فیدیبو نماینده قانونی انتشارات پوینده و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب برف

کتاب برف

نسخه الکترونیک کتاب برف به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب برف

از همان آغاز حرکت، مسافر ما چشمانش را به‌ پنجره دوخت. شاید امید داشت چیز جدیدی ببیند، به دکان‌های کوچک و حقیر، نانوایی‌ها و قهوه‌خانه‌های ویران که در خیابان‌های ارض‌روم در کنار هم صف کشیده بودند خیره شد. در همان زمان، برف باریدن گرفت. از برفی که در میان راه استانبول به‌ ارض‌روم می‌بارید، سنگین‌تر و درشت‌تر بود. اگر او آن‌قدر خسته نبود، اگر او به دانه‌های برفی که از آسمان پَرگونه فرومی‌بارید، بیش‌تر توجه داشت شاید پی می‌برد که دارد یک‌راست به‌سوی خود کولاک پیش می‌رود. شاید اگر می‌فهمید که سفری را آغاز کرده که برای همیشه زندگی‌اش را تغییر خواهد داد، از این سرنوشت پاپس می‌کشید. ولی چنین اندیشه‌ای به‌ فکرش نرسید. غروب نزدیک می‌شد. او به نور ضعیفی که هنوز در بلندای آسمان جان می‌داد، دل سپرده بود. از دانه‌های برفی که چرخ‌زنان در باد وحشی سرگردان‌تر می‌شدند، کولاکی را که به‌ زودی فرا می‌رسید، ندید. برعکس امیدی را دید که از نشاط و صفای دوران کودکی‌اش مایه می‌گرفت. مسافر ما سال‌های کودکی و پرسعادت‌اش را در استانبول گذرانده بود: پس از دوازده سال دوری، همین چند هفته‌ی پیش به‌ زادگاه‌اش برگشته بود.

ادامه...

بخشی از کتاب برف

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. سکوت برف

سفر به کارس
مردی که درست پشت سر راننده نشسته بود، به سکوت برف می اندیشید. اگر این آغاز سرودن شعری ست، آن چه در درون خویش حس می کند، سکوت برف نام خواهد گرفت.
به تازگی از استانبول، در سفری دو روزه و در هوای برفی پا به پایانه ی ارض روم گذاشته بود. چشمش به دنبال اتوبوسی می گشت که عازم کارس باشد. در راه روهای خیس و کثیف، سرگردان بالا و پایین می رفت؛ مردی او را راهنمایی کرد و سوار اتوبوسی شد که سوار نشده راه افتاد.
اتوبوس مدل ماگیروس قدیمی بود و کمک راننده بارها را جا داده و در انبارک را بسته بود. مسافر ما مجبور شد چمدان قرمز تیره رنگش را با خود به داخل ببرد و میان دو پایش قرار دهد. او کنار پنجره بود و کت زغالی رنگ ضخیمی به تن داشت که پنج سال پیش آن را در فرانکفورت خریده بود. خواهیم دید که جدا از نرمی و کرک زیبایش چند روزی که قرار است در کارس به سر برد، آن کت موجب شرمساری و ناراحتی اش خواهد گشت: ولی در هر حال، به او امنیت می بخشید.
از همان آغاز حرکت، مسافر ما چشمانش را به پنجره دوخت. شاید امید داشت چیز جدیدی ببیند، به دکان های کوچک و حقیر، نانوایی ها و قهوه خانه های ویران که در خیابان های ارض روم در کنار هم صف کشیده بودند خیره شد. در همان زمان، برف باریدن گرفت. از برفی که در میان راه استانبول به ارض روم می بارید، سنگین تر و درشت تر بود. اگر او آن قدر خسته نبود، اگر او به دانه های برفی که از آسمان پَرگونه فرومی بارید، بیش تر توجه داشت شاید پی می برد که دارد یک راست به سوی خود کولاک پیش می رود. شاید اگر می فهمید که سفری را آغاز کرده که برای همیشه زندگی اش را تغییر خواهد داد، از این سرنوشت پاپس می کشید. ولی چنین اندیشه ای به فکرش نرسید. غروب نزدیک می شد. او به نور ضعیفی که هنوز در بلندای آسمان جان می داد، دل سپرده بود. از دانه های برفی که چرخ زنان در باد وحشی سرگردان تر می شدند، کولاکی را که به زودی فرا می رسید، ندید. برعکس امیدی را دید که از نشاط و صفای دوران کودکی اش مایه می گرفت.
مسافر ما سال های کودکی و پرسعادت اش را در استانبول گذرانده بود: پس از دوازده سال دوری، همین چند هفته ی پیش به زادگاه اش برگشته بود. برگشته بود تا در مراسم دفن مادرش شرکت کند. چهار روز در استانبول بود که تصمیم گرفت به کارس سفر کند. سال ها بعد، او زیبایی بیرون از اندازه ی باریدن برف و آن شب را به یاد خواهد آورد. لذتی که آن شب برد بسیار فراتر و باشکوه تر از لذتی بود که در استانبول برده بود. او شاعر بود و همان گونه که خود نوشته است- در شعری که برای خوانندگان ترک هنوز شناخته نیست- چنین برفی تنها ممکن است یک بار در زندگی در رویای کسی دیده شود.
هم چنان که از پنجره به برف بیرون، برفی که ساکت و آهسته می بارید، می نگریست، به رویا فرو رفت، به باریدن برف در رویایش، به خیالی که مدت ها آرزو و انتظار آن را کشیده بود؛ به خاطرات پاک و دور از هر گناهی زنده شد و او خود را به امید و خوش بینی سپرد و پنداشت در دنیا در خانه ی خودش به سر می برد و پس از آن دست به کاری می زند که در تمام طول عمرش انجام نداده است؛ او در صندلی خودش به خواب رفت.
اینک اجازه دهید از فرصت به خواب رفتن اش استفاده کنیم و جزییاتی از زندگی اش را آهسته بازگویی کنیم. اگرچه او دوازده سال در آلمان تبعید سیاسی بود ولی مسافر ما هرگز فعال سیاسی نبود. شور و شوق حقیقی و تنها اندیشه اش، شاعری بود. ۴۲ سال داشت، مجرد بود و ازدواج نکرده بود. او در صندلی اش در خود فرو رفته بود با وجود آن می توان گفت که او مرد ترک بلندبالایی است با موهایی قهوه ای، چهره ای خودمانی که در طول این سفر رنگ باخته تر می نماید. او خجالتی است و از تنهایی اش، لذت می برد. اگر می دانست پس از به خواب رفتن اش چه روی خواهد داد (با تکان های اتوبوس ابتدا سرش روی شانه مسافر کناری و رفته رفته روی سینه آن مرد می افتد) سخت ناراحت می شد. مسافری را که ما می بینیم روی مسافر کناری اش لمیده است، مردی است درستکار و خوش نیت (او مثل شخصیت های داستان های چخوف می ماند که سرشار از فضیلت هستند و به همین سبب هرگز طعم پیروزی را در زندگی نمی چشند) و پر از اندوه و افسردگی. ما بعداً از اندوه زدگی بیش تر حرف خواهیم زد. اما چون احتمال ندارد به مدت زیادی در آن وضع دل خراش در خواب بماند، در حال حاضر کافی است بگوییم که نام اش کریم آلکوش اوغلوست، و او آن نام را دوست ندارد و ترجیح می دهد با کوتاه شده ی نام اش، «کا»، او را صدا بزنند. حتی زمانی که قهرمان ما دانش آموز بود اصرار داشت در پایان ورقه ی تکالیف و امتحانی اش کا بنویسد. او در پای برگه های نام نویسی دانشگاهی اش امضای کا را گذاشت. او از هر فرصتی برای دفاع از حق اش که کا نامیده شود استفاده می کرد، حتی اگر با آموزگاران و کارمندان دولتی درگیر می شد. مادر، فامیل، و دوستان اش همه او را کا می شناختند و با همین نام مجموعه های شعری به چاپ رسانده بود. او هم در ترکیه و هم در محافل ترک هم در آلمان از این نام کوتاه و معمایی لذت می برد. در این وقت اندک، این تنها چیزی است که می توان درباره اش گفت. ولی همان طور که راننده اتوبوس به دل آرزو دارد از هنگامی که پایانه ارض روم را ترک کردیم مسافران سفر پرسلامتی داشته باشند، اجازه دهید ما هم بیفزاییم که «کای عزیز، راهت پیوسته باز و هموار باد!» ولی من دوست ندارم شما را گول بزنم. من دوست قدیمی کا هستم و هر حادثه ای را که می دانم در کارس برای او روی خواهد داد در این داستان می آورم.
پس از پشت سر گذاشتن هوراسان، اتوبوس به سمت شمال، رو به کارس پیچید. در همان هنگام که از پیچ سربالایی می رفت، راننده مجبور شد روی ترمز بکوبد تا با یک گاری اسبی که معلوم نبود از کجا سر درآورده بود، برخورد نکند. کا از خواب پرید. ترس شدیدی بر جان مسافران نشست، کا هم از آن بی بهره نماند. با وجودی که پشت سر راننده نشسته بود، همان واکنش ناگهانی عمومی را از خود ظاهر ساخت. هروقت اتوبوس آهسته می کرد تا پیچی را طی کند یا با میله های کنار دره برخورد نکند، کا بلند می شد تا منظره را بهتر ببیند. هر زمان مسافری که در کنار راننده بود با دستمال مه پشت شیشه را پاک می کرد و به راننده در بهتر دیدن کمک می کرد، کا با انگشت اش اشاره می کرد کجا جا مانده. هر وقت کولاک آن چنان شدید می شد که برف پاکن ها خوب از عهده ی برف روبی برنمی آمدند، کا با حدس زدن جاده را به راننده نشان می داد. برف علامت های جاده را پوشانده بود و خواندن نشانه ها غیرممکن بود. در شدتِ توفانِ برف، راننده چراغ نورافکن را خاموش و چراغ های داخل را کم نور کرد تا در فضای نیمه تاریک جاده را بهتر ببیند. سکوت ترسناکی بر جان مسافران نشست و آن ها چشمان شان را از صحنه ی بیرون برنمی داشتند: خیابان های پوشیده از برف، دهکده های خالی از سکنه و متروک، نور اندک، خانه های یک اشکوبه لرزان، جاده های بسته شده رو به دهکده های دیگر، دره های تنگ و مخروطی که به سختی با نور کم رنگ چراغ جاده قابل دیدن بود. در این میان اگر کسی حال حرف زدن داشت، آهسته و درگوشی حرف می زد.
در این فضا بود که همسایه کا نجواکنان پرسید: «چرا به کارس سفر می کنی؟» تشخیص این که کا بومی محل نیست، آسان بود. کا هم آهسته پاسخ داد: «من روزنامه نگارم.» این حقیقت نداشت. «من به انتخابات شهرداری و همین طور به موضوع زنانی که خودکشی کرده اند، علاقه مند هستم.» این موضوع حقیقت داشت.
هم نشین کا گفت: «وقتی شهردار کارس به قتل رسید، همه ی روزنامه های استانبول آن را پوشش دادند. زنانی را هم که خودکشی کرده بودند، از قلم نینداخته بودند.»
برای کا سخت بود تا از لحن و صدای مرد بفهمد که او از روی غرور حرف می زند یا از روی شرم. سه روز بعد، هنگامی که کا در میان برف در خیابان خلیل پاشا ایستاده بود، همین دهاتی لاغر و زیبا را دید که اشک از چشمان اش جاری است.
در میان گفت وگوهای گاه به گاهی که ادامه پیدا کرد، کا فهمید که این مرد به تازگی مادرش را به ارض روم برده زیرا بیمارستان کارس خوب نیست و او فروشنده ی گاو و گوسفند دهات نزدیک به کارس است؛ روزگار سختی داشته است ولی طغیان نکرده و دست به شورش نزده- به دلایل اسرارآمیزی او به کا، چیزی نگفت-، برای خودش تاسفی ندارد ولی دل اش برای کشورش می سوزد و او خوش حال است که مرد با مطالعه ای، آقای فرهیخته ای مانند کا قدم رنجه فرموده راه دراز استانبول تا کارس را پیموده تا از مسائل و مشکلات کارس باخبر شود. در سادگی و غرور این مرد چیز ارزشمندی یافت می شد، و کا به همین خاطر برای او احترام قایل بود.
حضورش برای کا آرام بخش بود. حتا یک بار در طول دوازده سال تبعیدش در آلمان چنین آرامشی را حس نکرده بود: از زمانی که لذت زودگذر همدلی با فردی پایین تر از خودش را چشیده بود، مدت ها می گذشت. به یاد تلاشش افتاد که می خواست دنیا را از چشمان مردی که عشق و مهربانی را حس می کند، ببیند. در این زمان هم می کوشید همان حس را داشته باشد، دیگر از حس بسیار ترسناک کولاک بی رحم خبری نبود، زیرا می دانست آن ها در تقدیرشان نیست طومار صخره ای را درهم بپیچند: اتوبوس تاخیر خواهد داشت ولی به مقصدش خواهد رسید.
وقتی که در ساعت ۱۰، سه ساعت دیرتر از برنامه، اتوبوس خرناسه کنان خودش را در خیابان های پوشیده از برف کارس می کشاند، کا اصلاً شهر را نشناخت. او نتوانست پایانه را که ۱۲ سال پیش با کشتی بخاری به آن جا رسیده بود، ببیند و آن را به جا آورد. هیچ نشانه ای از هتلی که آن روز پس از گشتی کامل در شهر راننده او را به آن جا- هتل ریپابلیک با تلفنی در هر اتاق- رسانده بود، به چشم نمی آمد. گویی همه چیز در زیر برف گم شده یا پاک شده است. او اشاراتی از آن روزهای رفته در درشکه ها این جا و آن جا که در گاراژها پناه گرفته بودند می دید ولی شهر را بسیار فقیرتر و غمگین تر از گذشته می یافت. از پنجره های یخ بسته ی اتوبوس کا همان آپارتمان های بتُنی که در سراسر ترکیه در طول ده سال گذشته مثل قارچ از زمین روییده بودند، همان چهارچوب شیشه ای خزه بسته را دید. او هم چنین در هر خیابان پرچم هایی که در اهتزاز بودند و شعارهای انتخاباتی می دادند را مشاهده کرد.
او از اتوبوس پا به بیرون نهاد، پایش در برف نرم و نازک فرو رفت و سرمای گزنده ای را در قوزک پایش احساس کرد. او اتاقی در هتل قصر برفی رزرو کرده بود، و وقتی رفت تا از راهنما شماره ی آن را بگیرد، در میان مسافرانی که در انتظار بار و بنه ی خود بودند، چهره هایی را که آشنا می یافت، با ریزش چنین برف سنگین و درشتی نمی توانست شناسایی کند. دوباره آن ها را در رستوران کشتزارهای سبز، که پس از پذیرش به آن جا رفته بود، دید: مردی خسته، درهم فرو رفته که هنوز زیبا می نمود و چشمان اش هنوز گیرا بود، زنی چاق ولی سرزنده که به نظر می آمد همنشین سراسر عمر آن مرد، بوده است.
کا آن ها را در دهه ی هفتاد در استانبول در تئاتر دیده بود، زمانی که تئاترها انوار انقلابی دنیا را می تاباندند. نام مرد سانای زعیم بود. ذهن کا به کاویدن ادامه داد. به آن ها خیره شد. سرانجام توانست بفهمد که زن او را به یاد هم کلاسی اش در مدرسه ابتدایی می اندازد. مردان دیگری در پشت میزی با آن دو نشسته بودند و رنگ و رخساره آن ها نشان می داد که باید عمری را روی سن تماشاخانه گذرانده باشند؛ او نمی دانست این گروه کوچک نمایشی در این شهر فراموش شده در شبی برفی در ماه نوامبر چه می کند؟ پیش از این که رستوران را ترک کند، رستورانی که ۲۰ سال پیش پر از روسای دولتی بود و همه ژاکت و کراوات داشتند، کا پنداشت یکی از قهرمانان دهه ی هفتاد (که نظامی چپ گرایی بود)، سر میز دیگری نشسته است. ولی گویی پوششی از برف روی همه ی خاطراتش از این مرد پرده کشیده بود، همان گونه که روی رستوران و شهر شکست خورده که بریده بریده نفس می کشید، پرده ای کشیده بود.
آیا این خیابان ها به علت برف خالی از مردم اند یا این پیاده روهای یخ بسته همیشه سوت و کورند؟ همان خیابانی که او در شهر قدم می زد، کا نوشته های روی دیوار، پوسترهای انتخاباتی، آگهی های مدارس و رستوران ها، و پوسترهای جدیدی را که سران شهر امیدوار بودند پایانی به خودکشی همه گیر ببخشند، بررسی کرد. از میان پنجره های یخ بسته ایی قهوه خانه ای نیمه خالی را دید که گروهی از مردم دور تلویزیونی جمع شده بودند. از دیدن این خانه های سنگی روسی که هنوز سرپا بودند اندکی خوش حال شد. در خاطره اش این خانه ها به کارس مکان و خصلت ویژه ای می بخشیدند.
هتل قصر برفی یکی از آن نمونه های بناهای بالتیکی زیبا و باشکوه بود. دو اشکوبه بود، با پنجره های دراز و باریک که مشرف به حیاط بود و طاقی داشت که درشکه ها به راحتی از زیر آن عبور می کردند. کا که از زیر آن گذشت هیجان لرزانی را حس کرد. ولی بیش از آن خسته بود که علت آن را جست وجو کند. بیایید تنها بگوییم که به یکی از دلایلی که کا به کارس آمده است ارتباط دارد. سه روز پیش، سری به یکی از دفاتر جمهوری خواهان زده بود تا دوست دوران جوانی اش را در استانبول ببیند. این همان دوستی است که به او خبر انتخاب شهردار و مانند شهر باتمان شمار زیاد و غیرمنتظره ای از دختران کارس دست به خودکشی زده اند، را داده بود؛ تانر، دوست دوران جوانی اش، به او گفته بود که اگر کا بخواهد درباره ی این موضوع مقاله ای بنویسد و ببیند ترکیه در دوازده سال غیبت او واقعاً چه شکلی پیدا کرده است، بهتر است سفری به کارس داشته باشد. برای این ماموریت کس دیگری در دسترس نبود، تانر فکر کرد می تواند برایش کارت خبرنگاری معتبری بگیرد و از همه ی این ها مهم تر به کا گفت که ممکن است علاقه مند باشد که بداند همکلاسی قدیم شان، ایپک زیبا در حال حاضر در کارس زندگی می کند. اگرچه از مختار شوهرش جدا شده و با پدر و خواهرش در هتل قصر برفی رحل اقامت افکنده اند. کا در همان زمان که به تانر گوش سپرده بود، تانری که برای جمهوری خواهان تفسیرهای سیاسی می نوشت، به یاد آورد که ایپک چه قدر زیبا بود.
کاویت، مسوول پذیرش در تالاری که سقف بلندی داشت نشسته بود و تلویزیون تماشا می کرد. کلید اتاق کا را داد. کا به طبقه ی دوم رفت به اتاق ۲۰۳. در را پشت سرش بست، احساس کرد آرام تر شده است. بعد از خودآزمونی های دقیق، به این نتیجه رسید که به رغم همه ی ترس هایی که در سراسر این سفر او را فلج کرده، امکان بودن ایپک در همین هتل، تحمل همه آن ها را آسان خواهد ساخت. پس از یک عمر تجربه از دل بستن تحت تاثیر شرم و رنج قرار گرفته بود؛ دورنمای عاشق شدن، او را سرشار از ترس شدید و غریزی ساخت.
در نیمه های شب، پیش از خوابیدن، با لباس خواب، طول اتاق را پیمود و پرده ها را کنار زد و به تماشای فرو باریدن دانه های پایان ناپذیر برف سنگینی نشست.

۲. شهر ما سرزمین صلح و دوستی است

مناطق دورافتاده
برف و تاریکی، گل و کثافت ها را می پوشاند، برف برای کا پیام پاکی می آورد، ولی پس از گذر یک روز از اقامت اش دیگر پیام آور پاکی نبود. برف این جا خسته کننده، تحریک کننده و وحشت آور بود. تمام شب یک ریز باریده بود. تمام صبح به باریدن ادامه داده بود، ولی با این حال کا نقش خبرنگار بی باکی را بازی می کرد- به چای خانه های شلوغ مملو از کردهای بی کار سر می زد، با رای دهنده ها مصاحبه می کرد و یادداشت برمی داشت- و بعد از خیابان های یخ بسته ی شیب دار، سر بالا می رفت تا با شهردار پیر، معاون فرماندار و خانواده های دخترانی که خودکشی کرده بودند، مصاحبه کند. ولی دیگر خاطره ای او را به خیابان های پربرف دوران کودکی نمی برد که پشت پنجره های خانه های مجلل نیشانتاش می ایستاد و باریدن برف را نظاره می کرد، به رویا می رفت و در قصه ی پریان غرق می شد؛ دیگر برف او را به سرزمینی نمی برد که در آن طبقه ی متوسط شهری از زندگی مرفه لذت می برد. این روزها حتا در رویاهایش هم از آن خبری نبود.
سپیده دمان، پیش از آن که شهر از خواب شبانه بیدار شده باشد و پیش از آن که از برف زده شده باشد، در شهر، در کوچه پس کوچه ها، پایین دست بلوار آتاتورک در منطقه ای به نام کالیالتی، فقیرترین بخش کارس، پیاده روی پرنشاطی را آغاز کرد. هم چنان که شتاب آلود از زیر شاخه های پوشیده از برف درختان آزاد و زیتون می گذشت، مناظری را دید می زد: ساختمان های قدیمی، فرسوده و فرتوت روسی با آن لوله های بخاری که از پنجره ها بیرون زده بود، کلیسای ارمنی که هزار سال قدمت داشت و برج آن بر انبارهای چوبی و ژنراتورهای برق مسلط بود، گله سگ های که هر رهگذری که از روی پل سنگی ۵۰۰ ساله می گذشت پارس می کردند، برفی که روی آب نیمه یخ بسته ی رودخانه ای که از زیر پل عبور می کرد می بارید، نوارهای نازک از دودی که از کلبه های کالیالتی برمی خواست. منطقه ای که زیر پوشش برف بدون زندگی به سر می برد. همه این صحنه ها او را آن چنان غمگین می ساخت که چشمان اش به اشک می نشست. در طرف دیگر رودخانه دو کودک، دختر و پسری که صبح سحر آن ها را بیرون فرستاده بودند تا نان بخرند، دیده می شدند. شاد و رقصان قدم برمی داشتند و قرص نان گرم را به هوا پرتاب می کردند و با سینه هایشان آن ها را می گرفتند؛ آن چنان شاد و شنگول بودند که بر لبان کا گل لبخند نشاندند. فقر یا درماندگی نبود که کا را پریشان می ساخت؛ آن چه که او این جا و آن جا در روزهایی که می گذشتند می دید آشفته اش می کرد و حال اش را می گرفت: ویترین های خالی عکاسی ها، انبوه کارگران بیکاری که در قهوه خانه ها پناه گرفته بودند و وقت شان را به ورق بازی می گذراندند و از پشت شیشه های پنجره های یخ بسته می شد آن ها را دید.
شهر ساکت و خالی بود، برف خیابان ها و میدان هایش را سراسر پوشانده بود. این مناظر و صحنه ها از تنهایی نیرومند و شگفتی سخن می گفت. گویا این گونه می نمود که او در سرزمینی است که دنیا آن را فراموش کرده است، انگار تنها در پایان دنیا دارد برف می بارد.
در تمام صبح بخت با کا یار بود. زمانی که مردم می پرسیدند تو کیستی و جواب او را می شنیدند، همه می خواستند با او دست دهند؛ به او خوشامد بگویند و با او چونان خبرنگاری پرآوازه از استانبول رفتار کنند؛ همه ی آنان از معاون فرماندار گرفته تا فقیرترین مرد، به او روی خوش نشان می دادند، درها را به رویش می گشودند و با او به صحبت می نشستند. سردارخان ناشر «روزنامه ی شهر مرزی» او را به مردم معرفی می کرد (شمارگان: ۳۲۰ نسخه) سردارخان گاهی اوقات اخبار محلی را برای روزنامه ی جمهوری در استانبول (که پیش تر به چاپ نمی رسید) می فرستاد. به کا گفته شده بود اولین کارش در صبح روز بعد دیدار با روزنامه نگار محلی است. به محضی که هتل را ترک کرد و در همان لحظه فهمید که روزنامه نگار قدیمی در دفترش پناه گرفته است، پی برد که این مرد از همه ی حوادثی که در شهر کارس روی می دهد، خبر دارد: این سردارخان بود که اولین سوالی را پرسید که در طول سه روز اقامت اش در شهر صدها بار از او پرسیدند:
- به شهر مرزی ما خوش آمدی. ولی چرا به این شهر آمدی؟
کا توضیح داد که او آمده است تا اخبار انتخابات شهرداری را پوشش دهد و شاید درباره دخترانی که خودکشی کرده اند، مطلبی بنویسد.
روزنامه نگار گفت:
- مثل شهر باتمان، داستان هایی که از دختران خودکشی کرده می گویند، اغراق آمیز است. بیا برویم کاظم خان را ببینیم، او جانشین رییس پلیس است. آن ها باید بدانند تو پا به این شهر گذاشته ای. این مقررات است.
این که همه تازه واردها، حتا خبرنگاران، باید خودشان را به پلیس معرفی کنند، رسمی است استانی که به دهه ی چهل برمی گردد. از آن جا که او تبعید سیاسی بوده که به تازگی به کشور بازگشته، آن هم بعد از سال ها غیبت، و از آن جا که (حتا اگر کسی اشاره ای به آن نکرده باشد) او حضور چریک های کرد جدایی طلب را (پ.ک.ک) در شهر حس می کرد، کا با آن هیچ مخالفتی نداشت.
آن دو در کولاک عازم شدند. از میان بازار تره بار میان بر زدند و مغازه های یدکی فروش و سخت افزارفروش در خیابان کاظم کارابگیر را پشت سر گذاشتند، از کنار چای خانه هایی که مردان بیکار، غم زده و ماتم گرفته در آن ها چشم به تلویزیون دوخته بودند، زیر بارش برف، از کنار دکان های لبنیاتی که حلقه های بزرگ پنیر زرد را به نمایش گذاشته بودند، گذشتند. پانزده دقیقه طول کشید تا اوریب وار از شهر عبور کنند.
در طول راه، سردارخان توقف کرد تا به کا محل قتل شهردار پیر را نشان دهد. بنابر شایعه ای او بر سر نزاعی ساده (سر خراب کردن بالکونی) با تیر کشته شده است. بعد از سه روز قاتل را در دهکده ای که به آن جا گریخته بود، دستگیر کردند. او را در انباری که مخفی شده بود و هنوز مسلح بود، گرفتند. اما در آن سه روز آن قدر شایعه سر زبان ها بود که کسی باور نمی کرد که به راستی او قاتل شهردار باشد. سادگی انگیزه اش یاس آور بود.
ستاد مرکزی پلیس کارس ساختمانی سه طبقه و دراز در خیابان فایبک خان بود. جایی که روز و روزگاری بناهای سنگی به روس ها و ارمنی های ثروتمند تعلق داشته است و در حال حاضر بیش تر محل ادارات دولتی هستند. در زمانی هر دو در انتظار جانشین رییس پلیس بودند، سردارخان به سقف های بلند و پرنقش و نگار اشاره کرد. توضیح داد که میان سال های ۱۸۷۷ تا۱۹۱۸، در زمان اشغال شهر توسط روس ها، این بنای چهل اتاقه اول خانه ی ارمنی های ثروتمند و بعدها بیمارستان روسی بوده است.
کاظم خان، معاون رییس پلیس شکم گنده به راهرو آمد و آن ها را به داخل اتاق اش هدایت کرد. کا بی درنگ فهمید که هر دو با مردی هم نشینی دارند که او روزنامه های ملی مانند جمهوری را نمی خواند، آن ها را زیادی متمایل به چپ به حساب می آورد؛ کاظم خان به ویژه تحت تاثیر سردارخان، که تنها به این دلیل که کسی شاعر است لب به ستایش و تحسین اش می پردازد، نبود؛ ولی از سردارخان حساب می برد و به او به عنوان مالک و صاحب امتیاز روزنامه ی محلی احترام می گذاشت. پس از این که سردارخان حرف اش به پایان رسید، معاون پلیس رو به کا کرد و پرسید:
- آیا شما به محافظ احتیاج دارید؟
- ببخشید؟
- من تنها پیشنهاد یک پلیس مخفی دارم. برای این که خیالت راحت باشد.
کا با صدای مردی بی تاب که پزشک اش به او گفته است باید از این پس با عصا راه برود، پرسید:
- آیا من واقعاً به پلیس مخفی نیاز دارم؟
- شهر ما مکان صلح آمیزی است. ما همه ی تروریست هایی که ما را از یک دیگر جدا می کردند، دستگیر کرده ایم. ولی من هنوز از سر احتیاط توصیه می کنم.
کا گفت: اگر کارس مکان صلح و آرامی است، پس من به محافظ نیازی ندارم.
کا پنهانی امیدوار بود که معاون پلیس از این فرصت سود جوید و دوباره به او اطمینان دهد که کارس شهر صلح جویی است، ولی کاظم خان، حرف اش را تکرار نکرد.
سردار و کا به شمال شهر به کالیالتی و بایرام پاشا، فقیرترین حومه ی شهر رفتند. خانه های این دو منطقه کوخ هایی بودند از سنگ و خشت و درشان ورق پاره هایی از آلومینیوم بود. برف به باریدن ادامه می داد، آن ها راه شان را از این خانه به آن خانه باز می کردند. سردارخان در می زد. اگر زنی پاسخ می داد، می گفت می خواهند مرد خانه را ببینند. اگر آن ها او را می شناختند، با لحنی که اعتمادشان را برمی انگیخت می گفت که دوست اش، روزنامه نگاری نام آور از استانبول راه درازی را پیموده است تا از انتخابات گزارش هایی تهیه کند و هم چنین می خواهد شهر را بهتر بشناسد، مثلاً چرا این همه زن دست به خودکشی زده اند؟ اگر همشهریان نگرانی ها و خواسته هایشان را در میان بگذارند، آن ها برای شهر کارهای بهتری انجام خواهند داد. شمار کمی خیلی دوستانه برخورد می کردند، شاید می پنداشتند سردار و کا نامزدهای انتخابات هستند که بطری های روغن مایع آفتاب گردان، جعبه های صابون یا بسته هایی پر از شیرینی و شکلات آورده اند. اگر آن ها تصمیم می گرفتند آن دو را به خاطر کنجکاوی یا از روی مهمان نواری صرف به داخل دعوت کنند، اولین چیزی که به کا یادآوری می کردند این بود که از سگ ها نترسد. برخی با ترس درها را می گشودند، به این خیال که پس از سال ها ارعاب و سرکوب پلیس، هنوز دستگیری و پای کشتن کسی در میان است. حتا پس از این که می فهمیدند دیدارکنندگان دولتی نیستند، باز هم در پناه سکوت باقی می ماندند. هر بار که از خانه ای به خانه ی بعدی می رفتند، به نظرشان می رسید ساکنان افزایش پیدا کرده اند. آن ها ناگزیر بودند ازکنار کودکانی بگذرند که به قوطی حلبی های شکسته، عروسک های اسلحه به دست، بطری ها یا جعبه های خالی از چای و دارو لگد می زدند.
اما درباره ی خانواده هایی که دختران شان خودکشی کرده بودند (در مدت کوتاهی شش حادثه به گوش کا رسیده بود) همه پافشاری می کردند که دختران شان هرگز از نگرانی و ناراحتی هایشان حرفی نزده بودند، و به همین دلیل هم تکان خورده بودند و از اتفاقی که افتاده بود غمیگن و افسرده بودند. سردار و کا به اتاق های کوچک و سرد و یخ زده، با نیمکت و صندلی های شکسته، دعوت می شدند که کف آن ها خالی و خاکی یا با فرش های ارزان قیمت پوشیده شده بود. کنار بخاری هایی می نشستند که گرما و جانی نداشت مگر این که مرتب به آن ها سیخ بزنند. بخاری های برقی که از برق قاچاقی نیرو می گرفتند، اغلب خاموش می شدند و تلویزیون های روشن ساکتی که کسی آن ها را خاموش نمی کرد، آن دو صدای وای وای پایان ناپذیر کارس را می شنیدند. آن ها از نرخ بالای بیکاری و خودکشی فراگیر باخبر می شدند. آن ها گوش به مادران گریانی می سپردند که پسران شان بی کار یا در زندان بودند، به کارگران حمامی که روزی ۱۲ ساعت کار می کردند و هنوز آن قدر دست شان را نمی گرفت که خانواده ای ۸ نفره را اداره کنند. آن ها ضجه و زاری مردان بی کاری را می دیدند که حتا دیگر توان مالی رفتن به چای خانه ای را هم ندارند، این مردمان گله می کردند و می نالیدند: از بخت بدشان، از شورای شهر، از دولت. ریشه ی هر مساله ای را در ملت و دولت می یافتند.
هنگام گوش سپردن به این قصه های درد و رنج، لحظه ای فرا می رسید که به رغم تابیدن نور سفید و نقره ای رنگ از پنجره ها، کا احساس می کرد انگار وارد دنیای سایه ها شده است. اتاق ها آن چنان تاریک بودند که به سختی می توانست شکل مبلمان را تشخیص دهد؛ بنابراین وقتی ناگزیر می شد به برف بیرون بنگرد، نور چشم او را می زد. گویی پرده ای توری نازک ابریشمی روی چشمان اش را گرفته است؛ گویی او به سکوت برف بازمی گشت تا از این داستان های بدبختی و فقر بگریزد.
اما داستان خودکشی هایی را که آن روز شنید هرگز تا آخر عمر دست از او برنمی داشتند. فقر یا درماندگی نبود بل بی تفاوتی که کا در این داستان های تکان دهنده می دید، شگفت انگیز می نمود. تنها کتک زدن های پی درپی نبود که دختران نوش جان می کردند یا محافظه کاری پدران شان، که حتا به آن ها اجازه بیرون رفتن را هم نمی دادند؛ یا نظارت پایان ناپذیر شوهران حسود، یا پول نداشتن. آن چه که کا را تکان می داد و می لرزاند و می ترساند روشی بود که این دختران خود را با آن کشته اند: ناگهانی، بدون رعایت هیچ آدابی و هیچ هشداری، در میان کارهای روزمره ی زندگی.
برای مثال دختری بود که مجبورش کرده بودند نامزد مرد پیری که صاحب چای خانه ای بود، بشود. او شام اش را با مادر، پدر، سه خواهر و برادرش، و مادربزرگ پدری اش صرف کرد، همان طور که هر شب صرف می کرد. بعد از این که او و خواهرانش با خنده و شوخی و بگو و مگو میز را جمع کردند، از آشپزخانه به باغ رفت تا دسر بیاورد، از آن جا از پنجره به اتاق والدین اش رفت و با تفنگ شکاری پدرش خودش را کشت. مادربزرگ صدای تیر را شنید و با شتاب به طبقه بالا رفت و دید دختری که فکر می کرد در آشپزخانه است در کف اتاق خواب پدر و مادرش در خون خود خفته است. مادربزرگ درک نمی کرد نوه اش چگونه از آشپزخانه به اتاق خواب رفته است، از این گذشته چرا خودکشی کرده است.
دختر شانزده ساله دیگری بود که به دنبال مشاجره شبانه با دو خواهرش سر ایستگاه های ماهواره، ریموت را در چنگ خود گرفته بود. پدر وارد می شود که تا سر و صدا را با زدن دو سیلی بخواباند. دختر یک راست به اتاق اش می رود بطری بزرگی از داروی دامپزشکی، مروتالین، می یابد و مانند بطری سودا تمام آن را سر می کشد.
دختر دیگری که با خوش حالی در سن پانزده سالگی شوهر کرده بود، نوزاد شش ماهه ای داشت. او از کتک هایی که از دست شوهر افسرده و بیکارش می خورد، دچار وحشت شده بود. بعد از دعوای روزانه به آشپزخانه رفت، در را از پشت قفل کرد؛ شوهرش می دانست قصد او چیست، ولی دختر از پیش طناب و قلابی در سقف آماده کرده بود، به همین دلیل تا شوهرش در را بشکند، او خود را دار زده بود.
با سرعت زیادی که این دختران از زندگی به گرداب مرگ پریده بودند، کا را به حیرت انداخته بود. برنامه ریزی هایی که کرده بودند: قلاب هایی که در سقف پیچ کرده بودند، تفنگ هایی را که پر کرده بودند، شیشه ی داروهایی که از جعبه ی داروها در خانه به اتاق خواب شان برده بودند، خبر از این می دهد که فکر خودکشی، مدتی آن ها را رها نمی کرده است.
اولین داستان چنین خودکشی ها از شهری به نام باتمان، صد کیلومتر دورتر از کارس آمده بود. در سراسر دنیا آمار نشان می دهد مردان سه تا چهار برابر زنان خودشان را می کشند. کارمند جوانی در اداره آمار ملی در آنکارا برای اولین بار توجه کرده بود که در باتمان شمار خودکشی زنان سه برابر بیش تر از مردان و چهار برابر بالاتر از میانگین زنان دنیاست. اما زمانی که یکی از دوستان اش در روزنامه ی جمهوری آن را در صفحه ی «خلاصه ی اخبار» به چاپ رساند، هیچ کس در ترکیه به آن توجه ای نشان نداد. شماری از خبرگزاری های فرانسوی و روزنامه های آلمانی، به این خبر روی خوش نشان دادند. از باتمان دیدن کردند و در روزنامه هایشان داستان هایی را منتشر کردند. پس از آن مطبوعات ترک علاقه مند شدند: تنها چند خبرنگار ترک به این شهر سفر کردند. مطابق گزارش مقامات، علاقه ی مطبوعات تنها دختران بیش تری را به لبه ی خودکشی کشانده بود.
جانشین فرماندار به کا گفت که خودکشی های کارس از نظر آماری به پای شهر باتمان نمی رسد. او در حال حاضر، با صحبت کردن کا با خانواده ها مخالفتی ندارد. ولی از او خواهش کرد از به کار بردن واژه ی «خودکشی» زمانی که با این افراد حرف می زند، خودداری کند و وقتی داستان آن ها را در روزنامه ی جمهوری منتشر می سازد، مواظب باشد اغراق نکند. کمیته ای از کارشناسان امر خودکشی (از جمله روان شناسان، افسران پلیس، قضات و کارمندانی از اداره امور مذهبی) پیش از این آماده می شدند از باتمان به کارس بیایند. به عنوان اقدامات مقدماتی، اداره ی امور مذهبی دیوارهای شهر را از شعارها و پوسترهایی پوشانده بود و کا روز گذشته آن ها را دیده بود. آن ها اعلام می کردند: «انسان شاهکار خلقت خداوند است و خودکشی کفر است.» به زودی قرار بود دفتر فرمانداری جزوه ای تحت همین عنوان پخش کند. جانشین فرماندار هنوز نگران بود نکند این اقدامات نتیجه ی عکس دهد و بر میزان خودکشی ها بیفزاید.
جانشین فرمانده به کا گفت:
«آن چه که ما به آن اطمینان داریم این است که این دختران به علت بدبختی مطلق دست به خودکشی می زنند. ما در آن شکی نداریم، ولی اگر بدبختی دلیل اصلی است، پس باید نیمی از زنان ترکیه خودکشی می کردند.»
این مرد با صورت موش خرمایی و سبیل های تاب داده، و نوک تیزش پیشنهاد فرمودند که زنان باید در برابر وسوسه کشتن خودشان به دلیل فراخوان هماهنگ مردان، پدران، پیشوایان دینی و دولت، مقاومت کنند: آن ها آن را نکوهش می کنند و یک صدا فریاد برمی آورند: «خودکشی نکنید!» آن گاه به کا سرافرازانه گفت به همین دلیل به آنکارا گزارش داده است که در کمیته ی تبلیغات ضدخودکشی، دست کم یک زن هم باشد.
این اندیشه که خودکشی ممکن است مانند وبا به سرعت همه گیر شود، بعد از آن به بار نشست که دختری راه دراز باتمان را به کارس پیمود تا خودش را در این جا بکشد. خانواده ی این دختر به کا و سردارخان اجازه ی ورود به خانه را ندادند، اما دایی دختر موافقت کرد بیرون از خانه حرف بزند. زیر درختان خرزهره در پارک پوشیده از برف منطقه ی آتاتورک، در حالی که سیگاری بر لب داشت و آن را دود می کرد، داستان را تعریف کرد. خواهرزاده اش دو سال پیش ازدواج کرده بود. مجبور بود از صبح سپیده دم تا سیاهی شب در خانه کار کند، هم چنین یک ریز سرزنش های مادرشوهرش را به علت آبستن نشدن تحمل کند. باور دایی این بود که آبستن نشدن تنها نمی تواند دلیل خودکشی دختر باشد، معلوم است که از زنان دیگری که در باتمان خودشان را می کشند، نسخه برداری کرده است. دختر عزیز و مرحوم در کارس در دیدار از اقوام اش کاملاً شاد و سرحال به نظر می رسید؛ بنابراین باورکردنی نیست، تکان دهنده است که صبح همان روزی که قرار است به باتمان بازگردد، نامه ای از بسترش بیابند که در آن نوشته قرص های خواب آور دو شیشه را خورده است.
یک ماه پس از این که فکر خودکشی همه گیر اعلام شد، دختر شانزده ساله ای اقدام به خودکشی تقلیدی خودش کرده بود. با خواهش عمومی این دختر و قول کا که حتماً تمام داستان را از سیر تا پیاز در گزارش اش خواهد آورد، پدر و مادر گریان توضیح دادند که پس از این که آموزگارش او را متهم کرد که باکره نیست، او دست به خودکشی زده است. چون این شایعه در سراسر کارس پخش شده بود، خواستگارش نامزدی را به هم زده بود و خواستگاران جوان دیگر- که پیش از این پاشنه ی در خانه را در می آوردند و آرزوی وصلت با او را داشتند-؛ پا پس کشیده بودند. در این جا بود که مادربزرگ مادری دختر گفته بود: «چه بد! تو دیگر شوهر گیرت نمی آید.» آن گاه، شبی، در زمانی که تمام افراد خانواده داشتند صحنه ی عروسی را در صفحه ی تلویزیون تماشا می کردند، و پدر در آن شب مست بود و گریه می کرد، دختر قرص های خواب مادربزرگ را دزدید و همه را بعلید (به این طریق تنها نه فکر خودکشی بل روش اجرای آن هم واگیردار شده بود). وقتی کالبدشکافی ثابت کرد که دختر باکره بوده است، پدر نه تنها آموزگار که شایعه را پخش کرده بود بل دختر خواهرش را که از باتمان به کارس آمده بود تا خودکشی کند، مقصر اعلام کرد. نمی شد هم شایعه ی بی پایه ا ی را از دامن پاک فرزندشان نزدایند و هم آموزگاری را که دروغ شرم آور و پست را آغاز کرده بود افشا نکنند. خانواده تصمیم گرفته بود همه داستان را مو به مو برای کا تعریف کند.
کا به طرز شگفت آور و یاس آوری دریافت که دختران خودکشی کرده، هیچ حریم خصوصی حتا وقتی که می خواستند خودشان را بکشند، نداشته اند. حتا پس از بلعیدن قرص ها، در حالی که دراز کشیده بودند و داشتند آرام آرام زندگی را بدورد می گفتند، ناگزیر بودند اتاق شان را با دیگران سهیم باشند. کا در نیشانتاش بزرگ شده بود، ادبیات غربی می خواند، و در خیالات خودکشی اش همیشه اندیشیده بود که مهم است فرد زمان و مکان زیادی داشته باشد: دست کم شما اتاقی لازم دارید تا در آن روزها به سر برید، بدون این که کسی در بزند و مزاحم شما شود. در خیالات او خودکشی با قرص خواب و ویسکی مراسم باوقاری است که شما آخرین عمل خودتان را تنها و با اراده ی آزاد خودتان به فرجام می رسانید. هر زمان به خیال اش می رسید که به زندگی اش پایان دهد، تنهایی چاره ناپذیر او را به وحشت می انداخت و بنابراین او هرگز به طور جدی دست به آن نیالوده بود.
تنها خودکشی ای که او را به تنهایی گذشته اش برده بود دختر باحجابی بود که خود را پنج هفته پیش کشته بود. او یکی از دختران روسری به سر مشهور بود. زمانی که مقامات روسری به سرکردن را در مراکز آموزشی در سراسر کشور غیرقانونی کردند، بسیاری از زنان و دختران نپذیرفتند. این شورشیان ابتدا از کلاس و پس از آن طی حکمی از آنکارا از همه ی مراکز آموزشی رانده شدند. در میان خانواده هایی که کا از آن ها دیدار کرد، آن دختر باحجاب از همه بیش تر مرفه بود. پدر شوریده حال اش عطاری کوچکی داشت. در حالی که کوکاکولای خنکی از یخچال مغازه اش به کا داد، داستان دخترش را روایت کرد: با در نظر گرفتن سرپوش، مادر دختر هم حجاب داشت و برای دخترش نمونه ای بود. و همه ی فامیل هم آن را تحسین می کردند و می ستودند. اما فشار حقیقی از طرف دوستان هم مدرسه ای اش به او وارد آمده بود، دوستانی که علیه اخراج زنان سرپوشیده کمپینی راه انداخته بودند. بدون شک، آن ها بودند که به او آموختند روسری نشانه ای از «اسلام سیاسی» است. بنابراین به رغم خواسته ی خانواده اش که روسری را از سرش بردارد، او خودداری کرد؛ کار به آن جا رسید که اغلب پلیس او را از راهروهای موسسه بیرون می انداخت. زمانی که دید برخی از دوستان اش تسلیم می شوند و حجاب را کنار می گذارند، و برخی دیگر با گذاشتن کلاه گیس روی موهای خودشان به مدرسه می روند به پدرش گفت که زندگی معنایی ندارد و علاقه ای به ادامه زندگی ندارد. او هم چنین احساسات اش را با دوستان اش درمیان نهاد. ولی چون اداره امور مذهبی دولتی و اسلام گرایان به نیروهایی پیوستند که خودکشی را محکوم می کردند و آن را بزرگ ترین گناه می شمردند، و پوسترهای سراسر کارس همین حقیقت را اعلام می کردند، کسی انتظار نداشت دختر باتقوایی جان خودش را بگیرد.
تسلیمه، دختری که آخرین شب بی صدا سریالی به نام ماریانا را تماشا کرد، پس از آن که چای دم کرد و از پدر و مادرش پذیرایی کرد، به اتاق اش رفت و آماده ی خواندن نماز شد. دهان، پای و دستان اش را شست. زمانی که وضو گرفت، روی سجاده اش زانو زد، مدتی در ذکر و دعا به سر برد، پس از آن روسری اش را به قلاب لوستر وصل کرد و با آن خود را دار زد.

نظرات کاربران درباره کتاب برف

یک تخفیف حسابی برای این کتاب لحاظ کنید. کتاب بسیار خوبی هست انصافا قیمتش هم با توجه به حجمی که داره خوبه اما باز هم خرید با تخفیفش خالی از لطف نیست.
در 2 سال پیش توسط محمد کاملان
اورهان پاموک بشدت نویسنده ی تواناییه اغلب رمان‌هایش روایتگر دوره خاصی از تاریخ ترکیه هست و از این جهت که توی کوچه پس کوچه های استانبول و شهرهای دیگر میگذره برای من جذابه حالا بماند نثر گیرا و نزدیکی فرهنگی ترکیه به ما من حتما خواندن رمانهای این نویسنده ی نامدار رو به شما توصیه میکنم
در 2 ماه پیش توسط میلاد فروتن