فیدیبو نماینده قانونی نشر ورجاوند و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب چند روزی با ارغوان

کتاب چند روزی با ارغوان

نسخه الکترونیک کتاب چند روزی با ارغوان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب چند روزی با ارغوان

«هرچی حرف بزنی، بیشتر سبک می‌شی. البته فکر می‌کنم، چون این‌طور شنیدم. من خودم وقتی مشکل دارم دوست دارم ساکت باشم و توی خلوتم بهش فکر کنم.» ــ «من در عرض کمتر از یک هفته، چیزایی رو دیدم و درک کردم که از درون متلاشیم کرد. وجودم رو پر از فریاد و آشفتگی کرد، ولی هیچ چاره‌ای جز سکوت و صبر ندارم. تو جای من بودی چه کار می‌کردی؟» ــ «نبودم تا بدونم، ولی اگه بودم از خدا می‌خواستم کاری کنه تا بفهمم که همراهمه.» ــ «می‌دونم که هست. اگه نبود، ارغوان و عشقش رو بهم نشون نمی‌داد. باورت می‌شه که دارم تو آتیش عشق ارغوان می‌سوزم و خاکستر و نابود می‌شم، ولی هیچ گله‌ای از دیدن ارغوان و به‌وجود اومدن این عشق ندارم، از بختی هم که با من یار بوده تا با ارغوان مواجه بشم هم ممنونم. فقط یه چیز رو دوس دارم بدونم. این که ته این بازی به برد می‌رسه یا هر چی جلوتر برم، فقط بازی‌ها با هم عوض می‌شن؟» ــ «اگه بهت خبر از غیب می‌دادن که تهش برده، بازم جلوتر می‌رفتی؟» ــ «حتما.» ــ «اگه می‌گفتن این فقط بازی‌هاست که با هم عوض می‌شه، چی؟»

ادامه...
  • ناشر نشر ورجاوند
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.3 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۲۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب چند روزی با ارغوان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بدون شک شخصی که در برهه ای از زمان به اریکه ی هستی ما وارد می شود در راستای تنظیم خواسته های مان، از جانب کائنات به دنیای ما ورود کرده؛ یا قرار است چیزی به ما دهد یا موردی را از ما بستاند، که در هر دو حالت درسی زیبا از راز زیستن را با خود به ارمغان می آورد.
امید که این کتاب یاریتان نماید تا با این بینش، بیش از پیش همسو شوید.

تقدیم با عشق به همسر و فرزندانم

چیزی از درون به نجوا درآمد:
دیرزمانی است، امیدها از دست رفته اند،
چرا که با قضاوت ها زنده ایم.
دلخوشی ها را به دست گذشته ای رقت انگیز سپرده ایم
و هستی خود را در پوچی نیست، پیچیده ایم.
و این گونه بود که قلم در دستم جای گرفت و کلمات از آن جاری شدند.

لیدا حاجی اسماعیلی

ــ «سلام، دیر کردم؟»
ــ «مگه کار دیگه ای هم بلدی؟ اگه یه روز دیر نکنی، حالم گرفته می شه جون تو!»
ــ «پس فقط به خاطر تو با همین ریتم دوستی مون رو ادامه می دیم.»
ــ «الهی خفه نشی که از رو نمی ری. این دفعه اگه دیر کنی، صبر نمی کنم. تمام زندگی مون شده علاف خانوم شدن.»
ــ «اِ! خوبه چیزای جدید می شنوم! پس این همه علافی که می کشی تا وقتت رو با آقا پویا تنظیم کنی، جزء زندگیت حساب نمی شه؟ فقط تیکه مربوط به منه که علافی به حساب میاد؟ روز جنابعالی چند دقیقه اش مربوط به بنده می شه که دقیقه های علافی رو دقیق محاسبه کنم خدمتتون تحویل بدم؟»
ــ «حالا.»
ــ «چی شد از حاضرجوابی افتادی؟» گردنش را بالاتر برد و با حالتی شبیه به دعا اضافه کرد: «امیدوارم هرچه زودتر این بدتر از خودت بهت پیشنهاد ازدواج بده که من از دست این اخلاقات راحت شم. راستی، به مجنون پیشنهاد نمی دی عینکش رو عوض کنه؟ آخه خیلی بهش نمیاد!»
سوزان قیافه ای حق به جانب گرفت و گفت: «چه حرفا! از عارفی مثل شما بعیده به این ریزه کاری های دنیای ما بند کنه! کی بود اون که می گفت، اگه من می تونستم به تو بفهمونم همه چیز با ظاهر ارتباط نداره، خیلی چیزها حل می شد؟»
ــ «بسه دیگه سخنرانی! دارم از گشنگی می میرم، بریم یه چیزی بخوریم.»
ــ «اِ! امروز که نوبت تو بود یه چیزی بیاری بخوریم، بازم یادت رفت؟!»
ارغوان با شوخی جواب داد: «نه، به جون تو یادم نرفته بود! فقط صبح دیدم اگه وایستم ساندویچ بپیچم، ممکنه بعدازظهر سر قرارم با تو دیر برسم، این بود که ترجیح دادم ناهار مهمونت کنم تا بدقول نشم.»
ــ «الهی!»
ــ «هیس، هیچ چی نگو! می ترسم چون ناشتایی، خدا اشتباهی فکر کنه روزه ای و دعات رو مستجاب کنه!»
ــ «اون جا رو نیگا، خوش تیپه داره میاد این ور سمت ما!»
ــ «هرکی این وری بیاد؛ یعنی میاد سمت ما؟»
ــ «تا تو به من ایمان بیاری دل انگیز...»
امیر با احترام به ارغوان نگاه کرد و با نگاهی گذرا سلامش را شامل حال سوزان هم کرد و گفت: «می تونم چند لحظه وقت تون رو بگیرم؟»
سوزان قبل از این که ارغوان فرصتی برای حرف زدن پیدا کند، جواب داد: «اتفاقا من به ارغوان می گفتم باید برم، ولی چون گرسنه است هی اصرار داره منم باهاش برم غذا بخورم.» کمی چین به گوشه های بینی اش انداخت و با صدایی نجواگونه مثل این که درحال فاش کردن رازی است، ادامه داد: «آخه می دونین، از تنها غذا خوردن بدش میاد، ولی حالا که شما اومدین دیگه خیالم راحت شد که تنها نیست.» بعد رو به ارغوان کرد و با چشمکی که فقط ارغوان می توانست آن را ببیند، ادامه داد: «خداحافظ، بعدا می بینمت ارغوان.» و بی معطلی راهش را به سمت در اصلی دانشگاه ادامه داد.
ارغوان با لبخند به امیر گفت: «حرفاش رو جدی نگیرین، امروز دیر کردم، به خیال خودش الان پدرم رو آورده جلوی چشام.»
امیر با لحنی آرام، همراه با تبسم پرسید: «یعنی روبه رو شدن با من اون قدر بده که حس انتقام گرفتن، دوستتون رو تا این حد آروم می کنه؟!»
ارغوان با خجالت گفت: «معذرت می خوام، منظورم این نبود. راستش، سوزی از شما خوشش نمیاد...»
و وقتی دید وضع با توضیح دادن وخیم تر از قبل می شود، خنده اش را جمع وجور کرد و با لحنی جدی ولی با تبسم ادامه داد: «ای بابا! هرچی بگم بدتر می شه. لطف می کنین کارتون رو بفرمایین؟ من واقعا گرسنمه. یه کم دیگه بگذره همه روز رو باید با سردرد سر کنم.»
ــ «گمونم اگه یه جا پیدا کنیم، بریم غذا بخوریم، خودبه خود با یه تیر چند تا هدف رو زدیم. هم دوست شما انتقام می گیره، هم سر شما درد نمی گیره، من هم مجبور نیستم با عجله حرفام رو بزنم.»
ارغوان با لبخندی جواب داد: «باید بگم من واقعا از تنها غذا خوردن زیاد خوشم نمیاد. هرچند...» بقیه ی حرفش را خورد.
امیر با کنجکاوی پرسید: «هرچند چی؟»
ــ «هرچند اون قدر گرسنمه که فکر نکنم در اولین برخورد بتونم مخاطب خوبی باشم!»
لبخندی بر لب امیر نقش بست و با اشاره دست، ارغوان را به سمت راست راهنمایی کرد و هم زمان گفت: «من یه رستوران خوب همین نزدیکی سراغ دارم.»
ــ «ولی اگه موافق باشین، من ترجیح می دم بریم همین پیتزافروشی که همیشه من با بچه ها می رم. هم غذاش خوبه، هم صاحبش من رو می شناسه و تا غذا آماده بشه، یه چیزی برامون میاره که ته دلمون رو بگیره.»
ــ «بسیار خب، هرجور شما راحتین.»
***
چند دقیقه بعد درحالی که امیر و ارغوان در رستوران موردنظر نشسته بودند و ارغوان با حوصله روی سیب زمینی ها سس اضافه می ریخت، پرسید: «ظاهرا درباره چیز به خصوصی می خواستین با من صحبت کنین، الان بهترین وقته. درحال خوردن با اطمینان بیشتری می تونم به سوالاتون جواب بدم.»
امیر گفت: «خب، راستش نمی دونم از کجا شروع کنم.»
ــ «از هرجا که فکر می کنین درست تره.»
ــ «مسئله اینه که نمی دونم کدوم قسمتش درست تره، یا حتی برای گفتن راحت تر!»
ــ «این طور که معلومه، چیزی که قراره مطرح بشه، ردوبدل کردن یه سری جزوه یا رسوندن جواب سر جلسه یه امتحان خاص نیست!»
ارغوان این را با شیطنتی خاص بیان کرد؛ چون هر کودنی می توانست حدس بزند امیر برای گرفتن جزوه آن جا حضور ندارد. امیر سرش را بالا آورد، مستقیم به چشم های ارغوان خیره شد، ولی یادش رفت چه چیزی می خواست به زبان بیاورد! و بعد از کمی سکوت، مثل این که تازه موقعیتش را پیدا کرده باشد، پرسید: «چیزی داشتم می گفتم؟!»
ارغوان با لحنی طنزآمیز گفت: «نه، فکر نمی کنم! احتمالاً فقط من از شما خواسته بودم بیاید این جا تا من تنها غذا نخورده باشم!»
امیر با تبسم جواب داد: «معذرت می خوام، یه لحظه حواسم کاملاً پرت شد.»
ارغوان همان طور که سرخ شده ترین سیب زمینی را برمی داشت، با کمی تعجب پرسید: «اصلاً گرسنه نیستین؟!»
امیر که انگار تازه فرمان گرسنگی چند دقیقه پیش مغز به معده اش را درک کرده بود، گفت: «چرا! خیلی!»
***
شاید یکی از عواملی که باعث شده بود میان آن همه دختر، ارغوان تنها فرد جذاب در چشم امیر باشد، نحوه صحبت کردن ارغوان بود. او تنها کسی بود که در اغلب کلاس ها به نکته هایی طبیعی و بسیار واضح اشاره می کرد که به طور ناگهانی جو را کاملاً عوض می کردند.
آن لحظه از نظر امیر مهم این بود که با ارغوان وارد صحبت شده بود، هرچند آن حرف ها، حرف هایی نبود که برای گفتنشان آن جا آمده باشد، اما در آن لحظات به خصوص امیر حتی نمی دانست واقعا چه چیزی را می خواهد مطرح کند و یا باید چه موردی را پیش بکشد! هرچه بود نمی خواست آن حال وهوا به هم بخورد. بهتر دید تا با حرف ها خودشان راه آشنایی را باز کنند، همان طور هم شد. بعد از چند دقیقه به قدری فضای صحبت صمیمی شد که امیر به راحتی توانست چیزی را که می دید، بدون تعارف و خجالت بگوید: «گوشه لبت یه کم سُسه.»
ارغوان بدون این که تلاشی برای پاک کردن گوشه لبش داشته باشد، مشغول گشتن توی کیفش شد و بالاخره به زحمت از زیر کلی خرت وپرت، آینه ای بیرون کشید و صورتش را توی آن نگاه کرد. خندید و گفت: «می خواستم ببینم خیلی باید خجالت بکشم یا فقط یه کم! خیالم راحت شد، همه اش یه نقطه است.» با دستمال لکه سس را پاک کرد و به خوردن ادامه داد.
***
تمامی حرکات و حرف ها و حتی طرز نگاه ارغوان به مسائل، برای امیر جالب بود. ارغوان تقریبا با همه برخوردی دوستانه داشت، ولی در دانشگاه فقط با سوزان صمیمی به نظر می رسید. رفتار او امیر را مجبور کرده بود برای اولین بار قاعده زندگی شخصی اش را برهم زند و با دختری وارد صحبت شود. اطراف امیر پر بود از دخترهایی که مشتاق آشنایی با او بودند، ولی همیشه در اولین برخورد، امیر را به این نتیجه می رساندند که وقتی، امکان بودن با خانم هایی خوش برخوردتر وجود دارد، چرا باید دردسر بودن با چنین دخترهایی را به جان بخرد؟ این بود که حتی اگر دختری با پای خود برای دوستی پیش قدم می شد، در همان دقایق اول توسط امیر دست به سر می شد؛ با تمامی این ها امیر هم اکنون تشنه هم صحبتی با ارغوان شده بود. مطمئن بود که نظر سوئی در میان نیست (دست کم در آن لحظه به این مطلب فکر می کرد)، ولی این را هم می دانست که آدمی نیست که امروز عاشق بشود و فردا با عشقش زیر یک سقف زندگی را تجربه کند! فقط می دانست حسی ناشناخته او را به سمت ارغوان می کشاند و هرچه بیشتر با او صحبت می کرد، بیشتر به این نتیجه می رسید که از پیدا شدنِ این حس به هیچ وجه پشیمان نیست. رو در رو شدن با ارغوان بیش از آن که فکر می کرد شیرین بود.
غذا سرو شد. ارغوان همان طور که داشت با کارد و چنگال یک قسمت از پیتزا را می برید، پرسید: «می خوای از این چیزی که من گرفتم امتحان کنی؟ من خودم آدم خوشدلی نیستم، برای همین قبل از این که شروع کنم، به دیگران تعارف می کنم. کسایی که باهام صمیمی ان، این رو خوب می دونن.»
امیر از همین جمله کوتاه متوجه شد که ارغوان به صورت تلویحی امیر را به عنوان یک دوست پذیرفته است. این فکر خوشحالش کرد؛ چون مشخص می کرد دست کم ارغوان از او بدش نمی آید! پس با لبخند جواب داد: «من هم زیاد خوشدل نیستم، ولی جالبه، تابه حال بهش فکر نکرده بودم. به هر حال انگار با تو مشکلی ندارم.»
ارغوان با اخمی ساختگی گفت: «بعیده! کسی که بددله با همه بددله!»
***
تمامی لحظاتی که در پیتزافروشی گذشت، برای امیر تجربه ای جدید و متفاوت بود. برای اولین بار تشنه دوستی با دختری بیست وچهار ساله شده بود که با تمامی تجربیات قبلی اش متفاوت بود و مغایرت داشت!

نظرات کاربران درباره کتاب چند روزی با ارغوان