فیدیبو نماینده قانونی مهراندیش و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خنده در تاریکی

کتاب خنده در تاریکی

نسخه الکترونیک کتاب خنده در تاریکی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب خنده در تاریکی

«خنده در تاریکی» یکی از مهم‌ترین رمان‌های ناباکوف به‌حساب می‌آید و از رمان‌های قابل ملاحظۀ ادبیات معاصر است که تاکنون نقدهای بسیار زیادی بر آن نوشته شده است. این کتاب برای نخستین بار با نام «تاریک‌خانۀ دوربین» در سال ۱۹۳۶ از روسی به انگلیسی ترجمه و منتشر شد. ازآنجایی‌که ناباکوف از ترجمۀ کتاب ناراضی بود، مجدداً آن را در سال ۱۹۳۸ با ترجمۀ جدید و نام «خنده در تاریکی»‌ منتشر کرد و از آن به بعد نیز با همین نام منتشر شده است.

ادامه...
  • ناشر مهراندیش
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.55 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۳۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب خنده در تاریکی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

این کتاب ترجمه ای است از:
Laughter in the Dark
By: Vladimir Nabokov
Translation of: Kamera obskura
Vintage Books, New York

مقدمهٔ مترجم

«خنده در تاریکی» رمانی است ماندگار و بسیار خواندنی که باوجود زبانی ساده و بی تکلف' معانی ژرف و اثرگذاری را در ذهن خواننده برمی انگیزد. ناباکوف برای خلق رمانش به سراغ موضوعات عجیب وغریب و نادر نمی رود؛ بستر داستان با وقایعی عادی و قابل فهم ساخته وپرداخته می شود، وقایعی که می تواند در زندگی روزمره برای بسیاری از مردم اتفاق بیفتد، با تفاوت هایی تکرار شود و در برابرشان دوراهیِ سرنوشت سازی از اوجِ سعادت و خوشبختی تا نشیبِ فلاکت و بدبختی بیافریند.
«خنده در تاریکی» حرف های زیادی برای گفتن دارد، اما شاید بتوان در صدر همه آن ها از داستان بی خردیِ انسانِ ناسپاس، پشت پا زدن به داشته های بی حدوحساب و سقوط اخلاق و معنویت فردی و اجتماعی سخن گفت. خنده و شعفی اگر هست، در تاریکی است جایی که نور کافی برای دیدن و تصمیم صحیح وجود ندارد. و همان تاریکی است، که به تاریکیِ پایان داستان ختم می گردد؛ تاریکی و ظلمتی واقعی. و باز همان تاریکی است که اجازه می دهد درست پیش چشم های تاریکِ قهرمان داستان' بزرگ ترین تحقیرها و بددلی ها صورت بگیرد و او از دیدن آن ها عاجز بماند؛ به راستی کدام راهِ تاریک و مشوش است که به سرانجامی روشن و شفاف ختم شود؟
تلخی ها و تیزی های زبان ناباکوف در این رمان نیز آشکار است. بی راه نیست که تصور کنیم یکی از نقش ها و وظایف چنین صحنه های بزرگ نمایی شده ای جهت تاثیرگذاری هر چه بیشتر خواننده و ترغیب جدی او به همراه شدن با داستان و درون مایه آن است. در بعضی فرازهای داستان' صحنه ها به قدری تیز و تکان دهنده اند که خواننده' ناخواسته افسوس می خورد و بر جفاکاریِ انسانِ بدنهاد نهیب می زند.
ناباکوف' استاد ادبیات است، نویسنده است، شاعر است، منتقد است... و در کنار همه این ها هنرمند است و دستی ورزیده در رنگ و تصویر و نقاشی دارد. و عجیب نیست که شخصیت های اصلی رمان به گونه ای با نقاشی و هنر سروکار دارند و البته نوعی از نقاشی و هنر که بیشتر بدلی و قلابی است و به گونه ای ماهرانه به اصل آن شباهت دارد. آلبینوس تابلوی بدلی و جعلی می سازد، اصلاً فوت وفن همین کار را یاد گرفته و زندگی اش از همین راه آباد شده است، رکس طراح و نقاش جعلی کار است، همه چیزش جعلی است و سرآخر مارگوت' که آرزویش دنیای سینماست و در خیال' خود را هنرپیشه مشهوری بر روی فرش قرمز تصور می کند.
زبان چندلایه، پراستعاره و عمیق ناباکوف در این کتاب' داستان جاودانه ای را خلق می کند که مخاطبین و خوانندگانش متعلق به دوره و زمان بخصوصی نیستند و همیشه' خواندنی، تازه و گیراست.

مهدی سجودی مقدم
تابستان ۱۳۹۵

درباره کتاب

«خنده در تاریکی» یکی از مهم ترین رمان های ناباکوف به حساب می آید و از رمان های قابل ملاحظه ادبیات معاصر است که تاکنون نقدهای بسیار زیادی بر آن نوشته شده است. این کتاب برای نخستین بار با نام «تاریک خانه دوربین» در سال ۱۹۳۶ از روسی به انگلیسی ترجمه و منتشر شد. ازآنجایی که ناباکوف از ترجمه کتاب ناراضی بود، مجدداً آن را در سال ۱۹۳۸ با ترجمه جدید و نام «خنده در تاریکی» منتشر کرد و از آن به بعد نیز با همین نام منتشر شده است.

درباره نویسنده

ولادیمیر ناباکوف، نویسنده، مترجم، شاعر، منتقد چندزبانه روسی-آمریکایی و استاد ادبیات در ۲۳ آوریل ۱۸۹۹ در خانواده ای اشرافی و برجسته، در سنت پترزبورگ روسیه به دنیا آمد. نخستین مجموعه شعرش را در سال ۱۹۱۶ در سال های تحصیل دبیرستان منتشر کرد. همزمان با انقلاب بلشویکِ روسیه در سال ۱۹۱۷ به همراه خانواده به کریمه و ازآنجا به انگلستان، آلمان و فرانسه مهاجرت کرد و بالاخره در سال ۱۹۴۰ وارد آمریکا شد که دوره خلق بزرگ ترین آثار ادبی او به حساب می آید. این رمان نویس متفکر و هوشمندِ معاصر که زبان غنی، چندلایه و کنایه آمیزش بسیار چشمگیر است، تا زمان مرگش در ۲ ژوئیه ۱۹۷۷ جمعاً ۱۸ رمان، ۸ مجموعه داستان کوتاه، ۷ کتاب شعر و ۹ نمایشنامه منتشر کرده است. ناباکوف سال های پایانی عمر را در مونترو، سوئیس، به سر برد. «لولیتا» مهم ترین اثر ناباکوف است.

در این کتاب از «نشانه درنگ» که با علامت «'» مشخص می شود، استفاده شده است. «نشانه درنگ» نویسه مناسبی است که به جای ویرگولِ نابجا می نشیند و بسیاری از دشواری های خواندنِ درستِ متنِ فارسی را نیز برطرف می کند.

۱

روزی روزگاری در برلین، آلمان، مردی زندگی می کرد به نام آلبینوس(۱). آلبینوس' ثروتمند، محترم و خوشبخت بود. یک روز به خاطر یک معشوقه جوان زنش را رها کرد؛ عاشق شد، او عاشقش نشد؛ و زندگی اش ختم به فاجعه گردید.
همه داستان همین است و اگر فایده و لذتی در گفتن آن وجود نداشت، باید همین جا رهایش می کردیم؛ روی یک سنگ قبر، که با خزه پوشانده شده، جای زیادی برای ذکر خلاصه زندگی یک مرد هست، اما جزئیات همیشه خواهان دارد.
ماجرا ازاینجا شروع شد که یک شب ایده قشنگی به سر آلبینوس زد. راستش کاملاً هم از خودش نبود، چراکه از یک عبارت کُنراد به ذهنش خطور کرده بود. (نه آن لهستانیِ(۲) معروف، بلکه اودو کنراد(۳) که «خاطرات یک مردِ فراموش کار» را نوشت و آن چیز دیگر درباره آن پیرمرد شعبده باز که خودش را در اجرای خداحافظی اش غیب کرد) درهرحال این ایده را با دوست داشتن آن، ور رفتن و میدان دادن به آن و با تملک قانونی چیزی را در محدوده آزادِ ذهن به دست آوردن' از آنِ خودش کرد. به عنوان یک منتقد ادبی و کارشناس نقاشی اغلب خودش را مشغول می کرد با اینکه این یا آن استاد قدیم(۴) مناظر و چهره هایی که او، آلبینوس، در زندگی واقعی به آن ها برمی خورد، امضا کنند؛ این' زندگی اش را تبدیل می کرد به یک نمایشگاه خوب عکس، بدلی های دلخوش کُنک، تمامشان.
بعد، یک شب، همین طور که داشت به ذهن منورش استراحت می داد و مقاله کوتاهی (نه خیلی به دردبخور، آدم آن چنان بااستعدادی نبود) درباره هنر سینما می نوشت، آن ایده قشنگ آمد سراغش.
ربط داشت با نقاشی های متحرکِ رنگ آمیزی شده که آن موقع تازه شروع کرده بودند به پیدا شدن. فکر کرد چه جالب می شد اگر آدم می توانست یکی از تصویرهای کم وبیش شناخته شده را، ترجیحاً از مکتب هلند، به طور کامل با رنگ های زنده و شاد روی پرده سینما از نو بسازد و به آن جان دهد؛ حرکت و حالتِ به شکل گرافیکی ساخته شده و در کمال هماهنگی با وضعیت ثابت و بدون حرکتشان در تصویر: مثلاً باری با آدم های کوچک که دارند پشت میزهای چوبی بی اختیار می نوشند و یک نمای آفتابی از محوطه با اسب های زین شده... همه ناگهان جان بگیرند، آن مرد کوچک قرمزپوش که لیوان گنده آبجویش را زمین می گذارد، این دخترِ سینی به دست که پیچ وتاب خوران خودش را خلاص می کند، و مرغی که کنار در شروع می کند به نوک زدن و خوردن. می تواند این طور ادامه پیدا کند که آدم های کوچک بیایند بیرون و از میان منظره آن نقاش رد شوند، شاید هم با یک آسمان قهوه ای و یک آبراه یخ زده، و مردمی با اسکیت های جالب و عجیب که آن وقت ها استفاده می کردند، با همان چرخش های مرسومِ قدیمی که تصویر نشان می دهد، و یا یک جاده خیسِ در مِه و یک جفت اسب سوار... سرآخر هم برمی گردند به همان بار، کم کم آدم ها و نور' درست و دقیق برمی گردند سر جاهای خودشان، آرام می گیرند، و به روایتی همه چیز برمی گردد به حالت اولیه تصویر. بعدش می شد رفت سراغ ایتالیایی ها: نمایی مخروطی از یک تپه آبی رنگ در دوردست، یک جاده پیچ دارِ روشن و زائرانی کوچک که دارند پیچ جاده را بالا می روند. و حتی شاید هم سوژه هایی مذهبی، اما فقط در اندازه هایی کوچک. و طراح نه تنها باید دانش کامل از نقاش موردنظر و دوره اش داشته باشد، بلکه از هوش و استعداد کافی برخوردار باشد تا از هرگونه تناقض میان حرکات ایجادشده و آنچه استاد قدیمی به جا گذاشته، برکنار بماند: از خود تابلو نقاشی می بایست به حرکات می رسید... اوه، این شدنی بود. و رنگ ها... قطعاً می بایست خیلی با رنگ های دست کاری شده و غیرواقعیِ کارتن های متحرک فاصله می داشت. چه داستانی می شد گفت، داستانی از نگاه یک هنرمند، سفری دلچسب از نگاه و قلم مو، و دنیایی به سبک و سیاق آن هنرمند، انباشته از ته رنگ هایی که خود او یافته بود!
چند وقت بعد فرصتی دست داد که با یک تهیه کننده فیلم در این مورد صحبت کند، اما این یکی کمترین استقبالی هم نشان نداد: گفت چنین چیزی کار ظریفی را طلب می کند و لازمه اش پیشرفت های تازه در روش های تصاویر متحرک است، و پول هنگفتی هم آب می خورد؛ گفت چنین فیلمی، با توجه به طراحی پرمشقتش، اصولاً نمی تواند بیشتر از چند دقیقه طول بکشد؛ تازه همان هم مردم را تا حد مرگ کسل می کند و آدم را از همه چیز ناامید می سازد.
بعدش آلبینوس این را با یک سینماگر دیگر طرح کرد، و او هم اخ وپیف کنان کل کار را رد کرد.
آلبینوس گفت: «می تونیم با چیزی کاملاً ساده شروع کنیم. پنجره کثیفی که جون می گیره، نشان خانوادگی متحرک، یک یا دو کشیش کوچک.»
این یکی هم گفت: «متاسفم، چیز خوبی نیست. ما نمی تونیم روی تصاویر خیالی ریسک کنیم.»
اما آلبینوس کماکان چسبیده بود به ایده اش. بالاخره از آدم زبروزرنگی خبردار شد، اَکسل رِکس(۵)، که سررشته عجیبی در چیزهای غیرمعمول داشت، درواقع یک قصه پریان فارسی را طراحی کرده بود که روشنفکرهای پاریس خوششان آمده بود و البته مردی را که زیر بار ریسک این سرمایه گذاری رفته بود، بیچاره کرده بود. این بود که آلبینوس سعی کرد او را ببیند، اما متوجه شد که تازه برگشته آمریکا، و آنجا کارتون های یک روزنامه مصور را می کشد.
بعد از مدتی آلبینوس توانست با او تماس بگیرد و گویا رکس علاقه مند شد.
در یک روز بخصوصی در مارس' آلبینوس نامه بلندبالایی از او گرفت، اما رسیدن نامه مصادف شد با یک بحران ناگهانی در زندگی خصوصیِ - خیلی خصوصیِ - آلبینوس، به همین خاطر آن ایده قشنگ، که در غیر این صورت به قوت خودش باقی می ماند و چه بسا دیواری پیدا می کرد که بچسبد رویش و شکوفه کند، در طول این هفته آخر به شکل عجیبی پژمرده و خشکیده شده بود.
رکس نوشت که بی فایده است که برود سراغ تلاش برای اغوای آدم های هالیوود و رُک وراست پیشنهاد کرد آلبینوس، که مرد مایه داری است، باید خودش روی ایده اش سرمایه گذاری کند، که در آن صورت او، رکس، در ازای فلان مبلغ (یک مبلغ هنگفت)، با پرداختِ پیشِ نصفِ آن' قبول خواهد کرد که برایش طراحیِ فرض کنیم یک فیلم از بروگل(۶)... مثلاً «ضرب المثل ها(۷)»، یا هرچیزی را که آلبینوس خوشش بیاید، زنده کند و به آن حرکت بدهد.
پاول(۸)، برادرزن آلبینوس، مردی قوی بنیه و خوش ذات که گیره دو تا مداد و دو تا خودنویس روی جیب جلویش دیده می شد، به او گفت: «اگه من جای تو بودم، این ریسک رو می کردم. فیلم های معمولی بیشتر از این خرج برمی دارند... منظورم اون هایی است که با جنگ و جدال و خراب کردن ساختمونا همراه اند.»
«اوه، اما اونا خرجشونو برمی گردونند، و مال من نه.»
پاول همین طور که به سیگارش پُک می زد (شامشان را داشتند تمام می کردند)، گفت: «گمان کنم یادم می آد پیشنهاد کردی که از خیرِ یه مبلغ قابل ملاحظه بگذری... بگی نگی در حدود همون پولی که اون خواسته بود. چرا؟ موضوع چیه؟ انگار اون ذوق و شوق چند وقت پیشو نداری. ازش که نمی خوای منصرف بشی، می خوای؟»
«خُب، نمی دونم. جنبه عملیش نسبتاً اذیتم می کنه؛ وگرنه هنوز ایده ام رو دوست دارم.»
الیزابت پرسید: «چه ایده ای؟»
این' کم وبیش عادتش بود... سوال کردن درباره چیزهایی که درست در حضورش به تفصیل بحث شده بود. یک جور حالت عصبی صِرف بود از جانب او، نه کودنی و یا بی توجهی؛ و بیشتر اوقات درحالی که هنوز دارد سوالش را می پرسد و می خواهد به ناچار سروتهِ جمله را جوری هم بیاورد، خودش متوجه می شود که جواب را تمامِ مدت می دانسته. شوهرش از این عادت کوچک مطلع بود و هیچ وقت هم سربه سرش نمی گذاشت، برعکس، خوشش هم می آمد و مشغولش می کرد. به آرامی به حرف زدنش ادامه می داد، و خوب می دانست (و چه بسا مشتاقانه منتظر بود) که خودِ زنش بلافاصله جواب سوالش را پیدا کند. اما در این روز بخصوصِ مارس' آلبینوس به قدری عصبی، آشفته و وامانده بود که ناگهان از کوره دررفت.
با تندی و عصبانیت گفت: «مگه همین حالا یهویی از آسمون افتادی؟» و زنش نگاهی به ناخن هایش انداخت و با لحنی ملایم گفت:
«آها، بله، حالا یادم اومد.»
بعد درحالی که برمی گشت طرف ایرمای(۹) هشت ساله که داشت یک بشقابِ پر' خامه شکلاتی را همین طور کروکثیف و با ولع می لمباند، داد زد:
«عزیزم، این قد تندتند نه، لطفاً این قد تندتند نه.»
«گمان می کنم.» پاول شروع کرد، درحالی که به سیگارش پک می زد، «که هر اختراع جدیدی...»
آلبینوس، تحت تاثیر احساسات عجیب وغریبش، فکر کرد: «اصلاً خبر مرگم من چه کار دارم به این مرتیکه رکس، این حرفای مسخره، این خامه شکلاتی...؟ دارم دیوونه می شم و هیشکی هم حالیش نیست. و نمی تونم هم تمومش کنم. سعی بی فایده ایه، فردا بازم می رم اونجا و مث یه احمق می شینم تو اون تاریکی... باورنکردنیه.»
قطعاً باورنکردنی بود... بیشتر به این خاطر که در تمام نُه سال زندگی زناشویی اش جلوی خودش را گرفته بود، هرگز نشده بود که، هرگز... با خودش فکر کرد: «درواقع باید دراین باره با الیزابت حرف بزند؛ و یا اینکه یک مدتی با او برود؛ یا خودش را به یک روانشناس نشان بدهد؛ در غیر این صورت...»
نه، تو که نمی توانی یک هفت تیر برداری و به دختری که حتی نمی شناسی شلیک کنی، فقط به این خاطر که دلت را برده.

۲

آلبینوس هیچ وقت در عشق و عاشقی' آدم آن چنان خوش اقبالی نبود. باآنکه به شکلی کاملاً موقر و متین' خوش قیافه بود، به هرحال نتوانسته بود عملاً هیچ بهره ای از جذابیتش در قبال خانم ها ببرد... قطع و یقین چیزی پرکشش در لبخند دلنشین و چشم های آبی روشنش، که وقتی سخت در فکر فرومی رفت، کمی بیرون می زد (و چون ذهن کندی داشت، این اتفاق بیشتر ازآنچه باید پیش می آمد) وجود داشت.
گوینده خوبی بود، با مکث خیلی کوتاهی در صحبت هایش، بهترین شکل یک لکنت زبان، که به منسوخ ترین جمله هم فریبندگی تروتازه ای می داد. آخرین و نه کمترین موضوع (چون در دنیای ازخودراضی آلمانی زندگی می کرد) اینکه ثروتِ رسیده از پدرش را به صورتی صحیح سرمایه گذاری کرده بود؛ بااین همه، هنوز، اگر سر راهش عشق و عاشقی ای سبز می شد، مهره ماری بود که قابش را می دزدید.
در دوران دانشجویی با زنی مسن از رده سنگین وزن رابطه کسل کننده ای برقرار کرده بود که بعدها، در طول جنگ، برایش جوراب های بنفش، لباس های پشمیِ تن خور و نامه های به شدت عاشقانه می فرستاد جبهه که تختِ گاز با خط خرچنگ قورباغه روی کاغذ پوستی نوشته شده بودند. بعد سروسرّی پیدا کرده بود با زن آقای پروفسور که روی راین(۱۰) دیدش؛ وقتی که از یک زاویه بخصوص و نور بخصوصی نگاهش می کرد، قشنگ بود، اما آن قدر سرد و خجالتی بود که خیلی زود رهایش کرد. بالاخره، در برلین، درست پیش از ازدواجش، یک زن لاغرِ بی حال با قیافه ای مهربان و صمیمی به تورش خورده بود که معمولاً هر شنبه شب می آمد و عادت داشت که همه گذشته اش را با جزئیات شرح دهد، همان چیز لعنتی را بارها و بارها تکرار کند، توی بغلش با یاس و وارفتگی آه بکشد و همیشه هم سروته اش را با یک عبارت فرانسه که بلد بود، هم بیاورد: (C’est la vie» (۱۱»
گَنده کاری های بزرگ، کورمال کورمال رفتن ها توی تاریکی، یاس و ناامیدی؛ کوپیدویِ(۱۲) در خدمت او بی بروبرگرد چپ دست بود، بی زور و بنیه و خالی از تخیل و خلاقیت. در کنار این عشق و عاشقی های آبکی' خواب صدها دختر را هم می دید، اما هیچ وقت به تورش نمی افتادند؛ فقط همین طور از کنارش سُر می خوردند، و برای یکی دو روز آن حالت یاس و سَرخوردگیِ ضرر و زیان را در او به جا می گذاشتند که از زیبایی چیزی می سازد که انگار: درختی تک وتنها در آن دوردست ها زیر آسمان های طلایی؛ امواج نور روی قوس داخلی یک پل؛ یک چیز به طورکلی دست نیافتنی.
ازدواج کرد. باآنکه الیزابت(۱۳) را به جهت رفتارش دوست داشت، اما نمی توانست آن حال و هیجانی را که در حسرتش جان به لب شده بود، به او بدهد. دختر یک مدیر سرشناس تئاتر بود، یک دختر بلندبالا، باریک، موهای بور با چشم های بی رنگ و جوش های ریزِ بامزه' درست روی آن مدل بینی کوچولویی که رمان نویس های زن انگلیسی به آن (retroussée»(۱۴» (دقت کنید به «اِ» دوم که برای محکم کاری اضافه شده) می گویند. پوستش به قدری لطیف بود که کمترین تماس هم یک لکه صورتی روی آن درست می کرد که به تدریج محو می شد. با او ازدواج کرد به این خاطر که همین طور پیش آمد. علت عمده جوش خوردنشان سفری بود به کوهستان با او، به همراه برادر چاقالویش و دخترعمویِ هیکل ورزشی اش، که شکر خدا قوزک پایش در پونترِسینا(۱۵) در رفت. چیزی بسیار لطیف، بسیار ملیح در الیزابت بود، و خنده ملایمی داشت. به هوای فرار از هجوم یک عالمه کس وکارشان در برلین' عروسی شان را در مونیخ گرفتند. شاه بلوط ها پر از شکوفه بودند. قوطی سیگار گران قیمتی توی باغ فراموش شده ای گم شده بود. یکی از پیشخدمت های هتل می توانست به هفت زبان حرف بزند. معلوم شد که الیزابت زخم نازک و کوچکی دارد... که به خاطر آپاندیسیت است.
الیزابت روحی وفادار، مطیع و آرام داشت. عشقش از نوع زنبق بود؛ اما هرازگاهی گُر می گرفت و همان موقع ها بود که این فکر در آلبینوس قد می کشید که نیازی به یک شریک عشقی دیگر ندارد.
آبستن که شد، چشم هایش یک حالت رضایت خشک وخالی پیدا کردند، انگار غرق آن دنیای تازه درونی اش می شد؛ راه رفتن ولنگ ووازش تبدیل شد به یک راه رفتن بااحتیاط و بادقت، و وقتی کسی حواسش نبود، مشت مشت برف برمی داشت و حریصانه می بلعید. آلبینوس هرچه در چنته داشت به کار می گرفت تا مواظبش باشد، او را می برد به قدم زدن های آهسته و طولانی؛ مراقب بود که زودتر برود به رختخواب و وقتی دارد راه می رود، آن خرت وپرت های خانگی که گوشه های تیز و بدجوری دارند، با او خوب کنار بیایند؛ اما شب ها در عالم خیال می دید به دختر جوانی برخورده که تک وتنها روی شن های داغ دراز کشیده و در همان عالم خیال یک وحشت ناگهانی که نکند زنش سرِبزنگاه مچش را بگیرد، به جانش می افتاد.

نظرات کاربران درباره کتاب خنده در تاریکی