. انگار تمام ناامیدی­هایم را از من می­گیرد و با موج­ها از بین می­برد. چه کس دیگری در این زندگی وجود دارد که بتواند این کار را بکند؟
می­توانم زندگی­ام را خیلی خلاصه­تر از این هم شرح بدهم. زنده هستم، بله هنوز هم زنده هستم و درست است که نمی­دانم این زندگی چطور به پایان می­رسد اما با این حال احساس خوبی دارم. تا یادم نرفته بگویم که پنجره­ی آپارتمانم درست روبه­روی پنجره­ی سالن طبقه­ی سوم ساختمان رو­به­رویی باز می­شود که یک دختر آنجا زندگی می­کند. دختر را باشاک(۶) صدا می­زنند. اسم قشنگی دارد. نابیناست. زندگی را با سگش سر می­کند. دنیا برای او خیلی تاریک است اما ما دوستان خوبی هستیم و می­توانیم این تاریکی را با هم قسمت کنیم. به همین دلیل اگر وقت داشته باشم، بعضی از کتاب­ها را برایش می­خوانم. خودش می­گوید که صدایم را خیلی دوست دارد. وقتی که مادرش برایش داستان می­خواند، اصلاً دلش نمی­خواهد گوش بدهد. به همین دلیل کتاب­هایی را که دوست دارد، خواندم و صدایم را در کاست ضبط کردم و برایش در دستگاه کوچکم گذاشتم تا گوش بدهد.
_ بوراک به نظرت امروز چیکار کنیم؟
_ هر کاری.
_ با صدای تو می­تونم تو رویا تا قلعه­ی گالاتا برم و عکاسی کنم.
_ مثل اینکه تو بهترین آدم روی کره­ی زمین هستی.
پدرم همیشه می­گفت: "وقتی که بدون توقع به دیگران خوبی کنی همه چیز در نظرت زیباتر جلوه می­کند." به نظرم این قشنگترین چیزی است که از او یاد گرفتم. باشاک فرشته­ای بود که تاریکی­ها پنهانش کرده بودند و البته بهترین دوستم بود.
با وجود تمام اینها در اصل من یک برادر هم داشتم. اسمش بوئرا(۷) ست و چهار سال از من کوچک­تر است. میان من و او غم از دست دادن مادر و غصه­دار شدن پدر، همیشه وجود داشت. به جای اینکه یکدیگر را در آغوش بگیریم، ترجیح دادیم که از دور همدیگر را نظاره­گر باشیم. از یک نظر انتخاب این طرز زندگی یک جورهایی برای من حکم اجبار را داشت اما می­دانم که با وجود همه­ی اینها باید شکرگزار باشم.
بعضی روزها اصلاً از خانه بیرون نمی­آیم. تمام روز نقاشی می کشم. حتی رنگ آبی داخل آبرنگ یک آدم بیست و هشت ساله را هم می­تواند شاد کند. تنها شکایت من این است که رنگ آبی آبرنگ زودتر از بقیه تمام می­شود. بله رنگ محبوب من آبی است. این رنگ به اندازه­ای در نظرم زیباست که می­توانم تمام دنیا را به این رنگ دربیاورم.
دو عادت همیشگی دارم که از کودکی با من بوده است؛ اول اینکه تمام دیوارها را با آبرنگ به رنگ آبی دربیاورم و دوم اینکه مدام گل میخک می­جوم. درست است که این کارها چندان خوشایند نیست اما باز هم من جویدن میخک را دوست دارم. یک بار به همراه برادرم بوئرا تمام میخک­های خانه را جویده بودیم. مادرم روزی که می­خواست عاشوره(۸) بپزد، متوجه نبود آنها شد. چون ما نمی­توانستیم به مادر بگوییم برای­مان میخک بخرد چون یک نوع ادویه بود و خب البته به عنوان دو بچه از مغازه هم نمی توانستیم تهیه کنیم چون به همان اندازه کارمان عجیب بود.
زندگی­مان درست مثل کودکی­های­مان ادامه پیدا می­کند و با حسرت­هایی که از کودکی با ما می­ماند به پایان می­رسد. پدرم دو موتور وسپا به رنگ­های آبی و سفید داشت. از این دو موتور یکی را برای من و دیگری را برای بوئرا به ارث گذاشت. باارزش­ترین چیزهایی که از پدرمان برای­مان باقی مانده بود همین موتورها بودند و دیگری هم سوت داوری­ای که می­توانستیم به گردن­مان بیندازیم. با توجه به اینکه رنگ موردعلاقه­ام آبی بود اما وسپای سفید به من رسید چون بوئرا هم رنگ آبی را دوست داشت و من اصلاً دلم نمی آمد برادرم را دل­شکسته ببینم.
درست است که من و برادرم در یک خانواده بزرگ شدیم اما آدم­های کاملاً متفاوتی شدیم. در حالی که او گیتار و موتورش را خیلی دوست دارد، من با عشق دریا و کتاب­هایم زندگی می­کنم. بوئرا برای تحصیل در دانشگاه به موئلا(۹) رفت اما من همه چیز را در استانبول فراگرفتم. بوئرا هیچ­وقت نقاشی کشیدن را دوست نداشت و من هر چیزی را که دیدم، کشیدم و بیشتر از همه آسمان­ها را.
ما دو آدم متفاوت بودیم. نمی­توانستیم با هم کنار بیاییم اما مجبور به درک همدیگر بودیم چون با هم برادر بودیم و هیچ­ چیزی این حقیقت را عوض نمی­کرد.
زندگی عبارت است از نقاط عطف و آدم­هایی که راهت را سد می­کنند. در اصل این دوتا یکی هستند، هر آدمی که سر راه شما قرار می­گیرد، می­تواند نقطه­ی عطف شما باشد. من این نقاط عطف را در گوشه­گوشه­ی زندگی­ام دیدم. گاهی وقت­ها حتی دیدن هم کفایت نمی­کرد لازم بود که مدتی طولانی روی آن فکر کنم. اما من هرگز این کار را نکردم و همیشه با خودم فکر کردم که از این بدتر دیگر چه می­شود.
اما زندگی اصلاً اینطور نیست.
همیشه، همانقدر که ممکن است اتفاق بهتری هم بیفتد، ممکن است بدتر از این هم بشود. من تمام اینها را تجربه کردم و یاد گرفتم. یک قسمتی از وجودم از نگاه مادام النی دریا را می­دید و قسمت دیگر وجودم از دید باشاک به تاریکی­ها زل زده بود. من هیچ­ وقت من نبودم و در دنیای کوچک خودم گم شده بودم.

دومین فصل

درازی روزها، کوتاهی سال­ها و روزگار سر کردن من

تنهایی پر هیاهو...

امروز صبح با صدای عصای مادام النی از خواب بیدار شدم. هر وقت که به توجه احتیاج داشته باشد، عصایش را سه­بار به زمین می­کوبد و مرا صدا می­زند. بهانه­اش همیشه همین است. یا فشارش بالا رفته است و یا فشارش افت کرده است. بدون اینکه حتی صورتم را بشورم، رفتم پایین.
_ روز به خیر مادام النی.
_ چه روز بخیری پسرجان؟ من اینجا در حال جون دادن هستم و تو اصلاً یک سری به من نمی­زنی! فشارم رو بگیر.
_ همین الان فشارتون رو می­گیرم. در ضمن امروز اصلاً زمان مناسبی برای مردن نیست. نظرتون درمورد نوشیدن قهوه، اون هم روبه­روی ساحل چیه؟
_ می­خورم پسرم.
_ شما به تراس برید تا من بیام.
_ باشه، پس بیا.
مادام النی زنی بود که تا این اواخر، بیشتر طول عمرش را با توجه خاص دیگران سپری کرده بود. حالا دیگر کسی اطرافش پرسه نمی­زد، از کسی توجهی دریافت نمی­کرد و این وضعیت او را تبدیل به پیرزنی لجباز و غرغرو کرد بود. گرچه اگر خودش واژه­ی پیر را می­شنید، غوغایی به پا می­شد چرا که او از نظر خودش همیشه سی ساله باقی مانده بود. وقتی که قهوه­ها را ریختم و به سمت تراس رفتم، او خیلی وقت بود که محو زیبایی ساحل شده بود.
_ عاشق شو بوراک، عاشق. این روزگار دیگه هرگز برنمی­گرده.
_ هیچ­طوری نمی­تونم عاشق بشم مادام النی.
_ چرا نمی­تونی؟ دخترها رو نمی­پسندی؟
_ می­پسندم اما عاشق نه.
_ نکنه تو هم دچار فیلوفوبی(۱۰) هستی؟
_ این دیگه چیه مادام النی؟
_ ترس از دوست داشتن و عاشق شدن. تو می­ترسی؟
_ نه، نه من خوبم. از چیزی هم نمی­ترسم. بهتره قهوه­هامون رو بخوریم.
درست بود که دستم را برای مادام النی رو نمی­کردم اما انگار حق با او بود و من حسابی از عاشق شدن می­ترسیدم. از اینکه کسی را دوست داشته باشم و او مرا نخواهد، نمی­ترسیدم بلکه از اینکه عشق مرا تغییر بدهد می­ترسیدم. از این می­ترسیدم زنی که قرار است وارد زندگی­ام بشود، علاقه­ام را نسبت به دریا و کتاب­ها تغییر بدهد. از اینکه به کسی عادت کنم و مدتی بعد دوباره قرار باشد تنها بمانم می­ترسیدم. در یک کتاب خواندم: "بزرگترین قوانین ما همان هایی است که نزد کسی اعتراف­شان نمی­کنیم." و حالا هم بزرگترین ترس من همین است؛ عاشق شدن و فراموش کردن خودم.

نظرات کاربران درباره کتاب نترس قلب من

بسیار کتاب زیبا و روانی است ، نویسندگان ترک خیلی زیبا احساسات رو بیان می کنن ، دقیقا مث کتاب ملت عشق از الیف شافاک.غم و عشقی در این کتاب هست که لحظه به لحظه بهت نزدیک میشه و بعد خودتو جایی میبینی که داری اون غم و عشقو با تموم وجودت تجربه میکنی.
در 2 سال پیش توسط الهام منصوری