فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تخم‌مرغ چهارگوش

کتاب تخم‌مرغ چهارگوش

نسخه الکترونیک کتاب تخم‌مرغ چهارگوش به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تخم‌مرغ چهارگوش

خانم دراپ متوجه شد که بازدیدهای کانریدن از انبار خاتمه نیافته است و یک روز برای بازرسی دوباره به انبار رفت. پرسید: «در آن قفس قفل‌شده چه چیزی نگهداری می‌کنی؟ گمان می‌کنم خوکچه‌ی هندی باشند. می‌گویم همه را بریزند بیرون.» کانریدن محکم دهانش را بست، اما «زنک» اتاق‌خوابش را زیر و رو کرد تا کلید قفس را که بادقت پنهان شده بود پیدا کرد و بی‌درنگ با قدم‌های تند به انبار رفت تا کشف خود را کامل کند. بعدازظهر سردی بود و به کانریدن دستور داده شده بود توی خانه بماند. از دورترین پنجره‌ی اتاق غذاخوری به زحمت می‌شد در انبار را در آن‌سوی گوشه‌ی بوته‌زار دید و کانریدن خودش را در آن‌جا مستقر کرد. «زنک» را دید که وارد انبار شد و سپس او را در ذهن خود مجسم کرد که در قفس مقدس را باز می‌کند و با چشمان نزدیک‌بین خود با دقت به بستر پوشالی ضخیمی که خدایش در آن پنهان مانده است می‌نگرد. شاید با ناشکیبایی ناشیانه‌اش به پوشال‌ها سیخونک بزند. و کانریدن برای آخرین‌بار دعایش را پرشور زیر لب بر زبان آورد. اما همچنان که دعا می‌کرد می‌دانست که ایمان ندارد. می‌دانست که «زنک» خیلی زود با آن لبخند لب‌های ورچیده‌ی روی صورتش که کانریدن بسیار از آن نفرت داشت بیرون می‌آید و ظرف یکی دو ساعت باغبان خدای بی‌نظیرش را که دیگر خدا نبود و فقط راسویی قهوه‌ای در قفس بود با خود می‌برد.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.25 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۷۳ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تخم‌مرغ چهارگوش

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. Sredni Vashtar
۲. Conradin
۳. Mrs. De Ropp
۴. House of Rimmon
۵. Anabaptist
۶. Framton Nuttel
۷. Sappleton
۸. Ronnie
۹. Bertie
۱۰. Vera
۱۱. Templecombe
۱۲. Cyril
۱۳. Mandalay
۱۴. Bertha
۱۵. Jagborough
۱۶. Nicholas
۱۷. soi-disant
۱۸. Bobby
۱۹. elk
۲۰. Teresa
۲۱. Thropplestance
۲۲. Woldshire
۲۳. Theodore
۲۴. Bertie
۲۵. Yonelet
۲۶. Dora
۲۷. Sybil
۲۸. Mirabel Hicks
۲۹. Emily
۳۰. Bickelby
۳۱. Sir Laurence
۳۲. Mullet
۳۳. The Brogue
۳۴. این واژه به معنی نوعی کفش بادوام چرمی است.ـ م.
۳۵. واژه ی Brogue بدون حرف اولش، یعنی حرف b، تبدیل می شود به rogue که یعنی «حیوان خودسر».ـ م.
۳۶. Toby Mullet
۳۷. West Wessex
۳۸. Sylvester Mullet
۳۹. Clovis Sangrail
۴۰. Penricarde
۴۱. Cornwall
۴۲. Jessie
۴۳. Corsica
۴۴. Honiton
۴۵. Row
۴۶. Norfolk
۴۷. Vincent
۴۸. Locker
۴۹. CrowLeigh
۵۰. Durmot
۵۱. Latimer Springfield
۵۲. Cromwell
۵۳. Ladas
۵۴. Lord Rosebery
۵۵. Vera
۵۶. Brinkley
۵۷. Hartlepool
۵۸. Tuke
۵۹. Melton
۶۰. Birmingham
۶۱. Gloucester
۶۲. Hartlepool Helen
۶۳. malgré lui
۶۴. Saint Martin
۶۵. Philidore Stossen
۶۶. Cuvering
۶۷. Matilda
۶۸. Yorkshire
۶۹. به زبان فرانسه: «چی گفتید؟ نمی فهمم چه می گویید.»ـ م.
۷۰. شما فرانسوی هستید؟ـ م.
۷۱. ابدا. من انگلیسی ام.ـ م.
۷۲. اجازه بدهید توضیح بدهم.ـ م.
۷۳. Claude
۷۴. غذای اجباری.ـ م.
۷۵. اما حالا فرانسوی صحبت می کنیم.ـ م.
۷۶. بسیار خوب.ـ م.
۷۷. هست آن طرفِ در، یک خوک.ـ م.
۷۸. خوک؟ اوه، کوچولوی دلربا.ـ م.
۷۹. اما نه، اصلاً کوچولو نیست، و اصلاً هم دلربا نیست؛ حیوانی وحشی است.ـ م.
۸۰. Belinda
۸۱. Henri Quatre
۸۲. Eleanor
۸۳. Suzanne
۸۴. Bertram Kneyght
۸۵. Dresden
۸۶. Kensington
۸۷. Davos
۸۸. Baedeker
۸۹. Goliath and Mastodon
۹۰. Adela
۹۱. Harry Scaris-brooke
۹۲. Leonard Bilsiter
۹۳. Ural
۹۴. Perm
۹۵. Baikal
۹۶. Cecilia Hoops
۹۷. Mary Hampton
۹۸. Clovis Sangrail
۹۹. Lord Pabham
۱۰۰. Louisa
۱۰۱. Mavis Pellington
۱۰۲. canis lupus
۱۰۳. Sophie Chattel-Monkheim
۱۰۴. Richardson
۱۰۵. Gaspare
۱۰۶. Lord Grimford
۱۰۷. Catherine Malsom
۱۰۸. Henry
۱۰۹. Ladbruk
۱۱۰. Emma
۱۱۱. Martha Crale
۱۱۲. Mountjoy
۱۱۳. Shep
۱۱۴. Palmerston
۱۱۵. Tiverton
۱۱۶. Northcote
۱۱۷. Acland
۱۱۸. Jim
۱۱۹. Theodoric Voler
۱۲۰. Excelsior، شعار ایالت نیویورک که نشان دهنده ی نگرش و امیدهای مردم نیویورک پس از شروع جنگ استقلال در امریکاست و بر روی پرچم این ایالت ثبت شده است. در این جا منظور تمایل موش به بالاتر رفتن در شلوار تئودوریک است.ـ م.
۱۲۱. Rowton House
۱۲۲. Alpine Club، کلوب کوهنوردی در لندن که در سال ۱۸۵۷ افتتاح شد.ـ م.
۱۲۳. Bishop Hatto
۱۲۴. Amanda
۱۲۵. Laura
۱۲۶. Egbert
۱۲۷. Sussex
۱۲۸. Nubian
۱۲۹. Lulworth Quayne
۱۳۰. Goodwood
۱۳۱. West Kensington
۱۳۲. Aurora Burret
۱۳۳. Gabriel Ernest
۱۳۴. Cunningham
۱۳۵. Van Cheele
۱۳۶. Morning Post
۱۳۷. ایزد جنگل که شبیه انسانی است با گوش ها، شاخ ها، دم و پاهای عقب بز.ـ م.
۱۳۸. در افسانه ها، آدمی که به گرگ تبدیل می شود.ـ م.
۱۳۹. Toop
۱۴۰. Sangrail
۱۴۱. Dora Bittholz
۱۴۲. Clovis
۱۴۳. Jane Martlet
۱۴۴. leghorn
۱۴۵. Whitechapel
۱۴۶. Ella Wheeler Wilcox، شاعر و نویسنده ی زن امریکایی.ـ م.
۱۴۷. Sturridge
۱۴۸. Matilda Sheringham
۱۴۹. در زمانی که الیاس در محلی در نزدیکی اردن مخفی می شود کلاغ ها به دستور خداوند برای او غذا می آورند.ـ م.
۱۵۰. Queen Anne
۱۵۱. Martin Stoner
۱۵۲. Tom
۱۵۳. George
۱۵۴. Bowker
۱۵۵. Biddy
۱۵۶. Prike
۱۵۷. Michael Ley
۱۵۸. Punchford
۱۵۹. Vera
۱۶۰. Bebberly Cumble
۱۶۱. Betsy Mullen
۱۶۲. Lamper
۱۶۳. Canon
۱۶۴. Cuthbert
۱۶۵. Beatrice
۱۶۶. Pegginson
۱۶۷. Sir James
۱۶۸. Smithly-Dubb
۱۶۹. Ritz
۱۷۰. Lady Drakmanton
۱۷۱. Dieudonné
۱۷۲. Jones
۱۷۳. Brown
۱۷۴. Snapheimer
۱۷۵. Lubrikoff
۱۷۶. Milly
۱۷۷. Betty
۱۷۸. Carlton
۱۷۹. Cecilia
۱۸۰. Amanda
۱۸۱. Calais
۱۸۲. Ellen Niggle
۱۸۳. Whitehall
۱۸۴. Moltke
۱۸۵. Blücher
۱۸۶. Frederick the Great
۱۸۷. The Great Elector
۱۸۸. Wallenstein
۱۸۹. Maurice of Saxony
۱۹۰. Barbarossa
۱۹۱. Albert the Bear
۱۹۲. Henry the Lion
۱۹۳. Wittekind the Saxon
۱۹۴. Meggendorfer Blätter، فکاهی مصوری که از ۱۸۸۸ تا ۱۹۴۴ منتشر می شد و عنوانش را از نام نقاش و طراح آلمانی، لوتار مگندورفر، گرفته است.ـ م.
۱۹۵. estaminet
۱۹۶. vin ordinaire
۱۹۷. Louis
۱۹۸. Sou، سکه ی قدیمی فرانسوی.ـ م.
۱۹۹. Verchey-les-Torteaux
۲۰۰. Tarn
۲۰۱. soi-disant

سِرِدنی واشتار(۱)

کانریدن(۲) ده ساله بود و دکتر نظر حرفه ای اش را اعلام کرده بود که این پسر بیش تر از پنج سال زنده نمی ماند. دکتر آدم سست و وارفته ای بود و چندان به حساب نمی آمد، اما نظرش مورد تایید خانم دِراپ(۳) بود که خیلی خیلی به حساب می آمد. خانم دراپ دخترعمو و قیم کانریدن بود و در چشم کانریدن مظهر سه پنجم از دنیا بود که اجتناب ناپذیر، بدخلق و واقعی اند؛ دو پنجم دیگر، که با این گروه در ستیزی همیشگی بود، در خود کانریدن و تخیلش خلاصه می شد. کانریدن می پنداشت که یکی از همین روزها مغلوبِ فشار رام کننده ی چیزهای اجتناب ناپذیر و فرساینده ــ مانند بیماری و محدودیت های مراقبتی و کسالت طولانی ــ می شود. بدون تخلیش، که زیر مهمیز تنهایی بی امان می تاخت، مدت ها پیش از این مغلوب شده بود.
خانم دراپ هرگز، در صادقانه ترین لحظات زندگی اش، حاضر نبود پیش خود اعتراف کند که از کانریدن بدش می آید، هر چند شاید به طور مبهمی آگاه بود که چوب لای چرخ او گذاشتن «برای مصلحت خود او» وظیفه ای است که چندان از آن بدش نمی آید. کانریدن با صداقتی مفرط که کاملاً قادر بود پنهانش کند از او متنفر بود. معدود خوشی هایی که می توانست برای خودش دست و پا کند از این احتمال که ممکن بود برای قیمش ناخوشایند باشند لذتی افزون می یافتند و او را به قلمرو تخیلش راهی نبود، چیزی پلید بود که نباید راه ورودی می یافت.
در باغچه ی ملال آور و دلتنگ کننده ی خانه که پنجره های بسیاری رو به آن باز می شد و هر لحظه آماده بودند با پیام فلان یا بهمان کار را نکن یا با یادآوری این که زمان خوردن دارو فرا رسیده است گشوده شوند، جاذبه ی چندانی نمی یافت. معدود درخت های میوه ای که در باغچه بودند با چنان حسادتی از ناخنک زدن او حفظ می شدند که گفتی نمونه های نادری از نوع خودند که در زمین بی حاصل خشکی به گُل نشسته اند؛ شاید به سختی می توانستی باغداری بیابی که حاضر باشد ده شیلینگ برای کل محصول سالانه شان بپردازد. اما در گوشه ای فراموش شده که تقریباً پشت بوته زار ملالت باری از دیده ها پنهان مانده بود، انبار ابزار متروکی بود با ابعاد قابل ملاحظه که در میان دیوارهایش کانریدن پناهگاهی جسته بود، جایی که برای او ظاهر متفاوت اتاق بازی و کلیسای جامع به خود می گرفت. او آن جا را با انبوهی از اشباح آشنا انباشته بود که تا حدی از گوشه و کنار تاریخ و تا اندازه ای از ذهن خودش فرا خوانده بودشان، اما این انبار به دو ساکن جاندار نیز می بالید. در گوشه ای مرغ هودانی با پر و بالی درهم برهم زندگی می کرد که پسر چنان به آن مهر می ورزید که به ندرت چیز دیگری را این گونه دوست داشت. عقب تر در دل تاریکی قفس بزرگی بود که به دو قسمت تقسیم شده و جلوی یکی از قسمت ها میله های آهنیِ نزدیک به هم بود. این قفس محل زندگی راسوی وحشی بزرگی بود که شاگردقصاب مهربانی روزی با قفس و همه ی وسایلش، در ازای اندوخته ای از سکه های نقره ی کوچک که کانریدن مدتی طولانی پنهان کرده بود، قاچاقی وارد منزلگاه فعلی اش کرده بود. کانریدن بدجوری از این جانور چابک که دندان های تیزی داشت می ترسید، اما راسویش ارزشمندترین دارایی او بود. همان حضورش در انبار ابزار راز و لذتی آمیخته با ترس بود که باید با دقت از «زنک»، چنان که در خلوت خود دخترعمویش را این طور صدا می زد، مخفی می ماند. و یک روز خدا می داند از کجا اسم بی نظیری برای این جانور سرهم کرد و از آن لحظه برایش به خدا و مذهبی تبدیل شد. «زنک» هفته ای یک بار در کلیسایی در همان نزدیکی به خواسته های مذهبی خود میدان می داد و کانریدن را با خود می برد، اما مراسم مذهبی کلیسا از نظر کانریدن مراسمی غریب در خانه ی رِمّون(۴) می نمود. هر پنجشنبه در سکوت مبهم و بویناک انبار ابزار با مراسمی رمزی و پیچیده در مقابل قفس چوبی یی که سردنی واشتار، راسوی بزرگ، در آن می زیست به عبادت می پرداخت. گل های سرخ در فصل گل سرخ و توت های قرمز در فصل زمستان به عبادتگاهش پیشکش می شد، زیرا او خدایی بود که تاکید ویژه ای بر جنبه ی خشن و ناشکیبای چیزها می کرد، برخلاف مذهب «زنک» که تا جایی که کانریدن به چشم می دید تلاش بسیاری در جهت مخالف این می کرد. و در جشن های بزرگ جوز هندی پودرشده جلوی قفسش می پاشید و یکی از ویژگی های مهم این پیشکش این بود که باید جوز هندی را می دزدید. این جشن ها اغلب به طور نامنظم به مناسبت رویدادهایی گذرا برگزار می شدند. یک بار وقتی خانم دراپ به مدت سه روز دچار دندان درد شدید شد، کانریدن جشن را در تمام آن سه روز ادامه داد و تقریباً توانست خود را متقاعد کند که سردنی واشتار شخصاً مسئول این دندان درد بوده است. اگر ناراحتی خانم دراپ یک روز دیگر ادامه می یافت، ذخیره ی جوز هندی ته می کشید.
مرغ هودان را هرگز وانمی داشت که به آیین سردنی واشتار درآید. کانریدن مدت ها قبل پذیرفته بود که این مرغ آناباپتیست(۵) است. وانمود نمی کرد که از معنی آناباپتیست کوچک ترین اطلاعی دارد، اما پیش خود امیدوار بود که مفهومی پرزرق وبرق و نه چندان قابل احترام باشد. خانم دراپ مبنایی بود که کانریدن در کل قابل احترام بودن را بر آن استوار می کرد و از آن متنفر بود.
پس از مدتی دلبستگی کانریدن به انبار ابزار رفته رفته توجه قیمش را به خود جلب کرد. بی درنگ تصمیم گرفت «برای کانریدن خوب نیست که در هر هوایی آن جا پرسه بزند» و یک روز صبح سر میز صبحانه اعلام کرد که مرغ هودان فروخته و شب هنگام از آن جا برده شده است. با چشمان نزدیک بینش بادقت به کانریدن نگاه کرد و منتظر طغیان خشم و اندوه بود و آماده بود با جریانی از دستورات اخلاقی و استدلال های عالی سرزنشش کند. اما کانریدن هیچی نگفت. حرفی برای گفتن نبود. شاید چیزی در چهره ی پریده رنگ و ثابت کانریدن برای لحظه ای او را دچار عذاب وجدان کرد، زیرا آن روز عصر سر میز عصرانه نان تُست گذاشته بود، خوردنی یی که معمولاً خوردنش را غدغن می کرد به دلیل این که برای کانریدن بد بود؛ همچنین به این دلیل که درست کردن آن «اسباب دردسر» بود، توهینی بزرگ در چشم زن طبقه ی متوسط.
وقتی که دید دست به نان تُست نمی زند با حالتی رنجیده گفت: «فکر می کردم نان تُست دوست داری.»
کانریدن گفت: «بعضی وقت ها.»
آن روز عصر انبار شاهد نوآوری یی در عبادت خدای قفس بود. کانریدن عادت داشت نیایش های خود را به سرود بخواند، امشب اما از خدایش خواهشی کرد.
«کاری برایم بکن، سردنی واشتار.»
به صراحت نگفت که چه کاری. از آن جا که سردنی واشتار خدایی بود خودش باید می دانست. و درحالی که بغض خود را همچنان که به آن یکی گوشه ی خالی نگاه می کرد فرو می خورد، به دنیایی که بسیار از آن تنفر داشت بازگشت.
و هر شب در تاریکی خوشایند اتاق خوابش و هر عصر در تیرگی انبار ابزار، نیایش تلخ کانریدن طنین می انداخت: «کاری برایم بکن، سردنی واشتار.»
خانم دراپ متوجه شد که بازدیدهای کانریدن از انبار خاتمه نیافته است و یک روز برای بازرسی دوباره به انبار رفت.
پرسید: «در آن قفس قفل شده چه چیزی نگهداری می کنی؟ گمان می کنم خوکچه ی هندی باشند. می گویم همه را بریزند بیرون.»
کانریدن محکم دهانش را بست، اما «زنک» اتاق خوابش را زیر و رو کرد تا کلید قفس را که بادقت پنهان شده بود پیدا کرد و بی درنگ با قدم های تند به انبار رفت تا کشف خود را کامل کند. بعدازظهر سردی بود و به کانریدن دستور داده شده بود توی خانه بماند. از دورترین پنجره ی اتاق غذاخوری به زحمت می شد در انبار را در آن سوی گوشه ی بوته زار دید و کانریدن خودش را در آن جا مستقر کرد. «زنک» را دید که وارد انبار شد و سپس او را در ذهن خود مجسم کرد که در قفس مقدس را باز می کند و با چشمان نزدیک بین خود با دقت به بستر پوشالی ضخیمی که خدایش در آن پنهان مانده است می نگرد. شاید با ناشکیبایی ناشیانه اش به پوشال ها سیخونک بزند. و کانریدن برای آخرین بار دعایش را پرشور زیر لب بر زبان آورد. اما همچنان که دعا می کرد می دانست که ایمان ندارد. می دانست که «زنک» خیلی زود با آن لبخند لب های ورچیده ی روی صورتش که کانریدن بسیار از آن نفرت داشت بیرون می آید و ظرف یکی دو ساعت باغبان خدای بی نظیرش را که دیگر خدا نبود و فقط راسویی قهوه ای در قفس بود با خود می برد. و می دانست که «زنک» پس از این همیشه پیروز می شود چنان که اکنون پیروز شده بود و می دانست که تحت اذیت و آزار و سلطه جویی و خِرَد برتر او مریض احوال تر می شود تا روزی هیچ چیزی برایش اهمیت چندانی نداشته باشد و حرف دکتر درست از آب دربیاید. و در درد و ناراحتی ناشی از شکستش با صدای بلند و با جسارت شروع کرد به خواندن سرود بت درمعرض خطر قرارگرفته اش:

سردنی واشتار پیش رفت
فکرهایش فکرهای سرخ بود و دندان هایش سپید
دشمنانش خواهان صلح بودند، اما او برای شان مرگ به ارمغان آورد
سردنی واشتارِ زیبا

و سپس ناگهان از سرودخواندن دست کشید و خودش را به شیشه ی پنجره نزدیک تر کرد. درِ انبار همان طور که رها شده بود نیمه باز بود و دقیقه ها به کندی می گذشتند. دقیقه هایی طولانی بودند، اما با وجود این به کندی می گذشتند. سارها را تماشا کرد که در دسته های کوچک از این سو به آن سوی چمن پرواز می کردند و به شتاب می گذشتند؛ بارها و بارها آن ها را شمرد، درحالی که یک چشمش همواره روی دری که تاب می خورد ثابت مانده بود. خدمتکار ترشرویی وارد اتاق غذاخوری شد تا میز عصرانه را بچیند و کانریدن همچنان ایستاده بود و انتظار می کشید و تماشا می کرد. امید ذره ذره به قلبش راه یافته بود و اکنون نگاه پیروزی در چشم هایش که فقط شکیبایی حسرت بار شکست را شناخته بودند رفته رفته درخشیدن گرفت. یک بار دیگر زیر لب، با شادمانی پنهانی یی، سرود پیروزی و ویرانی را زمزمه کرد. و طولی نکشید که چشم هایش پاداش خود را گرفتند: از لای در جانوری دراز، کوتاه قامت و زرد و قهوه ای بیرون آمد که چشم هایش در روشنایی رو به کاهش روز باز و بسته می شد و لکه های تیره ی نمناکی دور موی دهان و گلویش بود. کانریدن به زانو افتاد. راسوی بزرگ به سوی جویبار کوچکی در پایین باغچه پیش رفت، لحظه ای آب نوشید، سپس از روی پل کوچکی که از الوار ساخته شده بود گذشت و در بوته ها از دیده ها پنهان شد. چنین بود عبور سردنی واشتار.
خدمتکار ترشرو گفت: «عصرانه حاضر است. خانم کجا هستند؟»
کانریدن گفت: «کمی قبل رفت پایین توی انبار.»
و هنگامی که خدمتکار رفت تا خانم را برای خوردن عصرانه صدا بزند، کانریدن از توی کشوی بوفه چنگال تُستی درآورد و شروع کرد به تُست کردن تکه ای نان. و درحالی که نان را تُست می کرد و حسابی روی آن کره می مالید و آرام آرام از خوردنش لذت می برد، به صداها و سکوت هایی که به تناوب های سریع پشت در اتاق غذاخوری روی می داد گوش کرد. صدای بلند و احمقانه ی جیغ خدمتکار، همسرایی جیغ های حیرت زده از طرف آشپزخانه در پاسخ به آن، صدای پاهای دوان دوان و ماموریت های شتابزده برای کمک گرفتن از بیرون و سپس بعد از وقفه ای صدای هق هق گریه های وحشت زده و صدای لخ لخ پای کسانی که بار سنگینی را به درون خانه حمل کردند.
صدای گوش خراشی فریادزنان گفت: «کی این خبر را به بچه ی بینوا می دهد؟ من که هرگز نمی توانم!» و درحالی که بین خودشان درباره ی موضوع گفت وگو می کردند، کانریدن برای خودش یک تکه تُست دیگر درست کرد.

پنجره ی باز

«عمه ام خیلی زود می آید پایین، آقای ناتل.» این را بانوی جوان پانزده ساله ی بسیار خونسردی گفت. «در این فاصله باید سعی کنید مرا تحمل کنید.»
فرمتون ناتل(۶) کوشید حرف درست را بر زبان بیاورد تا چنان که بایدوشاید برادرزاده را که در این لحظه نزد او بود بزرگی بخشد بدون آن که بی جهت عمه را که قرار بود نزد او بیاید کوچک کرده باشد. در خلوت خود بیش از پیش تردید داشت که این دیدارهای رسمی از یک سری افراد کاملاً غریبه به درمان اعصابش که قرار بود تحت آن قرار بگیرد کمک چندانی بکنند.
زمانی که آماده می شد به این کنج خلوت روستایی مهاجرت کند خواهرش گفته بود: «می دانم چه می شود. تو خودت را آن جا پنهان می کنی و با هیچ آدمیزادی حرف نمی زنی و اعصابت به دلیل غصه خوردن بدتر از همیشه می شود. باید معرفی نامه هایی به همه ی افرادی که در آن جا می شناسم به تو بدهم. بعضی از آن ها، تا جایی که به خاطر دارم، آدم های خیلی خوبی بودند.»
فرمتون از خود می پرسید که آیا خانم سَپِلتون(۷)، بانویی که یکی از معرفی نامه ها را به او تقدیم می کرد، در دسته ی آدم های خوب قرار می گیرد.
برادرزاده وقتی که فکر کرد به قدر کافی در سکوت با هم مصاحبت کرده اند پرسید: «شما آدم های زیادی را در این جا می شناسید؟»
فرمتون گفت: «اصلاً هیچ کس را نمی شناسم. می دانید، خواهرم این جا اقامت داشت، در خانه ی کشیش، حدود چهار سال پیش و معرفی نامه هایی برای بعضی ساکنان این جا به من داده است.»
این جمله ی آخر را با لحنی که آشکارا حاکی از تاسف بود گفت.
بانوی جوان خونسرد ادامه داد: «پس شما درواقع هیچ چیزی درباره ی عمه ام نمی دانید؟»
میهمان تصدیق کرد که «فقط اسم و آدرس شان.» از خود پرسید که آیا خانم سپلتون متاهل است یا بیوه. به نظر می رسید چیزی توصیف ناپذیر در مورد اتاق حکایت از سکونت جنس مرد داشت.
دختر گفت: «تراژدی بزرگ او همین سه سال پیش اتفاق افتاد؛ بعد از زمان اقامت خواهرتان.»
فرمتون پرسید: «تراژدی اش؟»؛ تراژدی در این منطقه ی آرام روستایی به نحوی نابه جا می نمود.
برادرزاده به پنجره ی قدی بزرگی که به زمین چمن کاری شده ای باز می شد اشاره کرد و گفت: «شاید از خود پرسیده باشید که چرا این پنجره را در این بعدازظهر ماه اکتبر کاملاً باز گذاشته ایم.»
فرمتون گفت: «هوا برای این فصل سال نسبتاً گرم است؛ اما آیا این پنجره به تراژدی خانم سپلتون مربوط می شود؟»
«دقیقا سه سال پیش شوهرش و دو برادر جوانش برای شکار آن روزشان از این پنجره بیرون رفتند. هرگز بازنگشتند. هنگام عبور از شکارگاه برای رسیدن به آن منطقه ی شکار نوک دراز که مورد علاقه شان بود هر سه نفر در باتلاق خطرناکی فرو رفتند. می دانید، همان تابستان بارانی هولناک بود و مناطقی که در سال های دیگر بی خطر بودند ناگهان بدون هیچ هشداری فرو نشستند. اجسادشان هرگز پیدا نشد. این بخش هولناک ماجرا بود.» این جا بود که صدای دختر حالت خونسرد خود را از دست داد و به صدای مردد انسانی یی تبدیل شد. «عمه ی بیچاره همیشه فکر می کند که آن ها روزی بازمی گردند، همراه با سگ اسپانیول کوچک قهوه ای رنگی که با آن ها گم شد و از این پنجره وارد خانه می شوند همان طور که همیشه از این جا وارد می شدند. به همین دلیل است که پنجره هر روز عصر تا زمانی که هوا کاملاً تاریک بشود باز نگاه داشته می شود. عمه ی بیچاره ی نازنینم همیشه به من گفته است که آن ها چه طور بیرون رفته اند، شوهرش با پالتو ضد آب سفیدش که روی دستش انداخته بوده و رونی(۸)، کوچک ترین برادرش، که آواز می خوانده 'برتی(۹)، چرا بالا و پایین می پری؟'، چنان که همیشه این کار را می کرده تا سربه سر او بگذارد، چون عمه می گفت این آواز اعصابش را خرد می کند. می دانید، بعضی وقت ها در غروب های آرام و ساکتی مثل امروز، تقریباً این حس ترسناک را پیدا می کنم که آن ها همه از این پنجره به داخل خانه قدم می گذارند.»
با مختصر لرزشی خاموش شد. فرمتون وقتی عمه با مجموعه ای از عذرخواهی ها به دلیل دیرآمدنش باعجله وارد اتاق شد احساس آسودگی کرد.
عمه گفت: «امیدوارم وِرا(۱۰) سرتان را گرم کرده باشد.»
فرمتون گفت: «حرف هایش بسیار جالب است.»
خانم سپلتون فوراً گفت: «امیدوارم این پنجره ی باز ناراحت تان نکند؛ شوهر و برادرانم همین حالا از شکار برمی گردند و همیشه از این راه وارد خانه می شوند. امروز رفته اند توی باتلاق تا نوک دراز شکار کنند، بنابراین حسابی گند می زنند به فرش های بیچاره ی من. امان از دست شما مردها، درست نمی گویم؟»
شادمانه درباره ی شکار و کمیابی پرندگان و احتمال یافتن اردک در زمستان پرحرفی کرد. از نظر فرمتون، ماجرا به کلی هولناک بود. از سر ناامیدی تلاشی کرد اما فقط تا حدی موفق شد صحبت را به موضوعی که کم تر ترسناک باشد تغییر دهد؛ متوجه بود که میزبانش فقط بخشی از توجه خود را به او معطوف کرده است و نگاهش دائم از او پرت می افتد و متوجه پنجره ی باز و چمنزار پشت آن می شود. بی تردید تقارن تاسف انگیزی بود که او در این سالروز غم انگیز به دیدار آن ها آمده بود.
فرمتون که دچار این توهم نسبتاً شایع بود که آدم های به کلی غریبه و آشنایان اتفاقی تشنه ی کوچک ترین جزئیات بیماری ها و ناخوشی های آدم و علت و درمان آن ها هستند، اعلام کرد: «پزشکان متفق القول برایم استراحت کامل، نبود هیجان های ذهنی و خودداری از هرگونه فعالیت شدید جسمی دستور داده اند.» ادامه داد: «در مورد رژیم غذایی چندان با هم توافق ندارند.»
خانم سپلتون با صدایی که در لحظه ی آخر تنها جای خمیازه ای را پر می کرد گفت: «توافق ندارند؟» سپس ناگهان با توجهی هوشیارانه سر حال آمد ــ اما نه به حرف های فرمتون.
فریاد زد: «بالاخره آمدند! درست به موقع برای خوردن عصرانه و به نظر نمی رسد که سر تا پا گلی باشند!»
فرمتون مختصری به خود لرزید و با نگاهی که می خواست درک حاکی از همدردی اش را انتقال دهد به طرف برادرزاده برگشت. دختر با وحشت و حیرت در چشم هایش از پنجره ی باز به بیرون خیره شده بود. فرمتون با شوک گزنده ی ناشی از ترسی وصف ناپذیر در صندلی خود چرخید و به همان جهت نگاه کرد.
در غروبی که به تاریکی می گرایید سه پیکر از آن سو به این سوی چمن به طرف پنجره راه می رفتند؛ همه زیر بغل شان تفنگ حمل می کردند و یکی از آن ها پالتوی سفیدرنگی نیز بر شانه اش آویخته بود. سگ اسپانیول قهوه ای خسته ای درست پشت سرشان می آمد. بی سروصدا به خانه نزدیک شدند و سپس صدای گرفته ی جوانی در دل تاریکی آواز سر داد: «گفتم، برتی، چرا بالا و پایین می پری؟»
فرمتون سراسیمه چوب دستی و کلاهش را قاپید؛ درِ سرسرا، راه ماشین روِ پوشیده از سنگ ریزه و درِ ورودی در فرار عجولانه اش مرحله هایی بودند که بدون توجه چندانی پیمودشان. دوچرخه سواری که از جاده عبور می کرد مجبور شد به پرچین بکوبد تا از تصادفی قریب الوقوع اجتناب کند.
مردی که بارانی سفیدرنگ را در دست داشت از پنجره وارد خانه شد و گفت: «ما آمدیم، عزیزم، سر تا پاگلی شده ایم، اما بیش ترش خشک شده است. آن کسی که وقتی به خانه نزدیک شدیم فرار کرد کی بود؟»
خانم سپلتون گفت: «مردی بسیار بسیار غیرعادی، مردی به اسم آقای ناتل؛ فقط می توانست درباره ی بیماری هایش حرف بزند و وقتی شما آمدید بدون آن که خداحافظی کند یا کلمه ای بابت عذرخواهی بر زبان بیاورد باعجله رفت. کسی نداند فکر می کند روح دیده است.»
برادرزاده خونسرد گفت: «گمان می کنم به خاطر سگ اسپانیول بود؛ به من گفت از سگ ها وحشت دارد. یک بار دسته ای سگ رانده شده در سواحل رود گنگ تعقیبش کرده بودند تا وارد گورستانی شده بود و مجبور شده بود شب را در گوری که تازه کنده بودند بگذراند درحالی که سگ ها روی سرش می غریدند و دندان نشان می دادند و کف بر دهان می آوردند. همین کافی است تا هر کسی دل و جرئتش را ببازد.»
داستان سراییِ بدون تامل تخصص این دختر بود.

نظرات کاربران درباره کتاب تخم‌مرغ چهارگوش

خواهشا بجای این کتاب های مسخره، چن تا کتاب درست و حسابی بزارید. هر دفعه که کتاب نیاز دارم برنامه شما رو نصب میکنم به این امید که کتابی که میخوام باشه توش ولی نیس. و پاکش میکنم، یکم کتاب درسی برای ارشد، یکم کتاب زبان به سایر زبان ها مخصوصا روسی رو بزاید. این قدر کتاب های بی کاربرد رو نزارید خواهشا. مغز مردم رو با این مسخره ها پر نکنید. بعد میگن سرانه مطالعه پایینه. اگه یکم هنر داشته باشید میرید کتاب های کمیاب رو پیدا میکنید و میزاربد تو برنامه تا هم بازدیدتون بره بالا و هم درآمد زایی بشه و هم لطفی کنید تو سرانه مطالعه کشور.
در 1 سال پیش توسط محمدرضا اشرفي