فیدیبو نماینده قانونی انتشارات لیوسا و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب راز سایه

کتاب راز سایه
داستان زندگی‌تان را از نو بنویسید

نسخه الکترونیک کتاب راز سایه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب راز سایه

تصور کنید از همان هنگام تولد می‌دانستید استادی هستید با نیرویی ماورای معیارهای معمول که از مواهب و استعدادهای خداداد زیادی برخوردارید و می‌توانید هرگونه که خودتان مایل باشید آن موهبت‌ها را به جهان عرضه کنید. مجسم کنید که با قلبی مملو از نیروی شفابخش عشق به همه‌ی اطرافیانتان پا به عرصه‌ی وجود گذاشتید. تصور کنید از نیرویی درونی برخوردار بودید که می‌توانستید به تمام خواسته‌ها و نیازهایتان تحقق ببخشید. حال آیا این امکان وجود دارد که احساس کنید در این دنیا هیچ‌کس همسان شما وجود ندارد؟ و آیا با هر ذره از وجودتان ایمان دارید که نه‌تنها از درخشندگی این دنیا برخوردارید، بلکه خودتان روشنایی‌بخش دنیای اطرافتان هستید؟ آیا هرگز این امکان برای‌تان پدید آمده که ژرفای وجودتان را بشناسید و از موهبت‌هایی لذت ببرید که به شما ارزانی شده است؟ حال لحظه‌ای بیندیشید و ببینید زمانی را به خاطر می‌آورید که به واقعیت وجودی‌تان پی بردید و فهمیدید به‌راستی کیستید؟

ادامه...

بخشی از کتاب راز سایه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱. Jessica
۲. Palm beach, Florida
۳. Moshe Levin
۴. Knight
۵. Pam
۶. John Walsh
۷. Adam
۸. Dave Pelzer
۹. Pulitzer
۱۰. Helen Keller
۱۱. Victor Frankl
۱۲. Auschwitz
۱۳. Shirley
۱۴. Peter
۱۵. John
۱۶. Elizabeth
۱۷. Donna
۱۸. Margaret
۱۹. Caroline
۲۰. Patrick
۲۱. Kaleidoscopd
۲۲. Jerri
۲۳. Lori
۲۴. Joshua
۲۵. Sunny
۲۶. Danielle
۲۷. Cheryl
۲۸. Deepak Chopra
۲۹. Kevin
۳۰. Olive Oyle، شخصیتی کارتونی در کارتون معروف پاپای. و
۳۱. Allie
۳۲. Vanessa
۳۳. Emma
۳۴. Natalie
۳۵. Jeff
۳۶. Jesse
۳۷. Sarano Kelly
۳۸. Layne and Paul Cutright
۳۹. Karmic Scales
۴۰. Wendy
۴۱. Emily
۴۲. Zachary
۴۳. Alice
۴۴. Cheryl Richardson
۴۵. Jordan
۴۶. Ted
۴۷. Cori
۴۸. Macy
۴۹. Karen
۵۰. Lyndi
۵۱. Goa
۵۲. Arielle
۵۳. Syman
۵۴. Johanna
۵۵. Rosemary
۵۶. Ethan
۵۷. Suzanne
۵۸. Mike
۵۹. Helen
۶۰. Colleen
۶۱. Sydney
۶۲. Laura
۶۳. Matt
۶۴. Martin Luther King
۶۵. Gandhi

۱ . شما و داستانتان

تصور کنید از همان هنگام تولد می دانستید استادی هستید با نیرویی ماورای معیارهای معمول که از مواهب و استعدادهای خداداد زیادی برخوردارید و می توانید هرگونه که خودتان مایل باشید آن موهبت ها را به جهان عرضه کنید. مجسم کنید که با قلبی مملو از نیروی شفابخش عشق به همه ی اطرافیانتان پا به عرصه ی وجود گذاشتید. تصور کنید از نیرویی درونی برخوردار بودید که می توانستید به تمام خواسته ها و نیازهایتان تحقق ببخشید. حال آیا این امکان وجود دارد که احساس کنید در این دنیا هیچ کس همسان شما وجود ندارد؟ و آیا با هر ذره از وجودتان ایمان دارید که نه تنها از درخشندگی این دنیا برخوردارید، بلکه خودتان روشنایی بخش دنیای اطرافتان هستید؟ آیا هرگز این امکان برای تان پدید آمده که ژرفای وجودتان را بشناسید و از موهبت هایی لذت ببرید که به شما ارزانی شده است؟ حال لحظه ای بیندیشید و ببینید زمانی را به خاطر می آورید که به واقعیت وجودی تان پی بردید و فهمیدید به راستی کیستید؟
آن گاه اتفاقی افتاد. دنیایتان دگرگون شد. فردی یا چیزی بر نور شما سایه انداخت. از آن لحظه دچار هراس شدید که مبادا خود و همه ی موهبت های پرارزش زندگی تان در این دنیا در ناامنی گرفتار آیند. ترسیدید که اگر این موهبت را پنهان نکنید به آن آسیبی وارد آید، مورد سوءاستفاده قرار گیرد یا آن را به یغما ببرند. با تمام وجود آگاه بودید که این موهبت به کودکی بی گناه و ارزشمند می ماند که به شما سپرده شده است تا مورد حمایت قرار گیرد. بنابراین شما نیز همچون پدری دلسوز یا مادری مهربان، هر کاری از دست تان برآمد انجام دادید. کوشیدید کسی متوجه آن گوهر گرانبهایی نشود که در وجودتان دارید، تا نتواند آسیبی به آن وارد آورد یا آن را از شما بستاند. سپس همچون کودکی خلاق، روی آن سرپوش گذاشتید و آن گاه کردار، شخصیت یا چنان نمایشنامه ای خلق کردید که حتی به ذهن کسی هم خطور نمی کرد شما نگهبان آن موهبت درخشان هستید.
شما بسیار باهوش بودید که توانستید این راز را پنهان نگه دارید. نه تنها توانستید دیگران را متقاعد کنید که آن موهبت را در اختیار ندارید، بلکه رفته رفته خود نیز عدم وجود آن را باور کردید، تنها به این دلیل که همچون پدر یا مادری مهربان از آن موهبت مراقبت کردید. این موهبت راز شما بود که فقط خودتان از آن آگاهی داشتید. شما آن قدر خلاق بودید که توانستید خود را دقیقا خلاف آنچه واقعا هستید نشان دهید و این کار را کردید تا خود را از آسیب افرادی در امان بدارید که از استعدادهای ذاتی شما ناراحت یا خشمگین می شدند.
اما پس از گذشت روزها، ماه ها و سال ها که این گنجینه ی گرانبها را پنهان کردید، کم کم این داستانتان باورتان شد و به همان کسی تبدیل شدید که او را برای نگهبانی از رازتان آفریده بودید. در آن لحظه حتی دیگر به خاطر نیاوردید که موهبت خدادادتان را دفن کرده اید. نه تنها از یاد برده بودید که آن را کجا دفن کرده اید، بلکه دیگر به خاطر نمی آوردید که چه چیزی را پنهان کرده بودید. روشنایی، عشق، شکوه و زیبایی داستانتان همگی بر باد رفت و دیگر از یاد بردید که اصولاً رازی داشتید.
از آن لحظه، احساس گم گشتگی، تنهایی، جدایی و ترس کردید. ناگهان دریافتید گم کرده ای دارید و واقعا هم همین طور بود. درد جدایی از گنج وجودتان به غم از دست دادن بهترین دوست تان می مانست. از درون طالب بازگشت به خود واقعی تان بودید. بنابراین بیرون از وجودتان دنبال چیزی می گشتید که خلا زندگی تان را پُر کند و به احساس بهتری دست یابید.
کوشیدید با دیگران ارتباط برقرار کنید و درپی کسب موفقیت و پاداش رفتید، به این امید که گمشده ی خود را بیابید. توجه تان را به جسم و حساب بانکی تان معطوف کردید تا شاید آن احساس خوب گذشته را تجربه کنید. یا شاید شما نیز همانند من به پوچی رسیدید و خود را نالایق یافتید؛ احساسی چنان نیرومند که به قدری سریع شما را دربرگرفت و تا عمق وجودتان را پر کرد که بیشتر زندگی تان را صرف یافتن چیزی برای تکمیل وجودتان کردید. اما هرچه گشتید آن را پیدا نکردید.
پنج ساله که بودم، همواره صدایی در ذهنم می پیچید که به من می گفت خوب نیستم، که کسی دوستم ندارد، که متعلق به هیچ جا نیستم.
علاوه بر تلاش برای اینکه مورد عشق و پذیرش دیگران قرار گیرم، دست به هر کاری می زدم تا دیگران برایم ارزش قائل شوند. احساسی درونی به من می گفت که مشکلی دارم. تمام تلاشم را به کار می بستم تا کاستی های خود را از چشم دیگران پنهان نگه دارم.
خیلی زود آموختم که چگونه توجه دیگران را جلب کنم. آن قدر به دیگران لبخند می زدم تا سرانجام توجه آنها را به خود جلب می کردم. همواره به خود می گفتم که اگر از برادر یا خواهر بزرگ ترم با استعدادتر بودم، آن وقت خانواده ام مرا می پذیرفت و مرا سرشار از عشق و محبت می کرد، همان عشقی که همواره تشنه اش بودم. گمان می کردم که اگر آنها مرا به اندازه ی کافی دوست داشته باشند، آن گاه دیگر ناگزیر نخواهم بود صدای وحشتناکی را بشنوم که همواره ذهن مرا به خود مشغول می کرد، یا دردی را تحمل کنم که جسم کوچکم را فراگرفته بود.
همچنان که سال ها می گذشت، بر مهارت من در یافتن راه هایی برای پنهان کردن دردهایم از خود و دیگران افزوده می شد. هنگامی که کسی سراغم نمی آمد تا برایم ازش قائل شود یا به من گوشزد کند که انسان خوبی هستم، شتابان خود را به فروشگاه می رساندم و برای خودم یک بسته شکلات و یک قوطی نوشابه می خریدم که آن روزها به نظرم می رسید این جور خوراکی ها کارآیی دارند. اما دوازده ساله که شدم، این درد چنان شدت گرفت که دیگر قادر به تحمل آن نبودم و نمی توانستم آن را پنهان کنم. احساس می کردم که بیش از حد قدبلند، احمق و بی دست وپا هستم. به دخترانی حسادت می ورزیدم که ظاهری آراسته داشتند، لباس های زیبا بر تن می کردند و خانواده ای خوب داشتند. سال ها بود که هر روز می گریستم تا شاید دردی را از درونم آزاد کنم که مرا تحلیل می برد و از پا در می آورد. اشک هایم همواره حاوی پیامی برای من بودند: چرا کسی مرا دوست ندارد؟ مگر من چه ایرادی دارم؟ چرا کسی کمکم نمی کند؟
بعد، در یک بعدازظهر روز شنبه، هنگامی که دوازده ساله بودم، شرایطی پدید آمد که اوضاع بدتر هم شد. همراه برادرم که از ساحل به خانه برگشتیم، مادرم به ما گفت که پدرم خانه را ترک کرده است. زندگی مشترک آنها به پایان رسیده و بنابراین راهی جز طلاق برای شان باقی نمانده بود.
این جدایی دلیل دیگری شد برای شدت یافتن ترس عمیقی که از تنهایی و آسیب دیدگی داشتم. دیگر مطمئن شده بودم که بدبیاری هرگز دست از سرم برنمی دارد. وقوع چنین رخدادی سبب شد تا تمام دردهای نهفته ی درونم آشکار شود. آن احساسات ناخوشایندی که باور داشتم بر آنها چیره شده ام، از بند رها شدند. آن قدر به من سخت می گذشت تا سرانجام به موادمخدر، سیگار و دوستان عیاش رو آوردم تا خود را آرام کنم و به عشق و امنیتی دست یابم که نمی توانستم از خانواده یا دنیای بیرون دریافت کنم.
در کشاکشی درونی، دریافتم که شاه کلید آزادی ام دستیابی به موفقیت است. سیزده ساله که شدم، شروع به کار کردم و در نوزده سالگی فروشگاه کوچکی از خود داشتم. من عاشق مُد و در این کار بسیار پراستعداد بودم. بر تن کردن لباس های زیبا، همواره سبب احساسی خوشایند در من می شد و می کوشیدم با پوشیدن لباس، شرمساری هایم را حتی برای یک روز پوشش دهم. به همین دلیل، هر روز لباسی جدید می پوشیدم و ظاهرم را به شکلی می آراستم که مورد توجه سایرین باشد، که سبب می شد احساس کنم جایگاه خود را یافته ام.
و براساس آنچه در ظاهر امر به نظر می رسید، موفق بودم: خودرویی گران قیمت، لباس هایی مناسب و به گمان خودم دوستانی خوب داشتم. سرانجام در اجتماع جایگاهی به دست آورده بودم. ولی تمام این موفقیت های ظاهری نیز نتوانست مرا از شرّ ندای درونم رها کند. با وجود آن همه دوست، به شدت احساس تنهایی می کردم، خود را گمشده و زندگی ام را بی ارزش می یافتم. در سکوت شب، در ناامیدی غرق می شدم و احساس حقارت، بی لیاقتی، نقص و تنهایی می کردم.
روز و شب در پی یافتن راهی برای رهایی از جنونی بودم که ذهنم را تسخیر کرده بود. برای ساکت کردن آن صدا، به قرص و موادمخدر رو آوردم. مناظره ی درونی ام مرا هیپنوتیزم کرده بود و همواره به خود می گفتم که زندگی ام پوچ و بی ارزش است و هرگز نخواهم توانست آن عشق و آرامش روحی و امنیتی را به دست آورم که با تمام وجود به آن نیاز داشتم. آن صدا شبانه روز در سرم می پیچید و از تلاشم برای دستیابی به موفقیت و خوشبختی خرده می گرفت و در راه کوشش برای موفقیت و سعادتم مانع ایجاد می کرد.
گمان می کردم که اگر خود را سرگرم کار کنم، غذاهای خوب بخورم، قرص های مخدر مصرف کنم و بر تعداد لباس ها و خودروهایم بیفزایم، سرانجام بر این احساس چیره خواهم شد. اما نتیجه ای نداشت. صدای نواری که در ذهنم روشن بود، دائما بلند و بلندتر می شد، کاستی ها و ناتوانی هایم را گوشزد می کرد و به من می گفت که سزاوار عشق نیستم و باید همواره تنها بمانم. تا اینکه سرانجام سر تسلیم فرود آوردم و گفتم: «بسیار خوب، تو بردی!»
سپس به سراغ شکلات، سیگار و قرص های آرام بخش رفتم تا به طور موقت به آرامش برسم و از احساس نفرت از خود رهایی یابم.
در اوایل بیست سالگی دوستانم را نیز به فهرست تسکین دهنده ی دردهایم افزودم. اما همواره در روابطم با آنها ناموفق بودم. شروع این رابطه ها همواره سرشار از گرمی و اشتیاق بود و خبر از نجات می داد. بنابراین گمان می کردم که سرانجام خوشبختی را یافته ام. اما پس از مدتی این روابط به سردی می گرایید و سبب شدیدتر شدن احساس ناامیدی ام می شد و بیشتر مرا در خودم غرق می کرد. احساس می کردم مورد سوءاستفاده قرار گرفته ام و اگر به همین راه ادامه دهم، زندگی ام را خواهم باخت.
سال ها از وقتم را صرف مراجعه به مراکز درمانی ترک اعتیاد کردم. یک روز در چهارمین مرکز درمانی، در جلسه ی گروه درمانی حاضر شده بودم که به نکته ی مهمی دست یافتم. همچنان که به دیگران گوش می کردم که دردشان را با بقیه در میان می گذاشتند، مفتون حرف های آنها شدم. وقتی فهمیدم با چه ناکامی ها و ناامیدی و مشکلاتی مبارزه کرده اند، متوجه شباهت فراوان قصه ی آنها با قصه ی خودم شدم. در شگفت بودم که چگونه هر یک از ما متعهد به داستان غم انگیز زندگی مان هستیم و به آن ایمان داریم که هرچه می گویم حقیقت محض است. دریافتم که همه ی ما به راحتی عشق خود را فدای پایبندی به این داستان کرده ایم. متوجه شدم که به جای لذت بردن از زندگی، خود را قربانی داستان سرشار از بدبختی مان کرده و کوشیده ایم دیگران را نیز قانع کنیم که تنها حقیقت را بر زبان می آوریم. آنها خود را کاملاً بر حق می دانستند و در بیچارگی هایشان غرق شده بودند.
ناگهان پیامی از متن تمام داستان ها به گوشم رسید. اینها تنها یک داستان بود. داستان هایی تخیلی بود که همواره تکرار شده و رفته رفته رنگ واقعیت به خود گرفته بود.
به خصوص یکی از جلسات را به خوبی به یاد دارم. جسیکا(۱) زنی زیبا، بیست وهشت ساله و موبور بود که ناکامی و درد در چهره اش موج می زد. آن روز نیز همان داستانی را تعریف کرد که در طول هشت ـ نه هفته ی گذشته از دهانش شنیده بودیم. «مادرم مرا دوست ندارد. سه ساله بودم که پدرم مرا ترک کرد. نامزدم اصلاً مرا نمی شناسد.»
ناامید و غمگین آنجا نشسته بودم و احساس دل آشوبه می کردم. حتی یک دقیقه ی دیگر هم نمی توانستم آنجا بنشینم و به آن داستان تکراری گوش کنم. از نظر من، او به ضبط صوتی خراب می مانست که بارها آهنگی گوشخراش را پخش می کرد. می خواستم از جا برخیزم و فریاد بزنم: «این داستان را تمام کن. متوجه نیستی؟ نمی بینی داستانی که تعریف می کنی همواره پایانی یکسان دارد؟»
دلم می خواست بفهمم او چگونه خود را درگیر داستانی کرده است که پایانی ندارد. اما خود من نیز در دامی گرفتار بودم که امروز آن را داستان زندگی خودم می دانم. داستانی که به من می گفت: «تو هیچ چیز نمی دانی. نمی دانی در چه مورد حرف می زنی. پس روی صندلی ات بنشین و دهان گشادت را ببند.»
من نیز راهی جز اطاعت از آن صدا نداشتم. بنابراین روی صندلی ام می نشستم و بیشتر در داستانم فرو می رفتم. سکوت من ثابت می کرد که داستانم کاملاً بر من تسلط دارد.
از آنجا که دیگر تاب شنیدن داستان جسیکا را حتی برای یک لحظه ی دیگر نداشتم، توجهم را از او منحرف کردم و درباره ی خودم اندیشیدم. صدای جسیکا که دیگر به گوشم نرسید، باز هم صدای درونم بلند شد: هیچ کس مرا دوست ندارد. از پس این کار برنمی آیم. هرگز خوشبخت نخواهم شد. من بسیار لاغر و فوق العاده زشتم. زندگی ام اصلاً اهمیتی ندارد. و نیز عبارتی بسیار آشناتر: کسی به من اهمیت نمی دهد.
همچنان که آنجا نشسته بودم و به ندای درونی ام گوش می دادم، دریافتم من نیز مانند جسیکا داستانی را تکرار می کنم که پیش از این حداقل یک میلیون بار بیان کرده بودم. داستانی که به طرزی عجیب کاملاً همسان داستان جسیکا بود، با این تفاوت که او داستانش را با صدای بلند بیان می کرد.
متوجه شدم که زمینه ی اصلی داستان من همانند ذکر، بارها و بارها در ذهنم تکرار می شود: «بیچاره من، بیچاره من، بیچاره من.»
بعد، ناگهان چراغ ها روشن شدند و دریافتم: «آه، خدایا، زندگی من نیز تنها یک داستان است.»
تا آن روز و آن جلسه ی گروه درمانی در پالم بیچ فلوریدا(۲)، من در داستان خود در خواب بودم. به آن داستان اجازه داده بودم تا زندگی ام را در اختیار بگیرد. هر کاری که در زندگی می کردم براساس آن داستان بود و هرچه می کردم تنها برای تقویت آن داستان صورت می گرفت.
اگر دوست جدیدی می گرفتم، دست به کاری تازه می زدم، مدل موهایم را تغییر می دادم یا هر کار دیگری که می کردم، تنها برای تسکین دردهای درونم بود و می خواستم کمبودهایم را پنهان و داستان زندگی ام را اندکی خوشایندتر و واقعی تر کنم.
به قدری داستانم را باور کرده و آن را واقعی یافته بودم که گویی در حال چیدن صندلی روی کشتی درحال غرق شدن تایتانیک بودم. من مانند فردی نابینا توان دیدن واقعیت ها را نداشتم. تنها می کوشیدم همه چیز را خوب و زیبا نشان دهم تا به این ترتیب احساس خوبی پیدا کنم، حال آنکه همه چیز در حال غرق شدن بود.
سرانجام به این نتیجه رسیدم که باید چیزی فراتر از داستانی وجود داشته باشد که برای خودم تعریف می کردم. همان طور که در مورد جسیکا فهمیدم که به داستان تکراری اش چسبیده بود و آن را تکرار می کرد، دریافتم که باید بسیار بالاتر از آن افکار منفی موجود در ذهنم باشم. پی بردم که به چه دلیل آن داستان را برای خودم ساخته ام و چه نیتی در پس آن داشته ام. به این واقعیت رسیدم که اگرچه ناخواسته سال های عمرم را پای داستان غم انگیز زندگی ام ریخته ام، دیگر نمی توانم ادامه بدهم. فهمیدم که این داستان بخشی از وجود من است ولی قدرمسلم همه ی واقعیت وجودی ام نیست. آن روز دریافتم که این داستان را با چه هدفی ساخته ام.
در طول ده سال پس از آن، زندگی ام را نه تنها صرف بررسی داستان خودم کردم، بلکه به بررسی داستان دیگران پرداختم و در این سفر به سه نکته ی مهم رسیدم: اول، ما داستانی برای زندگی خود می آفرینیم تنها برای اینکه نشان دهیم برای خودمان کسی هستیم. دوم، داستان ما کلید تمام اهداف منحصربه فرد زندگی و اعمال ما را در اختیار دارد. و سوم، در سایه ی داستان ما رازی مهم پنهان شده است و به محض روشن ساختن آن، می توانیم ارزش و اهمیت انسانی خود را بیابیم.

داستان، زمینه ی آن، و سایه

داستان های ما هدفی دارند. با اینکه برای مان محدودیت پدید می آورند، به ما کمک می کنند از خودمان تعریفی داشته باشیم و به این ترتیب خود را گمشده ای در این دنیا نیابیم. زندگی در داستانمان به بودن درون کپسولی شفاف می ماند. دیوارهای نازک و شفاف آن همچون پوسته ای ما را به دام می اندازند. گرچه می توانیم به بیرون آن کپسول خیره شویم و دنیای اطرافمان را مشاهده کنیم، در درون آن کپسول امن به دام افتاده ایم و در آن سرزمین آشنا احساس آرامش و راحتی می کنیم. اما در دل آگاهیم که هر فکری کنیم، هر کاری انجام دهیم و هر چه بگوییم، درهرحال راه به جایی نداریم. داستانمان ما را از دیگران جدا می کند و میان ما و دیگران مرزهایی خاص پدید می آورد. توانایی هایمان را محدود می کند و امکانات ما را از بین می برد.
حتی با اینکه به شدت مشتاقیم با دیگران ارتباط برقرار کنیم، این داستان ها میان ما جدایی می اندازند، نیروی زیستن ما را کاهش می دهند و حاصلی جز احساس خستگی، پوچی، بی ارزشی و ناامیدی در بر ندارند. این داستان های قابل پیش بینی سرنوشت ما را می سازند و تا وقتی در چارچوب داستان های خود زندگی می کنیم، عادت هایمان تکراری و بی ارزش می شوند، رفتار و کرداری ناشایست داریم و همواره با خودمان حرف می زنیم.
همچون همه ی داستان های خوب دیگر، رویاهای فردی ما نیز زمینه ای دارند که همواره در طول زندگی مان تکرار می شوند. حال اگر به نتیجه گیری هایمان در مورد رویدادهای متفاوت زندگی گوش فرادهیم، می توانیم زمینه ی منحصربه فرد داستان زندگی مان را درک کنیم، زیرا این نتیجه گیری ها زندگی آدمی را شکل می دهند و ویژگی های او را می سازند. نتیجه گیری ها ما به باورهای موهوم و تاریک ما تبدیل می شوند، باورهایی ناآگاهانه که افکار و اعمال و گفتار ما را در کنترل خود دارند. این باورها هستند که برای مان روشن می کنند چقدر سزاوار عشق و خوشبختی و موفقیت هستیم. این باورها ذهن ما را می سازند و مرزهای شخصی مان را تعیین می کنند. این باورهای موهوم همچون واقعیت جلوه می کنند و مانع بروز رویاها و خواسته های شخصی ما می شوند.
نکته ی مهم این است که باورهای موهوم از خرد و دانشی برخوردارند که آدمی برای پیروز شدن برابر ناکامی ها در زندگی روزمره به آن نیازمند است. باورهای موهوم ما را تشویق می کنند که به جبران کاستی هایمان همت کنیم و به انسانی خلاف آنچه خودمان می گوییم، تبدیل شویم. باورهای موهوم ما را وادار می کنند که ارزش های خود را به اثبات برسانیم، که ثابت کنیم فردی دوست داشتنی هستیم و ارزش زیادی داریم.
اما هنگامی که تنها می شویم، آن باورهای موهوم ما را تخریب می کنند و با منفی بافی تمام آرزوها و رویاهایمان را نقش بر آب و با پیام هایشان زندگی ما را محدود می کنند.

چرا به داستانتان نیاز دارید

همه ی ما در داستان خود محصور شده ایم؛ در کپسول مان ایمن می مانیم و درنتیجه، با احساسی زندگی می کنیم که به خوبی با آن آشناییم، گویی در خانه مان زندگی می کنیم. مشکلات که پدید می آیند و با درد محدودیت هایمان یا یاس و سرخوردگی ناشی از زندگی تحت ارزش ها و معیارهای خودساخته مان روبه رو می شویم، پیش بینی پذیری داستانمان را درمی یابیم. این داستان ها به ما هویتی خاص می بخشند. بدترین احساسی که ممکن است سراغ انسان بیاید، احساس «هیچ بودن» است. اینکه زندگی و وجود ما اهمیتی ندارد. بیشتر ترجیح می دهیم کسی دوستمان نداشته باشد تا اصلاً دیده نشویم. ناامیدانه می کوشیم به زندگی مان معنا بخشیم و در این راه داستانی برای خود می آفرینیم و همواره آن را تکرار می کنیم. به آن چیزی وفاداریم که گمان می کنیم واقعا هستیم و آن را همواره با افتخار با خود داریم. در این داستان هایی که برای حفاظت از خود ساخته ایم، غرق می شویم. و بی آنکه خودمان بدانیم، قربانی آنها می شویم.
هنگامی که دریابیم هویت ما براساس این داستان ها شکل گرفته نه بر پایه ی وجود حقیقی و پرعظمت مان، درمی یابیم که قربانی زندگی شده ایم و این اولین گام برای رهایی از دام این داستان هاست. اما وقتی بفهمیم که ما به داستانمان تبدیل شده ایم و به آن اجازه داده ایم که روش زندگی مان را برای ما تعیین کند، پرسشی وحشتناک شکل می گیرد: «اگر ما داستان نیستیم، پس کیستیم؟»
زندگی بیرون از این داستان ها غیرقابل کنترل و هراسناک است، پیش بینی ناپذیر و مملو از ناشناخته ها است. از این می ترسیم که اگر رویایمان را کنار بگذاریم، همراه آن هویت خود را هم از دست بدهیم و دیگر جایی در این سیاره ی خالی نداشته باشیم. دراین صورت چه کسی از ما حمایت خواهد کرد؟ چه کسی ما را دوست خواهد داشت؟ به چه تعلق خواهیم داشت؟
تحمل چنین شرایطی برای همه ی ما سخت است. ترس ناآگاهانه ای که داستان هایمان را پیش می برد این است که اگر هویت خود را بازیابیم، آرام بگیریم و در خود فرو برویم، به پوچی خواهیم رسید. مقاومت در برابر هیچ بودن و هیچ کس بودن، هسته ی اصلی تمام مبارزات انسانی است. هراس ما از عدم وجود به قدری شدید است که بیشترمان ماندن در نسخه ای که خود آن را پیچیده ایم ترجیح می دهیم، تا اینکه ناشناخته ها را بشناسیم.
من بیشتر عمرم را کوشیده ام که کسی باشم. مبارزه کردم تا هدفی بیابم و زندگی ام معنا داشته باشد. با این حال، سال ها جستجوی معنوی به من آموخته بود برای اینکه بتوانم آزاد باشم تا به فردی خاص تبدیل شوم، زنی منحصربه فرد شوم که هستم، باید هم عظمت و شکوه الهی را بپذیرم و هم ناچیز بودنم را در مقام انسان. باید این واقعیت را قبول کنم که من همه چیز هستم و هیچ چیز نیستم.
یک بار مربی دینی ام موشه لوین(۳) داستانی را برایم تعریف کرد که در یکی از کتب دینی آمده بود. از فردی خواستند که روی تکه کاغذی بنویسد من چیزی نیستم جز خاک و خاکستر، و آن را در جیبش بگذارد و بر آن تمرکز کند. سپس از او خواستند روی تکه کاغذی دیگر بنویسد همه ی عالم هستی برای خاطر من آفریده شده است، و آن را در جیب دیگرش بگذارد و این بار بر نوشته ی روی هر دو کاغذ تمرکز کند. همچنان که آن سالک بر هر دو کاغذ تمرکز کرده بود، دریافت که هر دوی آنها واقعیت دارند.
اگر با دیدی وسیع تر به زندگی بنگریم، درمی یابیم که ذره ای بیش نیستیم. اگر می خواهیم ثابت کنیم که کسی هستیم، ابتدا باید هیچ بودن خود را باور کنیم. وقتی دریابیم که همه چیز هستیم و هیچ چیز نیستیم، دیگر هر تلاشی برای اثبات اینکه واقعا کسی هستیم بیهوده است. باید داستان را بفهمیم و ورای آن، سایه و نور را درک کنیم. به این ترتیب به کل و انسان هایی یکپارچه تبدیل می شویم و راه خود را به سوی دنیایی می گشاییم که ورای آن چیزی است که می شناسیم. آن گاه می توانیم به حس شگفت آور تعلق داشتن به جهان دست یابیم، حسی باشکوه که خبر از آفرینش جهان تنها برای ما می دهد. سپس جوهره ی واقعی وجودمان را می شناسیم.

نظرات کاربران درباره کتاب راز سایه

کتابی بسیار زیبا و آموزنده که تاثیر مثبت بسیار زیادی روی زندگی و نگرش من به زندگی داشته. سالها بود که احساس میکردم به خاطر اتفاقاتی که در کودکیم افتاده، آدم بی ارزشی هستم. ولی با خواندن این کتاب متوجه شدم که این داستان ساختگی بوده. خواندن این کتاب رو به دوستانی که احساس ناخوشایندی به خودشون و زندگی گذشته شون دارند، موکدا توصیه می کنم.
در 1 سال پیش توسط sah...far
کتاب رو تمام کردم بازم میگم فوق العاده س من همیشه وقتی از خواب بیدار میشدم (به محض باز کردن چشمام)تا اخر شب هرکاری ک انجام میدادم باز صدایی در درونم تحقیرم میکرد ولی وقتی این کتاب رو خوندم توجه کردم که هیـــــــــــــــــــــــــــچ خبری از اون صدا نیست و من صبحم رو با جملاتی ک از کتاب( قدرت من هستم)شروع میکنم(خدایا متشکرم که تاج عزت و رحمت رو برسرم نهادی) راستی دوستان من صبح ها رژیم ۲۱ روزه ی برایان تریسی رو انجام میدم که حل شدن این مشکلم رو اونجا گفته بودم و بعلاوه ی چند درخواست دیگه که هم با کتاب رازسایه این مشکلم حل شد و هم بقیه درخواست هام از خدا در حال تحقق هستن واقعا یک معجزه ست
در 10 ماه پیش توسط نفيسه
واقعیتش من کتاب دیگر به عنوان اثر سایه همین نویسنده را هم خوندم یکی‌از مسایل بسیار مهم شخصیتی همه ما سایه یا موانع ذهنی هست که در زندگی بر اساس جامعه اطرافیان والدین و غیره شکل گرفته ولی این کتاب این مشکل بسیار بزرگ را اصلا نتونسته عمیقا بررسی کنه و فقط بسیار طولانی در موردش نوشته و مثال اورده، من از بیان مسایل تکراری خسته شدم
در 1 سال پیش توسط bab...rix
مجموعه سایه دبی فورد بسیار عالی می‌تونه استایل زندگی مارو از حالت ناموفق و سرخورده به یک زندگی موفق و پر امید تبدیل کنه ٬ همیشه موفق باشید
در 1 سال پیش توسط hom...2ir
عالیییییی
در 2 سال پیش توسط محمد حیدری
یک کتاب عالی سعی کنید همیشه همراتون باشه که بهش رجوع کنید.
در 2 سال پیش توسط nasrin farzaneh
سلام به همه رازسایه کتابی فوق العاده س من اون رو به همه آدم های موفق و آدم های ناموفق توصیه میکنم به همه دخترها و پسرهایی که بچه های خوبی هستن و به همه ی دخترها وپسرهایی ک بچه های بدی هستن توصیه میکنم بخونیدش....
در 10 ماه پیش توسط نفيسه
واقعا پیشنهاد میکنم بخونید
در 2 ماه پیش توسط مسعود بالغی
با ترجمش مشکل دارم،نمیتونم ارتباط برقرار کنم با متن
در 7 ماه پیش توسط uni...512
من خیلی کم با کتاب ارتباط برقرار کردم و اوایل کتاب مسائل رو خیلی کش داده حقیقتا نیمه ی راه رهاش کردم چون به من هیچ کمکی نکرد البته شاید نوع بیان مطالب باعث شد.
در 3 ماه پیش توسط نگین فدایی