فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زن غمگین

کتاب زن غمگین

نسخه الکترونیک کتاب زن غمگین به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب زن غمگین

سعید هدفون را از گوشش کشید و سرش را خم کرد. لبخند بی‌رنگی روی لبش ظاهر شد. چشمش برق می‌زد. با مژه‌های نمناک، انگار تازه گریه کرده بود. پاها را از میز برداشت و سرش را که تا آن وقت به مبل تکیه داده بود، جلو آورد و نیم‌خیز شد. با شرمندگی سیم هدفون را از دسته مبل رد کرد. سینی را گرفت و روی میز گذاشت. لکه‌های ریز و درشت پوسیدگی میز را پوشانده بود. درِ ظرف را برداشت و روی میز انداخت و قاچ خربزه‌ای به دهانش گذاشت که کوچک کوچک بریده شده بود. مادر به ساختمان‌های روبه‌رو نگاه کرد. نسیم می‌وزید و ساکت می‌شد.

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.85 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۵ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب زن غمگین

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

خوابِ دور

مادر پیراهن بلند سرمه ای تن کرده بود که گُل های ریز عنّابی داشت و بیش تر روزها تنش دیده بود. موهای تُنُک قهوه ایش در هوا تکان می خورد. تا همین چند سال پیش موها پُروپیمان بود و می ریخت روی شانه ها. حالا ریشه سفید مو از تارها بالا می رفت.
سینی خربزه دستش بود. دلخور بود و هر بار پا می گذاشت توی بالکن، می خواست بی هیچ حرفی برگردد تو. بالکن او را یاد اتاق سعید می انداخت در سال هایی که هنوز خانه بود. همان طور به هم ریخته. مادرش نمی توانست دلخوریش را مخفی کند. ابروهایش مثل دو ماهی ترسیده به هم چسبیده بود.
درِ توری را با دست نگه داشت. یکی از لولاها از جا درآمده بود و وقتی در باز می شد، به یک طرف یله می داد. فقط او در را یواش باز می کرد. همه می گفتند درست کردنش ده دقیقه بیش تر کار نمی برد ولی کسی سراغش نرفته بود. وقتی سعید بار اول رفت توی بالکن، قول داد درستش کند اما زود یادش رفت.
بطری خالی آب، ظرف میوه، دو سه کتاب، بالش و پخش سی دی و عینک و گوشی و خودکار در بالکن ولو بود. لامپا را از انباری پیدا کرده بود.
گفت «خوابی؟»
سعید هدفون را از گوشش کشید و سرش را خم کرد. لبخند بی رنگی روی لبش ظاهر شد. چشمش برق می زد. با مژه های نمناک، انگار تازه گریه کرده بود. پاها را از میز برداشت و سرش را که تا آن وقت به مبل تکیه داده بود، جلو آورد و نیم خیز شد. با شرمندگی سیم هدفون را از دسته مبل رد کرد. سینی را گرفت و روی میز گذاشت.
لکه های ریز و درشت پوسیدگی میز را پوشانده بود. درِ ظرف را برداشت و روی میز انداخت و قاچ خربزه ای به دهانش گذاشت که کوچک کوچک بریده شده بود. مادر به ساختمان های روبه رو نگاه کرد. نسیم می وزید و ساکت می شد.
گفت «تو عروسی لیلا می آی؟»
سعید محل نگذاشت تا زن دوباره گفت «بیا. حال و هوات عوض می شه!»
سعید سرش را بالا انداخت و نیشخند زد «نُچ!»
هفته پیش وقتی پشت چند روزِ اعصاب خراب کن که با آتوسا به سروکله هم زدند و هرچه از دهنشان درآمد، به هم گفتند، کوله اش را با چند تکه لباس و دو سه کتاب و سی دی پر کرد و به خانه شان برگشت. گفت خودش هم نمی داند تا کی می خواهد آن جا بماند و نمی داند عاقبت شان چه می شود. شاید از هم جدا شدند، شاید برگشتند سر زندگی شان.
بعد که پدرش ساکت زل زد به او، یادش افتاد ترم دوی دانشگاه که بود یک ماه نرفت کلاس به هوای این که درسش را ول کند و کنکور هنر بدهد و نقاشی بخواند اما پشیمان شد و برگشت دانشگاه. آن موقع هم پدرش همین طور خشک و ساکت نگاهش کرده بود.
آن شب رفت توی بالکن و سیگار کشید و از چراغ های شهر ذوق زده شد. توی اتاق سرک کشید و گفت «تهران چه بزرگ شده.»
مادرش گفت «هر کی ندونه خیال می کنه از خارج اومدی. مگه تو همین خراب شده نبودی؟»
«حالا یه چی گفتم. می شه نرینی تو ذوقم؟»
گفت یک میز کوچک و صندلی می خواهد که بگذارد توی بالکن. گفت از اتاق دلش می گیرد. مادرش با دودلی گفت میز کهنه ای در انباری دارد. فردا رفتند انباری و میز را از زیر کیسه های برنج و قوطی های روغن و بقیه خرت وپرت ها بیرون کشید. انباری تا کمر نم کشیده بود. سعید گفت «عین پستوی بقالی ها می مونه.»
کیسه ها را از میز پایین گذاشت و انباری را خلوت کرد. سر چرخاند و نیشخند زد «چرا آن قدر برنج و روغن انبار کردی؟ مگه می خواد قحطی بیاد؟!»
عرق از صورتش می جوشید و هِن هِن می کرد. نشست زمین و سیگاری روشن کرد. کیسه ها را روی هم تلنبار کرد تا توانست میز را بیرون بکشد. خوشحال بود و ممنونِ مادر که بعدِ این همه سال، عقلش کار کرد و میز را نداده بود به وانت هایی که در کوچه و خیابان می گشتند و خنزرپنزر خانه ها را مفت جمع می کردند.
مادرش دلخور شد که گفت «پستوی بقالی» و گفت «عقلت کار کرد...» اما به رویش نیاورد. بعد که سعید میز را بیرون برد، نگذاشت سعید دست به انباری بزند و خودش کیسه های برنج را جابه جا کرد. همیشه آذوقه چند ماه را داشت و از خریدهای جزئی بدش می آمد. به غُرغُر پدر اعتنا نداشت و کار خودش را می کرد. پیرمرد قبولش نداشت و از هر کاری ایراد می گرفت و سرش غُر می زد.
سعید میز را برد توی حیاط و با وسواس خاکش را گرفت. انگار داشت شپش های سگی را می جورید. هر بار دستمال تمیزی برمی داشت و خیس می کرد و با دقت روی میز می کشید. گرد وخاک را می دید که از لابه لای پوسته ورق ورق شده چشمک می زد. تا جایی که راه می داد، با کاردک پوسته های بادکرده را تراشید. روی میز دست کشید تا زبری و برآمدگی را زیر انگشت ها پیدا کند و دست آخر زائده ها را سنباده زد. گرد سنباده را گرفت و دوباره میز را دستمال کشید.
میان رفت وآمد آن صبح، به جز مرد میانسالی که تسبیح به دست گذشت و به سعید سلام کرد، پسر هشت نُه ساله طبقه دویی هم توپ به دست پیداش شد. لپ های سرخی داشت. موهاش کوتاه بود و یک وری شانه شده بود. محو تماشا شد و کمی بعد بی حرف از حیاط بیرون رفت. نیم ساعت نشده، برگشت و از شیر باغچه آب خورد و تا وقتی که کار میز ادامه داشت، سعید را تماشا کرد. لباس قرمز و سفید بسکتبالیست ها تنش بود. روی بلوزش نوشته بود «BOSTON 86».
بالاخره خجالت را کنار گذاشت و پرسید «داری چیکار می کنی عمو؟»
توپ را زیر بغل زد و نزدیک شد.
«مگه نمی بینی دارم تمیزش می کنم؟»
گفت «می خوام ببرمش اون بالا تو بالکن!»
سر خم کرد و برای در امان ماندن از آفتاب، دستش را سایبان چشم ها کرد و بالکن طبقه ششم را نشان داد. گفت «این میز مالِ بیست سالِ پیشه؛ وختی اندازه تو بودم!»
پسر روی توپ نشست و گفت «ما تو خونه مون ده تا میز داریم!» و میزها را شمرد: میز خودش، میز نهارخوری، میز پذیرایی، میزهای عسلی، میز کامپیوتری که در اتاق خواب پدر و مادرش بود. هر بار در هوا چشم می چرخاند و یکی پیدا می کرد.
«میز آشپزخونه!»
وقتی میز دیگری نماند، رفت سروقت اسباب بازی ها و صحبتش تا وقتی سعید میز را برد بالا و دم درِ آپارتمان از هم خداحافظی کردند، ادامه داشت. سعید گفت «بابا ایواللّه ! ماشاءاللّه به این زبون. سوپرمنم کم می آره!»
ساعتی بعد آفتاب حیاط را پوشاند. آرش رفت توی ساختمان و وقتی با بطری آب معدنی و لیوان برگشت، سعید روغن کاری میز را شروع کرده بود. با دقت لابه لای کنده کاری های حاشیه و پایه ها را روغن زد. دو شیشه روغن جلا خرج میز کرد که همه به خورد میز رفت. کمی بعد میز خشک شد و از جلا افتاد.
نزدیک ظهر نفسش بالا نمی آمد. روی زمین ولو شد و بطری آب را سر کشید و کمی به صورتش زد. سیگاری روشن کرد و با حوصله نصف آن را دود کرد. به سرفه افتاد. مدت درازی سرفه کرد. از سرفه تکان می خورد. آرش دست به کمر ایستاد و نگاهش کرد. سیگار نصفه را توی باغچه خاموش کرد و چون سطل آشغال پیدا نکرد، توی خاک فرو کرد.
عرق کرده بود و صورتش انگار یکهو آفتاب سوخته شد. پسری که زبانش یکریز می جنبید، نزدیک شد و روی میز دست کشید. گفت «الاغه!»
خندید. دستش را روی پایه ها کشید و گفت «پاهاش. اینم دستاش!»
دست هاش را بو کرد و به شورتش مالید. به میز خیره شد. سعید گفت «می شه این طور هم گفت!»
سر تکان داد و گفت «آفرین!»
آرش روی پاها نشست و به او زل زد. سعید میز را دور از رفت وآمد همسایه ها، کنار باغچه گذاشت. ایستاد و خستگی در کرد. به اطراف سر چرخاند. دستمال های کثیف و قوطی های خالی روغن را جمع کرد و به پسر داد توی سطل سر خیابان بیندازد. پسر دستش را به کمرش زد و به دماغش چین انداخت. سعید گفت «خسته شدم. نمی خوای کمک کنی؟»
بچه نایلون آشغال را با دو انگشت گرفت و برد بیرون. وقتی برگشت، با هم رفتند توی انباری.
درِ چهار انباری از دوازده انباری ساختمان به راهروی باریکی توی پارکینگ باز می شد. توی انباری گرم جست وجو بود که زن چاق طبقه چهارم پیداش شد. سگ پشمالوی پاکوتاهی دنبالش می دوید. سگ پیش از جست زدن توی ماشین، جلوی راهرو ایستاد و پارس کرد. دُم می جنباند و صدای پارس در پارکینگ می پیچید. زن سگ را صدا زد. درِ ماشین را باز کرد تا سگ روی صندلی پرید. سگ سرش را عقب برد و زوزه خفه ای سر داد. زن ماشین را روشن کرده بود که خنده بچه را شنید. به سگ گفت «پایین نیا!» و به زحمت پیاده شد که انگار به صندلی چسبیده بود. آرام جلو رفت و توی راهرو سرک کشید.
آرش بیرون انباری ایستاده بود. سر چرخاند و به زن سلام کرد. زن اخم کرد و با چشمان گشاد و دلخور نگاهش کرد. چشمک زد و پسر گفت «عموسعید داره انباری شون رو تمیز می کنه!»
زن سر تکان داد و به اثاثیه ای که روی زمین ریخته بود، نگاهی انداخت. به ماشین برگشت. گاز داد و از پارکینگ بیرون رفت. سعید از انباری بیرون خزید. پرسید «کی بود؟» و منتظر نماند و سمت درِ پارکینگ رفت که با جیرجیر بسته می شد. برگشت و گفت «چه دودی ول کرد!»
همان موقع لامپا را از انباری پیدا کرد که سالم مانده بود و تعجب کرد که شیشه اش هم سالم بود. مادرش دل دور ریختنش را نداشت. می گفت «جای کسی رو که تنگ نکرده!»
سرپیچ لامپا را که باز کرد، بوی نفت به مشامش خورد و لبخند زد. سرفه کرد و لامپا را سمت پسر گرفت و با ذوق زدگی گفت «هنوز بوی نفت می ده!»
پسر بو کشید و به دماغش چین انداخت. گفت «اَه، اَه، اَه! بوی پی پی می ده!»
سعید گفت «اتفاقاً بوی خیلی خوبیه! تو حالیت نیس. نمی فهمی!»
باز بو کشید و لبخند زد. گفت «بوی نفته! آدم مست می شه!»
چشمش را بست و باز بو کشید.
«تو می دونی نفت چیه؟»
منتظر نماند و گفت «مالِ مادربزرگمه!»
دنبالش گفت «نفت می گیرم روشنش می کنم صدات می زنم بیا تماشا.»
یواش سرپیچ را بست و شیشه لامپا را سر جاش گذاشت. با احتیاط لامپا را داد به پسر. گفت «مواظب باش نیفته! مثل تخمات مواظبش باش!»
به پسر زل زد که دو دستی لامپا را چسبیده بود. گفت «یه وخت نندازی بشکنیش؟»
پسر آرام سر تکان داد. گفت «نچ!»
سعید میز را مثل بچه ای که به خواب رفته، بغل کرد. میز خشک شده بود اما بوی روغن می داد. چشمش به لامپا بود و گفت «بپّا یه ور نشه!»
آرش گفت میز را با آسانسور ببرند ولی سعید محل نگذاشت. گفت «تو نمی دونی آسانسور مالِ اثاث کشی نیس، الاغ؟»
پسر خندید. دم راه پله صبر کردند. میز را زمین گذاشت و به پسر گفت «می خوای تو با آسانسور بیا.»
صبر کرد آسانسور پایین آمد. دو زن از آن بیرون زدند. دگمه شش را زد که پسر گفت خودش بلد است و سوار شد. سعید گفت «بالا بمون تا برسم.»
آرش سرش را روی شانه خم کرد.
سعید از راه پله بالا رفت. در پاگردها خستگی در کرد. آسانسور را دید که بالا رفت. راه پله خلوت بود. صدای آپارتمان ها را می شنید. در طبقه سوم دو دختر که منتظر آسانسور بودند، با دیدنش ریز خندیدند. سعید گفت «آدم ندیدین؟»
دخترها باز خندیدند.

دم غروب که آفتاب از بالکن پرید، آهنگ گوش داد. چند سی دی با خودش آورده بود. بیش تر جاز، قطعاتی از ارکسترهای بزرگ جهان که دست کم چهل سالی از عمرشان می گذشت؛ دو سه سمفونی و تار و پیانو و سنتور و آوازهای بنان. بیش تر از همه قطعه ای چهاردقیقه ای به اسم «خوابِ دور» را گوش می کرد که آهنگسازش را نمی شناخت. آهنگ با پیانو و گیتار شروع می شد و مثل موج ملایمی ادامه پیدا می کرد و بی این که اوج بگیرد، در یک سطح می ماند تا تمام می شد. پایانش ناگهانی بود و یکهو از نفس می افتاد.
هر بار آهنگ را می شنید، دگمه تکرار را می زد و می گذاشت چند بار پخش شود. بار اول آهنگ را چند ماه پیش شنید اما نمی دانست چرا او را یاد بچگیش می انداخت.
سی دی را خاموش کرد و بی این که هدفون را از گوشش بردارد، با بی حوصلگی چند صفحه رمان پلیسی خواند. کتاب را بست و انگشتش را لای آن گذاشت و شهر را تماشا کرد. توی مبل خوابش برد و کتاب توی بغلش ماند. کمی بعد وقتی مادرش آمد و از پشت توری با دلواپسی نگاهش کرد، با غصه سر تکان داد. زیر لب گفت «همه تون غصه این!»
***

نظرات کاربران درباره کتاب زن غمگین